ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 16.06.2026, 16:12

مذاکرات ۶۰ روزه دوم

امیر دها

مذاکرات ۶۰ روزه دوم؛ سه بازیگر، سه منطق متفاوت، و خطر یک جنگ مستقل

تجربه مهلت ۶۰ روزه نخست، که بهار ۱۴۰۴ توسط ترامپ تعیین شد و در نهایت بدون توافق به جنگی چهل‌روزه میان جمهوری اسلامی و اسرائیل/آمریکا انجامید، این پرسش را درباره دور دوم مذاکرات جدی‌تر می‌کند: آیا این بار سرنوشت مذاکره به تسلیم جمهوری اسلامی خواهد انجامید، به تعدیل تدریجی فشارهای آمریکا، یا به دور تازه‌ای از درگیری نظامی؟

اما پاسخ این پرسش دیگر فقط به دو بازیگر اصلی، یعنی واشنگتن و تهران، بستگی ندارد. شواهد و مواضع روزهای اخیر نشان می‌دهد بازیگر سومی، یعنی اسرائیل، ممکن است مستقل از تصمیم آمریکا، و حتی در مواردی در تضاد با آن، مسیر بحران را تحت تأثیر قرار دهد.

جمهوری اسلامی دیگر صرفاً یک «پرونده هسته‌ای» نیست. ساختار قدرت رژیم طی دو دهه گذشته بر چهار ستون استوار شده است: برنامه موشکی، شبکه نیروهای نیابتی، جنگ پهپادی و ظرفیت هسته‌ای. تجربه میدانی، از حمله به آرامکو تا نقش‌آفرینی نیروهای نیابتی در لبنان، عراق، سوریه و یمن، نشان داده آنچه بیش از همه به‌عنوان ابزار واقعی تهدید عمل کرده، نه بمب اتمی، بلکه همین ترکیب موشک و پهپاد و جنگ نامتقارن بوده است.

این پیش‌زمینه، کلید فهم این واقعیت است که چرا توافقی که صرفاً پرونده هسته‌ای را محدود کند، از نگاه اسرائیل اساساً توافقی ناقص و ناپایدار تلقی می‌شود.

محور نخست، موفقیت احتمالی جمهوری اسلامی در تبدیل مذاکرات به توافقی محدود و هسته‌ای است؛ توافقی که در آن، واشنگتن عملاً پذیرفته موضوع موشکی و شبکه نیروهای نیابتی از دستور کار مذاکرات نهایی کنار بماند. از این زاویه، اگر تفاهم‌نامه فعلی به توافق نهایی منجر شود، نمی‌توان آن را الزاماً نشانه تسلیم جمهوری اسلامی دانست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از موفقیت رژیم در حفظ اصلی‌ترین ابزارهای قدرت خود، در برابر امتیازدهی محدود در پرونده هسته‌ای باشد.

اما واقعیت میدانی همین محور را برای اسرائیل نگران‌کننده می‌کند. گزارش‌ها حاکی از آن است که جمهوری اسلامی همچنان بخش مهمی از توان موشکی، پهپادی و شبکه نیابتی خود را حفظ کرده است. بنابراین توافق احتمالی، حتی اگر برنامه هسته‌ای را موقتاً مهار کند، لزوما تهدید اصلی از نگاه اسرائیل و کشورهای منطقه را از میان نخواهد برد.

بر این اساس، آنچه به‌نظر می‌رسد، نوعی عقب‌نشینی محدود و کنترل‌شده رژیم در پرونده هسته‌ای است، نه پذیرش خلع سلاح واقعی در چهار ستون اصلی قدرت جمهوری اسلامی.

محور دوم، تعدیل تدریجی سیاست فشار حداکثری از سوی ترامپ است. برخی نشانه‌ها این احتمال را تقویت می‌کنند: افزایش فشار اقتصادی و سیاسی بر جمهوری‌خواهان در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره، و مخالفت بخشی از آنان با قطعنامه‌های جنگی، با این استدلال که نباید تیم مذاکره‌کننده ترامپ تضعیف شود، نشان می‌دهد کاخ سفید تحت فشار است که این دور مذاکرات را به نتیجه‌ای قابل ارائه برساند، نه اینکه آن را وارد یک بحران فرسایشی تازه کند.

