بیستوسومین دوره جام جهانی فوتبال با حضور تیم ملی فوتبال ایران که برای ششمین بار در این تورنمنت بزرگ جهانی حضور خواهد داشت، آغاز میشود. پس از تجربه تنشهای ناشی از جنگ و تجاوز خارجی، آغاز این مسابقات، بهویژه به دلیل حضور تیم ملی، فرصتی را برای ایرانیان داخل و خارج از کشور فراهم آورده است تا در پی سالی پرآشوب و سنگین که با دو جنگ ویرانگر و تشدید فشارهای معیشتی همراه بود، تا اندازهای مجال بازیابی و بازسازی خود را پیدا کنند. البته چنین احساسی در میان ایرانیان، بخصوص در بین دیاسپورای ایرانی به یکسان وجود ندارد. در بخشی از فضای سیاسی ایران، نگرشی رواج یافته است که از منظری کاملاً سیاسی به تیم ملی مینگرد و با حکومتی دانستن آن، هرگونه احساس تعلق و همبستگی اجتماعی پیرامون تیم ملی را به چالش میکشد. این نگرش که در جریان جام جهانی گذشته به شکلی آشکار بروز یافت و به تعمیق شکافهای اجتماعی دامن زد، به تدریج به پدیدهای مزمن در فضای سیاسی و رسانهای ایران تبدیل شده که آثار آن همچنان ادامه دارد. هرچند تا اینجای کار، نشانههای مشابه هنوز در ابعاد گذشته ظاهر نشدهاند، اما با توجه به رواج نوعی قطبیگرایی افراطی در بخشی از جامعه سیاسی ایران، این احتمال وجود دارد که همزمان با آغاز مسابقات، بار دیگر تلاشهایی برای سیاسیکردن تیم ملی و دامن زدن به شکافهای اجتماعی پیرامون آن صورت گیرد.
جام جهانی فوتبال در زمانی برگزار میشود که جهان، و نه فقط خاورمیانه، بیش از هر زمان دیگری با تشدید قطبیشدن سیاسی، گسترش شکافهای هویتی و فرسایش فزاینده اعتماد اجتماعی روبهرو است. با این همه، این رویداد جهانی یادآور این واقعیت است که هنوز عرصههایی وجود دارند که میتوانند میلیونها انسان را فراتر از اختلافات سیاسی، عقیدتی، قومی و طبقاتی گرد هم آورند. در آستانه هر جام جهانی، میلیونها انسان در کشورهای مختلف، فارغ از اینکه چه گرایش سیاسی، مذهبی یا اجتماعی دارند، به حمایت از تیم ملی کشورشان میپردازند. آنان در این لحظات نه به عنوان اعضای احزاب سیاسی، نه به عنوان هواداران این یا آن جریان فکری، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه ملی حضور پیدا میکنند. با این حال، بخشی از فضای سیاسی ایران با نادیده گرفتن این واقعیت اصرار می ورزد که چنین تجربهای را به موضوعی اختلافبرانگیز تبدیل کند. در این روایت، تیم ملی فوتبال ایران نه به عنوان تیم همه ایرانیان، بلکه به عنوان نماد یک حکومت خاص معرفی میشود و در نتیجه حمایت از آن نیز نوعی موضعگیری سیاسی تلقی میگردد. این نگاه در ظاهر سیاسی است، اما در واقع ریشه در نوعی سوءبرداشت از مفهوم ملت، هویت ملی و کارکرد نهادهای نمادین در جوامع مدرن دارد.
