تبليغات در ايران امروز
با قيمت مناسب و كيفيت عالی
بازگشت به صفحه اول

ديدگاه‌ها پيرامون چشم‌انداز جنبش ‌سبز، پرسش و پاسخ

Tue / 04 05 2010 / 21:00
بخش پرسش و پاسخ سمینار ”ديدگاه‌ها پيرامون چشم‌انداز جنبش‌سبز مردم ايران” که به ابتكار «راه سبز اميد – سوئد» برگزار شده بود از این محل قابل مشاهده است.



گفت وگوی ماندانا زندیان با ایرج گرگین

درباره رادیو و تلویزیون در ایران

Mon / 06 04 2009 / 12:07




ز جوی خُرد ماهی خُرد خیزد!
----------------------
بهار گذشته فرصت یافتم در یک گرد هم‌آیی فرهنگی در لوس‌آنجلس حضور یابم که سخنران اصلی آن دوست دانشمندم دکتر احمد کریمی حکاک، گرداننده آن همکار دیرین من خانم هماسرشار و موضوع آن فعالیت‌های فرهنگی جامعه ایرانی این شهر - از جمله اعلام خبر خوش ادامه انتشار فصلنامه «ره آورد» به یاری دوستان زنده یاد حسن شهباز و به مدیریت خانم شعله شمس (شهباز) همسر گرامی آن فقید سعید و نیز پا گرفتن فعالیت تازه و مفید انتشار «کتاب گویا» – بود. برای من که به تازگی از چنگ یک بیماری سخت رسته بودم، شرکت در این جلسه بدون آنکه انتظار آن را داشته باشم به موضوعی تبدیل شد که ازآن پس و درتمام ماه‌های گذشته ذهن و وقت مرا به خود مشغول کرد.

درآن جلسه که همه از شادروان شهباز و حاصل تلاش‌های ادبی دو دهه آخر عمرش – ره آورد – یاد می‌کردند، من که به هنگام درگذشت آن مرد ادیب فرصتی نیافته بودم تا تأثر خود را از این ضایعه به بازماندگان آن مرحوم ابراز دارم، گفتگوکنان برای خانم شهباز خاطره‌ای را از همکاری با مرحوم شهباز در سال‌های دورگذشته نقل کردم و ایشان در جا از من قول گرفتند که آن را همراه با خاطرات دیگری درباره رادیو و تلویزیون در ایران برای شماره آینده «ره آورد» بنویسم.

پذیرفتم و انجام این امر را ادای دینی به مرحوم شهباز دانستم، چه آن دوست فقید در طول سال‌های دراز اقامتم در لوس آنجلس بارها از من خواسته بود که برای «ره آورد» مقالاتی بنگارم و من بدلیل گرفتاری‌های دیگر، به این کارتوفیق نیافته بودم.

در همان جلسه یکی از همکاران جوان «ره آورد» به من معرفی شد و کار پی‌گیری و انجام امر(و در واقع واداشتن من به وفای به عهد) به عهده ایشان نهاده شد: خانم دکتر ماندانا زندیان، شاعر و نویسنده با ذوقی که آشنایی با ایشان را – همچون تعدادی دیگر از هم نسلانشان - بسیار مغتنم می‌شمارم: نسلی آگاه، با مطالعه، مصمم و هنرمند یا دوستدار هنر و ادبیات که استوار بر زمین ایستاده‌اند، جهان را می‌شناسند، از رویدادها آگاه‌اند و به آینده چشم دوخته‌اند اما به گذشته نیز ارج می‌نهند و قدرشناس اقدامات خادمان فرهنگ سرزمین مادری خویش‌اند. آنچه در صفحات آینده - و احتمالا در چند شماره آینده - ره آورد می‌خوانید، حاصل تبادل نظرها و یادداشت‌های من و دکترماندانا زندیان است که با حوصله و علاقه بسیار پرسش‌هایی چند را در زمینه تاریخ و سابقه رادیو و تلویریون در ایران، تأثیر پیام‌های رادیو و تلویریون بر مردم، مسئله سانسور و نظایر آنها از میان ده‌ها پرسش دیگر که از طریق پست الکترونیکی دریافت کرده بودند، با من در میان گذاشتند و من به آنها از دیدگاه خود و تا حدی که آگاهی داشته‌ام پاسخ گفته‌ام.
ایرج گرگین
Iraj.gorgin@gmail.com


بخش‌های هفت‌گانه‌ی گفت‌وگوی ماندانا زندیان با ایرج گرگین

بخش نخست گفت‌وگو
بخس دوم گفت‌وگو
بخش سوم گفت‌وگو
بخش چهارم گفت‌وگو
بخش پنجم گفت‌وگو
بخش ششم گفت‌وگو
بخش هفتم و پایانی گفت‌وگو


تاریخچه جام ملت‌های اروپا در یک نگاه

دویچه‌وله

Sat / 07 06 2008 / 12:24



جام ملت‌های اروپا به مراتب جوان‌تر از مسابقات جام جهانی است. در سال ۱۹۳۰ بود که اولین دوره از مسابقات قهرمانی جهان برگزار شد و در سال ۱۹۶۰برای اولین بار تورنمنتی کوچک برای پیدا کردن قهرمان اروپا صورت گرفت.

کشورهای بزرگ اروپا از جمله آلمان و انگلیس در آن زمان با توجه به بودن مسابقات قهرمانی جهان جذابیت چندانی در برگزاری مسابقاتی ویژه اروپا نمی‌دیدند. برای نمونه در اولین دوره بازی‌ها در سال ۱۹۶۰، تنها ۱۷ تیم از ۳۳ کشور ممکن، آماده شرکت در این رقابت‌ها بودند.

تمایل حضور در چنین مسابقاتی، در دوره‌های اول، بیش از همه در بین کشورهای بلوک شرق سابق محسوس بود که می‌کوشیدند از طریق کسب موفقیت‌های ورزشی، در صحنه سیاسی دنیا نیز پررنگ‌تر ظاهر شوند و نامشان در صف کشورهای مطرح دنیا قرار گیرد. البته نقش و محبوبیت جام ملت‌های اروپا به مرور زمان تغییر کرد.

تا سال ۱۹۸۰ وضع بر این قرار بود که تورنمنت دور پایانی با حضور فقط چهار تیم در کشوری میزبان برگزار می‌شد که خود نیز یکی از این چهار تیم بود. در چارچوب این مینی تورنمنت تنها دو دیدار نیمه نهایی و یک دیدار فینال انجام می‌گرفت. این چهار تیم هم در پیکارهایی مقدماتی تعیین می‌شدند که بازی‌های گروهی و در پی آن، دیدارهای رفت و برگشت یک چهارم نهایی را در بر می‌گرفت.

دوره‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۸ و آغازی دشوار

در سال ۱۹۶۰ فرانسه میزبان بازی‌ها بود، اما بعد از شکست در مرحله نیمه‌نهایی و ناکامی ۲ بر صفر در برابر چکسلواکی در دیدار بر سر مقام سوم، انتظارات تماشاگران خود را برآورده نساخت. قهرمانی اولین دوره مسابقات جام ملت‌های اروپا نصیب شوروی سابق شد که چهار سال بعد (۱۹۶۴) هم در فینال بازیها حضور داشت، اما در آنجا مغلوب اسپانیا شد.

میزبانی جام ۱۹۶۸ را ایتالیا برعهده داشت و خود هم سرآخر عنوان قهرمانی را به دست آورد، البته با بخت و اقبال فراوان. ایتالیایی‌ها در دیدار نیمه‌نهایی به مصاف شوروی سابق رفتند که حاصل بازی بعد از وقت قانونی و وقت اضافی صفر بر صفر بود.

در آن دوران از ضربات پنالتی خبری نبود و برنده دیدارهای نیمه‌نهایی در چنین مواردی به حکم قرعه مشخص می‌شد. قرعه پیروزی هم به اسم ایتالیا خورد و میزبان بازی‌ها در فینال رویاروی یوگسلاوی قرار گرفت. این دیدار بعد از وقت قانونی و اضافی با نتیجه تساوی یک بر یک به پایان رسید. البته در فینال دیگر از قرعه و قرعه‌کشی خبری نبود و در صورت تساوی، بازی باید تکرار می‌شد. در دومین بازی فینال ایتالیا موفق شد، یوگسلاوی را ۲ بر صفر شکست دهد.

جام ۱۹۷۲ بلژیک و ظهور غولی به نام آلمان

دهه هفتاد میلادی را می‌توان دهه طلایی فوتبال آلمان دانست. آلمان‌ها در این دهه چه در مسابقات جام جهانی و جام ملت‌های اروپا و چه در رقابت‌های باشگاهی در اروپا، نقشی برجسته ایفا کردند. در جام ملت‌های اروپا که در بلژیک برگزار شد، آلمان‌ها تیمی را روانه میدان کردند که بسیاری آن را بهترین تیم ملی تاریخ فوتبال این کشور می‌دانند.

ستاره بزرگ آن دوران فرانتس "بکن‌باوئر" ، یگانه قیصر دنیای فوتبال بود که در کنارش چهره‌هایی درخشان چون "سپ مایر" ، "گونتر نتزر" و "گرد مولر" حضور داشتند. در آن دوره بود که ملی‌پوشان آلمان به یک پیروزی بزرگ تاریخی دست یافتند و در چارچوب بازی‌های مقدماتی برای نخستین بار توانستند تیم ملی انگلیس را در استادیوم تسخیرناپذیر "ویمبلی" لندن ۳ بر یک شکست دهند.

تیم ملی فوتبال آلمان در آن دوره، بلژیک میزبان بازی‌ها را در دور نیمه‌نهایی ۲ بر یک مغلوب کرد و در بازی فینال ۳ بر صفر شوروی را در هم کوبید. گرد مولر که به بمب‌افکن تیم ملی آلمان مشهور بود، در دو بازی ۴ گل به ثمر رساند و آقای گل شد.

جام ۱۹۷۶ یوگسلاوی و تولد ضربات پنالتی

نخستین باری که فدراسیون فوتبال اروپا تصمیم گرفت، برنده یک دیدار را در صورت تساوی دو تیم بعد از ۱۲۰ دقیقه بازی، از طریق ضربات پنالتی مشخص کند، در جام ۱۹۷۶ یوگسلاوی بود. آلمان‌ها که سال ۷۲ قهرمان اروپا و ۷۴ قهرمان جهان شده بودند، در دیدار فینال به مصاف چکسلواکی رفتند. این دیدار بعد از تساوی ۲ بر ۲ در وقت قانونی و وقت اضافی به پنالتی کشیده شد.

در حالی‌که بازیکنان چکسلواکی همگی ضربه‌های خود را به ثمر رساندند، اولی هوینس، مدیر ورزشی فعلی باشگاه صاحب‌نام بایرن مونیخ و یکی از بازیکنان مهم تیم ملی آلمان در آن زمان، توپ را به آسمان بلگراد فرستاد و آرزوی آلمان به دفاع از عنوان قهرمانی را بر باد داد.

در دوره‌هایی که از آنها سخن به میان آمد، ساختار رقابت‌های جام ملت‌ها کم و بیش ثابت ملند. به مرور زمان کشورهای بیشتری تصمیم گرفتند که وارد گود شوند و از این رو شمار تیمهای شرکت‌کننده در دور مقدماتی افزایش یافت، اما با وجود این، تورنمنت نهایی کماکان از دو بازی نیمه نهایی و یک بازی فینال تشکیل شده بود. به همین علت بود که فدراسیون فوتبال اروپا بعد از گذشت چند دوره تصمیم گرفت که با تغییر ساختار بازی‌ها، به جذابیت این جام بیافزاید.

جام ۱۹۸۰ ایتالیا و نخستین تغییر اساسی

اولین بار در مسابقات ۱۹۸۰ در ایتالیا بود که هشت تیم در دور نهایی شرکت داشتند که در دو گروه تقسیم شده بودند. تیم‌های اول هر گروه مستقیم به فینال صعود می‌کردند و دو تیم دوم هر گروه بر سر کسب مقام سوم، به مصاف هم می‌رفتند.

در آن دوره، تیم ملی آلمان با دو برد در مقابل چکسلواکی و هلند و یک تساوی در برابر یونان، به‌عنوان سرگروه به فینال صعود کرد و در بازی نهایی هم با پیروزی ۲ بر یک بر بلژیک، برای دومین بار به‌عنوان قهرمانی اروپا دست یافت.

از جمله ستارگانی که در این موفقیت مهم سهیم بود، می‌توان از "کارل هاینس رومنیگه" نام برد و همچنین از "هورست هروبش" که به "هیولای سرزنی" شهرت داشت و "برند شوستر" که به "فرشته موطلایی" معروف بود. ناگفته نماند که ۶ بازیکن تیم منتخب آن دوره از مسابقات، آلمانی بودند.

جام ۱۹۸۴ فرانسه و برگزاری جشنی بزرگ

جام ملت‌های اروپا در سال ۱۹۸۴ را باید نقطه عطفی در این بازی‌ها دانست. در آن سال فرانسه میزبانی برگزاری هفتمین دوره را برعهده داشت و نه تنها به بهترین وجه از عهده انجام این وظیفه بر آمد، بلکه با کسب عنوان قهرمانی، شور و شادی فرانسویان را چند چندان کرد.

در این دوره، برخلاف دوره قبل، مرحله نیمه‌نهایی هم در دستور کار گنجانده شده بود. دیگر این‌گونه نبود که دو تیم سرگروه مستقیما به فینال راه پیدا کنند. طبیعی است که با اضافه شدن مرحله نیمه‌نهایی، هیجان و جذابیت مسابقات هم بیشتر شد.

فرانسه در آن سال بیش از همه از وجود یکی از نوابغ بزرگ عالم فوتبال بهره می‌برد، اعجوبه‌ای به نام "میشل پلاتینی" که در طی ۵ بازی ۹ گل به ثمر رساند و نه تنها آقای گل مسابقات شد، بلکه رکوردی به جا گذاشت که بعید می‌رسد روزی شکسته شود. از آن گذشته پلاتینی توانست در دیدار تیمش در برابر یوگسلاوی در طول یک نیمه سه گل به ثمر برساند و در این عرصه هم رکوردی بر پا کند.

دوره‌های بعد هم که در سال‌های ۱۹۸۸ و ۱۹۹۲، به ترتیب در آلمان و سوئد برگزار شدند، حال و هوایی مشابه داشتند.

جام ۱۹۸۸ آلمان و غفلتی سرنوشت ساز در دوئل بزرگ

در سال ۱۹۸۸ برای اولین بارمیزبانی برگزاری جام ملت‌های اروپا به آلمان واگذار شد و طبیعی است که سطح توقع مردم این کشور از تیم ملی هم بالا بود.

ملی‌پوشان آلمان مرحله گروهی را با دو پیروزی در برابر دانمارک و اسپانیا و یک تساوی در مقابل ایتالیا، پشت سر گذاشتند و به‌عنوان سرگروه راهی نیمه‌نهایی شدند. حریف آلمان در این مرحله هلند بود. بازی‌های بین هلند و آلمان همیشه پرهیجان و جنجالی بوده‌اند. این امر دست کم تا اندازه‌ای، ریشه در تاریخ و اشغال هلند توسط ارتش نازی در جنگ جهانی دوم دارد.

تیم ملی فوتبال هلند در این دوره ستاره‌های زیادی داشت که البته نقش دو چهره از دیگران برجسته‌تر بود: "رود خولیت" (گولیت) هافبک و کارگردان بازی نارنجی‌پوش‌های هلند و "مارکو فان باستن" ، مهاجم مهارنشدنی این تیم که در حال حاضر خود سرمربی‌گری هلند را برعهده دارد.

در دقیقه ۵۵ دیدار نیمه نهایی جام ۸۸ میان آلمان و هلند، "لوتار ماتئوس" از نقطه پنالتی گل اول آلمان‌ها را زد و در دقیقه ۷۴ هم رونالد کومان با به ثمر رساندن ضربه پنالتی برای هلند، بازی را به تساوی کشاند.

نبرد آلمان و هلند در آن زمان، دوئل دو بازیکن هم بود: یورگن کوهلر، مدافع میانی آلمان و مارکو فان باستن، مهاجم هلند. در سال ۱۹۸۸بخت با هلند یار بود؛ فان باستن از یک غفلت کوچک کوهلر سود جست و دو دقیقه مانده به پایان بازی، گل پیروزی را برای هلند به ثمر رساند. این موفقیت در عین حال انتقام شکست ۲ بر یک هلند از آلمان در جام جهانی ۱۹۷۴ هم بود.

البته شماری از بازیکنان هلند بعد از خاتمه دیدار، رفتار ناشایستی از خود نشان دادند، از جمله رونالد کومان. در آن زمان هم حریفان پس از بازی پیراهن‌های خود را به یادگار رد و بدل می‌کردند و جناب کومان با پیراهن یکی از بازیکان آلمان، در وسط زمین به ظاهر همان کاری را کرد که انسان‌های متمدن با کاغد توالت می‌کنند. خلاصه این صحنه سر و صدای زیادی به پا کرد.

در دیدار فینال آن دوره، ملی‌پوشان هلند با برتری کوبنده‌ای، شوروی را ۲ بر صفر شکست دادند و برای اولین بار به عنوان قهرمانی اروپا دست یافتند. ناگفته نماند که مارکو فان باستن، ستاره آن دوره نیز، با ۵ گل، آقای گل بازی‌ها شد.

جام ۱۹۹۲ سوئد و موفقیت غافلگیرکننده دانمارک

مسابقات فوتبال قهرمانی اروپا در سال ۱۹۹۲ که در سوئد برگزار گردید، از یک لحاظ تاریخی شد. با توجه به جنگ بالکان و فروپاشی یوگسلاوی سابق، این کشور که دور مقدماتی را با موفقیت پشت سر گذاشته بود، از حضور در دور نهایی محروم ماند و جای یوگسلاوی را در این پیکارها دانمارک گرفت.

بازیکنان دانمارک که با خیال خوش و آسودگی خاطر ایام مرخصی و استراحت را می‌گذراندند، از طرف فدراسیون فوتبال کشورشان بسیج شدند که چمدان‌های خود را ببندند و عازم میدان مبارزه شوند.

ملی‌پوشان دانمارک که برخلاف تیم‌های دیگر، فرصت چندانی برای تدارکات، آماده‌سازی و انجام دیدارهای آزمایشی نداشتند، بی غل و غش قدم به میدان گذاشتند، با کمی بخت و اقبال و پس از موفقیت‌های دور از انتظار در مرحله گروهی، نخست تیم ملی هلند، مدافع عنوان قهرمانی را در مرحله نیمه‌نهایی در ضربات پنالتی مغلوب کردند و سپس تیم ملی فوتبال آلمان، قهرمان جهان در آن زمان را در بازی فینال ۲ بر صفر به زانو درآوردند. در آن دوره، انتظار همه چیز می‌رفت، جز قرار گرفتن دانمارکی‌ها در نوک قله فوتبال اروپا.

جام ۱۹۹۶ انگلیس و شروع فصلی تازه

دومین تحول اساسی در جام ملت‌های اروپا بعد از فروپاشی شوروی سابق و به‌وجود آمدن جمهوری‌های ریز و درشت صورت گرفت. با توجه به افزایش ناگهانی تعداد کشورهای اروپایی و فدراسیون‌های فوتبال در اروپا، تصمیم گرفته شد که در جام ۱۹۹۶ انگلیس، شمار تیم‌های شرکت کننده در دور نهایی از ۸ تیم به ۱۶ تیم افزایش پیدا کند: چهار گروه چهار تیمی که دو تیم اول و دوم از آن به مرحله یک‌چهارم نهایی راه می‌یابند.

برندگان این مرحله به نیمه‌نهایی می‌رسند و برندگان نیمه‌نهایی هم در دیدار پایانی برای کسب عنوان قهرمانی اروپا به مصاف هم می‌روند. یک نوآوری دیگر این دوره، گل طلایی بود که در وقت اضافی برنده مسابقه را تعیین می‌کرد، یعنی اگر در وقت اضافی، تیمی گل برتری را به ثمر می‌رسند، بازی در همان لحظه به پایان می‌رسید و تکلیف برنده هم مشخص می‌شد.

آخرین پیروزی بزرگ انگلیس، میزبان بازی‌های ۹۶، به سی سال پیش از آن برمی‌گشت: کسب عنوان قهرمانی جهان در سال ۱۹۶۶. این سالگرد، موقعیت و مناسبتی نیک بود برای تکرار موفقیت پیشین. همه چیز برای تیم ملی انگلیس خوب پیش رفت تا مرحله نیمه‌نهایی که این تیم در مقابل آلمان قرار گرفت.

انگلیسی‌ها که در جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا در مرحله نیمه‌نهایی در ضربات پنالتی از آلما‌ن‌ها شکست خورده بودند، این بار نیز در ضربات پنالتی تسلیم ملی‌پوشان آلمان شدند. خلاصه آلمان و پنالتی بدل شده‌اند به کابوس لاعلاج، یا دست کم سخت‌علاج انگلیس. فینال جام ملت‌های اروپا در سال ۱۹۹۶ بین آلمان و جمهوری چک برگزار شد که با پیروزی ۲ بر یک آلمان خاتمه یافت. ناگفته نماند که "الیوور بیرهوف" ، مهاجم آلمان در این دیدار اولین گل طلایی تاریخ فوتبال را به ثمر رساند.

جام ۲۰۰۰ بلژیک و هلند و سقوط فوتبال آلمان

جام ملت‌های اروپا در سال ۲۰۰۰ از لحاظ شمار تیم‌های شرکت کننده تفاوتی با دوره پیشین نداشت، اما یک نوآوری بزرگ را دربرمی‌گرفت و آن این‌که برای نخستین بار میزبانی برگزاری مسابقات را دو کشور به‌طور مشترک برعهده داشتند: بلژیک و هلند.

تیم ملی فوتبال آلمان، مدافع عنوان قهرمانی اروپا که ستاره‌اش در جام جهانی ۹۸ فرانسه رو به افول گذاشته بود، تلخ‌‌ترین دوره‌اش را تجربه کرد. آلمان‌ها در مرحله گروهی، با یک تساوی و دو شکست در قعر جدول قرار گرفتند. روزنامه جنجالی «بیلد» در پی این ناکامی بی‌سابقه، در صفحه اول با تیتر درشت خطاب به ملی پوش‌های آلمان نوشت: «شما خل و چل‌های فوتبال اروپا هستید و باعث شرم و خجالت آلمان!»

در حالی‌که ستاره فوتبال آلمان به‌شدت رو به خاموشی گذارده بود، درخشش ستاره یک تیم دیگر اروپا روز به روز بیشتر می‌شد: تیم ملی فرانسه که در سال ۱۹۹۸ در خانه خود، عنوان قهرمانی جهان را کسب کرده و آن دوران، فوتبال جذاب و مدرنی را به نمایش گذاشته بود.

در آن دوره از بازی‌ها، تیم ملی بلژیک، یکی از دو میزبان مسابقات، در همان مرحله گروهی حذف شد. در مقابل، میزبان دیگر، یعنی هلند، بازی‌های خوبی نشان داد و اگر شانس بیشتری داشت، در مرحله نیمه‌نهایی در ضربات پنالتی مغلوب ایتالیا نمی‌شد.

لاجوردی‌های ایتالیا که بعد از ۳۲ سال بوی قهرمانی به مشام‌شان خورده بود، در دیدار فینال به مصاف فرانسه، قهرمان جهان رفتند و لحظاتی پیش از پایان بازی یک بر صفر از فرانسه جلو بودند که "ویلتورد" ، بازیکن تازه نفس فرانسه گل تساوی را به ثمر رساند و بازی با وقت اضافی کشیده شد. در وقت اضافی نیز "داوید ترزگه" ، مهاجم تیم ملی فرانسه، با زدن گل طلایی کار ایتالیا را یک‌سره کرد و باعث تداوم طلسم قهرمانی اروپا برای لاجوردی‌ها شد.

جام ۲۰۰۴ پرتغال و رستاخیز یونان

جام ملت‌های اروپا در سال ۲۰۰۴ با یک ضربه غافلگیر کننده آغاز گردید. تیم ملی فوتبال یونان که بعد از ۲۴ سال برای دومین بار توانسته بود در دور نهایی رقابت‌های جام ملت‌های اروپا حضور پیدا کند، در همان دیدار افتتاحیه اولین ضربه غافلگیرکننده را وارد کرد و ۲ بر یک پرتغال، میزبان بازی‌ها، را که برای عنوان قهرمانی دندان تیز کرده بود، شکست داد.

ملی‌پوشان یونان که با یک تساوی در برابر اسپانیا و یک شکست در مقابل روسیه، در گروه‌شان دوم شده بودند، در مرحله یک چهارم نهایی به مصاف فرانسه، مدافع عنوان قهرمانی رفتند و یک بر صفر از سد حریف‌شان گذشتند.

یونانی‌ها در نیمه‌نهایی هم کار ملی‌پوشان جمهوری چک را یک‌سره کردن و در بازی فینال رویاروی تیمی قرار گرفتند که در نخستین بازی ۲ بر یک آن را شکست داده بودند: پرتغال میزبان بازی‌ها. اگر چه پرتغالی‌ها تشنه انتقام بودند، اما بعد از ۹۰ دقیقه هم‌چنان تشنه ماندند، چرا که "کاریستئاس" ، یکی از ستارگان یونان در آن دوره، با تک گل خود ناممکن را ممکن ساخت و کشورش را برای اولین بار به‌عنوان قهرمانی اروپا رساند.

جام ۲۰۰۸ اتریش و سوئیس

در دوره ۲۰۰۸ دو کشور به طور مشترک میزبانی برگزاری مسابقات جام ملت‌های اروپا را بر عهده دارند: اتریش و سوئیس. این‌بار هم ۱۶ تیم در ۴ گروه تقسیم شده و ساختار بازی‌ها مانند سه دوره گذشته است، با این تفاوت که در پیکارهای این دوره، از گل طلایی و یا گل نقره‌ای خبری نیست. در دیدارهای حذفی (یک چهارم نهایی، نیمه نهایی و فینال) برنده بازی در صورت نتیجه تساوی بعد از وقت قانونی و اضافی، در ضربات پنالتی تعیین می‌شود.

این‌بار هم فهرست مدعیان کسب عنوان قهرمانی بلند بالاست: از فرانسه و ایتالیا گرفته تا آلمان و هم‌چنین اسپانیا که همیشه در صف مدعیان قرار دارد.

بسیاری از کارشناسان فوتبال، کسب عنوان قهرمانی اروپا را به مراتب دشوارتر از کسب عنوان قهرمانی جهان می‌دانند، چرا که در این جام حریف به اصطلاح آسانی وجود ندارد و برترین‌های اروپا روبه‌روی هم قرار می‌گیرند.


شهرام احدی
سرویس خبر ورزش دویچه‌وله


غيرت دينی فراتر از افتخار جهانی

بابك جاودان‌خرد

Wed / 12 07 2006 / 22:11
چهارشنبه ٢١ تير ١٣٨٥



جام جهانی با همه‌ی متن و حواشی آن سرانجام با پيروزی بحت انگيز ايتاليا پايان يافت. اينكه بازی‌های انجام شده به لحاظ كيفی و فنی حرفی برای گفتن نداشتند مورد تاييد اكثر كارشناسان فن است. به واقع نيز چيز دندان گيری از اين همه هزينه و هياهوی پر زرق و برق به لحاظ نمايش هنر فوتبال عايد تماشاگران ميلياردی آن درسطح جهان نشد. نويسنده كه شخصا بازی‌های جام جهانی را ازسال ۱۹۷۰ مكزيك كه نخستين پخش ماهواره‌ای اين تورنمنت در ايران آغاز شد، دنبال كرده ، سال به سال شاهد نزول سطح كيفی بازی‌ها (متن) و صعود مسايل جنجالی و زرق و برق‌های خيره كننده (حاشيه) آن بوده است. مسئله‌ی داوری و دوپينگ و غيره نيز در اين افت و نزول سطح بازی‌ها كم نقش نداشته اند. در اين دوره نيز شاهد جنجال و حواشی بسيار و بی‌تفاوتی و بيحالی خيره كننده‌ی بازيكنان وتيم‌ها (به جز شايد آلمان و غنا و يكی دو كشور ديگر) بوديم. بازيكنان انگار به زور و با من بميرم تو بميری به بازی‌ها روانه شده بودند و با نمايش‌های كسل كننده‌ی خود ما را ميهمان خميازه‌های پياپی كردند و خودرا مخاطب هو و سوت‌های بی‌امان تماشاگران مغبون. بی‌دليل هم نيست كه وقتی فوتبال از متن واقعی خود دور و تهی شود، بر حاشيه‌های آن افزوده می‌شود. بازی هلند و پرتغال با ١٦ كارت زرد و ٤ كارت قرمز كه نصيب بازيكنان دو تيم شد، يكی از بهترين نمونه‌های چربش حاشيه بر متن را به نمايش گذاشت
اما دراين برهوت سراسر بی‌تفاوتی در زمين سبز و حواشی گلگون آن، چشم‌مان به جمال بازی زيبا و هنرمندانه‌ی ستاره‌ی الجزايری تبار فرانسوی ، زيدان، البته از دور يك هشتم به بعد، روشن شد. وی به ويژه در بازی با برزيل چنان توان تكنيكی و بدنی بی‌سابقه‌ای به نمايش گذاشت كه برخی را به اين گمان يا بدگمانی انداخت كه نكند "زيزو"‌ی محبوب همچون مارادونای آرژانتينی در جام ١٩٩٤ دوپينگ كرده باشد ، چرا كه او در آن بازی به واقع متحول شده بود و اصلا به زيدان بازی‌های پيش و پيشتر شباهتی نداشت و گويی در آستانه‌ی بازنشستگی در ٣٤ سالگی، تولدی دوباره يافته بود. خوشبختانه دراين باره مشكلی پيش نيامد و زيدان با بازی‌های زيبا و بی‌بديل خود فرانسه را تقريبا يك تنه به فينال رساند. اما در فينال با حركتی نابخردانه و در واكنش به ناسزای لفظی يار مقابل (كه همچون او در آن بازی سرنوشت‌ساز گل كاشته بود) به قول برادران دينی ايرانی ، "رگ غيرت دينی‌اش بجوش آمد" و با سر بر سينه‌ی حريف فحاش و بی‌فرهنگ كوفت و همزمان ميخ بر تابوت آرزوهای ميليون‌ها فرانسوی و مسلمان در سراسر جهان، كه چشم انتظار قهرمانی برحق و دوباره‌ی فرانسه به رهبری او بودند. به واقع خشم بی‌موقع كاپيتان فرانسه هم خود وی را در آستانه‌ی كسب بزرگترين و واپسين افتخار دوران ورزشی‌اش ناكام گذاشت، هم فرانسه را از دستيابی به جام هيجدهم باز داشت و هم مسلمانان را بار ديگر در چشم جهانيان خوار ساخت و بهانه به دست اسلام ستيزان داد تا بگويند "مسلمانان، حتا خوب ترين‌های‌شان، جز زبان زور نمی‌دانند و جواب "های" را نه با "هوی" كه با "مشت و كله" می‌دهند، همان طوركه خمينی پاسخ رمان رشدی را با صدور فتوای قتل وی داد". اما مضحك و تاسف بار اين بود كه ما ايرانيان كه نصيبی از افتخارات جام جهانی نبرديم از زبان گزارشگر صدا و سيمای اسلامی آنقدر از زيدان "مسلمان" تعريف و تمجيد شنيديم و غم "نداری" خودرا با "شادی مستعجل" درخشش يك "برادر دينی" تاخت زديم كه فراموش كرديم در فوتبال هر چند فن و هنر و آمادگی بدنی حرف نخست را می‌زند، اما اخلاق ورزشی و حرفه‌ای نيز جای خودرا دارد و زيدان و ماتراتزی و هر ستاره‌ی ديگری حق ندارند در اين جايگاه والای نمايش بزرگترين و پرطرفدارترين ورزش جهان، كه هر گوشه‌اش درسی از زندگی ، زيبايی ، كار جمعی و انديشه و هنر فردی است، "غيرت دينی و ناموسی" خودرا به نمايش بگذارند و پای عصبيت‌های قومی و مذهبی و سياسی را به زمين "هميشه سبز" فوتبال (كه سبزی آن تاكيدی بر تداوم زندگی و بقای تا هنوز آدمی‌ست) باز كنند.
به گمانم زيدان سال‌ها افسوس آن چند ثانيه‌ی چيرگی جهل و عصبيت برخرد و خويشتن‌داری را خواهد خورد و ما نيز سوگوار زيبايی‌ها و ارزش‌های از دست رفته‌ی اين ورزش زيبا خواهيم بود و خشتی ديگر بر بنای نوميدی از كار اين "دهكده‌ی آشفته‌ی جهانی" خواهيم نهاد.


