بر بشکههای باروت
دیوانهای نشسته و کبریت میکشد...
طاغی است او.
راهی به هیچ سو ندارد
دیروز و فردایی نیز...
در ذهن کوچکش
فردا برای او
تنها به یاری یک وهم
یک رویا
یک منجی
از راه میرسد،
و «آتش زمینهساز ظهور است.»
کبریت او ولی
گوگرد عقل ندارد
چوبی به نفت آغشته است،
نفتی که چند روز
او را مجال عربده خواهد داد.
