از سفری بیآغاز
و از غربتی بیسرزمین
آغاز میکنم
میآیم،
در کسوتی از خشم و خاکستر
تا آزادی را
سرودی تازه ساز کنم
در برهوت خاموشان.
*
رهاوردم،
آزادگان را
گـُلاویز لبخندی است
و لالهای
که هر بامداد ـ در باد -
میشکوفد
و به شامگاهان،
در خون،
خاموش میشود.
دژخیمان را به پیشاورد،
اما
مشتی شوخ، در پشتواره دارم
که اینان
ـ سرگینان ـ
سزا را نا سزاوارانند.
*
حریق سرو
پاییز پالیز
و تابستان تبر.
حکایت ما را،
یارا چونین رقم زدند:
رنگیزهی خوناب،
کاغذین جامه،
و عَلَمِ بیداد.
*
حکایت ما اما،
حکایت اوفتادنهاست
و باز برخاستن،
حماسهای مکرر
در هفتخوان تاریخ
که سرانجام،
رخش پیروزی را
یالپوشی ترمه، بر پشت مینهد
در جلگههای سبز هزار اسپ.
*
نه خاطرهی آفتاب در شام بهمن
که آزادی
قبای فردای کودکان ماست!
بیست و دوم آذر نودویک