فوتبال همچون یک رسانه

هانس اولریش گوم‌برشت*/ ترجمه احمد سمایی

Tue / 11 07 2006 / 0:57

پرواز شماره ۸۴۳ يونايتد ايرلاين از مبدا شيکاگو ساعت ۱۰ صبح در سائوپولوی برزيل به زمين نشست. چند ساعتی از بازی تيم برزيل در برابر فرانسه در بازی‌های يک‌چهارم نهايی می‌گذشت. برزيلی‌های درون هواپيما تمام و کمال در خود فرورفته بودند و کمتر حرف و کلامی ميانشان ردوبدل می‌شد. برای من سابقه نداشت که برزيلی‌ها را اين گونه ساکت و آرام ببينم. شکست برزيل در بازی يادشده برای مردم اين کشور نه تنها نامنتظره که غیرقابل درک هم بود. گيجی و بهت ناشی از اين شکست به حدی بود که يکی از تيزرهای تبليغاتی در فرودگاه‌های کشور که رونالدو و رونالدينهو و ۴ بازيکن ديگر را به عنوان پيروزمندان جام جهانی در حال خوش‌آمد گويی به مسافران نشان می‌داد تا چند روز بعد هم برداشته نشد. یک فيلم تبليغی که قهرمانی برزيل در جام جهانی را نويد می‌داد پس از شکست از فرانسه هم کماکان بر صفحه تلويزيون‌ها قابل مشاهده بود. در آمريکای جنوبی هميشه اوضاع تقريبا همين‌گونه بوده است. "کلود لوی اشتراوس"، مردم ‌شناس فرانسوی در کتاب "مدارگان غمگین" که ۵۰ سال پيش انتشار يافت و حالا ديگر به يک اثر کلاسيک بدل شده، می نويسد: "در هيچ کجای جهان آدم‌ها آينده به تازگی سپری‌شده خود را بسان مردمان کلان‌شهرهای آمريکای‌جنوبی به دست زوال و فراموشی نمی‌سپارند."

شکست برزيل به بروز خشمی عمومی بدل نشد،‌از جمله به آن خاطر که بازيکنان تيم اين کشور فورا به ميهن خود بازنگشتند و مدتی را کماکان با دوستان و خانواده‌های خود در آلمان و يا ساير کشورهای اروپا به سر‌آوردند. زمانی که دکوراسيون و نما‌آرايی‌های عمدتا زرد و سبز( رنگ‌های پرچم برزيل) برای پيروزی تحقق‌نيافته به تدريج برچيده و يا پاره شوند دوباره بالون اميد برزيلی‌ها به هوا بلند می‌شود و اين باور جبری و قدرگونه درميان آنها دوباره گل می‌کند که جام جهانی هميشه از آن کشورشان خواهد بود. در واقع،‌ بعد از شکست از فرانسه ، برزيل تنها به زمانی کوتاه برای تنفس نياز داشت تا دوباره با نظم و قواعدفوتبال و شکست‌ و پيروزی‌های آن کنار بيايد. و اين دوره کوتاه هم با سرگرم‌کردن خويش به تماشای باز‌ی تيم‌های راه يافته به نيمه نهايی و فينال و تفسير اين بازی‌ها سپری شد.

اين تيتر خبری رسانه‌های برزيل که " آلمان با جام جهانی وداع کرد" نيز اين ذهنيت را القاء می‌کرد که گويا بازی تيم آلمان ابدا متفاوت از بازی اسلاف خود در دهه‌های گذشته نبود. ظاهرا از اين که اين بار نيز آن فرمول معروف که "فوتبال يک بازی نود‌ دقيقه‌آی است که در انتهايش آلمان برنده می‌شود" نحقق نيافت بسياری از برزيلی‌ها نفسی به راحتی کشيدند.

در عوض ،‌بعد از شکست برزيل، برای مردم اين کشور پيروزی پرتغال بهترين رويا و گزينه بود. اما شکست پرتغال در برابر فرانسه دوباره اين باور تاريخی و جهانی را تاييد کرد که اين برزيل و نه کشوری کوچک در حاشيه اروپاست که بار سنگين پاسداری از شان و حرمت مخدوش‌شده دوران مستمعره گی و انتقال اين شان به دوران پسااستعمار کنونی را به دوش می‌کشد...

تا آنجا که به آلمان برمی‌گردد تيم اين کشور اين بار درست تا همان جايی پيش آمد که استعداد فردی بازيکنان و قدرت بازی جمعی آنها اجازه می‌داد. دمسازی با اين واقعيت گرچه برای مفسران و هواداران اين تيم کار ساده‌ای نيست اما اين شعار آنها ، " ما با شما گريه می‌کنيم، ولی شما باز هم قهرمانان ما هستيد"،‌ که تيتر روزنامه معروف "بيلد" هم شد نشانه خوبی از آغاز راه‌آمدن با واقعيت‌ يادشده است.

درجام جهانی امسال چرخشی محسوس در شيوه و سبک بازی‌ها ديده می‌شد که تيم آلمان بسيار بديع‌تر از ساير تيم‌ها و اندکی نازل‌تر از ايتاليا در "فوتبالی جهانی‌شده" آن را به نمايش گذاشت. اين شيوه وسبک متفاوت چيزی نبود جز به کارگرفتن بازيکنان خط دفاع برای تهاجم (يعنی همان شيوه‌ای که شاخص بازی‌های ايتاليا از اواخر دهه هفتاد است) و سپردن وظيفه دفاع به مهاجمان ( شيوه‌ای که هلند از دهه هفتاد با آن شناخته می‌شود.) از تلفيق اين دو شيوه نوعی بازی پديد می‌آيد که فضای محدودی را برای گرفتن توپ‌ها و پاس‌کردن آنها باقی می‌گذارد. در اين بازی که کنترل و حفاظت از توپ و منتظر اشتباه رقيب ماندن به اولويت اول بدل می‌شود ديگر نه به استراتژهای بزرگی مانند پله و بکن‌باوئر که به کاتاليزتورهای شتاب‌بخش و در جای خود آهسته‌سازی مانند زيدان نياز است. تنها وضعيت و آمادگی خوب بدنی و فشردگی و انسجام جمعی است که در چنين بازی‌هايی حرف اول را می زند.

در فوتبال جديد بيش از نبوغ بازيکنان سرعت و تعقل است که موثر واقع می‌شود و با کار سامانمند مربی به سطح شگفت‌انگيزی از بازی‌ فردی و جمعی فرامی‌رويد. از همين روست که اختلاف کيفيت ده،‌دوازده تيم اصلی جهان بسيار اندک می‌شود که آن هم عمدتا در مسائل حاشيه‌ای تبارز می‌يابد. بی‌سبب نبود که ما در مرحله يک هشتم نهايی کمترشاهد بازی‌های هيجان‌انگيز وبکر بوديم و در يک چهارم نهايی هم تا حدودی تيم‌هايی که انتظار ارتقاءشان می‌رفت حدی از هيجان و بداعت را به نمايش گذاشتند.

متاسفانه شيوه يادشده کفه عدم تقارن ميان دفاع و تهاجم را بيش از پيش به سود دفاع سنگين کرده و کار را به جايی رسانده که تقريبا گل‌زدن با دشواری‌های بيشتری مواجه شده است. از همين رو در دو مورد از بازی‌های يک‌چهارم نهايی کار به پنالتی کشيده شد و در نيمه نهايی هم، سه تا از گل‌ها با پنالتی و در پايان وقت اضافی زده شدند. گرايش معطوف به پاسداری موفقيت‌آميز از دروازه دراين دوره از بازی‌ها نيز،‌ بر خلاف انتظار شماری از صاحب‌نظران ، نه تنها شکسته نشد بلکه يک بار ديگر مورد تاييد و تاکيد قرار گرفت. از همين رو شايد دير يا زود فيفا نياز ببيند که برخی قواعد و معيارها را به سود تهاجمی‌شدن بازی‌ها مشمول تغيير و بازبينی کند.

جام جهانی امسال بر خلاف سال ۲۰۰۲ که تيم‌های غيرمهمی همچون کره جنوبی و ترکيه تا مقام سوم و چهارمی هم بالا آمدند با شگفتی‌های چندانی مواجه نبود.اما از طرفی ،‌ تيم قدری همچون برزيل سرانجام هم گرما و تحرک لازم را پيدا نکرد و در مرحله يک هشتم مجبور شد با بازی‌ها وداع کند. اين رويداد که در مورد تيم انگلستان، يعنی تيمی که اسمآ قوی‌ترين تيم اروپا تلقی می‌شود هم مصداق داشت را چگونه می‌توان توضيح و تبيين کرد؟ پاسخ شايد اين باشد که نه برزيل و نه انگلستان با آن شدت و فشردگی‌يی که لازمه فوتبال زمان ماست بازی نکردند تا ستاره‌های جديدی که می‌توانند در نقش محرک و کاتاليزاتور ظاهر شوند اين استعداد خود را نقد و بالفعل کنند. به جای تلاش در راه کسب قهرمانی جهان به نظر می‌رسيد که هم بازيکنان برزيل و هم بازيکنان انگلستان همه هم و غمشان اين است که یاران محوری و قديمی خود يعنی بکهام و رونالدو را روی فرمی بياورند که از ابتدای بازی‌ها فاقد آن بودند.

از طرفی اين سوال هم بی‌جا نيست که آيا اين نوعی افتخار ورزشی برای اتحاديه‌ اروپاست که ۴ تيم راه‌يافته به نيمه نهايی همگی از اعضای آن بوده‌اند؟ در پاسخ می‌توان اين نظر را مطرح کرد که ۴ تيم آلمان، پرتغال، ايتاليا و فرانسه از آنجايی که پيشاپيش شاخص‌ها و توانايی‌های معينی را به جهان ورزش ارائه کرده بودند توانستند به موقع به فرم و وضعيت لازم و نيز به شدت و انسجامی که لازمه فوتبال جهانی‌شده است دست يابند. در آستانه جام جهانی اخير آلمان نشان داد که توانسته است بر بدترين بحران خود در پنجاه سال گذشته فائق آيد،‌ پرتغال ثابت کرده بود به رغم شکست در برابر تيم غير مهمی همچون يونان در بازی جام ملت‌های اروپا در سال ۲۰۰۴ همچنان يکی از قدرترين و مهمترين تيم‌های جهان است، فرانسه نمادی از آن بود که ستارگانش به هنگام وداع با فوتبال حرفه‌ای می‌توانند يک بار ديگر در بازی‌های جهانی حضور يابند و ايتاليا هم نشان داده بود که افتضاح رشوه‌خواری و رشوه‌گيری در ميان دست‌اندرکاران فوتبال نتوانسته بر موقعيت و وضعيت فوتبال اين کشور تاثير منفی بگذارد. چنين انگيزه‌ها و پيش‌زمينه‌هايی می‌تواند در آينده نيز يک تيم آفريقايی را هم به صدر برساند، به شرطی که مولفه‌ها، توانايی‌ها و انسجام لازم را با آماده‌سازی‌های مداوم و بی‌وقفه کسب کرده باشد.

اما شايد يکه‌تاز تاريخی جام‌ جهانی ۲۰۰۶ تماشاگران و هواداران تيم‌ها بودند. در حالی که از جنبه ورزشی نوع جديد و جهانی‌شده‌ای از بازی مبتنی بر خردگرایی می‌رود که جايگزين سبک‌های سنتی تيم‌های ملی شود شراکت گسترده و پر جوش و خروش هوادارن تيم‌ها در بازی‌ها و تلاش آنها برای هویت یابی در چهره تيم‌های ملی‌اشان نیز در حال تبديل‌شدن به نوعی رفتار تفريحی ، لذت‌بخش و معطوف به درک و فهم ملزومات يک جامعه چندفرهنگی است. شايد همين تغيير و تحولات ، يعنی کاسته‌شدن از بار متمايزساز و هويت‌بخش بازی‌ها و تيم‌ها در نزد هواداران و تماشاگران بود که سبب شد پليس تنها يک بار و آن هم برای ختم قائله ميان طرفداران تيم انگلستان و آلمان وارد عمل شود و در مجموع جام اين دوره به عنوان پرنشاط‌ترين و بی‌حادثه‌ترين جام‌ در تاريخ بازی‌های جهانی فوتبال ثبت گردد.

اما آنچه که بيش از هر چيز در خاطره‌ها خواهد ماند شايد جشن و پارتی‌های هر عصرگاه و شامگاه در ميدان‌هايی که به اين امر اختصاص يافته بود باشد. در اين شادمانی‌ها و جشن‌ها هوادارن توريست‌گونه فوتبال از همه کشورهای حاضر در جام جهانی با لباس‌ها و رنگ‌های ويژه خود گويی که نقش سفير میهن خويش در مراسم و آيينی بزرگ و شادخوارانه را بازی می‌کردند. ياس و سرخوردگی‌ ناشی از شکست‌ هم کمتر از تمامی جام های گذشته در چهره و رفتار هوادارن تيم‌های غيرپيروز پديدار می‌گشت. اگر رنوالدينهو در اين بازی‌ها بالاخره هم موفق نشد که چهره رخشانی از تيم برزيل به نمايش بگذارد بازی‌های آتی تيم بارسلون در ليگ قهرمانی فرصتی خواهد بود که او اين موقعيت از دست رفته را احياء کند. از طرفی شايد در بی‌خبری و غفلت دست‌آندرکاران و مفسران فوتبال، اين جام جهانی مبانی ارزشی رويدادهای بزرگ ورزشی را هم در معرض تحولی بنيادين قرار داد. مادام که موفقيت تيم ملی خودی برای فرد نقش محوری در يافتن احساس مثبت‌ به خويشتن خويش و به هم‌ميهنانش بازی می‌کرد همه چيز به پيروزی يا شکست اين تيم "خودی" وابسته بود. در قرن بيست‌ويکم اما به نظر می‌رسد که بازی (فوتبال) به رسانه‌ای بدل شده که احساسی از فراغت و شادخواری را در ميان اقشار متوسط و فرادست جهانی‌شده نشر و پخش می‌کند.

*هانس اولريش گوم‌برشت(Hans Ulrich Gumbrecht) زاده و دانش‌آموخته‌ آلمان است و اينک پرفسور ادبيات تطبيقی در دانشگاه استانفورد کاليفرنياست. او که علاوه بر زبان مادری به زبان‌های انگليسی ، فرانسوی ، ايتاليايی و اسپانيايی هم تسلط دارد صاحب ۱۸ اثر در مباحث فلسفی و تاريخ زبان‌ و ادبيات اروپاست. نوشتار فوق از شماره روز دوشنبه نشریه‌آلمانی دی‌ولت ترجمه شده است.
احمد سمایی

samayee@web.de
http://gashtha.blogspot.com/




جهانی‌شدن، ملی‌گرایی و فوتبال

آنگلا اشپار*/ ترجمه احمد سمایی

Mon / 03 07 2006 / 10:03
آن‌ چیزی که این روزها اصطلاحا به آن "دیدار عمومی" می‌گویند پدیده‌ جالبی است که به یمن جام جهانی فوتبال و تماشای عمومی مسابقات آن ممکن شده است: خوردن و آشامیدن و آشناشدن با افراد جدید،‌ و گرم گرفتن با جنس مخالف و سهیم‌شدن در هلهله و شادی همگانی. مزیت‌های این دیدار عمومی البته گهگاه تحت‌الشعاع مضرات آن واقع می‌شود، به ویژه زمانی که هیچ‌کدام از تیم‌هایی که مشغول بازی‌اند از کشور تو نباشند. نمونه‌اش بازی سوئد و پاراگوئه بود که من در کافه‌ای در برلین به تماشای آن نشستم. هر چند کسانی مانند نلسون والدز ( بازیکن پاراگوئه‌ای که در باشگاه آلمانی وردر برمن توپ می‌زند) و یا روکه سانتا کروز(باز هم از پاراگوئه که با تیم بایر مونیخ قرارداد دارد) هم در این بازی حضور داشتند ولی از حرف‌های گزارشگر تلویزیون کمتر کلمه‌ای قابل فهم بود، چرا که اکثر میزهای کافه در تصرف مردانی بود که صحبت‌های بلندبلندشان یا حول بیماری و مشکلات جسمی‌ و یا پیرامون فوتبال و فوتبالیست‌های دوران جوانی‌اشان دور می‌زد. ظاهرا بازی در حال جریان به خاطر آن که آلمان در آن شرکت نداشت چندان علاقه و اعتنای این مردان را برنمی‌انگیخت و برایشان کسالت‌آور بود.

به اهتزازدرآمدن چشمگیر پرچم‌های ملی بر فراز خانه‌ها و اتوموبیل‌ها دراین روزهای جام جهانی را شاید بتوانیم قسما به جوزدگی و تبعیت از مد ربط دهیم. ولی این همه ماجرا نیست. به عبارتی، کماکان این سوال به‌جا و بامسمایی است که چرا فوتبال مناسبتی برای رشد میهن‌پرستی و ملی‌گرایی شده است؟ و چرا حتی هواداران غیرملی‌گرای فوتبال هم، تنها و تنها برای تیم خود علاقه و جوش و خروش نشان می‌دهند؟ ناگفته پیداست که این پدیده با توجه به بی‌اهمیت شدن خاستگاه اولیه بازیکنان باشگاه‌های مختلف، نوعی پدیده ناهمزمان است و نمی‌توان دیگر آن را امری بدیهی و طبیعی به حساب آورد. امروز اگر برای مثال نگاهی به ترکیب تیم‌های بارسلون و یا گلزن کیرشه بیندازیم به راحتی می‌بینیم که دیگر نه جوانان شهرها و روستاهای نزدیک، بلکه طیف رنگارنگی از بازیکنان برخاسته از ملیت‌های مختلف اعضای‌ آنها را تشکیل می‌دهند. به سخن دیگر،‌ می‌توان گفت که هواداران تیم فوتبال حالا دیگر توجه اشان به رنگ و نقش پیراهن بازیکنان تیم است و نه زادگاه و زبان آنها. در سطح تیم‌های ملی نیز وضعیت روز به روز در حال تغییر و تحول است. اینک ما به گونه‌ای فزاینده با این پدیده مواجه‌ایم که تقریبا همه تیم‌های ملی معروف بازیکنانی برزیلی‌آلاصل در ترکیب خود دارند. کم پیش نمی‌آید که این نوع بازیکنان با تابعیت جدیدی که قسما از رهگذر توان و استعداد ورزشی خود به دست آورده اند در برابر تیم ملی کشور زادگاهشان ظاهر می شوند. بازیکن سریع و پرتحرک خط حمله آلمان، یعنی میراسلاو کلوزه، لهستانی‌الاصل است. بحث و جدل بر سر این که آیا وی تنها در برابر تیم لهستان کارکرد خوبی نداشت ویا او به طور کلی دراین دوره از بازی‌ها ضعیف عمل می‌کند همچنان جریان دارد و هنوز هم به نتیجه مشخصی نیانجامیده است. طرفه این که کلوزه را مربی آلمان معمولا با " ادونکو" و یا "نوویل" عوض می‌کند که آنها هم آلمانی‌ تمام‌عیار نیستند. بسان "لاولپه"، مربی در آژانتین زاده‌شده مکزیک، کسانی مانند مربی برزیلی ژاپن و یا اریکسون، مربی تیم انگلستان هم، همه هم و غمشان این است که تیم تحت مسئولیتشان بر تیم ملی زادگاه خودشان پیروز شود.

احتمالا این روند که ابعادی شتابان و غیرقابل پیگیری به خود گرفته است می‌رود که جنبشی نقیض خود به وجود آورد، یعنی که مردمان هر کشور بیش از پیش به همذات‌پنداری و هویت‌یابی در چهره تیم ملی خویش متمایل شوند.و این بسان همان جنبشی است که جهانی‌شدن در حال حاضر در جهت مخالف خویش دامن زده است. به عبارتی می‌توان گفت که جام جهانی در حال جریان در آن واحد دو نمود و صورت متضاد دارد: از یک سو شادی و سروری که همه در آن شرکت می‌کنند و از دیگر سو به نمایش گذاشتن آشکار هویت‌های ملی و تاکید بر مرز و بست‌های این هویت‌ها. جشن‌های کاروانال‌گونه و بی سابقه اخیر در درون و بیرون شهرها بیانگر تمنیات و آرزوهای بسیاری از انسان‌ها در هویت‌یابی در چهره تیم‌های ملی کشور خویش است که در قالب لباس‌ها و تزیینات رنگ و وارنگ جلوه‌گر می‌شود. به بیان دیگر، ورزش اینک موقعیتی مساعد و بی‌هزینه برای تبارزبخشیدن به احساس جمعی و ملی فراهم آورده که در این سال‌ها در بسیاری از کشورها به لحاظ سیاسی به کالایی کمیاب و گران بدل شده است

به راستی چرا هر کس نمی‌تواند تیم مورد علاقه خود را بسان شریک زندگی‌اش آزادانه انتخاب کند؟ در جامعه‌شناسی زمانی که عرصه‌های پیوسته بیشتری از زندگی فردی و اجتماعی از قید و بندهای سنتی رها می‌شوند و درهای خود را برای انتخاب آزادانه و متنوع انسا‌ن ها می‌گشایند می‌گویند که جامعه در حال "مدرن‌شدن" است. شاید پدیده ناهمزمان ملی‌گرایی مبتنی بر فوتبال از نیاز و کشش انسان معاصر به آرامش و فراغت از تندباد مدرن‌شدن و یا به عبارتی از نیاز به آزادی سبک‌ساز و آرامش‌بخش از آزادی حکایت دارد.

دراین روزها پیراهن تیم محبوب من، یعنی تیم "وردر برمن" خاطرخواهان زیادی پیدا کرده است، چرا که این تیم زیباترین فوتبال لیگ آلمان را ارائه می‌کند و کلینستمن ( مربی تیم‌ آلمان) هم که از همین تیم برخاسته تیم ملی ما را در چهارچوب جام جهانی پیوسته به مدارهای بالاتری رهنمون می‌شود. من به رغم آن که در برلین زاده و بزرگ شده‌ام و حالا هم کماکان مقیم این شهرم به جای آن که قاعدتا هوادار تیم "هرتا" برلین باشم دلبسته وردر برمن شده‌ام . بسیاری از همشهریان اصیل برلینی‌ام این رفتار من را نوعی خیانت به حساب می‌آورند، ولی در عین حال با آن کنار می‌آیند، چون از نگاه آنها من هر چه که باشم بالاخره یک زنم. استدلالشان هم این است که زنان به قول ایتالیایی ها حال و احوال متغیری دارند!(La donna e mobile)غافل از این که زنان نه متغیر که شاید مدرنترند.


* آنگلا اشپار (Angela Spahr ) دانش‌آموخته رشته فلسفه و جامعه شناسی است. او در دانشگاه‌های آزاد و صنعتی برلین همین رشته‌ها را تدریس می‌کند. کتاب او با نام " تئوری‌های رسانه‌ای/ یک درآمد" که به سیر تکوین این تئوری‌ها از قرن 18 تا کنون می‌پردازد یک اثر مرجع دانشگاهی است. ترجمه فوق از روی متن آلمانی صورت گرفته که در شماره 30 ژوئن 2006 هفته‌نامه فرایتاگ به چاپ رسیده است.
احمد سمایی

http://gashtha.blogspot.com/



محبوبيت فوتبال از كجاست؟

دويچه وله / دكتر اسكندر آبادی

Mon / 03 07 2006 / 9:53
دوشنبه ١٢ تير ١٣٨٥

زيگموند فرويد در مقاله‌ای با عنوان سراينده و پندار، بازی را واكنش ضمير ناخودآگاه كودكانه در بزرگسالان شناخته است. زمانی نويسنده‌ی سرشناس امريكای لاتين «ادواردو گالئانو» (Galeano) از دوروته سوله (Dorothe Soelle) نويسنده و استاد رشته الهيات در آلمان پرسيده بود: ”چگونه خوشبختی را برای يك كودك توصيف می‌كنيد؟» او در پاسخ گفته بود: ”بجای اين كه توصيف كنم، برايش يك توپ می‌اندازم تا بازی كند».
انديشمندان بارها و بارها در نوشته‌های خود از چرايی و چگونگی شوق و ذوق همگان به فوتبال پرسيده‌اند. چرا مردم و نه تنها مردم عادى، بيش از اندازه به فوتبال توجه دارند و اهميت می‌دهند؟ چه چيزی در اين بازی نهفته است كه مردم را به سوی خود می‌كشاند؟ چرا به اين ورزش از ورزش‌ها و مسابقه‌های ديگر بيشتر می‌پردازند و بها می‌دهند؟ آمارگران نوشته‌‌اند: ۲۴۰ ميليون نفر در جهان مرتب فوتبال بازی می‌كنند. در انجمن جهانی فوتبال ۲۰۴ كشور عضويت دارند. يعنی ۱۳ عضو بيشتر از سازمان ملل متحد. در آلمان ۷۷ درصد مردم به فوتبال علاقمندند.

برخی نوشته‌اند فوتبال سويه‌ی فراغت بال در زندگی پردردسر و خسته كننده‌ی مردمی است كه تمام روز با كارهای پرزحمت و جدی درگيرند. عده‌ای می‌گويند فوتبال نماد پيوند و همبستگی انسانهاست. هيچ ورزش ديگری اين تعداد شركت كننده را دربر نمی‌گيرد كه در پی هدف مشخصی تا اين اندازه با يكديگر همنوايی و همكاری كنند. انسان اجتماعی، در جامعه‌ی امروزين تكرو شده است و رقابت سالمی مانند فوتبال در او احساس خوشی ايجاد می‌كند. شايد بتوان فوتبال را نماد و حتى الگوی جامعه‌ی مدرن به شمار آورد: كار گروهى، نظم و ترتيب بی‌كم و كاست، تلاش خستگی ناپذير و رعايت مقّررات تعيين شده، هميشه بايد در ميان باشد تا بتوان از يك تيم خوب صحبت كرد. با اين حال، تيم خوب لزوماً به معنای تيم برنده نيست و تصادف و شانس در فوتبال جای كمی را اشغال نكرده است. شايد يكی از سويه‌های هيجان‌انگيز اين بازی هم همين باشد. نويسنده و اديب آلمانی «والتر ينس» (Jens) فوتبال را با حالت‌های جمله‌های شرطی مقايسه می‌كند. او برای اين پديده به نوعی ديالكتيك باور دارد: از يك سو منطق و محاسبه‌ی امكانات و شرايط رقيب و از سوی ديگر محاسبه ناپذيری موقعيت‌های ناگهانی در بازى.

شايد يكی از نكته‌هايی كه محبوبيت فوتبال را توجيه می‌كند، خطای قهرمانان باشد. تنها رستم‌ها و هركول‌ها نيستند كه هميشه در افسانه و اسطوره‌ها در عين قدرت، ضعف‌هايی هم دارند، قهرمانان و بازيكنان محبوب فوتبال نيز، گاه خطاهايی می‌كنند كه هر تماشاگری را واميدارد تا به خود بگويد: «من اگر بودم حتماً بهتر شوت می‌كردم و توپ راحت توی دروازه بود».

اما اينها كه گفتيم هيچكدام به روشنی چرايی محبوبيت فوتبال را تشريح و توجيه نمی‌كنند. خبرنگار نشريه‌ی راديو در آلمان «ميشائل گيركه» با استاد ورزش و فلسفه گونتر گهبائر (Gunther Gebauer) گفتگويی در اين زمينه كرده است كه بخش كوچكی از آن را در اينجا می‌آوريم:
پرسش: شما كه در آثارتان تحليلی تاريخی از ورزش‌ها و مسابقات روزگار قديم تا كنون به دست داده‌ايد، فكر می‌كنيد امروزه ورزش چه فرقی با گذشته كرده است؟

گهبائر: ”گمان می‌كنم جنبه‌ی نمايشی ورزش و مسابقه نسبت به گذشته خيلی برجسته‌تر شده باشد. توجه كنيد كه ورزشكاران تنها توان و كارآيى‌شان را نشان نمی‌دهند، بلكه هركدام مثل قهرمان فيلم‌ها شده‌اند. مثلاً «فرانس بكن‌باور» را در نظر بگيريد: با آن حالت راحت و تر و فرز می‌تواند برای فروش هر كالايی خوب تبليغ كند يا «ميشائل بالاك»: اينقدر قيافه‌ی دلنشينی به خود می‌گيرد كه كوچك و بزرگ از او خوششان می‌آيد. او با وجود خطاهايی كه در بازی فوتبالش ديده می‌شود، راحت برای شوكولات تبليغ می‌كند. منظورم از اين حرف‌ها اين است كه امروزه قضيه‌ی ورزش و ورزشكاران خيلی بصرى‌تر شده است و همگان ورزشكاران را نه تنها به هنگام بازی، بلكه در چهارچوب‌ها و برنامه‌های غيرورزشی در شخصيت‌ها و خصلت‌های مشخص و برجسته‌ای می‌بينند و تحسين می‌كنند. انگار قراردادی ميان همگان بسته شده كه به سود همه‌ی طرف‌هاست: ورزشكار تصوير و وجهه‌اش را به اين وسيله بالا می‌برد، فروشنده كالايش را با ايجاد تداعی با ورزشكار بهتر می‌فروشد و تلويزيونها به تعداد تماشاگرانشان اضافه می‌كنند.