بیش از یک قرن پیش، امیل دورکیم در تحلیل مناسک و آیینهای جمعی نشان داد که جوامع برای حفظ انسجام خود نیازمند لحظاتی هستند که افراد بتوانند تعلق خود به یک کل بزرگتر را تجربه کنند. او این وضعیت را «شور جمعی» مینامید. در چنین لحظاتی، افراد از مرزهای زندگی فردی فراتر میروند و احساس میکنند بخشی از یک اجتماع بزرگتر هستند. اگر در جوامع سنتی این نقش عمدتاً توسط آیینهای مذهبی ایفا میشد، در جهان مدرن بخش مهمی از آن به عرصههای فرهنگی و ورزشی منتقل شده است. فوتبال و به ویژه مسابقات تیمهای ملی یکی از مهمترین جلوههای معاصر همین پدیدهاند. از زاویهای دیگر، بندیکت اندرسون ملت را «اجتماعی خیالی» مینامد؛ اجتماعی که اعضای آن هرگز اکثریت یکدیگر را ملاقات نمیکنند، اما همچنان احساس میکنند به سرنوشتی مشترک تعلق دارند. این احساس تعلق نیازمند نمادها و نهادهایی است که بتوانند آن را بازتولید کنند. پرچم، زبان، ادبیات، تاریخ مشترک و در جهان امروز، تیمهای ملی ورزشی، بخشی از همین سازوکارهای نمادیناند.
اگر از این منظر با این پدیده مواجه شویم، تیم ملی فوتبال ایران نه متعلق به دولت است و نه متعلق به اپوزیسیون، نه در انحصار یک ایدئولوژی قرار دارد و نه بازتاب یک جریان سیاسی خاص است. تیم ملی بخشی از سرمایه نمادین ملت ایران محسوب میشود، سرمایهای که نسلهای مختلف در شکلگیری آن نقش داشتهاند و هیچ گروه سیاسی نمیتواند آن را به تملک خود درآورد.
سالها پیش بارها با همکار فقیدم ماتس فرانزن، جامعهشناس برجسته سوئدی، درباره فوتبال و جوامع هواداری گفتگو کرده بودم. فرانزن که علاوه بر فعالیت دانشگاهی، علاقهای عمیق به فوتبال داشت، این ورزش را صرفاً یک سرگرمی نمیدانست. آنچه برای او اهمیت داشت، نقش فوتبال در شکلدهی به احساس تعلق، حافظه جمعی و هویت اجتماعی بود. او بارها تأکید میکرد که جوامع هواداری صرفاً پیرامون یک مسابقه یا یک باشگاه شکل نمیگیرند، بلکه حامل اشکالی از اعتماد، مشارکت و همبستگیاند که در زندگی روزمره نیز بازتاب پیدا میکند. امروز که به آن گفتگوها میاندیشم، بیش از پیش متقاعد میشوم که اهمیت تیم ملی را نمیتوان صرفاً با معیارهای ورزشی یا سیاسی سنجید. تیم ملی یکی از معدود نهادهای نمادینی است که هنوز میتواند ایرانیان را، با همه تفاوتهایشان، پیرامون یک تجربه مشترک گرد آورد.
این موضوع بهویژه در جامعه ایران اهمیت ویژهای دارد. جامعهای که طی دهههای اخیر با شکافهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نسلی متعددی روبهرو بوده است، بیش از هر زمان دیگری به منابعی برای بازسازی سرمایه اجتماعی نیاز دارد. آنچه پژوهشگران علوم اجتماعی بر آن تاکید دارند و رابرت پاتنام بطور مشخص در پژوهشهای خود آن را برجسته کرده، آن است که هیچ جامعهای بدون سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و احساس تعلق مشترک نمیتواند انسجام خود را حفظ کند. چنین سرمایهای تنها از طریق نهادهای سیاسی تولید نمیشود؛ بلکه در بسیاری موارد از دل فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شکل میگیرد. در این معنا، حمایت از تیم ملی صرفاً حمایت از یک تیم فوتبال نیست بلکه مشارکت در نوعی تجربه جمعی است که میتواند بخشی از شکافهای اجتماعی را موقتاً کاهش دهد. برعکس، سیاسیکردن افراطی چنین عرصههایی، به فرسایش همان سرمایه اجتماعی میانجامد که هر جامعهای برای بقا به آن نیاز دارد. اینجاست که باید میان ملت، دولت و حکومت تمایز قائل شد. حکومتها میآیند و میروند. دولتها تغییر میکنند. اما ملتها تداوم تاریخی دارند. تیم ملی ایران پیش از جمهوری اسلامی وجود داشته است، در دوران جمهوری اسلامی نیز وجود داشته و در هر آینده سیاسی احتمالی نیز وجود خواهد داشت. همانگونه که تیم ملی آرژانتین را نمیتوان به دولت وقت آرژانتین فروکاست یا تیم ملی فرانسه را صرفاً بازتاب دولت حاکم دانست، تیم ملی ایران نیز نباید به حکومت مستقر تقلیل یابد.
