ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 19.06.2026, 10:01

نگاهی شوخ‌طبعانه به زندگی نویسندگان-۲۳

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

تی. اِس. الیوت ممکن است شبیه یک بانکدار خشک و ملال‌آور به نظر می‌رسید، اما عاشق شوخی‌های عملی بود، به خصوص بالش‌های صدادرآور و سیگارهای منفجره.

هیچ‌کس به زیبایی و ظرافت تی. اِس. الیوت (T. S. Eliot) به اعماق نومیدی انسان‌ها فرو نرفته است. وینستون اس. پریچت (V. S. Pritchett) او را چنین توصیف کرد: «یک ضد-بوهِمِ مرتب [شخصی پایبند به قواعد اجتماعی و شخصیتی متعارف و منظم] با کلاه نمدی مشکی و چتر، که ما را به صندلی‌هایمان در جهنم راهنمایی می‌کند.» ویرجینیا وولف ظاهر او را تقریباً به طرز مقاومت‌ناپذیری خنده‌دار می‌یافت. او به برادرِ همسرش اصرار کرد: «برای نهار بیا، الیوت با کت و شلوار چهارتکه‌اش (۱) آنجا خواهد بود.» اگر الیوت شبیه یک بانکدارِ رسمی و مقرراتی بریتانیایی به نظر می‌رسید، به این دلیل بود که واقعاً همین‌طور بود. او هشت سال پشت میز حسابداری ارزهای خارجی در بانک لویدز لندن (Lloyd’s Bank of London) کار طاقت‌فرسایی انجام می داد و همزمان روی برخی از انقلابی‌ترین شعرهای قرن بیستم کار می کرد.

البته این ظاهر تا حدی یک نقش بازی کردن بود. اول اینکه الیوت واقعاً بریتانیایی نبود. او شهروندی بریتانیا را در سال ۱۹۲۷ پذیرفت، درست حدود همان زمانی که به کلیسای انگلیکن گروید. او در سنت‌لوئیس (آمریکا) به دنیا آمد و از نوادگان سه رئیس‌جمهور آمریکا بود: جان آدامز (John Adams)، جان کوئینسی آدامز (John Quincy Adams) و رادرفورد بی. هیز (Rutherford B. Hayes). او به دانشگاه هاروارد رفت، به این امید که دکترای فلسفه بگیرد، اما حتی خودش هم قبول داشت که رساله‌اش «غیرقابل خواندن» است. وقتی برای دفاع از پایان‌نامه‌اش حاضر نشد، دانشگاه درخواست دکتری او را رد کرد. در عوض، الیوت به انگلستان مهاجرت کرد و در مقام معلم، بانکدار، ویراستار، منتقد و شاعری در سطح جهانی به فعالیت پرداخت.

او تا بیست‌وشش سالگی باکره ماند – موضوعی که برای هر کسی شعرهای اولیهٔ او مثل «آواز عاشقانه جی. آلفرد پرافروک» را خوانده باشد، تعجب‌آور نخواهد بود. وقتی بالاخره کسی را پیدا کرد که توانست او را تحمل کند، نتیجه فاجعه‌بار بود. ویوین هایگ- وود (Vivien Haigh-Wood) که در زبان عامه، «ویو» در مقابل «تام» او بود(۲) – زنی سرزنده و برون‌گرا بود که الیوتِ درون‌گرا را خسته‌کننده، خجالتی و معذب می‌یافت. او همچنین از نظر روانی ناپایدار بود، به الیوت خیانت کرد و احتمالاً به اتر (نوعی مادهٔ مخدر) اعتیاد داشت. اما غیر از این‌ها، آن‌ها با هم خوب کنار می‌آمدند. الیوت رابطهٔ آن‌ها را چنین توصیف کرد: حال و هوایی که «خاک سترون» از آن بیرون آمد(۳) – که دقیقاً تصویری از زندگی سعادتمند زناشویی نیست. آلدوس هاکسلی، دوست مشترک آن دو، «تمام آن گرد و غبار و نومیدیِ» اشعار الیوت را حاصل ازدواج او با ویو می‌دانست. به طرز شگفت‌انگیزی، آن‌ها هفده سال با هم ماندند تا اینکه الیوت دیگر طاقتش تمام شد. پس از اینکه الیوت در سال ۱۹۳۳ او را ترک کرد، ویو به سوی جنون سقوط کرد. او در نه سال آخر زندگی‌اش در تیمارستان بستری بود. الیوت هیچ‌وقت به دیدنش نرفت.

در آن زمان، الیوت به شاعری مشهور و محترم (اگرچه نه دقیقاً پُرکار) تبدیل شده بود. او اشعار خود را «رویدادهایی» می‌دانست که باید هر چند سال یک بار در اختیار عمومِ مشتاق قرار گیرد. در فاصلهٔ میان رویدادهایی مانند «مردان توخالی» و «چهارشنبه خاکستر»(۴)، الیوت جستارهای انتقادی برای نشریات ادبی مختلف می‌نوشت. در همین جستارها بود که خوانندگان برای اولین بار نشانه‌هایی از یهودستیزیِ پنهانی را دیدند که از آن زمان تاکنون به جایگاه انتقادی او لطمه زده است. او در یکی از این نطقهای تند نوشت: «دلایل نژادی و مذهبی با هم ترکیب می‌شوند و تعداد زیادی از یهودیانِ آزاداندیش را نامطلوب می‌کنند.» او همچنین دربارهٔ هیتلر و موسولینی حرف‌های مساعدی زد. به زودی طرفدارانش به اشعار اولیهٔ او بازگشتند تا نمونه‌هایی از کاریکاتورها و تصاویر به‌زعمِ آنها یهودستیزانه را پیدا کنند. آن نمونه‌ها وجود داشتند و همچنان لکه‌ای بر شهرت او هستند.

با این حال، الیوت در سال ۱۹۴۸ برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد و با همان سهولتی که قبلاً کلاه نمدی به سر می‌گذاشت، به جایگاه نمادین خود خو گرفت.(۵) زندگی هنوز هم سختی‌هایی داشت، اما این سختی‌ها بیش‌تر از جنس «ببخشید نمی‌توانم در برابر انجمن شعر شما صحبت کنم» شده بودند. الیوت اظهار داشت: «سال‌های بین پنجاه تا هفتاد سخت‌ترین سال‌ها هستند. همیشه از شما چیزهایی خواسته می‌شود، اما آنقدر فرتوت نیستید که نتوانید آنها را رد کنید.»

در واقع الیوت به ندرت چیزی را رد می‌کرد. او حتی تا حدی از شهرت خود لذت می‌برد. در سال ۱۹۵۶، بیش از چهارده هزار نفر در سخنرانی او در دانشگاه مینه‌سوتا شرکت کردند – بزرگ‌ترین جمعیتی که تا آن زمان براییک رویداد ادبی گرد آمده بود. دانشگاه مجبور شد سخنرانی را به زمین بسکتبال منتقل کند تا جمعیت جا شوند. در موقعیتی دیگر، الیوت شهروند افتخاری دالاس، تگزاس، و همچنین معاون کلانتر افتخاری شهرستان دالاس شد. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا. او می‌گفت زیاد به سینما نمی‌رود «چون در رویاهای روزانه‌ام اختلال ایجاد می‌کنند». با این حال او شوخی‌پردازی بی‌حدوحصر بود که پرتره‌ای از گروچو مارکس (Groucho Marx) را در خانه‌اش در کنار افرادی مثل شاعران همعصرش دابلیو. بی. ییتس (W. B. Yeats) و پل والری (Paul Valéry) آویخته بود. الیوت حتی بار دیگر به ازدواج هم دست زد و در آغوش منشی سابقش، ازمه والری فلچر (Esmé Valerie Fletcher)، در اواخر عمر به خوشبختی رسید.