پرسش: بدين ترتيب فكر می‌كنيد تصويرها ورزشكاران را می‌سازند؟

چنين نيست. ولی تصويری كه ما و حتی گاه خود ورزشكار از خودش دارد، همانی است كه ديگران از او ساخته‌اند. شايد تنها ورزشكار معروفی كه زندگی واقعيش را خود بدست گرفت و از تصوير ديگران ساخته خارج شد، «محمدعلی كلی» بوده باشد كه با نرفتن به جنگ ويتنام، به داوری‌ها و پيشداورى‌های هواداران امريكايی‌اش پشت كرد. نمونه‌ی فوتباليست چنين ورزشكارانی مارادونا است. دوران بلوغ مارادونا در ميان بچه‌های كوچه و بازار گذشته و از او به نوعی يك شورشگر و هوادار آدم‌های تحقيرشده بار آورده است. او به گونه‌ای در بزرگسالی و دوران قهرمانی هم مانند رئيس لوطى‌ها عمل كرده و گاه به كارهای خلاف قانون دست زده است. به نظر من، مارادونا در جامعه‌ی منظم شهروندی ما، گاه تصوير وارونه‌ای از يك قهرمان به دست می‌دهد كه بی‌وقفه شكار دوربين‌های خبرنگاران هستند و هميشه بايد مواظب رفتارشان باشند. يعنی دست از پا خطا نكنند.

هرچند سخنان پروفسور «گه‌باور» علت‌های اصلی محبوبيت فوتبال را روشن نمی‌كند، اما جايگاه ورزشكاران در زمان ما را مشخص می‌سازد و غير مستقيم سمت و سوی علاقه‌ی تماشاگر را نشان می‌دهد. در پايان بايد به اين نكته هم اشاره كنيم كه فوتبال برای بسياری از مردم به تثبيت وجهه‌ی ملی خلق‌ها تبديل شده است. كافی است پس از پيروزی تيم فوتبال غنا بر تيم جمهوری چك، تصاوير جشن‌های سراسری اين ملت را، از تلويزيون‌ها ديده باشيد. گويی جنگ غيرخونينی ميان اين دو كشور درگرفته و يك كشور ضعيف افريقايی بر يك ملت اروپايی پيروز شده است. اگر با خودمان صادق باشيم، بايد اذعان كنيم وقتی ايران به دور مقدماتی بازيهای جام جهانی ۲۰۰۶ راه يافت، كمتر ايرانی را می‌شد ديد كه مسابقات را از تلويزيون يا از نزديك دنبال نكند.


امکان ندارد!

چارلز سیمیچ/ ترجمه احمد سمایی

Mon / 26 06 2006 / 14:41
    فوتبال نسبت به ساير ورزش ها اين خصوصيت را دارد که شناخت زير و بم آن چندان دشوار نيست و هر کسی با آشنايی مختصری با قواعد آن می‌تواند به اين توهم دچار شود که مفسر و کارشناس اين رشته است. اين که درميان ما ايرانی‌ها هم اين خصوصيت به ويژه در اين ايام بازی‌های جام جهانی نمود بارزی يافته و بسياری از ما کم وبيش يک پا کارشناس و خبره فوتبال شده‌ايم هم،‌ راز چندان سر به مهری نيست. خاطره کوتاه و طنزگونه زير از جمله به همين خصوصيت اشاره دارد و شخصی را نشان می‌دهد که هنوز هم شکست تئوری‌ها و پيش‌بينی‌های خود را نمی‌تواند بپذيرد. اين متن را چارلز سيميچ (Charles Simic ) نوشته است. سيميچ سال ۱۹۳۸ در بلگراد زاده شده ، ولی در همان نوجوانی به آمريکا رفته و اينک از شاعران سرشناس اين کشور به شمار می‌آيد. او دستی نيز در نوشتن کتاب‌های کودکان دارد. ترجمه متن سيميچ از روزنامه سويسی "نويه زوريخر سايتونگ" (۳۱ مه ۲۰۰۶) صورت گرفته است.

    احمد سمايی
    samayee@web.de
    http://gashtha.blogspot.com/

آيا هنوز کسی هست که از شکست يوگسلاوی در برابر برزيل در جام جهانی ۱۹۵۰ آزرده و پکر باشد؟ احتمالا هيچ‌کس، به جز من. در آن هنگام من گرچه ۱۲ سال بيشتر نداشتم، ولی از هواداران پروپاقرص و هيجان‌زده فوتبال بودم. صفحات ورزشی روزنامه‌ها و نشريات را تک به تک می‌خواندم،‌ بازی‌ها را از طريق راديو دنبال می‌کردم، برای ديدن بعضی از آنها با عمويم به استاديوم می‌رفتم،‌ با دوستانم جر و بحث‌های بی‌انتهايی در باره بازی‌ها و بازيکنان داشتم و گهگاهی هم به کافه‌ای می‌رفتم که پيرمردانی از اهالی فوتبال تجارب خويش را بازگو می‌کردند. در همين کافه بود که از يکی از فوتباليست های سال‌های ۱۹۲۰ صربستان شنيدم که به خاطر قدرت بی‌حد و حساب پاهايش توپ‌هايی که به طرف دروازه رقيب روانه می‌کرده چند دروازه‌بان را از پا درآورده است. به همين خاطر، به گفته خود وی هنگامی که زدن ضربه‌های آزاد به او محول می‌شده مسئولان استاديوم فورا وسايل کفن و دفن را هم در کنار زمين آماده می‌‌کرده‌اند. بالاخره کار به جايی می‌رسد که اتحاديه فوتبال صربستان او را مجبور می‌کند که يا اجازه دهد پزشکان برخی از ماهيچه‌های پايش را دربياورند و يا دور فوتبال را خط بکشد. حالا من ديگر يادم نمی‌آيد که ماجرا به کجا منتهی شده بود و آن مرد محترم کدام گزينه را انتخاب کرده بود!

آن جام جهانی که زندگی من را تباه کرد در برزيل برگزار شد. يوگسلاوی در چهارچوب بازی‌های گروهی بر مکزيک و سويس غلبه کرده بود. برزيل اما به رغم برد از مکزيک به نحوی غيرمنتظره با سويس مساوی کرد. ولی از آنجايی که تنها يک تيم می‌توانست به فينال راه يابد برای يوگسلاوی تنها يک مساوی در برابرميزبان (برزيل) کفايت می‌کرد که به فينال برود. تيم يوگسلاوی آن زمان تيمی قوی به حساب می‌آمد و بردش در برابر برزيل برای بسياری مثل آب‌خوردن تصور می‌شد. مشکل فقط اين بود که بازی به وقت يوگسلاوی نيمه‌شب برگزار می‌شد و اين زمانی بود که من می‌بايست در رختخواب باشم. مادرم به من حتی اين اجازه را هم نمی‌داد که در اتاق نشيمن بدون نور پای راديو بنشينم و با صدای بسيار ضعيف بازی را دنبال کنم. راستش مادرم ابدا علاقه‌ای به فوتبال نداشت. زمانی که همسايگان به خاطر پيروزی تيممان در اين يا آن بازی هلهله کنان به خيابان می ريختند و يا به خاطر شکست اين تيم راديوهای خود را از دريچه به بيرون پرتاب می‌کردند او به سراغ من می‌آمد و حيرت‌زده می‌پرسيد اين مردم چشون شده؟

در شب بازی سرنوشت‌ساز يوگسلاوی در برابر برزيل من به رختخواب رفتم و به مادرم وانمود کردم که به خواب رفته‌ام. ولی خوب،‌ با تلاش تمام خودم را بيدار نگه داشتم و سعی کردم گرم شدن بازيکنان دو تيم در استاديوم ماراکانای شهر ريو را در ذهن مجسم کنم. بيچاره مادرم،‌ نه تنها نمی‌دانست که باربوسا، آگوستا، چيکو و آدمير چه کسانی هستند، بلکه حتی اسم بازيکنان تيم خودمان را هم بلد نبود. مادرم بالاخره به خواب رفت و من سينه‌خيز به سوی راديو روانه شدم. آن را که روشن کردم سروصدای تماشاگران درون استاديوم و صدای گرفته مرد گزارشگر به گوش می‌رسيد که به نوعی از بروز يک گل و يا زدن يک پنالتی حکايت داشت. اما در همين لحظه راديو از صدا افتاد. من با همه دکمه‌های آن ور رفتم،‌ پريز برق را امتحان کردم و سری هم به جعبه فيوض‌ها زدم شايد که اشکال را پيدا کنم و دوباره صدايی از راديو بيرون بيايد. ولی فايده‌ای نداشت. مدت ديگری پای آن راديو به انتظار معجزه‌ای نشستم و گوش‌هايم را به بلندگويش چسباندم ٰ ولی دريغ از يک صدا و يا يک خش‌خش.

صبح روز بعد من قبل از همه از خواب بلند شدم و به خيابان رفتم تا روزنامه‌ای بخرم. مدتی طول کشيد تا توانستم يک کيوسک باز پيدا کنم. برايم انگار چند سال‌ به درازا کشيد تا به صفحه ورزشی روزنامه رسيدم. اول فکر کردم که هنوز در خوابم. نتيجه‌ای که من آنجا ديدم آنقدر برايم تکان‌دهنده و غم‌انگيز بود که گويی پس از يک بمباران در برابر خانه‌های ويران‌شده ايستاده‌ام. برزيل ۲ بر صفر يوگسلاوی را مغلوب کرده بود. با توجه به بازيکنان قدر و توانايی که ما داشتيم و با توجه به استراتژيی که من شب قبل برای بازی‌ آنها طرح کرده بودم امکان نداشت که خبر روزنامه درست باشد. حتی امروز هم نمی‌توانم آن نتيجه را باور کنم. من گزارش جامع مربوط به بازی‌های سال ۱۹۵۰ را خوانده‌ام و زير وبم آن را می‌شناسم،‌ با اين همه معتقدم که يک نفر بايد دوباره دنبال قضيه را بگيرد و تحقيق کند که آيا نتيجه بازی يوگسلاوی و برزيل به درستی گزارش شده است.


نگاهي به دو تجربه از فوتبال زنان جهان

فوتبال زنان چگونه از موانع گذشت؟

ترجمه احمد سمايي

Wed / 21 06 2006 / 0:06
samayee@web.de
http://gashtha.blogspot.com/

در محله‌ای سنتی و فقیرنشین در گوشه‌ای از قاهره در کنار یک زمین ورزشی علیا و مادرش منتظر سلطان هستنند. سلطان مربی تيم فوتبال نوجوانان و زنانی است که درتيم "واکسرا" عضويت دارند.اين تيم جزء باشگاه‌های دسته اول جوانان قاهره به شمار می رود. عليای ۱۴ ساله از سوی دوستانش به خاطر رفتار نرم و روانش با توپ "توتی" ناميده می‌شود. استعداد وافر او در بازی فوتبال در ساعت ورزش مدرسه کشف شد و همين سبب گرديد که برای تمرينات درست و حسابی کار با يک تيم را آغاز کند. عليا کلاه آفتابی خود را شيطنت‌گونه برعکس روی سرش گذاشته و شلوار جينش هم به سختی خود را بر بالای کمر باريک او حفظ کرده است. عليا آرزو دارد که ای کاش در زندگی جز بازی فوتبال کار و مشغله‌ ديگری نمی‌داشت. در تمامی دوران کودکی هم،‌ او در خانه جز بازی با توپ فکر و ذکر ديگری نداشته و بعد هم که کمی بزرگتر شده در ميان نوجوانان بر خورده و با آنها دائم در خيابان محل فوتبال بازی کرده است. مادر عليا که يک روسری سنتی به سر دارد می‌گويد که رفتار و حرکات دخترش در بيشتر زمينه‌ها به پسرها شبيه است. دختران و زنان اهل فوتبال در مصر معمولا موهای کوتاهی دارند و اغلب در قياس با مردان ظاهر ورزشکارانه‌تری را به نمايش می گذارند. همه آنها رفتاری پويا و پرتحرک دارند و گويی که روحی از يک مبارزه خستگی‌ناپذيردر وجودشان حلول کرده است.



اينک ۱۵ سال از زمانی می‌گذرد که سحر الحواری،‌ دختر يکی ازقاضی‌های معروف مصر با ماشين روانه روستاها و شهرهای کوچک کشور شد تا دختران علاقه‌مند به بازی فوتبال را شناسايی کند. اغلب پيش می‌آمد که او نمی دانست که از کجای مصر سردر‌آورده و و کم هم نبود مواردی که با نوعی بی‌اعتنايی و برخورد دافعه از سوی مردم مواجه می‌شد. بسياری از کسانی که سحر در اين سفر با آنها برخورد کرد و ايده اش را با آنها درميان گذاشت در پاسخ تنها يک نصيحت برايش داشتند: يک دختر خوب مصری بايد ازدواج کند و زن خانه‌دار خوبی بشود، نه اين که مثل جوان‌ها دنبال توپ بيفته و وقت خودش را هدر کند. سحر اما گوشش بدهکار اين حرفها نبود. او با خودش عهد کرده بود که يک تيم فوتبال قوی زنان ايجاد کند و کاری کند که این فوتبال به عنوان يک رشته ورزشی در مصر به رسميت شناخته شود. و سرانجام هم در اين کار موفق شد. او دخترانی را که در خيابان‌های خاکی روستاها و شهرهای مناطق ميانی مصر استعدادی از بازی فوتبال به نمايش می‌گذاشتند را شناسايی کرد و با خود به قاهره آورد، در خانه خود برای آنها امکان اقامت ايجاد کرد،‌ به تماشای شهرشان برد و به ويژه در تيم های فوتبال حرفه‌ای برای آنها جايی دست و پا کرد. او سال‌ها از جيب خود هزينه تعليم اين دختران را پرداخت نمود. اواخر دهه گذشته سرانجام تلاش او به ثمر نشست و اولين تيم فوتبال زنان مصر که در اين ميان به تيم ملی زنان مصر تغيير نام داده رسما اعلام موجوديت نمود و توانست با پيروزی در بازی های مقدماتی قاره آفريقا به رقابت‌های جام ملت‌های اين قاره راه پيدا کند. با اين همه مردان در مصر فوتبال را ابتدائا ورزشی مختص به خود تلقی می کردند و گرچه مخالفتی هم با بازی زنان نداشتند اما کماکان آن را مورد تمسخر قرار می دادند.

سحر الحواری اما سال ۲۰۰۱ به پاس تلاش‌هايش برای فوتبال زنان مصر لوح افتخار کميته بين المللی المپيک را دريافت نمود و دو سال بعد نيز به دريافت جايزه مشابه‌ای برای تلاش‌هايش در زمينه ورزش زنان آفريقا نائل آمد. همين احترام و توجه بين‌المللی باعث شد که در مصر نيز فوتبال زنان اعتبار و اعتنای بيشتری بيابد و دامنه مقاومت‌ها رو به کاهش گذارد. به اين ترتيب اينک مصر دارای ۱۱ تيم فوتبال زنان در باشگاه های دسته اول و ۵ تيم در باشگا‌ه‌های دسته دوم است. علاوه بر اين، اينک در بسياری از مدارس دخترانه نيز فوتبال جزء مواد درسی به حساب می‌آيد. همه اين‌ها به علاوه اين واقعيت که جام جهانی فوتبال امسال در آلمان برگزار می‌شود شعبه انستيتو گوته در آلمان را بر آن داشت که که "تينا توينا ماير"، مربی سابق تيم ملی فوتبال زنان آلمان را جهت تعليم و تمرين دختران و زنان مصری به اين کشور دعوت کند. همراه با ماير تيم زنان " ت- اس – فا" شهر لودويگزهافن که در صدر جدول باشگاه‌های دسته اول فوتبال زنان آلمان قرار دارد نيز به مصر رفت. زنان فوتباليست مصری و آلمانی دوره های آموزشی مشترکی برگزار کردند و دو ديدار دوستانه نيز در قاهره و اسکندريه ميان آنها برگزار شد. ديدار متقابل دو تيم احتمالا پاييز آينده در خاک آلمان صورت خواهد گرفت.

امسال در اسکندريه در فاصله ۱۹ تا ۲۹ آوريل اولين دور رسمی رقابت های قهرمانی ميان تيم‌های فوتبال زنان کشورهای عربی برگزار گرديد. مصر، سوريه، لبنان، فلسطين ، مراکش ، تونس و الجزاير همگی با تنم‌هايی نسبتا قوی در اين رقابت‌ها شرکت کرده بودند. تيم مصر بر سر مقام سومی به مصاف تونس رفت اما ۲ بر ۱ بازی را به حريف باخت و در مقام چهارم قرار گرفت. بازی فينال را تيم‌های الجزاير و مراکش برگزار کردند که در رقابتی فشرده سرانجام زنان فوتباليست الجزاير به مقام نخست اين بازی‌ها دست يافتند.

از ناسزا شنيدن تا کسب قهرمانی جهان
.اولين تيم فوتبال زنان در آلمان سال ۱۹۳۰ ايجاد شد.به گفته يکی از بنيانگذاران، او و ساير دست‌اندرکاران اين تيم اغلب در کوچه و بازار آماج ناسزا و سنگ و تف دهان قرار می‌گرفتند. در واقع می توان گفت که در آلمان نيز همچون انگلستان سال‌های زيادی مردان با تمام قوا مانع رشد و گسترش فوتبال زنان می‌شدند.. اتحاديه فوتبال آلمان ( د۰ اف ۰ ب) سال ۱۹۵۵ رسما استفاده تيم‌های فوتبال زنان از استاديوم‌ها و ساير محل‌های ورزشی خود را ممنوع اعلام کرد. با اين همه دو سال بعد بازی فينال فوتبال زنان ملت‌های اروپا در استاديوم " پست‌اشتاديون" برلين غربی برگزار شد که ۳۷ هزار نفر آن را تماشا کردند. شبکه تلويزيونی آلمان اما با نشان دادن صحنه‌هايی معدود از اين بازی انبوهی از متلک و طعنه بار زنان بازيکن نمود



مجموعا زنان تا مدت‌ها يا صرفا به عنوان ابزار دوپينگ مردان و يا به عنوان همسر بازيکنان سرشناش امکان مطرح‌شدن در رسانه‌ها را پيدا می‌کردند. تيتر تحليلی که نشريه "تايمز" لندن در ارتباط با جام جهانی فوتبال ۱۹۷۰ منتشر کرد چنين بود: " سکس سلاح مخفی و مرموز برزيل ." با اين همه، زنان فوتباليست‌های سرشناس اغلب به نقش يک زن خانه‌دار که بايد شوهرش را روی "فرم" نگه دارد اکتفا نکرده و دستکم نقش مديرمالی و برنامه همسران خويش را به عهده گرفتند و يا نماينده آنها در مذاکره بر سر عقد قرارداد با باشگاة هايشان شدند.

در حالی که رسانه‌ها در رابطه نا نقش زنان در فوتبال کماکان به مسائل سطحی می‌پرداختند و نگاهی تحقير‌آميز نسبت به اين رشته داشتند، زنان در گوشه و کنار جهان در زمين‌های فوتبال خاک خوردند، ديريپل زدند، آموزش دادند و آموزش گرفتند و سرانجام ورزشی را گسترش دادند که اينک در سراسر جهان ۲۰ ميليون زن آن را بازی می‌کنند. اتحاديه فوتبال آلمان که سال ۱۹۵۵اصولا حاضر نبود امکانات ورزشی خود را در اختيار زنان فوتباليست قرار دهد اينک خود ۸۶۰۰ کلوپ فوتبال زنان دارد که ۸۷۰ هزار زن و دختر عضو آنها هستند. هوادارن فوتبال زنان در آلمان نيز چندين کلوب و انجمن ايجاد کرده‌اند. انجمن فوتبال هامبورگ ( ها۰ اس۰ فا) هم، برای اولين بار يکی از مسئولان ارشد خود را از ميان زنان برگزيده است. دردهه پيش کار به جايی رسيد که سال ۱۹۹۵ بلاتر، رييس فدراسيون بين‌المللی فوتبال نيز کلمات تا آن زمان نادری را بر زبان آورد:" آينده فوتبال در دست زنان است." با سه بار پيروزی در مسابقات فوتبال زنان جام ملت‌های اروپا و يک بار قهرمانی در رقابت‌های بين المللی، فوتبال زنان آلمان در مسير موفقيت‌آميزی گام برمی‌دارد. سيلويا نايد که مربی ارشد فوتبال زنان المان است با توجه به شدت علاقه‌ای که دختران و زنان اين کشور به فوتبال نشان می دهند هيچ ذغدغه‌ای از بابت تامين نيروی تازه‌نفس تر برای باشگاه‌های فوتبال ندارد. به گفته او باشگاه‌های فوتبال زنان آلمان به لحاظ شمار اعضاء مقام اول جهان را دارا هستند.

برگرفته از روزنامه آلماني يونگه ولت/ 20 مه و 9 ژوئن 2006



جغرافيای سياسی فوتبال

پاسكال بونيفيس / برگردان: علی‌محمد طباطبايی

Mon / 19 06 2006 / 9:50
دوشنبه ٢٩ خرداد ١٣٨٥

در بازی فوتبال شكست هميشه نهايی نيست، اما پر سوز و گداز است. برای علاقمندان به فوتبال اين فيفاست (يعنی هيئت رئيسه‌ی جهانی فوتبال) كه می‌بايست مدت‌ها پيش از اين به دريافت جايزه‌ی صلح نوبل مفتخر می‌شد. برای ديگرانی كه از فوتبال و هيجانات ناشی از آن خشمگين‌اند، فوتبال ديگر مدت‌ها است كه يك بازی به حساب نمی‌آيد، بلكه نوعی جنگ است كه حقيرترين احساسات ناسيوناليستی را برمی انگيزد.
آيا رابطه‌ای ميان فوتبال (و ورزش به طور كل) با روح مليت گرايی و نظامی‌گرايی وجود دارد؟ طی قرون وسطا ورزش‌ها در انگلستان ممنوع بودند، زيرا به بهای آموزش نظامی تمام می‌شدند. پس از شكست فرانسه از آلمان (در دوره‌ی بيسمارك) در جنگ‌های موسوم به فرانكو ـ پرويسی بارون پيرو د كوبرتين (كسی كه چند دهه پس از آن بازی‌های المپيك را دوباره به راه انداخت) اهميت و توجهی دوباره و اين بار ملی را به ورزش توصيه نمود، كه البته چنين چيزی در آن زمان به عنوان نوعی آمادگی نظامی ديده می‌شد.
در يك مسابقه‌ی فوتبال مراسم جانبی آن ـ اهتزاز پرچم‌ها، سرودهای ملی، آوازهای دسته جمعی ـ و زبانی كه به كار برده می‌شود (بازی با يك «انفجار خشونت» آغاز می‌شود، دروازه‌ها «بمباران» می‌شوند، از شكافتن خط دفاع و شليك «توپ» سخن گفته می‌شود) اين واقعيت را مورد تاكيد قرار می‌دهند كه فوتبال در واقع همان جنگ است اما با وسايلی ديگر. در حقيقت جنگ واقعی بر سر بازی فوتبال يك بار قبلاً به راه افتاده است. در ١٩٦٩ هندوراس و السالوادور پس از يك بازی مقدماتی برای راه يابی به جام جهانی با يكديگر به جنگ پرداختند.
به نظر می‌رسد كه بازی‌های فوتبال می‌توانند رقابت‌های ملی را جانی تازه بخشيده و ارواح جنگ‌های گذشته را احضار كنند. طی بازی فينال جام آسيايی سال ٢٠٠٤ كه چين در برابر ژاپن بازی می‌كرد، طرفداران تيم چين يونيفورم‌های نظامی به سبك دهه‌ی ١٩٣٠ ژاپن را به تن كرده بودند تا خصومت خود را با تيم ژاپن آشكار كنند. ديگر هواداران تيم چين شعارنوشته‌هايی را در دستهايشان تاب می‌دادند كه بر روی آنها عدد «٣٠٠ هزار» نقش بسته بود، يعنی اشاره‌ای به تعداد چينی‌هايی كه در ١٩٣٧ به دست ارتش ژاپن به قتل رسيده بودند.
اما آيا واقعاً می‌توان ادعا نمود كه فوتبال در وضعيت بد ديپلماتيك فعلی ميان چين و ژاپن نقشی دارد؟ البته كه نه. خصومت در زمين فوتبال صرفاً روابط پرتنش ميان دو كشور را بازتاب می‌دهد كه بر روی آن وزنه‌ی وزين تاريخی پر از اندوه و درد سنگينی می‌كند.
اما در انتهای ديگر طيف، مسابقه‌ی نيمه نهايی تعين كننده ميان فرانسه و آلمان در سويل در ١٩٨٢ باعث به راه افتاده هيچ گونه امواج سياسی نگشت، نه از جهت روابط ديپلماتيك ميان دو كشور و نه برای روابط ميان خود مردم آنها. خصومت در همان استاديوم بازی محدود ماند و با پايان مسابقه نيز به طور كامل خاتمه يافت.
آنچه فوتبال حقيقتاً فراهم می‌آورد يك عرصه‌ی مازاد برای رويارويی است كه در آن بيان كنترل شده‌ی خصومت مجاز است و آنهم در شرايطی كه مهمترين عرصه‌های روابط متقابل ميان آن كشورها بدون كمترين تاثير همچنان باقی می‌مانند. فرانسه و آلمان به زودی يك ارتش مشترك خواهند داشت ـ آنها در حال حاضر دارای يك پول رايج مشترك هستند ـ و با اين وجود مسئله‌ی حذف شدن تيم‌های ملی فوتبال آنها در يك چهارچوب شديداً محدود از رقابت كشدار ميان دو كشور ادامه می‌يابد.
بنابراين فوتبال می‌تواند فرصت مناسبی برای ژست‌های مثبت باشد. تدارك و سازمان دادن مشترك جام جهانی فوتبال ٢٠٠٢ توسط كره‌ی جنوبی و ژاپن به صلح و سازش متقابل ميان آن دو كشور شتاب بخشيد. قدرت و مهارت بازيكنان تيم كره‌ی جنوبی حتی توسط مردم كره‌ی شمالی نيز مورد تشويق و تحسين قرار گرفت. در واقع به نظر می‌رسد كه ورزش بهترين فشارسنج برای ارزيابی روابط ميان مردم از يكديگر جدا شده‌ی اين دو كشور است.
علاوه بر آن فوتبال بهتر از سخنرانی‌های طولانی يا قطعنامه‌های بين‌المللی می‌تواند به ايجاد پيشرفت به سوی راه حل‌های صلح آميز برای پايان دادن به مناقشه‌های نظامی كمك نمايد. تيم ملی كشور ساحل عاج پس از موفق شدن در مسابقه‌های مقدماتی رقابت‌های جام جهانی امسال، كه از بازيكنان شمال و جنوب كشور تشكيل شده بود از تمامی هم ميهنان خود خواست كه در خصوص مناقشه‌ای كه اين كشور را به لرزه در آورده است از تمامی طرف‌های درگير كنار گذاردن سلاح‌هايشان را برای پايان دادن به اين مناقشه طلب كنند. پس از آن كه چند سال پيش از اين رئيس جمهور‌هائيتی ژان برتراند آريستيد سرنگون گرديد، تيم فوتبال برزيل به عنوان سفيری از نيروهای حافظ صلح وابسته به سازمان ملل متحد به فعاليت پرداخت. و همين كه يك مناقشه به پايان می‌سد ـ از كوزوو گرفته تا كابول ـ فوتبال اولين نشانه از جامعه‌ای است كه در حال بازگشت به وضعيت طبيعی خود است.
رئيس پيشين فيفا جائو ‌هاوالانژ اغلب رويای يك بازی فوتبال ميان اسرائيل و فلسطين را در سر داشت. اگلور معاون رئيس جمهوری آمريكا يك چنين ديدار ورزشی را به عنوان وسيله‌ای مناسب برای كمك به واشنگتن جهت حل مناقشه‌ی اسرائيلی ـ فلسطينی تلقی می‌كرد. شايد يك روز چنين چيزی هم به حقيقت بپيوندد. يقيناً مسابقه‌ی فوتبال ميان ايران و آمريكا در ١٩٩٨ لحظه‌ای از روابط دوستانه ميان دو تيم را فراهم آورده بود و بدون شك يك بازی ديگر ميان اين دو كشور در اين شرايط بحرانی بسيار مفيد خواهد بود.
فوتبال از اين جهت وسيله‌ای مفيد است كه می‌تواند مواجهه‌های به لحاظ نمادين محدود شده را بدون در برداشتن مخاطرات سياسی بزرگتر به راه اندازد. اثرات آن بر باورهای عمومی در سطح ملی و جهانی بسيار وسيع است اما عميق نيست. همانگونه كه نوربرت الياس جامعه شناس (فقيد) می‌گويد: « تماشاچيان يك بازی فوتبال می‌توانند از شور و هيجانات افسانه‌ای نبردی كه در ورزشگاه در جريان است لذت برند و آنها می‌دانند كه نه بازيكنان و نه خودشان هيچ صدمه و زيانی از اين بازی نخواهند ديد ».
طرفداران بازی فوتبال همچون در خود زندگی واقعی می‌توانند ميان اميدهايشان برای پيروزی و هراس از شكست گرفتار بمانند. اما در فوتبال حذف مخالف هميشه موقتی است و هميشه امكان انجام يك بازی برگشت وجود دارد. من به عنوان يك فرانسوی نمی‌توانم منتظر مسابقه‌ی نهايی جام جهانی بعدی ميان فرانسه و آلمان باشم، اما دلم می‌خواهد كه فرانسه شكست خود در آخرين جام در سوين را تلافی كند و نه شكست در وردو (Verdun) را.

پاسكال بونيفيس مدير موسسه تحقيقاتی روابط بين الملل و استراتژيك (IRIS) است كه مقر آن در پاريس می‌باشد. آخرين كتاب او « فوتبال و جهانی سازی » است.

1: The Geopolitics of Football by Pascal Boniface.
Project Syndicate 2006.


فوتبال می‌خواهد دوباره بدیع و اعجاب‌انگیز شود(۲)

مصاحبه با سزار لوییس منوتی/ ترجمه احمد سمایی

Thu / 15 06 2006 / 1:41
    بخش دوم و پایانی مصاحبه روزنامه آلمانی "دی ولت"‌( ۶ ژوئن) با سزار لوییس منوتی را در زير ملاحظه می‌کنيد. منوتی همان‌گونه که در بخش اول اين مصاحبه آمد، در سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۲ مربی تيم ملی آرژانتين بود و توانست اين تيم را در جام جهانی ۱۹۷۶ به مقام قهرمانی جهان برساند. او از آن پس نيز مربی‌گری تيم های متفاوتی در آرژانتين ، اسپانيا ، مکزيک و ايتاليا را به عهده داشته است. مونتی در اين بخش از مصاحبه به رابطه فوتبال و تجارت، نقش فرهنگ‌ها در فوتبال هر کشور و نيز از ماجرای امتناع از دست دادن با کودتاچيان حاکم بر کشورش پس از پيروزی آرژانتين در جام جهانی سخن می‌گويد.

