الزا تریوله (١)
(١٩٧۰-١٨٩٦)
زنی اهلِ قلم
نوشتهی استفان پرِدو(٢)
برگردان به فارسی: فواد روستائی
در روز شانزدهم ژوئن ١٩٧۰، مرگ به سراغ زنی شتافت که پیش از فرارسیدنِ مرگ چندین زندگی را ترک کرده بود.
مسکو را ترککردهبود.
زباناش را ترککردهبود.
قرنِ زادهشده در آن را ترککردهبود.
عشقها را ترک کردهبود
انقلابها را ترک کردهبود.
توهّمها را ترک کردهبود.
امّا،
هستند کسانی که هیچگاه از سفر و ترک کردن دست برنمیدارند. الزا تریوله از سلالهی اینگونه کسان بود.
در لحظهی میلادش در آفتاب پریدهرنگِ ماه سپتامبر ١٨٩٦، هیچ کس نمیتوانست گمان بَرَد که این زنِ زادهی مسکو روزی به یکی از فرانسویترین صداها در ادبیّات فرانسه بدلشود.
در آن زمان هنوز “الا کاگان” نام داشت
جهان محکم و پابرجا به نظرمیرسید.
امپراتوریها ابدی مینمودند.
مرزها به کوهها میماندند.
باوجود این، همهی اینها در شُرُف فروپاشی بود.
امپراتوریها.
یقینها.
نقشهها.
خدایان.
مرزها.
قرن بیستم یک کارخانهی تولید ویرانهها بود.
الزا یکی از هشیارترین مسافران آن.
در خانهای پای به جهان گذاشتهبود که کتابها در آن حقِّ آبو گل داشتند. پدرش در دادگاهها مدافع نویسندگان بود. مادرش درسِ پیانو میداد. ادبیّات و موسیقی چون اعضای خانواده از این اتاق به آن اتاق در رفتوآمد بودند.
خیلی زود دریافت که واژهها از قدرتی غریب برخوردارند.
میتوانند دیوارها را درنوردند.
اقیانوسها را.
رژیمهای سیاسی را.
واژهها حتّی پس از آفرینندگانشان به زندگی ادامه میدهند.
در دورانِ جوانیاش در مسکو، با کسانی رفتوآمد داشت که رؤیای بازآفرینی جهان را در سر داشتند.
پاسترناک.(٣)
یاکوبسون.(٤)
شکلوفسکی.(٥)
مایاکوفسکی.(٦)
بیستسال دارند.
بدان سان سخن میگویند که گویی آینده از آنِ آنان است.
میخواهند زبانی نو برای بشریّتی نو ابداعکنند.
هنوز نمیدانند که تاریخ نقشآفرینانِ خویش را میبلعد.
سپس انقلاب است که میرسد.
انقلاب کبیر.
انقلاب عظیم.
انقلاب پرشکوه.
انقلاب موحش و مخوف.
انقلابی که آفتاب بشارت می دهد و سرما تقسیم میکند.
انقلابی که مژدهی نان میدهد و گاه گرسنگی به ارمغان میآورد.
انقلابی که وعدهی انسانِ تراز نوین میدهد و بیوهزنان، تبعیدیان و اشباح فراوردههای دستاورد آناند.
الزا مینگرد.
میفهمد.
امیدوار است.
مُرَدد است.
و سر انجام زادگاهش را ترک میکند.
همهی تبعیدها با یک چمدان آغازمیشود.
همهی تبعیدها با یک کتابخانه به پایان میرسد.
میان این دو،
یک زندگی تامّ وتمام.
تبعید او از تاهیتی میگذرد.
مسافران از مردابها میگویند.
الزا دلآزردگی را کشفمیکند.
کارتپستالها اغلب دروغمیگویند.
بهشتها هم میتوانند اندوهبار باشند.
زیر سایهٔ درختان آتش(٧) و نارگیل، الزا برای نخستین بار دردِ خاصِّ ریشهکنشدگی را تجربه میکند:
احساسِ غایببودن در کُنهِ وجودِ خویش.
