تزهایی پیرامون تحولات سیاسی با پتانسیل تأثیرگذاری راهبردی در یک سال گذشته
مهمترین شاخصهها و ویژگیهای سیاسی و اجتماعی در یک سال گذشته با پتانسیل تأثیرگذاری راهبردی و استراتژیک بر روندهای کلان و سرنوشت کشور در نگاهی گذرا، بسیار فشرده و تیتروار. این موارد کرونولوژیک و به ترتیب وقوع زمانی و یا به ترتیب اهمیت آورده نشدهاند.
۱- تحولات در ماهیت و در تعادل قوا در حاکمیت جمهوری اسلامی
پس از تحولات یک سال گذشته اینک نیروی برتر و تعیینکننده در نظام، دیگر روحانیت، دستگاه ولایت و یا ولیفقیه احتمالی نیست بلکه دایرهای از فرماندهان سپاه و امنیتیهایند. دیگر سپاه بازوی اجرایی دستگاه ولایت نیست، دستگاه ولایت و روحانیت، پوشش و توجیه ایدئولوژیک حاکمیت سپاه و ارگانهای امنیتی است. چه مجتبی زنده و سالم باشد چه مرده یا ازکارافتاده. دیگر فصلالخطابی در کار نیست. حذف علی خامنهای نقطه عطف بود. او آخرین ولیفقیه نظام بود.
۲- اجتنابناپذیری جنگهای ۱۲ و ۳۹ روزه، بنبست استراتژیک سیاستهای کلان رژیم در پنج دهه گذشته
ضدیت با آمریکا و رویکرد محو اسرائیل، سیاستهای اتمی و موشکی، محاصره نظامی اسرائیل، ایجاد نیابتیها و تلاش برای صدور اسلامگرایی شیعی و مجموعه اقدامات و تشنجآفرینیها دیر یا زود قطعا به جنگ و تقابل نظامی میانجامید. توجه به این واقعیت از نظر نوع نگاه به صحنه و صفبندیهای سیاسی و نیز در درک روندهای احتمالی آتی در عرصه بینالمللی اهمیت بسیار دارد.
۳- افزایش تاثیر اراده و تصمیم کشورهای قدرتمند جهانی و منطقهای بر روندهای سیاسی در ایران
عملکرد جمهوری اسلامی طی دههها و بهویژه در یک سال گذشته اکنون کار را به جایی کشانده که پارامتر تصمیم قدرتهای جهانی و منطقهای بهطور مستقیم بر سرنوشت و حیات مردم کشور ما تاثیرگذار است. نه فقط رویکرد آمریکا و اسرائیل درباره جنگ یا مذاکره و توافق با جمهوری اسلامی بلکه نوع تعامل دیگر کشورهای منطقه به پارامتری بسیار مهم در نحوه انکشاف و نیز تحلیل روندها در کشور ما تبدیل شده است.
۴- تاثیرات جنگ ۱۲ روزه بر روانشناسی مردم و حکومت
مردم در برابر چشمشان ضربهپذیری نظام، عینیت سقوط آن و از بین رفتن چند رده عناصر کلیدی و زیرزمینی شدن رهبری آن را دیدند. این امر بر امید آنان بر اثربخشی حمله خارجی برای رهایی از نکبت نظام اسلامی افزود. شکست در جنگ ۱۲ روزه همچنین حکومت را به سوی ایجاد ساختار غیرمتمرکز و آتشبهاختیاری نظامی سوق داد که مثل شمشیر دو لبه به بهای ایجاد انشقاق در فرماندهی، در تابآوری در جنگ ۴۰ روزه یاریاش کرد.
