بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

بزرگداشت محمد بهمن بيگی پايه گذار آموزش عشاير

شيرزاد عبداللهی/روزنامه شرق


iran-emrooz.net | Tue, 06.12.2005, 22:00

سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴
محمد بهمن بيگی بنيانگذار آموزش و پرورش عشايری ايران است که کار خود را با «عشق، عشق به مردم، عشق به کار و عشق به تعليم و تربيت آغاز کرد». حاصل ۳۰ سال تلاش او تاسيس چند هزار مدرسه سيار عشايری، تربيت نزديک به ۱۰ هزار معلم عشايری و باسواد کردن پانصد هزار کودک عشايری که نسل اندر نسل بی سواد بودند، بود. خان زاده ای از ايل قشقايی که به جای «تفنگ و فشنگ» قلم و کتاب را انتخاب کرد. او می توانست استاندار و وکيل شود و همکلاسی ها او را سرزنش می کردند: «معلمی هم شد کار؟ حسن وکيل شد. محمد سفير اسپانيا است. منوچهر به وزارت خارجه رسيد و تو آواره کوه و بيابان شده ای و به بچه چوپان ها درس دهی.» انگيزه بهمن بيگی در پيمودن اين راه دشوار و به جان خريدن شماتت دوستان و دشمنان چه بود: «يک نياز نيرومند درونی نمی گذاشت که آرام بگيرم و نگذاشت که در مدتی نزديک به سی سال از جنبش و حرکت بازايستم.»
روز دوشنبه ۳۰ آبان ماه ۸۴ به دعوت انجمن آثار و مفاخر فرهنگی صدها نفر از اهالی فرهنگ، از مناطق مختلف شهر تهران، در نبردی خسته کننده با غول ترافيک شامگاهی خود را به ميدان منيريه رسانده اند، تا در يک ساختمان قديمی با معماری سنتی اسطوره عشاير ايران را از نزديک ببينند و سپاس قلبی خود را تقديم او کنند. دختران و پسران سابق ايل که حالا ديگر مهندس و دکتر و استاد دانشگاه شده اند، آمده اند تا بر دستان سخاوتمند استاد بوسه زنند. علاقه مندان به ادبيات و هنر می خواهند از نزديک نويسنده کتاب های «بخارای من، ايل من»، «به اجاقت قسم» و «اگر قره قاچ نبود» را بينند. کارشناسان تعليم و تربيت در اين جمع حاضر شده اند تا آنچنان که توران ميرهادی گفت به اين باور برسند که راه حل مسائل آموزش و پرورش ايران را در ايران می توان يافت و خود بايد به جست وجو بپردازيم. کوتاه ترين جمع بندی را از زندگی بهمن بيگی، توران مير هادی بر زبان آورد: «سفر و سفر، جمع آوری تجربه ها، از پای ننشستن، حل مسائل، حاصل تجربه ها را در چندين کتاب جذاب تاليف کردن و عشق پايدار به اين سرزمين و به اين مردم.» و من نوميدانه در ميان انبوه جمعيت چشم می گردانم که دبيران و آموزگاران، فعالان صنفی و مديران ارشد، کارشناسان آموزش و پرورش را ببينم. به گسل انديشه، به غلبه سياست بر فرهنگ، به بی اعتباری حرفه معلمی فکر می کنم. چند سال پيش که کتاب «بخارای من، ايل من» را خواندم با چشمان اشکبار از معلم بودن خود احساس غرور کردم، ای کاش معلمان ما تاريخ آموزش و پرورش را بخوانند. ای کاش کتاب های بهمن بيگی به عنوان مواد درسی مراکز تربيت معلم تدريس شود. ای کاش تجربه مدرسه فرهاد، تلاش های حسن رشديه در عصر تاريکی برای تاسيس دبستان، تجربه ۳۰ سال مديريت مجتهدی در دبيرستان البرز و... را نسل خسته معلمان امروز بخوانند تا سر خود را بالا بگيرند و به معلم بودن خود فخر کنند.

