ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 16.04.2026, 20:47

ابتذال شر، به هر سو که نگری!

محمود تجلی‌مهر

ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.

گمان نمی‌کردم که روزی باید وقت گذاشت و درباره «ابتذال شر» نوشت؛ واژه‌ای که به گمان من در زمره الفبای سیاسی بنیادی به شمار می‌رود. اما این روزها که در آنچه در جامعه ایرانی می‌گذرد، در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی دقیق می‌شوم، کم‌کم به تردید رسیده‌ام که این واژه برای جامعه سیاسی ایرانی و برای بسیاری از کنشگران سیاسی ایرانی که برخی‌شان بسیار هم پرمدعا هستند، آشنا باشد. به بیان دیگر، اگر کسی این جمله را بخواند و نداند جریان چیست و در عین حال خود را سیاسی بداند، باید شرمسار شود، دیگر سخن سیاسی نگوید و دست به هیچ عمل سیاسی نزند؛ چون به عواقب عمل سیاسی خود آگاه نخواهد بود.

سخن این است: کسی که ابتذال شر را نشناسد، خود دیر یا زود به آن دچار خواهد شد. در واقع، چنین کسی در اندیشه و عمل سیاسی مشابه آدولف آیشمن خواهد بود. در بسیاری از این آدم‌های سیاسی که دوروبر خود می‌بینید، این روزها می‌توانید کلی آدولف آیشمن پیدا کنید.

اگر کسی از این سخن برافروخته شود، در واقع آیشمن را نمی‌شناسد و هیچ نمی‌داند. پیش از آنکه بیاید اینجا و اعتراض کند، باید ابتدا برود و آدولف آیشمن را بشناسد و سپس متوجه تشابه بسیاری با خودش خواهد شد. آن‌گاه باید هانا آرنت را هم بخواند و سکوت کند. ویژگی «ابتذال شر» در همین است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.

زمانی که در سال ۱۹۶۱ روزنامه نیویورکر، هانا آرنت را برای تهیه گزارش پیرامون دادگاه آدولف آیشمن به اورشلیم فرستاد، او خود را برای رودررویی با یک هیولا، با یک جنایتکار نازی آماده کرده بود. هانا آرنت که خود آلمانیِ یهودیِ فراری از آلمان نازی بود و از جنایت‌های نازی‌ها در اردوگاه‌های مرگ خبر داشت، گمان می‌برد که جنایتکاران نازی باید هیولاهای پرابهت و وحشتناکی باشند.

زمانی که هانا آرنت در اورشلیم وارد سالن دادگاه شد به‌شدت غافلگیر گشت: در سالن دادگاه انسانی ریزه، لاغر و نحیف، ساکت و آرام در یک محفظه شیشه‌ای محافظ نشسته بود. در واقع آن محفظه را برای حفاظت از او گذاشته بودند تا شرکت‌کنندگان در دادگاه به او حمله نکنند.

آیشمن شخصیتی بود آرام، ساکت و هنگام سخن به تته‌پته می‌افتاد. او یک کارمند وظیفه‌شناس بود که هیچ‌گاه درباره کارش فکر نمی‌کرد، تابع مقررات بود و فقط دستور اجرا می‌کرد. او نه نظامی بود و نه در جنگ شرکت کرده بود. او کارمند دفتری در مرکز و مسئول انتقال اسیران بود. کار او سازمان‌دهی و هماهنگی انتقال یهودیان اسیر و دیگران از سرزمین‌های اشغالی به اردوگاه‌های مرگ بود. به بیان دیگر، کارش تنظیم لیست‌های نام افراد بود و برنامه‌ریزی قطارهای حمل‌ونقل. آیشمن نه آموزش نظامی داشت و نه هیچ‌گاه اسلحه‌ای در دست گرفته بود، نه کسی را کشته بود و نه حتی دست روی کسی بلند کرده بود. او یک کارمند آرام، وظیفه‌شناس و بی‌سروصدای دستگاه نازی‌ها بود که تلاش می‌کرد کارش را به بهترین شکل انجام دهد و مثلاً ظرفیت قطارها را به بهترین شکل سازمان‌دهی کند.

آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد.