۵- تجربه انباشته شده در مقیاس میلیونی در مردم در آزمودن سیاه و سرخ و خاکستری و سبز و بنفش
برای اولین بار در حیات جمهوری اسلامی، بخش قابلتوجهی از مردم ایران با آزمودن اصولگرایان و اصلاحطلبان و چپها و اصلاحطلبان حکومتی، به آقای رضا پهلوی چه به عنوان نماد پادشاهی، چه به عنوان شخصی برای هدایتگری و هماهنگکنندگی روند گذار از جمهوری اسلامی و براندازی نظام روی آوردند. این یک انتخاب استراتژیک بود از سر عاملیت و آگاهانه و نه از سر فریبخوردگی رسانهای و یا امری صرفاً نوستالژیک. در اینجا قصد ارزشگذاری و یا ندیدن کاستیها را ندارم اما هر آنکس که نخواهد این انتخاب بخش مهمی از مردم و این واقعیت سیاسی و اجتماعی را ببیند، راه به ناکجاآباد سیاسی خواهد برد.
۶- رویکرد پراگماتیستی چه کسی میتواند؟ چه نیروهایی قادرند تحولی ایجاد کنند؟
اگر بپذیریم عرصه سیاست عرصه اعمال نیروست و اهداف سیاسی تنها با تکیه بر ابزار و منابع قدرت قابل حصول هستند، در امر گذار از نظام اسلامی و کنار نهادن آن، نگاهها بیش از پیش بر آن نیروهای سیاسی و اجتماعی که امکان و توانایی ایجاد تغییر و تاثیرگذاری سیاسی دارند متمرکز شده است. جایگاه سخنان زیبا و برنامهها و منشورهای شستهرفته در فضای سیاسی تنگتر شده و پراگماتیسمی معطوف به هدف در ارزیابی از نیروها جای خود را باز کرده است.
۷- کلانگفتمان: نفی انقلاب اسلامی با همه نمودها و مظاهر آن
برای غلبه بر نظام اسلامی حاکم، بسیار از ضرورت وجود و طرح یک کلانگفتمان سخن گفته شده است. به نظر میرسد گفتمان نفی انقلاب اسلامی و تجدیدنظر جامعه در مورد یکی از بزرگترین داوریهای تاریخی در سال ۵۷ به کلانگفتمان غالب تبدیل شده است. خواستهای آزادیهای فردی، پیوند با جهان و جهان غرب، انتخاب زندگی و سبک زندگی، توسعه و رفاه و پیوند با اقتصاد جهانی خود را در نفی انقلاب ۵۷ به نمایش گذارده است. “پنجاهوهفتی” که به عنوان یک ناسزای سیاسی زیاد به کار برده شده، مفهوم و مصداقی واقعی در زندگی سیاسی و صفبندیهای سیاسی در ایران یافته است.
۸- ۱۸ و ۱۹ دیماه نقطه عطفی در تاریخ ایران
تاریخ مبارزات با نظام جمهوری اسلامی را میتوان به پیش و پس از این دو روز خونبار با پیامدهایی بسیار مهم و استراتژیک تقسیم کرد. کشتن جنایتبار دهها هزار ایرانی و زخم عمیقی که این جنایت هولناک بر اعماق جان انسان ایرانی نهاده است حتی در نگاهی میانمدت، امکان تثبیت راه حلهای بینابینی را بسیار ناچیز کرده است. هیچ گشایش جدی اقتصادی، که خود بسیار ناممکن به نظر میرسد قادر نیست اکثریت ملت ایران را با موجودات و جریاناتی مثل قالیباف و روحانی و دیگران آشتی دهد. اگر پدر را به جوان تبدیل کنیم، گفت: جوان کشتی و تخم کین کاشتی / جوانکشته را کی بود آشتی؟
۹- پیامدهای جنگ ۳۹ روزه
تضعیف کلی و عمومی جمهوری اسلامی، تبدیل آن از یک دولت مستقر به یک نیروی زیرزمینی، از میان رفتن رهبر آن به عنوان وحدتبخش و ستون خیمه نظام و در کنار آن به نمایش درآمدن توان بقا و دوامآوری نظامی آن. از دیگر عواقب این جنگ علاوه بر تضعیف کلی نظام که همسو با منافع ملی مردم ایران بود، آشکارتر شدن و تشدید شکاف بین اهداف کشورهای طرف جنگ، آمریکا و اسرائیل، با منافع ملی ایرانیان چه در نحوه پیشبرد جنگ و چه در نحوه پیشبرد مذاکرات است.