ترامپ اکنون باید هم‌زمان چند هدف متناقض را مدیریت کند: او نمی‌خواهد متهم به ضعف و عقب‌نشینی شود؛ نمی‌خواهد وارد جنگی فرسایشی در خاورمیانه گردد؛ باید اسرائیل و متحدان عرب آمریکا را راضی نگه دارد؛ و در عین حال نمی‌خواهد توافقی امضا کند که در افکار عمومی آمریکا، نسخه‌ای دیگر از برجام اوباما تلقی شود.

اما دقیقاً همین نقطه، محل اصلی اختلاف با اسرائیل است. زیرا از نگاه بخش بزرگی از ساختار امنیتی و سیاسی اسرائیل، توافقی که برنامه موشکی و شبکه نیابتی جمهوری اسلامی را دست‌نخورده باقی بگذارد، صرفاً تهدید را به آینده موکول می‌کند، نه اینکه آن را از میان ببرد.

محور سوم، تکرار درگیری نظامی است؛ اما این‌بار با منطقی متفاوت. مسئله فقط احتمال واکنش آمریکا به شکست مذاکرات نیست، بلکه احتمال اقدام مستقل اسرائیل نیز مطرح است.

نتانیاهو آشکارا اعلام کرده که حتی در صورت دستیابی به تفاهم میان تهران و واشنگتن، رویارویی اسرائیل با جمهوری اسلامی پایان نخواهد یافت و اسرائیل باید آمادگی اقدام مستقل را حفظ کند. او تصریح کرده که توافق با ایران تصمیم دولت آمریکا بوده، اما اسرائیل منافع و آزادی عمل نظامی خود را حفظ خواهد کرد.

بسیاری از تحلیل‌گران نیز پیش‌بینی می‌کنند نتانیاهو احتمالاً از رویارویی علنی و مستقیم با ترامپ پرهیز خواهد کرد، اما در عمل نشان خواهد داد که خود را کاملاً متعهد به چنین توافقی نمی‌داند. گزارش‌هایی نیز از نارضایتی جدی در سطوح امنیتی و نظامی اسرائیل منتشر شده است؛ تا جایی که برخی مقام‌های اسرائیلی این تفاهم را «بسیار بد برای اسرائیل» توصیف کرده‌اند.

نکته مهم آن است که این فشار تنها از سوی راست افراطی اسرائیل وارد نمی‌شود. شرکای تندروی ائتلاف نتانیاهو، مانند بن‌گویر و اسموتریچ، خواهان واکنش نظامی شدیدتر هستند؛ اما در سوی دیگر، اپوزیسیون اسرائیل نیز، با محوریت لاپید، توافق فعلی را شکست اهداف اصلی جنگ توصیف می‌کند.

این هم‌زمانی فشار از دو قطب متضاد سیاست داخلی اسرائیل، فضای تصمیم‌گیری را برای نتانیاهو به‌سوی حفظ گزینه نظامی سوق می‌دهد، نه پذیرش آرام یک توافق محدود.

نمونه عملی چنین رویکردی را می‌توان در لبنان مشاهده کرد؛ جایی که اسرائیل، حتی پس از توافق، اعلام کرده حضور و عملیات محدود خود را در مناطق امنیتی ادامه خواهد داد. این الگو می‌تواند در قبال ایران نیز، به‌شکلی متفاوت، تکرار شود: نه یک جنگ تمام‌عیار دائمی، بلکه مجموعهای از حملات، خرابکاریها و عملیات محدود اما مستمر.

از این زاویه، تهدیدی که جمهوری اسلامی برای اسرائیل نمایندگی می‌کند، با منطق سیاسی کوتاهمدت آمریکا الزاماً هم‌راستا نیست. برای واشنگتن، یک توافق ناقص اما پایدار می‌تواند نتیجه‌ای قابل قبول باشد؛ اما برای اسرائیل، که تهدید جمهوری اسلامی را در سطحی وجودی تعریف می‌کند، توافقی که موشک‌ها و شبکه نیابتی را حفظ کند، به‌معنای بازگشت بحران در آینده‌ای نه‌چندان دور است.