تمرکز هانا آرنت روی آیشمن در کتاب معروفش «آیشمن در اورشلیم» (که بسیاری از سیاسیون ایرانی آن را نمی‌شناسند و نخوانده‌اند)، بر عادی بودن آیشمن بود؛ آدمی روزمره که شبیه یکی از ماها بود و نه یک هیولای عجیب و غریب. آرنت این پدیده را (Banalität des Bösen, The banality of evil, La banalité du mal) یا به فارسی «ابتذال شر» نامیده است. البته در فارسی «ابتذال» به‌روشنی عمق این پدیده را نمی‌رساند. شاید «شر عادی» یا «روزمرگی شر» بهتر باشد. در واقع سخن از آن «شری» است که می‌تواند از هر کسی سر زند و از همین روست که این شرِ مبتذل، خطرناک است.

من همواره برای ارزش‌گذاری طرفدار این دیدگاه بوده‌ام: شاخص قضاوت ما در مسائل اجتماعی باید والاترین شاخص‌های دستاورد تمدن بشری باشند، بدون توجه به اینکه در کدام فرهنگ و کشور این شاخص‌ها به دست آمده باشند. همواره باید تلاش کرد که این شاخص‌ها در فرهنگ محلی (مثلاً ایرانی) بومی شوند و بشوند ارزش‌های اخلاقی محلی. این‌گونه می‌شود به مرور زمان اصول حقوق بشر، دمکراسی و جمهوریت، عدالت اجتماعی، آزادی اندیشه، برابری، حفظ محیط زیست، حمایت از حیوانات و دیگر ارزش‌های این‌گونه امروزی را بومی و بخشی از اخلاق رایج در مردم ساخت. در واقع بخش بزرگی از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی باید پیرامون این موردها باشد. آن کنشگر سیاسی که به این‌ها اعتقاد نداشته باشد و معتقد باشد که الان زمانش نرسیده یا این‌ها ارزش‌های اروپایی هستند و با فرهنگ ما بیگانه و غیره، دیر یا زود می‌شود مخلوطی از گوبلز و آیشمن که این روزها زیاد می‌بینیم. کنشگر سیاسی که این روزها در فرار از قبول مسئولیت این چند ماه تلاش دارد واژه فاشیست را ناسزا قلمداد کند، مخلوطی از گوبلز و آیشمن در خود دارد. از دید من گوبلز نماد ابتذال شر نیست؛ او نماد جنایت آگاهانه و جانی است. نماد ابتذال شر آیشمن است.

ابتذال شر بهانه‌هایی از این دست دارد:

- من بی‌گناه هستم. من نمی‌دانستم این چیزها را. خبر نداشتم.
- من خبر نداشتم که آن‌ها این‌گونه هستند و چه کار می‌کردند.
- من فقط دستور اجرا کرده‌ام.
- من کاری به سیاست ندارم. اصلاً سیاسی نیستم و درک سیاسی نداشتم.
- اگر تو هم خانواده می‌داشتی، همین‌گونه رفتار می‌کردی. صدایت از جای گرم بلند می‌شود.
- اگر من نمی‌کردم، یکی دیگر این کار را می‌کرد. چه فرقی دارد؟ من تنها یک نفر هستم و قدرتی ندارم.
- ... لیست را می‌توان هنوز بسیار ادامه داد.

آنچه «شر» را خطرناک می‌کند، وحشی‌گری یا بی‌رحمی نیست؛ عادی بودن آن و یا ابتذال آن است.

نمونه دوم:

ایرمگارد فورشنر دختری ۱۸ ساله و در سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵، منشی فرمانده اردوگاه مرگ نازی‌ها در دانزیگ لهستان بود. او کارهای دفتری انجام می‌داد. پس از گذشت هفتاد سال، خانم فورشنر در سال ۲۰۲۲ از سوی دادگاهی در آلمان در سن ۹۷ سالگی به جرم همراهی و همکاری در جنایت‌های نازی‌ها مجرم شناخته شد. هرچند که او را به‌خاطر سن زیاد به زندان نفرستادند، اما برای دادگاه و جامعه مدنی و سیاسی آلمان این مهم بود که رفتار آن سال‌های او، امروز جرم شناخته شود. مهم این بود که ارزش اخلاقی ایجاد شود که دیگر کسی همراهی با جنایت نداشته باشد؛ آگاهی از جنایت خودش جرم باشد؛ همراهی، همکاری، به کارگیری دانش و تخصص در خدمت دیکتاتور جرم باشد. نه تنها نگهبانی زندان اوین جرم باشد، بلکه آن متخصصی که با رژیم جنایت اسلامی در فیلترینگ اینترنت، در پارازیت‌اندازی، در ساخت موشک و پهپاد و صدها کار کثیف دیگر همکاری می‌کند، آن کسی که تبلیغات نادرست می‌کند، دروغ‌پراکنی می‌کند، آن کسی که به دروغ شعار «کمک در راه است» می‌دهد، آن کسی که بنا به مصلحت سکوت می‌کند («الان وقتش نیست، الان این حرف‌ها به جنبش صدمه وارد می‌کند»)، شریک جنایت شناخته و محکوم شود و یا آن‌گونه که من ده‌ها سال است تبلیغ می‌کنم: «دانش مسئولیت اجتماعی می‌آورد. متخصص مسئول است.»

این‌ها درس‌هایی هستند که همگان در قرن بیست‌ و یکم و به‌ویژه در آلمان و اروپا باید بیاموزند و یا انتظار می‌رود که آموخته باشند.

در تظاهرات مونیخ در واقع ایرج مصداقی نماد آدولف آیشمن نیست که گفت: «یک کشور، یک پرچم، یک رهبر!» و یا «مردم ایران فرش خون زیر پای شاهزاده رضا پهلوی پهن کرده‌اند.» مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانه‌ها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آن‌ها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمی‌بینند)، یک‌پا آیشمن هستند. این نتیجه‌ای است اخلاقی که در سال ۲۰۲۶ از هانا آرنت می‌آموزیم و باید بیاموزیم.

مونیخ در کشوری قرار دارد که باعث و مسئول جنایت‌های نازی‌ها علیه بشریت است. در همین کشور آلمان از سال ۱۹۴۵ تا امروز برجسته‌ترین و درخشان‌ترین روشنگری‌ها درباره جنایت‌های نازی‌ها، علیه نژادپرستی و برای گسترش دانش سیاسی انجام می‌گیرد. در همین کشور اما تظاهرات مونیخ اتفاق می‌افتد. در همین کشور و کشورهای دمکراتیک همسایه هزاران هزار ایرانی در امنیت اجتماعی زندگی می‌کنند که انتظار می‌رود پس از ده‌ها سال زندگی در این کشورها اندکی دانش سیاسی ابتدایی داشته باشند. اما چه شد و ما شگفت‌زده شاهد چه بودیم؟ هزاران هزار به راه افتادند برای رضا پهلوی و برای سلطنت موروثی استبدادی برای ایران؛ برای کشوری که بیشترین آن‌ها هیچ‌گاه به آن بازنخواهند گشت. آن‌ها در جمهوری‌های دمکراتیک فدرال زندگی می‌کنند اما استبداد سلطنتی با نماد نژادپرستانه فاشیستی را برای ایران تبلیغ می‌کنند، برای حمله نظامی به ایران شادی می‌کنند، اما خود ترجیح می‌دهند در اروپای آزاد در امنیت بمانند تا اگر هم اوضاع خراب‌تر شد آن‌ها جای امن خود را خارج از ایران داشته باشند. برای این‌ها در اروپا پیامدی برای کارهایشان وجود ندارد. پیامد مال مردمی است که در ایران زندگی می‌کنند.

آیشمن‌ها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.