هميشه معلم
بهمن بيگی در سن ۸۵ سالگی همچنان مثل يک معلم رفتار می کند. وقتی در آخرين بخش مراسم و بعد از سخنرانی های سرشار از ستايش شخصيت های علمی و فرهنگی، پشت ميکروفن قرار گرفت، با همان طنز ويژه اش، فضای مجلس را متحول کرد: «بالاخره بنده هم کسی شدم.» او همه چيز را مديون بخت بلند خود دانست و حتی هوش و استعداد خود را به گوش هايش نسبت داد: «شايد تعجب کنيد، در قشقايی گوش بزرگ را علامت هوش می دانند. گوش های مرا نگاه کنيد، خيلی بزرگ است.» بهمن بيگی که قول داده بود صحبت هايش طولانی نخواهد شد با يادآوری خطر جنگ و دهشت های بی شماری که بشر را به سوی گورستان نيستی هدايت می کند، طراوت حيات بر روی کره زمين را در گرو آموزش و پرورش دانست و با گلايه گفت: «من در شهر شيراز زندگی می کنم. شهری يک ميليونی که در ايران و جهان به نام حافظ و سعدی شناخته شده است. اما در اين شهر يک پسر به نام حافظ يا سعدی وجود ندارد. به جای آن در کوچه های شهر ده ها چنگيز و نادر و تيمور از سر و کول هم بالا می روند.» چندين بار تاکيد کرد که معلم بايد هوشمند و شايسته و در عين حال راضی باشد تا بتواند ريشه های پليدی، اختلاف های نژادی و قومی و تعصب ها را از ميان بردارد. «از شمار معلمانی که شايستگی ندارند بکاهيم و آنها را به کارهای ديگر بگماريم.» او اين استدلال را که چون شمار معلمان زياد است نمی توان حقوقشان را افزايش داد رد کرد و گفت: «هزينه های آموزش و پرورش در مقايسه با هزينه های جنگ و ديگر ناهنجاری های ناشی از ضعف آموزش و پرورش ناچيز است.» توران ميرهادی در سخنان کوتاه خود خاطره ای از سفرش به استان چهارمحال و بختياری نقل کرد. در سرچشمه های زاينده رود، ديدن چند چادر عشايری و کودکانی که به استقبالشان آمده بودند، او را به وجد آورده بود. دخترها و پسرهايی که با غرور می گفتند که به مدرسه می روند. دختری که با اعتماد به نفس می خواست معلم بشود و برای بزغاله هايش آواز می خواند. آنجا است که به ياد بهمن بيگی می افتد. «اين نهالی است که بهمن بيگی کاشت و امروز به جنگلی عظيم تبديل شده است.»

سوادآموزی در ايل
کوچ نشينی شيوه ای از زندگی در سازش با اقليم های کم باران و نيمه خشک است و تاريخ ايران به تعبيری تاريخ اقوام کوچ نشين است. مسعودی نويسنده کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر (قرن چهارم هجری) درباره پيدايش اين شيوه زندگی می نويسد: «نسل اولی که در زمين اقامت گرفت، مدت ها بنا نساخت و شهری پديد نياورد و در سايبان ها و خيمه ها به سر برد. سپس بعضی از آنها خانه ساختن آغاز کردند ولی عده ای به همان رسم اول در خيمه ها و سايبا ن ها بماندند.» بررسی های باستان شناسی نشان می دهد که زندگی کوچ نشينی از دوازده هزار سال پيش در مناطقی از کره زمين آغاز شده است. بشر به جای گردآوری غذا و شکار به اهلی کردن حيوانات روی آورد. حدود ۹هزار و پانصد سال پيش انسان های ساکن غرب و جنوب ايران بز را اهلی کردند. انگيزه کوچ، يافتن چراگاه مناسب برای تغذيه دام ها است. در جامعه سنتی کوچ نشين فراگرفتن مهارت های زندگی نيازی به آموزش های خارج از خانواده و قبيله ندارد. تقسيم کار براساس جنسيت است. پسران به تدريج اطلاعات لازم درباره آب و هوا، راه ها، آبشخورها، گياهان چراگاه ها، محل اردوگاه، رودخانه ها و حيوانات وحشی را ياد می گيرند. فنون تيراندازی، اسب سواری، شکار و جنگيدن را می آموزند. دختران نيز کارهای ضروری مانند شيردوشی، پخت و پز، دوزندگی، ريسندگی و بافندگی، تهيه مشک، کيسه پوستی، بچه داری و ساير امور خارجه را ياد می گيرند. شيوه معيشت و زندگی در طول صدها و هزار سال هيچ تغييری نمی کند. شايد به همين دليل سوادآموزی به مفهوم امروزی آن در بين کوچ نشينان رواج نداشت. خوانين و کلانترها، ملا يا ميرزايی را به ايل دعوت می کردند تا به فرزندان آنها سواد بياموزد. زمستان زير سياه چادر و تابستان زير سايبانی از شاخ و برگ درختان بچه ها دايره وار می نشستند، ملا ابتدا حروف الفبا را می آموخت و پس از آن قرائت قرآن آغاز می شد. در کنار قرآن، کتاب هايی مانند گلستان سعدی، شاهنامه، ديوان حافظ و داستان فلک ناز هم تدريس می شد. برخی ملاها و ميرزاها حساب سياق هم درس می دادند. در اين نظام از نمره و کارنامه خبری نبود. تعداد اين مکتب ها بسيار کم و محدود به فرزندان خوانين و کلانترها بود، فرزندان افراد عادی ايل به اين مکتب ها دسترسی نداشتند. نکته مهم اين بود که سوادآموزی تاثيری در تغيير جايگاه افراد و شيوه زندگی آنها نداشت، باسوادها همچنان در ايل باقی می ماندند و همان کارهايی را انجام می دادند که بی سوادها می کردند. بهمن بيگی می نويسد: «در گوشه و کنار ايل، ملاهای ابجدخوان و سياق دانی يافت می شدند که به معدودی از کدخدا زادگان و اولاد ثروتمندان قرائت قرآن و حساب سياق ياد می دادند.» سوادآموزی سنتی، زندگی سنتی ايل نشينان را تهديد نمی کرد. فرزندان باسواد و بی سواد ايل در کنار هم پاسدار سنت های ايل و شيوه زندگی کوچ نشينی بودند.

