ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 15.04.2026, 22:53

تمامیت ارضی و مدافعان آن

احمد پورمندی

مدافعان پروپاقرص جمهوری اسلامی که این روزها، در لباس چپِ محورِ مقاومتی، نقش «سرباز وطن» را در قالب «جنگ میهنی» ایفا می‌کنند، استدلال‌شان این است که سرداران، مدافعان میهن و تمامیت ارضی آن‌اند؛ از این‌رو، وظیفه هر ایرانی جنگیدن در کنار آنان علیه اجانب و «مهاجمان صهیونیستی-امپریالیستی» است.

در اینکه در نتیجه‌ی تهاجم غیرقابل‌دفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیب‌های بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمی‌تواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهایی‌بخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.

اما این تنها یک روی سکه است. کسانی که آبرو باخته‌اند، در سرازیری جهنم آن‌چنان شتابان‌اند که دیگر نیازی به افشاگری هم ندارند. اما، باید دید استدلال مدافعان «جنگ میهنی» دقیقاً چیست.

نخست باید روشن کرد که «میهن» به چه معناست. در اینجا، از یک تعریف مدرن‌تر مدد می‌گیریم:

«در برداشت‌های مدرن‌تر، میهن فقط خاک نیست. میهن بیشتر یک پیوند زنده میان مردم، سرزمین، تاریخ مشترک، زبان، نهادها، منابع و مسئولیت جمعی فهمیده می‌شود.

در این نگاه، حفظ محیط زیست نیز جزئی از میهن‌دوستی است، زیرا خاک بدون آب، هوا، جنگل، تنوع زیستی و زیست‌پذیری سالم، عملاً میهنی قابل‌زیستن نخواهد بود.

همین‌طور حفظ ثروت‌های ملی صرفاً نگهداری از دارایی‌های فیزیکی نیست؛ بلکه صیانت از منابع طبیعی، زیرساخت‌ها، سرمایه عمومی و حق نسل‌های آینده برای بهره‌مندی از آن‌هاست.

امنیت باشندگان نیز در هسته‌ی مفهوم میهن قرار دارد، زیرا در فهم مدرن، سرزمینی «میهن» است که انسان‌ها بتوانند در آن با کرامت، آزادی نسبی و امنیت زندگی کنند.»

با این تعریف و توصیف از میهن، جمهوری اسلامی در کجای میهن و تمامیت آن ایستاده است؟

۱. آیا برای میهن آب باقی گذاشته است؟ یا ذخایر هزاران‌ساله آب‌های کشور را که سهم همه نسل‌های کنونی و آینده ایران است، قربانی شعارهای بی‌سر و ته و ضدتوسعه‌ایِ «خودکفایی»، «تأمین معیشت» و «جمعیت ۱۵۰ میلیونی» کرده و هر روز بخش‌های بزرگ‌تری از ایران را «ناایران» کرده و می‌کند؟

۲. آیا حکومت اسلامی با خشکاندن تالاب‌ها و دریاچه‌ها، تصرف عدوانی اراضی عمومی ذیل عنوان «انفال» و گسترش بیابان‌ها، پاسدار خاک ایران بوده است؟ خاکی که دیگر جای زندگی نباشد، آیا بخشی بربادرفته از میهن نیست؟

۳. کدام شمر و یزیدی می‌توانست بلایی بر سر محیط زیست ایران بیاورد که جمهوری اسلامی آورد؟ در تهران و کلان‌شهرهای کشور، مردم در سال، چند روز هوای پاک تنفس می‌کنند؟ چه میزان از جنگل‌ها و مراتع کشور در نتیجه‌ی سودجویی و بی‌سیاستی حاکمان طماع و کوته‌بین بر باد رفته است؟

۴. در مورد ثروت‌های ملی، جدای از صدها میلیارد دلاری که چپاول و خارج کردند، و جدای از بیش از هزار میلیاردی که پای محور مقاومت و غنی‌سازی لعنتی دود شد و به هوا رفت، سهم حکومت در ویرانی‌های دو جنگ اخیر چیست؟ چرا از میان همه کشورهای جهان، ایران باید هدف این‌گونه تهاجمات قرار بگیرد؟ شعارهای بنیادگرایانه شیعی، نظیر حذف اسرائیل از نقشه جهان و مرگ بر آمریکا تا ابد و یک روز، چه سهمی در این ویران‌سازی دارند؟ چند درصد از میهن در این ماجراجویی‌ها محو و نابود شد؟

