ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 26.08.2026, 13:12

طلوع جامعه پساباسوادی و پایان تمدن

جیمز ماریوت

بخش اول

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

  مقدمه‌ی مترجم بر مقاله: «سپیده‌دم جامعۀ فراتر از سواد و پایان تمدن». در سال ۱۴۵۰، یوهانس گوتنبرگ با اختراع چاپِ حروف سُربی، انقلابی بنیادین در تاریخ بشر پدید آورد. برای نخستین بار، کتاب‌ها می‌توانستند با سرعتی بی‌سابقه تکثیر شوند و دیگر در انحصار دیرها و اشراف نمانند. سه سده بعد، گسترش سواد در اروپا نه‌تنها زمینۀانقلاب‌های فرانسه و آمریکا را فراهم کرد، بلکه نظام‌های سلسله‌مراتبیِ کهن را به چالش کشید و مفاهیمی چون حقوق فردی، آزادی و عدالت را در کانون گفتمانِ عمومی نشاند. اکنون، اما به‌گفتۀ جیمز ماریوت، ستون‌نویس روزنامۀ تایمز، بار دیگر در آستانۀیک دگرگونیِ عمیق قرار گرفته‌ایم، امّا این‌بار در جهتِ عکس.

«زنجیرۀ زرین دانشی» که قرن‌ها خوانندگان را در سراسر تاریخ به هم پیوند می‌داد، در حال گسستن است. جامعه مدرن، به‌قول ماریوت، درحالِ تبدیل شدن به «جامعۀ فراتر از سواد» (postliterate society) است؛ وضعیتی که در آن تواناییِ تمرکز بر متونِ طولانی و درگیر شدن با استدلال‌های عمیق رو به زوال می‌نهد. در کشورهای پیشرفته، شمار کتاب‌خوانان رو به کاهش است و دانشجویانِ دانشگاهی دیگر توان خواندنِ کتاب‌های درسیِ خود را ندارند. عصرِ چاپ در حال واگذار کردنِ میدان به عصرِ صفحه‌نمایش‌های کوچکِ گوشی‌های هوشمند است.

ماریوت هشدار می‌دهد که اگر این روند ادامه یابد، نه‌فقط خلاقیت و نوآوری که خودِ دموکراسی نیز با مخاطره روبه‌رو خواهد شد. زیرا دموکراسی برای بقا نیازمند شهروندانی است که بتوانند اندیشه‌ها را «با طول و عمق» درک کنند و از قدرتِ تفکرِ تحلیلیِ ناشی از سواد بهره برند. به‌زعم او، تاریخِ سه‌قرنِ اخیر نشان می‌دهد که گسترشِ سواد و دموکراسی تقریباً جدایی‌ناپذیرند؛ و بازگشت به جامعه پیشا-سواد، به‌معنای بازگشت به هرج‌ومرج، تعصباتِ قبیله‌ای و خشمی است که پیش از عصرِ چاپ، جهان را فراگرفته بود.

در این مقاله، ماریوت با تکیه بر تاریخ، نظریۀ رسانه و جامعه‌شناسی، ضمن حمله‌ای پرشور به «فرهنگِ پیش‌پاافتادۀ صفحه‌نمایش»، از کلامِ مکتوب و استدلالِ بلند دفاع می‌کند. او ما را به تأمل در این پرسش بنیادین فرا می‌خواند: «آیا جامعه‌ای که قادر به خواندن نیست، قادر به اندیشیدن و ماندنِ آزاد نیز خواهد بود؟» پاسخِ این پرسش، سرنوشتِ تمدنِ ما را رقم خواهد زد.

اما شاید بد نباشد که نگاهی هم به عنوان مقاله و این که چرا چنین واژه ای برای این مقاله انتخاب شده است بیندازیم. اصطلاح post-literate society سابقه‌ای پیش از ماریوت دارد و دست‌کم به مارشال مک‌لوهان و کتاب The Gutenberg Galaxy در ۱۹۶۲ بازمی‌گردد. در کاربرد امروزی، منظور جامعه‌ای است که سواد خواندن و نوشتن را دارد، اما فرهنگ آن دیگر اساساً بر خواندن و نوشتنِ متن استوار نیست. یعنی «post» در اینجا لزوماً به معنای «پس از نابودی سواد» نیست، بلکه به معنای عبور از جامعه‌ای است که متن و کتاب در مرکز فرهنگ آن قرار داشتند. به همین دلیل، تفاوت مهمی میان illiterate و post-literate وجود دارد: illiterate یعنی فرد بی‌سواد، یعنی فرد یا جامعه‌ای که اصولاً توانایی خواندن و نوشتن ندارد. اما post-literate جامعه‌ای است که زمانی فرهنگ باسواد و کتاب‌محور داشته، ولی اکنون رسانه‌های دیگری ــ تصویر، ویدئو، صدا، شبکه‌های اجتماعی و صفحه نمایش ــ در آن جایگاه مرکزی خواندن عمیق و متن مکتوب را گرفته‌اند. این دقیقاً همان معنایی است که ماریوت در مقاله خود دنبال می‌کند.

