تو نیستی و جهان خاموش است
ای آرمیده در سایههای تیره تاک
تو را تا فراسوی زمان
تا گستره ناپیدای جادهها و فصلها
صدایت میزنم
در حزن آلوده شهر
در امتداد سبز تمام کوچههای شسته در باران
صدایت میزنم
و در ازدحام چشمهای بیفروغ ترسخورده
خیره میمانم
شاید چشمهای روشن تو باشد
که خوشبختی را در اعماق سبز خود
به ارمغان میآورد
من تمام گلهای شهر را بوییدهام
شاید در گلبرگی پژمرده
یا در افسون سرشار رزهای خفته در آفتاب
عطر تو زنده باشد
تو را در چشمان رهگذران و عطر تمام گلهای شهر
میجویم
و بیقرارم چون ابر روان تیرهای که
نه میبارد و نه خاموشی میگیرد
نه فانوسی نقره برای شبانگاه
و نه رویایی روشن که نجاتم دهد
سیاهی حقیقت عریانی است
که پیش رویم چشم میگشاید
بیتو جهانم از هیچ معلق است
و فصلها از من عبور میکنند
در بارانهای سرد شبانه
و تندبادهای وحشی ویرانگر
که پشت پنجره زوزه میکشند
و قلبم را از اندوهی تلخ سرشار میکنند
رنگ باختهتر از زخمی پنهان که «او» نام دارد
نرگس رضایی
از کتاب «او راز سرخ من است»