۵. بله، امنیت و کرامت نیز بخشی از هسته‌ی اصلی میهن‌اند. حکومتی که در یک آخر هفته‌ی سیاه، بر اساس محتاطانه‌ترین آمارها، ۸ هزار شهروند را با شلیک سلاح‌های جنگی قتل‌عام کرد، چه میزان از میهن را برباد داده است؟

حکومتی که طبق قانون اساسی‌اش، همه زنان کشور و همه مردم ایران، به‌استثنای چند صد ملای از گور برخاسته، صغیر، فاقد حق و محتاج قیم و ولی تعریف شده‌اند و از کودک ۵ ساله تا باشنده‌ی صدساله از تفتیش عقایدش در امان نیستند، آیا کرامتی برای ۹۰ میلیون اهالی این خاک باقی گذاشته است؟ این کرامت لگدمال‌شده، چند درصد از میهنِ بربادرفته‌ی ماست؟

۶. سرانجام، سهم نسل‌های آینده فقط آب، هوا، خاک و ثروت‌ها نیست. بنیادگرایان حاکم با فرهنگ هزاران‌ساله‌ای که ستبرترین رکن حیات میهن است، چه‌ها که نکرده‌اند؟ روزی که آیندگان تاریخ این یورش فرهنگی را بخوانند، بر اسکندر و چنگیزخان درود خواهند فرستاد. در این مقوله می‌توان با سعید سلطانپور، یکی از نخستین قربانیان دین‌سالاران حاکم، فریاد زد:

«ای گلِ مشتِ آفتاب!
با کشورم چه رفته است؟»

نه! خانم‌ها و آقایانی که به نام میهن، سینه بر تنور سرداران می‌چسبانید! آدرس را عوضی رفته‌اید. آن‌ها میهن را از درون تهی کرده‌اند؛ تهی از کرامت، امنیت، فرهنگ، آب، خاک، هوا و زندگی. دفاع از این جماعت، دشمنی با میهن است، نه دفاع از آن. شما هیچ مزیت و افتخاری بر به‌ستوه‌آمدگانی که به بیرق آمریکا و اسرائیل پناه برده‌اند، ندارید. ایران در تله‌ی مار غول‌پیکر و بی‌رحم بنیادگرایی شیعه جان می‌کند و شما در کنار این مار ایستاده‌اید.



نظر خوانندگان:


■ احمد جان،
متنت را با دقت خواندم. دغدغه‌ات برای ایران کاملاً قابل احترام است و این حساسیت را همیشه در نوشته‌هایت دیده‌ام. با این حال، اجازه بده چند نکته را خیلی صمیمی و بی‌واسطه با تو در میان بگذارم.
ما هر دو سال‌های طولانی است که خارج از ایران زندگی می‌کنیم. همین فاصله‌ی زمانی و مکانی، ناخواسته روی نوع تحلیل‌مان اثر می‌گذارد. به نظرم در متن تو، پیچیدگی‌های واقعی جامعه امروز ایران کمتر دیده می‌شود. جامعه‌ای که در آن، خیلی‌ها هم‌زمان منتقد حکومت‌اند، از حمله خارجی بیزارند، از فروپاشی می‌ترسند و در عین حال از وضعیت موجود هم خسته‌اند. این وضعیت خاکستری، در نوشته‌ات بیشتر به یک دوگانه‌ی سیاه و سفید تبدیل شده است.
در جایی که از «جنگ میهنی» انتقاد می‌کنی، به‌نوعی همه‌ی کسانی را که در موقعیت دفاع از کشور قرار می‌گیرند، در یک دسته می‌گذاری. در حالی که برای بسیاری از مردم، دفاع لزوماً به معنای دفاع از حکومت نیست، بلکه بیشتر واکنشی است به ترس از بی‌ثباتی، جنگ و تجربه‌های تلخ منطقه.
تعریفی که از «میهن» ارائه داده‌ای، تعریف قابل تأملی است؛ اما به نظرم استفاده از آن یک‌طرفه شده. اگر قرار است از کرامت، محیط زیست، امنیت و منابع صحبت کنیم، باید نقش عوامل بیرونی مثل تحریم‌ها، فشارهای ژئوپلیتیک و مداخلات خارجی را هم در نظر بگیریم. حذف این عوامل، تحلیل را ناقص می‌کند، حتی اگر نقد به داخل تا حد زیادی درست باشد.
لحن متن هم در بخش‌هایی خیلی احساسی و تند شده. استفاده از تعبیرهایی مثل «مار غول‌پیکر» یا ارجاعات سنگین تاریخی، بیشتر فضای بیانیه سیاسی ایجاد می‌کند تا تحلیل چندلایه. به نظرم اگر همین نکات را با زبان آرام‌تر و دقیق‌تر بنویسی، اثرگذاری‌اش بیشتر می‌شود.
یک نکته دیگر که برایم مهم بود: متن تو نقد جدی دارد، اما کمتر وارد این می‌شود که جایگزین چیست. اگر این مسیر غلط است، مسیر پیشنهادی تو دقیقاً چگونه تعریف می‌شود؟ بدون این بخش، نوشته بیشتر در سطح نفی باقی می‌ماند.
در نهایت، این را از سر رفاقت می‌گویم: فاصله جغرافیایی برای هر دوی ما یک محدودیت است. شاید لازم باشد در تحلیل‌هایمان بیشتر به چندصدایی بودن جامعه ایران و پیچیدگی‌های واقعی آن توجه کنیم، تا تصویر کامل‌تری ارائه دهیم.
با مهر و آرزوی سلامتی م. آذری