    احمد سمایی

    samayee@web.de
    http://gashtha.blogspot.com/


شما به عنوان يکی از سرشناس‌ترين منتقدان فوتبال انتفاعی شناخته می‌شويد. آيا به راستی فوتبال و فعاليت انتفاعی غيرقابل جمع‌اند؟
من چنين ادعايی نکرده‌ام. خودم هم از رهگذر فوتبال پول خوبی به دست آورده‌ام و به لحاظ مالی زندگی‌ بدون دغدغه‌ای دارم. پيکاسو و همينگوی هم جز اين نکردند. ولی کاروکسب آنها با هنر باعث نشد که مثلا بد نقاشی کنند و يا داستآن‌های بنجل تحويل مردم بدهند. اين که پول چه تاثيری‌ بر انسان‌ها دارد در وهله اول به شخصيت و کاراکتر آنها مربوط است.در واقع اين جنبه انتفاعی فوتبال نيست که آن را به فساد می‌کشد. پخش تلويزيونی بازی‌ها که به نوعی جنبه تجاری پيدا کرده هم، برای مثال در عمومی کردن اين ورزش و ارتقای آگاهی و ريزبينی مردم در تماشای فوتبال نقش فاحشی داشته است. از جمله به همين خاطر است که پسند و خواست مردم ارتقاء يافته و با هر بازی غيرحرفه‌ای و بی‌رمقی راضی نمی‌شوند. راستش مخالفت من با سرمايه‌داری وحشی و فاقد هرگونه مسئوليتی است که تنها و تنها به تزايد سودش فکر می‌کند و هر آن چه که بويی از فرهنگ دارد را به غارت می‌برد. رفتار اين نوع سرمايه با فوتبال هم همين هست، آن را سطحی و کم‌محتوا می‌کند و منطق خاص خود که تنها و تنها معطوف به پيروزی به هر قيمتی است را به آن تحميل می‌کند. ولی خوب بالاخره زمانی اين فوتبالی که به تدريج به شکل برنامه‌های والت ديسنی در‌می‌آيد مردم را از خود بی‌زار خواهد کرد.

"يورگن کلينس‌مان"، مربی کنونی تيم ملی آلمان،‌ اندکی پيش از جام جهانی ۱۹۹۸ در مصاحبه‌ای با لحنی‌گلايه‌آميز گفت:" احساس من اين است که فوتبال می‌رود که سرنوشتی مثل تنيس پيدا کند، يعنی به ورزشی لوکس و تجملی بدل شود. در واقع فوتبال بيش از پيش در حال فاصله گيری از منشا و خاستگاه مردمی‌ خويش است." شما تا چه حد با اين نظر موافقيد؟

اگر سر اين بحث را باز کنيم هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.به طور خلاصه می‌توانم بگويم که هم منافع و علائق اقتصادی فدراسيون بين‌المللی فوتبال (فيفا) و هم اخلاق‌گرايی زمخت آن مبهم و مشکوک‌اند. ولی خوب ما نبايد ترس و واهمه‌ای داشته باشيم.

چطور؟
زندگی در درازمدت افراط‌ها و افسارگسيختگی‌ها را تحمل نخواهد نکرد. خيلی از پديده‌ها و روندها بعد از يک دوره نابهنجاری و افراط و تفريط دوباره به تعادل و توازن می‌رسند.همين حالا وقتی انسان می‌بيند که جبهه‌گيری‌ها و مخالفت‌ها در برابر عملکردهای فيفا رو به تشديد و تزايد است اولين نتيجه‌ای که می‌گيرد اين است که وضعيت از نقطه جوش فراتر رفته و خيلی‌ها را به حق حساس و نگران کرده است.

فيفا استعمال دخانيات در محل‌های ورزشی سربسته را ممنوع کرده است. سيگاری‌های پا به سن‌گذاشته‌ای مثل شما نسبت به اين گونه قوانين و مقررات چه واکنشی دارند؟
خوب به جای سيگارکشيدن آدامس می‌جوند و يا قرص‌های ضدسرفه می‌مکند.

پس اين که می‌گويند بالا رفتن سن و سال انسان را نرم و ملايم می‌کند نادرست نيست.
و لابد فکر می‌کنيد که من هم اين نظر را تاييد می‌کنم؟

بله.
يعنی چون من مخالفتی با مقررات مربوط به ممنوعيت سيگار نمی‌کنم به اين نتيجه رسيديد که عبارتی را که شما نقل کرديد تام و تمام تاييد می‌کنم؟

درست است.
راستش سالمندی تا حدودی با دانايی ناشی از بلوغ و تجربه همراه است و نه با ملاحظه‌گری‌های اغراق‌گونه. سی سال پيش گذاشتن سيگار در کنج لب نوعی تفاخر و ابراز وجود به حساب می‌آمد. اگر در آن زمان سيگارکشيدن را برای من ممنوع می‌کردند حتما دست به شورش و اعتراض می‌زدم. ولی حالا وقتی که انسان آدم‌هايی را می‌بيند که از سرطان ريه با مرگ فاصله چندانی ندارند و يا عکس‌شش افراد سيگاری را می‌بيند که به چه حال و روزی افتاده‌ است در مورد کسی مثل من البته باعث ترک کامل سيگار نمی‌شود ولی متوجه‌ام می‌کند که وقتی ميان جوانان هستم با سيگار کشيدن سرمشقی بدی برای آنها نشوم. از اين رو من با ممنوعيتی که در مورد استعمال دخانيات در محل‌های سربسته ورزشی وضع شده مخالفتی ندارم. به عبارتی هر قانون و مقررات محدودکننده‌ای را نبايد ناقض آزادی‌های شخصی دانست.

اما يک کارخانه توليد کالاهای ورزشی در برخی از موارد مخالف مقررات و محدوديت‌هاست و همه تلاش خودش را به کار گرفته که فوتبال را به ريشه‌های اوليه‌اش عودت بدهد. اين شرکت اسم جنبشی را که راه انداخته "يوگو بونيتو" گذاشته و خواهان فوتبالی است آزاد و عاری از قيدوبندها.
اين کارزار بر اساس يک سوءتفاهم به راه افتاده است. مسئله در فوتبال صرفا به بازی زيبا و فی‌البداهه محدود نمی‌شود بلکه خوب و حرفه‌ای بازی کردن هم يک پای عمده‌ قضيه است. اينجا يک شوت وارونه زدن و آنجا يک شگرد و کلک سوارکردن، اين اسمش سيرک است، نه فوتبال. در حالی که در اين ورزش مسئله بر اجرای هنر در معنای تام و تمام آن است. ولی فقط زمانی که من تمرينات سختی را از سربگذرانم و استعدادهای خودم را در حد قهرمانی پرورش بدهم آن وقت شايد امکان اين را پيدا بکنم که بازی‌ام را به هنر تبديل کنم. در واقع فوتبال تئاتر واريته‌ها و حرکات و کنش‌های رنگارنگ و فی‌البداهه نيست، بلکه آزادی در چهارچوب مرزها و مقرراتی معين است.

نظم يک سو و بدعت و فرارفتن از الگوهای رايج از سوی ديگر.
اين استناد شما به جمله معروف خورخه لوييس بورخس ( نويسنده نامدار و نابينای آرژانتينی)درست است. در واقع اگر همه ما به سوی بداعت‌ها و بداهه‌ها رو کنيم هرج‌ومرج گريبانمان را می‌گيرد، هر چند هم که چنين رويکردی وسوسه‌انگيز و رويايی باشد. برای مثال وقتی که من می‌خواهم کتابی بنويسم اگر همسرم غذا را روی تخته‌کليد کامپيوتر بريزد و يا بچه‌ام در اتاق بغلی ناآرامی کند رمانی خلق نخواهد نشد. زمانی از "گابريل گارسيا مارکز " پرسيدند که چگونه می‌توان رمانی مثل "صد سال تنهايی" خلق کرد. و او جواب داد: "دو سال آزگار بايد روزی هشت ساعت ماتحتت را زمين بگذاری و هی بنويسی." و يا مثلا فکر می‌کنيد که خبرگی و مهارت مارادونا از آسمان برايش پرتاب شده؟

صحنه معروفی از مارادونا در خاطره‌ها مانده است که به قبل از بازی برگشت فينال جام اتحاديه فوتبال اروپا ميان اس اس ناپل و فا اف بی اشتوتگارت مربوط می‌شود. او در حالی که بند کفش‌هايش باز بود چندين دقيقه توپ را روی سر و شانه و پاهای خود به رقص درآورد و بعد با پاسخگويی به تشويق حاضران راهی رختکن شد. ناپل سه بر سه با اشتوتگارت مساوی کرد و جام را برد.
مارادونا زمانی هم که نوجوانی بيش نبود با همين حرکات در استراحت ميان بازی‌های باشگاه‌های دسته اول آرژانتين نقش دلقک را بازی می‌کرد. ولی خوب او دائم روی خودش کار می‌کرد. يک بار گفتگويی ميان من و او پيش آمد که به بازگويی‌اش شايد بيارزد. يکی از روزهايی که من مربی اف سی بارسلون بودم مارادونا آمد و در حالی که "برند شوستر" را به من نشان می‌داد گفت:" اين را می‌بينی؟ او کارهايی می‌تونه انجام بده که من نمی تونم." لحظاتی سکوت بين ما برقرار بود تا مارادونا دوباره به حرف آمد:" اين کارها را يک روزی من هم قادر به انجامشان خواهم بود. ولی من کارهايی را می‌توانم بکنم که شوستر هيچوقت توان انجام آنها را پيدا نخواهد کرد." مارادونا فکر و ذکرش عجيب معطوف به آموزش و يادگيری بود. ولی عالی‌ترين برجستگی او جسارت بداعت ورزيدن و فرارفتن از آموخته‌هايش بود.

در فوتبال اغلب بر نقش خلق‌وخوها، فرهنگ‌ها و تفاوت‌های آنها تاکيد می‌شود. آيا واقعا تفاوت آمريکای‌جنوبی‌ها و اروپايی‌ها آن طور که ادعا می‌شود خيلی‌ زياد است؟
نه، فوتبال در اساس يک پديده عمومی و جهانشمول است. مثلا زيدان را در نظر بگيريد. اگر من نمی‌دانستم که او اهل کجاست به راحتی می‌توانستم تصور کنم که از اهالی زادگاه من است. همين طور به راحتی می‌شود تصور کرد که پاسارلا زاده آلمان باشد.

ولی تقريبا غيرقابل تصور است که از آلمان بازيکنی مثل رونالدينيو پا بگيرد.
حرف من اين نيست که سنن و فرهنگ و موقعيت اجتماعی تاثيری روی فوتبال و بازيکنان آن ندارند. شکی نيست که مثلا در آرژانتين جوانان بيشتر خود را عضوی از جماعت محله و شهرشان می دانند تا يک شهروند آرژانتين.

دامنه و تاثيرات اين تعلقات تا چه حد است؟
جوان‌ آرژانتينی در بطن فرهنگی از چالش‌ها و هويت‌يابی‌ها پرنوسان پرورش پيدا می‌کند. جريان از احساس تعلق به خانواده شروع می‌شود، بعد نوبت هويت‌يابی‌های مبتنی بر محله و شهرک و شهر و استان است و در آخرين مرحله هم به هويت ملی و شهروندی منتهی می‌شود. همه اين مراحل شکل‌دهنده شخصيت و شيوه زندگی او هستند. فوتبال هم برای چنين جوانی ابزاری برای اعلام وجود و به رسميت‌شناخته‌شدن و تبارز بخشيدن به هويت‌های تحول‌يابنده‌اش است. در کشورهای پيشرفته اما فوتبال بيشتر وسيله‌ای برای پرکردن وقت و استفاده مفيد از وقت فراغت است. من هرگز ادعا نمی‌کنم که جوانی از سواحل کاريبيک با توپ همان رفتاری را دارد که مثلا يک جوان نروژی. با اين همه در هر فرهنگ و در رويکردهای هر ملتی چيزهايی هست که در ملت‌های ديگر هم شبيه‌اشان يافت می‌شود ولی باز هم غريب به نظر می‌رسند. به عبارتی اگر بخواهيم به روش‌ها و نقطه‌نظرات کليشه‌ای که شديدا بر تفاوت‌ها و تمايزها تاکيد دارند تاسی کنيم آن وقت کسی مثل بکن باوئر هيچگاه نبايد برای تيم‌ آلمان بازی کرده باشد.

اين سال‌ها در آلمان بحثی تقريبا ايدئولوژيکی جريان دارد که حول اين پرسش دور می‌زند: چرا در فوتبال ما اين قدر بد هستيم؟ و کدام شيوه بازی بيشتر به درد ما می‌خورد؟ کم‌کم اين فکر دارد غلبه می‌کند که ما بايد به همان شاخصه‌های اصلی هويت خودمان يعنی نظم، انضباط و تحقير مرگ و نيستی رضايت دهيم و دست برداريم از اين که بازی‌های کاملا ظريف و هنرمندانه ارائه کنيم.
شوخی می‌کنيد.

نه،‌ باور کنيد.
چه کسی اين حرف را می‌زند؟

ماتياس زامر.
همان فوتباليستی که موی سرخی داشت؟

بله. سال ۱۹۹۶ مرد فوتبال اروپا شد.
يادم می ‌آيد. او که خودش بازی ظريف و زيبايی ارائه می‌داد.

زمان عوض می‌شود و انسان‌ها هم با آن تغيير می‌کنند
ولی نه ديگر اين اندازه. برای من باورش سخت است که او حالا به چنين تصوراتی رسيده باشد.

او با همين فکر و برنامه‌ها خودش را داوطلب مديريت اتحاديه فوتبال آلمان کرد و پذيرفته هم شد. حالا مشغول شناسايی و سازماندهی نيروهای تازه نفس‌تر برای تيم ملی فوتبال ماست. سوال اين است که آيا فوتبال يک کشور اسير حصارها و شاخصه‌های فرهنگی مردم آن است؟
به حق چيزهای نشنيده. اين درست نيست که فوتبال آلمان را فقط در کار،نظم،‌ انضباط و وضعيت خوب بدنی بازيکنان آن خلاصه کنيم. آخر مگر اين بازی آلمان و فرانسه در نيمه نهايی جام ۱۹۸۶ نبود که هنوز هم هيجان‌انگيزتر بازی تاريخ جام جهانی به شمار می رود؟ و مگر بازی آلمان در برابر هلند در فينال ۱۹۷۴ نبود که يک دوره کامل را تحت تاثير خود قرار داد و نمادی از فوتبال کمال‌يافته شد؟ نظم و انضباط و کار فشرده هميشه وقتی برای آلمان منشا پيروزی شده‌اند که با خلاقيت و ابتکار آنها درآميخته‌اند.

ولی چرا تيم ما از سال ۱۹۹۰ نتايج و کارنامه بدی داشته است؟
برداشت من اين است که آلمانی‌ها هر بار که در يک بازی پيروز نمی‌شوند گويی که دنيا برايشان به آخر می‌رسد. تجزيه و تحليلی هم که فوری از اين شکست می‌شود معمولا تقليل اهداف و آماج‌ها و بسنده کردن به ممانعت از باخت‌های بيشتر است. از چنين نتيجه‌گيری و تحليلی طبيعی است که بازی خوبی درنمی‌آيد.


...شما پس از آن که تيم آرژانتين با مربی‌گری شما برنده جام جهانی ۱۹۷۸ شد در يک کنفرانس مطبوعاتی گفتيد که بازيکنانتان بر ديکتاتوری تاکتيک‌ها و سيستم‌ها فائق آمدند.
انتقاد من کماکان متوجه سيستم‌های خشک و انعطاف‌ناپذير در بازی فوتبال است و نه تاکتيک‌ها. ژنرال‌های ناپلئون پيش از آغاز يکی از جنگ‌ها از وی پرسيدند که فکر می‌کند عمده‌ترين کاری که بايد انجام شود چيست. پاسخش اين بود:" ابتدا بايد ببينيم با کی طرفيم و شمارشان چقدر است. اگر ده‌تا باشند خودمان را به روی آنها خواهيم انداخت. ولی اگر بيشتر باشند بايد بنشينم فکر کنم."

پس آن جمله معروف شما بد درک شده است؟
عجله نکنيد. اتهامی که من کماکان به مدافعان سينه‌چاک تاکتيک‌ها و الگوهای متعارف وارد می‌دانم اين است که آنها اين هر دو را يگانه وسيله موفقيت و ارائه يک فوتبال خوب می‌دانند. ولی فرض کنيد که من می‌خواهم به شما شکارکردن بياموزم. خوب طبيعی است که قبل از همه بايد تيراندازی را به شما ياد بدهم. قبل از اين کار من نمی‌توانم شما را به مصاف ببر ببرم. هلند را در جام جهانی ۱۹۷۴ در نظر بگيريد: فوتبالی در اوج کمال، پوشش انعطاف‌مند زمين توسط بازيکنان، جنب و جوش دائم، مثلث‌سازی مدام در حال تغيير و تحول . در واقع همه‌چيز به قاعده و سازگار بود. ولی خوب در اين جا مسئله صرفا به ايده‌هايی که تنها کريف و نيسکنز و رنسن برينک قادر به تحققشان بودند محدود نمی‌شد. به عبارت ديگر، تاکتيک جمعه و پايان يک هفته يا فرآيند است که در ابتدای آن استعداد و نبوغ قرار دارد. يک مربی بايد قبل از همه اين خصوصيات را کشف کند و ارتقاء دهد.

بنابراين مربی‌ها را در وهله اول نمی‌توان راهبردپرداز(استراتژ) تلقی کرد؟
آنها خيلی بيشتر از استراتژ هستند، ايدئولوگ‌اند، سردار سپاه‌اند، روانشناسان‌اند و اگر لازم شود مراقب کودکان و بچه‌ها هم هستند. اخيرا کارهايی مانند توضيح شبيه‌سازی‌های کامپيوتری و راهنمای سفر هم به وظايف ‌آنها اضافه شده است.

در هيچ شغل ديگری به هنگام شکست، مسئول به اندازه مربی فوتبال مورد سرزنش و انتقاد قرار نمی‌گيرد.
زياد نبايد اغراق کرد. راستش يک مربی در مقام و موقعيتی رشک‌انگيز قرار دارد. او امکان اين را دارد که درک و ايده‌های خود از فوتبال را نمود عينی بخشد. فقط به تيم بارسلون توجه کنيد: چه کسی می‌تواند ادعا کند که چهره برجسته آن رونالدينيو است. و يا شما مثلا می‌توانيد رونالدينيوی تيم پاريس سنت جرمان را به ياد بياوريد؟ نه. در واقع اين فرانک رايکارد، مربی بارسلون بود که ايده‌ها و نقطه‌نظراتش نسبت به فوتبال را جامه عمل پوشاند و رونالدينيو را رونالدينيو کرد.


تمرين و آموزش‌دادن بازيکنانی مانند رونالدينيو و يا مارادونا تا چه حد دشوار است؟
نيازی نيست که به رونالدينيو و يا مارادونا تمرين و آموزش زياد و فشرده‌ای داده شود و يا به عبارت بهتر لازم نيست که کسی انگيزه‌بخش آنها باشد. ديويد بکهام برای مثال نمونه بارزی از اين نسل است. او شباهت زيادی به ستاره‌های موسيقی پاپ پيدا کرده؛ هر روز موهايش را به شکل تازه‌ای فرم و حالت می‌دهد و بدون محافظ هم جايی نمی‌رود. ولی شما تا حالا هرگز نشنيده‌ايد که او نظم و ديسپلين تيم را رعايت نکرده باشد و يا در اين يا آن بازی با دل‌وجان به ميدان نرفته باشد. اين نسل به واقع سخت پايبند مسئوليت‌ها و وظايف خويش است، گيرم که سرووضعشان تصور ديگری را در انسان القاء کند.

در بازی جام جهانی ۱۹۷۸ وضع چگونه بود؟ آيا شما همه بازيکنان تيم ملی آرژانتين را تحت کنترل خود داشتيد؟

چه جور هم. من به آنها از همان ابتدا گفتم که وظيفه‌ای خطير بر دوش ماست، که ما نمايندگی يک ملت را به عهده گرفته‌ايم، آن هم در يک موقعيت سياسی غامض و پيچيده.

جوامع و انجمن‌های دست‌اندرکار فوتبال در جهان شما را همچون روح‌ آزاد و بااحساس اين ورزش ستايش می‌کنند. ولی در عين حال، شما در نظر بسياری همچون يک ژنرال ارتش پروس جلوه می‌کنيد. اين دو درک و برداشت را چگونه می‌توان با هم جمع کرد؟
من هوادار پروپا قرص نظم و انضباط هستم، ولی من يک مربی فوتبال‌ام، نه مشق و تعليم‌دهنده ارتش. خواست من از بازيکنانم هميشه اين بود که کورکورانه از من تبعيت نکنند، بلکه حرف‌ها و ايده‌هايم را بفهمند و در بازی خود به کاربندند. خود من زمانی که بازيکن بودم ، و بايد اذعان کنم که بازيکن ميانمايه‌ای هم بودم، آرزوی هميشگی‌ام اين بود که کسی راهنمايی‌ام کند، درس و آموزش‌ام بدهد و چيزی به من بياموزد، نه اين که صرفا مثل يک سرباز روانه ميدانم کند.

انضباط و حرف‌شنوی اما در فوتبال جز اولويت‌های تخطئی‌ناپذيرند.
يک مربی به چه چيز احتياج دارد؟ در مرحله اول يک ايده و طرح؛ دوم اراده و قدرت اقناع که بتواند بازيکنانش را متقاعد کند که اجرای ايده‌اش برای آنها محبوبيت و احترام و پيروزی به بارمی‌آورد. اما دست آخر بايد بتواند اطمينان حاصل کند که همه بازيکنان به ايده او مقيد و پايبند هستند و در عمل از آن دفاع می‌کنند. شما برای مثال هيچکدام از همبازی‌های مارادونا را پيدا نخواهيد کرد که ادعا کند مارادونا به اهداف و آماج تيم ملتزم نبوده است. اگر او چنين نبود، از تيم خارجش می‌کردم.

شما ولی سال ۱۹۷۸ به رغم خواست نيمی از جمعيت کشور نام مارادونا را در فهرست بازيکنان تيم ملی آرژانتين برای جام جهانی قرار نداديد.
راستش او با ۱۷ سال سن بنظرم کمی جوان می‌آمد. در واقع شک داشتم که نکند بازی‌های جام جهانی در حد تاب و تحمل جسم و روانی‌اش نباشد.

شما پس از احراز مقام قهرمانی جهان توسط تيم آرژانتين از دست‌دادن با ژنرال‌های کودتاچی حاکم بر کشورتان امتناع کرديد.
هيچ ديکتاتوری هرگز قادر نيست من را وسيله توجيه استبداد و وحشی‌گری خود قرار دهد و يا کارنامه منفی خود را با نام و فعاليت من تطهير کند. من می‌خواستم به مردم جهان نشان دهم که آن موفقيت صرفا از آن تيم فوتبال و ملت آرژانتين است و لاغير.

اصولا چرا شما در آن دوران مربی‌گری تيم ملی را پذيرفتيد؟
درک و احساس من اين بود که من با آن تيم قادر به انجام کار بزرگی هستم. ولی فکر نکنيد که من صدای زندانيان را از درون سياهچال‌ها نمی‌شنيدم. به خوبی خبر داشتم که هزاران آرژانتينی به دست رژيم نظامی کشته شده و يا به دريا انداخته شده‌اند. راستش من نيازی ندارم که از خود دفاع کنم، ولی می‌دانيد که حرف من با بازيکنان تيم ملی قبل از آغاز بازی فينال چه بود؟ به آنها دقيقا چنين گفتم:" ما نماينده تنها عنصر مشروع در اين کشور ، يعنی نماينده فوتبال آرژانتين هستيم. فراموش نکنيد که ما برای تريبون‌های انباشته از ژنرال‌های ارتش بازی نمی‌کنيم بلکه بازی ما برای مردم آرژانتين و به نمايندگی از آنهاست.ما نه برای پاسداری از ديکتاتوری، بلکه برای دفاع از آزادی به ميدان می‌رويم"

اندکی پس از اين جريان شما مفهوم "فوتبال چپ و راست" را ابداع و مطرح کرديد. "والدانو"، بازيکن سابق شما ولی معتقد بود که اين تفاوت‌گذاری اشتباه محض است.
در مورد اين تفاوت و تمايز زيادی فلسفه‌بافی شده است. مفاهيم مورد استفاده من صرفا استعاره بودند و نه نوعی مفهومپردازی نوين. چپ، به ويژه چپ دانشگاهی و فرهنگی هميشه برای من تجسم جسارت،‌ نوجويی و رويکردی معطوف به منافع وسيع‌ترين بخش‌های جامعه بوده است. راست اما هميشه در ذهنم ترس و اقتدار و فردگرايی کور را تداعی کرده است...

والدانو در اصل با تفاوت‌گذاری شما مخالف نيست. منتهی می‌گويد که بهتر است به جای چپ و راست از اصطلاح فوتبال پيشرو و فوتبال محافظه‌کار استفاده کنيم.
بسيار خوب . اصل مضمون است. در باره نام‌ها نبايد زياد مناقشه کرد.

آيا فوتبال دوران اخير را هم می‌توان به اين دو نحله تقسيم کرد؟
تا زمانی که انسان‌ها وجود دارند يا به اين و يا به آن شيوه عمل خواهند کرد. انگيزه‌ها و درک‌ها شايد متفاوت شوند، اما منش و رويکردهای عمومی انسان‌ها معمولا باقی می‌ماند. به عبارت ديگر،‌يکی می‌خواهد در درون نظم موجود جسارت بورزد و به دنبال ناشناخته‌ها و بکرها برود، هنر و زيبايی متفاوتی را تجربه کند و بختک روزمرگی را از زندگی خود دور کند، و در يک کلام می‌خواهد از مرزها و محدوده‌های متعارف فراتر رود. اين فرد را ما چپ، پيشرو و يا هر چه که شما دوست داريد نام می‌گذاريم. در همين حال هستند افراد و فوتباليست‌هايی که يکنواختی الگوها و روش‌های زندگی و بازی و ... کوچکترين دغدغه‌ای در آنها ايجاد نمی‌کند. اينان به مرز و محدوديت‌های رايج و متصلب‌شده بيشتر از نوجويی و ورود به عرصه‌های بکر و غيرمتعارف گرايش نشان‌ می‌دهند. آهسته برو آهسته بيا ، بی‌اعتنايی به دغدغه‌های انسان‌های ديگر و پيروزی را از همه چيز بالاتردانستن نيز از شاخصه‌های ديگر چنين افرادی است. برای ناميدن اين گونه آدم‌ها ما از راست، محافظه‌کار و يا نام‌های مشابه استفاده می‌کنيم. من هنوز هم اين تقسيم‌بندی را نادرست نمی‌دانم.


بخش اول مصاحبه


ای‌كاش جام جهانی حقوق بشر هم داشتيم

كوفی ‌عنان

Sun / 11 06 2006 / 10:47
    عنان روز يكشنبه در نامه‌ای به قلم خود ، با تاكيد براينكه جام جهانی موجب شده حسادت ما در سازمان ملل به شدت برانگيخته شود، آرزو كرد ممالك دنيا بر سر بالاترين جايگاه در مراتب احترام به حقوق بشر با يكديگر رقابت كنند و تلاش نمايند از يكديگر در افزايش ارقام بقای كودك يا ثبت نام در آموزش متوسطه پيشی بگيرند.
    متن نامه عنان كه خبرگزاری "ايرنا" آن را به فارسی منتشر كرده، به شرح زير است:


ممكن است تعجب كنيد از اينكه دبيركل سازمان ملل درباره فوتبال مقاله‌ای می‌نويسد. اما حقيقت امر اين است كه جام جهانی موجب شده حسادت ما در سازمان ملل به شدت برانگيخته شود.
به عنوان نقطه اوج تنها مسابقه واقعا جهانی، كه در تمامی كشورها به وسيله تمامی نژادها و مذاهب بازی‌های مربوط به آن انجام شده‌ است.
جام جهانی يكی از چند پديده نادری است كه مانند ملل متحد جنبه جهان شمولی دارد. حتی می‌توانيد بگوييد كه جهان شمول‌تر است زيرا فدراسيون‌بين‌اللملی فوتبال (فيفا) ‪ ۲۰۷‬عضو دارد و اعضای ملل متحد تنها ‪ ۱۹۱‬است.
اما دلايل بسيار بهتری نيز برای برانگيخته شدن حسادت وجود دارد.
نخست اينكه، جام جهانی مناسبتی است كه در آن هركس از جايگاه تيم خود و اينكه چگونه آن را كسب كرده، آگاه است. می‌دانند كه چه كسی، چگونه و در دقيقه چندم از بازی امتياز داده است، می‌دانند چه كسی دروازه خالی را از دست داده است، می‌دانند چه كسی نگذاشته پنالتی تبديل به گل شود.
آرزو می‌كنم از اين گونه مسابقات در خانواده ملل بيشتر داشته باشيم. ممالك آشكارا بر سر بالاترين جايگاه در مراتب احترام به حقوق بشر با يكديگر رقابت كنند و تلاش نمايند از يكديگر در افزايش ارقام بقای كودك يا ثبت نام در آموزش متوسطه پيشی بگيرند. كشورها چگونگی عملكرد خود را برای تمامی جهان به نمايش بگذارند. دولت‌ها درباره اينكه چه حركت‌هايی آنان را به چنان نتيجه‌ای رهنمون شده پاسخگو باشند.
دوم اينكه، جام جهانی مناسبتی است كه همه كس روی كره ارض علاقه‌مند است درباره آن صحبت كند. به دقت بررسی كنند تيم آنان چه حركات درستی انجام داده و می‌توانست چه حركات متفاوتی انجام دهد. بدون آنكه ذكری از تيم مقابل نمايند.
مردم در هر كجا از بوينس‌آيرس گرفته تا پكن در حالی كه‌ در رستوران‌ها نشسته‌اند مدت مديدی درباره امتيازات بهتر بازی‌ها با يكديگر بحث می‌كنند، دانش عميقی نه تنها از تيم ملی خود بلكه همچنين از بسياری تيم‌های ديگر ابراز می‌دارند و مطالبشان را درباره موضوع با روشنی و اشتياق مطرح می‌سازند.
نوجوانانی كه معمولا حرف نمی‌زنند به ناگهان با فصاحت و اعتماد به نفس به گونه‌ای خيره‌كننده به متخصصانی تحليل‌گر تبديل می‌شوند. ای كاش از اين گونه گفت و گوها در سراسر جهان بيشتر داشته باشيم.
شهروندان به اين موضوع بپردازند كه چگونه كشورشان می‌تواند روی شاخص توسعه انسانی، يا كاهش ميزان انتشار كربن يا عفونت‌های جديد ناشی از ويروس ايدز عملكرد بهتری داشته باشد.
سومين نكته اينكه، جام جهانی مناسبتی است كه در آن سطح ميدان بازی به گونه‌ای است كه تمام كشورها با شرايط برابر فرصت شركت در آن را دارند.
تنها رعايت دو عامل در بازی مهم است: استعداد و كار گروهی. ايكاش در عرصه جهانی نيز مساوات طلبان بيشتری به همين گونه داشتيم. مبادلات آزادانه ومنصافه بدون دخالت دادن سوبسيدها، موانع يا تعرفه‌ها.
به دست آوردن فرصتی واقعی برای هر كشور به منظور اينكه توان خود را در صحنه جهانی به ميدان آورد.
چهارم اينكه ، جام جهانی مناسبتی است كه منافع چند قطبی بودن بين مردم و كشورها را به تصوير می‌كشد. تيم‌های ملی بيشتر و بيشتری در حال حاضر از مربی‌هايی از ديگر كشورها كه شيوه‌های جديد تفكر و بازی را ارائه می دهد، استقبال می‌كنند.
همين امر درباره تعداد بيشتر بازيكنانی صحت دارد كه در فاصله جام جهانی‌ها نماينده باشگاه‌هايی هستند كه دور از كشورشان است. آنان كيفيت جديد به تيم جديد خود تزريق می‌كنند، از اين تجربه رشد می‌كنند و قادرند هنگامی كه به كشور خود باز می‌گردند تشريك مساعی بيشتری بنمايند. دراين روند معمولا در كشوری كه در آن پرورش يافته‌اند، به قهرمانانی تبديل می‌شوند و به گشودن دلها و گستردگی افكار مدد می‌دهند.
ايكاش نگريستن به موضوع مهاجرت انسان و اين امر كه در مجموع می‌تواند سه عامل برنده ايجاد كند نيز برای همه به همين سادگی بود يعنی برنده بودن برای مهاجران، برای كشوری كه از آن آمده‌اند و برای جوامعی كه به آن پيوسته‌اند. آن مهاجران نه تنها برای خود زندگی بهتر می‌سازند، بلكه عوامل توسعه، اقتصاد، جامعه و فرهنگ در كشورهايی هستند كه به آن‌جا رفته و در آن كار می‌كنند،و همچنين در كشور خودشان به هنگام بازگشت برانگيزاننده افكار جديد و دانش فنی خواهند بود.
برای هر كشور ، بازی در جام جهانی موضوعی است كه به گونه‌ای مطلق به غرور ملی ربط دارد. برای كشورهايی كه برای نخستين بار به جام جهانی راه يافته‌اند، مانند كشور من غنا، اين موجب افتخار است. برای آنان كه پس از سال‌های توام با ناملايمات در جام جهانی شركت می‌كنند مانند آنگولا، حسی همراه با نوسازی ملی به ارمغان می‌آورد و برای آنها كه در حال حاضر درگير نبرد هستند، اما تيم جام جهانی شان يك سمبل منحصر به فرد و قدرتمند از وحدت ملی است، مانند ساحل عاج، چيزی كمتر از اميد به تجديد تولد ملی را القا نمی‌كند.
آنچه شايد بيش از همه برای تمامی ما در سازمان ملل نسبت به جام جهانی حسادت برانگيز است اينكه، جام جهانی مناسبتی است كه در آن عملا می‌بينيم هدف‌ها جامه عمل می‌پوشند.
تنها درباره گل‌هايی كه به حساب كشوری گذاشته می‌شود صحبت نمی‌كنم منظورم مهم‌ترين هدف است يعنی حضور در آنجا به عنوان بخشی از خانواده ملل و مردمان، بزرگداشت بشريت مشتركمان است. تلاش می‌كنم هنگامی كه غنا با ايتاليا در هانور در ۱۲‬ژوئن بازی می‌كند همه چيز را به خاطر بسپارم. البته نمی‌توان قول بدهم كه موفق خواهم بود.


