ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 30.11.2025, 8:08
ایستادگی مدنی الهام‌بخش مردم اوکراین

جمشید خون‌جوش

● استقامت قابل ستایش و ایستادگی مدنی الهام‌بخش مردم اوکراین
● استعفای نزدیکترین دستیار زلنسکی، راه را برای تشکیل یک دولت فراگیر وحدت ملی در اوکراین فراهم کرده است.

استعفای آندری یرماک، دستیار دیرینه رئیس‌جمهور اوکراین ولودیمیر زلنسکی در بحبوحه‌ تحقیقات درباره فساد، اصلی‌ترین مذاکره‌کننده اوکراین را از گفت‌وگوهای صلح برای پایان دادن به جنگ روسیه علیه این کشور کنار گذاشته است. خروج این دستیار قدرتمند زلنسکی، در لحظه‌ای حساس که  رئیس‌جمهور اوکراین زیر فشار در میدان نبرد و میز مذاکره قرار دارد، احتمالاً دولت او را دچار تزلزل خواهد کرد، زیرا بازیگران مختلف برای پر کردن خلا ایجاد شده دست‌وپا خواهند زد، اما این آشفتگی کوتاه‌مدت خواهد بود، زیرا که به گفته  اولکساندر مِرِژکو، رئیس کمیته سیاست خارجی پارلمان اوکراین: «مذاکرات یک کار تیمی است و اگر یک نفر کنار برود، سازوکار تغییر نخواهد کرد.»

اما این اتفاق هم‌زمان فرصتی برای یک بازآرایی سیاسی فراهم می‌کند؛ تغییری که جنگ اوکراین مدت‌ها آن را به تعویق انداخته بود. قانون نظامی که بلافاصله پس از تهاجم تمام‌عیار روسیه در سال ۲۰۲۲ وضع شد، به اوکراین اجازه داد تا به جنگ ادامه دهد – اما به بهایی سنگین، از جمله تعلیق انتخابات. در مسیر تصمیم‌گیری متمرکز و سریع در شرایط جنگی، زلنسکی قدرت را حول خود متمرکز کرده بود و آندری یرماک تجسم این تمرکز قدرت بود.

یرماک به‌عنوان یک بازیگر سیاسی تندخو و قدرتمند شناخته می‌شد؛ کسی که آن‌چنان انضباط سختی را در سیاست رقابتی اوکراین برقرار کرده بود که سیاستمداران مخالف و روزنامه‌نگاران او را به سرکوب و سوءاستفاده از قدرت متهم می‌کردند. اکنون، بسیاری از منتقدان از رفتنش استقبال می‌کنند.

در عرصه دیپلماسی برای پایان جنگ هم، یرماک نقشی محوری بر عهده گرفته بود. او دیمیترو کولبا وزیر امور خارجه پیشین را – که روابط کاری خوبی با دولت‌های آمریکا و اروپا داشت – به حاشیه رانده و به گفته دیپلمات‌ها در هر دو دولت ترامپ و بایدن، بسیاری از مقام‌های آمریکایی را دلخور کرده بود.

به همین دلیل این رخداد باید باعث دلگرمی حامیان اوکراین شود زیرا که دموکراسی در کشوری که از جنگ فرسوده شده دوباره در حال احیا است، و این خبر خوبی است. خودِ زلنسکی در این پرونده دخیل نیست و جایگاهش در مقام ریاست‌جمهوری به خطر نیفتاده است. با توجه به حکومت نظامی و تعلیق انتخابات، هیچ شخصیت سیاسی تأثیرگذاری نیز خواستار کناره‌گیری او نشده است. در واقع، اگر زلنسکی هوشمندانه عمل کند، می‌تواند قوی‌تر از این بحران بیرون بیاید، با مشروعیتی تقویت‌شده و در موقعیتی بهتر برای پذیرفته‌شدن تصمیمات سخت او توسط مردم.

در ظاهر، این ماجرا به فساد مربوط می‌شود. آژانس مستقل تحقیقات اوکراین (NABU) اوایل ماه جاری اعلام کرد، شواهدی پیدا کرده که چند نفر از مقامات دولت زلنسکی را به یک طرح اختلاس حدود ۱۰۰ میلیون دلاری از قراردادهای شرکت دولتی انرژی هسته‌ای «انرگواتوم» و مشارکت در یک شبکه گسترده‌ی دریافت رشوه در قراردادهای خرید مربوط به بخش انرژی، مرتبط می‌کند. این طرح برای مردم عادی اوکراین به‌ویژه خشم برانگیز بود، زیرا آن‌ها اکنون به‌ دلیل حملات بی‌وقفه روسیه به شبکه برق، ساعت‌ها در خاموشی به‌ سر می‌برند.

اگرچه تحقیقات اولیه نامی از یرماک نبرد، بسیاری از اوکراینی‌ها گمان می‌کردند که دست‌کم «مرد همه‌کاره» زلنسکی از این اتفاقات خبر داشته است. به همین دلیل یرماک پس از آنکه ماموران مبارزه با فساد به خانه‌اش یورش بردند استعفا داد. اما اینکه او شخصاً در این ماجرا دخیل بوده یا نه، مسئله‌ای ثانوی است.

حتی پیش از آنکه «طرح صلح» ۲۸ ماده‌ای دونالد ترامپ علنی شود، اعضای اپوزیسیون در پارلمان، و همچنین برخی نمایندگان حزب خود زلنسکی، شروع به مطالبه کناره‌گیری یرماک و تشکیل یک دولت شفاف «وحدت ملی» توسط زلنسکی کردند.

شرایط سخت و تحقیرآمیز طرح اولیه ترامپ که عمدتاً بازتاب دهنده خواسته‌های روسیه بود، جامعه اوکراین را شوکه کرد و باعث شد تا زلنسکی بر سر مواضع خود ایستاده و به اعضای فراکسیون پارلمانی‌اش بگوید که هیچ‌کس را برکنار نخواهد کرد. اما یک هفته بعد محاسبات او تغییر کرد. پس از سقوط یرماک، زلنسکی اعلام کرد که در دفترش یک «بازتنظیم» انجام می‌دهد. با گسترش دولت دوران جنگ و کاهش تعداد وفاداران نزدیک به او در آن، زلنسکی می‌تواند بخشی از اعتبار از دست‌رفته خود را بازیابد.

دموکراسی و حکومت نظامی ترکیب غریب و ناسازگاری هستند. در روسیه، جایی که قدرت سلسله‌مراتبی ولادیمیر پوتین هرگز به چالش کشیده نمی‌شود، خودکامگی تثبیت شده است. اقدامات سرکوبگرانه‌ای که به نام جنگ اعمال شده‌اند احتمالاً هرگز لغو نخواهند شد.

در مقابل در اوکراین، روح دموکراتیک هیچ‌گاه زیر محدودیت‌های زمان جنگ مهار نشد. برای بیشتر اوکراینی‌ها قابل درک است که اقدامات اضطراری ضروری هستند، اما جامعه مدنی اوکراین در برابر فساد و رفتارهای نادرست دولت همواره ایستاده است؛ این مجموعه‌ای است زنده و پرتپش، شامل هزاران گروه داوطلب، سازمان غیردولتی و گروه‌های گفت‌وگوی آنلاین. برکناری آندری یرماک پیروزی چشمگیری برای این نیروی قدرتمند در سیاست اوکراین به شمار می‌رود.

نادیده گرفتن قدرت جامعه مدنی برای سیاستمداران اوکراینی همواره هزینه‌ساز بوده است؛ از جمله برای رئیس‌جمهور پیشین، ویکتور یانوکوویچ، که در سال ۲۰۱۴ پس از نزدیکی به روسیه، با خیزش مردمی سرنگون شد.

زلنسکی اما واکنش‌پذیر بوده است. محبوبیت یرماک در نزد او نخستین بار تابستان امسال ضربه خورد، زمانی که او حال‌وهوای جامعه را نادیده گرفت و برای تصویب قانونی فشار آورد که استقلال سازمانهای ضد فساد را محدود می‌کرد.

در آن زمان، برای نخستین‌بار پس از آغاز تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، اعتراض‌های خیابانی شکل گرفت. زلنسکی به سرعت عقب‌نشینی کرد و یرماک در جایگاهی نادر ایستاد: در سوی بازنده بحث‌های داخلی.

ممکن است جی دی ونس و همفکرانش در دولت ترامپ تلاش کنند تا استعفای یرماک را نشانه فساد ساختاری قلمداد کرده و آن را بهانه‌ای قرار دهند برای پیشبرد برنامه خود مبنی بر رها کردن اوکراین و معامله با روسیه پوتین. مخالفان کمک به اوکراین در اتحادیه اروپا از قماش ویکتور اوربان  نیز ممکن است رفتار مشابهی در پیش گیرند. اما واقعیت این است که کنار گذاشته شدن یرماک نشان‌دهنده انعطاف‌پذیری و بلوغ سیاسی است؛ اینکه زلنسکی حاضر است حتی نزدیک‌ترین دستیار خود را هم کنار بگذارد تا بهترین کار ممکن را برای کشورش در نبرد برای بقا انجام دهد. این موضوع باید برای دولت ترامپ و اتحادیه اروپا دلگرم‌کننده و الهام بخش باشد.





iran-emrooz.net | Sat, 29.11.2025, 11:41
بی‌آبی ایران: دیگر چیزی برای نابود کردن نمانده!

سعید پیوندی

تصاویر آخرزمانی هستند: شوره‌زاری که جای دریاچه ارومیه را گرفته، فرونشست دشت‌ها، رودهای خشک، سدهای بدون آب، هوای آلوده...

بیش از ۲۵ سال است که در ایران بحث بر سر بحران آب و نابودی تدریجی منابع آبی آغاز شده است. اما همه این بحث و جدل‌ها، هشدارهای کارشناسان و کنشگران و گاه کنش‌های اعتراضی پردامنه در کانون‌های این بحران مانند دریاچه ارومیه، زاینده‌رود، بیداری نظام حکمرانی و چرخشی چشمگیر در حوزه سیاست زیست‌محیطی را در پی نیاورد. چرا و چگونه حکومت نتوانست از شکل‌گیری گام به گام چنین فاجعه زیست‌محیطی جلوگیری کند؟

این پرسش به همراه خود پرسش‌های فراوان دیگری را به میان می‌کشد. عامل انسانی و طبیعت کدامیک سهم بیشتری در این بحران داشتند؟ چرا مسئولین در شکل دادن به یک سیاست جامع در حوزه آب ناتوانند؟ مشکل اصلی کجاست، سیاست؟ شناخت علمی پدیده؟ تخصص؟ منابع مالی؟ چرا با وجود گستردگی بحران، مسئولین به جای استقبال از مشارکت مدنی به سرکوب کنشگران مدنی روی آوردند؟ چرا کنش‌های اعتراضی جامعه ایران با وجود محدودیت‌ها ادامه نیافتند و جنبش سراسری مانند مقابله با حجاب اجباری پا نگرفت؟ بحران بزرگ کنونی چه پی‌آمدهای اقتصادی و اجتماعی خواهد داشت؟

مسئله آب و نقش آن در تعادل زیست‌بوم شکننده ایران موضوع یکی از درس‌های دوره لیسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران بود در دهه پنجاه. استادی داشتیم به نام آقای جواد صفی‌نژاد که با ما درباره شبکه گسترده کاریزهای ایران (قنات) از دیدگاه مردم‌شناسی و اهمیت حیاتی آن در تعادل و پایداری نظام آبیاری و اقتصاد در کشور کم آب ایران صحبت می‌کرد. از نظر او شبکه کاریزهای سنتی ایران را می‌بایست عجایب هشتم جهان دانست به خاطر طراحی و مهندسی هوشمندانه، حجم عظیم خاک‌برداری (۸۰ هزار کیلومتر چاه و کانال افقی) و نقشی که این نظام در تعادل زیست‌محیطی و برداشت هوشمندانه آب از سفره‌های زیرزمینی داشت. او از خرد و مهارت ساکنان سرزمین ما می‌گفت که با هوشیاری کم‌نظیری توانسته بودند سفره‌های آب زیرزمینی را مانند گوهری کمیاب در طول قرن‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.

سرزمینی که در گذشته از چنین نبوغ و هوشیاری برخوردار بود چگونه در دوران مدرن و با دانش، ابزار و امکانات فزون‌تر به چنین سرنوشت تلخی دچار شد؟

مطالعه بررسی‌های انتقادی وضعیت زیست محیطی ایران در سه دهه گذشته نشان می‌دهد که بر خلاف گفته بسیاری از دست‌اندرکاران، بی‌مهری طبیعت سهم اصلی را در بحران ندارد و سیاست‌های کشاورزی و صنعتی، فساد، جنون خودکفایی یا صادرات کشاورزی در کشوری خشک و کم آب، نابودکردن اکوسیستم‌های شکننده و سدسازی‌ها بدون توجه به اثرات تخریبی، حفر بی‌رویه ده‌ها هزار چاه مدرن نقش اصلی را در این بحران ایفا کرده‌اند.

۱۰ سال پیش فصل‌نامه سیاست‌های کلان (ش ۵، ۱۳۹۴) گزارش نیمه رسمی را منتشر کرده و در آن هشدار داده که رتبه ايران در مديريت منابع آبي از بين ۱۳۳ كشور ۱۳۲ است. این گزارش به ضعف‌های کلیدی سیاست‌گذاری و حکمرانی در حوزه بوم‌زیست و آب اشاره می‌کند.

حکومت همه این واقعیت‌های تکان‌دهنده را به خوبی می‌دانسته است. ما در ایران هم متخصص داریم، هم اهل پژوهش و کنشگر دلسوز و پیگیر زیست‌محیطی و هم منابع مالی. مراقبت از منابع آبی به عنوان میراث تاریخی طبیعت و نیاکان ما نیاز به یک سیاست جامع، دورنگر، منابع کافی و نیز تصمیمات سخت اقتصادی داشت. کاری که هیچ‌گاه در ایران انجام نشد.

در بهترین حالت باید گفت بوم‌زیست و شرایط بحرانی آن هیچ‌گاه اولویت حکومت نبوده است. محیط زیست نیاز به پول و سیاست جامع دارد. حکومت ترجیح داد‌ پول‌ها و منابع کشور را برای کارهای دیگری خرج کند. خواست و اولویت این حکومت پروژه بی‌حاصل و پرهزینه غنی‌سازی اورانیوم، راهپیمایی اربعین، پول‌پاشی برای تبلیغ دین حکومتی توسط نهادهای از معنا تهی شده مذهبی عریض و طویل، کمک به “برادران یمنی”، “حزب الله” لبنان، حشد الشعبی برای “عمق استراتژیک”، دفاع از حکومت اسد در سوریه، نابودی اسرائیل و ... بوده است. مسئولین ما بیش از آن‌که دغدغه آب و محیط‌زیست داشته باشند نگران قراردادهای کلان قرارگاه خاتم و کسانی که “اسلحه، پول و رسانه” دارند برای سدسازی‌های ویران‌گر و جابجایی بی‌رویه منابع آبی بودند. فساد گسترده در مدیریت آب و وجود مافیای آب یکی از عوامل نابودی جنون‌آمیز منابع آبی ایران است.

محیط‌زیست موضوع فقط حکومت نیست. محیط‌زیست یک فرهنگ، یک هوشیاری تاریخی و یک سبک زیستن در این دنیا است. در ایران هنوز بسیاری فکر می‌کنند که کار اصلی انسان سلطه بر طبیعت است در حالیکه انسان خود بخشی از طبیعت است. بدون دگرگونی فرهنگ عمومی، درک از رابطه سازواره میان اقتصاد و محیط زیست، درک معنای توسعه پایدار و سویه‌های اجتماعی-فرهنگی و زیست‌محیطی آن مراقبت از محیط زیست و سیاست کارا در این زمینه به امر همگانی تبدیل نخواهد شد. حکومت در این زمینه هم هر کاری لازم بود انجام داد تا این وجدان جمعی به گونه مستقل در درون جامعه گسترش پیدا نکند.

امروز ایران تشنه است ولی هنوز خبری از یک سیاست جامع و دورنگر نیست. حرف‌های مسئولین متناقض، شعاری، خرافی و نابخردانه است. روحانیون حکومتی خشکسالی را نتیجه گناهان مردم و بی‌حجابی می‌دانند، آقای خامنه‌ای دعوت به دعا و نماز می‌کند، وزیر آب از پروژه‌های عظیم شیرین‌سازی آب‌های جنوب سخن به میان می‌آورد، رئیس جمهور می‌گوید شیرین‌کردن آب از نظر اقتصادی به صرفه نیست ... سال‌ها هست که همه آن‌ها به جای سیاست‌گذاری درست و تدابیر کارا فقط حرف می‌زنند.

الویت‌های حکومت را می‌توان در آخرین خطابه آقای خامنه‌ای از بالا به مردم دید: جنگ ۱۲ روزه، کتک خوردن، خیانت‌ها و ضررهای امریکا، تکذیب مذاکره با امریکا، دخالت امریکا در نقاط مختلف جهان، منفوریت صهیونیست‌ها، بی‌آبرویی اسرائیل، غزه و فلسطین، برشمردن خدمات بسیج، ضرورت پرهیز از اسراف... و در انتها توصیه تضرع و دعا برای همه چیز و باران...

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed





iran-emrooz.net | Fri, 28.11.2025, 13:33
سربازان سایبری امام زمان

سعید سلامی

سارقان هویت شهروندان

در ۲۹ آبان ۱۴۰۴، کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال گزارشی مستندی را در پیوند با «اداره ۴۰، از زیر مجموعه‌های واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران» منتشر کرد. بنا به اهمیت این گزارش، به بخشی از آن در باره ایرانی‌های خارج و به ویژه دوتابعیتی‌ها مروری بکنیم.

در گزارش ایران اینترنشنال آمده است:

«واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران، با ایجاد اداره‌ای به نام “اداره ۴۰”، مجموعه‌ای بزرگ شکل داده که با سرقت اطلاعات شهروندان ایرانی و غیرایرانی فعالیت‌ها و روابط آن‌ها را رصد می‌کند. “اداره ۴۰” که از نظر سازمانی زیرمجموعه واحد ضدجاسوسی سپاه، مشهور به “واحد ۱۵۰۰” است، یک بانک اطلاعاتی تهیه کرده که ماموران آن با وارد کردن نام اشخاص، می‌توانند به گستره و عمق ارتباطات آنان پی ببرند. این بانک اطلاعاتی جاسوسی و رصد شهروندان «کاشف» نام دارد.

«کاشف» با دریافت مشخصات یک شخص ایرانی یا غیر ایرانی، از طریق ریز مکالمات تلفن همراه او، سفرهای هوایی یا اطلاعات موقعیت مکان‌هایی که در آن حضور داشته، قادر است روابط سایر اشخاص با شخص اول را معرفی کند. اطلاعات مورد نیاز عملیات برون‌مرزی سپاه پاسداران علیه مخالفان ج. ا. یا اهداف اسرائیلی نظیر عملیات سال ۱۴۰۱ استانبول (۱) را زیرمجموعه‌های همین اداره ۴۰ تهیه کرده بودند. در بخش مربوط به ایران، «کاشف » دارای اطلاعات شهروندان ایرانی نظیر شماره تلفن، ارتباطات اشخاص از طریق تلفن، پیامک و شبکه‌های اجتماعی، آدرس خانه، شرکت و تردد افراد است.

ایرانیان دو تابعیتی از هدف‌های مهم در سامانه «کاشف» می‌باشد. برای سال‌های طولانی، ایرانیان دو تابعیتی در صورت سفر به ایران می‌بایست فرم‌هایی را پر کنند. این شهروندان در این فرم‌ها باید نام کاربری حساب‌های شبکه‌های اجتماعی و ایمیل خود را درج می‌کردند. با افشای سامانه «کاشف» اکنون محل استفاده از این اطلاعات روشن شده است.» (پایان گزارش)

کسب اطلاعات و گروگان‌گیری دوتابعیتی‌ها شیوه شناخته شده نهادهای جاسوسی ج. ا. برای اعتراف‌گیری‌های کاذب، اخاذی یا مبادله با تروریست‌ها و جاسوسان خود در کشورهای دیگر است.

ج. ا. این نوع اوباشی‌گری و باج خواهی را با ذات حکومت‌گری خویش درآمیخته است، این رو در کاربرد آن پرده پوشی هم نمی‌کند. محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه پاسداران در جریان مذاکرات هسته‌ای، آمریکایی‌ها را تهدید به اسارت گرفتن هزار نفر از آن‌ها کرد و گفت: « برای آزادی این اسرا، هزاران میلیارد دلار غرامت می‌گیریم و مشکل اقتصادی کشور را حل می‌کنیم.»

برای مثال از این دست، می‌توان از مورد جیسون رضاییان، خبرنگار ایرانی آمریکایی، مدیر دفتر تهرانِ روزنامهٔ واشینگتن پست که در۳۱ تیر ۱۳۹۳، توسط سازمان اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت شد، نام برد. وی به اتهام جاسوسی بازداشت و بعد از ۵۴۴ روز آزاد شد. به همراه رضاییان سه شهروند ایرانی آمریکایی دیگر هم آزاد شدند. در مقابل، آمریکا هم هفت ایرانی را که به اتهام نقض قوانین تحریم‌ها در آمریکا زندانی بودند در چارچوب برنامه «مبادله زندانی‌ها» آزاد کرد.

در روز آزادی جیسون و سه تن دیگر، آمریکا ۴۰۰ میلیون دلار از دارایی‌های بلوکه شدۀ ایران را به صورت نقد به ج. ا. پرداخت کرد.

و در مورد دیگر، نازنین زاغری شهروند دو تابعیتی بریتانیایی - ایرانی، هم‌کار روزنامۀ رویترز، در سال ۱۳۹۵ به اتهام «جاسوسی»، در فرودگاه تهران بازداشت و در دادگاه به اتهام «توطئه برای سرنگونی ج. ا.» به پنج سال زندان محکوم شد. قوه قضائیه در سال ۱۴۰۰، هنگامی که دوران محکومیت پنج ساله نازنین زاغری به پایان رسید، او را با اتهام تازه‌ای به یک سال زندان دیگر محکوم کرد. خانم زاغری همواره اتهامات جاسوسی علیه خود را رد کرد و شوهرش معتقد بود که همسرش «به عنوان اهرم فشاری که ایران از انگلیس به خاطر تحویل ندادن تانک‌ها به ایران در سال ۱۹۷۹ طلب‌کار بود، زندانی شده است.»

نازنین زاغری در ۲۴ اسفند ۱۴۰۰ گذرنامه بریتانیایی خود را پس گرفت و روز بعد برای مبادله با تیم انگلیسی به فرودگاه امام خمینی انتقال یافت. باج‌گیران ج. ا. پس از دریافت ۵۳۰ میلیون دلار، زاغری را به تیم مذکور تحویل دادند.

دوربین‌های هوشمند «کنترل شهری»

علاوه‌ بر مراکز دولتی و غیردولتی خارج از کشور، اداره ۴۰، پروفایل‌های متعددی از شهروندان غیر ایرانی و ایرانیان دو تابعیتی تهیه کرده است. اداره ۴۰ برای این ماموریت‌ها، آخرین نسخه سامانه‌ای به نام «پاپیروس» را از روسیه خریداری کرد؛ این تجهیزات برای ذخیره صوت و جاسوسی در اختیار واحد ضد جاسوسی سپاه پاسداران گذاشته شد.

امیرحسین بانکی‌پور، نماینده مجلس، در ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴ گفت براساس لایحه موسوم به «حجاب و عفاف»، قرار است به منظور شناسایی هویت زنان مخالف حجاب اجباری، دوربین‌‌های تمام ادارات دولتی و حتا شرکت‌ها و فروشگاه‌های خصوصی مستقیم به مراکز نیروی انتظامی وصل شود.

چهار عضو شورای شهر تهران هم در نامه‌ای به مهدی چمران، رئیس این شورا، به انعقاد «پنهانی» قراردادی دو میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورویی زاکانی، شهردار تهران با چند شرکت چینی برای خرید دوربین‌های هوشمند و «کنترل شهری»، دوربین‌های تشخیص چهره، خودروهای ون و تجهیزات امنیتی» خبر دادند. این خبر نشان می‌دهد که زاکانی با نهادهای دولتی، نظامی و امنیتی برای سرکوب اعتراض‌های مردمی و فشار بیشتر بر زنان مخالف حجاب اجباری همکاری تنگاتنگ دارد.

در نامه برخی نمایندگان مجلس هم به چمران آمده است که زاکانی در قالب قراردادهایی با شرکت‌های چینی «بی‌نام و نشان که روی اینترنت اثری از آن‌ها دیده نمی‌شود»، قصد دارد علاوه برخرید دوربین‌های هوشمند و «کنترل شهری»، برای خرید ۱۰ هزار خودرو ون، ۳۸۰ میلیون یورو به این شرکت‌ها پرداخت کند.

جاسوس و جاسوسی

وقتی اسمی از جاسوس‌ها به میان می آید در ذهن اغلب ما جیمز باند و جاسوسان دوره جنگ سرد تداعی می‌شود؛ اما کاروبار و فعالیت واقعی جاسوس‌ها متفاوت از آن چیزی است که تصور می‌کنیم. این روزها نباید به دنبال جاسوس‌های سنتی با پالتو تمام قد و کلاه لبه خمیده باشیم، هر فردی با یک ظاهر عادی هم می تواند یک مامور اطلاعاتی باشد. حتا ممکن است بدون آن که خودش بداند نقش یک جاسوس را برای یک سرویس امنیتی بازی کند.

فرقی نمی کند شما یک شرکت تجاری باشید یا یک دولت، جاسوسی یکی از روش‌هایی است که شما را یک قدم از رقیبان جلوتر می‌برد. بهترین راه برای کسب اطلاعات از رقیب، نفوذ در ساختار آن است. جاسوس‌ها با انگیزه‌های مختلفی دست به این کار می زنند. یکی از توانایی‌های نیروهای امنیتی استخدام مهره‌هایی از دشمن یا رقیب است. چطور می شود روی شخصی تأثیر گذاشت و او را وادار به همکاری کرد؟ استخدام یک شخص نسبت به نفوذ دادن یک جاسوس در یک سیستم بسیار آسانتر است.

جاسوسی از زمان‌های قدیم به عنوان یک ضرورت به خصوص در امور نظامی به کار گرفته می‌شده است. احتمالا سابقه جاسوسی به قدمت تمدن انسانی برسد اما قدیمی ترین سند موجود درباره جاسوسی، گزارشی است که توسط جاسوسی که خود را به عنوان فرستاده دیپلماتیک در دربار پادشاه حمورابی، نفوذ داده بود، ثبت شده است. این گزارش مربوط به حدود ۱۷۵۰ قبل از میلاد است. مصریان باستان هم خدمات مخفی پیشرفته‌ای داشته‌اند. در ایلیاد، انجیل (در داستان عهد عتیق) و قرآن به جاسوسی اشاره شده است.

مورخین بر این باورند که اولین سیستم متمرکز جاسوسی در جهان در ایران باستان توسط کوروش، سرسلسله هخامنشیان برای اطلاع رسانی و کنترل سرزمین‌های داخل امپراتوری، با عنوان «چشم و گوش شاه» به وجود آمد. این سیستم جاسوسی در زمان داریوش با ابعادی گسترده‌تر و قدرت‌مندتر ادامه پیدا کرد و به دوران اوج خود رسید.

در قرن بیستم در اوج جنگ جهانی اول، همه قدرت‌های بزرگ به جز ایالات متحده دارای سیستم‌های جاسوسی غیر نظامی بودند، اما در ضمن، همه مراکز نظامی ملی هم دارای واحدهای اطلاعاتی بودند. کنگره آمریکا به منظور محافظت از کشور در برابر عوامل خارجی، قانون جاسوسی ۱۹۱۷ را تصویب کرد.

با پایان جنگ جهانی دوم، رقابت و دشمنی‌ها پایان نیافت. این بار تقابل بین غربی‌ها با بلوک شرق بر سر ممانعت از گسترش کمونیسم بود. به همین دلیل فعالیت جاسوسی افزایش یافت و خط مقدم آن هم در مرز بین آلمان‌شرقی و آلمان‌غربی متمرکز شد.

شوروی سنت طولانی جاسوسی داشت؛ از اوخرانا گرفته تا KGB، که به عنوان نیروی پلیس مخفی هم عمل می کرد. در ایالات متحده، قانون امنیت ملی ۱۹۴۷، آژانس اطلاعات مرکزی (CIA) را برای هماهنگی اطلاعات و آژانس امنیت ملی را برای تحقیقات در زمینه کدها و ارتباطات الکترونیکی ایجاد کرد. علاوه بر این‌ها ایالات متحده ۱۳ سازمان اطلاعاتی دیگر نیز تاسیس کرد.

جاسوسی دیجیتال

در گذر زمان و تغییرات بنیادین در شیوه زیستی، آموزشی و حکومت گری، استفاده از فناوری‌های دیجیتال و هوش مصنوعی (ازدوشیدن گاوها تا سفر به فضای بی کران) به امری معمول بدل شده‌ است.

در عصر جنگ‌افزارهای خودمختار، پهپادها، خودروها و قایق‌های هوشمند بدون سرنشین و سگ‌های روباتیک (۲)، «ترمیناتور» نابودگر و ماجراجویی‌های سینمایی، به گذشته پیوسته‌اند.

پیش از این، ماموران اطلاعاتی برای کار گذاشتن میکروفن، دوربین و سایر تجهیزات نظارتی در مکان‌ها و هدف‌های مورد نظر شیوه دیگری به کار می‌بستند. کشف این نوع وسایل شنود هم کار سختی نبود؛ اکنون با وجود تکنولوژی جدید دیگر نیازی به این کارها نیست.

امروزه کار جاسوسی به شیوه دیگری صورت می‌گیرد. ما همراه خود تلفن همراه و سایر ابزارهای مورد نیاز را حمل می کنیم، کافی است جاسوسی بتواند به گوشی تلفن همراه ما نفوذ کند، یا گوشی ما به‌هر دلیلی به دست او بیفتد، در این‌صورت او از تماس‌ها، عکس‌های موجود در گالری گوشی، ایمیل‌ها و پیام‌های رد و بدل شده در پیام‌رسان‌ها می تواند بر حجم گسترده‌ای از طلاعات دست یابد.

دیگر نیازی نیست تا یک جاسوس به داخل یک سازمان یا شرکت نفوذ داده شود تا اطلاعات آن مجموعه را به دست آورد؛ کافی است تا گوشی یکی از کارکنان یا کامپیوتر یکی ازآن‌ها هک شود تا به همه اطلاعات سازمان دسترسی پیدا کند. هک گوشی‌های تلفن همراه کار سختی نیست، بسیاری از ما نرم افزارهای گوشی خود را به روز نمی کنیم. همین موضوع می تواند روزنه ای برای ورود نفوذگران به تلفن همراه ما باشد.

پرستوجاسوس‌ها

تلهٔ جنسی، «دام شیرین، دام عسلی» Honey trapping)) یا پرستو، عملیاتی است که در آن یک سازمان مخفی تلاش می ‌کند تا با تهدید به برملا کردن روابط نامشروع جنسی یا عاطفی و رسواسازی «هدف»، او را از طریق پرستو به خدمت خود درآورد. تلهٔ جنسی همچنین روشی برای جمع‌آوری اطلاعات است؛ سازمان، تن‌فروشانی را آموزش می‌دهد تا از مشتریان خود جاسوسی کنند.

پس از جنگ جهانی دوم، تله جنسی آن‌چنان در اروپا و آمریکا رایج شده بود که دولت ایالات متحده به کارمندان خود در خارج از این کشور دستور داد که مافوق‌های خود را از هرگونه رابطهٔ عاطفی با خارجی‌هایی که کشورشان تهدیدی علیه آمریکا است، مطلع سازند.

در ایران هم «پرستو» اصطلاحی است برای توصیف زنانی که نهادهای امنیتی بر سر راه مقامات، چهره‌های سیاسی، منتقدان و مخالفان حکومت و حتا دیپلمات‌های خارجی قرار می‌دهند تا برای آن‌ها پرونده‌سازی کنند. این پرستو می‌تواند خود مأمور زبده امنیتی باشد یا زنی اغواگر یا حتا معشوقه مرد هدف که توسط دستگاه امنیتی شناسایی و به کار گرفته شده باشد.

تله جنسی از زمان‌های دوردست‌ به کار گرفته می شده است؛ زنان و مردانی که با جذابیت‌های جسمی، اغواگری، کشش جنسی و درگیری عاطفی، خود را به فرد مورد نظر نزدیک کرده، به زندگی او راه پیدا ‌کنند و اطلاعات مورد نظر را به دست آورند.

استفاده از زنان برای حذف مخالفان که در اکثر سیستم‌های امنیتی جهان سابقه دارد در ایران نیز از زمان شاه رواج داشته است. پرویز ثابتی، مسئول امنیت داخلی ساواک، در «دامگه حادثه» می‌گوید که ساواک زنانی را برای رابطه با تعدادی از وعاظ و روحانیون، با هدف سربه زیر و مطیع کردن آن‌ها مامور کرده بود.

جعفر شجونی، عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز هم در مصاحبه با «برنامه دید در شب»، وجود فیلم‌ها و عکس‌هایی از روابط این زنان با برخی روحانیون را تایید کرده است و عکس‌هایی از این زنان و تعدادی از این روحانیون نیز منتشر شده است.

پس از انقلاب بهمن ۵۷ نیز وزارت اطلاعات ج. ا. این روش را برای حذف چهره‌های سیاسی مخالف به کار گرفت و در دوره وزارت علی فلاحیان گسترده تر شد.

بر اساس شواهد موجود، اجرای این پروژه روش‌های متفاوتی دارد؛ گاهی نهادهای امنیتی زنانی را سر راه مقامات و چهره‌های سیاسی قرار می‌دهند و گاهی زنانی برای پیشرفت سریع در مناصب شغلی، خود را داوطلبانه بر سر راه مقامات و دولت‌مردان قرار می‌دهند.

پس از اعترافات تلویزیونی برخی از مقامات سابق دولت محمد خاتمی و چهره‌های سیاسی شاخص، گزارش‌ها حکایت از این دارند که در بازجویی‌ها، از تهدید افشای روابط آنان با زنان برای وادار کردن‌شان به اعتراف استفاده می‌شده است. (۳)

«زیپی» که وجود ندارد

برخی از فعالان سیاسی براساس یک روایت مشهور در بین خودشان می‌گویند: «باید سه زیپ سیاستمدار بسته باشد: شلوار، جیب و دهان». اما شواهد نشان می‌دهند که کارگزاران ج. ا. فاقد هر سه زیپ هستند.

اگر از جنبه طنز قضیه بگذریم، جنگ ۱۲ روزه نشان داد که فقدان زیپ شلوار سرداران و کارگزاران چه آسیب‌های کلان و جبران ناپذیر انسانی و مالی به کشور وارد کرد.

مصطبی کواکبیان، فعال سیاسی و نماینده پیشین مجلس در یک برنامه تلویزیونی در صداوسیما گفت: «در بحث نفوذی‌ها مهاجرین افغانستانی را مطرح می‌کنند و خیلی سطح بحث را تقلیل می‌دهند. بله، باید مهاجرین غیر قانونی را طبق معیارهای وزارت کشور طرد کرد، اما بحث من درباره نفوذی‌ها قوی‌تر از این حرفاست. نفوذی‌های افغانستانی چکار می‌خواستند بکنند؟ شما ببینید؛ در بحث کاترین شکدم (۴) که این روزها مطرح شد، من شرمم می‌آید بگویم، اما او با ۱۲۰ نفر از افراد مهم این مملکت هم‌خوابگی داشته. نفوذی، یعنی ما در این حد داشتیم!»

کواکبیان بعد از تکرار اظهارات پیشین خود در مصاحبه بعدی، به مراحع قضایی احضار شد و به دلیل «نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی» به ۱۴ ماه حبس و ۲ سال منع فعالیت رسانه‌ای اعم از مصاحبه با رادیو و تلویزیون و انتشار هرگونه مطلب در رسانه‌ها و پایگاه‌های خبری محکوم گردید.

کواکبیان بعدا در شبکه اجتماعی اینستاگرام پستی را منتشر کرد و در خصوص اظهارات اخیرش در صداوسیما، توضیحاتی ارائه داد: « ... متاسفانه فقط دو دقیقه از اظهارات اینجانب از مجموع حدود ۳۰ دقیقه، مورد توجه قرار گرفت، اما به ۲۸ دقیقه دیگر آن توجهی نشد... بدون شک بیان نکته‌ای در مورد خانم جاسوس کاترین شکدم هم صرفاً از سر دلسوزی بوده و نیتم اظهار نگرانی درباره امنیت ملی و جلب توجهات به ریشه‌ها و عوامل اصلی نفوذ بود، نه حواشی آن یا موضوعات کم اهمیت.»

کواکبیان در ادامه گفت: «اسناد و مدارک مربوط به کاترین شکدم را به دادسرای رسانه ارائه دادم، ایشان [اولیای قضایی] صراحتا بیان کردند که [کاترین شکدم]از طریق روابط جنسی نیات پلید خود را پیگیری میکرده و نه فقط ۱۸ روز، بلکه مدت‌های مدیدی در ایران حضور داشته و در راهپیمایی‌های اربعین هم شرکت داشته است.»

کواکبیان بعدا به‌طور خودمانی گفت که آن‌ها اظهارات مرا [در رابطه با کاترین شکدم] تایید کردند، اما گفتند که در موقعیت بدی بیان شده است و با شیطنت اضافه کرد: «اگر آشیانه‌ای وجود نداشته باشد، به‌کارگیری پرستو امکان‌پذیر است؟»

البته برطبق معمول، سرداران و کارگزان، قبل از هم‌خوابگی با کاترین شکدم مراسم صیغه شرعی موقت، (شاید هم صیغه شرعی یک ماه) را جاری کرده بودند!

پرستوهای اسلامی

در هفدهم دی ماه ۱۴٠۱ جلسه‌ای با شرکت شماری از مهم‌ترین مسئولان اطلاعاتی و امنیتی ج. ا. در حضور علی خامنه‌ای برگزار شد. هدف از این جلسه ارائه یک گزارش برای مطالعۀ «حضرت آقا» بود. مدت زمان جلسه شش ساعت و سیزده دقیقه، و تعداد حاضران در جلسه ۶۱ نفر بودند. در این جلسه قرار بود که سخن‌رانان بدون پرده‌پوشی معمول نظرات خود را بیان کنند.

موضوع‌های زیادی در محضر «حضرت آقا» مطرح شد، اما محور بیشتر سخن‌رانی‌ها در مورد موج اعتراضاتی بود که از اواخر شهریور ۱۴٠۱ شروع شد و در زمان برگزاری جلسه بیش از سه ماه بود که ادامه داشت.

از میان سخنرانان، کمال ارجمندی (بخش برون‌مرزی اطلاعات سپاه) گفت: « سختگیری در مورد حجاب جواب نمی‌دهد. مردم حجاب را نمی‌خواهند و آزادی پوشش را حق خود می‌بینند.» او پیشنهاد کرد که حداقل موقتاً این حق به مردم داده شود و ادامه می‌دهد: «مگر ما در نهاد اطلاعاتی خودمان فتوا نداریم که نیروی زن [حجاب بانان]، می‌توانند برای عملیات خود از هرنوع حجابی که نیاز مأموریت باشد استفاده کنند؟ مگر نیروی زن ما نمی‌توانند طبق فتوای مراجع بزرگ در مواقع نیاز همبستری را هم داشته باشند؟ پس چه می‌شود که در کشور نمی‌توانیم اجازه دهیم که مردم مقداری راحت‌تر باشند؟»

جاسوسی مبتذل

شواهد تاریخی نشان می‌دهند که جاسوسی، همان گونه که در بالا اشاره شد، از قدیم و ندیم بنا به ضرورتِ اطلاع پیشاپیش از نفوذ و حمله دشمن، حفظ مرزها و امنیت داخلی، جزئی از حکمرانی بوده است، در ضمن، جاسوسی از شهروندان خودی هم حتما در مرکز توجه بوده است، اما جاسوسی در حکومت‌های توتالیتر به دلیل نبود شفافیت در ساختار حکومتی، نبود رسانه و مطبوعات آزاد، سانسور سیستماتیک دادوستدهای نوشتاری یا شفاهی شهروندان، ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و نبود احزاب رقیب، شکل «جاسوسی مبتذل» به خود می‌گیرد.

اگر جاسوسی از دشمن، کشور همسایه، رقبای سیاسی یا تجاری و... را بنا به ضرورت اما هنوز هم نه بلاشرط و با طیب‌خاطر بپذیریم، جاسوسی از شهروندان خودی، نابخشودنی‌ترین، کثیف‌ترین و جنایت‌کارترین کاریست که رژیم‌های توتالیتر ایدئولوژیک از این طریق جسم شهروندان را به چهار میخ می‌کشند، روح و روان آن‌ها را نابود و جامعه را ناامن می‌کنند. در هم‌چون فضایی هر کسی دوست، همکار، همکلاسی، همسایه و حتا اعضای خانواد خود را به چشم یک بیگانه، یک جاسوس می‌بیند.

در ادامه به چند نمونه از«جاسوسی مبتذل» پرداخته می شود؛ جاسوسی پرهزینه، مردم‌آزار اما در نهایت بی‌ثمر و محتوم به شکست. در نمونه‌هایی که به اختصار اشاره خواهم کرد، می‌بینیم که این ابزار حکومتگری در رژیم‌های توتالیتر، نه تنها به ثبات و بقای اربابان خود کمکی نمی‌کنند، بلکه نفرت و حس انتقام شهروندان را برمی‌انگیزند.

آلمان شرقی؛ اشتازی

اشتازی، پلیس مخفی آلمان شرقی، دارای حجم عظیم و حیرت‌آوری از پرونده‌ها بود. تعداد پرونده‌های اشتازی در اواخر دهه ۱۹۸۰ به قدری زیاد شده بود که اگر قفسه‌های حاوی این پرونده‌ها را کنار هم می‌چیدند، طولش به دویست کیلومتر بالغ می شد. هر کیلومتر از این قفسه‌ها حاوی یازده میلیون برگ کاغذ به وزن تقریبا سی تُن بود.

اشتازی از هر چیزی خبر نداشت، اما از خیلی چیزها خبر داشت. تشکیلات پلیس مخفی آلمان‌شرقی در اواسط ۱۹۷۵ دقیقا ۱۹,۴۷۸ کارمند تمام وقت داشت. این رقم در دهه بعد به ۱۵۰,۰۰۰ رسید و این جدا از خبرچینان پاره وقت بود که در سطوح گوناگون فعالیت می‌کردند. تنها درمقر مرکزی اشتازی، شامل چندین ساختمان به شدت حفاظت شده، حدود ۱۵,۰۰۰ کارمند تمام‌وقت کار می‌کردند. اشتازی در گذر سال‌ها بیش از نیم میلیون «خبرچین فعال» استخدام کرده بود. بنا به اسناد قابل دسترس، در اوج دوران نازیسم در آلمان، برای دو هزار نفر جمعیت این کشور، یک مامور گشتاپو وجود داشت، اما در اواسط دهه ۱۹۸۰ در آلمان‌شرقی برای هر ۶۳ تن یک مامور اشتازی شهروندان را زیر نظر داشت.

موقعی که شهروندان به خلوت زندگی خصوصی‌شان پناه می‌بردند، اشتازی باز دست از سرشان برنمی‌داشت. ماموران اشتازی وظایفی را که انجام می‌دادند، طیف وسیعی را دربر می‌گرفت.

اریش میلکه، رئیس اشتازی معتقد بود مؤثرترین و کارآمدترین جاسوس‌ها کسانی هستند که بیشترین تماس را با عامه مردم دارند. از همین رو اشتازی مامورانی را پرورش داد تا به عنوان راننده اتوبوس و تراموا، نظافتچی معابر عمومی، پزشک، پرستار و... مشغول به کار شوند. میلکه باور داشت که معلم‌ها موقعیت بسیار خوبی در زمینه شناسایی بچه‌هایی داشتند که خانواده‌هایشان شبکه‌های تلویزیون غربی را تماشا می‌کردند. از نظر او «این خانواده‌ها در ساعت هشت شب به کشور دیگری (آلمان‌غربی) مهاجرت می‌کردند.»

دخترانی که برای کسب مقام ملکه زیبایی سال وارد رقابت می‌شدند، در طی سال‌ها تحت عملیات جاسوسی قرار می‌گرفتند. ورزش‌کاران در رشته‌های مختلف ورزشی هم می‌بایست از فیلتر‌های جورواجور اشتازی بگذرند. نکته حیرت‌آور در پرونده‌های اشتازی، تمایل عجیب مردم برای لو دادن همسایه‌هایشان و نوشتن گزارش‌های منفی در باره آن‌هاست. گزارش‌های فراوانی وجود دارد که در آن فرد گزارش دهنده در باره دختر همسایه نوشته که او زنجیری با علامت صلیب به گردن انداخته، یا دیگری در باره پسر همسایه نوشته که او موهایش را «مدل پانکی» کرده است.

اشتازی توانایی کنترل ۳۵۰ تلفن را به صورت هم‌زمان داشت. بخش ویژه‌ای در اشتازی مسئول ضبط مکالمات تلفنی و سپس نوشتن چکیده‌ها یا متن کامل گفتگوها و سپس ارسال آن به بخش تحلیل اطلاعات بود.

یکی از وظایف اشتازی، کنترل نامه‌ها و مرسولات پستی بود. روزانه بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نامه با استفاده از ماشین بخار باز می‌شد و پس از بررسی متن آن، دوباره بسته و به مقصد دریافت‌کننده پست می‌شد.

بعد از روی کار آمدن گورباچف، کلمات جدیدی هم باید در مطبوعات آلمان‌شرقی سانسور می شدند؛ کلماتی مثل پرسترویکا، گلاسنوست، شوروی، اصلاحات، محیط ‌زیست. هونکر حمایت نشریات از اصلاحات گورباچفی را مخرب قلمداد می‌کرد، بنابراین دستور داد که اعضای حزب نباید در سخن رانی‌های خود این کلمات را بر زبان بیاورند.

کورت‌هاگر، نظریه‌پرداز اصلی حزب هم به صراحت می گفت: «صرفا به این دلیل که همسایه شما کاغذ دیواری خانه‌اش را عوض کرده، شما نباید خانه‌تان را از نو دکور کنید.»

اشتازی درآلمان شرقی «شمشیر وسپر حزب» نامیده می‌شد. اریش هونکر می‌گفت: «ما قدرت را غصب نکرده‌ایم که آن را واگذار کنیم.» بنابراین، برای حفظ آن هر ترفند و راهکاری مجاز بود. مثلا، از تکنیک‌های ردیابی اشتازی، جمع‌آوری نمونه‌ای از بوی بدن و عرق شهروندان مشکوک و گردآوری آن‌ها در بانک اطلاعاتی بود. به این منظور، فرد مورد ظن را در هنگام بازجویی، در اتاقی گرم ساعت‌ها بر روی یک صندلی خاص می‌نشاندند، با یک دستمال کتانی دستگیره‌های صندلی را پاک می‌کردند و نشیمن‌گاه پارچه‌ای صندلی را جدا می‌کردند. این روکش‌ها سپس به داخل شیشه‌های دربسته‌ای منتقل می‌شدند، بوی عرق بدن آن فرد در بانک اطلاعاتی‌ بایگانی می‌شد تا در مواردی که نیاز به تشخیص هویت بود از سگ‌های آموزش‌دیده جهت ردیابی استفاده کنند. در طول حیات اشتازی فقط چهار یا پنج نفر با این روش دستگیر شدند!

حکومت هر سال چهار میلیارد مارک در اختیار اشتازی می‌گذاشت تا صرف هزینه‌هایش کند. این مبلغ پنج درصد بودجه کل کشور بود.

با یک نمونه از عملیات پرهرینه و محیرالعقول اشتازی آشنا شویم. لوتس راتنو، نویسنده وشاعر که از مدت‌ها پیش مشغول کار روی یک کتاب راهنما بود، بعد از ماه‌های متمادی رصد و تعقیب، مإموران اشتازی موفق شدند گزارشی از وی تهیه کنند:

«... راتنو سپس به آن سوی خیابان رفت و به مسئول دکه سفارش یک سوسیس داد. سپس حرف‌های زیر بین راتنو و فروشنده ردوبدل شد:

ــ راتنو: لطفا یک سوسیس بدهید.
ــ فروشنده: با نان ساندویچ یا بی‌نان؟
ــ راتنو: لطفا با نان.
ــ فروشنده: خردل هم بزنم؟
ــ راتنو، بله، لطفا.
ــ گفتگوی بیشتری بین آن‌ها ردوبدل نشد.»

در مورد دیگر:

اشتازی وولف بیرمان، خواننده و آهنگساز با ترانه‌های انتقادی‌اش مدت‌ها بود که موی دماغ رژیم شده بود و رژیم هم قدم به قدم او را تعقیب می‌کرد. اشتازی قبل از لغو شهروندی او و تبعیدش به آلمان غربی ۴۰,۰۰۰ صفحه گزارش از وی تهیه کرده بود. اما بیرمان هیچ حرف سیاسی‌ای در خانه‌اش به زبان نمی‌آورد، زیرا می دانست که در تمام اتاق‌ها وسایل استراق سمع جاسازی کرده‌اند. اما بالاخره اشتازی بعد از ماه‌ها استراق سمع موفق شد گزارشی تهیه کند:

«بیرمان بعداز روابط جنسی با اوا‌هاگن، وقتی کارش تمام شد، از وی پرسید که آیا گرسنه است. اوا جواب داد که دوست دارد یک نوشیدنی بنوشد. بعدا سکوت در خانه برقرار شد.»

رومانی؛ سکوریتات

چائوشسکو دوست داشت به تکرار پیش دستیارانش از ماکیاول نقل کند: «بهتر است که مردم از تو بترسند تا عاشقت باشند.» کسی نمی‌داند که رژیم دقیقا، یا حدودا چه تعداد زندانیان سیاسی داشت. هیچ کس هم کاملا مطمئن نبود که «جرم سیاسی» شامل چه مواردی است و معنای دقیق آن چیست. «جرم سیاسی» بسته به میل رهبر هر روز میتوانست تعریف جدیدی پیدا کند.

چائوشسکو در سال ۱۹۸۲ بدون این که دلیل روشنی ارائه دهد، کارزار سفت‌وسختی علیه ورزش یوگا به راه انداخت، و با فرمانی «چشم و گوش» خود را برای ردیابی و بازداشت مخالفان نیات رهبر به مراکز ورزشی، مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و پارک‌ها اعزام کرد. سکوریتات، پلیس مخفی امنیتی رومانی، بالاخره موفق شد یک مخالف رژیم را که در سال ۱۹۸۲دانشجوی پزشکی در دانشگاه بخارست بود، شکار کند.

دختر خانم یاغی بعدها تعریف کرد: «من از تمرین کلاس یوگا بیرون آمدم و داشتم به خانه برمی گشتم که ناگهان ماموران سکوریتات سرم ریختند و حسابی کتکم زدند. آن‌ها در حین کتک زدن تکرار می‌کردند که این بار آخرت باشد که یوگا کار میکنی! من دیگر یوگا کار نکردم.اما تا مدت‌ها چهار مامور سکوریتات ۲۴ ساعته مرا تحت نظر داشتند.»

آن سال، چائوشسکو به این نتیجه رسیده بود که «تدریس یوگا یک عمل سیاسی برای تضعیف نظام کمونیستی است.» از آن موقع به بعد ورزش یوگا به لیست جرائم سیاسی اضافه شد.

چائوشسکو‌ و همسرش النا در سال ۱۹۶۶ اراده کردند که جمعیت رومانی را از بیست و سه میلیون به سی میلیون افزایش دهند. بنابراین چائوشسکو در این سال با صدور یک فرمان، حاملگی را تبدیل به سیاست حکومتی کرد و در اواسط دهه ۱۹۸۰ اعلام کرد: «جنین مال کل جامعه است؛ هر کسی که از بچه‌دار شدن اجتناب کند در حکم شخص خائنی است که قوانین تداوم نسل رومانیایی‌ها را نقض کرده است.»

در ابتدا نرخ فرزندآوری بالا رفت، اما بعد از سه سال به دلیل تنگناهای مالی، نبود امکانات ضروری و مهد کودک‌های کافی به سرعت رو به کاهش گذاشت. چائوشسکو به روش‌های قلدرمآبانه و تحقیر کننده متوسل شد. زنان می‌بایست هر سه ماه یک بار به معاینات پزشکی بروند. «جوخه‌های مسلح ویژه» به شکار «زنان مشکوک» پرداختند. «پلیس قاعدگی» (اسمی که مردم روی این جوخه‌ها گذاشته بودند) زنان را از محل کارشان جمع‌اوری می‌کردند و برای معاینه به درمانگاه‌ها می بردند. معاینه درمانگاه‌ها زیر نظر یک مامور سکوریتات انجام می‌گرفت تا مشخص شود حامله است یا سقط‌ جنین کرده است. هر زن حامله‌ باید در زمان مشخص وضع حمل می‌کرد، در غیر این صورت از سوی « جوخه‌های مسلح ویژه » احضار و مورد بازجویی قرار می‌گرفت.

مردم رومانی در جمع‌های خصوصی و خودمانی اسم شهر بخارست را «پارانوپولیس» (شهرسوء ظن افراطی) و «چائوشویتس» و «چائوشیما»، (چائوشسکو +هیروشیما) گذاشته بودند.

چائوشسکو می‌گفت: «سوسیالیسم عمری بسیار طولانی خواهد داشت. سوسیالیسم تنها زمانی خواهد مرد که درختان سیب شروع کنند به گلابی دادن.» پیش‌گویی رهبر به واقعیت نه پیوست؛ درختان سیب هم‌چنان میوه سیب دادند، اما ناقوس مرگ تاک و تاک نشان به طرز دل‌خراشی نواخته شد.

شوروی؛ کا گ ب

در سال‌هایی که من در شوروی، شهر باکو، زندگی و کار میکردم ( از سال ۱۳۶۲ تا ۶۵) زبان مشترک، این امکان را می‌داد که در سر کار در کارخانه راحتر و بلاواسطه با کارگران و برخی اولیای امور حشرونشرکنم. در آن سال‌ها با تمام کنجکاوی که داشتم موردی از گوش خواباندن، زیر نظر داشتن یا گزارشی از این یا آن ندیدم. شاید به این دلیل که اصولا امر سیاست (آن طوری که در ایران مثلا از تخم مرغ و پیاز گرفته تا خرید یک دستگاه خودرو، خواندن یک ترانه یا تحصیل و تدریس در دانشگاه جنبه سیاسی به خود گرفته است)، در ساحت زیستی شهروندان نقشی حتا کم‌رنگ هم نداشت. در طی سال‌های حاکمیت توتالیتاریسم «کمونیستی» (و دقیقتر؛ استالینیستی) جامعه سیاست‌زدایی شده بود، شهروندان به افراد بی‌ازار و بی‌سایه تبدیل شده بودند.

آن‌ها می‌دانستند که پشت «پرده آهنین» جاهایی، مردمانی هم هستند که به احتمال دارند بهتر از این‌ها زندگی می‌کنند، اما به تجربه و نسل اندر نسل آموخته بودند که: «زبان سرخ، سر سبز می‌دهد برباد»

اولین کاری که لنین پس از به قدرت رسیدن در ۱۹۱۷ به آن مبادرت کرد، تاسیس نیروی پلیس مخفی موسوم به «چکا» بود. او اعتقاد راسخ داشت که «حزب باید از خودش در برابر مردم محافظت بکند.» بنابراین، از همان آغاز، «میلیشیای سرخ» برای دهه‌ها انبوهی از آدم‌ها را ترسانده و سرکوب کرده بود.

استالین معتقد بود: «جامعه اسب است و حزب سوارکار» سوارکاری که ترفندها و شیوه‌های مختلف کنترل افسار اسب را به بازمانده‌های خود هم به ارث گذاشت.

از این رو در هم‌چون فضایی، رژیم نیازی به گماردن پلیس مخفی بر سر اهالی نمی‌دید؛ هرچند در هر مؤسسه یا کارخانه «پارت کوم» (شعبه حزب کمونیست) مثلا امورات را کنترل می‌کرد.

من در سرکار با کارگری برخورد نکردم که بداند یا علاقه‌ای به دانستنش داشته باشد که در جنوب کشورشان با آذربایحان ایران همسایه‌اند. آن‌ها از کشوری به نام ایران، فقط فیلم سینمایی بی‌آزار «ببر مازندران» (با بازی امامعلی حبیبی) را که در باکو اکران شده بود، دیده بودند، و اسم گوگوش را شنیده بودند؛ به خاطر مظلوم واقع شدنش که «فارس‌ها اجازه نمی‌دهند او به زبان مادری‌اش، ترانه ترکی بخواند.»

فرقه‌ای‌ها هم اگر فرصتی دست می داد زیر چشمی اطراف را می‌پاییدند و اگر دوروبر امن بود، چیزهایی از ایران و خصوصا از اردبیل می پرسیدند. اهالی شعر و ادبیات هم با نوشتن و سرودن نوستالژیک در باره

«guzey Azarbayjan» ،آذربایجان جنوبی، (به مصداق: از نیستان تا مرا ببریده‌اند از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند)، البته با زبان استعاری، خود را قانع کرده بودند.

باری، کا گ ب، سازمان مخوف دهان پرکن پرطمطراق پرآوازه، هر از گاهی شیطنت‌هایی می‌کرد. مثلا سرک کشیدن شبح‌گونه به منازل، وقتی صاحب‌خانه سر کار بود؛ دید زدن به زیر و زبر خانه که مبادا نامه‌ای، یادداشتی، نوشته‌ای یا کتابی خارج از قاعده بازی در خانه پنهان شده باشد. و در یکی از این خانه‌گردی‌ها شناسنامه دختر هفت ساله‌ام به سرقت رفت.

کا گ ب از بچه‌های سازمان فدائیان یا حزب توده افرادی را گمارده بود که رابطه‌ها، حرف‌‌ها یا موضع‌گیری‌های مشکوک هم حوزه‌ای‌ها یا هم‌اتاقی‌های خود را گزارش کنند؛ در ازای ورود به دانشگاه بدون ضابطه و آزمون، در اختیار داشتن خانه‌ای بزرگتر در شهر یا امکان دسترسی به تلفن هندلی اما خصوصی در منزل. (۵)

ج. ا.؛ سایبری‌های مقدس

به سربازان سایبری امام زمان در بالا به اختصار پرداخته شد، فقط یک نمونه از «عملیات پیچیده» واحد ۴۰ کافی است متوجه شویم که چرا ج.ا. درهمان چهار دقیقه اول جنگ دوازده روزه چند تن از فرماندهان نظامی و دانشمندان هسته‌ای مهم خود را از دست داد و در طی جنگ حتا یک جنگنده «دشمن» را نتوانست ساقط کند.


گزارش تصویری به وسیله دوربین‌های هوشمند «کنترل شهری» زاکانی، شهردار تهران؛ پروژه‌ای که ۲ میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورو‌ هزینه داشته است

سخن آخر

می‌توان با کمی مسامحه گفت که اگر سرک کشیدن به هویت و زوایای پنهان و آشکار زندگی شهروندان و تله گذاشتن بر سر راه آن‌ها عامل مؤثر و ضروری برای ثبات و دوام حکومت‌گران بود، شاید امپراتوری‌ها و پادشاهی‌های زیادی هنوز هم در مسند قدرت باقی مانده بودند، اما تجربه تاریخی از زمان‌ها و مکان‌های مختلف، حکایت از این دارند که این شیوه «جاسوسی مبتذل» در نهایت «راهی به دهی» نمی‌برند.

تجربه ساواک درایران مثال روشنی است مبنی بر اینکه جاسوسی راه انداختن میان شهروندان، دام گستردن ، شکار کردن و به چهار میخ کشیدن، مانند بومرنگ ویران‌گری است که دیر یا زود به‌سوی دام‌گستر برمی‌گردد. بی‌دلیل نبود که در روزهای انقلاب ۵۷ مردم بعد از رفتن شاه از ایران، شعار می‌دادند: شاه دربدر شد، ساواک بی‌پدر شد؛ ساواک در کانون نفرت مردم بود، نه ارتش و نه حتا کسی از دولت‌مردان.

دیوید فراست، گزارشگر بی.بی.سی. در بهمن ‌ماه سال ۱۳۷۹، در کونتادورا مصاحبه‌ای با شاه انجام داد. فراست در این مصاحبه ازجمله دربارۀ ساواک ‌پرسید:

ــ «آیا ساواک به ‌صورت دولتی در دولت درآمده بود؟»
ـ نه، فکر نمی‌کنم... آن‌ها اسراری داشتند، از این رو آ‌نچه را که به نظرشان به سود مملکت می‌رسید، تحمیل می‌کردند. اما ممکن است دچار اشتباه شده باشند.
ــ و در پایان کمک زیادی نکردند.
ــ آن‌ها هیچ کاری نکردند.
ــ آن‌ها هم مثل بقیه پیش‌بینی نکردند که خطر از ناحیۀ روحانیون است؟
ــ نه، ادعا می‌کردند که پروبال روحانیون را چیده‌اند، اما فکر می‌کنم بی‌اطلاع بودند.
ــ آیا مشاورانتان به شما می‌گفتند که ساواک تا چه اندازه منفور و موجب ترس است؟
ــ آه، البته، شهبانو هر روز این را به من می‌گفت.

آیا شاه سرانجام متوجه شده بود که با آن‌همه اختیارات گسترده‌ای که به ساواک و «عالی جناب ثابتی» (۶) داده بود، این سازمان به‌رغم ظاهر اختاپوسی و به‌رغم داغ ‌ودرفشی که سالیان سال در اختیار داشت، در واقع چرخ پنجم پرهزینه بی‌حاصلی‌ بیش نبوده است.

اما، محمدرضا پهلوی حتا بعد از اقامت خود در خارج، که فرصتی بود برای بازنگری برآنچه اتفاق افتاد و چرا اتفاق افتاد، هنوزهم وقوع انقلاب را به کارتل‌های نفتی نسبت می‌داد!

___________________
۱ــ در تیرماه ۱۴۰۱، یک منبع امنیتی اسرائیل از دستگیری سه گروه جداگانه تروریستی ج. ا. در ترکیه خبر داد. این گروه‌ها در حال انجام عملیات برای حمله به اسرائیلی‌ها در استانبول دستگیر شدند.
۲ــ سگ‌های روباتیک برای اهداف متنوع ساخته و پردازش شده‌اند. نوع ‌نظامی آن، روبات‌های چهارپای مجهز به هوش مصنوعی‌اند که برای انجام ماموریت‌های مختلف در میدان جنگ مانند مین‌روبی، حمل سلاح و تجهیزات، شناسایی تهدیدات و دیگرعملیات‌های شناسایی و جنگی توسعه یافته‌اند. این روبات‌ها با هدف کاهش تلفات انسانی در درگیری‌ها و افزایش قابلیت‌های نیروها به کار گرفته می‌شوند.
۳ــ کاترین شکدم، نویسنده، خبرنگار و تحلیلگر سیاسی بریتانیایی- فرانسوی است. او مدعی است که بسیاری از مقامات ایران که همگی مردانی به ظاهر متدین بودند، به او پیشنهادهای غیراخلاقی می‌دادند. او می‌گوید: «پیام‌هایی دارم که این را ثابت می‌کند؛ همه آن‌ها به من پیشنهادهای غیراخلاقی می‌دادند. همه‌شان. می‌توانستم کل ساختار آن‌ها را به هم بریزم. آن‌ها به من و نه فقط من، بلکه به همه زنان غربی که به اسلام گرویده بودند، پیشنهادهای بی‌شرمانه می‌دادند. آن‌ها علاقه عجیبی نسبت به زنان غربی دارند.»
۴ــ حسین موسوی تبریزی، دادستان کل انقلاب و نماینده مجلس شورای اسلامی، عبدالمجید معادیخواه، عطاء‌الله مهاجرانی، علی جنتی، روح‌الله حسینیان از شاخص‌ترین چهره‌های سیاسی بودند که به دلیل مطرح شدن‌ رابطه‌شان با زنان (پرستوها؟) از سیاست حذف و یا به حاشیه رانده شدند.
۵ــ من طی چهار مقاله با عنوان «در کشور شوراها» به کا گ ب، زندگی و محیط کار پرداخته‌ام که در اینترنت و آرشیو «ایران امروز» قابل دسترسی است.
۶ــ عرفان قانعی فرد در «در دامگه حادثه» در مصاحبه با پرویز ثابتی، از وی با عنوان «عالی جناب ثابتی» نام می‌برد.


منابع:
ــ کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال
ــ سقوط امپراتوری شوروی در اروپا، ویکتور شبشتین، با ترجمه بیژن اشتری
ــ ویکی پدیا
ــ نوشتاری از احسان مهرابی با عنوان «پرواز پرستوها بر آشیانه نظام»
ــ و...

۲۸ نوامبر ۲۰۲۵/ ۷ آذر ۱۴۰۴



نظر خوانندگان:


■ با تشکر بسیار از جمع آوری این نوشته. اشاره مجددی می‌کنم به اصل ماکیاولی “بهتر است مردم از ما بترسند تا دوستمان داشته باشند” که کارکرد وسیعی برای سیستم امنیتی ج.ا. دارد، بویژه در کنترل و کم اثر کردن جمعیت کثیر ایرانیان خارج‌نشین. آنها می‌دانند که جاسوسی به روش‌های گوناگون مابین ایرانیان زمانی جواب می‌دهد که ایرانیان تصور کنند تحت‌نظر هستند و این واقعیت بزرگنمایی شود، نه آنکه هدف اصلی جاسوسی بدست آوردن اطلاعات حساس از ایرانیان باشد (گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند.) در سالهای پیش از انقلاب گرد آوردن چند هزار ایرانی غیر سیاسی در یک هماورد (تبلیغات سیاسی) آسان تر از امروزی بود که کمیت ایرانیان دهها برابر بیشتر از آن دوران و ضدیت با رژیم صدها برابر بیشتر است. اپوزسیون خارج بهتر است که ترفندهای مقابله و خنثی‌سازی این پدیده را هر چه بیشتر بیاموزد و بکار گیرد. توصیه‌ای که باید بیشتر به جوانترها کنیم، که اهمیت این موضوع را بپذیرند و توان فکری و ابتکاری خود را در این جهت بکار گیرند.
موفق باشید ، پیروز.





iran-emrooz.net | Tue, 25.11.2025, 21:55
فروپاشی افغانستان

جنیفر بریک ‌مورتازاشویلی

بخش اول
مجله دموکراسی (Journal of Democracy)
برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه انتقادی مترجم: در مقاله‌ای که در اینجا ملاحظه می‌کند جنیفر بریک مورتازاشویلی(*) و همکارانش، عمدتاً در چارچوب علوم سیاسی و حکمرانی (governance studies) کار می‌کنند، به‌ویژه تمرکز بر: عملکرد دولت/ فساد/ ناکارآمدی نهادی/ شکست برنامه‌های بین‌المللی دولت‌سازی/ روابط دولت–جامعه. در این رویکرد، علل سقوط یک دولت را در ساختار قدرت و ناکامی نهادها می‌جویند و نه در زمینه‌های فرهنگی، ایدئولوژیک یا دینی. به همین دلیل است که ناکامی دولت اشرف غنی/ فساد گسترده/ بی‌اعتمادی مردم به دولت/ فروپاشی سریع ارتش/ وابستگی بیش از حد دولت به آمریکا/ شکست پروژه‌ی دولت‌سازی غرب/ در مرکز تحلیل او قرار می‌گیرد. اما ایدئولوژی طالبان، تفکر مذهبی، باورهای مردم، یا اسلام سیاسی در این مدل تحلیلی جای کمتری دارد یا اصلاً ندارد. چرا پژوهشگران آمریکایی از بررسی نقش دین و فرهنگ در سقوط افغانستان پرهیز می‌کنند؟ یکی از کاستی‌های عمده در بسیاری از تحلیل‌های غربی دربارهٔ سقوط افغانستان—از جمله همین مقالهٔ «فروپاشی افغانستان» نوشتهٔ جنیفر بریک مورتازاشویلی آن است که فروپاشی نظام سیاسی کابل را عمدتاً با مفاهیمی مانند فساد، ناکارآمدی نهادی، شکست دولت‌سازی، و رفتار بازیگران خارجی توضیح می‌دهند، اما از پرداختن به نقش فرهنگ دینی، ساختارهای سنتی قدرت، و ریشه‌های ایدئولوژیک طالبان تقریباً به‌طور کامل پرهیز می‌کنند. این خلأ تحلیلی ریشه در یک حساسیت عمیق در علوم اجتماعی آمریکا دارد که از آن با عنوان ذات گرایی فرهنگی یا (cultural essentialism) یاد می‌شود. در فضای آکادمیک آمریکا، نسبت دادن یک پدیدهٔ سیاسی یا تاریخی به «فرهنگ اسلامی»، «ساختار قبیله‌ای پشتون»، یا «باورهای دینی ریشه‌دار» بسیار حساس تلقی می‌شود، زیرا ممکن است چنین استدلال‌هایی نوعی ذات‌گرایی فرهنگی (یعنی فروکاستن یک جامعه به ویژگی‌های ثابت و تغییرناپذیر) یا حتی «اسلام‌هراسی» تعبیر شود. این رویکرد ریشه‌های تاریخی نیز دارد: نقدهای ادوارد سعید دربارهٔ شرق‌شناسی و نقش آن در مشروعیت‌بخشی به استعمار، و نیز حساسیت‌های پس از ۱۱ سپتامبر نسبت به برچسب‌زنی فرهنگی، سبب شده بسیاری از پژوهشگران، حتی وقتی عوامل فرهنگی و دینی اهمیت تعیین‌کننده دارند، ترجیح دهند تحلیل را به حوزه‌های «بی‌خطر» محدود کنند: فساد اداری/ اشتباهات آمریکا/ ضعف نهادهای دولتی/ شکاف مرکز و پیرامون. این عوامل البته واقعی‌اند، اما تنها نیمی از حقیقت را بازتاب می‌دهند. طالبان نه فقط یک شبکهٔ نظامی یا یک جنبش روستایی، بلکه یک پروژهٔ ایدئولوژیک– فقهی است که ریشه‌های آن در سنت‌های بسیار ریشه دار خرافاتی، مدارس دینی پاکستان، و برداشت‌های خاص از شریعت شکل گرفته است. نادیده گرفتن این بنیان فرهنگی– مذهبی، تحلیل سقوط افغانستان را به‌شکل خطرناکی تک‌عاملی می‌کند و توضیح نمی‌دهد که چرا طالبان توانستند در بخش‌هایی از جامعه پایگاه اجتماعی یا حداقل پذیرش منفعلانه پیدا کنند. به بیان دیگر، پرهیز آکادمیک از ذات گرایی فرهنگی گاه به شکل پرهیز از واقعیت فرهنگی– ایدئولوژیک درمی‌آید.
۱. در نتیجه، پژوهش‌هایی مانند مقالهٔ مورتازاشویلی تصویری از سقوط افغانستان ارائه می‌دهند که در آن: دولت ناکام بود/ آمریکا اشتباه کرد/ نهادها ضعیف بودند. اما بخش‌هایی از جامعهٔ افغانستان که با سنت‌های دینی سخت‌گیرانه زیسته‌اند، و فضاهای مذهبی‌ای که طالبان در آنها بازتولید شده‌اند، تقریباً هیچ نقشی در تحلیل نمی‌یابند. این حذف، از نظر روش‌شناختی مسئله‌ساز است. زیرا بدون بررسی ریشه‌های فرهنگی– ایمانی یک جنبش دینی– سیاسی، نمی‌توان درک کرد چرا این جنبش در برابر یک دولت با حمایت بین‌المللی دوام آورد و نهایتاً پیروز شد. پس به‌طور خلاصه ترس از ورود به حوزهٔ حساس «فرهنگ و دین» در تحلیل‌های سیاسی باعث شده بخش مهمی از واقعیت افغانستان از تحلیل کنار گذاشته شود، و همین باعث می‌شود چنین تحلیل‌هایی، هرچند از نظر نهادی دقیق، اما از نظر فهم ریشه‌های واقعی طالبان، ناقص و بیش از حد یک طرفه باشند.
۲. در انتها اجازه دهید به یک رویداد بسیار دلخراش که ماهیت، شرایط، وضعیت کلی و روحیات مردم را حتی در دوره اشرف غنی به خوبی نشان می دهد به طور خلاصه اشاره کنم. منظورم ماجرای بسیار هولناک قتل فرخنده ملک‌زاده یکی از مهم‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین رخدادهای اجتماعی– فرهنگی افغانستان در چند دههٔ اخیر است. رخدادی که سال‌ها پیش از سقوط دولت مورد حمایت آمریکا اتفاق افتاد و بسیاری آن را نشانه‌ای از وضعیت عمیقاً بحرانی در جامعه افغانستان و ناتوانی دولت در کنترل خشونت مذهبی دانستند. فرخنده ملک‌زاده، زن ۲۷ سالهٔ افغان، دانش‌آموختهٔ الهیات و آموزگار دینی، در ۱۹ مارس ۲۰۱۵ در قلب کابل – نزدیکی زیارت شاه دوشمشیره – به اتهامی بی‌اساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل غیر قابل باوری پس از 14 سال حضور آمریکا در افغانستان بدون طالبان کشته شد. او به اتهامی بی‌اساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل تکان‌دهنده‌ای جان خود را از دست داد. فرخنده با یکی از متولیان زیارت بحث می‌کند و او را به خرافه‌فروشی (فروش تعویذ، طلسم و...) متهم می‌کند. متولی برای دفاع از خود، ادعا می‌کند که او «قرآن را سوزانده است. این اتهام در محیط مذهبی و هیجان‌زده به سرعت پخش می‌شود. جمعیت خشمگین او را ابتدا کتک می‌زنند و سپس سنگ‌باران می‌کنند.
در نهایت بدن او را آتش می‌زنند و نهایتاً جسدش را به رودخانه می‌اندازند. این صحنه‌ها در ویدیوهای موبایلی ثبت شد و جهان را تکان داد. حادثه در پایتخت، در روز روشن، در برابر دوربین‌ها و ده‌ها مأمور پلیس رخ داد. پلیس یا بی‌تفاوت بود، یا می‌ترسید مداخله کند، یا خود در خشونت شریک شد. این نشان داد که افراط‌گرایی مذهبی فقط محدود به طالبان نیست، بلکه در لایه‌هایی از شهرنشینان کابل نیز ریشه دارد. قتل فرخنده نشان داد که دولت افغانستان حتی با کمک آمریکا توان ایجاد نظم، کنترل خشم مذهبی و اجرای قانون را ندارد. فساد، بی‌قدرتی پلیس، و نفوذ ملاهای سنتی کاملاً آشکار شد. این حادثه بعدها در تحلیل فروپاشی حکومت، به عنوان یکی از نشانه‌های اولیه ضعف ساختاری دولت تفسیر شد.


