ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 01.05.2012, 15:33
برافکندن از نظم کاخی بلند

والد بمانعلی
برافکندن از نظم کاخی بلند؛ که از جهل جاعل نبیند گزند!

تلویزیون فارسی زبان بی بی سی به تازگی گفتگوئی که چندی پیش با ابراهیم گلستان نویسنده نامدار ایران و «زبان آور چرب گوی» نثر پارسی کرده بود، را بار دیگر در برنامه «چهره ها»ی خود پخش کرد. گفتگوگر که خود نیز از اهالی قلم است و گویا به محافل روشنفکری دهه های چهل و پنجاه، رفت و آمدی داشته و ابراهیم گلستان را از پیش می‌شناخته، در آن مصاحبه کوشید تا از دریچه سنجش‌های وی از هنرمندان و شاعران سرشناس و یا آثار ادبی جدید و قدیم، بر او بنگرد؛ به داوریش از کسان و روزگاران انگشت نهد و بر آن ببالد که کسی از بزرگان و نام آوران ازتازیانه نقدش ایمن نمانده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی را نام برد که گلستان او را «شاعر جنگ، ژنوسید [نسل کشی] و کشتار جمعی» می‌شناسد. گلستان هم خود شاهد این مدعا را بیتی منسوب به حکیم آورد که «چو ایران نباشد تن من مباد— بدین بوم و بر زنده یک تن نباد.»

مصاحبه گر در تفسیر این بیت به تمسخر در آمد که «یعنی وقتی من نباشم، هیشکی نباشه». و گلستان بر آن افزود که اگر ایران نمی‌بود، «مایا»ها و« ازتک»ها هم که قرار بود بعدها «کریستف کلمب» کشف‌شان کند، دیگر حق حیات نمی‌داشتند [نقل به مضمون]. نگارنده این سطور نقد ابراهیم گلستان بر جهان بینی فردوسی را نخوانده و نمی داند که برچه مایه ای به جدال با اندیشه های شاعر پرداخته است. ناچار آگاهی اش در این زمینه تنها همین گفتگوی تلویزیونی با همه محدویت هایش است. از این چشم انداز اگر او به کیفر فقط همین یک بیت، حکم به محکومیت حکیم طوس به جرم ترویج کشتار جمعی داده باشد، به جاست اگربگوئیم که با استناد به بیتی مجعول برساخته ادیبان درگاهی، راه درازی در کوره راه بی انصافی پیموده و چهره واژگونه ای ازحکیم آزاده ایرانی ترسیم کرده است.

دریغ و افسوس بیشتر از آنروست که پرمایه کسی چون گلستان، الگوی بسیاری از نسل نوباوه از راه رسیده تواند شد و نکند که زخم زبانی که به یکی از گرانقدرترین پاسداران فرهنگ و ادب پارسی می‌زند، دیگرانی را هم به کژراهه برد و این حقیقت را پوشیده دارد که در هیچ جای شاهنامه چنین بیت سخیفی را از آن شاعر نمی‌توان پیدا کرد. کافی است تنها کشف الابیات چاپ معتبری از شاهنامه را پیش رو بگذاریم تا دریابیم که آن حکیم در معماری تمامی این «کاخ بلند» لفظ «چو ایران» را فقط سه بار به کار گرفته:

یکی در بیان تنگدلی سلم، پور بدکار فریدون فرخ که طمع پادشاهی داشت و بخشیدن تاج و تخت ایران به ایرج را برنمی تابید و از آن نزد تور «بی مغز» می‌نالد و زمینه کشتن برادر را فراهم می‌ساخت:

«چو ایران» و دشت یلان و یمن؛
به ایرج دهد روم و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین؛
که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست؛
به مغر پدر اندرون رای نیست (۱)

دیگری وقتی که دغدغه منوچهر شاه از دلباختگی «زال زر» به رودابه «خوب چهر»، دختر مهراب پادشاه کابل را بازگفته:

«چو ایران» ز چنگال شیر و پلنگ؛
برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست؛
بترسم که آید از آن تخم رُست

نباید که برخیره از عشق زال
همال سرافگنده گردد همال (۲)

و سه دیگر در روایت دوران تاریخی شاهنامه و پیام خسرو پرویز به قباد در فخرفروشی به کردارهای پیشین:

«چو ایران» و توران به آرام گشت؛
همه کار بهرام ناکام گشت

چو از جنگ چوبینه پرداختم؛
نخستین به کین پدر تاختم (۳)

