عبور میکنی
مثلِ نور، از تنت
وَ این درد
که لانه میکند
بر شاخههای درختی
که قد میکشد
در شعلههای نبودنت
از آب گذشته است وُ
از کارگران، که مشغول اعتراضاند وُ
زنان، که الفبای رهایی.
وَ این صدا
از هر طرف که حبس میشود، سنگین،
سر میرود، سبک،
در تداعیِ آزادی
که تن نمیدهد
به تناهی وُ
آب، باد، خاک،
آتش میشود
خیره در چشمهای تاریخ وُ
دستهای تو...
وَ آن ستارهٔ آبی
که در شال خیابان میسوخت
تقدیر خوشرنگ زمان میشود
یکروز.
ماندانا زندیان
شهریور ۱۳۹۸