تجربه کشورهای دیگر نیز این واقعیت را تأیید میکند. در آفریقای جنوبی پس از پایان آپارتاید، نلسون ماندلا آگاهانه از ورزش به عنوان ابزاری برای آشتی ملی استفاده کرد. او به جای آنکه نمادهای ورزشی را به دلیل پیوندشان با گذشته کنار بگذارد، کوشید آنها را به سرمایه مشترک همه شهروندان تبدیل کند. در آرژانتین نیز پس از پایان حکومت نظامیان، کسی پیشنهاد نکرد که تیم ملی باید به دلیل سوءاستفادههای سیاسی حکومت سابق کنار گذاشته شود. برعکس، فوتبال به بخشی از بازسازی هویت ملی و دموکراتیک کشور تبدیل شد.
در ایران نیز نمونهای مشابه را میتوان در زندگی زندهیاد پرویز قلیچخانی مشاهده کرد. او یکی از برجستهترین کاپیتانهای تاریخ فوتبال ایران و در عین حال یکی از منتقدان سیاسی جمهوری اسلامی و یا حکومت قبل از آن بود. با این حال، مواضع سیاسی او هرگز از جایگاهش در حافظه جمعی فوتبال ایران نکاست. بسیاری از ایرانیان با گرایشهای سیاسی متفاوت همچنان او را بخشی از تاریخ فوتبال و سرمایه نمادین کشور میدانستند. این واقعیت به خوبی نشان میدهد که امر ملی و امر سیاسی الزاماً یکی نیستند و نمیتوان همه نمادهای ملی را به صفبندیهای سیاسی روز فروکاست.
همین نکته درباره ورزشکاران امروز نیز صادق است. بازیکنان تیم ملی پیش از آنکه موضوع نزاعهای سیاسی باشند، انسانهایی هستند که سالها از عمر خود را صرف تمرین، رقابت و تلاش حرفهای کردهاند. عمر ورزشی کوتاه است و فرصت حضور در جام جهانی برای بسیاری از آنان تنها یک بار در طول زندگی فراهم میشود. هیچ نهاد سیاسی، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، حق ندارد این فرصت را گروگان اهداف سیاسی خود قرار دهد.
به همان اندازه، شهروندان نیز حق دارند بدون احساس گناه یا فشار ایدئولوژیک از موفقیت تیم ملی کشورشان خوشحال شوند. دموکراسی تنها به معنای آزادی نقد حکومت نیست بلکه به معنای آزادی شهروندان برای ابراز علایق، هویتها و احساسات جمعی خود نیز هست. اگر حکومتها حق ندارند به مردم بگویند چگونه بیندیشند، مخالفان حکومت نیز حق ندارند تعیین کنند مردم از چه چیزی خوشحال شوند و از چه چیزی خوشحال نشوند. جامعهای که همه چیز را سیاسی میکند، در نهایت حتی منابع همبستگی خود را نیز از دست میدهد. اما جامعهای که بتواند میان رقابت سیاسی و تعلق ملی تمایز قائل شود، ظرفیت بیشتری برای بازسازی اعتماد، گفتوگو و همزیستی خواهد داشت.