خلاصه مقاله: عقیده رایج حاکی از آن است که جمهوری افغانستان سقوط کرد زیرا ارزش‌های اجتماعی کشور با دموکراسی ناسازگار بود و این کشور به سادگی قابل حکمرانی نبود. این مقاله، فروپاشی دولت را در نهادهای سیاسی بسیار متمرکزی ردیابی می‌کند که پس از حمله ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به کشور تحمیل شدند. به جای ارائه فرصتی به شهروندان برای نظارت بر دولت خود به شیوه‌ای معنادار، نهادهای متمرکز در کابل - بازمانده‌هایی از گذشته استبدادی کشور - اعتماد شهروندان به دولت را تضعیف کردند. سیستم پس از سال ۲۰۰۱ که با مقادیر عظیمی از کمک‌های خارجی غرق شده بود، فساد را تقویت کرد. پس از بیست سال، افغان‌ها حاضر نبودند برای دولتی دورافتاده که با آنان با عزت رفتار نمی‌کرد، بجنگند.


چرا جمهوری افغانستان این‌چنین کامل و سریع فروپاشید، و ده‌ها هزار نفر از مردم مستأصل را برانگیخت تا به امید فرار از حاکمیت سختگیرانه طالبان و احتمال انتقام‌جویی به سوی فرودگاه کابل بدوند؟ عقلانیت مرسوم می‌گوید جمهوری مورد حمایت آمریکا سقوط کرد زیرا دولت و جامعه این کشور به طرز درمان ناپذیری فاسد بودند و ارزش‌هایش با دموکراسی ناسازگار بود. به عبارت دیگر، افغانستان غیرقابل حکمرانی بود و همواره برای جهان خارج یک غایت از دست رفته (lost cause) - گورستان امپراتوری‌ها - خواهد بود.

چنین دیدگاه‌هایی گسترده و حتی قابل درک هستند، اما کاملاً اشتباه نیز می باشند. در عوض، و به طور عمده این انتخاب‌های سیاسی انجام شده توسط ایالات متحده و شرکایش در افغانستان در طول دوره مورد نظر هستند که مقصر وضعیت به وجود آمده می باشند. جامعه بین‌المللی در تلاش‌های خود برای دولت‌سازی مرتکب بسیاری اشتباهات قابل اجتناب شده است. ترسیم جامعه افغانستان با یک قلم موی پهن و در واقع نادیده گرفتن جزئیات دقیق، تنها اشتباهات انجام شده توسط صاحبان قدرت هم در هر واشنگتن و هم کابل را مبهم و مغشوش جلوه می دهد. بدون یک بازنگری صادقانه‌ای درباره آنچه به اشتباه در گذشته به وقوع پیوسته است، جامعه بین‌المللی و ایالات متحده احتمالاً همین اشتباهات را در جای دیگری نیز تکرار خواهند کرد.

در آوریل ۲۰۲۱، رئیس جمهور ایالات متحده، جوزف بایدن، اعلام کرد که آمریکا تا ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۱ افغانستان را ترک خواهد کرد. این امر، خروج تدریجی طولانی‌مدتی را که توسط رئیس جمهور باراک اوباما آغاز شده بود، به پایان می‌رساند. اوباما در دسامبر ۲۰۰۹ یک افزایش موقت نظامی و غیرنظامی را اعلام کرد و قول داد که نیروها را در سال ۲۰۱۱ شروع به عقب‌نشینی کند. علیرغم این افزایش، وضعیت امنیتی در کشور بدتر شد و جنبش طالبان جسارت یافت زیرا در سراسر مناطق روستایی قلمرویی به دست آورده بود. به امید میانجی‌گری برای پایان مذاکره‌ای جنگ، اوباما مذاکرات غیررسمی با طالبان را برای یافتن یک راه حل سیاسی برای این باتلاق آغاز کرد. جانشین او، دونالد ترامپ، مصمم بود که کاملاً افغانستان را ترک کند و دولت او با طالبان وارد مذاکرات رسمی شد که به امضای توافق دوحه در فوریه ۲۰۲۰ برای آوردن صلح به افغانستان انجامید. طالبان موافقت کرد که از فعالیت القاعده و دیگر سازمان‌های تروریستی در افغانستان در ازای خروج تمام نیروهای ناتو از این کشور جلوگیری کند.

دولت افغانستان پیش از مهلت تعیین‌شده برای خروج نیروها در ۳۱ اوت ۲۰۲۱ فروپاشید. تصاویر تسلیم شدن سریع سربازان افغان در سراسر کشور در برابر طالبان، باعث شد بسیاری از تحلیلگران خارجی بر توانایی ایالات متحده و متحدانش در ساخت ارتش متمرکز شوند. در واشنگتن و پایتخت‌های اروپایی، کارشناسان نظامی شروع به ابراز نگرانی درباره «اندازه مناسب» ارتش‌ها کردند و بر مرکزیت لجستیک و از دست دادن پشتیبانی هوایی حیاتی آمریکا تأکید ورزیدند. این تحلیل ها نشان از سوءتفاهم درباره آنچه رخ داده بود داشتند. فروپاشی نیروهای دفاعی و امنیتی ملی افغانستان (ANDSF) به دلایل فنی نبود. در واقع این نیرو به دلایل سیاسی از هم پاشید. هیچ مقدار کمک فنی یا پشتیبانی لجستیکی متمرکزتر نمی‌توانست این نیروی رزمی را حفظ کند، زیرا این سربازان باور داشتند که دیگر چیزی برای جنگیدن ندارند.

دولت افغانستان به این دلیل فروپاشید زیرا در تصورات مردم فاقد مشروعیت قابل قبول بود. ریشه‌های این بحران مشروعیت متعدد و درهم‌تنیده هستند. نخست، قانون اساسی سال ۲۰۰۴ سیستمی از حکومت را ایجاد کرد که فرصت‌های اندکی برای مشارکت شهروندان افغان یا هرگونه نظارت معنادار بر دولتشان فراهم می‌کرد. در نتیجه، شکاف بین شعارهای مداخله آمریکا و واقعیت‌های زندگی شهروندان با گذشت هر سال گسترده‌تر شد.

دوم، ائتلاف بین‌المللی بر جنگ با شورش و تحکیم قدرت متمرکز بود – مأموریت‌هایی متمایز و اغلب در تضاد با دموکراسی‌سازی. اهداکنندگان بین‌المللی که برای راه‌حل‌های سریع عجله داشتند، منابع عظیمی را با حداقل نظارت به افغانستان سرازیر کردند. و به جای اصلاح نهادهای دولتی ناکارآمد، نهادهای موازی ایجاد کردند که به تضعیف بیشتر مشروعیت دولت انجامید.

سوم، حکمرانی نامتعادل و افراط کار رئیس‌جمهور اشرف غنی (۲۰۱۴-۲۰۲۱) فروپاشی دولت را تسریع کرد. غنی که حلقه‌ای تنگ ‌از نزدیکان داشت و تنها از پایگاه حمایتی محدودی برخوردار بود، هم بر اقتصاد و هم بر دولت مدیریتی بسیار وسواسی اعمال می‌کرد و علیه اقلیت‌های قومی تبعیض قائل می‌شد. بسیاری انتظار داشتند که این رئیس‌جمهور ادیب، که دکترای مردم‌شناسی دارد و برای بانک جهانی کار کرده بود، به عنوان یک تکنوکرات حکومت کند. با این حال، رفتار او بیشتر اقتدارگرایانه بود تا دموکراتیک.

در نهایت، تنها با پشتیبانی پاکستان بود که طالبان توانستند به عنوان یک نیروی سیاسی و نظامی مجدداً ظهور کنند. پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱ در پی حمله آمریکا، رهبران آن به پاکستان گریختند و به مدت دو دهه آینده در آنجا ماندند. با این حال، اگر دولت افغانستان توسط مردم نامشروع تلقی نمی‌شد، طالبان هرگز در داخل افغانستان فرصت جنگیدن نمی‌یافت. به عبارت دیگر، بدون هیزم حکمرانی بد، آتش شورش هرگز شعله‌ور نمی‌شد.

افغانستان در چرخه‌ای چهل‌ساله از فروپاشی دولت گرفتار شده است. در این مدت، پنج رژیم سرنگون و با دولت‌های بعدی جایگزین شده‌اند که هر یک شبیه به آخرین بودند، با همان نهادهای سیاسی متمرکزی که ویژگی وجود دولت مدرن افغانستان بوده است. بنابراین طالبان برای دومین بار بر یکی از متمرکزترین دولت‌های جهان حکومت می‌کنند. اگر چهل سال گذشته چیزی به ما می‌آموزد، این است که بدون واگذاری بخشی از اختیارات به خارج از پایتخت، حکومت کنونی طالبان هم خشونت‌آمیز خواهد بود و هم کوتاه‌مدت.

یک جمهوری آن هم بدون مردم

به سادگی می‌توان باور کرد که افغانستان با توجه به سقوط سریع دولت دموکراتیکش، آماده دموکراسی نبوده است. اما قانون اساسی سال ۲۰۰۴ این کشور شامل مقررات اندکی برای تصمیم‌گیری دموکراتیک بود، و بسیاری از مقررات موجود نیز هرگز اجرا نشدند. این یک انتخاب سیاسی بود که توسط رهبران سیاسی افغانستان با کمترین مخالفت از سوی حامیان آمریکایی و ناتو انجام شد.

همگرایی قواعد جامعه و دولت برای ثبات سیاسی و توسعه، و همچنین برای ارائه کالاها و خدمات عمومی، امری ضروری است.[۱] هنگامی که ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به افغانستان حمله کرد، جامعه‌ای به شدت تکه‌تکه شده (fragmented) یافت که مناطق آن تجربیات و وفاداری‌های متمایزی داشتند که از دهه‌ها درگیری شکل گرفته بود. با این وجود، به جای ادغام و ساختن بر اساس این تنوع‌ها، قواعد رسمی سیاست که پس از سال ۲۰۰۱ برقرار شد، هدفشان تبدیل افغانستان به یک سیستم به شدت متمرکز و یکپارچه بود.[۲]

گناه نخستین (The original sin) این مداخله، احیای نهادهای قدیمی بود که ریشه در گذشته استبدادی کشور داشت، به جای اینکه به افغان‌ها فرصت دهد تا چیزی جدید بسازند که تجسم‌بخش هنجارهای مبتنی بر خودگردانی باشد که مشخصه اکثر مناطق کشور بود. جمهوری پس از ۲۰۰۱ ناخواسته بیماری‌هایی را بازآفرینی کرد که محرک بی‌ثباتی در دولت‌های گذشته بودند. در آغاز حکومت خشن «امیر آهنین» عبدالرحمان خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱)، حاکمان افغان همین الگو را تکرار کرد: آنان از اقتدار دولت مرکزی برای تحمیل یک دیدگاه جدید بر جامعه، با کمترین مشارکت شهروندان استفاده کردند.

کنفرانس بن تحت حمایت سازمان ملل در سال ۲۰۰۱ (The UN-sponsored Bonn Conference of 2001) پایه‌های سیاسی جمهوری افغانستان را بنا نهاد، قانون اساسی ۱۹۶۴ را به عنوان قانون اساسي موقت مجدداً برقرار کرد و حامد کرزی را به عنوان رهبر سیاسی موقت انتخاب نمود. آن قانون اساسی، محصول آزمایش افغانستان با دموکراسی قانون‌اساسی تحت سلطنت محمدظاهر شاه (۱۹۷۳-۱۹۳۳) بود. اگرچه عناصر دموکراتیکی داشت، اما سندی اقتدارگرا بود که صرفاً برای دادن فضای تنفسی به شهروندان طراحی شده بود. این قانون دارای یک پادشاه و یک نخست‌وزیر بود. اصلاحات انجام‌شده در بن، اختیارات پادشاه و نخست‌وزیر را در قالب یک رئیس‌جمهور بسیار قدرتمند ادغام کرد.

اکثر شرکت‌کنندگان در بن باور داشتند که قانون اساسی قدیمی، منبع تداوم بسیار مورد نیاز در دوره بی‌ثباتی است.[۳] با این حال، برخی از جناح‌های اتحاد شمال (یکی از چهار گروه افغان حاضر در بن) مقاومت کردند و خواستار یک سیستم غیرمتمرکزتر برای تطابق با ترکیب قومی متنوع افغانستان شدند. اما سیستم یکپارچه قدیمی، هم برای رهبران افغان و هم برای جامعه بین‌المللی فریبنده بود. رئیس‌جمهور موقت تازه‌منصوب‌شده، حامد کرزی، و اطرافیانش سیستمی با کنترل قوی را ترجیح می‌دادند زیرا به کرزی اجازه می‌داد قدرت خود را در مقابل رقبای بالقوه متمرکز کند. به طور مشابه، ایالات متحده نیز چنین سیستمی را ترجیح می‌داد زیرا وحدت فرماندهی را پرورش می‌داد و نظارت بر سرمایه‌گذاری‌هایش در افغانستان و هماهنگی با دولت جدید را آسان‌تر می‌کرد.

در سال ۲۰۰۴، یک لويه جرگه قانون اساسی، قانون اساسي جدیدی را تصویب و اعلام نمود که بارزترین تفاوت آن با قانون اساسی ۱۹۶۴ و دور شدن از آن، در فراخوان برای یک رئیس‌جمهور منتخب دموکراتیک خلاصه می شد. قانون اساسی ۲۰۰۴ نه تنها یک سیستم قدیمی حکومت را مجدداً برقرار کرد، بلکه مقررات اجرایی قدیمی حاکم بر امور مالی عمومی، بوروکراسی، پلیس و دیگر عناصر کلیدی یک دولت عمل گرا (functioning state) را نیز احیا نمود. بسیاری از این مقررات به شدت تحت تأثیر اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند، که تلاش‌های خود برای نهادسازی در افغانستان از دهه ۱۹۵۰ آغاز کرده بود و دموکراتیک نبود. این قواعد از بالا به پایین، که عمدتاً از نظر جامعه بین‌المللی دور ماند، توانایی دولت برای اعمال قدرت در خارج از پایتخت را نیز به شدت محدود می کرد.

توسعه دموکراتیک همچنین توسط قانون انتخابات کشور نیز با مانع مواجه شد، که از سیستم رای واحد غیرقابل انتقال (SNTV) با حوزه‌های انتخابیه چندنماینده‌ای در سطح استان، به جای سطح ولسوالی/منطقه، برای انتخاب اعضای پارلمان استفاده می‌کرد. این سیستم تا اندازه ای به این دلیل انتخاب شد تا قدرت مجاهدین را کمرنگ کند، که به طور گسترده بیم می‌رفت که ممکن است از تسلیم شدن در برابر یک مرجعیت مرکزی جدید خودداری کنند. در انتخابات سال ۲۰۰۵ برای پارلمان ۲۴۹ نفره (ولسی جرگه)، نامزدها از وابستگی به احزاب سیاسی منع شدند. اگرچه این مقررات متعاقباً اصلاح شد، اما سیستم SNTV احزاب سیاسی را تضعیف کرد و در نتیجه شکل‌گیری یک اپوزیسیون سالم در مقابل رئیس‌جمهور را مختل نمود و شهروندان را از یک ارتباط مهم با دولت و داشتن صدایی برای خود در توسعه سیاست محروم ساخت.

در نتیجه، پارلمان بسیار ضعیف‌تر از رئیس‌جمهور بود که از اختیارات گسترده قانونی برخوردار بود، از جمله قدرت انتصاب وزیران، قضات دادگاه عالی و تمام مقامات استانی و منطقه‌ای. اگرچه پارلمان گاهی به عنوان یک بازیگر وتوکننده ظهور می‌کرد و انتصاب وزیران و حتی بودجه را رد می‌کرد، اما هرگز موفق نشد نقش سازنده‌ای در جامعه افغانستان ایفا کند، که عمدتاً به این دلیل بود که جایگزین‌های عملی برای احزاب سیاسی، که از عرصه سیاست کنار گذاشته شده بودند، هرگز توسعه نیافت.

اولین انتخابات ریاست‌جمهوری این کشور در سال ۲۰۰۴ برگزار شد و حامد کرزی، رئیس‌جمهور موقت، در آن پیروز شد. کرزی دریافت که برای ایجاد حس وحدت ملی — و تضعیف رقبای بالقوه — نیاز دارد فرماندهان سابق مجاهدین را به دولت بیاورد، بنابراین از اختیارات گسترده انتصاب خود استفاده کرد تا به آن‌ها پست‌های مهمی بدهد: اسماعیل خان به عنوان استاندار هرات و سپس وزیر انرژی و آب منصوب شد، سمتی که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳ در اختیار داشت. عطا محمد نور، فرمانده اتحاد شمال، در سال ۲۰۰۴ به عنوان استاندار ولایت بلخ در شمال افغانستان منصوب شد و تا سال ۲۰۱۸ که توسط رئیس‌جمهور غنی برکنار گردید، در این سمت باقی ماند. گل آغا شیرزی، فرمانده ای از جنوب، استاندار ولایت قندهار شد و سپس توسط کرزی از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به حکمرانی ولایت ننگرهار منتقل شد، و ژنرال عبدالرشید دوستم، ازبک تبار از شمال، در سال ۲۰۰۱ به عنوان معاون وزیر دفاع منصوب شد اما در سال ۲۰۰۸ پس از اتهام ربودن و شکنجه یک رقیب سیاسی برکنار گردید. اشرف غنی دوستم را به عنوان معاون اول خود بازگرداند (۲۰۲۰–۲۰۱۳).

بسیاری از این چهره‌ها به دلیل عملکردشان در میدان نبرد به شهرت رسیده بودند و اعتبارشان مبتنی بر خشونت بود. با این حال، تعدادی از آن‌ها موفق شدند نسبت به دیگر نقاط سطح توسعه بالاتری در مناطق تحت کنترل خود ایجاد کنند که بخشی از آن با کنار گذاشتن قواعد رسمی برای پیشبرد کارها محقق شد [۴]. از آنجا که «استانداران جنگ‌سالار» بومی مناطقی بودند که بر آن حکومت می‌کردند و با مردم آن دیار پیوند داشتند، اغلب نسبت به استانها و جوامع خود متعهدتر از سایرین بودند، یعنی از مقامات انتصابی دیگری که از استانی به استان دیگر جابجا می‌شدند. بسیاری از این دسته دوم به فساد گسترده شهرت یافتند، زیرا تمایل داشتند قبل از انتقال به مأموریت بعدی، هر چه می‌توانند را به تاراج ببرند [۵]. با این حال، فساد در میان تمام استانداران افغانستان یک مشکل بود، نه فقط آن‌هایی که جابجا می‌شدند. اما علی رغم فساد استانداران جنگ‌سالار، موفقیت آن‌ها در ارائه کالاهای عمومی به جوامع تحت حاکمیت‌شان، نشان می‌دهد که یک سیستم غیرمتمرکز چگونه می‌توانست به کشور فرصتی بدهد تا مشوق‌های بهتری — برآمده از ترجیحات محلی — در آن ریشه بدواند.

در بیشتر تاریخ مدرن افغانستان، رهبران از نهادهای دولتی برای مهندسی نتایج سیاسی استفاده کردند، نه برای حکمرانی بر این کشور بسیار متنوع. از این منظر، دوره پس از ۲۰۰۱ بسیار شبیه به گذشته بود. در روزهای اولیه پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱، موجی از حمایت از تلاش‌های بین‌المللی و ایالات متحده در افغانستان به وجود آمد. امید به دموکراسی حتی بیشتر بود: شهروندان پس از دو دهه جنگ، دیگر تمایلی به تبعیت از یک دولت دورافتاده در کابل نداشتند. اما در نهایت، به افغان‌ها مجموعه‌ی نهادهای کهنه و بی‌ثمری ارائه شد که قدرت را در مرکز متمرکز می‌کرد، نقش احزاب سیاسی را تضعیف می‌نمود، مانع از حق تعیین سرنوشت مردم در سطح محلی در انتخاب حاکمانشان می‌شد و موانع عظیمی در برابر سازماندهی اپوزیسیون سیاسی معنادار ایجاد می‌کرد. در کلام کوتاه، دولت جدید افغانستان و جامعه بین‌المللی، سیستم سیاسی فاسد دوران اقتدارگرایی را احیا کرده و تنها پوسته نازکی از دموکراسی بر آن کشیده بودند. اگرچه سازمان‌های جامعه مدنی وجود داشتند که توسط جامعه بین‌المللی در عرصه حمایت می‌شدند، اما تعداد کمی از آن‌ها تأثیر مستقیمی بر سیاست‌گذاری داشتند، به ویژه آن‌هایی که خارج از پایتخت قرار داشتند.

تلاش بین‌المللی

استراتژی جامعه بین‌مللی در افغانستان بر تمرکز بر تحکیم یک دولت وبری (Weberian) متمرکز بود و این بر پایه این باور استوار بود که بیگانگان و نیروهای خارجی می‌توانند به دولت جدید برای دستیابی به انحصار در استفاده مشروع از خشونت کمک کنند [۶]. برای انجام این کار، ایالات متحده و ناتو مجموعه‌ای از مفروضات درباره شیوه برقراری نظم سیاسی داشتند.

اولین فرض این بود که وحدت فرماندهی تحت یک دولت متمرکز، یک دولت مؤثر ایجاد خواهد کرد. بر اساس آرمان‌های وبری، فقدان انحصار خشونت توسط دولت افغانستان، ریشه اساسی مشکلات آن بود. علیرغم تنوع قومی کشور و این واقعیت که مناطق برای سال‌ها در غیاب یک دولت مؤثر، خود را حکمرانی می‌کردند، هیچ تلاشی برای اصلاح سیستم بسیار متمرکزی که برای نسل‌ها منبع بی‌ثباتی افغانستان بود، صورت نگرفت.

اگرچه ایالات متحده قول داد که تصمیمات درباره قانون اساسی به افغان‌ها واگذار شود، اما ترجیح خود را برای یک ریاست جمهوری متمرکز اعلام کرد. هنگامی که درباره نیاز به یک قوه مجریه ضعیف‌تر، مانند یک نخست‌وزیر، یا عدم تمرکز بیشتر اختیارات تحت فشار قرار گرفت، سفیر آمریکا رابرت فین گفت که «افغانستان با توجه به همه بردارهای قدرت (vectors of power)، به یک رئیس جمهور قوی نیاز دارد». هنگامی که سایر سفرا در این مورد از او توضیح خواستند، فین ادعا کرد که جایگزینی یک رئیس جمهور قوی با یک نخست‌وزیر ضعیف‌تر «فقط به بحران‌های بی‌پایان قدرت خواهد انجامید»[۷]. بنابراین، ایالات متحده به سیستم پارلمانی تحت رهبری احزاب قوی، یا یک سیستم غیرمتمرکز تحت رهبری استان‌های قوی، با دید منفی نگاه می‌کرد، زیرا چنین سیستمی تلاش‌ها برای تحکیم دولت را تهدید می‌کرد.

همان‌طور که کرزی به استاندارانش اجازه داده بود قواعد رسمی بازی را دور بزنند، اهداکنندگان بین‌المللی نیز به سرعت شروع به ایجاد ساختارهای موازی کردند تا از ساختارهای حکومتی خواب آلود (lethargic) و ناکارآمدی که خود در برپایی آن نقش داشتند، عبور کنند. برای مثال، ارتش ایالات متحده «تیم‌های بازسازی استانی» (PRTs) را ایجاد کرد که از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به عنوان استانداری‌های موازی عمل می‌کردند. این تیم‌ها به‌طور نزدیکی با عملیات‌های نظامی ناتو در هر منطقه همکاری می‌کردند تا پروژه‌های عمرانی را به استان‌ها هدایت کنند. استانداران و فرمانداران منطقه‌ای هیچ نقشی در تصمیم‌گیری‌های مربوط به تخصیص منابع نداشتند و شهروندان نیز همین طور. ناتو با تعداد زیادی از سازمان‌های غیردولتی بین‌المللی و پیمانکاران همکاری می‌کرد تا پروژه‌های توسعه را اجرا کند که اغلب با عملیات‌های نظامی انجام‌شده در این مناطق – که ظاهراً به نمایندگی از دولت صورت می‌گرفت – در تضاد بود [۸].

دومین فرض این بود که کمک‌های بین‌المللی، از طریق ارائه کالاهای عمومی، می‌تواند دل‌ها و ذهن‌ها را به دست آورد و در نتیجه وفاداری به دولت را ایجاد کند. برای دستیابی به این هدف، اهداکنندگان میلیاردها دلار در پروژه‌های زیربنایی، نهادسازی و توسعه جامعه سرمایه‌گذاری کردند. شواهد محکم کمی وجود دارد که نشان دهد این تلاش‌ها نتیجه‌بخش بوده است، اگرچه افغان‌ها به وضوح درک می‌کردند که کمک‌ها توسط خارجی‌ها و نه دولت خودشان ارائه می‌شود [۹]. علاوه بر این، ارائه کمک‌ها، به جای آنکه به شمول بیشتر بینجامد، منجر به ایجاد یک بوروکراسی دولتی و وزارتخانه‌های بیشمار شد، اما هیچ نقش رسمی برای شهروندان جهت نظارت بر آنچه در حال رخ دادن بود، قائل نشد.

تلاش‌های اهداکنندگان در حال تضعیف حکمرانی و ثبات در جوامع بود. برای مثال، برنامه همبستگی ملی که توسط بانک جهانی تأمین می‌شد و یکی از بزرگترین و مورد تحسین‌ترین برنامه‌های کمک‌رسانی در افغانستان بود، با هدف ایجاد ساختارهای حکمرانی محلی در سراسر کشور طراحی شده بود تا ساختارهای سنتی غیررسمی که از پیش وجود داشتند را به حاشیه رانده و کمک‌های اهداکنندگان را به جوامع هدایت کند. در میانه دهه ۲۰۰۰، زمانی که من برای اولین بار به این برنامه نگاه کردم، وعده می‌داد که با ایجاد بیش از سی هزار شورای توسعه محلی، سرمایه اجتماعی بسازد و افغان‌ها را به دولتشان دوباره متصل کند. این شوراها از طریق فرآیندهای ظاهراً مشارکتی، اولویت‌های جامعه را تعیین می‌کردند و سپس بلوک‌های بزرگ کمک‌های مالی برای حل مشکلاتی که شهروندان شناسایی کرده بودند، دریافت می‌کردند. پژوهش من نشان داد که جوامعی که این شوراها را داشتند، در مقایسه با جوامع فاقد این شوراها، بیشتر احتمال داشت که اختلاف داشته باشند و کمتر احتمال داشت که بتوانند آن‌ها را حل کنند [۱۰]. ارزیابی بانک جهانی از این برنامه نیز نشان داد که نتایج حکمرانی در جوامع دارای این شوراها بدتر از جوامع فاقد آن‌ها بود [۱۱]. آن‌ها بی‌اثر بودند زیرا فساد را تقویت می‌کردند و فرآیندهای موازی تصمیم‌گیری ایجاد می‌کردند که هنجارهای اجتماعی دیرینه درباره حکمرانی جامعه را تضعیف می‌کرد. با این حال، در طول سال‌ها، اهداکنندگان بیش از ۲ میلیارد دلار آمریکا در این پروژه سرمایه‌گذاری کردند.

سومین فرض مسئله‌دار این بود که دولت‌سازی و مبارزه با تروریسم، اهداف سازگاری هستند که می‌توانند به طور همزمان محقق شوند. با این حال، حتی در حالی که جامعه بین‌مللی حقوق بشر و خودمختاری را تبلیغ می‌کرد، هزاران افغان در جنوب و شرق کشور هدف یورش های شبانه توسط نیروهای آمریکایی و شبه‌نظامیان تحت حمایت ناتو قرار می‌گرفتند [۱۲]. بی‌دقتی در این کمپین‌ها، شکاف بین شعارهای دموکراسی و واقعیتی که افغان‌ها با آن روبرو بودند را آشکار می‌کرد [۱۳].

علاوه بر این، اگرچه بازرس ویژه بازسازی افغانستان (General for Afghanistan Reconstruction) فساد عظیم در برنامه‌های دولت آمریکا – چه نظامی و چه غیرنظامی – را به تفصیل گزارش کرد، اما ایالات متحده مسیر خود را تغییر نداد یا کمک‌های خود را به طور قابل توجهی کاهش نداد. و با وخامت اوضاع امنیتی در افغانستان طی ده سال گذشته، نظارت بر کارهایشان در این کشور برای ایالات متحده و سایر اهداکنندگان خارجی غیرممکن شد. جای تعجب نیست که در نتیجه، وجوه آمریکایی گاهی به دست افراد نادرست می‌افتاد. برای بسیاری از افغان‌ها، آنچه در ابتدا بی‌کفایتی به نظر می‌رسید، کم کم حکایت از برنامه های عمدی داشت.

یک فرض نهایی رایج بین جامعه بین‌المللی و بسیاری از مقامات افغان این بود که نظم سیاسی غیرمتمرکز سنتی افغانستان، که غنی از حکمرانی عرفی و سنت بود، با مبانی هنجاری یک دولت مدرن، مانند برابری جنسیتی و دموکراسی رسمی، در تضاد است. در سطح جامعه، افغانستان یک سیستم قوی حکمرانی غیررسمی را حفظ کرده بود که طیفی از کالاها و خدمات عمومی، و – مهم‌تر از همه – یک مجمع برای تبادل نظر جوامع در مورد مسائل مورد علاقه مشترک فراهم می‌کرد. معمولاً، اینها سازمان‌هایی بودند که ریشه در عرف داشتند، مانند شورا یا جرگه (شوراهای جامعه)، و توسط رهبران جامعه ای معروف به مالک‌ها، ارباب‌ها یا وکیل‌ها رهبری می‌شدند [۱۴].

در طول دهه‌ها جنگ، اقتدار عرفی قدرتمند و انعطاف‌پذیر خود را به اثبات رساند و به جای محو شدن، خود را بازآفرینی کرد [۱۵]. در روستاهای سراسر کشور، جوامع شروع به مطالبه بیشتر از رهبران عرفی خود کردند و آنها نیز به نوبه خود برای پاسخگویی به خواسته‌های شهروندان سازگار شدند. اعتماد به مقامات عرفی در اوج تلاش‌های دولت‌سازی آمریکا در بالاترین سطح بود و از اعتماد به سایر مقامات در کشور پیشی گرفت. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۷ در استان هرات، جامعه‌ای را یافتم که رهبران سنتی خود را از طریق رای مخفی انتخاب می‌کرد [۱۶]. این طعنه‌آمیز بود، زیرا پس از سال ۲۰۰۱، به شهروندان هرگز فرصت داده نشد که رهبران محلی رسمی خود را انتخاب کنند، زیرا همه آنها توسط کابل منصوب می‌شدند. من حتی زنانی را یافتم که در سلسله مراتب ساختارهای اقتدار سنتی ارتقا یافته بودند. با این حال، به جای ایجاد فضایی برای این نهادهای عرفی که در واقع در حال انجام رویه‌های دموکراتیک بودند، جامعه بین‌المللی در عوض عمداً به دنبال تضعیف اقتدار عرفی بود – برای مثال، با ایجاد برنامه همبستگی ملی (National Solidarity Program) – تا کنترل بیشتر دولت بر جامعه را ممکن سازد.

اصلاحات اراضی مثال دیگری است. برنامه‌های اهداکنندگان به دنبال کمک به افغان‌ها برای به دست آوردن اسناد قانونی بودند. با این حال، هنگامی که این فرصت به آنها ارائه شد، تعداد کمی از افغان‌ها از آن استقبال کردند، زیرا دولت قول اصلاحات معنادار در حکمرانی املاک را نداده بود، که وضعیت آن چنان بد بود که برای برخی، حتی طالبان یک بهبود محسوب می‌شد. اکثریت قریب به اتفاق افغان‌ها دارای اسناد قانونی عرفی بودند و تمایلی به معاوضه آنها با اسناد پشتیبانی شده توسط دولتی که به آن اعتماد نداشتند، نبودند.

ساختارهای بوروکراتیک رسمی اخیراً احیا شده ی کشور ذاتاً ناکارآمد بودند، زیرا برای حکومت استبدادی طراحی شده بود. به عنوان مثال، سیستم مالی عمومی تقریباً هیچ حق اظهارنظر به استان‌ها و مناطق در تصمیمات هزینه کرد نمی‌داد. در عوض، این تصمیمات همگی در کابل توسط مقامات دورافتاده‌ای گرفته می‌شد که در سطح محلی در قبال شهروندان پاسخگو نبودند. علاوه بر این، سیستم بودجه‌ریزی (budgetary system) که بازمانده ای از دوران شوروی بود به هیچ وجه کار نمی‌کرد. بنابراین اهداکنندگان منابع قابل توجهی را صرف تلاش برای رفع آن کردند. من دیدم که شرکت‌های مشاوره غربی میلیون‌ها دلار برای آموزش افغان‌ها در مورد اجرای آن دستمزد دریافت کردند. اما هیچ مقدار کمک فنی نمی‌توانست سیستمی را که بر اساس یک مدل برنامه‌ریزی متمرکز بی‌اعتبار بود، به طور مؤثر به کار اندازد [۱۸].

در حین انجام تحقیق در افغانستان، با افرادی ملاقات کردم که عمیقاً از کمک‌های خارجی ناراضی بودند، اما احساس می‌کردند که پول متعلق به آنها نیست و بنابراین حق محدودی برای شکایت از فساد یا سوءرفتار دارند. گویی اهداکنندگان یک جهان موازی برای بازسازی افغانستان ایجاد کرده بودند که ارتباط کمی با مردم این کشور داشت. برنامه‌ریزی پروژه در واشنگتن و کابل انجام می‌شد و وجوه از طریق شبکه‌های اغلب فاسد پیمانکاران و سازمان‌های غیردولتی که در قبال مقر اصلی خود پاسخگو بودند و نه در قبال مردم، به آرامی به سطح محلی می‌رسید. یک بار دیگر، اهداکنندگان یک دولت رانتی (rentier state) در افغانستان ایجاد کرده بودند.

ادامه دارد ...

—————————-

NOTES:
1. Douglass C. North, Institutions, Institutional Change, and Economic Performance (New York: Cambridge University Press, 1990); Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton: Princeton University Press, 2005).
2. Barnett R. Rubin, The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System, 2nd ed. (New Haven: Yale University Press, 2002).
3. Barnett R. Rubin and Humayun Hamidzada, “From Bonn to London: Governance Challenges and the Future of Statebuilding in Afghanistan,” International Peacekeeping 14 (February 2007): 8–25.
4. Romain Malejacq, Warlord Survival: The Delusion of State Building in Afghanistan (Ithaca, N.Y.: Cornell University Press, 2020).
5. Jennifer Brick Murtazashvili, “Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan,” Publius: The Journal of Federalism 44 (April 2014): 324–43.
6. Max Weber, The Vocation Lectures: Science As a Vocation, Politics As a Vocation, David S. Owen and Tracy B. Strong, eds., trans. Rodney Livingstone (Indianapolis: Hackett, 2004).
7. Wikileaks, “Ambassador’s April 6 Meeting with French Ambassador,” 13 April 2003, 03, https://wikileaks.org/plusd/cables/03KABUL955_a.html.
8. William Maley and Susanne Schmeidl, eds., Reconstructing Afghanistan: Civil-Military Experiences in Comparative Perspective (New York: Routledge, 2015).
9. Elisabeth King and Cyrus Samii, “Fast-Track Institution Building in Conflict-Affected Countries? Insights from Recent Field Experiments,” World Development 64 (December 2014): 740–54.
10. Jennifer Brick Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2016).
11. Andrew Beath, Fotini Christia, and Ruben Enikolopov, “The National Solidarity Program: Assessing the Effects of Community-Driven Development in Afghanistan,” Policy Research Working Paper 7415, World Bank, September 2015.
12. Journalists working in Southern Afghanistan Anand Gopal, No Good Men Among the Living: America, the Taliban, and the War Through Afghan Eyes, 1st ed. (New York: Metropolitan Books, 2014); Sarah Chayes, The Punishment of Virtue: Inside Afghanistan After the Taliban (New York: Penguin, 2007).
13. Craig Whitlock and The Washington Post, The Afghanistan Papers: A Secret History of the War (Simon and Schuster, 2021).
14. Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan.
15. Jennifer Brick Murtazashvili, “The Endurance and Evolution of Afghan Customary Governance,” Current History 120 (1 April 2021): 140–45.
16. A Survey of the Afghan People: Afghanistan in 2017 (Washington, D.C.: Asia Foundation, 2017).
17. Jennifer Brick Murtazashvili and Ilia Murtazashvili, Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2021).
18. Mohammad Qadam Shah, “The Politics of Budgetary Capture in Rentier States: Who Gets What, When and How in Afghanistan,” Central Asian Survey, 4 September 2021, 1–23.

———————
* جنیفر بریک ‌مورتازاشویلی (Jennifer Brick Murtazashvili) یک شخصیت علمی و پژوهشی برجسته در حوزه حکومت، اقتصاد سیاسی و مطالعات آسیای میانه (به‌خصوص افغانستان) است.

معرفی و جایگاه حرفه‌ای:
• استاد بخش سیاست عمومی و بین‌المللی (Public & International Affairs) در دانشگاه «پیتسبورگ» است. (cgm.pitt.edu)
• مدیر مؤسس «مرکز حکومت و بازارها» (Center for Governance and Markets) در همان دانشگاه است. (spia.pitt.edu)
• از منظر پژوهشی، او یکی از چهره‌های مهم در زمینه اقتصاد سیاسی، نهادها، امنیت، و ساختار حکومتی در کشورهای پس‌درگیری (post-conflict) است. (spia.pitt.edu)
• او عضو غیر مقیم (non-resident) در «انستیتو کارنگی برای صلح بین‌المللی» است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• همچنین عضو ارشد پژوهش در برخی نهادهای بین‌المللی مانند شورای آتلانتیک (Atlantic Council) در بخش اوراسیا بوده است. (spia.pitt.edu)

تحصیلات
• دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه ویسکانسین – مادیسون در سال ۲۰۰۹ گرفته است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• دو مدرک کارشناسی ارشد دارد: یکی در اقتصاد کشاورزی و کاربردی و دیگری در علوم سیاسی (هر دو از دانشگاه ویسکانسین). (Jennifer Brick Murtazashvili)
• کارشناسی خود را در رشته «خدمات خارجی» (Foreign Service) از دانشگاه جورج‌تاون گرفته است. (spia.pitt.edu)

حوزه‌های پژوهشی و تأثیرگذاری
• یکی از زمینه‌های اصلی پژوهش او «نهادهای غیررسمی (informal institutions) در افغانستان است: چگونه ساختارهای محلی، رسوم و سنّت‌های محلی (مثلاً شوراهای محلی، تیم‌های ریش‌سفید، مالیک‌ها) نقش مهمی در حکومت محلی دارند. (Democracy Paradox)
• او در مقاله‌ای با عنوان Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan استدلال می‌کند که اگرچه قانون اساسی افغانستان ساختاری مرکزی را تبیین می‌کند، اما در عمل افغانستان می‌تواند به نوعی فدرالیسم غیررسمی (informal) تبدیل شود، به‌طوری که نمایندگان محلی در سطح محلات قدرت قابل‌توجهی دارند. (IDEAS/RePEc)
• او همچنین بر تعامل بین مالکیت زمین، حقوق مالکیت و ساختار سیاسی تمرکز کرده است. در کتاب« Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan » که با ایلیا مرتازاشویلی همکار بوده است، این پرسش‌ها را عمیقاً بررسی می‌کند. (spia.pitt.edu)
• از دیگر کتاب‌های او «Informal Order and the State in Afghanistan» است که نهادهای غیررسمی را به‌عنوان بخشی اساسی از نظام حکومتی افغانستان تحلیل می‌کند. (spia.pitt.edu)

نقش مشورتی و تأثیر بر سیاست
• او به عنوان مشاور برای چند نهاد بین‌المللی کار کرده است، از جمله: دفتر توسعه بین‌المللی آمریکا (USAID)، بانک جهانی، وزارت دفاع ایالات متحده، سازمان ملل (UNDP)، یونیسف و غیره. (spia.pitt.edu)
• همچنین در تحلیل وضعیت پس‌جنگ در افغانستان، به ویژه بحران دولت‌سازی پس از خروج نیروهای بین‌المللی، نقش فکری مهمی دارد. در یک سخنرانی در استنفورد، او گفته است که تلاش‌های ساخت دولت در افغانستان به شکل‌گیری ساختارهای متمرکز بازگشته از دوره شوروی منجر شده که با واقعیت محلی در تضاد است. (cddrl.fsi.stanford.edu)
• او در بحران افغانستان پس از بازگشت طالبان نیز فعال بوده است؛ به گزارش مطبوعات محلی، با دانشجویان دانشگاه پیتسبورگ همکاری دارد تا به برخی کسانی که در افغانستان برای آمریکا کار کرده‌اند، کمک کند از کشور خارج شوند. (jewishchronicle.timesofisrael.com)

جایگاه فکری و فلسفی
• مورتازاشویلی تأثیر مهمی از اندیشه الینور استروم داشته است — او معتقد است که نهادهای محلی و قواعد محلی خودگردان (customary institutions) می‌توانند بستر مهمی برای ایجاد حکمرانی مؤثر ایجاد کنند، به جای تحمیل کامل مدل‌های دولتی متمرکز و «یورواپایی». (Mercatus Center)
• دیدگاه او نقدی بر پروژه «ایمپلمنت‌کردنِ دموکراسی لیبرال» از بالا در افغانستان دارد و نشان می‌دهد که بسیاری از مدل‌های خارجی ساخت دولت (state building) ممکن است با بافت محلی همخوانی نداشته باشند. (Mercatus Center)
• او بر اهمیت «خود‌حکمرانی محلی» (self-governance) تأکید دارد: ساختارهایی که از پایین به بالا شکل گرفته‌اند و بر اعتماد مردم، هنجارهای محلی و نهادهای غیررسمی متکی‌اند، می‌توانند پایداری بیشتری و مشروعیت محلی داشته باشند. (Democracy Paradox)

دستاوردها و اعتبار علمی
• کتاب «Informal Order and the State in Afghanistan» او جایزه «بهترین کتاب علوم اجتماعی» را از جامعه مطالعات اوراسیا مرکزی (Central Eurasian Studies Society) دریافت کرده است. (spia.pitt.edu)
• در سال‌های اخیر، مجله‌ی Prospect او را یکی از «اندیشمندان برجسته جهان» نامیده است. (Big Think)
• او سخنران کلیدی در کنفرانس‌های بین‌المللی بوده و در موضوعاتی چون ثبات پس‌جنگ، نوسازی نهادها، و مسائل زمین‌داری در کشورهای در حال توسعه فعال است. (Jennifer Brick Murtazashvili)

اهمیت برای ایران یا منطقه خاورمیانه
جنیفر بریک مورتازاشویلی به‌عنوان یک محقق در زمینه اوراسیا مرکزی و افغانستان، برای تحلیلگران منطقه‌ای اهمیت زیادی دارد، به این دلایل:
۱. گفتمان نهادهای محلی: تحلیل او نشان می‌دهد که در برخی کشورهایی مانند افغانستان، نهادهای محلی غیررسمی (شوراها، بزرگان، مالیک‌ها) نقش حیاتی دارند — این نکته می‌تواند برای درک وضعیت افغانستان کنونی یا مدل‌های حکومت محلی در منطقه مفید باشد.
۲. مالکیت زمین: بررسی او از حقوق مالکیت زمین و رابطه آن با جنگ و حکمرانی، می‌تواند برای تحلیل سیاست‌های توسعه‌ای، بازسازی و همگرایی منطقه‌ای اهمیت داشته باشد.
۳. چالش مدل‌های وارداتی حکومتی: نقد او به «وارد کردن مدل‌های دموکراسی غربی یا دولت‌سازی متمرکز» بدون توجه به بافت محلی، یک هشدار برای سیاستگذاران منطقه (خاورمیانه، آسیای مرکزی) است که باید به نهادهای بومی و محلی توجه کنند.
۴. کمک‌ به سیاست‌گذاری توسعه‌ای: به خاطر تجربه مشورتی او با نهادهای بین‌المللی (مثل UNDP، USAID) و تخصص علمی‌اش، ایده‌ها و توصیه‌های او برای بازسازی پس‌جنگ، حکمرانی محلی و اقتصاد سیاسی می‌تواند در طراحی سیاست‌های منطقه‌ای مفید باشد.





iran-emrooz.net | Fri, 21.11.2025, 9:47
«چپ محور مقاومتی» در خدمت جمهوری اسلامی

کاظم علمداری

استفادهٔ جمهوری اسلامی از افراد منتسب به حزب توده در خارج از کشور (گرایش محور مقاومتی)

مقدمه
این مقاله خلاصه‌ای است از پژوهشی گسترده‌تر که با هدف بررسی و انتقال آگاهی دربارهٔ نقش چند چهره از نیروهای وابسته به حزب توده ــ یا جریان‌های نزدیک به آن ــ در فعالیت‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی تدوین شده است. گرچه حزب توده به‌صورت رسمی چنین سیاستی را دنبال نمی‌کند، اما گرایش‌های توده‌ای معاصر، از جمله رسانه‌هایی چون «پیک‌نت» و «۱۰ مهر»، در عمل به جریان اصلی این جهت‌گیری سیاسی بدل شده‌اند. این نوشته بر “چپ محور مقاومتی” و نقش آن در همکاری با جمهوری اسلامی در چارچوب «عملیات نرم» و «نفوذی» تمرکز دارد.

جمهوری اسلامی با بهره‌گیری از الگوی امنیتی برگرفته از سنت حزب توده و مدل‌های شوروی سابق به‌طور سیستماتیک از نیروهای دارای پیشینهٔ توده‌ای یا ذهنیت شدید ضدغربی برای نفوذ، جمع‌آوری اطلاعات، عملیات روانی و ایجاد تفرقه در میان مخالفان در خارج از کشور استفاده کرده است

در فضای سیاسی ایران، چپ به دو جریان عمده قابل تقسیم است:

«چپ عدالت‌خواه»: گرایشی که با مدل‌های سوسیال‌دموکراتیک و دموکراسی سازگار است و بر عدالت اجتماعی، آزادی‌های مدنی و نهادهای مدرن تأکید دارد.

«چپ محور مقاومتی»: ادامهٔ سنت فکری و تشکیلاتی حزب توده و محصول جهان‌بینی جنگ سرد، که در آن «غرب‌ستیزی» و «وابستگی ذهنی به روسیه» بر منافع ملی مقدم دانسته می‌شود” . این گروه به طور عمده از اعضا و فعالین سابق حزب توده و اکثریت (انشعابی از فدائیان خلق) تشکیل شده است.

«چپ محور مقاومتی» عنوانی است برای بخشی از چپ ایرانی که ریشه‌های فکری آن در سنت حزب توده، دوگانه‌سازی جنگ سرد و نگاه ایدئولوژیک ضدغربی شکل گرفته است. این جریان امروز در کنار جمهوری اسلامی و در امتداد سیاست‌های ضدآمریکایی و طرفدار روسیه عمل می‌کند؛ هرچند همچنان با پوشش ظاهراً «چپ‌گرایانه» سخن می‌گوید.

در این گفتمان، جمهوری اسلامی و هم‌پیمانانش ــ از پوتین و اسد تا مادورو، چین و حتی کرهٔ شمالی ــ «سنگرهای مقاومت» معرفی می‌شوند. هرگونه نقد نسبت به سرکوب، تبعیض، فساد یا نقض حقوق بشر در این کشورها، یا انکار می‌شود یا با این توجیه پاسخ می‌یابد که «غرب» پشت اعتراض‌هاست.

در نتیجه، این طیف منتقدان دموکراسی‌خواه و آزادی‌طلب را با برچسب‌هایی مانند «عامل غرب»، «نفوذی»، «طرفدار انقلاب‌های رنگی» یا «لیبرال» تخریب می‌کند. در نگاه آنان، لیبرالیسم ــ به معنای آزادی‌خواهی و حقوق فردی ــ نه یک ارزش، بلکه «انحراف» محسوب می‌شود.

چپ محور مقاومتی در ظاهر از عدالت اجتماعی سخن می‌گوید، اما در عمل با توجیه رفتار حکومت‌های اقتدارگرا، چپ را از مضمون آزادی و دموکراسی تهی می‌کند و به بازوی نرم دستگاه‌های امنیتی بدل می‌شود. ریشهٔ این رویکرد، میراث سیاسی–ایدئولوژیک دوران جنگ سرد است که بخشی از چپ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ همچنان با آن زندگی می‌کند.

چنان‌که محمد مالجو، از چهره‌های چپ عدالت‌خواه، یادآور شده است: مشکل این طیف نه دفاع از عدالت، بلکه ناتوانی در رها شدن از ذهنیت اقتدارگرایی است که آزادی و حقوق فردی را «وابستگی به غرب» تصور می‌کند.

حزب توده و میراث امنیتی آن

حزب توده تنها یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه سازمانی بود با تجربه‌ای گسترده در مخفی‌کاری و فعالیت زیرزمینی، ارتباطات شبکه‌ای، نفوذ در گروه‌های دیگر و جمع‌آوری اطلاعات. این مهارت‌ها به‌طور مستقیم از الگوهای امنیتی و دستگاه‌های اطلاعاتی شوروی و آلمان شرقی اقتباس شده بود و همین امر حزب توده را به یکی از پیچیده‌ترین شبکه‌های سیاسی–اطلاعاتی در خاورمیانه تبدیل می‌کرد.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، این توانایی‌ها برای جمهوری اسلامی اهمیت ویژه‌ای یافت و بخشی از کادرهای توده‌ای ــ چه باورمند و چه فرصت‌طلب ــ عملاً در فعالیت‌های امنیتی رژیم نقش‌آفرین شدند. آنان در لو دادن اعضای گروه‌های سیاسی، تقویت ساختارهای اطلاعاتی تازه‌تأسیس، خبرچینی و نفوذ در محافل سیاسی مشارکت داشتند. این افراد برای توجیه همکاری خود با جمهوری اسلامی، مخالفان سیاسی را آشکارا به «جاسوسی برای امپریالیسم و غرب» متهم می‌کردند و از همین طریق حمایت از سرکوب‌های حکومتی را در میان هوادارانشان مشروع جلوه می‌دادند.

در دههٔ ۱۳۶۰ شماری از افراد با سابقهٔ توده‌ای با اتهاماتی چون «جاسوسی» و «توطئه برای براندازی جمهوری اسلامی» بازداشت، زندانی و شکنجه شدند و حدود صد نفر نیز اعدام گشتند. با این حال، برخی چهره‌های دارای مسئولیت‌های بالای حزبی ــ برخلاف انتظار ــ بدون توضیح روشن آزاد شدند و حتی گروهی از آنان توانستند با وجود پیشینهٔ تشکیلاتی، به‌سادگی راهی کشورهای اروپایی و آمریکا شوند.

مشاهدات و مستندات نشان می‌دهد که این افراد در خارج از کشور هم‌سویی قابل‌توجهی با روایت‌های امنیتی جمهوری اسلامی داشته‌اند. آنان در فعالیت‌هایی چون: نفوذ در گروه‌های سیاسی مخالف، تلاش برای خنثی‌سازی فعالیت اپوزیسیون، جمع‌آوری اطلاعات دربارهٔ چهره‌های شاخص، حضور در نشست‌ها و کنفرانس‌ها، ایجاد فضای بدگمانی، بی‌اعتمادی، دلسردی و یأس، و بزرگ‌نمایی «پیشرفت‌های ادعایی» جمهوری اسلامی نقش فعال ایفا کرده‌اند.

به‌نظر می‌رسد داده‌ها و اطلاعاتی که از این مسیر به‌دست آمده، در اختیار دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفته و برای فشار، تخریب و کنترل نیروهای اپوزیسیون مورد استفاده قرار گرفته است.

برای نمونه، در هفته‌های اخیر رسانه‌های وابسته به سپاه پاسداران ــ از جمله خبرگزاری فارس، مشرق و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ــ با صحنه‌سازی و تولید روایت‌های ساختگی مدعی شدند که «۴۰۰ نفر از همکاران مؤسسهٔ ایران‌آکادمیا» شناسایی و بازداشت شده‌اند. این ادعا بلافاصله از سوی مسئولان ایران‌آکادمیا تکذیب و ساختگی اعلام شد.

با وجود این، همان روایت ساختگی توسط برخی افراد همسو با دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور بازتاب یافت. این رفتار نشان می‌دهد که میان این افراد و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در خارج از کشور نوعی هم‌سویی، ارتباط یا دست‌کم همگرایی عملی وجود دارد.

روشن است که هیچ انسان صاحب عقل و شعور مستقل و بی‌غرض، نهادی آموزشی را که بیش از ۱۲ سال فعالیت کاملاً علنی داشته و کادر آموزشی، محتوای برنامه درسی (کریکولوم‌ها) و ساختار اداری آن مطابق استانداردهای دانشگاه‌های معتبر غرب بوده است، به‌سادگی «عامل قدرت‌های بیگانه» نمی‌نامد. چنین ادعایی تنها در دو حالت قابل توضیح است: یا دستگاه امنیتی سپاه برای برخی افراد در خارج از کشور نقشی مشخص تعریف کرده تا این روایت‌های ساختگی را در رسانه‌های فارسی‌زبان بازتاب دهند؛ یا این‌که خود این افراد، از سر همسویی ایدئولوژیک و سیاسی با جمهوری اسلامی، آگاهانه به گسترش این ادعاهای نادرست دامن می‌زنند ــ یا هر دو وضعیت به‌طور هم‌زمان.

عملیات روانی و تخریب شخصیت یکی از محورهای اصلی فعالیت این شبکه‌هاست. هدف آن‌ها بی‌اعتبارسازی چهره‌های مؤثر اپوزیسیون و تضعیف انسجام نیروهای مخالف است. شگردهای مورد استفاده شامل تولید شایعات سازمان‌یافته، حملات هماهنگ در رسانه‌ها، برچسب‌زنی ایدئولوژیک، ایجاد فضای بی‌اعتمادی و ترس، و تحریک اختلافات و درگیری‌های داخلی میان گروه‌های سیاسی است.

هدف راهبردی این عملیات

هدف این شبکه‌ها روشن است: هیچ گروه مخالف نباید آن‌قدر قدرت و نفوذ پیدا کند که بتواند بر افکار عمومی ایرانیان خارج از کشور تأثیر بگذارد. برای رسیدن به این هدف، از روش‌هایی مانند بزرگ کردن اختلاف‌های کوچک، ساختن دوقطبی‌های جعلی، ایجاد بحث‌های بی‌پایان و کشاندن درگیری‌ها به رسانه‌ها استفاده می‌شود.

در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نیز تلاش می‌شود با نفوذ و تغییر جهت‌گیری، رسانه‌های منتقد جمهوری اسلامی تضعیف شوند. پذیرش این افراد در برخی رسانه‌ها معمولاً به خاطر نزدیکی ایدئولوژیک آن‌هاست؛ به‌ویژه در نقاطی که با گفتمان‌های ضدآمریکایی یا ضد لیبرال هم‌پوشانی دارند.

هم‌سویی ایدئولوژیک و عملی جمهوری اسلامی و چپ محور مقاومتی

الف) ضدیت بنیادین با غرب و لیبرال‌دموکراسی. هر دو جریان، رژیم و چپ محور مقاومتی، غرب و آمریکا را «تهدید اصلی» تلقی می‌کنند.

ب) تجربهٔ تشکیلاتی و امنیتی کسانی مانند کادرهای سابق حزب توده برای فعالیت مخفی و شبکه‌ای آموزش دیده بودند؛ تجربه‌ای که در عملیات نفوذ به کار گرفته شد.

ج) وابستگی فکری و تاریخی به روسیه. در ذهنیت چپِ محور مقاومتی و همچنین در سیاست جمهوری اسلامی، روسیه ــ با وجود سابقهٔ تجاوزگری و رفتار امپریالیستی ــ همچنان به‌عنوان «نیروی ضد آمریکا» و در نتیجه متحد طبیعی تلقی می‌شود. بر همین اساس، هر دو جریان در قبال تجاوز روسیه به اوکراین آشکارا جانب مسکو را گرفته‌اند. جمهوری اسلامی با ارسال سلاح عملاً در کنار روسیه قرار دارد، و عناصر همسو با جریان محور مقاومتی نیز از نظر سیاسی و نظری تلاش کرده‌اند این تجاوز و جنایات همراه آن را توجیه کنند.

د) توجیه ایدئولوژیک برای همکاری. همکاری با جمهوری اسلامی در نگاه این نیروها «مبارزه با امپریالیسم» تلقی می‌شود، حتی اگر نتیجهٔ عملی آن تقویت یک رژیم تمامیت‌خواه، ارتجاعی و فاسد باشد ــ که تجربه نشان داده چنین بوده است. نکتهٔ قابل‌توجه آن‌که برخی از چهره‌های محور مقاومتی، با وجود گرایش‌های شدید و هیستریک ضدآمریکایی، می‌کوشند در ساختارهای سیاسی آمریکا جایگاهی به دست آورند؛ تلاشی که می‌تواند آنان را به عوامل نفوذی با گرایش به الیگارشی روسیه و روایت‌های امنیتی جمهوری اسلامی بدل کند.

هـ) تداوم الگوی تخریب در سازمان‌های چپ. در دههٔ ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، حزب توده کوشید در سازمان‌های چپ دیگر نفوذ کند و با ایجاد انشعاب، آن‌ها را دچار تضعیف و پراکندگی سازد؛ روندی که بعدها نیز در خارج از کشور توسط برخی چهره‌ها در قالب «عملیات نرم» ادامه یافت. نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک در سازمان فدائیان خلق و کشاندن آن به سلسله‌انشعاب‌های پی‌درپی از نمونه‌های مهم این رویکرد است.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز حزب توده با همین روش‌ها، عملاً بزرگ‌ترین سازمان چپ سکولارِ مخالف استبداد ولایت فقیه را به مسیر نابودی کشاند. نیروهایی که خود را «پیرو خط امام» می‌نامیدند، خمینی ــ رهبرِ ضد ارزش‌های مدرن، مخالف آزادی‌های مدنی و سیاست‌مداری به‌غایت خشونت‌ورز ــ را متحد طبیعی خود در «مبارزه با آمریکا» یافتند و سازمان فدائیان خلق (اکثریت) را به راهی بردند که پیامد آن بحرانی عمیق و طولانی‌مدت بود.

هرکس حتی اندکی تاریخ معاصر ایران را مرور کرده باشد، می‌داند روسیه در دوره‌های مختلف چه آسیب‌های جبران‌ناپذیری بر ایران وارد کرده است؛ بااین‌حال، بخشی از جریان چپِ محور مقاومتی همچنان این گذشتهٔ تاریخی را نادیده می‌گیرد و در چارچوب همان ذهنیت وابسته به شوروی سابق می‌اندیشد.

چرا این مسئله امروز جدی است؟

زیرا برخی افراد که آموزش‌های تشکیلاتی خود را از سنت‌های امنیتی KGB و «استازی» به ارث برده‌اند، با جاسوسی، خبرچینی و ایجاد مشغولیت‌های حاشیه‌ای عملاً نیرو و انرژی گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی را هدر می‌دهند. آن‌ها با نفوذ در محافل سیاسی، به اطلاعات خصوصی فعالان دست می‌یابند و این داده‌ها را ــ به‌سبب هم‌سویی ایدئولوژیک ضد آمریکایی ــ در اختیار دستگاه امنیتی سپاه می‌گذارند.

روش کارشان آرام، تدریجی و حرفه‌ای است؛ و چون ظاهر «چپ‌گرایانه» و «ضد امپریالیستی» دارند، کمتر مورد تردید قرار می‌گیرند. برای مشروع جلوه‌دادن فعالیت‌های خود نیز منتقدان دموکراسی‌خواه را «وابسته به غرب» معرفی می‌کنند.

به همین دلیل، تأثیر این شبکه‌ها در تضعیف اپوزیسیون حتی از عملیات سختی چون ترور هم گسترده‌تر است؛ چرا که به‌طور مداوم اعتماد، انسجام و توان سازمان‌دهی مخالفان را فرسوده می‌کنند. این همان الگوی نفوذ بلندمدت است که رژیم‌های اقتدارگرا برای کنترل مخالفان به کار می‌گیرند.

نتیجه‌گیری

تحلیل‌ها نشان می‌دهد جمهوری اسلامی از شبکه‌های وابسته به جریان چپِ محور مقاومتی برای پیشبرد اهداف امنیتی خود در خارج از کشور استفاده می‌کند؛ شبکه‌هایی که ریشه در میراث تشکیلاتی و شیوه‌های مخفی حزب توده دارند. این همکاری بر اساس هم‌سویی ایدئولوژیک و مواضع مشترک ضدغربی شکل گرفته و تأثیر آن بر فضای سیاسی ایرانیان خارج از کشور رو به افزایش و نگران‌کننده است. شناخت این روند، برای فهم سیاست‌های امنیتی جمهوری اسلامی و چالش‌هایی که جامعهٔ ایرانی در مهاجرت با آن روبه‌روست، اهمیت ویژه دارد.