نگاهی به تاريخچه و جاذبه‌های يک ورزش

ساسان رجالی‌فر

Sat / 10 06 2006 / 21:20
جمعه ١٩ خرداد ١٣٨٥

برگزاری مسابقات جام جهانی فوتبال در آلمان، بار ديگر تب فوتبال را بالا برد و فوتبال، اين ورزش عمومی را در مرکز توجه زن و مرد، پير و جوان و فقير و غنی قرار داد. راستی جاذبه‌ی اين ورزش چيست که همواره اين چنين توجهات را به خود جلب، اجتماع را از خود متأثر و همگان را مجذوب می‌کند؟

از جنبه‌ی تاريخی، نخستين بار چينيان در مراسمی آيينی به ورزشی پرداختند که شبيه فوتبال امروزين بود. آنان اين ورزش را «تسه او کو» می‌ناميدند که «تسه او» به معنی با پازدن و «کو» به معنی توپ بود. چينيان در مراسم آيينی خود، به منظور آمادگی در رزم به اين ورزش می‌پرداختند تا بتوانند تاکتيک، انضباط، سرعت انتقال، تقويت عضلات، قدرت شخصيت و همبستگی را در افراد بالا برند. اما اين ورزش در ميان چينيان ادامه نيافت و فراموش شد. در يونان و رم باستان نيز می‌توان نشانه‌هايی از اين ورزش يافت. در ايتاليای سده‌های ميانه نيز به جای پاهايی از اين ورزش بر می‌خوريم.
اما فوتبال به مثابه ورزش مدرن و امروزين، در اواسط قرن نوزدهم در انگلستان متولد شد. در کمبريج، قوانين منع بازی با دست وضع شد و در ١٦ اکتبر ١٨٣٦ اولين باشگاه فوتبال در لندن پايه گذاری گرديد. در اين باره که چرا ورزش فوتبال در دوره‌های تاريخی گذشته نتوانست قوام و گسترش يابد و به فراموشی سپرده شد، می‌توان گفت که ورزشهای تيمی و گروهی مانند فوتبال، در تقابل با ورزشهای رزمی مثل شمشيربازی، کشتی، اسب سواری و غيره خصوصياتی را می‌طلبيدند که تنها با رشد و گسترش شهرها و زندگی شهروندی ممکن بود. فوتبال، ورزش شهری است و از جنبه‌ی اجتماعی، گسترش و رشد شهرهای بزرگ، از عوامل بنيادی تقويت اين ورزش به شمار می‌آيد. فوتبال، خصوصياتی را در بين جوانان تقويت می‌کند که بيشتر لازمه‌ی زندگی مدرن و شهری است: سرعت، قدرت، اعتماد به نفس، انضباط، همکاری جمعی و تيمی و کوشش در عين رقابت برای پرهيز از درگيری مستقيم، چارچوب قانونی عمومی را می‌سازد که بر اين ورزش حاکم است. اينکه چگونه می‌توان سرعت داشت، بدون اينکه با حريف برخورد کرد و چگونه می‌توان در يک همکاری جمعی شرکت نمود و در عين حال فرديت خود را حفظ کرد، از خصوصيات جدی ورزش فوتبال است. فوتبال به مثابه ورزش، تجلی رابطه‌ی فرد با جمع و ديالکتيک اين رابطه است و اين همان خصوصياتی است که يک ديناميسم پويا در جامعه‌ی مدرن می‌طلبد.
از اواسط قرن نوزدهم، پديده‌ی فوتبال، ديناميسم مستقل خود را ايجاد کرد و در عين حال همين ورزش بود که ترکيبی از ساير ورزشها را به نمايش می‌گذاشت. لذا از جنبه‌ی کيفی، فوتبال خود را از ساير ورزشها جدا کرد و بطور همزمان همه‌ی ورزشها را تحت تأثير خود قرار داد. می‌توان فوتبال را در عرصه‌ی هنر با سينما مقايسه کرد که ترکيبی از همه‌ی هنرها بود.
در اوائل قرن بيستم، با تشکيل فدراسيون بين المللی فوتبال (فيفا) و سپس برگزاری نخستين مسابقات جام جهانی در اروگوئه (١٩٣٠)، اين ورزش ابعادی جهانی به خود گرفت. نخستين جام جهانی به ابتکار «ژول ريمه» برگزار شد و جام جهانی به جام ژول ريمه معروف گشت. بعد از ده دوره برگذاری اين مسابقات، برزيل در سال ١٩٧٠ توانست با کسب سومين پيروزی جهانی، اين جام را برای هميشه به برزيل برد. برگزاری اين فستيوالهای بين المللی، جدا از جنبه‌ی صلح آميزی که داشت، عملا" فضايی را ايجاد می‌کرد که در آن ملتها و فرهنگهای گوناگون بتوانند امکان خودنمايی و ابراز وجود پيدا کنند و در حاشيه‌ی مسابقات رقص و موسيقی و آيينهای خود را به نمايش بگذارند. مسابقات جهانی، از جنبه‌ی تکنيک و تاکتيک و سازمان بازی نيز بازتابی از روحيه‌ی ملی ـ قومی، سطح سازماندهی اجتماعی و انضباط و تمرين تيمهای گوناگون از کشورهای مختلف بود. برگزاری مسابقات جهانی اين فرصت را فراهم می‌ساخت که تيمها از طريق ارائه‌ی فرم و سيستمهای مختلف بازی، روحيه‌های مختلف خود را نمايش دهند. اگر آمريکايی لاتين بويژه برزيلی‌ها، فوتبال متکی بر خلاقيتهای فردی را به نمايش می‌گذاشتند، فوتبال اروپايی، يک فوتبال با سيستم و برنامه بود. اگر اجازه داشته باشيم از مفاهيم فلسفی استفاده کنيم، می‌توان گفت که فوتبال برزيل، يک فوتبال رومانتيک بود که از جنبه‌ی استه تيک فوتبال زيبايی را ارائه می‌داد، در حالی که فوتبال اروپا بويژه آلمان و انگلستان، نمايشی از قدرت، انضباط و سيستم بود.
چنانکه بيان شد، بازيهای جام جهانی به مثابه يک فستيوال بين المللی، عملا" محل تلاقی فرهنگها و روحيه‌ها و آشنايی و تبادل فرهنگهای ملل گوناگون بود، تا اگر در عرصه‌ی سياست ستيزها و جنگها و خشونتها وجود دارد، امکان زندگی و رقابت صلح آميز و ادامه‌ی زندگی اجتماعی فی مابين ملل نيز به نمايش گذاشته شود.
در گذشته، از نظر سازماندهی، مسابقات جهانی هر چهار سال يکبار در اروپا و يک بار در آمريکا برگزار می‌شد. اما اينک با حضور آسيايی‌ها که از جنبه‌ی اقتصادی، اجتماعی و سياسی قدرت يافته اند، برای نخستين بار امکان برگزاری مسابقات جهانی در قاره‌ی آسيا و در کشورهای کره و ژاپن فراهم آمد و اين دو کشور توانستند به بهترين شکلی اين مسابقات را برگزار کنند و زمينه‌های همکاری سياسی ـ اقتصادی ـ فرهنگی گسترده در آينده را فراهم آورند.
فوتبال به تدريج از چارچوب ورزشی با جنبه‌های فرهنگی و تربيتی خارج گشت و به موضوعی اقتصادی و سياسی تبديل گرديد و سرمايه گذاری همه جانبه ای در آن انجام پذيرفت. باشگاههای فوتبال همچون يک واحد جدی اقتصادی، اهداف اقتصادی و سياسی خاصی را دنبال می‌کنند و تنها به نتايج می‌انديشند. به تدريج، اين افکار سوداگرانه در سيستمهای بازی موثر افتاد. ايتاليايی‌ها در دهه‌های ٦٠ و ٧٠ با ارائه‌ی يک سيستم دفاعی به نام کاتاناچيو، تنها به نتيجه‌ی پيروزی می‌انديشيدند. اين سيستم با تکيه بر يک دفاع مستحکم، به ضدبازی می‌پرداخت و به اين ترتيب جاذبه‌های فوتبال را به مخاطره انداخت و عملا" روز به روز از تعداد تماشاگران کاسته شد. اما هلنديها و معروف ترين تيم باشگاهی آنان آژاکس آمستردام، به ايجاد سيستمی تازه دست زدند که شبيه بازی بسکتبال بود و به فوتبال کشويی معروف گشت. آنان به اين ترتيب طراوتی دو چندان به ورزش فوتبال بخشيدند. اما اجرای اين سيستم تازه، با ابعاد سازماندهی گذشته امکان پذير نبود و لازمه‌ی آن بالا بردن سطح فوتبال حرفه ای به کيفيتی تازه بود. آمادگی بدنی، راندمان و سازماندهی سيستم بايد از سطح عقلانيت بالايی برخوردار می‌شد تا بتواند فوتبالی پر تحرک و با طراوت مانند هلنديها ارائه نمايد. چنين امری زمانی متحقق گشت که دولتهای رفاه در اروپا شکل گرفت و اين دولتها تقويت و گسترش ورزش فوتبال را جزو برنامه‌های خود قرار دادند. اين تاثير متقابل ميان اقتصاد و فوتبال و نيز ضرورت يک سازماندهی با کيفيت بالا، سازمانها و باشگاههای ورزشی را وارد کيفيتی نوين کرد و بدين سان در تقويت سازمان يک باشگاه فوتبال، ساير عناصر مديريت نيز وارد گشت. برای اينکه يک تيم بتواند به نتايج همه جانبه دست يابد، مديريت مالی، مديريت فنی، مديريت روانی و از همه مهمتر، ديد استراتژيک نسبت به منافع تيم و باشگاه لازم بود. زمانی که سازمان ويژه‌ی باشگاهها و فدراسيونهای جهانی و قاره ای از نظر سازماندهی و مديريت در پی کيفيتی برتر برآمدند و راندمان بازيکنان و نظارت بر قوانين و داوريها برای جلوگيری از خشونت و تبديل فوتبال به ورزشی عاری از خشونت، کيفيتی تازه به خود گرفت، اقبال تماشاگران و جاذبه‌ی اين ورزش نيز افزايش يافت. بدين سان فوتبال و سازمانهای عريض و طويل آن به ديناميسم ويژه ای ارتقا يافت و باشگاهها، مدارس فوتبال، کلوپهای طرفداران فوتبال، کلاسهای آموزش داوران و مربيان، نشريات ورزش فوتبال و غيره در گسترده ترين اشکال خود در جامعه ريشه دوانيد.
اينک باشگاههای فوتبال در سطوح ملی و فدراسيونهای فوتبال در سطح بين المللی از نهادهای پرقدرت و مؤثری هستند که در چارچوب دولتها نمی‌گنجند و با پيگيری سياستهای معين خود، حتی سياست را از خود متأثر می‌کنند. برای نمونه «فيفا» با اشاعه و ارائه‌ی قوانين بين المللی در هماهنگی و گسترش و جهانی شدن فرهنگ فوتبال، نقش مهمی را بازی می‌کند. می‌توان گفت که در روند جهانی شدن که در آغاز دوران روشنگری شروع شد و خواهان فرمی از زندگی جهانگستر است، فوتبال به يکی از ابزارهای مهم تقويت اين روند تبديل شده است؛ چرا که تغييرات در فوتبال، نحوه‌ی بازيها، آرايش و سيستم بازی تيمها، نقش ستاره‌های فوتبال و لباسهای ورزشی، اموری هستند که تأثيرات بلاواسطه‌ی جهانی دارند. با جرأت می‌توان گفت که پديده‌ی فوتبال در تقويت روند جهانی شدن، از ابزارهايی است که مرزهای ملی به مفهوم گذشته را درهم شکسته و اين ورزش را صاحب زبانی بين المللی کرده است. نياز به دقت چندانی ندارد که بتوان ديد يک جوان سنگالی با يک جوان چينی يا ژاپنی و يا يک جوان آمريکايی و انگليسی با يک جوان ايرانی و مصری می‌توانند در ديداری بدون اينکه زبان يکديگر را بفهمند، از طريق بازی فوتبال با هم ارتباط برقرار کنند. شايد اين نيز يکی از رازهای جذابيت فوتبال باشد که می‌توان به سرعت در سطوح مختلف و به آسانی آن را سازمان و سامان داد.
پديده‌ی فوتبال، همانگونه که از ساير عرصه‌ها تأثر پذيرفت، عرصه‌های ديگر را متأثر کرد. يکی از عرصه‌هايی که می‌توان گفت با ظهور فوتبال متأثر شده است، عرصه‌ی معماری و ساختمان سازی است. اکنون معماران و شرکتهای بزرگ ساختمانی، امر طراحی و ساختمان استاديومهای فوتبال را از جنبه‌ی منافع اقتصادی و نيز ارائه‌ی استه تيک بسيار جدی می‌نگرند و ساختن استاديومهای فوتبال که دارای استه تيک ويژه است، از دغدغه‌های معماران به شمار می‌رود. بی جهت نيست که ساختن استاديومها در شهرها و کشورهای مختلف، مورد توجه سياستمداران و مديريت شهرها و کشورها قرار گرفته است. استقبال گسترده ای که از اين ورزش به عمل می‌آيد و حضور صدهزار نفری تماشاچيان، موضوع ساختار و ابعاد ورزشگاه را به موضوعی با اهميت و جدی تبديل کرده است. جدا از فرم استاديومها از جنبه‌ی استه تيکی، استحکام تريبونها، ساختن سقفهای متحرک، ساخت زمينهای چمن با دستگاههای حرارتی برای ايام زمستان و غيره از مسائلی هستند که شاخه‌ی مهندسی ساختمان را متأثر کرده است.
اما انقلاب الکترونيکی در وسايل ارتباطی، امری بود که به تأثير متقابل فوتبال ـ اجتماع، ابعاد ديگری بخشيد. با ظهور سيستم DVD و ايجاد پرده‌های تلويزيونی بزرگ، امکانی فراهم آمد که جاذبه‌های تماشای اين ورزش و فضای حاکم بر استاديومهای فوتبال، به خيابانها کشيده شود. اينک اين امکان پديد آمده است که در زمان برگزاری مسابقات، همزمان در چهار گوشه‌ی جهان، اجتماعاتی خيابانی از علاقمندان تماشای فوتبال، حتی بيشتر از تعداد تماشاگران حاضر در ورزشگاهها برپا گردد. انقلاب الکترونيکی در وسايل ارتباط جمعی، به ابزاری برای افزايش جاذبه‌های ورزش فوتبال و اشاعه‌ی آن تبديل شده است.
بررسی رابطه‌ی سياست و فوتبال، به فرصتی ديگر نياز دارد. اما آنچه می‌توان بطور عمومی گفت اين است که فوتبال در سياست، به ايجاد همبستگی و شور و هويت يابی ملی ياری می‌رساند. اگر بخواهيم مثالی در اين زمينه بزنيم می‌توانيم به پيروزی تيم ملی فوتبال آلمان در جام جهانی ١٩٥٤ اشاره کنيم. آلمان شکست خورده در جنگ جهانی دوم، توانست در مسابقات آن دوره، چهره‌ی ديگری از خود در سطح بين المللی نشان دهد، چهره ای که با يک دولت فاشيستی شکست خورده کاملا" متفاوت بود. شرکت تيم ملی فوتبال ايران در بازيهای جهانی فرانسه در سال ١٩٩٨ نيز فرصتی به ايران داد تا چهره‌ی ديگری از خود نشان دهد، چهره‌ی ايرانی که می‌خواهد به قوانين بين المللی احترام گذارد و در مناسبات جهانی شرکت کند. اگر به ياد داشته باشيم، مسابقه‌ی فوتبال ميان ايران و آمريکا از حساسيت زيادی برخوردار بود و زمينه‌ی گشايش روابط غيرخصمانه ميان اين دو کشور را تا حدودی فراهم ساخت.
البته از فوتبال هم مانند هر پديده‌ی ديگری سوء استفاده‌های سياسی در جهت اميال و اهداف معين صورت گرفته و می‌گيرد، اما در مجموع می‌توان گفت که نيروهای اجتماعی و سرمايه‌های مادی و معنوی که در زمينه‌ی ورزش فوتبال فعاليت می‌کنند، خصلت صلح طلبانه دارند، چرا که اين ورزش اصولا" در محيط‌های با امنيت و صلح پايدار امکان رشد و شکوفايی دارد. در عين حال اين ورزش فضاهايی را ايجاد می‌کند که در آن انسانهای مختلف صرفنظر از رنگ پوست و نژاد و فرهنگهای گوناگون، در کنار هم به رقابت صلح آميز و دوستانه می‌پردازند. اين امر به نوبه خود به اين اميد دامن می‌زند که در ساير زمينه‌های حيات اقتصادی، اجتماعی و سياسی نيز می‌توان بطور صلح آميز و بدون خشونت به رقابت جدی و همه جانبه پرداخت. بررسی پديده‌ی فوتبال از جنبه‌ی اجتماعی و نقش اين ورزش در شکل دهی فرهنگ شهری و مدرن در ايران، زمينه‌ی جالبی است که در فرصتهای ديگر بايد به آن پرداخت.


فوتبال می‌خواهد دوباره بديع و اعجاب‌انگيز شود(۱)

مصاحبه با سزار لوييس منوتی/ ترجمه احمد سمايی

Sat / 10 06 2006 / 15:10

    آنچه كه در پی می‌خوانيد بخش نخست مصاحبه بلند روزنامه آلمانی "ولت" (٦ ژوئن) با "سزار لوييس منوتی"(César Luis Menotti)، مربی معروف آرژانتينی است كه تيم اين كشور را در سال ١٩٧٨ به قهرمانی جهان رساند. تسلط منوتی بر رمز و راز فوتبال از يك سو و آشنايی‌اش با سياست و فلسفه و زيباشناسی از سوی ديگر او را در ميان مربيان معروف جهان به چهره‌ای متفاوت بدل كرده است. سال ١٩٧٨ اين صرفا پيروزی تيم آرژانتين نبود كه برای منوتی وجهه و اعتبار آورد، بلكه امتناع آشكار او در برابر دوربين‌های تلويزيون از دست دادن با ژنرال ويدلا، رهبر رژيم كودتايی حاكم بر كشورش نيز تحسين و اعجاب جهانيان را برانگيخت
    منوتی در مصاحبه زير از شيوه‌های مختلف فوتبال ، نقش فرهنگ و خلق‌ و خوها ، سود و زيان تجاری شدن فوتبال ، مفاهيم چپ و راست در اين ورزش، تجربه سال ١٩٧٨ و ... سخن می‌گويد.

    احمد سمايی
    samayee@web.de
    http://gashtha.blogspot.com


ولت:آيا شما هنوز هم به استاديوم فوتبال می‌رويد؟
سزار لويس منوتی‌: خيلی كمتر از گذشته

اصلا بازی فوتبال تماشا می‌كنيد؟
طبيعی است. منظورتان از اين سوال چيست؟

شما ٥٠ سال پيش اولين قرارداد برای بازی حرفه‌ای را امضاء كرديد. فكر نمی‌كنيد كه در اين نيم قرن چيزی در فوتبال تغيير نكرده و هنوز هم همه‌ آن چيزهايی كه شما ٥٠ سال پيش تجربه كرديد در حال تكرار شدن است؟
درست است. ولی می‌دانيد هم‌ميهن شما، سپ هربرگر، به اين سوال كه چرا مردم مشتاق تماشای فوتبال هستند چه پاسخی داد؟

چون نمی‌دانند كه با چه نتيجه‌ای تمام می‌شود.
دقيقا. در واقع همين آينده نامعلوم است كه برای انسا‌ن ها جذاب و پركشش است.

ولی شايد مردم‌شناسان در مقابل بگويند كه دقيقا همين نامعلوم بودن آينده است كه در انسان‌ها ترس و نگرانی ايجاد می‌كند.
اين حرف در مورد فوتبال صادق نيست.تفاوت فوتبال با زندگی عادی در تكرارشدن آن است.بازی فوتبال شامل همه پست و بلندهای زندگی انسانی است، با اين تفاوت كه در پايان بازی، جهان به آخر نمی‌رسد و اين امكان وجود دارد كه همه چيز را از نو تجربه كنی.به عبارت ديگر بعد از هر بازی هميشه فردايی هست.

ولی چرا بازيكنان فوتبال طوری رفتار می‌كنند كه گويی فردايی وجود ندارد؟
اين بحث گسترده‌ای را می‌طلبد.

خوب مصاحبه ما هم كه قرار است بلند باشد. پس شروع كنيد لطفا.
سه چيز فوتبال را در سی سال گذشته به گونه‌ای فاحش تغيير داده‌اند. فقر، تجاری‌شدن و مربيان بد. اول از فقر شروع كنيم. قبلا برای مثال بسياری از بازيكنان آرژرانتينی از روستاها و يا از اقشار ميانی شهرها می‌آمدند. جامعه در اين دو حوزه به نحوی بكر و دست‌نخورده بود و حداقلی از زندگی برايش تامين بود. برای نمونه می‌شود به دانيل پاسارلا(١) اشاره كرد كه از ايالت چوكاباكو آمده است. يا هرمان كرسپو (٢)كه از دهی در نزديك ويلاماريا آمده و يا خوزخه والدانو(٣) كه در روستايی در نزديكی روساريو زاده و بزرگ شده. او تا ١٥ سالگی در همان ده مانده بود با زمين‌ بازی‌يی نه چندان بزرگ و همبازيانی نسبتا بزرگسال. در چنين شرايطی آموختن بازی حال و هوای ديگری دارد. اين نوع بازيكنان زياد غم نان نداشتند.

امروز شرايط چه فرقی كرده است؟
نگرانی‌ها و دغدغه‌هايی كه جوانان امروز آرژانتينی با آن دست به گريبانند فقر و بيكاری است. فوتبال برای اينان دريچه‌ای به بيرون و به يك زندگی بهتر است. ولی اين دريچه ترس و نگرانی هم ايجاد می‌كند،‌چرا كه در عبور از آن چيزهای بسياری را از دست می‌توان داد، از جمله‌ آينده را. اصل راهنمای گذار از اين دريچه و ورود به زندگی بهتر همانا خطرنكردن و بداعت‌نورزيدن است. هر پاس و ديريپی را بايد صد بار سبك و سنگين كنی، مبادا كه اشتباه بكنی و از همان ابتدای كار پرونده خودت را ببندی. نتيجه اين روند را در سال‌های گذشته شاهد بوده‌ايم: نوعی ميانمايگی در عرصه فوتبال و هنر.

استثانائاتی هم وجود دارند.
استثاء هميشه وجود داشته است. مسئله بر سر كم‌شدن بدعت‌ها و حركات ناب و بديع در فوتبال است.

در بحث‌های جاری در مورد فوتبال معمولا فقر به عنوان زمينه مناسبی برای پرورش بازيگرانی حرفه‌ای تلقی‌ می‌شود. درك مسلط اين است كه جوانانی كه در اين شرايط رشد می‌كنند بيشتر تحمل رنج و سختی را دارند و و كمتر به راحت و استراحت خود فكر می‌كنند. ماريو وارگاس يوسا، نويسنده پرويی، زمانی گفته بود كه در زمانه‌‌های بد و نكبت‌بار معمولا آثار ادبی خوبی پديد می‌‌آيند.
اين نظر كمی ساده‌انديشانه است، چرا كه در بطن فقر هم بدون استعداد و جسارت اثر بكری پديد نمی‌آيد. در فوتبال البته جريان برعكس است. تصور كنيد كه شما تنها يك شانس داريد كه از شر فقر خلاص شويد. در اين حالت چه خواهيد كرد؟ شما از هر بدعت و خلاقيتی كه شك داشته باشيد به تحقق شانس يادشده كمك كند اجنتاب خواهيد كرد. شما سخت بر روی خودتان كار خواهيد كرد، ولی خلاقانه و به معنای واقعی بازی نخواهيد كرد.

ولی مارادونا، زيدان، پله و رونالدو همگی در محيط و شرايطی فقرزده رشد و پرورش يافته‌اند.
اين ٤ نفر همگی از نوابغند و نمی‌توان آنها را به عنوان نمونه شاهد آورد.

فرق قضيه در چيست؟
برای نمونه مارادونا را در نظر بگيريد. برای او فوتبال در وهله اول وسيله‌ای برای بيان و اعلام وجود بود. او فقط با توپ بود كه مارادونا بود. فوتبال برايش حكم زبانی بود كه او با آن خود را بيان می‌كرد. فرض كنيد بداهه و الهه هنر فرشته هستند كه گهگاهی سراغ انسان‌ها می‌آيند. اما در ميان اين انسان‌ها تعداد كمی درايت و صرافت استفاده از چنين لحظه‌آی را دارند. می‌دانيد مارودانا سال ١٩٨٦ در بازی يك‌چهارم نهايی با انگلستان برای ديريپ معروفش از پشت خط ٥٤ متر به چقدر وقت نياز داشت؟

تقريبا ١٥ ثانيه.
بله، ١٤ ثانيه. يعنی برای ١٠٠ متر ٢٥ ثانيه لازم داشت. انجام چنين ديريپی در هر امتحان ورزشی به مردودشدن مارادونا می‌انجاميد. ديريپ نوعی هنر است و چندان به تمرين و وضعيت بدنی فوتباليست ربطی ندارد. مارادونا برای شكار چنين لحظه‌ای آمادگی داشت.او يكی از زيباترين لحظات تاريخ فوتبال را به ما ارزانی داشت. فقط نوابع به انجام چنين كارهايی قادرند.

دفترچه راهنمايی برای نابغه‌شدن وجود ندارد. به عبارت ديگر اين ويژگی يادگرفتنی نيست. آيا مربيان می‌تواننددر آموزش‌های خود به مارادونا استناد كنند، بی‌آنكه در نزد بازيگران احساسی از حقارت و خودكم‌بينی به وجود‌ آورند؟
لازم نيست هر انسانی مارادونا و يا موتزارت باشد. تنها كافی است مربيان درك كنند كه روايت مارادونايی از فوتبال را هم خوب برای فوتباليست‌های جوان توضيح دهند.

و اين چه نوع روايتی است؟
اين روايتی است سخت جذاب كه از يك سو با زيبايی و از سوی ديگر با فقر ارتباط دارد. اين نوع فوتبال تهاجمی و توام با جسارت است. در روايت مارادونايی، فوتبال منظره‌ای عجاب‌انگيز در اوج نفاست هنری خويش است.

به نظر شما مربيان امروزی چه كاری را درست انجام نمی‌دهند؟
آنها به جای آشناكردن جوانان با روح و كنه بازی ، از آنها قهرمانان خوش‌هيكل و يا مهره‌های شطرنج می‌سازند. می‌توان گفت كه فوتبال دارای سه مولفه رمز و رازگونه است: شگردها، زمان و فضا. فوتبال از يك سو بازی‌يی است در محدوده قوانين و مقررات (رعايت محدوده‌های زمانی و مكانی )، اما در عين حال شگرد و رمز و راز هم هست و كار بازيكن كشف اين رمز و رازها و قلق‌هاست. يك مربی بايد به جوانان تحت آموزشش كمك كند كه از حوزه‌ رايج‌ها و متعارف‌های بازی فراتر بروند و به آنها چنان اعتماد به نفسی ببخشد كه راه را برای انجام شگردها و بازی‌های خارق‌آلعاده باز ببينند. او بايد قبل از هم استعدادها را كشف و رشد دهد. تنها از اين رهگذر است كه فوتبال امكان ارتقاء و تحول به هنر را می‌يابد.

در حال حاضر اما انسان اين احساس را دارد كه هم بازيكنان و هم تماشاگران صرفا به دنبال پيروزی‌اند، فرق هم نمی‌كند كه به چه قيمتی.
واقعا اين جوری است؟ راستش من زياد مطمئن نيستم كه اين توصيف شما درست باشد. به نظرم خيلی از انسان‌ها از اين كه تيم مورد علاقه‌اشان صرفا باری‌هايی معطوف به برد داشته باشد خسته شده‌اند.

