خون است و اشک و آه
با زخمی عمیق و دردی جانکاه
و ذهنی پریشان.
هر بار که در ته ماندههای خاطراتم جستجو میکنم
تصویر گُنگ رهایی را
در کوههای از خاطرات به جا مانده میبینم
که چون شهاب سنگی از دیدگان من گذشت،
آن چنان سریع که فرصت آرزو را هم نکردم.
خون است و اشک و آه
در این سرودهی من
که از شاخههای جنگل پیر آویزان است
و میچکد بر خاک،
هر از گاهی که پرندهای به آن منقار میکوبد
و رعشهی جنگل در اصابت هر قطره روی خاک.
خون است و اشک و آه
با زخمی عمیق و دردی جانکاه
و پریشانی من،
با هر شهاب که میگریزد از نگاهِ من.
بر بامها گذارمان بود
بیآنکه بدانیم
سقف بر سرمان فرود خواهد آمد.
ای سالهای دور
رؤیای تلخ و شیرین
ای کهکشانِ نور
من اكنون آرزوهایم را بر زبان دارم
آیا مجال دیدن شهاب سنگی دیگر را مییابم؟
شهریار حاتمی
استکهلم
بهمن ۱۳۹۸