پس قلم را به دست میگیرد.
می نویسد.
نه برای نویسندهشدن.
برای زندهماندن و زیستن.
نویسندگان بزرگ بهندرت به خاطر داشتن قریحه آغازمیکنند.
انگیزهی آغاز به نوشتنشان یک زخم است.
ادبیّات گاه جایِ زخمیاست که سخن گفتن می آموزد.
پاریس در انتظار است.
مونپارناس.(٨)
کافهها.
نقّاشان بیپول.
شاعران بیخواب.
خارجیان بیکشور.
کلِّ بشریّتی که هنر را میآفریند بدانسان که دیگران ادیان را.
آنگاه شبی.
شبی ساده.
یک کافه.
یک میز.
یک دیدار.
لویی آراگون.(٩)
بقیّهی ماجرا از این پس به افسانهای شبیهاست.
لیک افسانهها همیشه آنچه را روایت میکنند سادهسازی میکنند.
از الزا یک سرچشمهی الهام ساختهاند.
کار آسانی بود.
سرچشمههای الهام پاسخ نمیدهند.
سرچشمههای الهام منتشر نمیکنند.
سرچشمههای الهام جایزهی گنکور نمیگیرند.
سرچشمههای الهام نمینویسند.
الزا، چرا.
او مینویسد.
بیگسست.
علیه سادهسازیها.
علیه کاریکاتورها.
علیه نقشهایی که آن دوران برای زنان در نظر گرفتهبود.
در زمانی که خوانندگان به ستایش شعرهایی مینشینند که آراگون برای او سروده است، الزا در روندی پیگیر و بی سروصدا کتاب در پی کتاب مجموعهآثاری میآفریند.
آثاری که از انتخاب میان رؤیا و واقعیّت سر بازمیزند.
میان هشیاری و شهرآشوبی.
میان عشق و شورش.
سپس جنگ از راهمیرسد.
بازهم.
گویی قرن را سرِِ تندادن به درمانِ بیماریاش نیست.
و الزا زندگی مخفی را آغازمیکند.
اسم عوض میکنند بدان سان که مخفیگاه عوض میکنند. نیز
الزا به «لوران دانیل» بدل میشود.
نازیها بهدنبال شکار دشمناند.
اعضای جنبش مقاومت برای خود هویّت جعلمیکنند.
الزا
در مخفیگاه، پیگیرمینویسد.
همیشه نوشتن.
حتّی زمانی که شهرها میسوزند.
حتّی زمانی که انسانها به خاکمیافتند.
حتّی زمانی که به نظر میرسد که آینده را آیندهای نیست.
چرا که نوشتن گاهی ادامهدادن به نبرد است،
آنگاه که غرّشِ سلاحها خاموششدهاست.
گنکور فرامیرسد.
نخستیِنِ زنِ برندهی این جایزه.
خبر سرتاسر فرانسه را که هنوز زخمیاست درمینوردد.
یک زن.
یک عضو جنبش مقاومت.
یک خارجی که با ادبیّآت فرانسوی شدهاست.
نماد نمادی عظیم است.
امّا الزا به مقام و منصب و لقب بیاعتماد است.
میداند که افتخارها پرشتابتر از کتابها پیرمیشوند.
پس کار خویش را پیمیگیرد.
با ترجمه.
با دفاع از ادبیّات روسی.
با به زیرِ سوألبردنِ باورهای خویش.
با نگریستن به جهان بی بستنِ چشمها.
زمان سرگرم کار خویشاست.
انقلابها به فصلهای تاریخ تبدیل میشوند.
قهرمانان به عکسهایی.
شعارها به بایگانی.
و نویسندگان به صداهایی.
الزا، به نوبهی خویش، در آنِ واحد به صداهایی متعدد:
صدای روسیهی گمشده.
صدای تبعید.
صدای زنان.
صدای مقاومت.
