بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

دستانی که التیام می‌بخشد

پنج یادداشت از پنج زن


iran-emrooz.net | Fri, 04.03.2016, 17:55


«شیشه به روایت عشق» اثر زهرا رهنورد

یک

«...من فقط با چشم‌هایم گُل دیدم و چیدم و عرضه داشتم و هر آنچه هست لطف اوست. زیبایی اوست... شخصیت من تحت تأثیر سه زن، ابتدا مادربزرگ استثنایی‌ام، و نیز مادر و خاله‌ام ساخته شد. «مادربزرگ» به سه زبان سخن می‌گفت و من مخاطب بودم و باید مفهوم را درمی‌یافتم؛ زبان قرآن و روایات، زبان حافظ و سعدی و مولوی، و زبان ضرب‌المثل. «مادر» مهربانم با شجاعت، سلحشوری، آزادی‌خواهی و فداکاری بخش دیگری از شخصیت مرا ساخت. خاله مظهر دانش بود، او تحصیل‌کرده و فرانسه‌دان بود. دبیر ادبیات فارسی و فرانسه و از همه مهم‌تر او مادر نخستین استاد من اکبر امیرنظام (شاگرد استاد کمال‌الملک) بود. امیرنظام خط، مینیاتور، نقاشی آب‌رنگ، رنگ روغن و بخشش و بزرگی را خوب می‌دانست.
شغل پدرم که یک نظامی معترض و ناسازگار با رژیم بود نیز سبب شد تا حضور در جاده‌های صعب و گردنه‌های هولناک و شهرهای مختلف، مرا آمادهٔ یک زندگی پر فراز و نشیب کند. چهار گوشهٔ ایران و بعد از آن چهار گوشهٔ جهان از نیویورک تا دهلی و پاریس و آفریقا همه و همه مرا آموخت که هر غیر ممکنی را باور کنم. این همه سفر، و کنده شدن‌ها و بی‌قراری‌های آن، مرا چون ذرهٔ کاهی بدون وزن و مقدار به کلیهٔ تعلقات بی‌وفا کرد و آماده شدم تا «نداشتن و نخواستن» را مرام خود کنم. فصل ازدواج فرا رسید. با همسرم قرار گذاشتیم که «نخواهیم و نداشته باشیم». زندگی‌ام می‌رفت و شکل می‌گرفت. در نظام تربیتی خانواده که به نحوی مساوات بین فرزندان رعایت می‌شد و البته عواطف شدیدتری نسبت به دختران اهدا می‌شد آموختم عدالت‌طلب، علم‌جو و ستایندهٔ هنر باشم...»

زهرا رهنورد
(برگرفته از سخنرانی دکتر زهرا رهنورد در مراسم نکوداشتش در دانشگاه الزهرا، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۳)



نقاشی نرگس موسوی**

دو

دستانی که التیام می‌بخشد*
نوشتن از زهرا رهنورد، با چشم‌پوشی از این‌که او مادرم است، سخت است. در درجهٔ اول «مادر» برایم یعنی مهربانی، لطافت، و دستانی که التیام می‌بخشد. در شرایط تلخی که اکنون من و دو خواهرم در آن گرفتاریم، در حالی‌که بی‌خبری‌های ما از او و پدرم گاه به چندین ماه پیاپی می‌انجامد، و فشارهای قابل تصور از آن، نوشتن از او ناخودآگاه موجی از حرمان و عواطف دردمندانه را در وجودمان جاری می‌سازد.

