ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 10.08.2026, 12:16

ماریو بارگاس به روایت جرالد مارتین

پراتیناو آنیل

مروری بر زندگی نامه‌ی ماریو بارگاس یوسا اثر جرالد مارتین
پراتیناو آنیل (Pratinav Anil)
(روزنامه گاردین ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۶)

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

* «ماریو بارگاس یوسا» به روایت جرالد مارتین – مروری بر زندگی نامه‌ای که برای ما از چپ‌گرای پرویی (Peruvian) سخن می‌گوید که در نهایت عاشق مارگارت تاچر شد.
* این زندگینامهٔ شیک و خوش‌سبک، سفر نویسنده را از چپ به راست، و از «لیمای اشرافی» تا «کریکل وود» (منطقه‌ای در شمال لندن) دنبال می‌کند.

  مقدمه مترجم: ماریو بارگاس یوسا، نامی که برایِ دو نسل از خوانندگانِ اسپانیایی‌زبان، مترادف با «رئالیسمِ سیاسی» و «نثرِ تیزبین» بوده است، در طولِ نیم‌قرنِ اخیر، یکی از تماشایی‌ترین و جنجالی‌ترین مسیرهایِ فکریِ تاریخِ ادبیاتِ معاصر را پیموده است. او که روزگاری با رمان‌هایِ بزرگی مانند «گفت‌وگو در کلیسای جامع» و «سور بز» (The Feast of the Goat)، الیگارشیِ پرو را با دقتِ جراحانه تشریح می‌کرد، سرانجام به حلقه‌هایِ همان الیگارشی راه یافت و از «چپِ افراطی» به «راستِ افراطی» مهاجرت کرد؛ مهاجرتی که بسیاری آن را «خود-فروشیِ روشنفکری» و برخی دیگر آن را «بلوغِ واقع‌گرایانه» نامیده‌اند.

جرالد مارتین، زندگینامه‌نویسِ برجستهٔ بریتانیایی، در این کتابِ تازه، با نگاهی «پرحرف اما به‌طرزِ سردی تحلیلی» به سراغِ این سفرِ پرنوسان می‌رود و نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، برخلافِ ظاهرِ انقلابی‌اش، هرگز از «پسرِ مرفهِ لیما» بودن دست نکشید. مارتین با روایتی شیک و جستجوگر، ما را از «کافه‌هایِ بوهمیِ لیما» و «عشقِ دانشجویی‌اش به لئا باربا» (دخترِ یک کمونیست) به «اتاق‌هایِ نشیمنِ مارگارت تاچر» و «مجلهٔ پَرزرق‌وبرقِ اولا!» (¡Hola!) می‌برد و نشان می‌دهد که چگونه یک نویسندهٔ بزرگ، به‌تدریج، آرمان‌شهرهایِ خود را با «قدرتِ خود- رضایت‌بخشِ واقعی» معاوضه می‌کند.

از «پادیلا» تا «تاچر»؛ لحظاتِ کلیدیِ یک سرخوردگی
مارتین، با نگاهی بی‌احساس و واقع‌گرا، به نقاطِ عطفِ زندگیِ بارگاس یوسا می‌پردازد. از «ماجرایِ پادیلا» در سال ۱۹۷۱ که بارگاس یوسا به‌خاطرِ سرکوبِ نویسندگانِ کوبایی، از فیدل کاسترو روی‌گردان شد، تا «دیدارِ تاریخیِ او با مارگارت تاچر» که آن را با عنوانِ «بانویی در میانِ وحوش» به‌تصویر کشید، و در نهایت، «حمایتِ او از راستِ افراطیِ امروز» (مانند دینا بولوارته در پرو و خوزه آنتونیو کاست در شیلی). مارتین، برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که به «بازسازیِ چهره» می‌پردازند، کتابی «واقعاً انتقادی» نوشته است که در آن، بارگاس یوسا را نه به‌عنوانِ «قهرمانِ لیبرالِ روشنفکر»، که به‌عنوانِ «نمونه‌ای از یک جابجاییِ ایدئولوژیکِ عمیقِ طبقاتی» به تصویر می‌کشد.

زنانی که «مادهٔ خامِ ادبیات» شدند
یکی از جذاب‌ترین بخش‌هایِ این زندگینامه، بازگرداندنِ «زنانی» است که بارگاس یوسا آنها را به «مادهٔ خامِ ادبیات» تقلیل داده بود. از «خولیا اورکیدی»، زنی مسن که عمه‌ی سببی او محسوب می شد و رمانِ «عمهٔ خولیا و نویسنده» از او الهام گرفته بود، تا «پاتریسیا یوسا»، دخترِ عمویِ او که بیش از نیم‌قرن در سایهٔ نویسنده‌ی بزرگ زندگی کرد و سرانجام، «ایزابل پریسلر»، بانویِ جامعهٔ اسپانیا که بارگاس یوسا در هشتادسالگی به او دل بست. مارتین با استناد به خاطراتِ خودِ خولیا (با عنوان «آنچه وارگیتاس نگفت»)، فاصلهٔ میانِ «عاشقانهٔ ادبیِ» بارگاس یوسا و «واقعیتِ تلخِ» رها شدن و خیانت را آشکار می‌کند.

گارسیا مارکز و «مشتی که تاریخِ ادبیات را تکان داد»
در این کتاب، گابریل گارسیا مارکز، نویسندهٔ «صد سال تنهایی»، به‌عنوانِ «نقطهٔ مقابل» بارگاس یوسا ظاهر می‌شود. مارتین، که زندگینامه‌نویسِ هر دو است، به بازسازیِ «مشهورترین مشتِ راستِ تاریخِ ادبیات» می‌پردازد: در سال ۱۹۷۶، بارگاس یوسا در یک کافه، گارسیا مارکز را با مشت به زمین کوبید؛ حادثه‌ای که نه فقط یک گسستِ شخصی، بلکه یک گسستِ ایدئولوژیک را نیز رقم زد. گارسیا مارکز بعدها گفت که «فقط دو سوپ در منو وجود دارد: سرمایه‌داری و سوسیالیسم» و بارگاس یوسا، پس از روی‌گردانی از یکی، بقیهٔ عمرش را صرفِ پرخوری در دیگریکرد.

مقالهٔ «ماریو بارگاس یوسا به روایت جرالد مارتین» نه فقط یک «نقدِ زندگینامه»، که یک «تأملِ سیاسی- فرهنگی» است دربارهٔ سرنوشتِ روشنفکرانی که در جستجویِ «آزادی»، از «انقلاب» به «قدرت» پناه می‌برند، و در این مسیر، آرمان‌هایِ خود را با «واقع‌گراییِ سردِ» قدرت معاوضه می‌کنند. این مقاله، دعوتی است به تأمل در این پرسشِ بنیادین: «آیا روشنفکران، به‌ناگزیر، محکوم به خیانت به آرمان‌هایِ جوانیِ خود هستند، یا اینکه مسیرِ بارگاس یوسا،یک «انحرافِ طبقاتیِ مادرزاد» بود که دیریا زود، خود را نشان می‌داد؟»

«دقیقاً در چه لحظه‌ای بود که پرو (Peru) خودش را به فنا داد (fucked itself)؟» (۱) این کلمات در صفحهٔ اول رمان «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral)، ورود نویسنده‌ای را اعلام کرد که می‌دانست تاریخِ ملی (national history) می‌تواند به اصلِ سازمان‌دهندهٔ داستان تبدیل شود. دقیقاً در همان لحظه‌ای که آمریکای لاتین در حال کشفِ امکاناتِ مست کنندهٔ رئالیسم جادویی بود – فرم و شیوه ای که شور و شوقِ آن با سیاستِ انقلابی هم‌خونی داشت و مرز میانِ شگفت‌انگیز و ممکن را محو می‌کرد – ماریو بارگاس یوسا، به جای آن، رئالیسمِ نوع قدیمی (national history) را برگزید.