او نمی‌گوید مردم ناگهان بی‌سواد شده‌اند. استدلال او این است که جامعه‌ای که زمانی با کتاب و خواندن طولانی و متمرکز شکل گرفته بود، اکنون به سمت فرهنگی حرکت می‌کند که در آن پیمایش صفحه، ویدئوهای کوتاه و رسانه‌های تصویری جای مطالعه مستمر را می‌گیرند. خودش نیز صریحاً از این سخن می‌گوید که «scrolling and short form video»  در حال جایگزین شدن با خواندن مداوم است. بنابراین «پسا‌باسوادی» در این مقاله به معنای بی‌سوادی نیست. جامعه پسا‌باسوادی جامعه‌ای است که از مرحله‌ای تاریخی عبور کرده که در آن خواندن و نوشتن، و به‌ویژه کتاب و متن مکتوب، ابزار اصلی انتقال دانش و شکل‌دهی به اندیشه و فرهنگ بودند. در چنین جامعه‌ای ممکن است اکثریت مردم همچنان توانایی خواندن و نوشتن داشته باشند، اما دیگر خواندن عمیق و طولانی در مرکز زندگی فکری آنان قرار نداشته باشد و متن مکتوب جای خود را به تصویر، ویدئو، صدا و رسانه‌های دیجیتال بدهد. از این رو، «پسا‌باسوادی» بیش از آنکه به فقدان توانایی خواندن اشاره کند، به افولِ فرهنگِ مبتنی بر خواندن اشاره دارد.»

آنچه اورول از آن می‌ترسید...

آنچه اورول از آن می‌ترسید، کسانی بودند که کتاب‌ها را ممنوع می‌کردند. آنچه هاکسلی از آن می‌ترسید این بود که دیگر هیچ دلیلی برای ممنوع کردن کتاب وجود نداشته باشد، چون اصلاً کسی نمی‌خواست هیچ کتابی بخواند.

نیل پستمن، «سرگرم کردن خود تا سر حد مرگ»

عصر چاپ

این انقلاب یکی از مهم‌ترین تحولات تاریخ مدرن بود — با این حال هیچ خونی ریخته نشد، هیچ بمبی پرتاب نگردید و هیچ پادشاهی سرنگون نگشت. شاید هیچ دگرگونی اجتماعی عظیمی تا این اندازه در سکوت انجام نشده باشد. این انقلاب در صندلی‌های راحتی، کتابخانه‌ها، کافه‌ها و باشگاه‌ها رخ داد.اتفاقی که افتاد این بود: در میانه‌های قرن هجدهم، شمار عظیمی از مردم عادی شروع به خواندن کردند.

در دو قرن نخست پس از اختراع چاپ، خواندن عمدتاً فعالیتی نخبه‌گرایانه باقی ماند. اما با آغاز قرن هجدهم، گسترش آموزش و انفجار کتاب‌های ارزان، خواندن را به سرعت در میان طبقات متوسط و حتی اقشار پایین‌تر جامعه رواج داد.مردم آن زمان به درستی درک کرده بودند که اتفاقی عظیم در حال رخ دادن است. ناگهان به نظر می‌رسید همه در همه جا مشغول خواندن هستند: مردان، زنان، کودکان، ثروتمندان، فقرا. خواندن به عنوان «تب»، «همه‌گیری»، «شیدایی» و «جنون» توصیف می‌شد. همانطور که تاریخ‌دان تیم بلنینگ (Tim Blanning) می‌نویسد: «محافظه‌کاران وحشت‌زده و ترقی‌خواهان خوشحال بودند که این عادت هیچ مرز اجتماعی نمی‌شناسد.»

این دگرگونی گاه «انقلاب خواندن» نامیده می‌شود. این یک دموکراتیزه‌کردن بی‌سابقه اطلاعات بود؛ بزرگترین انتقال دانش به دست مردان و زنان عادی در تاریخ.

در بریتانیا تنها ۶۰۰۰ کتاب در دهه اول قرن هجدهم منتشر شد؛ در دهه پایانی همان قرن، تعداد عناوین جدید از ۵۶۰۰۰ فراتر رفت. در طول قرن هجدهم بیش از نیم میلیون اثر جدید به زبان آلمانی منتشر شد. تاریخ‌دان سایمون شاما (Simon Schama) حتی تا آنجا پیش رفته که نوشته است «نرخ باسوادی در فرانسه قرن هجدهم بسیار بالاتر از ایالات متحده در اواخر قرن بیستم بود.»