و حالا من از دستان مادرم می‌نویسم که گاهی در کارگاه ضربه‌های تند قلم را روی بوم می‌زد و گاه شیشه را در ۱۴۰۰ درجهٔ سانتیگراد وَرز می‌داد. به یاد دارم صبح‌های جمعه همراه مادرم به کارگاه شیشه‌ای در جادهٔ ساوه می‌رفتیم و او با نگاهی دقیق و هنرمندانه ابزار شیشه‌گری را برمی‌داشت و خود آن‌چه را می‌خواست با مذاب شیشه شکل می‌داد. با این هنر داغ، همیشه دستانش از مذاب شیشه سوخته و زخمی از خرده‌هایش بود. وقتی حجم‌های اولیه را می‌ساخت آن‌ها را به کارگاه هنری‌اش ـ جایی که اکنون در اشغال دستگیرکنندگانش است ـ می‌برد و با قطعات فلز مس و برنز تکمیلشان می‌کرد. با شیفتگی به کارهایش، که حاصل شور و خلاقیت و فکر بود، نگاه می‌کردم. امروز که او در زندان است، قلبم از خاطرات آن دست‌های هنرمند و زخمی فشرده می‌شود.

کار هنری هرگز او را از فعالیت‌های اجتماعی و علمی باز نداشت. درحالی‌که کلاس‌های درسش در رشتهٔ مجسمه‌سازی در دانشگاه تهران از موفق‌ترین و محبوب‌ترین کلاس‌های دانشکده‌های هنری بود، و در حالی که ۹ سال ریاست دانشگاه الزهرا را به بهترین وجه بر عهده داشت، همزمان مشاور امور سیاسی رئیس جمهور در دورهٔ خاتمی هم بود؛ در کنار همهٔ این‌ها همراه و هم‌مسیر پدرم بود و مادری تمام‌عیار برای من و دو خواهرم. فضای خانه را هنرمندانه به مهر زینت می‌بخشید. بی‌اغراق، مادرم زنی استثنایی است.

آن سال‌ها حیاط خانه باغ آفتاب‌گردان بود. مادرم صبح‌های تابستان هنگامی که از کار آب دادن گل‌هایش فارغ می‌شد، رنگ و بوم را به حیاط می‌آورد و مشغول نقاشی از گل‌ها می‌شد. ما سه خواهر، در کنار خیالات لبریز از عشق و گل‌های آفتاب‌گردان، مدل نقاشی‌هایش بودیم. دوستانش او را «بانوی آفتاب‌گردان» نام نهاده بودند.

پیش از دانشگاه نقاشی و طراحی را نزد پسرخاله‌اش آموزش دیده بود. پسرخاله‌اش هنرمندی خلاق و توانا، اما گمنام و گوشه‌گیر بود که به هنر مدرن و سنتی ایران، هر دو، تسلطی قابل توجه داشت. در خانوادهٔ مادری هنر نقش مهمی داشت. عمویش، سوای کار در حرفهٔ دبیری، نقاشی زبردست نیز بود. پدرش نظامی بود و برای دلش خوشنویسی می‌کرد. با این سابقه و آموزش او پا به دانشکدهٔ هنری گذاشت و به تکمیل اندوخته‌هایش نزد استادان بزرگی چون پرویز تناولی پرداخت. بسیارند کسانی که هنوز او را پدیدهٔ دانشکده‌های هنری سال‌های دههٔ ۴۰ می‌دانند و خلاقیت و قدرتش را در پرداختن به مقولهٔ حجم‌پردازی و مجسمه‌سازی می‌ستایند.

بعدها، پس از ازدواج مادر و پدر، آن‌ها ساعات زیادی را به همراه هم در کارگاه هنری با هم‌فکری هم می‌گذراندند. نوع نگاه مادر به هنر طبیعت‌گراتر از پدر، و در نقاشی و مجسمه‌سازی هنرش فیگوراتیو بود. ردّ پای این نگاه طبیعت‌گرا و تمایل به آثار فیگوراتیو را باید در تعلیمات استادان پیشین و فضای هنری سال‌های آغاز کار او در مجامع هنری یافت. در سال‌های پیش از انقلاب که فضای هنر به‌تدریج از سیاست و صدای مخالف حکومت وقت متأثر می‌شد، اندک‌اندک هنرش، شامل نقاشی‌ها و پیکره‌هایی گِلی شد که گویی از گلیم‌های سنتی ایران سربرآورده و با صورت‌های هندسی خود در تنوع رنگی غنی فریاد سر می‌دادند. گاه این پیکره‌ها با زنجیر به دست و پا نماد خفقان و اعتراض به ظلم می‌شدند. از آن مجموعه، مجسمه‌ها در اوج پیکره‌شکنی انقلاب نابود شد و تنها یک تابلوی سه‌قسمتی نقاشی با لعاب باقی ماند که آن هم توسط زندان‌بانش ربوده شد و اکنون مکان آن معلوم نیست.