پس خاستگاه این بیت که در زمانه ای جا و بیجا بر زبان‌ها می‌گشت کجاست و جاعلان به کدام ترفند آنرا جعل کرده بودند؟ می‌دانیم که افراسیاب، سهراب یل را به اغوای آن «که گر تخت ایران به چنگ آوری؛ زمانه برآساید از داوری» برآغالید تا از توران به ایران‌زمین ‌لشکر ‌کشد و بدینگونه او را که خود خیال یافتن تهمتن و برنشاندن پدر بر تخت پادشاهی در سر می‌پروراند را بفریفت. سهراب به «دژسپید» به کوتوالی «رزم‌دیده هژیر؛ که با زور و دل بود و با دار و گیر» یورش برد. هژیر دلاور یک تنه به جنگ سهراب جنگاور شتافت اما در بند او اسیر شد. کاووس «بی خرد» رستم زال را به رویارویی با سپاه افراسیاب گسیل داشت و رستم نیز در آرزوی دانستن آن «که این نو جهاندار کیست؛ بزرگان کدامند و سالار کیست »، پنهانی به اردوگاه سهراب رفت و هرچند به چشم دید که «به توران و ایران نماند به کس؛ تو گوئی که سام سوار است و بس»، اما از ناسازگاری بخت، فرزند را باز نشناخت. از آن‌سو سهراب که آوازه پهلوانی‌های رستم را شنیده بود بر آن شد که به خبر چینی از اسیرش هژیر، پدر را بیابد. پس «بیامد یکی برز بالا گزید؛ به جائی که ایرانیان را بدید»، هژیر را پیش خواند و از وی خواست که خیمه و خرگاه تهمتن را به او بنمایاند.

هژیر «کار دیده» به دل ‌اندیشید که اگر نشان رستم پهلوان «شیر گیر» را به آن دلاور نام‌جو دهد، «بر این زور و این کتف و این یال اوی؛ شود کشته رستم به چنگال اوی» و بیاد ‌آورد که «چنین گفت موبد که مردن به نام؛ به از زنده، دشمن بدو شادکام» و در جدال درونی با خود ‌به آنجا رسید که:

چو گودرز و هفتاد پور گزین؛
همه پهلوانان با آفرین

نباشد به ایران تن من مباد؛
چنین دارم از موبد پاک یاد

که چون برکشد از چمن بیخ سرو؛
سزد گر گیا را نبوید تذرو

به سهراب گفت این چه آشفتن است؛
همه با من از رستمت گفتن است

نباید تو را جست با او نبرد؛
بر آرد به آوردگاه از تو گرد

همی پیلتن را نخواهی شکست؛
همانا که آسان نیاید به دست [۴]

و بدین گونه از شناساندن تهمتن به فرزندش تن زد و زمینه آن داستان غمبار را فراهم ‌آورد. حال چگونه این قدرشناسی و رازداری سردار ایرانی در بیتی تنگ نظرانه به «بدین بوم بر زنده یک تن مباد» تنزل یافت تا اتهام نسل کشی برای حکیم ابولقاسم فردوسی به ارمغان آرد را فقط چاپلوسان آستان‌بوسی می‌دانند که با تبلیغ وطن شیفتگی جان جهانی را برای بقای یک تن می‌خواستند.

بر رسانه های بیگانه و کارگزاران آنها در تخطئه مفاخر فرهنگ ایران‌زمین حرجی نیست که به هر حال نفع خویش ‌جویند. گله از نویسنده چیره دستی است که خود وقتی به سبکسری آن‌گونه افکار و مصادیق‌ آنها به هوشمندی در «اسرار گنج دره جنی» تسخر زده بود. آیا سزاست که چنین فرزانه‌ای با اتکاء به بیتی جعلی، همال بیگانگان، سهمی در بدنام کردن مفاخر فرهنگی و ملی و تاریخی ایران بر خویش گیرد و در این رهگذر با گماشتگان آنها هم آوا شود؟ ناگفته پیداست که جامعه کنونی ایران به چنان پختگی رسیده که کند و کاو در چند و چون مفاخر ملی را به جان بطلبد، اما ریشخند نه نقد که مقوله دیگری است.

والد بمانعلی
_____________________

۱. ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، جلد اول برپایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس، تهران، ۱۳۸۲، صفحه ۵۵.
۲. ابوالقاسم فردوسی، همان، جلد اول صفحه ۱۱۵.
۳. ابوالقاسم فردوسی، همان، جلد دوم صفحه ۱۸۳۰.
۴. ابوالقاسم فردوسی، همان، جلد اول صفحه ۲۶۹.