نظر خوانندگان:


■ مهمترین استناد چپ مقاومتی کوباست که شایسته بود آقای علمداری در قسمت “هم‌پیمانان جمهوری اسلامی” به آن نیز اشاره می‌کردند. در آرمان‌های پیشا ۵۷ شاید هیچ کشوری چون کوبا الهام بخش مبارزات کمونیستی و ضدامپریالیستی در آن نسل نبود که بتواند کلیه گروه‌های چپ آن زمان را مشترکا در جبهه ضد شاه متحد کند. یعنی همان کشوری که نهایتاً رهبرش فیدل کسترو هنگام ملاقاتش با علی خامنه‌ای قدم زنان از روی قبرهای چپ‌های اعدام شده در بهشت زهرا به مرقد خمینی بار یافت.
در پایان راه حلی از طرف آقای علمداری برای این مهم پیشنهاد نشده است گرچه خود ایشان قدم مهمی در این راه برداشت و آن افشای صریح و بی‌رودر بایستی چند گروهک فوق با نام و نشان بود. در حالی که با تداوم جمهوری اسلامی نهایتاً ایران شاهد انقراض آن نسل از چپگرایان روسوفیل خواهد بود لازم است تصریح شود با توجه به فاکتی که از محمد مالجو آمده است دستگیری آن عده از چپ‌های عدالت‌خواه بیشتر به خاطر موضع‌گیری سرسختانه شان علیه محور مقاومتی‌ها و از جمله عدم دفاع از حکومت در جنگ ۱۲ روزه بود.
مهرداد


■ آفرین بر شما که چقدر دقیق و منطقی این جریان مخوف را توضیح دادید و برای همین هم، من هیچوقت از اسم و عنوان واقعی در کامنت ها استفاده نکردم چون این شبکه مخفی به قدری مهارت دارد که از تصور خارج است اینان عوامل بسیار آموزش دیده روسیه هستند و بسیار حساب شده کار میکنند و باید از این افراد شدیداً دوری کرد اینان عوامل بسیار مخوف هستند. در نهایت لازم می‌دانم بگویم که بزودی این فرقه جاسوسی در اروپا افشا خواهند شد. سخن بسیار اما به این مقدار قناعت می‌کنم.
adleraz


■ با درود و سپاس از زحمات شما جناب دکتر علمداری گرامی که همواره در خلال ۴۷ سال اخیر در زمانیکه رخدادهای مهم و تعیین کننده سرنوشت آینده ایران مطرح بوده است با نگاهی تیز بین و بررسی علمی به مسایل روز ایران پرداخته اید. جریانات و افرادی که استبداد را با هر نامی به نوع بد و خوب تقسیم میکنند, و موضوع دموکراسی و حقوق بشر را نادیده میگیرند, و فقط در شرایط خاص مورد نظرشان از آن سو استفاده میکنند, همیشه بعنوان نیروهای باز دارنده در صف دشمن قرار میگیرند. خطر این نوع طرز تفکر و منش و کردارشان پدیده ای ابدی و بر علیه آزادی, منافع ملی, و برنامه های توسعه و رشد معیارهای انسانی است. تندرست, پویا, و پاینده باشید!
ارادتمند, قاسم دفاعی


■ درود به دکتر علمداری گرامی
مقاله - گزارشی کاملی از آنچه بر میهن ما و جوانان ما و روشن اندیشان ما در دهه های ۱۳۳۰ تا اکنون به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک ایران از جانب چپ حزب توده و چپ نوین رفته است ارائه داده‌اید که بسیار مستند و معتبر و آگاهی بخش است و من خود نیز یکی از هزاران قربانی خیانت‌بار اعضای حزب توده در جریان انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها در ۱۳۵۹ در پلی تکنیک تهران بوده‌ام که منجر به پاکسازی من شد. شما و من که در شهرستان دماوند روزگاران دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ را سپری کرده‌ایم به خوبی می‌دانیم که عملکرد ناپسند و ضد مردمی و واپس گرایانه بقایای حزب توده چگونه همسو با پیروان موتلفه در پی جذب جوانان آن شهر و شستشوی مغزی آنان از راههای مختلف بوده‌اند و این تجربه عینی چقدر در زندگی به کارمان آمده است. از این متن آگاهی بخش بسیار لذت بردم و مثل همیشه برایتان سلامتی خواستارم.
مستفا حقیقی


■ سپاس از شما از این مقاله روشن و زبان گویا و ساده که بخوبی این موضوع مهم را تشریح کردید. اشاره می‌کنم که متاسفانه در فضای بحث‌های سیاسی همیشه مرزبندی روشنی میان جریانات روشنفکری لیبرال و “عدالت‌خواه” با دیدگاههای “محور مقاومتی” وجود ندارد. بویژه در شرایط گسترش اطلاعات نادرست و همینطور پدیده ناهمگون با لیبرالیسم دولت فعلی امریکا، کنشگری در سطوح بین‌المللی مملو از دخالت‌های امنیتی و توطئه‌آلود روسیه و اقمارش شده است. دولت فعلی امریکا پیداست که تضادی با ماهیت رژیم ایران ندارد و اگر برخی اختلافات در سیاست‌های منطقه‌ای و چگونگی برخورد با دولت اسرائیل حل شوند، میتواند با ج.ا. نیز نرد عشق بریزد (همانند کیم جون اون).
روزتان خوش، پیروز


■ اصلِ نخست هر پژوهشی، چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی، صداقت و بی‌طرفی است؛ یعنی پژوهش باید بر اساس داده‌های درست، عینی و بیرونی، و نه داده‌های خودساخته، انجام گیرد. آقای علمداری می‌نویسد که نوشتهٔ کنونی ایشان، بخشی از یک پژوهش گسترده‌تر است. متأسفانه، اگر معیار «پژوهش» را در نظر بگیریم، نوشتهٔ ایشان را باید فاقد این ویژگی دانست. اما چرا؟
به‌زعم نگارنده، جناب علمداری باید بداند جریانی که امروزه در داخل و خارج به راه افتاده است، ارتباطی به حزب توده ندارد. این جریان، به ادعای منتقدان، توسط چند عضو سابقِ حزب ـــ اما اخراج‌شده یا کنار رفته ـــ در همکاری با اطلاعات سپاهِ رژیم شیعی ایران شکل گرفته و تبلور یافته است؛ افرادی مانند علی خدایی، افشین رازانی، عمویی و دیگران. این افراد، به‌لحاظ سازمانی، ارتباطی با حزب توده ندارند، هرچند نوشتهٔ جناب علمداری زیرکانه می‌کوشد آن‌ها را به حزب توده وصل کند.
من از اعضای حزب توده نیستم، اما با بی‌انصافی از سوی هر کس و هر جریانی مسئله دارم و لازم می‌دانم این نکته روشن شود. از قضا، جناب علمداری با این‌گونه تخریب‌های نادرست و بی‌پشتوانه، نه‌تنها علیه رژیم شیعی ایران مبارزه نمی‌کند، بلکه با ایجاد این‌گونه شک و تردیدها و تخریب‌ها، عملاً در همان مسیری حرکت می‌کند که خواستِ رژیم است.
افشای ماهیت «چپِ محورِ مقاومتی»، این جریانِ ضدملی، ضروری است، اما نه با تحریف و نادرستی. اهداف شریف، ابزار شریف می‌طلبد. دامن‌زدن به تفرقه، شک و تردید، بی‌اعتمادی و صدها آفت دیگری که امروزه چون بختک به جانِ اپوزیسیون افتاده است، کاری نادرست و زیان‌بار است.
نادر هژبری


■ اگرچه این نوشته بخشی از تفکر ضدامپریالیستی و گرایشات وابسته به نهادهای امنیتی در خارج را نشان می‌دهد ولی سر مار در جای دیگری قرار دارد. شما فقط به مصاحبه‌های غلامی در سایت شرق با افراد چپ و مجاهد را نگاه کنید که چگونه گذشته خود را زیر سوال می‌برند. اگر کسی امروز بتواند نشان دهد سایت جدل، هفته، تدارک، کارگر امروز، طوفان، زنجیر و ... که بسیار روشن از حکومت دفاع می‌کنند و دنبال‌کننده هم دارند و اتفاقا در تلاوت آیات مارکس کم هم نمی‌آورند حتما متوجه می‌شوید که از گرایش موردنظر و بحث ارائه شما نمی‌آیند. همه آنها از جریان ضدتوده‌ای هم می‌آیند. تفاوت ملیحه محمدی و یاسمین میظر چیست؟ تفاوت جمع‌بندی فرخ نگهدار با تراب ثالث در ضدیت با امپریالیسم چیست؟ تفاوت نگاه شالگونی-بامشاد با لطف‌الله میثمی چیست؟ نفوذی‌های درون جنبش از کجا می‌آیند؟ بخش گسترده زندانیان کارگری، معلمان و روشنفکری در زندان‌های ایران از کجا ضربه خورده‌اند؟ نصف دیگر حقیقت را هم باید گفت.
مهدی



■ این یاداشت در پاسخ به آقای نادر هژبری و همچنین توضیحی در ارتباط با یاداشت جناب مهدی است.
لازم است، همان‌گونه که در آغاز نیز تأکید کردم، یادآور شوم که «حزب توده به‌صورت رسمی چنین سیاست‌هایی را دنبال نمی‌کند»؛ اما آنچه امروز «چپ محور مقاومتی» نامیده می‌شود، برآمده از همان سنت فکری، سیاسی و ایدئولوژیک شوروی/روسیه و تداوم منطقی سیاست‌های حزب توده در ایران است. آنچه مهم است برآیند عملی این سیاست و ایدئولوژی میان چپ محور مقاومتی، حزب توده، روسیه و جمهوری اسلامی است. لطفن به توضیح زیر توجه کنید.
موضوع اصلی این مقاله تحلیل جایگاه چپ محور مقاومتی در برابر چپ عدالت‌خواه و آزادی‌خواه است. هدف نقد افراد نیست؛ بلکه نقد یک جریان ایدئولوژیک و سیاسی است که ریشه‌های آن از دل سیاست‌های دهه‌ها سلطهٔ شوروی بر “احزاب برادر” بیرون آمده است. این جریان در ایران نیز، همچون سایر کشورها، میراث‌دار مستقیم حزب توده است و بدون شناخت آن تاریخ، فهم رفتار امروزِ چپ محور مقاومتی ممکن نیست.
چپ محور مقاومتی، برخلاف چپ عدالت‌خواه، به‌شدت تحت سلطهٔ ایدئولوژی ضدغربی است. این جریان، همچون روسیه و جمهوری اسلامی، موضعی هیستریک در قبال غرب و لیبرال‌دموکراسی دارد و همین امر موجب شده است که ــ چنان‌که در گذشته نیز دیده‌ایم ــ به منافع ملی ایران آسیب‌های مکرر وارد کند.
در گذشته «احزاب برادر» سیاست‌های داخلی خود را با منافع شوروی هم‌طراز می‌کردند؛ امروز نیز میراث‌داران همان سنت، یعنی چپ محور مقاومتی، سیاست‌های خود را با منافع روسیه تنظیم می‌کنند. نمونهٔ روشن آن، حمایت بی‌درنگ از حملهٔ جنایت‌کارانهٔ روسیه به اوکراین است. این حمایت تصادفی نیست. برآمده از یک منافع مشترک ایدئولوژیک است. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز روسیه را متحد استراتژیک خود می‌داند؛ و چپ محور مقاومتی، به دلیل همان پیوندهای ایدئولوژیک، به‌رغم تمام فجایع و جنایت‌های جمهوری اسلامی، در صف دفاع از آن قرار می‌گیرد.
باز هم تأکید می‌کنم: پرداختن به حزب توده از آن روست که این حزب پدرخواندهٔ سیاسی و ایدئولوژیک این گرایش در ایران است. همان‌طور که نادیده گرفتن وابستگی همه‌جانبهٔ حزب توده به شوروی به معنای نفهمیدن سیاست‌های ضدملی آن در تاریخ ایران است، نادیده گرفتن هم‌ترازی فکری و سیاسی چپ محور مقاومتی با روسیه نیز باعث می‌شود چرایی حمایت آنان از جمهوری اسلامی بی‌پاسخ بماند.
پرسش کلیدی اینجاست:
چرا یک جریان چپ باید جنایت‌های جمهوری اسلامی را نادیده بگیرد و از آن دفاع کند؟ پاسخ روشن است: زیرا نیروی قدرتمندتری به نام ایدئولوژی مشترک ذهنیت آنان را شکل می‌دهد؛ ایدئولوژی‌ای که از منافع مردم ایران نیرومندتر و تعیین‌کننده‌تر است.
چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده است. اینان همزاد «احزاب برادر» دوران جنگ سرد هستند؛ جریان‌هایی که در گذشته مستقیماً به شوروی متصل بودند و همواره منافع روسیه را بر منافع ملی کشورهای خود مقدم می‌دانستند. تفاوت ایران با بسیاری از کشورهای جهان این است که قدرت حاکم در ایران متحد استراتژیک روسیه است؛ و همین واقعیت، چپ محور مقاومتی را ــ با پشتوانهٔ فکری و سیاسی روس‌محور ــ در جایگاه مدافع جمهوری اسلامی قرار می‌دهد.
چنان‌که اشاره شد، «چپ محور مقاومتی» یک پدیدهٔ صرفاً ایرانی نیست؛ بلکه جریانی جهانی است که با نام‌هایی چون «مارکسیسم فرهنگی» یا «چپ فرهنگی» شناخته می‌شود. این جریان معتقد است امپریالیسم امروز نه از راه اقتصاد و سیاست، بلکه از طریق نفوذ فرهنگی اعمال سلطه می‌کند. از دید آنان، این سلطه از طریق سبک زندگی، رسانه، جشن‌ها، مصرف‌گرایی، زبان، سینما، و ارزش‌های لیبرالی انجام می‌شود؛ بنابراین باید با «تهاجم فرهنگی» مقابله کرد. بطور مثال جشن کریسمس، ولنتاین یا مصرف کالاهای غربی در کشورهای دیگر مصادیق «تهاجم فرهنگی» هستند. چپ محور مقاومتی به روسیه به‌عنوان «سنگر ضد امپریالیسم» نگاه می‌کند، و سرکوب داخلی جمهوری اسلامی را «مقابله با نفوذ غرب» توجیه می‌کند.
ریشهٔ این نگرش به روسیه و دیگر کشورهای سوسیالیستی سابق بازمی‌گردد. زمانی محور اصلی این جریان «مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم» بود؛ اما پس از فروپاشی بلوک شرق و استقرار سرمایه‌داری الیگارشیک در روسیه، این ایدئولوژی دستخوش تغییر شد و «مقابله با لیبرال‌دموکراسی» جای «مبارزه با امپریالیسم» را گرفت. در دوران استالین حتی سوسیال‌دموکراسی نیز «همدست نازیسم» معرفی می‌شد و احزاب برادر موظف بودند با آن مبارزه کنند. امروز نیز همان الگو با چهره‌ای جدید تکرار می‌شود.
تجاوز روسیه به اوکراین ــ که تلاشی برای جلوگیری از گسترش لیبرال‌دموکراسی به مرزهای روسیه است ــ از دل همین تفکر بیرون آمده و نظریه‌پردازانی مانند الکساندر دوگین آن را «تقابل تمدنی» نامگذاری کرده‌اند.
در چنین چارچوبی، جمهوری اسلامی که دشمن سرسخت لیبرال‌دموکراسی است، به طور طبیعی در کنار روسیه قرار می‌گیرد. چپ محور مقاومتی نیز، به‌جای دفاع از آزادی و دموکراسی، در کنار همین بلوک ایدئولوژیک می‌ایستد و رفتار سرکوب‌گرانهٔ جمهوری اسلامی را یا توجیه می‌کند یا کمرنگ نشان می‌دهد.
نقش میراث‌داران حزب توده در این میان برجسته است. آنان چپ را از «عدالت‌خواهی» به «ضدیت با امپریالیسم» تقلیل دادند و همین تقلیل، آنان را در سال‌های نخست انقلاب به خمینی نزدیک کرد. این سیاست باعث شکاف‌های عمیق در میان نیروهای چپ ایران شد؛ درست مانند همان دوره که حزب توده با همین منطق، سرکوب نیروهای چپ ــ مذهبی و غیرمذهبی ــ را توجیه کرد و اعضا و هواداران خود را به پیوستن به نهادهای جمهوری اسلامی فراخواند.
یادداشت توضیحی دوم:
اطلاعات اولیه در باره همکاری حزب توده با جمهوری اسلامی در آغاز چندان پنهان نبود و می‌توان از نشریات علنی حزب استخراج کرد. در نوشته‌ها و مصاحبه‌های هوشنگ اسدی عضو حزب توده که او قبل از انقلاب هم‌سلولی خامنه‌ای بود و بعد از انقلاب مدتی رابط خامنه‌ای با حزب برای نقل و انتقال اطلاعات قابل توحه است. هوشنگ اسدی در بخش‌هایی از کتاب می‌نویسد حزب توده اطلاعات سیاسی و تحلیل‌های امنیتی به دفتر رئیس‌جمهور ارائه می‌داد. برخی اعضای رهبری حزب توده (به‌ویژه نورالدین کیانوری) گزارش‌هایی تحلیلی و امنیتی دربارۀ گروه‌های سیاسی، وضعیت جبهه جنگ، فعالیت‌های گروه‌های چپ رقیب را به دفتر خامنه‌ای منتقل می‌کرد. بخشی از این کارها  به دلیل ایدئولوژی مشترک با نظام جمهوری اسلامی برای مقابله با آمریکا انجام می‌گرفت. حزب توده خود را «نیروی اطلاعاتی کمکی» برای جمهوری اسلامی می‌دانست. در رابطه با گروه‌های دیگر شامل: جمع‌آوری اطلاعات دربارهٔ گروه‌های چپ، سازمان مجاهدین، فعالان ملی–مذهبی بود.(نهضت آزادی لیبرال!) حزب توده این گروه‌ها به امپریالیسم مرتبط می‌دانست. اعضا و هوادارانش را تشویق می‌کرد که در بسیج و سپاه ثبت نام کنند. با کمیته‌های انقلاب، شوراهای دولتی در ادارات همکاری می‌کرد. تحلیل‌گر و مشاور سران رژیم درباره شوروی و مسائل امنیتی بود. شاید این خطای فاحش تحلیلی از ماهیت جمهوری اسلامی بزرگترین ضربه‌ای بود که به خودشان زدند و بعد گروه‌های دیگر.
با احترام، علمداری


■ دو نگاه کاملا متفاوت:
یک _ نگاه در داخل کشور؛ ما که بعداز کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ در ایران بزرگ شدیم. در جامعه ، محل کار، مدارس، دانشگاها و محافل فرهنگی روشنفکری، ورزشی و ... همه تحت کنترل دائمی ساواک بودیم. دفتر «حفاظت»! ما خطر را از سمت سازمان مخوف ساواک می دیدیم و مواظب بودیم. چون هر مخالفی را به بند می کشید.
جنبش دانشجوئی بعداز فضای باز ۳۹ - ۴۱ در غائله ۱۵ خرداد ۴۲ به حکومت نظامی منتهی شد. در آن واقعه هیچ اثری از حضور و شرکت نیروهای چپ ارائه نشد و اگر چپ شرکت کرده بود حکومت آنرا پیراهن عثمان می‌کرد. ۵ سال طول کشید تا جنبش دانشجوئی نضج گرفت و دانشگاه تهران در سال ۴۶ به شهریه هزار تومانی اعتراض کرد. حکومت این اعتراض صنفی را نیز تحمل نکرد عده‌ای را دستگیر و بعداز زندان تحویل سربازخانه‌ی باغشاه داد. در همین سال مرگ جهان پهلوان تختی در دیماه دانشگاه‌ها را به حرکت در آورد. صدها نفر دستگیر شدند و به سربازخانه فرستاده شدند.
در همین زمان گروه بیژن جزنی دستگیر شدند. تا واقعه سیاهکل ۴۹ و شروع فعالیت مسلحانه‌ی چریک‌های فدائی چندین اتفاق دیگر مثل اعتراض به گرانی بلیط اتوبوس و واقعه ترور در کا خ مرمر و دستگیری گروه پرویز نیکخواه ( سازمان انقلابی حزب توده) و مصاحبه های مقام امنیتی و ...
این‌ها را نوشتم که یادآوری کنم در صحنه سیاسی ایران حزب توده حضوری نداشت. هزاران دانشجو و روشنفکر دستگیر شدند. به‌ندرت هوادار حزب توده! هوادارانش به رادیوها فارسی‌زبان آنها گوش می‌کردند. بعدا دانسته شد که ساواک در حزب توده نفوذ کامل داشت و کسانی که از خارج به ایران می‌آمدند در دام می افتادند. علاوه بر آن ساواک از طریق نادمین حزب بعدا از ۲۸ مرداد مثل عباس شهریاری‌ها در گروههای سیاسی غیر حزب توده نفوذ و آنها را دستگیر کردند(گروه جزنی ، گروه فلسطین و...)
به‌هر صورت بعداز شروع فعالیت مسلحانه چریک های فدائی و مجاهدین خلق ، جنبش دانشجوئی و روشنفکری از این‌ها متاثر شد و حزب توده و جبهه ملی اصلا فعال نبودند. تا بحران سال ۵۵ و از کار افتادن ماشین سرکوب ساواک... از این جا شاهد فعالیت‌های حزب توده بودیم.
لازم به تذکر ست که ساواک فقط از طریق حزب توده به گروههای مخالف ضربه نزد. سیروس نهاوندی از سازمان انقلابی حزب توده نیز همکار ساواک شد و بعدا از بین رفتن عده‌ای از مبارزان در سال ۵۵ هرگز معلوم نشد به چه سرنوشتی دچار شد. احمد کریمی، فتانت و بطحائی از جریانات مختلف سیاسی در زندان به همکار ساواک تبدیل شدند. ما در ایران همه چیز را نه به شوروی و نه حزب توده وصل می‌کردیم.
دو _ نگاه از خارج از کشور؛ فعالیت علنی کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایران مشتمل به کار انواع گروههای سیاسی با گرایش های مختلف ملی، مذهبی، چپ بکلی با جنبش داخل ایران تفاوت داشت. انواع گروههای چپ از هواداران چریکها تا طرفداران حزب توده، سازمان انقلابی حزب توده، توفان و... تا مجاهدین، جبهه ملی و... علیه حکومت فعالیت می‌کردند و در سال ۵۷ به ایران آمدند. بعداز انقلاب سازمان مجاهدین و چریکهای فدائی خلق به بزرگترین گروههای مذهبی و چپ تبدیل شدند.
نتیجه گیری: حزب توده، رنجبران و مجاهدین هر سه از حکومت اسلامی حمایت کردند و در همه پرسی ۵۸ رای آری دادند. مجاهدین در اواخر ۵۹ راه خود را از حکومت اسلامی جدا کرد و در مقابل آن قرار گرفت. حزب توده به حمایت ادامه داد تا در سال ۶۱ سرکوب شد. رنجبران با برکناری بنی‌صدر سرکوب شد. فدانیان از ابتدا علیه حکومت اسلامی بودند همه‌پرسی ۱۲ فروردن ۵۸ را تحریم کردند. از ۱۳ آبان ۵۸ و گروگان گیری در سفارت آمریکا دچار بحران عمیق شدند که با حمایت ازاین حرکت ارتجاعی، خمینی و حکومت جنایتکارش در سال ۵۹ دومین انشعاب صورت گرفت (قبلا اشرف دهقانی و همفکرانش جدا شده بودند)
بحران‌های درون سازمان چریکهای فدائی خلق که بعداز انقلاب ۵۷ به صدها هزار نفر هوادار رسیده بود را نمی‌توان به نفوذ حزب توده در آن تحلیل کرد. زیرا در هر انشعاب کوچک و بزرگ که در سطح رهبران اتفاق می‌افتاد تشکیلات جوان و چند هزار نفره از هم می‌پاشید. ولی صدها هزار هوادار بلاتکلیف و منفعل می‌شدند. چیزی نصیب حزب توده هم نمی‌شد که در سال ۶۱ متلاشی شد. ما در آن زمان از مواضع حزب توده در شگفتی مانده بودیم.
به مثل، همین هوشنگ اسدی مورد نظر آقای علمداری! در کتابی که اسامی ماموران ساواک را فاش کرده بود. نام هوشنگ اسدی هم وجود داشت. «نامه مردم» در اطلاعیه‌ای این موضوع را تکذیب کرد و نوشت که حزب توده هوشنگ اسدی را برای نفوذ و کسب اطلاعات به ساواک فرستاده بود. این اطلاعیه خیلی مبتذل بود که حزبی که تمام تشکیلاتش تحت نفوذ ساواک بود چنین ادعای جیمزباندی می‌کرد. البته رهبران سازمان فدائی اکثریت دوست داشتند که خود را در حزب توده منحل کنند.
این اتفاقات موجب ضربات جبران ناپذیر به جنبش چپ مستقل در ایران شده که در ۲۵ سال حکومت بعداز کودتا با فداکاری ها با شوروی و حزب توده مرزبندی کرده بود.
امروز هم در ایران نگاه جنبش چپ با نگاه نیروهای خارج از کشور بکلی متفاوتند. «چپ محور مقاومتی» اعم از پیک نت یا فدائیان اکثریت هم در خارج از کشورند. به باور من چپ هائی چون مالجو و همفکراش در ایران بیش از «چپ محور مقاومتی» در جنبش آزادیبخش مردم اتوریته دارند باید در معرفی این‌ها کوشا باشیم.
با احترام کامران امیدوارپور


■ مطالب آقای علمداری راجع به مواضع و حمایت از جمهوری اسلامی اساسا بجاست. همچنین ارتباط منطقی میان نظرات سیاسی حزب توده و جریان محور مقاومتی را نمیتوان انکار کرد! ولی یک نکته راجع به نظرات “ضد امپریالیستی” حزب توده و جمهوری اسلامی که در واقع ضد امپریالیستی به معنای شکلی از نظام سرمایه داری حاکم بر جهان نبوده و نیست، را لازم به توضیح می‌دانم!
نظرات خمینی، خامنه‌ای و اساسا جمهوری اسلامی متاثر از سید قطب علیه مدرنیته، دگراندیشی و برابری بود، در واقع علیه لیبرالیسم و سوسیالیسم بدنبال پان اسلامیسم بر اساس موازین سنت اسلامی شکل گرفته که در کتاب “حکومت اسلامی” خمینی مدون شد! (نه ضد سرمایه داری) نظرات حزب توده بدنبال منافع سیاستهای شوروی در چارچوب جنگ سرد، دفاع از بخشی ازقدرت سرمایه جهانی که شوروی انرانمایندگی می‌کرد، قرار داشت. قصدحزب توده عملی کردن تئوری “راه رشد غیر سرمایه داری” مطابق مصوبه کنگره ۲۲ حزب حاکم بر شوروی از طریق مثلا تاثیر به مصوبات (برای نمونه) اصل ۴۴ قانون اساسی (تسلط مالکیت دولتی) البته با حقه بازی نفوذ در میان عناصر موثر در جمهوری اسلامی بود که آنهم خمینی با اعلام طرح هشت ماده‌ای در پائیز ۶۱ بازی آنها را بهم زد!! بدین‌ترتیب حزب توده یک بار دیگر با حمایت از جمهوری اسلامی درسال‌های ۵۷ به بعد فاجعه ببار آورده و بطور تمام قد در مقابل منافع مردم آزادیخواه ، عدالتجو و برابر خواه قرار گرفت!
بهرحال به نظرم
۱- جمهوری اسلامی مخالفتش با امریکا از جنبه فرهنگی علیه مدرنیته ‌و برخی از ارزش‌های لیبرالیسم بوده است نه ضد امپریالیستی به معنای شکلی از سرمایه داری. اسناد زیادی از روابط و “زد و بند” یا توافق بین سران جمهوری اسلامی با صاحبان قدرت در غرب در زمینه های مختلف اقتصادی و سیاسی …از زمان قبل و بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ همین را نشان می‌دهد.
۲- حزب توده نیز در دفاع از بخشی از سرمایه داری جهانی (شوروی) که با بخش دیگری در امریکا رقابت دارد، عمل کرده است. دفاع از جمهوری اسلامی نیز در همین چارچوب یعنی دفاع از منافع بخشی از سرمایه جهانی در شوروی معنا پیدا می‌کند.
علی خوبان



■ در یادداشت آقای علی خوبان نکات مهمی مطرح شده است که در این نوشته به آن‌ها هم پرداخته‌ام. اما پیش از ورود به بحث، لازم می‌دانم به کسانی که تصور کرده‌اند نوشتهٔ من «انگیزه‌خوانی و برچسب‌زنی امنیتی»، یا چپ محور مقاومتی ارتباطی به حزب توده ندارد توضیح دهم که موضوع چنین نیست. سخن بر سر یک بنیان ایدئولوژیک پایدار است که در میان بخشی از نیروهای برآمده از حزب توده – و امروز تعریف‌شده در قالب «چپ محور مقاومتی» – همچنان وجود دارد و رفتار آنان را توضیح می‌دهد. یک ایدئولوژی مشترک آنها را در کنارجمهوری اسلامی و روسیه قرار داده است.
نمونه‌ای روشن از قدرت ساختار ایدئولوژیک، رفتار مریم فیروز است. او ده سال در زندان جمهوری اسلامی بود، همسرش – نورالدین کیانوری – در برابر چشمانش شکنجه شد، صدها تن از افراد حزب دستگیر، زندانی و اعدام شدند، اما پس از آزادی مریم فیروز همچنان از «ضد‌امپریالیسم» خمینی سخن گفت. این دقیقاً قدرت ساختار ذهنی ایدئولوژیک است که هویت او را ساخته بود؛ همان چیزی که پیربوردیو، جامعه شناس برجسته فرانسوی آن را به‌عنوان «ساختاری که ارادهٔ فرد را نیز در اختیار می‌گیرد» توضیح می‌دهد. ایدئولوژی، همانند مذهب، وقتی به هویت فرد تبدیل شود، بریدن از آن دشوار است؛ حتا اگر با منافع شخصی او در تضاد باشد.
از همین منظر باید پرسید:
چرا بخشی از نیروهای منتسب به حزب توده یا چپ محور مقاومتی، امروز در برابر نیروهای آزادی‌خواه، عدالت‌طلب، یا نهادهای آموزشی مستقل مانند ایران آکادمیا، جانب سیاست‌های ارتجاعی جمهوری اسلامی را می‌گیرند؟
چرا جنایات آشکار روسیه در اوکراین را انکار یا توجیه می‌کنند؟ چرا در کنار تبلیغات امنیتی جمهوری اسلامی می‌ایستند؟ پاسخ، انگیزه‌خوانی نیست؛ پیروی از ایدئولوژی مشترک با جمهوری اسلامی و روسیه است؛ ایدئولوژی‌ای که «غرب‌ستیزی» محور آن است. ایدئولوژی که از حزب توده به ارث رسیده است.
همانگونه که قبلا نوشتم، در هفته‌های اخیر، دستگاه امنیتی سپاه چهار دانشگاهی چپ عدالت‌خواه را بازداشت کرد و سپس ادعا کرد که ۴۰۰ نفر با «ایران آکادمیا» مرتبط‌اند. این ادعای ساختگی توسط فارس، مشرق و صداوسیما منتشر شد. در همان زمان، کسانی از طیف چپ محور مقاومتی در یک رسانهٔ برون‌مرزی، دقیقاً هم‌صدا با ادعاهای سپاه، ایران آکادمیا را زیر سوال برد و حتی محتوای کلاس‌ها و استادان آن را – بدون هیچ آگاهی از آن – نفی کرد. آیا این هم‌زمانی و هم‌زبانی تصادفی است؟ یا نشانهٔ یک همسویی ایدئولوژیک یا حتی ارتباط سازمان‌یافته میان این افراد و دستگاه امنیتی؟ قضاوت با مخاطب.
ایران آکادمیا بیش از دوازده سال فعالیت شفاف و علنی دارد. هرگز کسانی از این طیف اعتراضی به آن نداشتند، اما اکنون – درست هم‌زمان با عملیات روانی سپاه – حمله به آن را آغاز کرده‌اند. این هم‌زمانی نمی‌تواند تصادفی باشد.
راه رشد غیرسرمایه‌داری و جایگاه حزب توده
نکته‌ای که آقای خوبان مطرح کرده‌اند یعنی نظریهٔ «راه رشد غیرسرمایه‌داری» شوروی برای کشورهای جهان سوم تدوین کرده بود. حزب توده نیز در ایران مجری این نظریه بود و کوشش می‌کرد مسیر توسعه و سیاست ایران را با الگوی شوروی هم‌سو کند. این نظریه که از دید شوروی «راه گذار سریع به سوسیالیسم» بود، در عمل کشورهای وابسته را به شدت سیاسی و امنیتی و به لحاظ اقتصادی ناکارآمد کرد. همین نظریه بعدها حزب توده را از متحد جمهوری اسلامی به دشمن آن بدل کرد، زیرا جمهوری اسلامی اجازه نمی داد «سوسیالیسم دولتی» مورد نظر شوروی در ایران شکل بگیرد.
سید قطب و خامنه‌ای
بخش مهمی از نوشتهٔ آقای خوبان، دربارهٔ تأثیر عمیق سید قطب بر خامنه‌ای است. خامنه‌ای سال‌ها آثار سید قطب را ترجمه کرد و بسیاری از مفاهیم او را به هسته سخت ایدئولوژی جمهوری اسلامی تبدیل نمود: سرکوب مخالفان به‌نام «مقابله با فتنه» دشمنی هیستریک با غرب، نفی دموکراسی و لیبرالیسم، «جهاد فرهنگی» که با طرح “وحدت حوزه و دانشگاه”، یعنی سلطه بر دانشگاه‌ها پی گرفته شد. جنگ با اسرائیل به‌عنوان «وظیفهٔ شرعی»، دوگانهٔ «اسلام/جاهلیت» سید قطب که خامنه‌ای آن را به «مقاومت/استکبار» بازسازی کرد. خامنه‌ای با ایدئولوژی «نگاه به شرق» این الگو را تکمیل کرد و خود را در محور روسیه–چین قرار داد؛ همان جبهه‌ای که چپ محور مقاومتی نیز خود را در آن تعریف می‌کند. این تغییر دگم‌ها در جمهوری اسلامی حداقل تا خامنه‌ای در قدرت انحصاری قرار دارد ناممکن به نظر می‌رسد. برای خامنه‌ای، حمایت از فلسطین نه معنای انسانی دارد و نه هدفش ایجاد یک دولت–ملت مستقل است؛ بلکه ابزاری برای نابودی اسرائیل است. به همین دلیل میلیاردها دلار از ثروت ایران را به پای حزب‌الله و اسد ریخته است.
با احترام، علمداری



iran-emrooz.net | Mon, 24.11.2025, 10:42
زنان در حاشیه: روایت‌های ناتمام در ایران

فرشید یاسائی

«به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»

پیشگفتار: در هر گوشه‌ای از این سرزمین، زنی زندگی می‌کند که نه دیده می‌شود و نه صدایش در هیاهوی جامعه شنیده می‌شود. او با هر نفس، با هر قدم، با هر لبخند و هر اشک، جهان را لمس می‌کند؛ اما زندگی‌اش آکنده از صداهای خاموش است. صدای کودکانی که گرسنه‌اند، صدای خانه‌ای که امنیت ندارد، صدای امیدی که گاهی در تاریکی فرو می‌رود. با این‌همه، او هر روز می‌ایستد، حتی هنگامی ‌که همه‌چیز بر ضد اوست. می‌گوید که هرگز قصد نداشت پا به خیابان بگذارد، تنها آرزویش سقفی بر سر داشته باشد. سقفی ساده، کوچک، اما برای او بزرگ‌ ترین معنای زندگی! امید، امنیت، و امکان ادامه دادن است.

فقر، زنجیری است که نه تنها بر بدن، بلکه بر روح و ذهن او سنگینی می‌کند. زنان در چنین شرایطی بارها قربانی می‌شوند؛ کار می‌کنند اما امنیت ندارند، تلاش می‌کنند اما حمایت نمی‌شوند؛ زنده‌اند، اما در لبه حاشیه انسانیت قرار گرفته‌اند. صدای زنی جوان پژواک هزاران زن دیگر است که احساس می‌کنند حتی خودشان نیز به خود تعلق ندارند. کوچه‌ها و پارک‌ها، مترو و پناهگاه‌ها، صحنه‌های سکوت‌اند؛ هر نگاه سنگین، زخمی تازه بر دل آنان. با این‌همه، زن هنوز زنده است، هنوز می‌خندد، حتی اگر این لبخند بر دهانی نشسته باشد که از اندوه سرریز است.

فقر زنانه، توفانی بی‌رحم است و اعتیاد، اغلب نه انتخاب، بلکه گریزی از درد و تنهایی. زنان بسیاری می‌گویند که تنها یک دم کشیدن کافی است تا همه‌چیز برای لحظه‌ای فراموش شود. آنان برای بقا می‌جنگند اما هم ‌زمان محکوم نیز می‌شوند. جامعه گاهی آنان را نه انسان، بلکه کالایی می‌بیند. تن ‌فروشی برای بسیاری نه انتخاب، نه میل، بلکه آخرین روزنه بقاست؛ معامله‌ای نه برای هوس، بلکه برای زنده ماندن. نگاه‌های تحقیرآمیز، بار زندگی را چند برابر سنگین‌تر می‌کند. حتی عزیزان گاها آنان را از خود می‌رانند؛ اما آنان همچنان ادامه می‌دهند، زیرا در دل تاریک ‌ترین لحظه‌ها نیز روزنه‌ای از امید وجود دارد.

خودکشی، آن‌جا رخ می‌دهد که زن به پایان خط می‌رسد، جایی که تعلق فرو می‌ریزد و جهان پیرامونش دیگر جایی برای او نمی‌گذارد. آن فریاد خاموش، صدای هزاران زن دیگر است؛ اعتراضی علیه جامعه‌ای که نمی‌بیند و نمی‌شنود. دختران جوان نیز گاه از خانه و مدرسه می‌گریزند، نه از سر هیجان نوجوانی، بلکه از سنگینی فشارهایی که بر آنان تحمیل می‌شود؛ خانه‌ای که زندان است و مدرسه‌ای که پناه نمی‌دهد.

فرار، آغاز مسیری دشوار است؛ مسیری که دختران را به خیابان، به فقر و گاه به اعتیاد و تن ‌فروشی می‌کشاند. ترک تحصیل، محرومیت از آموزش، از دست رفتن اعتماد به نفس و ناتوانی در ساختن زندگی مستقل، بخشی از چرخه‌ای بزرگ‌ تر است؛ چرخه‌ای که اگر جامعه جلوی روندش را نگیرد، نسل‌های بسیاری را خواهد بلعید. اما فرار همواره پایان نیست؛ حمایت، آموزش، پناه، و گوش‌های شنوا، می‌توانند مسیر بازگشت را باز کنند.

فقر، اعتیاد، تن ‌فروشی و فرار، حلقه‌های زنجیری هستند  که نسل‌ها را در خود می‌بلعند؛ اما زنان، در دل همین تاریکی‌ها، هنوز نور کوچکی با خود حمل می‌کنند. نور مقاومت. هر روایت، هر نگاه، هر تلاش کوچک، گواهی است بر اینکه عدالت با دیدن و شنیدن آغاز می‌شود. هیچ انسانی بی‌ارزش نیست. هر سازمان حمایتی، هر خانواده مهربان و هر شبکه اجتماعی می‌تواند حلقه‌ای از این زنجیر را بشکند.

دختران فراری نشانه بی‌عدالتی‌اند، نه انحراف. اگر جامعه آنان را بشنود، راه بازگشت برایشان ممکن می‌شود. امید واقعی، در بازسازی کرامت است؛ در بازگرداندن حس انسان بودن، حتی به آنان که در تاریکی زیسته‌اند. هر زنی که دوباره لبخند می‌زند، هر دختری که به مدرسه بازمی‌گردد، هر انسانی که از مرز سقوط نجات می‌یابد، سند توانایی جامعه برای تغییر است. هیچ زنی نباید به مرگ یا فرار یا تن ‌فروشی پناه ببرد. هر نگاه مهربان، هر عمل کوچک، بخشی از روشن کردن پایان تاریکی است.

این نوشته، دعوتی است برای تغییر؛ فراخوانی به همدلی، به انسانیت و به عدالت. داستان زنان ایران هنوز ناتمام است و پایان آن، در دستان ماست؛ در نگاه‌هایمان، در گوش‌هایی که می‌شنوند و در دستانی که آماده‌اند به یاری برخیزند. زنان هنوز می‌توانند خود را بسازند؛ حتی بر ویرانه‌های زندگی. مقاومت آنان، ادامه دارد. هر نفسشان، شعله‌ای کوچک اما پایدار است. زندگی هنوز ارزش دارد؛ امید هنوز زنده است. داستان هر زن، داستان جامعه است و هر نگاه شنوا، نوری است که مسیر تاریک زنان را روشن می‌کند. این رساله نیز آیینه همین زنان است؛ زنانی که فراموش شده‌اند، اما هنوز ایستاده‌اند.

***

آغاز:
هر جامعه برای فهم زخم‌های خود نیازمند زبان گویا است؛ زیرا به ما امکان می‌دهد آن‌چه در ظاهر پنهان است، آشکار کنیم. سخن گفتن از زنان فقیر، معتاد یا گرفتار کار خیابانی، اگر تنها در سطح نصیحت اخلاقی یا دلسوزی سطحی بماند، هیچ تغییری نمی‌آفریند. زبان گویا ما را به عمق می‌برد؛ به جایی که این پدیده‌ها را نه به عنوان انتخاب فردی، بلکه به مثابه محصول ساختارهای اجتماعی درک می‌کنیم. زنان فقیر و خیابانی، قربانیان هم‌زمان فقر، تبعیض جنسیتی و نگاه قضاوت‌ گرند. هیچ سیاست اجتماعی نمی‌تواند این وضعیت را تغییر دهد مگر آنکه همه این ابعاد را به‌ صورت هم‌ زمان ببیند! وگرنه هرگونه درمانی تنها ظاهری و موقت خواهد بود.

در پژوهش‌های داخلی در ایران، بیشتر مطالعات درباره «آسیب‌های اجتماعی زنان» رویکردی محدود و توصیفی داشته‌اند. بسیاری از این تحقیقات، زنان خیابانی را عمدتاً در چارچوب «مسئله‌ای اخلاقی» بررسی کرده‌اند تا نتیجه نابرابری ساختاری. هرچند در دهه‌های اخیر رویکردهای کیفی و مردم‌نگارانه افزایش یافته‌اند، اما هنوز جای پژوهش‌هایی که از بینش انتقادی بهره بگیرند ؛ خالی است! با تکیه بر روایت‌های واقعی و اصول نظری نشان میدهد ریشه فقر و طرد نه در «زن بودن»، بلکه در ساختارهایی است که زن را به حاشیه می‌راند.

این پژوهش بر پایه چند نظریه مکمل بنا شده است؛ نظریه‌هایی که در کنار یکدیگر تصویری چندلایه از پدیده فقر زنانه ارائه می‌دهند: ریشه‌های ساختاری، جنسیتی، فرهنگی و روانی طرد اجتماعی. چنین چارچوبی کمک می‌کند که بازتاب ساختارها را عمیق‌ تر ببینیم، نه حکایتی منفرد.

خاستگاه زنان در حاشیه، پیش از هر چیز، مشمول سکوت است؛ سکوتی که در بافتی از شرم، فقر، درد و داوری تنیده شده است. در این میان، وظیفه پژوهشگر نه قضاوت، بلکه شنیدن است؛ شنیدن روایت‌هایی که معمولاً جایی برای بیان ‌شدن ندارند. این رساله میکوشد مسیر و روش پژوهش را نیز روشن ‌کند: چگونگی انتخاب میدان مطالعه، روش تحلیل و ملاحظات اخلاقی. با توجه به حساسیت موضوعاتی چون فقر، اعتیاد، خودفروشی و خودکشی!

در این پژوهش تمرکز آن بر فهم عمیق تجربه زیسته زنان، نه بر آمارهای عددی. از ترکیبی از تفکر انتقادی و جامعه ‌شناسی فقر ساختاری بهره می‌گیرد، تا توضیح دهد زنان چگونه وضعیت خود را می‌فهمند، چگونه قدرت و نابرابری را تجربه می‌کنند و ساختارها چگونه آنان را به حاشیه می‌رانند. جامعه مورد مطالعه شامل زنانی است که با فقر شدید، اعتیاد، کار خیابانی، طرد خانوادگی یا تجربه خودکشی روبه‌رو هستند. این پژوهش نه برای تعمیم آماری، بلکه برای فهم کیفیت رنج انجام شده است. در میان گروه‌های مورد مطالعه، زنانی که تجربه اقدام به خودکشی دارند جایگاه مهمی یافته‌اند؛ زیرا خودکشی، مرز نهایی طرد اجتماعی است، زمانی که زن دیگر جایی در جامعه و حتی در خود نمی‌یابد. هر روایت، تکه‌ای از واقعیت است و واقعیت در زندگی زنان حاشیه ‌نشین با درد آغاز می‌شود.

مشاهدات میدانی نشان می‌دهد فقر زنان در شهرهای بزرگ چهره‌ای پنهان‌تر از آن دارد که تصور می‌شود. زنانی که روزها کارگرند و شب بی‌سرپناه، زنانی که در خانه دیگران خدمت می‌کنند اما خود در بی‌خانمانی به سر می‌برند. فقر از شرم تغذیه می‌کند؛ شرمی که جامعه بر آن اصرار دارد. داده‌ها نشان می‌دهد فقر در ایران امروز، چندبعدی و به شدت جنسیتی است. زنان در مشاغل ناپایدار، بدون بیمه و حمایت اجتماعی گرفتارند. در شرایط بحران اقتصادی، نخستین حذف‌شدگان زنان‌اند و نخستین متهمان نیز همان‌ها.

اعتیاد در میان زنان فقیر اغلب با فقدان پناه، حمایت و امید همراه است. حتی در مراکز درمانی نیز زنان کمتر جدی گرفته می‌شوند؛ امکانات محدود است و قضاوت‌ها بسیار سنگین. بسیاری از آنان می‌گویند جامعه دوبار آن‌ها را می‌کشد: یک بار با فقر، بار دیگر با تحقیر. اعتیاد برای بسیاری، نه انحراف، بلکه راهی برای بی‌حس‌کردن درد جهانی است که آن‌ها را نمی‌بیند؛ اما این فراموشی موقت سرانجام به فروپاشی می‌انجامد.

خودفروشی، در روایت‌های این زنان، شکلی از بقای اجباری است. زن وقتی از سرمایه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تهی می‌شود، تنها سرمایه‌ای که برایش باقی می‌ماند بدن اوست. این وضعیت، نوعی خشونت پنهان ساختاری است. جامعه زن را به جایی می‌رساند که تنها راه بقا فروش بدنش باشد، سپس همان جامعه او را به خاطر آن محکوم می‌کند. این تناقض، قلب نظامی است که از بدن زن بهره می‌گیرد اما صدای او را نمی‌پذیرد.

برچسب‌های اجتماعی زنان فقیر را با عناوین : «فاحشه» «معتاد»، «منحرف»، «بی‌آبرو»....  مسیر بازگشت آنان را سد می‌کند. جامعه برای حفظ ظاهر خود، نیازمند قربانیانی است که بر آنان داغ بزند؛ زن فقیر، به دلیل زن ‌بودن و فقیر بودن، دو بار طرد می‌شود.

خودکشی در این بستر، شکلی از اعتراض است؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر بی‌پناهی. بسیاری از زنان، دچار نوعی “خودکشی آنومیک‌‌اند”. فروپاشی ارزش‌ها، بی‌ثباتی اجتماعی و فقدان تعلق. در جامعه‌ای که معیارهایش بر محور ظاهر و آبروست، زن فقیر جایی برای تنفس نمی‌یابد. از منظر فمینیستی، مرگ برای برخی زنان آخرین لحظه بازیابی اختیار است. وقتی همه انتخاب‌ها از آنان گرفته شده، مرگ تنها تصمیمی است که خود می‌گیرند.

فقر مزمن در ایران نسلی است؛ دختران خانواده‌های فقیر، به دلیل ازدواج‌های زودهنگام، ترک تحصیل و خشونت خانگی، در همان مسیر مادرانشان قرار می‌گیرند. نظریه بازتولید اجتماعی توضیح می‌دهد چگونه فقر، از طریق نهادهای فرهنگی و آموزشی، تکرار و نهادینه می‌شود. فقر زنانه در ایران نه تصادف است و نه بی‌نظمی؛ بلکه نتیجه ساختارهایی است که فرصت برابر را از زنان می‌گیرند و آنان را به سکوت و شرم سوق می‌دهند.

بسیاری از زنان آسیب‌دیده، قربانی بی‌اعتمادی ریشه ای هستند. خدمات حمایتی محدود است و نهادها بیشتر نقش مجازات‌کننده دارند تا حامی. زن در آستانه خودکشی بیش از هر چیز به شنیده شدن نیاز دارد، نه موعظه یا سرزنش. اما جامعه به‌ جای شنیدن، حکم صادر می‌کند. بسیاری از زنان می‌گویند: «مرگ مهربان‌تر از مردم است!» این جمله، نه نشانه اغراق، بلکه نتیجه ساختاری است که در آن، انسان‌ بودن به امتیازی طبقاتی تبدیل شده است.

با همه این تاریکی‌ها، نشانه‌هایی از امید نیز دیده می‌شود. زنانی که از مرز مرگ بازگشته‌اند ، اغلب به کمک دیگران می‌شتابند! درد آنان به منبعی برای همدلی بدل شده است. این‌جاست که مفهوم رهایی معنا می‌یابد. رهایی نه در معنای رمانتیک، بلکه به عنوان توانایی بازسازی کرامت انسانی، حتی بر ویرانه‌های زندگی. اگر زن ساخته شود. می‌تواند دوباره بسازد!

سرنوشت زنان فقیر در ایران، بازتاب ساختارهای نابرابری و قدرت است. جامعه‌ای که زن را فقط در نقش همسر و مادر یا کالای جنسی می‌بیند، حق انسان بودن را از او دریغ کرده است. با این‌همه، در دل این بی‌عدالتی‌ها، زنان خاموش، با لبخندهای کوچک و مقاومت روزمره خود، همچنان نور افشانی میکنند. این گفتگو سفری است از سکوت به سخن؛ از حاشیه به مرکز؛ از مرگ به امید. زنانی که شاید در زندگی شکست خورده‌اند، اما در روایت خود پیروزند. پیروز در گفتن، در ایستادن، در باور به امکان دوباره زیستن.

پژوهش ها نشان می‌دهد پدیده‌هایی که اغلب «اخلاقی» نامیده می‌شوند.اعتیاد، خودفروشی، فرار.... در واقع پدیده‌هایی اجتماعی و سیاسی‌اند. ساختار اقتصادی ناعادلانه، قوانین تبعیض‌آمیز، مذهب، نبود آموزش و اشتغال برابر، همه دست به دست هم می‌دهند تا زنان را به مرز سقوط برسانند. بدن و زندگی زنان فقیر، میدان نبردی میان قدرت و مقاومت است. جامعه و خصوصا مذهب آنان را در قالب کلیشه‌ها زندانی می‌کند؛ اما زنان در دل این محدودیت‌ها نیز راه‌هایی برای بقا و اعتراض می‌یابند.گاه با کلام، گاه با سکوت و حتی گاه با مرگ. هر خودکشی، فریاد خاموشی است علیه ساختاری که شنیدن را از یاد برده است.

برای تغییر، نخست باید قوانین تبعیض‌آمیز اصلاح شوند. زنان آسیب‌ دیده نیازمند پناهگاه، کار، درمان و حمایت‌اند؛ نه زندان. مراکز توانمندسازی، آموزش مهارت‌های شغلی، حمایت از مادران بی‌سرپرست و خدمات روانی در لحظه بحران، ضرورت‌های فوری‌اند. جامعه باید بیآموزد که فقر، انحراف اخلاقی نیست. زن فقیر سزاوار فرصت است، نه قضاوت.

هیچ سیاستی بدون حضور زنان آسیب ‌دیده کامل نیست؛ آنان باید در تصمیم‌سازی شریک باشند. جامعه‌ای که به جای درمان درد، صاحب درد را حذف می‌کند، به مرز فروپاشی اخلاقی نزدیک می‌شود. اگر زنی در خیابان دیدیم که بی‌خانمان است، اگر شنیدیم زنی خود را فروخت یا خودکشی کرد، به جای قضاوت، باید لحظه‌ای درنگ کنیم؛ شاید او تنها می‌خواست شنیده شود. اگر هر یک از ما گوش دهیم، دست بگیریم و داوری نکنیم، دیگر هیچ زنی برای بقا به مرگ یا تن‌ فروشی پناه نخواهد برد. آن روز، می‌توان گفت جامعه‌ ما دوباره انسانی شده است.

سخن پایانی:
زنان هنوز می‌توانند بر پاهای خود بایستند و زندگی را دوباره بسازند. هر لبخند، هر نفس، هر امید کوچک، نشانه‌ای از مقاومت است. اگر جامعه گوش بدهد، ببیند و حمایت کند، چرخه درد شکسته می‌شود. هیچ انسانی بی‌ارزش نیست و هیچ زندگی‌ای بی‌معنا. هر اقدامی کوچک؛ جرقه‌ای از امید است.

دخترانی که گریخته‌اند می‌توانند بازگردند؛ زنان آسیب ‌دیده می‌توانند کرامت از دست ‌رفته را بازیابند. هر گام در مسیر آموزش و توانمندسازی، چراغی در تاریکی است. فقر، اعتیاد و تن ‌فروشی تنها زمانی پایان می ‌یابند که جامعه چشمان خود را باز کند و قلبی بیدار داشته باشد. امید واقعی در بازگرداندن انسانیت است. هیچ زن نباید مجبور به سکوت، فرار یا مرگ باشد. هر تصمیم عادلانه، هر نگاه مهربان، هر دست یاری‌دهنده، آینده‌ای تازه می‌سازد. صدای زنان صدای انسانیت است؛ جامعه‌ای که گوش بسپارد، چرخه رنج را متوقف می‌کند.

هیچ تاریکی ابدی نیست. هیچ چرخه‌ای بی‌پایان نیست. با همدلی، با آموزش، با عدالت و حمایت می‌توان آینده‌ای روشن ساخت. زنان می‌توانند نور را بازگردانند؛ هر لبخندشان یادآور ارزش زندگی است. این رساله دعوتی است به عمل، به همدلی، به بازسازی کرامت انسانی. صدای آنان، صدای همه ماست و مسئولیت ماست که بشنویم.

با هر اقدام کوچک، زندگی‌شان تغییر می‌کند. جامعه‌ای که حمایت می‌کند، جامعه‌ای است که انسانیت را پاس می‌دارد. هیچ انسانی تنها نیست، هیچ امیدی بی‌پاسخ نمی‌ماند. هر نفس در تاریکی شعله‌ای است که می‌تواند فردا را روشن کند. زندگی زنان، روایت مقاومت، امید و انسانیت است. هر روز، هر لحظه، فرصت دوباره‌ای برای بازسازی است. امید هنوز زنده است. اگر بخواهیم، می‌توانیم آن را روشن نگه داریم. پایان.

پائیز ۲۰۲۵
f.yassaei@gmail.com





iran-emrooz.net | Sun, 23.11.2025, 12:28
دفتر شاه بیت رهبری نیست

افشین افشار

چرا در میانه جنگ بین ایران و اسرائیل در حالی که کثیری از ایرانیان کشته و زخمی و خسارت‌های بسیاری به کشور وارد شده است مقصد سفر تحقیقاتی گروه مشاوران شاه ایران باید اسرائیل باشد؟ آیا سفر به مراکز تحقیقاتی کشورهایی مانند ژاپن، آمریکا، کانادا، چین، روسیه، فرانسه... و بررسی امکان استفاده از ظرفیت‌های علمی آنان ممکن نبود؟ با چه امیدی و بر اساس کدام معیارها خواهان استفاده از نتایج تحقیقات و همکاری علمی با کشوری هستید که مهمترین واحدهای تحقیقاتی ایران را منهدم و شاخص‌ترین محققین مملکت را به قتل رسانده در پی کشتن سایر دانشمندان کشور است؟ یا این امر هم در راستای نقشه قبلی موسسه نوفدی برای وارد ساختن پرچم اسرائیل در جمع پادشاهی خواهان به نیت ایجاد تفرقه و بی‌تفاوت ساختن مردم هنگام حمله و از همه مهمتر به نیت جلوگیری از اجماع حول محور پادشاهی و سرگردان ساختن مردم بوده است؟

باید مشخصا توضیح داده شود دلایل عقلانی و منطقی سفر گروهی که خود را وابسته به سامانه پادشاهی معرفی کرده است به کشوری که با ایران در حال جنگ و مشغول کشتار ایرانیان است چه بوده است؟

آیا جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی در راستای همکاری با پادشاهی خواهان آغاز شد؟ بخاطر پادشاهی‌خواهان متوقف شد؟ اهداف با مشورت آنان انتخاب شد؟ از توان سرکوب کاسته شد؟ چه دلیلی برای شادی و همراهی با حمله اسرائیل و آمریکا به ایران وجود دارد؟ اسرائیل به محض آگاهی از شروع فعالیت حسن خمینی و روحانی برای در دست گرفتن رهبری، در نگرانی از گسستنِ شیرازهِ حکومتِ شخص همراه و مطمئنی مانند خامنه‌ای با وجودی که آسمان کشور را در اختیار داشت حملات را برای جلوگیری از وارد آمدن آسیب جدی به حکومت او متوقف کرد. حاضر به جابجایی او حتی در سیستم آخوندی نیست، به پادشاهی خواهان برای تغییر حکومت کمک می‌کند؟ به مزخرفات خامنه‌ای در مورد دشمنی با غرب و اسرائیل بعنوان بهانه نیاز دارد. در این جنگ خون از دماغ یک آخوند جاری نشد.

خامنه‌ای با محق و مظلوم نمایش دادن اسرائیل دلیل باز شدن دست نتانیاهو برای حمله به هر نقطه‌ای از خاورمیانه و مهمتر از آن تقویت جبهه سیاسی اسرائیل در سراسر دنیا بویژه آمریکا و اروپا و تحمیل معاهدات صلح با اعراب و عامل اصلی سرازیر شدن پیشرفته ترین سلاح‌ها بدون هیچ هزینه‌ای و دریافت میلیاردها دلار پول نقد بوده است. نتانیاهو به هیچ وجه مایل به از دست دادن او که یک برگ همیشه برنده و عامل اصلی ماندن او در قدرت و فرار از قانون و زندان طی سالهای طولانی بوده است نیست.

آنها به راحتی می‌توانستند خامنه‌ای و سایر سران حکومت را هدف قرار دهند و همانطور که تلفنی فرماندهان را تهدید کردند می‌توانستند طی تماس با آنها خواستار حمایت از شاه پس از قتل خامنه‌ای شوند، شبیه ماموریتی که برای‌هایزر در نظر گرفته بودند. می‌توانستند کمک کنند مملکت با کمترین هزینه در مسیری درست قرار گیرد و ایرانیان را مدیون و سپاسگزار خود سازند بدون اینکه ضرورتی برای قتل فرماندهان، مدیران نظامی، دانشمندان و انهدام سرمایه‌های ملی ایرانیان وجود داشته باشد، اما هدف از حمله آسیب به ایران بود نه کمک به مردم.

ایرانیان بویژه پادشاهی خواهان باید بابت چه چیزی از اسرائیل تشکر کنند؟ در حمله اخیر بسیاری از پاسگاههای مرزی غرب کشور را برای ورود گروه‌های تجزیه طلبی که سالهاست برای آسیب به ایران مسلح کرده و آموزش داده‌اند نابود کردند. نتانیاهو قصد بمباران اتمی سایتها را داشت. ترامپ مانع شد. سرسوزنی مردم ایران برایش اهمیت نداشت. عدم بمباران زیرساخت‌ها به خاطر فاصله زیاد و هزینه بالای حمل بمب بود که ضرورت داشت برای اهداف مهمتر و انهدام توان نظامی و تحقیقاتی استفاده شود، بخاطر رعایت حال مردم ایران نبود. چرا بر سر مردم منت می‌گذارید؟

در صورت آغاز مجدد جنگ حال که پدافند و هدفهای مهم ازبین رفته است خواهید دید چه بلایی بر سر زیرساختها بیاورند. به غزه و سوریه و لبنان و یمن نگاه کنید تا دریابید که آنها هرگز در هیچ عملیاتی نه تنها نگران کشته شدن مردم عادی نبوده‌اند بلکه کشتار مردم و انهدام اماکن مسکونی اگر ضرورت یابد مانند غزه به سیاست راهبردی آنها تبدیل می‌شود. زیر تمام خانه‌های ویران شده غزه انبار مهمات بود؟ هزاران زن و کودک کشته شده جزو نیروهای حماس بودند؟ چشم بستن بر این واقعیت‌ها با چوب راندن وجدان از صحنه است. امری که با پستی و رذالت آخوندی که از فلسطین هم مانند عاشورا به خاطر منافع یاد می‌کند سازگار است نه حق طلبی و دادگری پادشاهی.

ملایان هنگام ارتکاب جنایت قتل حمید حاجی‌زاده فرزند خردسالش کارون را هم برای ازبین بردن شاهد به قتل رساندند. اسرائیلی‌ها حین جنگ با حماس ۳فرزند و ۲نوه هنیه را فقط برای آزار روحی او به قتل رساندند. چون مطمئن نبودند سردار باقری در کدام منزل است هر سه منزل او و ساکنین بیگناه آنرا بدون ذره‌ای عذاب وجدان به قتل رساندند. کارنامه اسرائیل در برخورد بی‌رحمانه با بی‌گناهان بسیار خونبار تر از ملایان است. ذره‌ای احساس نسبت به مرگ دیگران ندارند. قبایل هر چه عقب مانده تر باشند در صورت توانایی با اشتیاق مرتکب قتل دیگران می‌شوند و به آن افتخار می‌کنند. توانایی کشتن دیگران را لطف خدایان در اعطای قدرت می‌بینند. برخی قبایل سرخپوست از موی سر دشمنان خود قالیچه می‌بافتند و با لذت و افتخار روی آن می‌نشستند چپق می‌کشیدند. برخی در کاسه سر دشمنان کشته شده شراب می‌نوشیدند. آنها تیر و کمان و کارد داشتند، اسرائیل F-35، ملایان نیروی انسانی درنده.

با وجود فضای فعلی سیاست در اسرائیل که خود را قدرت مطلق منطقه تصور می‌کنند انتظار کمک و دوستی از آن سو پوچ و بیهوده است. در ارتباط با ایران اهداف دیگری را دنبال می‌کنند. اگر در اوکراین شرایط غیرقابل پیش بینی شود یا اطراف مرزهای اسرائیل حوادث از کنترل خارج شود به نحوی که بازنگری در مسیر منافع اسرائیل را ضروری سازد آنگاه احتمال تغییر در سیاست‌های ضد ایرانی آنها وجود دارد. بعد از سفر شاهزاده به اسرائیل گروهی از نمایندگان کنست رسما خواستار تجزیه ایران شدند. سیاستمداران اسرائیلی برای گرفتن رای ناچارند هر چه بیشتر خود را دیندار نشان دهند. بر اساس آموزه‌های ادیان و کشورهای با ذهنیت قبیله‌ای جنگ با هر کشوری بدون هیچ بهانه‌ای در صورت توانایی و امکان پیروزی موجه است. هیچ پیمانی مانع حملات اسرائیل به اعراب نخواهد شد. احزاب وابسته به مراکز دینی در اسرائیل هر سال قویتر می‌شوند. سیاست و زندگی از سکولاریسم و دمکراسی دور و پیوند جامعه با حقوق بشر هر روز ضعیف تر می‌شود. مسیری که حکومت‌های قبیله‌ای آخوندی و اسرائیل در فاصله گرفتن از آزادی طی کرده‌اند بسیار شبیه یکدیگر است. مایلند دمکراسی محسوب شوند ولی عملا نیستند. ویرانی عظیم و عمدی غزه نسبت دولت اسرائیل با مفهوم کمک را نشان می‌دهد. حتی مانع کمک رسانی سایرین می‌شوند. کودکان و زنان را در صف دریافت کمک و غذا به قتل می‌رسانند. تمام بیمارستانها را منهدم کرده‌اند. شرایط زیست انسانی را از بین برده‌اند. اگر حکومت ملایان با شرافت و راستی توانست نسبت برقرار کند دولت اسرائیل هم می‌تواند با رحم و کمک به دیگران رابطه برقرار کند. در فرهنگ یهود کمک به سایر انسانها تعریف نشده است. افتخار بزرگ آنان عنایت یهوه در برتری بخشیدن به بنی اسرائیل در مقابل سایر قبایل است و نمود این برتری در عالم وجود ضعف و ذلت دیگران است. در عالم ایمان است که این برتری پذیرفته و گرامی است. کمک به سایرین برای عبور از شرایط دشوار تلاش برای از بین بردن این برتری و خلاف تفسیرهای دنیوی از دین یهود است.

چرا شرایط خونبار غزه موجب اعتراضی در جامعه اسرائیل نمی‌‌شود؟

عملکردها باید مستدل و شفاف باشد. حکومت پادشاهی بنیادی لیبرال و قانونمند دارد. حکومت یک ملای نادان خودپرست نیست که مردم را فاقد بینش و صلاحیت در امور سیاسی بداند و امکان پرسش و اعتراض را از آنها سلب کند.

پادشاهی نتیجه خردورزی و ایمان است. محضر شاه ایرانی به نور عقل و راستی روشن و بیت ولی فقیه غرق در ظلمت هوای نفس و دروغ است. تبدیل دفتر شاه به بیت رهبری نه امروز و نه فردا پس از استقرار حکومت پادشاهی ممکن نیست. این تفکر بین مردمی که به امید رسیدن به زمین امن لیبرال دمکراسی در تلاشی جانکاه برای عبور از مرداب عمیق و متعفن استبداد آخوندی با پادشاهی همراه شده‌اند جایی ندارد.

اسرائیل در حمله به ایران دشمن دیده می‌شود زیرا قصد از حمله آسیب به ایران بود نه آسیب به حکومت یا از آن دورتر کمک به مردم ایران.

به خامنه‌ای اطمینان داده‌اند خطری متوجه حکومت او نیست که دلیل زبان درازی‌های اخیر او شد. ولی با توجه به سرعت تحولات منطقه‌ای و جهانی اطمینانی وجود ندارد و به راحتی نظرشان عوض خواهد شد. در جریان حمله اخیر مراقب بودند آسیبی به قرارگاههای اصلی نیروهای ضد شورش مانند سپاه ثارالله و مراکز بسیج وارد نشود. آن دسته از گروههای نظامی و تجهیزاتی که هدف قرار گرفتند مدافعان مرزها بودند. حذف آنان کمترین تاثیری در کاهش توان سرکوب نداشت. وظیفه واحدهای پدافند و موشکی دفاع از تمامیت ارضی کشور است. امری که برای آسیب زدن به آن تلاش فراوانی از سوی بیگانگان صورت گرفته است. اسرائیل و متحدین فقط به دنبال نابودی این توان بودند نه باز کردن فضای مبارزه برای مردم. چاقویی که یک جراح به نیت درمان وارد بدن بیمار می‌کند با ضربه چاقوی یک قاتل تفاوت بسیار دارد.

زمانی آمریکا و اسرائیل به بهانه کمک به مردم ایران برای کنترل امور وارد عمل خواهند شد که مطمئن شوند حکومت ملایان در حال سقوط است و امکان حمایت بیشتر وجود ندارد. آن زمان برای جلوگیری از استقرار پادشاهی همه توان خود را بکار خواهند گرفت.

مردم عامل اصلی خطر را تشخیص داده‌اند. در ذهن اکثریت، ملایان به مار و عقرب و مصیبت تبدیل شده‌اند. می‌دانند برای حفظ زندگی ناچارند خود را از شر آنها نجات دهند. برای دفاع شایسته از سنگر ایران ابتدا باید از شر افعی‌های داخل سنگر رها شد.

خوب و بد عملکرد افراد، احزاب، گروهها، سازمانها، دولت، مجلس، …در هر زمان بر اساس نسبتی که با مردم و منافع ملی دارد قضاوت می‌شود.

نظامیان ایرانی در وضعیتی که از فاجعه حکومت ملایان دفاع می‌کنند در راستای آسیب به مردم و خیانت به کشور و نیروی شر محسوب می‌شوند. در وضعیت جانوری که به فکر بقا و دست ظالم و خونریز جمهوری اسلامی هستند مستحق مرگ و زمانی که حکومت از مردم است و در دفاع جان خود را سپر بلا می‌کنند شایسته حمایت هستند.

شرایط ایران شبیه وضعیت یک بیمار است. عامل بیماری درونی است. راه درمان نیز درونی است. مغز بیمار دچار عفونت است. آخوندی خودشیفته و روان پریش مسئول مملکت است که هر چه بیشتر سعی می‌کند عاقل باشد حماقت بیشتری از او سر می‌زند. نظامیان که در حکم سیستم ایمنی بدن هستند تحت تاثیر عفونت مغزی به جای حمله به عامل بیماری به بافت‌های بدن حمله می‌کنند. اگر بیمار مادر شخص باشد مسئولیت و احساس دو چندان می‌شود. اگر بیمار مادر میلیونها انسان زنده و مرده و آیندگانی باشد که هنوز به دنیا نیامده‌اند موضوع کاملا متفاوت می‌شود.

چگونه می‌شود از مام میهن بیمار در مقابل دشمنان دفاع کرد و همزمان در تکاپوی درمان او بود آنهم زمانی که نظامیان مدافع میهن به عامل دوام بیماری تبدیل شده اند؟ نظامیان ایرانی چه میزان در استمرار فلاکت حاکم بر کشور نقش دارند؟ آیا هرگز نشان داده‌اند که از شرایط کشور نگران و در مصائب و بیچارگی‌های مردم شریکند؟ آیا جایی برای همدلی و همراهی مردم با خود باقی گذاشته اند؟ به کدام دلیل مردم باید آنها را از خود بدانند و در جنگ پشتیبان و در مرگ عزادارشان باشند؟ از باتوم‌هایی که بر سر جوانان کوبیدند؟ از چشم‌هایی که کور کردند؟ از چوبه‌های داری که برپا کردند؟ چه زمانی باید از مرگ یک هموطن نظامی خرسند بود و چه زمانی اندوهگین؟ این مرز در چه موقعیتی قرار گرفته است؟ حکومت آخوندی وضعیت بغرنج و فلاکت باری برای ایران رقم زده است.

برای حقوقی که از منابع متعلق به مردم ایران تامین می‌شود و هر حکومتی موظف به پرداخت آن است خود را جان‌نثار ملایان می‌خوانند و با جنایات آنها در حق مردم و مملکت همراهی می‌کنند. این است مصیبت قرار گرفتن در موقعیت جانوری و بقا که خامنه‌ای سعی بسیار در حفظ آن دارد. جانوران پستاندار گونه انسان خردمند با لباس نظامیان ایرانی آگاهانه بر سر هموطنان خود باتوم کوبیدند و از آزار و قتل و تجاوز لذت بردند. فرصت آزاد بودن در موقعیت حیوانی و رهایی از قید و بند اخلاق و شرف و مردانگی را غنیمت شمردند و برای دفاع از حیثیت انسانی خود آگاهانه هیچ تلاشی نکردند. آزارهایی به مردم رساندند که هیچ دشمن خارجی تاکنون در حق ایرانیان مرتکب نشده است.

سابقه ندارد دشمنی با جوانان ایران در اسارت چنان ددمنشانه رفتار کرده باشد که نتوانند با وجود خود برای ادامه زندگی کنار بیایند و پس از آزادی خودکشی کنند‌. چه دلیلی برای گریستن در مرگ یک نظامی باقی گذاشته‌اند؟ نظامیان ایرانی چه حقی بر گردن مردم دارند که کسی خود را مدیون و موظف به شرکت در مراسم تشییع جنازه آنان بداند؟ فاصله بین فضای اندوه و عزا هنگام تشییع شهدای جنگ در دهه ۶۰ و غریبی عبرت آموز کشته‌شدگان جنگ اخیر دوری مردم با نظامیان کنونی را نشان داد.

افرادی که مردم تابوتشان را بر دوش می‌گرفتند و با حرمت بدرقه می‌کردند آدم‌های دیگری بودند. آنان مدافعان ایران بوند نه مدافعان ملایان. تشییع جنازه کشته شدگان جنگ اخیر نشان داد که پیکر یک نظامی وقتی بخاطر مردم نمی‌‌میرد از همراهی قلوب آنها که همه عزت یک نظامی است محروم می‌شود. انگار در یک دعوای شخصی به قتل رسیده است نه در جنگ. ملایانی که بخاطر آنها به مردم پشت کرده بودند حتی نیامدند بر جنازه اشان نمازی بخوانند. باورکردنی نبود ولی پیکرهای نیروهای نظامی ایرانی کشته شده در جنگ مانند اجساد گروهی مزدور و از آن بدتر سربازان دشمن بدون هیچ اندوه و مشایعت قلبی از سوی مردم به خاک ایران سپرده شدند. خاکی که مردم رنج کشیده‌اش از نظامیانِ امروز جز ظلم و جنایت چیزی ندیده‌اند. این خاک کهنه که هزاران سال است پیکر دلاوران و فرزندان مدافعش را در آغوش خود جای داده است این بار با کشته شدگان بر سر مهر نبود. آنان را فرزندان خود ندید. زیرا این بار نظامیان ایرانی در مسیر خیانت به مردم و شراکت با دزدان و غاصبان وطن کشته شدند نه برای دفاع از ایران.

خامنه‌ای طی چهل سال تقابل با مردم روز به روز خواری و ذلت بیشتری به چشم دید با اینکه روز به روز بیشتر در قدرت پیچید. شاهان ایران از کوروش تا شاپور و رضاشاه و محمدرضا شاه نام‌هایی در تاریخ هستند ولی روز به روز نزد مردم عزت و حرمت بیشتر می‌یابند و بدون این که در قدرت باشند قدرتمند هستند. این روزها مجسمه شاپور شان بیشتری دارد تا خامنه‌ای با همه دم و دستگاه اهریمنی. آنکه در راه ایران مبارزه کرده است همواره گرامی خواهد بود. نحوه تعامل با مردم است که شیطان یا خدا را پشت سر شخص متجلی می‌سازد، به ادعای جانشینی خدا و پیامبر نیست. این مردم هستند که با عنایت خود به زنده و مرده عزت می‌بخشند.

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاه‌داری و آیینِ سروری داند
به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند

در تاریخ شهر جایگاه افراد در نسبتی که با داد و خیرعمومی داشته‌اند مشخص می‌شود. با تاریخ قبایل که در آن افتخار به اجداد، فتوحات، دین و نژاد موضوعاتی برای ادعای برتری و بهانه اولویت یافتن در بقا هستند متفاوت است.

آنچه به بیماری ایران قدرت می‌بخشد نظامیان یا سلولهای ایمنی هستند که به جای دفاع از بدن به دفاع از بیماری پرداخته‌اند. تاکید بر عنوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی توسط ملایان تاکید بر سلولهای ایمنی بدن به عنوان بخشی از بیماری است، که در اصل دروغ است. حقوق و سلاحهای جنگی و امکانات و توان آنها از منابع ایران است و اگر در مسیری غیر از منافع ایران صرف شود ناروا، ناحق، ظلم و غیرقانونی است. سپاه و سایر نیروها متعلق به ایران و مردم هستند و اگر بر خلاف مصالح کشور حرکت کردند در واقع جزو نیروهای دشمن محسوب می‌شوند و مردم نه تنها مجاز بلکه موظف به مقابله با آنها هستند.

نیروهای نظامی ایران تا زمانی که برخلاف منافع ملی و علیه مردم هستند در واقع دشمنی داخلی محسوب می‌شوند و درگیری آنها با دشمن خارجی برای حفظ سیطره و منافع مشترک با گروه غاصبان و راهزنان دیده می‌شود نه دفاع از کشور.

نظامیان ایرانی برخلاف ماهیت وجودی خود در دفاع از منافع ایران با پافشاری بر ادامه حمایت از سیستم مافیایی حکومت اسلامی در واقع بازوهای یک سیستم جنایتکار و بر علیه ایران هستند. با کمک و به پشتوانه نظامیان ملایان کشور را در آستانه نابودی قرار داده‌اند.

موضوع مهم این است، نیروهای نظامی هم انسان‌هایی معمولی هستند و به اندازه بقیه توان تشخیص خوب از بد دارند. شرایط فعلی و حوادث گذشته برای مشخص شدن خیر و شر کافی است. جانبداری از شر تبعاتی دارد به خصوص زمانی که کشور نابود و مردم قربانی می‌شوند. به خوبی می‌دانند مردم حق دارند. می‌دانند چاره‌ای جز خیابان و فریاد باقی نمانده است، با این حال با باتوم سر آنها را متلاشی می‌کنند. چشمشان را از حدقه در می‌آورند و در زندان به آنها تجاوز می‌کنند و بعد از کشتن به مزارشان بی‌حرمتی می‌کنند.

به محض این که هر نیروی نظامی به صورت انفرادی به دفاع از مردم و تقابل با حکومت بپردازد به وظیفه ذاتی خود در دفاع از میهن عمل کرده و از عامل بیماری به سلول ایمنی مدافع بدن تبدیل می‌شود. فداشدن در راه ایران وظیفه آنهاست. بدن با بازگشت سلولهای ایمنی به وضعیت طبیعی در مسیر درمان قرار می‌گیرد. در وضعیت انسانی این تحول ابتدا در ذهن رخ می‌دهد و سپس به انتخاب می‌انجامد. کنش اصیل و وجودی جانور را میل به بقا و تلاش برای حفظ منافع در چارچوب اجتماعی قبیله تعیین می‌کند. وضعیت مجازی و موقتی آدم بودن که برای بقای جانور غیرضروری و حتی خطرناک است در دفاع از خیرعمومی و در ساختار ذهنی شهری امکان بروز دارد.

جهان‌بینی حکومت و سیستم تعلیم و تربیت آن مبتنی بر بقا در تاکید بر حفظ نظام و سیطره قبیله ولایتمداران بر سایرین است. نظامیان حکومت نیز با تأسی از این چارچوب عقیدتی که کاملا در انطباق با ویژگی‌های طبیعی جاندار است با ترفند تبعیت از رهبری در ماهیت مدافعان قبیله انقلاب اسلامی و در راستای حفظ بقا قرار می‌گیرند. نظامیان سیستم شاهنشاهی تحت تاثیر نظام آموزشی شهری و مشاهده عملکرد شاه در فداکاری برای حفظ مملکت و مردم بی‌قید و شرط تسلیم شدند اما نظامیان پرورش یافته سیستم آخوندی برخلاف آنان تا خطر بقا را احساس نکنند در کنار مردم و منافع ملی قرار نخواهند گرفت. گفته شمخانی است، آنقدر مردم را می‌کشیم تا به خانه برگردند. هرگز هیچ فرمانده ایرانی کلمه‌ای در دفاع از مردم و منافع ملی به زبان نیاورده است. نگرانی برای مردم و اولویت بخشیدن به منافع عمومی به جای منافع شخصی فاصله گرفتن از ذات حیوانی است که در حکومت قبیله‌ای آخوندی عین خطر کردن است.

چاره‌ای نیست باید بخش عمده نیروهای نظامی را که با خصلت‌های حیوانی مانوس شده و منافع را در استفاده از چنگ و دندان و کشتن می‌بینند با خطر بقا مواجه و آنها را مجبور به همراهی با مردم و منافع ملی کرد.

امید و انتظار برای برانگیخته شدن ویژگی‌های آدمی در بسیاری از آنها عبث و بیهوده است. افرادی که برای حفظ منافع به راحتی مردم را به قتل می‌رسانند فقط زمانی که بقا را در خطر ببینند تسلیم خواهند شد، بویژه امروز که دیگر ذائقه اشان به خون عادت کرده است.
گرچه در بین نیروهای نظامی همه واحدها در امر سرکوب ماموریت و مسئولیت یکسانی ندارند ولی در چشم انداز کلی نیروهای نظامی ایران به صورت بازوهای اختاپوس درآمده‌اند.

اما چگونه می‌شود حمله دشمن خارجی را به فرصتی برای کمک به ایران تبدیل کرد؟ از آن بهره‌برداری و نیروهای ضدایرانی مدافع حکومت ملایان را در تنگنا قرار داد؟

راه را اوول کورکور نشان داد.

ساقیا بی‌گه رسیدی می‌بده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو من دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو
کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش
لانه تو عشق بودست‌ای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش

با این توجه مهم که مردمان شجاعی چون او نباید اشتباه مهلک او در مخفی شدن بعد از اقدام را تکرار کنند زیرا سریعا ردیابی و حذف خواهند شد. به محض تجهیز، اجرای عملیات‌های از پیش طراحی شده یکی پس از دیگری بدون توقف در تیم‌های حداکثر دو نفره عرصه را بر دشمن داخلی ایران تنگ خواهد کرد. این دارویی است که سیستم ایمنی نظامی فاسد شده را ناچار متوجه ریشه بیماری که عفونت مغزی است می‌سازد و البته مانند همه داروها مصرف آن بدون تبعات و عوارض جانبی نخواهد بود اما بهایی است که یک بیمار در چنین وضعیت خطیر و روبه موتی ناچار است برای زنده ماندن بپردازد.

مستی و مستتر شو بی‌زیر و بی‌زبر شو
بی خویش و بی‌خبر شو خود از خبر چه آید
چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی
درده می‌رواقی زین مختصر چه آید
چون گل رویم بیرون با جامه‌های گلگون
مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید

فرصتی برای سیاست ورزی شیک اصلاحاتی باقی نمانده است. تمام سرمایه مردمی اصلاحات به سرکردگی خاتمی در پای مصلحت نظام و رضایت ام الفساد رهبری قربانی شد.

شاید بتوان تهدید عنوان تروریست را که بیگانگان به ناروا برای آسیب به ایران به سپاه الصاق کرده‌اند به فرصتی برای ایران تبدیل کرد. ملایان فرمانده اصلی نیروهای سپاه هستند. همان طور که برای حذف رده‌های فرماندهی سپاه جایزه تعیین می‌شود سزاوار است که برای حذف ملایان به عنوان فرماندهان اصلی واحدهای تروریست هم جایزه در نظر گرفته شود. پرداخت پاداش به خانواده‌های افرادی که در راه حذف ملایان تروریست کشته می‌شوند باید از سوی شاه تضمین شود. این خطری است که شاه برای ایران باید به جان بخرد نه پذیرش عواقب تایید ماموریت خائنانه پرسنل نوفدی در سفر به اسرائیل حین حمله به ایران، این همراهی چه منافعی برای ایران در برداشت؟

دولت‌های آمریکا و اسرائیل از راهبرد تعیین جایزه برای رسیدن به اهداف بسیار استفاده می‌کنند. در این مورد می‌توانند با تایید و پشتیبانی تبلیغاتی و عملی در سرعت و نتیجه موثر باشند ولی بسیار بعید است همکاری کنند. تابحال برای هیچ آخوندی جایزه تعیین نکرده‌اند در صورتیکه مهمترین سمت‌های اطلاعاتی متعلق به آنها بود و تمامی فرماندهان سپاه را خامنه‌ای منصوب می‌کند. ورود این مولفه با حمایت آمریکا و اسرائیل شرایط را به شکل موثری به نفع پادشاهی خواهان تغییر خواهد داد، که البته آنها چنین کاری نخواهند کرد زیرا با نقشه‌های آنان سازگار نیست. جوایز باید قابل توجه و بنا به رتبه آخوند تا چند میلیون دلار باشد و شاه ضامن پرداخت. هزینه نهایی نسبت به خسارت هر روزه بقای این سیستم اهریمنی بسیار ناچیز است.

بدیهی است آن دسته از نیروهای نظامی هم که در دفاع از سیستم به مردم شلیک می‌کنند هدف هستند. هیچ راه دیگری برای نجات کشور در حال نابودی باقی نمانده است. فقط رژیم نیست که به سمت پرتگاه می‌رود، کل کشور در حال فرو رفتن و نابودی است.