در آستانه جام جهانی، شاید بیش از هر زمان دیگری لازم باشد که این حقیقت ساده را به یاد آوریم: حمایت از تیم ملی به معنای چشمپوشی از اختلافات سیاسی نیست، همانگونه که انتقاد از حکومت نیز نباید به معنای نفی نمادهای مشترک ملی باشد. جامعه ایران برای عبور از شکافهای خود به عرصههایی نیاز دارد که در آنها بتوان فراتر از کشمکشهای روزمره، تجربهای مشترک از تعلق و همبستگی را زیست.جام جهانی خواهد آمد و خواهد رفت. دولتها نیز خواهند آمد و خواهند رفت. اما ملت ایران باقی خواهد ماند. آنچه باید حفظ شود، همان رشتههای ظریفی است که ایرانیان را، با همه تفاوتهایشان، به یکدیگر پیوند میدهد. تیم ملی فوتبال یکی از مهمترین این رشتههاست، نه متعلق به حکومت، نه متعلق به اپوزیسیون، بلکه متعلق به همه ایرانیان است.
———
* علی حاجیقاسمی، استاد جامعه شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد است.
☑️ آقای حاجی قاسمی عزیز. در اینکه تیم ملی فوتبال ایران تیم همه ایرانیان است و نباید موضوع را سیاسی کرد، شک و بحثی ندارم. اما سؤالم این است که شما چرا روی انتقادتان فقط به اپوزیسیون است و از ج.ا. که با انتصاب یک افسر پاسدار به ریاست فدراسیون فوتبال و دهها ترفند دیگر برای سیاسی کردن ورزش میکوشد انتقادی ندارید؟ من با برخی نظرات اساسی شما که قبلا در مقالاتتان مطرح بوده مخالفم و گاهی نظراتم را در کامنتها مطرح کردهام. اما به عنوان یک دانشجو یک سؤال اساسی از شما که استاد جامعهشناسی هستید دارم: چرا در ارتباط با موضوعی که دو محور دارد، انتقاد کردن از یک محور و چشمپوشی از محور دیگر اینقدر “فریبنده و افسونگر” است؟ چرا از ج.ا. انتقاد نمیکنید؟ چون گوش شنوا ندارد؟ آیا قابلیت آن را ندارد که مخاطب انتقاد قرار گیرد؟ آیا “صغیر” است؟ آیا ترس دارید؟ انتقاد را بیفایده یا واضح میدانید....؟؟؟ رشته تخصصی شما در این زمینه، برای افراد غیر متخصص در جامعهشناسی، چه نظری دارد؟
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ «با این حال، بخشی از فضای سیاسی ایران با نادیده گرفتن این واقعیت اصرار می ورزد که چنین تجربهای را به موضوعی اختلافبرانگیز تبدیل کند.»
با درود به شما، نیت شما حتمن خیر است ولی از آن سو هم میتوان به مساله نگاه کرد. «سپهر، بابا کجایی» یادتان هست، آن پدری که دنبال جسد پسرش در میان انبوه کیسههای سیاه جنازهها میگشت؟ آن دهها هزار خانوادهای که در درون و بیرون ایران به عزای عزیزانشان نشستهاند میتوانند بگویند «بخشی از فضای سیاسی» خارج نشین «با نادیده گرفتن این واقعیت» که ما دل و دماغ جشن گرفتن نداریم «اصرار میورزد که باید حتمن باید مثل آنها به قضیه نگاه کنیم و میخواهند با پافشاری بر دیدگاه خود مساله را «به موضوعی اختلافبرانگیز تبدیل کنند.»