ايجاد مدارس سيار
خان زاده های تحصيلکرده قشقايی دنبال کارهای بزرگی مثل استانداری و وکالت و وزارت رفتند. اما «جوجه اردک زشت» عشاير راهی غيرمتعارف برگزيد. دنبال مکتب داری و درس دادن به بچه چوپان ها رفت. سال ها گذشت تا اين جوجه اردک زشت به قويی زيبا و اسطوره عشاير فارس و بويراحمد تبديل شد. در سال ۱۳۲۴ کتاب عرف و عادت در عشاير فارس را منتشر کرد. اين کتاب در همان سال ها به زبان فرانسه ترجمه شد. در سال ۱۳۲۶ دکتر سيدعلی شايگان در کابينه دوم قوام برای مدت کوتاهی وزير فرهنگ شد. «به ديدارش شتافتم. پيشنهادهايم را پسنديد و دستور داد به شيراز بروم و با مديرکل فرهنگ گفت وگو کنم.» پيشنهاد بهمن بيگی ساده و روشن بود. پنجاه آموزگار در اختيار من بگذاريد. وسايل اقامت، حرکت و زندگی آموزگاران را شخصاً با کمک ياران و دوستان ايلی فراهم می کنم. مدرسه ايل بايد مثل خود ايل متحرک باشد. پاسخ مديرکل ديوانسالار فارس صريح بود: «ايجاد مدارس سيار خواب و خيال است. ابتدا بايد ايل ساکن شود.» دولتی ها فاقد قوه تخيل و ابتکار بودند. سرانجام بهمن بيگی خسته و رنجور از چک و چانه های بيهوده تصميم گرفت به جای دولت به دامن ملت پناه آورد. به سراغ سران طوايف و دوستان و خويشاوندانش رفت و از آنها قول گرفت که حقوق معلم، غذای معلم و وسيله حمل و نقل مدرسه را فراهم کنند. معلمان خود را از ميان جوانان نيمه بی سواد عشاير و برخی روستانشينان انتخاب کرد و مدارس سيار عشايری را راه انداخت. معلمان کم ادعای اين مدارس خوش درخشيدند. شمار دبستان ها به هشتاد رسيد. اما تدارک وسايل مدارس، چادر، کتاب، قلم و دفتر کار دشواری بود. «دست من به سوی موسسه های گوناگون دراز بود ولی کمک ها ناچيز بود. از شرکت باعظمت نفت فقط چهار چادر مستعمل دريافت کردم». سرانجام هيات عمليات اقتصادی آمريکا در ايران که به اصل چهار معروف بود به داد مدارس عشايری رسيد. «در آن زمان اين هيات به کشورهايی مانند ايران، يونان و ترکيه در زمينه های فرهنگی و بهداشتی کمک می کرد و در اغلب استان ها و شهرها شعباتی داشت. ارتباط با اين دستگاه در آن زمان مذموم و ممنوع نبود. زمان نهضت ملی بود.» دشواری ها بی پايان بود. مردم از پرداخت حقوق معلمان خسته شدند و اعتراض می کردند که چرا فقط مردم عشاير حقوق معلمان خود را بايد بپردازند. از طرفی اين دستگاه آموزش و پرورش خصوصی رسميت نداشت. مردم برای بچه هايشان کارنامه و تصديق می خواستند. اصل چهار ترومن هم بساط خود را برچيد و رفت و اداره فرهنگ شيراز هم به وعده خود برای کارآموزی و تعليم معلمان عشايری پشت پا زد. بهمن بيگی تنها و بی کس مانده بود و اميدهای خود را از دست رفته می ديد.