صدای کسانی که از آزادیهای درونی خویش چشم نمیپوشند.
آنگاه که در ماه ژوئن ١٩٧۰ در «مولَن دو ویلنوو»(١۰) جهان را بدرود میگوید، چیزی نادر با او ناپدید میشود.
نه فقط یک نویسنده.
نه فقط یک عضو جنبش مقاومتِ فرانسه.
نه همسفرو همراه لویی آراگون.
بل یکی پل.
میان دو زبان.
میان دو وطن.
میان دو قرن.
میان دو برداشت از این جهان.
هنوز هم امروز وقتی کتابهای او را میگشاییم، آوای آرامِ فروریختن مرزی را میشنویم که کمکم ناپدید میشود.
و شاید معجزهی واقعی الزا تریوله این ازمیان برداشتنِ مرز است.
از دستدادن یک کشور.
و خود به یک وطن بدلشدن.
یک وطن ادبی برای همه کسانی که زندگی روزی ناگزیر به ترکِ زادگاه و وطنشان
خواهدکرد.
—————————-
پانوشتها:
1-Elsa Triolet
2- Stephane Predo
3- Boris Pasternak (1890-1960)
4- Roman Jacobson (1896-1982)
5-Victor Chklovski (1893-1984)
6-Vladimir Maïakovski (1893-1930)
7- Flamboyant
8- Montparnasse
9- Louis Aragon (1897-1982)
10- Moulin de Villeneuve
Elsa Triolet
Femme de lettres
1896-1970
Texte Stephane PREDO
Le 16 juin 1970, la mort vint chercher une femme qui avait déjà quitté plusieurs vies.
Elle avait quitté Moscou.
Elle avait quitté sa langue.
Elle avait quitté son siècle natal.
Elle avait quitté des amours.
Elle avait quitté des révolutions.
Elle avait quitté des illusions.
Mais il est des êtres qui ne cessent jamais vraiment de partir. Elsa Triolet était de ceux-là.
À sa naissance, dans la lumière pâle de septembre 1896, personne n’aurait pu deviner que cette enfant moscovite deviendrait un jour l’une des voix les plus françaises de la littérature française.
On l’appelait encore Ella Kagan.
Le monde semblait solide.
Les empires paraissaient éternels.
Les frontières ressemblaient à des montagnes.
Et pourtant tout cela allait s’effondrer.
Les empires.
Les certitudes.
Les cartes.
Les dieux.
Les frontières.
Le XXe siècle fut une machine à fabriquer des ruines.
Elsa en fut l’une des passagères les plus lucides.
Elle naît dans une maison où les livres ont droit de cité. Son père défend les écrivains devant les tribunaux. Sa mère enseigne le piano. La littérature et la musique circulent dans les pièces comme des membres de la famille.
Très tôt, elle comprend que les mots possèdent un étrange pouvoir.
Ils peuvent traverser les murs.
Les océans.
Les régimes politiques.
Ils survivent même à ceux qui les écrivent.
Dans le Moscou de sa jeunesse, elle fréquente ceux qui rêvent de réinventer le monde.
Pasternak.
Jakobson.
Chklovski.
Maïakovski.
Ils ont vingt ans.
Ils parlent comme si l’avenir leur appartenait.
Ils veulent inventer une langue neuve pour une humanité neuve.
Ils ignorent encore que l’Histoire dévore souvent ses propres prophètes.
Puis arrive la Révolution.
La grande.
L’immense.
La magnifique.
L’épouvantable.
Celle qui promet le soleil et distribue le froid.
Celle qui promet le pain et apporte parfois la famine.
Celle qui promet l’homme nouveau et produit des veuves, des exilés et des fantômes.
Elsa regarde.
Comprend.
Espère.
Doute.
Et finit par partir.
Tous les exils commencent par une valise.
Tous les exils finissent par une bibliothèque.
Entre les deux, il y a une vie entière.
La sienne passe par Tahiti.
Les voyageurs parlent des lagons.
Elsa découvre l’ennui.