واقعیت این است که باید گاهی از قالب آنچه که شخصن درست میدانیم به در آییم و به هر واقعهای از هر دو سو نگاه کنیم و رنج و درد دیگران را هم در نظر بگیریم. ما همگی از یک ماشین بیرون نیامدهایم، هر کدام از ما و هر خانوادهای در میان ما از گذشتهها و تجربههای متفاوتی میآید و هر کس بنا بر تجربه و چارچوب زندگیاش به مسایل واکنش نشان میدهد. از همه نمیتوانتوقع داشت مثل ما به دنیا نگاه کنند و اگر نکردند نمیتوان گفت که از روی عمد میخواهند ماجرا را به موضوعی اختلافبرانگیز تبدیل کنند.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان
☑️ سلام آقای قنبری عزیز
از طرح پرسش های شما سپاسگزارم. به گمان من، این پرسش ها فرصتی برای روشنتر کردن موضوع مقاله فراهم میکند. نخست آنکه، انتقاد از تلاش حکومتها برای بهرهبرداری سیاسی از ورزش و نهادهای ملی نه تنها ضروری، بلکه بخشی از ادبیات گسترده جامعهشناسی ورزش و جامعهشناسی سیاسی است. در این زمینه تردیدی وجود ندارد که حکومتها در کشورهای مختلف، از جمله جمهوری اسلامی، بارها کوشیدهاند از موفقیتهای ورزشی در جهت تقویت مشروعیت یا اهداف سیاسی خود بهره بگیرند و این موضوع قابل نقد است.
اما موضوع مقاله من چیز دیگری بود. مسئلهای که کوشیدم به آن بپردازم، نقد گرایشی بود که در سالهای اخیر در بخشی از فضای سیاسی و رسانهای ایران رواج یافته و در واکنش به سیاسی شدن ورزش از سوی حکومت، به نوعی سیاسی سازی متقابل رسیده است؛ به گونهای که تیم ملی، که از نظر جامعهشناختی یکی از نمادهای هویت جمعی و سرمایه نمادین مشترک جامعه است، به موضوعی برای صفبندی های سیاسی تبدیل شده است.
از منظر جامعهشناسی، این دو پدیده الزاماً یکدیگر را توجیه نمیکنند. اگر سیاسی کردن ورزش از سوی حکومت قابل نقد است، سیاسی کردن آن از سوی مخالفان حکومت نیز میتواند به همان اندازه مورد پرسش قرار گیرد. نقد یکی، به معنای نادیده گرفتن دیگری نیست. هر مقالهای ناگزیر بر جنبهای خاص از یک مسئله پیچیده تمرکز میکند و مقاله مورد بحث نیز عمدتاً بر پیامدهای اجتماعی و همبستگی بخش یا واگرایانه مواجهه با تیم ملی تمرکز داشت.
به عنوان یک جامعهشناس، مسئله اصلی برای من نه دفاع از حکومت است و نه دفاع از اپوزیسیون، بلکه دفاع از آن حوزههای مشترکی است که میتوانند فراتر از منازعات سیاسی، به حفظ حداقلی از همبستگی اجتماعی و احساس تعلق ملی کمک کنند. از این منظر، هر نیرویی که در جهت مصادره یا تخریب این حوزههای مشترک حرکت کند، خواه در قدرت باشد و خواه در اپوزیسیون، میتواند موضوع نقد قرار گیرد.
با احترام علی حاجی قاسمی
☑️ ای کاش نویسنده این مطلب از تجربه بازیهای جام ملتهای آسیا ۲۰۲۳ در قطر و واکنش بخش قابل توجهی از ایرانیان نسبت به تیم فوتبال ایران درسی میگرفت و زحمت نوشتن چنین مقالهای را به خود نمیداد.
نویسنده به جای توضیح اینکه چرا میلیونها ایرانی در سالهای اخیر از تیم ملی فاصله گرفتهاند، از ابتدا فرض میکند که این احساس فاصلهگیری ناموجه است. حال آنکه وظیفه جامعهشناس فهم یک پدیده اجتماعی است، نه صدور حکم درباره اینکه مردم چه احساسی باید داشته باشند.