در دی‌ماه گذشته ده‌ها هزار نفر از سوی حکومت جنایت اسلامی در تنها دو روز کشته شدند. تنها حکومت جنایت اسلامی و آن‌هایی که به مردم تیراندازی کردند، مسئول این جنایت نیستند. از نگاه هانا آرنت و انسان پیشرفته امروزی همه آن‌هایی که آگاهانه و بدون مسئولیت مردم را به خیابان‌ها فرستادند، همه آن‌هایی که در این راه شعار دادند، جنبشی که در مسیر خود به درستی پیش می‌رفت را سوار شده به آن شتاب داده و از مسیر درست خارج کردند، آن‌هایی که با شعار «کمک در راه است»، امید دروغین ایجاد کردند، مسئول هستند. بوق تبلیغاتی تلویزیون ایران اینترنشنال که صبح جمعه خبر داشت که روز پنج‌شنبه قتل‌عام مردم رخ داده است، اما خبر آن را مخفی نگه داشت با این استدلال که «اگر خبر را پخش کنیم مردم به خیابان نمی‌آیند»، رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است و یا یک وطن‌فروش شریک در قتل، نه تنها روز جمعه، بلکه حتی روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه نیز مردم را به خیابان‌ها و تسخیر سازمان‌های دولتی فرا می‌خواند، همه فعالان سیاسی جوگرفته چه سلطنت‌طلب و چه غیرسلطنت‌طلب، اما فرصت‌طلبان سیاسی که بوی کباب به مشامشان رسیده بود و همراهی کردند، همه کسانی که طالب جنگ بودند و کماکان هستند، همه عمو ترامپ‌پرستان و بی‌بی‌پرستان که با پرچم‌های اسراییل و آمریکا در برابر چشمان حیرت‌زده مردم اروپا و آمریکا و حتی اسراییل در شهرهای جهان به رقص و شادی پرداختند، همه آن‌هایی نیز که از این کارها ظاهراً پشیمان شده‌اند و در این روزها سخت گرم پاک کردن نوشته‌ها و کامنت‌های خود در شبکه‌های اجتماعی در پیروی از رضا پهلوی هستند، همه و همه آیشمن‌های ایرانی ما هستند. آنچه غالب است، این است: کی بود کی بود، من نبودم! آیشمن در دادگاه گفت: من حتی از دفترم نیز خارج نشدم. من هیچ‌گاه اسلحه در دست نگرفته‌ام و بلد نیستم با آن کار کنم.

سه ماه از کشتار دی‌ماه گذشته است و هنوز هیچ‌گونه بحث سیاسی پیرامون تفسیر و تحلیل آنچه رخ داد، در جامعه ایرانی و در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. هنوز یک تحلیل و بحث سیاسی پیرامون آنچه شاه‌پرستان و سلطنت‌طلبان به راه انداختند و مایه آبروریزی و شرمساری در برابر مردمان شگفت‌زده جهان آزاد شدند، در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. نمونه‌های فراوان وجود دارد که مردم اروپا، آمریکا و اسراییل در اعتراض گفته‌اند که شما خجالت نمی‌کشید از بمباران و حمله خارجی به کشور خود شادمان هستید و می‌رقصید؟ شما خجالت نمی‌کشید در قرن بیست و یکم در جهان آزاد، در دمکراسی و جمهوریت زندگی می‌کنید اما به دنبال نظام سیاسی منسوخ شده سلطنت موروثی در کشور خود هستید؟ و بسیار پرسش‌های دیگر که از سوی سیاسیون ایرانی بی‌پاسخ مانده‌اند. همین هفته پیش در جایی باید به پرسش‌هایی از این دست به آلمانی‌ها پاسخ می‌دادم.

اما آنچه من در این روزها در جامعه ایرانی می‌بینم، سکوتی است کرکننده!

از چند میلیون نفری که در اروپا و آمریکا زندگی می‌کنند و ده‌ها سال است مدعی بودند که سیاسی نیستند اما ناگهان داغ‌تر از هر سیاسی شدند و به ما درس سیاست دادند، شاید چندان انتظاری نرود؛ که البته از دید من می‌رود. به کسی که مدعی است ساواک وجود نداشته و این‌ها همه‌اش شایعه علیه محمدرضا شاه است که یک دمکرات واقعی بود، می‌توان جایزه اسکار در بلاهت داد، هرچند که او نیز نماد ابتذال شر و نوعی آیشمن است. اما آن کسی که مدعی ده‌ها سال فعالیت سیاسی است چه؟ آن بسیار به‌اصطلاح فعالان سیاسی سپیدمو که در پیامد بی‌سوادی مفرط تاریخی خود نشان دادند که عمیقاً پوپولیست و مرعوب آن سیل مردمانی هستند که به همان سرعت که به هیجان آمدند (به‌ویژه در خارج از کشور)، دوباره ساکت شدند، چه؟ فعالان سیاسی بی‌پرنسیپ و نادانی که ادعای پیشتازی داشتند اما دنباله‌روی ابتذال بودند و هستند. آن‌ها چه؟

گویی همه آرزویشان است که این رویدادها فراموش شوند.