همین شکاف ادراکی است که می‌تواند اسرائیل را به حفظ یا حتی گسترش اقدامات مستقل سوق دهد؛ به‌ویژه اگر رهبری اسرائیل به این جمع‌بندی برسد که فرصت کنونی، یعنی ضعف نسبی ساختار نظامی و دفاعی ایران پس از جنگ اخیر، ممکن است پس از تثبیت توافق از دست برود.

مجموع این سه محور، تصویر بحران را بسیار پیچیده‌تر از یک رابطه دوجانبه میان ایران و آمریکا نشان می‌دهد. وضعیت محتمل‌تر شاید ترکیبی از چند روند هم‌زمان باشد: توافقی محدود و مشروط میان واشنگتن و تهران در چارچوب پرونده هسته‌ای؛ انعطاف تدریجی آمریکا در سیاست فشار حداکثری؛ و در همان حال، حفظ آزادی عمل نظامی اسرائیل به‌عنوان بازیگری که نه توافق را کافی می‌داند و نه خود را کاملاً مقید به آن تلقی می‌کند.

در چنین شرایطی، احتمال درگیری هایی محدود اما تکرارشونده، بیش از دستیابی به یک صلح پایدار، قابل تصور به‌نظر می‌رسد.

پرسش اصلی این روزها، بنابراین، دیگر صرفاً این نیست که آیا جمهوری اسلامی در تنگنا قرار گرفته یا ترامپ تا کجا حاضر به انعطاف خواهد بود؛ بلکه این است که آیا اسرائیل حاضر است در غیاب پشتیبانی کامل آمریکا، و بر اساس ارزیابی خود از یک تهدید موجودیتی، مسیر رویارویی را به‌طور مستقل ادامه دهد. پاسخ این پرسش، نه‌فقط آینده مذاکرات، بلکه آینده موازنه قدرت و حتی ماهیت اتحاد راهبردی آمریکا و اسرائیل در دوره پس از این بحران را نیز تعیین خواهد کرد.

در این میان اما، یک مؤلفه مهم دیگر نیز وجود دارد که کمتر در معادلات رسمی دیده می‌شود: وضعیت اپوزیسیون جمهوری اسلامی. تحولات اخیر، چه به توافقی محدود منجر شود و چه به تداوم بحران، یک واقعیت را بیش از گذشته برجسته کرده است: دوران اپوزیسیونِ صرف بودن، به‌تدریج به پایان خود نزدیک می‌شود و مسئله «آلترناتیو ملی» بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا می‌کند.

اگر جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای از فرسایش ساختاری، توافق محدود، یا بحران‌های تکرارشونده شود، پرسش اصلی فقط آینده حکومت نخواهد بود، بلکه این خواهد بود که آیا نیرویی قادر است از سطح مخالفت پراکنده عبور کرده و به یک ظرفیت ملی برای مدیریت دوران گذار تبدیل شود یا نه. این موضوع، خود نیازمند بحثی مستقل درباره ضرورت بازبینی در مناسبات اپوزیسیون و شکل‌گیری نوعی گفتگوی ملی برای عبور از وضعیت کنونی است.



نظر خوانندگان:


☑️ تحلیل دقیق و واقع‌بینانه شما از «مذاکرات ۶۰ روزه دوم» و کالبدشکافی ستون‌های چهارگانه قدرت جمهوری اسلامی، به زیبایی پیچیدگی‌های این بحران را در سطح کلان آشکار کرده است. تفکیک منطق واشنگتن (مدیریت کوتاه‌مدت بحران) از منطق تل‌آویو (دفع تهدید وجودی) کلید فهم این واقعیت است که چرا یک توافق صرفاً هسته‌ای، پایدار نخواهد بود.
اما برای تکمیل این پازل و درک همه‌جانبه موازنه قدرت در سال ۱۴۰۵، معتقدم باید یک بازیگر چهارم و سرنوشت‌ساز را نیز وارد معادله کرد: «کشورهای منطقه خاورمیانه» (به‌ویژه پایتخت‌های اقتصادی حوزه خلیج فارس).
منطق این بازیگر چهارم، برخلاف سه بازیگر دیگر، نه صرفاً ایدئولوژیک است و نه صرفاً نظامی؛ منطق آن‌ها «اقتصاد سیاسیِ امنیت و توسعه» است. این کشورها که در سال‌های اخیر خود را برای ورود به یک دوران نوین و بی‌سابقه از سرمایه‌گذاری‌های کلان زیرساختی، تکنولوژیک و ترانزیتی آماده کرده بودند، اکنون خود را در محاصره یک بن‌بست بزرگ می‌بینند.
بر اساس ارزیابی‌های اقتصادی، ریسک سرمایه‌گذاری در منطقه که پیش از درگیری‌های چهل‌روزه سال گذشته (۱۴۰۴) در محدوده معقول ۱۷٪ قرار داشت، امروز به مرز خفه‌کننده و بی‌سابقه حدود ۶۰٪ رسیده است. این جهش ناگهانی، به معنای فرار سرمایه‌های بین‌المللی، فلج شدن پروژه‌های بلندمدت توسعه و افزایش سرسام‌آور هزینه‌های بیمه تجاری است؛ وضعیتی که برای استراتژی بقا و آینده این کشورها به‌هیچ‌وجه قابل تحمل نیست.
از این زاویه، حضور و الگوی رفتاری سپاه پاسداران و شبکه نیابتی آن، دیگر یک «مسئله همسایگی یا دیپلماتیک» نیست، بلکه یک «مانع حیاتی برای توسعه اقتصادی» است. تجربه تنش‌زدایی‌های تاکتیکی گذشته به پایتخت‌های منطقه ثابت کرده که تا وقتی ساختار آشوب‌گری و موشک‌پراکنی سپاه در منطقه دست‌نخورده باقی بماند، هر توافقی میان تهران و واشنگتن صرفاً یک آتش‌بس موقت و لرزان است که نمی‌توان زیر سایه آن سرمایه‌گذاری‌های ۵۰ یا ۱۰۰ میلیارد دلاری انجام داد.
بنابراین، این بازیگر چهارم حاضر نخواهد بود زیر بار ریسک مداوم تجاوز و بی‌ثباتی زندگی کند. هرچند ممکن است آن‌ها به دلیل ملاحظات دیپلماتیک، در علن از رویارویی مستقیم نظامی سخن نگویند، اما در پشت پرده، دو خط استراتژیک را دنبال می‌کنند:
۱. فشار بر واشنگتن: برای تفهیم این نکته به ترامپ که یک توافق دکوری و محدود به پرونده هسته‌ای، ثبات منطقه‌ای و منافع اقتصادی متحدان کلیدی آمریکا را تضمین نمی‌کند.
۲. هم‌گرایی پنهان با منطق اسرائیل: استقبال از هر دکترین یا اقدامی که شاخک‌های پهپادی، موشکی و اهرم‌های منطقه‌ای سپاه را زمین‌گیر کند؛ چرا که آن‌ها تضعیف نهایی این ساختار آشوب‌ساز را تنها پیش‌شرطِ واقعی برای پایین آوردن آن ریسک ۶۰ درصدی و بازگشت سرمایه به منطقه می‌دانند.
در نهایت، ورود این بازیگر چهارم به معادله شما، نشان می‌دهد که پایداری توافق احتمالی ترامپ بیش از پیش زیر سؤال است. موازنه جدید قدرت در خاورمیانه دیگر اجازه نخواهد داد که یک حکومت فرسایشی، کل اقتصاد و آینده منطقه را به گروگان بگیرد. بدون جراحی ابزارهای بی‌ثبات‌کننده سپاه در منطقه، نه توافقی پایدار خواهد ماند و نه صلحی شکل خواهد گرفت.
کامبیز مصلحی