جایی که خوانندگان زمانی به شیوه‌ای «متمرکز» می‌خواندند و تمام عمرشان را صرف خواندن و بازخوانی دو سه کتاب می‌کردند، انقلاب خواندن، نوع جدیدی از خواندن «گسترده» را رواج داد. مردم هر چه به دستشان می‌رسید می‌خواندند: روزنامه‌ها، مجلات، تاریخ، فلسفه، علم، الهیات و ادبیات. کتاب‌ها، جزوه‌ها و نشریات ادواری به وفور از زیر چاپ بیرون می‌آمدند.

این عصر آثار جاودان و به یادماندنی اندیشه و دانش بود: دایرةالمعارف دیدرو، فرهنگ زبان انگلیسی ساموئل جانسون، انحطاط و سقوط امپراتوری روم ادوارد گیبون، نقد عقل محض ایمانوئل کانت. ایده‌های رادیکال جدید درباره خدا، تاریخ، جامعه، سیاست و حتی کل هدف و معنای زندگی در اروپا جاری شد.

حتی مهم‌تر از آن، چاپ نحوه تفکر مردم را تغییر داد. دنیای چاپ منظم، منطقی و عقلانی است. در کتاب‌ها، دانش طبقه‌بندی، درک، مرتبط و در جای خود قرار می‌گیرد. کتاب‌ها استدلال می‌کنند، تز ارائه می‌دهند و ایده‌ها را بسط می‌دهند. نیل پستمن (Neil Postman)، نظریه‌پرداز رسانه نوشت: «درگیر شدن با کلمه نوشته شده به معنای دنبال کردن خطی از اندیشه است که مستلزم توانایی‌های قابل توجهی در طبقه‌بندی، استنتاج و استدلال است.»

همانطور که پستمن اشاره کرد، تصادفی نیست که رشد فرهنگ چاپ در قرن هجدهم با افزایش اعتبار عقل، خصومت با خرافات، تولد سرمایه‌داری و توسعه سریع علم همراه بود. تاریخ‌دانان دیگر، انفجار باسوادی در قرن هجدهم را به روشنگری، تولد حقوق بشر، ظهور دموکراسی و حتی آغاز انقلاب صنعتی مرتبط دانسته‌اند. این دنیایی که ما اکنون می‌شناسیم در انقلاب خواندن شکل گرفته است.

ضد انقلاب

اکنون، ما در میانه ضد انقلاب به سر می‌بریم. بیش از سیصد سال پس از آنکه انقلاب خواندن عصری جدید از دانش بشری را آغاز کرد، کتاب‌ها در حال مرگ هستند. مطالعات متعدد نشان می‌دهد که خواندن در سقوط آزاد قرار دارد. حتی بدبین‌ترین منتقدان عصر صفحه‌نمایش در قرن بیستم نیز به سختی می‌توانستند ابعاد بحران فعلی را پیش‌بینی کنند.

در آمریکا، خواندن برای لذت در بیست سال گذشته چهل درصد کاهش یافته است. در بریتانیا، بیش از یک سوم بزرگسالان می‌گویند خواندن را رها کرده‌اند. بنیاد ملی سواد از کاهش «تکان‌دهنده و دلسردکننده» خواندن در کودکان خبر می‌دهد که اکنون در پایین‌ترین سطح ثبت شده قرار دارد. صنعت نشر در بحران است: همانطور که الکساندر لارمن (Alexander Larman)، نویسنده می‌نویسد: «کتاب‌هایی که زمانی ده‌ها یا حتی صدها هزار نسخه فروش می‌کردند، امروز خوش شانس هستند که فروشی در حد چهار رقمی داشته باشند.»

قابل توجه‌تر اینکه، در اواخر سال ۲۰۲۴، سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) گزارشی منتشر کرد که نشان می‌داد سطح سواد در اکثر کشورهای توسعه‌یافته در حال «کاهش یا رکود» است. روزی بود که یک دانشمند علوم اجتماعی با مواجهه با چنین آمارهایی ممکن بود حدس بزند علت آن یک بحران اجتماعی مانند جنگ یا فروپاشی نظام آموزشی است. اتفاقی که افتاد، ظهور گوشی هوشمند بود که در میانه‌های دهه ۲۰۱۰ در کشورهای توسعه‌یافته به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. آن سال‌ها به عنوان نقطه عطفی در تاریخ بشر به خاطر خواهد ماند.

هرگز پیش از این فناوری‌ای مانند گوشی هوشمند وجود نداشته است. در حالی که فناوری‌های سرگرمی قبلی مانند سینمایا تلویزیون برای جلب توجه مخاطب برای یک دوره طراحی شده بودند، گوشی هوشمند تمام زندگی شما را طلب می‌کند. تلفن‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که فوق‌العاده اعتیادآور باشند و کاربران را با رژیمی از اعلان‌های بی‌معنی، ویدیوهای کوتاه و سطحی و طعمه‌های خشم در رسانه‌های اجتماعی معتاد کنند.