این همان ابتذال شر است، از کران تا کران، به هر سو که نگری!



نظر خوانندگان:


■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیه‌ای مختصر برای فراکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه آرنت معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوماً عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی ‌کنند و همچنین قطع شدن گفت ‌و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفاً دغدغهٔ اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقانیت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در بارهٔ «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به ‌گونه‌ای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفهٔ شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. آرنت کوشیده بود تا نشان دهد که شرF میتواند نه از موجودات هیولاها صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیده‌اند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در این نوشته شما موج میزند، دقیقاً وارونهٔ این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده ‌انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به ‌سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی ‌آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفهٔ اخلاق، خودش نوعی بی‌ مسئولیّتی است.؛ چونکه اگر همه انسانها مقصر باشند، دیگر هیچکس به‌ طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقاً از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت‌ کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به‌ سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شده‌اند و همچنان میشوند. این همان نقطه‌ای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظه‌ای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده می‌انجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوهٔ سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت ‌و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظه‌ای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظه‌ای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظه‌ای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشه‌ای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقاً در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی‌ اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظه‌ای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگریی و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ عجب. اگر نام نویسنده را زیر این مقاله به عنوان تنها نویسنده این گفتار نمیدیدم با اطمینان می‌گفتم که قسمت دوم (از پاراگراف مونیخ) توسط یک مخالف صد در صد قسمت اول نوشته شده! فکر می‌کردم نویسنده می‌خواهد از قسمت اول به مورد‌های فراوان سلبریتی داخلی‌ یاا اصلاح طلبها یاا بروکرات های که در این سالها با حکومت اهریمنی همراهی کردند را بنوازد. ولی‌ نه، کسانی را که در همراهی با مردم داخل به خیابانها آمدند را مورد “ابتذال ش” دید! نویسنده میتوانست با مساما‌های خیلی‌ مربوط تری به این کار (حمل به فراخوان دادن) بپردازه، ولی‌ با ز هم عجب! فراخوان برای “تسخیر خیابان” کجا و آن را مورد “ابتذال ش ر” دیدن کجا؟؟ پس با این حساب هر گونه دعوت به مقاومت در مقابل “ش ر” خودش “ابتذال ش ر” هست؟؟ حداقل میگفتی‌ “اشتباه محاسباتی”، “سادگی‌” چیزی جناب. اینطوری دم خروس تنفر از رضا پهلوی بهتر پنهان میموند.
رضا نظامی


■ آقای تجلی مهر
نوشتید «آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.»
شما هزار هزار افرادی را می‌بینید که مثل آیشمن در جنایت دست داشتند، چرا این جنایتکارها را به پلیس بین‌المللی گزارش نمی‌کنید؟ در اروپا کسانی که در جنایت‌های سوریه و ایران دست داشتند دادگاهی شدند و امکان تعقیب قانونی آیشمن هایی که شما دور و بر خودتان می‌بینید وجود دارد. این آیشمن های ایرانی چند نفر را به اتاق گاز فرستادند یا در فرستادن آنها به اتاق گاز کمک کردند؟ این آیشمن‌های ایرانی در بوروکراسی کدام اردوگاه مرگ کار می‌کردند؟
نوشته‌های شما پر از استدلال‌های ضعیف و حرف‌های غیرمنطقی و تهمت‌های خیلی بزرگ هستند.
یوسف جاویدان


