زیبا بودی
در خاک میوزیدی وُ
نام کوچکت در جریانِ مجعدِ خون
میپیچید.
خیال میکردند مردهای
صدایت گلوی ما را تَر میکرد
زخمهامان را میتکاند
آسمان را زمین میزد وُ
زمین را
از مرزهای بسته پس میگرفت:
«ژینا گیان،
تو نامری...»
مرگ میزاییدند و نمیشنیدند.
شبیه ماه بودی
آب را به خاک میخواندی وُ
ساقهٔ گندم
از ارتفاع موی بلند ما
نور میچید.
حوّا بودیم
به خیابان رانده میشدیم
و لبهای دورترین صدفها
خاموشی اثیری دختران دریا را
با بوسهٔ مروارید
میشست.
صدایت کردیم:
ژینا...
کشتیها از خوف طوفان گذشتند
به خیابان آمدند
سوارمان کردند
وَ زندگی
از عرشهٔ پوسیدهٔ دزدان دریایی سررفت.
غرق میشدند و نمیدیدند.
ماندانا زندیان