☑️ دروود بر آقای دها گرامی، اندکی صحبت برای تامّلاتی دیگر. من مایل نیستم که در باره برداشت شما از وقایع و رویدادها صحبتی کنم؛ زیرا این دامنه ای وسیع است و هر کس میتواند برداشت خاصّ خودش را داشته باشد. بیش از هز چیزی مایلم در باره آخرین پاراگراف مطلب شما، صحبتهایی را برای فراتر اندیشیدن مطرح کنم و آنهم اینکه مسئله «جانشینی قدرت» و «امکان گذار». شایسته تأمّل و نقد‌ هستند؟ نخست آنکه شما این فرض را محتمل انگاشته‌اید که بحرانهای سیاسی و فرسایش ساختاری، به ‌طور طبیعی، ضرورت ظهور یک «آلترناتیو ملّی» را پدید می‌آورند. امّا آیا واقعا چنین قاعده‌ای را میتوان تأیید کرد و به وقوعش یقین داشت؟ بسیاری از جوامع در وضعیّتهای به شدّت بحرانی نه به‌ سوی آلترناتیوی منسجم؛ بلکه به ‌سوی خلأ قدرت، چند پارگی اجتماعی یا بازتولید اشکال جدیدی از اقتدار حرکت کرده‌اند. آیا صرفِ ضعف یک نظم سیاسی، به معنای آمادگی جامعه برای پذیرش نظمی دیگر است؟ یا میان فروپاشی یک ساختار و تولّد ساختاری نو، شکافی عمیق و پر مخاطره وجود دارد؟
شما مفهوم «آلترناتیو ملّی» را به ‌مثابه موضوعی بدیهی در نظر گرفته اید. من میپرسم که منظور از «آلترناتیو ملّی» دقیقا چیست؟ آیا مجموعه‌ای از رهبران نیروهای سیاسی/تشکیلاتی است؟ نقش کارگزار یک رهبر انتخابی از میان رهبران؟ یک ایده مشترک؟ یا نوعی توافق اخلاقی و تاریخی و ضروری در باره آینده و سرنوشت ایران و مردمانش؟ بدون پاسخ به این پرسشها، خطر آن وجود دارد که «آلترناتیو ملّی» به واژه‌ای مبهم تبدیل شود که بیش از آنکه واقعیّتی سیاسی را توضیح دهد، آرزویی جمعی را بازتاب میدهد که وقوعش خیالبافی باشد احتمالا.
از سوی دیگر، شما به ‌درستی بر ناکافی بودن «اپوزیسیون بودن» تأکید میکنید، امّا من میپرسم که آیا هر نیروی مخالفی الزاما باید به نیروی جانشین تبدیل شود؟ مخالفت و حکومتداری، دو ساحت متفاوت‌ از یکدیگر هستند. یکی بر نقد، استوار است و دیگری بر مسئولیّت. تجربه های زیسته تا کنون نشان داده اند که بسیاری از نیروهای سیاسی در مقام اعتراض، خیلی موفق بوده‌اند امّا در مقام تأسیس نظم جدید با دشواریهای کمرشکن روبرو شده‌اند. از این منظر، مسئله صرفا عبور از مخالفت پراکنده نیست؛ بلکه توانایی تولید حقّانیّت/لژیتیماتسیون، اعتماد عمومی و چشم‌اندازی مشترک برای آینده است.
من مایلم پرسشی دیگر را طرح کنم که در بطن مطلب شما، نهفته است؛ آنهم پرسشی در باره «گذار» است. گذار از چه چیزی به چه چیزی؟ آیا هدف فقط تغییر یک حکومت است، یا تغییر شیوه فهمیدن قدرت، مناسبات دولت و جامعه و مفهوم شهروندی؟ اگر پاسخ روشن نباشد، ممکن است جامعه از یک بحران عبور کند، امّا در منطق سیاسی و اعتقاداتی همان بحران سابق باقی بماند. آیا یک ملّت پیش از آنکه به آلترناتیو سیاسی نیاز داشته باشد، به نوعی توافق بر سر معنای «آینده مشترک» نیاز ندارد؟ زیرا هیچ گذار پایداری تنها با تغییر کنشگران شکل نمیگیرد. گذار، زمانی ممکن میشود که جامعه بتواند به این پرسش پاسخ دهد که چه چیزی میخواهد باشد، نه فقط اینکه چه چیزی را دیگر نمیخواهد و باید فورا به کنار گذاشته شود.
مطلب شما، چند پرسش کلیدی دیگر را در ذهن انسان، متبادر میکنند. آیا فروپاشی یا فرسایش یک نظم سیاسی، خود به ‌خود به پیدایش نظمی بهتر منجر میشود؟ آلترناتیو ملّی بر چه بنیان اخلاقی، تاریخی و اجتماعی باید استوار باشد؟ تفاوت میان «مخالف بودن» و «توانایی حکومت کردن» چیست؟ آیا جامعه ایران بر سر تصویری مشترک از آینده، توافقی حداقلی دارد؟