■ جناب پورمندی گرامی
به نظر من این وظیفه چپ واقعی چون شما هست که چپ محور مقاومتی را مورد نقد قرار دهید. شما دراین مقاله موجز ومستدل به‌ خوبی حق مطلب را ادا کرده‌اید. واقعا شرم‌آور است که کسانی در کنار رژیم سرکوبگر بر طبل جنگ بکوبند و از درد ورنج، فقر ‌،بیکاری و قطع اینترنت ، زندگی زیر بمباران مداوم و مشکلات بیشمار دیگر به اسانی چشم پوشی کنند و نام چپ را یدک بکشند در حالیکه رژیم همچنان سرکوب و اعدام میکند و کشور را جولانگاه مزدوران حشدالشعبی، زینبیون و فاطمیون کرده است.
با سپاس از شما دهقان


■ این متن در واقع نمونه‌ای از یک ایدئولوژی فرسوده است که هنوز از پذیرش شکست خود سر باز می‌زند. همان ژست آشنای ضدآمریکایی و ضدامپریالیستی، با واژگان اخلاقی سنگین، اما بدون کوچک‌ترین بازنگری در کارنامه. او از ویرانی می‌گوید، اما این پرسش را حتی یک‌بار پیش نمی‌کشد که این چارچوب فکری در طول دهه‌ها چه دستاوردی داشته است. پاسخ روشن است: هیچ.
او هنوز در منطق جنگ سرد زندگی می‌کند: «امپریالیسم» در برابر «مقاومت»، و در این میان جامعه‌ای واقعی که باید هزینه این توهمات را بپردازد. جهان تغییر کرده، اما او نه.
این نوشته بیش از آنکه تحلیل باشد، یک مانیفست اخلاقیِ یک‌طرفه است؛ جایی که نویسنده با اعتمادبه‌نفس کامل در جایگاه قاضی، تاریخ‌نگار و داور نهایی حقیقت می‌نشیند، بی‌آنکه نسبت خود را با تناقض‌های این موقعیت روشن کند. از «میهن» سخن گفته می‌شود — از آب، خاک، کرامت و آینده—اما در لحظه‌ای که باید به نتیجه عملی برسد، همه چیز به عقب‌نشینی در اخلاق‌گرایی انتزاعی ختم می‌شود: فاجعه توصیف می‌شود، اما امکان توقف آن از دایره تحلیل حذف می‌گردد.
اگر «میهن» همان مردم، کرامت و امکان زندگی است، وقتی این‌ها به‌طور سیستماتیک نابود شده‌اند، این تقدسِ ناگهانیِ «عدم دخالت» از کجا آمده است؟
اما سیاست با این پاکیزه‌نویسی‌ها تغییر نمی‌کند. اگر هیچ گزینه‌ای برای توقف تخریب پذیرفته نشود، این نوشته فقط یک چیز است: سوگواریِ آگاهانه برای فروپاشی، همراه با امتناع از هر اقدام مؤثر.
اگر قرار است کسانی که به نیروی خارجی تکیه می‌کنند و به تعبیر نویسنده «در کنار مهاجمان ایستاده‌اند» چنین داوری‌ شوند — «داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند و آبرو باخته‌اند، و در سرازیری جهنم شتابانند»—باید پرسید تکلیف کسانی که در شکل‌گیری همین وضعیت تاریخی با همان شعارهای ضد امپریالیستی و پروژه‌های ایدئولوژیک در بهمن ۵۷ نقش داشتند چیست؟ این مسیر ویرانی اتفاقی به وجود نیامد.
چه بجا از سعید سلطان‌پور نام برده شده—اما انصاف در آن است که این واقعیت تاریخی نادیده گرفته نشود و شاید «هزار بار» گفته شود تا مگر حضرات بیدار شوند. در همان ایام آن‌قدر آزادی بود که شب‌های شعر گوته در باغ سفارت آلمان برپا می‌شد و سعید سلطان‌پور برای هزاران نفر شعر «در بند پهلوی» و «از کشتارگاه» را می‌خواند و خیل طرفداران مارکسیست-لنینیست و ضد امپریالیسم شعار «شاه سگ زنجیری آمریکاست» و «برادری، برابری، حکومت کارگری» سر می‌دادند و مردم را به انقلاب فرامی‌خواندند.
و مهم‌تر از همه: نویسنده امروز، خود دیروز در همان صف ایستاده بود. پس سؤال ساده است: اگر تکیه بر بیرون «ننگ» است، فریب یک ملت با وعده‌های ایدئولوژیک و سوق دادن آن به این فاجعه چه نام دارد؟ نمی‌توان هم در ساختن یک خطای تاریخی سهم داشت، هم از پیامدهای آن فاصله گرفت، و هم امروز در مقام داور نهایی ایستاد. این نه نقد است، نه اخلاق — این فرار از مسئولیت است.
شهرام