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید

نیروهای نظامی باید متوجه باشند چاره‌ای جز کمک به درمان وطن بیمار و کاهش خسارت عبور از باتلاق فلاکت حکومت ندارند. شهر و آبادی و همشهریان، افراد خانواده، دوستان و عزیزان و آیندگان آنها هم با مصیبت‌های ناشی از تحمیل بیماری بر بدن میهن مانند سایرین در رنج و عذاب هستند. با نابودی ایران همه آنچه برایشان عزیز است ازبین خواهد رفت.

از طرفی نباید فریب تبلیغات دشمن خارجی حین حمله به ایران را خورد. هدف آنها از منجی نشان دادن خود بدست گرفتن ذهن ایرانیان و ایجاد اعتماد برای انجام نقشه‌های شوم بعدی است. هیچ نیت خیری پشت حملات آنها نیست. قصد آنها کمک نیست. گشوده شدن روزنه تنفسی برای مردم از پیامدها و نتایج ناخواسته حملات است نه هدف آن. در مسیر مبارزه با دشمن داخلی نباید فریب خورد و اختیار به دشمن خارجی داد یا آنها را به عنوان یاور و ناجی باور کرد. پیگیر اهداف ضدایرانی خود هستند. هر دوی آنها، نیروهای نظامی ایرانی در داخل و نیروهای نظامی مهاجم خارجی در حقیقت متحد و علیه ایران هستند. همزمان باید در دو جبهه داخلی و خارجی با دشمن جنگید. نیروهای نظامی ایران عملا با حمایت از ملایان در تضاد با منافع ملی و مردم به بخشی از نیروهای دشمن خارجی در داخل تبدیل شده‌اند. نیروهای نظامی ایران در حال نابود کردن کشور از درون هستند. مبارزه با آنان به تنها راه نجات کشور تبدیل شده است.

در چند صد سال گذشته شریعت اسلام که امری غیرقابل پرسش است پایه مشروعیت قوانین و پادشاهی بود اما امروز عقل جمعی به عنوان یک پاسخ از پی پرسش‌های بیشمار محصول یک تجربه تلخ و خونین 47 ساله آفرینش مدرنی از ساختار مانوس و مطمئن پادشاهی را برای ادامه زندگی ضروری یافته است. جایگاه اجتماعی شریعت با وجود حرمت نزد کثیری از مردم به شکل آشکار و رو به تزایدی تنزل یافته به نحوی که دیگر مانند گذشته پایه حکومت یا حتی عرف نخواهد بود و در این مسیر مردمی که نگران آینده، زندگی، دین، اخلاق، فرهنگ، همزیستی و صلح در ایران هستند تغییر حکومت را رقم خواهند زد نه آمریکا و اسرائیل و کارمندان آنها در موسسه نوفدی.

پادشاهی خواهان اصیل کشاورزان مؤمنی هستند که در نماز جمعه با بیان عبارت رو به میهن پشت به دشمن جهت عبادت خداوند را به سمت قبله ایران تغییر دادند. این حرکت نمایش نوک کوه یخ تحولات بنیادین صورت گرفته در سیستم باور ایرانیان بود. تغییر جهت قبله در صدر اسلام از قدس به مکه اهداف و امکاناتی در سیاست و قدرت را پیگیری می‌کرد ولی تغییر جهت قبله از عربستان به ایران از منظر ایمان و به نیت قدسی حفظ زندگی بود. از دید نمازگزاران در آن روز ایران جهتی بود که تغییر قبله به سمت آن با طریق عبادت خداوند قرابت بیشتری داشت. خداوند که در یک جهت و جغرافیای خاص نیست.

آمد ندای بی‌چون نی از درون نه بیرون
نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد
گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست
گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد

سوی جستجو، سوی خیر و مصلحت مردم این سرزمین است که نمازگزاران کشاورز و دامدار و کارگر به کمک تجربه و خرد به خوبی آن را دریافتند. ایمان متکی به عقل آن سو را ایران دید. کنش‌ها و واکنش‌های این گروه از مردمان که اکثریت هستند بر اساس تحلیل‌های سیاسی و نظریه پردازی‌های تئوریک و مناظره‌های اهل سیاست در میزگردهای فضای مجازی نیست. وقتی برای توجه به تبلیغات، بحث‌ها و مجادلات رسانه‌ای و گوش دادن به پادکست ندارند. اهل زندگی‌اند و سخت با آن گلاویز. اگر حکومت آخوندی هم روزگارشان را با تلخی و نان شان را با خواری و خون دل توام نمی‌‌کرد در مقابلش قرار نمی‌‌گرفتند.

مردم با جمهوری در بهترین گونه آن دینی با زعامت علمای متدین و درستکار و متقی و شعار دلربای استقلال، آزادی جمهوری اسلامی به خوبی آشنا شدند. نه استقلال ماند، نه آزادی، جمهور به ذلت افتاد و اسلام متواری شد. نقش اسلام از دلها محو شد و بر پیشانی عده‌ای برای کاسبی نشست. روحانیت شیعه که قرنها بر سر مردم جا داشت به خاک مذلت افتاد چندانکه جز به ضرب قتل عام مسلمین امکان ادامه بقا ندارد. این حاصل جمهوری جانشینان خدا بود.

کارگران و کشاورزان، کسبه و کارمندان معمولی، مردم عادی و زحمتکشان کف ساختار طبقاتی جامعه بیش از همه بازگشت به میهن و سیستم حکومتی تاریخی آن را برای ادامه زندگی ضروری یافته‌اند. مانند رسوایی پنجاه و هفت ایدئولوژی‌ها راهبر نیستند. این بار زندگی واقعی است که مسیر را تعیین می‌کند. به همین خاطر است که این بار نامداران روشنفکر و دانشگاهیان و اهل نظریه و ایدئولوژی پرچمدار نیستند بلکه مردم عادی، گمنامان میدان کار و تلاش فیزیکی، کسانی که نان خود را از زمین یا از میان پیچها و مهره‌ها با نیروی ماهیچه و با زحمت بیرون میکشند در صف اول مبارزه هستند. این بار افسون رسیدن به مناظر سبز و زیبای تخیلی در آینده‌ای دور محصول ذهن‌های ایدئولوژی زده عامل فریب و حرکت جامعه نیست. این بار گامهای استوار حرکت اجتماعی بر زمین مطمئن، تفتیده و واقعی ایران در کشاکش زندگی روزانه برداشته می‌شود. شهدا، زخمی‌ها و زندانیان طی ده سال اخیر همزمان با کاهش طبقه متوسط و افزایش عامدانه فقر به عنوان راهی برای اسیر و مطیع ساختن مردم به دستور خامنه‌ای بیشتر از طبقات پایین جامعه بوده‌اند تا مثل گذشته از طبقات متوسط. پایه‌های دوران جدید پادشاهی در ایران همچون روزگار فریدون بر دوش توده‌های رنج دیده و یاران کاوه استوار خواهد بود.

همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست
که‌ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمن است

در اهریمن بودن خامنه‌ای آیا تردیدی وجود دارد؟

اسرائیل با ایران در حال جنگ است و بدون تردید بر اساس منافع خود اقدام می‌کند. هدف حمله آسیب به ایران است، کمک به ایرانیان نیست.

در ۵۷ هم قدرت‌های خارجی زمانی کنار خمینی قرار گرفتند که شاه را تنها و مردم را کنار خمینی دیدند وگرنه سال نو مسیحی کارتر و خانواده اش در تهران مهمان شاه بودند. چند ماه بعد شاه و خانواده اش را ابتدا به آمریکا راه نداد و سپس قصد تحویل آنها را به خمینی داشت.

اسرائیلی‌ها بعد از چند دهه که برای نابودی ایران با همکاری نیروهای داخلی خود در حکومت به بهانه مرکز زدایی، زبان مادری و بومی گرایی تلاش کردند و موفق نشدند پس از دریافت اقبال عمومی به شاهزاده تصمیم گرفته‌اند در پی دستیابی به اهداف پیشین همراه با نابودی قدرت نظامی اندک ایران و بی‌دفاع ساختن کامل کشور، حرکت اصیل پادشاهی خواهی ایرانیان را به نیت ازبین بردن هر نیروی قوی تعیین کننده یا نابود یا تحت کنترل درآورند. اشتباهی که به انزوای بیشتر یهود منجر خواهد شد زیرا ایران آمریکا نیست که بتوان با اعمال نوعی دیکتاتوری پنهان و مافیای رسانه‌ای افکار عمومی را مهندسی و افراد را جهت اعمال سیاست‌های دلخواه به سیستم تحمیل کرد بویژه که نقش تعیین کننده و حیاتی دین در عرصه سیاست ایران بر خلاف آمریکا به خرد منتقل شده است. دین به عنوان پایه امور، تابو و شمشیر داموکلس در ایران از کار افتاده است. اتفاقی در ایران رخ داده است که مانند شرایط عراق و افغانستان شناختی از ماهیت آن ندارند ولی مایلند از آن حتی به قیمت جان انسانها سود ببرند. اندیشکده‌های تاثیرگذار با بودجه و خواست کمپانی‌ها مسیر مطالعات سیاسی را در راستای سودآوری هدایت می‌کنند نه حقیقت، و نتیجه در مقابل است. اولویت انسان از هر جهان بینی و شکل حکمرانی که حذف شود نتیجه اسفبار خواهد بود.

اوضاع آمریکا و جهان به مدت طولانی به وفق مراد لابی یهود نخواهد ماند. غرب نسبت به بی‌آبرو شدن لیبرالیسم که با سوءاستفاده از دین توسط آنها انجام شد بی‌تفاوت نخواهد ماند. بازگشتی خشم آلود برای اعاده حیثیت خواهد داشت. عواقب دهشتناک تشکیل دولت جوانان مسیحی مومن انقلابی در آمریکا مشکلاتی غیرقابل حل در ابعاد جهانی برای حامیان یهودی اش ایجاد خواهد کرد همانگونه که خامنه‌ای را در سطح یک کشور در مسیر سقوطی غیرقابل کنترل قرار داد.

تبعات سوء تحمیل سیاستهای دلخواه اسرائیل بر کشورهای اروپایی و آمریکا با ذهنیت پنهان محقق ساختن وعده سیطره قوم برگزیده بر جهان بزودی دامنگیر آنها خواهد شد. شبیه حکومت اسلامی که با وجود تلاش همه جانبه برای سلطه بر زندگی و افکار ایرانیان شکست خورد و حتی مرزهای عقیدتی هزار و چهارصد ساله را از دست داد.

مردمی که طی تاریخ کهن خود سختی‌های اسارت در بابل و روم را از سر گذرانده‌اند شاید بهتر باشد جانب احتیاط از دست ندهند، از بازی چرخ غافل نشوند و همه پل‌ها را پشت سر خود خراب نکنند و جایی برای روز مبادا باقی بگذارند.

ایرانیان حمله اخیر را فراموش نخواهند کرد. تلافی آن امروز اگر میسر نشد میراث می‌ماند برای آیندگان، مگر این که به ما در عبور از مصیبت ملایان که در تحمیل اولیه آنها هم نقش داشتید کمک کنید. فکر نکنید آمدید و زدید و کشتید و رفتید و تمام. ما خاطراتمان را بر سنگ نقش می‌کنیم. حداقل دوهزار و پانصد سال عمر می‌کند.

برین کینه آرامش و خواب نیست
همی چون دو چشمم به جوی آب نیست
شما را به داد جهان آفرین
دل ارمیده بادا به آیین و دین
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم
بر اینیم و گردن ورا داده‌ایم


کمی دیرتر کمی زودتر شرایط آمریکا و اروپا بر علیه یهود خواهد شد. مانند حکومت ملایان که تشیع را اسباب کاسبی و بی‌آبرو کردند سرمایه داری بی‌ضابطه هم چنین بلایی بر سر یهود آورده است.

کدام کشور در صورت طرد از آمریکا پذیرای شما خواهد بود؟ آلمان؟ آذربایجان؟ فقط یک کشور وجود دارد که می‌توانید آنجا را مانند خانه خود بدانید و در آنجا گرامی هستید. خوش آمدید. ولی پیش از آن از حمایت ملایان دست بردارید و به ما در عبور از باتلاق متعفن حکومت آخوندی بدون کلک و حقه بازی کمک کنید. فرصت کمک به ایرانیان را از دست ندهید آنها برای همیشه در این تنگنا نخواهند ماند. برای یکبار در تاریخ یهود به گروهی از انسانهای گرفتار کمک کنید. شاید کمک به دیگران آنقدر که از آن بیزار و گریزان هستید چیز بدی نباشد. حداقل برای یکبار امتحان کنید. آهسته آهسته دیگران را درک کنید. با به رسمیت شناختن دیگری به شهر رسیده اید. با کل قبیله دسته جمعی به شهر مهاجرت کنید. وحشت نکنید بقیه هم قبایلی مشابه هستند. تازه شما مدرن و با F-35 و گنبد آهنین هستید و اکثر قبایل ساکن این شهر با همان تیر و کمانی که آخرین بار در بابل دیدید. با این حال شهری هستند. شهری بودن امری ذهنی است نه ابزاری، پذیرش دیگری مانند خود، در یک روستای دورافتاده هم می‌توان ذهنیت شهری داشت. مهمترین قانون‌های نانوشته زندگی در شهر در کنار سایر قبایل داشتن پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک نسبت به دیگران است. به شهر بیایید و در کنار دیگران زندگی کنید پشیمان نمی‌‌شوید. شهر مفهومی برآمده از ایمان است و بنی اسرائیل به عنوان قوم برگزیده خداوند از منظر ایمان و وارث ایمان آدم در آنجا بدون نیاز به اثبات و خونریزی، نورانی و درخشان در جایگاهی که شایسته و سزاوار آن هستند دیده خواهند شد.

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست

حتی اگر بزرگان یهود ضرورتی مالی برای گل آلود کردن آب در خاورمیانه به نیت گرفتن ماهی دارند باید در استفاده از ایران به عنوان طعمه سر قلاب تجدید نظر کنند. به تدبیر و دوراندیشی نزدیک تر است که با ایرانیان صادق باشند و البته به آیات روشن تورات، از منظر ایمان نه کتاب مرجع قبیله.

چه وضعیت اقتصادی بهتر بشود یا نشود. چه آزادیهای مدنی رسما داده شود یا نشود. چه جنگ جهانی سوم و چهارم همزمان با هم شروع شود، شرایط سیاسی در ایران بزودی به سمت تغییرات اساسی خواهد رفت و در این مسیر ایرانیان مدیون اسرائیل یا آمریکا که هر دو نهایت تلاش خود را برای حفظ حکومت ملایان بعمل می‌آورند نخواهند بود. اگر حکومت برای ایجاد تفرقه و ترساندن مردم از خطر جنگ داخلی سعی در اختلاف افکنی بین اقوام داشت و پرچم بیگانگان را به ورزشگاهها می‌برد اسرائیل علاوه بر حمایت تسلیحاتی و آموزشی و مالی گروههای مسلح پیرامون مرزهای ایران با جدیت در تمام رسانه‌های وابسته موضوع فدرالیسم و زبان مادری را در داخل و خارج از ایران پشتیبانی می‌کرد. تلاش لابی یهود برای تاثیرگذاری بر سیاست جهان جز فاجعه نتیجه‌ای نداشته است، افزایش تنشها و وقوع جنگها در سراسر جهان، شبیه حکومت ملایان در ایران که جز نابودی مملکت نتیجه‌ای نداشته است. سیاست هر دو تلاش برای تسلط بر جوامع از طریق یک دین قدیمی قبیله‌ای در روزگاری است که سرعت تغییرات نرم افزاری و سخت افزاری ضرورت زیست شهری را هر چه بیشتر ناگزیر ساخته است. ملایان شیعه در سطح یک کشور، یهود در سطح جهان. پیروزی هر دو در کوتاه مدت قطعی بود همانگونه که شکست هر دو در بلند مدت قطعی است. ملایان در ایران از اوج گذشته در حال پیمودن مسیر سقوط و انحطاط هستند و یهود اکنون در بالاترین حد منحنی قدرت و سلطه قرار دارد که با سرعتی کمتر آنها هم در سراشیب زوال قرار خواهند گرفت. اسلام و یهود هر دو به دلیل عدم هماهنگی با زمان در تحمیل خود به عنوان سیستم سیاسی از طریق سوءاستفاده از باورهای انسانها به بدترین شکل ممکن شکست خواهند خورد.

حکومت ملایان ایران و حکومت اسرائیل از جنس حکومت‌های قبیله‌ای هستند. در جهان بینی آنان دیگری دشمن تلقی می‌شود. دمکراسی که به رسمیت شناختن حق دیگری است در حکومت‌های قبیله‌ای حتی در حد ظاهر هم امکان وجود ندارد. اگر رابطه‌ای با دیگری برقرار می‌شود از سر ناچاری یا به طمع منفعت است. قبیله یک واحد اجتماعی در تاریخ تکامل و هنوز دارای کارکرد است. آنچه دانش ثابت کرده است پیش از آن وجود گله‌های کوچنده انسان‌های نخستین در نقاط مختلف زمین در طلب خوراک بوده است. انواعی از قبایل ابتدایی هم اکنون هم در اعماق آمازون وجود دارند. جاندار در هر منطقه مولفه‌های دین، رسوم و آداب را که همگی طی تاریخ در کنش و واکنش با جغرافیا در مسیر بودن خلق شده‌اند راز استمرار بقای خود و مقدس می‌داند از این رو عبارت آبا و اجدادی را به آنها اضافه می‌کند. هر عملی بر خلاف آنها را تهدیدی برای بقا دیده سعی به حذف عامل تهدید می‌کند. حضور دیگران یا غریبه‌ها را به صورتی آشکار تحمل نمی‌‌کند. دیگران را تهدید می‌بیند، از این رو با مفهوم کمک به دیگران بیگانه است. در حال حاضر توقع کمک از قبیله مدرن اسرائیل به امید محال نشستن است، مگر اینکه موضوع با اهداف آنها در یک راستا قرار بگیرد یا این که متوجه ناپایداری شرایط شوند.

دیگران، فقط در جهان بینی شهری که در مقایسه با وضعیت قبیله یک جهش در تکامل اجتماعی است معنا دارد. در جغرافیای گسترده فلات ایران جانور پس از قرنها جنگ و خونریزی‌های بسیار در وضعیت قبیله در تکاپوی بقا از جاده باورهای میترایی به وضعیت تکاملی بالاتر و پیچیده تر شهر رسیده است. شهر مقصد قبایل ساکن در محدوده فرهنگ میترایی از پی قرنها خونریزی بوده است که پس از “باور به برابری حق دیگری با خود” در افق ظاهر شده است. چنین اتفاقی در هیچ نقطه دیگر جهان رخ نداده است. همانگونه که ضرورت بقا درخت سیب را در هر جغرافیایی به شکلی متفاوت در آورده است نحوه بقای انسان نیز در هر منطقه به او ویژگی‌های متفاوتی بخشیده است. در آفریقا که منشا انسان است هرگز تمدنی بوجود نیامد زیرا بقای جاندار در تعادل با طبیعت بابرکت جنگل بدون نیاز به تغییر و نوآوری در همان حالت ممکن بود.

در کنار آداب و رسوم و جشن و رقص ویژه هر قبیله آیین‌های گسترده و فراگیر در جغرافیای میترایی مانند نوروز و سده تجلی مفهوم و باور شهر بودند.

فرهنگ شهر در دو هجوم باور قبیله‌ای یهود آسیب بسیار دید. ابتدا در قالب مسیحیت که شکل شهری شده و متمدنانه یهودیت بود و سپس در قالب اسلام که شکل بیابانی یهودیت بود. مهمترین بخش اعتقادی مشترک بین سه دین سامی پنج فصل نخست تورات به ویژه سفر آفرینش، داستان خلقت، از بهشت رانده شدن آدم و حوا،‌هابیل و قابیل، طوفان نوح، ابراهیم و قربانی کردن فرزند… است که منشا مهمترین الهامات فرهنگی، هنری، ادبی بشر و حتی تاثیرگذار بر حیات سیاسی انسانها و حکومتها بوده است. مسیحیت و اسلام در واقع انشعاباتی از یهود هستند و ماهیت مستقلی ندارند. اختلافات مابین هر سه دین مانند اختلاف مابین شیعه و سنی و کاتولیک و پروتستان داخلی و مثل اختلافات مابین مذاهب غیرقابل حل است، فقط با مرز و فاصله قانون عقل می‌توانند در یک محیط کنار هم باشند. اگر مرز قانون مبتنی بر عقل برداشته شود برای اثبات حقانیت بر اساس شریعت خود چاره‌ای جز ریختن خون یکدیگر ندارند.

در غرب هنوز فرهنگ قبیله‌ای قدرتمند است و با عنوان کاذب راستگرایی میهن پرستانه تبلیغ می‌شود. پذیرش پناهندگان و مهاجران را لطف می‌بینند نه وظیفه. دیگران با بی‌میلی تحمل می‌شوند و به زودی نخواهند شد. خونبارترین جنگها در اروپا پس از قرون وسطی و از مبدا متمدن ترین کشورها آغاز شده‌اند. همین امروز آمریکاییان با غالب شدن دیدگاه‌های اختراعی لابی یهود در قالب فرقه‌های مسیحی آخرالزمانی در سیاست، قدرت نظامی و چنگ و دندان را عامل برقراری صلح می‌دانند.

هنوز در هر جغرافیایی مهمترین دغدغه جانور بقاست.

در فلات ایران جاندار مانند سایر نقاط زمین پس از هزاران سال زندگی در گله‌های کوچ رو آهسته آهسته به یکجانشینی در غارها و زندگی قبیله‌ای رسید. برای رسیدن از قبیله‌های ابتدایی به قبیله‌های مدرن امروزی چند هزار سال سپری شده است.

رسیدن از قبیله به شهر چند هزار سال خونین دیگر زمان برد. جاندار گونه انسان خردمند در هر قبیله به ضرورت بقا برای برقراری ارتباط، انتقال مفاهیم و ایجاد مناسباتی فراتر از قوم و قبیله و عشیره خود به ناچار با وام گرفتن واژه‌ها از زبانهای قبایل دیگر و ترکیب آنها به زبان مشترک و میانجی فارسی رسید. زبانی که در راستای دلیل خلق شهر زیر چتر مهربانی، عشق، راستی و خردورزی آیین میترایی تبدیل به زبان آشتی، تساهل، مدارا، گفتگو و نهایتا قوانین شد. زبان فارسی اینگونه زبان شهر شد، زبان قبیله خاصی نیست. زبانی است که در طی زمان برای ایجاد ارتباط و بیان مفاهیم مشترک بین انسان‌هایی با دین، زبان و فرهنگ متفاوت و تبیین مناسبات گسترده تر و پیچیده تر از ترکیب زبانهایی با گویشوران کمتر به زبانی با گویشورانی بیشتر با همراهی، همدلی و همفکری تمام قبایل به ضرورت بقا در جامعه شهری تکامل یافته است. سلطان محمود غزنوی، فرزندان تیمور در هند و سلطان بزرگ سلیمان قانونی با شناخت از ویژگی شهری زبان فارسی آن را توسعه و ترویج می‌کردند.

یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است

نگرانی برای آوارگی، غم غربت، دلتنگی، رنج و اندوه مورچه‌ها و انسانها موضوع جوامع و حکومت‌های دینی قبیله‌ای آخوند شیعه و اسرائیل نیست.
رحم و مروت دینی امری درون قبیله‌ای است. شامل افراد خارج از قبیله یا غیرخودی نمی‌‌شود. خودی و غیرخودی از کلمات کلیدی خامنه‌ای است. او حتی مردم شیعه مخالف را هم خیرخودی می‌داند.

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ ۚ (۲۹- فتح)

محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می‌بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می‌طلبند، نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست، این است توصیف آنان در تورات.

ترحم و بخشش فقط شامل افراد قبیله و نیروهای خودی مانند صدیقی و زنجانی می‌شود. امثال محمد حسینی و مجیدرضا رهنورد افراد خارج از قبیله محسوب می‌شوند و ترحم بر آنها جایز نیست.

در شهر، قانون که برآیند خردجمعی است نه شریعت یا سنت بر همه یکسان جاری می‌شود و ترحم ضرورت وجود پیدا نمی‌‌کند.

جای مُهری که برخی به هر ترفندی سعی در نقش آن بر پیشانی دارند تلاشی برای قرار گرفتن در زمره افراد مورد اشاره آیه است. کسانی که نشانه بر چهره از اثر سجود دارند. آنان اهل قبیله، خودی، مومن و انقلابی محسوب می‌شوند.

کافران کسانی هستند که حاضر به تبعیت از قوانین قبیله نیستند و کشتن و غارت اموال آنان موجب دریافت پاداش از سوی خدای نگهبان قبیله است. امت افرادی هستند که حاضر به اطاعت از قوانین قبیله شده‌اند. در صدر اسلام هم برادران جهادی در تقسیم غنائم شامل اموال و زنان و مردان و کودکان به عنوان برده بین خود انصاف و عدالت را رعایت می‌کردند وگرنه در مورد دیگرانی که کافر محسوب می‌شدند و همان کسانی بودند که به آنها حمله شده بود عدل و انصاف و رحم بی‌معنا بود. در این دیدگاه کمک به دیگران جایگاهی ندارد.

با این همه شیعه کمی از یهود جلوتر است. در ایران جز ملای رهبر کسی خود را منتخب خداوند نمی‌‌داند ولی در اسرائیل تمام یهودیان متعصب خود را برگزیده می‌دانند. در جنگ غزه فقط نگران اسیران خود بودند و هیچ اعتراضی در مورد درد و بیچارگی مردم بینوا و کشتار قریب هفتاد هزار انسان بی‌گناه ندارند. سعی در تحمیل دیدگاههای دینی به جامعه جهانی یهود را به موقعیت دشواری دچار خواهد کرد که البته با وجود داشتن حکومت، مانند ملایان چاره دیگری جز ظلم ندارند. حکومت بر بنیاد دین از آنجا که ریشه قبیله‌ای دارد جز با تحمیل رنج و درد به دیگری ممکن نیست. در قبیله، دیگری فاقد حق است. به رسمیت شناختن حق دیگری و قرار گرفتن در محدوده باور شهری برای قبیله حاکم بویژه ذینفعان اصلی مخاطره عظیمی است. شهر موضوعی برآمده از باور و ایمان است، اشه یا راستی. در پولیس یونانی زنان و بردگان در یک ردیف بودند و هیچکدام حقی نداشتند اما در شهر، بر اساس ِگلنوشته‌های پرداخت حقوق و دستمزد در تخت جمشید، برده‌ای وجود ندارد و زنان همچون مردان صاحب حق هستند.

حذف پادشاهی و اعطای خودگردانی به استانها که از اهداف دیرینه اسرائیل بود و در مصاحبه‌های بیژن کیان هم بر آنها تاکید شد از نتایج سحر برنامه‌های ضدایرانی است که در دفترچه دوران گذار مهمترین تولیدی و خروجی نوفدی با مدیران و کارشناسانی بعضا از ژنرالهای سابق امنیتی اسرائیل دیده شد.

سالهای سال اسرائیل توجهی به شاهزاده نداشت. امروز که دور و بر اوست بدون شک نقشه‌ای بر اساس منافع خود دارد. شاهزاده متوجه این موضوع است. اما قدرت لابی یهود به حدی است که حتی رییس جمهور و سایر سیاستمداران آمریکایی مستقیما و اروپایی‌ها غیرمستقیم مجبور و موظفند تابع آنها باشند. رسما در دفاع از منافع اسرائیل قسم یاد می‌کنند وگرنه امکان حضور در عرصه قدرت ندارند.

شاهزاده در حال حاضر بخاطر شرایط خطیر ایران در مقابل نفوذ مرگبار لابی یهود چاره‌ای جز همراهی ندارد. مجبور شد علی رغم میل باطنی مسئولیت اعزام کارمندان شرکت نوفدی را متوجه خود سازد. در آتش رفتن برای ایران در سلسله پهلوی سنت شده است. رفتار کارمندان نوفدی خیانتی دوسویه به ایران بود. همراهی با دشمن در جنگ از طریق سوءاستفاده از جایگاه شاه به نیت خلع سلاح روحی ایرانیان و از سویی تلاش برای بی‌تفاوت ساختن مردم نسبت به بمباران کشور که عملا شکلی از مشارکت در جنگ علیه ایران و به نفع اسرائیل بود. شاید اگر آنان به این سفر ننگین نمی‌‌رفتند مردم بویژه پادشاهی خواهان عذاب وجدان همکاری با دشمن را نداشتند و هنگام حمله با آسودگی وارد درگیری با حکومت می‌شدند.

در تنهایی و تنگنایی که شاه در آن قرار گرفته سایر نیروهای مخالف حکومت هم نقش دارند. معلوم نیست افرادی مانند تاج زاده و موسوی منتظر چه بودند که با شاه اعلام همبستگی نکردند؟ سرعت و شدت تحولات شرایطی رقم زده است که اعلام همبستگی سایر نیروها با پادشاهی دیگر فاقد ارزش است. کشور در مرز نابودی قرار گرفته و آقایان هنوز نگران تعلقات جناحی و محاسبه سود و زیان هستند و از حلقه زدن پیرامون شاه کراهت و ترس دارند. پشیمان و شرمنده خواهند شد.

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد

بدون آنها هم شاه و مردم ایران از این معرکه عبور خواهند کرد، با خسارتی بیشتر. مسلما اگر سایر مخالفین همراه می‌شدند نگرانی از دخالتهای بیگانگان کمتر بود.

دیدگاه‌های سیاسی که در آن مصالح شخصی و جناحی پیش از خیر مردم و کشور لحاظ شده باشد پشیزی ارزش ندارد. روز به روز با افزایش فشار اقتصادی ازدحام بینوایان و مردم عادی پیرامون شاه بیشتر خواهد شد. اعلام همبستگی با شاه در روزهای آینده بیشتر شکلی از فرصت طلبی خواهد داشت تا دلسوزی برای مردم و کشور، حتی همین امروز هم افراد مبارزی چون تاج‌زاده به دلیل سابقه سیاسی برای پذیرفته شدن بین مردم با مشکل مواجه هستند، افراد پیرامون او همان گروه اندک و پریشان و سردرگم اصلاحات است که به کمترین میزان تاثیرگذاری در سطح ملی رسیده است. نه تنها فاقد مرجعیت بلکه مورد نفرت هستند.

نامه آخر او از اوین بیشتر بیان سردرگمی و استیصال در مواجهه با شرایط بود تا تبیین شرایط.

نوفدی که شرکتی متعلق به لابی یهود است با تحمیل کارمندان خود به عنوان مشاور به شاه سعی باطلی در خط دهی به تحولات سیاسی ایران در امروز و آینده دارد.

لابی اسرائیل قدرتمند است و سیاست جهانی را بویژه در غرب منحرف ساخته است. از سویی افراط گرایی دینی و فرقه گرایی مسیحی را بعنوان راست گرایی تحمیل کرده است و از سویی با کنترل رسانه‌ها و به حاشیه راندن دغدغه‌های اجتماعی و تبدیل نیروهای فعال اجتماعی و روشنفکری به گروههای زرد پرسر و صدا و بی‌خاصیت چپ را از محتوا تهی کرده است. سردبیران بسیاری از رسانه‌های چپ معتبر آمریکایی یهودی هستند که در انتخابات اخیر پیدا و پنهان مدافع ترامپ بودند. اتحادیه کارگران آمریکا که زمانی قدرتمندترین اتحادیه کارگری جهان بود امروز چنان ضعیف شده است که پرسنل راه آهن حتی نتوانستند درخواست یک روز مرخصی استعلاجی با حقوق در طول سال را در ۲۰۲۲ به سرانجام برسانند. بایدن دمکرات بشدت آنها را درهم کوبید.

در اسرائیل تبهکارانی مانند نتانیاهو در قدرت هستند که اگر در همان کشورهای اروپای شرقی مانده بودند نهایتا رئیس یک باند قاچاق مواد مخدر و ترور می‌شدند. در ایران اتحادیه جنایتکاران و باندهای مافیایی کشور را در اشغال دارند. حذف اخلاق و انسانیت از عرصه سیاست غرب و پیامدهای فاجعه بار آن به واسطه سلطه دین بر سیاست به مدد لابی یهود رخ داده است. فرصت حضور شیادان و کلاهبرداران و آدمکشان و فرومایگان را در عرصه سیاست، دین که از شاخص‌های اصلی تفکر قبیله‌ای است فراهم کرده است. خامنه‌ای هنوز دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد تمام نشده مقابل دوربینها برای تحقیر مردم که بفهمند کاره‌ای نیستند به او گفت شما از همین حالا خود را در دور دوم ریاست جمهوری ببین! آن غرور و هوای غالب نفس نتایج فاجعه باری برای مملکت داشت. امروز لابی یهود در چنین حس و حالی از احساس قدرت در سطح جهان است و ذره‌ای برای افکار عمومی جهانیان ارزش قائل نیست، ولی مانند خامنه‌ای سرشان به سنگ خواهد خورد.

اعزام کارشناسان شرکت نوفدی به اسرائیل با عنوان مشاوران شاهزاده تلاشی برای کلاهبرداری از ایرانیان بعنوان بخشی از عملیات حمله به ایران با سواستفاده از حرمت روزافزون پادشاهی بود. آنان با رهبری رئیس مشاوران شاه ماموریتی شبیه انهدام لانچرهای موشک و سیستم پدافندی در ایران را برای انهدام اتحاد و روحیه دفاعی ایرانیان، برای اسرائیل انجام دادند.

شاه مرد شریفی است. طی سالیان بارها حضور در عرصه سیاست را فقط برای کمک به ایران و مردم عنوان کرده است. در گذشتن از تاج و تخت و جان در راه ایران همچون پدر و پدربزرگش تردید نمی‌‌کند. گرچه بکار بردن کلمه منبر به جای تخت از سوی شاه صحیح نبود. برای دومین بار روزگار عواقب مصیبت بار تبدیل تخت به منبر را به ایرانیان نشان داده است. یکبار در هزار و چهارصد سال پیش و یکبار در پنجاه و هفت.

چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنج‌های دراز
نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردن‌فراز
رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
شود بندهٔ بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

تخت پادشاهی ایران از آن رو جایگاه ارجمندی است که محل اتفاق نظر مردم و منشا دادگری است، با منبر که محل موعظه و خودبینی و ستمگری است متفاوت است. شاه اگر مجبور است با اسرائیل به نرمی مدارا کند به نیت رسیدن به قدرت که بارها بیزاری خود را از آن اعلام کرده است نیست. تنها انگیزه او در قریب پنجاه سال فعالیت سیاسی خیر و صلاح ایران بوده است. امروز هم به خاطر ایران است که خود را در سخت ترین شرایط قرار داده ناچار مسئولیت اعزام کارمندان نوفدی را به اسرائیل حین جنگ با ایران می‌پذیرد.

اعتراض برخی پادشاهی خواهان به مواردی در دفترچه یا به سفر مشاوران دلایل شخصی ندارد. بلکه به دلیل وفاداری به شاه و نگرانی برای ایران است. بدیهی است افرادی که نگران شأن شاه و آینده ایران هستند از اینکه گروهی در همراهی با حمله اسرائیل به ایران از نام شاه ایران برای موجه جلوه دادن این خیانت استفاده کرده‌اند آزرده، نگران و ناراحتند.

شاه و ایران مفاهیمی در هم تنیده هستند که یک دولت ملت با تاریخی کهن بر اساس آنها شکل گرفته و پایدار مانده است. خیانت به ایران با نام شاه موضوع قابل گذشتی نیست.

تا زمانی که اعضای دفتر شاه بواسطه نبودن دولت منتخب در مملکت بنام تمام پادشاهی خواهان مجبور به اخذ تصمیم هستند واکنشهای مخالف وجود خواهد داشت حتی اگر دلایل موجه پنهانی پشت آن باشد. در ادامه با قوی تر شدن توان سامانه پادشاهی و افزایش ناچار نقش آنها در تحولات انتقادات بیشتر و تندتر خواهند شد.

با استقرار حکومت و تشکیل احزاب و دولت این فشار فوق العاده از روی آنان برداشته و مانند انگلستان متوجه احزاب و دولت خواهد شد. تا آن زمان بهتر است مقاوم باشند و از حملات شدید و تیرهای به حق و ناحق انتقاد، عصبانی و آزرده نشوند چون بی‌فایده است. آه و ناله و گله و زاری،‌ خود را توی گل غلتاندن، سر به دیوار کوبیدن و به سوی بیابان دویدن جواب نمی‌‌دهد.

حملات از هر سو به ویژه از سوی پادشاهی خواهان به دلیل پایه تحول یافته سیستم پادشاهی از فرد و شریعت به مردم و راستی در مخالفت با هر تصمیم و اظهار نظری، درست یا نادرست شدیدتر ادامه خواهد داشت. پادشاهی خواهان برای دفاع از پادشاهی به عنوان دژ راستی به اطرافیان شاه رحم نخواهند کرد اگر عملکرد آنان را بر خلاف راستی که همان مصالح ایران است ببینند، و زاویه دید به تعداد افراد است!

علاوه بر این، عدم توجه به انتقادات اگر به نوعی نادیده گرفتن منافع کشور و عدم رعایت شان پادشاهی که شان مملکت است باشد افراد دخیل را با مسئولیت حقوقی و پاسخگو بودن در آینده متوجه می‌سازد.

شاه در مفهوم غربی ریشه در وجود و قدرت دارد اما در فرهنگ ایرانی محل تجلی ایمان مردم به راستی و داد است. هر چه تعداد مردم همراه و همدل با سامانه پادشاهی بیشتر باشند فره شاهی تجلی درخشانتری دارد. امری که به عینه هر روز مشاهده می‌شود. شاه متعلق به تمام مردم است. وظیفه کارمندان دفتر و نزدیکان جانفشانی در راه حفظ شان اوست که شان ملت است.

موضوع پادشاهی برای ایران و ایرانیان اهمیت حیاتی دارد. در پنجاه سال گذشته به خوبی این اهمیت به اثبات رسید. مشخص شد نه فقط دنیا بلکه دین مردم هم به وجود شاه وابسته است نه روحانیون، و البته مشخص شد روحانیون به تنهایی نه توان حفظ دین را دارند نه صلاحیت و ظرفیت راهبری دنیا را.

پس به چه دلیل باید در آینده وجود داشته باشند؟

تا پیش از ۵۷ بر اساس باور مردم دین محل اخذ مشروعیت قوانین و پادشاهی بود و روحانیت به عنوان نماینده دین تایید کننده این مشروعیت. اما امروز به حکم خرد جمعی پادشاهی برای تثبیت شرایط مملکت برای ادامه بقا ضرورت عقلی یافته است. جامعه دیگر هیچ نقشی در حکومت برای روحانیت تعریف نمی‌‌کند. از گذشته‌های دور در این ملک دین و دولت توامان بودند. دو ریل موازی که قطار حکومت بر آن حرکت می‌کرد. جهشی تکاملی صورت گرفته است. آن دو ریل به یک ریل، ترکیبی از خرد جمعی و راستی تبدیل شده است.

آیینه شکسته دین در دل مردمانی که هزاران سال آداب، رسوم، فرهنگ و همه زندگی شان رنگ، بو و زیرساختی دینی داشته است به سرعت ترمیم خواهد شد ولی نه با قاب بندی دین اسلام و جیوه شریعت شیعه بلکه از طریق بازگشت به آیین‌های کهن مبتنی بر خرد، بندگی خداوند بر شریعت عقل.

زخانقاه به میخانه می‌رود حافظ
مگر زمستی زهد ریا به هوش آمد

کارمندان نوفدی بهتر است برای انتقادات ارزش و برای منتقدین حرمت قائل شوند و مانند بیت خامنه‌ای با بی‌توجهی به نظرات مردم آنها را فاقد صلاحیت و بصیرت لازم برای اظهار نظر اعلام نکنند. مانند اجلاس مونیخ در دعوت از پادشاهی خواهان تیم گزینش و شورای نگهبان با فیلتر ذوب در ولایت اسرائیل و نتانیاهو تشکیل ندهند. پس از استقرار حکومت قانون در ایران باید پاسخگوی لحاظ کردن منافع یک دولت در حال جنگ با ایران به جای منافع ایران و دلسرد و متفرق ساختن نیروهای وفادار پادشاهی از اطراف شاه و تضعیف جبهه پادشاهی و کمک ناخواسته به ادامه بقای حکومت اسلامی باشند.

در حکومت پادشاهی مشروطه کارمندان دفتر شاه هم مانند سایرین در قبال قانون پاسخگو خواهند بود. ایران با آمریکا متفاوت است و لابی یهود در آن زمان نمی‌‌تواند مانند نجات ترامپ از زندان در شکستن قانون کمکی به آنها بکند.

باید منافع سفر به کشورِ در حال جنگ با ایران و دلایل هزینه کردن از اعتبار شاه برای ایرانیان مشخص شود. در ایرانِ پادشاهی شاه مشروطه به عنوان نماد قانون نمی‌‌تواند از گروهی که دادستان نظامی علیه آنان جرم همکاری با دشمن در زمان جنگ را مطرح کرده است دفاع کند حتی اگر از نزدیکان باشند. ملکه الیزابت به عنوان مادر و شاه فعلی انگلستان به عنوان برادر در برخورد با شاهزاده اندرو در موضوع اپستین، که تله‌ای اسرائیلی برای به دام انداختن قدرتمندان بود، تردید نکردند.

دفتر شاه ایران با بیت رهبری فرق دارد و اعضای کنونی دفتر که با حال و هوای بیتی مختصر انسی دارند بهتر است با پشتگرمی به اسرائیل در خیال خام داشتن مصونیت آهنین، اعمال و رفتار خود را تنظیم نکنند.

اگر موضوعیت داشته باشد نمایندگان مجلس می‌توانند به عنوان نمایندگان مردم پس از موافقت قوه قضاییه و رئیس ستاد مشترک ارتش از شاه برای رئیس مشاوران و گروه تحقیقاتی همراه طلب عفو کنند وگرنه به همان سلولی که علیرضا اکبری در آن زندانی بود هدایت خواهند شد تا در آنجا تحقیقات خود را در زمینه آب، باد، خاک و آتش تا رسیدن به جایزه نوبل ادامه دهند.

باید مراقب مشاوره‌هایی که به شاه می‌دهند و ترغیب او به سخنرانی در بنیاد نوفدی که از سوی پرسنل سازمانهای امنیتی اسرائیل مدیریت می‌شود باشند. شاه اگر سالی دوبار کنفرانسی ضرورت تشکیل داشته باشد می‌تواند در فضای چمن خانه اش زیر سقف یک چادر برگزار کند نه زیر سقف ملک کشوری که با ایران در جنگ است. هیچ ضرورتی برای گشت و گذار در راهروهای کنگره و ملاقات با نمایندگان یا دیدار با مسئولین اروپایی که هیچکدام از ترس لابی یهود حتی جرات دست دادن با شاهزاده را ندارند وجود ندارد. زمانی که ازدحام مردم ایران را کنار شاه ببینند بخاطر منافع تقاضای ملاقات خواهند کرد. انتقاد برخی در مورد کم کاری سیاسی و درخواست تحرک سیاسی از شاه هیچ وجاهتی ندارد. شاه رهبر یک حزب یا فرمانده‌ای درصدد کسب قدرت نیست. تجلی باور مردم است و همانگونه که واضح است علی رغم تمایل تمام دولتها روز به روز با افزایش اقبال و توجه مردم قوی تر می‌شود.

سیاستمداران آمریکایی بیش از سایرین از هر حرکتی که به تقویت جایگاه شاه ایران بیانجامد با دقت و وسواس دوری می‌کنند. پشتیبانی آمریکا از مخالفان ونزوئلا را ببینید. هر سال یک نفر جدید رهبر مخالفان می‌شود. با این حال آمریکا با تمام امکانات از او دفاع می‌کند. هم اکنون بدون هیچ دلیل مشخصی ونزوئلا را محاصره کرده است. اگر بخواهند می‌دانند چگونه و می‌توانند محکم پشتیبانی کنند. شاهزاده چهل و هفت سال است در جایگاه اپوزیسیون اصلی است ولی با کمترین پشتیبانی غربی‌ها یا اسرائیل مواجه نمی‌‌شود. شاه ایران از مردم ایران عزت و شوکت خواهد یافت. روندی که آشکار و مقابل چشم است.

مانند احزاب محافظه کار و کارگر در انگلیس یا جمهوریخواه و دمکرات در آمریکا گروههای پادشاهی خواه نیز حول محور منافع ملی در تقابل با یکدیگر خواهند بود. جمهوری خواهان در حد یک گروه لاغر رنگ پریده دچار بیماری‌های گوناگون فاقد توان کافی برای تاثیرگذاری جدی باقی خواهند ماند. وجود شرایط تقابل بین دو گروه اصلاح طلب و اصولگرا در حکومت اسلامی بی‌حاصل بود زیرا در حکومت شرک آلود اسلامی بتی بنام ولی فقیه محور است ولی در پادشاهی محور حکومت و مملکت “راستی” یا حق است که در حقوق و قانون پادشاهی مشروطه مدرن متجلی خواهد شد.

تفاوت بنیادین “جایگاه راستی” که در حکومت ولایت فقیه “شخص” و در پادشاهی “مردم” است یکی را در آستانه سقوط و مرگ و دیگری را در آستانه تولد و اوجی دوباره قرار داده است.

دامنه پادشاهی خواهی به دلیل ماهیت لیبرال آن می‌تواند بسیار گسترده باشد به نحوی که تمام طیف‌های فکری وفادار به ایران در آن امکان تعریف شدن داشته باشند.

رودخانه‌های عظیمی مانند آمازون مخلوق ظرفیت بالای بستر عمیق و گسترده هستند که طی تاریخی طولانی در جغرافیایی خاص ایجاد شده است. عمق و گستردگی بستر رودخانه ظرفیت عظیم هدایت جریانهای پیرامونی آمازون را فراهم آورده است.

تقابل هر چه بیشتر بین پادشاهی خواهان می‌تواند باعث گسترش و عمق یافتن بستر رودخانه پادشاهی خواهی شود به نحوی که تمام جریانهای سیاسی و نحله‌های فکری اطمینان یابند در حکومت آینده امکان جاری شدن و ایفای نقش دارند. جای نگرانی نیست اگر اختلاف و شکاف بین آنها در حد دره وسعت و عمق یابد. اختلاف نظری که بین دفتر شاه و منتقدین پادشاهی خواه بر سر مسائلی چون دفترچه و نوفدی وجود دارد هر چه عمیق تر و گسترده تر، جریان در رودخانه پرآب تر و برای مملکت بابرکت تر، تمرین عملی دمکراسی حول محور منافع ملی.

تا زمان تثبیت جریان در ایران و استقرار حکومت، کناره‌های رودخانه در هر دو سو بارها و بارها بشدت مورد هجوم قرار خواهند گرفت و چه بسا در مواردی فرو خواهند ریخت. در دو ساحل رودخانه نیروهای پادشاهی که عرصه را برای هدایت و حرکت جریانها باز می‌کنند بیشترین خسارت را پرداخت خواهند کرد. زیرا بیشترین و سخت ترین برخوردها که اجتناب ناپذیر هستند به کناره‌ها وارد می‌شود.

چهل و هفت سال جمهوری خواهان که جماعتی اندک و متخصص ایجاد سر و صدای بسیار حتی پیرامون هیچ هستند در یکی از ساحلها مستقر بودند. امروز مدتی بعد از آنکه آن تی شرت سرخ قشنگ شان با تصویر چه گوارا را باد برد در حالی که هر کدام مجهز به چند بوق و بلندگو هستند زیرپیراهن رکابی مرحوم مصدق را که اگر در شورش ۳۲ موفق می‌شد قاجار ادامه می‌یافت و اصولا مثل دویست سال قبل از آن چیزی ساخته نمی‌‌شد که برای انهدام نیازی به جمهوری اسلامی باشد سر صلیبی هفت رنگ کرده زیر آن سنج و دمام می‌زنند و باعث وحشت عمومی، تشویش افکار و تفرقه می‌شوند. هرگز موفق به خلق جریانی منسجم و مفید به حال مردم در تقابل با حکومت نشدند و بعد از این هم نخواهند شد. ایرانیان پس از چشیدن طعم اعتماد به افراد مدعی جانشینی خدا به هیچ وجه به طیف‌های چپ و ملی مذهبی که واسطه این اعتماد و عذاب و جنایت و ویرانی بودند باور نخواهند کرد.

جمهوری خواهی هر روز ضعیف تر و برگهایش زردتر می‌شود. نهال جمهوری در خاک و آب و هوای خاورمیانه بویژه ایران نمی‌‌گیرد چه رسد به دادن محصول.

همراهان نزدیک شاه از سختی‌های مسیر بیش از سایرین آسیب خواهند دید. آنان این افتخار را خواهند داشت که برای مراقبت از شاه و آینده ایران هدف تیرهایی از هر سو باشند. باید خود را آماده کنند زیرا تیرها واقعی است. به عنوان مثال اگر نتوانند دلایل محکمی برای ضرورت سفر به کشور در حال جنگ با ایران و دیدار با مقامات آن ارائه کنند حتی با وجود حسن نیت، قطعا مجازات خواهند شد. دفاع از ایران و اعتبار شاه ایران امری نمایشی نیست. موضوعی بسیار جدی است زیرا به یک ملت مربوط است. قرص و محکم کنار شاه بایستند و از اظهار نظرهای مخالف نهراسند زیرا تاثیری در نظر قاضی و نتیجه محکمه ندارد. با جان و دل در خدمت شاه باشند و در اوقات فراغت روی لایحه دفاعیه خود کار کنند.

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

مشاوران شاه اگر از امواج سهمگین پیش رو جان سلامت به در برند پس از تشکیل احزاب و دولت به تدریج و آهسته از زیر بار ضربات و حملات نجات خواهند یافت. تا آن روز چاره‌ای جز کشیدن بارهای به حق و ناحق ملامت ندارند. این مسیر جز با سخت جانی به سرانجام نمی‌‌رسد.

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید

موج دوم حملات اسرائیل و آمریکا هر لحظه ممکن است آغاز شود. هر چه حکومت بیشتر به سمت سقوط متمایل شود آمریکا و اسرائیل برای جلوگیری از پیروزی پادشاهی خواهان تلاش بیشتری خواهند کرد. حمله به زیرساختها و حمایت و هدایت گروههای مسلح تجزیه طلب به داخل کشور در این راستا انجام خواهد شد نه برای حمایت از شاه و پیروزی مردم بر حکومت.

در سفرهای هوایی مشاوران محترم شاه لطفا ایمنی را رعایت کنند. قبل از بستن کمربند بهتر است برای احتیاط بیشتر مقصد بلیط و طرفهای گفتگو را مجددا چک کنند. شاید به نفع ایران و خودشان باشد که پیاده شوند. انداختن نشان فروهر به گردن کمکی نمی‌‌کند کما اینکه جای مهر بر پیشانی علیرضا اکبری را نجات نداد.

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود - ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

با ایران کار جز به راستی پیش نمی‌‌رود.

به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی
سخن هرچه پرسم همه راست گوی
متاب از ره راستی هیچ روی
چو خواهی که یابی رهایی ز من
سرافراز باشی به هر انجمن
از ایران هر آنچت بپرسم بگوی
متاب از ره راستی هیچ روی




iran-emrooz.net | Sun, 23.11.2025, 8:39
داریوش و پروانه فروهر؛ یادآوری یک جنایت

داریوش مجلسی

جنایتی که ۲۷ سال پیش در خیابان هدایت، کوچه شهید مرادزاده، پلاک هجده، در تهران اتفاق افتاد، از لحاظ دهشتناکی و سبعیت، در نوع خود، بی‌سابقه بود. جنایتی که قاتل هنگام انجام جنایت، با لذت به جنایت خود بنگرد و از آن دهشتناک‌تر، قربانی را هم وادار به تماشای جنایت بنماید، چیزی بس فراتر از قتل و جنایت باید نامید. من قادر نیستم نامی برای این “خون آشامی” بیابم. آنچه که در آن شب، دو سردار ملی را قربانی کرد، ورای جنایت، قتل یا سادیسم بود. همسایه ارمنی روبروی منزل فروهر‌ها چند نفر را (تعداد دقیق منتشر شده بود ولی من یادم نیست) شبانه می‌بیند که از دیوار خانه فروهرها بالا می‌روند. روز بعد که آمبولانس‌ها را مشاهده می‌کند و جمعیت زیادی که به سوی آن خانه می‌روند، می‌فهمد همسایه‌های روبرو، قربانی چه جنایت، در حد خود، بی‌نظیری، گردیده‌اند.

داریوش و پروانه بیمار بودند، داریوش هم دچار تب بود. دهان زن و شوهر را می‌بندند، آن‌ها را روی دو صندلی، روبروی همدیگر، دست و پایشان را می‌بندند و آنها را در مقابل چشم هم دیگر، کارد آجین می‌کنند. این فقط یک قتل، از رشته قتل‌های زنجیره‌ای بود که در آن زمان اتفاق افتاد. رژیمی که قادر بود این چنان وحشتناک، این سرمایه‌های فرهنگی و ملی ما را از دستمان بگیرد هنوز هم بر مسند قدرت نشسته.

خون طلبی و کشتار، باخون این حاکمان بر سرزمینمان عجین شده. کشتار مبارزان چپ کشورمان در شهریور ۶۷ را، از لحاظ تعداد و وسعت اعدام‌ها، قتل عام، نامیده‌اند. می‌گویند کسانی که مامور به دار کشیدن محکومان بودند در ساعات آخر روز دست‌هایشان به قدری خسته بود که دیگر توانائی بالا کشیدن طناب‌ها را نداشتند. این جانیان، با این سابقه از قتل و کشتار، به جای روی صندلی دادگاه یا کنج زندان، هنوز هم در راس حاکمیت ایران فرار گرفته‌اند و چهار اسبه کشور را به سوی جنگ، خشکسالی و شاید هم قحطی می‌رانند.

حکومت اسلامی با قتل‌های زنجیره‌ای و شهریور ۶۷، دو هدف را دنبال می‌نمود، هم کارشکنی در اداره مملکت، دردوران خاتمی، و هم بعد از خاتمه جنگ به قتل رساندن تعداد زیادی از مخالفان چپ خود. یرواند آبراهامیان یکی از دست‌آوردهای خاتمی را دستگیری قاتلان فروهر‌ها می‌داند. عده‌ای در آن زمان مدعی بودند که دستگیر شدگان، قاتل یا قاتلان واقعی نیستند و افراد دیگری به جای آنها دستگیر شده‌اند. در اینجا برای شخص من آنچه بسیار زیبا به نظر رسید، زمانی بود که قاتل به مجازات اعدام محکوم شد ولی پرستو و آرش فروهر با حکم اعدام قاتل پدر و مادرشان مخالفت نمودند زیرا مخالف مجازات اعدام بودند.

فعالیت‌های سیاسی داریوش فروهر از زمانی شروع شد که دانشجو بود و جلوی دانشگاه، شاهد رژه نظامیان بیگانه بود و چنان از دیدن این منظره حس میهن‌دوستی‌اش خدشه‌دار شد که به اتفاق دانش‌جویان هم‌فکرش، نهضت پان‌ایرانیسم را پایه‌گذاری نمودند. چندی بعد زمانی که حزب پان‌ایرانیست دچار انشعاب شد، حزب ملت ایران، بر بنیاد پان‌ایرانیسم را پایه‌گذاری نمود و به جبهه ملی پیوست.

پدیده جالبی که در آن زمان شاهد بودیم، با وجود اختلافات بنیادینی که بین بیژن جزنی (از پایه‌گذاران سازمان چریک‌های فدائیان خلق) و یارانش با جبهه ملی‌ها وجود داشت، روابط فردی و شخصی آن‌ها با یکدیگر در دانشگاه دوستانه بود. یادم هست که پروانه فروهر در یکی از سخنرانی‌هایش، از بیژن جزنی، به عنوان “دوست عزیزم بیژن جزنی” یاد نمود. در کتابی که بیژن جزنی نوشته بود و خانم میهن جزنی، همسر بیژن، نشانم داد، بخش کوچکی را به جبهه ملی‌ها در دانشگاه تهران اختصاص داده بود که مفهوم آن از این قرار بود “دوستان جبهه ملی ما در دانشگاه انسان‌های خوبی هستند فقط متاسفانه در این وهم به سر می‌برند که به جز انقلاب راه حل دیگری هم وجود دارد” (در اینجا تاکید می‌کنم که این نقل قول از شادروان جزنی، تقریبی می‌باشد چون این متن در آن کتاب را بیش از بیست سال پیش دیدم).

مسئول جبهه ملی در دانشگاه، در آن زمان، شاپور بختیار بود. این خود نشان از آن دارد که جبهه ملی مخالف انقلاب بود ولی با پیوستن به انقلابیون در زمان انقلاب، در حقیقت از اصول خودش عدول نمود، موضوعی که باعث به وجود آمدن قشری از شخصیت‌های جبهه ملی گردید که مخالف این موضع‌گیری انقلابی بودند. این گرایش در درون جبهه ملی، مانند نوعی آتش زیر خاکستر، سالها ادامه داشت تا نهایتا یکی از علل به وجود آمدن جبهه ملی ششم گردید. باید صادقانه اذعان کنم شخصیت‌هایی مانند کورش زعیم و عیسی خان حاتمی، علنا، به تجلیل از بختیار و محکوم کردن اخراج او پرداخته‌اند و به همین دلیل، جبهه ملی ششم را، بختیاری‌های جبهه ملی می‌نامم.

با کمال تاسف، حدود همزمان با انقلاب یا قدری پیش از آن (متاسفانه تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم)، آقای خنجی و یارانش از رهبران جبهه ملی در آن زمان، یک تصمیم نامبارک گرفتند و اعلام نمودندکه جبهه ملی از افراد تشکیل شده و نه از احزاب. و همین تصمیم، باعث شد که حزب نیرومند “ملت ایران” جبهه ملی را ترک گوید. این تصمیم به اضافه اخراج بختیار، سال‌ها پیش از آن، باعث شد که جبهه ملی ایران دچار افول گردد.

می‌گویند انقلاب، همیشه اول فرزندان خودش را می‌خورد. داریوش فروهر همراه بازرگان، سنجابی، شمس امیر علائی و تعدادی دیگر در اولین کابینه بعد از انقلاب شرکت کردند. همگی بهای سنگینی بابت این همکاری با انقلاب پرداختند ولی شوربختانه بهائی که فروهر‌ها پرداختند بی‌اندازه غیر انسانی و دهشتناک بود.

الهه امیر انتظام، که همسرش نیز از قربانیان انقلابیون بود، به مناسبت مراسم یادبود این جنایت، چنین می‌نویسد: (روزنامه اطلاعات به رغم جو امنیتی و حساس آن روز پذیرای انتشار پیام‌های رنج آلود ما دوستداران این دو قهرمان شد. یادم نیست در آن روز چه نوشتم اما به یاد دارم که همسر عزیزم، که عزادار یارانش در زندان بود، از خواندن آن گریسته بود زیرا که برخاسته از سوز دل من بود....

این زخم مانده بر پیشانی تاریخ را به یاران همیشه مومن و پویندگان دل خسته‌ی راه دشوار آزادی مجددا و مکررا تسلیت می‌گویم).

داریوش مجلسی، نوامبر ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ مقاله ارزشمند آقای داریوش مجلسی یادآور فاجعه‌ای است که تنها یک قتل سیاسی نبود، بلکه زخمی ماندگار بر پیشانی تاریخ معاصر ایران شد. پرداختن دقیق و مسئولانه به جزئیات آن جنایت و قرار دادن آن در بستر بزرگ‌تر قتل‌های زنجیره‌ای و سرکوب ساختاری، نقطهٔ قوت این نوشته است. جامعهٔ ما برای پیشروی به سوی آزادی و قانون‌مداری، نیازمند همین‌گونه روایت‌های صادقانه و بی‌ملاحظه است؛ روایت‌هایی که حقیقت را بی‌پرده بازگو می‌کنند و اجازه نمی‌دهند حافظهٔ جمعی ما در برابر ظلم دچار فراموشی یا تحریف شود.
نویسنده به‌درستی به نقش و جایگاه داریوش و پروانه فروهر در تاریخ سیاسی ایران اشاره می‌کند؛ دو چهره‌ای که به‌عنوان سرمایه‌های ملی، نه تنها در عرصهٔ سیاست، بلکه در اخلاق سیاسی، استقلال‌خواهی و شجاعت مدنی الگو بودند. همچنین یادآوری نجابت اخلاقی آرش و پرستو فروهر در مخالفت با اعدام قاتلان، نشان‌دهندهٔ عمق منش و میراث فکری آن خانواده است.
این مقاله از یک‌سو جنایت را روایت می‌کند و از سوی دیگر ضعف ساختاری و تاریخی جریان ملی را می‌کاود و نقش خطاهای تاریخی در تضعیف نیروهای ملی را یادآور می‌شود. چنین نگاه تحلیلی و بی‌پرده، برای آیندهٔ سیاست ایران ضروری است.
انتشار چنین نوشته‌هایی کمک می‌کند که حقیقت زنده بماند و مسئولیت‌پذیری تاریخی در جامعه تقویت شود. سکوت در برابر این فجایع، بزرگ‌ترین خیانت به آزادی، عدالت و حافظهٔ ملی است. از این‌رو انتشار این مقاله اقدامی شایسته و قابل تقدیر است.
خسرو نامور ملی‌گرا، ایران





iran-emrooz.net | Sat, 22.11.2025, 14:07
ممکن بود ترامپ‌های دیگری هم وجود داشته باشند

گفت‌وگو با اوتو کرنبرگ، روانپزشک

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

گفتگوی جدیدترین شماره هفته‌نامه اشپیگل

گفت‌وگوی اشپیگل: اوتو کرنبرگ روانپزشکی است با شهرت جهانی. او در کودکی از دست هیتلر گریخت و امروز در آمریکا و در دوران ترامپ زندگی می‌کند. او در هر دو مرد، الگوهای شخصیتی مشابهی تشخیص می‌دهد.

کرنبرگ ۹۷ ساله، روز طولانی را پشت سر گذاشته است. این پزشک عصر روز گذشته [چهارشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ / ۲۸ آبان ۱۴۰۴] از آمریکا به آلمان سفر کرده، در یک بیمارستان در کلن شش ساعت درباره کار خود سخنرانی کرده و سپس یک مصاحبه یک ساعته تلویزیونی انجام داده است. با این وجود، این روانپزشک اتریشی‌الاصل، وقتی ساعت هفت عصر در خانه یکی از دوستانش در نزدیکی بن برای گفت‌وگو در یک صندلی می‌نشیند، هیچ نشانه‌ای از خستگی نشان نمی‌دهد.

کرنبرگ در سال ۱۹۳۹ با والدینش از وین به شیلی گریخت. تقریباً تمام خانواده‌اش در هولوکاست کشته شدند. او در سال ۱۹۶۱ به آمریکا رفت و از سال ۱۹۷۶ استاد روانپزشکی در دانشگاه کرنل و پزشک ارشد بیمارستان پرسبیترین نیویورک بود. او را یکی از تاثیرگذارترین نظریه‌پردازان روانکاوی مدرن می‌دانند. تنها نشانه قابل تشخیص از سنش: شنیدن برایش دشوار است. بنابراین ترجیح می‌دهد سوالات و اظهارات را بخواند. با تشکر از قابلیت یادداشت‌برداری در تلفن همراه که گفتار را در چند ثانیه به متن تبدیل می‌کند، این کار بی‌دردسر است.

اشپیگل: آقای کرنبرگ، شما به عنوان یک پسر یهودی مجبور شدید در سن نزدیک به یازده سالگی وین را ترک کنید. امروز، به عنوان یک آمریکایی، تصاویر افرادی را می‌بینید که قرار است از کشور اخراج شوند و هنگام دستگیری با خشونت از خانواده‌هایشان جدا می‌شوند. این چه احساسی در شما برمی‌انگیزد؟

کرنبرگ: این که ترامپ از چنین روش‌هایی استفاده می‌کند مرا شوکه نمی‌کند. من از او انتظار دیگری ندارم. چیزی که مرا شوکه می‌کند، عدم واکنش مناسب به آن است. چرا این هراس در سیاستمداران دموکرات وجود دارد؟ ترامپ آشکارا می‌گوید که او رئیس‌جمهور آمریکایی‌ها نیست، بلکه رئیس‌جمهور جمهوری‌خواهان است و تنها به یک حزب متعهد است. این دقیقاً مشخصه دیکتاتوری‌هاست.

اشپیگل: آیا وقتی شاهد هستید که مردم دوباره طرد یا تحقیر می‌شوند، تصویری از دوران کودکی به ذهنتان خطور می‌کند؟

کرنبرگ: تصاویر زیادی وجود دارد. به ویژه لحظه‌ای را به یاد می‌آورم که از مدرسه دولتی اخراج شدیم. ناگهان روشن گردید که ما دیگر به آنجا تعلق نداریم. دیگر هیچ دوستی بین کودکان یهودی و غیریهودی وجود نداشت، هیچ گفت‌وگوی عادی‌ای در کار نبود. همه جا این تابلوها بود: «ورود یهودیان و سگ‌ها ممنوع». من هنوز هم آنها را می‌بینم، روی نیمکت‌های مقابل «پارک شهر وین» (Wiener Volksgarten) ، جایی که من زندگی می‌کردم.

اشپیگل: آن زمان چگونه در مورد این تجربیات با والدین خود صحبت می‌کردید؟

کرنبرگ: والدین من اصلاً با من صحبت نمی‌کردند، آنها سعی می‌کردند از من محافظت کنند. ما بچه‌ها این مسائل را بین خودمان حل می‌کردیم. به همراه چهار پنج پسر یهودی دیگر، ماه‌ها در مغازه‌ها و قنادی‌ها شیرینی دزدی می‌کردیم. این برای والدین به شدت خطرناک بود. اما به ما احساس آزادی و اعتراض می‌داد. خیلی بعدتر، وقتی خانواده من در شیلی در کنار صدها مهاجر آلمانی- یهودی دیگر زندگی می‌کرد، ما نوجوانان بین خودمان در مورد تجربیاتمان صحبت می‌کردیم. تنها آن گاه بود که برایم روشن شد چه اتفاقی افتاده است.

اشپیگل: چرا شمار زیادی از مردم مشتاق به اصطلاح «مردان قدرتمند» در سیاست هستند - حتی زمانی که این افراد گاهی آشکارا دروغ می‌گویند و تفرقه می‌افکنند؟

کرنبرگ: در پاسخ به این پرسش، ما از چیزی صحبت می‌کنیم که در روانشناسی «گروه بزرگ واپس‌گرا» نامیده می‌شود: اعضای چنین گروهی احساس می‌کنند که دیگران بر جهان کنترل دارند، که آنان قربانی هستند و باید علیه این وضعیت شورش کنند. اغلب، یکی از آنان مأموریت می‌یابد تا این جهان خصومت‌آمیز را تسخیر کند. این رفتار شایسته ای برای بزرگسالان نیست، بلکه الگوهای کودکانه‌ای هستند که افراد تحت استرس و ترس شدید ممکن است به آن‌ها بازگردند.

اشپیگل: دقیقاً چه چیزی این استرس را برمی‌انگیزد؟

کرنبرگ: قطعاً احساس درماندگی نیز در این امر نقش دارد، که به نوعی محصول جانبی دموکراسی است: فرد از تصمیمات اکثریت ناراضی است، احساس می‌کند صدایش شنیده نمی‌شود. تا حدی این امر اجتناب‌ناپذیر است و هر کسی آن را تجربه کرده است. اما وقتی این احساس شدت می‌گیرد، یک تحول طبیعی این است که فرد به دنبال رهبری مطمئن به خود، فوق العاده و کم نظیر و ضداجتماعی بگردد.

اشپیگل: چرا از آن به عنوان یک تحول طبیعی یاد می‌کنید؟

کرنبرگ: زیرا گروه‌های واپس‌گرا همیشه رهبران مشابهی را انتخاب می‌کنند. این گروه‌های بزرگ متشکل از حدود ۱۵۰ نفر با روش روانکاوی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. در مدت کوتاهی، آن‌ها تمایل داشتند که یا یک رهبر خودشیفته یا یک رهبر بدگمان (پارانوئید) انتخاب کنند.

اشپیگل: یعنی به زبان ساده، یک فرد خودمحور که می‌خواهد مورد تحسین قرار گیرد، یا فردی که به شکل بیمارگونی بدبین است و احساس می‌کند تحت تعقیب قرار دارد.

کرنبرگ: اگر گروه میانه‌رو باشد، رهبری از نوع «پدربزرگ مهربان» با ویژگی‌های خودشیفته انتخاب می‌کند. او همه را آرام می‌کند و وعده صلح می‌دهد.

اشپیگل: و اگر گروهی باشد که  بیشتر خشمگین است؟

کرنبرگ: در آن صورت آن‌ها رئیسی پارانوئید می‌خواهند که ترس‌های آنان را تقویت کند و علیه دشمن رهبری‌شان نماید. گروه‌هایی که به ویژه ناراضی هستند و تحت فشار احساس می‌کنند، اغلب کسی را می‌خواهند که هر دو ویژگی را یکجا داشته باشد: خودشیفتگی و بدگمانی. یعنی کسی که از یک سو می‌خواهد دوست داشته شود و از سوی دیگر می‌خواهد از او بترسند. در اینجا است که شخصیت‌های رهبری با «خودشیفتگی بدخیم» مطابقت پیدا می‌کنند.

اشپیگل: آیا ترامپ چنین انسانی است؟

کرنبرگ: او به هر حال به نظر می‌رسد که می‌خواهد توسط هوادارانش دوست داشته شود و همزمان طوری رفتار می‌کند که افراد بسیار زیادی با او مبارزه می‌کنند. اما: من نمی‌توانم یک تشخیص روانپزشکی بدهم اگر شخص را معاینه نکرده باشم. بنابراین نمی‌دانم که آیا ترامپ از نظر بالینی از خودشیفتگی بدخیم رنج می‌برد. ممکن است که او در زندگی خصوصی‌اش بسیار معقول‌تر و شایسته‌تر از عرصه عمومی رفتار کند - حتی اگر من این را باور نداشته باشم. اما به عنوان یک سیاستمدار، او قطعاً ویژگی‌هایی از خودشیفتگی بدخیم را نشان می‌دهد.

اشپیگل: دقیقاً کدام ویژگی‌ها؟

کرنبرگ: علاوه بر نیاز به بزرگ و فوق العاده بودن، پرخاشگری و تقریباً یک کینه‌توزی بیمارگونه به آن تعلق دارد: ترامپ خود را محاصره‌شده توسط دشمنان می‌بیند، او هر کسی را که تا به حال کوچک‌ترین حرفی علیه او زده است، زیر نظر می‌گیرد و دنبال می‌کند. ویژگی دیگر، عدم صداقتی است که با آن به جنگ با دشمنان ادعایی خود می‌رود. برای او مهم برنده شدن است - وسیله رسیدن به آن اهمیتی ندارد. هوادارانش نیز به خاطر این ویژگی‌ها او را تحسین می‌کنند، زیرا ترامپ در دروغ‌گویی فرد بی باکی است.

اشپیگل: منظورتان چیست؟

کرنبرگ: ترامپ این تصور را به آنان القا می‌کند که او برای هدف خوب و انسانی دروغ می‌گوید: او به نوعی جامعه متخاصم و دروغگویی را که آنان از آن احساس تهدید می‌کنند، با سلاح خودش می‌زند. هنگامی که او تغییرات آب و هوایی را انکار می‌کند یا دانشمندان را دشمن ملت اعلام می‌کند، این در نگاه هوادارانش نشانه ای از شجاعت است.

اشپیگل: منظورتان این است که رای‌دهندگان او آگاهند که او دروغ می‌گوید؟

کرنبرگ: احتمالاً افرادی که در محیط کار مستقیم او هستند می‌دانند که او دروغ می‌گوید. اما توده عظیم هوادارانش به او ایمان دارند، حتی زمانی که مثلاً ادعا می‌کند که در واقع او برنده انتخابات ۲۰۲۰ بوده است - و نه رقیبش بایدن. آن ۴۰ میلیون آمریکایی که از او پیروی می‌کنند، پیش از هر چیز معتقدند: او قدرتمند است، می‌تواند به آنچه می‌خواهد برسد، او همه مشکلات را حل می‌کند. همزمان، او به آنان نشان می‌دهد که یک انسان معمولی است، یکی از خود آنان: او مانند آنها صحبت می‌کند و جرات دارد هر چیزی را بگوید، حتی زننده‌ترین توهین‌ها، تا برای رفاه آنان بجنگد. این‌ها الگوهای مشابهی در اشتیاق ناسیونال سوسیالیست‌ها به هیتلر هستند.

اشپیگل: وقتی در مورد ترامپ صحبت می‌کنید، اغلب اشاره شما به هیتلر است. پس شما شباهت‌هایی بین این دو شخصیت می‌بینید؟

کرنبرگ: بله. اما البته تفاوت‌هایی هم وجود دارد. هیتلر از همان ابتدا افرادی را که به عنوان دشمن اعلام می‌کرد، به قتل می‌رساند. و ترامپ رفتاری کودکانه‌تر و گاهی تقریباً بازیگوشانه دارد. در مقابل، هیتلر همیشه بسیار مصمم‌تر به نظر می‌رسید، مثلاً در نحوه اجرای خواسته‌هایش. با این حال، او نیز هیچ انتقادی را تحمل نمی‌کرد. اگر کسی سعی می‌کرد از او انتقاد کند، بلافاصله عصبانی می‌شد و آن شخص را کنار می‌گذاشت.