حقّانیّت/لژیتیماتسیون سیاسی از کجا سرچشمه میگیرد. از مخالفت کردن با وضع موجود یا از توانایی خلق افقی تازه؟ اگر همین فردا، جمهوری اسلامی وجود نداشته باشد، چه چیزی جامعه را به یک کل منسجم تبدیل خواهد کرد؟ آیا بحران کنونی بیش از آنکه بحران حکومت باشد، بحران تصوّر رضایتبخش از آینده نیست؟
نقطه قوت صحبت شما در این است که نگاه را از رویدادهای فوری به مسئله ساختاریِ گذار معطوف میکنید؛ اما نقطه ضعف آن این است که گویی وجود «آلترناتیو» را راه‌ حل نهایی میپندارید، بی ‌آنکه در باره ماهیّت، مبانی لژیتیماتسیون و ظرفیّت تاریخی آن بپرسید. مهمترین مسئله شاید یافتن جانشین قدرت نباشد؛ بلکه اندیشیدن در این خصوص باشد که قدرت برای چه هدفی و بر پایه کدام فهم و تصوّر از انسان ایرانی، جامعه و آینده باید بازسازی شود. این پرسشی است که هر تحوّل سیاسیِ پایدار ناگزیر باید روزی با آن روبرو شود. امّا احتمالا مسئله‌ای که در پسِ همه این تحوّلات نهفته است، نه سرنوشت جمهوری اسلامی، نه تصمیم آمریکا و اسرائیل، و نه حتّا آرایش آینده اپوزیسیون باشد؛ بلکه باید پرسید که آیا جامعه ایران در حال مواجهه با یک بحران سیاسی است یا با بحرانی در فهم خویشتن تاریخی - فرهنگی خود؟
من معتقدم که ملّتها تنها زمانی وارد مرحله‌ای تازه میشوند که پیش از تغییر ساختارهای قدرت، در تصوّر خود از آینده، دگرگون شوند. هیچ نظام سیاسی فقط به این دلیل که فرسوده شده است جای خود را به نظمی بهتر نمیدهد. آنچه که آینده را میسازد، نه فروپاشی یک قدرت؛ بلکه «پیدایش معنایی تازه از زندگی مشترک است». به همین دلیل، مسئله اصلی امروز شاید این نباشد که چه کسی جایگزین جمهوری اسلامی خواهد شد؛ بلکه این باشد که آیا ایرانیان میتوانند در باره نوع جامعه‌ای که میخواهند بسازند، به تأمّلی مشترک برسند یا نه؟
آیا ما از وضع موجود واقعا میتوانیم عبور کنیم، یا تنها در حال جا‌بجایی صورتهای مختلف همان تمرکز قدرت هستیم؟ تاریخ ایران خودش، مملوّ از امثله ایست که نشان میدهند مردمان ایران، حکومتهای خود را تغییر میدهند یا تغییر داده میشوند، امّا الگوهای فکری و روانی‌ را که حکومتها را ممکن ساخته‌اند همچنان دست ‌نخورده باقی میگذارند. در چنین شرایطی، انقلابها رخ میدهند، امّا تحول به معنای عمیق کلمه رخ نمیدهد.
در این زمینه، مسئله «آلترناتیو ملّی» نیز نیازمند بازاندیشی است. آلترناتیو پیش از آنکه یک ائتلاف سیاسی یا یک ساختار سازمانی باشد، باید پاسخی به این پرسش باشد که انسان ایرانی در قرن بیست ‌و یکم و عصر دیجیتالی شدن بسیاری از ابعاد زندگی فردی و اجتماعی، چگونه میخواهد با آزادی، مسئولیّت، تنوّع، دادگزاری و حقیقت مواجه شود. اگر چنین پاسخی وجود نداشته باشد، هر نیرویی که به قدرت برسد، دیر یا زود در دام همان چرخه‌ای گرفتار خواهد شد که پیشینیانش را فرسوده و بی‌‌اعتبار کرد.
شاید لحظه کنونی، بیش از آنکه لحظه انتخاب میان نیروهای سیاسی باشد، لحظه رویارویی با یک پرسش تاریخی است: آیا ما صرفا در جستجوی نجات از بحران هستیم، یا در جستجوی معنایی نو برای بودنِ جمعی خود در کنار یکدیگر بدون فعّال کردن گیوتین و شمشیر بر حلقوم همدیگر؟؛ زیرا آینده یک ملّت، نه در میدانهای جنگ، نه در اتاقهای مذاکره، و نه حتّا در رقابتهای سیاسی؛ بلکه در پاسخی شکل میگیرد که به این پرسش میدهد: «ما میخواهیم از این به بعد، چه نوع مردمانی باشیم و در آرزوی چه نوع زندگی مشترکی هستیم؟».
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