انسان متوسط امروزی هفت ساعت در روز را به خیره شدن به صفحه نمایش می‌گذراند. برای نسل زد (Gen Z) این رقم به نه ساعت می‌رسد. یک مقاله اخیر در تایمز دریافت که برای دانش‌آموزان مدرن چنین مقدر شده است که به طور میانگین ۲۵ سال از عمر بیداری خود را در حال مرور کردن (scrolling) روی صفحه‌نمایش بگذرانند.

اگر انقلاب خواندن (reading revolution) نمایانگر بزرگترین انتقال دانش به مردان و زنان عادی در تاریخ بود، انقلاب صفحه‌نمایش نمایانگر بزرگترین سرقت دانش از مردم عادی در تاریخ است.د انشگاه‌های ما در خط مقدم این بحران قرار دارند. آن‌ها اکنون اولین گروه‌های واقعاً «پسا-باسواد» از دانشجویان را آموزش می‌دهند، دانشجویانی که تقریباً به طور کامل در دنیای ویدیوهای کوتاه، بازی‌های کامپیوتری، الگوریتم‌های اعتیادآور (و فزاینده، هوش مصنوعی) بزرگ شده‌اند.

از آنجا که اینترنت موبایل فراگیر، دامنه توجه این دانشجویان را نابود و رشد دایره لغات آنان را محدود کرده است، دانش غنی و مفصلی که در کتاب‌ها ذخیره شده است برای بسیاری از آنان غیرقابل دسترس می‌شود. مطالعه‌ای روی دانشجویان ادبیات انگلیسی در دانشگاه‌های آمریکا نشان داد که آنان قادر به درک پاراگراف اول رمان «خانه غم‌زده» (Bleak House) [در ایران با نام «خانه قانونزده» توسط ابراهیم یونسی ترجمه شده است] چارلز دیکنز یعنی کتابی که روزگاری به طور معمول توسط کودکان خوانده می‌شد، نبودند.

مقاله‌ای در مجله آتلانتیک (The Atlantic) با عنوان «دانشجویان دانشگاه‌های تراز اولی که نمی‌توانند کتاب بخوانند» به تجربه یک استاد اشاره می‌کند: بیست سال پیش، دانشجویان کلاس‌های آقای دیمز(Dames) بدون مشکل می‌توانستند یک هفته بحث‌های پیچیده‌ای درباره کتاب «غرور و تعصب» (Pride and Prejudice) داشته باشند و هفته بعد به «جنایت و مکافات» (Crime and Punishment) بپردازند. اما حالا دانشجویانش از قبل به او می‌گویند که حجم مطالعاتی غیرممکن به نظر می‌رسد. مسئله فقط شتاب دیوانه‌وار نیست. آنها در توجه به جزئیات ریز و همزمان دنبال کردن طرح کلی داستان مشکل دارند.

مطابق بایک بررسی ناامیدکننده دیگر، «اکثر دانشجویان ما به طور کاربردی بی‌سواد هستند». این گفته با تمام شنیده‌های من از گفت‌وگوهایم با معلمان و اساتید دانشگاه همخوانی دارد. یکی از مدرسان آکسفورد و کمبریج که با او صحبت کردم، از «فروپاشی سواد» در میان دانشجویانش خبر داد.

انتقال دانش – یعنی در واقع کهن‌ترین کارکرد دانشگاه - در برابر چشمان ما در حال از هم گسستن است. نویسندگانی مانند شکسپیر، میلتون و جین آستن، که آثارشان برای قرن‌ها منتقل شده، دیگر نمی‌توانند به نسل بعدی خوانندگان برسند. آنها در حال از دست دادن توانایی درک این آثار هستند.

سنتی ادگیری مانند رشته طلایی گرانبهای دانش است که در طول تاریخ بشریت جریان دارد و خوانندگان را در طول زمان به هم پیوند می‌زند. آخرین بار این رشته در خلال فروپاشی امپراتوری روم غربی پاره شد، زمانی که قبایل بربر به مرزها هجوم می‌آوردند، شهرها کوچک می‌شدند و کتابخانه‌ها می‌سوختند یا از بین می‌رفتند. با از هم پاشیدن دنیای نخبگان تحصیلکرده روم، بسیاری از نویسندگان و آثار ادبی از حافظه بشری محو شدند - یا برای همیشه گم شدند یا صدها سال بعد در رنسانس دوباره کشف شدند.اکنون آن رشته طلایی برای دومین بار در حال پاره شدن است.

یک تراژدی روشنفکرانه

فروپاشی مطالعه، باعث کاهش در معیارهای مختلف توانایی شناختی (cognitive ability) شده است. مطالعه با مزایای شناختی (cognitive benefits) متعددی مرتبط است، از جمله بهبود حافظه و دامنه توجه، تفکر تحلیلی بهتر، تسلط کلامی بهبود یافته و نرخ پایین‌تر زوال عقل در سنین بالاتر.