نویسنده در این مقاله یکی از بنیادیترین اصول استدلال را نادیده میگیرد: نتیجهای را که باید اثبات کند، از همان ابتدا مفروض میگیرد و آن را به صورت حقیقتی بدیهی به خواننده عرضه میکند؛ اینکه تیم ملی فوتبال ایران متعلق به همه ایرانیان است، گزارهای که نویسنده هرگز آن را اثبات نمیکند.
در روز سهشنبه شانزدهم ژوئن، هزاران نفر راهی استادیوم لسآنجلس خواهند شد؛ جایی که ایران نخستین بازی خود را در برابر نیوزیلند برگزار میکند. بسیاری از آنان با پرچمهای شیر و خورشید و پلاکاردها و شعارهایی علیه جمهوری اسلامی در ورزشگاه حضور خواهند یافت.
آنها با حضور خود خواهند گفت: خیر؛ این تیم لزوماً متعلق به همه ایرانیان نیست و هیچکس حق ندارد چنین تعلقی را به دیگران تحمیل کند.
در شرایطی که ساختار فوتبال ایران تحت نفوذ و نظارت گسترده نهادهای سیاسی و حکومتی قرار دارد، بسیاری از تصمیمات کلان آن از ملاحظات سیاسی مستقل نیست و ارکان آن با منافع و سیاستهای حاکمیت گره خورده است، ادعای اینکه تیم ملی نهادی کاملاً فراتر از منازعات سیاسی است، بیشتر به یک آرزو شباهت دارد تا توصیفی واقعبینانه از وضعیت موجود.
سردار آزمون، یکی از موفقترین مهاجمان تاریخ فوتبال ایران، بخاطر حمایت علنی از جنبش زن، زندگی، آزادی و در فضایی که رسانههای حکومتی بارها او را به «بیوفایی» متهم کردند، از فهرست نهایی تیم ملی برای جام جهانی ۲۰۲۶ کنار گذاشته شد. این واقعیت بهتنهایی این ادعای نویسنده را که تیم ملی نهادی مستقل از سیاست است، با پرسشهای جدی روبهرو میکند. جزءبهجزء تیم فوتبال ایران در چارچوب تصمیمها و مصوبات نهادهای سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی شکل میگیرد؛ در چنین ساختاری حتی حضور و حذف بازیکنان نیز کاملاً تابع این سازوکار است، نه صرفاً یک انتخاب ورزشی مستقل، در چنین ساختاری، بازیکن بزرگی مانند سردار آزمون چون در این چهار چوب نمیگنجد باید از تیم حذف شود. اهمیت امنیتی و سیاسی و چگونگی حضور تیم ملی در آمریکا برای حاکمیت تا آنجاست که وزیر ورزش فیفا را تهدید میکند:
«ما به آنها اعلام کردیم که اگر در استادیومهایی که بازی میکنیم پرچم دیگری غیر از نشان خودمان ببینیم یا شعارهای هنجارشکنانه مشاهده کنیم، سرپرست تیم مسئولیت دارد که بازی را متوقف کند.»
و نیز تأکید میکند: «ایران نسبت به نمایش پرچمهای غیررسمی یا سردادن شعارهای هنجارشکنانه در جریان مسابقات حساسیت جدی خواهد داشت.» اگر تیم ملی واقعاً فراتر از منازعات سیاسی است، چرا نمایش نمادهایی که بخشی از ایرانیان با آن هویتورزی میکنند تا این اندازه موجب حساسیت و نگرانی رسمی میشود؟ چرا وزیر ورزش درباره پرچمها و شعارهای سیاسی هشدار میدهد؟
اگر تیم ملی مستقل از سیاست است، چرا مواضع سیاسی بازیکنان همواره موضوع حساسیت و واکنش نهادهای حکومتی بوده است؟ نویسنده میگوید تیم ملی نه متعلق به حکومت است و نه متعلق به اپوزیسیون. این گزاره در سطح نظری شاید زیبا به نظر برسد، اما در عالم واقعیت حکومت سالهاست که از موفقیتهای ورزشی برای تبلیغات سیاسی و کسب مشروعیت استفاده میکند. در چنین شرایطی، مطالبه جداسازی کامل فوتبال از سیاست بیشتر به یک آرزو شباهت دارد تا توصیفی از واقعیت. اما این دقیقاً نقطهای است که جامعهشناسی پایان مییابد و موعظه آغاز میشود.