با انقلاب اسلامی در ایران استفاده از آن آموخته‌ها ممنوع شد. این ممنوعیت که همراه با شکستن پیکره‌های مجسمه‌سازی استادان گمنام و بانام بود، او را به‌سوی سبکی خاص و گاهی تا حدی آبستره رهنون گرداند. بعدها با فروکش کردن تب انقلابی در سال‌های دههٔ هفتاد که اندکی فضا بازتر شد، او دوباره به مشغولیت محبوب خود، که ساخت مجسمه‌های انسانی بود، روی‌آورد. از کارهای شناخته‌شده‌تر و موفق او مجسمهٔ «نرگس عاشقان (مادر)» است که در میدان مادر (محسنی) تهران نصب گردید. این مجسمه دوسویه است. روایتی از مادری بر زمین و مادربودنی ربّانی که سیبی (نمادی از زندگی در فرهنگ ایرانی) در میان آن قرار گرفته است. در سال‌های اخیر مطالعاتش بر روی هنر سنتی ایران و نگارگری ایرانی، که خاستگاهی عرفانی دارد، و زیبایی‌شناسی خاص مذهبی و عاشورایی، در هر دو هنر نقاشی و مجسمه‌سازی او مشهود گشت. او این‌همه را با داستان‌هایی از خلقت و باورهای اساطیری ملل کهن جهان در هم آمیخت.

زهرا رهنورد، مادرم، زنی هنرمند است. نگرش او به هنر سیاسی، اجتماعی، زنانه و مادرانه است. متأسفم که از سال ۸۹ تا کنون، یعنی حدود ۲ سال، پدر و مادرم، به جرم آزادی‌خواهی و ارج‌گذاردن به حقوق انسانی در زندان‌اند.

به امید آزادی قلم و آزادی همهٔ زندانیان سیاسی
نرگس موسوی
————-
*مقدمهٔ نرگس موسوی بر کتاب «سیب سبز» (Green Apple) ، مجموعه‌ای از آثار هنری میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، Editions L’Harmattan ، فرانسه، ۱۳۹۲ (این مقدمه برای فصل مربوط به آثار زهرا رهنورد نوشته شده است.)
**برگرفته از تقویم «من و خاطراتی از چهار فصل»، سال ۱۳۹۵، تصویرگر: نرگس موسوی، نشر نظر، تهران


