بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

انقلاب یا فاجعه

قربان عباسی


iran-emrooz.net | Mon, 04.02.2019, 0:42

انقلاب، گردباد اهریمنی ویرانی بود -کنستانتین بالمونت

‏«پرده آهنین» عبارتی بود که اول بار در کتاب مکاشفه زمانه‏ی ما، نوشته واسیلی روزانف، فیلسوف برجسته روس مطرح شد؛ ‏نویسنده‌ای تیزبین که مکتب فلسفه روس را بلند آوازه کرد ‏اما به دست بلشویک‌ها و انقلابیون سرخ نابود شد. استعاره ‏پرده آهنین اشاره‌ای بود بر دهه‌ها انزوا و بریدن روسیه ‏از سیر تاریخی رشد و پیشرفت بقیه بشریت. و ‏استعاره «سرزمین تئاتری» بر سرزمینی دلالت می‌کند که هیچ ‏چیز واقعی در آن وجود ندارد و همه چیز در ‌هاله‌ای از ابهام ‏و وهم پوشیده شده است. این دو استعاره به تنهایی از عمق ‏فاجعه‌ای که مردم روس گرفتارش شدند پرده برمی‌دارد ‏فاجعه‌ای که فیلسوفان تیزبین روس و نویسندگان ‏مجموعه «تیرهای راهنما و از اعماق» بارها درباره آن به ‏روشنفکران ساده لوح هشدار داده بودند. اما جنون انقلاب چون ‏گردابی عظیم و هولناک چنان پیش‌بینی هوشمندانه را درخود ‏فرو برد. انقلاب راه افتاد، خون‌ها جاری شد، چرک و عفونت از ‏زیر لایه‌های پنهان جامعه بالا آمد و روسیه را در مردابی ‏عظیم از تعفن و عقب‌ماندگی فروبرد. ‏

زیناییدا گیپوس، نویسنده روس که جان بدر برده بود از آن ‏روزها با نام «روزهای نفرین شده» یاد نمود. و گورگی که آن ‏زمان هنوز در تور عنکبوتی انقلابیون گرفتارنشده بود از «اندیشه‌های نابهنگام» سخن گفت. اندیشه‌های نابهنگام در ‏روزهایی نفرین شده که می‌رفت تا کل فرهنگ روس را ویران ‏کند که کرد. گیپوس نوشت: «مسئله ما فقط گرسنگی و رنج‌های ‏فیزیکی نیست بلکه ویرانی فیزیکی روح است و هرگونه شخصیت ‏و هر آن چیزی که مایه تمایز انسان از حیوان است». ویرانی‌ای ‏که دروغ‌های بلشویک‌ها به آن دامن زده بود. این همان ‏تئاتر تاریخی عظیمی بود که روزانف پیشگویانه درباره آن ‏هشدار داده بود: وهم به جای واقعیت. و بدل کردن زندگی ‏اجتماعی و سیاسی به تئاتر و نمایش. تئاتری به وسعت روسیه ‏که این‌بار کلمات تازه‌ای از آن بیرون می‌آمد، واژه‌های ‏تازه و زبان ویژه برادر بزرگ که سایه‌اش بر سر خلق! ‏افتاده بود. ‏

نویسندگان و هنرمندانی که خرد را پاس داشتند و خود را ‏آلوده چنان جنون جمعی نکردند دوراه پیش رو داشتند؛ تبعید ‏خودخواسته به خارج و یا سکوت (تبعید به درون خویشتن). اگر ‏بونین، تایوا، کوپرین، زامیاتن و دیگران گریختند درعوض ‏پاسترناک، آخماتوا و بولگاکوف سکوت هنرمندانه را پیش ‏گرفتند؛ مهاجرت به درون

از خصلت انقلابیون که سرشان به سنگ واقعیت برخورد می‌کند ‏یکی هم این است که همه پیشرفت‌ها را به آینده حواله می‌‏کنند. در ادبیات آنها حال مهم نیست هرچه هست در آینده ‏هست. خوشبختی نه فعلاً. خوشبختی باید به تعویق بیفتد و برای ‏چنان خوشبختی توهمی می‌توان چند نسل را قربانی کرد. آنچه ‏مهم بود این بود که انقلاب با تیزی سرنیزه‌اش کماکان حاکم ‏باشد. ادبیات، شعر، هنر و نمایش همه به خدمت حزب و سیاست‌های حزبی درآمدند. تنها یک چیز مهم بود که آیا ‏آثار تولیدشده با مقتضیات انقلاب پرولتاریایی و مستضعفان و ‏دوزخیان روی زمین تطابق دارد یا نه. افراد بی‌سواد، متعصب ‏و بی‌مغز به حاکمان و داوران جدید بدل شده بودند آنها ‏از ادبیات شعور نمی‌طلبیدند بلکه شعار می‌خواستند. انقلاب ‏آمده بود تا همه چیز را ببلعد و در خود فروببرد. بلعید و ‏فروبرد. ‏