به عبارتی شما معتقديد كه رابطه ميان تماشاچيان و بازيكنان مخدوش و سرد شده است؟
بله. تماشاگران به تدريج بازی ‌ها برايشان بی‌رمق و كسالت‌بار شده‌اند. منتهی به نظر می‌ياد كه كمتر باشگاهی متوجه اين نكته هست. از ياد هم نبريم كه فوتبال اصولا بدون تماشاچی و شور و شوق او معنايی ندارد. پاواروتی برای كسب درآمد بيشتر نيست كه قطعات موسيقی خودش را در تالار ميلان اجرا می‌كند، بلكه او می‌خواهد همه هنر و خلاقيت‌ خودش را در برابر جمع پرشمارتر و موسيقی‌دوست‌تری به نمايش بگذارد. ولی اگر اجراش كسالت‌آور و حوصله‌سربر شود و يا مثلا سه چهارم رپرتوار خودش را اجرا كند، خوب كسی مثل من رغبتی نمی‌كند ديگر به تماشای اجراهای او برود. فوتبال فراموش كرده است كه جمعيتی كه برای تماشای تئاتر به استاديوم‌ها می‌كشاند را بايد با بهترين و بديع‌ترين های خودش روبرو كند.

با اين وجود اما استاديوم‌ها مثل گذشته پرازدحام هستند.
فكر می‌كنيد به خاطر كيفيت خوب بازی‌ها هست؟ انسان‌ها به مكان‌های تجمع عمومی علاقه‌مندند و خودشان را با علاقه جزيی از آن به شمار می‌آورند. ولی اين به آن معنا نيست كه همه آنچه را كه‌ آنجا اتفاق می‌افتد به ميل و پسند خويش می‌يابند.

شما در جريان بازی‌های جام جهانی سال ٢٠٠٢ در آسيا گفتيد كه بازی‌های سال ٢٠٠٦ در آلمان آخرين شانس فوتبال است كه معنا و اهميت اوليه خود را بازيابد. اين معنا و اهميت به جز بردن و پيروزشدن چه می‌تواند باشد؟
پيروزی آری، اما نه به هر قيمتی. طبيعی است كه من هم دوست دارم آرژانتين برنده بشود.ولی در عين حال مايلم كه تيم ما فرهنگ و شخصيت جامعه ما را نمايندگی ‌كند و نشان ‌دهد كه ما ملتی با بازيكنانی شايسته هستيم. اگر در انجام چنين كاری موفق شود ولی بدون كسب جام قهرمانی به خانه بازگردد من باز هم مفتخر خواهم بود. يادتان می‌آيد تيم آلمان ٤ سال پيش در بازی نهايی در برابر برزيل چه تصويری از خود ارائه كرد؟ با دل و جان به مقابله با نقطه‌نظری مسلط رفت كه برايش شانسی در غلبه بر رقيب قائل نبود. اين تيم بهترين‌های آلمان را به نمايش گذاشت: تهاجم كرد و جسارت ورزيد. در واقع ١١ بازيكن آلمان مردم اين كشور را به نحوی شايسته و احترام‌انگيز نمايندگی كردند و تقريبا پيروز شدند. و اين آن چيزی است كه در خاطره‌ها خواهد ماند. به طور خلاصه می‌توان گفت كه برای هر تيمی دو نوع بازگشت از جام جهانی وجود دارد: بازگشتی توام با عزت و افتخار و يا آن گونه كه ايتاليايی ها يك بار به خانه بازگشتند توام با خجلت و شرمساری. در جام جهانی پيروزی يك رسالت و وظيفه نيست.

كسی كه اين اظهارنظر شما را می‌شنود تصور می‌كند كه پای صحبت يك مربی غيرتی دچار احساسات رمانتيك نشسته.
اين كه همه از پيروزی صحبت می‌كنند دليلی بر اين نيست كه حق هم با آنهاست. من را بد درك نكنيد. قصدم اصلا اين نيست كه شكست را افتخار و فضيلت جلوه دهم. من از شكست آزرده می‌شوم، ولی اگر علاوه بر شكست حرمت خودم را هم خدشه‌دار كنم رنج بيشتری خواهم برد. پيروزی هميشه هدف و انگيزه‌بخش ماست، اما نبايد وظيفه‌امان تلقی شود.

چه اشكالی دارد؟
آيا دقت كرده‌ايد كه اغلب انسان‌هايی كه پيروزی را وظيفه تلقی می‌كنند چه رفتاری از خود نشان می‌دهند؟ آنها كم يا بيش دچار ترس و جبن می‌شوند. ترس هم، مادر محافظه‌كاری و احتياط است و اين دو هم به ميانمايگی منجر می‌شوند. يك انسان ميانمايه همواره به دنبال پيروزی است، فرق هم نمی‌كند كه چگونه. يك انسان بلند نظر و صاحب عزت نفس اما خواهان احترام و تشخص است. برای مثال كافی است كه نگاهی به تيمی بكنيد كه بيش از هر تيم ديگری كه در بازی‌های جام جهانی شركت داشته در خاطره‌ها مانده است.

برزيل در جام جهانی ١٩٨٢
می‌بينيد چه راحت به خاطرتان آمد. بازی اين تيم برای ما به نمادی از زيبايی و شكوه بدل شده است، هرچند كه شكستی توام با افتخار را با خود به خانه برد. در واقع اين خاطره انسان‌هاست كه تصميم می‌گيرد كه كدام فوتبال بيشتر خوشايند ما بوده و كدام كمتر. و به راستی صد سال ديگر چه كسی بازی فينال جام جهانی سال ١٩٩٤ ميان برزيل و ايتاليا را به ياد خواهد آورد؟ هيچكس. شايد خيلی‌ها ترجيح بدهند كه كاش اين بازی اصلا اتفاق نيافته بود.

جام جهانی سال ٢٠٠٢ را بسياری موفقيت‌آميز توصيف كردند، شما اما آن را مورد انتقاد قرار داديد. چرا؟
آن دوره از بازی‌ها تا حدی عجيب و غريب بود. اگر اين حرفم را عليه آسيايی‌ها تعبير نكنيد حال و هوای درون استاديوم‌ها به گونه نادری بی‌رمق و عاری از شور و شوق بود.گويی كه يك عده‌ای را مامور كرده بودند كه برای مثال مصنوعا تيم آرژانتين را تشويق كنند و به يك عده ديگر هم گفته بودند كه شما بايد هوادار و مشوق مثلا تيم فرانسه باشيد. اين صحنه‌ها من را كم‌وبيش به ياد مراسم نيايش كليسا در يكی از اعياد مذهبی می‌انداخت. شايد برای بسياری چيز غيرمتعارفی نبوده باشد، ولی خوب، من از همذات‌پنداری و احساس تعلق به يك تيم در درون استاديوم تصور و تجربه ديگری دارم.

شما بازی‌های آن دوره را هم مورد انتقاد قرار داديد و آنها را به زياد تدافعی‌بودن متهم كرديد. آيا ٤ سال پس از آن زمان ا ارزيابی شما تغييری كرده است؟
نه. شما سه دوره آخر جام جهانی را در نظر بگيريد. همه‌ آنها نوعی اهانت به شيوه فوتبال تهاجمی بودند. حتی "پاسارلا"، مربی آرژاننتين نيز در جام ٢٠٠٢ از اين گرايش منفی در امان نماند. به نوعی همه تيم‌ها كم يا بيش با رويكرد به سنت "سانتناچيو"( بازی صرفا معطوف به پيروزی) موفقيت را در بازی دفاعی جستجو كردند. به عنوان نمونه كافی است كه تيم ايتاليا با مربيگری جيووانی تراپاتونی را به ياد بياوريد.

ولی كاشف سانتناچيو يك آرژانتينی بود.
بله، اين شيوه گرچه سابقه درازتری دارد ولی اين هموطن من، "هنليو هررا" بود كه در دوره مربيگری با تيم انترميلان ان را به كار گرفت و موفقيت‌های بحث‌انگيز اين تيم را رقم زد.

او به "قصاب"(٤) معروف شده بود. جمله معروفی را هم به او نسبت می‌دهند به اين مضمون:" همه حرف‌هايی كه در توصيف و ستايش از بازی‌های هنرمندانه ، تكنيكی و تهاجمی زده می‌شود اراجيفی بيش نيست." ولی خوب همانطوری كه شما هم گفتيد او توانست انترميلان را مجموعا در ٥ بازی به قهرمانی برساند.
آيا من بايد به نمايندگی از آرژانتينی‌ها از بابت شيوه و رويكرد غلطی كه هررا اشاعه داده معذرت بخواهم؟

خودتان چه فكر می‌كنيد؟
من معذرت‌خواهی می‌كنم و توجه می‌دهم كه هررا (١٩٩٧-١٩١٦)ديگر در ميان ما حضور ندارد و شيوه‌اش را هم كمتر كسی ديگر دنبال می‌كند.

به اين ترتيب آيا برای بازی فوتبال چشم‌انداز خوبی در افق می‌بينيد؟
من احساس می‌كنم كه نسيم ملايمی از بهبود در حال وزيدن است.نه، طوفانی در كار نيست، اما نسيم كاملا محسوس است. فوتبال دوباره دارد نشان می‌دهد كه می‌تواند بديع و اعجاب‌انگيز باشد...

اين اميدواری شما از كجا ناشی می‌شود؟
در تاريخ فوتبال هميشه بازی‌های وجود داشته‌ كه بعدا معلوم شده نقطه عطف و آغاز يك چرخش بوده‌اند. دو بازی بارسلون و چلسی در بازی‌های ليگ قهرمانی امسال شايد چنين اهميت و معنايی پيدا كنند. اين بازی‌‌ها صرفا رويارويی متعارف دو تيم نبودند، بلكه می‌توان‌ آنها را نقطه پايانی بر فوتبال بيست گذشته به حساب آورد. زمين فوتبال تبديل شده بود به صحنه نبرد اعجاب‌انگيز ايده‌ها. در يك سو چلسی بود با مورينو به عنوان مربی و يك بازی بی‌جان و رمق و در ديگر سو بارسلون با بازی خلاقانه و تحسين‌برانگيزش.

علت مخالفت شما با مورينو در چيست؟
مورينو يك تكنوكرات است و تا مغز استخوان خودمحور و عاشق ايده‌های خودش. رفتار او با بازيكنانش بسان رفتار با مهر‌ه های شطرنج است. قصد او نه ارائه بازی فوتبال، بلكه صرفا پيروزشدن به هر قيمت است.

ادامه دارد
-------------------------
١- بازيكن تيم آرژنتين در جام جهاني ١٩٧٨ و مربي كنوني تيم ريور پلات آرژانتين
٢- بازيگر تيم چلسي لندن
٣- بازيكن جام جهاني ١٩٨٦ و مربي سابق رئال مادريد
٤- در رسانه‌هاي جهان از او به خاطر نوع رفتارش با بازيكنان بيشتر با لقب "برده‌دار" ياد مي ‌كنند. نشريات اندكي مانند ولت هم از عنوان قصاب براي توصيف او استفاده كرده‌اند.س.


نکاتی در باره جام جهانی فوتبال

Fri / 09 06 2006 / 13:56
خبرگزاری مهر: مسابقات جام جهانی در ابتدا در سال ١٩٣٠ میلادی آغاز شد و از آن سال به بعد نیز هر چهار سال یکبار به استثنای سال‌های ١٩٤٢ و ١٩٤٦ میلادی به علت جنگ جهانی دوم، برگزار شده ‌و در سال جاری ٢٠٠٦ نیز این مسابقه جهانی در کشور آلمان و با حضور ٣٢ کشور از جمله تیم ملی ایران برگزار می‌شود.

جام جهانی فوتبال که نام رسمی آن "جام جهانی فیفا" است، مهمترین مسابقات فوتبال مردان در جهان به شمار می‌رود. تیم‌های فوتبال مردان تمامی اعضای فیفا می‌‌توانند در این مسابقات شرکت کنند.

این مسابقات ابتدا در سال ١٩٣٠ میلادی آغاز شد و از آن سال به بعد هر چهار سال یک‌ بار - با دو استثنا در سال‌های ١٩٤٢ و ١٩٤٦ میلادی به علت جنگ جهانی دوم- برگزار شده ‌است. در سال ١٩٩١ میلادی فیفا برگزاری جام جهانی زنان را نیز آغاز کرد.

مرحله نهایی جام جهانی در شکل کنونی آن شامل شرکت ٣٢ تیم در یک مسابقات چهار هفته ‌ای است که در کشور میزبان انجام می‌‌شود و در حال حاضر پربیننده ‌ترین رویداد ورزشی جهان است.

جام جهانی ١٧ بار برگزار شده ‌است و جام جهانی در آلمان هجدهمین دفعه این مسابقات به شمار می‌رود .در این مسابقات تنها هفت کشور به قهرمانی نائل آمده‌اند.

برزیل پنج بار و ایتالیا و آلمان هر یک سه بار به قهرمانی رسیده اند.

اولین دیدار مسابقات جام جهانی در جهان، بین دو تیم ملی انگلستان و اسکاتلند در سال ١٨٧٢ میلادی انجام گرفت، اما در آن سال‌‌ها فوتبال خارج از انگلستان بعد زیادی نداشت.

پس از افزایش محبوبیت فوتبال در آغاز قرن بیستم، این ورزش در المپیک‌‌های تابستانی ١٩٠٠ و ١٩٠٤ میلادی و المپیک میانی ١٩٠٦ میلادی به عنوان ورزش ناظر (بدون اهدای مدال) شرکت کرد. در المپیک تابستانی ١٩٠٨ میلادی بالاخره فوتبال به عنوان یکی از ورزش‌های رسمی به رسمیت شناخته شد.

مسابقات فوتبال در آن سال توسط "انجمن فوتبال" (فدراسیون فوتبال در انگلستان) برگزار می‌‌شد و تنها بازیگران آماتور در آن شرکت داشتند و برخی اوقات بیشتر یک نمایش بود تا یک مسابقه. تیم ملی آماتورهای فوتبال انگلستان هم در المپیک ١٩٠٨ و هم در المپیک ١٩١٢ میلادی فاتح مسابقات شد.

با توجه به اینکه مسابقات فوتبال المپیک تنها بین تیم‌های آماتور برگزار می‌‌شد، مسابقات "نشان سر توماس لیپتون" توسط "سر توماس لیپتون" در ١٩٠٩ میلادی و در تورین برگزار شدند.

این مسابقات معمولا به عنوان اولین تورنمنت جدی جهانی شناخته می‌‌شوند و اکثر باشگاه‌های خوب جهان از ایتالیا، آلمان و سوئیس در آنها شرکت داشتند. تیم "وست آکلند" تیمی آماتور از روستایی در شمال شرق انگلستان، فاتح این مسابقات شد.

وست آکلند در مسابقات بعدی در سال ١٩١١ میلادی نیز قهرمان شد و بر طبق قوانین بازی‌ها، نشان "سر توماس" را تا ابد به خانه برد.

در ١٩١٤ میلادی، فیفا توافق کرد که مسابقات المپیک را به عنوان "مسابقات قهرمانی فوتبال آماتورها" به رسمیت بشناسد و مسئولیت برگزاری آن را به عهده بگیرد. این مسئله باعث شد که مسابقات فوتبال المپیک تابستانی ١٩٢٤ میلادی به اولین تورنمنت فوتبال بین ‌قاره‌ای بدل شود. اروگوئه قهرمان این مسابقات شد و در سال ١٩٢٨ نیز مدال طلا را کسب کرد.

در ٢٨ مه‌ ١٩٢٨ میلادی پس از طرحی که رئیس وقت فیفا "ژول ریمه" (Jules Rimet) ارائه کرده بود، تصمیم گرفته شد که فیفا تورنمنت بین ‌المللی خود را به پا کند.

با توجه به اینکه اروگوئه صاحب مدال طلای دو المپیک قبلی بود و با توجه به اینکه در سال ١٩٣٠ میلادی جشن صدمین سالگرد استقلالش را می‌‌گرفت، میزبانی به این کشور سپرده شد.

اولین جام جهانی رسمی

المپیک تابستانی ١٩٣٢ میلادی در لس آنجلس برگزار شد و به علت عدم محبوبیت فوتبال در آن کشور، این ورزش در برنامه بازی‌ها گنجانده نشد. علت دیگر عدم توافق فیفا و کمیته بین ‌المللی المپیک در مورد وضعیت بازیگران آماتور بود.

فدراسیون‌‌های ملی بعضی کشورها به فرستادن یک تیم به مسابقات دعوت شدند. با توجه به اینکه میزبان مسابقات، اروگوئه بسیار دور از اروپا واقع شده بود و تیم‌های اروپایی برای شرکت در این مسابقات باید در سفر پرهزینه ‌ای از اقیانوس اطلس می‌‌گذشتند، تا دو ماه مانده به مسابقات هیچ کشور اروپایی حاضر به فرستادن تیم نشده بود.

ژول ریمه نهایتا تیم‌های اروپایی بلژیک، فرانسه، رومانی و یوگسلاوی را به قبول این سفر راضی کرد. مجموعا ١٣ کشور در این جا شرکت کردند. هفت تیم از آمریکای جنوبی، چهار تیم از اروپا و دو تیم از آمریکای شمالی .

اولین دیدارهای جام جهانی به طور همزمان برگزار شدند و فرانسه و آمریکا در مرحله اول فاتح شدند. این دو تیم به ترتیب مکزیک را ٣ بر صفر و بلژیک را ٤ بر یک مغلوب کردند.

اولین گل تاریخ جام جهانی توسط "لوسین لورن" از فرانسه به ثمر رسید. چهار روز بعد "برت پاتناد" از آمریکا اولین "هت - تریک" تاریخ جام را در برد ٣ بر صفر آمریکا مقابل پاراگوئه ثبت کرد.

در مسابقه فینال اروگوئه با نتیجه چهار بر دو از صد آرژانتین گذشت و اولین فاتح جام جهانی شد. این مسابقه در مونته ‌ویدئو انجام شد و ٩٣ هزار نفر شاهد برگزاری آن بودند.

پیشروی

مشکلات اولیه بازی‌ها، مسائل مربوط به سختی سفرهای بین ‌قاره ‌ای و جنگ بود. همانطور که تیم‌های اروپایی حاضر به سفر برای شرکت در جام اروگوئه ١٩٣٠ میلادی نبودند، تیم‌های آمریکای جنوبی نیز حاضر به تحمل سفر برای شرکت در جام ١٩٣٤ و ١٩٣٨ میلادی نشدند و برزیل تنها تیمی بود که در این جام‌‌ها شرکت جست.

جام‌های ١٩٤٢ و ١٩٤٦ میلادی به دلیل وقوع جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن برگزار نشدند.

جام جهانی ١٩٥٠ میلادی برای اولین بار شاهد حضور تیم‌‌هایی از جزیره بریتانیا، سرچشمه فوتبال، بود.

تیم‌های بریتانیایی (انگلستان، اسکاتلند و ...) در ١٩٢٠ میلادی از فیفا بیرون کشیده بودند، اما در ١٩٤٦ با دعوت مجدد فیفا به این فدراسیون بازگشتند و در این جام بازی کردند.

این تورنمنت در ضمن شاهد حضور دوباره اروگوئه قهرمان جام اول بود که دو جام قبلی را تحریم کرده بود. اروگوئه در بازگشت خود مجددا قهرمان شد.

یادآور می‌شویم که جام ١٩٥٠ میلادی، اولین و آخرین جامی بود که مرحله نهایی آن به صورت گروهی برگزار می‌‌شد و نه به صورت حذفی و در نتیجه قرار بود مسابقه فینال نداشته باشد. گرچه صورت امتیازها به طوری شد که عملا بازی برزیل و اروگوئه به صورت بازی فینال درآمد.

در جام‌های بین ١٩٣٤ تا ١٩٧٨ میلادی، شانزده تیم در مسابقات شرکت کردند.

اکثر تیم‌‌ها از اروپا و آمریکای لاتین بودند و اقلیت بسیار کمی از آفریقا، آسیا و اقیانوسیه شرکت داشتند. نمایندگان این قاره‌ها معمولا به سادگی توسط تیم‌‌های اروپایی و آمریکای لاتین مغلوب می‌شدند. البته کره شمالی استثنا بود زیرا در سال ١٩٦٦ تا یک چهارم نهایی بالا آمد.

در جام ١٩٨٢ میلادی، تعداد تیم‌های شرکت کننده به ٢٤ تیم افزایش یافت و این رقم در ١٩٩٨ به ٣٢ تیم رسید که نتیجتا تیم‌‌های بیشتری از آفریقا، آسیا و آمریکای شمالی شانس شرکت پیدا کردند. در سال‌‌های اخیر شرکت‌ کنندگان این قاره‌ها توفیق بهتری داشته ‌اند.

کامرون نیز در ١٩٩٠ میلادی تا یک چهارم نهایی بالا آمد و کره جنوبی، سنگال و آمریکا در ٢٠٠٢میلادی همگی حداقل تا یک چهارم نهایی بالا آمدند و کره جنوبی نهایتا چهارم شد.

به گزارش "مهر"، ١٩٧ کشور جهان برای راهیابی به جام جهانی ٢٠٠٦ آلمان با یکدیگر رقابت کردند. از تمامی ٢٠٧عضو فیفا تا به حال تنها سه کشور برای راهیابی به جام تلاش نکرده‌ اند.

با توجه به اینکه "کوموروس" و "تیمور شرقی" اعضای تازه‌ ای هستند و هنوز این امکان را نداشته ‌اند، در واقع بوتان تنها کشوری است که شانس خود را برای شرکت در جام جهانی محک نزده است.

در دهه ٩٠، جام جهانی زنان فیفا نیز راه‌ اندازی شد و اولین جام جهانی زنان در ١٩٩١ میلادی در چین برگزار شد.

شکل برگزاری این مسابقات مانند مدل مردان است و هر چهار سال یکبار برگزار می‌‌شود. آمریکا، آلمان، چین و نروژ تا به حال از موفق ترین تیم‌‌های جام جهانی زنان بوده ‌اند.

جام یادبود

از ١٩٣٠ تا ١٩٧٠ میلادی، یادبود "ژول ریمه" به قهرمان بازی‌‌ها اهدا می‌‌شد. این جام ابتدا با نام "جام جهانی" شناخته می‌‌شد، اما بعدها و در ١٩٤٦ میلادی به افتخار رئیس فیفا و مبتکر بازی‌ها یعنی ژول ریمه نامش تغییر داده شد.

در سال ١٩٧٠ میلادی، برزیل برای سومین بار قهرمان جام شد و طبق قوانین، جام را برای همیشه نزد خود نگاه داشت. با این حال این "یادبود ژول ریمه" در ١٩٨٣ میلادی دزیده شد و تا به حال هرگز پیدا نشده ‌است.

پس از ١٩٧٠ میلادی، جایزه یادبود جدیدی با نام "یادبود جام جهانی فیفا" طراحی شد.

این جام در پایان هر دوره نزد کشور قهرمان به امانت خواهد بود و حتی فتح سه‌ باره آن باعث نگهداری همیشگی آن نمی‌شود.

آرژانتین، آلمان و برزیل تاکنون هر یک دو بار فاتح این جام دومی شده ‌اند. نام هر کشور برنده بر جام جهانی فیفا حک خواهد شد و از این جام تا سال ٢٠٣٨ میلادی یعنی وقتی که جام از نام تیم‌های فاتح پر شود، استفاده خواهد شد.

این جام که از سال ١٩٧٤ میلادی به بعد به قهرمان بازی‌‌ها اهدا می‌‌شود، توسط "سیلویو گازانیگا" مجسمه‌ ساز ایتالیایی طراحی شده‌ است. جنس این جام از طلا و مالاکیت (مرمر سبز) بوده، ارتفاعی برابر با ٣٥ سانتیمتر دارد و وزنش به پنج کیلوگرم می‌رسد.

پوشش رسانه‌ای

جام جهانی فوتبال در ١٩٥٤ میلادی برای اولین بار از تلویزیون‌ها پخش شد و در حال حاضر پرتماشاگرترین رویداد ورزشی جهان است و تماشاگرانش از بازی‌‌های المپیک نیز تجاوز می‌کنند.

تخمین زده می‌‌شود که ٨٠٠/٢٨ میلیارد نفر تاکنون بازی‌های جام جهانی ٢٠٠٢ میلادی را تماشا کرده اآند. تنها فینال آن بازی‌‌ها توسط ١/١ میلیارد نفر دیده شده ‌است. مسابقات قرعه‌ کشی آن جام بیش از ٣٠٠ میلیون نفر بیننده داشته ‌است.

جام جهانی ٢٠٠٦آلمان

شرکت "آدیداس" (Adidas) که از سال ١٩٧٠ میلادی طراحی توپ‌های مخصوص بازی‌های فوتبال این مسابقات را برعهده داشته، امسال نیز توپ مورد نظر را ارائه کرده است.

قابل توجه است که فوتبالیست‌های به نام جهان "پله" و "دیه ‌گو مارادونا" دو ستاره پیشین جام‌های جهانی به همراه بیش از ١٧٠ تن از چهره‌های سرشناس فوتبال جهان در مراسم افتتاحیه مسابقات جام جهانی ٢٠٠٦ آلمان حضور خواهند داشت.

مراسم افتتاحیه هجدهمین دوره مسابقات جام جهانی درست پیش از اولین مسابقه این رقابت‌ها بین تیم‌های آلمان و کاستاریکا ١٩ خرداد در ورزشگاه مونیخ برگزار می‌‌شود.

در همین حال، تمامی ٢٤ بازیکن حاضر در فینال جام جهانی ١٩٧٤ میلادی که در آن آلمان با نتیجه دو بر یک برابر هلند به پیروزی رسید، در این مراسم شرکت خواهند کرد.

بنا به پیش بینى دست اندرکاران فوتبال، در این دوره از دیدارهاى جام جهانى در بین ٣٢ تیم شرکت کننده، نزدیک به ٣ میلیارد تماشاچى در سراسر جهان، از طریق تلویزیون و پخش مستقیم، مسابقات جام جهانی را تماشا خواهند کرد که پس از ٤هفته و تعداد ٦٤ بازى، تا تعیین قهرمان جهان در این سال ادامه می‌یابد.

ورزشگاه کاملا مدرن و نوساز شهر "مونیخ" یا "جام جهانی" میزبان دیدار افتتاحیه، در نوع خود یکى از زیباترین و مجهزترین استادیوم‌هاى جهان به شمار می‌رود که با صرف هزینه اى بالغ بر ٣٤٠ میلیون یورو، گنجایشى به تعداد ٦٦هزار تماشاچى به علاوه جایگاه‌هاى جداگانه اى با تعداد ١٣٧٠ نفر، ویژه پذیرایى ازشخصیت‌ها و میهمانان داخلى و خارجى را‌ در بر می‌گیرد.

در طول دیدارهاى جام جهانى به مدت چهارهفته، رویهمرفته تعداد شش دیدار، در این ورزشگاه برگزار خواهد شد و پس از بازى آلمان و کاستاریکا، بار دیگر تیم‌هاى تونس وعربستان سعودى از گروه هشت، ساحل عاج و صربستان مونته نگرو، از گروه سه و همچنین برزیل دارنده عنوان قهرمانى از دوره پیش و استرالیا از گروه شش، در زمین این استادیوم در برابر هم قرار خواهند گرفت. به علاوه یکى از دو بازى دور نیمه نهایی نیز در این استادیوم، در تاریخ ٥ ماه ژوئیه در برنامه مسابقات جاى گرفته است.

در شهر برلین، پایتخت آلمان و ورزشگاه المپیک این شهر، آخرین دیدار این دوره از پیکارهاى جام جهانى برگزار خواهد شد و روز نهم ژوئیه، قهرمان فوتبال جهان در سال ٢٠٠٦و برنده جام قهرمانى هجدهمین دوره پیکارهاى جام جهانى پس از چهار هفته تعیین خواهد شد.

تیم ملى برزیل مدافع عنوان قهرمانى از دوره پیش، در روز ١٣ ژوئن، اولین بازى خود را در گروه شش، در برابر تیم ملى کرواسى در شهر برلین در پیش دارد. تیم آلمان خود در گروه یک، در دور مقدماتى یکبار در برابر تیم ملى اکوادور، در این استادیوم وارد زمین می‌شود. همچنین تیم‌هاى سوئد در برابر پاراگوئه در گروه دوم و سپس اوکراین و تونس در گروه هشت نیز در دور مقدماتى، در این ورزشگاه در برابر هم قرار می‌گیرند.

معرفی بازیکنان تیم ملی ایران در هجدهمین دوره بازی‌های فوتبال جام جهانی:

- دروازه‌ بانان:
١- ابراهیم میرزاپور ٢- حسن رودباریان ٣- وحید طالب لو

- مدافعان
٤- سهراب بختیاری زاده ٥- امیرحسین صادقی ٦- یحیی گل محمدی ٧- حسین کعبی ٨- محمد نصرتی ٩- رحمان رضایی ١٠- ستار زارع

-‌هافبک‌ها:
١١- مسعودشجاعی ١٢- جوادکاظمیان ١٣- مهدی مهدوی کیا ١٤- جواد نکونام ١٥- فریدون زندی ١٦- مهرزاد معدنچی ١٧- آندرانیک تیموریان

- مهاجمان:
١٨- رسول خطیبی ١٩- آرش برهانی ٢٠- علی دایی ٢١- وحید‌هاشمیان ٢٢- علی کریمی ٢٣-غلامرضا عنایتی.

تمرین اعضای تیم ملی ایران در آلمان

خاطرنشان می‌شود: برگزارکننده اصلى جام جهانى فوتبال ٢٠٠٦ آلمان و یا فدارسیون فوتبال این کشور نیست، بلکه خود فدراسیون جهانى فوتبال است و آلمان فقط میزبانى برگزارى این رقابت‌ها را برعهده دارد. بالاترین مرجع تصمیم گیرى در فدراسیون جهانى فوتبال، مجمع فیفاست.
برنامه ریزى و برگزارى جام جهانى ٢٠٠٦ براى فیفا حدود یک میلیارد فرانک سوئیس هزینه داشته است.

سمبل بازی‌ها

معمولا هر دوره از مسابقات جام جهانی یک سمبل بازی مخصوص به خود را دارد. این رسم از جام جهانی ١٩٦٦ میلادی و "ویلی جام جهانی" که سمبل آن بازی‌‌ها بود، شروع شد. سمبل بازی‌های جام جهانی آلمان نیز "گولئو ٠٦" به معنای شیر سخنگوی سال ٢٠٠٦ میلادی است.