جوانان شهری در ميان ايل
اين بار هم بخت يار او بود. مديرکل فرهنگ فارس رفت و مديرکل جديد کريم فاطمی شيفته کار بهمن بيگی شد. به نظر او همه کارها درست بود، جز اينکه معلمان تصديق و ديپلم نداشتند و دوره دانشسرای تربيت معلم نديده بودند. چهل نفر از ديپلمه های دانشسرا ديده را در اختيار بهمن بيگی گذاشتند. عشاير با ساز و دهل از معلمان جديد استقبال کردند. اما شش ماه بعد معلوم شد که جوانان شهری به درد آموزش بچه های ايل نمی خورند. «معلم شهری مارمولک را مار و عنکبوت را رطيل می پنداشت و از زوزه شغال می ترسيد. کار يکی دو نفر از آنها به نيمه ديوانگی کشيد.» بهمن بيگی به اين نتيجه رسيد که راه درست همان بود که پيش از اين پيموده بود. «انتخاب دقيق جوانان ايلی، بدون توجه به مدرک و اسناد متداول، تربيت فشرده و استخدام رسمی آنها.» انديشه تشکيل موسسه ای خاص در سيستم دولتی که از عهده اين کار برآيد در ذهن او شکل گرفت. اما ديو بوروکراسی متمرکز راه را بر او و بر مديرکل فرهنگ دوست فارس بسته بود. روانه پايتخت شد و چند روز بعد دست از پا درازتر برگشت. باز هم بخت به ياری او آمد. بهمن بيگی استاد شکار لحظه ها و فرصت ها بود. کنگره بزرگی از دست اندرکاران فرهنگی کشور در شيراز برگزار شد. همه کله گنده های فرهنگی در اين کنگره حضور داشتند. او روسا و کارشناسان فرهنگی را به ميان ايل برد. پيشرفت حيرت انگيز بچه های دبستان، اشک به چشم مديران فرهنگی آورد. «دکتر عباس اکرامی يکی از استادان مجرب تعليم و تربيت به صدای بلند می گريست.» اراده بهمن بيگی و هوش و استعداد سرشار دختران و پسران ايل سرانجام بوروکراسی کور و کر را به تسليم واداشت. دو ماه از اين کنگره طرح تاسيس دانشسرای عشايری در شورای عالی فرهنگ به تصويب رسيد و در گوشه يک اتاق پر از کارمند، دايره کوچکی به نام «دايره آموزش عشاير فارس» تشکيل شد. اين دايره پس از مدت کوتاهی به اداره و سپس به اداره کل آموزش عشاير کشور تبديل شد و محمد بهمن بيگی که اينک روياهای خود را بيش از هميشه دست يافتنی می ديد در راس اين تشکيلات قرار گرفت.