☑️ سلام آقای دهای عزیز. مطلب قابل تأملی نوشته‌اید و مخصوصا اشاره شما به تهدید امنیتی برای موجودیت اسرائیل از جانب ج.ا. بسیار بجاست. نیز سیاست کشورهای عربی منطقه (کامنت آقای مصلحی) فاکتور مهمی است. به نظر من در حال حاضر وضعیت بسیار مبهم و غیر قابل پیش‌بینی است. آنچه ممکن است هدف آمریکا از تفاهم با ج.ا. باشد شاید پیگیری سیاستی شبیه آنچه غرب در مقابل شوروی پیش گرفت باشد: توسعه تدریجی روابط اقتصادی با ج.ا. و لذا تقویت جناح میانه‌رو در حکومت و در نهایت روی کار آمدن یک نظام جدید. این “استحاله” به شرطی صورت خواهد گرفت که آزادی برای توسعه جامعه مدنی به طور نسبی فراهم شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


☑️ دوست گرامی، جناب کامبیز مصلحی
سپاس از وقتی که برای مطالعه این مقاله گذاشتید و این نقد و کامنت ارزشمندتان. به‌گمان من نکته مهمی را مطرح کرده‌اید که در مقاله به اندازه کافی به آن پرداخته نشده بود: نقش کشورهای منطقه به‌عنوان بازیگرانی که بیش از هر چیز از منظر امنیت، ثبات و توسعه اقتصادی به بحران می‌نگرند. در واقع، اگر اسرائیل تهدید را عمدتاً وجودی می‌بیند و آمریکا آن را در چارچوب موازنه‌های راهبردی و سیاسی خود ارزیابی می‌کند، کشورهای منطقه نیز منطق و منافع خاص خود را دارند که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.
این نکته به‌نظر من شایسته بحثی مستقل و مفصل‌تر است. از توجه و تحلیل دقیق شما صمیمانه سپاسگزارم.
ارادتمند- امیر دها


☑️ آقای حیدریان عزیز
از تأمل عمیق و پرسش‌های ارزشمندی که مطرح کرده‌اید صمیمانه سپاسگزارم. به‌گمان من بخش مهمی از آنچه نوشته‌اید، فراتر از موضوع این مقاله و در حوزه‌ای قرار می‌گیرد که شاید بتوان آن را «فلسفه گذار» یا حتی «فلسفه آینده ایران» نامید.
با شما موافقم که صرفِ فرسایش یک نظام سیاسی، لزوماً به پیدایش نظمی بهتر منجر نمی‌شود و میان مخالفت با وضع موجود و توانایی ساختن نظمی پایدار، فاصله‌ای جدی وجود دارد. همچنین پرسش از معنای «آلترناتیو ملی»، مبانی مشروعیت آن و نسبت آن با آینده مشترک ایرانیان، از جمله پرسش‌های بنیادینی هستند که بدون پرداختن به آن‌ها، بحث گذار ناقص خواهد ماند.
من نیز تا حدی در مقاله دیگری با عنوان «اپوزیسیون ایران در برابر ساعت تاریخ» به برخی از این دغدغه‌ها پرداخته‌ام، اما تردیدی ندارم که موضوعی با این اهمیت، نیازمند گفت‌وگویی گسترده‌تر و مستقل است. بار دیگر از دقت نظر، حوصله و نگاه عمیق شماسگزارم.
شاد و پایدار باشید. ارادتمند- امیر دها