اشپیگل: آیا خودشیفته‌های بدخیم در قبال خود و هوادارانشان نیز رفتار پرخاشگرانه دارند؟

کرنبرگ: قطعاً، به ویژه زمانی که واقعیت را دست کم می‌گیرند و قدرت خود را بیش از حد برآورد می‌کنند. مثال‌هایی برای این نیز در مورد هیتلر یافت می‌شود. لشکرکشی او به روسیه چنین لحظه‌ای از خودویرانگری بود. ژنرال‌هایش می‌توانستند به او هشدار دهند. اما یا آنقدر از او می‌ترسیدند، یا او را آنقدر بزرگ می‌دانستند که جرات نکردند به او بگویند شکست کشوری عظیم مانند اتحاد جماهیر شوروی، در حالی که همزمان ایالات متحده در آستانه ورود به جنگ است، چقدر دشوار خواهد بود.

اشپیگل: وقتی هواداران ترامپ در سال ۲۰۲۱ به تالار کنگره آمریکا در واشنگتن یورش بردند زیرا نمی‌خواستند شکست انتخاباتی او را بپذیرند، به نظر می‌رسید دموکراسی آمریکا در آستانه سقوط است. شما در مواجهه با آن تصاویر چه فکر کردید؟

کرنبرگ: این یک شورش آشکار علیه جامعه دموکراتیک بود. خدا را شکر که این شورش بد سازماندهی شده بود و ترامپ ناتوان از رهبری آن به عنوان یک جنبش انقلابی ضددمکراتیک بود. او سخنرانی‌های بزرگ کرد و سپس از انظار عمومی پنهان شد. ترامپ ثابت‌قدم نیست. او وعده‌های بزرگ می‌دهد، اما اغلب آن‌ها را تا پایان پیگیری نمی‌کند. اما آنچه او می‌تواند انجام دهد این است: به طور شهودی تشخیص دهد مردم چه آرزویی دارند و از آن یک پیام بسازد. به یاد دارید: او گفت می‌خواهد جنگ بین روسیه و اوکراین را در یک روز به پایان برساند.

اشپیگل: چیزی که اتفاق نیفتاد.

کرنبرگ: در نهایت، ترامپ از پوتین می‌ترسد. او جرات مقابله با او را ندارد و باید این را پنهان کند تا تصور بزرگ بودنش باقی بماند.

اشپیگل: فارغ از تشخیص‌های پزشکی - چگونه باید با یک سیاستمدار از قماش ترامپ برخورد کرد؟

کرنبرگ: با اپوزیسیون قوی و ثابت‌قدمی که بر اساس اصل لیبرالیسم دموکراتیک عمل کند.

اشپیگل: دقیقاً منظورتان چیست؟

کرنبرگ: یک نگرش، همان‌طور که فرد شجاعی مانند الکسی ناوالنی (Alexej Nawalny) در روسیه نشان داد، که با مرگش بهای انتقاد از پوتین و رژیمش را پرداخت. یا یک روشنفکر مانند تاریخ‌دان تیموتی اسنایدر (Timothy Snyder) که دانشگاه ییل را در اعتراض ترک کرد. سیاستمداران دموکرات مانند فرمانداران جاش شاپیرو در پنسیلوانیا یا گاوین نیوسام در کالیفرنیا، به اندازه کافی در مقابل ترامپ نمی‌ایستند. به نظر می‌رسد از او می‌ترسند.

اشپیگل: آیا ترس از دیگران یا غیر خودی ها، فردی مانند ترامپ را تحریک می‌کند؟

کرنبرگ: مطمئناً. با این حال، اگر با کسی مواجه شود که به همان اندازه قدرتمند است، می‌ترسد، همان‌طور که در مورد پوتین اینطور است. ترامپ می‌توانست پوتین را مجبور به پایان دادن به جنگ در اوکراین کند، اگر تسلیحات قوی‌تری به آنجا ارسال می‌کرد. او این کار را نکرد. در عوض، بیانیه‌های مسخره و کودکانه‌ای می‌دهد که چقدر از پوتین ناامید شده است. و به جنگ کشورهای کوچکی مانند ونزوئلا و کلمبیا می‌رود، جایی که می‌تواند نقش آدم بزرگ را بازی کند.

اشپیگل: آیا این شخص ترامپ است که آمریکا را مسحور خود کرده - یا بستر رهبری اقتدارگرا مدتهاست در این کشور وجود داشته است؟

کرنبرگ: مدتی است که یک فضای ضددمکراتیک در ایالات متحده گسترش یافته است، من اینطور می‌بینم. دولت‌های قبلی تحت ریاست‌جمهوری اوباما و بایدن به وضوح از گروه‌های تحت ستم و محروم حمایت کردند، به طوری که این امر اعتراضات و مقاومت‌های بزرگی در کشور برانگیخت. بنابراین بله: ترامپ‌های دیگری نیز می‌توانستند وجود داشته باشند.

اشپیگل: در میان محرومان، پناهندگان نیز هستند. کمک به آنان یک فرمان انساندوستانه است. میزان این کمک‌ها چیزی است که یک جامعه باید بر سر آن توافق کند. چرا بحث‌ها درباره این سؤال به این سرعت نژادپرستانه می‌شود؟

کرنبرگ: ما دست کم می‌گیریم که ایالات متحده در هسته خود هنوز چقدر نژادپرست است. به ویژه در جنوب هنوز هم دیدگاه بسیار منتقدانه ای نسبت به سیاه‌پوستان دارند. علاوه بر این، تحمل تناقضات سیاسی ناخوشایند و دردناک است. در شهرک کوچکی در ایالت مین (Maine) که من و همسرم اکنون زندگی می‌کنیم، هواداران ترامپ بسیار هستند. من مدام سعی می‌کنم با آنها در مورد ایده‌هایشان صحبت کنم، اما آنان در قبال من بسیار محتاط رفتار می‌کنند. در حالی که ما باید با یکدیگر در مورد خطراتی که دموکراسی با آن مواجه است صحبت کنیم.

اشپیگل: چگونه می‌توان این را آموخت؟

کرنبرگ: ما باید به نوجوانان در درس‌های آموزش مدنی بیاموزیم که روانشناسی گروهی و جریان‌های اجتماعی به چه معنا هستند.

اشپیگل: شما در کودکی خود دیدید که مردم فریاد «هایل هیتلر» سر می‌دادند و تعداد کسانی که از ناسیونال سوسیالیسم هیجان‌زده می‌شدند، مدام بیشتر می‌شد. آیا این یک ویژگی کهن و ابتدایی انسان است که جذب اقتدارگرایی می‌شود؟

کرنبرگ: بله، و این به روانشناسی گروهی که قبلاً اشاره کردم مربوط می‌شود. این حالت ما را به حس کودکانه‌ای بازمی‌گرداند که در آن اگرچه وابسته هستیم، اما مجبور نیستیم مسئولیتی بپذیریم. این در تضاد با مسئولیت‌پذیری فرد بالغ برای رفتار خودش قرار دارد. البته آرزوی یک جهان بی‌نقص و ساده، چیزی ابتدایی دارد. ترامپ نماد این است.

اشپیگل: در فلسفه، «شر» از جمله به عنوان «بی‌فکری» توصیف شده. نظر شما در مورد این مشاهره چیست؟

کرنبرگ: «بی‌فکری» به این معناست که شر حاوی جزء شناختی نیست، یعنی چیزی سنجیده‌شده نیست، بلکه صرفاً یک عاطفه محض است، یعنی بدون تفکر و هدایت‌شده توسط غریزه. اما شر، بی‌فکر نیست، زیرا حتی لذت بردن از تخریب، خود یک فکر است. اصلاً فکر نکردن، دشوار است. نوزاد از اولین روز تولدش فکر می‌کند.

اشپیگل: «شر» (Böse) دقیقاً چیست؟

کرنبرگ: شر، یک رفتار پر از نفرت و تخریب‌گر است که می‌توان آن را از طریق تاریخ و زندگی انسان‌ها توضیح داد. اما افرادی نیز هستند که نفرتشان از خودشان تغذیه می‌کند، به یک هدف زندگی تبدیل می‌شود، زیرا از این طریق احساس قدرت و بزرگی می‌کنند.

اشپیگل: سیاستمداران چه چیزی می‌توانند از روانشناسی و روان‌درمانی بیاموزند؟

کرنبرگ: آگاهی بهتر از روانشناسی گروه‌های بزرگ قطعاً خوب خواهد بود. و آنها می‌توانند بیاموزند که برای رهبری خوب به چه توانایی‌هایی نیاز است.

اشپیگل: این توانایی‌ها کدامند؟

کرنبرگ: رهبری خوب به هوش بسیار بالا، درک عمیق انسانی (مردم‌داری)، تعهد اخلاقی بزرگ، خودشیفتگی مناسب اما و نه بیش از اندازه، و همچنین بدگمانی مناسب اما نه افراطی نیاز دارد.

اشپیگل: شما در زندگی خود به دوره ای نگاه می‌کنید که توسط تاریک‌ترین فصل‌های قرن بیستم شکل گرفته است. امروز چه تصویری از انسان دارید؟

کرنبرگ: من معتقدم که انسان‌های خوب و انسان‌های شرور وجود دارند. و من حاضرم افراد با شدیدترین اختلالات را معاینه و درمان کنم. من نسبت به آنان بااحترام و بردبار هستم. آنچه برای من شخصاً تغییر کرده، این است که امروز بیش از گذشته برای روابط خوب، برای عشق و دوستی سپاسگزارم. اگر الآن مجبور باشم از یک روز به روز دیگر بمیرم، می‌توانم این کار را در آرامش انجام دهم. در سال ۲۰۰۳ یکی از دریچه‌های قلبم به شدت ملتهب شده بود، مطمئن بودم که کارم تمام شده است. از آرامشی که در برابرش داشتم، شگفت‌زده شدم. یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتم این بود که در واقعیت هنوز می خواستم دو تابلو را به دیوار آویزان کنم.

اشپیگل: آقای کرنبرگ، از شما برای این گفت‌وگو سپاسگزاریم.

»Es hätte auch andere Trumps geben können«
DER SPIEGEL 48 | 2025

 





iran-emrooz.net | Tue, 18.11.2025, 16:02
کشتی‌ لویاتان اسلامی به گل نشسته

سعید سلامی

«اپوزیسیون» در گرداب یک بازی

آقای فریدون احمدی در سایت «ایران امروز» گفت‌وگوی «منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی پرآوازه، فرج سرکوهی» را که در کلاب‌هاوس صورت گرفته، نقد کرده است. من این گفت‌وگو را نشنیده‌ام و برای شنیدنش هم ضرورتی نمی‌بینم؛ به این دلیل که براین ‌باورم پرداختن به موضوع‌های بی‌حاصل و دور از مسائل روز، حتا اگر به قصد «چیزی برای گفتن» هم نباشد، دنبال نخودسیاه گشتن و افتادن به گرداب یک بازی است که بی‌شک به دوام و بقای ج. ا. خدمت می‌کند.

انقلاب ۱۳۵۷، نه تنها جغرافیای سیاسی میهن ما را دگرگون ساخت، بلکه برای کشورهای منطقه هم نقطه‌عطفی به‌شمار می‌رود. در این سال محمدرضا پهلوی بعد از سی ‌و هفت سال تکیه بر مسند سلطنت و قدرت، میهن و هم‌‌میهنان خود را به دست توفان حوادث سپرد و خود راهی بی‌بازگشت در پیش گرفت. از گردوغبار این توفان حکومتی سربرآورد که سرنوشت میلیون‌ها انسان را در بخش قابل‌ ملاحظه‌ای از جهان تحت تأثیر قرار داد.

بی‌شک اگر هیولایی که از انقلاب ۵۷ سربرآورد این‌چنین ویران‌گر و مرگ‌بار نبود و رژیمی دموکراتیک حتا با حداقل اصول حکومت‌گری در جهان امروز، جایگزین نظام پیشین می‌شد، محمد رضا پهلوی و نیک و بد دوران او بعد از نزدیک به نیم قرن به حافظه تاریخ سپرده شده بود؛ همان گونه که دوران قاجار، سلسله بلافصل خاندان پهلوی‌ موضوع زیستی و ذهنی امروز ما نیست. کندوکاو در زمینه‌ها، بازیگران و عاملان داخلی و خارجی انقلاب ۵۷ در واقع یک نوستالژی و یک احساس باختی است که رژیم ج. ا. با این‌همه تبهکاری و سیه‌روزی بر میهن و هم‌میهنان ما تحمیل کرده است.

به قول شارل حایک، تاریخ‌نگار لبنانی «نمی‌توان آینده را بر پایه گذشته بنا کرد؛ گذشته وجود دارد تا از آن بیاموزیم.» از این زاویه اگر نگاه کنیم، آینده ایران را نمی‌توان برپایه «فاجعه‌ ۵۷» بنا نهاد، اما آن‌چه از آن می‌توان آموخت و هم‌اکنون پرداختن به آن برای ما به مسئولیت جمعی گریزنا‌پذیر بدل شده، پیامد این «فاجعه» است: لویاتان اسلامی و برخاک نشاندن آن.

ایدئولوژی فاشیسم اسلامی که با آرمان موعودگرا میهن ما را به سرزمینی سوخته بدل کرده تا راه ظهور مهدی موعود را هموار سازد، جنگی را بر کشور ما تحمیل کرد که پیامد آن مرگ بیش از هزار نفر، ویرانی مضاعف و برباد شدن میلیاردها دلار از «بیت‌المال» برای ریختن قوم یهود به دریا، اقامه نماز در کاخ سفید و انداختن چفیه فلسطینی بر سر مجسمه آزادی در آمریکا بود.

علی خامنه‌ای، رهبر و فرمانده کل قوا که از نخستین روز جنگ از صحنه نبرد ناپدید شد، هنوز هم از فرارگاه خود بر طبل جنگ بعدی می‌کوبد. دور از واقعیت نیست اگر بگوئیم امروز ایران جامعه‌ای است شبح‌گونه، با انسان‌هایی آویزان در خلاء، زیستن در تعلیق و مرگ امید. به قول دکتر حاتم قادری، پژوهشگر و استاد علوم سیاسی در ایران، جامعه‌ای در «حالت شبه بردگی»، انسان‌هایی «گرفتار نیهیلیسم».

ایران سرزمینی تشنه و سوخته

در این وضعیت آخرالزمانی از پرداختن به انقلابی که نزدیک به نیم قرن پیش رخ داده و در تبیین و توضیح آن هنوز هم اتفاق نظری وجود ندارد، باری نمی‌توان بست جز اینکه «اپوزیسییون»(۱) ج.ا. در ۴۶ سال آتی هم خود را با سیاه‌وسفید کردن «فاجعه ۵۷» و نفرین بر«شورشیان فرومایه ۵۷»ی(۲) که این «فاجعه» را رقم زدند، سرگرم خواهد کرد.

آقای احمدی نقل قول کوتاهی از آقای سرکوهی ذکر کرده است مبنی براینکه در مقطع انقلاب «همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند.» و «سرپوش استبداد همه این‌ها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود.» و خود نیز بر نکاتی انگشت گذاشته از جمله: «انقلاب سفید بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمدرضاشاه به اجرا گذاشته شد و همه عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را به‌کلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کم‌و‌بیش رویکردی اصلاح‌طلبانه با رژیم شاه داشتند، به‌جای حمایت همه‌جانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه، به نفی و تقابل با آن پرداختند.»

من، یکی از میلیون‌ها «شورشیان فرومایه» که در سال ۵۷ به خیابان‌ها آمدند تا برای عبور از تونل بن‌بست و انجماد شاهنشاهی، قطار «فاجعه ۵۷» را پیش برانند، کوتاه و گذرا به نگاه سطحی و نادقیق آقایان سرکوهی و احمدی به دینامیسم انقلاب، شخصیت پیچیده محمدرضا پهلوی به عنوان بازیگر نقش اول تراژدی «فاجعه ۵۷»، به زمینه‌ها و لایه‌های پیدا و پنهان آن و به‌ویژه کشف آقای احمدی در پیوند با «نظام مُصلِح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاح‌پذیر» بودن رژیم شاه می‌پردازم و «انقلاب سفید بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین اصلاحات در تاریخ نوین» و به‌ویژه «اصلاحات ارضی» و پیامد ویران‌گر آنرا که سیاه لشکر رانده‌شدگان روستاها را برای «نهضت امام خمینی» مهیا ساخت، به فرصتی دیگر می‌گذارم.

دینامیسم انقلاب

انقلاب‌ها را همیشه باید معلول سقوط اقتدار و مرجعیت سیاسی [نظام مستقر] دانست نه علت آن سقوط. هیچ چیز طبیعی‌تر از این نیست که جهت و گرایش پس از یک انقلاب به وسیله حکومتی تعیین می‌گردد که سرنگون شده است.(هانا آرنت)

انقلاب یک پدیده دیرپا است؛ تجلی اعتراض شهروندان یک جامعه علیه نابرابری، تبعیض در توزیع ثروت جامعه، فساد در سطوح بالای حکومت و تلاش برای تغییر وضعیت موجود، زمانی که حکومت‌گران تن به اصلاحات ساختاری نمی‌دهند. براساس یک پژوهش علمی، در فاصله ۶۰۰ ق. م تا ۱۴۶ ق. م، ۸۴ انقلاب در یونان باستان به وقوع پیوست و در فاصله ۵۰۹ ق. م تا ۴۷۶ م. رم باستان شاهد ۱۷۰ انقلاب و اغتشاش عمده بوده است.

در چندوچون انقلاب ۵۷، در میان جامعه‌شناسان، پژوهش‌گران اجتماعی و صاحب‌نظران سیاسی، هنوز هم بعد از گذشت سال‌های زیاد، اتفاق نظر وجود ندارد، در نتیجه، پرسش‌هایی هنوز هم بی‌پاسخ مانده‌اند:

آیا انقلاب ۵۷ ناگزیر بود؟ آیا این انقلاب «نابه‌هنگام» بود؟ «حاصل ارادۀ «تودۀ گله‌وار» بود؟ آیا ناشی از اراده و تصمیم اتاق فکر جمعی نخبگان عقل‌باخته، روشنفکران گمراه، چپ توده‌ای و جنبش چریکی بود که همه باهم «اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند»، یا به قول آقای احمدی «نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخه‌های گرایش‌های چپ: توده‌ای، چریک، سه‌جهانی و نیز چپ‌های مذهبی و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاح‌طلبانه در قبال رژیم شاه بود.»، «با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ.»

جامعه‌شناسان و آگاهان علوم سیاسی و اجتماعی بر این نظرند که:
۱ــ انقلاب پیامد فقدان هوشمندی به‌موقع حکم‌رانی در مواجه با مسائل و مشکلات جامعه و در نتیجه، انفجار در گسل‌های دیرپا و به ظاهر ناپیدای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... در یک جامعه است.
۲ــ انقلاب، ناامیدی شهروندان برای اصلاحات ساختاری، گذر از نارضایتی و تبدیل آن به خشم توده‌هاست،
۳ــ انقلاب، حضور انسان در عرصۀ «عمل» (اکشن «Action» به تعبیر هانا آرنت) و ارادۀ جمعی است که «به‌هنگام» اتفاق می‌افتد.

اگر این نظریه را در پیوند با مقوله انقلاب، با توجه به زمینه‌های وقوع آن در زمان و مکان مشخص به‌پذیریم به این نتیجه می‌رسیم که آنچه در سال ۵۷ رخ داد، انقلابی بود ناگزیر و به‌هنگام: به نظر من ناشی از شکل‌گیری شخصیتی متناقض در محمدرضا پهلوی که قبل از کودتای ۳۲ و فرار و بازگشت وی به ایران در «شاه جوان‌بخت» خجالتی نمی‌شد سراغ کرد: ذهنیتی متوهم و غروری کاذب، متلون، اعتماد به‌نفس شکننده، مستبد و در بزنگاه‌ها آماده عقب‌نشینی (امروزه جهت شناخت و مطالعه شخصیت واقعی شاه، نگاه او به جهان و شیوه حکومتگری وی منابع زیادی در دسترس هست. یادداشت‌های علم در ۷ جلد با عنوان «گفتگوهای من با شاه» منبعی موثق و مستند در این رایطه است.)

من به‌ پیامدهای آنی و دیرپای گردباد توفانی که از درون آن لویاتان فاشیسم اسلامی سربرآورد نمی‌پردازم، فقط به گفتن این بسنده می‌کنم که انقلاب توفانی است برآمده از ناکارآمدی نظام حاکم و اصلاح‌ناپذیری آن که فارغ از اراده این یا آن (سوبژه یا اوبژه) رخ می‌دهد و برای درگرفتن این توفان ضروری است عوامل گوناگون به مثابه یک سیستم و هم‌چون قطعات یک ماشین، تنگاتنگ و با کارکردی هماهنگ در کنار هم قرار بگیرند؛ هرچند از اجزاء و عناصر به‌ ظاهر ناپیوسته و ناهماهنگ پدید آمده باشند. در سال ۵۷، برای درگرفتن توفان، همۀ عامل‌های لازم در داخل و خارج از محدودۀ جغرافیایی ایران در کنار هم قرار گرفتند.

چندی پیش در نپال ممنوعیت شبکه‌های اجتماعی، فساد و سبک زندگی آقازاده‌ها به یک خیزش انقلابی منجر شد؛ ده‌ها کشته و بیش از ۱۴۰۰ زخمی برجای گذاشت اما سرانجام استعفای نخست وزیر را در پی داشت.

در ماداگاسکار اعتراض به کمبود و قطع آب و برق به برکناری و فرار رئیس‌جمهور منتهی شد.

از ۲۷ سپتامبر در مراکش تظاهراتی پی‌گیربه رهبری جوانان آغاز شد. نسل زد ۲۱۲ (Gen Z ۲۱۲) در مراکش خواستار بهبود در آموزش عمومی و مراقبت‌های بهداشتی هستند، آن‌ها همچنین به سرمایه‌گذاری دولت در زیرساخت‌های رویدادهای ورزشی بین‌المللی به جای خدمات عمومی اعتراص می‌کنند.

امسال در فیلیپین، پرو، اندونزی و کنیا نیز اعتراضاتی علیه فقر، فساد و افزایش جرم و جنایت صورت گرفت هم‌اکنون جنبش اعتراضی نسل Z علیه خشونت حکومتی، فساد، اخاذی و جرائم سازمان‌یافته، خیابان‌های مکزیک را تسخیر کرده است.

قابل ملاحظه اینکه همه موارد اعتراضی در کشورهایی که برای نمونه آوردم، در ایران به مراتب بیشتر و ابعاد آن‌ها بسی گسترده‌تر است.

در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ محمد بن بوعزیزی دستفروش تونسی در اعتراض به توقیف کالاهایش و تحقیری که یک مأمور شهرداری به او کرد، خود را در مقابل ساختمان شهرداری به آتش کشید. این اقدام آغازگر انقلابی در تونس شد که به حکومت ۲۳ سالهٔ زین‌العابدین بن علی در این کشور پایان بخشید و به دیگر کشورهای منطقه هم تسری پیدا کرد. انقلاب از قبل خبر نمی‌کند.

در سال ۱۴۰۱، بعد از قتل مهسا امینی جنبش اعتراضی فراگیر اتفاق افتاد و شعارها بلافاصله شخص خامنه‌ای و بیت او را نشانه گرفت. در سال‌های بعد از این اعتراض، جامعه ایران شاهد بازداشت هزاران نفر، اعدام‌های جنون‌آمیز و لجام گسیخته، آشکار شدن فسادهای سرگیجه‌اور در رده‌های بالای حکومت بود.

یک شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ هیئت تحریریه واشینگتن پست نوشت: «تحریم‌های ماشه دوباره فعال شده و به اقتصاد نحیف کشور بیش از پیش آسیب زده است. ارزش ریال در سقوط آزاد است. کسب‌وکارها رو به تعطیلی‌اند و یک‌سوم شرکت‌های مورد بررسی اتاق بازرگانی تهران اعلام کرده‌اند قصد تعدیل نیرو دارند. خشکسالی بی‌سابقه‌ای که در پی دهه‌ها سوءمدیریت به وجود آمده، پایتخت را با کمبود شدید آب روبه‌رو کرده و رئیس‌جمهوری هشدار داده که ممکن است نیاز به تخلیه شهر باشد.»

به زبان ساده، کشتی رژیم بر گل نشسته است، اما اعتراضات شهروندان از شکوه‌وگلایه، نفرین‌ودشنام، خودکشی، دیگرکشی و یا تلاش برای فرار از سرزمینی سوخته فراتر نرفت. چرا؟

در ویکی پدیا می‌خوانیم: «نارضایتی عنصر به‌وجودآورندهٔ تغییر است ولی هر نارضایتی نمی‌تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود درآمده باشد تا کم‌کم به عنصر خشم منجر شود.» آیا نارضایتی در جامعه ایران به حد «ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود در نیامده و به عنصر خشم منجر» نشده است؟ پس دلیل انفعال و صبر و انتظار جامعه ایران چیست؟

طبق گزارش پایگاه خبری رویداد ۲۴ با استناد به نتایج نظرسنجی جدید، ۹۲% مردم از وضعیت عمومی کشور ناراضی‌اند. حسین راغفر، اقتصاددان می‌گوید حدود ۷ میلیون از جمعیت ایران دچار سوء‌تغذیه و گرسنگی هستند. وی این شرایط را «نتیجه بلاهت، طمع‌کاری و خیانت» رژیم می‌داند. بی‌شک واقعیت بسی بیشتر از این ارقام و اعداد رسمی است.

از جمعیت ۹۰ میلیونی ایران نزدیک به ۵۵ میلیون نفر بعد از سال ۵۷ به دنیا آمده‌اند. تعداد نسل Z در ایران به طور دقیق مشخص نیست، اما تخمین زده می‌شود که این نسل که شامل متولدین اواخر دهه ۱۳۷۰ تا اوایل ۱۳۹۰ است، حدود ۲۳ درصد، یعنی بنا به برخی آمارها حدود ۲۱ میلیون نفر از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد.

این نسل امروزه بی‌تردید نسبت به سال ۱۴۰۱ آگاهتر و باتجربه‌تر شده‌است، «قشر خاکستری» به‌رغم سال ۱۴۰۱، در خیابان‌ها و میدان‌ها با شعارهایی با محتوای سیاسی حضور فعال دارد، اعدام‌ها و بازداشت‌ها به هر روز و هر ساعت کشیده شده است. تورم دو سه رقمی در زمینه مسکن و نیازمندی‌های عمومی، فقر فراگیر ناشی از جنگ‌افروزی رأس رژیم و تحریم‌های بین‌المللی، قطع طولانی آب و برق، هوای آلوده و سرطان‌زا، فساد و رانت‌خواری جنون‌آمیز (برای نمونه در مورد «ایران مال» و بانک آینده)، زندگی‌ها را به تباهی کشیده است.

مردم در جنگ ۱۲ روزه به تجربه دریافتند که آسمان میهن‌شان به‌رغم صرف میلیاردها دلار چگونه از همان روز اول بی‌دفاع رها شد و رژیم با آن‌همه هیاهو نتوانست حتا یک هواپیمای جنگنده به پرواز درآورد، دیدند که تاسیسات هسته‌ای تقریبا به تلی از خاک بدل شد و ۲ تریلیون دلار در عرض چند دقیقه پودر شد و به هوا رفت و دیدند که فرمانده کل قوا چگونه «امت» خود را رها کرد و خود در اولین روز از صحنه نبرد ناپدید شد.

اما با این همه خشم و با این همه نارضایتی، خیزشی مؤثر و رادیکال که بتواند هیولا را برخاک نشاند و به این نابسامانی‌ها نقطه پایان بگذارد، رخ نمی‌دهد. چرا؟

از دلایل مهم انفعال در جامعه حتا در بین نسل Z، جای خالی اپوزیسیونی منسجم، فقدان یک نقشه راه عملی، نبود جایگزین قابل اعتماد و قابل قبول و نبود چشم‌انداز روشن بعد از سقوط رژیم است. آن‌ها در جنبش مهسا به تجربه دریافتند که صرفا با شعارهای رادیکال و فداکاری‌های غرورآمیز و مثال‌زدنی با هیولایی که بی‌مهابا شلیک ‌می‌کند و بی‌مهابا بازداشت و اعدام می‌کند، نمی‌توان پنجه درافکند. پراکندگی و انفعال «اپوزیسیون»، وعده‌وعیدهای بی‌اعتبار «پدر» طیفی از «اپوزیسیون» را هم در ناامیدی و پاسیفیسم فعالین میدانی داخل نباید دست کم گرفت.

جامعه‌ها را می‌توان از نظر شیوه حکومت‌گری، اقتصادی و تا حدودی فرهنگی با هم مقایسه کرد، اما هر جامعه‌ای به عنوان کالبدی زنده، روح و روان خاص خود را دارد، از اینرو منطقی و درست نیست که از نظر روان‌شناسی اجتماعی، جامعه‌ای را با جامعه دیگر مقایسه کرد، ولی به جرات می‌توان گفت که اگر «اپوزیسیون» ج.ا. همت، اراده و آینده‌نگری شخصی مثل احمد الشرع (۳) را داشت، هیولای فاشیسم دینی این همه سال سرپا نمی‌ماند و این همه سال در ایران، منطقه و جهان آشوب برپا نمی‌کرد.

هیئت تحریرالشام به رهبری احمد الشرع در سال ۲۰۱۷، زمانی که از دمشق به شهر ادلب عقب نشست، از تجربه گذشته‌اش آموخت و با بازنگری در قالب‌های ذهنی خود و بازسازی نیروها، تجهیزات، تسلیحات سبک و سنگین از لحظه لحظه وقت خود استفاده کرد، مرز دوستی‌ها و دشمنی‌ها را هم در چهل تکه داخل تحریرالشام و هم در خارج از آن برای هدف آتی خود مشخص کرد. او برای بازگشت به دمشق ۷ سال نقشه کشید و خود را برای فرصتی مناسب جهت تسخیر قدرت آماده ساخت. در هشتم دسامبر ۲۰۲۴ با بده‌بستان‌های عیان‌ونهان داخلی و خارجی و تغییر اوضاع ژئوپلیتیک پیرامونی و تاثیر آن در موازنه قدرت در سوریه و در نتیجه فرار بشار اسد، این فرصت مناسب در دسترس قرار گرفت و هیئت تحریرالشام به رهبری احمد الشرع لحظه‌ای درنگ نکرد، راه افتاد و در «۱۱ روز» به دمشق رسید.

سیاره‌ دنباله‌دار هالی، هر ماه و هر سال قابل مشاهده نیست، اگر آن هنگام که پیدایش شد، به تماشایش نپرداختی فرصت را از دست دادی؛ در ۷۵ سال بعدی باشی یا نباشی. برای قطار فرصت هم ایستگاهی ساخته نشده است؛ بی‌توقف پیش می‌راند و پیش می‌راند، اگر نگرفتیش بار دیگر پیدایش بشود یا نشود.

فرصت جنگ ۱۲ روزه به نظر من از آن فرصت های نادر بود، اما «اپوزیسیون» ج. ا. به جای چنگ زدن به فرصت، وقت و انرژی خود را به گفتن «تجاوز اسرائیل به ایران»، «دمکراسی از آسمان نازل نمی‌شود»، «فلسطین مظلوم و بچه‌های غزه»، «اسرائیل دنبال منافع خویش است» و از این دست مصروف کرد، با کتمان این واقعیت که، آنچه غزه را به سرزمین اشباح بدل کرده و نزدیک به ۷۰ هزار فلسطینی را به خاک و خون کشیده و حدود ۱۷۰۰۰ کودک فلسطینی را کشته، دلارها، موشک‌ها، پهبادها و سلاح‌های سبک و سنگین مردی است در تهران که در اختیار‌ تروریست‌های حماس و دیگر گروه‌های جهادی نهاده است. و از قضا اسرائیل به مصاف «سر مار» آمده بود که موجودیت او را تهدید می‌کند و این فاجعه را بر غزه و ساکنان آن تحمیل می‌کند.

«اپوزیسیون» با این همدردی بی‌دستاورد و با این موضع‌گیری منفعل و انحرافی در عمل در کنار بازی‌گر واقعی فاجعه نوار غزه و «فلسطین مظلوم» ایستاد.

محمدرضا پهلوی، شاهی مصلح؟

تردیدی نیست که شاه ایران را دوست داشت و برای پیش‌رفت آن اقداماتی را هم به‌مورد اجرا گذاشت، اما انقلاب ۵۷ پیامد اقدامات مثبت وی نبود. من از میان سیاست‌ها، ظرفیت‌ها، ضعف‌ها، باورها، علایق و عقده‌های او به یکی دو نکته در شخصیت وی و نگاهش به جهان و شیوه حکومت‌گری‌اش می‌پردازم در یک جامعه متناقض: حضور قشر آکادمیک و دانش‌آموخته صاحب‌نظر و منطقا مدعی شرکت در مدیریت جامعه، قشر قابل ملاحظه دانشگاهی و دانشجویی، هم‌زمان حدود ۷۵% روستانشین و کشاورز و ۷۰% شهروند بی‌سواد و در راس این همه تناقض، رهبری مستبد و پدرسالار که سرانجامی تلخ برای خویشتن و آینده‌ای غمبار برای میهن و هم‌میهنانش به بار آورد.

دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت امور خارجۀ آمریکا در سال ۱۳۴۴ در گزارشی نوشت:
«شاه کنونی فقط پادشاه نیست. در عمل نخست‌وزیر و فرمانده کل نیروهای مسلح هم هست. تمام تصمیمات مهم دولت را یا خود اتخاذ می‌کند، یا باید پیش از اجرا به تصویب او برسد. هیچ انتصاب مهمی در کادر اداری ایران بی‌توافق او انجام نمی‌گیرد. کار سازمان امنیت را به‌طور مستقیم در دست دارد. روابط خارجی ایران را هم خودش اداره می‌کند. انتصاب کادر دیپلماتیک همه با اوست. ترفیعات ارتش، از درجۀ سروانی به بالا، تنها با فرمان مستقیم او صورت می‌پذیرد. طرح‌های اقتصادی، از تقاضای اعتبار خارجی گرفته تا محل تأسیس یک کارخانه همه برای تصمیم‌گیری نهایی به شاه ارجاع می‌شود. ادارۀ دانشگاه‌ها هم در عمل در دست اوست. هم اوست تصمیم می‌گیرد چه کسانی به جرم فساد محاکمه شوند. نمایندگان مجلس را او برمی‌گزیند. درعین‌حال، تعیین میزان آزادی عمل مخالفان در مجلس به عهدۀ اوست. تصمیم نهایی در مورد لوایحی که به تصویب مجلس‌ها می‌رسد، با اوست. شاه یقین دارد که در شرایط فعلی، حکومت فردی او تنها راه حکم‌روایی بر ایران است.»

عباس میلانی در «نگاهی به شاه» می‌نویسد:
«در مهرماه ۱۳۴۸، رهبران میانه‌رو مذهبی نامه‌ای به شاه و سفارت آمریکا نوشتند و در آن نسبت به وضع مملکت احساس نگرانی کردند. گفتند آیت‌الله خمینی آنان را در موقعیتی گذاشته که یا باید با رژیم مخالفت کنند و یا باید به ‌عنوان آخوند درباری و ارتجاعی مورد حمله قرار گیرند. شاه مثل همیشه به این هشدار وقعی نگذاشت. بعلاوه، در موارد متعدد دیگری نیز همین رهبران مذهبی میانه‌رو و نیز برخی مخالفان میانه‌رو رژیم چون خلیل ملکی و مظفر بقایی در نامه‌های سرگشاده نسبت به برخی سیاست‌های شاه اعتراض می‌کردند و هشدار می‌دادند، اما شاه همۀ این هشدار‌ها را نادیده می‌گرفت... طبعاً هر چه شاه بیشتر به روحانیون میانه‌رو بی‌توجهی نشان می‌داد و عرصۀ سیاسی را بر آنان تنگ‌تر می‌کرد، زمینه را برای کسانی چون آیت‌الله خمینی مساعد‌تر می‌کرد.»

گزارش جالب دیگر، رسالۀ فوق ‌لیسانس پرویز نیکخواه بود.(۴) او در پی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده بود که در سال‌های دهۀ پنجاه و شصت، شمار طلبه‌ها در ایران به‌طور غیرمتعارف و استثنایی افزاایش یافته است. به نظر وی این پدیده اهمیتی ویژه داشت و می‌بایست از نظر جامعه‌شناختی مورد تحقیق و تبیین دقیق قرار گیرد.

در زمان رضا شاه شمار طلبه‌ها در ایران از ۲۹۴۹ نفر به ۷۸۴ طلبه تقلیل پیداکرده بود. نیکخواه یادآور شده بود که معمولاً در فرایند نوسازی جوامع، تعداد کسانی که به طلبگی، کشیشی یا خاخامی رو می‌کنند کاهش پیدا می‌کند. در ایران جریانی درست عکس این رخ‌ داده است. برای نمونه می‌توان به این نکته اشاره کرد که شمار مساجد و حوزه‌ها در آن سال‌ها شاهد رشدی شگفت‌انگیز بوده است. در سال ۱۳۵۶، تعداد مسجدها و حوزه‌ها تقریبا به ۷۵ هزار می‌رسیدند. بعلاوه، شبکه‌ای سخت پیچیده از تکیه‌ها، هیئت‌ها، مجالس تدریس قرآن و نشر احکام و حتی مجله‌ها و انتشارات مذهبی به ترویج احکام اسلام و تشیع و در بسیاری موارد به ترویج نظرات رادیکال آیت‌الله خمینی می‌پرداختند.»‌

پرویز نیکخواه از طریق واسطه‌ای تحلیل خود را به دست شاه رساند. شاه نیم‌نگاهی به آن انداخت و گفت: “آقای نیکخواه همیشه به پیشرفت‌های ما نگاه منفی دارد” و سپس آنرا به سطل کاغذ پاره‌ها انداخت. هیچ‌کس، نه روشنفکران و محققان و نه ساواک به واکاوی ریشه‌های این شبکه و چندوچون فعالیتش عنایتی نداشتند. حتی هشدار پرویز نیکخواه را هم کسی جدی نگرفت. ساواک بیشتر نگران رشد نیرو‌های چپ بود.»

علم در یادداشت ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۵ می‌نویسد: «شرفیابی... خبر خوشی را گزارش دادم؛ دیشب نیروهای امنیتی ما یازده تروریست را کشتند. شاه از من خواست که جزئیات این درگیری را که از مدت‌ها پیش در انتظارش بود، بررسی کنم، گفت: “بازهم از این‌ها هستند که به‌ زودی یا دستگیر خواهند شد یا کشته، مخفی‌گاه‌هایشان تماماً شناسایی‌شده، باید بتوانیم آن‌ها را از بین ببریم.”»

نمایندگان مجلس شورای ملی در نشستی در ۲۴ شهریور ۱۳۴۴، لقب «آریامهر» را به دیگر القاب شاه افزودند و محمد رضا پهلوی لقب «شاهنشاه آریامهر» را پذیرفت (شاهنشاه = شاه شاهان). اما زمانی‌که در سال ۱۳۵۱، دولت‌مردان برای خوش‌خدمتی جنبشی راه انداختند تا جایزۀ صلح نوبل به شاه تعلق بگیرد، او دریافت آن را نزول شأن خویش تلقی کرد و در حاشیۀ نامۀ آن‌ها نوشت: «چرا ما باید خود را با چنین جایزه‌ای تحقیر کنیم، این روزها این جایزه را به هر کاکاسیاهی می‌دهند.»

شاه اگرچه از سال ۱۳۲۰ زمام امور را در دست خود گرفته بود، اما در پاسخ خبرنگاران خارجی که چرا تاج‌گذاری نمی‌کند، ‌گفت: «مراسم تاج‌گذاری را به این دلیل به تعویق انداخته‌ایم تا ایران به‌اندازه‌ای پیشرفت کند که درخور برگزاری چنین مراسمی‌ باشد.» و در موقعیتی دیگر در سنای آمریکا گفت: «آیا ایران آنقدر پیشرفت کرده است که شایستۀ داشتن شاهی چون من باشد؟»

تا سال ۱۳۳۷، بعد از پشت سر گذاشتن فرازونشیب زیاد، شاه تمام قدرت را در دست خود گرفت. نخست‌وزیران اکنون مؤظف بودند که مستقیماً به او گزارش دهند. در این زمان، شاه در ملاقاتی با کابینه گفت: «سرچشمهٔ قدرت در کشور منم.» و اضافه کرد: «جزئیات وقایع در تمام سازمان‌های دولتی باید به اطلاع من رسانده شوند.»

نشانه‌های تحقیر

علم یادداشت ۲۱ شهریور ۱۳۵۴:
«...پیشنهاد کردم که در مسافرت به الجزایر یک گروه بلندپایه، شامل وزیر دارایی، وزیر کشور که ضمناً نمایندۀ اصلی ما در اوپک هم هست، رئیس بانک مرکزی و تعدادی از کارشناسان مختلف، ازجمله دکتر فلاح، در التزام رکاب باشند. [شاه] گفت: “آخر این الاغ‌ها به چه دردی می‌خورند؟”»

ماروین زونیس در «شکست شاهانه» می‌نویسد:
«نشانه‌های تحقیر مردم همه‌جا به چشم می‌خورد. یکی از این نشانه‌ها که شاه آن را تشویق کرده بود، بوسیدن دست او از طرف اتباعش به نشانۀ وفاداری به او بود. در جریان مراسم رسمی دربار که در روزهای تعطیلی مهم انجام می‌گرفت، وزرای او همراه با سایر بزرگان و رجال کشور به حضور شاه شرفیاب می‌شدند. آن‌ها درحالی‌که لباس رسمی صبح را به تن داشتند، باید در یک اتاق انتظار آیینه‌کاری شده و مزین به چلچراغ، به‌صف در انتظار می‌ایستادند. شاه از برابر یکایک آن‌ها عبور می‌کرد و با آن‌ها سلام و تعارف مختصری رد و بدل می‌کرد. در عوض، آن‌ها باید خم می‌شدند و دست او را می‌بوسیدند.»

شاه در اوایل دهه‌‌ پنجاه بیش‌ازپیش یقین پیداکرده بود که منافع و مسائل ایران را بهتر از هر کارشناس دیگری می‌شناسد. در جلسات اقتصادی و سیاسی، اغلب هر بحث و نظر جدی و انتقادی را با طرح تلویحا تهدیدآمیز این سوآل به پایان می‌رساند که: «مگر کتاب ما را در این زمینه نخوانده‌اید؟»

علم در ۱۸ دی‌ماه ۱۳۴۸ می‌نویسد:
«شاه گله داشت که کاروبار او روز به روز سنگین‌تر می‌شود و دیگر نمی‌تواند از عهدۀ تمام آن‌ها برآید. هر روز به مدت یک ساعت ‌و‌ نیم گزارش‌های وزارت خارجه را می‌خواند. سه چهار ساعت در هفته را صرف مسایل اقتصادی می‌کند، دو روز تمام به ارتش، ژاندارمری، پلیس و ساواک اختصاص دارد. و بعد تصمیم‌های محرمانۀ سیاست خارجی است که از طریق من انجام می‌گیرد. در رأس همۀ این‌ها جلسات هفتگی شورای عالی اقتصاد قرار دارد، بعلاوه کوهی از کار‌های شخصی و خانوادگی، ملاقات با سایر وزرا که هر یک سعی می‌کنند پانزده روز یک بار او را ببینند.»

و در ادامه می‌نویسد: «روز به روز بر من آشکار می‌شود که مسائل مملکتی ناهماهنگ‌تر می‌شود، بی‌آن که دست نیرومندی سکان را به حرکت درآورد، همه به این سبب که ناخدا بیشتر از حد تحمل مشغله دارد. هر وزیر و مسؤولی، مستقیماً دستورات جداگانه‌ای از شاه دریافت می‌کند و نتیجه این می‌شود که جزئیات مستقل در چارچوب کلی جا نمی‌افتند. خدا را شکر که شاه مردی نیرومند است، ولی کامپیوتر که نیست؛ نمی‌شود از او انتظار داشت هزاران دستوری که صادر می‌کنند، به خاطر بسپارند. در نتیجه گاه یک سری از دستور‌ها با گروه دیگر مغایرت پیدا می‌کنند. به شاه توصیه کردم کمیسیونی به منظور مطالعۀ این مسأله تشکیل بدهد، ولی او نصیحت مرا نشنیده گرفت. شاه از هر چه نام مطالعه دارد، متنفر است.»

در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶(۸ سال بعد از نامه اول و یدتر شدن اوضاع)، دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار و دکتر داریوش فروهر نامه سرگشاده‌ای خطاب به شاه منتشر کردند. در این نامه از جمله آمده بود:

«پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی،
فزایندگی تنگناها و نابسامانی‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفه ملی و دینی در برابر خلق و خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضائی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده و مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمی‌شناسیم و در حالیکه تمام امور مملکت از طریق صدور فرمان‌ها انجام می‌شود و انتخاب نمایندگان ملت و انشاء قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همه اختیارات و افتخارها وسپاس‌ها و بنابراین مسئولیت‌ها را منحصر و متوجه به خود فرموده‌اند، این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور می‌نمائیم...»

شاه با بدبینی معمول خود به این نامه‌ نگاه کرد و آنرا تکرار سناریوی تحمیل دکتر علی امینی در دهه ۴۰ تلقی کرد. او با وجود فشارهای بسیار برای تغییرات سیاسی، به جای پذیرش درخواست‌های نامه، نخست‌وزیر خود، امیرعباس هویدا را با جمشید آموزگار جای‌گزین کرد، این اقدام نتوانست بحران را حل کند و در نهایت به سقوط نظام سلطنتی منجر شد.

شاه در ماه‌های بحرانی سال ۱۳۵۷ که نظام پادشاهی در معرض سقوط بود و آمریکا بیش از هر زمان دیگری نسبت به بقای حکومت وی بی‌اعتماد شده بود، در جستجوی شخصی بود که بعد از خروجش از ایران برای تشکیل دولت جدید موافقت کند. وی ناگزیر به اعضای جبهه ملی که بعد از کودتای سال ۳۲ به انزوا کشیده شده بودند، از جمله به غلامحسین صدیقی متوسل شد. صدیقی وزیر پست ‌و تلگراف و تلفن در دولت اول و وزیر کشور و نایب نخست‌وزیر در دولت دوم مصدق بود. وی به رغم مخالفت هم‌سنگران خود، که برخی بعدا به جبهۀ خمینی پیوستند، تشکیل کابینه جدید را مشروط کرد به ماندن شاه در ایران و حضور فریدون جم، ارتشبد سابق، افسری خوش‌نام و محبوب با تحصیلات دانشگاهی در فرانسه که شش سال پیش به عنوان سفیر به اسپانیا تبعید شده بود. جم در دی‌ماه ۵۷، به دعوت غلامحسین صدیقی به ایران آمد.

بختیار، صدیقی، سفارت آمریکا و بسیاری از دولت‌مردان که نگران برآمدن خمینی بودند، به نتیجۀ دیدار شاه و جم امید زیاد بسته بودند.

اما به‌رغم همۀ این امیدها، ملاقات شاه و جم بی‌حاصل بود. این دیدار در ۱۳ دی‌ماه صورت گرفت. فریدون جم تأکید کرد که تنها در صورتی پست وزارت جنگ را می‌پذیرد که شاه کنترل ارتش را به او واگذار کند. شگفت این‌که به‌ رغم این واقعیت که شاه در آن‌زمان دیگر قصد خروج از ایران را داشت، باز هم حاضر به پذیرفتن شرط جم نشد و با سرسختی تأکید کرد که «فرمانده کل قوا من هستم و کنترل بودجۀ نظامی هم باید در دست من باقی به‌ماند.» جم د‌ل‌زده و خشمگین بلافاصله به اسپانیا بازگشت. شاه در ۲۶ دی‌ماه (۱۳ روز بعد از این ملاقات بی‌حاصل) ایران را برای همیشه ترک کرد.

یک توصیه دوستانه

یادآوری می‌کنم: «برای درگرفتن توفان انقلاب، ضروری است عوامل گوناگون به مثابه یک سیستم و هم‌چون قطعات یک ماشین، تنگاتنگ و با کارکردی هماهنگ در کنار هم قرار بگیرند؛ هرچند از اجزاء و عناصر به‌ ظاهر ناپیوسته و ناهماهنگ پدید آمده باشند. در سال ۵۷، برای درگرفتن توفان، همۀ عوامل لازم در داخل و خارج از محدودۀ جغرافیایی ایران در کنار هم قرار گرفتند.»

و امروز جای اجزاء و عناصری که در بالا به آن‌ها اشاره شد، در پازل خیزشی سرنوشت‌ساز خالی است. سرکوهی‌ها و احمدی‌ها بهتر است که فعلا به خاموش کردن آتشی به‌پردازند که دارد خانه را به خاکستر می‌نشاند و به‌جاست که چندوچون «فاجعه ۵۷» را به مورخین و محققین بسپارند و به‌جای پرداختن به بازی تکراری و خسته کننده «کی بود کی بود، من نبودم» و توسل به دارایی پنجاه شصت ساله خویش، تجربه و دانش خود را با پارادایم عصر دیجیتال، هوش مصنوعی و نسل Z به‌روز کنند و آستین‌ها را برای سازماندهی نبردی سرنوشت‌ساز بالا بزنند: نبرد برای برخاک ‌نشاندن لویاتان فاشیسم اسلامی و جای‌گزین کردن آن با نظامی سکولار و دموکراتیک.

_________________
۱ــ من واژه اپوزیسیون، خصوصا اپوزیسیون خارج (شامل همه طیف‌های «اپوزیسیون» ج. ا.) را به عمد داخل گیومه می‌گذارم؛ به معنی «ظاهرا اپوزیسیون» یا «شبه اپوزیسیون»؛ اپوزیسیونی که به مورد پژمان جمشیدی به تکرار پرداخت، اما خودسوزی احمد بالدی (عبدالسیدی) ۲۰ ساله، دانشجوی نقشه‌کشی ساختمان در اعتراض به تخریب دکه خانوادگی‌شان در پارک زیتون اهواز، صبح روز یکشنبه ۱۱ آبان۱۴۰۴، در برابر مأموران شهرداری را نادیده و ناشنیده گرفت.
۲ــ «شورشیان فرومایه ۵۷»ی عبارتی است از آقای محسن بنایی، «پژوهش‌گر تاریخ و دین»، که برای تمسخر و توهین به معترضین کوچه و خیابان در «فاجعه ۵۷»، شامل مردم عادی، بخشی از بدنه ارتش، همافران، روشن‌فکران، چپ‌ها و... به‌‌کار می‌یرد.
۳ــ علاقمندان برای آگاهی بیشتر در باره هیئت تحریرالشام و احمدالشرع می توانند به کتاب دیجیتالی «ظهور و سقوط یک خاندان» که در پایین صفحه نخست ایران امروز، در ردیف کتاب‌های رایگان معرفی شده است، مراجعه کنند.
۴ــ پرویز نیکخواه از رهبران و فعالین کنفدراسیون دانشجویی در خارج از کشور در سال ۱۳۴۳ برای تحقیقات میدانی به ایران بازگشت. نیکخواه توسط ساواک دستگیر شد و در زندان به «نا اگاهی» خود به تغییرات و پیش‌رفت جامعه ایران اعتراف کرد. نیکخواه بخشیده شد و در رادیو و تلویزیون به کار پرداخت. او در زمان نگارش رساله‌اش رئیس دفتر تحقیقات رادیو و تلویزیون بود. نیکخواه بعد از انقلاب ۵۷ بازداشت و با حکم خلخالی به اتهام طاغوتی اعدام شد.


۱۸ نوامبر ۲۰۲۵ / ۲۷ آبان ۱۴۰۴



نظر خوانندگان:


■ من نمی‌دانم چگونه به این نتایج رسیده‌ای، و چقدر طول کشیده تا این حرف‌ها را در خودت جا بیاندازی! هر چه هست، شاهکار کرده‌ای. من به سهم خودم سپاسگزارم. موفق باشی.
با احترام - حسین جرجانی


■ آقای سلامی عزیز. اشاره شما به احمد الشرع، به عنوان فردی که توانست بشار اسد را از قدرت براند، بسیار جالب و آموزنده است. کاملا درست است که در شرایط بحرانی، باید کسی همت و شجاعت به خرج بدهد و آرزوی دل‌ها را به کرسی بنشاند، همانطور که ابومسلم خراسانی از جای برخاست. من مدتی است که پی‌برده‌ام که ایران امروزی فقط “کوتوله‌های سیاسی و نظامی” دارد. کسی حاضر نیست خطر کند، مسؤلیت بپذیرد و پا به میدان بگذارد. یکی از مهمترین دلایل آن درک نادرست ما از “آزادی بیان و عقیده” است، که مانع می‌شود خود را محدود کنیم و در یکی از قالب‌های موجود و مؤثر جای دهیم. دلیل دوم که عقاید ما به هم نزدیک نمی‌شود این است که ضرورت‌های تصمیم‌گیری نداریم. ضرورت‌ اجرا و تصمیم‌گیری است که باعث می‌شود افکار و عقاید در صفوف معدودی خود را جای دهند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ ممنونم جرجانی گرامی، مهر شما دلگرم کننده است. امیدوارم به اصطلاح خیلی «پر بیراه» نرفته باشم، اما هرچه هست همواره سعی کرده‌ام فهم و دریافت‌هایم را بدون پیچ‌وخم رایج بیان کنم. سال‌هاست بر این باورم و به تجربه دریافته‌ام که «بار کج به منزل نمی‌رسد».
دستت را می‌فشارم جرجانی عزیز
سعید سلامی


■ سلامی گرامی، همیشه به نوشته‌هایتان ارادت داشته ام. توضیحات مقاله فوق را نیز مفید و بجا میدانم، اما بخشی از نتیجه‌گیری‌های شما را قابل قبول و واقع‌بینانه نمی‌بینم.
۱- سوریه و احمد الشرع دقیقا آن چیزیست که ایرانیان باید از آن بترسند و بپرهیزند نه آنکه به استقبالش روند. اگر بتوان مقایسه‌ای بین ایران و سوریه کرد شاید با سوریه ۲۰۱۰ باشد که هنوز به “زمین سوخته” تبدیل نشده بود؟ نصف جمعیت آن آواره نشده بودند؟ و مدنیت هنوز زنده بود. این درست نیست که از مفهوم “بالاتر از سیاهی..” و یا “آب که از سر گذشت..” در رابطه با ایران استفاده کنیم، ایرانی که جامعه مدنی آن “زن، زندگی، آزادی” را رقم زد، که در جایگاه تاریخی خودش ترک قابل رویتی بر جداره سخت پدرسالاری چند هزار ساله پدید آورد. بله، می‌دانیم که رژیم آخرالزمانی خامنه‌ای ایران را به قتلگاه ” زمین سوخته” خواهد برد، به جایی که دیگر کنشگری و نهاد سازی بی‌معنا و محو میشود، به جایی که تنها آلترناتیو باقیمانده انجام پروژه های “توافق شده ای” نظیر احمد الشرع جوابگوست. ممانعت ما از چنین روزیست.
۲- بله، درست می‌گویید که درجه جنایت پیشگی رژیم حدی ندارد و هر جنبشی را به خاک و خون می‌کشد. اما همانطور که خودتان نیز اشاره کردید درصد ایزولاسیون اجتماعی رژیم بیشتر از همیشه است، بحران بود و نبود کنونی رژیم نیز ریشه در این واقعیات دارد، بسیج نیروی سرکوبگر نیز برایشان مشکلتر است و آینده ناروشنی دارد.
۳- همانطور که بدرستی گفتید کلید موفقیت در اتحاد اپوزسیون و ایجاد یک برند شناخته شده و مورد حمایت اکثریت است. برسمیت شناختن گرایشات متنوع و متفاوت از طرف نیروها شرط اولیه این همگرایی است.
۴- آیا پرداختن به انقلاب ۵۷ و دلایل آن، امروز بجاست یا وقت تلف کردن و بی‌مورد است؟ واقعیت اینجاست که بخشی از اپوزیسیون ایران با نگاه هویتی به ۵۷ و رژیم شاه می‌نگرد. عقیده دارم که این حق آنهاست و نیازی به جدل نفی و منکوب‌گرانه نیست، تا آنجا که آنها نیز خود را از نگرش‌های افراطی و حذف‌گرایانه رها کنند. تا زمانی که گرایشات حزب اللهی و شعار”حزب فقط حزب‌اله” با الفاظ جدید باز تولید نشود، می‌توان نسبت به تمامی گرایشات انعطاف داشت. بقول شما ۵۷ و ریشه‌هایش را به تاریخ‌نگاران بسپریم و در مورد آن جدل سیاسی نمی‌کنیم.
۵- در مورد اینکه جنبش چپ تا چه اندازه در سقوط رژیم شاه و انقلاب ۵۷ نقش داشت، عمدتا با شما همراهم، اما تا بهمن ۵۷ اینطور بود. ولی در سالهای بعد از ۵۷ جنبش چپ در شکست ملی‌گرایی و پیروزی فناتیک‌های مذهبی نقش پررنگی داشت. پدیده‌ای که حتی امروز نیز در سطح جهانی و تحت نظریات “ضدغرب و ضدسرمایه‌داری” ادامه دارد.
موفق باشید، پیروز.


■ جناب پیروز گرامی. درست می‌فرمایید و من هم تاکید می‌کنم که این نظر (بقول شما ۵۷ و ریشه‌هایش را به تاریخ‌نگاران بسپریم و در مورد آن جدل سیاسی نکنیم) موقعی درست است که “فضای سیاسی” مورد نظر باشد. اما در “فضای آکادمیک” نمی‌توان چنین محدودیتی قائل شد. زیرا در سیاست دنبال جمع‌آوری نیرو برای تحقق هدفی خاص هستیم، در حالی که هدف از مطالعات آکادمیک، کشف حقیقت است. شاید دلیل اینکه اتحاد اپوزسیون و ایجاد یک برند شناخته شده و مورد حمایت اکثریت، بعد از اینهمه سال تا کنون صورت نگرفته است این باشد که مرزبندی مناسبی بین «فعالیت سیاسی» و «کار آکادمیک» نکرده‌ایم.
با درود. رضا قنبری


■ پیروز عزیز من هم به لطف شما ارادت دارم و سپاسگزارم. هرچند حرف من در مورد نکاتی که مطرح کرده‌اید روشن است، اما به خاطر احترام به نظر شما و روشن شدن بیشتر، به یک نکته مورد اشاره شما می‌پردازم.
من بعد از سقوط بشار اسد و رسیدن هیئت تحریرالشام به دمشق و به شخص احمدالشرع، به مطالعه تاریخ سوریه بعد از حافظ اسد تا استقرار دولت موقت پرداختم که حاصل آن یک مجموعه دیجیتالی شد با عنوان «ظهور و سقوط یک خاندان» که در صفحه نخست سایت ایران امروز در ردیف «کتاب های رایگان» در دسترس است. در این مجموعه به دوران حافظ و به ویژه زمان بشار، به زمینه های آن «۱۱ روز» معروف، و محمد جولانی آن روز و احمد الشرع امروز پرداخته‌ام و هنوز هم سخنرانی ها و رویکرد های سیاسی احمدالشرع را با علاقه دنبال میکنم. لطفا سوریه سال ۲۰۱۰ را دوباره مطالعه کنید تا ببینید که در خاندان اسد، در جامعه سوریه و در زندان‌های بشار در همان سال و سال های قبل و پس از آن چه می‌گذشته است.
خلاصه کنم: در متن نوشتارم آورده‌ام که منطقا جامعه‌ای را با جوامع دیگر نمی‌توان مقایسه کرد، اما، اما عمیقا بر این باورم که از رویدادها و چالش های دیگر جامعه‌ها می‌توان بسیار آموخت: برای نمونه از سقوط امپراتوری شوروی، لهستان، سیاست‌ورزی لخ والسا و سازمان همبستگی، چالش های جمهوری چک قبل از استقلال از سیطره امپراتوری شوروی، فاشیسم در آلمان و ایتالیا و... همچنین از آنچه هم اکنون در کشورهای عرب خلیج فارس به‌ویژه عربستان سعودی، در کشورهای آمریکا لاتین و در گوشه کنار جهان میگذرد؛ به ویژه در این «زیست سیاره ای»، عصر دیجیتال و نقش سلحشوران نسل Z. نیازی نیست که بگویم منظورم کپی‌برداری از یک کشور، از یک رهبر یا یک دولتمرد نیست، بلکه اولویت دادن به مسئله ای ست که «بود و نبود» میهن و هم میهنان ما را دارد رقم میزند. نوشته اید « پروژه های توافق شده ای نظیر احمد الشرع»، آری پیروز عزیز، سیاست یک پروژه است، بازی بده‌ بستان هاست، اما مشروط به این که شما چه بدهید و چه بگیرید. همانگونه که در جایی نوشته‌ام:
«سیاست درعرصۀ کلان، نه خیابان یک ‌طرفه، بلکه میدانی است با شاهراه‌ها و گذرگاه‌های متعدد و تودرتو. فرصت زودگذری ست برای گزینش لحظه‌ به‌ لحظۀ هموارترین، کم هزینه ترین و ممکن ترین راه برای رسیدن به مقصود. در سیاست خط مستقیم کوتاهترین راه برای رسیدن به هدف نیست.»
سیاست بدون پروژه یعنی «اپوزیسیون» ج. ا.: معلق در خلاء، اغماء تا اطلاع ثانوی. دو سه نمونه بیاورم.
در گرماگرم جنگ ۱۲ روزه ف. س.، «منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی» در مناظره‌ای گفت (نقل به مضمون): «این که هواپیمای دشمن برای ما دموکرسی به ارمغان خواهد آورد، بیشتر به شوخی شبیه است.» ت. ا.، «جامعه شناس و تاریخنگار» گفت: «من میترسم که ایران به اشغال دشمن متجاوز درآید.»، ع. ن. ح.، «جامعه شناس و تحلیلگر مسائل بین الملل» گفت: «... بعد از تجاوز غیرقانونی و غیرشرعی اسرائیل به ایران...»
کاش این جامعه شناس توضیح می‌داد که برای آغاز یک «تجاوز» از کدام مرجع قانونی باید اجازه گرفت و به کدام آیه باید استناد کرد تا «تجاوز دشمن» شرعی شود. آیا این جامعه شناس نمی‌داند که در گذشته بخشی از کشورش را به استناد به استخاره و توصیه شرعی از دست داد. و هر سه در خارج، در ساحل امن، نه زیر سیطره سرکوب مخالفان سکونت دارند. جای شگفتی است که ج ا.، این «نوزاد مرده زاد» نزدیک به نیم قرن است که زنده است و در ایران و منطقه و جهان آشوب برپا می‌کند؟ یا نتیجه بلافصل نگاه و رویکرد «جامعه شناسان» و «اپوزیسیون» عوضی است که حتا فرصت طلایی «زن، زندگی، آزادی» را در خیزش مهسای عزیز ازدست دادند. تا بعد پیروز گرامی.
سعید سلامی


■ پیروز گرامی،
بر این باورم که “پرداختن به انقلاب ۵۷ و دلایل آن، امروز [کاملا] بجاست” و نبایستی آن را “وقت تلف کردن” دانست. دلیل (و یا دلایل) من برای گفتن چنین حرفی این است که شهروندان ایرانی در سال‌ها و ماه‌های پیش از بهمن ۱۳۵۷ درک اقتصادی درستی از رژیم شاه نداشتند. من به تناسب رشته تحصیلی‌ام، هر چه از اقتصاد بخش کشاورزی/دامداری و تبعات اجرای نادرست اصول “انقلاب سفید” می‌گفتم، کسی از شهروندان “معمولی” به حرف‌های من توجه نمی‌کرد. در عوض، در صحبت با هر کسی، فوری مسائل اخلاقی و فاسد شخصی اعضای خانواده پهلوی، به خصوص شخص شاه و شارف و غلامرضا پهلوی یا بعضی نزدیکان شاه مطرح می‌شد. تو گویی ناکارآیی و ناتوانی سیستماتیک هیچ ارزشی نداشت. بر این باورم که اکثر شهروندانی ایرانی نمی‌دانستند که “چرا شاه بد است؟”. نتیجه عمومی نشناختن اشتباهات رژیم شاه آن بود که بعد از تشکیل جمهوری اسلامی، کمتر کسی می‌دانست که از حکومت چه می‌خواهدو حکومت چه باید بکند که “مردم” راضی بشوند. ساده‌زیستی ظاهری “گذشتهٔ” خمینی و دیگران (مثلا رجایی یا احمدی‌نژاد) ، باعث شده بود که تصور عمومی این باشد که اگر “فساد شخصی” وجود نداشته باشد، فساد سیستماتیک هم از بین خواهد رفت. غافل از اینکه “مخارج بی‌لیاقتی، هزاران بار بیشتر از مخارج فساد است”.
اگر ما می‌دانستیم که “چرا شاه بد است؟”“، بد بودن خمینی یا خامنه‌ای هم بسیار ساده‌فهم می‌شد و می‌فهمیدیم که با چه استدلالاتی با خمینی یا خامنه‌ای برخورد کنیم. بهتر است که من در مقاله‌ای، دلایلی را که در مثلا در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ برای مخالفت با رژیم شاه داشتم بنویسم تا با یک تحلیل خشکِ اقتصادی-اجتماعی دلایل بد بودن رژیم شاه و رژیم خمینی/خامنه‌ای را از نظر یک پنجاه‌هفتی مفتخر، روشن کنم. چند روز فرصت می‌خواهم.
با احترام - حسین جرجانی


■ با تشکر از آقای قنبری، جرجانی و توضیح مشروح سلامی. در مجموع با دوستان همراهم و شاید اظهار نظرم کمی ناروشنی داشته است. در مورد ۵۷ و دلایل آن همانطور که اشاره شد بخشی از اپوزسیون به آن حساسیت هویتی دارند پس پرداختن مداوم ( فراتر از پژوهشگری) به آن اجتناب ناپذیر است. ما حصل این است که چنین مبحثی بهتر است مدیریت شود، آنهم در جهت همگرایی بیشتر و طرد افراطگرایی، نه آنکه از گفتن حقیقت اجتناب کنیم. من شخصا از بخشهایی از مقاله سلامی عزیز (که چکیده تحقیقی وسیع تر است) استفاده مرجعی خواهم کرد.
در مورد سوریه: آقای سلامی، بخشی از اطلاعات و درک خودم را از طریق نوشته های شما بدست آورده ام. نکته ام بر سر نتیجه گیری ها است. به نظرم انسان بودن گاهی با علم و آگاه بودن تضاد پیدا میکند. انسانهای بیشماری که بسیار آگاهند و عاشق سرزمین و مردم خود هستند و نیم قرن آن را در اسارت شکنجه گاه ج.ا. میبینند بدون آنکه طلایه روشنی نسبت به آینده وجود داشته باشد، بدون آنکه نشانه ای از آن وحدت گره گشا رویت شود، انسانهای دل باخته ای که درد مردم را روزمره میشنوند و میبینند و کاری کارستان برایش نمیکنند و نمیتوانند بکنند. اینچنین حال و روزی وقتی که ادامه پیدا کند و مزمن شود، محیط مناسبی برای رشد افکار میانبر و غیر واقع بینانه ایجاد میکند. جسارتی به افکار شما نمیکنم، و منظورم از “افکار” در سطح جمعی است نه فردی. من چنین گرایشاتی را در شخص خودم هرگز انکار نمیکنم، اما هر بار که مطلبی از عزیزان پژوهشگر و بسیار مطلع تر از خودم میخوانم امیدم به راهگشایی منطقی و علمی است، و در پس ذهن خود میدانم بسیاری یا تمامی آرزوهایم برای سرزمین ایران در سالهای عمر من مقدور نیست.
دوستدار شما، پیروز.