نقش فوتبال در کاهش خشونت

کلاوس تولایت/ ترجمه احمد سمایی

Mon / 05 06 2006 / 17:59
    چند روزی بيشتر به آغاز رقابت‌های جام‌ جهانی فوتبال در آلمان باقی نمانده است. اين بازی‌ها در نفس خود برای ما ايرانيان تماشايی و جذاب بوده‌اند،‌ چه رسد به آنکه تيم ملی ايران نيز راسا در آنها شرکت داشته باشد. در فاصله ميان ۹ ژوئن تا ۹ ژوئيه که اين بازی‌ها جريان دارند کوشش خواهد شد با ارائه يک رشته ترجمه‌، نگاه‌های متفاوتی به برخی از زوايای اجتماعی، رسانه‌ای و تاريخی و ... اين پرهوادارترين رشته‌ ورزشی انداخته شود. اولين مطلب، جستاری است از "کلاوس تولايت" (Klaus Theweleit)در باره نقش فوتبال در افزايش مدنيت در جوامع انسانی، و در کاهش خشونت‌ها و عصبيت‌های اجتماعی و هدايت‌ آنها به سوی تخليه‌ای بی‌آسيب و مثبت. وی در يک بررسی مقايسه‌ای فوتبال را در کنار جنگ قرار می‌دهد و تفاوت‌ها و شباهت‌های آنها را برمی‌رسد.

    تولايت پرفسور هنر و تکوين تئوری‌هاست و با کتاب‌ها و آثاری که در زمينه خشونت و نحوه گرايش انسان‌ها به فاشيسم و نظامی‌گری نوشته به نامی آشنا در محافل علمی آلمان بدل شده است. وی هم اينک در دانشگاه‌های آمريکا، اتريش، سويس و آلمان تدريس می‌کند. جستار تولايت که ترجمه ‌آن در زير می‌آيد از بروشور نمايشگاه " معماری و ورزش/ از استاديوم‌های آنتيک تا ورزشگاه‌های مدرن" برگرفته شده است که از روز اول تا سوم ماه جاری ميلادی در موزه معماری دانشگاه صنعتی مونيخ برگزار شده بود.

    احمد سمايی
    samayee@web.de
    http://gashtha.blogspot.com



جوامع صنعتی نه تنها توليدکننده کالا و بازارهای فروش آنها هستند و نه کارشان صرفا به ساختن بناها و راه‌ها و توليد دانش و فناوری محدود می‌شود ، بلکه ايجاد يک روان جمعی نيز در کارنامه آنها ثبت است. منظور من برون‌داده‌هايی همچون شيوه‌های رفتاری، نحوه تفکر، شکل بروز عواطف و احساسات و نيز شيوه‌هايی از زندگی‌ است که به نحوی در مقررات و هنجارهای مربوط به زندگی مشترک انسا‌ن‌ها جا‌ می‌افتند. در عرصه اقتصادی حاصل کار هر جامعه را می‌توان با مفهومی مانند "توليد ناخالص ملی" تبيين کرد، در مورد برون‌داده های يادشده اما مفهوم و اصطلاح رايج و جاافتاده‌ا‌ی وجود ندارد. به فهرست برون‌داده‌های روانی هر جامعه می‌توان توليد قهر و خشونت را نيز اضافه نمود. نويسندگان بسياری متوجه اين نکته شده‌اند که شکل معينی از خشونت در عرصه زندگی جمعی را بايد تحت عنوان " خشونت عليه جسم شهروندان" دسته‌بندی کرد. نحوه کار در دوران اوليه سرمايه‌داری، کار برده‌ها، اشکال مختلف کار کودکان و ساير اشکال استثمار نيز ما را به اين شناخت رهنمون شده‌اند که مناسبات کاری بدوا می‌توانند تخريب‌گر جسم و جان نيروی کار باشند. اين واقعيت که اشکالی از زندگی مشترک و يا مناسبات خانوادگی می‌توانند به توليد قهر و خشونت بيانجامند را نيز، اين تنها کودکان شاهد و يا مستقيما آسيب‌ديده از اين پديده‌ها نيستند که به آن اشراف و وقوف دارند.

تکوين و انباشت خشونت در درون افراد و نحوه بروز آن در رفتار و کنش آنها را کمتر می‌توان با قواعد و موازين عمومی و تعميم يافته توضيح داد. در بيشتر مواقع اين تکوين و بروز اصولا اعتنايی برنمی‌انگيزد، چه رسد به آن که جدی و نيازمند مراقبت تلقی شود. اما اين روند اثرات خودش را در قالب حالاتی مانند افسردگی، کينه‌ورزی و نفرتٰٰ، قليان خشم ، رفتارهای نامتوازن و خلجان‌های روحی به نمايش می‌گذارد. هر چند که بدن از رهگذر خواب کافی و يا تخليه به موقع مثانه و روده برخی مکانيزم‌هارا برای مهار خشم و عصبيت‌های بالقوه صاحب است اما در مجموع اکثر رفتارهای نامتوازن و ناشی از خشم و عصبيت انسان راه و رخنه‌ مناسبی برای بروز نمی‌يابند.

دفع و مهار اجتماعا" سازمان‌يافته خشونت امروزه اغلب در قالب انجام اشکال مختلف ورزش صورت می‌گيرد. جنگ که در گذشته شيوه رايج دفع و بروز خشونت بود امروز قسما جای خود را به فعاليت‌های ورزشی بخشيده است. با اين همه ، تقريبا هنوز هم همه انسان‌ها از تحرک اندکی برخوردارند. به عبارت ديگر ورزش باعث می‌شود که تنش‌ها و چالش‌های درونی‌ انسان‌ها کاسته و مهار شود، ولی نه تنها انجام ورزش ، بلکه مشارکت "غيرفعال" در رويدادهای ورزشی ‌نيز نتايج مشابه‌ای دارد. اين مشارکت، در اصل شکل ويژه‌ای از فعاليت جسمی و روانی است. رولان بارت، فيلسوف معاصر آمريکايی در متنی که سال ۱۹۶۱ برای فيلم مستند هوبرت آکوين با نام " ورزش و مردان" نوشت نکته‌ قابل اعتنايی را مطرح می‌کند:" در دوران معينی ، در برخی از جوامع تئاتر يک کارکرد اجتماعی مهم داشته و کل شهر را به تجربه‌ای مشترک از بروز شور و عشق و هيجان رهنمون می‌شده است. امروز چنين کارکردی را ورزش به عهده گرفته،‌ با اين تفاوت که شهر بسيار بزرگتر شده است. به عبارت ديگر، اينک ورزش نه صرفا در مقياس شهرها، بلکه در گستره کشورها و يا در کل جهان اجرا می‌شود. ورزش در زمانه ما حکم يک نهاد بزرگ مدرن را دارد که جايگزين شکل روايی و تاريخی تئاتر شده است."

تفاوت‌ها و شباهت‌های تئاتر و فوتبال
پس به گفته بارت ورزش نوعی نمايش مدرن است، با اين تفاوت که تماشاگران امروز رقابت‌های ورزشی بسيار فعالتر از بينندگان تئاتر ديروز در کنش‌ها و جوش و خروش‌های اين نمايش حضور دارند. بسياری از حرکات بازيگران حاضر در صحنه رقابت را تماشاگران اين بازی ها، به ويژه بازی فوتبال، خود شخصا تکرار و تجربه می‌کند و حتی بر سر آن وارد شرط و شرط‌بندی‌ هم می‌شوند. کمتر ورزشی مثل فوتبال اين قدر مشارکت‌‌کننده غيرحرفه‌ای دارد. آنچه را که بازيگر فوتبال در زمين استاديوم و در جلوی چشم تماشاچيان از سر‌می‌گذراند، خود اين تماشاچی نيز ، گيرم که در حالت و وضعيتی ديگر، تجربه می‌کند. تجربه جسمی مشترکی که هم بازيگران و هم بخش بزرگی از تماشاگران در بازی فوتبال از سرمی گذرانند را در کمتر رشته ورزشی ديگری می‌توان سراغ گرفت. اينان به لحاظ واکنش‌ها اشتراکات و هم‌حسی‌هايی پيدا می‌کنند که در برآشفتگی‌هاٰ، هيجان‌ها، سرخوردگی‌ها و نيز دفع مجموعه معينی از تنش‌ها و رفتارهای‌ نامتوازن نمود می‌يابد.

در عرصه تکوين و بروز خشونت‌ها ما تغيير و تحول فرهنگی فاحشی را تجربه کرده‌ايم. از سال ۱۸۵۰ آلمان به جامعه‌ای سربازخانه‌‌ای می‌مانسته که بر شماری از اشکال خشونت در مبانی تربيتی و آموزشی خود استوار بوده است. سيلی به صورت بچه‌ها و کودکان همانقدر در اين جامعه شيوه‌ای برای بروز و دفع خشونت درونی افراد بوده است که جريمه و تاديب زيردستان در ارتش و نهادهای اداری. وجود ساختارهای مبتنی بر فرماندهی در مدارس و محل‌های کار نيز محمل نامريی ديگری برای بروز و بيان تنش‌ها و تشنجات معطوف به خشونت در درون افراد جامعه بوده است. پايان جنگ جهانی دوم اما مصادف بود با گسترش تدريجی اشکال مختلف رفتارهای دمکراتيک در زندگی مدنی. در کانون اين تحول اعتنای فزاينده به حرمت جسم و جان انسان، صرفنظر از تعلقات طبقاتی و فرهنگی او قرار داشت. در تداوم همين روند بود که فرهنگ سربازخانه‌ای تفوق خود را در جامعه از دست داد. اگر در دهه پنجاه، شصت و هفتاد سده گذشته ما هنوز شاهد برخی ضرب و شتم‌های شهروندان عليه شهروندان ديگر هستيم، در دهه های بعد اما اين رويکرد و رفتار باز هم کاهش می‌يابد، به گونه‌ای که اينک در ميان بزرگسالان تقريبا نکوهيده و در ميان جوانان در سن و سال بلوغ هم کمتر مشاهده‌ می‌شود. در جوامع بسيار پيشرفته صنعتی که نهادهای حقوقی، سياسی و مدنی آن از قوام و استقلال لازم برخوردار شده‌اند همه اشکال قديمی بروز، اعمال و انتقال خشونت کم‌رنگ شده و شماری از آنها مانند ضرب و شتم مشمول مجازات گرديد‌ه‌اند.

در اين ميان، تزريق و نفوذ خشونت به درون جان و وجود انسان‌ها نيز رو به کاهش گذاشته، اما کاملا از بين نرفته است، به عبارت ديگر شکلی متفاوت به خود گرفته، ولی کماکان حس می‌شود. بسياری از انسان‌ها خود را تحت فشاری حس می‌کنند که دقيقا نمی‌دانند منشاء و بانی‌اش چيست. يک دليل اين امر به نامريی بودن تاتيرات بسياری از عوامل و فعل و انفعالات اقتصادی، اجتماعی، ادرای و يا فناورانه برمی‌گردد. خشونت توليد شده در پويش‌ها و گشت‌و واگشت‌های اجتماعی نامريی، غيرمستقيم و فاقد سروصداست.

آيا فوتبال جنگ است؟
جمله معروف " فوتبال جنگ است" که به مربی معروف هلند، رينوس مايکلز نسبت داده می‌شود و مربيان ديگری نيز با علاقه و شيفتگی خاصی آن را تکرار می‌کنند در دورانی دراز که فوتبال بازی‌يی کاملا مردانه بود و نمايش توام با قداست پيکر مردانی با تربيت و رفتارهای سربازخانه‌آی به شمار می‌آمد کاملا با معنا و مسما بود و اين ورزش را کم‌وبيش می‌شد همتراز کاربرد نيروی نظامی با هدف اعلام‌نشده تداوم سربسته جنگ و گريزهای جامعه تلقی کرد. در واقع همانگونه که "کريستف بی‌ير مان" و "اولی فوکس" در کتاب خود ، " توپ گرد است و جهت بازی می تواند عوض شود" نوشته‌اند ، فوتبال در مکتب قديمش مايه‌هايی از نظامی‌گری را با خود به همراه داشته است. چنين مايه‌هايی از فوتبال معاصر کاملا رخت برنبسته است، ولی گرايش‌ها و روندهای ديگری در جنبه "هنرمندانه" اجرای اين ورزش عمده شده‌اند که بر مايه‌های يادشده سايه انداخته و مانع از آن هستند که فوتبال کماکان به عنوان جنگ نگريسته شود.

در اين زمينه بايد به نکاتی بديهی اشاره کرد که جنگ را از رقابت‌های ورزشی متمايز می‌کنند: نظارت بيرونی تماشاگران بر جريان روالمند و منصفانه بازی، احترام بازيکنان نسبت به يکديگر و حضور داوران ( در حالی که هر جنگی اساسا بدون داور جريان می‌يابد). در مورد مشخص فوتبال چه می‌توان گفت؟ قطعا اين بازی هم نوعی مبارزه را سازماندهی می‌کند، مبارزه‌ای که بی‌شباهت با جنگ کشورها بر سر قطعه‌ای از ارض زمين نيست. يعنی بازيکنان فوتبال هم، در اصل تسلط بر زمين رقيب از اهداف اصلی مبارزه‌اشان است. ولی نکته مهم آن است که در اين مبارزه هر دو طرف از ابزار واحد و مشترکی استفاده می‌کنند که توپ نام دارد. آسيب نيافتن و در چرخش بودن مداوم اين وسيله از ملاحظات عالی هر دو تيم رقيب است، وگرنه مبارزه قطع يا کاملا متوقف می‌شود. همين مراقبت و مواظبت در قبال توپ که هر دو طرف به ان متعهد و پايبندند نکته‌ای تعيين‌کننده در حل غيرخشونت‌آميز مبارزه‌ای است که فوتبال نام گرفته است. می‌توان گفت که در فوتبال، انگيزه بازيکنان همين علاقه و عشق به توپ و در اختيارگرفتن آن است.

"اما مواجهه انسان‌ها در رقابت‌های ورزشی، مستقيم و بلاواسطه نيست، بلکه ميان آنها فضايی، شيئی، ماشينی و يا توپی حائل است. و رقابت فشرده و گاه توام با جسارت و استقامت هم، در اصل بر سر به دست‌گرفتن و تصاحب همين فضا و يا شيئی حائل دور می‌زند." اين نکته‌ای است که باز هم رونالد بارت ما را به آن توجه داده است. به عبارت ديگر مسئله بر سر تسلط نمادين بر آن "شيئی" کره‌مانند است که به نوعی تداعی‌گر کره زمين است. "تئو اشتملر" ، در کتاب خود،‌ " تاريخ مختصر بازی فوتبال"،‌ می‌نويسد:" در گزينه قديمی بازی فوتبال در ژاپن، تلاش می‌شده است که از افتادن (افول) توپ ( نماد کره خورشيد) به روی زمين جلوگيری شود."

"نقدشدن تماشاگران"
بازی فوتبال در نوع خود هيجان‌انگيزتر و نيز دمکراتيک‌تر از اقدامات شعبده‌بازانه است. در اين بازی معمولا دو نفر با دو پيراهن مختلف به دنبال توپ يگانه‌آی روانه‌اند. آنها با نهايت تلاش در راه تسلط بر هر ميليمتر و هر ثانيه‌ و با نمايش استعداد خود در رفتاری هنرمندانه با توپ، در اصل در پی کسب يک فرصت‌اند، فرصتی برای لذت،‌برای اندکی آزادی، آزادی شوت کشيدن و توپ را به سوی مقصد فرستادن. از همين روست که فرياد و خروش تماشاگران به هنگامی که اين "آزادی" به هدر می‌رود و "نقد" نمی‌شود ( به شوت هدفمند تبديل نمی‌شود) چنين پرسروصدا و معترضانه است: " ای‌ لامذهب". اصطلاح "نقدکردن" در اين جا بسيار به‌جا و بامسماست. توپی که در دروازه حريف کاشته می‌شود، در اصل‌"نقد" نشده است، بلکه همان توپ سابق است، چيزی که "نقد" و متفاوت شده کل فضا و به خصوص حال و روحيه تماشاگران است که حالی به حالی و دگرگون شده است. بازيکنی که از خط پنالتی توپی را در دروازه می‌کارد، آن را "نقد" نمی‌کند، بلکه ۵۰ هزار فرد منتظر و کم‌تحرک را به ۵۰ هزار نفر پرجوش و خروش و بوق و کرنازن بدل می‌کند که قلبشان از تپش در حال به بيرون پرتاپ شدن است. و به راستی در کدام عرصه زندگی مدنی چنين حالی به حالی شدنی را می‌توان سراغ گرفت؟ اين حالت بسته به عمق و ژرفای آن و زمانی که برايش انتظار کشيده شده و نيز بسته به ميزان نامنتظره بودنش می‌تواند تا يک هفته در وجود فرد دوام بياورد.

کاهش خشونت‌گرايی در افراد از طريق تماشای فوتبال، نسبتا زمانمند، مداوم و تکرارشونده است. با بازی بعدی کاهش يادشده نيز سير و تاثير خود را حفظ می‌کند. به خصوص که بازی آتی متوجه تلافی شکست قبلی و احيای توازن در مناسبات تيم تو با تيم رقيب باشد. به ياد می‌آورم ۵۰ سال پيش را که تيم محبوب من (سنت پاولی) در حضور جمع کثيری تماشاگر و مشوق، از تيم رقيب ۹ بر صفر باخت. ولی اين ۹ گل آنچنان زيبا به دروازه سنت پاولی وارد شدند که ما نيز جز فرياد حاکی از ستايش و اعجاب واکنشی نداشتيم. کل استاديوم از اين بازی زيبا به هيجان آمده بود و همه عصبيت‌های انباشته‌شده در وجود تماشاگران بستری برای بروز يافته بود که به گونه‌آی سازنده و بی‌خطر در قالب داد و فريادها و تحسين ها رها شود و در فضای استاديوم همچون دود ناپديد نگردد. درگيری و ضرب و شتمی هم در انتهای بازی روی نداد و همه سرخوش و شکرگزار از اين که بازی خوب و هنرمندانه‌آی را ديده‌اند از استاديوم به آفتاب درخشان و مطبوعی که عصر يکشنبه در فضای شهر پراکنده شده بود پناه بردند.

مکان بی‌بديلی برای بروز خشم و خروش
بد نيست ابتدائا مکثی بر تاثير فرياد و خروش در کاستن از ابعاد خشونت انباشته‌شده در درون انسان‌ها بکنيم و در نقش مثبت فوتبال در اين زمينه اندکی دقيق شويم. به جز استاديوم فوتبال و گهگاه به هنگام مشاهده تلويزيونی بازی فوتبال کجای ديگر را می‌توان سراغ گرفت که بتوان اين چنين آزادانه و بی مانع فرياد و خروش برآورد و به بلندترين وجه ندا برکشيد. آن هم نه تنها به هنگام خشنودی از فروريختن دروازه‌ها، بلکه به وقت عصبانی‌شدن از هدررفتن لحظه‌ها و فرصت‌ها:" وای‌ی‌ی‌ ، چه می‌کنی لامذهب!" و چنين جوش و خروشی که به يک باره مثلا ۵۰ هزار نفر در آن شريک وسهيم باشند نه تنها نامطلوب نيست، بلکه خيلی هم به جا و سازنده است، چرا که همگی آنها تجربه و احساس واحدی را به نمايش می‌گذارند. در واقع ، چون اين بروز خشم و خشونت درونی به صورت جمعی صورت می‌گيرد اثرات بسيار مثبت‌تر و متعادل‌کننده‌تری بر افراد دارد. اگر بخواهيم با واژگان "الياس کانتی" سخن بگوييم، انسان‌ها در حالت جمعی و نسبتا سازمان‌يافته است که خود را بهتر از "فشار و اثرات منفی تحکم‌ها و اجبارها" رهاشده حس می‌کنند. آنچه که فشارها، اجبارها و تحکمات زندگی روزمره در انسان‌ها انباشته کرده است به صورت يک واکنش احساسی جمعی از جسم و جان آنان به در می‌شود. و استاديوم فوتبال دقيقا محل سازمانگری همين بروز مثبت احساس يادشده است.

مقررات راهنمايی و رانندگی عملا در خدمت تنظيم هدايت اجبارها و بايسته‌های ناشی از رفت‌و‌آمد اتوموبيل‌هاست، و يا به عبارتی ،‌تلاش و تدبيری است برای آن که استفاده از يک تکنولوِِژی وحشی و زمخت در مسير و مجرايی راحت و بی‌انسداد هدايت شود تا زيان‌ و آسيب‌های جسمی و مالی کمتری به بارآيد. استاديوم فوتبال هم نقش و کارکردش هدايت مثبت و کم‌خطر بروز احساسات و خشم و عصبيت‌های نهفته در درون انسان‌هاست.

با فحش و ناسزايی هم که تماشاگران نصيب اين يا آن بازيگر فرصت‌ از دست‌داده می‌کنند عملا منظورشان اين نيست که کسی را بيازارند. خشم و خروش به بيرون سرريز می‌کند، اما بازيگری که اين خشم و خروش متوجه اوست سالم و بی‌آسيب می‌ماند. در واقع، درامان بودن بازيگر از تعرض،‌ اصل اساسی در رفتار تماشاچی عادی فوتبال است. بسياری از تماشاگران با خشم و خروشی که در استاديوم به بيرون سرازير می‌کنند خودشان نيز لحظاتی نادر را تجربه می‌کنند که کمتر در زندگی روزمره برايشان پيش‌ می‌آيد. فرد تا حد ممکن در استاديوم به داد و فرياد می‌پردازد، بی واهمه از آن که جريمه و مجازات و خشم و غضبی را متوجه خود کرده باشد. بازيگری هم که مورد ناسزا قرار می‌گيرد، زير سبيلی رد می‌کند، چون می‌داند که آماج آن ناسزا در وهله اول نه شخص او بلکه آن فرصت از دست رفته‌ای است که شايد ديگر فراچنگ نيايد. و تو در چهره و رفتار افراد خروشان درون استاديوم که دقيق شوی ، به خوبی می‌بينی که تا چه حد راحت و خرسند شده‌اند. حسن داد و فرياد در استاديوم اين هم هست که فارغ از هر شرم و آزرمی بروز می‌کند و کسی يا چيزی را هم قربانی خود نمی‌سازد. بازيگران هم گهگاه صرفا آماج نمادين اين خشم و خروشند. تخليه عصبی درون استاديوم اتفاق می‌افتد بی‌آنکه پشيمانی به دنبال داشته باشد، چرا که فرد خشم و خروش‌آور کار بدی نکرده که متعاقبا شرمنده باشد. انفجار احساسات در درون ورزشگاه تابع آيين‌ها و مقررات نانوشته‌ای است که در محور آن حرمت جسم و جان بازيگر قرار دارد. البته پيش‌ می‌آيد که تعدادی از عناصر نابخرد و فاقد فرهنگ در ميان تماشاگران از اين آيين و مقررات انحراف می‌جويند،‌ولی در مجموع در شديدترين انفجارهای احساسی هم اصل بر رعايت آنهاست.

اگر گفته شود که فوتبال موجد روحيه نظامی‌گری است با خيال راحت می‌توان پاسخ داد که اتفاقا اين ورزش در تلاش است که خصلت‌ها و روحيات بالقوه نظامی‌گرايانه را سمت و سويی مدنی و متمدنانه بخشد. کسی که به ميزان معينی از خشونت بالقوه انباشته‌شده در جامعه اذعان دارد و نگران بروز نابهنجار و آسيب‌زننده آن است به راحتی می‌تواند روی فوتبال به عنوان مجرا و منفذی جهت تخليه بی خطر و کم آسيب آن حساب کند. در اين عرصه است که بروز خشونت انباشته‌شده در مرز و محدوده‌ای باقی می‌ماند و کار به جاهای باريک نمی‌کشد. حرکت در اين مرز و محدوده عملا اکثر تماشاگران را شامل می‌شود. به عبارت ديگر، ۹۵ درصد اينان هفته به هفته از طريق تماشای فوتبال به گونه‌ای موفقيت‌آميز بر وجه خشونت‌بار و پرخاش‌جويانه رفتار و شخصيت خود فائق می‌آيند. در واقع اين امکان هم برای آنها فراهم است که برای تخليه خشونت انباشته در دورن خويش، در استاديوم‌ها به تجری و اوباشگری دست بزنند، اما با قبول برخی از قواعد مدنی مانند: " ديگران هم می‌توانند فوتبال بازی کنند" توان بالقوه اعمال خشونت، هم در بازيگران و هم در تماشاگران رو به کاهش می‌گذارد.

افزودن به زيبايی‌های جهان
"جنگ" يعنی حمله به دشمن و مغلوب‌ساختن او تا حدی که راهی جز تسليم برايش باقی نماند، در حالی که فوتبال امکانات بسياری دارد که "جنگ" هر لحظه در سمت و سوی مسالمت‌آميزتری جريان يابد. اولين تفاوت اساسی انواع ورزش‌ها، حتی رزمی‌ترين آنها، با جنگ در اين است که در اين يکی نه دشمنان که مخالفان و رقبا رودرروی هم قرار می‌گيرند و هر دو طرف هم از حقوق يک‌سانی برخوردارند. عالی‌ترين قاعده بازی هم اين است که حفظ سلامت جان و جسم رقيب به همان اندازه خويشتن مهم و خدشه‌ناپذير است. پايبندی همه طرف‌ها به اين قاعده سبب می‌شود که در جريان بازی توان تخريب و اعمال خشونت در درون بازيگران به گونه‌ای مداوم به تکنيک‌ها و شگردهای بازيگری تغيير و تحول پيدا کند. هر ذره پيشرفت در عرصه شگردها و تکنيک‌ها عملا معنايی جز کاسته‌شدن از ضريب‌ خشونت در بازی‌ها و رويارويی‌های ورزشی ندارد.هدف هر تمرينی هم در عمل چيزی نيست جز افزايش ظرفيت‌های و امکانات تکنيکی بازيگران و افزودن بر نيرو و توان استقامت آنها.

زيباترين و باشکوه‌ترين جنبه تخليه عصبی در درون ورزشگاه‌ها اما برخاستن تماشاگران از سر شوق به هنگام مشاهده قطعه‌ای بازی زيبا و خيره‌کننده است. بازی‌يی که از سوی يک يا هر دو تيم در سطحی عالی جريان يابد در جان تماشاگران نفوذ می‌کند و آنها را ، چه بازنده و چه برنده،‌ از رقيب به ستايشگران پرشور زيبايی بدل می‌سازد. هر تماشاگری در استاديوم مترصد و منتظر آن است که بازی به لحظاتی زيبا و ناب برسد، فرقی هم نمی‌کند که تيم خودی و يا رقيب چنين لحظه‌ای را بيافريند. در واقع گذار بازی از تقلا و دوندگی کم‌حاصل بازيکنان به صحنه‌هايی از زيبايی و شگردهای هنرمندانه است که ورزشگاه را در يک آن برای تماشاگر به مکانی مقدس و والا بدل می‌کند که ده‌ها کليسا و دير و مسجد هم قادر به رقابت با آن نيستند. بدون مشاهده چنين لحظات نابی تماشاگر بی‌ميل و رغبت به خانه بازمی گردد و عصر جمعه هم برايش نيمی به هدر رفته است. خود او نيز خويشتن را يک اثر هنری ناقص و نيمه‌کاره تلقی می‌کند که از سوی هنرمند همچون اثری شکست‌خورده بی‌ملاحظه به دور انداخته‌ می‌شود. ولی برعکس،‌ زمانی که اثر با کاميابی تکميل شود آنگاه نوعی هم‌حسی ناب ميان بازيکنان و تماشاگران جريان می‌يابد که هر دو در بالاترين مقياس و به گونه‌آی مساوی تجربه‌آش می‌کنند: حسی از افزودن يک قطعه زيبايی ديگر به زيبايی‌های جهان، هر چند هم که اين زيبايی در يک آن اتقاق افتاده باشد و فرار و ناپايدار بوده باشد. تماشاگر به ويژه زمانی که با چنين تجربه‌ای استاديوم را ترک می‌کند بی‌صبرانه منتظر وقت بعدی ورود خود به آن مکان می‌ماند، تجربه‌ای که مدام تکرار می‌شود و تماشاگر را هميشه در خلسه‌آی مطبوع از انتظار و ديدار نگه می‌دارد.


نگاهى به فدراسيون جهانى فوتبال، فيفا

Sun / 04 06 2006 / 9:34
دويچه وله: فدراسيون جهانى فوتبال كه حدود دو سال پيش صدمين سالگرد تاسيسش را جشن گرفته، در روز بيست و يكم ماه مه سال ۱۹۰۴ در پاريس بنيانگذارى شد و مقرش هم از سال ۱۹۳۲ به بعد در شهر زوريخ در سوييس است. بنيانگذاران اين فدراسيون جهانى، كشورهاى فرانسه، بلژيك، دانمارك، سوئد، هلند، اسپانيا و سوييس بودند، البته آلمان در همان سال ۱۹۰۴، يعنى سال تاسيس فيفا، به اين فدراسيون پيوست.
فدارسيون جهانى فوتبال در حال حاضر ۲۰۷ عضو دارد و در واقع شش فدارسيون قاره‌اى را تحت پوشش خود دارده از جمله فدارسيون فوتبال اروپا كه به يوفا معروف است.
وظيفه فدارسيون جهانى فوتبال، برنامه ريزى و برگزارى جام جهانى فوتبال زنان و مردان، جام كنفدراسيونها، جام جهانى جوانان زير ۱۷ سال و زير ۲۰ سال، جام جهانى فوتبال ساحلى و همچنين رقابتهاى فوتبال مسابقات المپيك است.
برگزاركننده اصلى جام جهانى فوتبال ۲۰۰۶ هم آلمان و يا فدارسيون فوتبال اين كشور نيست، بلكه خود فدراسيون جهانى فوتبال است و آلمان فقط ميزبانى برگزارى اين بازيها را برعهده دارد.
بالاترين مرجع تصميم‌گيرى در فدراسيون جهانى فوتبال، مجمع فيفاست كه نشست آن هر دوسال يك بار برگزار ميگردد و در جريان آن هم از جمله درباره مقررات و مسايل مختلف فوتبال تصميم‌گيرى می‌شود.
در چارچوب اين راى گيريها هر عضو از يك راى برخوردار است و هيچ فرقى نمی‌كند كه اين عضو از كدام قاره است و چه زمان به عضويت فدارسيون جهانى فوتبال در آمده است.
در راس فيفا، دبيركل فدارسيون جهانى فوتبال قرار دارد كه در حال حاضر هم اين مقام در دست يوزف بلاتر هفتاد ساله از سوييس است.
حقوق مربوط به تمامى تصاوير و صداهايى كه در چارچوب جام جهانى از مسابقات تهيه و از طريق رسانه‌هاى پخش ميگردد، در اختيار فيفا است. و اين كميته اجراى فدارسيون جهانى فوتبال است كه تصميم می‌گيرد، اين حقوق را در ازاى دريافت چه مبلغى واگذار كند.
براى نمونه فيفا در ازاى فروش حقوق پخش جام جهانى فوتبال ۲۰۰۶ آلمان، مجموعا ۱ ميليارد و ۶۰۰ ميليون فرانك سوييس دريافت كرده و از آن گذشته ۷۰۰ ميليون ديگر هم از شركتهايى ميگيرد كه قصد دارند در ارتباط با جام جهانى دست به تبليغ بزنند.
البته برنامه ريزى و برگزارى جام جهانى ۲۰۰۶ هم براى فيفا حدود يك ميليارد فرانك سوييس هزينه داشته، اما با وجود اين شكى نيست كه فدراسيون جهانى فوتبال، نهادى است پرقدرت و همچنين پردرآمد.


با نام ِ جاودانه‌ی فروردين ….