جرالد مارتین در این زندگینامهٔ خودمانی و پرمطلب، اما به‌طرزِ خونسردانه‍‌ ای تحلیلی، می‌گوید که این موضوع [تغییر سبک نوشتاری نویسنده] به ‌اندازهٔ سیاست، به «حساسیتِ» شخصی نیز مربوط بوده است. او مسیرِ نویسنده‌ای را دنبال می‌کند که با دقتِ موشکافانه، الیگارشی را تشریح می‌کرد و در نهایت، خوشحال و خرسند در میانِ همان طبقه، به شام خوردن نشست؛ و در طولِ نیم‌قرن، یکی از تماشایی‌ترین مهاجرت‌هایِ سیاسیِ تاریخِ ادبیات را کامل کرد – از چپِ افراطی به راستِ افراطی.

با این حال، نکتهٔ تجدیدنظر طلبانه و بازنگری‌گرانهٔ مارتین [نویسنده زندگینامه یوسا] این است که بارگاس یوسا مسافتی کوتاه‌تر از آنچه اغلب تصور می‌شود را در ایدئولوژی پیموده است. او هرگز واقعاً به چپ تعلق نداشت. رابطهٔ کوتاهِ او، نه با «سوسیالیسم»، که با یک «سوسیالیست» بود: «لئا باربا» (Lea Barba)، آن زنِ خیره‌کننده و دست‌نیافتنی که در دانشگاهِ سن مارکوس او را ملاقات کرد. رفاقتِ دانشجوییِ آنها در میانِ کتابفروشی‌ها و میزهایِ جرم گرفته از دود سیگاریک کلوپِ شبانهٔ بوهمی که توسطِ پدرِ کمونیستِ لئا اداره می‌شد، شکل گرفت. مارتین در زیرِ ظاهرِ چریکی، در بارگاس یوسا یک اعتمادِ اشرافیِ کهن به سلسله‌مراتب را می‌یابد. آن‌گونه که یکی از هم‌دورانِ های دانشگاهیِ او گفت، مشکل او نوعی «نقصِ مادرزادی» (factory defect) بود. در واقع بارگاس یوسا هرگز دست از «پسرِ مرفهِ لیما» بودن برنداشت (۲).

بهترین رمان‌هایِ بارگاس یوسا تحتِ افسون و شیفتگی ژان- پل سارتر نوشته شدند، و البته آن هم پیش از آنکه مدارایِ این فیلسوفِ فرانسوی نسبت به رژیم‌هایِ انقلابی، سرانجام او را بیگانه کند. جدایی از سارتر و به‌طورِ کلی از چپ، در سال ۱۹۷۱ با «ماجرایِ پادیلا» (Padilla affair) رخ داد، زمانی که شاعرِ کوبایی، هبرتو پادیلا (Heberto Padilla)، دستگیر شد و مجبور گردید تا اعترافاتی عمومی و مضحک انجام دهد و در آن، کارهایِ «ضد‌انقلابی» خود را انکار کرده و هم‌فکرانِ مخالفِ خود را لو بدهد (۳). بارگاس یوسا رهبریِ یک کارزارِ بین‌المللی علیهِ رفتارِ کاسترو با نویسندگان را بر عهده گرفت. مارتین به‌طرزِ قابلِ توجهی، نسبت به این لحظهٔ مشهورِ شجاعتِ لیبرال، غیراحساساتی و واقع‌گرا است. او استدلال می‌کند که مقایسهٔ کاسترو با استالین توسطِ بارگاس یوسا، به‌شدت اغراق‌آمیز بود و این کارزار علیهِ هاوانا، به انزوایِ رژیم کمک کرد، دقیقاً در همان لحظه‌ای که چپِ آمریکایِ لاتین بیش از همه به آن نیاز داشت.

بسیاری از زندگینامه‌ها امروزه، تمریناتی در «بازسازیِ و ترمیم چهره» هستند. خوشبختانه، مارتین یک زندگی‌نامهٔ واقعاً انتقادی نوشته است. گاه‌به‌گاه، خوانشِ ادیپیِ (oedipal reading) بیش از حدِ روابطِ سوژه و یک علاقهٔ غیرقابل‌توضیح به واژهٔ «سکسی»، در این روایتِ جستجوگر و شیک که موضوعِ واقعیِ آن نه فقط بارگاس یوسا، بلکه فضاهایِ فکری و سیاسیِ سازنده و ویرانگرِ اوست، نقاطِ آزاردهنده‌ای هستند (۴).

مارتین، زنانی را که بارگاس یوسا به «مادهٔ خامِ ادبیات» تقلیل داده بود، به تصویر می‌کشد. ازدواجِ رسوایی‌آمیزِ او در ۱۹ سالگی با عمه‌ی سببی اش (his aunt-by-marriage) [زنی که خواهر همسر دایی یا عموی مادری اش بوده]، با نام خولیا اورکیدی (Julia Urquidi) (که ۱۰ سال از او بزرگ‌تر بود)، به رمان «عمهٔ خولیا و نویسنده» (Aunt Julia and the Scriptwriter) تبدیل شد – که درخشان‌ترین و، تا حدِ زیادی، محبوب‌ترین رمانِ اوست. خاطراتِ خودِ او، با عنوان «آنچه وارگیتاس نگفت» (What Varguitas Didn’t Say)، فاصلهٔ میانِ عاشقانهٔ خوش‌آب‌ورنگِ بارگاس یوسا و واقعیتِ کمترِ جذابِ خیانت و رها شدن را آشکار می‌کند. متأسفانه، این خاطرات هرگز به فهرستِ پرفروش‌ها راه نیافت.

خولیا به‌خاطرِ پاتریسیا یوسا (Patricia Llosa)، دخترِ عموی اولِ او (که ۹ سال از او کوچک‌تر بود)، کنار گذاشته شد و بارگاس یوسا از او صاحبِ سه فرزند شد. مانندِ بسیاری از همسرانِ نویسندگان در آن نسل، او همیشه برایِ تیم فداکاری می‌کرد و هر بار که بارگاس یوسا فریاد می‌زد: «پاتریسیاااا! این بچه را ببر، من نمی‌توانم کار کنم!»، کالسکهٔ کودک را بی‌صدا از سرِ راه برمی‌داشت.

نیم‌قرن بعد، او نیز جای خود را به یک زنِ جدید داد: این بار، ایزابل پریسلر (Isabel Preysler)، بانویِ اولِ جامعهٔ اسپانیا و مادرِ خوانندهٔ مشهور، انریکه ایگلسیاس (Enrique Iglesias)، که نویسندهٔ هشتادساله، سرانجام با او، جمهوریِ ادبیات را با صفحاتِ مجلهٔ «اولا!» (¡Hola!) عوض کرد.

نقلِ مکانِ او به انگلستان، به‌طرزِ غیرمنتظره‌ای برایش سازنده بود. بارگاس یوسا در «کریکل وود» (منطقه‌ای نه‌چندان شیک در شمالِ لندن) ساکن شد که با سلیقهٔ از پیشِ موجودِ او برایِ محافظه‌کاریِ حومه‌ای هماهنگ بود. مورخ هیو توماس (Hugh Thomas)، یکی دیگر از مهاجرانِ برجستهٔ چپ، نقشِ «ویرژیل» را برایِ «دانته»ی بارگاس یوسا ایفا کرد و او را به محافلِ محافظه‌کارِ توری (حزبِ محافظه‌کار) و در نهایت، به خودِ مارگارت تاچر راهنمایی کرد. او این دیدار را با تحسینی شیفتگی‌آمیز در مقاله‌ای با عنوان «بانویی در میانِ وحوش» (The Lady Among the Wild) به رشتهٔ تحریر درآورد (۵).

نویسنده‌ای که دهه‌ها صرفِ افشایِ فریب‌هایِ ایدئولوژی کرده بود، به‌طرزِ قابلِ توجهی نسبت به یک ایدئولوژیِ جدید آسیب‌پذیر شد. پس از آنکه پرو در سال ۱۹۹۰، زمانی که با برنامِهٔ نئولیبرال علیهِ آلبرتو فوجیموری (Alberto Fujimori) برایِ ریاست‌جمهوری کاندیدا شد، آرزویِ ریاستِ او را رد کرد، او به‌طورِ فزاینده‌ای در همان محافلی که قدرت، خود را به خاطرِ «واقع‌گراییِ» خود تبریک می‌گفت، غرق شد. آرمان‌شهرها که در چپ، سرچشمهٔ آرزو بودند، در داستان‌هایِ متأخرِ او، به «آسیب‌شناسی» تبدیل شدند (۶).