الیوت که از دیرباز دچار خودبیمارانگاری (هیپوکندریا) بود، معروف بود که به بهانه‌های مختلف خود را در درمانگاه بستری می‌کند، اغلب به خاطر چیزی جزئی‌تر از یک قارچ پوستی پا. اما در زمستان سال ۱۹۶۴، یک مورد شدید آمفیزم (بیماری ریوی) که ناشی از سال‌ها سیگار کشیدن زیاد بود، بالاخره گریبانگیرش شد و او را در ۴ ژانویهٔ۱۹۶۵ از پای درآورد. با گذاشتن سنگی یادبود در گوشهٔ شاعرانِ کلیسای وست‌مینستر از او تجلیل شد.

بازی با کلمات

شاید این شاعرانه‌ترین نکته نباشد، اما دیلن تامس (DylanThomas)، معاصر الیوت، یک بار اشاره کرد که «تی. اِس. الیوت» (T. S. Eliot) تقریباًمتن وارونه خان (palindrome) کامل برای واژهٔ «توالت‌ها» (toilets) است.

کتاب شوخی‌های عملی پوسومِ پیر

چه کسی می‌دانست که نویسندهٔ «سرزمین هرز» چنین شوخی‌پردازی است؟ دوستش، ازرا پاوند (Ezra Pound)، او را «پوسومِ پیر»(۶) لقب داده بود. الیوت عاشق این بود که برای نویسندگان همعصرش که به دیدارش می‌آمدند شوخی‌های عملی ترتیب دهد و سپس در کمین بنشیند تا واکنششان را ببیند. شوخی‌های مورد علاقهٔ او شامل گذاشتن بالش‌های صدادرآور (که موقع نشستن صدای باد معده می‌دهند) روی صندلی مردم و سیگارِ منفجره شونده همیشه ‌محبوب بود. یک بار در یک جلسهٔ هیئت مدیرهٔ انتشارات معتبر بریتانیایی محل کارش، با منفجر کردن یک سطل پر از ترقه بین پاهای رئیس جلسه، مجلس را به هم ریخت.

شام من با گروچو

جی. آلفرد پرافروک (J. Alfred Prufrock) نهایتاً در غروب ۳ ژوئن ۱۹۶۴ با کاپیتان جفری تی. اسپالدینگ (شخصیت گروچو مارکس) دیدار کرد، زمانی که الیوت و گروچو مارکس پس از مدتها دوستیِ نامه‌ای بالاخره با هم هم‌سفره شدند. این دو دوستِ بعید، چند سال قبل از آن، پس از اینکه الیوت نامهٔ تحسین‌آمیزی برای گروچو نوشت، مکاتبه را آغاز کرده بودند. آنها عکس‌هایشان را برای یکدیگر فرستادند – گروچو مجبور شد عکس دومی بفرستد چون الیوت اصرار داشت عکسی با سیگارِ معروفِ او داشته باشد – و به زودی به مرحلهٔ صمیمانهٔ «تام عزیز» و «گروچوی عزیز» رسیدند. آنها نقشه کشیدند که با هم شام بخورند و به قول گروچو «باهم مست شوند»، اما تا آن شب جادویی بهاری در لندن این کار را نکردند.(۷)

چند روز قبل از آن شام، الیوت برای گروچو نوشت که تأیید کند ماشینی به هتل این کمدین فرستاده شود تا «شما و خانم گروچو» را برای شام بیاورد. این شاعرِ شیفتهٔ ستارگان همچنین اظهار داشت که ملاقات قریب‌وقوع گروچو «اعتبار مرا در همسایگی به شدت افزایش داده، به خصوص در مقابل سبزی‌فروش آنطرف خیابان.» گروچو به سهم خودش، به انتظار یکشب همراه با صحبت‌های ادبیِ پر از مدعا، شعرهای الیوت را مرور کرد. در صورتی که آن بحث‌ها مانند یک چشمه خشک  (a dry well) [و یا به عبارتی بی حاصل] از آب درآمد، او «شاه لیر» را هم دوباره خواند.(۸)

پس از اینکه گروچو از شوک وضعیت جسمانی الیوتِ هفتادوپنج‌ساله بیرون آمد (او را اینطور توصیف کرد: «بلندقد، لاغر و نسبتاً خمیده بر اثر پیری، بیماری، یا هر دو»)، او و همسرش نشستند و انتظار داشتند که گفتگوی روشنفکرانه‌ای داشته باشند. اما اشتباه می‌کردند. تمام چیزی که الیوت می‌خواست درباره‌اش صحبت کند فیلم‌های برادران مارکس بود. او حتی سطرهایی از فیلم‌های گروچو را نقل می‌کرد که خودِ کمدین سال‌ها بود فراموششان کرده بود. وقتی گروچو سعی کرد بحث را به کتاب «سرزمین هرز» بکشاند، الیوت فقط خسته لبخندی زد. نظرات او دربارهٔ شکسپیر هم به همان اندازه باعث سکوت شد. تقریباً قبل از اینکه دسر سرو شود، گروچو و «خانم گروچو» به دنبال در خروجی بودند. این اسطورهٔ کمدی بعداً به یاد آورد: «تا دیر وقت نماندیم، چون هر دو حس کردیم که او حوصلهٔ یک شب طولانی حرف زدن را ندارد – به خصوص حرف‌های من.»

این شعر را بدزدید

خاستگاه حقیقی بزرگ‌ترین شعر الیوت، «سرزمین هرز»، از دیرباز موضوع بحث بوده است. تا همین اواخر، محققان خود را به این محدود می‌کردند که دربارهٔ میزان اعتبار ازرا پاوند (که نسخهٔ اصلی الیوت را ویرایش کرده) در محصول نهایی بحث کنند. سپس در سال ۱۹۹۵، یک استاد کانادایی به نام رابرت ایان اسکات (Robert Ian Scott) ادعا کرد که هم عنوان و هم برخی تصاویر در «سرزمین هرز» الیوت از کارهای «مدیسون کاوین» (Madison Cawein)، شاعری گمنام از کنتاکی، برداشته شده است. شواهد اندک بود. مقایسه شعرِ میخانه‌های روستایی کاوین با اشعار الیوت مانند مقایسه شراب ناب آمونتیلادو (Amontillado) بود بانوشیدنی خانگی به نام «مهتاب» که نوعی عرق دست ساز بی کیفیت و غیر قانونی است و از کار الیوت فاصله بسیار داشت، اما این ادعا آتش زیر خاکستری را شعله‌ور کرد برای کسانی که می‌گویند کارهای الیوت بیش از یک سرقت‌ادبیِ روشنفکرانه نبوده. الیوت که گویی پیش‌بینی چنین اتهاماتی را می‌کرد، یکبار گفته بود: «شاعران نارس تقلید می‌کنند، شاعران بالغ می‌دزدند؛ شاعران بد آنچه را برداشته‌اند مخدوش می‌کنند، و شاعران خوب آن را به چیزی بهتر تبدیل می‌کنند.»