پس از معرفی گوشی‌های هوشمند در اواسط دهه ۲۰۱۰، امتیازهای جهانی PISA یا به عبارتی مشهورترین معیار بین‌المللی سنجش توانایی دانش‌آموزان - شروع به کاهش کرد. همان‌طور که جان برن موردوخ (John Burn Murdoch) در فایننشال تایمز می‌نویسد، دانش‌آموزان به طور فزاینده‌ای در نظرسنجی‌ها می‌گویند که در فکر کردن، یادگیری و تمرکز مشکل دارند.

مطالعه «پایش آینده»(Future study) از ۱۸ ساله‌ها می‌پرسد که آیا در فکر کردن، تمرکز یا یادگیری چیزهای جدید مشکل دارند. سهم دانش‌آموزان سال آخر دبیرستانی که مشکلاتی را گزارش می‌دهند، در طول دهه ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ ثابت بود، اما در اواسط دهه ۲۰۱۰ شروع به افزایش سریع کرد.

و همان‌طور که برن موردوخ (Burn Murdoch) می‌گوید، این مسائل شناختی محدود به مدارس و دانشگاه‌ها نیست. آنها بر همه تأثیر می‌گذارند: «این کاهش در معیارهای استدلال و حل مسئله به نوجوانان محدود نمی‌شود. بزرگسالان نیز الگوی مشابهی را نشان می‌دهند و کاهش در تمام گروه‌های سنی قابل مشاهده است.»

جالب‌ترین و هشداردهنده‌ترین مورد، مربوط به ضریب هوشی (IQ) است که در طول قرن بیستم به طور پیوسته افزایش یافت (که به آن اصطلاحاً «اثر فلین» (Flynn effect) می گویند) اما اکنون به نظر می‌رسد که شروع به کاهش کرده است. نتیجه این روند، تنها از دست دادن اطلاعات و هوش نیست، بلکه فقیر شدن تراژیک تجربه انسانی است. برای قرن‌ها، تقریباً تمام افراد تحصیلکرده و باهوش بر این باور بودند که ادبیات و دانش، هم از والاترین اهداف و هم از ژرف‌ترین تسلی‌های وجود بشری هستند. آثار کلاسیک در طول قرن‌ها حفظ شده‌اند زیرا به عبارت معروف مَتیو آرنولد (Matthew Arnold)، حاوی «بهترین ها از آنچه اندیشیده و گفته شده هستند» هستند.

بزرگترین رمان‌ها و شعرها، با قرار دادن تخیل خودمان در ذهن دیگران و بردنمان به زمان‌ها و مکان‌های دیگر، حس ما از تجربه انسانی را غنی می‌کنند. با خواندن آثار غیرداستانی - علم، تاریخ، فلسفه، ادبیات سفر - به طور عمیق با جایگاه خود در جهان فوق‌العاده و پیچیده‌ای که امتیاز زندگی در آن را داریم، آشنا می‌شویم. گوشی‌های هوشمند ما را از این دلداری ها (consolations) محروم می‌کنند. همه‌گیری اضطراب، افسردگی و بی‌هدفی که جوانان قرن بیست و یکم را گرفتار کرده، اغلب به انزوا و مقایسه اجتماعی منفی ناشی از گوشی‌های هوشمند مرتبط شده است.این همچنین محصول مستقیم بی‌معنایی، تکه‌تکه شدگی و پیش پاافتادگی فرهنگ صفحه‌نمایش است که کاملاً فاقد توانایی پاسخگویی به نیازهای عمیق انسانی برای کنجکاوی، روایت، توجه عمیق و تحقق هنری است.

جهانی بدون ذهن

این زهکشی و تخلیه ی موارد بسیار مهمی از جمله فرهنگ، تفکر نقاد و هوش، نشان می دهند که چگونه به طور غم انگیزی قابلیت ها و شکوفایی انسانی از دست می روند و ناپدید می شوند. این پدیده همچنین یکی از اصلی‌ترین چالش‌های پیش روی جوامع مدرن است. به خاطر آوریم که تمدن گسترده، به هم پیوسته، بردبار و پیشرفته از نظر فناوری ما، بر اساس انواع تفکر پیچیده و عقلانی پرورشیافته که زیربنای آن باسوادی (literacy) است.

همان‌طور که والتر اونگ (Walter Ong) در کتاب «شفاهیّت و سواد» (Orality and Literacy) خود می‌نویسد، برخی از انواع تفکر پیچیده و منطقی به سادگی بدون خواندن و نوشتن قابل دستیابی نیستند. توسعه یک استدلال منطقی و مفصّل در گفتار خودانگیخته (spontaneous speech) عملاً غیرممکن است - شما [در ذهن خود] گم خواهید شد، رشته کلام را از دست خواهید داد، با خود به طور متناقض صحبت خواهید کرد و با تلاش برای بازگویی ناموفق نکات، مخاطب خود را سردرگم خواهید کرد.