۱۰- دو راهی و نیز بنبست نظام در تبدیل شدن به یک دولت معمولی با پذیرش نظم و هنجارهای جهانی و یا ادامه یاغیگری بینالمللی
مجموعه روندهای سیاسی و درگیریهای نظامی و نیز اراده جامعه جهانی، حکومت اسلامی را در موقعیت یک دو راهی و به باور من یک بنبست قرار داده است که یا به نظم موجود جهانی تن دهد که به معنای تسلیم و نفی ماهوی خود خواهد بود و یا به یاغیگری بینالمللی ادامه دهد که آن نیز به معنای نابودیاش به طریقی دیگر است؛ هرچند در این مسیر تخریب ایران نیز برایش اهمیتی ندارد. نظام اسلامی از تعیین تکلیف در برابر این دو راهی گریزی ندارد. تشدید بیش از پیش جنگ و جدالهای درونحکومتی حاصل گیر افتادن حکومت در این دو راهی است. تاکتیک به سیم آخر زدن و ایفا کردن نقش «مرد دیوانه» در عرصه بینالمللی نیز فقط کوتاهمدت آب را گلآلود میکند و چاره کار نظام نیست.
۱۱- چشمانداز تشدید بحرانهای گوناگون بهویژه ابربحران اقتصادی و برآمد دوباره جنبشهای اعتراضی
همه شواهد دال بر تشدید همهجانبه بحرانهای جاری در ایران بهویژه بحران اقتصادی و فراروییدن آن به یک ابربحران است. خود رژیم نیز جنگ اصلی را با مردم و بیشترین خطر را در خیزش دوباره آنان میبیند. ادامه سرکوب و تشدید ددمنشانه اعدامها، خود نشانه این هراس و این ارزیابی رژیم است.
۱۲- وضعیت نیروهای سرکوب رژیم
در جریان جنگ، نیروهای سرکوب رژیم آسیب جدی دیدند و پس از آن نیز شکاف بین خیابان (طرفداران خیابانی رژیم) به مثابه اهرم فشار جناحی از حاکمیت از یک سو و رهبران آماده توافق نظام از سوی دیگر به تضعیف بیشتر این نیرو منجر شد. متناسب با نحوه پیشرفت مناسبات و مذاکرات با آمریکا پیرامون تنگه هرمز و تحت تاثیر جدالهای حکومتی، بخشی از نیروهای سرکوب در آمادگیهای قبلی برای جنایت تجدیدنظر خواهند کرد و شواهدی در دست است که به قول خودشان مانند قبل “پای کار” نباشند.
۱۳- دینامیسم یگانگی و تضاد توامان باندهای مختلف حکومتی
تضاد مواضع و کشمکشهای درونحکومتی واقعیتی است آشکار؛ از سوی دیگر تجربه نیز در تمام طول حیات ننگین نظام نشان داده است که همواره مبانی وحدتبخش جناحهای حکومتی بر اختلافات غلبه داشته است. اکنون اما به نظر میرسد خود نیز حدت و عمق این اختلافات را بزرگتر جلوه میدهند تا بهتر نقش پلیس خوب و پلیس بد را ایفا کنند. این تاکتیک را به نمایندگان اوباما در جریان برجام فروختند و اینک نیز به دار و دسته ترامپ میفروشند.
۱۴- پارامتر نیروهای نیابتی به عنوان عامل مستقیم سرکوب در ایران
در هر ارزیابی از نیروی سرکوب رژیم باید امکان استفاده حکومت از تروریستها و مزدوران منطقهای مثل حشدالشعبی، فاطمیون و غیره و حتی حوثیها را نیز مد نظر داشت. بیدلیل نیست که جمهوری اسلامی در مذاکراتش ایران را به عمق استراتژیک اسلامگرایان شیعی منطقه تبدیل کرده است.