جامعهشناس قرار نیست به مردم بگوید چه احساسی باید داشته باشند. وظیفه او فهم و توضیح احساسات و رفتارهای اجتماعی است، حتی زمانی که آن احساسات با باورهای شخصی او سازگار نباشند.
اگر میلیونها ایرانی در داخل و خارج کشور دیگر تیم ملی را نماینده خود نمیدانند، پرسش جامعهشناسانه این نیست که چگونه میتوان آنها را به حمایت از تیم ملی متقاعد کرد؛ پرسش این است که چه روندهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی باعث شکلگیری چنین احساسی شده است. او بارها تکرار میکند که تیم ملی متعلق به همه ایرانیان است، اما هرگز توضیح نمیدهد بر چه مبنای تجربی یا جامعهشناختی به چنین نتیجهای رسیده است. اتفاقاً محل اصلی اختلاف همینجاست.
نویسنده با ارجاع به دورکیم، اندرسون و پاتنام از همبستگی ملی سخن میگوید، اما از یک واقعیت اساسی چشم میپوشد: همبستگی ملی زمانی معنا پیدا میکند که شهروندان خود را در نهادهای ملی بازنماییشده ببینند. هنگامی که میلیونها ایرانی احساس میکنند در ساختار سیاسی کشور نه نمایندگی میشوند، نه صدایشان شنیده میشود و نه حقوقشان به رسمیت شناخته میشود، نمیتوان از آنان انتظار داشت که هر نماد رسمی را نماد خود بدانند.
مشروعیت نمادهای جمعی را نمیتوان با استناد به نظریههای جامعهشناختی اثبات کرد. مشروعیت هر نماد جمعی از پذیرش داوطلبانه شهروندان ناشی میشود، نه از توصیه روشنفکران و نه از اصرار حکومتها. مهمتر از آن، هیچ فرد یا گروهی حق ندارد تعیین کند که دیگران چگونه باید احساس کنند. همانگونه که هیچ حکومتی حق ندارد مردم را به شادی، پرچمگردانی یا ابراز احساسات خاصی وادار کند، هیچ روشنفکری نیز حق ندارد برای مردم نسخه تعلق ملی بپیچد و اعلام کند که تیم ملی «متعلق به همه ایرانیان» است. برای بسیاری از ایرانیان، تیم ملی ممکن است مایه افتخار و شادی باشد. برای بسیاری دیگر، چنین احساسی وجود ندارد. هر دو حق دارند احساس خود را داشته باشند. آنچه پذیرفتنی نیست، مصادره مفهوم ملت به سود یک روایت خاص است؛ روایتی که هر کس از تیم ملی حمایت نکند را عملاً بیرون از دایره همبستگی ملی قرار میدهد.
ملت مجموعهای از انسانهای آزاد است، نه تودهای که موظف باشد زیر هر پرچم و پشت هر تیمی صف بکشد. اگر کسی بخواهد از تیم ملی حمایت کند، حق اوست. اگر کسی نخواهد از آن حمایت کند، آن نیز حق اوست. اما ادعای اینکه این تیم «متعلق به همه ایرانیان» است، نه یک حقیقت جامعهشناختی، بلکه صرفاً یک ادعای سیاسی است که میلیونها ایرانی با آن موافق نیستند. بنابراین، برخلاف ادعای نویسنده، تیم ملی فوتبال ایران لزوماً متعلق به همه ایرانیان نیست و هیچ الزام اخلاقی، ملی یا اجتماعی برای حمایت از آن وجود ندارد. تعلق، امری اختیاری است؛ نه فرمانی که از سوی حکومت یا روشنفکران صادر شود.