■ افسوس که نویسنده محترم این مقاله با یک پاراگراف کوتاه همه بافته‌های بعدی را پنبه می‌کند. جناب پورمندی می‌فرماید: «در اینکه در نتیجه‌ی تهاجم غیرقابل‌دفاع آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به ایران و ملت ایران آسیب‌های بزرگی وارد شد، تردیدی نیست. هیچ ایرانی شرافتمندی نمی‌تواند این جنگ ناعادلانه و فاقد هرگونه توجیه دفاعی را «رهایی‌بخش» بنامد و در کنار مهاجمان بایستد. کسانی که در این موضع ایستادند، داغ ننگی ابدی را بر جان خریدند و دودمان خود را بر باد دادند.»
این همان وجه مشترکی است که نویسنده این مقاله را خواه ناخواه در کنار مدافعان «جنگ میهنی» قرار میدهد. ایشان وانمود می‌کند که آمریکا و اسرائیل بدون هیچ پیشینه‌ای و البته بدون «هرگونه توجیه دفاعی» به جمهوری اسلامی و ایران حمله کردند. خیر جناب پورمندی، این روایت غلط و وارونه است. در اینکه جنگ کنونی، در کنار ضربات کاری به رژیم قرون وسطایی که هر ایرانی منصفی از آن حمایت می‌کند، صدمات فراوانی، بخصوص بلحاظ جانی، به ایران و مردم آن وارد کرده است، ابدا تردیدی نیست. اما این واقعیت را هرکس که با تاریخ نیم قرن اخیر ایران آشنا باشد بخوبی می‌داند که تنها مسئول زمینه‌چینی و مقدمات این جنگ رژیم تروریستی جمهوری اسلامی است. این رژیم اسلامی است که از همان ابتدای استقرار با حمایت بی‌دریغ گروه‌ها و سازمان‌های نیابتی موجودیت کشور اسرائیل را دائما مورد تهدید قرار داده است. واقعیت این است که رژیم اسلامی عملا سال‌هاست این جنگ را آغاز کرده است.
برخلاف آنچه جناب پورمندی ادعا می‌کند، حمله اسرائیل، چه در جنگ دوازده روزه و چه در جنگ اخیر بهمراه آمریکا برای دفاع از موجودیت کشور اسرائیل و خنثی کردن این تهدید چهل و چند ساله بوده است. بله جنگ جز کشتار و تخریب چیزی بهمراه ندارد اما مهم تر از آن این است که برای توقف آن عامل اصلی آغاز جنگ را شناخت و او را وادار به تسلیم کرد. مخالفان جدی و واقعی جنگ باید از هر راه ممکن بر رژیم اسلامی فشار آورند که دست از پروژه اتمی کردن ایران و سایر اقدامات ماجراجویانه که مردم ایران کوچکترین دخالت و نفعی در آنها ندارند، بردارد.
آرش جهاندار