۱۵- ضرورت بازبینی نوع نگاه به جنبشهای مدنی و صنفی و رابطه آنها با امر سرنگونی و گذار از جمهوری اسلامی
همه ما از ددمنشی و بیپروایی حکومت اسلامی در قتل و آدمکشی آگاه بودیم اما برای کمتر کسی این حد از سرکوبگری و جنون آدمکشی قابل تصور بود که در دو روز دهها هزار جوان را به خون بکشند. اکنون این پرسش بهطور جدی مطرح است که آیا شیوههای مبارزه مدنی در برابر چنین حکومتی که اجازه تشکیل هیچ تشکلی را هم نمیدهد پاسخ میدهد؟ و کلاً با توجه به خصلت و کارکرد مبارزات و جنبشهای مدنی در ایران، رابطه آنها با امر سرنگونی و گذار از نظام چگونه تعریف میشود؛ آن هم در شرایطی که زمان و مخاطراتی که سرنوشت کل کشور را تهدید میکنند نقش مهمی ایفا میکند.
۱۶- چشمانداز سیر رویدادها به سمت تقابلهای مسلحانه و موضوع دفاع مسلحانه
صرفنظر از اراده ما و اینکه چه بخواهیم یا نخواهیم، ممکن است خشم بیکران انباشتهشده در جامعه، روندها را به سوی تقابلهای مسلحانه سوق دهد. فراتر از آن امکان دارد اراده بازیگران بینالمللی نیز تقابلهای مسلحانه از نوع قومی آن را که بسیار مخرب نیز هست به کشور ما تحمیل کند. بر این اساس باید به این موضوع بدون تابو پرداخت و همفکری کرد.
۱۷- فرهنگ و مناسبات حاکم در میان نیروهای اپوزیسیون (داخل و خارج کشور)
سپهر سیاسی در ایران کاملاً قطبی شده و در سطوحی رقابت سیاسی جایش را به دشمنی سیاسی داده است. علاوه بر تخریبهای سایبری عوامل رژیم، روی آوردن جمعیتی میلیونی به سیاست با اتکا به اینترنت و با کمترین دانش سیاسی و با روحیاتی سرکوبگرانه به این بیماری دامن زده است. همه جریانها و شاخههای سیاسی بدون استثنا به شدت از ضعف جدی فرهنگ رواداری و پذیرش دگراندیش رنج میبرند. در این شرایط و با وجود چنین فضایی، به جای همکاری و همگامی، باید سطوح پایینتری از تلاشها و هماهنگیها را برای تلطیف و سالمسازی سپهر سیاسی و گریز از تقابلهای زیانبار در پیش گرفت.
۱۸- عوامل شکست تلاشهای تاکنونی برای همگرایی نیروهای اپوزیسیون
▪️نبود یا ضعف جدی فرهنگ رواداری و پذیرش دگراندیش
▪️نگاه ایدئولوژیک به نوع نظام جانشین و نداشتن پروفایل اثباتی بهگونهای که هویت جریانهایی بر بنیاد نفی هویت دیگری استوار است.
▪️همراستا و همسنخ بودن برخی نیروهای اپوزیسیون با بنیانهای بینشی و رویکردهای سیاسی پدیدآورنده انقلاب اسلامی در سال ۵۷
▪️اساس قرار ندادن منافع ملی و به جای آن افراطگری و دنبال کردن برنامههای حزبی و فرقهای آن هم به شکل حداکثری
▪️زیادهخواهی و سهمطلبی بر اثر نبود سیستم و مکانیسمی برای وزنکشی و روشن نبودن جایگاه، پایه اجتماعی و حد تاثیرگذاری هر نیروی سیاسی تا قبل از ۱۸ و ۱۹ دیماه
اکنون در برابر این شرایط چه باید کرد؟
در پایان با تاکید بر این مهم که باید تماماً و در اساس بر نیروی خود ملت ایران متکی شد، به نظر من شایسته است رویکرد اصلی نیروهای اپوزیسیون خواهان براندازی جمهوری اسلامی و طرفدار جمهوریت چه جمهوریخواه و چه طرفدار پادشاهی مشروطه بر وظایف زیر متمرکز شود: سازمانگری، سازمانگری و سازمانگری، گسترش پایگاه اجتماعی، تشدید شکاف در میان مدافعین نظام، مقابله با انحصارطلبی و افراطگری و پرخاشگری و خشونت کلامی در سپهر سیاسی، پیشبرد پروژههای مشترک، تلاش برای ایجاد گستردهترین توافقهای ممکن پیرامون نقشه راه و همان اصول حداقلی که بارها اعلام شده است و البته همکاری بر پایه پذیرش توزیع اختیارات و مسئولیتها بر اساس موقعیت و اندازه تاثیرگذاری هر جریان سیاسی.