■ جناب سلامی گرامی درود بر شما. نوشتارتان بسیار پر مغز و آموزنده بود که میدانم برای نوشتن آن وقت بسیاری گذاشه و از بسیاری پارامترهای مؤثری یاد کرده‌اید که برای کسانی چون من که در همۀ این سالها دستِکم تماشاچی بوده‌اند، محسوس و آموزنده بود. بویژه آنکه خود را در گیر حاشیه‌های بی‌مورد هم نکرده‌اید.
من با کلیت نظر شما همسو هستم و آنچه را از زنده‌یاد نیکخواه در باره شمار طلبه‌ها و مانند آن آورده‌اید، بسیار بجا است. خوشبختانه این روزها و پس از بازنشر کتاب «صدایی که شنیده نشد» در ایران از مجید تهرانیان، از مدتها پیش برای خود من و شاید دیگران پرسشی پیش آمده است که چرا شاه به این روند مسجد سازی و سپردن بخشی از کار کتاب نویسی برای آموزش و پرورش را به آخوندهایی مانند باهنر سپرد. اما هم‌هنگام این پرسش هم سر بلند کرده است که اگر او از این کار پیشگیری می‌کرد، چپ کودک‌اندیش آن روزها به شاه خرده نمی‌گرفت که چرا آزادی نمی‌دهی و همه کارهای فرهنگی را به کسانی مانند پرویز ناتل خانلری یا احسان یار شاطر می‌سپاری؟ یا کسانی مانند چفیه‌بندان چپ امروز که برای کودکان غزه سینه به تنور می‌چسبانند بی‌آنکه یادشان بیاید که در سیستان هم فقر و بدبختی و وجود دارد و سوختکش‌های خرده فروش به سادگی به تیر بسته می‌شوند. آیا کسانی از نسل زد خود ما در اپوزیسیون که از دو واژه‌ای که با دلیل و بی‌دلیل حتا به هنگام غذا خوردن و عشق‌بازی از دهان مبارکشان بیرون می‌آید، یک واژۀ آن «دموکراسی» و «دموکراتیک» است، به شاه خرده نمی‌گرفتند؟
هرچه هست، من نوشتار شما را بسیار ارزشمند و مسئولانه می‌دانم و به آن ارج می‌نهم، بویژه نظرتان را در زمینۀ هم‌آوا شدن اوپوزیسیون و رسیدن به تصویری علمی و نزدیک به هم از آینده، می‌پسندم.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی ۲۹ آبان ۱۴۰۴


■ در ابتدا درود به جناب سلامی گرامی بابت زحمت شان برای نوشتن این مقالهٔ با ارزش.
اینکه این همه سازمان و گروه نمی‌توانند به اتحادی به دور حداقلی مشترکی دست پیدا کنند سرچشمه در نگاه ایدئولوژک آنان دارد و به تاریخ هم بدانگونه می‌نگرند. برداشت نیروهای سیاسی قبل از انقلاب از تاریخ معاصر آنان را به سمتگیری‌های سیاسی خاصی سوق داد که وجه مشترک همه آنان هم سویی با خمینی بود که به بار و دار نشست. الان هم همین و منافع گروهی شان از ایران مهمتر است در حالی که فرصت ها هم یکی بعد از دیگری از بین میروند.
نگاهی به (ملیون، جمهوری خواهان رنگارنگ چپ و فدرالیست و مرکزگرا، احزاب قومی معتقد به ملتها و بعضا انکار ملت ایران، طیف های مختلف اصلاح‌طلب، ملی مذهبی‌ها و معتقدان به اسلام رحمانی و توحیدی، و کمونیست‌های ارتودکس) و برداشتشان از گذشته در قالب های فکری خاصشان، مانع نزدیکی شان به هم میشود و همانجا هم سنگر گرفته و انگار خشک شده‌اند.
سوال این است که آیا بدون درک مشترک از تاریخ اتحادی رخ خواهد داد؟ آیا می‌شود آن را به بایگانی سپرد و تنها به آینده اندیشید. اصولا چگونه می‌توانیم از تاریخ بدون شناخت درست از آن بیاموزیم؟
راجع به اصلاح پذیر بودن یا نبودن رژیم گذشته باید نبود وجود یک جریان اصلاح‌طلب قوی هم در نظر گرفته شود نه فقط چند شخصیت سیاسی یا اکادمیک. آیا شاه ترسو و ضعیف و ایران‌دوست با وجود یک جریان قوی اصلاح‌طلب صدای انقلاب را زودتر نمی‌شنید پیش از آنکه دیر شود و مرتجعین دست بالا را بگیرند؟ یک جریان قوی اصلاح‌طلب با نفوذ در دانشگاه‌ها و اقشار تحصیل کرده می‌توانست نیش افعی اسلام سیاسی در کمین قدرت سیاسی را بکشد.
در حاشیه باید عرض کنم که آیا سیاه لشکر رانده‌شدگان روستاها تنها پیامد اصلاحات ارضی بود یا یک پروسه معمولی رشد سرمایه‌داری؟ و آیا آماری راجع به شرکت این لشکر در انقلاب وجود دارد؟
با احترام سالاری


■ درود و وقت به خیر دوستان گرامی آقایان خراسانی و سالاریِ، لطف و مهر شما برای ادامه راه به من انگیزه مضاعف می‌دهد؛ قدردانم. اما خیلی کوتاه و مختصر:
۱ــ ارسطو می‌گفت: «انسان حیوانی ست سیاسی» من بعدا به تجربه دریافتم که، نیز: «انسان حیوانی ست تربیت پذیر» اما مشکل زمانی رخ میدهد که مربیان به تربیت آنسان های دیگر / جامعه از چه دریچه ای مینگرند: انسان/ شهروندان مطیع و فرمانبر ( دوران شاه)، امت های «عبد و عبید» (در جوامعی با حاکمان دینی و پدر سالار) یا رهبرانی که انسان / شهروندان خود را از کودکستان تا ... برای زیستن نه تنها برای امروز بلکه برای فردا هم تربیت میکنند (کشورهای اروپایی تا حدودی، و به‌ویژه کشورهای اسکاندیناوی).
چندی پیش فیلم کوتاهی دیدم که در نروژ از دبستان به بچه ها آموزش میدادند که چگونه خبر «فیک» را از خیر درست تشخیص بدهند. آیا شما هم می پذیرید که «رعایا»ی ایرانی از دوران هخامنشیان تا امروز در یک جهان «فیک» وطنی تولد می یابند، بزرگ می شوند و دارفانی را وداع می‌کنند؟
در همچون جامعه‌ ‌ای روشنفکر و خواص و عوام هم ذهنیت و شخصیت خمیری و بی ثبات پیدا میکند: در دست هر کس و ناکسی شکل میگیرد، به سادگی گول میخورد، انقلاب میکند، در خیابان ها قربانی میدهد و برای خمینی که در زیر درخت سیب نوفل لوشاتوی فرانسه دارد با کارتر معامله میکند، میسراید: « شکر پیروزی و آزادی و جمهوری ما ، تهنیت گوی تو از باختران تا خاور، شد سرانجام قیام تو در ایران پیروز» (نعمت میرزا زاده، م.آزرم) و به راحتی مسند حکمرانی را به مردی می سپارند که زبان مادری خود را غلط حرف میزند. این تربیت چند هزار ساله که گویا به صورت ژنتیکی از نسلی به نسل بعدی به ارث میرسد، مانع میشود که ما هنوزهم حتا با تحصیلات دانشگاهی نتوانیم دشمن را از دوست و راه را از چاه تشخیص دهیم، در بزنگاه تصمیم مناسب بگیریم و بدون این پا و آن پا کردن، برای برداشتن معضل سر راهمان دست به کار شویم.
هرچند سعی میکنم سخن به درازا نکشد، اما از تعریف یک نکته نمی توانم بگذرم. خانم هما ناطق، جامعه شناس و استاد دانشگاه، مینویسد که وقتی در سال 57 از دیدار آیت‌الله خمینی برگشتیم، خانم سیمین دانشور، مترجم و نویسنده رمان مشهور سووشون (که در فروردین ۱۳۴۷، در نخستین انتخابات به عنوان رئیس کانون نویسندگان ایران برگزیده شد)، آن‌چنان مجذوب شخصیت روحانی خمینی شده بود که میگفت «حاضرم اگر او بپذیرد صیغه اش بشوم.» اگر بیانی به شوخی هم باشد، در پس آن اما واقعیت تلخی نهفته است.
۲ــ سالاری عزیز نوشته است: «آیا بدون درک مشترک از تاریخ، اتحادی رخ خواهد داد؟ آیا می‌شود آن را به بایگانی سپرد و تنها به آینده اندیشید. اصولا چگونه می‌توانیم از تاریخ بدون شناخت درست از آن بیاموزیم؟» ممروف است که «گذشته چراغ راه آینده است.» اما در سال های اخیر اتفاقی افتاده است که بدون درک و فهم و آنالیز و در نهایت پذیرش آن، بدون کاربرد آن در دقایق تصمیم گیری ها و در گام های کلان و راهبردی، راه به دهی نخواهیم برد. در ۳۰ آوریل سال ۱۹۹۳، تیم برنرز لی، پژوهشگر علوم رایانه در شهر CERN سوئیس «وب جهان گستر» (www = word wide web ) را برای همه افراد به صورت رایگان اعلام کرد. این سیستم ارتباطی «پیوند و دسترسی به اطلاعات مختلف به‌صورت تارنمایی از گره‌هایی که کاربران به دل‌خواه در میان آن‌ها حرکت می‌کنند.» به طور ساده: «جهانی شدن» را امکان پذیر کرد. ما امروز به اصطلاح در «زیست سیاره ای» به سرمی بریم. یکی از پیامدهای منطقی این سیستم حضورنسل دوران ساز Z است: نسل عصر دیجیتال، نسل «جیمز وب»، متولدین بین ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲/ ۱۳۷۶ تا ۱۳۹۱. نسلی که نگاهش به شیوه زیستن، فلسفه ، سیاست، عشق، سکس، خانواده، به جامعه، به معادلات و تعاملات بین المللی حتا به انقلاب (انقلاب دیجیتال)، به رهبری و راهبری آن، به طور ژرف و ماهوی با نسل قبل از خود تمایز دارد. از این رو دیگر برای این نسل که نخست وزیر ها را فراری میدهد، رئیس حمهور ها را خلع میکند، به نظر من دیگر گذشته چراغ راه آینده نیست؛ همانگونه که تجربیات عصر نوسنگی برای انسان‌های بعد از انقلاب صنعتی کاریردی ندارد.
از این رو در تحولات آینده ایران کنشگران سیاسی نسل وای (Y) و نسل ماقبل آن اگر در کنار نسل Z، «یار خاطر» آن ها نباشند، با اصرار به این که «هرچه باشد ما دو سه پیراهن از شما بیشتر پاره کرده ایم»، «بار شاطر» آن ها هم نباشند.
۳ــ در مورد «جریان اصلاح‌طلب قوی» و تاثیر آن در حکمرانی شاه، چند نمونه در متن نوشتارم آورده ام که گویاتر از همه مورد صدیقی برای تشکیل کابینه بود. اضافه کنم وقتی صدیقی دعوت شاه را برای تشکیل کابینه می پذیرد، دیگر اعضای جبهه ملی به او تذکرمیدهند که نام نیک سی و چند ساله خود را برای نجات شاه «لکه دار» نکند، صدیقی پاسخ میدهد:«امروز سرنوشت ایران از نام نیک من مهمتر است.» اما دریغا که شاه به رغم آینده خطیر ایران برای در اختیار داشتن فرماندهی بربادرفته، حتا در آخرین روزها اصرار ورزید.
۴ــ در مورد «اصلاحات ارضی و سیاه لشکر رانده‌شدگان روستاها در پیامد آن» من قبلا در سه مقاله با عنوان «ج. ا. مرده ریگ رژیم شاه» به اصلاحات ارضی هم پرداخته‌ام، دوستان علاقمند می‌توانند در آرشیو «ایران امروز» به آن‌ها مراجعه کنند.
امیدوارم دوستان پر حرفی مرا می‌بخشند.
سعید سلامی


■ با سلام مجدد به سلامی عزیز. نوشته‌اید که: “از این رو دیگر برای این نسل که نخست‌وزیرها را فراری می‌دهد، رئیس حمهورها را خلع می‌کند، به نظر من دیگر گذشته چراغ راه آینده نیست” پس به این ترتیب اگر حساب اصلاح‌طلبان و کسانی که بین آنها و گذارطلبان رفت و آمد می‌کنند و خجولانه هم در انتظار معجزه از بالا هستند را به کنار بگذاریم، فاتحه اپوزیسیون برانداز و گذارطلب که هنوز دوزاری “و دو سنتی”اش نیفتاده، خوانده است. و از دست اپوزیسیونی که هنوز پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و... را صیقل می‌دهند، کاری ساخته نیست. و فقط میماند عده‌ای فعال سیاسی که این نسل را درک کرده و بار مسئولیت را به دوش می‌کشند.
با احترام سالاری


■ سالاری گرامی درود و سلام، به نظرم هم در مقاله و هم در کامنت منظورم را به روشنی توضیح داده‌ام. آره، دیگر «از دست اپوزیسیونی که هنوز پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و... را صیقل می‌دهند، کاری ساخته نیست.» مگر ما امروز بده بستان خود را با چرتکه حساب و کتاب می‌کنیم؟ یا امروز با گاری سفر می‌کنیم؟ جهان زیستی دارد به طور ژرف و با سرعتی سرگیجه آور تغییر می‌کند، مرز کشورها بی سروصدا از بین می‌رود. در اتحادیه اروپا ۲۷ عضو با بیش از ۴۴۸ میلیون نفر جمعیت دارند برای منافع مشترکشان سیاستگذاری می‌کنند. این اتحادیه صرفا یک نهاد اقتصادی نیست، بلکه کشورهای عضو از طریق کانال‌های متنوع، تجربه‌ها و راهبردهای حکومت‌داری و حاکمیت خود را به اشتراک می‌گذارند. این اتحادیه نه از سر دل سوزی یا دفاع از حق کشوری که مورد تجاوز قرار گرفته، بلکه برای منافع و دفاع از امنیت سرزمینی خودشان امکانات مالی، سلاح و اطلاعات در اختیار اوکراین می‌گذارند. می‌پرسم: وارثان «پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و...» در این دهکده جهانی و درهم آمیختگی منافع جوامع گوناگون، می‌توانند سیاستگذاری کنند و گره از کارها بگشایند؟ آیا می‌توان راننده‌های قطارهای دیزلی را پشت فرمان قطارهای هیدروژنی سریع‌السیر گذاشت؟ طبیعی است که در آینده نه چندان دور رهبران نسل ترامپ، ماکرون، مرتس هم جای خود را به نسلی خواهند داد که «فرزند زمان خویشند».
تا درودی دیگر سالاری؛ عزیز سعید سلامی


■ سلامی گرامی اگر دقت کرده باشید من هم در کما بودن آن اپوزیسیون را تایید کردم آیا این فقط کما است یا مرگ مغزی آینده نشان خواهد داد.
با احترامی عمیق سالاری




سالاری گرامی درودی دوباره، در پاسخ به پرسش شما: به نظرم ضعف «اپوزیسیون» درعدم توانایی در درک و فهم و تحلیل دقیق عینی (نه ذهنی) از بازی شطرنج در صحنه جهانی؛ پیمان ها و اتحاد هایی که باطل می شوند و از نو شکل میگیرند، دوستی های سابق کم رنگ و جای خود را به دوستی های جدید میدهند، بازیگران جدید جای بازیگران سنتی را می‌گیرند، بازیگران مؤثر و قابل ملاحطه در قالب شخصیتی که نمی شود نادیده اش گرفت درصحنه ظهور میکنند (برای نمونه محمد جولانی، جهادی دیروز و احمد الشرع، سیاستمدار امروز)، اعتیاد «اپوزیسیون» به تجربه و دانش شان که تاریخ مصرفشان سال هاست منقضی شده است، و پافشاری به مصرف اندوخته دهه های چهل پنجاه؛ (احساس راحتی در لباسی که سال ها بر تن داشته اند)، ادعای پوچ مبنی بر این که «ما این ریش را در آسیاب که سفید نکرده ایم)، عدم درک ضرورت به روز شدن در همه جنبه های پنهان و آشکار در «زیست سیاره ای»، تداوم موضع جان سخت و کاذب «ضد امپریالیستی» و تئوری آرموده و مسموم «دشمن دشمن من، دوست من است» (که در مورد تقویت سید روح الله الموسوی الخمینی ضد آمریکا) پیامد مخرب خود را نشان داد، ضعف در توانایی تحلیل درست از تجربه گذشته (درنتیجه عدم باور به «آزموده را آزمودن خطاست» پیش) و آخرین مورد اما نه کم اهمیت ترین؛ ضعف «اپوزیسیون» در تمایز بین دوستان مشترک المنافع بالفعل (اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه، حتا اگر دوست موقتی هم بود) از غیردوستان (نه لزوما «دشمنان» (چین و روسیه در همه سال های حکومتگری ج. ا.) در قالب منافع ملی (رئال‌پولیتیک).
و مضافا، نفوذ دیرپا و گسترده سایبری های ج.ا. و کانون های جورواجور اطلاعاتی سپاه در بخشی از «اپوزیسیون» (برای نمونه آقای علمداری طی نوشتاری با عنوان «چپ محور مقاومتی» در «ایران امروز» منتشر کرده‌اند و «افشای بزرگ‌ترین بانک اطلاعاتی جمهوری‌اسلامی برای جاسوسی» که دیروز در کانال «ایران اینترنشنال پخش شد.
سالاری عزیز، لازم می‌دانم بگویم که در مورد اظهارنظرهای بالا و اصولا در همه نوشتارها، من به «فصل الخطاب» بودن باورها و نظرهایم هیچ ادعایی ندارم، صرفا تجربه‌های شخصی خود را با شما در میان میگذارم.
سالم و سرحال بمانید سعید سلامی


■ سلامی عزیز ممنون از توجه شما، گفتگو با شما برایم آموزنده بود، جناب علمداری در مقاله‌شان درست به هدف زدند. بی‌شک فصل الخطابی وجود ندارد در این دنیای پر تحول. دستتان را به گرمی می‌فشارم.
پایدار باشید سالاری


■ با سپاس فراوان بخاطر نوشته پر بارتان آقای سلامی
در نوشته‌تان از خیزش‌های معاصر نسل زد و به ثمر رسیدن آن خیزش‌ها سخن به میان آورده‌اید اما علت ناکامی خیزش زن زندگی آزادی که نسل زد بویژه دختران جوان در آن نقش مهمی ایفا کردند، دلیلی ارائه نمی‌دهید. از سوی دیگر پراکندگی گروهای مخالف و مواضع گمراه کننده برخی از آنان در باره جنگ ۱۲ روزه را یکی از عوامل مهم بقای فاشیسم اسلامی به شمار آورده‌اید.
به باور نگارنده دستگاه سرکوب فاشیسم اسلامی از راه اعدام‌های فله‌ای، کشتار و یا کور کردن کنشگران میدانی توانسته است بخوبی در برابر اعتراضات خیابانی بازدارندگی ایجاد کند رویدادی که در مورد عقب‌نشینی سریع دولت‌های دیگر، در برابر خیزش‌های نسل زد اتفاق نیافتاده است. فاشیسم اسلامی با آویختن به اموزه های دینی از جمله “النصر بالرعب” توانسته است از کوران خیزش‌های ادواری و غیره جان سالم بدر برد. باید در پی راه‌ها و تاکتیک‌های تازه‌ای باشیم که بتوانیم به حیات این رژیم فاسد و سرکوبگر پایان دهیم.
با درود شهرام


■ شهرام گرامی درود و وقت به خیر، برخی دلایل ناکامی در خیزش ها و به ویژه در خیزش مهسا را در متن مقاله، پاراگراف «از دلایل مهم انفعال در جامعه حتا در بین نسل Z…» و همچنین در پاسخ به کامنت آقای سالاری آورده‌ام. از قضا همین چند دقیقه پیش به مصاحبه گونتر گراس، نویسنده، مجسمه‌ساز و نقاش آلمانی با خانم هانا آرنت گوش می‌دادم. می‌ارزد که یک نکته را از آرنت بازگو کنم. می‌گوید: «آزادی بهای خیلی سنگینی دارد، آزادی بهایی دارد که باید پرداخته شود.»  گفته‌ای است از قدیم که: «آزادی را نمی‌دهند، آزادی را باید گرفت» من به تجربه دریافتم که این «توصیه حکیمانه» در عمل صحیح نیست، و به این نتیجه رسیدم که: «آزادی را باید تاسیس کرد.» آیا به نظر شما زنان و دختران در ایران امروز، آزادی را از هیولای دینی سرکوبگر، سیه دل سیه کار پس می‌گیرند، یا گام به گام با پرداختن سنگین‌ترین بها تاسیس (یا ایجاد) می‌کنند؟ و به نظر میرسد بخش بزرگی از «اپوزیسیون» ج.ا. برای حصول آزادی حاظر نیست بهایی بپردازد. پرچانگی، تحلیل و تفسیر رویدادها، ایجاد پادکست‌های رنگارنگ، راه انداختن اندیشکده‌ها و انجمن‌ها، شرکت در کلاب هاوس های سرگرم کننده، بهایی نیست که «اپوزیسیون» برای آزادی میپردازد: «آزادی بهایی دارد که باید پرداخته شود.» به عبارت دیگر «دو صد گفته چون نیم کردار نیست»
تا درودی دیگر شهرام عزیز سعید سلامی


■ آقای سلامی با کمال احترام شما در نوشته‌تان نشان داده‌اید که واژه‌ها را با کمال دقت انتخاب می‌کنید که جای ستودن دارد. اما اصطلاح “ایجاد و یا تاسیس آزادی” نا مفهوم و بسیار مبهم بنظر می‌رسد. می‌پذیرم که “پس گرفتن آزادی” نیز در کشور استبداد زده ایران بی‌معناست زیرا هیچ زمانی آزادی وجود نداشته است که پس گرفته شود. اگر مخالفین با فرصت سوزی و گه گاه با انتشار بیانیه‌های کلیشه‌ای می‌پندارند دین خود را به جنبش آزادی خواهانه از جمله نسل زد ایفا کرده‌اند کاملا گمراهند و با بی‌اعتنایی جامعه مدنی داخل کشور روبرو شده‌اند.
در جنبش زن زندگی آزادی، نسل زد با انفعال روبرو نشد بلکه تناسب قوا به شدت به سود ماشین سرکوب جمهوری جهل و فساد عمل می‌کرد. رژیم حتی پس از فروکش کردن این خیزش مدت ها در مدارس دخترانه، با کپیه برداری از رویکرد طالبان پیش از رسیدن به قدرت در جهت خانه‌نشین کردن دختران، با مسموم کردن دانش‌آموزان دختر از جمله از نسل زد انتقام می‌گرفت.
به باور نگارنده، کلید ناکامی خیزش ها در ایران بخاطر کمبود بدیلی قابل اعتماد است که جامعه مدنی را به عاملیت  و هزینه دادن تشویق کند و آینده‌ای امیدبخش را در برابر تمام نسل ها ترسیم نماید. پرسش اینجاست که این بدیل چگونه ایجاد خواهد شد که پرسشی یک میلیون دلاری است!
با سپاس مجدد شهرام


■ شهرام گرامی وقت به خیر، سپاس از دقت و یادآوری شما. با شما موافقم، واژه‌های تاسیس یا ایجاد در پیوند با آزادی کمی ناروشن به نظر میرسد. می‌توان نوشت «آزادی را باید بنیان گذاشت» اما تک واژه تاسیس از ریشه اساس (بنیان) را به جای واژه ترکیبی «بنیان گذاشتن» ترجیح دادم. به هر حال، اگر جایگزین بهتری را پیشنهاد بکنید، ممنون می‌شوم. خوشحالم که متوجه منظور من شده‌اید مبنی براین که «در کشور استبداد زده ایران ... هیچ زمانی آزادی وجود نداشته است که پس گرفته شود.» بنابرین باید بنیادش را نهاد شد.
با این نظر شما که «... ناکامی خیزش‌ها در ایران بخاطر کمبود بدیلی قابل اعتماد است که جامعه مدنی را به عاملیت و هزینه دادن تشویق کند و آینده‌ای امیدبخش را در برابر تمام نسل ها ترسیم نماید.» هم موافقم. یکی از جوانان عزیزی که در ۱۴۰۱ چشم‌شان آسیب دید، در مصاحبه‌ای در پاسخ به این پرسش که در خیزش بعدی شرکت خواهد کرد یا نه، گفت: «نه، شرکت نخواهم کرد چون با این همه آسیب‌هایی که دیدیم چیزی به دست نیاوردیم.»
البته من دل شکسته و احساس ناامیدی او را می‌فهمم هرچند با او موافق نیستم؛ خیزش مهسا با همه جان‌های شیفته که از دست رفتند و یا بازداشت و اسیر دیو فاشیسم اسلامی شدند، در واقع یک نقطه عطف در میان خیزش ها بود؛ می‌توان بنا به آنچه قابل مشاهده است با جرات گفت که «قبل یا بعد از خیزش مهسا»؛ بعد از این خیزش شاخ دیو شکست و هنوز هم با همه تلاش نتوانسته ترمیمش کند. اما برای پرسش یک میلیون دلاری «بدیلی قابل اعتماد»، من چشم انداز روشنی نمی بینم، تا نظر شما چه باشد.
تا بعد شهرام عزیز سعید سلامی



iran-emrooz.net | Mon, 17.11.2025, 14:35
دوران پسا خامنه‌ای!

م. روغنی

سخنان پزشکیان در مجلس شامل نگرانی‌های او از اینکه اگر خامنه‌ای در جنگ ۱۲ روزه کشته می‌شد چه تاثیری بر جنگ قدرت در جمهوری اسلامی داشت، پرسش‌های گوناگونی در مورد دگرگونی‌های سیاسی، اجتماعی احتمالی در دوران پسا خامنه‌ای را مطرح می‌سازد.[۱]

گرچه با توجه به خدمات پزشکی و درمانی که در اختیار خامنه‌ای ست و همچون اکثریت مردم ایران با بحران کمبود و گرانی دارو روبرو نیست، می‌توان انتظار داشت که در صورت جان سالم بردن از حملات احتمالی اسرائیل در آینده، راه جنتی (نمیرالمومنین) را به پیماید و برای سال‌های دراز به عنوان “عمود خیمه نظام” همچنان کشور و مردم ایران را با بحران‌های بزرگتری روبرو سازد.

اما پرسش مهم این جاست که پس از دفن او در نزدیکی چاه جمکران، آرامگاه میلیارد دلاری تازه و یا در کنار خمینی و رفسنجانی، چه رویدادهایی در انتظار کشور است و فرمان اداره کشور در دست چه فرد و یا گروهی قرار خواهد گرفت؟

در نظام بنیادگرای شیعه‌محور، و نقش برجسته ولی مطلقه فقیه در قانون اساسی بازنگری شده در سال ۱۳۶۷، اهرم‌های حکمرانی خامنه‌ای به منظور سرپا نگه داشتن “خیمه نظام” برپایه هفده نهاد امنیتی‌نظامی شامل سپاه و بسیج، هفت نهاد اطلاعاتی شامل سازمان اطلاعات سپاه، مافیای نهادها همچون بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی، ستاد اجرایی فرمان امام، قرارگاه خاتم الانبیا (غول اقتصادی و مهمترین پیمانکار کشور) و الیگارش‌های مالی شامل بابک زنجانی و بانک‌هایی همچون بانک آینده استوار شده است.

۱- سپاه پاسداران

سپاه در ۹ اسفند ۱۳۵۷، به فرمان خمینی تاسیس شد. بی‌تردید این تصمیم بواسطه بی‌اعتمادی نظام دینی به ارتش باقی مانده از نظام پیشین ناشی می‌شد. برپایه اصل ۱۵۰ قانون اساسی، وظیفه اصلی سپاه “نگهبانی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن” و نه دفاع از کشور ایران تعین شده است!

در حال حاضر پس از رهبری ۳۷ ساله خامنه‌ای سپاه این نهاد نظامی ایدئولوژیک به بزرگترین پایه نگه دارنده “خیمه نظام” تبدیل شده است.

در ادبیات سیاست داخلی ایران، از سپاه به عنوان “دولت موازی”، “دولت پنهان” یا “دولت با تفنگ و زندان” نام می‌برند که به قدرت تعیین‌کننده این نهاد در مناسبات و معادلات بالادستی سیاست ایران اشاره دارد. این نهاد نظامی با نفوذ تعیین ‌کننده خود از جمله در بیت رهبری، خطوط راهبردهای امنیتی، خارجی، داخلی و دایره فرهنگ را ترسیم می‌کند و بر تصمیم‌گیری‌های کلان تاثیر قابل‌توجهی می‌گذارد. سپاه نمایندگان متعدد و متنفذی در نهادهای سیاسی بالادستی جمهوری اسلامی مانند شورای عالی امنیت ملی، به‌تازگی شورای دفاع، مجلس شورای اسلامی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی انقلاب فرهنگی و ... دارد و در قالب برنامه‌‌هایی چون «راهیان نور»، نفوذ گسترده‌ای در آموزش و پرورش یافته است و همچنین با راه‌اندازی «اقشار ۲۲گانه بسیج»، کوشیده است این نفوذ را در بدنه اغلب نهادهای دولتی و عمومی تزریق کند.

مهم‌ترین گردان‌های نظامی و شبه ‌نظامی برای سرکوب و کنترل اعتراض‌های اجتماعی و سیاسی در اختیار سپاه پاسداران است که تاکنون به کشتن، نابینا کردن، زخمی کردن و بازداشت دهها هزار نفر متهم شده است. حفاظت از خامنه‌ای، روسای قوای سه‌ گانه، شخصیت‌های ارشد جمهوری اسلامی و تامین امنیت پایتخت ایران، تحت مدیریت سپاه صورت می‌گیرد. خبرگزاری‌های فعال “تسنیم”، “فارس”، “خبر دانشجو” و “نسیم” و روزنامه “جوان” به سپاه وابسته هستند و شبکه‌ای عظیم از مجلات، وب‌سایت‌ها و فعالان شبکه‌‌های اجتماعی، به عنوان بلندگوهای تبلیغاتی سپاه فعالیت می‌کنند. “سازمان فرهنگی هنری اوج” وابسته به سپاه به یکی از قدرتمندترین نهادهای سینمایی ایران تبدیل شده است.

“قرارگاه خاتم الانبیاء”، وابسته به سپاه، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین پیمانکار اقتصاد ایران محسوب می‌شود و در کنار “بنیاد تعاون سپاه”، یک شبکه قدرتمند اقتصادی را در حوزه بانکی، خدمات، واردات و عمرانی ساماندهی کرده است.

قرارگاه خاتم‌الانبیا با ۱۳۵ هزار کارگر به سپاه تعلق دارد و بزرگترین شرکت ساخت‌و‌ساز کشور است که در صنایع نفت، پیروشیمی، سد سازی، شبکه مخابرات و ارتباطات و توسعه شهری فعال است. سازمان‌های اقتصادی سپاه در جاده‌‌سازی، توسعه بنادر و حتا جراحی چشم با اشعه لیزری به کار مشغول است! بنا بر برآوردی، سپاه از راه ۲۲۹ شرکت ۲۰ تا ۴۰ درصد اقتصاد کشور را در انحصار دارد.[۲]

در کنار فعالیت‌های اقتصادی به اصطلاح “قانونی” سپاه باید به دهها بندر غیرقانونی واردات کالاهای قاچاق نیز اشاره کرد تا آنجا که احمدی‌نژاد این نهاد را “برادران قاچاقچی” نامید.

“نیروی قدس سپاه”، حداقل در خاورمیانه، تعیین‌‌کننده‌ترین نهاد در حوزه دیپلماسی ایران است و برخی از سفرای ایران در کشورهای این منطقه باید با هماهنگی این نیرو منصوب شوند. گروه‌های نیابتی با وجود ضربات سهمگین اسرائیل هنوز از ایران کمک‌های مالی و نظامی دریافت می‌کنند. برای نمونه بتازگی حزب‌الله لبنان از راه صرافی‌ها یک میلیارد دلار از سپاه قدس دریافت کرده است. این درحالی است که کشور در ابربحران‌های گوناگون از جمله اقتصادی، آبی، زیر ساختی و فقر کمر شکن دهها میلیون نفر دست به گریبان است.

به تازگی عبدالرضا شهلایی یکی از مرموزترین سرداران سپاه قدس نیز به یمن فرستاده شده تا در حل بحران سیاسی در میان حوثی‌ها نقش‌آفرینی کند. آمریکا برای دست‌یابی به اطلاعاتی در مورد این سردار ۱۵ میلیون دلار جایزه تعیین کرده است.

افزون براین سپاه پاسداران، کنترل برنامه موشکی و هسته‌ای ایران را در اختیار دارد و مهم‌ترین نهاد مسئول در نقاط مرزی و مناطق جغرافیایی حساس ایران محسوب‌ می‌شود. افزایش تنش در منطقه بر عهده نیروی دریایی سپاه است. در این رابطه می‌توان به توقیف یک کشتی نفت‌کش در روزهای اخیر، در آب‌های خلیچ فارس اشاره کرد.

“سازمان بسیج مستضعفین” وابسته به سپاه، یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های اجتماعی از شبه‌نظامیان ایدئولوژیک داوطلب در شهرها و روستاهای بزرگ و کوچک را در اختیار دارد و با راه‌اندازی پایگاه‌های مقاومت در اغلب شهرها، روستاها، مساجد و ادارات ایران، یک شبکه شبه نظامی بسیار بزرگ سرکوب گر را در اختیار دارد.

سپاه ایدئولوژی‌زده و مغزشویی‌شده، در طول یک دهه اخیر با تمرکز بر یک طرح پنج مرحله‌ای که توسط دیکتاتور متوهم، اعلام شده و شامل «انقلاب اسلامی»، «حکومت اسلامی»، «دولت اسلامی»، «جامعه اسلامی» و «تمدن اسلامی» است، تبلیغات، برنامه‌ریزی و حرکت می‌کند. رهبر تنها مقامی است که طبق اصل ۱۱۰ قانون اساسی بر سپاه مدیریت و نظارت دارد و مقام‌های سپاه پاسداران باید به او پاسخگو باشند.

سپاه برای حفظ جایگاه اقتصادی، سیاسی و امنیتی‌اش نقش مهمی در تعیین رهبری ایفا خواهد کرد و بدون همراهی این نهاد، نصب رهبر تازه و یا دگرگونی‌های احتمالی در ساختار حکمرانی جمهوری دینی امکان پذیر نخواهد بود.

۲- مافیای نهاد‌ها

پایه دوم نگه دارنده خیمه نظام به مافیای نهاد‌ها سپرده شده است که همگی زیر فرمان دیکتاتور قرار دارند.

محسن صفایی فرهانی اصلاح‌طلب که در جریان جنبش سبز به ۶ سال زندان محکوم شد، باور دارد که ۶۵٪ اقتصاد ایران در دست نهادها و بنیاد‌هاست که ۵۰٪ تولید ناخالص کشور را شامل می‌شود و هیچگونه حسابرسی قانونمند و کنترل منظمی روی آن‌ها اعمال نمی‌‌شود.[۳]

برای نمونه، ستاد اجرای فرمان امام یکی از نهادهای شبه‌دولتی است که ثروتش از مصادره هزاران زمین و املاک در بسیاری موارد ایرانیان عادی، بهاییان، بازگانان و ایرانیان مقیم خارج کشور و زندانیان سیاسی و اختلاسگران به دست آمده است. این نهاد، پس از آنکه محمد مخبر (معاون اول رییسی قاتل) از سال ۱۳۸۶ ریاست ستاد را به عهده گرفت از راه ترفند‌های گوناگون موفق شد دارایی و درآمد ستاد را چندین برابر کند. از جمله می‌توان به خرید غیر رقابتی بخش عمده سهام مخابرات در سال ۱۳۸۸ که اعتراضات فراوانی را در پی داشت، و خرید ۴۸ درصد سهام نفت پارس که پیش ازین روی داد، این نهاد را به بزرگترین سهامدار شرکت‌های پتروشیمی تبدیل ساخت.

موسسه بنیاد برکت یکی از زیر مجموعه‌های ستاد، در بخش داروسازی و تهیه واکسن‌ها فعال است. این شرکت کوشید به یاری سعید نمکی، وزیر بهداشت دولت روحانی، انحصار تولید واکسن کرونا را در اختیار گیرد اما نتوانست از عهده آن برآید که در کنار فرمان خامنه‌ای مبنی بر ممنوعیت ورود واکسن‌های آمریکایی و انگلیسی، منجر به مرگ دهها هزار نفر در کشور شد.

منابع مالی ستاد به دیکتاتور امکان می‌دهد که بدون نیاز به مجلس و شرایط بودجه بهم ‌ریخته دولت از جمله نیازهای مالی بیت را بر طرف سازد.

رویترز سرمایه این نهاد را حدود ۹۵ میلیارد دلار تخمین زده است.[۴]

آستان قدس بزرگترین نهاد موقوفی جهان اسلام، ۴۳ درصد مساحت شهر مشهد را در اختیار دارد. این نهاد در بسیاری از استان‌های کشور موقوفه و حدود ۳۰۰ هزار مستاجر دارد. براساس برآوردی ارزش تقریبی زمین‌های آستان ۲۰ میلیار دلار است.[۵]

بنیاد شهید که برای پشتیبانی از خانواده‌های کشته‌شدگان جنگ ایران و عراق تاسیس شد، به یکی از بزرگترین نهاد‌های اقتصادی و اختلاسی کشور در آمده و در بسیاری از رشته‌‌های تجاری، انرژی و فروشگاه‌های زنجیره‌ای، معدنی، مرغداری و بانکداری فعال است. بنگاه‌های اقتصادی این نهاد به دکانی برای کسب و کار و مکانی برای افراد سیاسی و برای امور شخصی و حزبی تبدیل شده است. در سازمان اقتصادی کوثر وابسته به بنیاد شهید، فساد و تبانی حاکم است. این نهاد به پول‌شویی نیز مشغول است.[۶] از واکاوی نهاد‌های دیگر از جمله بنیاد مستضعفان برای پرهیز از دراز شدن مطلب خودداری می‌شود.

خصولتی‌ها و نهادهای غیر پاسخگوی اقتصادی، گرچه به بخشی از تهیدستان کشور یاری می‌رسانند اما در اصل منابع مالی نهاد ولایت و نیروهای نیابتی در خارج برای پیشبرد هدف‌های ایدئولوژیک دیکتاتور از جمله “نابودی اسرایئل” را تشکیل می‌دهند. نهاد‌ها و خصولتی‌ها بی‌تردید با هماهنگی با سپاه، در دگرگونی‌های احتمالی پس از دفن دیکتاتور نقش ایفا خواهند کرد.

۳- الیگارش‌ها

الیگارشی به معنی ساختار قدرتی است که در آن شماری اندک سر کار باشند. این اصطلاح در برابر “دمکراسی” به‌کار برده شده است. اما رایج‌ترین بهره‌گیری امروزی آن همانی است که ارسطو ۲۳۰۰ سال پیش برای توصیف اوضاع اسپارتا در برابر آتن دموکرات بکار برد: “حکومت اقلیتی ثروتمند.” در ادبیات سیاسی معاصر نیز منظور از اولیگارش‌ها، چهرهای اقتصادی هستند که از طریق ثروت عظیم خود که معمولا از طریق نوعی همدستی با حکومت به دست آمده، زمام امور را در اختیار دارند.

در نظام دیکتاتوری ولایی، اولیگارش‌ها در برابر بهره‌مندی از فساد نهادینه شده در راستای بقاء رژیم عمل می‌کنند. نمونه بارز الیگارش‌ها پرونده بابک زنجانی است که از محکومیت به اعدام آغاز شد و با نقض حکم و کاهش آن به بیست سال حبس ادامه یافت، اکنون به نماد این واقعیت بدل شده است که نظام حاضر است برای حفظ شریان‌های مالی‌اش که در پی تحریم‌ها به حالت نیمه فلج در آمده، وی را آزاد و اجازه دهد به صحنه اقتصاد باز گشته و به خیمه نظام خدمت کند.

مورد دیگر محمد حسین شمخانی فرزند علی شمخانی از سرداران پیشین سپاه است که شبکه گسترده کشتیرانی زیر کنترل او تحریم شده است.

بنا بر گزارش وزارت خزانه‌داری آمریکا، این شبکه که سالانه ده‌ها میلیارد دلار سود می‌برد، بخش مهمی از منابع مالی حکومت ایران را از راه دور زدن تحریم‌ها تامین می‌کند. براساس بیانیه اتحادیه اروپا، حسین شمخانی از راه شرکت‌های “آدمیرال گروپ” و “میلاووس گروپ” مستقر در دوبی، به طور فعال در تجارت نفت ایران و روسیه حضور دارد. این دو شرکت از کانال‌های اصلی برای دور زدن تحریم‌های غرب و تامین مالی کرملین در ادامه آدم کشی در اوکراین معرفی شده‌اند.[۷]

نمونه سوم از دهها نمونه دیگر بانک آینده است که با بدهی ۷۵۰ هزار میلیارد تومان منحل گردید. علی انصاری، بازرگان و سهامدار اصلی بانک از سوی دولت بریتانیا به دلیل “حمایت مالی از فعالیت‌های سپاه پاسداران” در فهرست تحریم‌های علیه ایران قرار گرفت. این دولت در روز پنجشنبه ۳۰ اکتبر، دارایی‌های او را مسدود و با اعلان محروم شدگی از مدیریت در شرکت‌های مرتبط با ایران، ورودش به انگلیس ممنوع شد.[۸]

رویداد‌های احتمالی در دوره پسا خامنه‌ای

مطالعات نشان می‌دهد که از سال ۱۹۴۶ تا ۲۰۱۴ مرگ ۷۹ دیکتاتور که تا آخر عمر حکومت کرده‌اند، به استقرار دمکراسی و یا سرنگونی نظام نیانجامیده بلکه شرایط موجود ادامه یافته است.[۹] دگرگونی‌های رادیکال تنها زمانی روی داده است که رژیم با کودتای نظامی، انقلاب و یا انتخابات تغییر یافته است. البته مرگ دیکتاتور‌های بنامی همچون موسولینی، هیتلر، استالین و مائو نیز دگرگونی‌های راهبردی مهمی را در پی داشته‌اند.

بهر روی، پس از دفن خامنه‌ای، سپاه بازیگر اصلی سیاست در ایران خواهد بود و دیگر بازیگران در همراهی با این نهاد نظامی عمل خواهند کرد.

برپایه الگوهای بحرانی و خیزش‌های ادواری با مرگ خامنه‌ای، خیابان‌های شهرهای کشور از نهادهای گوناگون سپاه و بسیج پر خواهد شد و کوچکترین کنش اعتراضی به‌شدت سرکوب خواهد گردید. نهاد‌های قانونی همچون مجلس خبرگان و ریاست جمهوری با در نظر گفتن دیدگاه‌های سپاه رهبر احتمالی آینده را تعیین خواهند کرد. در این مورد توصیه‌های پوتین تزاری نیز مورد توجه قرار خواهد گرفت که به‌شدت با قدرت گرفتن غرب‌گرایان در جایگاه رهبری مخالفت خواهد کرد.

تا پیش از جنگ ۱۲ روزه، فرماندهان ارتش از میان سرداران مورد اعتماد دیکتاتور منصوب می‌شدند. اما پس از این جنگ و کشته شدن ۳۰ تن از سرداران سپاه برای اولین‌بار یک سرلشگر ارتشی به نام سید عبدالرحیم موسوی به ریاست کل نیروهای مسلح منصوب شد که به روایتی به دلیل کشتار ۳۰ تن از سرداران ارشد سپاه صورت گرفته است. بهر روی نقش‌آفرینی ارتش (به حاشیه رانده شده) در صحنه سیاست ایران پس از دفن خامنه‌ای با ابهامات زیادی روبروست.

اورشلیم پست، با توجه به قدرت سرکوب‌گر سپاه و بسیج باور دارد که در فردای دفن خامنه‌ای، سرنگونی نظام دینی “بدون ترکیبی از یک جنبش اعتراضی گسترده و دست‌کم یک فرمانده ارشد ارتش که بتواند نیروهایش را پشت معترضان و علیه بسیج [و سپاه] سازماندهی کند، بسیار دشوار خواهد شد.”[۱۰]

آقای محمد جواد اکبرین، در یکی از برنامه‌های “چشم‌انداز” در شبکه ایران اینترنشنال، از نقش احتمالی الشرع ایرانی در دست گرفتن قدرت سخن به میان آورد. به باور این روزنامه‌نگار، احمد الشرع و یا جولانی با پیشینه تروریستی، پیش از فرار بشار اسد، به مدت ۳ سال با دولت امریکا در حال مذاکره بوده است. برپایه این سناریو، فردی و یا جمعی از سرداران سپاه پس از جنگ ۱۲ روزه و با توجه به ماهیت بحران‌زای بنیادگرایی اسلامی ممکن است در مذاکره پنهانی با آمریکا و حتی اسراییل راهی برای گذر از جمهوری اسلامی بیابند و فرمان کشتی نظام را بر پایه راهبرد‌های تازه به دست گیرند!

به باور نگارنده دست آوردهای ابرجنبش «زن زندگی آزادی» از جمله عقب‌نشینی نظام در برابر زنان آزادی خواه مخالف حجاب اجباری می‌تواند چراغ راه جنبش مدنی تازه‌ای گردد که گذر از جمهوری جهل و جنایت و استقرار یک دمکراسی سکولار در آینده را نوید دهد. در این روند نمی‌‌توان نقش تعیین کننده بدیلی مورد اعتماد و همکاری مخالفان پراکنده رژیم اسلامی را نادیده گرفت.

آبان ۱۴۰۴
mrowghani.com
——————————————
[۱] - پزشکیان: اگر رهبری را می‌زدند به جان هم می‌افتادیم، ایران امروز، ۲۱ آبان ۱۴۰۴
[۲] ایران ممکن است از میزان سلطه سپاه پاسداران بر اقتصاد کشور بکاهد، صدای آمریکا، اول بهمن ۱۳۹۶
[۳] - ‎صفایی فرهانی، ۶۵ در صد اقتصاد ایران در دست نهادگا و بنیادهاست، دویچه وله، ۲۰/۰۳/۱۳۹۳
[۴] - Khamenei controls massive financial empire built on property seizures, Reuters
[۵] - استان قدس؛ در “بزرگترین نهاد موقوفی جهان اسلام’ چه می‌گذرد؟، بی‌بی‌سی فارسی، ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
[۶] - بشیر حسینی، اسناد اختلاس و پولشویی سازمان اقتصادی کوثر و بنیاد شهید، تریبون زمانه، یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
[۷] - آمریکا پسر علی شمخانی و امپراتوری کشتیرانی او را تحریم کرد. ایران وایر، ۹ مرداد ۱۴۰۴
[۸] - بریتانیا موسس بابک آینده را به دلیل حمایت مالی از سپاه پاسداران تحریم کرد، بی‌بی‌سی فارسی، ۳۰ اکتبر ۲۰۲۵
[۹] - Andrea Kendall, and Erica Frantyz, The worldès dictators areaging- but democrats shouldnèt be too quick to rejoice. Foreign Policy, September 10, 2015
[۱۰] - اورشلیم‌ پست: بی‌ثباتی پس از مرگ خامنه‌ای، فرصت آمریکا و اسرائیل برای تغییر حکومت خواهد بود، ایران اینترنشنال، ۲۱ آبان ۱۴۰۴





iran-emrooz.net | Mon, 17.11.2025, 11:37
صعود ترکیه و فروپاشی استراتژی خاورمیانه آمریکا

جان میرشایمر

مترجم: ح. دباغی

دهه‌ها واشنگتن معتقد بود می‌تواند خاورمیانه را بر اساس تصویر خود شکل دهد، متحدان را منصوب کند، دشمنان را بازدارد و با زور و دیپلماسی نظم شکننده‌ای را حفظ کند. اما تاریخ راهی برای فروتن کردن غرور و گستاخی دارد. امروز، آن نظم به دقت ساخته شده در حال فروپاشی است. و در مرکز این تحول، ترکیه ایستاده است. کشوری که زمانی به عنوان یک پاسگاه دورافتاده وفادار ناتو تلقی می‌شد، اکنون به عنوان یک قدرت منطقه‌ای دارای اعتماد به نفس با جاه‌طلبی‌هایی فراتر از سناریوی متحدین ظهور می‌کند. آنکارا دیگر دستور نمی‌‌گیرد، آن‌ها را می‌نویسد. از سوریه تا قفقاز، از مدیترانه تا دریای سرخ، نفوذ ترکیه در مناطقی که قدرت آمریکا در حال کاهش است، در حال گسترش است. این، یک داستان خیانت نیست. منطق تغییر قدرت، جوهره رئال پولیتیک است. آنچه شاهد آن هستیم، فروپاشی استراتژی آمریکا در منطقه‌ای است که زمانی بر آن تسلط داشت و صعود دولتی است که یاد گرفته چگونه از شکاف‌های نظم تحت رهبری آمریکا بهره برداری کند.

بیایید بررسی کنیم که این تغییر تکتونیکی چگونه و چرا در بخش عمده‌ای از قرن بیستم رخ می‌دهد. ترکیه در سایه حافظه امپراتوری خود زندگی می‌کرد. امپراتوری عثمانی زمانی محور قدرت اوراسیا بود که ریشه‌هایی میان اروپا، آسیا و جهان عرب داشت. سقوط آن پس از جنگ جهانی اول نه تنها فروپاشی یک دودمان، بلکه تقلیل استراتژیک یک تمدن نیز بود. جمهوری جدید ترکیه که از ویرانه‌ها زاده شده بود، به درون خود متوجه شد و بازگشت. انقلاب مصطفی کمال آتاتورک در پی مدرن‌سازی و غربی‌سازی برای ساختن یک دولت-ملت سکولار به جای امپراتوری سقوط کرده بود. برای دهه‌ها، آنکارا نقش مطیع و فرعی در نظم غربی را پذیرفت، به ناتو پیوست، پایگاه‌های آمریکایی را میزبانی کرد و به عنوان خط مقدم علیه توسعه‌طلبی شوروی عمل کرد. واشنگتن ترکیه را به عنوان یک حائل مناسب می‌دید، نه به عنوان یک همتا. این فرض تا زمانی که ترکیه ضعیف، منزوی و وابسته باقی مانده بود، درست عمل می‌کرد. دیگر اینطور نیست، پایان جنگ سرد نیست، نقشه استراتژیک را به طور بنیادین تغییر داد.

با تثبیت شدن نظام تک‌قطبی به محوریت آمریکا در دهه ۱۹۹۰، اهمیت ژئوپلیتیکی ترکیه به رسمیت شناخته شد اما به ندرت مورد احترام قرار گرفت. واشنگتن انتظار وفاداری بدون رفتاری متقابل را داشت. حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ هنگامی که پارلمان ترکیه اجازه نداد نیروهای آمریکایی از خاک خود به عراق حمله کنند اولین شکاف عمده بود. این فقط یک اختلاف نظر سیاستی نبود، یک اعلان و تاکید بر حاکمیت ملی بود. آنکارا علامت می‌داد که دیگر به عنوان ابزاری برای استراتژی آمریکا عمل نخواهد کرد. جنگ عراق مرزهای ترکیه را بی‌ثبات کرد، ملی‌گرایی کردی را تقویت کرد و پایه ثبات منطقه‌ای را تضعیف و تخریب نمود. برای سیاست‌گذاران ترکیه، این اثباتی بود بر اینکه اقدامات آمریکا می‌تواند مستقیما امنیت ملی آن‌ها را به خطر بیندازد. این درک، آغاز بیداری راهبردی ترکیه بود.

تا دهه ۲۰۱۰، تحت رهبری رجب طیب اردوغان، ترکیه شروع به بازسازی تصور خود کرد، نه به عنوان یک عضو کوچک‌تر ناتو، بلکه به عنوان یک قدرت مرکزی محق و مستقل. بهار عربی این تحول را تسریع کرد. در حالی که واشنگتن بین حمایت محتاطانه و سردرگمی استراتژیک در نوسان بود، آنکارا قاطعانه عمل کرد. او تلاش نمود رویدادهای سوریه، لیبی و مصر را بر اساس منافع خود شکل دهد که اغلب با ایالات متحده در تضاد بود. در سوریه، حمایت آمریکا از شبه‌نظامیان کرد آنکارا را خشمگین و رهبران ترکیه را متقاعد کرد که واشنگتن حاضر است امنیت ترکیه را فدای دستاوردهای تاکتیکی کوتاه مدت کند. نتیجه، فرسایش عمیق اعتماد و آغاز سیاست خارجی مستقل ترکیه بود که دیگر همسویی با ایالات متحده را شرط پیش‌فرض خود نمی‌‌دانست.

در عین حال، ترکیه جغرافیای خود را با دقت قابل‌توجهی به کار گرفت. ترکیه بر فراز کریدورهای حیاتی انرژی، نقاط گلوگاه دریایی و تقاطع‌های فرهنگی قرار دارد. حکومت اردوغان از این مزایا برای کسب نفوذ در چندین جبهه به طور همزمان بهره برد. در شرق مدیترانه، قاطعیت دریایی ترکیه ادعاهای یونانی و قبرسی را که توسط اتحادیه اروپا حمایت می‌شد، به چالش کشید. در قفقاز جنوبی، حمایت ترکیه از آذربایجان در جنگ ۲۰۲۰ قره باغ کوهستانی نشان داد که آنکارا چقدر سریع می‌تواند قدرت خود را فراتر از مرزهایش اعمال کند. در شمال آفریقا، پهپادها و مشاوران ترکیه به تغییر روند جنگ در لیبی کمک کردند. هر یک از این مداخلات نشانه‌ای بود: ترکیه در منطقه‌ای که مدت‌های طولانی تحت سلطه دیگران بود، قدرت خود را بازپس می‌گیرد.

از نظر اقتصادی، آنکارا به دنبال خودمختاری استراتژیک بود. او سیستم صنایع دفاعی را متنوع کرد و وابستگی به تأمین‌کنندگان آمریکایی و اروپایی را کاهش داد. پهپادهای بایراکتار که در داخل کشور توسعه یافتند، به نمادی از این استقلال تبدیل شدند. آنها به طور مؤثر از اوکراین تا اتیوپی اعزام شدند، میدان‌های نبرد را تغییر دادند و تصویر ترکیه را به عنوان تولیدکننده فناوری به جای مصرف کننده تجهیزات غربی را بازتعریف کردند. این انقلاب در صنایع دفاعی فقط مسئله غرور نیست. نشان‌دهنده این درک حساب شده است که در عصر رقابت قدرت‌های بزرگ، اتکا به سلاح‌های خارجی به معنای فرمانبری و سلطه است. چرخش ترکیه به خودکفایی بنابراین ادامه منطق واقع‌گرایانه است، نه صرفا احساسات ملی‌گرایانه. بدخوانی مکرر غرب از جاه‌طلبی‌های ترکیه، این فاصله و انشقاق را تشدید کرد. واشنگتن قاطعیت ترکیه را به عنوان انحرافی موقتی تلقی و فرض کرد که آنکارا در نهایت دوباره به خط بازخواهد گشت. این یک اشتباه تحلیلی بنیادی بود. مسیر ترکیه بازتاب‌دهنده نیروهای ساختاری، جمعیت‌شناسی، جغرافیا و هویت تاریخی است که با اقناع دیپلماتیک یا فشار اقتصادی قابل بازگشت و معکوس کردن نیست.

اقدام به کودتای ۲۰۱۶ و برداشت آنکارا مبنی بر اینکه پایتخت‌های غربی در محکوم کردن آن کند عمل کردند، سوءظن ترکیه را تشدید کرد. در پی این اقدام، ترکیه افسران طرفدار غرب را از ارتش خود پاکسازی کرد، قدرت را تحت نظام ریاست جمهوری متمرکز نمود و روابط خود را با روسیه از طریق توافق موشکی S400 تعمیق بخشید. از دیدگاه واقع‌گرایانه، این یک حرکت منطقی بود. آنکارا در برابر ابرقدرتی که دیگر به آن اعتماد نداشت، تعادل برقرار می‌کرد. رابطه ترکیه و روسیه نشان می‌دهد که اتحادها در دنیای چندقطبی چقدر سیال می‌شوند. با وجود قرن‌ها رقابت و منافع متضاد در سوریه، دریای سیاه و قفقاز، آنکارا و مسکو توانسته‌اند شراکت معاملاتی مبتنی بر نیاز متقابل را حفظ کنند. روسیه انرژی و اهرم فشار علیه غرب را فراهم، و ترکیه دسترسی، میانجی‌گری و غیرقابل پیش‌بینی بودن را عرضه می‌کند. همکاری روسیه و ترکیه بر پایه اعتماد نیست بلکه بر محاسبات استراتژیک بنا شده است.

به یک اعتبار، ترکیه هنر بازی با هر دو طرف، تعامل با ناتو در مواقع مفید و به چالش کشیدن آن در مواقع ضروری را آموخته است. این رفتار دولتی است که جایگاه خود را در توازن قدرت در حال شکل‌گیری درک می‌کند و از محدود شدن به سلسله مراتب قدیمی خودداری می‌کند. در داخل کشور، جذابیت اردوغان برای نوستالژی عثمانی صرفا نمایش سیاسی نیست. هدف راهبردی عمیق‌تری را دنبال می‌کند تا هویت ترکیه‌ای در جهان پساغرب را با احیای زبان امپراتوری، قیمومیت بر سرزمین‌های مسلمان و رهبری در جهان اسلام بازتعریف کند. آنکارا در حال ساختن روایتی است که جاه‌طلبی‌های ژئوپلیتیکی خود را توجیه و ذیحق می‌کند. این پروژه ایدئولوژیک با سیاست قدرت ملموس همسو است. ترکیه اکنون پایگاه‌های نظامی را از قطر تا سومالی مستقر می‌کند، پهپادها را به آسیای مرکزی می‌فرستد و در آفریقا و آمریکای لاتین به تعاملات دیپلماتیک اشتغال می‌ورزد. این قدرت نرم است که با قابلیت سخت پشتیبانی می‌شود، نه ایده‌آلیسم. این گسترش عمدی نفوذ است که با تلاش دولت برای تبدیل سلطه منطقه‌ای به اهمیت جهانی تطابق دارد.

نتیجه این امر بازپیکربندی صف‌بندی‌های منطقه‌ای است. دولت‌هایی که زمانی به واشنگتن وابسته بودند، اکنون در حال ریسک کردن هستند و می‌دانند که قدرت آمریکا دیگر تضمین کننده ثبات نیست. پادشاهی‌های خلیج فارس با تهران گفتگو می‌کنند. مصر با مسکو هماهنگ می‌شود و اسرائیل به آرامی اختلافات خود با آنکارا را مدیریت می‌کند.

در هر یک از این تغییرات، قاطعیت ترکیه یک عامل است. خاورمیانه دیگر یک نظام متمرکز بر آمریکا نیست. این یک عرصه چندقطبی مورد مناقشه است که ترکیه به عنوان یکی از چندین قطب مستقل عمل می‌کند. و این برای ایالات متحده یک شکست استراتژیک عمیق است. دهه‌ها سرمایه‌گذاری در شکل‌دهی نظم منطقه‌ای چشم‌اندازی ایجاد کرده است که حتی متحدان دیگر به رهبری ایالات متحده احترام نمی‌‌گذارند. با این حال، صعود ترکیه بدون ریسک نیست. اقتصاد آن همچنان در برابر تورم، بدهی و وابستگی انرژی آسیب‌پذیر است. درگیری‌های نظامی آن منابعش را به شدت تحت فشار قرار می‌دهد و دیپلماسی قاطع آن به اندازه طرفداران دشمن ایجاد می‌کند. اما از دیدگاه واقع‌گرایانه، این‌ها هزینه‌های اجتناب‌ناپذیر جاه‌طلبی هستند. آنچه اهمیت دارد این است که آنکارا اکنون بر اساس منطق راهبردی خود عمل می‌کند، نه واشنگتن. انتخاب‌هایش را بر اساس منافع تنظیم می‌کند، نه ایدئولوژی. چه در مذاکره با مسکو، چه در بستن توافق با پکن یا میانجی‌گری در اوکراین، ترکیه مانند قدرتی آگاه به اهرم نفوذ خود رفتار می‌کند.

اما سؤال عمیق‌تر این است که این مسیر تا چه حد می‌تواند پیش برود قبل از اینکه با محدودیت‌های جغرافیا و اقتصاد برخورد کند یا واکنش متقابل متعادل‌کننده‌ای از سوی قدرت‌های بزرگ دیگر ایجاد کند. با عقب‌نشینی ایالات متحده از منطقه و تمرکز بر چین، ترکیه خلأیی را می‌یابد که مشتاق پر کردن آن است. اما خلاء‌ها رقابت را دعوت می‌کنند. روسیه، ایران و حتی هند به شیوه‌های مختلف این حوزه را به چالش خواهند کشید. تکه تکه شدن خاورمیانه فرصت ایجاد می‌کند، اما همچنین ابهامات و نوسانات می‌آفریند. چالش آنکارا حفظ توسعه بدون گسترش بیش از حد، و تثبیت نفوذ بدون تحریک ائتلاف علیه آن خواهد بود. آنچه این لحظه را از نظر تاریخی اهمیت می‌دهد این است که ظهور مجدد ترکیه، بازگشت به امپراتوری نیست، بلکه سازگاری با منطق نظم نوین جهانی است. این نماد گذار از نظام تک‌قطبی تحت سلطه آمریکا به چندقطبی بودن منطقه‌ای است.

قواعد دیگر در واشنگتن نوشته نمی‌‌شوند. آن‌ها میان پایتخت‌هایی مذاکره و تدوین می‌شوند که زمانی فقط همکاری می‌کردند. از این منظر، صعود ترکیه هم نشانه و هم عامل فروپاشی استراتژی خاورمیانه آمریکا است. این ثابت می‌کند که وقتی یک هژمون توازن قدرت را اشتباه می‌فهمد، دیگران ناگزیر وارد رخنه و تناقض حاصله می‌شوند و نظم را بر اساس منافع خود بازسازی می‌کنند. به نظر می‌رسد ویرانه‌های یک امپراتوری می‌تواند پایه قدرت جدید و فروپاشی ما باشد. استراتژی در خاورمیانه محصول یک تصمیم یا دولت واحد نیست. نتیجه اجتناب‌ناپذیر دهه‌ها زیاده‌روی، تکبر و کوته‌بینی استراتژیک است. واشنگتن باور داشت که می‌تواند نظم لیبرال را بر منطقه‌ای تحمیل کند که با رقابت‌های دیرینه، شکاف‌های مذهبی و ژئوپلیتیک بی‌وقفه تعریف شده است. تصور می‌کرد که دموکراسی می‌تواند از طریق مداخله مهندسی شود، که بازارها می‌توانند جایگزین امنیت شوند، که قدرت آمریکا در برابر زوال و افول مصون است.

این توهم سیاست آمریکا را به مدت ۳۰ سال پس از جنگ سرد حفظ کرد. اما امروز، ویران شده است. از بغداد تا کابل، از طرابلس تا دمشق، شواهد بسیار قوی هستند: ایالات متحده ظرفیت خود را برای شکل دادن به برآمدها در منطقه‌ای که آموخته چگونه در برابر نفوذ او مقاومت کند، به پایان رسانده است. ریشه‌های این فروپاشی به لحظه پیروزی تک قطبی در سال ۱۹۹۱ بازمی‌گردد. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واشنگتن فرض کرد که سلطه او دائمی است و منطق توازن قدرت در مورد او دیگر صدق نمی‌‌کند.

جنگ خلیج فارس به نظر می‌رسید که قدرت مطلق آمریکا را تأیید می‌کند، اما پیروزی باعث رخوت شد. ایالات متحده موفقیت تاکتیکی را با سلطه استراتژیک اشتباه گرفت و درک نکرد که خود اِعمال نیروی خردکننده در خاورمیانه باعث ایجاد کینه و مقاومت عمیقی خواهد شد.

مهار دوگانه ایران و عراق در دهه ۱٩٩۰، واشنگتن را در وضعیتی ناپایدار گرفتار کرد: کنترل همزمان دو دشمن و از خود راندن همه شرکا. این سیاست به جای ایجاد ثبات، گرفتاری بی‌پایان را تضمین کرد. حملات ۱۱ سپتامبر این گسترش بیش از حد را به فاجعه تبدیل نمود. حمله به افغانستان ممکن بود به عنوان اقدامی تنبیهی قابل دفاع باشد، اما تصمیم بعدی برای تحول خاورمیانه از طریق تغییر رژیم کاملا تکبر و وقاحت بود. جنگ عراق ۲۰۰۳ نقطه گسست قاطع میان جاه‌طلبی آمریکا و واقعیت ژئوپلیتیکی بود. واشنگتن صدام حسین را بدون برنامه منسجمی برای بعد از او سرنگون کرد، با این فرض که دموکراسی به طور طبیعی در جامعه‌ای که توسط فرقه‌گرایی و دهه‌ها دیکتاتوری تکه‌پارچه شده بود، ریشه بگیرد. نتیجه، یک فاجعه استراتژیک بود. ایران نفوذ بی‌سابقه‌ای در عراق به دست آورد. شکاف سنی و شیعه در سراسر منطقه به شدت گسترش یافت و اعتبار آمریکا فرو ریخت.

برای آنکارا، تهران و مسکو این لحظه‌ای بود که محدودیت‌های قدرت آمریکا آشکار شد. پیامدها با نابودی عراق به عنوان یک قدرت متعادل کننده به بیرون فرو پاشید. ایالات متحده به طور ناخواسته راه را برای برتری منطقه‌ای ایران هموار کرد. تهران با استفاده از خلأ ناشی از شکست‌های آمریکا، از طریق شبه‌نظامیان و نیابتی‌ها شبکه نفوذ خود را از لبنان تا یمن گسترش داد. واکنش واشنگتن بین مهار نیم بند و تشدید بی‌پروا نوسان داشت. سعودی‌ها را تا دندان تجهیز کرد، از مداخلات فاجعه‌بار در یمن حمایت نمود و بدون هدف مشخص به تحریم ایران ادامه داد. این رفتار پریشان، متحدان را دور کرد و رقبا را جسورتر ساخت. برای بسیاری در منطقه، ایالات متحده دیگر به عنوان یک هژمون منطقی به نظر نمی‌‌رسید، بلکه یک امپراتوری ناتوان از درک محدودیت‌های خود بود.

سرکشی ترکیه در این دوره نماد یک تغییر منطقه‌ای گسترده‌تر بود. وقتی آنکارا از حمایت از حمله به عراق خودداری کرد، واشنگتن آن را یک استثنا دانست. با این حال، این اولین نشانه واضح بود که حتی متحدان اصلی نیز شروع به محاسبه منافع خود به طور مستقل کرده‌اند. عدم درک این تغییر یک اشتباه تحلیلی بنیادی بود که ریشه در ایده‌آلیسم لیبرال داشت؛ باور به این که اتحادها بر ارزش‌های مشترک استوار‌اند نه ضرورت راهبردی. در واقعیت، اتحادها تنها زمانی دوام می‌آورند که منافع مشترک را تأمین کنند. وقتی سیاست آمریکا دیگر امنیت را تأمین نکرد و بی‌ثباتی ایجاد کرد، منطق همسویی و متفق بودن فروپاشید.

بهار عربی ۲۰۱۱ روند فروپاشی [استراتژی خاورمیانه] واشنگتن را تسریع کرد. آنچه به عنوان موجی از شورش‌های مردمی آغاز شد، به سرعت به آتش منطقه‌ای تبدیل گشت. مواضع متناقض دولت اوباما در حمایت از تغییر رژیم در لیبی، تردید در سوریه و تحمل ضدانقلاب در مصر، نشان داد که ایالات متحده دولتی فاقد انسجام راهبردی است. در لیبی، سرنگونی قذافی منجر به فروپاشی دولت، سربرآوردن دوباره جهادی‌ها و بحران پناهندگان که اروپا را بی‌ثبات کرد شد. در سوریه، درخواست آمریکا مبنی بر این که بشار اسد باید برود به شعاری توخالی تبدیل شد، چرا که روسیه قاطعانه مداخله کرد و نیروهای نیابتی واشنگتن دچار تردید شدند. جنگ باعث قدرت گرفتن ایران و مداخله ترکیه شد، و همه قدرت‌های بزرگ را درگیر کرد. به جز ایالات متحده که در درگیری‌ای که به شعله‌ور شدن آن کمک کرده بود، به حاشیه رانده شد.

هر گام اشتباه اعتبار را فرسایش داد. متحدان دیگر به تعهدات آمریکا اعتماد نداشتند. دشمنان دیگر از تهدیدات آمریکا نمی‌‌ترسیدند. وقتی اوباما خط قرمزی درباره سلاح‌های شیمیایی در سوریه اعلام و سپس از اجرای آن خودداری کرد، کل منطقه آن را به صورت این پیام دیدند که بازدارندگی آمریکا توخالی است. آن لحظه نماد حقیقتی گسترده‌تر بود. ایالات متحده اراده سیاسی برای حفظ هژمونی در منطقه‌ای که دیگر از قوانین‌اش پیروی نمی‌‌کرد، را از دست داده بود. تا زمانی که روسیه در سال ۲۰۱۵ وارد جنگ سوریه شد، توازن استراتژیک به طور غیرقابل بازگشتی تغییر کرده بود. مسکو نشان داد که نیروی متمرکز محدود می‌تواند به آنچه دو دهه مداخله آمریکا نتوانست، دست یابد: تأثیر پایدار با هزینه قابل مدیریت.

در همین حال، وسواس واشنگتن نسبت به ایران به یک دام استراتژیک تبدیل شد. توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ به طور موقت وعده بازتنظیم دیپلماتیک را داد، اما لغو آن در دولت ترامپ رویارویی بی‌هدف را احیا کرد. تحریم‌ها به اقتصاد ایران آسیب زدند اما نتوانستند نفوذ منطقه‌ای آن را محدود کنند. تهران روابط خود را با چین و روسیه عمیق‌تر کرد و حضورش در سراسر لوانت (سوریه – لبنان) حتی عمیق‌تر شد. ایالات متحده خود را گیر کرده در چرخه‌ای از اجبار یافت که نه بازدارندگی داشت و نه ثبات. بدتر از آن، این تمرکز افراطی بر ایران، سیاست‌گذاران را نسبت به ظهور مراکز قدرت جدید کور کرد. به ویژه، صعود قاطع ترکیه و چرخش تدریجی کشورهای خلیج فارس به سمت دیپلماسی چندقطبی.

اتکای آمریکا به ابزارهای نظامی، افول را تشدید کرد، دهه‌ها مداخله، جوامعی متلاشی شده، نخبگانی بی‌اعتبار و نسلی که حضور آمریکا را با هرج و مرج به جای نظم مرتبط می‌دانند به جا گذاشت. پارلمان عراق خواستار خروج آمریکا شد. دولت افغانستان به آغوش طالبان غلطید و لیبی همچنان یک بیابان بایر تکه پارچه شده باقی مانده است. تریلیون‌ها دلار نه برای ساختن نفوذ، بلکه برای تضعیف آن صرف شد. هر عملیات بی‌ثباتی بیشتر، احساسات ضدآمریکایی بیشتر و فضای بیشتری برای قدرت‌های منطقه‌ای ایجاد کرد. از دیدگاه واقع‌گرایانه، این الگوی کلاسیک زیاده‌روی امپراتوری است، زمانی که تلاش برای بسط سلطه، باعث فروپاشی خود آن می‌شود.

در داخل کشور، هزینه سیاسی این شکست‌ها بسیار زیاد بوده است. خستگی جنگ، فشارهای اقتصادی و سرخوردگی عمومی فضای تعامل پایدار در خارج را محدود کرده است. مردم آمریکا دیگر از اعزام گسترده ارتش به سرزمین‌های دوردست حمایت نمی‌‌کنند. پنتاگون این موضوع را درک می‌کند، همان طور که نهادهای سیاست خارجی نیز می‌دانند. اما بی‌تحرکی بوروکراتیک و نابینایی ایدئولوژیک مانع از عقب‌نشینی منسجم می‌شود. شعارهای رهبری همچنان پابرجاست، اما پایه مادی آن تضعیف شده است. ایالات متحده تلاش می‌کند به عنوان یک هژمون جهانی با ذهنیت دهه ۱۹۹۰ عمل کند، اما با منابع و مشروعیت یک قدرت رو به افول.

خلأ ناشی از عقب‌نشینی آمریکا نه توسط یک جانشین واحد، بلکه توسط چندین بازیگر که اهداف مشترک را دنبال می‌کنند، پر می‌شود. روسیه دوباره به صورت نظامی ظاهر می‌شود، چین سرمایه‌گذاری اقتصادی می‌کند، ایران از طریق ایدئولوژیکی عرض اندام می‌نماید و ترکیه به صورت عمل‌گرایانه مانور می‌دهد. خاورمیانه که زمانی محور اصلی استراتژی آمریکا بود، اکنون به عرصه قدرت‌های میان‌رده رقیب تبدیل شده است که بدون ترس از انتقام آمریکا عمل می‌کنند. حتی نزدیک‌ترین متحدان واشنگتن، عربستان سعودی، امارات و اسرائیل، در حال تنوع بخشیدن به همکاری‌های خود هستند، با مسکو و پکن تعامل دارند و برای محافظت خود در برابر غیرقابل پیش‌بینی بودن آمریکا تلاش می‌کنند.

توافقات ابراهیم که در ابتدا به عنوان یک پیروزی دیپلماتیک جشن گرفته می‌شد، نتوانسته واقعیت خروج منطقه از کنترل آمریکا را پنهان کند. مشکل ساختاری آشکار است. واشنگتن سیاست خاورمیانه‌ای خود را بر فرض ثبات نظام تک قطبی بنا نهاده بود. او باور داشت می‌تواند شرایط را به طور نامحدود دیکته و تحمیل کند، زیرا هیچ رقیب همتا آن را به چالش نمی‌‌کشید. آن دنیا دیگر وجود ندارد. بازگشت قدرت‌های بزرگ، رقابت همراه با صف‌بندی‌های جدید منطقه‌ای، شکنندگی نفوذ آمریکا را آشکار کرده است. تلاش‌ها برای تغییر مسیر به آسیا، هرچند از نظر استراتژیک منطقی است، اما فقط تلقی موجود مبنی بر خروج ایالات متحده از خاورمیانه را تشدید می‌کند. هرچه ایالات متحده بیشتر تمرکز خود را بر چین اعلام می‌کند، بازیگران خاورمیانه‌ای بیشتر نتیجه می‌گیرند که واشنگتن دیگر اراده یا تمرکز لازم برای شکل دادن به سرنوشت آنها را ندارد.

طنز ماجرا این است که ایالات متحده با هر معیار مطلق، هنوز دارای قدرت خردکننده‌ای است. اقتصاد، توانائی‌های نظامی و پایه فناوری آن همچنان قدرتمند باقی مانده است. آنچه کم دارد، انضباط استراتژیک است. به جای هماهنگ کردن ابزارهای موجود با اهداف، همچنان به دنبال توهم رهبری جهانی است، بدون این که بفهمد نمایش قدرت بدون مشروعیت به مقاومت منجر می‌شود، نه نظم. بینش واقع‌گرایانه‌ای که همه کشورها منافع خود را دنبال می‌کنند، چیزی است که واشنگتن در دوران جنگ سرد تبلیغ می‌کرد اما آن را در لحظه نخوت و تکبر تک‌قطبی خود فراموش کرد.

خاورمیانه اکنون بار دیگر این درس را اما با هزینه‌ای سنگین به ایالات متحده می‌آموزد. با تغییر توازن قوا، ایالات متحده با معضلی روبرو است. یا باید نقشی کاهش‌یافته را بپذیرد و خود را با واقعیت‌های چندقطبی تطبیق دهد یا به توهم رو به زوال هژمونی چنگ بزند و خطر سقوط بیشتر را قبول کند. مسیر اول نیازمند تواضع و خویشتن‌داری است، ویژگی‌هایی که در امپراتوری‌هایی که به سلطه عادت دارند نادر است. مسیر دوم تضمین می‌کند که فرسایش نفوذ به دلیل گسترش بیش از حد و محاسبه نادرست ادامه یابد. در هر دو حالت، چشم‌انداز استراتژیک به طور غیرقابل بازگشتی تغییر کرده است. خاورمیانه‌ای که زمانی میدان ثبوت برتری آمریکا بود، اکنون به صحنه‌ای تبدیل شده که افول آن بیش از همه قابل مشاهده است. ظهور ترکیه، مقاومت ایران و بازگشت روسیه پدیده‌های جداگانه‌ای نیستند. آن‌ها بهای تجمعی دهه‌ها زیاده‌روی ابرقدرتی هستند که برتری موقتی خود را با کنترل دائمی اشتباه گرفت، استراتژی‌ای که درک نکرد حتی هژمون‌ها هم روزی باید با محدودیت‌های قدرت خود و پیامدهای انتخاب‌هایشان روبرو شوند. تاریخ قدرت‌های بزرگی را که سلطه را با دائمی بودن اشتباه می‌گیرند، نمی‌‌بخشد. ایالات متحده باور کرد که می‌تواند با زور و ایدئولوژی نظم را در خاورمیانه مهندسی کند. در عوض، همان تعادلی را که نفوذش را حفظ می‌کرد، از بین برد.

ظهور ترکیه یک استثنا نیست. این نتیجه منطقی افراط و غفلت راهبردی آمریکا است. با عقب‌نشینی واشنگتن و پیشروی آنکارا، منطقه خود را با واقعیت‌های جدیدی که نه با آرمان‌ها، بلکه با قدرت شکل گرفته‌اند، تطبیق می‌دهد. سیاست‌گذاران باید درک کنند که هر عقب‌نشینی خلأ ایجاد می‌کند و هر خلأ، رقیب جدیدی را دعوت می‌کند. خاورمیانه دیگر صفحه شطرنج آمریکا نیست. میدانی است برای رقابت میان بازیگرانی که دیگر از دستی که زمانی قطعات را حرکت می‌داد، نمی‌‌ترسند. پیامدهای این گذار هم اکنون در حال آشکار شدن است و قابل بازگشت نیست. قدرت زمانی که با گردن‌فرازی و محاسبه اشتباه از دست رفت، دیگر باز نمی‌‌گردد. آن را کسانی که آماده به کار بردن آن هستند، تصاحب می‌کنند.

——————-
* پروفسور جان جوزف مرشایمر، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی در دانشگاه شیکاگو است. تمرکز او بر تحلیل روابط بین‌الملل از منظر نئورئالیسم تهاجمی است که اولین بار در سال ۲۰۰۱ در کتاب «تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ» آن را ارائه کرد.