سه

«وقتی برای تغییر قوانین حرکت می‌کنیم، صرفاً مخاطب ما حکومت‌ها نیستند؛ زیرا حکومت ها می‌آیند و می‌روند ولی آن‌چه پایدار و ماناست، جامعه و مردممان هستند؛ فرهنگ، باورها و ارزش‌های مردم است که در بود و نبود حکومت‌ها، سینه‌به‌سینه به نسل‌های بعد منتقل می‌شود. پس مخاطب جنبش جامعهٔ مدنی، افزون بر دولت‌ها، مردم هم هستند... مسائل زنان پیچیده است؛ چون مخاطبان اعتراض ما فقط دولت‌ها نیستند، شوهرانمان هم هستند، برادرهایمان هم هستند، پسرهایمان هم هستند. بنابراین بازی خیلی پیچیده می‌شود و به‌ناگزیر، با زندگی و عواطف ما عجین می‌شود؛ یعنی مبارزهٔ زنان همان راه دشوار زندگی ماست و از زندگی و عواطفمان جدا نیست... وقتی ما برای تغییر قوانین مبارزه می‌کنیم، با جایگاه فرودستمان (که بخشی از آن ناشی از وجود همین قوانین است) نیز مبارزه می‌کنیم. بدین‌ترتیب، رشد آگاهی و خودباوری در میان زنان نسبت به اصلاح این قوانین اولین هدف است، همچنین آموزش و تمرین و تجربه‌ای‌است برای همبستگی و کار جمعی و آگاهانه جهت رسیدن به خواسته‌ای معین...چه‌گونه رسیدن به هدف، برای ما مهم‌تر از خود هدف است. زنانه بودنش نیز در همین نکته است... ما زن و فمنیست هستیم؛ یعنی عمیقاً به این شعار فمنیستی معتقدیم که وظیفهٔ «مراقبت و نگهداری» بخشی از زندگی ما محسوب می‌شود، پس مجاز نیستیم تندروی کنیم، مجاز نیستیم شیوه‌های پرخاش‌جویانه و غیرمدنی به‌کار گیریم... یعنی بیشتر آن چیزهایی که برای برخی احزاب و سازمان‌ها و برخی دانشجویان فرعی‌است، برای ما اصل است... قانون اساسی یک مملکت مردسالار، تنها با چند حرکت اعتراضی زنانه عوض نمی‌شود و اگر کسی چنین تصوری دارد یا جوان است و خام، یا دچار توهم است. برای ایجاد اصلاحات ساختاری باید هزاران مسیر پیچ‌درپیچ را پیمود، هزاران سطح را باید آزمود، هزینه‌ها باید داد و عمر و جوانی باید صرف کرد تا خواسته‌ای از ذهن به عمل نزدیک شود؛ بسیار سفر باید، تا پخته شود «کار»!... تصور نکنیم که با چند سال فعالیت مدنی و فرهنگی و به‌کارگیری سیاست خیابانی همهٔ مشکلاتمان حل می‌شود.»

نوشین احمدی خراسانی
(«۲۲ خرداد، روز ملی همبستگی زنان»، نامه ش. ۵۰، خرداد ۱۳۸۵)



«زن» اثر علی‌اکبر صادقی

چهار

«اگر برای یک حزب سیاسی «میزان سهم‌بری‌اش از قدرت» معیار و ملاک است که معیار درستی هم هست ـ اما برای یک حرکت مدنی مانند کمپین تغییر چهرهٔ مردانه مجلس، میزان گسترش گفتمان حق‌خواهی زنان به منظور مشارکت در قانون‌گذاری، ملاک است. بنابراین ارزیابی چنین کمپین‌هایی با نگاه صرفاً سیاسی و یا چند و چون در تحقق بلاواسطه‌ٔ شعارهایشان، از اساس ما را به ناکجاآباد در تحلیل واقعیت، رهنمون می‌کند.
مهم این است که زنان جامعهٔ ما باور کنند که این حق را دارند که در پروسهٔ قانون‌گذاری مملکتشان، مشارکت داشته باشند؛ باور کنند این حق را دارند که نمایندگانی از گروه‌های مختلف زنان و مردان برابری‌خواه در مجلس قانون‌گذاری داشته باشند و پارلمان کشورشان فقط از نمایندگان یک بخش خاص و کوچک از جامعه تشکیل نشده نباشد... برانگیختن چنین باور و اعتقادی، و درونی شدن آن در افکار عمومی جامعهٔ زنان ـ که هدف اصلی کمپین تغییر چهرهٔ مردانهٔ مجلس است ـ اتفاقاً کار ساده‌ای نیست، و البته با یک یا چند کمپین و کارزار مدنی هم محقق نمی‌شود... بسیاری از این کمپین‌ها، به «نتیجه» نرسیده‌اند و به تحقق شعارهایشان، به شکل صریح و سریع و بی‌واسطه، دست نیافته‌اند، زیرا اساساً آنها به «غایت» و «نتیجه» فکر نکرده‌اند بلکه به فرآیندِ آگاهی‌رسانی، فرایندِ ایجاد موج تقاضاهای انسانی و خیرخواهانه، و تحریک عواطف عدالت‌جویی شهروندان، اندیشیده‌اند و مصمم بوده‌اند که این‌ها را به صورت داوطلبانه و در این «فرایند»ها به حرکت درآورند.»