به پنجاه سال پیش میاندیشم و پسرک کوچکی را میبینم که در گوشهای خلوت، در اتاقی کوچک، گوش خود را سخت به یک رادیو چسبانده است؛ گویی تمام زندگی و هستی او در صدایی خلاصه شده که از رادیو پخش میشود. عطا بهمنش، گزارشگر خوشصدای فوتبال ایران، در حال گزارش زنده مسابقه ایران و اسرائیل از ورزشگاه امجدیه است. ایران یک بر صفر از اسرائیل در فینال جام ملتهای آسیا عقب است و زمان چندانی به پایان بازی نمانده. ناگهان فریاد گل، فضای اتاق را پر میکند. همایون بهزادی ایران را به گل تساوی میرساند. کمتر از پنج دقیقه به پایان بازی باقی مانده و قلب آن پسرک خردسال به شدت میتپد. او میاندیشد: پایان این دیدار چه خواهد شد؟ چه کسی جام را بالا خواهد برد؟ و بار دیگر فریاد عطا بهمنش بلند میشود؛ گل دوم ایران. این بار پرویز قلیچخانی گل قهرمانی را به ثمر رسانده است.
آن پسرک دیروز، امروز مردی جهاندیده است؛ اما هنوز خاطره صدای عطا بهمنش، گل همایون بهزادی، گل قهرمانی پرویز قلیچخانی و شادی آن روز را با خود حمل میکند. او این بار نیز وارد ورزشگاه لسآنجلس خواهد شد و پرچمی را که خود نماد ایران میداند، به دست خواهد گرفت؛ پرچم ایرانِ منقش به شیر و خورشید را، به یاد و احترام جاویدنامان انقلاب رهاییبخش ایران، به اهتزاز درخواهد آورد؛ با این باور ساده که هیچکس حق ندارد برای او تعیین کند ایرانی بودن خود را چگونه تعریف کند.
شهرام
☑️ با وجود نیت خیر که در نوشته شما احساس میشود و با وجود کلیات درستی که عنوان کردید، اما منتقدین به مقاله شما دست روی حقایق انکار ناپذیری گذاشتهاند. اگر فرض کنیم که جمهوری اسلامی دست از سر تیم ملی بر میداشت و آنرا “غیر سیاسی” و صرفا ورزشی باقی میگذاشت، صحبتهای شما وارد میبود. اما جمهوری اسلامی به تیم ملی به عنوان یک پروژه سیاسی مینگرد، که کاری بسیار مخرب و زشت است. طبیعی است که ایرانیان نیز واکنش مستقیم به رویکرد آنها نشان خواهند داد. بله، نتیجه نهایی ممکن است به سود قطبیتر شدن جامعه مدنی باشد که نه تنها مقصر آن جمهوری اسلامی است بلکه خواستگاه آنها نیز همین است.
با درود، پیروز.
☑️ دوستان همه حرفها را زدند، با آن پرچم و سرود غیر ملی و تیمی که هیچ حقی در اظهار نظر و طرفداری از ملت خود را ندارد و باید مطیع صاحبان زور و قدرت باشد و سربه راه اوامر آنان را اجرا کند، چگونه میشود از ملی بودنش صحبت کرد. بخشی از مردم با تماشای این بازیها لحظههایی درد و غم خود را گوشهای میاندازند و بخشی هم از باختن این تیم خوشحال میشوند. فراموش نکنیم که بعضی از اعضای چنین تیمهایی به خاطر احساس بیگانگی و درک همین ملی نبودن و در تقابل با ابزار سیاسی رژیم شدن، زمانی که پایشان به خارج رسید درخواست پناهنگی دادند و حتی زیر پرچمی دیگر به رقابت پرداختند. آیا این ورزشکاران ملی نیستند و بیوطناند؟ تیمی که ابزار سیاسی این نظام سراپا فاسد و سرکوبگر باشد آبروی ملی ندارد و شایسته آن هم نیست.
با احترام سالاری