پس از جایزهٔ نوبلِ ۲۰۱۰، بارگاس یوسا به‌طورِ فزاینده‌ای از اعتبارِ خود برایِ حمایت از راستِ افراطی استفاده کرد: او از دینا بولوارته (Dina Boluarte)، حاکمِ غیرمنتخبِ خشنِ پرو، و خوزه آنتونیو کاست (José Antonio Kast)، مبارزِ ضدِّ همجنس‌گرا و ضدِّ سقطِ جنین در شیلی، حمایت کرد؛ فمینیسم را «سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات» خواند و هر حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا را «بازگشت به کائودییسم (caudillismo)»یعنی حکومتِ رهبرانِ نظامیِ مستبد تلقی کرد (۷).

گابریل گارسیا مارکز (Gabriel García Márquez)، نقطهٔ مقابلِ این کتاب است: شعبده‌باز در برابرِ رئالیستِ بارگاس یوسا؛ کسی که با قبیلهٔ چپ باقی ماند، در حالی که رقیبِ کوچک‌ترش آن را رها کرد. مارتین که اکنون زندگینامه‌نویسِ هر دو این شخصیت ها است، در موقعیتی منحصربه‌فرد برایِ بازسازیِ مشهورترین «مشتِ راست» در تاریخِ ادبیات قرار دارد. در سال ۱۹۷۶، بارگاس یوسا با یک مشت، گارسیا مارکز را به زمین کوبید، پس از آنکه او را به «تجاوز از مرزِ» تسلیت‌گفتن به پاتریسیا در جریانِ فروپاشیِ ازدواجِ بارگاس یوسا، متهم کرده بود.

این مشت، نه فقط یک گسستِ شخصی، بلکه یک گسستِ ایدئولوژیک را نیز رقم زد. گارسیا مارکز بعدها گفت که فقط «دو سوپ در منو» وجود دارد: سرمایه‌داری و سوسیالیسم. بارگاس یوسا از یکی روی‌گردان شد و بقیهٔ عمرش را صرفِ پرخوریِ در دیگری کرد.

اطلاعاتِ کتاب:
«ماریو بارگاس یوسا» به قلم جرالد مارتین (انتشارات بلومزبری آمریکا،۳۵ پوند).

https://www.theguardian.com/books/2026/jul/30/mario-vargas-llosa-by-gerald-martin-review-the-passions-and-politics-of-perus-nobel-laureate

———————-
نکات تکمیلی مترجم:

۱: این پاراگراف، نقطهٔ عطفِ ادبیِ ماریو بارگاس یوسا را در برابرِ جریانِ غالبِ ادبیاتِ آمریکایِ لاتین قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که او چگونه با انتخابِ «رئالیسمِ کلاسیک» به‌جای «رئالیسمِ جادویی»، مسیری کاملاً متفاوت از هم‌دورانِ خود پیمود.

جملهٔ آغازین: «پرو خودش را به فنا داد»
- این جمله، آغازینِ رمانِ «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral) است که یکی از مهم‌ترین رمان‌هایِ بارگاس یوسا محسوب می‌شود.
- این پرسشِ تند و تلخ، نه فقط یک سؤالِ تاریخی، بلکه یک بیانیهٔ سیاسی- ادبی است. بارگاس یوسا با این جمله، به خواننده می‌گوید که «تاریخِ ملی» (و به‌ویژه، تاریخِ سیاسیِ پرو) می‌تواند به «اصلِ سازمان‌دهندهٔ داستان» تبدیل شود.
- واژهٔ «fuck itself up» (که در ترجمه، به‌صورتِ «به فنا داد» یا «خودش را نابود کرد» معنی شده) نشان‌دهندهٔ نگاهِ تلخ و بی‌پردهٔ بارگاس یوسا به تاریخِ کشورش است؛ نگاهی که در آن، «تقصیر» نه فقط بر دوشِ «دیگران» (استعمارگران، دیکتاتورها)، که بر دوشِ «خودِ پرویی‌ها» نیز هست.

«ورودِ نویسنده‌ای که تاریخِ ملی را اصلِ داستان می‌دانست»
- بارگاس یوسا با این جمله، اعلام می‌کند که او به‌دنبالِ «قصه‌پردازیِ محض» نیست، بلکه می‌خواهد از «تاریخِ سیاسیِ پرو» به‌عنوانِ مادهٔ خامِ رمان استفاده کند.

- او در طولِ کارنامهٔ ادبیِ خود، بارها به سراغِ «لحظاتِ تاریخیِ بحرانی» رفته است: از «دیکتاتوریِ اودریا» در «گفت‌وگو در کلیسای جامع»، تا «دیکتاتوریِ تروخیو» در «سور بز» (The Feast of the Goat) و «جنگِ داخلیِ پرو» در «مرگ در آند» (Death in the Andes).

«لحظهٔ اوجِ رئالیسمِ جادویی» (مقابلِ انتخابِ بارگاس یوسا)
- در آن زمان (دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰)، آمریکایِ لاتین در اوجِ کشفِ «رئالیسمِ جادویی» بود؛ سبکی که با آثاری مانند «صد سال تنهایی» از گابریل گارسیا مارکز، به اوجِ خود رسید.
- رئالیسمِ جادویی، با «پیوندِ امرِ شگفت‌انگیز با امرِ ممکن»، فضایی خلق می‌کرد که در آن، «انقلابِ سیاسی» و «خیالِ ادبی» با یکدیگر هم‌خون می‌شدند. این سبک، به‌نوعی با «سیاستِ انقلابیِ چپ» هم‌آهنگ بود؛ زیرا مرزِ میانِ «واقعیتِ تلخِ سرکوب» و «امکانِ رستگاریِ جادویی» را محو می‌کرد.
- اما بارگاس یوسا، برخلافِ این جریان، «رئالیسمِ قدیمی» را برگزید. او ترجیح داد که جامعه را با دقتِ جراحانه تشریح کند، نه با افسانه‌پردازیِ شاعرانه.

چرا بارگاس یوسا «رئالیسمِ قدیمی» را انتخاب کرد؟
- نویسندهٔ مقاله (جرالد مارتین) این انتخاب را به «حساسیتِ شخصیِ» بارگاس یوسا نسبت می‌دهد، نه صرفاً به یک «موضعِ سیاسی».
- به‌عبارتِ دیگر، بارگاس یوسا، برخلافِ گارسیا مارکز، نه به «افسونِ انقلاب»، که به «واقعیتِ تلخِ قدرت» علاقه‌مند بود. او می‌خواست نشان دهد که «خشونتِ سیاسی» و «فسادِ ساختاری»، نه با «جادو»، که با «تحلیلِ بی‌پرده‌ی اجتماعی» قابلِ درک هستند.

جمع‌بندی: «دقیقاً در چه لحظه‌ای پرو به فنا رفت؟»
این جمله، هم یک پرسشِ تاریخی است (دربارهٔ ریشه‌هایِ عقب‌ماندگیِ پرو) و هم یک بیانیهٔ ادبی (دربارهٔ روشِ روایتِ بارگاس یوسا). بارگاس یوسا با این جمله، به خواننده می‌گوید:
- «من برایِ درکِ جامعه‌ام، به دنبالِ افسانه نمی‌گردم؛ به دنبالِ ریشه‌هایِ واقعیِ فاجعه می‌گردم.»
- «اگر می‌خواهید بدانید پرو چگونه به این روز افتاد، باید به تاریخِ سیاسیِ آن نگاه کنید، نه به افسانه‌هایِ جادوییِ آن.»
این انتخاب، بعدها به «خطِ اصلیِ نگاهِ بارگاس یوسا» تبدیل شد: او همواره «سیاست» را در مرکزِ ادبیاتِ خود قرار داد و از «زیبایی‌شناسیِ محض» فاصله گرفت. اما این نگاه، سرانجام، او را از «چپِ انقلابی» به «راستِ محافظه‌کار» برد؛ زیرا او به‌تدریج، «انقلاب» را به‌عنوانِیک «راهِ حل» رد کرد و به «واقع‌گراییِ محافظه‌کارانهٔ قدرت» روی آورد.