چوپان زادگان دانشمند
بهمن بيگی در جزوه ای تحت عنوان «تاريخچه مختصری از فعاليت های اداره کل آموزش عشايری در سال ۱۳۵۴» می نويسد: «دانشسرای عشايری در سال ۱۳۳۶ داير گرديد و ماموريت يافت که هر سال حدود ۶۰ نفر از نوجوانان قبايل را با امتحان ورودی و با توجه به جمعيت و احتياج هر قبيله برگزيند و در مدت ۱۲ ماه برای آموزگاری مدارس عشايری تربيت کند. اينک ۱۸ سال از عمر اين موسسه فرهنگی می گذرد و ۳۸۳۴ نفر معلم در اين دانشسرا تربيت شده است. در سال تحصيلی جاری نيز هزار نفر از دختران و پسران عشاير مختلف کشور در اين دانشسرا به تحصيل اشتغال دارند و در اول مهر ماه ۵۵ برای تدريس خواهران و برادران ايلی خود به طوايف مختلف اعزام خواهند شد.» فرزندان عشاير بعد از پايان تحصيلات ابتدايی چه سرنوشتی پيدا می کردند. عطش آنها برای ادامه تحصيل در دبيرستان به دليل فقر گسترده عشاير سيراب نمی شد. خانواده های اندکی که توانايی مالی داشتند، بچه ها را برای ادامه تحصيل به شهرها و مراکز بخش ها می فرستادند، اما دانش آموزان بی بضاعت بااستعداد عشاير از ادامه تحصيل محروم می ماندند. بهمن بيگی به فکر تاسيس دبيرستان شبانه روزی ويژه عشاير افتاد. باز هم موانع اداری راه را بر خلاقيت بهمن بيگی بست. سرانجام او گزارشی از وضعيت اين دانش آموزان تهيه کرد و به دربار فرستاد. شاه دستور تاسيس دبيرستان شبانه روزی عشاير در شيراز را صادر کرد. بهمن بيگی می نويسد: «در اجرای اين دستور در سال ۱۳۴۶ دبيرستان شبانه روزی عشايری با ۴۰ دانش آموز ايلی که از ميان فارغ التحصيلان مدارس عشايری انتخاب شدند، آغاز به کار کرد. هر سال تعداد جديدی به جمع دانش آموزان اين دبيرستان افزوده شد. با اجرای نظام جديد آموزش و پرورش دوره راهنمايی تحصيلی نيز در اين شبانه روزی داير شد و هم اکنون [سال ۵۴] ۹۱۶ نفر دانش آموز مستعد و کم بضاعت عشيره ای در دوره راهنمايی تحصيلی و دبيرستان عشايری به تحصيلات خود ادامه می دهند. هفت مدرسه راهنمايی نيز در مراکز ايلات اسکان شده دشمن زياری، جاويد ممسنی، عمله قشقايی و عرب داير شده است که در آنها ۴۴۲ نفر از فارغ التحصيلان دوره ابتدايی مشغول تحصيل اند.» دانش آموزان دبيرستان عشايری فارس خوش درخشيدند. بيش از ۹۰ درصد فارغ التحصيلان اين دبيرستان در کنکور دانشگاه ها با تکيه بر استعداد خود پذيرفته می شدند. امروز شيوه زندگی ايلی و سنت های آن به صورت خاطرات نوستالژيک در ضمير شاگردان بهمن بيگی به حيات خود ادامه می دهد. اما آنها به زندگی در شهر خو گرفته اند و ديگر امکان بازگشت به آن شيوه زندگی را ندارند. يادگار آن دوره باشکوه نام های نامتعارف خانوادگی و گويشی است که نسل جديدی که در شهر به دنيا آمده است، به سختی پذيرای آن است. اما اين همه چيزی از ارزش کار بهمن بيگی نمی کاهد، روشنفکری عمل گرا و متعهد که راهی متفاوت با هم نسلان خود پيموده. کارنامه او يعنی تربيت حدود ده هزار معلم عشايری و باسواد کردن ۵۰۰ هزار نفر از فرزندان محروم عشاير از کارنامه هر روشنفکری پربارتر است. بعد از انقلاب برای مدتی بهمن بيگی مورد بی مهری قرار گرفت و آموزش و پرورش از تجربه، خلاقيت و انرژی بی پايان او محروم ماند. برای درک بينش بهمن بيگی اين نوشته را با ذکر خاطره ای از زبان او به پايان می برم. «حدود ۴۰ سال پيش [۱۳۴۴] با نويسنده پرجوش و آزاده جناب جلال آل احمد ديدارهايی داشتم. در منزل يکی از دوستان مشترکمان آقای دکتر توکلی بوديم. خانم سيمين دانشور هم حضور داشتند. جلال به من گفت فلانی! من تعريف کارهای تو را از خيلی ها شنيده ام. فعلاً با ۵۰ درصد کارهايت موافقم و نسبت به ۵۰ درصد ديگر مشکوکم. عرض کردم چه بايد بکنم تا از شک بيرون آييد. گفت بايد دست مرا بگيری و با هم يک گشت و گذاری به ايل داشته باشيم و کارهايت را با چشم ببينم. گفتم استدعا می کنم که در همين شک بمانيد و هيچ گاه از آن بيرون نياييد! اگر من دست شما را بگيرم و به ايل ببرم و محتملاً بعدها طی نوشته ای توصيفی از من بفرماييد، کارم تعطيل خواهد شد! ترجيح می دهم به جای شما يکی از مديران سازمان برنامه و يا يکی از ژنرال های چندستاره را به ايل ببرم و کارم را نشان دهم تا پيشرفتی حاصل شود و بتوانم امکاناتی بگيرم. خنديد و قبول کرد. شما نمی دانيد من چه مصيبتی داشتم. چگونه می توانستم با همسفری آقای جلال آل احمد و پرهيز از معاشرت با کسانی که جلال از آنها بدش می آمد، موفق باشم؟ فکر می کنيد، ۵۰۰ هزار نفر باسواد کردن، کار آسانی بود؟ از اين کارها جداً به عنوان افتخار ياد می کنم نه ننگ.»


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.