■ با سلام،
۱ - به عنوان یک سوسیال‌دموکرات (جمهوری‌خواه و مخالف رضا پهلوی) می‌گویم من از این همه مقاله که بر علیه رضا پهلوی و طرفدارانش نوشته می‌شود، خسته شده‌ام. بس کنید.
۲ - اگر امروز کسی از رضا پهلوی طرفداری می‌کند به این علت است که “ما”، مخالفان محمدرضا شاه، در معرفی اشکالات ساختاری، حکومت فردی/دیکتاتوری، نقض آزادی‌های اساسی، خشونت سازمان‌یافته، ...، در زمان پدر و پدر بزرگ او کم ‌کاری کرده‌ایم. باید بیشتر از این بگوییم که از نظر ما “چرا شاه بد بود؟” و این که جمهوری نکبت‌بار اسلامی تا حد زیادی نتیجه اشتباهات رضا و محمدرضا در آن زمان است.
۳ - اگر می‌خواهید کسی به دنبال رصا پهوی نرود، بعد از گفتن درباره سیستم و سیاست‌های نادرست دوران پهلوی (نگاه کنید به بند ۲ در بالا) بگوییم که دفترچه اضطرار یادآور همان سیستم و سیاست‌های نادرست است.
۴ - و مهم‌تر از همه بهتر است که “ما” آلترناتیو خود را تقویت کنیم. وقتی “ما” آلترناتیوی قوی به ایرانیان ارائه ندهیم، آن‌ها هم به دنبال آن چیزی که “ممکن” است می‌روند، و منتظر چیزی که “بهتر” است نخواهند ماند.
۵ - راستش را بخواهید از یک چیز دیگر هم خسته شده‌ام. از اینکه هر کس، با دلیل و بی‌دلیل، به یک کتابی که ۶۳ سال پیش نوشته شده ارجاع می‌دهد. انگار هیچ متفکر دیگری در مورد ابتذال شر حرف نزده و روانشناسی و مردمشناسی جدید در این مورد خاموش است! اشاره به یک نفر و یک کتاب در شمار زیادی از مقالاتی که در این سایت منتشر می‌شود، نشانه فقر فکری در نویسندگان و در این رشته آکادمیک است. این امر مصداق بارز “intellectual inbreeding” است. هانا آرنت را کنار بگذارید و به ادبیات جدیدتر رجوع کنید.
با احترام - حسین جرجانی