ستارهٔ برادوی

چه تعداد شاعر می‌توانند به داشتن حتی یک جایزهٔ تونی (Tony Award) افتخار کنند؟ الیوت چهار تا دارد: دو تا برای نمایشنامهٔ «مهمانی کوکتل» (۱۹۵۰) و دو تا (پس از مرگ) برای موسیقیِ «گربه‌ها» که بر اساس کتاب شعرش با مضمون گربه‌ها به نام «کتاب گربه‌های عملی پوسومِ پیر» ساخته شد. اگرچه اهل فنِ تئاتر ممکن است از روزی که «رام تام تاگر» (شخصیتی از نمایش گربه‌ها) برادوی را تصرف کرد پشیمان باشند، الیوت از موفقیت این نمایشِ پرطرفدار سخت خوشحال می‌شد. او شیفتهٔ موزیکال‌ها بود. در واقع، وقتی شنید که ارتا کیت (Eartha Kitt) نام او را در سطری از یکی از آهنگ‌هایش در نمایش «چهره‌های جدید۱۹۵۲» (New Faces) آورده، دسته‌گلی رز برای رختکنش فرستاد. وقتی الیوت برای اولین بار نمایش اصلی برادوی به نام «بانوی زیبای من» را دید، بر بیزاری دیرینه‌اش از منبع اصلی آن غلبه کرد. او اظهار داشت: «موزیک، برنارد شاو را بسیار بهبود بخشیده است.»(۹)

تو تنها هستی

سال‌هاست که دانشجویان رشتهٔ ادبیات انگلیسی از ماهیت عمداً مبهم اشعار الیوت شکایت دارند. در زمان حیاتش، این شاعر کمک چندانی به کسانی که سعی در تفسیر معنای واقعی آثارش داشتند، نمی‌کرد. در جلسه‌ای از باشگاه شعر آکسفورد، دانشجویی از الیوت خواست که این سطر را از شعر «چهارشنبه خاکستر» (Ash Wednesday) توضیح دهد: «بانو، سه پلنگ سفید زیر درختِ عَرعَر نشسته بودند.» الیوت پاسخ داد: «منظورم این است: بانو، سه پلنگ سفید زیر درختِ عَرعَر نشسته بودند.» موقعیتی دیگر، دانشجوی کارشناسی آمریکایی تفسیری بلند و اندیشمندانه از پاراگرافی از یکی از «چهار تک آهنگ» (Four Quartets.) الیوت ارائه داد. در پایان تحلیلش از الیوت پرسید: «آیا این معنیِ شعر نیست؟» الیوت فقط گفت: «البته ممکن است به خوبی آن معنی را بدهد.» دربارهٔ آزاردهنده‌ترین شعرش، «سرزمین هرز»، الیوت به گفتهٔ معروف خود اعتراف کرد: «حتی زحمت این را هم نمی‌دادم که بفهمم خودم چه می‌گویم.»(۱۰)

این ابهام‌گوییِ عمدی الیوت به حوزهٔ نصیحت شخصی هم کشیده شد. یک بار، دونالد هال (Donald Hall)، شاعر جوان، در لندن به دیدار او رفت تا برای انتقال از هاروارد به آکسفورد از او مشاوره بگیرد. الیوت با غیب‌گویی پرسید: «حالا، چه نصیحتی می‌توانم به تو بکنم؟» پس از مکثی مناسب و بزرگ، خودش جواب را داد: « زیرشلواری بلند داری؟»(۱۱)

نوبلِ خنگ

در راه استکهلم برای دریافت جایزهٔ نوبل در سال ۱۹۴۸، الیوت تن به مصاحبه با خبرنگاری داد که چندان اهل مطالعه نبود. وقتی خبرنگار پرسید به خاطر کدام یک از آثارش این جایزه را می‌گیرد، الیوت پاسخ داد که نوبل به خاطر «کلِ بدنهٔ آثار» (the entire corpus) به او داده شده. خبرنگارِ کم‌هوش پرسید: «آن را کی منتشر کردید؟» الیوت بعداً اظهار داشت که «کلِ بدنهٔ آثار» می توانست عنوان خوبی برای اولین رمان جنایی‌اشباشد.(۱۲)

مردی تنها

الیوت فردی بود که به طور مزمن به ورق بازی علاقه داشت، هرچند همیشه شرط‌بندی‌های کوچک می‌کرد. او اعتراف کرد: «هیچ‌وقت شرط نمی‌بندم چون هیچ‌وقت برنده نمی شوم.» بازی‌های مورد علاقه‌اش شامل پوکر، رامی و هارتس (بازی ورق دل ها) بود. دابلیو. اچ. آدین (W. H. Auden) یک بار هنگامی که الیوت به شدت در گیر بازی تک نفره (سولیتر) با ورق بود، بر او وارد شد. وقتی آدین پرسید چرا وقتش را با چنین کارهای بی‌ارزشی تلف می‌کند، الیوت پاسخ داد: «خب، حدس می‌زنم این نزدیک‌ترین چیز به مردن باشد.»(۱۳)

تی. اِس. الیوت ممکن است شبیه یک بانکدار خشک و ملال‌آور به نظر می‌رسید، اما عاشق شوخی‌های عملی بود، به خصوص بالش‌های صدادرآور و سیگارهای منفجره.


——————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: در این پاراگراف، اشاره به «کت و شلوار چهارتکه» (four-piece suit) یک کنایه و طنز ظریف است و صرفاً توصیف ِیک لباس معمولی نیست. برای درک کنایه، باید بدانیم کت و شلوار چهارتکه شامل چه اجزایی است: یک کت، یک جلیقه، یک شلوار، و معمولاً یک کراوات یا یک دستمال جیبی. این نوع لباس، به ویژه در بریتانیای اوایل قرن بیستم، نماد نهایت رسمیت، بوروکراسی خشک، محافظه‌کاری، و ظاهر طبقه متوسط مرفه بود. اما نکته کنایه آمیز کجاست؟ اول در تضاد میان ظاهر و باطن شخص مورد نظر است. ویرجینیا وولف می‌گوید الیوت با آن لباس بسیار خشک و رسمی (چهارتکه) به ناهار می‌آید. کنایه در این است که این مرد با آن ظاهر «بانکدار بریتانیاییِ مقرراتی»، در همان زمان مشغول سرودن شعرهای انقلابی، تاریک و عمیقاً ناامیدانه‌ای مثل «سرزمین هرز» (The Waste Land) است. لباس نماد نظم و قراردادهای اجتماعی است، در حالی که شعر او نماد فروپاشی و هرج‌ومرجِ درونی تمدن غرب است. مورد دیگر اهانت کردن همراه با ادب و نزاکت است. وولف با شوخی می‌گوید «بیا ناهار، الیوت با آن کت و شلوار چهارتکه‌اش آنجاست.» در واقع او دارد ظاهر بسیار خشک و خنده‌دار الیوت را مسخره می‌کند. گفتن «چهارتکه» به جای «دوتکه» معمول، اغراق در رسمی بودن اوست. این طور وانمود می‌کند که الیوت چنان مقید به قیودات اجتماعی است که حتی یک لایه لباس بیشتر از بقیه دارد! به طور خلاصه منظور از «کت و شلوار چهارتکه» تمسخر ظاهر بیش از حد محافظه‌کار و بانک‌وارِ الیوت است، در حالی که باطن و اثر هنری او فوق‌العاده انقلابی، پر از آشوب و نومیدانه است. این کنایه به خوبی نشان می‌دهد که چطور یک فرد می‌تواند در عین «مقّید به ظاهرترین نمادهای نظام سرمایه‌داری» (کارمند بانک) ، «ناقد سرسخت و غرق‌شده در بحران تمدن غرب» باشد.