☑️ آقای احمدی عزیز. مبحث مهمی را گشودید و نکات اصلی جنبش مردم ایران را، خلاصه اما با ظرافت و شجاعت، بیان کردید. من هم در راستای فکری شما هستم و برایتان موفقیت آرزو دارم. یک سؤال دارم و یک نکته. سؤال: آنجا که به میزان پایگاه اجتماعی نیروهای سیاسی پرداختهاید، (نبود سیستم و مکانیسمی برای وزنکشی و روشن نبودن جایگاه، پایه اجتماعی و حد تاثیرگذاری هر نیروی سیاسی تا قبل از ۱۸ و ۱۹ دیماه)، چرا فقط “قبل از” روزهای ۱۸ و ۱۹ دی را منظور کردهاید؟ حتمأ میپذیرید که یکی از مشکلات اساسی ما این است که آمار مناسبی (”دقیق” بودن پیشکش) از میزان مقبولیت و محبوبیت هر نیرو بین مردم نداریم.
نکته مهم اما این است که شما، مثل سایر آزادیخواهان ایرانی، به نقش فرد و قبول مسؤلیت فردی، بهای چندانی ندادهاید. مثالی که الان در ذهنم هست، ریاست جمهوری آقای خاتمی است. وی طوری حرف میزد، انگار که لطف کرده و مسؤلیت را قبول کرده است. اما مبارزه احتیاج به افرادی که “لطف” میکنند و مسئولیتی را قبول میکنند ندارد. کسی که مسؤلیت قبول میکند، باید خوشحال و سرافراز باشد که عهدهدار مسؤلیت شده، به وظیفهای که به عهدهاش گذاشته شده افتخار کند و ترسی از این نداشته باشد که بگوید قدرت را برای تحقق وظایف خود احتیاج دارد. و در مقابل، مردم هم باید قدر چنین افرادی را بدانند و دست از تنگنظری و رقابتهای مضر بردارند و حمایت و کمک کنند که فرد مسؤل از عهده انجام وظیفه برآید. بی دلیل نیست که واژه «قدرتطلبی» در زبان فارسی، بار منفی دارد. از میلیونها شهروند آزاده و خیرخواه چه کاری برمیآید، اگر کسانی «قدرتطلب» پیدا نشوند و مسؤلیتی را به دوش نگیرند؟!
سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
☑️ جناب احمدی گرامی, با تشکر از پرداختن به چالشهای اپوزوسیون و ضمن تایید نظراتتان باید اضافه کنم که اگرچه بدون اتحاد و یا همکاری نیروهای برانداز امر مبارزه و براندازی دشوار خواهد بود اما نباید اتحاد را پیش شرط مبارزه کرد. مهم همچنان که نگاشتید سازمان دهی مردم و هواداران است چرا که تودههای سازمان یافته هر جریان سیاسی در میدان مبارزه راههای همکاری با یکدیگر را بر اساس واقعیتهای زمینی پیدا و رهبران را آگاه و مجبور به اتحاد در بالا میکنند.
با سپاس، نیما، امریکا.