۲: این پاراگراف، قلبِ تزِ جرالد مارتین (زندگینامه‌نویس) را دربارهٔ بارگاس یوسا شکل می‌دهد. مارتین در اینجا، برخلافِ روایتِ رایج که بارگاس یوسا را «چپ‌گرایِ سابقِ سرخورده‌ای» می‌داند که بعدها به راست پیوست، استدلال می‌کند که او هرگز واقعاً چپ‌گرا نبوده است و «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» او، در واقع، «آشکارشدنِ تدریجیِ ذاتِ طبقاتیِ او» بوده است.

«مسافتی کوتاه‌تر از آنچه تصور می‌شود»
- مارتین می‌گوید که بارگاس یوسا از «چپِ افراطی» به «راستِ افراطی» نرفت؛ بلکه او از «مرکزِ راست» به «راستِ افراطی» رفت!
- به‌عبارتِ دیگر، «چپ‌گراییِ» او یک «ظاهرِ سطحی» (یایک «فریبِ عاشقانه») بود، نه یک «باورِ عمیق».

«رابطهٔ کوتاهِ او با سوسیالیسم، نه با سوسیالیسم، که با یک سوسیالیست بود»
- این جمله، یکی از زیرکانه‌ترین نکاتِ مارتین است. او می‌گوید که بارگاس یوسا به‌خاطرِ «عشقِ دانشجویی» به لئا باربا (دخترِ یک کمونیست) جذبِ چپ شد، نه به‌خاطرِ «تحلیلِ طبقاتی»یا «تعهدِ انقلابی».
- فضایِ آشناییِ آنها: کتابفروشی‌ها (نمادِ روشنفکری) و کلوپِ شبانهٔ بوهمیِ پدرِ کمونیستِ لئا (نمادِ زندگیِ روشنفکریِ چپ‌گرا، اما نه مبارزهٔ جدیِ سیاسی).
- این جمله، به‌طرزِ ظریفی، «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا» را به «یک مدِ دانشجویی»یا «یک عشقِ نافرجام» تقلیل می‌دهد، نه به یک «انتخابِ سرنوشت‌سازِ فکری».

«اعتمادِ اشرافیِ کهن به سلسله‌مراتب»
- مارتین، در زیرِ «ظاهرِ چریکی» (لباس‌هایِ نظامی‌وار، ریش، و شعارهایِ انقلابی)، یک «باورِ عمیقِ طبقاتی» را در بارگاس یوسا کشف می‌کند: باوری که می‌گوید «جامعه باید دارایِ سلسله‌مراتبِ طبیعی باشد» و «برخی از مردم (مانندِ خودِ او) به‌طورِ طبیعی، شایستهٔ رهبری و برتری هستند».
- این «اعتمادِ اشرافی»، ریشه در «پسرِ مرفهِ لیما» بودنِ او دارد؛ یعنی بزرگ‌شدن در خانواده‌ای متوسط-بالا در پایتختِ پرو، با دسترسی به آموزشِ خوب، روابطِ اجتماعیِ برتر، و نگاهِ تحقیرآمیز به «طبقاتِ پایین».

«نقصِ کارخانه‌ای، مادرزادی بود» (The factory defect was congenital)
- این عبارت، یک طعنهٔ تلخ به بارگاس یوسا است. هم‌دورانِ دانشگاهیِ او می‌گوید که «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا یک “نقصِ کارخانه‌ای” بود»؛ یعنی او برایِ چپ‌گرا بودن، «ساخته نشده بود». او از همان ابتدا، یک «محافظه‌کارِ طبیعی» بود که فقط به‌خاطرِ «جذابیتِ ظاهریِ چپ» (لئا باربا، فضایِ بوهمی، و شورِ انقلابیِ آن دوران) به‌طورِ موقت، نقابِ چپ‌گرایی به چهره زد.

«بارگاس یوسا هرگز دست از “پسرِ مرفهِ لیما” بودن برنداشت»
- این جمله، خلاصهٔ تزِ مارتین است. او می‌گوید که بارگاس یوسا، با وجودِ مهاجرت‌هایِ ظاهری، هرگز از «ارزش‌هایِ طبقهٔ متوسطِ بالایِ لیما» فاصله نگرفت؛ ارزش‌هایی که شاملِ «احترام به نظم»، «بی‌اعتمادی به توده‌ها»، «اولویتِ فردگرایی بر جمع‌گرایی» و «باور به نخبگانِ روشنفکر» است.

- این ارزش‌ها، او را به‌طورِ طبیعی به سمتِ «راستِ محافظه‌کار» و «نئولیبرالیسم» سوق دادند؛ مسیری که در آن، «آزادیِ فردی» و «بازارِ آزاد» بر «عدالتِ اجتماعی» و «برابری» اولویت دارند.

جمع‌بندی: «چپ‌گراییِ بارگاس یوسا،یک “رابطهٔ عاشقانه” بود، نه یک “تعهدِ طبقاتی”»
مارتین در این پاراگراف، به‌طرزِ قانع‌کننده‌ای نشان می‌دهد که:
- بارگاس یوسا هیچ‌گاه «چپ» نبود؛ او فقط «عاشقِ یک چپ‌گرا» بود.
- «محافظه‌کاریِ عمیقِ طبقاتیِ او»، از همان ابتدا در شخصیتِ او ریشه داشت و «ظاهرِ چریکیِ» او، یک «نقابِ موقت» بود که با پایانِ «عشقِ دانشجویی» و «فضایِ بوهمی»، به‌تدریج فرو ریخت.
- به‌همین‌دلیل، «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» او، نه یک «خیانت»، که یک «بازگشت به خویشتنِ واقعی» بود.

این تحلیل، یکی از جنجالی‌ترین و تأثیرگذارترین بخش‌هایِ زندگینامهٔ مارتین است؛ زیرا بارگاس یوسا را از «قهرمانِ لیبرالِ سرخورده» به «محافظه‌کارِ ذاتاً طبقاتی» تنزل می‌دهد و نشان می‌دهد که «سیاست» برایِ او، بیش از آنکه یک «انتخابِ آگاهانه» باشد، یک «بازتابِ هویتِ طبقاتیِ مادرزاد» بوده است.

۳: این پاراگراف به یکی از نقاط عطفِ حیاتِ فکری و سیاسیِ ماریو بارگاس یوسا می‌پردازد: جداییِ او از ژان- پل سارتر و به‌طورِ کلی از چپ، و سپس نگاهِ واقع‌گرایانه و بی‌احساسِ جرالد مارتین (زندگینامه‌نویس) به این رویدادِ مشهور.

«بهترین رمان‌ها در طلسمِ سارتر نوشته شدند»
بارگاسیوسا، مانندِ بسیاری از روشنفکرانِ نسلِ خود، در دهه‌های۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تحتِ تأثیرِ عمیقِ اگزیستانسیالیسمِ سارتر بود. سارتر برایِ او، نه فقط یک فیلسوف، که یک الگویِ «روشنفکرِ متعهد» (intellectuel engagé) بود؛ کسی که باید در مسائلِ سیاسیِ زمانه‌اش دخالت کند و از «مستضعفان» حمایت کند.

- در این دوره، بارگاس یوسا رمان‌هایِ بزرگی مانند «گفت‌وگو در کلیسای جامع» (Conversation in the Cathedral) و «سور بز» (The Feast of the Goat) را نوشت که هر دو، به‌طرزِ بی‌رحمانه‌ای به نقدِ استبداد و الیگارشی در پرو می‌پرداختند.