۲: در اینجا “Viv” در مقابل “Tom” یک کنایه و بازی با کلمات است که بر اساس تضاد شخصیتی و همچنین ارجاع به یک جفت شخصیت مشهور ادبی ساخته شده. تام (Tom): نام کوچک شاعر (توماس استرنز الیوت) است. اما در این متن، «تام» نماد یکنواختی، محافظه‌کاری، درون‌گرایی و خشکی (مُردگی) است. همان «بانکدار مقرراتی با کت و شلوار چهارتکه». ویو (Viv): کوتاه شده اسم «ویوین» است. اما این کلمه در انگلیسی به معنای «زنده، پرجنب‌وجوش، شاداب» (Vivacious/Vivacity) هم هست. بنابراین اسم او کاملاً طعنه‌آمیز با شخصیتش هماهنگ است: زنی برون‌گرا، پرانرژی و زنده. نویسنده متن کتاب می‌گوید او در مقابل «تامِ» خشک و محافظه‌کار، «ویوِ» زنده و پرتحرک بود. اما مشکل اینجا بود که این «زندگی» درونی ویو، هرج‌ومرج، خیانت و بی‌ثباتی روانی بود. پس این «زندگی» (vivacity) برای «تامِ» افسرده و اهل نظم، فاجعه‌بار از آب درآمد. موضوع دیگر ارجاع به تام و جری (تام و ویو کنایه از تام و جری)، یعنی ارجاع غیرمستقیم به کارتون معروف «تام و جری» (Tom and Jerry) است. در کارتون، تام گربه‌ای است که معمولاً درون‌گرا، منظم، تنها و در حال تعقیب است (شبیه الیوت). جری موش کوچکی است که بیرون‌گرا، باهوش، هرج‌ومرج‌طلب و همیشه تام را اذیت می‌کند (شبیه ویوین که الیوت را خیانت و اذیت کرد). نویسنده با گفتن “Viv to his Tom” به شوخی می‌گوید: «او در مقابل تامِ خشک و یکنواخت، مثل یک جِریِ خرابکار بود.» یعنی انگار یک کارتون واقعی و فاجعه‌بار را در زندگی این شاعر بزرگ می‌بینیم، با این تفاوت که در اینجا هیچ‌کس شاد نیست و آخرش هم خوشی ندارد. به طور خلاصه منظور از «ویو در مقابل تام» این است که ویو (نام + صفت زنده بودن) در تضاد کامل با تام (اسم + نماد یکنواختی) قرار دارد و نویسنده با طنز سیاه و ارجاع به کارتون تام و جری نشان می‌دهد که ازدواج این دو چقدر احمقانه، شکنجه‌آمیز و ناهماهنگ بوده است.

۳: در این پاراگراف، اشاره به «سرزمین بی‌حاصل» (The Waste Land) – معروف‌ترین شعر تی. اس. الیوت – یک کنایه و ارجاع درون‌متنی (خودارجاعی) عمیق و تاریک است. به طور خلاصه، منظور این است که وضعیت زندگی زناشویی الیوت با ویوین، خودِ «سرزمین بی‌حاصل» بود، نه فقط الهام‌بخش آن. برای درک کنایه، باید بدونیم که «سرزمین بی‌حاصل» چه شعری است: این شعر نماد یأس، خشکی عاطفی، ناباروری، فروپاشی روابط انسانی و برهوت روح انسان در تمدن مدرن است. تصاویر مشهورش شامل: بی‌آبی، صحرا، روابط جنسی بی‌حاصل، ترس، تنهایی، و عدم ارتباط میان زن و مرد. حالا کنایه را لایه‌لایه باز کنیم: خودِ شعر، تمثیلی از ازدواج آن‌هاست: وقتی الیوت می‌گوید این رابطه «حالت روانی‌ای را تداعی می‌کند که «سرزمین بی‌حاصل» از آن بیرون آمد»، در واقع با طنز سیاه می‌گوید: «زندگی ما خودش آن حالت روانی بود.» یعنی ازدواج آن‌ها: بی‌حاصل بود (نمی‌شد از آن چیزی ساخت، فرزندی نداشتند، عاطفه خشکیده بود). مرده‌وار بود (مانند مرده‌ای که در سرزمین تشنه دفن شده). پر از ناامیدی و بی‌ارتباطی بود (او را می‌خواست تحمل کند، او هم خیانت می‌کرد). تضاد عجیب و کنایه‌آمیز: نویسنده قبلاً گفت که ازدواجشان «تصویری از سعادت زناشویی» نبود. حالا می‌گوید این وضعیت بد، به یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای ادبیات قرن بیستم منجر شد. یعنی: رنج شخصی = شاهکار ادبی / جهنم زندگی = سرزمین بی‌حاصل. این یعنی: «اگر آن ازدواج فاجعه نبود، این شاهکار هم نبود.» پس کنایه در این است که ویوین نه تنها همسر طردشده‌ای بود که به تیمارستان افتاد، بلکه «موزه» و «بستر آتشین» خلق یکی از مهم‌ترین شعرهای تاریخ هم بود. کنایه از رفتار خود الیوت هم هست: در پایان پاراگراف می‌گوید الیوت هرگز به دیدار همسر دیوانه و حبس‌شده‌اش نرفت. این دقیقاً همان بی‌حاصلی، خشکی عاطفی و ناتوانی از ارتباط است که در «سرزمین بی‌حاصل» تصویر شده. پس: شعر از بی‌حاصلی می‌گوید. زندگی خود شاعر مصداق همان بی‌حاصلی است. او برای دیدار همسرش حتی یک بار هم «حاصل» (ثمر/اقدام) نداد. به طور خلاصه منظور از اشاره به «سرزمین بی‌حاصل» این است که ازدواج فاجعه‌بار الیوت و ویوین، نه فقط الهام‌بخش آن شعر، بلکه خودِ آن برهوت و بی‌ثمریِ توصیف‌شده در شعر بود. نویسنده با این کنایه می‌گوید: «آن‌قدر زندگی‌شان خراب بود که حتی نابغه‌ترین شعرشان هم از دل همان خرابی درآمد – و الیوت آن قدر مرده‌دل بود که حاضر نشد حتییک بار به عذاب‌کشیده‌ترین کسی که آن خرابی را رقم زد، سر بزند.»

۴: «مردان توخالی» (۱۹۲۵) و «چهارشنبه خاکستر» (۱۹۳۰) دو شعر مهم دیگر از تی.اس. الیوت هستند. اما نکته‌ای که در این پاراگراف به آن اشاره شده، نه خود این اشعار، بلکه تضاد میان «شاعر افسانه‌ای» و «انسانِ دارای تعصبات پنهان» است. کنایه یا نکته ظریف در این پاراگراف را می‌شود این طور توضیح داد: «رویداد» در برابر «نوشته‌های روزمره».  الیوت اشعار مهمش را «رویداد» می‌دانست؛ چیزهایی که هر چند سال یک بار باید با نفس‌بسته منتظرشان بود. اما در فاصلهٔ این «رویدادها»، مشغول نوشتن مقاله‌های نقد ادبی برای مجله‌ها بود. کنایه اینجاست که همان مقاله‌های به ظاهر کم‌اهمیت و روزمره، جایی بودند که لکهٔ ننگین یهودستیزی پنهان در وجود او برای اولین بار آشکار شد – نه در شعرهای بزرگ و «رویدادگونه»اش. منظور از اشاره به «مردان توخالی» و «چهارشنبه خاکستر» در اینجا این نیست که این شعرها ضدیهودی هستند. بلکه کنایه از این است که: شاعری که ژرف‌ترین نقدها را بر پوچی و توخالی بودن انسان مدرن نوشت (مردان توخالی) و شعری با عنوان مذهبی چهارشنبه خاکستر (نماد توبه و پالایش روح) سرود خودش در عمل، دچار یک توخالیِ اخلاقیِ پیش‌پاافتاده (یهودستیزی) بود که در نوشته‌های «غیرشعری» و «روزمره» اش پنهان شده بود. این تضاد میان شاعر روشنفکرِ صاحب‌سبک و انسانِ دارای تعصبات کهنه‌پروده است که طنز تلخ و غم‌انگیز این پاراگراف را شکل می‌دهد.