در فضای پساانقلابی آنچه حاکم شده بود عبارت بود ‏از: خون، شهادت، خیانت، پرولتاریا، جنگ و تعصب و خشک‌‏اندیشی. انقلاب آمده بود تا وحشیانه‌ترین غرایز انسان‌های ‏بدوی‌گرا را تحریک کند. آنها ادعا می‌کردند برای رسیدن به ‏آینده مبارزه می‌کنند. حقیقت این بود که چهارنعل به سوی ‏کمون اولیه می‌شتافتند به جهان بی‌طبقه. رفتن به سوی ‏آینده اگر نیازمند خرد و برنامه‌ریزی بود، رفتن به گذشته ‏که ناممکن بود بیش از همه مستلزم غریزه خشونت بود. اگر ‏رفتن به آینده نیازمند خردمندان و عاقلان و برنامه‌ریزان ‏است برعکس، رفتن به گذشته مستلزم قربانی است چون قرار است ‏برادر بزرگ کار ناشدنی را شدنی جلوه دهد. این بود که باید ‏به اندازه کافی قربانی دور خود جمع می‌کرد. قربانیانی ‏عمدتاً کم‌سواد و جاهل و متعصب که مهم‌ترین فضیلت‌شان نه ‏نزاکت و روشنفکری بلکه بی‌رحمی و نادیده گرفتن حقوق ‏انسان‌های دیگر بود. ‏

اما انقلاب اکتبر به فاجعه عمیق‌تری هم انجامید. این آدم‌های کم‌سواد و بی‌سواد که دور دیکتاتور را گرفته بودند ‏حتی کوچک‌ترین نوشته‌هایشان مملو بود از اشتباهات نحوی و ‏لغوی، کلیشه‌های بوروکراتیک و نخراشیده دولتی، تشبیهات ‏عامیانه و واژگان کراهت‌آور و اصطلاحات محلی که دست‌کم ‏نمونه اعلایش را ما نیز در سیمای کراهت‌آور احمدی‌نژادی‌ها و محفل‌نشینان تازه به دوران رسیده اعتدال‌گرایان می‌‏بینیم که سراسر جملات و عباراتشان را بسنجی کوچک‌ترین ‏کلمه‌ای که نشان از نبوغ و خردمندی باشد در آن نمی‌یابی. ‏در داستان نمک، قهرمان! خود را محق می‌داند ازجانب روسیه ‏صحبت کند و مستقلاً دادگاه تشکیل دهد. به گمان او این ‏خائنان می‌خواهند «روسیه را با جسد و علف‌های مرده فرش ‏کنند».

نیکیتا فردی کم‌سواد است که تماماً در کلاف عبارات ‏انقلابی سردرگم شده است. همان تیپ اجتماعی انقلابیون کم‌‏سواد که برای همه آشناست. نیکیتا پروتوتایپ این خودسرها ‏است. تنها تغذیه آنها هم همان نهادهای عقیدتی جامعه هستند ‏که نام روزنامه را یدک می‌کشند. بدبختی نیکیتا و خودسرهای ‏کم‌سواد ما عین هم است: ناتوانی برای تفکر مستقل و دور ‏از کلیشه و شعارهای انقلابی. او تمام رفتارهای خود را با یک ‏چیز تنظیم می‌کند؛ دشمن که برابرش ایستاده است. دشمنی که ‏نه تنها برادر بزرگ را تهدید می‌کند بلکه سفره رنگین او ‏را هم در معرض مخاطره قرار داده است. ‏
قرارگرفتن در معرض پرتوهای خطرناک این کلیشه‌اندیشی ‏نیکیتای آنها و بسیجیان ما را به یکجا سوق می‌دهد؛ ناگزیر ‏بودن شر در جهان، حضور دائمی دشمن، ناسالم بودن روابط ‏انسانی، و فراموشی اخلاق راستین. دشمن شر است. دشمن همیشه می‌خواهد نفوذ کند. دشمن زیر شعارهای انقلابی پنهان ‏است. باید به همه مظنون بود. اصل بر دنائت است نه برائت. پس ‏چگونه دوست را از دشمن بازشناسیم؟ آنها را به رنج مبتلا ‏کنید. اگر علی‌رغم همه درد و رنج‌ها بازهم صبوری کردند و ‏خواستار تداوم سایه برادر بزرگ شدند دوست‌اند و اگر نق ‏زدند، غرولند کردند، بهانه آوردند، فریب خورده‌اند. در زمین ‏دشمن بازی می‌کنند. غرب زده‌اند. ‏