به عنوان یک مثال افراطی، تصور کنید شخصی تلاش می کند یک اثر فلسفی معروف را فقط به صورت شفاهی بیان کند. مثلاً کتاب ۹۰۰ صفحه‌ای «نقد عقل محض» کانت، یا «رساله» ویتگنشتاین،یا «هستی و نیستی» سارتر. انجام این کار غیرممکن خواهد بود. و گوش دادن به آن نیز غیرممکن.

کانت برای تولید اثر بزرگش مجبور بود ایده‌هایش را روی کاغذ بیاورد، خط بزند، در موردشان فکر کند، پالایششان کند و سپس در طول سال‌ها بازنویسیشان کند تا در نهایت به یک کل متقاعدکننده و منطقی تبدیل شوند.

برای درک صحیح کتاب، باید آن را پیش روی خود داشته باشید تا بتوانید بخش‌های نامفهوم را دوباره بخوانید، ارتباطات منطقی را بررسی نموده و روی گذرهای مهم تأمل کنید تا واقعاً آنها را درک کنید. این نوع تفکر پیشرفته از خواندن و نوشتن جدایی‌ناپذیر است.

اریک هاولوک (Eric Havelock)، متخصص ادبیات کلاسیک، استدلال کرد که ظهور سواد در یونان باستان، محرک تولد فلسفه بود. زمانی که مردم وسیله‌ای برای ثبت ایده‌ها روی صفحه برای پرسشگری، پالایش و بنا کردن بر روی آنها پیدا کردند، یک روش کاملاً جدید و انقلابی از تفکر تحلیلی و انتزاعی متولد شد - روشی که در ادامه قرار بود کل تمدن ما را شکل دهد. با تولد نوشتار، روش‌های تفکر مرسوم مورد چالش قرار گرفته و بهبود یافتند. این، رهایی شناختی (cognitive liberation)  گونه ما بود.

همان‌طور که نیل پستمن (Neil Postman) در «سرگرم کردن خودمان تا سر حد مرگ» (Amusing Ourselves to Death) می‌گوید: «فلسفه بدون نقد نمی‌تواند وجود داشته باشد... نوشتن، زیربنای فکر را در معرض بررسی مستمر و متمرکز قرار می‌دهد. نوشتن، گفتار را منجمد می‌کند و با این کار، باعث هستی بخشیدن به متخصص در دستورزبان، منطق‌دان، بلاغت‌شناس، مورخ و دانشمند می گردد - همه کسانی که باید زبان را پیش روی خود نگه دارند تا ببینند چه معنایی دارد، کجا خطا می‌کند و به کجا می‌رود.»

نه تنها فلسفه، بلکه تمام زیرساخت فکری تمدن مدرن به انواع تفکر پیچیده‌ای وابسته است که از خواندن و نوشتن جدایی‌ناپذیرند: تاریخنگاری جدی، قضایای علمی، پیشنهادهای سیاستی پر از جزئیات و انواع بحث‌های سیاسی سخت‌گیرانه و بی‌طرفانه‌ای که در کتاب‌ها و مجلات انجام می‌شود.این اشکال تفکر پیشرفته، پایه‌های فکری مدرنیته را فراهم می‌کنند. اگر دنیای ما در حال حاضر ناپایدار به نظر می‌رسد - انگار زمین از زیر پایمان در حال لغزیدن است - به این دلیل است که آن پایه‌ها در زیر پایمان در حال از هم پاشیدن است.

همان‌طور که احتمالاً متوجه شده‌اید، دنیای صفحه‌نمایش جایگاه بسیار پرتلاطم‌تری نسبت به دنیای چاپ خواهد بود: عاطفی‌تر، خشمگین‌تر و آشفته‌تر.

والتر اونگ (Walter Ong) تأکید کرد که نوشتن، اندیشه را آرام می کند و عقلانی می‌سازد. اگر بخواهید استدلال خود را حضوری یا در یک ویدیوی تیک‌تاک مطرح کنید، راه‌های بی‌شماری برای دور زدن استدلال منطقی در اختیار دارید. می‌توانید فریاد بزنید، گریه کنید و مخاطب را با جذابیت خود مسحورنمائید. می‌توانید موسیقی احساسی پخش کنید یا تصاویر دلخراش نشان دهید. چنین توسل‌ جویی هایی عقلانی نیستند، اما انسان‌ها هم موجوداتی کاملاً عقلانی نیستند و تمایل دارند که توسط آنها متقاعد شوند.