۵: این جمله یک تشبیه و کنایه بسیار ظریف و هوشمندانه است که برای نشان دادن سهولت و طبیعی بودنِ پذیرش نقش یک شخصیت برجسته توسط الیوت به کار رفته. برای درک آن، باید دانست که کلاه نمدی (bowler hat) در فرهنگ بریتانیایی آن زمان چه نمادی داشته: کلاه نمدی نماد چه بود؟ کلاه رسمیِ کارمندان بانک، بوروکرات‌ها و قشر طبقه متوسط مرفه در لندن. نماد انضباط، خشکی،یکنواختی، بی‌حسی و همرنگ جماعت شدن. همان کلاهی که در پاراگراف قبلی (چهارتکه) به آن اشاره شد. اما کنایه در چیست؟ نویسنده می‌گوید: الیوت جایگاه نمادین و افسانه‌ای خود را (به عنوان بزرگ‌ترین شاعر زندهٔ جهان) به همان سهولتی پذیرفت که قبلاً کلاه نمدی را به سر می‌گذاشت. این یعنی: تضاد بزرگ (طنز تلخ): قبلاً الیوت برای آن که زنده بماند، مجبور بود نقش یک کارمند بانک خشک و بی‌روح را بازی کند و کلاه نمدی به سر بگذارد (حتی در همان سال‌هایی که مشغول نوشتن «سرزمین بی‌حاصل» بود). حالا بعد از دریافت جایزه نوبل، نقش یک شخصیت نمادین و دست‌نیافتنی را بازی می‌کند. نویسنده می‌گوید تغییر این دو نقش برای او به یک اندازه آسان بود – یعنی هر دو نقش را مثل یک بازیگر ماهر پذیرفت، بدون این که واقعاً بخشی از وجودش شوند. هم چنین کنایه به «سهولت» در پذیرش نقش‌های ساختگی است: گذاشتن کلاه نمدی روی سر، یک حرکت ساده، سریع و روزمره است. نویسنده می‌گوید تبدیل شدن به یک «نماد» (icon) هم برای الیوت همین قدر ساده و بدون زحمت بود. یعنی انگار هر روز صبح از خواب بیدار می‌شد و مثل یک کلاه، «چهرهٔ یک شاعر بزرگ» را هم به راحتی بر سر می‌گذاشت. این کنایه به دوروییِ ظریف یا فاصلهٔ میان شخصیت واقعی و نقش اجتماعی اشاره دارد. به طور خلاصه و نتیجه: عبارت «به سهولتی که قبلاً کلاه نمدی به سر می‌گذاشت» کنایه از این دارد که الیوت همیشه در زندگی‌اش نقش‌های متضاد بازی کرده (بانکدار خشک ↔ شاعر انقلابی، منزوی دردکشیده ↔ نماد ملی افتخارآمیز). او به طرز عجیبی در این نقش‌ها راحت و طبیعی بود، انگار که فقط یک کلاه عوض می‌کند. نویسنده با این طنز ظریف، هم به مهارت الیوت در پنهان کردن خود واقعی اشاره دارد، هم به پوچیِ این نقش‌های اجتماعی در برابر عمق رنج واقعی‌اش. دریک کلام: «الیوت نماد شدن را هم مثل کارمندی کردن، به سادگییک حرکت روزمره پذیرفت – شاید چون همیشه نقش بازی می‌کرد، فرقی نمی‌کرد این نقش کارمند بانک باشد یا بزرگ‌ترین شاعر زندهٔ جهان.»

۶: توضیح درباره «پوسوم پیر» (Old Possum) در این پاراگراف. اول ببینیم «پوسوم» دقیقاً چیست؟ «پوسوم» (Possum) نوعی کیسه‌دار کوچک اهل استرالیا و آمریکا است (مثل اپوسوم). اما نکته مهم اینجاست که این حیوان به بازیگری و تظاهر به مردن معروف است. وقتی خطر را حس کند، بی‌حرکت می‌افتد و خودش را به مردن می‌زند – به این کار در انگلیسی می‌گویند “playing possum” (بازی پوسوم درآوردن). اما چرا ازرا پاوند به الیوت «پوسوم پیر» می‌گفت؟  ازرا پاوند، شاعر بزرگ دیگر و دوست صمیمی الیوت، این لقب را به او داد. دلیلش هم دقیقاً همین تضاد میان ظاهر خشک و محافظه‌کار الیوت (با کت و شلوار چهارتکه و کلاه نمدی و کار در بانک) با شخصیت درونی‌اش بود که عاشق شوخی‌ها و خرابکاری‌های پنهانی بود. الیوت در ظاهر مثل یک بانکدار خشک و جدی رفتار می‌کرد، اما در باطن مثل یک پوسوم، بی‌حرکت می‌نشست تا قربانی را غافلگیر کند – بعد با یک شوک (مثل ترکاندن ترقه یا جعبه جوک) ناگهان جان می‌گرفت! طنز و تضاد خنده‌دار این جاست که همان مردی که «سرزمین بی‌حاصل» (نماد یأس، مرگ و برهوت روح) را نوشت، همان مردی که ویوین از دست او فرار می‌کرد چون «خسته‌کننده و محافظه‌کار» بود، همان شاعر بزرگ نوکرات و نوبلیست – عاشق این بوده که زیر صندلی رئیس هیئت مدیره انتشاراتش ترقه بترکاند! نویسنده با تعجب می‌گوید: «کی می‌دانست نویسندهٔ «سرزمین بی‌حاصل» این قدر شوخ‌طبع و شیطان است؟» . اما به کنایه در نام کتاب توجه کنیم: عنوان «کتاب شوخی‌های عملی پوسوم پیر» مستقیماً به این لقب اشاره دارد. بعدها الیوت مجموعه‌ای از شعرهای طنزآمیز درباره گربه‌ها نوشت به نام «کتاب گربه‌های کهنه‌پوسوم» (Old Possum’s Book of Practical Cats) که اساس موزیکال معروف «گربه‌ها» (Cats) شد. اینجا نویسنده با تغییر “Cats” (گربه‌ها) به “Jokes” (شوخی‌ها) دارد اشاره می‌کند که «پوسوم پیر» واقعاً عاشق شوخی‌های دستی بوده، نه فقط گربه‌ها. این پاراگراف نشان می‌دهد که الیوت موجودی دوپاره بود: در یک سو شاعر غرق در یأس و بحران وجودی، در سوی دیگریک شوخ‌طبع کودک‌صفت که از ترکاندن ترقه لذت می‌برد. این تضاد به شخصیت او عمق و پیچیدگی می‌بخشد – او نه فقط یک «روح عذاب‌دیده» بلکه یک «بچه شیطان» هم بود. جمع‌بندی نهایی: «پوسوم پیر» لقبی است که هم به حیله‌گری و تظاهر به مردن این حیوان اشاره دارد (الیوت در ظاهر جسدِ خشک و مرده یک بانکدار را داشت، اما ناگهان جان می‌گرفت و شوخی می‌کرد)، هم به طنز و شوخ‌طبعی پنهان او. این لقب یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و بامزه‌ترین کنایه‌ها درباره الیوت است – اینکه بزرگ‌ترین شاعر نومید قرن، در باطن یک «خرابکار خنده‌دار» بود.