«مدارایِ سارتر نسبت به رژیم‌هایِ انقلابی، او را بیگانه کرد»
سارتر، در سال‌هایِ پایانیِ عمرِ خود، به‌تدریج نسبت به جنایت‌هایِ رژیم‌هایِ کمونیستی (مانندِ اتحادِ جماهیرِ شوروی و کوبا) مدارایِ بیش‌ازحدی نشان داد و از نقدِ علنیِ آنها خودداری کرد. او معتقد بود که «انقلابِ ضدسرمایه‌داری» (حتی با خشونتِ خود) از «سرمایه‌داریِ غربی» بهتر است و بنابراین، نباید آن را به‌سختی نقد کرد.

- این «مدارا» برایِ بارگاس یوسا، که به‌تدریج به «آزادیِ فردی» و «حقوقِ بشر» بیش از «انقلاب» اهمیت می‌داد، غیرقابلِ تحمل شد. او نتوانست بپذیرد که یک روشنفکرِ بزرگ، جنایت‌هایِ یک رژیمِ چپ‌گرا را نادیده بگیرد، فقط به‌خاطرِ اینکه آن رژیم، «ضدسرمایه‌داری» است.

«ماجرایِ پادیلا» (۱۹۷۱)؛ نقطهٔ اوجِ جدایی
- هبرتو پادیلا (Heberto Padilla) شاعرِ کوبایی، در سال ۱۹۷۱ توسطِ رژیمِ کاسترو دستگیر شد و مجبور گردید تا یک «اعترافِ عمومیِ مضحک» انجام دهد. در این اعتراف، او باید کارهایِ «ضد‌انقلابی» خود را انکار می‌کرد و هم‌فکرانِ مخالفِ خود را لو می‌داد.
- این رویداد، شوکِ بزرگی به روشنفکرانِ چپ‌گرا وارد کرد؛ زیرا نشان داد که رژیمِ کاسترو نیز، مانندِ رژیمِ استالین، به «ترورِ فکری» و «تحقیرِ عمومیِ نویسندگان» دست می‌زند.
- بارگاس یوسا، رهبریِ یک کارزارِ بین‌المللی را علیهِ این رفتارِ کاسترو بر عهده گرفت و به‌طورِ علنی، رژیمِ کوبا را محکوم کرد. این کار، او را به‌طورِ کامل از «چپِ انقلابی» جدا کرد و به‌عنوانِ یک «لیبرالِ ضدکمونیست» معرفی نمود.

نگاهِ «بی‌احساس و واقع‌گرایِ» مارتین
مارتین، برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که این اقدامِ بارگاس یوسا را «شجاعتِ لیبرال» می‌ستایند، نگاهی «بی‌احساس و محاسبه‌گر» به آن دارد. او دو نکتهٔ مهم را مطرح می‌کند:

الف) مقایسهٔ کاسترو با استالین «به‌شدت اغراق‌آمیز» بود:
مارتین معتقد است که بارگاس یوسا با تشبیهِ کاسترو به استالین، از «خطِ قرمز» عبور کرد. کاسترو، هرچند دیکتاتور بود، اما به‌اندازهٔ استالین (که عاملِ مرگِ میلیون‌ها نفر بود) جنایتکار نبود. این مقایسه، بیشتریک «استراتژیِ گفتمانی» برایِ تأثیرگذاریِ بیشتر بود تایک «تحلیلِ تاریخیِ دقیق».

ب) این کارزار، به انزوایِ رژیمِ کوبا کمک کرد، درست در لحظه‌ای که چپِ آمریکایِ لاتین بیش از همه به آن نیاز داشت:
مارتین می‌گوید که این کارزار، اگرچه از نظرِ «حقوقِ بشر» قابلِ دفاع بود، اما از نظرِ «سیاستِ عملی» یک اشتباهِ بزرگ بود. در اوایلِ دههٔ ۱۹۷۰، رژیمِ کاسترو در اوجِ ضعفِ اقتصادی و سیاسیِ خود بود و چپِ آمریکایِ لاتین (که در حالِ مبارزه با دیکتاتوری‌هایِ راست‌گرا بود) به «همبستگیِ بین‌المللی» نیاز داشت. اما بارگاس یوسا با این کارزار، به انزوایِ رژیمِ کوبا کمک کرد و عملاً «به دشمنانِ چپ» (یعنی آمریکا و راستِ افراطی) خدمت کرد.


جمع‌بندی: «شجاعتِ لیبرال» یا «اشتباهِ استراتژیک»؟
مارتین در این پاراگراف، با نگاهی سرد و محاسبه‌گر، نشان می‌دهد که:
- اقدامِ بارگاس یوسا در محکومیتِ کاسترو، اگرچه از نظرِ «اخلاقِ فردی» قابلِ ستایش بود، اما از نظرِ «سیاستِ جمعی»یک اشتباهِ بزرگ بود.
- این اقدام، بارگاس یوسا را به «قهرمانِ لیبرالِ ضدکمونیست» تبدیل کرد، اما در عینِ حال، به «انزوایِ چپِ آمریکایِ لاتین» و «تقویتِ راستِ محافظه‌کار» کمک کرد.
- این نگاهِ مارتین، نشان می‌دهد که او به‌دنبالِ «قدیس‌سازی»یا «شیطان‌سازی» بارگاس یوسا نیست، بلکه او را به‌عنوانِ یک «روشنفکرِ طبقاتی» تحلیل می‌کند که تصمیماتِ او، همواره تحتِ تأثیرِ «پیشینهٔ اشرافیِ» او بوده است.

به‌عبارتِ دیگر، مارتین می‌گوید که «شجاعتِ لیبرالِ» بارگاس یوسا، هرچند صادقانه بود، اما در بسترِ تاریخیِ خود، به «تقویتِ دشمنانِ چپ» انجامید و این، یکی از نقاطِ تاریکِ کارنامهٔ سیاسیِ اوست.

۴: تحلیل و بررسی «خوانشِ ادیپی» (Oedipal Reading)
«خوانشِ ادیپی» یعنی چه؟
در نقدِ ادبی و زندگینامه‌نویسی، «خوانشِ ادیپی» (Oedipal reading) به رویکردی گفته می‌شود که روابطِ عاطفی و خانوادگیِ سوژه را به‌عنوانِ «کلیدِ اصلیِ» فهمِ شخصیتِ او در نظر می‌گیرد؛ گویی که همهٔ تصمیماتِ سیاسی، ادبی و عاطفیِ یک فرد، ریشه در «عقدهٔ ادیپ» (تمایلِ ناخودآگاه به مادر و رقابت با پدر) یا دیگر پیچیدگی‌هایِ روان‌کاوانه دارد.

- در این نوعِ خوانش، زندگینامه‌نویس بیش از آنکه به «ایدئولوژیِ سیاسی»، «زمینهٔ تاریخی»یا «انتخاب‌هایِ عقلانی» سوژه توجه کند، به دنبالِ «روان‌زخم‌هایِ کودکی» و «رابطهٔ پدر/مادر» می‌گردد تا همه چیز را با یک «کلیدِ واحد» توضیح دهد.
- برایِ مثال، ممکن است بارگاس یوسا را به‌خاطرِ «ازدواج با عمهٔ همسرش» و «طلاق‌هایِ پرحاشیه»، به‌عنوانِ «مردی که به دنبالِ مادرِ گمشده‌اش می‌گردد» تحلیل کنند، نه به‌عنوانِ «نویسنده‌ای که به‌دنبالِ نظمِ طبقاتی است».

چرا مارتین از «خوانشِ ادیپیِ بیش از حد» انتقاد می‌کند؟
نویسندهٔ مقاله (پراتیناو آنیل)، با اشاره به «خوانشِ ادیپیِ بیش از حد» در زندگینامهٔ مارتین، می‌گوید که هرچند مارتین یک زندگینامهٔ «واقعاً انتقادی» نوشته است، اما گاهی در دامِ «روان‌کاویِ سطحی» می‌افتد و روابطِ عاطفیِ بارگاس یوسا را بیش از حد بزرگ می‌کند، به‌جای آنکه بر «زمینه‌هایِ تاریخی و سیاسی» تمرکز کند.

