بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

“ولش کن!”

سحر دلیجانی


iran-emrooz.net | Wed, 30.12.2009, 7:09

سخن سر عشق و خوبی نيست. سخن حتی سر بخشش هم نيست. آنکه که گفته بود : "به همسايه ات عشق بورز" حتماً نمی دانست، يا وانمود می کرد که نمی داند، که روزی همسايه چشم می بندد و شليک می کند. که روزی هر چقدر فرياد بکشی که همسايه اش هستی تو را به جا نخواهد آورد و با باتون به جانت خواهد افتاد. که روزی همسايه ديگر همسايه ات نخواهد بود. که روزی آنچنان درهمت خواهد شکست و واژه ی "همسايه" آنچنان تکه تکه خواهد شد که ديگر بازش نخواهی شناخت.
و ما آن روز، مأيوس و خسته، از او که می زند، که می کشد، که تجاوز می کند، که در به در می کند، که از هم فرو می پاشد، بيزار می شويم.
و شايد آن روز بود که آنکه خدايش می نامند نفرت را آفريد.
در نفرتمان حس می کنيم که سبک می شويم، که دل سوزانمان خنک می شود، که بيهودگی حداقل يک از دردهايی که نفس در سينه يمان تنگ کرده اندکی رنگ می بازد.
نفرت ولی حس محجوبی نيست. نه حد می شناسد نه فرمان.نه به خود رحم می کند نه به آفريننده ی خود. نفرت برای زنده مان بايد از خود فراتر رود. پس دندان بر گلوی ما قفل می کند. از ما خون می خواهد.
چه خون ما، چه خون ديگران.
اول خون ما. سپس خون ديگران.
هر روز همسايه ی تفنگ به دست را می پايد و در شهوت مکيدن خون او، دندان تيز عميقتر در گوشت گردنمان فرو می کند.
و می مکد و می مکد.
گونه هايمان، لب هايمان کم کم سرخی خود را از دست می دهند. رگ هايمان بسان زنجير خشک جمع می شود. و اين گونه است که نفرت به هدف خود نزديک می شود. او خون ما را می خواست تا توانمند شود، پيکر قديميش را پشت سر گذارد، از مرز خود فرا رود. او خون ما را می خواست تا خود را به کمال رساند.
و اينک انتقام است که با لبخندی رضايتمند در آينه ی خالی چشمانمان به پيکر تازه ی خود نگاه می کند. اين انتقام است که ديگر بار، اين بار برای هميشه، لب های زيبا و فريبنده اش را بر گردن نحيف ما می گذارد و آخرين قطره های خون را با لذتی فراوان می مکد. آرام آرام. هر قطره را مزمزه می کند تا اتمامش را به عقب بيندازد. هر چه باشد اين خون آفريننده ی اوست.
انتقام عدالت نمی شناسد. تنها زمانی به سراغ همسايه ی باتون به دست می رود که از ما جسد چروک خورده ای در کنار خيابان به جای گذاشته است.
انتقام هم خوابه ی خشم است، هم پيکر نفرت. انتقام کابوسی است که نه مظلوم می شناسد نه ظالم. آنان که به دنبال عدالتند به خاطر خشمشان نيست که عدالت می طلبند، اين انتقام است. آنان به دنبال عدالتند چراکه رنج برده اند، چرا که درد کشيده اند. و رنج و خشم هرگز در يک سطح نخواهند بود هر چقدر اين خشم عميق، تکان دهنده، و بيچاره کننده باشد.
انتقام پيکرمظلوم و ظالم است، هر دو چروکيده و بی جان، کنار خيابان.
انتقام مست کننده است. مستی خون بر دستان.
و چه دليرند مردممان که حتی در تاريک ترين لحظه ها فريب دلربايی انتقام را نمی خورند.
و چه بزرگ قلبند مردممان که حتی خون به دل شده باز هم دست بر گردن همسايه می اندازند و از خطرخشم ديگری دورش می کنند.
و چه شريفند مردممان که در تنگنای درد نيز نمی خواهند حتی يکی از آن همسايه های باتون به دست دستخوش رنج کوه مانندشان شود و پيکرشان را بين خشم خون به چشم معترضان و ترس مرگ به چشم بسیجی می گذارند.
ما نسل پرپر کردن نيستيم.
و چه زيبا بود آنان که در حفاظت از بسيجی گير افتاده به دست معترضان خشمگین، طلسم فريبای انتقام را با فريادشان شکستند: "ولش کن!" "ولش کن!" "ولش کن!"
و چه صبورند مردممان! و چه زيبايند مردممان!



نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.