☑️ درود بر آقای احمدی گرامی،
تحشیهای از لابلای هول و ولای انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و فاجعه ۱۳۵۷
زمانی که لنین، در مقام سیاستمداری باهوش و زیرک، «تزهای آوریل» را تحریر کرد، در پسِ آن، یک استراتژی بزرگ و از پیش اندیشیده شده در ذهن داشت: فروپاشاندن نظام تزاری و بنیانگذاری نخستین حکومت پرولتاریایی جهان. خمینی نیز، برخلاف لنین، نه تنها از هوش و زیرکی برخوردار نبود؛ بلکه در بسیاری از وجوه، تجسّم تمام عیار بلاهت و حماقت سیاسی بود؛ با اینهمه، هنگامی که کتاب «حکومت اسلامی» را نوشت و منتشر شد، در ذهن خود طرحی را میپخت که صرفا به تصاحب قدرت در ایران محدود نمیشد؛ بلکه سودای پایهگذاری نخستین حکومت الهیِ مستضعفان را داشت و استراتژی آن را فراتر از ایران و در افقی جهانی میدید.
از این مقدمه که بگذریم، تزهای شما، به گمان من، در چارچوب چنین مفهومی از استراتژی قرار نمیگیرند؛ زیرا نخستین پرسشی که ناگزیر در ذهن آدمی پدیدار میشود، اینست که آیا شما از چشمانداز بازماندههای گیوتین الهی، به استراتژی خود آنان نیز اندیشیدهاید یا نه؟ مسئله فقط این نیست که ما چه میخواهیم و چه چیزی را نمیخواهیم؛ بلکه مسئله این است که طرف مقابل چه میخواهد، برای رسیدن به خواسته خود چه امکاناتی در اختیار دارد و برای حفظ قدرت خویش تا کجا حاضر است پیش برود. آنان میخواهند که به هر قیمتی که شده، در قدرت و بر مصدر تصمیمگیری باقی بمانند و امتیازهای خود را حفظ کنند؛ ولو اینکه بهای این پابرجایی، برپا کردن هر روز و هر شبِ «دی ماههای خونین» باشد. آنان سالهاست، به انواع و اقسام راهها، به مردم ایران فهماندهاند که اگر قرار باشد خودشان «حاکم مطلق» باقی نمانند، حاضرند جمعیت ایران را به همان تعدادی قلیل برسانند که در سال فاجعه ۱۳۵۷ وجود داشت؛ یعنی حدود سی و شش میلیون نفر. معنای چنین تهدیدی مگر جز این است که برای بقا و دوام حکومت خود، حاضرند دهها میلیون ایرانی را، از صغیر و کبیر، به قتل برسانند و از این بابت نیز ککشان نگزد که دیگران در باره آنان چه خواهند گفت؟
مگر آن پاسدار در تلویزیون علنا نگفت که «مادرانتان را به عزایتان مینشانیم»؟ مگر آن آخوند کذایی نگفت که «چهل هزار نفر» کم بوده و باید بیشتر از اینها میکشتند؟ پس بحث فقط نباید بر سر این باشد که چه چیزی باید برود؛ بلکه باید پیش از هر چیز در این باره اندیشید که با کسانی که اکنون حاکمند، به گیوتین اتکا کردهاند و از اذان صبح تا بوق شامگاه، جوانان این مملکت را بر سر چوبههای دار میآویزند، چگونه باید برخورد کرد؟
اصل قضیه دقیقا همینجاست؛ زیرا اینکه کثیری میلیونی از ایرانیان، چه درونمرز و چه برونمرز، در نخواستن این سیستم فقاهتی متحدالعقیدهاند، تقریبا محل هیچ تردیدی نیست؛ اما مسئله تعیینکننده آن اقلیت حاکم، مسلح، به شدت خونریز و تشنه جنایتهای عریان و همچنین ذینفعانی هستند که برای حفظ قدرت و امتیازهای نجومی خود، از قِبَلِ همین حکومت، حاضرند تا چه اندازه جنایت کنند و تا کجا پیش بروند.
همین شناخت از استراتژی طرف مقابل است که باید مخالفان را هوشیار، بیدارفهم و همبسته کند؛ زیرا نمیتوان صرفا با گفتن اینکه «همه مردمان ایران، این نظام را نمیخواهند»، تصوّر کرد که مسئله استراتژیک حل شده است. مسئله اصلی آن است که پیششرطهای این همبستگی بر کدام محورها باید شکل بگیرند، بهگونهای که طرف مقابل، با وجود دسترسی به انواع و اقسام امکانات قدرت، نتواند در صفوف متّحدین و همبستگان خللی ایجاد کند و آنان را از درون به جان یکدیگر بیندازد.