یک کتاب نمی‌تواند بر سر شما فریاد بزند (شکر خدا!) و نمی‌تواند گریه کند. بدون مجموعه ابزارهای دور زدن منطق که در اختیار پادکسترها و یوتیوبرهاست، نویسندگان بسیار بیشتر تنها به عقل متکی هستند و محکوم شده‌اند تا استدلال‌های خود را با زحمت، جمله به جمله کنار هم بچینند (من اکنون آن عذاب را حس می‌کنم). کتاب‌ها بسیار دور از کامل بودن هستند، اما بسیار بیشتر از هر وسیله ارتباطی دیگری که تاکنون ابداع شده، به الزامات استدلال منطقی مقیدمی باشند. به همین دلیل است که اونگ (Walter Ong) مشاهده کرد که جوامع شفاهی«پیشامکتوب» (pre-literate) اغلب برای بازدیدکنندگان از کشورهای باسواد، به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای عرفانی، احساسی و تقابل‌آمیز در گفتار و اندیشه خود به نظر می‌رسند.

با مرگ کتاب‌ها، به نظر می‌رسد در حال بازگشت به این عادات فکری «شفاهی» هستیم. گفتمان ما در حال فروپاشی به سوی وحشت، نفرت و جنگ قبیله‌ای است. اندیشه ضدعلمی در بالاترین سطح دولت آمریکا شکوفا شده است. ترویج‌کنندگان غیرعقلانیت و تئوری‌های توطئه، مانند کانداس اونز و راسل برند (Candace Owens and Russell Brand)، مخاطبان گسترده و زودباور آنلاین پیدا می‌کنند. اگر استدلال‌های آنان روی کاغذ ارائه می‌شد، مضحک به نظر می‌رسید. اما روی صفحه‌نمایش، برای بسیاری از مردم متقاعدکننده هستند.

ظهور این سبک‌های فکری احساسی و غیرعقلانی، چالشی عمیق برای فرهنگ و سیاست ما ایجاد می‌کند. شاید به زودی دریابیم که اداره پیشرفته‌ترین تمدن در تاریخ سیاره، با دستگاه فکری یک جامعه پیشامکتوب ممکن نیست.

پایان خلاقیت

عصر چاپ با پویایی و غنای فرهنگی بی‌سابقه‌ای مشخص می‌شد. خواندن سنگ بنای خلاقیت و نوآوری است که اساسی برای مدرنیته محسوب می‌شود.

اینطور نیست که برای بهره‌مند شدن یک جامعه از فرهنگ چاپ، لازم باشد هر شهروندی یک کتاب‌خوان حرفه ای (bookworm) حرفه‌ای باشد. و با این حال، اگر یک عادت میان رهبران، مخترعان، دانشمندان و هنرمندی‌انی که تمدن ما را شکل داده‌اند مشترک باشد، آن عادت خواندن است. خوانندگان جدی در تقریباً هر حوزه از دستاوردهای انسانی، سهم بیشتری دارند.

سیاستمداران بزرگ را در نظر بگیرید: تدی روزولت (Teddy Roosevelt) [تئودور روزولت بیست و ششمین رئیس جمهور آمریکا] ادعا می‌کرد روزی یک کتاب می‌خواند، وینستون چرچیل در جوانی برای خود یک برنامه بلندپروازانه مطالعه در فلسفه، اقتصاد و تاریخ تعیین کرد و در طول زندگی خود به طور سیری‌ناپذیری به خواندن ادامه داد. کلمنت اتلی (Clement Attlee) [از نخست وزیران سابق بریتانیا] به یادآورد که در دوران مدرسه هفته‌ای چهار کتاب می‌خوانده.

یا فرهنگ عامه را در نظر بگیرید (که معمولاً حوزه‌ای صرفاً ادبی از تلاش انسانی تلقی نمی‌شود). دیوید بویی [بازیگر، خواننده و ترانه سرای مشهور بریتانیایی] به قول خودش «با حرص و ولع می‌خواند». او یک بار گفت: «هر کتابی که خریده‌ام، هنوز دارم. نمی‌توانم دورش بیندازم. دور انداختنش از نظر فیزیکی غیرممکن است!» فهرستی که بویی از صد کتاب مورد علاقه خود نوشت شامل آثاری از ویلیام فاکنر، تام استاپارد، دی. اچ. لورنس و تی. اس. الیوت است.

پل مک‌کارتنی در کتابی اخیر درباره حرفه ترانه‌سرایی‌اش، از «دیلان تاماس، اسکار وایلد و آلن گینزبرگ، از نویسنده سمبولیست فرانسوی آلفرد ژاری، یوجین اونیل و هنریک ایبسن» در میان نویسندگانی نام برد که الهام‌بخش او بوده‌اند.

توماس ادیسون در طول زندگی خود عمیقاً مطالعه می‌کرد. چارلز داروین نیز همین طور. آلبرت انیشتین نیز همین طور. از قضا، حتی ایلان ماسک ادعا می‌کند که «توسط کتاب‌ها بزرگ شده است». خواندن، کار خلاقانه را برای مردان و زنان نابغه غنی تر می سازد و آن هم با دادن دسترسی به گنجینه عظیم و بی‌بهای دانش حفظ شده در کتاب‌ها - «بهترینِ آنچه اندیشیده و گفته شده است». انضباط خواندن، آنان را با ابزارهای تحلیلی مجهز می‌کند تا آن سنت را مورد پرسش قرار دهند، پالایش کنند و متحول سازند.

