سحرگاهان
هر بار
که
شبنم ِ شعر
بر گلبرگهای عاطفه میلغزد
با شوری کودکانه
کولی رویا را
در آغوش میگیرم
و از دُرد واقعیت
جرعهای
بر وی
مینوشانم!
شبانگاهان
آنگاه
که
خسته و کوفته،
سر
مینهم
به بستر ِ خاکستر!
با زخمهای ناسوری
از دشنههای نابرابری و
نابرادری
بر پیکر!
به خود میگویم
آه!
کجاست؟
آن کولی نازک خیال ِ جادوگر؟
چرا نمیزند امشب،
حلقهای
بردر؟!