۷: در این پاراگراف، جی. آلفرد پرافروک (شخصیت معروف شعر الیوت) و کاپیتان جفری تی. اسپالدینگ (نقشی که گروچو مارکس در فیلمها بازی می‌کرد) نماد یا جایگزینی برای خود الیوت و گروچو مارکس هستند. نقش و کنایه در اینجا چند لایه دارد. ملاقات دو شخصیت خیالی به جای دو شخصیت واقعی: نویسنده به جای اینکه مستقیماً بگوید «الیوت و گروچو مارکس یکدیگر را ملاقات کردند»، می‌گوید «پرافروک با کاپیتان اسپالدینگ ملاقات کرد.» چون پرافروک مشهورترین شخصیت داستانی خلق‌شده توسط الیوت است (شخصیت مردد، عصبی، ترسو و تنها). و کاپیتان اسپالدینگ مشهورترین نقش کمدی بازی‌شده توسط گروچو مارکس است (شخصیت پرحرف، گستاخ، بی‌پروا و شوخ). بنابراین ملاقات این دو شخصیت، معادل است با ملاقات دو جهان کاملاً متضاد: جهان درونگرایی و بحرانِ پرافروک (الیوت) با جهان برونگرایی و شوخیِ اسپالدینگ (گروچو). مورد دیگر تضاد شخصیتی (طنز اصلی ماجرا) است: پرافروک همان کسی است که می‌گوید: «جرات ندارم به خانمها نزدیک شوم / جرات ندارم به سؤال «این یعنی چه؟» جواب بدهم» – نماد تردید، ترس و فلج اراده. کاپیتان اسپالدینگ اما همان کسی است که در فیلمها با اعتمادبه‌نفس کامل، شوخی‌های جنسی می‌کرد و همه چیز را به سخره می‌گرفت. حالا تصور کنید پرافروک ترسو با کاپیتان گستاخ شام می‌خورد و قصد دارند «باهم مست شوند»! این تضاد به خودی خود خنده‌دار و عجیب است. جمع‌بندی کنیم: نقش «پرافروک» در این پاراگراف این است که حداکثر تضاد را با شخصیت گروچو مارکس (کاپیتان اسپالدینگ) نشان دهد. نویسنده با این شگرد هنری، می‌خواهد بگوید: «باور کنید این دوستی به همان اندازه عجیب بود که انگار غمگین‌ترین و ترس‌آلودترین شخصیت تاریخ ادبیات با پرحرف‌ترین و جسورترین کاراکتر کمدی سینما رفیق شده باشد.» این انتخاب نام‌ها، عامل تضاد و طنز را چند برابر کرده و نشان می‌دهد که زندگی الیوت پر از تضادهایی از این دست بوده است.

۸: در این پاراگراف عبارت «چشمه خشک» (a dry well) یک استعاره و کنایه بسیار بامزه و هوشمندانه از سوی گروچو مارکس (یا نویسنده متن) است. ۱. «چشمه خشک» یعنی چه؟ چاه یا چشمه‌ای که آب آن تمام شده باشد. در استعاره، یعنی منبعی که زمانی پربار بود، حالا دیگر چیزی برای ارائه ندارد. وقتی می‌گویند «خب، چاه خشک شد» یعنی دیگر حرفی برای گفتن نیست، بحث تمام شد، ارتباط قطع شد، یا منبع الهام/سرگرمی به پایان رسید. کاربرد استعاری در اینجا: گروچو مارکس نگران بود که شب شام با الیوت (شاعر بزرگ اما خشک و جدی) به یک گفت‌وگوی روشنفکرانهٔ مغرورانه و خسته‌کننده (pretentious literary banter) تبدیل شود. او برای اینکه در این گفت‌وگو حرفی برای گفتن داشته باشد، شعرهای الیوت را خواند (بخواند تا در بحث شرکت کند). ولی می‌گوید: «برای اینکه مبادا این چشمه (منبع گفت‌وگوی روشنفکرانه) خشک از آب دربیاید (یعنی بحث تمام شود و حرفی برای زدن باقی نماند)…» «خشک از آب درآمدن» کنایه از این است که الیوت ممکن است اصلاً اهل حرف زدن نباشد، یا بحث سنگین و یک‌طرفه شود، یا حوصلهٔ گروچو سر برود. پس چرا «شاه لیر» را دوباره خواند؟ چون اگر چشمهٔ بحث درباره شعر الیوت خشک شد (یعنی حرفی باقی نماند یا الیوت حوصلهٔ حرف زدن نداشت)، گروچو بتواند بحث را به سمت شاه لیر شکسپیر ببرد. یعنی گروچو دو منبع برای جلوگیری از خشکی چاه آماده کرده بود: اولی شعر الیوت، دومی نمایشنامه شکسپیر. این یعنی گروچو خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید برای این شام آماده شده بود تا از سکوت و خجالت فرار کند. طنز و کنایه در عبارت «چشمه خشک»: خود الیوت کسی بود که شعر «سرزمین بی‌حاصل» (The Waste Land) را نوشته بود – شعری پر از تصاویر خشکی، بی‌آبی، چاه‌های خشک و بی‌حاصلی. بنابراین وقتی گروچو نگران است که چشمه گفت‌وگو خشک شود، دارد با طنزی ظریف به خودِ شعرهای الیوت اشاره می‌کند. یعنی: «خود آن مردی که از خشکی و بی‌آبی می‌نویسد، نکند در مهمانی هم همان قدر خشک و بی‌آب باشد؟» این یعنی گروچو حتی در برنامه‌ریزی برای شام، از همان استعاره‌های الیوت علیه خودش استفاده می‌کند – یک شوخی دوستانه و روشنفکرانه. جمع‌بندی نهایی: «چشمه خشک» در اینجا کنایه از ترس گروچو از گفت‌وگوی خشک و بی‌حاصل با شاعری است که تمام شهرتش را مدیون نوشتن درباره خشکی و بی‌حاصلی است. این عبارت هم طنزآمیز است (چون کمدین بزرگ نگران حرف زدن با شاعر است)، هم بینامتنی (اشاره به فضای شعرهای الیوت)، و هم نشانه احترام (چون گروچو زحمت کشیده بود خودش را برای این شب آماده کند).