پيرايه يغمايی

Mon / 20 03 2006 / 10:50
"سر"  سين هشتمين ...
سر می‌دهم به پای تو ای سرزمين من!
                                 ای عشق راستين! 
ای سرو ناز دامن شيراز ... 
ای زنده رود خاک سپاهان 
ای موج کف گرفته‌ی کارون 
ای شانه‌های سخت دماوند 
ای پير خسته‌ی  دود آلود ... تهران 
ای درنشسته سر به گريبان ولی هنوز 
                             هشيار و سر بلند ... ؛ 
اين سين هشتمين  را 
از جان فدای راه شما کردم ... 
 
ای شعله‌های چارشنبه‌ی پايان
                     من هم به نام عشق ؛ 
از دودمان سرخ شما هستم ... 
از هرچه – جز که عشق – 
                         رها هستم ...
در گير ودار اينهمه آوار 
                      سرکش‌ترم ، 
 ز بازی سر سخت روزگار
 از زلف يار هم .... 
با من نماز عشق بخوانيد ... 

 
ای شعله‌های چارشنبه‌ی پايان! 
                                 هنوز هم 
از سرخی شماست گريبان سرخ ما 
زردی نصيب چهره‌ی دشمن باد! 
آری هنوز هم ،
از قامت بلند شما  در ما .... ؛ 
سر می‌کشد زبانه‌ی فرياد ... 
بالا بلند بمانيد ؛
            تا اختران روشن عاشق!
 
ای شعله‌های چارشنبه‌ی پايان! 
بايد که سرکشی ز شما آموخت 
                           بايد که سوخت ... 
با "سوختن" هميشه پيامی است 
در "سوختن" هميشه فرازی است 
از "ساختن" چه بگويم ... آه ... 
دردی است اين حقارت جانکاه 
"سازش" کليد سلسله‌ی ننگ است! 
 
در گوش من به شعبده شيطان 
می‌خواند از نگون شدن بخت 
از مرگ و  
         از شکستن و 
                         پايان ...
آری ... به نقل او ؛
پايان کار جز اين نيست ! 
                   اين است و باز 
                             همين نيست ...
فرزند من که از قبيله‌ی عشق است ؛
ققنوس ديگری است ،
          که سر می‌کند به در ؛ 
از موج موج ِ توده‌ی خاکستر  ... 
 
می‌آيد از غبار ، 
فردا بهار تازه‌ی ديگر 
پيچيده در تپش هر طنين من 
عطر غرور سبزه‌ی ديگر 
 
ای سرزمين من 
ای عشق راستين 
بختت بلند باد! 
در سفره‌ی گشاده به ديدار هفت سين 
                     در رقص سرخ ماهی و
                     در عطر بيد مشک ...
                            با نام ِ جاودانه‌ی  فروردين ....


نوروز ایرانی، آغازگر چرخه جاودانه هستی

مزدک بامدادان

Mon / 20 03 2006 / 10:27
دوشنبه ٢٩ اسفند ١٣٨٤

چو غلام آفتابم، همه ز آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم، که حدیث خواب گویم



نوروز ایرانی باز فرا می‌رسد تا آغازگر چرخه نوینی در زندگی پر رنج و شکنج مردمان این آب و خاک باشد. نوروز باز فرا می‌رسد، از پس سده‌ها و هزاره‌ها و در پی شکستها و فروپاشیها و افتادنها و برخاستنهای هزاران باره مردمان این سرزمین اهورائی، تا بیادشان بیاورد که تا بهار هست و جشن فرخنده روزگار نو، تا بنفشه هست و سوسن و نرگس، ایران نیز خواهد بود و همانند هزاران سال در پشت سر، همه آفندها و نیرنگها و شکستها را در پس سر خواهد گذاشت و در پی زمستان پر برف و سرد، اندک اندک و آرام آرام از دل خاک تیره سر برخواهد کرد و خواهد شکفت و خواهد رست. نوروز ایرانی فرا می‌رسد ...

ما ایرانیان اگرچه هزاران سال است که چشم براه نوروز می‌نشینیم و بر گامهایش گل می‌فشانیم و آمدنش را به جشن می‌نشینیم، هنوز همه جادوی نهفته در آن را اندرنیافته‌ایم، جادوی آغاز همه ساله چرخه هستی را، جادوی مرگ نا امیدی و شکفتن امید را، و جادوی از یاد بردن شکست و خیز بزرگ برای پیروزی را، جادوی نوزائی جهان را.

نوروز را باید از پایدارترین جشنهای آئینی در جهان به شمار آورد که به گواهی تاریخ به گونه‌ای دیگر در نزد مردم فرهنگ پرور و فرهیخته سرزمین ما مانند ایلامیان، سومریان، اکدیها بابلیان و دیگران از هفت هزار سال باز برپا داشته می‌شده است. با آمدن آریائیان به این سرزمین و آمیخته شدن باورها و آئینهای آنان با باورها و آئینهای بومیان و بویژه در آموزه‌های زرتشت که نخستین آموزگار (١) اندیشه‌ای فرجام-باور و فرجامگرا بود، نوروز به چهره کنونی خود درآمد. و راز پنهان و جادوی نهفت نوروز را نیز در همین نگاه فرجامگرا به جهان باید جست، نگاهی که این آئین کهن را از چارچوب یک جشن ساده بیرون می‌کشد و به آن چهره‌ای فلسفی می‌بخشد: نوروز آغاز چرخه پایدار نو شدن و نوزائی است، ودر دل خود این پیام را نهان کرده است، که هر آغازی بناچار در فرجامی پایان خواهد یافت و در پی هر فرجامی آغازی دیگر روی خواهد نمود.

با این رویکرد و این نگاه به این آئین باستانی، شاید بتوان به گوشه‌ای از راز شگرف پایداری و نامیرائی فرهنگ ایرانی نیز پی برد و به این که چرا ما ایرانیان از انگشت شمار مردمانی هستیم که پیوند خود را (در اندازه توان و تا آنجا که با بودن جنگها و کشتارها و کوچیدنهای مردمان و فرهنگهای بیگانه به سرزمینمان شدنی بوده است) با گذشته خود نگاهداشته‌ایم و حتا با پذیرفتن دینی بیگانه با منش و اندیشه مان باز هم در یک فرآیند پیچیده فرهنگی-تاریخی «خود» خویشتن را از دست نداده ایم. به گمان من نوروز از این نگرگاه دیگر تنها یک جشن و یک آئین و یک نشانه گاهشماری نیست، نوروز یک اندیشه، که یک جهانبینی است. نوروز یک آموزه است، آموزه‌ای برای زندگی کردن و نه زنده ماندن. با همین جهان بینی بود که نیاکان ما در پی فرجام دردناک فرمانروائی هخامنشیان باز در جامه فرزندان اَرشَک ققنوس وار از دل آتش افروخته یونانیان و مقدونیان سربرآوردند و پادشاهی پایداری را پی ریختند که پانسد سال دیگر بر زندگی فرهنگی مردمان این سرزمین افزود و یادگار روزگاران شکوه و بزرگی و سرافرازی را بدست فرزندان ساسان سپرد. باز هم در پی آفند بنیان کن تازیان و در روزهائی که رود خون در سرزمینمان روان بود و ایرانشهر در آتش ستم و سرکوب قتیبه‌ها می‌سوخت، این خنیاگران و نوروزی خوانان بودند که مردم را به آغازی نیک در پی این فرجام خونبار و خونفشان نوید می‌دادند.

داستان را می‌توان همچنان پی گرفت و نوشت و گفت و گاه از اندوه کشتگان و گاه بر سرفرازی زندگان این تاریخ دراز و پر تنش گریست. می‌توان از غز و مغول و تاتار و ازبک و ... گفت و از این که در پی هر آفند فراگیر باز این فرهیختگان و در جای نخست دبیران و دیوانیان این سرزمین بودند که به رام کردن این نورسیدگان کمر بستند و چه جای شگفتی که همه آنان از نوروز آغازیدند تا از پی یک یا دو نسل، نوآمدگان نیز دربار خود را بهنگام بهار به گل و سبزه بیارایند و نوروز را به جشن بنشینند و چامه سرایان را بگویند که بهاریه بسرایند و آنان را به سیم و زر بنوازند، تا در دل مردم نوروزاندیش این سرزمین جائی باز کنند.

آری! از این همه می‌توان گفت و نوشت، ولی نوروز در خود رازی دیگر را نیز نهفته دارد و آن نیز همانا نگاه به آینده است، که اگر آدمی را می‌بایست که به گذشته بنگرد، چشمانش را نه در پیش، که در پس سرش می‌نهادند! نوروز یک آغاز است، آغازی که با بستن دفتر آنچه که گذشته است فرا می‌رسد و راهی نو می‌يابد و مژده فرجامی نوین و نیک را می‌دهد. نگاه به آینده، که ترجمان نوروزی واژه زیبای "امید" است. راز ماندگاری فرهنگ ایرانی شاید که همین نوزائی امید باشد، و باور ژرف به این سخن که: «پایان شب سیه، سپید است» و به گمان من مولانا جلال الدین نیز با نگاه به همین جهان بینی است که یکی از زیباترین چامه‌های خود را، همان را که سخن نخستینش بر پیشانی این نوشته نشسته، سروده است؛ او نیز با بهره گیری از جهانبینی باستانی ایرانی که در جامه نوروز به به او رسیده است، خود را غلام آفتاب می‌خواند و گریزان از شب و شب پرستان از حدیث خواب دوری می‌جوید. سخن مولانا همان پیام نوروز است، همه از آفتاب گفتن، از روشنی سرودن و آتش امید را در دل ایرانیان برافروختن ...

در میتُخت شناسی زرتشتی چهره فراموش شده‌ای هست بنام "گوپاد-شاه" (٢). گوپاد-شاه نیمی گاو و نیمی آدمی است و در نهانگاه خود از زمان آفرینش آغازین گاوی بنام "هَدَیااوش" (٣) را در برابر اهریمن پاسداری می‌کند. نبرد میان اهورا و اهریمن پس از کشته شدن گاو آغازین یا "گئوش اوروان" (٤) بدست اهریمن آغاز می‌شود. هَدَیااوش که گاو فرجامین است، به روز "فرَشو کِرِتی" (٥) یا همان پایان جهان، بدست سوشیانت رهائی بخش قربانی می‌شود. او خون این گاو را با "هوم" می‌آمیزد و از آن نوشابه‌ای می‌سازد که به جهانیان نامیرائی و جاودانگی می‌بخشد و در پی آن نبرد سرنوشت میان نیکی و بدی در می‌گیرد و اهورا مزدا با همه امشاسپندان و ایزدانش و همه مردمان نیک کردار و نیک گفتار و نیک پندار بر اهریمن و دیوان و دستیارانش می‌تازد و او را به ژرفنای هستی پرتاب می‌کند و پس از آن جهان بی آفند و بی پتیاره می‌شود و سرانجام بهشت در گیتی پدیدار می‌شود.

بدین گونه هَدَیااوش با قربانی شدنش به چرخه‌ای پایان می‌بخشد که با کشته شدن گَئوش اوروان آغاز شده بود، چرخه‌ای که در آغاز و پایان آن یک گاو قربانی می‌شود و اگر چه در آغاز با پیروزی اهریمن همراه است، با شکست او و جاودانگی نیکی و راستی پایان می‌پذیرد، این چرخه و جهانبینی فرجامگرای نهفته در آن سایه بلند خود را به فرخندگی نوروز تا به امروز بر سر ما ایرانیان گسترده است و اگرچه کمتر کسی نام این میتُختها را شنیده است، ناخودآگاهِ گروهی ما بی آنکه خود بدانیم سرنوشت ما و زندگیمان را بر پایه همین اندیشه و از دل همین جهان بینی بسامان می‌کند.

نوروز ایرانی فرا می‌رسد، گل امید باز می‌شکفد و آتش مهر فروزان می‌شود و گرمی می‌بخشد. چرخه نوینی در پیش روی ما است، باید گوش جان به داستان پایان جهان بسپاریم و درون خود را در جستجوی "گوپاد-شاه"ی بکاویم که پاسدار آن گاو جادوئی است که از خونش نوشابه جاودانگی می‌سازند و بدانیم که اگر چه در این دو دهه و اندی پیروزی هربار با اهریمن و دیوان بوده است، بهاری نو در راه است و اگر که ندای سروش را بشنویم، امشاسپندان و ایزدان، که خود هورمزد نیز بیاری ما خواهند آمد و در تازش واپسینمان به فرزندان دروغ و تباهی و ستم در کنارمان خواهند ایستاد و پابپای ما ایرانی نوین و آزاد و سربلند را پی خواهند افکند، اگر که پیام نهفته در نوروز را دریابیم و در این روز نو، مَنش و بینش و کُنش خود را نو کنیم و نوروزی بیندیشیم.

نوروز ایرانی فرا می‌رسد، امید از کف ننهیم و پابپای بهار تلاشی نوین را برای رهائی میهن از چنگال اهریمن آغاز کنیم،
تا نوروزمان پیروز و
هر روزمان نوروز باشد.


خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین بدور دارد
نوروز هشتادوپنج
مزدک بامدادان
mazdakbamdadan@arcor.de

--------
١. من زرتشت را یک آموزگار و نه یک پیامبر می‌دانم. چهره امروزین زرتشت بمانند بسیاری از چهره‌های دیگر فرهنگ و گذشته ما، چهره‌ای نادرست و درهم است. پیامبر، به آن گونه‌ای که در فرهنگهای سامی یافت می‌شود، در میان آریائیان دیده نمی‌شود. همتای هندی زرتشت، بودا نیز تنها یک آموزگار است و نه یک پیامبر. در فرهنگهای سامی ولی خداوندی در آسمان هست که کسانی (پیامبرانی) را بر می‌انگیزد، تا مردم را بسوی او رهنمون شوند. بودا و زرتشت (همچنین مزدک و تا اندازه‌ای مانی) ولی خودانگیخته‌اند و نخست پس از انگیخته شدن درونی خود، به سوی خدا، یا همان "جان جهان" می‌روند. گفتنی است که واژه پارسی خدا برگرفته از «خوَت تَویَه» پارسی باستان است که پارسی امروزین آن «خود تواننده» می‌باشد، پدیده‌ای که به خودی خود و بی‌نیاز از نیروئی بیرونی و فرائی، توانمند است. از همین رو است که همانند زمینی این پدیده که آدمی باشد نیز نخست باید از درون خود برانگیخته شود تا به انوشه گی و نیروانا برسد. زرتشت پس از برگزیدن راستی و پس از جستجوی فراوان در کرانه رود دائیتی به وَهومنَه (بهمن) میرسد و در همپرسگی با او از آرزوی بزرگ خود می‌گوید:« زرتشتم، پسر اسپیتَمَه. اندر جهان به پرهیزگاری آرزومندترم. مرا آرزو است که از آنچه کام ایزدان است آگاه شوم و چندان پرهیزگاری ورزم تا مرا رهنمون باشند به زندگی پاک»

Gopat-Shah .٢
Hadayaosh .٣
Geush Urvan .٤
Frasho-kereti. ٥


نوروز، جشن‌ طبيعت‌ در ايران‌

پژوهش‌ و نگارش‌: احمد نوری‌زاده‌

Sun / 19 03 2006 / 10:43
روزنامه اعتماد

در واژه‌نامه‌های‌ فارسی‌ واژه‌ عيد «روز مباركی‌ كه‌ در آن‌ مردم‌ جشن‌ گيرند و شادی‌ كنند» تعريف‌ شده‌ است‌. برای‌ عيد سال‌ نو يا نوروز در زبان‌ پهلوی‌ واژه‌ مركب‌ ناواساردا به‌ كار برده‌ می‌شد كه‌ به‌ معنی‌ «سال‌ نو» است‌. آغاز انقلاب‌ صيفی‌ را ماه‌ فروردين‌ می‌دانستند و مهرگان‌ را نيز آغاز زمستان‌ و فصل‌ سرما و زمستان‌ به‌ حساب‌ می‌آوردند و بر دو فصل‌ نوروز و مهرگان‌ قايل‌ بودند. مهرگان‌ آغاز زمستان‌ و سرما بود و نوروز شروع‌ فصل‌ گرما. نوروز ايرانی‌ها در عصر حاضر كه‌ در آغاز فصل‌ بهار جشن‌ گرفته‌ می‌شود، مژده‌ بخش‌ نوزايی‌ طبيعت‌ و فرا رسيدن‌ گرما و رفتن‌ زمستان‌ و بيرون‌ شدن‌ انسان‌ از خمودگی‌ و ركود و پيوستن‌ به‌ آغوش‌ طبيعت‌ و آغاز حيات‌ دوباره‌ اجتماعی‌ و دل‌ بستن‌ به‌ كار و تلاش‌ جمعی‌ در دشت‌ و مزارع‌ است‌. آغاز سال‌ نو و فرا رسيدن‌ بهار در ايران‌ هميشه‌ با رفتارهای‌ آيينی‌ و جشن‌های‌ نمادين‌ همراه‌ بوده‌ كه‌ معمولاص ريشه‌ در باورهای‌ اساطيری‌ و طبيعی‌ انسان‌ ايرانی‌ داشته‌ است‌.

بعدها با پديداری‌ دين‌ زرتشت‌ نوروز نزد ايرانيان‌ كهن‌ در آغاز فروردين‌ و فصل‌ بهار به‌ جشن‌ تقديس‌ اهورامزدا ايزد بزرگ‌ ايرانيان‌ كهن‌ گره‌ خورد و با روز اورمزد نخستين‌ روز از نخستين‌ ماه‌ سال‌ جشن‌ گرفته‌ شد و به‌ مثابه‌ روز آفرينش‌ جهان‌ و كاينات‌ و انسان‌ متجلی‌ شد. به‌ گفته‌ فرهيختگان‌ پيشين‌ ما ايرانيان‌ مانند ابوريحان‌ بيرونی‌ و ديگران‌ نوروز روز «نوزايی‌ آفرينش‌» و «آفرينش‌ نور» و روزی‌ است‌ كه‌ مردم‌ را در اين‌ «روز از ماهی‌ نو و سالی‌ نو به‌ آراسته‌ و نو گردانيدن‌ آنچه‌ كه‌ گذر زمان‌ كهنه‌ و فرسوده‌ كرده‌ است‌ برمی‌انگيزد.» پيشينيان‌ همچنين‌ براين‌ باور بودند كه‌ در نوروز مقدرات‌ مردم‌ برای‌ يك‌ سال‌ كامل‌ پيش‌ رو معين‌ و استوار می‌گردد.

آيين‌های‌ نوروزی‌ در زمره‌ آن‌ دسته‌ از رفتارهای‌ اجتماعی‌ فرهنگی‌ هستند كه‌ برخی‌ از آنها با سخت‌ جانی‌ در روزگار ما نيز خود را همچنان‌ پايدار داشته‌اند. بن‌ مايه‌ بسياری‌ از رفتارهای‌ آيينی‌ آرمانی‌ مربوط‌ به‌ جشن‌ نوروز و آداب‌ و سنن‌ نوروزی‌ ريشه‌ در باورهای‌ كهن‌ و اساطيری‌ ايرانی‌ دارد.

در اكثر روايت‌های‌ اساطيری‌ افسانه‌يی‌ ايرانی‌ دوره‌ پيشداديان‌ را زمان‌ پديداری‌ نوروز می‌دانند و بنيانگذار اين‌ جشن‌ آيينی‌ را جمشيد چهارمين‌ شاه‌ پيشدادی‌ قلمداد می‌كنند. عصر جمشيد در «يشت‌ها» دورانی‌ طلايی‌ برشمرده‌ شده‌ كه‌ در آن‌ خوردنی‌ها كاهش‌ نمی‌يافتند، چهارپايان‌ و انسان‌ها نمی‌مردند. گياهان‌ نمی‌خشكيدند، سرما و گرما و پيری‌ و كينه‌ ورزی‌ و حسد نمودار نبود و جمشيد برهفت‌ اقليم‌ جهان‌ فرمان‌ می‌راند و نيك‌ بختی‌، شهرت‌ و عيش‌، گله‌ورمه‌، خشنودی‌ و حرمت‌ از ديوان‌ ستانده‌ شده‌ بود. ابن‌ بلخی‌ دوران‌ فراز و فرود جمشيد را چنين‌ توصيف‌ می‌كند: «... سيصدسال‌ از ملك‌ او جهان‌ همچون‌ عروسی‌، آراسته‌ و همه‌ آفت‌های‌ آسمانی‌ وزمينی‌ از جهان‌ برخاسته‌ و هيچ‌كس‌ در آن‌ سيصدسال‌ از هيچ‌ رنجی‌ و دردی‌ و بيماری‌ خبر نداشت‌ و جهانيان‌ همه‌ ايمن‌ و ساكن‌ بودند و در خير و نعمت‌ نازان‌ و چون‌ سيصد سال‌ براين‌ سان‌ گذشت‌ جمشيد را بطر )خودبينی‌ و غرور( نعمت‌ گرفت‌ و شيطان‌ در وی‌ راه‌ يافت‌... و جمله‌ مردمان‌ و ديوان‌ را گردآورد و ايشان‌ را گفت‌ معلوم‌ شماست‌ كی‌ مدت‌ سيصدسال‌ باشد تا رنج‌ و درد آفت‌ها از شما برداشته‌ام‌ و اين‌ به‌ حول‌وقوت‌ و كنش‌ من‌ است‌... چون‌ اين‌ سخن‌ بگفت‌ هم‌ در آن‌ روز فر و بهای‌ او برفت‌ و فرشتگان‌ كی‌ به‌ فرمان‌ ايزدی‌ عزه‌ ذكره‌ كار او نگاه‌ می‌داشتند از وی‌ جدا شدند...»

جمشيد يك‌ شخصيت‌ اين‌ جهانی‌ و محبوب‌ترين‌ چهره‌ در دوران‌ كهن‌ ايران‌ به‌ شمار می‌رفته‌ است‌. او همه‌ آفريده‌های‌ مادی‌ را از آن‌ خود می‌شمرد و مدعی‌ بود كه‌ آب‌ و گياه‌ و خورشيد و ماه‌ را آفريده‌ است‌ پيوند خوردن‌ نوروز با جمشيد از يك‌ سو به‌ كهنسال‌ بودن‌ نوروز و از ديگر سو به‌ محبوبيت‌ جمشيد در ميان‌ ايرانيان‌ باستان‌ و خاطره‌ خوش‌ او در ذهن‌ عوام‌ اشاره‌ دارد.

افسانه‌های‌ بسياری‌ درباره‌ جمشيد و چگونگی‌ پيدايش‌ نوروز و آيين‌های‌ نوروزی‌ در خاطره‌ تاريخی‌ ايرانيان‌ و ادبيات‌ ايران‌ زمين‌ ضبط‌ و ؤبت‌ است‌. سالار سخن‌ پارسی‌ و بزرگمرد عرصه‌ شعر ايران‌ درباره‌ پديد آمدن‌ نوروز حكايت‌ می‌كند كه‌ چون‌ جمشيد از كارهای‌ كشوری‌ آسود بر تخت‌ كيانی‌ نشست‌ و همه‌ بزرگان‌ لشكری‌ و كشوری‌ گرد تخت‌ او دور آمدند و بر او گوهر پاشيدند. پس‌ جمشيد آن‌ روز را كه‌ نخستين‌ روز از فروردين‌ و آغاز سال‌ بود «نوروز» ناميد و جشن‌ گرفت‌.

به‌ جمشيد بر گوهر افشاندند / مر آن‌ روز را روز نو خواندند
سر سال‌ نو هرمز فرودين / بر آسوده‌ از رنج‌ تن‌، دل‌ زكين‌
بزرگان‌ به‌ شادی‌ بياراستند / می‌ و جام‌ ورامشگران‌ خواستند
چنين‌ روز فرخ‌ از آن‌ روزگار / بمانده‌ از آن‌ خسروان‌ يادگار

ابن‌بلخی‌ به‌ تخت‌ نشستن‌ جمشيد در آغاز بهار و نوروز خواندن‌ آن‌ روز را نقل‌ می‌كند و می‌گويد: به‌ فرمان‌ جمشيد همه‌ بزرگان‌ به‌ استخر گرد آمدند و در ساعتی‌ كه‌ شمس‌ به‌ درجه‌ اعتدال‌ ربيعی‌ رسيد وقت‌ سال‌ گردش‌، در آن‌ سرای‌ به‌ تخت‌ نشست‌ و تاج‌ بر سر نهاد و آن‌ روز جشن‌ ساخت‌ و نوروز نام‌ نهاد و آن‌ سال‌ با نوروز آيين‌ شد و آن‌ روز هرمز از ماه‌ فروردين‌ بود و در آن‌ روز بسيار خيرات‌ فرمود و يك‌ هفته‌ متواتر به‌ نشاط‌ و خرمی‌ مشغول‌ بودند...

در برهان‌ قاطع‌ نوروز و رسم‌ جشن‌ گرفتن‌ اين‌ روز به‌ مناسبت‌ بر تخت‌ نشستن‌ جم‌ در طلوع‌ آفتاب‌ در آذربايجان‌ و بازتاب‌ درخشش‌ پرتو خورشيد از تاج‌ و تخت‌ جم‌ دانسته‌ شده‌ و چنين‌ نوشته‌ شده‌ است‌: «جم‌ در سير عالم‌ چون‌ به‌ آذربايجان‌ رسيد فرمود تخت‌ مرصعی‌ را بر جای‌ بلندی‌ رو به‌ جانب‌ مشرق‌ گذارند و خود تاج‌ مرصعی‌ بر سر نهاده‌ و بر آن‌ تخت‌ بنشست‌. همين‌ كه‌ آفتاب‌ طلوع‌ كرد و پرتو آن‌ بر آن‌ تاج‌ و تخت‌ افتاد شعاعی‌ در غايت‌ روشنی‌ پديد آمد. مردمان‌ از آن‌ شادمان‌ شدند و گفتند اين‌ روز نو است‌ و چون‌ به‌ زبان‌ پهلوی‌ شعاع‌ را شيد می‌گويند اين‌ لفظ‌ را بر جم‌ افزودند و او را جمشيد خواندند و جشن‌ عظيم‌ كردند و از آن‌ روز اين‌ رسم‌ پيدا شد...»

از همه‌ روايت‌ها و نوشتارهای‌ اساطيری‌افسانه‌يی‌ اين‌ گونه‌ بر می‌آيد كه‌ جشن‌ نوروز آيينی‌ كهن‌ است‌ كه‌ از دوران‌های‌ پيش‌ از تاريخ‌ در ميان‌ توده‌های‌ مردم‌ سرزمين‌ ايران‌ شناخته‌ شده‌ بوده‌ و نوروز با طلوع‌ خورشيد در نخستين‌ روز بهار آغاز می‌شده‌ و با شكوه‌ تمام‌ جشن‌ گرفته‌ می‌شده‌ و به‌ مثابه‌ جشن‌ نوزايی‌ و نوشوندگی‌ طبيعت‌ و سال‌ و زمان‌ و تجديد حيات‌ بوده‌ است‌.

از پيشينه‌ خاستگاه‌ تاريخی‌ جشن‌ نوروز و آيين‌های‌ آن‌ در دوره‌های‌ كهن‌ آگاهی‌های‌ مكتوب‌ كافی‌ وجود ندارد و قطعا از جشن‌ها و آيين‌های‌ مربوط‌ به‌ تحسين‌ و تقديس‌ طبيعت‌ نزد بوميان‌ ايران‌ پيش‌ از آمدن‌ آريايی‌ها به‌ اين‌ سرزمين‌ بوده‌ است‌. زنده‌ ياد مهرداد بهار پژوهشگر و ايران‌شناس‌ فرهيخته‌ بزرگ‌ نوروز را يك‌ سنت‌ كهن‌ و محتملا رايج‌ در هزاره‌ سوم‌ پيش‌ از ميلاد در منطقه‌ دانسته‌ و می‌نويسد:... اين‌ آيين‌ يا همراه‌ با كوچ‌ بوميان‌ نجد ايران‌ به‌ بين‌النهرين‌ به‌ اين‌ سرزمين‌ رفته‌ و يا هم‌ در سراسر منطقه‌ وجود داشته‌ است‌.

در اوستا، كتاب‌ دينی‌ زرتشتيان‌ به‌ نوروز و آيين‌های‌ نوروزی‌ اشاره‌يی‌ نشده‌ است‌. زنده‌ ياد بهار، نيامدن‌ اين‌ آيين‌ مهم‌ در اوستا را به‌ سبب‌ زرتشتی‌ نبودن‌ اين‌ جشن‌ و مرسوم‌ نبودن‌ چنين‌ آيينی‌ در شرق‌ سرزمين‌ ايران‌ محتمل‌ دانسته‌ است‌. در ادبيات‌ پهلوی‌ و مانوی‌ از نوروز، جشن‌ اول‌ سال‌ نو فراوان‌ سخن‌ گفته‌ شده‌ و در تخت‌ جمشيد هم‌ كه‌ يك‌ مركز آيينی‌دينی‌ بوده‌ مراسم‌ نوروزی‌ برگزار می‌شده‌ است‌.

در كتاب‌ دينكرد دانشنامه‌ دين‌ مزديسنی‌ كه‌ به‌ زبان‌ پهلوی‌ مكتوب‌ شده‌ و به‌ سده‌ سوم‌ هجری‌ مربوط‌ است‌ از نوروز به‌ عنوان‌ يكی‌ از جشن‌های‌ كهن‌ ايران‌ ياد می‌شود.


نیت ِ گل

ویدا فرهودی

Sat / 18 03 2006 / 10:37
گفت ز غم بگذر و سمت بهاران برو
جامه‌ی شادی به بر، دیدن ِ یاران برو

روز نو ِ هستی است، نوبت ِ سر مستی است
با دو سه پیمانه عشق، تا دل ِ پیمان برو

یاد بیاور که ما، عهد جنون بسته‌ایم
تا گذر از داغ‌ها، غرقه‌ی طغـیان برو

رنگ سخن سرخ کن، سرخ‌تر از لاله‌زار
واژه‌ی شــیدا به لـب، راه هَـزاران برو...

..........................

داد، نِـدایـَم چنین، ساحــر ِرویا نشین!
گفتمش ای نازنین، چشم!... خرامان! برو

دیده‌ی خود باز کن، زمزمه آوازکن
تا شنـَوَد، واقعه! خلق! به افغان برو

رو که در این وقت ِ نو، حرف رَوَد کو به کو
پچ پچ ِ کوچه بـنـِـه، جانب عصــیان برو

رو، که سزایـَد کسی، خسته ز دلـواپسـی
گویدت ای پاک خو، تا در ِ زندان برو

رغم سکوت مهیب، بشنو ز دیوار سنگ
فاجعه را رنگ ، رنگ، تا دل نسیان برو

نیست در این خامشی، قطره‌ای از بی‌هُشی
تا شکنـَـد زشتی‌اش، صادق و عریان برو

اشک چنین تلخ‌وش چند دهد پاسخ‌اش
نیت ِ گل می‌کن و باز به ایران برو !!!

ویدا فرهودی
اسفند ١٣٨٤


نظر شما درباره این نوشته:







Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2010
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال مي‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.