Prof. John Mearsheimer: Turkey’s Rise and the Collapse of U.S. Middle East Strategy
https://www.youtube.com/watch?v=M-OEUrfL-Ig&source_ve_path=MTc4NDI0

 





iran-emrooz.net | Sun, 16.11.2025, 22:48
وحدت، ورای مرزهای عقیدتی

داریوش مجلسی

در چند هفته اخیر، عمق فرو رفتن رژیم در منجلاب نفرت عمومی، باز هم عمیق‌تر شد. انتقاد و حتی مخالفت از سوی روحانیون تدریجاً شکل عادی به خود گرفته، ولی انتقادهای اخیر نشان از ترفندی جدید و جالب دارد. این بار روحانیون منتقد با استفاده از آیه‌های قرآنی و تمثیل‌های دینی، حاکمیت را به سخره گرفتند. چند عمامه‌به‌سر متحجر علت مشکلات ناشی از باران را بی‌حجابی زنان عنوان کردند. ناگهان تعدادی از روحانیون با ذکر آیه‌هایی از قرآن، نشان دادند که علت آفات طبیعی بی‌حجابی نیست، بلکه حکومت با استفاده از ابزار زور و سرکوب، باعث سیل و بارندگی زیاد یا برعکس، خشکسالی می‌گردد.

حکومت از تمام سنگرهایی که مستقر بود رانده شده است. قانون سازمان ملی مهاجرت در مجلس اسلامی با مخالفت نمایندگان حامی خودش روبرو شد. سنگر حجاب هم که مدت‌هاست از سوی زنان جامعه تسخیر شده است. به دست گرفتن پرچم شیر و خورشید از سوی دو سرباز نیروی زمینی و نیروی هوایی در دو نقطه پرتردد، نشان داد که اعدام‌ها، حبس، زور و سرکوب دیگر قادر نیست باعث ترس مردم از نشان دادن درجه نفرتشان نسبت به حکومت گردد.

یادم هست کورش زعیم سال‌ها پیش نوشت: طولی نخواهد کشید که قدرت و صلابت نیروی جامعه مدنی حتی بر روی رژیم حاکم هم سایه خواهد افکند. صحت این پیش‌بینی او را در نوع بخشی از مراسم که از سوی رژیم به صحنه می‌آید، شاهد هستیم. قرائت قرآن و نمایش‌های مذهبی جای خود را به موسیقی و نمادهای ملی-میهنی داده و حتی گاهی تعزیه را هم با رنگ ملی-میهنی به صحنه آوردند که بیشتر جنبه مضحک داشت؛ نه میهنی بود و نه اسلامی.

فرض را بر این می‌گذاریم که این‌ها همه برای تحمیق مردم و فریب آنها باشد، ولی همین که رژیم برای فریب مردم از ابزار ملی-میهنی استفاده می‌کند، خود نشان از آن دارد که حتی دوزاری خود رژیم هم افتاده که مضامین و نمایش‌های دینی دیگر برای مردم ما دارای آن جذابیتی نیست که رژیم امید داشت. از روی ناچاری، به آن ابزاری می‌چسبد که خودش از آن بیزار است. شخصاً از این پدیده خوشحالم چون گام‌به‌گام رژیم را ناچار به استفاده از ابزاری می‌کنیم که خواسته ما است.

چنانچه به خاطر داشته باشید در همین صفحه، مدت‌ها پیش، درباره غریبه‌ای نوشتم که به یکی از دهات بختیاری رفته بود. در آنجا سراغ گرمابه ده را گرفت. گرمابه را به او نشان دادند. وقتی وارد گرمابه شد، گرمابه خیلی تاریک بود. هر کجا پا می‌گذاشت می‌گفتند: «مواظب باش پایت را روی دست خان نگذاری.» به هر طرف که می‌چرخید می‌گفتند: «مواظب دست و پای خان باش.» او هم عصبانی شد و گفت: «چرا این همه خان، یک نفرشان یک چراغ با خودش ندارد؟»

حالا هم سرزمین ما به مثابه آن گرمابه تاریک است. تاریکی، فساد، فقر و سرکوب سراسر مملکت را فراگرفته است. تصادفاً، بر خلاف آن گرمابه، خانِ چراغ به دست هم زیاد داریم. معضل اینجاست که هیچ فرد، افراد یا گروهی وارد این گود نمی‌شوند تا تعدادی از منتقدین صاحب‌نظر را دور یک میز بنشانند و آنها هم به‌نوبه خود، با رایزنی و خرد جمعی، بانی یک جمع، شورا یا اجتماع وسیع‌تری گردند و در آنجا به حلاجی وضع بسیار تاریک و خطرناک امروز بپردازند تا شاید نتیجه مباحث و برخورد عقاید آنها منجر به ایجاد یک کابینه بحران برای برون‌رفت کشورمان از این دور باطل فساد و استبداد گردد و کشورمان قادر باشد مانند گذشته عضوی از جامعه جهانی گردد و نه آلتی در دست پوتین.

اگر بخواهیم ایران را به‌صورت یک آشپزخانه وسیع تصور کنیم که تعدادی آشپزهای ماهر، تهیه یک سفره بزرگ با غذاهای متنوع را به عهده گرفته‌اند، آنچه که در این میان به چشم نمی‌خورد و غایب است، وجود یک محرک یا هماهنگ‌کننده‌ای است که قادر باشد این آشپزها، با دستپخت‌های متنوع‌شان را کنار هم گذاشته و آن سفره بزرگ رنگین را به وجود آورند.

به صحنه سیاسی امروز داخل کشورمان برگردیم. «جبهه اصلاحات ایران» می‌نویسد: «ما باید در کنار گروه‌های اجتماعی، صنفی، زنان، معلمان و جوانان بایستیم. اصلاح‌طلبی در این مرحله باید از سطح جناحی فراتر رود و به حرکتی فراگیر برای نجات ایران از بحران‌ها تبدیل شود...»

در کنار سطور بالا بد نیست نگاهی هم به مانیفست «فراکسیون امیرانتظام» در ایران بیفکنیم: «... اقدام برای ایجاد همدلی و وفاق میان تمامی میهن‌دوستان حقیقی... ایجاد یک جبهه واحد باورمند به مردم‌سالاری و ایجاد حاکمیت قانون و جناحی نیرومند با مشی و اندیشه مشترک...»

ملاحظه می‌کنید، اصلاح‌طلبان نوین و رهروان راه مصدق، مواد غذایی این سفره بزرگ را تهیه دیده‌اند. حالا سیاستی می‌طلبد در جهت ایجاد وفاق ملی.

کاش فردا هم وقتی بیدار شدم ببینم نسرین ستوده، صادق زیباکلام، احمد زیدآبادی، محسن رنانی و مولوی عبدالحمید، نیز گوشه‌ای از این سفره رنگین را با دستپخت مشترکشان، باز هم رنگین‌تر کرده‌اند.

در پایان، در گذشته در جواب یکی دو مقاله‌ام در «ایران امروز» چند نقد و فیدبک از چند شخصیت اصلاح‌طلب و ملی داخل کشور دریافت کردم که این خود، نشان از این دارد که «ایران امروز» در جمع تغییرطلبان درون مرز خواننده دارد و همین نیز، این امید را به من می‌دهد که این بار هم پیامی از این عزیزان دریافت کنم با این محتوا: «چراغی را که جلوی پایمان گذاشتی، به دست گرفتیم و راه افتادیم...»

داریوش مجلسی
نوامبر ۲۰۲۵





iran-emrooz.net | Wed, 12.11.2025, 12:42
فلج اجتماعی و سکوت جمعی

فرشید یاسائی

پیشگفتار: هر تمدن، لحظاتی دارد که در آن زبان از کار می‌افتد و حقیقت، در سکوتی سنگین مدفون می‌شود. در چنین لحظه‌هایی، جامعه نه فریاد می‌زند و نه می‌شنود؛ تنها تماشا می‌کند. سکوت، در ظاهر نشانه‌ی آرامش است، اما در عمق، حکایت از زخمی دارد که هنوز التیام نیافته. زخمی که از تکرار شکست‌ها، از ترس‌های به ارث رسیده و از خاطره‌ی سرکوب‌های جمعی شکل گرفته است.

در دوران انجماد روح، واژه‌ها محتاط می‌شوند، معناها می‌گریزند و اندیشه، پیش از تولد در ذهن می‌میرد. این سکوتِ آرام، نشانه‌ی مرگی پنهان است؛ مرگی که در لباس عادت، در قالب انضباط و در نقاب عقلانیت پنهان شده است. انسانِ گرفتار در چنین وضعی، میان میل به گفتن و ترس از گفتن معلق است؛ در تضادی که ریشه در تاریخ دارد.

جامعه‌ای که از گفتن بازمانده، در واقع از بودن بازمانده است. زیرا زبان، خانه‌ی وجود است. هر واژه‌ی نگفته، بخشی از هستیِ خاموش ‌شده‌ی ماست. در لحظات فلج جمعی، انسان‌ها نه از نادانی، بلکه از فرسودگی خاموش می‌شوند. ذهن، دیگر نمی‌خواهد بداند، زیرا دانستن، دردناک شده است.

اما این خاموشیِ عمومی، صرفاً نشانه‌ی ضعف نیست؛ گاه مرحله‌ای از بلوغ تاریخی است. هر سکوتی، در دل خود اندیشه‌ای نهفته دارد که در انتظار زمانِ تولد است. همان‌گونه که شب، زایشِ سپیده را در خود می‌پروراند، جامعه‌ی خاموش نیز می‌تواند زمینه‌ساز بیداری باشد.

این پژوهش، تلاشی است برای فهم آن وضعیت میانی میان گفتن و خاموشی، میان دانستن و انکار، میان ترس و بیداری. در پی آن نیست که صرفاً فلج اجتماعی را تشریح کند، بلکه می‌کوشد نشان دهد چگونه سکوت، خود به پدیده‌ای روانی و تاریخی بدل می‌شود؛ پدیده‌ای که نه از بیرون، بلکه از درون جامعه زاده می‌گردد.

در این مسیر، سه قلمرو به هم می‌رسند: روان‌شناسی فردی، روان‌کاوی جمعی و جامعه‌شناسی قدرت. زیرا فلج اجتماعی، مرزی میان درون و بیرون را می‌شکند؛ ترسِ سیاسی را به ترسِ روانی تبدیل می‌کند، و سرکوبِ اجتماعی را در ناخودآگاه فردی ریشه می‌دواند.

در جهانی که رسانه ها ، معنا را مهندسی می‌کنند و حقیقت، در انبوه روایت‌ها گم می‌شود، سکوت به شکلی نو بازمی‌گردد. سکوتی داوطلبانه، حاصل از فرسودگی ذهن و انفعال اخلاقی. چنین سکوتی، خطرناک ‌ترین نوع آن است، زیرا بی‌صدا و بی‌خصومت، بنیانِ حقیقت را از درون می‌فرساید.

پرسش محوری این پژوهش، پرسشی فلسفی است: چرا انسان، آگاهانه در سکوت می‌ماند؟ چگونه جامعه‌ای که درد را می‌فهمد، از فریاد بازمی‌ماند؟ پاسخ این پرسش، در فهم رابطه‌ی میان ترس و تعلق، میان وجدان و قدرت و میان آگاهی و بقا نهفته است.

شاید هیچ حقیقتی به اندازه‌ی سکوت، پیچیده و دوپهلو نباشد. سکوت می‌تواند نشانه‌ی تسلیم باشد، اما می‌تواند مقدمه‌ی طغیان نیز باشد. می‌تواند ابزار انکار باشد، یا ظرف تأمل. این پژوهش، تلاشی است برای خواندنِ چهره‌ی پنهان سکوت؛ آن چهره‌ای که در پسِ واژه‌های فروخورده و احساس‌های به‌ظاهر خاموش، در حال تپیدن است.

در نهایت، هدف این نوشته: نه فقط تحلیل، بلکه دعوت به اندیشیدن است. اندیشیدن درباره‌ی این پرسش بنیادین که «چگونه می‌توان دوباره سخن گفت؟» زیرا تا جامعه سکوت خود را نفهمد، نمی‌تواند از آن عبور کند. فهمِ سکوت، نخستین گامِ رهایی است؛ و این پژوهش، در جست وجوی همان گام نخست است.

***

آغاز: هر جامعه، در مسیر تاریخ خویش، به لحظه‌هایی می‌رسد که در آن زبان از کار می‌افتد و اندیشه در نقطه‌ی تولد خاموش می‌شود. در ظاهر، آرامشی حکم‌فرماست؛ اما در عمق، زخم کهنه‌ای از تکرار ترس و شکست، روح جمعی را منجمد کرده است. این سکوت، نشانه‌ی ثبات نیست، بلکه صورتِ روانیِ یک فرسودگی است؛ فرسودگی آگاهی.

فلج اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که حافظه‌ی تاریخی از انباشت رنج و سرکوب آکنده شود. ترسِ تکرارشونده، به تدریج درون جان آدمی رسوخ می‌کند و از یک واکنش، به یک ساختار درونی بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، نه فقط گفتار، بلکه میل به گفتن نیز فرومی‌میرد. جامعه‌ای که به ظاهر آرام است، در حقیقت در وضعیت بی‌حسی اخلاقی و روانی به سر می‌برد؛ در وضعیتی که انفعال، به فضیلت تبدیل می‌شود.

در این حالت، ساختارهای قدرت نیازی به اعمال قهر مستقیم ندارند. نظمی پدید می‌آید که در آن کنترل، از بیرون به درون منتقل می‌شود. انسان، به‌جای آنکه از بیرون سانسور شود، خود سانسورگر خویش می‌گردد. سکوت، به بخشی از شخصیت روانی بدل می‌شود؛ نوعی انضباط درونی که پیش از سخن گفتن، فرمان خاموشی صادر می‌کند.

در جامعه‌ی دچار فلج، دروغ گفتن ضروری نیست، زیرا حقیقت دیگر خواستنی نیست. وقتی میل به حقیقت از بین برود، دروغ به خودی خود بی‌رقیب می‌شود. در این چرخه، سکوت نه فقط ابزار بقا، بلکه سازوکار بازتولید نظم موجود است. هر کس، با خویشتن‌داری در گفتار، در تداوم آن سهم دارد.

در این دوران، تبلیغات و تکرار روایت‌های رسمی، نقش تزریق آرامش روانی دارند. کارکرد آن‌ها نه اقناع، بلکه جایگزین واقعیت است. جامعه‌ای که از رنج و بحران خسته است، به پذیرش روایت‌هایی پناه می‌برد که اضطراب را کاهش دهند، نه آگاهی را افزایش. بدین‌سان، حقیقت جای خود را به روایت می‌سپارد و روایت، به واقعیت بدل می‌شود.

ترسِ انباشته، نه فقط کنش را می‌خشکاند، بلکه قوه‌ی داوری را نیز فلج می‌کند. انسان از تشخیص درست و نادرست ناتوان می‌شود. در این حالت، شرارت نه از قصد، بلکه از بی‌فکری برمی‌خیزد. جامعه به جایی می‌رسد که اعمال ناعادلانه، عادی می‌شوند و وجدان جمعی، در برابر بی‌عدالتی بی‌حس می‌گردد.

اما فلج اجتماعی فقط محصول ترس نیست؛ نتیجه‌ی خستگی نیز هست. خستگی از امید، از تلاش‌های بی‌ثمر، از گفتن‌های بی‌پاسخ. وقتی کنشگر بارها شکست بخورد، به این باور می‌رسد که تغییر ممکن نیست. این باور، از سطح فردی به سطح جمعی گسترش می‌یابد و به عادتی فرهنگی تبدیل می‌شود. جامعه یاد می‌گیرد که ناتوانی را بپذیرد و آن را عقلانیت بنامد.

در این میان، میل به تعلق، سکوت را تقویت می‌کند. هر جامعه، مرزهای گفتنی و ناگفتنی دارد. انسان‌ها برای آنکه طرد نشوند، از گفتن آنچه خلافِ عرف است پرهیز می‌کنند. بدین‌گونه، خودسانسوری به مکانیسمی برای بقا بدل می‌شود. سکوت، نقابی می‌گردد که انسان با آن در میان جمع می‌ماند، بی‌آنکه به خطر بیفتد.

تمدن، همواره با میزانی از سرکوب همراه بوده است. اما وقتی سرکوب از حد بگذرد، نیروی حیاتی جامعه را تحلیل می‌برد. احساس گناه، جای احساس مسئولیت را می‌گیرد و بی‌تفاوتی، جای خشم اخلاقی را. در این فضای بی‌حسی، جامعه از درون می‌پوسد، زیرا امکان سوگواری از او سلب شده است.

جامعه‌ای که نتواند بر شکست‌های خود سوگواری کند، محکوم به تکرار آن‌هاست. سوگواریِ جمعی، نه ضعف بلکه مرحله‌ای از ترمیم است. اما وقتی سانسور و انکار، مجال سوگواری را از بین ببرند، زخم‌ها به چرخه‌ی خشونت و ترس بدل می‌شوند. انسانِ خسته، در برابر قدرت سر فرود می‌آورد تا احساس امنیت کند، حتی اگر این امنیت، توهمی بیش نباشد.

قدرت مدرن، بیش از آنکه با زور اداره شود، با ذهن‌ها کار دارد. کنترل، از سطح بدن به سطح معنا منتقل شده است. نظم موجود، در قالب ارزش‌ها و هنجارها بازتولید می‌شود، بی‌آنکه نیاز به اجبار مستقیم باشد. انسان‌ها خود یاد می‌گیرند که چگونه درست فکر کنند، درست رفتار کنند و درست خاموش بمانند.

تبلیغات و رسانه‌ها، در چنین وضعیتی، نه ابزار اطلاع‌رسانی بلکه ابزار تولید معنا هستند. معنایی ساخته می‌شود که در آن بی‌عدالتی طبیعی جلوه می‌کند و رنج، گریزناپذیر. بدین‌گونه، رضایت مصنوعی شکل می‌گیرد. رضایتی که از جهل نمی‌روید، بلکه از خستگی و ناامیدی برمی‌خیزد.

وقتی اقتصاد به مرز بحران می‌رسد، بقا جای آزادی را می‌گیرد. ناامنی اقتصادی، اضطراب جمعی را افزایش می‌دهد و انرژی اعتراض را می‌بلعد. در چنین شرایطی، سکوت، نه انتخابی اخلاقی، بلکه ضرورتی حیاتی می‌شود. جامعه به خواب می‌رود، اما این خواب، خواب آسودگی نیست؛ خوابی است آکنده از کابوس.

در دل این خواب، نشانه‌هایی از بیداری نهفته است. زیرا هیچ فلجی ابدی نیست. در زیر پوست جامعه، اندیشه‌های تازه شکل می‌گیرند، زبان‌های نو در حال تولدند و نسل‌هایی در سکوت، جهان را از نو ترسیم می کنند. سکوت، همیشه به معنای رضایت نیست؛ گاه مرحله‌ای از تأمل است، فاصله‌ای میان ویرانی و آفرینش.

هر جامعه، برای رهایی از فلج، نیازمند چشم‌اندازی از آینده است. امید، نه یک احساس، بلکه یک ساختار شناختی است؛ قابلیتی برای تصور فردای ممکن. تا زمانی که تصویر روشنی از آینده وجود نداشته باشد، هیچ کنشی آغاز نمی‌شود. رهایی، با نفی وضع موجود آغاز نمی‌گردد، بلکه با آفرینش معنای تازه‌ای از زندگی جمعی.

تحول واقعی، از درون آگاهی آغاز می‌شود. جامعه‌ای که صرفاً در برابر قدرت واکنش نشان دهد، هنوز در مدار همان قدرت می‌چرخد. رهایی زمانی ممکن است که انسان‌ها درونی‌ترین ترس‌های خود را بشناسند و بازاندیشی کنند. شناخت، نخستین گام در شکستن سکوت است.

در این مسیر، نقش زبان تعیین‌کننده است. زبان، نه فقط ابزار ارتباط، بلکه بستر اندیشیدن است. هنگامی که زبان آلوده به ترس شود، اندیشه نیز فلج می‌شود. احیای زبان، یعنی احیای اندیشه و هر سخنِ راستینی که در برابر دروغ ایستد، نخستین شکاف در دیوار سکوت است.

هیچ قدرتی نمی‌تواند واژه را برای همیشه خاموش کند، زیرا واژه، نمودِ وجود است. تا زمانی که حتی یک ذهن آزاد باقی بماند، اندیشه زنده است. سکوت جمعی، ممکن است طولانی باشد، اما هرگز مطلق نیست. در ژرفای آن، معنا رسوب می‌کند و خود را برای تولد دوباره آماده می‌سازد.

در دوران خستگی جمعی، امید باید چون وظیفه‌ای آگاهانه فهمیده شود. امید، نه به معنای نادیده گرفتن تاریکی، بلکه به معنای دیدن امکان روشنایی در دل تاریکی است. جامعه‌ای که سکوت خود را می‌فهمد، یک گام از سکوت فراتر رفته است.

فلج اجتماعی، مرگی موقتی است؛ توقفی در جریان حیات جمعی تا آگاهی خود را بازسازی کند. سکوت، اگر فهمیده شود، به مرحله‌ای از تکوین بدل می‌گردد. زیرا هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه در خاموشی بماند. نیاز به معنا، سرانجام در قالب سخن، هنر یا کنش اجتماعی سر برمی‌آورد.

هیچ نظامی نمی‌تواند میل به حقیقت را نابود کند. ممکن است آن را پنهان کند، اما این میل، در زیر فشار، عمیق‌تر می‌شود. حقیقت، همچون بذر، حتی در دل سنگ نیز راهی برای روییدن می‌یابد و روزی که نخستین واژه دوباره بر زبان آید، زنجیر سکوت ترک برمی‌دارد.

جامعه‌ای که زبان خود را از دست بدهد، حافظه‌اش را از دست داده است. اما حافظه، همیشه راهی برای بازگشت دارد. در لحظه‌ی بازگشت، مردم دوباره به یاد می‌آورند که گفتن، نه فقط عملِ زبانی، بلکه عملِ اخلاقی است. گفتن، یعنی به رسمیت شناختنِ وجود خویش.

درک فلج، آغاز درمان آن است. وقتی جامعه به آگاهی از سکوت خود می‌رسد، در حقیقت آغاز به سخن گفتن کرده است. سکوت، تنها زمانی خطرناک است که ناآگاهانه باشد. اما اگر فهمیده شود، می‌تواند به پله‌ای برای تحول بدل گردد.

امروز، بسیاری از جوامع در وضعیت میانِ سکوت و سخن قرار دارند؛ نه در طغیان، نه در آرامش. در این میان‌بودگی، نیروهای تازه شکل می‌گیرند. اندیشه‌هایی که هنوز بر زبان نیامده‌اند، اما در ناخودآگاه جمعی می‌جوشند. این سکوت، اگر به زبان بدل شود، می‌تواند آغاز دوره‌ای نوین از زیست جمعی باشد.

تاریخ، چرخه‌ای از سرکوب و بیداری است. هیچ قدرتی تا ابد پایدار نمی‌ماند، زیرا انسان، ذاتاً موجودی آغازگر و کنجکاو  است. هر بار که تاریخ در تاریکی فرو می‌رود، اندیشه‌ای تازه از دل همان تاریکی سر برمی‌آورد. همین توان آغازگری، سرچشمه‌ی امید است.

شاید امروز، ما در آستانه‌ی چنین آغازی ایستاده‌ایم: در میان خستگی و ترس، اما با امکانِ دوباره سخن گفتن. اگر این سکوت، فهمیده شود، می‌تواند مرحله‌ای از بلوغ تاریخی باشد . زمانی برای بازسازی معنا، بازاندیشی در ارزش‌ها و بازگشت به کرامت انسانی!

تاریخ انسان، تاریخ سخن گفتنِ دوباره است. هر بار که واژه‌ای خاموش شد ، واژه‌ای دیگر از نو زاده شده است. هیچ قدرتی توان خاموش کردن انسانِ آگاه را ندارد و تا زمانی که اندیشه زنده است، امید زنده است؛ امید به گفتن دوباره، به اندیشیدن دوباره، و به زیستن دوباره.

سخن پایانی: هر دوره‌ی سکوت، دیر یا زود به لحظه‌ی گفتن می‌رسد. هیچ خاموشی‌ای ابدی نیست، همان‌گونه که هیچ سلطه‌ای بی‌پایان نخواهد ماند. در ژرفای هر جامعه‌ی خاموش، صداهایی هست که هنوز شنیده نشده‌اند؛ اندیشه‌هایی که در دل سکوت رسوب کرده‌اند و در انتظار فرصتی برای شکفتن‌اند.

فلج اجتماعی، هرچند ظاهراً مرده متحرک است، در باطن می‌تواند مرحله‌ای از تکوین آگاهی باشد. جامعه، در سکوت خود می‌اندیشد، خود را می‌سنجد و از زخم‌هایش درس می‌گیرد. این دوره‌ی خاموشی، گاه ضرورتی است تا وجدان جمعی از هیاهوی تبلیغات فاصله گیرد و بار دیگر، خود را بشنود.

سکوتِ جمعی را نمی‌توان تنها به ترس نسبت داد؛ گاه نوعی سوگواری است، برای آرزوهایی که ناکام مانده‌اند و اعتمادهایی که شکسته‌اند. جامعه‌ای که در حال سوگواری است، هنوز زنده است، زیرا هنوز احساس می‌کند. خطر، زمانی آغاز می‌شود که احساس نیز بمیرد.

امروز، نشانه‌های ریز اما روشنی از بیداری در گوشه ‌وکنار کشور ما در لایه‌های زیرین جامعه پدیدار است. زبان‌های تازه در حال تولدند، واژه‌های نو از دل هنر و اندیشه سر برمی‌آورند و معناهای کهنه در حال فروپاشی‌اند. این‌ها نشانه‌های حیات‌اند، نشانه‌های بازگشتِ واژه.

رهایی، نه با فریاد ناگهانی، بلکه با بازیابیِ توان اندیشیدن آغاز می‌شود. جامعه‌ای که می‌آموزد دوباره فکر کند، پیش از آنکه سخن بگوید، در واقع نخستین گام رهایی را برداشته است. اندیشه، شکل آرام مقاومت است؛ مقاومتی که بدون خشونت، زنجیر را از درون می‌ساید.

در عصر خستگی جمعی، امید، فضیلتِ اخلاقی ؛ امید، نه به معنای خوش‌باوری، بلکه به معنای پایداری در اندیشیدن و گفتن است. امید یعنی باور به اینکه واژه، هنوز می‌تواند معنا را نجات دهد. جامعه‌ای که امید را در زبان خود حفظ کند، هرگز به سکوت مطلق فرو نخواهد رفت.

هیچ قدرتی، توان خاموش کردن آگاهی را ندارد. شاید بتواند گفتار را مهار کند، اما اندیشه را ؛ نه! اندیشه، در خلوت ذهن‌ها ادامه می‌یابد، در هنر، در شعر، در نگاه‌های ناگفته، در گفتگوهای پنهان میان انسان‌ها و همین استمرارِ پنهان، بذرِ تولدِ دوباره است.

اگر فلج اجتماعی، مرگِ موقت روح جمعی است، پس بیداری، باززایی آن است. باززایی از دل سکوت، با زبانی تازه، با اخلاقی تازه، با آگاهی‌ای که از رنج برخاسته است. هیچ جامعه‌ای بدون عبور از رنج، بالغ نمی‌شود و هیچ رنجی، اگر فهمیده شود، بی‌ثمر نمی‌ماند.

شاید اکنون، در میانه‌ی همین خستگی و ترس، تاریخ در حال آماده شدن برای گفتاری تازه است. نسل نو، زبانی نو می‌جوید؛ زبانی که نه در شعار، بلکه در اندیشه و عمل ریشه دارد. زبانی که بتواند معنای عدالت، کرامت و آزادی را از نو بسازد.

تاریخ، بارها ثابت کرده است که “واژه ها را باید شست”! هرچقدر سنگین باشد، سکوت نمی‌تواند حقیقت را دفن کند. حقیقت، در ذهن‌ها پنهان می‌شود، در رؤیاها ادامه می‌یابد و روزی از دهان نخستین انسانِ شجاع، دوباره بر زبان خواهد آمد.

آن روز، آغازِ سخن گفتنِ دوباره خواهد بود. روزی که انسان، بار دیگر به یاد می‌آورد که زبان، ابزار قدرت نیست، بلکه راهِ رهایی است! و در آن لحظه، جامعه از فلج بیرون می‌آید، نه با فریاد، بلکه با آگاهی. زیرا هیچ چیز نیرومندتر از اندیشه‌ای نیست که از دل سکوت برخاسته باشد.

پائیز ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ آقای یاسائی گرامی، تا زمانی که امید به صورت انتظار باشد، انتظاری فاقد عمل و کنش سیاسی فعال، تنها به عنوان مخدری برای آرامش و پس زدن ناراحتی وجدان و خود فریبی عمل می‌کند. بارها جوانان این آب و خاک به عنوان “نخستین انسانِ شجاع” صدای خود را بلند کرده و برای حفظ کرامت انسانی‌شان به میدان آمدند ولی بدون پشتیبانی سایرین خصوصا طبقه متوسط شهری سرکوب شدند. خاموشی طبقه متوسط به هیچ وجه “مرحله‌ای از بلوغ تاریخی” نیست و همان طور که به درستی نوشتید “نشانه‌ی مرگی پنهان است؛ مرگی که در لباس عادت، در قالب انضباط و در نقاب عقلانیت پنهان شده است” مقاله را با عباراتی کلیشه ای با اینکه “هیچ قدرتی، توان خاموش کردن آگاهی را ندارد و ....” به پایان رساندید، ولی علت اینکه چرا جامعه ای که “نادان” نیست اما “از فرسودگی خاموش” است، بی‌جواب میماند. آیا نقد چنین جامعه ای نباید در دستور قرار گیرد؟ مقاله ”طبقه متوسط بی‌ریشه” از آقای سجاد بهزادی در ایران امروز نگاهی دیگر دارد و مراجعه به آن مقداری از عوام‌گرایی و جمع بندی های کلیشه‌ای می‌کاهد.
با احترام سالاری


■ آقای یاسایی عزیز. مقاله شما را با علاقه و دقت خواندم. تلاش شما برای واکاوی اوضاع و نشان دادن راه امید، جالب است. برای من جالب‌تر می‌شد، اگر به برخی نشانه‌ها نیز اشاره می‌کردید، تا مقصودتان روشن‌تر شود. مثلأ آنجا که نوشته‌اید “این سکوت، اگر به زبان بدل شود، می‌تواند آغاز دوره‌ای نوین از زیست جمعی باشد”، منظورتان برای مثال، شعر “برای” از شروین حاجی‌پور است؟ البته که ابتکاراتی در عرصه هنر و مبارزه وجود داشته است و جامعه از تلاطم و تلاش باز نایستاده است. سؤال اما این است که حجم و سرعت حرکت کافی بوده است؟ قبول می‌کنم که جامعه در سکوت خود می‌اندیشد، اما از زخم‌هایش “به اندازه کافی” درس می‌گیرد؟ به نظر شما آیا جامعه ایران از جنگ ۱۲ روزه به اندازه کافی درس گرفت؟ به نظر من متاسفانه نه!
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ جناب یاسایی گرامی درود بر شما جدا از یکی دو نکته که در زیر یادآوری خواهم کرد، من با کل برداشت شما همسو هستم و اگر اجازه بفرمایید، آن آمیزۀ ترس و خشمی را که از نوشتار شما برداشت کرده‌ام بی‌آنکه بخواهم چیزی بر آن بیفزایم یا از آن کم کنم، به همان آتش زیر خاکستر با همان کالبد شکافی شما تعبیر می‌کنم. یعنی آتشی که هنوز زنده است اما چشم براه و نیازمند بادی است که به آن اکسیژن برساند، و یا همچون سوارکار خسته‌ای است که به امید رسیدن کمک، در کنار اسب خستۀ خود، گوشش را به زمین چسبانده تا مگر صدای سم اسبان کمکی و یا وزش بادی را بشنود، که شاید بتواند اکسیژنی به آن آتش زیر خاکستر برساند. بادی که از نگاه من می‌تواند کمک جهانی باشد و یا باد پر اکسیژن یگانگی اوپوزیسیون.
در شرایطی که پای مرگ و زندگی میلیونها ایرانی در میان است. از دید من و برخلاف دودوزه بازان به اصطلاح محور مقاومت، یا اصلاح طلبان ریاکار حکومتی، هر دو گزینه پذیرفتنی است. از آنجایی که من دیگر به امکانپذیری هیچگونه اصلاحات سیاسی در ایران باورمند نیستم و جدا از هرگونه طعن و لعن انقلاب ۵۷، این روش را تنها راه رهایی ایرانیان از جمهوری اسلامی و نکبت کنونی می‌دانم، دو نکته زیر را یادآور می‌کنم:
نخست آنکه با همۀ دانشی هر یک از وابستگان اپوزیسیون داشته باشند، بتوانیم نگاه روشنتری به سود و زیان هریک از آنها در شکست طلسم کنونی گذار از رژیم کنونی و نیز اوپیسیون آن داشنه باشیم. البته بد نیست هر یک از ما برداشتی روشن‌تر از این آمیزه و طلسم برآمده از آن ترس و خشمی که نشان داده‌اید، بازهم درنگی بر آن شاید سومند باشد. من اگر بتوانم در آیندۀ نزدیک گفتارنامه‌ای در این زمینه خواهم نوشت، اما در اینجا تنها یادآوری می‌کنم و از شما هم می‌پرسم که گویا شما بیشتر نیروهای درون مرزی را بررسی کرده و کمتر به وضعیت نیروی اپوزیسیون برون مرزی توجه کرده‌اید. اگر چنین باشد، آنگاه ترس کشته شدن و دستگیری، بیشتر این بخش از ایرانیان درونمرزی را دربر می‌گیرد، نه اوپوزیسیون برون مرزی را. به گمان من، اگر چنین بادی بوزد و آتش انقلاب دوباره جان بگیرد، آنگاه شاید نود درسد ایرانیان درون مزی سود خواهند که بخشی ار کارگزاران رژیم نیز با آنها همسود خواهند بود. به گمان این نگارنده، جز گردانندگان رژیم، کسی مخالف یا نگران رخداد یک انقلاب نیست و آن باد مناسب می‌تواند آتش آن انقلاب را بر افروزد. اما چنین می‌نماید که در میان نیروهای اپوزیسیون برون مرزی، وضعیت به گونۀ دیگری است.
در میان آن بخش از اوپوزیسون که امید هرچند واهی خزیدن به سطوح بالای انقلاب پیروزمند برای آنها بیشتر امکانپذیر به نظر می‌رسد، همانند بخشی از کارگزاران درون مرزی رژیم، نگرانی بر سر آن است که چه سهمی از انقلاب احتمالی را به چنگ خواهند آورد، و اگر در دیگ انقلاب برای آنها چیزی نجوشد، همان بهتر که کلۀ سگ در آن بجوشد. از این‌رو، از هم اکنون در میان آنها جنگی سخت برپا شده است. آیت‌الله زاده‌ای در گفتگو با یک تکنوکرات دانشگاهی برای محکم کردن جای پای خود تا جایی پیش می‌رود که راه را برای فدرالیسم قومی هموار می‌سازد. آخوندزادۀ دیگری در برنامۀ «گفتگویی دربارۀ آیندۀ ایران» که در ۲۷ مهرماه امسال در بی بی سی برگزار شد، زیر پوشش دفاع دو آتشه از «جمهوری» که متاسفانه آنهم دیگر گندش در آمده و «دموکراسی!!!» و «دموکراتیک» که او خود نمی‌گوید یعنی چه؟ هر گونه تهمتی را به این و آن زد تا مبادا شاهزاده‌ای خدای نکرده بتواند جای پایی در رهبری اوپوزیسون و انقلاب به دست آورد، و انقلابی برپا شود بی‌آنکه آن آیت‌الله زاده و آن آخوندزاده، سهمی دندان‌گیر از آن به دست آورند . ضمن همسویی با دیدگاه شما، من هم دو نکتۀ تکمیلی خود را گفتم، بی آنکه بخواهم از نظام پادشاهی پشتیبانی کنم.
من هم گزینش شکل نظام آینده را حق و وظیفۀ ۹۰ میلیون ایران می‌دانم، و وظیفۀ خود را کمک به زنده مان آن آتش و فرو خواباندن آن ترس. این کار نیز وظیفۀ همه مرددم بویژه در میدان درونمرزی است. این گروه با اینکه به درستی با با حکومت موروثی پادشاه مخالفند، اما گویی خلافت اسلامی و حکومت دینی را حق مسلم خود می‌دانند. آنها بیش از آنکه نگران باختن کل بازی باشند، نگران آنند که سهم اندکی از آن به دست آورند.
سپاس از شما. بهرام خراسانی ۲۳ آبان ۱۴۰۴





iran-emrooz.net | Tue, 11.11.2025, 13:32
نگاه به حکومت از منظر نورث

احمد پورمندی

برای تحلیل حاکمیت، سیستم‌های تحلیلی مختلفی وجود دارد. تقسیم جوامع به راست مرتجع، راست افراطی، راست میانه، میانه‌روها، چپ میانه، چپ افراطی و چپ ماجراجو و موارد مشابه، کارکرد تحلیلی عمیقی ندارد و در بهترین حالت تصویری مبهم و صرفاً سیاسی ارائه می‌دهد. برای بررسی ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران و بازتاب آن در ساختار حاکمیت، باید از دستگاه‌های تحلیلی دیگری استفاده کرد.

دستگاه تحلیلی داگلاس نورث و همکارانش یکی از سیستم‌های مناسب برای تحلیل وضعیت ایران است. کتاب «در سایه خشونت» این تیم چندین بار در ایران ترجمه شد و مدت‌ها مرجع علاقه‌مندان به مباحث راهبردی بوده است و هنوز هم چنین جایگاهی دارد.

نورث و همکارانش با طراحی این مدل تحلیلی که نگرش بانک جهانی نسبت به توسعه را تغییر داد، جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کردند. محمد فاضلی نیز چندین پادکست آموزنده درباره این نظریه تهیه کرده که تحت عنوان “دغدغه ایران” در دسترس است.

نورث و همکاران کشورها را، بر اساس میزان دسترسی مردم به حقوق مالکیت و قانون، به دو گروه «کشورهای با دسترسی محدود» و «کشورهای با دسترسی نامحدود» تقسیم می‌کنند. گروه نخست بر اساس کیفیت توزیع رانت، نسبت رانت مولد و غیرمولد، مهار خشونت و سطح سازمان‌یافتگی (از فردمحوری تا شکل‌گیری سازمان‌ها)، به سه دسته «پایه»، «رشد یافته» و «بالغ» تقسیم می‌شوند. در جوامع پایه، کنترل خشونت در اختیار افراد است و رانت‌ها میان آنان تقسیم می‌شود؛ سهم رانت مولد ناچیز است، و دولت یا وجود ندارد یا توانایی اعمال و کنترل خشونت و توزیع رانت را ندارد. در جوامع رشد یافته، ترکیبی از افراد و سازمان‌ها به وجود می‌آید؛ بخشی از کنترل خشونت به دولت منتقل می‌شود و سهم رانت مولد افزایش می‌یابد، اما همچنان افراد مقتدر ضمن سهیم بودن در کنترل خشونت دولتی، ارتش‌های خصوصی را حفظ می‌کنند. در مرحله بالغ، کنترل خشونت و توزیع رانت‌ها به انحصار دولت درمی‌آید، رانت مولد نقش تعیین‌کننده دارد و هر چند مردم به حقوق مالکیت و قانون دسترسی ندارند، کشور در آستانه گذار به جامعه‌ای با دسترسی نامحدود قرار می‌گیرد.

در تمامی این جوامع، «گروه‌های برخوردار» با سازش بر سر تقسیم رانت‌ها، خشونت را مهار می‌کنند. هر زمان این توافق به هر دلیلی بر هم بخورد، درگیری‌های خشونت‌آمیز داخلی رخ می‌دهد تا تعادل جدیدی برقرار شود.

ایران از مشروطه تا سال ۵۷، با تغییر ترکیب گروه‌های برخوردار و تحولات سیاسی و اجتماعی، مسیر گذار از جامعه‌ای با دسترسی محدود پایه به بالغ را طی کرد. در دهه پنجاه، حق اعمال خشونت به انحصار دولت درآمد و جز در موارد معدود، نظیر ترور جزنی و برخی زندانیان، خشونت متمرکز شد و گروه‌های برخوردار نیازی به اعمال خشونت غیردولتی نمی‌دیدند. جامعه از فردمحوری به سازمان‌محوری عبور کرد و با رشد صنعت، سهم رانت مولد افزایش یافت و کشور در آستانه گذار به جامعه‌ای با دسترسی نامحدود قرار گرفت.

انقلاب اسلامی این فرآیند را دچار اختلال کرد و پس از چند نوسان بزرگ، ایران یک پله عقب رفت و به مرحله دسترسی محدود رشد یافته بازگشتی که در آن مدیریت خشونت و تقسیم رانت‌ها شکلی پیچیده یافت. دسترسی به حقوق مالکیت و قانون محدودتر شد، سهم رانت غیرمولد افزایش یافت، ارتش و پلیس ایدئولوژیک و انحصاری به وجود آمدند و ارتش‌های خصوصی در قالب گروه‌های فشار و “خودسر” نقش‌آفرینی کردند.

جمهوری اسلامی بر پایه ائتلاف سه گروه برخوردار جدید – روحانیت، بازار و لمپن‌ها – به قدرت رسید. این هسته تلاش کرد فن‌سالاران، دیوان‌سالاران و بخش خصوصی اقتصاد را نیز به عنوان شرکای درجه دوم با خود همراه کند. تقریباً پنجاه سال حیات جمهوری اسلامی محصول سازش این شش گروه برخوردار در تقسیم رانت‌ها و مهار خشونت است. سه گروه اول به مرور با تصاحب بنگاه‌های دولتی، مصادره اموال و بهره‌برداری از درآمدهای نفتی و ازدواج‌های سیاسی، به الیگارشی مالی، تجاری و صنعتی تبدیل شدند. لمپن‌های سابق سردار شدند، ملاهای روضه‌خوان ثروتمند شدند و بازاری‌ها به غول‌های مالی تبدیل شدند.

رابطه سه گروه برخوردار دیگر یعنی بخش خصوصی، دیوان‌سالاران و فن‌سالاران با متحدان موسوم به هسته سخت، بسیار پرنوسان بوده است. آنها در مجموع از نعمت وجود جمهوری اسلامی بهره‌مند شدند. دیوان‌سالاری چندین برابر شد و با چنگ انداختن بر سرمایه‌های دولتی فرصت فربه‌شدن را از دست نداد. فن‌سالاران، گرچه گاهی از جفای متحدان نالیده‌اند، اما در بخش بالایی خود، صاحب ثروت‌های زیادی شدند و در زندگی افسانه‌ای، از شمال تهران تا لندن و تورنتو، از متحدان خود چندان عقب نماندند. بخش خصوصی هم عمدتاً توانست سهم قابل ملاحظه‌ای از رانت‌های نفتی را در اختیار بگیرد و در دهه‌هایی که بخش‌هایی از رانت‌های نفتی به صورت یارانه به جامعه تزریق شد، موفق به ثروت‌اندوزی عظیمی گردید.

اما با تشدید بحران اقتصادی و تحریم‌ها، سه گروه اخیر دیگر نمی‌توانند سهم مورد نظرشان از رانت‌ها را دریافت کنند، اما برای جلوگیری از فروپاشی حکومت، ائتلاف با هسته سخت را حفظ می‌کنند. آینده جمهوری اسلامی تا حد زیادی به بقای این ائتلاف راهبردی وابسته است.

نقش اصلی خامنه‌ای این است که با حفظ هژمونی هسته سخت سه‌گانه اول و ائتلاف آن با سه‌گانه دوم، تداوم جمهوری اسلامی را میسر سازد. نظر به ساختار ائتلاف که بر مبنای قبول ولایت مطلقه فقیه شکل گرفته و دوام آورده، خامنه‌ای نه حاکم مطلق‌العنان است و نه در حد یک دبیر کل معمولی حزب حاکم. او دبیر کلی است که حق وتو دارد و حرف آخر را می‌زند.

در روند تحول گروه‌های برخوردار، هسته سخت به شبکه‌ای از اولیگارش‌ها و باندهای مافیایی استحاله شد و سه گروه دیگر به رانت غیرمولد معتاد گردیدند.

نظریه نورث و همکاران از دو بخش «تحلیلی» و «تجویزی» برخوردار است. به همان اندازه که بخش تحلیلی آن از توانایی زیادی در تحلیل حاکمیت درکشورهای دارای نظام‌های دسترسی محدود، برخوردار است، بخش تجویزی آن صرفاً یا اساساً برای بانک جهانی تهیه شده است. تا قبل از آن، بانک روی دو شرط خصوصی‌سازی و انتخابات آزاد، برای تنظیم رابطه با همه این کشورها تاکید می‌کرد و به آنها فشار می‌آورد که در این دو جهت حرکت کنند. نورث به بانک پیشنهاد می‌کند که تلاش خود را روی افزایش سهم رانت مولد، گذار از فردمحوری به گروه‌محوری و انحصار اعمال قهر در دست دولت متمرکز کند و دنبال خصوصی‌سازی و انتخابات آزاد نباشد.

بخش تجویزی این نظریه، در واقع تنظیم‌گر رابطه بانک با این‌گونه کشورهاست و علی‌العموم فاقد کارایی تدوین راهبرد برای نیروهای اپوزیسیون در این کشورها و از جمله ایران است. به این نکته مهم، کسانی نظیر محمد فاضلی که دست به نظریه‌پردازی برای «روزنه‌گشایی» زدند، توجه چندانی نکردند و به نوعی گرفتار اجرای نسخه‌ای شدند که نورث برای بانک پیچیده بود!

یک جریان سیاسی اپوزیسیون که از منظر گروه‌های نابرخوردار جامعه، به صحنه نگاه می‌کند، می‌تواند از بخش تحلیلی نظریه به خوبی استفاده کند، اما تجویز آن، در بخش اصلی خود، از جنس دیگری خواهد بود و بر این واقعیت استوار است که چگونه مردم نابرخوردار بتوانند صدا و عاملیت مستقل خود را داشته باشند. در این عرصه کمک اصلی نگاه نورث، شناخت شکاف‌های درون گروه‌های برخوردار و بازی با آنهاست. در تنظیم بقیه بخش‌های یک راهبرد کلان، شاید هنوز نگاه تداوم و تکامل‌یافته مارکسی، بی‌رقیب باشد و گذار به یک «جامعه با دسترسی نامحدود به قانون و حقوق مالکیت» (لیبرال دموکراسی) محور اصلی راهبرد را شکل بدهد.

با استفاده از سیستم تحلیلی نورث، از جمله می‌توان عروج و سقوط محمدرضا شاه را به خوبی تحلیل کرد. بعد از رفرم‌های سال ۱۳۴۱ ترکیب گروه‌های برخوردار دستخوش تغییر شد. ملاکین موقعیت پیشین خود را از دست دادند و جای آن‌ها را سرمایه‌داران گرفتند. با رشد شتابان اقتصاد کشور، وزن فن‌سالاران و دیوان‌سالاران در حکومت افزایش یافت و این مجموعه در کنار نظامیان و درباریان، ترکیب جدید گروه‌های برخوردار را پدید آوردند. سلطنت شاه چتر وحدت‌بخش همه این گروه‌ها بود. تا زمانی که شاه دچار توهم آریامهری و عروج به سلطنت مطلقه نشده بود، به رغم رفتار توهین‌آمیز با مقامات لشکری و کشوری و فساد فزاینده درباریان که به افزایش سهم رانت غیرمولد منجر می‌شد، سرمایه‌داران، دیوان‌سالاران و صاحبان علم و فن، در سودای حفظ و افزایش قدرت و ثروت، از منزلت خود می‌گذشتند و ائتلاف حکومتی پابرجا می‌ماند. اما وقتی درآمدهای نفتی افزایش سر‌سام‌آوری یافت و خودکامگی شاه به سطح استبداد فردی بیمارگونه‌ای رسید که ساواک‌سالاری نتیجه آن بود، نظم حکمرانی با خطر جدی مواجه شد، شکاف در درون گروه‌های برخوردار پدید آمد و به سرعت رشد کرد. بخش‌های بزرگی از سرمایه‌داران، دیوان‌سالاران و فن‌سالاران که اغلب مغضوب واقع شده بودند، نقش خود را در حکومت از دست دادند و هنگامی که توده‌های کم برخوردار و نابرخوردار جامعه به خروش در آمدند تا در سیمای خمینی، حکومت عدل علی را برقرار سازند، شاه تنها‌تر از آن شده بود که بتواند جلوی سیل را بگیرد.

واقعیت این است که ائتلاف گروه‌های برخوردار‌ی که دوره طلایی رشد و شکوفایی اقتصادی را رقم زدند، حتی بدون آنکه طبقات متوسط را در قدرت سهیم کنند، هنوز ظرفیت‌های بزرگی برای تداوم حکمرانی داشتند. آنچه حکمرانی را ممتنع کرد، این بود که شاه بر سر شاخ نشست و بن برید. او برای عروج به مقام آریامهری چتر سلطنت را سوراخ کرد. علی‌نقی عالیخانی که بسیاری او را معمار توسعه اقتصادی دهه چهل می‌دانند، در پاسخ به این سوال که برای جلوگیری از انقلاب چه می‌بایست می‌کردیم، پاسخ حکیمانه‌ای می‌دهد: کافی بود که اعلیحضرت دست از دخالت در امور دولت برمی‌داشتند! و این یعنی آنکه آن ائتلاف ظرفیت تداوم حکمرانی را داشت و باز یعنی اینکه هیچ سلطان عاقلی تیشه به ریشه عمود خیمه نظام نمی‌زند و چتر وحدت‌بخش ائتلاف حاکم را سوراخ نمی‌کند! ظاهراً خامنه‌ای در این مقوله، پا جای پای شاه گذاشته است!



نظر خوانندگان:


■ با درود و تشکر از آقای پورمندی برای مقاله قابل‌توجه‌شان.
بنظر من چند نکته قابل تامل در مقاله وجود دارد:
نخست آنکه نوشته تلاش می‌کند چارچوب نظری داگلاس نورث (Douglass C. North) را بر وضعیت ایران تطبیق دهد که تلاش نیکویی است، اما بنظر می‌رسد لغزش‌هایی در درک نظریه‌ی اصلی و هم در کاربرد آن به ساختار سیاسی ایران وجود داشته باشد: کتاب In the Shadow of Violence: The Politics of Limited Access Orders (نورث، والیس و وینگاست، 2009) چارچوبی نهادی برای توضیح تفاوت کشورها از منظر سازمان سیاسی و اقتصادی ارائه می‌دهد. در این نظریه: همه جوامع برای مهار خشونت سازمان می‌یابند.
در جوامع پیشامدرن یا «با دسترسی محدود» (Limited Access Orders)، نخبگان از طریق توزیع رانت و انحصار سازمانی خشونت را کنترل می‌کنند. در جوامع «با دسترسی باز» (Open Access Orders)، نهادها و سازمان‌ها برای همگان باز هستند و رقابت اقتصادی و سیاسی نهادینه شده است. توسعه، یعنی گذار تدریجی از دسترسی محدود به دسترسی باز، نه از طریق انقلاب بلکه از طریق تحول نهادی درون‌زا و افزایش ظرفیت‌های سازمانی دولت و جامعه مدنی.
جناب پورمندی این تقسیم‌بندی را تا حدودی درست نقل کرده است (پایه، رشد یافته، بالغ)، اما در توضیح منطق گذار دچار ساده‌سازی و جابه‌جایی مفاهیم کلیدی شده اند: نورث و همکاران هرگز نگفته‌اند که دولت «باید» انحصار خشونت را در دست داشته باشد تا توسعه رخ دهد؛ بلکه گفته‌اند مهار خشونت باید از طریق نهادهای پایدار و تعامل نخبگان در چارچوب قانون صورت گیرد. نظریه نورث در سطح تحلیلی است، نه تجویزی برای بانک جهانی به‌معنای تجویز سیاست‌های اجرایی. توصیه او «به بانک جهانی» آن نیست که خصوصی‌سازی را کنار بگذارد، بلکه هشدار می‌دهد که بدون نهادهای کنترل خشونت و تضمین حقوق مالکیت، خصوصی‌سازی و انتخابات آزاد نیز بی‌ثمر خواهد بود. بنابراین استناد نویسنده به این‌که «نورث به بانک پیشنهاد کرد که دنبال خصوصی‌سازی و انتخابات آزاد نباشد، موثق نیست. نورث برعکس تأکید دارد که این ابزارها فقط در مراحل بعدی گذار و پس از تثبیت حکومت قانون کار می‌کنند، نه این‌که باید از آنها چشم پوشید. بنابراین اگر کتاب مورد بحث را به عنوان یک نسخه‌ی سیاست‌گذاری برای رژیم‌ها تلقی کنیم صحیح نیست زیرا نورث و همکار نویسنده او آن را به‌منزله‌ی الگوی تبیینی تطوری برای فهم تحول نهادها نوشته است.
دیگر آنکه در تطبیق نظریه بر ایران، (قبل و بعد از انقلاب 1357) این که انقلاب اسلامی را نوعی بازگشت به مرحله‌ی پایین‌تر (Limited Access Order Mature → Developed) می داند در ظاهر منطبق بر ساختار نظری نورث است، اما از دو جهت ناقص است:
- در دهه‌ی ۱۳۵۰، هرچند دولت مدرن‌سازی اقتصادی را پیش برد، اما ایران هرگز به آستانه‌ی «جامعه با دسترسی باز» نرسید. ساخت قدرت هنوز شخصی و غیرنهادی بود، احزاب مستقل وجود نداشتند، و مالکیت اقتصادی از طریق دولت و شاه کنترل می‌شد. در چارچوب نورث، این دقیقاً یک Limited Access Order – Mature بود، نه جامعه در آستانه‌ی Open Access. بنابراین، این که ایران «در آستانه‌ی گذار به جامعه با دسترسی نامحدود» بود، صحیح نیست. در مدل نورث، این گذار فقط وقتی ممکن است که سازمان‌های مستقل و رقابت قانونی و نهادینه وجود داشته باشد، که در ایران پیش از انقلاب وجود نداشت.
- تحلیل از جمهوری اسلامی به‌عنوان «بازگشت به مرحله رشد‌یافته‌ی دسترسی محدود» از منظر توصیفی تا حدی درست است و نظام ائتلاف نخبگان، کنترل خشونت درون‌نخبگانی، و توزیع رانت را می‌توان با مدل نورث توضیح داد. اما این که تصور شود می‌توان با «بازی در شکاف نخبگان» (همان‌طور که نورث می‌گوید) رژیم را برانداخت اشتباه است. نورث هیچ‌گاه نمی‌گوید شکاف نخبگان به‌تنهایی می‌تواند به گذار دموکراتیک بینجامد؛ بلکه نیاز به نهادسازی تدریجی، کاهش وابستگی رانت و رشد سازمان‌های مدنی دارد. بنابراین کاربرد نظریه در نسخه‌ی اپوزیسیونی مقاله، از نظر سیاست‌گذاری ناسازگار با روح نظریه‌ داگلاس نورث و همکار او است.
سه دیگر آنکه در مقاله، رفتار رژیم به “ائتلاف شش‌گانه‌ی گروه‌های برخوردار” فرو کاهیده شده و نقش رهبری سیاسی (خامنه‌ای) “حفظ توازن این ائتلاف” دانسته شده است. این بخش تحلیلی شاید از نظر توصیف اجتماعی و ساده سازی وضعیت پیچیده سیاسی-اجتماعی ایران قابل قبول باشد، اما با دقت بیشتر ملاحظه میکنیم که برای تحلیل عمیقتر مناسب نیست. ائتلاف‌ها در ایران سیال‌تر، شکننده‌ تر و چندلایه‌ ترند.
برای مثال، نقش ایدئولوژی، مشروعیت، و هویت (اسلام سیاسی، شیعی‌گری، ضدغرب‌گرایی) کاملاً نادیده گرفته شده است؛ در حالی که در نظریه نورث، نهادهای باور و روایت‌های مشروعیت‌ بخش نقشی اساسی در تثبیت نظم دارند. از سوی دیگر این فرض که «شاه و خامنه‌ای هر دو چتر وحدت‌بخش ائتلاف بودند و وقتی شخص حاکم دچار توهم شد، نظام فروپاشید» نوعی شخص‌گرایی تاریخی است که با روش نهادگرایی نورث ناسازگار است. از نظر تجویزی نیز توصیه‌ی مقاله که اپوزیسیون باید «با استفاده از شکاف‌های نخبگان» و بر پایه‌ی نظریه نورث عمل کند، ناقص است. زیرا نورث بر فرآیند نهادی بلندمدت و اصلاحات تدریجی تأکید دارد، نه بر تاکتیک‌های انقلابی یا فروپاشی سریع. بنابراین نویسنده عملاً نظریه‌ای اصلاح‌گرا را در خدمت گفتمان براندازانه به‌کار گرفته است؛ در حالی که پیش‌فرض‌های آن با چنین هدفی سازگار نیستند.
نهایتا این جمله که “شاید هنوز نگاه تداوم‌ یافته مارکسی بی‌رقیب باشد” نیاز به توضیح بیشتری دارد. شاید منظور جناب پورمندی این بوده که در سطح تحلیلی، اپوزیسیون می‌تواند از چارچوب نورث برای فهم ترکیب و تضادهای درونی نخبگان حاکم استفاده کند. اما در سطح تجویزی، یعنی طراحی راهبرد سیاسی، نظریه نورث برای نیروهای مردمی کارایی ندارد و برای طراحی راهبرد تحول سیاسی از پایین، نظریه‌ی مارکسیستی (یا نئومارکسی) که بر تعارض طبقاتی و مبارزه‌ی نیروهای نابرخوردار برای کسب قدرت سیاسی تأکید دارد، هنوز چارچوبی قدرتمندتر از نهادگرایی نورث است. به عبارت دیگر، نورث برای فهم نظم موجود خوب است؛ مارکس برای تغییر آن. از این نظر شاید جناب پورمندی با وجود استفاده از زبان نهادگرایی مدرن، هنوز در لایه‌ی زیرین تحلیلی خود در پارادایم تضاد و مبارزه‌ی طبقاتی باقی مانده است؛ هر چند مطمئن نیستم منظور ایشان از این جمله را درست درک کرده باشم.
خسرو


■ خسرو گرامی،
این طور نیست که احمد پورمندی احتیاجی به کمک من برای توضیح نظرش داشته باشد. اما می‌خواهم شوخ‌طبعانه بگویم که “تقصیر خودته!” چرا؟
دانش‌آموختگان علوم طبیعی/تجربی (مانند من و بسیاری از خوانندگان سایت ایران امروز، و شاید احمد پورمندی)، که می‌خواهند درگیر مسائل سیاسی باشند، نگاهی کاربردی به علوم انسانی/اجتماعی دارند. در نتیجه وقتی از نظریات اندیشمندان این رشته‌ها (مانند داگلاس نورث) نام می‌برند، نوعی از ترجمه، ترجمه از “علم” به “سیاست”، در نوشته وارد می‌شود. رعایت ظرافت‌هایِ تئوریکِ علوم انسانی/اجتماعی، برای آدمی مانند من امکان پذیر نیست. نمی‌توان هم از من توقع داشت که چنین ظرافت‌هایی را مانند یک دانش‌آموخته علوم انسانی/اجتماعی بدانم. نقش من هم این نیست که چنین ظرافت‌هایی را به “شهروندان” منتقل کنم. نقش من این است که به عنوان یک “حیوان سیاسی” یک پل ارتباطی بین دانش‌آموختگان علوم انسانی/اجتماعی و “شهروندان” عمل کنم.
با این توضیح، حالا می‌توانم بگویم که “تقصیر تو” در کجاست. تقصیر دانش‌آموختگان علوم انسانی/اجتماعی در آن است که گمان می‌کنند دانش‌آموختگان علوم طبیعی/تجربی (مانند من) احتیاجی به آموزش ندارند. چنین نیست! من بیش از “شهروندان معمولی” احتیاج به آموزش دارم. متاسفانه آموزش از طریق یک بار خواندن یک کتاب (مثلا از داگلاس نورث و همکارانش) میسر نمی‌شود. ما احتیاج به آموزش دائم داریم. کسانی مانند خودت که به ظرافت‌های تئوریک در رشته‌های علوم انسانی/اجتماعی واقفند، می‌توانند با نوشتن خلاصه‌بندی‌های متفاوت و با بیان‌های متفاوت به ما کمک کنند تا ما بتوانیم ترجمان سیاسی تئوری‌ها را به “شهروندان معمولی” به بهترین صورت منتقل کنیم.
قبلا گفته‌ام، الان تکرار می‌کنم. در کنار نوشتن نظرات مفیدی که در باره مقالات دیگران می‌نویسی، هر از گاهی هم چیزی بنویس که هم ما آدم‌های سیاسی، و هم شهروندان معمولی، از آن بیاموزند.
با احترام - حسین جرجانی


■ جناب جرجانی! با سپاس از لطف و محبت شما. من تنها یک دانشجوی علوم اقتصاد سیاسی هستم و حد و جایگاه خود را بخوبی میدانم و بزرگوارانی مانند جنابعالی و جناب پورمندی را که در بخش سیاست، فرهنگ و اندیشه سایت وزین ایران امروز قلم میزنند استادان خود میدانم. اگر هم گاهی اظهار نظری در مقالات برخی از دوستان میکنم صرفا با نیت تبادل نظر برای روشنتر شدن موضوع بحث بوده و منظور دیگری نداشته ام. شخصا از علاقمندان و تحسین کنندگان جناب پورمندی به دلیل توان بالای ایشان در تحلیل مسایل پیچیده اجتماعی-سیاسی و نیز صداقت و شجاعتی که در بیان نظرات و مواضع سیاسی خود دارند، بوده ام. امیدوارم اظهار نظر من در مورد مقاله ایشان باعث سوء تفاهم نشده باشد.
به درستی به تفاوتهایی که در رویکردها و برداشتها از نظریه ها در علوم انسانی با علوم طبیعی/تجربی وجود دارند اشاره کرد اید. اتفاقا، از اوایل قرن گذشته، تلاش های زیادی از سوی دانشمندان و نظریه پردازان علوم انسانی، بخصوص اقتصاد، برای استفاده از مدلهای ریاضی و آماری و اقتصاد سنجی به عمل آمده تا استحکام چارچوبهای نظری و قدرت توضیحی و پیش بینی در علوم انسانی و بخصوص اقتصادی را به علوم طبیعی و تجربی نزدیک کنند. بنابراین بنظرم نوعی همگرایی وجود دارد هر چند روند ممکن است خیلی سریع نباشد. در واقع در دوره معاصر بسیاری از اقتصاددانان بزرگ دارای سابقه تحصیلات فیزیک و ریاضی و مهندسی بوده اند و نظریه های خود را با استفاده از ریاضیات پیشرفته و یا با استفاده از روشهای آماری و اقتصاد سنجی طرح کرده اند. زیرا ریاضیات و روشهای آماری و اقتصاد سنجی ابزار مناسبی برای بیان روشنتر ایده ها و نظریه های اقتصادی و اثبات یا رد فرضیه ها و نیز پیش بینی در اختیار این نظریه پردازان قرار میدهند. برای مثال اخیرا مقاله ای از یک اقتصاددان بزرگ میخواندم که برای بررسی توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی در یک رژیم دیکتاتوری یک مدل اقتصادی ریاضی طراحی کرده است (1). یک معادله پیچیده مطلوبیت بین دوره ای خانوارها شامل عبارات لگاریتمی و غیر لگاریتمی در این مدل وجود دارد که آستانه قیام مردم علیه دیکتاتور را نشان میدهد. یعنی هنگامی که معادله منفی شود نشان میدهد که مطلوبیت زندگی تحت دیکتاتوری (که از وجود حداقلی از نظم و قانون حاصل می شود) به دلیل هزینه های فزاینده ناشی از سیاستهای نامناسب دیکتاتور بهاندازه ای سقوط میکند که بنفع مردم است که قیام کرده و دیکتاتور را سرنگون کنند؛ با آنکه میدانند در تلاش برای سرنگونی دیکتاتور احتمال وقوع آشوب و بهم ریختن اوضاع و هزینه های مترتب با آن وجود دارد. حال اگر این اقتصاددان میخواست این مفاهیم را بدون استفاه از ریاضیات طرح و بحث کند احتمالا مقاله بسیار طولانی میشد و دقت بحثها نیز در آن پائین می آمد و در عین حال احتمال برداشتهای مختلف از سوی خوانندگانی که پیشینه تخصصی و یا تحصیلی متفاوت داشتند نیز بیشتر می شد.
بهر حال امیدوارم علوم سیاسی و انسانی در کشورما نیز پیشرفت کرده و به پای جوامع مترقی برسد؛ که این خود عامل موثری در آگاهی بیشتر هموطنان و کمکی در تعالی روند عمومی گذار به دموکراسی خواهد بود و به همین دلیل نیز جمهوری اسلامی، بیشترین تلاش خود برای جلوگیری از این امر بکار می بندد. تا آن زمان ما دموکراسی خواهان گریزی نداریم در مباحث خود از نظریه های مطرح در علوم سیاسی و انسانی برای توضیح وضعیت پیچیده سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشورمان استفاده کنیم، یعنی همین کاری که جناب پورمندی در مقاله اشان انجام داده اند. طرح این مباحث در عین حال فرصت مغتنمی برای دانشجویان علوم انسانی مانند من فراهم می کند که بتوانیم با تبادل نظر در این زمینه ها دانش خود در کاربرد این نظریه ها در مسائل ایران عزیز را بیشتر کنیم.
ارادتمند- خسرو
Artige, L. (2004), “On Dictatorship, Economic Development and Stability” (1)”


■ خسرو خدیو و دکتر جرجانی گرامی!
از نوشتن حاشیه های روشنگر بر متن یادداشت کوتاهم سپاسگزارم. همه ما جستجوگران راه نجات کشورمان هستیم و یاور یکدیگر. در تهیه این یادداشت سعی کردم تا بدون خدشه وارد کردن بر آرای نورث و همکاران، از زبانی حتی‌المقدور ساده تر استفاده کنم و واقفم که حق مطلب را به خوبی ادا نکرده‌ام. آنچه سبب شد که مجددا به نظریات نورث و همکاران رجوع کنم، بحث‌هایی بود که با برخی از دوستانم داشتم و نقد نگاهی که ترم «راست افراطی» را به کلیدی گشاینده همه قفل‌ها بدل کرده است. گویی همه پیچیدگی‌های تحلیل از ترامپ تا لوپن و خامنه‌ای با این کلید قابل گشایش‌اند و کافی است تا «بلوک»!! های چپ و راست و میانه علیه این موجود سلب و سنگواره متحد شوند ضعف آشکار این نگاه تحلیلی، انگیزه رجعت مجدد من به نورث و همکاران بود.
شاید در فهم نظریه و بویژه در استفاده از آن برای تدوین راهبرد گذار در ایران، با آقای خدیو گرامی اندکی تفاوت‌هایی داشته باشم. از جمله ماموریتی که بانک به عنوان کارفرما به این گروه محول کرد، بیشتر به سیر تحول نظام حکمرانی در کشور های در حال توسعه و آنچه در این نظریه «گروه های برخوردار» نامیده شد، مربوط بوده است تا متن جوامع و سیر تحول در میان «گروه های نابرخوردار». کاری که به مثل، مارکس تمرکزش را بر آن گذاشت و نسل‌های بعدی سوسیال دموکرات‌ها هم آنرا تکامل بخشیده و بکار گرفتند.
در نگاه نورث، به باتک نوصیه می‌شود که «نهاد سازی در حکومت» را تشویق کند و در نگاه مارکسی- سوسیال دموکراتیک، «نهاد سازی در جامعه» در مرکز توجه قرار دارد.
به خاطر می آورم که جرجانی عزیز، در مقالاتی به سیر نهادسازی در جامعه سوئد به تفصیل پرداخته است. همانطور که آقای خدیو تشریح کرده‌اند، گروه به بانک توصیه نکرده که خصوصی سازی و انتخابات آزاد را برای همیشه کنار بگذارد. تاکید گروه این بوده که اقداماتی مقدم بر اینگونه موارد باید در دستور کار قرار بگیرد، تا این جوامع به سطحی از مهار خشونت و تولید رانت مولد و رشد برسند.
در گذار از فرد-محوری به سازمان- محوری (نهادسازی) نکته مهم این است که در غیاب احزاب اجتماعی و نهادهایی مثل قوه قضاییه و مجلس قانون گذار، گروه های برخودار نیازمند یک چتر وحدت بخشنده هستند. پیش از انقلاب «دربار» این نقش را بر عهده داشت و پس از انقلاب «بیت ولی فقیه». در کشورهای دیگر هم همیشه چتر های مشابهی را تعریف کرده‌اند.
دربار پهلوی ، با فراز و نشیب‌هایی تا پایان دهه چهل، در مجموعه توانسته بود توازن بین گروه‌های برخوردار را حفظ کند. رضا شاه در دوره دوم سلطنت خود، از مدار حفظ موازنه، به نفع موقعیت فردی و مال اندوزی شخصی، فاصله گرفت و محمدرضا هم از آغاز دهه پنجاه و بویژه پس از افزایش قیمت نفت، دچار این توهم شدکه خدایگان است و در نتیجه نهاد دربار را، به مثابه نهاد تنظیم‌گر، فلج کرد.
این فکر که ایران در دهه پنجاه هنور به مرز آستانه گذار به جامعه ای با دسترسی نامحدود نرسیده بود، با واقعیت‌های آماری انطباق ندارد. خود کارتر هم که پروژه فضای باز سیاسی را کلید زد، بر پایه نظرات متفکران توسعه، ایران را در آستانه می‌دید. شاه بعدها اشاره کرده است که درها یا می‌بایست تا ۱۳۵۴ باز می‌شدند و یا به زمانی پس از عبور از بحران اقتصادی و اجتماعی ناشی از افزایش بهای نفت و خطاهای پررنگ او، موکول می‌شدند.
نهاد ولایت فقیه هم، یک اختراع ایرانی بود که در خدمت حفظ توازن میان گروه های برخوردار در شرایط یک کشور انقلاب کرده و دارای نهاد های نسبتا رشد یافته، به ثبت رسید. این نهاد موفق شد یک ساختار بسیار پیچیده حکمرانی را طراحی کند تا بتواند نیروی سترگ بر آمده از انقلاب را همزمان با گروه‌های برخوردار جدید، مدیریت کند. عبور خامنه‌ای از مرز های مورد توافق گروههای برخوردار، ائتلاف حاکم را دچار بحران شدید کرده و نهاد بیت را از کارآیی انداخته است. تردیدی نیست که چتر وحدت بخشنده گروه های برخوردار صرفا یک «نهاد» از نوع دربار یا بیت نیست و ایدئولوژی، با کارکرد چندگانه‌اش، در آن نقش پررنگی دارد. متقاعد کردن توده نابرخوردار به تبعیت و دل بستن به بالا، بدون ایدئولوژی قابل تصور نیست.
در مورد ترکیب گروه های برخوردار حاکم، از موتلفه تا اولیگارشی، تحولاتی اتفاق افتاده است. اما ائتلاف ۳+۳ یک واقعیت غیر قابل انکار است. اگر در جامعه آلترناتیوی پدید بیاید، شاید بخش‌هایی و یا همه سگانه بخش خصوصی، دیوان‌سالاران و فن‌سالاران، از حکومت جدا شوند و به جبهه مقابل بپیوندند. فعلا هنوز این اتفاق نیفتاده است.
تفاهم داریم که اپوزیسیون ایرانی نمی‌تواند از درون نظریه نورت و همکاران به راهبرد گذار برسد. یک دغدغه من در این یادداشت، نقد چنین تلاش‌هایی از سوی کسانی نظیر محمد فاضلی بوده است که به جریان «روزنه گشایی» منجر شد. جریانی که - شاید صادقانه - تصور می‌کند که باید تلاش خود را بر نهادمند کردن گروه های برخوردار حاکم متمرکز کند. وظیفه یک نیروی دموکراسی‌خواه و برابری طلب اما، درست در نقطه مقابل این جریان روزنه‌گشا، باید بر نهادمند کردن جامعه و متشکل شدن توده‌های نابرخوردار متمرکز شود. اینکه گذار از جامعه با دسترسی محدود بالغ به جامعه با دسترسی نامحدود، چگونه متحقق می‌شود، در نظریه نورث هم باز گذاشته شده است. ظاهرا هر کشوری که موفق به گذار شده و مورد بررسی تیم نورث قرار گرفت، راه ویژه خود را داشته است.
امروزه، وظیفه نیرو های آگاه و دلسوز اپوزیسیون این است که با اتکا به نظریات توسعه و توجه به تاریخ و شرایط خاص کشور، نظریه گذار ایران را طراحی کنند. کاری دشوار اما لازم!
با ارادت و احترام احمد پورمندی



■ جناب پورمندی با درود و تشکر از توجه شما به اظهار نظرها. فکر نمیکردم ادامه بحث ضرورت پیدا کند اما دو بند پایانی پاسخ شما به اظهار نظرها مرا ترغیب کرد نکاتی را یادآوری کنم.
نخست آنکه در داخل کشور طبعا صاحبنظران علوم انسانی اعم از جامعه شناسان مانند دکتر فاضلی یا اقتصاددانان مانند دکتر نیلی و دیگران با محدودیتهایی مواجه اند و سخن گفتن و یا نوشتن از گذار از رژیم سیاسی حاکم به دموکراسی در آن شرایط آسان نیست. بنابراین نوشته های این بزرگواران ممکن است با انگیزه های مختلفی مطرح شده و باور واقعی این افراد نباشد. مثلا از سخنان آقای فاضلی پیداست که با نظرات اقتصاددانان بزرگ دیگری مانند عجم اوغلو در گذار به دموکراسی و توسعه آشناست و میداندکه در چنین ساختار حکومتی نهادمند کردن نخبگان با توصیه و گزارش و غیره امکان ندارد اما به دلایل و انگیزه هایی این را مطرح میکند. از جمله اینکه انتشار این نظریه ها و بحث و گفتگو در بار آنها بین تحصیلکردگان بخودی خود امر شایسته و مفیدی است و میتواند افق ذهنی خوانندگان را باز کند و مخصوصا جوانان را مطالعات عمیقتر در این زمینه ها علاقمند سازد.
دیگر آنکه خوشبختانه بر خلاف دوران انقلاب ۵۷ اکنون انقلاب ارتباطات در سطح بین المللی و اینترنت و هوش های مصنوعی و نرم افزارهای مدلسازی های پیشرفته امکانات زیادی ایجاد کرده اند که افراد با انگیزه و تحصیلکرده در اپوزسیون، که خوشبختان کم هم نیستند، و بخصوص در خارج از کشور میتوانند برای این ایده مهمی که مطرح کرده اید، یعنی طراحی نظریه گذار به دموکراسی در ایران، همکاری موثر و ثمر بخشی داشته باشند. انتشار یک نظریه یا گزارش “گذر به دموکراسی در ایران” با کیفیت و سطح علمی و کارشناسی بالا (که مثلا قابلیت انتشار در ژورنالهای تخصصی اقتصاد سیاسی یا علوم انسانی و فلسفه سیاسی را داشته باشد) از سوی هر فرد یا جمعی میتواند تاثیر خوبی در ایجاد اتفاق نظر در میان فعالان سیاسی دموکراسی خواه داشته باشد. زیرا بسیاری ازاختلافات از همین ابهام در گذار و اقداماتی که لازم است بتوالی یا موازات هم انجام گیرد ناشی می شود.
همه میدانیم که نظریه داگلاس نورث وهمکارانش تنها نظریه اقتصاد سیاسی در مورد به اصطلاح دموکراتیزاسیون نیست. نظریه های دیگری هم وجود دارند که میتوانند راهنمایی نظری برای دموکراسی خواهان ایران جهت تنظیم برنامه ای عملی برای گذار به دموکراسی در ایران قرار گیرد. در زیر به چند نظریه شناخته شده در علوم انسانی و اقتصاد سیاسی که به نحوی از انحا با گذار به دموکراسی در کشور ما ارتباط دارند و از سوی اقتصاددانان، جامعه شناسان و دانشمندان علوم سیاسی توسعه یافته همراه با نظریه پردازان اصلی این نظریه ها آمده است. فعالان سیاسی دموکراسی خواه ایرانی نیز میتوانند از ایده های اصلی این نظریه ها برای تنظیم نظریه، برنامه و نقشه راه خود برای گذار به دموکراسی در ایران استفاده کنند. واضح است که برای آگاهی از جزئیات این نظریه ها لازم است آثار اصلی این مکاتب فکری مطالعه و مورد بحث و گفتگو و تبادل نظر قرار گیرند. در هر حال توفیق در این امر سترگ تلاش فکری بزرگی میطلبد.
- چانه زنی نخبگان (الیت) و تعامل راهبردی (استراتژیک) (Acemoglu- Rabinson)،
- ظرفیت حکومت (State)، مدرنیزاسیون یا نوسازی اقتصادی و تحول اجتماعی، (Rostow, Lipset, Przeworski)،
- نظریه انقلاب اجتماعی-سیاسی (Skocpol, Goldstone, Tilly)،
- مقاومت خشونت پرهیز و بسیج مدنی (Sharp, Chenoweth)،
- حکومتهای رانتی و نظریه نفرین منابع (Mahdavy, Beblawi, Ross)،
- نظریه گذار (به دموکراسی) با توافق (O’Donnel & Schmmiter)،
- نظریه انتخاب منطقی دیکتاتوری (Wintrobe)،
- نظریه قدرت و تمامیت خواهی (Arendt)،
کتابها و مقالات دانشگاهی بسیار زیادی در چارچوب این نظریه ها و دیگر نظریه های مرتبط برای بررسی جنبه های مختلف موضوع پیچیده گذار به دموکراسی منتشر شده است که بسیاری از آنها در اینترنت در دسترس است و به یکی از این مقالات تکنیکی در یادداشت قبلی من اشاره شده بود.
بهرحال شاید شما با ارتباطاتی که با دوستان تحصیلکرده و فعال سیاسی ایرانی در خارج کشور دارید بتوانید جمعی از آنان را ترغیب به پرداختن به این موضوع کنید. متاسفانه هنوز هموطنان ما در این زمینه ها آثار بزرگی خلق نکرده اند. البته آقای مهدوی تا آنجا که من میدانم اولین کسی بوده که در دهه ۱۹۷۰ مقاله علمی در حکومت رانتی نوشت و بعد از او شمار زیادی مقالات و کتاب در این زمینه نوشته شده است.
ارادتمند- خسرو




iran-emrooz.net | Sun, 09.11.2025, 19:59
ریشه درگیری اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها

یووال نوح هراری

فایننشال تایمز / ۸ نوامبر ۲۰۲۵

هیچ دلیل عینی وجود ندارد که چرا اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها باید با یکدیگر بجنگند. اگرچه هر دو ملت ادعای مالکیت یک سرزمین بین رود اردن و دریای مدیترانه را دارند، اما آن سرزمین در واقع به اندازه کافی بزرگ و غنی است که به همه ساکنان فعلی خود اجازه دهد در آنجا در امنیت، رفاه و عزت زندگی کنند.