■ تحلیل‌ها و برداشت‌های زیادی از نوشته‌های هانا آرنت در میان نویسندگان ایرانی دیده‌ایم، اما آنچه آقای تجلی‌مهر با مفهوم «ابتذال شر»—یا به تعبیر برخی «به‌هنجاری شر»—انجام می‌دهد، بیشتر شبیه استفاده ابزاری است تا فهم نظری. در زبان انگلیسی اصطلاحی هست: “trigger-happy”؛ یعنی «آمادهٔ شلیک به کوچک‌ترین بهانه». به نظر می‌رسد برای بخشی از ما، آرنت هم به چنین ابزاری تبدیل شده است: مفهومی که باید وسیله فهم باشد، به ماشه‌ای برای حذف رقیب بدل شده—آن هم به هر قیمت. مفهومی که قرار بود پیچیدگی رفتار انسانی را توضیح دهد، به ابزاری برای ساده‌سازی افراطی انسان‌ها به دوگانه‌های خام «مسئول/مجرم» یا «آگاه/آیشمن» تقلیل می‌یابد.
مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که برای مشروعیت‌ بخشی به این حذف اخلاقی، به نام آرنت و اعتبار فکری او استناد می‌شود. در چنین حالتی، نه تنها مفهوم «ابتذال شر» تحریف می‌شود، بلکه از اعتبار یکی از مهم‌ترین منتقدان فاشیسم، برای توجیه نوعی زبان حذف‌گر و مطلق‌نگر استفاده می‌شود—زبانی که خود، از همان منطقی تغذیه می‌کند که مدعی نقد آن است.
به تعبیر بهزاد طالبی: « این روزها در بازار مکاره‌ی توییتر، آرنت، به کالایی لوکس تبدیل شده که برای مقهور ساختن رقیب، دم‌به‌دم مصرف می‌شود؛ و طبیعی است که در این بازاری‌شدن، بسیاری از مفاهیم او مغشوش و مبهم شده و به ابتذال کشیده شوند—بیش از همه خود مفهوم ابتذال شر.».
به نقل از متن: « مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانه‌ها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آن‌ها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمی‌بینند)، یک‌پا آیشمن هستند. این نتیجه‌ای است اخلاقی ..... ». “آیشمن‌ها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید ”.
وقتی گفته می‌شود «هر کسی که در یک تجمع حضور داشته یا حتی صرفاً سکوت کرده، یک‌پا آیشمن است»، دیگر وارد حوزه تحلیل نیستیم؛ وارد قلمرو تکفیر سیاسی با واژگان فلسفی شده‌ایم. اینجا «ابتذال شر» نه فهمیده شده، نه به‌کار گرفته شده؛ بلکه وارونه مصرف شده است: به جای توضیح سازوکار اطاعت، تبدیل شده به مجوزی برای بی‌ مرز کردن اتهام. در ادامه، به‌گونه‌ای—عمداً یا سهواً—این گزاره القا می‌شود که: «آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد». این چینش، ناخواسته یا آگاهانه، یک پیام ضمنی می‌سازد: از برچسب تا مجازات، فقط یک گام فاصله است.
این نوع استدلال چند ویژگی خطرناک دارد: اول، محو تمایز اخلاقی. فاصله میان تصمیم‌گیرنده، کنشگر، ناظر یا حتی فرد بی‌اطلاع از بین می‌رود و همه در یک سطح فروکاسته می‌شوند.
دوم، جایگزینی فهم با انگ. واژه‌هایی مثل «آیشمن» و «گوبلز» به‌جای ابزار تحلیل، تبدیل به چکش می‌شوند—و چکش توضیح نمی‌دهد، فقط می‌کوبد.
سوم، تورم اخلاقی زبان. استفاده بی‌محابا از سنگین‌ترین مفاهیم تاریخی، همان مفاهیم را نیز از معنا تهی می‌کند.
چهارم، سقوط از نقد به حذف انسانی. در این منطق، هم تمایزهای اخلاقی فرو می‌ریزد و هم مرز میان نقد، اتهام و تحقیر از میان برداشته می‌شود.
در نهایت، وقتی جار زده می‌شود که «آیشمن‌ها را بیابید»، این‌ها چیزی فراتر از نقد سیاسی‌اند؛ شکل نرم‌شده‌ی فراخوان به طرد مطلق‌اند. در چنین چارچوبی، دیگری، دیگر یک مخالف نیست—بلکه «نماد شر» است. اینجاست که تناقض اصلی آشکار می‌شود: به نام مبارزه با شر، همان منطق شر بازتولید می‌شود. وقتی همه آیشمن‌اند، دیگر فهمی باقی نمی‌ماند.
در اینجا دیگر با تحلیل مواجه نیستیم؛ با نوعی «دادگاه زبانی» روبه‌رو هستیم. جایی که حکم از پیش صادر شده است، و فقط نام متهمان تغییر می‌کند. طیفی از انسان‌ها—از فعال تا ناظر و حتی بی‌تفاوت—در یک قاب واحد قرار می‌گیرند و بدون هیچ معیار روشنی، در یک سطح اخلاقی نشانده می‌شوند.
اما اگر همه آیشمن باشند، دیگر هیچ آیشمنی وجود ندارد. مفهوم از درون تهی می‌شود و زبان از ابزار فهم، به ابزار حذف تقلیل می‌یابد. در این نقطه، مرز میان نقد، اتهام و تحقیر فرو می‌ریزد. برچسب جای استدلال را می‌گیرد و این گزاره نانوشته شکل می‌گیرد: من درست می‌فهمم، پس دیگران یا جنایتکارند یا کودن.
در حالی‌که حتی در تحلیل آرنت، مسئله «فهمیدن» بود، نه تولید واژگان برای حذف مخالف. او به دنبال توضیح سازوکار اطاعت بود، نه ساختن ابزار تکفیر.
در چنین وضعیتی، سیاست دیگر میدان فهم پیچیدگی‌ها نیست؛ بلکه به صحنه تقسیم انسان‌ها به «مجرم» و «غیرمجرم» بدل می‌شود—بدون معیار و بدون دفاع. در نهایت، آنچه باقی می‌ماند نه گفت‌وگو، بلکه اجرای حکم است؛ و نتیجه نهایی یک روایت ساده اما خطرناک است: همه آیشمن‌اند—جز گوینده. و شاید دقیقاً همین‌جا باید پرسید: وقتی برای توضیح جهان به فحش نیاز داری، آیا واقعاً جهان را فهمیده‌ای—یا فقط از پیچیدگی‌اش عصبانی شده‌ای؟
و سخن آخر: وقتی گفته می‌شود « ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.»، چه ضمانتی وجود دارد که گوینده این کلام، خود «ابتذال شر» را شناخته باشد؟ و آیا متهم‌کردن هزاران هموطن رنجور و مستأصل، در دادگاهی که خود برپا کرده‌اند، و در آن هیچ مجالی برای دفاع نیست، خود مصداق همان ابتذال شر نیست؟
شهرام