۹: این پاراگراف پر از کنایه، طنز و تضادهای جالب دربارهٔ رابطهٔ الیوت با تئاتر و موزیکال است. چهار جایزه تونی (و کنایه آماری): الیوت چهار جایزه تونی برده است (دو تا برای نمایشنامهٔ «مهمانی کوکتل» در زمان حیات، دو تای دیگر بعد از مرگ برای موزیکال «گربه‌ها»). نکتهٔ طنز: «گربه‌ها» بر اساس کتاب شعرهای طنزآمیز کودکان درباره گربه‌ها نوشته شده بود – همان «کتاب گربه‌های کهنه‌پوسوم». نویسنده با تعجب می‌گوید: «چند شاعر می‌توانند به داشتن حتی یک تونی افتخار کنند؟ الیوت چهارتا دارد!» – یعنی شاعری که نماد جدیت و بحران بود، در زمینهٔ سرگرمی عامه‌پسند (برادوی) هم رکورد زده. نویسنده می‌گوید: «اگرچه فخر فروشان تئاتر ممکن است از روزی که رام تام تاگر برادوی را تصرف کرد پشیمان باشند، اما الیوت حتماً از موفقیت این نمایش شاد می‌شد.»  کنایه اینجا در این نکته است که همان شاعری که «سرزمین بی‌حاصل» و «مردان توخالی» را نوشت (نماد نابودی تمدن غرب)، خوشحال می‌شد که یک گربهٔ خیالی به نام رام تام تاگر روی صحنه می‌رقصد و مردم عادی با آن شادی می‌کنند! جمع‌بندی کل پاراگراف: این پاراگراف نشان می‌دهد که الیوت انسانی پر از تضاد بود. شاعر نماد یأس و بحران اما در عین حال عاشق موزیکال‌های شاد. منتقد تمدن غرب و با این وجود خوشحال از موفقیت یک نمایش عامه‌پسند درباره گربه‌ها. مردی که از روابط عاطفی فرار می‌کرد ولی برای خوانندهٔ زن گل می‌فرستاد. کسی که شاو را خشک و جدی می‌دانست با این وجود خودش با موسیقی جان تازه‌ای گرفت. این پاراگراف در واقع با نیش و کنایه می‌گوید: «الیوت آنقدرها هم که در شعرهایش نشان می‌داد جدی و نومید نبود؛ او یک جای دیگر هم داشت که عاشق شادی، رقص و موزیکال بود – حتی اگر خودش نمی‌توانست در زندگی واقعی آن را تجربه کند.» شاعری که در شعرهایش از روابط عاطفی ناتوان بود و از زنان دوری می‌کرد، براییک خوانندهٔ زن که اسمش را در یک آهنگ عامه‌پسند برده بود، گل می‌فرستد. (یادتان باشد او همان کسی است که هرگز به دیدار همسر دیوانه‌اش در تیمارستان نرفت).

۱۰: در باره الیوت گفته می شود که او به شاگردانی که دنبال «معنیِ پنهان» شعرهایش بودند، کمک چندانی نمی‌کرد. او به سؤال دربارهٔ معنی یک سطر، فقط خود آن سطر را تکرار می‌کرد (یعنی معنی همان چیزی است که می‌خوانید). به دانشجویی که تفسیر بلندی ارائه داد، فقط گفت: «ممکن است همین معنی را بدهد» – نه تأیید، نه تکذیب. دربارهٔ «سرزمین بی‌حاصل» صریحاً گفت: حتی به خود زحمت نمی‌دادم بدانم خودم چه می‌گویم. در این جا الیوت به یک نظریهٔ مدرنیستی دربارهٔ شعر اشاره می‌کند: شعر لزوماً نباید یک «پیام پنهان» داشته باشد که شاعر آن را می‌داند و خواننده باید کشف کند. شعر می‌تواند فراتر از قصد شاعر معنا ایجاد کند. گاهی شاعر خودش هم نمی‌داند دقیقاً چه گفته – اما این نقص نیست، بلکه ویژگی شعر اصیل است. این شبیه به حرفی است که او جای دیگری زد: «شعر والا چیزی است که حتی برای خود شاعر هم تا وقتی آن را ننوشته، ناشناخته بوده.» پس آیا شاعران نسل جدید «نمی‌فهمیدند چه می‌گویند»؟ نه دقیقاً. آنها عمداً از ایهام، چندمعنایی، ارجاعات پنهان و گسست منطقی استفاده می‌کردند تا شعرشان شبیه به یک «معمای ساده» نباشد. آن‌ها می‌خواستند خواننده در خلق معنی مشارکت کند، نه اینکه صرفاً پیام از پیش آماده‌ای را دریافت کند. خود الیوت بسیار باسواد و آگاه بود و می‌دانست چه ارجاعاتی می‌دهد – اما نمی‌خواست آن ارجاعات را به یک جواب بسته تقلیل دهد. طنز قضیه (که نویسنده این پاراگراف به آن اشاره دارد)این است: همان شاعری که از دانشجویان می‌خواست شعر را «همان‌طور که هست» بپذیرند، در جای دیگری دربارهٔ همین شعرها تحلیل‌های عمیق و روشنفکرانه می‌نوشت. او در مقاله‌هایش دربارهٔ «سرزمین بی‌حاصل» کلی توضیح داد – اما وقتی دانشجو می‌پرسید «اینیعنی چی؟» می‌گفت: «همان که می‌بینی.» این یک بازی روشنفکرانه بود: ظاهر عوام‌زن، باطن نخبه‌گرا. در مجموع بهترین توصیف این است:  الیوت و شاعران هم‌دوره‌اش می‌توانستند معنی شعرهایشان را بفهمند، اما نمی‌خواستند آن معنی را به یک جملهٔ ساده تقلیل دهند. آنها اعتقاد داشتند شعر باید بیش از قصد شاعر معنا داشته باشد. آنها از ایجاد سردرگمی در خواننده به عنوان یک ابزار هنری استفاده می‌کردند. و گاهی خودشان هم از همهٔ لایه‌های معنایی شعری که نوشته بودند، آگاه نبودند – و این را نقطهٔ ضعف نمی‌دانستند.

۱۱: در اینجا «زیرشلواری بنددار بلند» (long underwear) یک شوخی عمدی، طنز سیاه و یا یک توصیهٔ پوچ و مسخره از سوی الیوت است که نشان می‌دهد او از دادن هرگونه توصیهٔ جدی و روشنفکرانه دربارهٔ زندگی و تحصیل طفره می‌رود – و به جای آن، یک توصیهٔ بسیار پیش‌پاافتاده و زمینی می‌کند. برای درک عمق این طنز، به چند نکته توجه کنیم: دونالد هال، شاعر جوان آمریکایی، به الیوت (که در آن زمان بزرگ‌ترین شاعر زندهٔ جهان به حساب می‌آمد) مراجعه می‌کند. - سؤال اورسش او چنین است: «چطور از هاروارد (آمریکا) به آکسفورد (انگلیس) انتقال پیدا کنم؟» – یعنی چطور از یک سیستم دانشگاهی به سیستم دیگر بروم، چه تفاوت‌های فرهنگی و تحصیلی وجود دارد، چه انتظاراتی باید داشته باشم، چطور موفق شوم. این سؤال برای یک شاعر جوان، سؤالی سرنوشت‌ساز و جدی است. الیوت با لحنی متکبرانه و باشکوه (portentously) می‌گوید: «حالا، چه توصیه‌ای می‌توانم به تو بکنم؟» بعد از یک مکث بزرگ و مناسب (suitably grand pause) – انگار که می‌خواهد کلام حکیمانه‌ای بگوید که تمام رازهای جهان را فاش کند – جواب می‌دهد: «آیا زیرشلواری بنددار بلند داری؟» اما چرا زیرشلواری بلند؟ (معانی احتمالی): الیوت به جای اینکه دربارهٔ تفاوت هاروارد و آکسفورد، سبک زندگی روشنفکرییا نکات شاعری حرف بزند، می‌پرسد: «زیرشلواری بلند داری؟» (یعنی لباس گرم برای زمستان سرد انگلستان). این یعنی: همهٔ آن پیچیدگی‌های فلسفی و روشنفکرانه، در نهایت به یک چیز ساده ختم می‌شود: سرما نخوری! دونالد هال انتظار یک نصیحت عمیق شاعرانه داشت. الیوت یک نصیحت مادربزرگ‌وار می‌دهد: «لباس گرم بپوش.» این یعنی: من هیچ توصیهٔ جدی برایت ندارم. زندگی خیلی ساده‌تر از چیزی است که فکر می‌کنی. شاعرانی مثل هال (که بعداً خودش شاعر بزرگی شد) معمولاً دنبال توصیه‌های عمیق فلسفی و ادبی هستند. الیوت می‌گوید: برو پی کارت، اول از همه ببین زیرپوش گرم داری یا نه. در پاراگراف قبلی دیدیم که الیوت از توضیح معنی شعرهایش طفره می‌رفت. اینجا هم از توصیهٔ جدی طفره می‌رود. این یک الگوی شخصیتی است: زمانی که از او انتظار حکمت داری، چیزی پیش‌پاافتاده و مضحک می‌گوید. الیوت عاشق شوخی‌های عملی بود. اینجا هم یک شوخی با شاعر جوان کرده: «داری خودت را براییک توصیهٔ بزرگ آماده می‌کنی؟ بگیر این توصیهٔ مسخره را.» طنز نهایی: نویسنده این پاراگراف (بیل بوس) با آوردن این مثال دارد می‌گوید:  «الیوت حتی در نصیحت کردن هم مبهم و عمداً بی‌معنی بود. سؤال یک شاعر جوان را با یک سؤال احمقانه دربارهٔ زیرشلواری جواب داد.» این جمله نشان می‌دهد که روشنفکری و پیچیدگیِ شعر الیوت در زندگی روزمره به پوچی و شوخی‌های عجیب تبدیل می‌شد. در نهایت «زیرشلواری بنددار بلند» نماد یک توصیهٔ پیش‌پاافتاده، زمینی و حتی خنده‌دار در مقابل انتظارات بلندپروازانه و روشنفکرانه است. الیوت با این کار می‌خواهد بگوید: یا «زندگی خیلی از آن چیزهایی که فکر می‌کنید ساده‌تر است».  یا «من حوصلهٔ نصیحت کردن ندارم، برو پی کارت» یا «این شوخی من با تو بود، پوسوم پیر داره بازیگوشی می‌کند.» در هر صورت، این جمله یکی از بهترین مثال‌ها برای شوخ‌طبعی عجیب و غیرمنتظرهٔ الیوت است.