نیکیتا محروم از روشنایی استدلال ست. او کلیشه زده است. او ‏یک قربانی است که در تعداد زیاد کثیر شده است. او قانون سرش نمی‌شود. به او القا کرده‌اند که او «سرباز انقلاب» است ‏سرباز انقلابی که باید طبق قانون خود دیگران را محکوم ‏کند. در شرایطی که انقلاب تهدید می‌شود نباید معطل بشوند و ‏منتظر فرمان و بخشنامه از بالا باشند. می‌توانند خودسرانه و ‏انقلابی عمل کنند. سرودشان چه بود؟

در سرود پرولتاریایی اینترناسیونال می‌خواندند: «ما جهان ‏کهنه را با خاک یکسان می‌کنیم و سپس دنیای تازه خود را می‌سازیم»

قرار گذاشته بودند که فلک را سقف بشکافند. جهان را با خاک ‏یکسان کنند بدون این فکر کنند ساخت‌وساز در مکانی ویران‏شده امکان‌پذیر نیست. نمی‌توان جهان را به زباله‌دانی و ‏زمینی بایر تبدیل کرد زمینی که با جسدها و علف‌های مرده ‏فرش شده است محیط مناسبی برای رشد و نمو زندگی نخواهد ‏بود. نیکیتا و پیروان کم‌سواد او رسالت‌شان یک چیز ‏بود؛ تبدیل زمین به زباله‌دان.

این اندیشه که تغییر انسان و قوانین هستی از طریق تحولات ‏انقلابی غیرممکن است در دهه ۱۹۲۰ در حکم خیانت بود. بلشویک‌ها ‏با ارتش سرخ‌شان آمده بودند که انسان نوین خود را خلق ‏کنند به قول‌ هاکسلی هومونکولوس خود را. انسان راست قامت ‏فارغ از خودخواهی، جاه طلبی، مال‌اندوزی و شهرت‌‏پرستی، انسانی که برای رفاه شخصی خود به ورطه بی‌رحمی و ‏اعمال غیرانسانی نمی‌افتد. دنیای قشنگ نو کمونیسم اما ‏قرار بود به خون و سرنیزه سامان یابد. آمده بودند تا ‏برابری مطلق را برقرار کنند اما این پروژه عظیم مستلزم ‏این بود که مجریان و کارگزاران آن دچار تردید نشوند. باید ‏چنان تربیت می‌شدند که می‌توانستند موانع - بخوانید ‏دشمنان خود - را با بی‌رحمی تمام نابود کنند. چه کسانی می‌‏توانستند چنین کنند؟ پاسخ در داستان ماه خاموش نشده و ‏قهرمان او نهفته است.

«گاورلیوف آدم خولناکی است. هیچ احساساتی ندارد و همه چیز ‏را سیاه و سفید می‌بیند». در داستان یادشده «اولی» خطاب ‏به گاورلیوف می‌گوید: ‏

    «چرخ تاریخ - فکر می‌کنم باید بگویم متاسفانه - در اکثر موارد ‏با مرگ و خون حرکت می‌کند، به خصوص چرخ انقلاب. من و تو ‏نباید به فکر مرگ و خون باشیم. یادت هست چطور با همدیگر ‏سربازان برهنه ارتش سرخ را به یکاترینوف می‌بردیم؟ تو ‏تفنگ داشتی. من هم تفنگ داشتم. مین اسب تو را زیر پایت ‏منفجر کرد و تو پیاده به راهت ادامه دادی. سربازان به عقب ‏فرار کردند و تو یکی از آنها را با تپانچه‌ات کشتی که بقیه ‏فرار نکنند. فرمانده. اگر من هم فرار می‌کردم، مرا هم می‌‏کشتی، فرمانده حق هم داشتی. یادت هست با هم بحث می‌کردیم ‏که باید چهار هزار نفر را روانه مرگ حتمی بکنیم یا ‏نکنیم؟ تو دستور دادی بکنیم. کار درستی هم کردی»