آمنه کرمی
(«مداخله در انتخابات مجلس و خروج جامعهٔ مدنی زنان از انفعال»، دی ۱۳۹۴ـ برگرفته از سامانه مدرسهٔ فمنیستی)



نقاشی ماندانا زندیان

پنج

«جنبش برابری‌خواه زنان با آگاهی از کارآیی شبکه‌های همگرا که از طریق ائتلاف‌های پیشین شناسایی کرده و محک زده بود، موفق به تحکیم زیرساخت‌های جامعه برای تحقق دموکراسی و تاثیرگذاری بر جنبش دموکراسی‌خواهی شده است. شبکه‌هایی که حتی پیش از تشکیل ائتلاف هم‌اندیشی از طریق محافل خصوصی به‌طور غیر رسمی شکل گرفته بود و بعد از آن از طریق نهادهای غیردولتی همچون «مرکز فرهنگی زنان» (۱۳۷۹) شناخته و سازمان‌یابی شده بود و از طریق ائتلاف‌هایی همچون هم‌اندیشی، ‌منشور زنان، کمپین یک‌میلیون امضا ، مادران کمپین، مادران صلح، لایحهٔ خانواده و همگرایی زنان گسترده شده و در ارتباطی شبکه‌ای و سیال باهم قرارداشتند. این نهادهای مستقل و مرتبط با هم در «شبکه‌ای همگرا» با حرکتی تدریجی زیرساخت‌های جامعه را برای استقبال ازدموکراسی آماده ساختند. در این نهادهای کوچک ساخته‌شده به دست زنان، سازماندهی و مدیریت و سیاست‌های راهبردی تجربه شده است؛ آموزه‌هایی که در جنبش‌های اجتماعی و جنبش‌های دموکراسی‌خواهی، همپا و حتی بیش از نقش رهبری اهمیت دارد...
در واقع جنبش سبز همچون مثالی عینی برای جنبش عام دموکراسی‌خواهی، حامل بخشی از پیام‌های جنبش‌های اجتماعی و مشخصاً جنبش زنان بود که با هویتی مستقل چهارسال پیش از آن مهر حضور خود را با طرح مطالبات برابری‌خواهانه در جامعه و با استفاده از فضای خیابان بر در و دیوار شهر کوبیده بودند. در واقع آنچه ما پیش از این در خیزش‌های گستردهٔ عمومی شاهد بوده‌ایم حضور «زنان در جنبش‌ها» بوده است. اما این‌بار به مدد تلاش‌های برابری‌خواهانه و حضور مستقل و هویت‌مداری که از کمپین آغاز و در همگرایی جاری شده بود؛‌ سخن از حضور «جنبش زنان» در جنبش سبز دموکراسی‌خواهی است.
این جلوهٔ جسورانه نه‌تنها محصور در حضور فیزیکی کنش­گران، بلکه به معنای کاربست گفتمان‌های غالب و نیز سلوک و آداب مبارزاتی جنبش زنان دربستر این جنبش‌هاست. آموزه‌هایی که جاری شدن آن از چشمهٔ جوشان جنبش زنان در بستر جنبش دموکراسی‌خواهی، بی‌تردید، موجب پایداری و تداوم آن خواهد شد.»
منصوره شجاعی
(جنبش زنان، الگوی دموکراسی‌خواهی، ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ـ برگرفته از سامانهٔ روز آنلاین)



نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.