من سالیان سال است که گفتهام مهم نیست ایرانیان به چه قوم و نژاد و زبان و تشکیلات و فرقه و سازمان و امثالهم گرایش و تعلّق دارند؛ بلکه مسئله بنیانی اینست که باید کوشید «پرنسیپهای باهمزیستی مردمان ایران» را از کهنترین لایههای تاریخ و فرهنگ ایرانیان دریافت و سپس بر شالوده آنها به اقدامهای کلیدی همّت کرد. تا امروز امّا کمتر کسی گوش خود را به این «بنمایههای فرهنگ باهمستان ایرانیان» بدهکار کرده است؛ زیرا هر کسی خواسته است فقط «اصول مرامنامه» خودش را به حیث شرط همکاری و همبستگی مطرح کند و با تمام قوا از آن دفاع نماید. نتیجه چنین رویکردی نیز از پیش روشن است: همبستگی هرگز؛ تشتّت و تفرقه و رقابت و خصومت تا ابد.
برای رفتن به جایی، فقط داشتن استراتژی کافی نیست؛ بلکه نخست باید استراتژی حاکمان را دقیق شناخت و سپس شاهکلیدهایی پرنسیپهایی را پیدا کرد که نیروهای حاکم نه تنها نتوانند آنها را از میان بردارند؛ بلکه حتّا نتوانند آنها را علیه نیروهای همبسته به کار گیرند. این شاهکلیدها باید چنان بنیانی و فراگیر باشند که هیچ گرایش سیاسی نتواند آنها را ملک طلق خود بداند و هیچ گروهی نتواند دیگری را به دلیل پذیرش آنها طرد کند.
برای مثال، «گزندناپذیری جان و زندگی» نه تنها در مرامنامه هیچ گرایش سیاسی خاصّی صورتبندی نشده است؛ بلکه اصولا به هیچ گروه و سازمان و حزب و فرقهای نیز منتسب نیست؛ زیرا پرنسیپی عام و جهانی است که میتوان آن را حتّا فراتر از مفاد متعارف «حقوق بشر» دید. اهمیّت این پرنسیپ دقیقا در همین عام و فراگیر بودن آن است؛ زیرا وقتی «جان و زندگی» به عنوان یک اصل بنیانین پذیرفته شود، بسیاری از امکانهای تبلیغاتی، خصومتی و تفرقهای طیف حاکمان، پیشاپیش خلع سلاح میشوند؛ چونکه «جان و زندگی» فقط جان و زندگی مخالفان را در برنمیگیرد؛ بلکه جان و زندگی خود آنان را نیز شامل میشود و همین موضوع، موجب میشود که نتوانند اقدامهایی را مرتکب شوند که همان اصل بعدها علیه خودشان به کار گرفته شود.
این فقط یک نمونه از شاهکلیدهایی است که باید در فرهنگ باهمستان ایرانیان جست و جو کرد و همین منطق را باید در باره دیگر پرنسیپهای بنیانی باهمزیستی نیز دنبال کرد: اصولی که نه به قوم و زبان و مذهب و سازمان و ایدئولوژی خاصّی تعلّق دارند و نه میتوان آنها را به سود یک گروه مصادره کرد؛ بلکه از آنِ همه مردمانی هستند که در این سرزمین با یکدیگر زندگی کردهاند و میخواهند در آینده نیز در کنار یکدیگر زندگی کنند. اگر مدّعیان گوناگون اپوزیسیون بتوانند این شاهکلیدهای اساسی را از اعماق تاریخ و فرهنگ کهنسال ایران دریابند و به جای تحمیل مرامنامههای خود، آنها را به بنیان همکاری و همبستگی تبدیل کنند، آنگاه نه تنها امکان ایجاد یک همبستگی واقعی پدیدار خواهد شد؛ بلکه مهمتر از آن، ابزارهای اصلیِ تفرقه افکنی طرف مقابل نیز کارایی خود را از دست خواهند داد؛ زیرا آنچه که نیروهای همبسته را به یکدیگر پیوند میدهد، دیگر شخص و حزب و سازمان و ایدئولوژی نخواهد بود؛ بلکه اصولی خواهد بود که فراتر از همه اینها قرار دارند.