■ با سپاس از عزیزانی که یادداشت مرا بهانه گفتگو کردند. از مسعود آذری که زبان شیرین فارسی را با فرهنگ مداراگر سوئدی در هم امیخت، بویژه ممنونم . از یک بابت خوشحالم که نقد دوستان گرامی جهاندار و پیروز، در نقطه مقابل نگرش انتقادی آذری عزیز قرار گرفته اند و می توانم امیدوار باشم که یادداشت، به اندازه کافی از دو روایت « جنگ میهنی» و « جنگ رهایی بخش» فاصله دارد! به هرحال امثال من که به هیچکدام از این دو روایت تعلق ندارند، با اتهاماتی تظیر بی عملی، تنزه طلبی و عناوین مشابه دیگر نواخته می شویم. واقعیت هم این است که این نگاه فاصله دار، در بازار به شدت دو قطبی سیاست امروز ایران، خریداری ندارد و شاید در آینده بتوان بر آن نگاه متفاوت و مثبتی داشت. در هر حال، اگر بخواهم به همه نقد ها بپردازم، سخن به درازا خواهد کشید و شاید حرف تازه ای هم نتوانم بزنم. از این رو ، ابتدا جمع بندی مقاله وزین آقای دکتر میر سپاسی رادر زیر می آورم. علاقمندان می توانند به اصل مقاله هم در سایت ها ذسترسی داشته باشند:
جمع‌بندی: هفت گزاره برای یک موضع دموکراتیک در زمان جنگ
یکم. جمهوری اسلامی همهٔ ایران نیست. هیچ حکومت مستقر، حتی اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست. اگر قدرت سرکوب عظیم داشته باشد، با ملت و جامعه یکی نیست.
دوم. اما جنگ علیه «دولت» در جهان مدرن هرگز فقط متوجه یک حلقهٔ سیاسی محدود نمی‌ماند؛ به‌سرعت در کالبد جامعه پخش می‌شود.
سوم. مخالفت با جنگ، حمایت از حکومت نیست؛ همان‌طور که مخالفت با حکومت، مجوز استقبال از جنگ نیست.
چهارم. آزادی را نمی‌توان با حذف عاملیت جامعه به دست آورد. آنچه از بیرون و با منطق نظامی تحمیل شود، ممکن است نظمی را ویران کند، اما لزوماً آزادی دموکراتیک نمی‌سازد.
پنجم. قیاس با آلمان نازی، فرانسهٔ اشغالی یا کامبوجِ خمرهای سرخ فقط زمانی معنا دارد که تفاوت‌های تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل می‌شود.
ششم. تجربه‌های عراق، افغانستان و لیبی هشدار می‌دهند که تغییر رژیم از راه جنگ اغلب به فروپاشی ظرفیت‌های دولت، چندپارگی جامعه و طولانی‌شدن رنج غیرنظامیان منجر می‌شود.
هفتم. موضع دموکراتیک در زمان جنگ، موضعِ دو امتناع و سه تعهد است: امتناع از استبداد داخلی، امتناع از جنگ و مداخلهٔ خارجی؛ و تعهد به حق نقد، حق تعیین سرنوشت و حرمت جان‌های عادی.
اگر بخواهم همهٔ این بحث را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: در زمانهٔ تهدید جنگ، وظیفهٔ نیروهای دموکراتیک این نیست که میان دولت سرکوبگر و قدرت مهاجم یکی را انتخاب کنند؛ وظیفهٔ آنها این است که از جامعه دفاع کنند، از امکان سیاست مستقل دفاع کنند و نگذارند نه حکومت نام ایران را مصادره کند و نه قدرت خارجی نام آزادی را.
با ارادت پورمندی


■ هشتم. قیاس با عراق، افغانستان و لیبی «فقط زمانی معنا دارد که تفاوت‌های تاریخی نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ وگرنه قیاس به ابزار خطابه بدل می‌شود.»
یوسف جاویدان