Les cartes postales mentent souvent.
Le paradis aussi peut rendre triste.
Sous les flamboyants et les cocotiers, elle ressent pour la première fois cette douleur particulière des déracinés : le sentiment d’être absente à sa propre existence.
Alors elle écrit.
Non pour devenir écrivain.
Pour survivre.
Les grands auteurs commencent rarement par une vocation.
Ils commencent par une blessure.
La littérature est parfois une cicatrice qui apprend à parler.
Paris l’attend.
Montparnasse.
Les cafés.
Les peintres sans argent.
Les poètes sans sommeil.
Les étrangers sans pays.
Toute une humanité qui invente l’art comme d’autres inventent des religions.
Puis un soir.
Un simple soir.
Une brasserie.
Une table.
Une rencontre.
Louis Aragon.
Le reste appartient désormais à la légende.
Mais les légendes simplifient toujours ce qu’elles racontent.
On a fait d’Elsa une muse.
C’était commode.
Les muses ne répondent pas.
Les muses ne publient pas.
Les muses ne remportent pas le prix Goncourt.
Les muses n’écrivent pas.
Elsa, si.
Elle écrit.
Sans relâche.
Contre les simplifications.
Contre les caricatures.
Contre les rôles que l’époque réserve aux femmes.
Pendant que l’on célèbre les poèmes qu’Aragon lui consacre, elle construit livre après livre une œuvre immense, discrète et obstinée.
Une œuvre qui refuse de choisir entre le rêve et le réel.
Entre la tendresse et la lucidité.
Entre l’amour et la révolte.
Puis vient la guerre.
Encore.
Comme si le siècle refusait de guérir.
Alors Elsa entre en clandestinité.
On change de nom comme on change d’abri.
Elle devient Laurent Daniel.
Les nazis recherchent des corps.
Les résistants inventent des identités.
Dans l’ombre, elle écrit.
Toujours écrire.
Même quand les villes brûlent.
Même quand les hommes tombent.
Même quand l’avenir semble manquer d’avenir.
Parce qu’écrire est parfois une façon de continuer le combat lorsque les armes se taisent.
Le Goncourt arrive.
Première femme couronnée.
La nouvelle traverse une France encore blessée.
Une femme.
Une résistante.
Une étrangère devenue française par la littérature.
Le symbole est immense.
Mais Elsa se méfie des statues.
Elle sait que les honneurs vieillissent plus vite que les livres.
Alors elle continue.
À traduire.
À défendre la littérature russe.
À questionner ses propres convictions.
À regarder le monde sans baisser les yeux.
Le temps fait son œuvre.
Les révolutions deviennent des chapitres d’histoire.
Les héros deviennent des photographies.
Les slogans deviennent des archives.
Et les écrivains deviennent des voix.
Elsa, elle, devient plusieurs voix à la fois.
La voix de la Russie perdue.
La voix de l’exil.
La voix des femmes.
La voix de la Résistance.
La voix de ceux qui refusent d’abandonner leur liberté intérieure.
Lorsqu’elle meurt au Moulin de Villeneuve, en ce mois de juin 1970, quelque chose de rare disparaît avec elle.
Non pas seulement un écrivain.
Non pas seulement une résistante.
Non pas seulement la compagne d’Aragon.
Mais une passerelle.
Entre deux langues.
Entre deux patries.
Entre deux siècles.
Entre deux idées du monde.
Aujourd’hui encore, lorsqu’on ouvre ses livres, on entend le froissement discret d’une frontière qui s’efface.
Et peut-être est-ce cela, au fond, le véritable miracle d’Elsa Triolet.
Avoir perdu un pays.
Et être devenue elle-même une patrie.
Une patrie de papier pour tous ceux que la vie oblige un jour à partir.
Stephane PREDO
Pour me soutenir , n’oubliez pas de partager et de vous abonner
☑️ آقای روستائی عزیز، هم انتخاب متن بجا بود و هم ترجمه شما روان . دست مریزاد.
مظفری