همان‌طور که الیزابت آیزنشتاین (Elizabeth Eisenstein) در کتاب «انقلاب چاپ در اروپای اولیه مدرن» استدلال می‌کند، اختراع دستگاه چاپ باعث شتاب بخشیدن به یک سریاز انقلاب‌های فرهنگی که جهان مدرن را شکل دادند کمک بسیار نمود: رنسانس، اصلاحات و انقلاب علمی. مورخان دیگر، عصر روشنگری، تولد حقوق بشر و انقلاب صنعتی را نیز به این فهرست اضافه می‌کنند.

آیزنشتاین توضیح می‌دهد که چگونه تمایل خواندن به ترویج نوآوری، در دانشگاه‌های رنسانس خود را نشان داد. با اختراع چاپ، دسترسی دانشجویان به کتاب‌ها افزایش یافت و «به دانشجویان مستعد کارشناسی اجازه داد تا فراتر از درک معلمان خود پیش بروند. دانشجویان بااستعداد دیگر نیازی نداشتند برای یادگیری یک زبان یا مهارت آکادمیک، در محضر استاد خاصی بنشینند.» و بنابراین، «دانشجویانی که متون فنی را مورد استفاده قرار می دادند که در نقش راهنمایی کنندگان خاموش خدمت می‌کردند، کمتر احتمال داشت که به مرجعیت سنتی تمکین کنند و بیشتر پذیرای جریان‌های نوآور بودند. ذهن‌های جوانی که با چاپ ها و نشرهای به‌روز شده، به ویژه متون ریاضی، تجهیز شده بودند، شروع به پیشی گرفتن نه تنها از بزرگان خود، بلکه از خرد کهنان نیز کردند.»

دانشجویان مدرنی که توانایی خواندن را ندارند، بار دیگر به مرجعیت معلمان خود وابسته شده‌اند و کمتر قادرند پیشتازی کنند، نوآوری نمایند و باورهای مرسوم را به پرسش بکشند. این دانشجویان تنها یک نشانه از فرهنگ راکد عصر صفحه‌نمایش هستند که با سادگی، تکرار و سطحی نگری مشخص می‌شود. نشانه‌های آن در اطراف ما قابل مشاهده است.

آهنگ‌های پاپ در هر سبکی، کوتاه‌تر، ساده‌تر و تکراری‌تر می‌شوند و فیلم‌ها به مجموعه‌های دنباله دارد تجاری (franchise formulas) تقلیل یافته‌اند که به طور بی‌پایان تکرار می‌شوند. مطالعات نشان می‌دهند که تعداد اختراعات «تحول‌آفرین» و «انقلابی» در حال کاهش است. بودجه بیشتری نسبت به هر زمان دیگری در تاریخ صرف پژوهش‌های علمی می‌شود، اما نرخ پیشرفت«به زحمت با گذشته همگام است».

بی‌شک عوامل بسیاری در کار هستند، اما این دقیقاً همان چیزی است که از نسلی از پژوهشگران انتظار می‌رود که کودکی خود را به جای خواندن و تفکر، به صفحه‌نمایش‌ها چسبانده‌اند. حتی خود کتاب‌ها نیز در حال کمتر پیچیده شدن هستند.

اگر جهان باسواد با پیچیدگی و نوآوری مشخص می‌شد، جهان پساباسوادی با سادگی، نادانی و رکود شناخته می‌شود. احتمالاً تصادفی نیست که افول سواد، وسواسی برای «نوستالژی» فرهنگی به همراه آورده است؛ میل به بازیافت بی‌پایان فرم‌های فرهنگی گذشته: برای مثال، سریال‌های تلویزیونی و سبک‌های دهه نود، یا مدهای اوایل دهه ۲۰۰۰.

فرهنگ ما در حال تبدیل شدن به یک بیابان برهوت موبایلی است. با قطع ارتباط از گنجینه‌های فرهنگی گذشته، ما محکوم به زندگی در ابدیتی خودشیفته شده‌ایم. با محرومیت از ابزارهای انتقادی برای پرسشگری و بسط بینش‌های پیشینیان، ما محکوم به تکرار و تقلید بی‌پایان از خودمان هستیم، فیلم ابرقهرانی پس از فیلم ابرقهرانی، آهنگ پاپ تکراری پس از آهنگ پاپ تکراری.اما بیش از هر چیز، این فرهنگ روزافزون پیش‌پاافتاده، سطحی و تهی از اندیشه، یک مصیبت برای سیاست‌های ماست.

ادامه دارد ...

The dawn of the post-literate society
And the end of civilisation
James Marriott
Sep 19, 2025