مسئله در نهایت این نیست که چه کسی بر دیگری غلبه کند؛ بلکه مسئله این است که آیا میتوان بنیانی برای باهمستانی ساخت که هیچ قدرتی نتواند با دست گذاشتن بر تفاوتهای قومی و زبانی و سیاسی و سازمانی و تاریخی آن را از درون متلاشی کند. اگر این شاهکلیدها شناخته و به کار گرفته شوند، من تضمین میکنم که پسماندههای ولایت گیوتینی، نه فقط در ایران؛ بلکه در سراسر خاورمیانه و جهان، در برابر نیروی چنین همبستگی، همچون «لشگر آنوبیس» در فیلم «مومیایی»، در کمتر از بیست و چهار ساعت ناپدید خواهند شد؛ زیرا قدرت آنان، پیش از آنکه در سلاح و سرکوب خلاصه شده باشد، در شکافهایی است که میان ما میسازند و تا زمانی که نتوانیم شکافها را با پرنسیپهای مشترکِ باهمزیستی پُر کنیم، هر استراتژی دیگری نیز دیر یا زود در برابر همان قدرت حاکم، فرسوده خواهد شد.
بنابر این، شاهکلید مسئله نه فقط یافتن راهی برای رفتن و خلع و عزلِ آنان؛ بلکه یافتن بنیانهایی است که پس از رفتن آنان نیز بتواند مردمان ایران را در کنار یکدیگر نگه دارد؛ زیرا اگر نتوانیم «باهمستان» را بر شالوده پرنسیپهای مشترک بنا کنیم، رفتن یک قدرت، به خودی خود، تضمینکننده آمدن آزادی و باهمزیستی نخواهد بود.
شاد زی و خوشکام باش! فرامرز حیدریان
☑️ آقای حیدریان عزیز. اشاره و استدلال شما برای در نظر گرفتن امکانات بقای ج.ا. کاملأ به جا و درست است:”مسئله فقط این نیست که ما چه میخواهیم و چه چیزی را نمیخواهیم؛ بلکه مسئله این است که طرف مقابل چه میخواهد، برای رسیدن به خواسته خود چه امکاناتی در اختیار دارد و برای حفظ قدرت خویش تا کجا حاضر است پیش برود”.
جمله دیگری هم که طعم تلخی دارد توجه من را جلب کرد: “تا امروز امّا کمتر کسی گوش خود را به این «بنمایههای فرهنگ باهمستان ایرانیان» بدهکار کرده است”. میدانیم که هر ارتباط موفق، هم به فرستنده نیاز دارد و هم به گیرنده. امیدوار باشیم که در میان ایرانیان به یقین افراد پرکار و هوشمندی هستند که از نظرات و تجربه شما استفاده میکنند. باید صبر و حوصله داشت و شعر سعدی را آویزه گوش قرار داد: تو نیکی می کن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز! از نظر محتوا، اشاره شما به “شاه کلید” و “پرنسیپها” کاملأ بجاست، نهایت اینکه اینها شرط لازم هستند، نه شرط کافی. به اختصار عرض کنم که یکی از شروط زیر نیز لازم است تا ج.ا. به پایان برسد:
۱-ادامه جنگ فعلی همراه با محاصره اقتصادی (هنوز نمیدانیم وضع به چه شکل جلو خواهد رفت)
۲-سقوط ج.ا. در اثر دینامیسم درونی خود
۳-اجماع جدی جهانی شامل آمریکا، اروپا، چین، روسیه و کشورهای منطقه برای پایان دادن به ج.ا. (با یا بدون دخالت نظامی)
۴- وقوع یک حادثه غیرمترقبه در حد فاجعه ملی
با احترام. رضا قنبری. آلمان