۱۲: این پاراگراف یک داستان طنزآمیز و هوشمندانه دربارهٔ سوءتفاهم زبانی میان الیوت و یک خبرنگار کم‌سواد است. نکات جالبی در این ماجرا هست: بازی با کلمه «کورپوس» (Corpus). کلمهٔ “corpus” در لاتین به معنی «بدن» یا «جسد» است، اما در زبان انگلیسی دو معنی تخصصی مهم دارد: معنی اول (ادبی و هنری): «کل آثار یک نویسنده» (مجموعهٔ کامل نوشته‌های او). مثلاً می‌گویند «corpus of Shakespeare» یعنی «تمام آثار شکسپیر». معنی دوم (پزشکی و جنایی): «بدن انسان، مخصوصاً جسد» (مثل «habeas corpus» یعنی «بدن را در اختیار داشته باش»). سؤال خبرنگار (و سوءتفاهم): خبرنگار می‌پرسد: «به خاطر کدام یک از کارهایتان جایزه گرفتید؟» الیوت (با فروتنییا طنز) می‌گوید: «به خاطر کل کورپوس (کل آثارم).» خبرنگار کم‌سواد (که اصطلاح ادبی «corpus» را نمی‌داند) فکر می‌کند «The Entire Corpus» اسم یک کتاب خاص است. می‌پرسد: «آن را کی منتشر کردید؟» طنز قضیه: «کل آثار» یک کتاب نیست که تاریخ انتشار داشته باشد! این حرف خبرنگار همانقدر احمقانه است که کسی بپرسد: «کتاب «همهٔ نوشته‌های من» را کی چاپ کردی؟» الیوت هم با آرامش و شوخ‌طبعی خاص خودش جواب می‌دهد: ««کل جسد» (The Entire Corpus) اسم خوبی برای اولین رمان جنایی من می‌شد.» چون «کورپوس» در رمان‌های جنایییعنی «جسد» (مثلاً «بدن قربانی»). بنابراین الیوت دارد شوخی می‌کند که «کل جسد» اسم خوبی براییک داستان کارآگاهی است (کتابی که هرگز ننوشت). جمع‌بندی نهایی: این پاراگراف یک داستان کوتاه و خنده‌دار دربارهٔ شکاف میان دانش روشنفکری و عوام‌فهمی است. خبرنگار به قدری کم‌سواد است که اصطلاح «کل آثار» را نمی‌فهمد. الیوت با هوش و شوخ‌طبعی، از این موقعیتیک لطیفهٔ جنایی می‌سازد («کل جسد»). نویسنده (بیل بوس) با عنوان «نوبل دُمبل» هم به احمق بودن خبرنگار اشاره دارد، هم سنگینیِ طنزآمیز جایزه نوبل را به ریش می‌خندد. این داستان نشان می‌دهد که حتی در اوج شکوه و رسمیت، الیوت همان انسان دوپاره باقی می‌ماند: در ظاهر شاعر بزرگ نوبلیست، در باطن همان شوخ‌طبعی که از یک سؤال احمقانه، یک رمان جنایی خیالی می‌سازد.

۱۳: جملهٔ آخر الیوت – «خب، حدس می‌زنم این نزدیک‌ترین چیز به مردن باشد» – یک استعارهٔ سیاه و طنزآمیز عمیق است. این جمله چند لایه معنا دارد. معنای ظاهری (طنز ساده): سولیتیر (یک نفره ورق بازی کردن) یک بازی تکرارشونده، ساکت، بدون تعامل با دیگران و تا حدی خودکار است. الیوت می‌گوید این حالت شبیه به مردن است چون در مردن هم هیچ کاری نمی‌کنی (ساکت و بی‌حرکت هستی). در سولیتیر هم فقط ورق می‌زنی و حرکت خاصی نمی‌کنی (نسبت به پوکر یا رامی که پر از هیجان و شرطبندی است). الیوت در زندگی واقعی از بسیاری چیزها فرار می‌کرد. از روابط عاطفی، هیجان، ریسک، شادی‌های پر سروصدا. سولیتیر یک فعالیت امن، بی‌خطر، تنها و خنثی است – درست مثل سبک زندگی او. او می‌گوید: «این نزدیک‌ترین چیز به مردن است» یعنی «من ترجیح می‌دهم در یک حالت نیمه‌مرده (مرده‌وار) زندگی کنم تا اینکه با ریسک‌های زندگی واقعی روبرو شوم.» در مجموع جملهٔ «نزدیک‌ترین چیز به مردن» یک استعارهٔ سیاه، طنز خودکشی‌وار و اعتراف تلخ از سوی الیوت است. او می‌گوید: «من از زندگی واقعی فراری‌ام.» و «هیجان و ریسک را دوست ندارم.» و «سکوت، تنهایی و تکرار (که در سولیتیر هست) برایم آرامش‌بخش است. شاید این همان مرگ در زندگی باشد که در شعرهایم از آن می‌نویسم.» این جمله هم خنده‌دار است (چون یک بازی ساده را با مرگ مقایسه می‌کند) و هم غمگین (چون نشان می‌دهد الیوت چقدر از زندگی واقعی فاصله گرفته بود). درست مثل خودش – دوپاره: ظاهراً شوخی می‌کند، باطناً اعتراف می‌کند.


قسمت‌های قبلی:
اونوره دو بالزاک
ویلیام شکسپیر
لرد بایرون
ادگار آلن پو
چارلز دیکنز
خواهران برونته
هنری دیوید ثورو
والت ویتمن
لئو تولستوی
امیلی دیکینسون
لوییس کارول
لوئیزا می الکات
مارک توِین
اسکار وایلد
آرتور کانن دویل
ویلیام باتلر ییتس
اچ .جی. ولز
گرترود استاین
جک لندن
ویرجینیا وولف
جیمز جویس
فرانتس کافکا