- «بیش از حد» (overworked): یعنی مارتین گاهی این کلیدِ تحلیلی را «بیش از حد» به کار می‌برد و از آن «استفادهٔ افراطی» می‌کند.
- «روابطِ سوژه» (subject’s affairs): اشاره به روابطِ عاشقانه و زناشوییِ بارگاس یوسا دارد (خولیا، پاتریسیا، ایزابل)، که مارتین با جزئیاتِ فراوان به آنها پرداخته است.

«علاقهٔ غیرقابل‌توضیح به واژهٔ “سکسی” (sexy)»
این یک نکتهٔ طنزآمیز از سویِ نویسندهٔ مقاله است. او می‌گوید که مارتین در این زندگینامه، بارها از کلمهٔ «سکسی» استفاده کرده است؛ واژه‌ای که در یک متنِ آکادمیک و جدی، تا حدی «سبک» و «غیرحرفه‌ای» به نظر می‌رسد. این «علاقهٔ غیرقابل‌توضیح»،یک «نقصِ کوچک» در این کتابِ پرمایه است.

«موضوعِ واقعیِ کتاب»
نویسنده تأکید می‌کند که با وجودِ این نقاطِ ضعفِ جزئی (خوانشِ ادیپیِ افراطی و واژهٔ «سکسی»)، کتابِ مارتین در نهایت، یک «روایتِ جستجوگر و شیک» است که موضوعِ واقعیِ آن، نه فقط بارگاس یوسا، بلکه «فضاهایِ فکری و سیاسیِ سازنده و ویرانگرِ او» است. به‌عبارتِ دیگر، مارتین نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، محصولِ «فضاهایِ فکریِ لیما، پاریس، لندن و مادرید» بوده است و «فضاهایِ سیاسیِ» این شهرها، شخصیتِ او را ساخته و ویران کرده‌اند.

جمع‌بندی نهایی: «نقدی منصفانه بر یک نقدِ منصفانه»
نویسندهٔ مقاله، با لحنی متعادل، به نکاتِ مثبت و منفیِ زندگینامهٔ مارتین اشاره می‌کند:

- نکتهٔ مثبت: مارتین برخلافِ بسیاری از زندگینامه‌نویسان که به «بازسازیِ چهره» (Rehabilitation) می‌پردازند، یک زندگینامهٔ «واقعاً انتقادی» نوشته است؛ یعنی از نقدِ بارگاس یوسا (به‌ویژه در موردِ جابجاییِ ایدئولوژیک، حمایت از راستِ افراطی، و نگاهِ اشرافیِ او) ابایی ندارد.
- نکتهٔ منفیِ جزئی: اما او گاهی در دامِ «روان‌کاویِ افراطی» می‌افتد و «روابطِ عشقی» را بیش از حد بزرگ می‌نماید، که این کار، ممکن است از عمقِ تحلیلِ سیاسیِ کتاب بکاهد.
- نتیجهٔ نهایی: با وجودِ این نقاطِ ضعفِ کوچک، کتابِ مارتین یک اثرِ «جستجوگر و شیک» است که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه «فضاهایِ فکری و سیاسی»یک روشنفکر را می‌سازند و ویران می‌کنند.

۵: این پاراگراف، یکی از لحظاتِ کلیدیِ «مهاجرتِ ایدئولوژیکِ» بارگاس یوسا را روایت می‌کند: نقشِ انگلستان و «محافظه‌کاریِ تاچری» در تکمیلِ مسیرِ او از چپ به راست. در اینجا، ما با «نقل‌مکانِ جغرافیایی» و «تحولِ سیاسی» روبروییم که در هم تنیده شده‌اند.

«نقلِ مکانِ او به انگلستان، به‌طرزِ غیرمنتظره‌ای برایش سازنده بود»
- بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ قرنِ بیستم، به‌عنوانِ یک نویسندهٔ شناخته‌شده، به انگلستان مهاجرت کرد. این نقل‌مکان، بیش از یک تغییرِ جغرافیایی،یک «تغییرِ فضایِ فکری» بود.
- انگلستانِ آن دوران (دههٔ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰)، تحتِ سیاست‌هایِ مارگارت تاچر، به «بهشتِ محافظه‌کاریِ اقتصادی» و «نئولیبرالیسمِ رادیکال» تبدیل شده بود. این فضا، به‌طرزِ طبیعی، با «سلیقهٔ محافظه‌کارانهٔ» بارگاس یوسا هم‌خوانی داشت.

«کریکل‌وودِ غیرشیک» (unswinging Cricklewood)
- کریکل‌وود (Cricklewood) منطقه‌ای در شمالِ لندن است که نه یک منطقهٔ «شیک و مجلل» (مانندِ میفریا کنزینگتون)، بلکه یک منطقهٔ «طبقهٔ متوسطِ حومه‌ای» است.
- کلمهٔ «غیرشیک» (unswinging) یک طنزِ ظریف است: در دههٔ ۱۹۶۰، لندن به‌عنوانِ «مرکزِ فرهنگِ جوانان» و «شهرِ چرخان» (Swinging London) شناخته می‌شد. اما بارگاس یوسا، به‌جایِ پناه‌بردن به «فضاهایِ روشنفکریِ چپ‌گرا» (که معمولاً در مناطقِ مرکزیِ لندن متمرکز بودند)، یک منطقهٔ «خسته‌کننده، بورژوا و محافظه‌کار» را برایِ زندگی انتخاب کرد. این انتخاب، نشان‌دهندهٔ «طبعِ ذاتاً محافظه‌کارِ» اوست.

«هیو توماس؛ ویرژیلِ بارگاس یوسا»
- هیو توماس (Hugh Thomas) یک مورخِ بریتانیایی بود که خود نیز مانندِ بارگاس یوسا، از «چپ» به «راست» مهاجرت کرده بود. او نویسندهٔ کتابِ معروف «تاریخِ اسپانیا» و «تاریخِ جنگِ داخلیِ اسپانیا» بود و در سال‌هایِ آخرِ عمر، به یکی از چهره‌هایِ برجستهٔ «محافلِ محافظه‌کارِ توری» تبدیل شد.
- استعارهٔ «ویرژیل و دانته»: در «کمدیِ الهی» دانته، شاعرِ بزرگِ ایتالیایی، توسطِ «ویرژیل» (شاعرِ رومی) از طریقِ جهنم و برزخ راهنمایی می‌شود تا به «بهشت» برسد. مارتین با این تشبیه، می‌گوید که هیو توماس نقشِ «راهنما» را برایِ بارگاس یوسا ایفا کرد و او را از «جهنمِ چپ» به «بهشتِ محافظه‌کاران» (محافلِ حزبِ محافظه‌کار و نهایتاً تاچر) هدایت کرد.

«محافلِ محافظه‌کارِ توری» (Tory respectability)
- توری (Tory) به حزبِ محافظه‌کارِ بریتانیا اشاره دارد. در دههٔ ۱۹۸۰، این حزب تحتِ رهبریِ مارگارت تاچر، به «معبدِ نئولیبرالیسم» تبدیل شده بود.
- «محافلِ محافظه‌کارِ توری» یعنی حلقه‌هایِ نخبگانیِ سیاسی و فکری که در آنها، «بازارِ آزاد»، «دولتِ کوچک»، «سرمایه‌داریِ رادیکال» و «مخالفت با سوسیالیسم» ارزش‌هایِ اصلی بودند. بارگاس یوسا، با ورود به این محافل، «مشروعیتِ سیاسیِ جدیدی» به دست آورد.