فرمانده گاورلیوف تابع نظم و انضباط آهنین حزبی است. نظم ‏حزبی و حکومتی هرچند نابخردانه باید گردن نهاده شود. این ‏نابخردانگی و بلاهت انقلابی است که یاران خود را نیز روانه ‏مرگ می‌کند. سیمای رهبر آهنین که زاییده توده‌های خلق است ‏پیوسته در نظام کمونیستی در دهه ۲۰ مورد تکریم و تجلیل ‏است. فقط کافیست رهبر اراده کند و فرمان حمله دهد!‏

ویژگی دیگر ادبیات این دهه تعمیم‌های افراطی است با سبک ‏روایی خاص: سبکی رمانتیک، پرشور و حال و متکی برنوعی جهان‏بینی سمبولیک و نمادین: ‏

‏ «سواران سرخ و سیاه در بلندی با اسب‌های عقل‌باخته و روی ‏دو پا بلندشده خود سینه به سینه شدند. چه کسی در آن گرگ و ‏میش دشت‌ها، درآن نبرد مرگبار، دیگری را درهم خواهد شکست؟ ‏این نبرد واپسین و سرنوشت‌ساز ماست» قطعه‌ای از داستان ‏سقوط دائیر به قلم الکساندر مالیشکین. ‏
ادبیات انقلابی که بن‌مایه و خمیره‌اش از شور و احساس و ‏رمانتیسم و عقل‌گریزی سرشته شده است. همه را به گوش سر و ‏به گوش دل شنیده‌ایم و دیده‌ایم. جوانان غیور، جان ‏برکف، قهرمانان همیشه جاویدان تاریخ، گواهان تاریخ ترکیب و ‏تلمیحاتی نیستند که به این زودی از خاطره نسل من و نسل‌های پیشین برود که چگونه موج عظیمی از جنگ‏طلبی، شهادت، خون‌خواهی، انتقام و مبارزه بی‌امان با دشمنان ‏انقلاب و خلق و شعارهای کلیشه‌ای صبحگاهان مدارس همه را ‏در وادی بی‌فکری و بلاهت و نابخردانگی پیش می‌برد. ‏

کوشندگان خستگی‌ناپذیر ادبیات پرولتاریایی اگر اعتقاد هم ‏نداشتند در ظاهر امر وانمود می‌کردند که فقط از طریق «باخاک یکسان کردن» تمدن قدیم است که می‌توان و باید ‏جهان تازه‌ای ساخت. در ایران این را در نوعی بازگشت به ‏فرهنگ بومی و بازگشت به خویشتن شاهدیم که به تعبیر ظریفی ‏در نهایت به بازگشت به خویش انجامید. به هرحال هنر و ادبیات ‏در خدمت حزب و اهداف حزبی سرانجام به غلبه رئالیسم ‏سوسیالیستی انجامید و برای مدت‌ها عصر سیمین و آوانگاردی ‏ادبیات روس را به قهقرا برد. این‌بار اندیشه‌ای غالب شده ‏بود که منادی ویرانی وحشیانه و مستانه بود که بیشتر باب ‏میل شیادان حاکم برکشور بود. ‏

کانستانتین بالمونت دوره پس از انقلاب روسیه را «گردباد ‏اهریمنی ویرانی» نام داد.

اما طنز چطور پیش رفت؟ مگر در برابر نظم و انضباط آهنین ‏و چهره عبوس استبداد طنز هم جایی دارد؟ نتیجه بحث‌های ‏طولانی این بود که در جهان جدید هنوز تا مدتی ناهنجاری‌های ‏گذشته وجود خواهد داشت و دقیقاً آنها هستند که باید هدف ‏طعنه و ریشخند واقع شوند. اما همانطور که گوگول گفته است ‏در طنز جایی برای قهرمان مثبت نیست. قهرمان مثبت همان «خنده» است که بر لبان ما نقش می‌بندد و آن احساس اخلاقی ‏که در نتیجه آن در ما پدید می‌آید. ‏

و اینک برگردیم به تئاتر عظیمی که بلشویک‌ها راه ‏انداختند. کمدی‌ای عظیم اما نه انسانی بلکه کاملاً ناانسانی ‏که طراحان کبیر کارگردانش بودند و البته تئاتری که طبق ‏انتظار آنها پیش نرفت و نقش برآب شد. مارکس گفته بود ‏تاریخ دو بار تکرار می‌شود بار اول به صورت تراژدی و بار ‏دوم به صورت کمدی. اگر می‌ماند و می‌دید جمله‌اش را به ‏احتمال زیاد چنین بازنویسی می‌کرد: «تاریخ با کمدی آغاز می‌شود اما به خاطر بلاهت طراحان کبیر به تراژدی بدل می‌‏شود». وظیفه راستین روشنفکران یادآوری همین بلاهت‌هاست. ‏



نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2019
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.