«تو كه ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه
لب زخمديده بگشا، صف انتظار بشكن
سرِ آن ندارد امشب كه برآيد آفتابی؟
تو خود آفتابِ خود باش و طلسم كار بشكن»
محمدرضا شفیعیکدکنی
دوستت دارم
وَ تیر میکشد خیابان در انگشتهایم، بلند،
شبیهِ دار وُ
سر میرود زمان
از قرارِ قدرت وُ
پروانه میشود مرگ
در زبان تازهای که زندگیست.
دوستت دارم
وَ چرخ میزند ماه
در امواج دستهایت، سرخ وُ
ورق میخورد
جهان
در صدای سرب وُ
ماهیان در امتداد زخمهایت
دریا میشوند.
دوستت دارم
وَ عشق
طوبای خلوتیست برای التیام وُ
نور
آشیان امنی برای آینه
تا عبور کند
از غیاب،
گرم شود، مرور کند
حرفهایت را
که گلوی مرزهای بسته را باز میکنند وُ
زمان را باردارِ صدایی که
غرق نمیشود در باد وُ
آب
خاک
درخت میشود
از تماشای زنی
که تویی.
ماندانا زندیان
پنجم دی ۱۴۰۴ (دسامبر ۲۰۲۵)