«دیدار با مارگارت تاچر»
- اوجِ این مسیر، دیدارِ بارگاس یوسا با مارگارت تاچر بود. این دیدار، برایِ یک نویسندهٔ چپ‌گرایِ سابق، یک «لحظهٔ نمادینِ» نهایی بود: او که روزگاری با سارتر و کاسترو هم‌نوا بود، اکنون با «بانویِ آهنین» دست می‌دهد.
- بارگاس یوسا این دیدار را در مقاله‌ای با عنوان «بانویی در میانِ وحوش» (The Lady Among the Wild Beasts) به رشتهٔ تحریر درآورد. عنوانِ مقاله، یک تحسینِ شیفتگی‌آمیز (fanboy adoration) از تاچر است: او تاچر را «بانویی» می‌نامد که در میانِ «وحوش» (نخبگانِ محافظه‌کارِ مرد و سیاستمدارانِ فرصت‌طلب) ایستاده است و با «شجاعتِ زنانهٔ خود» آنها را مهار می‌کند.

«تحسینی شیفتگی‌آمیز» (fanboy adoration)
- نویسندهٔ مقاله با این عبارت، به نگاهِ عاشقانهٔ بارگاس یوسا به تاچر طعنه می‌زند. «فن‌بوی» (fanboy) معمولاً به طرفدارانِ جوان و پرشورِ بازی‌هایِ ویدئویی، فیلم‌هایا سلبریتی‌ها گفته می‌شود. اما نویسنده، این واژه را برایِیک نویسندهٔ برندهٔ نوبل به کار می‌برد تا نشان دهد که بارگاس یوسا، در مواجهه با تاچر، «عقلانیتِ انتقادیِ» خود را از دست داده و به یک «ستایشگرِ بی‌چون‌وچرا» تبدیل شده است.

جمع‌بندی: «انگلستان؛ اتاقِ عملِ ایدئولوژیکِ بارگاس یوسا»
این پاراگراف، به‌خوبی نشان می‌دهد که انگلستان و به‌ویژه «فضایِ فکریِ تاچری»، چگونه «تحولِ ایدئولوژیکِ» بارگاس یوسا را تکمیل کردند:

- بارگاس یوسا از «لیمای اشرافی» به «پاریسِ سارتری» رفت، سپس به «لندنِ تاچری» رسید.
- در این مسیر، او «واقع‌گراییِ سیاسی» را جایگزین «آرمان‌شهرِ انقلابی» کرد و با راهنماییِ «مورخی محافظه‌کار» (هیو توماس)، به «قلبِ قدرتِ محافظه‌کار» راه یافت.
- دیدارِ او با تاچر، نه فقط یک «ملاقاتِ سیاسی»، بلکه یک «مراسمِ نمادینِ» بود که در آن، بارگاس یوسا «ازدواجِ خود با راستِ افراطی» را جشن گرفت.

نویسندهٔ مقاله، با طعنه‌ای ظریف، به «شیفتگیِ کودکانهٔ» بارگاس یوسا به تاچر اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه یک نویسندهٔ بزرگ، در مواجهه با «قدرت»، «فاصلهٔ انتقادیِ» خود را از دست می‌دهد و به «ستایشگریِ بی‌چون‌وچرا» تبدیل می‌شود.

۶: تحلیل و بررسی پاراگراف
این پاراگراف، یکی از تلخ‌ترین و مهم‌ترین نقدهایِ جرالد مارتین (و نویسندهٔ مقاله) به بارگاس یوسا را روایت می‌کند: چگونه یک «نویسندهٔ منتقدِ ایدئولوژی» خود به دامِ یک«ایدئولوژیِ جدید» (نئولیبرالیسمِ تاچری) می‌افتد، و چگونه «آرمان‌شهرِ» او به «آسیب‌شناسی» تبدیل می‌شود.

«نویسنده‌ای که دهه‌ها ایدئولوژی را افشا کرد، خود به دامِ یک ایدئولوژیِ جدید افتاد»
- بارگاس یوسا در رمان‌ها و مقاله‌هایِ خود، بارها به نقدِ «ایدئولوژی‌هایِ تمامیت‌خواه» (چه چپ و چه راست) پرداخته بود. او در «گفت‌وگو در کلیسای جامع» و «سور بز»، نشان داده بود که چگونه «ایدئولوژی» (چه کمونیستی و چه دیکتاتوریِ نظامی) می‌تواند «واقعیت» را تحریف کند و انسان‌ها را به «ابزارِ قدرت» تبدیل کند.
- اما خودِ او، در دهه‌هایِ پایانیِ عمر، به‌طرزِ قابلِ توجهی «آسیب‌پذیر» شد و به دامِ یک «ایدئولوژیِ جدید» افتاد: «نئولیبرالیسمِ بازارِ آزاد» که توسطِ مارگارت تاچر و میلتون فریدمن تجلیل می‌شد.

«نامزدیِ ریاست‌جمهوری در سال ۱۹۹۰ و شکستِ آن»
- در سال ۱۹۹۰، بارگاس یوسا به‌عنوانِ نامزدِ یک «ائتلافِ نئولیبرال» (Frente Democrático) در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ پرو شرکت کرد. او در مقابلِ آلبرتو فوجیموری (که یک نامزدِ پوپولیستِ راست‌گرا بود) قرار گرفت و شکست خورد.
- این شکست، یک «شوکِ سیاسیِ بزرگ» برایِ بارگاس یوسا بود. او که خود را «روشنفکرِ نجات‌بخشِ» پرو می‌دانست، توسطِ «توده‌هایِ مردم» رد شد. این ردّ، «غرورِ اشرافیِ» او را عمیقاً جریحه‌دار کرد.

«غرق شدن در محافلی که قدرت، خود را به خاطرِ “واقع‌گرایی” تبریک می‌گوید»
- پس از شکستِ انتخاباتی، بارگاس یوسا دیگر به «مردم» (به‌عنوانِ سوژهٔ سیاسی) اعتقاد نداشت. او به‌جایِ آن، به «حلقه‌هایِ قدرتِ واقعی» پناه برد: نخبگانِ اقتصادی، سیاستمدارانِ محافظه‌کار، و روشنفکرانِ نئولیبرال که خود را «واقع‌گرا» می‌نامیدند (یعنی کسانی که با «قوانینِ اقتصادِ بازار» و «جهانی‌سازی» سازگار شده بودند، نه با «آرمان‌شهرهایِ انقلابی»).
- عبارت «قدرت، خود را به خاطرِ واقع‌گراییِ خود تبریک می‌گوید» یک طعنهٔ تلخ است. بارگاس یوسا به حلقه‌هایی پیوست که در آنها، «سرمایه‌داریِ بی‌رحمانه» به‌عنوانِ «تنها راهِ ممکن» تجلیل می‌شد و هرگونه «نقدِ ساختاری» (مانندِ نقدِ نابرابرییا استعمارِ اقتصادی) به‌عنوانِ «ساده‌لوحیِ چپ‌گرا» تحقیر می‌گشت.

«آرمان‌شهرها، به آسیب‌شناسی تبدیل شدند»
- در چپ: «آرمان‌شهر» (Utopia) یک «منبعِ آرزو» بود؛ یعنی جامعه‌ای عادلانه‌تر، برابرتر و انسانی‌تر، که اگرچه دست‌نیافتنی بود، اما جهتِ حرکتِ سیاسی را تعیین می‌کرد.
- در بارگاس یوسایِ متأخر: «آرمان‌شهر» به «آسیب‌شناسی» (pathology) تبدیل شد؛ یعنی یک «انحرافِ ذهنی» که ریشه در «توهماتِ چپ‌گرایانه» داشت. در رمان‌هایِ متأخرِ او (مانند «سور بز» و «خاطراتِ مرگ»)، هرگونه «تلاش برایِ تغییرِ بنیادینِ جامعه» به‌عنوانِ «کاری احمقانه، پوچ، یا حتی شرارت‌آمیز» به تصویر کشیده می‌شود.

جمع‌بندی: «نویسنده‌ای که “ایدئولوژی” را افشا کرد، اما به “معبدِ قدرت” پناه برد»

این پاراگراف، نقدی است بر «تناقضِ عمیقِ بارگاس یوسا»:
- او در جوانی، «ایدئولوژی‌هایِ تمامیت‌خواه» را نقد می‌کرد و نشان می‌داد که چگونه «ایدئولوژی» «واقعیت» را تحریف می‌کند.
- اما در پیری، خود به دامِ یک «ایدئولوژیِ جدید» (نئولیبرالیسم) افتاد؛ ایدئولوژی‌ای که بر «بازارِ آزاد»، «دولتِ کوچک» و «سرمایه‌داریِ بی‌رحمانه» تأکید دارد.
- شکستِ سیاسیِ او در پرو، «غرورِ اشرافیِ» او را خرد کرد و او را به سمتِ «نخبگانِ قدرت» کشاند؛ جایی که «واقع‌گراییِ اقتصادی» جایِ «آرمان‌شهرِ سیاسی» را گرفت.
- در نهایت، «آرمان‌شهر» که در چپ، «منبعِ آرزو» بود، در ذهنِ او به «آسیب‌شناسی» تبدیل شد؛ یعنی او به جایی رسید که هرگونه «تلاش برایِ تغییرِ بنیادین» را «بیمارگونه» می‌دانست.

این نقد، یکی از تندترین و مهم‌ترین بخش‌هایِ کتابِ مارتین است؛ زیرا نشان می‌دهد که چگونه یک «نویسندهٔ منتقدِ قدرت»، با «شکستِ سیاسی»، به «معبدِ قدرت» پناه می‌برد و در آن، «آرمان‌شهرِ جوانیِ» خود را به «آسیب‌شناسیِ پیری» تبدیل می‌کند.

۷: این پاراگراف، یکی از تندترین و صریح‌ترین نقدهایِ جرالد مارتین (و نویسندهٔ مقاله) به بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ زندگی‌اش است. او پس از دریافتِ جایزهٔ نوبل، به‌جایِ آنکه به‌عنوانِ یک «روشنفکرِ مستقل» عمل کند، از اعتبارِ خود برایِ حمایت از «راستِ افراطی» در آمریکایِ لاتین استفاده کرد و مواضعی اتخاذ کرد که بسیاری از هوادارانِ سابقِ او را شوکه کرد.

«حمایت از دینا بولوارته؛ حاکمِ غیرمنتخبِ خشنِ پرو»
- دینا بولوارته (Dina Boluarte) رئیس‌جمهورِ فعلیِ پرو است که در سال ۲۰۲۲، پس از کودتا و برکناریِ پدرو کاستیو (رئیس‌جمهورِ چپ‌گرا) به قدرت رسید. او با سرکوبِ خشونت‌آمیزِ اعتراضاتِ مردمی (که بیش از ۶۰ کشته برجای گذاشت) و عدمِ مشروعیتِ سیاسی، به یکی از جنجالی‌ترین چهره‌هایِ آمریکایِ لاتین تبدیل شد.
- حمایتِ بارگاس یوسا از بولوارته، یک «پیچِ ایدئولوژیکِ جدید» بود: او که روزگاری علیهِ دیکتاتوری‌هایِ راست‌گرا می‌نوشت، اکنون از یک «حاکمِ غیرمنتخب» حمایت می‌کرد که با «خشونتِ دولتی» مخالفانِ خود را سرکوب می‌کرد.

«حمایت از خوزه آنتونیو کاست؛ مبارزِ ضدّ همجنس‌گرا و ضدّ سقطِ جنین»
- خوزه آنتونیو کاست (José Antonio Kast) یک سیاستمدارِ راست‌افراطی در شیلی است که با «محافظه‌کاریِ مذهبیِ افراطی» شناخته می‌شود: مخالفِ سرسختِ ازدواجِ همجنس‌گرایان، سقطِ جنین، و حقوقِ زنان است.
- حمایت بارگاس یوسا از کاست، نشان‌دهندهٔ «نزولِ اخلاقیِ» اوست. او که روزگاری با «آزادیِ فردی» و «حقوقِ بشر» هم‌نوا بود، اکنون از یک سیاستمدارِ «ضدِّ حقوقِ زنان و اقلیت‌ها» حمایت می‌کند.

«فمینیسم را “سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات” خواند»
- بارگاس یوسا در مقالاتِ خود، فمینیسم را به‌عنوانِ یک «ایدئولوژیِ تمامیت‌خواه» نقد کرد و آن را «سرسخت‌ترین دشمنِ ادبیات» (the staunchest enemy of literature) نامید.
- این جمله، یک چرخشِ ۱۸۰ درجه‌ای از نگاهِ او در جوانی است. او که در دههٔ ۱۹۶۰ تحتِ تأثیرِ سارتر، به «تعهدِ اجتماعیِ ادبیات» اعتقاد داشت، اکنون می‌گوید که «ادبیات» نباید در خدمتِ «ایدئولوژیِ فمینیستی» باشد؛ گویی که فمینیسم، «خلاقیتِ ادبی» را تهدید می‌کند.
- منتقدان، این نگاه را «نشانه‌ای از محافظه‌کاریِ پدرسالارانهٔ او» می‌دانند که در آن، «ادبیاتِ مردانه» (که با «جهان‌شمولیِ» خود، از «جنسیت» فراتر می‌رود) در برابر «ادبیاتِ زنانه» (که به «مسائلِ جنسیتی» می‌پردازد) برتر تلقی می‌شود.

«هر حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا را “بازگشت به کائودییسم” تلقی کرد»
- «کائودییسم» (caudillismo) به سنتِ «رهبریِ نظامیِ مستبد» در آمریکایِ لاتین اشاره دارد؛ رهبرانی مانندِ فیدل کاسترو، هوگو چاوز، و پدرو کاستیو که با شعارهایِ پوپولیستی، قدرت را متمرکز می‌کنند و نهادهایِ دموکراتیک را تضعیف می‌نمایند.
- بارگاس یوسا، هرگونه «حرکتِ انتخاباتیِ چپ‌گرا» (حتی اگر دموکراتیک و قانونی باشد) را به‌عنوانِ «بازگشتِ کائودییسم» محکوم می‌کرد؛ گویی که «چپ» ذاتاً با «استبداد» هم‌خون است و هیچ‌گاه نمی‌تواند به «دموکراسیِ لیبرال» وفادار باشد.
- این نگاه، یک «عموم‌سازیِ افراطی» است که در آن، «چپ» به‌کلی با «تمامیت‌خواهی»یکی دانسته می‌شود و «راست» به‌عنوانِ «تنها حافظِ دموکراسی» معرفی می‌گردد.

جمع‌بندی: «از “منتقدِ قدرت” تا “هم‌پیمانِ قدرت”»
این پاراگراف، تصویرِ تلخی از «سقوطِ اخلاقیِ» بارگاس یوسا در سال‌هایِ پایانیِ عمر ارائه می‌دهد:

- او که روزگاری «دیکتاتوری‌ها» (چه چپ و چه راست) را نقد می‌کرد، اکنون از «دیکتاتوریِ راست‌گرا» (بولوارته) و «متعصبانِ مذهبی» (کاست) حمایت می‌کند.
- او که روزگاری از «آزادیِ زنان» و «برابری» سخن می‌گفت، اکنون «فمینیسم» را «دشمنِ ادبیات» می‌نامد.
- او که روزگاری «تحلیلِ طبقاتی» را ابزارِ نقدِ جامعه می‌دانست، اکنون هرگونه «چرخشِ چپ» را «بازگشتِ استبداد» تلقی می‌کند.

نویسندهٔ مقاله، با لحنی تلخ و صریح، نشان می‌دهد که بارگاس یوسا، در سال‌هایِ پایانی، به «صدایی برایِ راستِ افراطی» تبدیل شد و از «اعتبارِ ادبیِ» خود برایِ «مشروعیت‌بخشیِ قدرتِ غیردموکراتیک» استفاده کرد. این، بزرگ‌ترین تناقضِ کارنامهٔ سیاسیِ اوست: نویسنده‌ای که روزگاری «ایدئولوژی» را افشا می‌کرد، خود به «ایدئولوژیِ جدید» (محافظه‌کاریِ افراطی) چسبید و نه تنها از نقدِ قدرت دست کشید، بلکه به «مدافعِ قدرت» تبدیل شد.