اگر از همه قضاوت‌های اخلاقی و ادعاهای ایدئولوژیک اجتناب کنیم و به سادگی حساب کنیم که این سرزمین چند کیلومتر مربع مساحت دارد، چند کیلووات برق می‌تواند تولید کند، چند کیلوگرم گندم می‌تواند وارد کند و چند مولکول آب می‌تواند پمپ یا نمک‌زدایی کند، متوجه خواهیم شد که این سرزمین می‌تواند به راحتی از همه اسرائیلی‌ها و همه فلسطینی‌ها پشتیبانی کند.

آنچه به درگیری اسرائیل و فلسطین دامن می‌زند، کمبود عینی قلمرو یا منابع نیست، بلکه یقین‌های اخلاقی کاذبی است که توسط روایت‌های تاریخی بیش از حد ساده‌شده ایجاد شده است. بسیاری از اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها، در اعماق وجودشان متقاعد شده‌اند که صد در صد حق با آنهاست و طرف مقابل صد در صد اشتباه می‌کند و بنابراین طرف مقابل حقی برای وجود ندارد.

حتی اگر شرایط آنها را مجبور به امضای این یا آن توافق کند، هر دو طرف تمایل دارند آن را به عنوان یک اقدام موقت ببینند و امیدوارند که در درازمدت، عدالت مطلق برقرار شود و آنها کل سرزمین را به دست آورند. علاوه بر این، هر دو طرف از یقین اخلاقی طرف مقابل آگاه هستند ـــ و از آن وحشت دارند. هر دو طرف می‌ترسند که طرف مقابل بخواهد آنها را نابود کند، و هر دو طرف حق دارند از این بترسند.

چرخه خشونت و رنج تنها زمانی می‌تواند شکسته شود که مردم یقین‌های اخلاقی خود را کنار بگذارند و به جای آن از راه‌حل‌های عملی و سخاوتمندانه حمایت کنند. برای درک اینکه یقین‌های اخلاقی نادرست و مخرب از کجا ناشی می‌شوند، باید نگاهی به تاریخ طولانی مدت سرزمین بین اردن و مدیترانه و روایت‌های تاریخی تحریف شده‌ای که اسرائیلی‌ها، فلسطینی‌ها و بسیاری از مردم دیگر در سراسر جهان برای مدت طولانی پرورش داده‌اند، بیندازیم.

روایتی که قطعیت اخلاقی فلسطینیان را ایجاد می‌کند، کم و بیش به این شکل است: فلسطینیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند. این سرزمین همیشه متعلق به آنها بود، تا اینکه یهودیان از راه رسیدند و آن را دزدیدند. طبق این روایت فلسطینی، این یهودیان، استعمارگران اروپایی هستند. آنها در اواخر قرن نوزدهم به عنوان بخشی از پروژه گسترده‌تر استعمار اروپایی به خاورمیانه آمدند. همانطور که اروپاییان مسیحی آفریقای جنوبی را فتح و در آن ساکن شدند، اروپاییان یهودی نیز فلسطین را فتح و در آن ساکن شدند. ضعف سیاسی ممکن است فلسطینیان را مجبور کند تا مدتی با مهاجران-استعمارگران یهودی سازش کنند، اما فلسطینیان در اعماق وجود خود می‌دانند که یهودیان هیچ ارتباطی با این سرزمین ندارند و حقی برای زندگی در آنجا ندارند.

روایتی که قطعیت اخلاقی اسرائیلیان را ایجاد می‌کند، چیزی شبیه به این است: یهودیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند. آنها توسط رومی‌ها از این سرزمین اخراج شدند. یهودیان در طول زندگی در تبعید، همیشه می‌خواستند به سرزمین اجدادی خود بازگردند، اما قدرت‌های امپریالیستی متخاصم مانع از این کار شدند. سرانجام، در اواخر قرن نوزدهم، جنبش صهیونیستی یهودیان را بسیج کرد تا بر موانع عظیم غلبه کنند، به سرزمین خود بازگردند و میراث باستانی خود را بازپس گیرند.

در مورد فلسطینی‌ها، بسیاری از اسرائیلی‌ها معتقدند که چیزی به نام مردم فلسطین وجود ندارد. ظاهراً، هنگامی که یهودیان صهیونیست در اواخر قرن نوزدهم شروع به بازگشت به سرزمین مادری خود کردند، این سرزمین عمدتاً خالی از سکنه بود. درست است که شامل برخی قبایل کوچ‌نشین و روستاهای فقیرنشین بود، اما تعداد آنها کم بود و هیچ ملت فلسطینی قابل تشخیصی را تشکیل نمی‌دادند.

هر دوی این روایت‌ها در تضاد با حقایق تاریخی متعددی هستند. بیایید برخی از برجسته‌ترین این حقایق را مرور کنیم و سپس بررسی کنیم که چگونه می‌توان این دو روایت را با هم تطبیق داد.

اشتباهات در روایت اسرائیلی

این ادعا که یهودیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند، آشکارا نادرست است، زیرا آن سرزمین هیچ «مردم بومی اولیه» قابل تشخیصی ندارد. مانند اکثر سرزمین‌های دیگر روی سیاره زمین، این سرزمین نیز هزاران سال قبل از زندگی اولین یهودی (یا فلسطینی) توسط اقوام مختلف متعددی اسکان و اسکان مجدد یافته است. درست است که در هزاره اول قبل از میلاد، چند قرن وجود داشت که یهودیان اکثریت جمعیت این سرزمین را تشکیل می‌دادند. با این حال، حتی در آن زمان نیز آنها تنها ساکنان این سرزمین نبودند. پیش از آنها کنعانی‌ها، نطوفی‌ها و نئاندرتال‌ها در آنجا ساکن بودند. و هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای برای برتری دادن به هزاره اول قبل از میلاد به عنوان نقطه شروع تاریخ این سرزمین وجود ندارد.

همچنین این ادعا که یهودیان توسط رومیان یا هر امپراتوری بعدی دیگری از این سرزمین اخراج شدند، درست نیست. به دنبال شورش بزرگ یهودیان (۶۶-۷۰ پس از میلاد) و شورش بارکوخبا (۱۳۲-۱۳۶ پس از میلاد)، بسیاری از یهودیان توسط رومیان به بردگی گرفته شدند و یهودیان همچنین از زندگی در مکان‌های خاصی در یهودیه، به‌ویژه شهر اورشلیم، منع شدند. با این حال، هیچ امپراتور رومی هرگز فرمانی مبنی بر ممنوعیت دائمی حضور یهودیان در سرزمین بین اردن و مدیترانه صادر نکرد، گواه این امر این است که برخی یهودیان — مانند نویسندگان میشنا و تلمود اورشلیم — در تمام طول دوره رومی به زندگی در آنجا ادامه دادند. با این وجود، بیشتر یهودیان به دلیل مهاجرت داوطلبانه، در جستجوی شرایط زندگی بهتر و فرصت‌های اقتصادی، به زندگی در جای دیگری روی آوردند. حتی پیش از شورش بزرگ یهودیان، حدود ۵۰ درصد از یهودیان در خارج از این سرزمین، در مکان‌هایی مانند مصر و بین‌النهرین زندگی می‌کردند.


محل یادبود قربانیان حمله حماس

پس از آن‌که بیشتر یهودیان از آن سرزمین رفتند، هیچ‌کس مانع بازگشت آنها نشد. امپراتوری‌های روم، عرب و عثمانی که طی دو هزاره‌ی گذشته بر این سرزمین حکومت کردند، مهاجرت یهودیان را ممنوع نکردند و حتی در برخی موارد  از آن استقبال نیز کردند. (برای مثال، مانند دهه‌ی ۱۵۶۰ میلادی، زمانی که «دونا گراسیا مندس ناسی» بازرگان یهودی، حمایت رسمی دولت عثمانی را برای اسکان یهودیان در شهر طبریه دریافت کرد). اما، قبل از ظهور صهیونیسم مدرن، تعداد کمی از یهودیان می‌خواستند در سرزمین بین اردن و مدیترانه زندگی کنند و بنابراین آنها تنها حدود ۵ درصد از جمعیت را تشکیل می‌دادند.

اسرائیلی‌ها اصرار دارند که گرچه اندک یهودیانی به آن سرزمین مهاجرت کردند، اما تمامی یهودیان جهان همواره دعا می‌کردند که روزی بازگردند. اما دعا که سند مالکیت به شمار نمی‌آید! اگر همسایه‌ام خانه‌ی زیبایی داشته باشد و من هر روز دعا کنم که روزی آن خانه از آنِ من شود، پس از چند دعای متوالی می‌توانم به اداره‌ی ثبت اسناد بروم و سند خانه‌ی او را به نام خود بگیرم؟

در مورد روایت اسرائیلی درباره‌ی فلسطینیان نیز باید گفت: هنگامی که نخستین صهیونیست‌ها در اواخر سده‌ی نوزدهم میلادی به این سرزمین آمدند، آن زمین «خالی» نبود. در آن زمان، این منطقه نه‌تنها صدها روستا و شهر اورشلیم را در خود داشت، بلکه چندین مرکز شهری بزرگ دیگر همچون عکّا، یافا، غزه، نابلس و الخلیل نیز در آن آباد بود.

ممکن است درباره‌ی این‌که تا چه اندازه ساکنان آن سرزمین در قرن نوزدهم – اعم از مسلمان، مسیحی یا یهودی – خود را یک «ملت فلسطینیِ مستقل» می‌دانستند، بحث شود. اما حتی اگر تندروهای اسرائیلی درست بگویند و هویت ملیِ مشخص و متمایز فلسطینی در قرن نوزدهم وجود نداشته باشد، این امر ادعای ملت فلسطین در قرن بیست‌ویکم را تضعیف نمی‌کند. همه‌ی ملت‌ها زاده‌ی زمان‌اند، و دو قرن برای شکل‌گیری یک ملت، زمانی بس کافی است.

کسانی که در خانه‌ای شیشه‌ای زندگی می‌کنند، نباید به خانه‌ی همسایه سنگ پرتاب کنند. در قرن نوزدهم، یهودیان نیز فاقد یک هویت ملیِ قوی و متمایز بودند. اکثریت قریب به اتفاق یهودیان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ایده‌ی صهیونیسم را رد می‌کردند و هیچ میلی به ترک سرزمین‌های محل اقامت خود و تأسیس یک دولت‌ـ‌ملت یهودی نداشتند. یهودیانی هم که به دلیل یهودستیزی یا جنگ، زادگاه خود را ترک کردند – مثلاً در لهستان – بیشتر تمایل داشتند به ایالات متحده، کانادا یا آرژانتین مهاجرت کنند تا به سرزمین میان اردن و مدیترانه. میان سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۹۲۴، تنها حدود ۳٫۵ درصد از مهاجران یهودی راهی آنجا شدند.

خطاهای روایت فلسطینی

وجود شکاف‌ها و نادرستی‌های آشکار در روایت اسرائیلی از «قطعیت اخلاقی»، به این معنا نیست که روایت فلسطینی از «قطعیت اخلاقی» درست است. ادعای فلسطینیان مبنی بر اینکه آنان «مردمان بومیِ اصیل» سرزمین میان اردن و مدیترانه‌اند، از همان مشکلی رنج می‌برد که ادعای مشابه یهودیان گرفتار آن است. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، این سرزمین «مردمان بومیِ اصیل» ندارد؛ مگر آن‌که بخواهیم از حقوق نئاندرتال‌هایی دفاع کنیم که صدها هزار سال پیش از ورود نخستین انسان‌های خردمند (هوموساپینس) از آفریقا، در آن زندگی می‌کردند. در طول قرن‌ها، این سرزمین بارها فتح شده و اقوام گوناگون در آن ساکن گشته‌اند.

در سراسر تاریخ طولانی این منطقه، هیچ‌گاه محدوده‌ی جغرافیایی میان رود اردن و دریای مدیترانه، با دولتی مستقل به نام «فلسطین» هم‌پوشان نبوده است. البته نام «فلسطین» قدمتی کهن دارد؛ از یک‌سو به فلسطینیانِ کتاب مقدس (Philistines) بازمی‌گردد و از سوی دیگر، به تصمیم امپراتور رومی «هادریان» که پس از سرکوب شورش بارکوخبا، استان رومی یهودیه را به‌عنوان تنبیه، به «سوریه فلسطین» تغییر نام داد. بااین‌حال، سرزمینی که این نام بعدها بر آن اطلاق شد، معمولاً مجموعه‌ای از واحدهای کوچک‌تر بود یا بخشی از امپراتوری‌های بسیار بزرگ‌تر. از زمان سقوط پادشاهی یهودا به‌دست امپراتوری نوبابلی در سال ۵۸۶ پیش از میلاد تا تأسیس دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸، تنها دو بار پادشاهی‌های مستقلِ محلی توانستند بخش عمده‌ای از این سرزمین را برای مدتی در اختیار داشته باشند: نخست، پادشاهی یهودیِ حَسمونی (حدود ۱۴۰ تا ۳۷ پیش از میلاد) و دوم، پادشاهی صلیبی اورشلیم (۱۰۹۹ تا ۱۲۹۱ میلادی).

در قرن هفتم میلادی، امپراتوری عرب این سرزمین را از امپراتوری روم شرقی فتح کرد؛ اما امپریالیسم عربی را نمی‌توان اخلاقاً برتر از امپریالیسم رومیِ پیش از آن یا امپریالیسم بریتانیاییِ پس از آن دانست. کسانی که بر این باورند امپراتوری بریتانیا هیچ حقی برای اشغال آفریقای جنوبی در قرن نوزدهم یا فلسطین در اوایل قرن بیستم نداشت، باید بپذیرند که امپراتوری عرب نیز هیچ حقی برای فتح سرزمین میان اردن و مدیترانه در قرن هفتم نداشت.

در واقع، این امپراتوری بریتانیا بود – و نه هیچ‌یک از امپراتوری‌های اسلامی پیشین – که تا حد زیادی تعیین کرد چه کسانی امروزه «فلسطینی» به شمار می‌آیند. در اواخر دوران عثمانی، سرزمین میان اردن و مدیترانه به چند واحد اداری تقسیم شده بود؛ برای مثال، عکّا و غزه هر یک در استان‌های جداگانه قرار داشتند. پس از جنگ جهانی اول، بریتانیا و فرانسه نقشه‌ی خاورمیانه را از نو ترسیم کردند، و این بریتانیایی‌ها بودند که عمدتاً تصمیم گرفتند مردم عکّا و غزه از آن پس در چارچوب یک واحد سیاسی جدید – یعنی قلمرو تحت قیمومت بریتانیا بر فلسطین – تعریف شوند.

اما درباره‌ی ادعای فلسطینیان مبنی بر اینکه اسرائیلی‌ها فرزندان استعمارگران اروپایی‌اند، باید گفت این نگاه نادیده می‌گیرد که سرزمین میان اردن و مدیترانه در سه هزار سال گذشته همواره جمعیت یهودی قابل‌توجهی داشته و پیوند یهودیان با این سرزمین ساخته‌وپرداخته‌ی دوران مدرن نیست. هنگامی که مهاجران بریتانیایی در آفریقای جنوبی زمین را می‌کاویدند، هرگز با کتیبه‌هایی انگلیسی از دو هزار سال پیش روبه‌رو نمی‌شدند؛ اما وقتی اسرائیلی‌ها برای ساخت خانه یا جاده‌ای خاک‌برداری می‌کنند، گاه کتیبه‌هایی عبری از دو هزار سال پیش پیدا می‌شود.

این امر البته به معنای «مالکیت مطلق» یهودیان بر آن سرزمین نیست؛ چرا که در همان خاک، کتیبه‌های باستانی فراوانی نیز به زبان‌های عربی، لاتین، یونانی، آرامی، کنعانی و دیگر زبان‌ها یافت می‌شود. با این‌حال، چنین واقعیتی نشان می‌دهد که درک تاریخ یهودیان خاورمیانه از زاویه‌ی استعمار اروپاییِ مدرن، بسیار گمراه‌کننده است. به‌ویژه، اطلاق عنوان «استعمارگران اروپایی» به یهودیان اسرائیلی امروزی، به‌غایت ناعادلانه است؛ زیرا تقریباً نیمی از یهودیان کنونیِ اسرائیل، نوادگان پناهجویان خاورمیانه‌ای‌اند که پس از سال ۱۹۴۸، در پی شکست‌های پی‌درپی اعراب از اسرائیل، از سرزمین‌های نیاکانی خود – از جمله در مصر، عراق و یمن – رانده شدند.

صلح سخاوتمندانه

در اوایل دهه‌ی ۱۹۲۰ میلادی، زمانی که بریتانیا در حال ترسیم مرزهای استان جدید خود، یعنی «فلسطین» بود، مردمی که در آن واحد سیاسی زندگی می‌کردند، به‌مراتب حقی نیرومندتر از مهاجرانی که از بیرون می‌آمدند بر آن سرزمین داشتند. در آن زمان، تنها حدود ۱۰ درصد از جمعیت فلسطینِ تحت قیمومت بریتانیا را یهودیان تشکیل می‌دادند. این واقعیت که دو هزار سال پیش، پادشاهی یهودی بر بخش‌هایی از آن سرزمین حکومت می‌کرد، به‌هیچ‌وجه به یهودیان حق نمی‌داد که در قرن بیستم مالک آن شوند. به‌همین‌سان، این حقیقت که در قرن بیستم یهودیان در بسیاری از کشورها مورد آزار و ستم قرار گرفتند، بی‌تردید فاجعه‌ای بزرگ بود، اما این فاجعه نه به‌دست فلسطینیان پدید آمد و نه حل آن بر عهده‌ی آنان بود.

با این‌همه، بیش از یک قرن از آن زمان گذشته است، و در تاریخ، گذر زمان همه چیز را دگرگون می‌سازد. امروز، در دهه‌ی ۲۰۲۰ میلادی، هم اسرائیلی‌ها و هم فلسطینی‌ها بر این سرزمین ادعایی موجه دارند؛ به این دلیل ساده که هر دو در آن زندگی می‌کنند و هیچ‌یک جای دیگری برای رفتن ندارند. اکنون، سرزمین میان اردن و مدیترانه خانه‌ی بیش از هفت میلیون یهودی است که بیشترشان در همان‌جا زاده شده‌اند و پناهگاه دیگری ندارند. در عین حال، همان سرزمین خانه‌ی بیش از هفت میلیون فلسطینی نیز هست که آنان نیز در همان‌جا متولد شده‌اند و جای دیگری برای رفتن ندارند.

این واقعیت بدان معناست که نه اسرائیلی‌ها و نه فلسطینی‌ها کاملاً برحق یا کاملاً برخطا نیستند، و هیچ‌یک دلیل کافی برای خواستنِ نابودی کامل دیگری ندارند. هیچ اندازه‌ای از خشونت امروز نمی‌تواند مردگان را زنده کند یا دردهای گذشته را از میان ببرد؛ اما می‌توان از جنگ‌ها و فاجعه‌های آینده جلوگیری کرد.

برای دستیابی به چنین هدفی، صرف رسیدن به توافقی موقت میان دو طرف کافی نیست. هیچ سازش کوتاه‌مدتی پایدار نخواهد بود تا زمانی که هر یک از دو طرف خود را صددرصد برحق بداند و «عدالت» را در ناپدید شدن نهایی طرف مقابل ببیند. چرخه‌ی جنگ و رنج تنها زمانی پایان می‌یابد که هر دو طرف از «قطعیت اخلاقی» خویش دست بردارند، حق موجودیت دیگری را بپذیرند و به‌جای آتش‌بسی موقت و سرد، صلحی گشاده‌دست و صادقانه عرضه کنند. هر دو باید از خود بپرسند: «اگر من در جای طرف مقابل بودم، برای آن‌که بتوانم در امنیت، رفاه و کرامت زندگی کنم، به چه نیاز داشتم؟»

بیش از هر چیز، هر دو طرف باید سخاوت نشان دهند. اسرائیلی‌ها باید از چانه‌زنی بر سر هر تپه و چشمه دست بردارند. صلحِ خوب برای اسرائیل، صلحی نیست که یک کیلومتر مربع بیابان یا یک چشمه‌ی دیگر نصیبش کند، بلکه صلحی است که برایش همسایگانِ خوب به ارمغان آورد. منافع واقعی اسرائیل در آن است که فلسطین کشوری امن، آباد و برخوردار از کرامت باشد؛ و چنین چیزی تنها زمانی ممکن است که فلسطین واقعاً کشوری مستقل باشد، نه مجموعه‌ای از محوطه‌های محصور و جداافتاده.

فلسطینیان نیز باید سخاوتمند باشند. آنچه می‌توانند به اسرائیل بدهند، نه دره‌ای دیگر است و نه درختی دیگر، بلکه چیزی به‌مراتب ارزشمندتر: مشروعیت. اسرائیلی‌ها در ترسی دائمی از نابودی زندگی می‌کنند، و این ترس بی‌دلیل نیست. توازن کنونی قدرت آشکارا به سود اسرائیل است، اما جهان عرب و جهان اسلام از آن به‌مراتب بزرگ‌ترند، و آینده می‌تواند این توازن را دگرگون سازد، چه‌بسا به زیان اسرائیل. اگر فلسطینیان حق موجودیت اسرائیل را به‌راستی به‌رسمیت بشناسند، این مسیر را برای پذیرش اسرائیل از سوی کل جهان عرب و اسلام نیز هموار خواهد کرد. تنها در آن صورت است که اسرائیلی‌ها می‌توانند نفسی آسوده بکشند – و آن هنگام، فلسطینیان نیز خواهند توانست سرانجام آرامش را تجربه کنند.

هر دو طرف باید سخاوتمند باشند، زیرا تنها سخاوت است که می‌تواند پیش از آن‌که دیر شود، صلح را ممکن سازد. تندروها دوست دارند از «ابدیت» سخن بگویند و گمان می‌کنند زمان بی‌پایان در اختیار دارند. اما ابدیت توهّمی بیش نیست، و زمان برای همه در حال پایان یافتن است. میلیون‌ها سال پیش، نه اسرائیلی‌ای وجود داشت و نه فلسطینی‌ای؛ در آن زمان اصلاً انسانی وجود نداشت. اکنون اما آینده‌ی همه‌ی انسان‌ها در خطر است – به‌سبب فناوری‌های قدرتمند تازه‌ای که خود ما در حال ساختن‌شان هستیم: از بمب‌های هسته‌ای نسل آینده گرفته تا پهپادهای مجهز به هوش مصنوعی و ارتش‌های کاملاً خودکار.

دهه‌ها شعار غالب برای حل مناقشه‌ی اسرائیل و فلسطین این بود: «دو دولت برای دو ملت.» اما اگر این دو ملت نتوانند سخاوتمندتر شوند، راه‌حل نهاییِ نزاع‌شان شاید چنین باشد: «صفر دولت برای صفر ملت.»

—————-
* یووال نوح هراری مورخ، فیلسوف و نویسنده است.



نظر خوانندگان:


■ بر حسب تصادف به نوشته‌ای از چرچیل برخوردم که در ادامه مقاله آقای هراری بسیار قابل توجه است. وینستون چرچیل در مؤخره‌ای که در سال ۱۹۵۷ بر کتاب خود “جنگ دوم جهانی” نوشته است، چشم‌انداز همزیستی مسالمت‌آميز در منطقه را دیده است، و در عین حال نیروهای متعصب و بی‌خردی که مانع تحقق صلح و آبادی می‌شوند. آنچه در مورد ترور رهبران میانه‌رو و آینده‌نگر می‌نویسد، سال‌ها بعد با ترور انور سادات به اثبات رسید. متن ترجمه از زبان آلمانی:
خشونت‌های پی‌در‌پی و متقابل که به دنبال اعلام استقلال کشور اسرائیل به وقوع می‌پیوندد، تشنجات در خاورمیانه را تشدید کرده است. من با تحسین به کار بزرگی که در تشکیل دولت انجام داده‌اند نگاه می‌کنم: آباد کردن بیابان‌ها و اسکان دادن یهودیان مصیبت‌دیده‌ای که از همه جای دنیا به آنجا رفته‌اند! اما چشم‌انداز منطقه تیره و تار است. وضع چندصد هزار عرب که از محل زندگی خود رانده شده‌اند، و سپس زندگی آنها در دست تصمیم خودخواهانه دیگران است، در مناطق اطراف اسرائیل حلقه زده‌اند، بسیار تلخ و خطرناک است. قتل و درگیری‌های مسلحانه، مرزهای اسرائیل را ناامن می‌کنند و کشورهای عربی در دشمنی با اسرائیل هم‌قسم هستند. توصیه‌های رهبران آینده‌نگر عرب به اعتدال، شنیده که نمی‌شود هیچ، با فریاد و تهدید و ترور تهدید می‌شوند. وضع خطرناک و خشونت بی حد و مرز و بی‌تدبیری و گمراهی حاکم شده است. یک چیز واضح است: هم شرافت و وجدان و هم عقل سلیم حکم می‌کند که کشور اسرائیل باقی بماند. و این نژاد شجاع و فعال و بااستعداد، امکان یابد با همسایگان خود در صلح زندگی کند. این ملت می‌تواند در این منطقه، در پیشبرد علم و دانش، آبادانی و سازندگی مشارکت کند. این اقدامات به صلاح تمام خاورمیانه است.
رضا قنبری. آلمان


■ بسیار جالب و آموزنده می‌باشد و پیشنهاد ایشان تنها راه حل این معضل است. ولی کشورها و گروه‌های تندروی دیگری در هر دو طرف وجود دارند که مانع تحقق این راه حل هستند. در یک طرف، جمهوری اسلامی و تفکر اخوان‌المسلمین این معضل را وسیله‌ای برای پیشبرد اهداف سلطه خواهانۀ خود و رؤیاهای تشکیل امپراطوری بزرگ اسلامی می دانند و حاضرند درآمد های کشورهای خود را در راه خرید “رهبران” فلسطینی و تشکیل گروه‌های نیابتی و مسلح کردن آنها برای نابودی اسرائیل نمایند. از طرف دیگر متعصبین یهودی با استناد به جمله‌ای از کتاب مقدس خود، این سرزمین را وعدۀ خداوند به قوم بنی‌اسرائیل می‌دانند و بیرون راندن فلسطینیان و تصاحب از بحر تا نهر را فریضۀ دینی خود تلقی می‌کنند. ای کاش آقای هراری به این جنبه از معضل هم عنایتی می‌کردند.
باقر قلیائی





iran-emrooz.net | Sun, 09.11.2025, 10:46
خصوصی‌سازی صنعت روسیه

ترجمه و تالیف: قربان عباسی

در اوایل و اواسط دهه ۱۹۹۰، بوریس یلتسین، رئیس‌جمهور وقت روسیه، یک برنامه خصوصی‌سازی گسترده را آغاز کرد. این برنامه که بزرگ‌ترین فروش دارایی‌های دولتی در تاریخ بود، با سرعتی معادل حدود ۸۰۰ شرکت در ماه انجام شد. در پایان، ۷۷ درصد از شرکت‌های بزرگ و متوسط و ۸۲ درصد از شرکت‌های کوچک در روسیه خصوصی شدند. این ۱۵ هزار کارخانه خصوصی‌شده، دو سوم تولید صنعتی و ۶۰ درصد نیروی کار صنعتی کشور را به خود اختصاص دادند. همچنین، ۸۵ هزار مغازه، رستوران و کسب‌وکار کوچک خصوصی شدند که ۷۰ درصد کل این کسب‌وکارها در سطح کشور را شامل می‌شد. همه چیز، از کارخانه‌های چوب‌بری گرفته تا رول‌های سیم خاردار، به حراج گذاشته شد. لاستیک خودرو به قیمتی معادل حقوق یک ماه یک کارگر روسی فروخته شد و جنگنده‌های میگ-۲۹ به قیمت ۲۳ میلیون دلار به فروش رفتند.

هرچند در ظاهر، این برنامه به نظر موفق می‌رسید، اما واقعیت متفاوت بود. بسیاری از شرکت‌های دولتی مرتبط با منابع طبیعی توسط گروه‌های تبهکار و مقامات فاسد غارت شدند. جفری ساکس، اقتصاددان دانشگاه هاروارد که به دولت روسیه مشاوره می‌داد، معتقد بود که منابع طبیعی روسیه فرصتی بی‌نظیر برای دزدی مقامات فراهم کرد، چرا که «نفت، گاز، الماس و ذخایر سنگ معدن، اسماً متعلق به دولت بودند و در عمل به هیچ‌کس تعلق نداشتند. آن‌ها برای سرقت آماده بودند.» یک خبرنگار تجاری روسی نیز به نشنال جئوگرافیک گفته بود که دولت، مغازه‌ها را نه به کارگرانی که در آن‌ها کار می‌کردند، بلکه به «تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های ثروتمندی که به نحوی سرمایه جمع کرده بودند» می‌فروخت. پس از خصوصی‌سازی اولیه، تنها ۲۷ میلیون نفر از ۶۷ میلیون کارگر روسیه در بخش خصوصی فعالیت می‌کردند و دولت همچنان مسئول پرداخت حقوق ۴۰ میلیون نفر بود. درآمدهای مالیاتی به هیچ وجه کفاف این حقوق‌ها را نمی‌داد و دولت مجبور بود گروه‌های مختلف را به نوبت پرداخت کند.

نقش آناتولی چوبایس

برنامه خصوصی‌سازی روسیه توسط آناتولی چوبایس، یکی از نزدیک‌ترین و قدیمی‌ترین مشاوران یلتسین، طراحی و رهبری شد. او که برای سال‌ها دومین فرد قدرتمند پس از یلتسین در روسیه بود، این برنامه را هدایت کرد و به عنوان وزیر دارایی و معاون نخست‌وزیر خدمت کرد. چوبایس که یک محقق آکادمیک بود، توسط طبقه سیاسی کمونیست مورد تنفر قرار داشت و بسیاری او را فردی مغرور، تندخو و مبارزه‌طلب، اما مدیری توانا می‌دانستند. او در غرب محبوب بود و با برخی از الیگارش‌هایی که به آن‌ها کمک کرد تا ثروتمند شوند، روابط نزدیکی داشت.

چوبایس به عنوان معمار سیاست اقتصادی روسیه در دهه ۱۹۹۰ شناخته می‌شود، اما لقب «منفورترین مرد روسیه» را نیز به دست آورد؛ زیرا سیستمی را پایه‌گذاری کرد که به گروه کوچکی از افراد خودی و سفته‌بازان اجازه داد کنترل بخش بزرگی از دارایی‌های روسیه را به دست گیرند و به الیگارش‌های فوق‌العاده ثروتمند تبدیل شوند. با این حال، حتی منتقدان او نیز اذعان داشتند که او با سرعت، یک سیستم مبتنی بر اقتصاد بازار را پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد و با انتقال سریع دارایی‌های دولتی به دست بخش خصوصی، آخرین میخ را بر تابوت سوسیالیسم دولتی زد.

چوبایس در سال ۱۹۹۵ گفت: «حتی قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مدیران در حال دزدی هر آنچه که می‌توانستند، با همدستی بوروکرات‌های دولتی بودند. نمی‌توانستید جلوی آن را بگیرید. نمی‌توانستید مدیران—افراد خودی—را بیرون کنید. آن‌ها به قدری قدرتمند بودند که هر چیزی را مسدود می‌کردند. تنها راه حل برای وارد کردن دارایی به بخش خصوصی این بود که به افراد خودی انگیزه و پاداش داده شود.»

چوبایس دو بار از سمت خود اخراج و مجدداً استخدام شد. او در آوریل ۱۹۹۸، زمانی که یلتسین کل کابینه خود را برکنار کرد، دولت را ترک کرد. در آن زمان مشخص شد که او ۹۰,۰۰۰ دلار برای نوشتن کتابی از یک ناشر سوئیسی که از سیاست‌های او بهره‌مند شده بود، دریافت کرده است. پس از بازنشستگی یلتسین، چوبایس مدیرعامل شرکت انحصاری برق ملی روسیه، Unified Energy Systems RAO، شد که بزرگ‌ترین شرکت برق جهان از نظر ظرفیت تولید بود. او بعداً یک حزب سیاسی به نام اتحادیه نیروهای راست را راه‌اندازی کرد که با پوتین به چالش پرداخت. در مارس ۲۰۰۵، چوبایس از یک سوءقصد جان سالم به در برد. مهاجمان در مقابل خودروی بی‌ام‌و زرهی او، بمبی را منفجر کردند و به خودروی او تیراندازی کردند، اما کسی آسیب ندید. چوبایس که دشمنان زیادی داشت، این حمله را چهارمین سوءقصد به جان خود عنوان کرد.

برنامه خصوصی‌سازی یلتسین

برنامه خصوصی‌سازی بوریس یلتسین با خصوصی‌سازی شرکت‌های کوچک آغاز شد و بخش بزرگی از این شرکت‌ها تا سال ۱۹۹۵ به بخش خصوصی منتقل شدند. با این حال، فروش شرکت‌های بزرگ‌تر که در چند مرحله انجام شد، با مشکلات قابل توجهی روبه‌رو گردید. در سال ۱۹۹۵، اتهامات فساد مالی و همچنین مخالفت‌های مداوم جناح‌های ضداصلاحات در دومای ایالتی (پارلمان) روند خصوصی‌سازی را کند کرد. این فرآیند تقریباً در طول مبارزات انتخاباتی ریاست‌جمهوری سال ۱۹۹۶ متوقف شد، اما در ژوئیه همان سال، دولت اهداف جدیدی را اعلام کرد و سیستم انتقال مالکیت را اصلاح نمود. ارزیابی‌های اولیه غربی‌ها از این برنامه مثبت بود، اما در سال ۱۹۹۶ به دلیل عواملی مانند حمایت مداوم دولت از شرکت‌های دولتی سابق، فروش سهام سرمایه‌گذاری به بانک‌ها و مؤسسات نزدیک به دولت به جای عموم مردم و کندی محسوس این فرآیند، این ارزیابی‌ها با احتیاط بیشتری همراه شد. برای مثال، در اکتبر ۱۹۹۶، دولت تنها ۱۴ درصد از درآمد هدف‌گذاری شده ۲.۲ میلیارد دلاری حاصل از خصوصی‌سازی را جمع‌آوری کرده بود. در نوامبر همان سال، فروش عمومی سهام دو شرکت بزرگ دولتی مخابرات، Rostelekom و Svyazinvest، به نفع فروش سهام به دو بانک بزرگ که کمپین انتخاباتی یلتسین در سال ۱۹۹۶ را تأمین مالی کرده بودند، لغو شد؛ این موضوع خود آغاز یک رسوایی جدید در خصوصی‌سازی بود. در بودجه سال ۱۹۹۷، هدف درآمد حاصل از خصوصی‌سازی به ۱.۱ میلیارد دلار کاهش یافت، اما در فوریه همان سال، ولادیمیر پوتانین، رئیس کمیسیون جمع‌آوری درآمدهای خصوصی‌سازی، ابراز تردید کرد که این هدف قابل دستیابی باشد. در آوریل، یک سری از فرمان‌های ریاست‌جمهوری، سیاست دولت را در برخی بخش‌ها به خصوصی‌سازی نزدیک‌تر کرد. البته حمایت سیاسی قوی از انحصارات عظیم در دومای ایالتی تضمین می‌کرد که بوریس نمتسوف، معاون نخست‌وزیر، برای از بین بردن آن‌ها با مبارزه‌ای سخت روبه‌رو شود.

بر اساس اهداف جدید خصوصی‌سازی، یارانه‌های دولتی برای مسکن و خدمات شهری که در سال ۱۹۹۷ حدود ۲۷ میلیارد دلار بود، قرار بود کاهش یابد. در آن زمان، هر شهروند روسی تنها ۲۷ درصد از هزینه‌های خود را پرداخت می‌کرد. قرار بود این یارانه‌ها بر اساس یک مقیاس تدریجی تا سال ۲۰۰۳ به صفر برسند، اگرچه مقداری حمایت دولتی از مسکن برای افراد نیازمند باقی می‌ماند. در بهار ۱۹۹۷، افزایش هزینه‌های خدمات و مسکن در سن پترزبورگ باعث تظاهرات شد و یوری لوژکوف، شهردار قدرتمند مسکو، به شدت با این پیشنهاد ملی مخالفت کرد.

تمهیداتی برای تغییرات اساسی در قیمت‌گذاری و/یا ساختار صنعت برق و شبکه راه‌آهن تحت کنترل دولت در نظر گرفته شد. یلتسین همچنین دستور فروش ۴۹ درصد از سهام شرکت غول‌آسای مخابراتی Svyazinvest را صادر کرد؛ تقسیم این سهام یکی از بحث‌برانگیزترین مسائل خصوصی‌سازی بود. در ماه ژوئیه، ۲۵ درصد از کل سهام Svyazinvest در مزایده به گروهی شامل Uneximbank روسیه و سرمایه‌گذاران آلمانی و آمریکایی واگذار شد. به دلیل وضعیت عقب‌مانده سیستم تلفن روسیه، صنعت مخابرات به عنوان یکی از بزرگ‌ترین صنایع با پتانسیل رشد در این کشور شناخته می‌شد. نتیجه مزایده Svyazinvest که بوریس نمتسوف آن را کاملاً آزاد و عادلانه معرفی کرد، اعتراضات شدیدی را از سوی منافع تجاری قدرتمندی که نتوانسته بودند سهام را به دست آورند، برانگیخت. این موضوع بلوک تجاری بزرگی را که از یلتسین قبل و بعد از انتخابات ۱۹۹۶ حمایت کرده بود، تهدید به شکاف کرد.

فاز اول خصوصی‌سازی در روسیه

در اغلب موارد، بین سال‌های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵، روسیه با برنامه اصلی خصوصی‌سازی اکتبر ۱۹۹۱ همگام بود و حتی از سرعت فروش دارایی‌های دولتی فراتر رفت. چوبایس، به عنوان معاون نخست‌وزیر در سیاست اقتصادی، مدافع مؤثری برای خصوصی‌سازی در مراحل اولیه و مهم آن بود. در سال ۱۹۹۲، خصوصی‌سازی شرکت‌های کوچک از طریق خرید توسط کارمندان و مزایده‌های عمومی آغاز شد. تا پایان سال ۱۹۹۳، بیش از ۸۵ درصد از شرکت‌های کوچک و بیش از ۸۲,۰۰۰ شرکت دولتی روسی (حدود یک سوم کل شرکت‌های موجود) خصوصی شدند.

در ۱ اکتبر ۱۹۹۲، کوپن‌های خصوصی‌سازی که هر کدام ارزشی معادل ۱۰,۰۰۰ روبل (حدود ۶۳ دلار) داشتند، به ۱۴۴ میلیون شهروند روسی توزیع شد تا سهام شرکت‌های متوسط و بزرگی را که برای این نوع خصوصی‌سازی تعیین شده بودند، خریداری کنند. دارندگان کوپن‌ها همچنین می‌توانستند آن‌ها را بفروشند که ارزش نقدی آن‌ها بسته به شرایط اقتصادی و سیاسی کشور متغیر بود، یا آن‌ها را در صندوق‌های کوپن سرمایه‌گذاری کنند. تا پایان ژوئن ۱۹۹۴، فاز اول برنامه خصوصی‌سازی با کوپن به پایان رسید. این برنامه در انتقال مالکیت ۷۰ درصد از شرکت‌های بزرگ و متوسط و خصوصی‌سازی حدود ۹۰ درصد از شرکت‌های کوچک در روسیه موفق بود. در آن زمان، ۹۶ درصد از کوپن‌های صادر شده در سال ۱۹۹۲ توسط صاحبانشان برای خرید مستقیم سهام در شرکت‌ها، سرمایه‌گذاری در صندوق‌های سرمایه‌گذاری یا فروش در بازارهای ثانویه استفاده شده بودند. بر اساس گفته سازمان‌دهندگان این سیستم، حدود ۱۴,۰۰۰ شرکت که تقریباً دو سوم نیروی کار صنعتی را به کار گرفته بودند، به دست بخش خصوصی منتقل شده بودند.

حراج‌های خصوصی‌سازی در روسیه (خصولتی‌سازی‌های روس‌ها)

به عنوان بخشی از برنامه خصوصی‌سازی یلتسین، سهام هزاران شرکت دولتی سابق به حراج گذاشته شد یا به کارگران و مدیران واگذار گردید. اکثر این شرکت‌ها ورشکسته بودند و دولت دیگر تمایلی به حمایت از آن‌ها نداشت. بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴، دولت ۱۴۴ میلیون کوپن خصوصی‌سازی توزیع کرد که می‌توانستند به سهام شرکت‌های دولتی تبدیل شوند؛ این شرکت‌ها شامل همه چیز، از مغازه‌های کوچک تا غول‌های نفتی بودند. از جمله شرکت‌های برجسته می‌توان به Rostelecom (شرکت تلفن روسیه) و غول نفتی Lukoil اشاره کرد.

جان لوید در مجله نیویورک تایمز، در توصیف یکی از اولین حراج‌های خصوصی‌سازی که در اواخر سال ۱۹۹۲ توسط یک فرد چک در شهر نیژنی نووگورود نظارت می‌شد، نوشت: «در حین حراج هر قطعه، حراج‌گذار مغازه را با عباراتی درخشان توصیف می‌کرد و سپس آن را به حراج می‌گذاشت. در این لحظه مشخص شد که گروه‌ها از قبل در مورد اینکه کدام یک برای کدام مغازه پیشنهاد بدهند، توافق کرده‌اند؛ به همین دلیل افزایش قیمت چندانی وجود نداشت. برخی از این گروه‌ها مردانی با پوست تیره‌تر از روس‌های بور بودند. دو بانوی مسن نزدیک من گفتند: «سیاه‌ها!»... و سپس «مافیا!»... این گردهمایی، جمعی از بازیگران آگاه به مسائل اقتصادی نبود. اکثریت، شهروندان گیج و متخاصمی بودند که در فرهنگ شوروی رشد کرده بودند، با چند مشتری زیرک در میان آن‌ها که شاید قبلاً به قانون‌شکنی و معامله‌گری در شکاف‌های متعدد اقتصاد دستوری عادت کرده بودند.»

در برخی موارد، حراجی وجود نداشت و کوپن‌ها به سادگی بین کارمندان شرکت‌هایی که خصوصی می‌شدند و افراد دیگر توزیع شد. به روش‌هایی که هنوز کاملاً مشخص نیست، برخی افراد توانستند مقادیر زیادی از سهام املاک باارزش را جمع‌آوری کنند، حتی با وجود اینکه سهام بین ۴۱ میلیون روس توزیع شده بود. از آنجا که این سهام سود سهامی پرداخت نمی‌کردند و نتوانستند سرمایه‌گذاران خارجی را جذب کنند، بسیاری از آن‌ها با قیمت‌های بسیار پایین توسط سفته‌بازان خریداری شدند. بسیاری از کارگران که نیاز شدید به پول نقد داشتند، سهام خود را بدون درک ارزش واقعی آن‌ها فروختند. کوپن‌ها همچنین به بستگان داده می‌شد و کوپن‌های تقلبی نیز چاپ می‌شد.

سیاست و فاز دوم خصوصی‌سازی در روسیه

مرحله بعدی برنامه خصوصی‌سازی شامل فروش نقدی مستقیم سهام در شرکت‌های دولتی باقیمانده بود. این مرحله، فرآیند انتقال شرکت‌های دولتی را تکمیل و به درآمدهای دولت اضافه می‌کرد. پس از اینکه این رویه با مخالفت شدید در دومای ایالتی روبرو شد، یلتسین آن را در ژوئیه ۱۹۹۴ با صدور فرمان اجرایی اجرا کرد؛ اما تعهد رئیس‌جمهور به خصوصی‌سازی به زودی زیر سوال رفت. در پاسخ به بحران پولی اکتبر ۱۹۹۴، یلتسین چوبایس را از سمت خود به عنوان رئیس کمیته دولتی مدیریت اموال دولتی برکنار کرد و به جای او ولادیمیر پولوانوف، مقام ناشناس را گماشت. پولوانوف با پیشنهاد ملی‌سازی مجدد برخی شرکت‌های حیاتی، خصوصی‌سازی‌خواهان روسی و غربی را شوکه کرد. یلتسین در واکنش، پولوانوف را با پیتر موستووی، متحد چوبایس، جایگزین کرد. در هجده ماه بعدی، یلتسین دو بار دیگر رئیس این کمیته را تغییر داد. در سال‌های ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶، شرایط سیاسی همچنان مانع از پیشرفت برنامه خصوصی‌سازی شد و رسوایی‌های فساد، وجهه عمومی این برنامه را خدشه‌دار کرد. تا سال ۱۹۹۵، خصوصی‌سازی با دیدگاه منفی روس‌های عادی روبرو شده بود. آن‌ها واژه عامیانه “prikhvatizatsiya” را ابداع کردند که ترکیبی از کلمه روسی “grab” (گرفتن) و واژه انگلیسی روسی‌شده “privatize” بود و معنای «قاپیدن‌سازی» می‌داد. این اصطلاح منعکس‌کننده این باور بود که فرآیند خصوصی‌سازی اغلب کنترل شرکت‌ها را از نهادهای دولتی به گروه‌هایی از افراد با ارتباطات داخلی در دولت، مافیا یا هر دو منتقل می‌کرد. بی‌اعتمادی به فرآیند خصوصی‌سازی بخشی از بدبینی فزاینده عمومی نسبت به رهبران سیاسی و اقتصادی کشور بود که با شکست ظاهری اصلاحات پر سر و صدای یلتسین در بهبود وضعیت زندگی مردم عادی، تقویت می‌شد.

فاز دوم برنامه خصوصی‌سازی با فروش نقدی سهام دولتی پیش رفت. هرچند این فرآیند تا پایان سه‌ماهه اول سال ۱۹۹۶ عملاً تکمیل شده بود، دولت نتوانست درآمدهای مورد انتظار را کسب کند. یک معامله در سال ۱۹۹۵ که در آن بانک‌های دولتی به شرکت‌های دولتی وام می‌دادند در ازای دریافت سهام «خصوصی‌سازی» در آن شرکت‌ها، ویژگی اصلی فاز دوم خصوصی‌سازی بود. بانک‌ها به دولت پول نقد مورد نیاز را بر اساس وثیقه سهام شرکت‌ها می‌دادند، با این فرض که بعداً قادر به فروش آن‌ها خواهند بود؛ اما اکثر ۲۹ شرکت دولتی که در ابتدا قرار بود در این طرح شرکت کنند، عقب‌نشینی کردند و بانک‌هایی که سهام را دریافت کردند، به دلیل نقششان در تعیین قوانین مزایده، با تضاد منافع روبرو بودند.

در پر سروصداترین معامله، Uneximbank مسکو سهم ۳۸ درصدی از شرکت بزرگ Noril’sk Nickel را با قیمتی حدود نصف قیمت پیشنهاد رقیب به دست آورد. دیگر بانک‌ها و سازمان‌های تجاری به مخالفان سنتی خصوصی‌سازی پیوستند و به برنامه «وام در ازای سهام» حمله کردند و در سال ۱۹۹۶، دولت پذیرفت که این برنامه به درستی اداره نشده است. در نتیجه اتهامات فساد، دومای ایالتی کمیته‌ای را برای بررسی برنامه خصوصی‌سازی تشکیل داد و نخست‌وزیر چرنومیردین درخواست بودجه خارج از برنامه برای بازخرید سهام از بانک‌ها را کرد.

تلاش یلتسین برای انتخاب مجدد در ژوئن ۱۹۹۶ عملاً خصوصی‌سازی شرکت‌های دولتی را در طول دوره کمپین انتخاباتی متوقف کرد. در فوریه ۱۹۹۶، دادستانی یک تحقیق کامل در مورد شیوه‌های خصوصی‌سازی، به ویژه معامله سال ۱۹۹۵ وام در ازای سهام را اعلام کرد. از آنجا که ایرادات برنامه خصوصی‌سازی یلتسین یک بخش مهم از پلتفرم انتخاباتی حزب کمونیست فدراسیون روسیه — قوی‌ترین حزب مخالف — در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۹۶ بود، استراتژی کمپین یلتسین این بود که تا حد امکان خصوصی‌سازی را از مسائل کمپین دور کند. بخشی از این استراتژی، انتقال فرآیند خصوصی‌سازی از مسکو به مناطق بود. در فوریه ۱۹۹۶، یک فرمان ریاست‌جمهوری به سادگی سهام حدود 6هزار  شرکت تحت کنترل دولت را به دولت‌های منطقه‌ای واگذار کرد تا بتوانند سهام را به حراج بگذارند و سود آن را برای خود نگه دارند.

پس از انتخاب مجدد یلتسین در ژوئیه ۱۹۹۶، نمایندگان مالی او ادامه برنامه خصوصی‌سازی را اعلام کردند، با تمرکز جدید بر فروش ده تا پانزده شرکت بزرگ دولتی، از جمله شرکت سهامی سیستم برق یکپارچه روسیه (YeES Rossii)، شرکت بیمه دولتی روسیه (Rosgosstrakh) و بندر دریایی سن پترزبورگ. قرار بود شرکت سهامی سرمایه‌گذاری ارتباطات (Svyazinvest)، که فروش آن در سال ۱۹۹۵ ناموفق بود، در سال ۱۹۹۶ به شرکت‌های مخابراتی غربی ارائه شود. مرحله جدید خصوصی‌سازی پس از انتخابات، همچنین قرار بود نقش کارگران شرکت در سهامداری را کاهش دهد. در سال‌های اولیه چنین مالکیتی، بیشتر سهام کارگران با قیمت‌های پایین فروخته شده بود که ارزش کل سهام را کاهش داده و سود دولت از فروش شرکت‌ها را کم کرده بود. بنابراین، برای رسیدن به هدف بودجه‌ای ۱۲.۴ تریلیون روبل (حدود ۲.۴ میلیارد دلار) سود از فروش خصوصی‌سازی در سال ۱۹۹۶، توزیع سهام قرار بود به گیرندگانی اختصاص یابد که سهام را نگه دارند و بلافاصله نفروشند.

علی‌رغم تأخیرهای دوره‌ای، مدیریت ناکارآمد مراحل اخیر برنامه، و اتهامات پارتی‌بازی و معاملات فاسد در ساختارهای شرکتی و مالی، کارشناسان بین‌المللی در سال ۱۹۹۶ تلاش خصوصی‌سازی روسیه را یک موفقیت نسبی ارزیابی کردند. انتقال دارایی‌های سرمایه‌ای از دست دولت به دست خصوصی بدون عقب‌گرد جدی در مسیر پیش رفته است — علی‌رغم درخواست‌های دوره‌ای برای بازگرداندن کنترل دولتی بر دارایی‌های خاص. همچنین، این فرآیند به ایجاد طبقه جدیدی از کارآفرینان خصوصی کمک کرده است.

خصوصی‌سازی قرار بود آزاد و عادلانه باشند، اما چنین نبود. سودآورترین شرکت‌ها در حراج‌های عمومی عرضه نشدند؛ این شرکت‌ها یا به مقامات دولتی واگذار شدند یا در حراج‌های نسبتاً بسته‌ای که توسط آناتولی چوبایس سازماندهی می‌شد، فروخته شدند. کارخانه‌ها و دیگر دارایی‌های باارزش در این حراج‌های ساختگی به کسری از ارزش واقعی خود فروخته شدند. گروه کوچکی از افراد خودی و سفته‌بازان کنترل بخش بزرگی از دارایی‌های روسیه را به دست گرفتند و به الیگارش‌های فوق‌العاده ثروتمند تبدیل شدند.

الیگارش‌ها توانستند دارایی‌ها را با کسری از ارزش واقعی به دست آورند، زیرا پیشنهادات بالاتر به بهانه‌های فنی رد می‌شد یا فرآیند مزایده دستکاری می‌شد، مانند ماجرای یوکوس. صدها، شاید هزاران شرکت به این شیوه به دست آمدند. قوانین به شکل ضعیفی نوشته و اجرا شده بودند و پر از حفره‌هایی بودند که افراد خودی را قادر می‌ساخت تا نقشه‌های پیچیده‌ای را عملی کنند. تصرف دارایی‌های دولتی پس از فروپاشی کمونیسم، از سوی برخی روس‌ها به عنوان «خصوصی‌سازی خودجوش» نامیده می‌شود. برخی این فرآیند را «کلاهبرداری قرن» می‌دانستند. یک شوخی رایج این بود که روسیه بیش از اینکه مشتاق خصوصی‌سازی شرکت‌ها باشد، مشتاق خصوصی‌سازی مدیران است.

الیگارش‌ها

اصطلاح «الیگارش» به گروه کوچکی از صنعتگران و بانکداران اشاره دارد که در دوران یلتسین به طرز خیره‌کننده‌ای ثروتمند شدند. این افراد، که تا حدودی شبیه به رابربارون‌ها (سرمایه‌داران استثمارگر) مانند راکفلرها و کارنیگی‌ها هستند، مردانی بودند که در دهه‌های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ سالگی خود، در دوران پر هرج‌ومرجی که کمونیسم رو به افول بود و سرمایه‌داری جایگزین آن می‌شد، امپراتوری‌هایی برای خود ساختند. برخی از آن‌ها زندگی نسبتاً ساده‌ای دارند، اما برخی دیگر بسیار پر زرق و برق بوده و با جت‌های شخصی و عمارت‌های بزرگ خودنمایی می‌کنند. بسیاری در خارج از کشور، از جمله در لندن، مستقر شدند. در روسیه، بیشتر آن‌ها با خودروهای سدان مرسدس زرهی و همراه با خودروهای محافظ مجهز به مسلسل سفارشی تردد می‌کنند. گفته می‌شود یکی از آن‌ها حتی یک هواپیمای بوئینگ ۷۶۷ با سیستم ضد موشکی مخصوص خود سفارش داده است.

الیگارش‌ها عمدتاً تحصیل‌کرده هستند و بسیاری قبل از ورود به دنیای تجارت، در بوروکراسی شوروی مشغول به کار بودند. اکتساب دارایی‌های آن‌ها اغلب نتیجه ارتباطاتشان بود تا مهارت‌های کارآفرینی. با ثروتمند شدن، آن‌ها در رسانه‌ها سرمایه‌گذاری کردند تا نفوذ بیشتری کسب کنند. نفوذ، ثروت و قدرت بیشتر را به دنبال داشت. آن‌ها همچنین بانک‌هایی تأسیس کردند که به نقاط دریافت بودجه‌های دولتی تبدیل شدند و گاهی این وجوه به حساب‌های خارج از کشور منتقل می‌شد. همچنین معافیت‌های مالیاتی و امتیازات ویژه‌ای از طریق فرمان‌های ریاست‌جمهوری به دست آوردند. اقتصاد روسیه تحت سلطه الیگارش‌ها است. تا سال ۲۰۰۳، ۱۷ نفر از روس‌ها در فهرست ثروتمندترین مردان جهان مجله فوربز حضور داشتند؛ موضوع قابل توجهی است اگر در نظر بگیریم که تنها ۱۵ سال قبل، افراد کمی در روسیه بیش از چند هزار دلار ثروت داشتند. بر اساس یک برآورد، الیگارش‌ها ۷۰ درصد اقتصاد روسیه، از جمله تقریباً کل صنعت نفت، را کنترل می‌کنند. الیگارش‌ها از منفورترین شخصیت‌ها در روسیه هستند. یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۳ نشان داد که ۷۰ درصد از روس‌ها از آن‌ها متنفرند. آن‌ها به دلیل استفاده از روش‌های زیرکانه برای به دست آوردن دارایی‌ها و سپس دور زدن سرمایه‌گذاران خارجی با کاهش ارزش سهام سهامداران اقلیت، مورد انتقاد گسترده قرار گرفتند.

اکثر الیگارش‌ها کار خود را در اواخر دهه ۱۹۸۰ آغاز کردند، زمانی که اقتصاد شوروی در حال آزاد شدن بود. جزئیات نحوه به دست آوردن دارایی‌ها توسط برخی هنوز مبهم است، اما بسیاری موقعیت‌های کلیدی در بوروکراسی شوروی داشتند که به آن‌ها اجازه می‌داد دارایی‌ها را تصاحب کنند. تعداد کمی رهبران حزب کمونیست بودند که به سرعت برای کنترل مشاغل سودآور مانند نفت، گاز طبیعی، فلزات گرانبها و بانکداری اقدام کردند. برخی دیگر جوانان جسوری بودند که هوش تجاری بیشتری نسبت به رؤسای خود داشتند و توانستند از ناآگاهی یا بی‌علاقگی آنان برای توسعه نقشه‌هایی جهت به دست آوردن دارایی‌ها بهره ببرند.

برخی از الیگارش‌ها به دلیل ارتباطات خود توانستند معاملات بسیار مطلوب برای دارایی‌های دولتی ترتیب دهند بدون آنکه نیاز به شرکت در فرآیند حراج داشته باشند. دیگران توانستند از ناآگاهی بوروکرات‌های مسئول خصوصی‌سازی برخی دارایی‌ها بهره ببرند. بوریس برزوفسکی، یکی از الیگارش‌ها، در یک مستند PBS توضیح داد: «بوروکرات‌های شوروی باور نداشتند که سرمایه‌داری پیروز خواهد شد. شما به یک مقام ۱۰,۰۰۰ دلار می‌دادید و او سند مالکیت را به شما می‌داد. حتی برای یک ثانیه هم انتظار نداشت که این کارخانه خصوصی بماند. او مطمئن بود که کمونیست‌ها بازخواهند گشت و آن را پس خواهند گرفت.»

برای پیشی گرفتن و به دست آوردن مزیت نسبت به رقبا، الیگارش‌ها از تاکتیک‌های تهاجمی برای تصرف، دستکاری در مجالس محلی و قضات، و بهره‌برداری از فقدان قوانین و سهولت در دور زدن قوانین ضعیف موجود استفاده کردند. اغلب شبیه گنگسترها رفتار می‌کردند و از زور برای سوءاستفاده از افراد ضعیف بهره می‌بردند، تا بازرگانانی که به دنبال توافق برد-برد باشند. میخائیل خودورکوفسکی، یکی دیگر از الیگارش‌ها، گفت: «در آن زمان، قوانین روسیه به ما اجازه می‌داد کارهایی انجام دهیم که در دنیای تجارت غرب غیرقابل تصور بود.»

نفوذ الیگارش‌ها به ویژه در میان بوروکرات‌ها و قضات کم‌درآمد در استان‌های روسیه قوی بود. یک سیاستمدار لیبرال به نیویورک تایمز گفت: «دستکاری زیادی در دادگاه‌ها و اجرای قانون وجود دارد. این نوعی سیستم شرکتی و تا حدی مجرمانه است—یک ازدواج قانونی بین تجارت و قدرت.»

اولگ دریپاسکا، بارون آلومینیوم، فردی سخت‌کوش و دراز قامت است که به دلیل روش‌های تهاجمی و بی‌پروا در به دست آوردن دارایی‌ها شناخته شده است. تا سال ۲۰۰۲، ارزش دارایی‌های او ۱.۵ میلیارد دلار تخمین زده می‌شد و دومین شرکت بزرگ آلومینیوم جهان را کنترل می‌کرد. در اواسط دهه ۱۹۹۰، در سن ۲۶ سالگی، مدیر یک کارخانه بزرگ آلومینیوم در سیبری شد، در دورانی که گروه‌های مختلف برای تصاحب دارایی‌ها، آدم‌کش‌های قراردادی استخدام می‌کردند. گذشته او چنان لکه‌دار است که ایالات متحده به او ویزا نمی‌دهد.

در سال ۲۰۰۲، دریپاسکا یک معامله «وام در ازای سهام» انجام داد که طی آن ۱۰ میلیون دلار وام به کنسرسیومی داد که در حال ساخت نیروگاه ۳,۰۰۰ مگاواتی ۲ میلیارد دلاری بوگیچانسک در سیبری بود و به دلیل کمبود نقدینگی تنها تا نیمه تکمیل شده بود. بر اساس توافق، اگر وام بازپرداخت نمی‌شد، الیگارش ۲۵ درصد از نیروگاه را به دست می‌آورد—و همین اتفاق نیز افتاد.

الیگارش‌ها با تصاحب دارایی‌های باارزش دولتی به قیمت‌های بسیار ناچیز، ثروتمند شدند. آن‌ها از تمامی روش‌های ذکرشده و سایر روش‌ها برای تصاحب اموال استفاده کردند. گاهی اوقات، الیگارش‌ها دارایی‌های به دست آمده را از بین بردند یا منابع طبیعی را تصاحب کرده و سپس آن‌ها را فروختند و پول را به خارج از کشور منتقل کردند. در مواقع دیگر، توانستند درصد بالایی از املاک باارزش را به دست آورند. پس از تسلط بر یک ملک یا اکثریت سهام، می‌توانستند سهامداران اقلیت را دستکاری کنند (به ماجرای یوکوس مراجعه شود)

برخی از الیگارش‌ها توانستند از طریق سفته‌بازی و فرصت‌های تجاری «پول آسان» مقادیر زیادی ثروت کسب کنند. در سال ۱۹۹۰، هزینه یک تن نفت در روسیه به قیمت بازار آزاد، معادل یک بسته سیگار مارلبرو بود. کسانی که توانستند نفت را به خارج از کشور ارسال کنند، سودهای کلانی به دست آوردند. برخی دیگر نیز با خرید منابع دیگر و فروش آن‌ها در خارج از کشور با قیمت بالا، سودهای هنگفتی کسب کردند. هنگامی که روبل سقوط کرد، فرصت‌های مشابهی ایجاد شد؛ زیرا قیمت چیزهایی مانند نفت، چوب و مواد معدنی در روبل ثابت باقی ماند، در حالی که ارزش آن‌ها به دلار به شدت افزایش یافت. بسیاری از الیگارش‌های آینده، زمانی که سیستم مالی روسیه تحت نظارت گورباچف آزاد شد، بانک‌های خود را تأسیس کردند. هنگامی که قیمت‌ها در سال ۱۹۹۲ آزاد شد، الیگارش‌ها از طریق بانک‌های خود، ثروت‌های عظیمی از سفته‌بازی روبل-دلار به دست آوردند و اغلب برای این کار از پول دولتی استفاده می‌کردند. از آنجا که روسیه خزانه رسمی نداشت، سپرده‌گذاری‌ها اغلب در بانک‌های «غیرمجاز» انجام می‌شد که غالباً متعلق به خود الیگارش‌ها بود. در طول این فرآیند، الیگارش‌ها یک کار مهم انجام دادند: آن‌ها نخبگان حزب کمونیست و مدیران محافظه‌کار کارخانه‌ها را از مشاغلشان بیرون راندند و تا حدی به اصلاحات و حرکت به سوی کارآمدی کمک کردند.

یلتسین و الیگارش‌ها - شکست خصوصی‌سازی در روسیه

یلتسین با محبوبیت تک‌رقمی وارد انتخابات ۱۹۹۶ شد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که زمان پخش فراوان و تبلیغات مثبت در روزنامه‌ها و ایستگاه‌های تلویزیونی تحت کنترل دولت و الیگارش‌ها، عامل تعیین‌کننده در این انتخابات بود. اگر یلتسین پیروز نمی‌شد، به احتمال زیاد رئیس‌جمهور یک عضو حزب کمونیست می‌شد و این خبر بسیار بدی برای الیگارش‌ها بود. در دوران یلتسین، الیگارش‌ها در حراج‌های ساختگی‌ای که ایجاد شد، دارایی‌ها را به کسری از ارزش واقعی‌شان به دست آوردند. الیگارش‌ها نیز به نوبه خود از یلتسین حمایت کردند؛ با دادن پول و پوشش تلویزیونی در رسانه‌های تحت کنترل خود، او بتواند در سال ۱۹۹۶ دوباره انتخاب شود. یلتسین نیز متعهد شد که از الیگارش‌ها حمایت کند و آن‌ها حتی ثروتمندتر و قدرتمندتر شدند.

الیگارش‌ها در دوران یلتسین چنان قدرتمند شدند که یکی از دستیاران وی به نیویورک تایمز گفت: «الیگارش‌ها تا حدی خود را دولت واقعی روسیه می‌دانستند و تا حدی هم واقعاً دولت بودند. آن‌ها به راحتی می‌توانستند وزرا را برکنار کنند و افرادی را که به آن‌ها وفادار بودند در پست‌های وزارتخانه منصوب کنند.»

بوریس برزوفسکی، الیگارش، به دلیل نفوذی که بر یلتسین و خانواده‌اش داشت، «راسپوتین» لقب گرفت. والنتین یوماشف (روزنامه‌نگار سابق و نویسنده خاطرات یلتسین) گفت دختر و داماد یلتسین به برزوفسکی نزدیک بودند. برزوفسکی پس از اینکه یکی از شرکت‌هایش به شنود تلفنی یلتسین متهم شد، از چشم افتاد. الیگارش‌ها به یلتسین وام دادند و پوشش رسانه‌ای فراهم کردند تا او در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۹۶ پیروز شود؛ وام‌هایی که هرگز بازپرداخت نشد. در مقابل، الیگارش‌ها سهام در برخی از باارزش‌ترین شرکت‌های روسیه دریافت کردند. به این ترتیب، برزوفسکی سهم خود را در شرکت Aeroflot و خودورکوفسکی سهم خود را در Yukos به دست آوردند. این روش، مسیر بسیاری از الیگارش‌ها برای تصاحب دارایی‌های باارزش بود.

در سال ۱۹۹۵، دولت یلتسین برای پرداخت بدهی‌ها و حقوق سربازان، معلمان و بازنشستگان به پول نقد نیاز داشت و از بانک‌های متعلق به الیگارش‌ها در قالب «وام در ازای سهام «کمک گرفت. در ازای پول، بانک‌ها شرکت‌های دولتی خاصی را به عنوان وثیقه دریافت کردند. هنگامی که شرکت‌ها خصوصی شدند، بانک‌ها سهام آن‌ها را به تصرف خود درآوردند، اغلب با نرخ‌های کمتر از بازار، زیرا دولت قادر به بازپرداخت وام‌ها نبود. منتقدان این فرآیند را» کلپتوکاپیتالیسم« (سرمایه‌داری دزدی) نامیدند. در برخی موارد، به بانک‌ها سهام در شرکت‌های دولتی به صورت امانی داده می‌شد. وقتی این سهام به آن‌ها تبدیل شد، بانک‌ها در حراج‌های ساختگی برای تصاحب آن‌ها شرکت می‌کردند. الیگارش‌ها همچنین به شرکت‌ها یا پروژه‌هایی که در حال ورشکستگی بودند وام می‌دادند، با این شرط که اگر پول بازپرداخت نشود، الیگارش بتواند برخی دارایی‌های شرکت را تصاحب کند.

برنامه خصوصی‌سازی اکنون توسط بسیاری، به عنوان یک اشتباه بزرگ تلقی می‌شود. این برنامه اجازه داد تا دارایی‌های باارزش دولتی به صورت عمده و با قیمت‌های ناچیز به الیگارش‌ها منتقل شود و کارخانه‌های ناکارآمد به مدیران خود واگذار شوند که در برابر بازسازی مقاومت می‌کردند و پول را از خزانه‌های دولتی خارج کردند. تصاحب دارایی‌ها با قیمت‌های ارزان، دولت را از پولی که می‌توانست به اقتصاد کمک کند، محروم ساخت. الیگارش‌ها در بسیاری از موارد برای رشد، رونق و کارآمدتر شدن شرکت‌هایی که خریداری کردند، پول تزریق نکردند. در عوض، بیشتر به فروش دارایی‌ها، تبدیل آن‌ها به پول نقد و انتقال آن به دلار و خارج از کشور علاقه‌مند بودند و اقتصاد روسیه را از منابع مالی لازم برای رشد محروم کردند. با وجود خصوصی‌سازی تا سال ۱۹۹۹ تنها ۱۰ میلیون نفر در بخش خصوصی کار می‌کردند، در حالی که دولت ۴۰ میلیون نفر از ۶۷ میلیون کارگر روسیه را استخدام کرده بود. هنگامی که مالکیت بین سهامداران کوچک تقسیم شد، مدیران دوران شوروی به اداره شرکت‌ها ادامه دادند، به عنوان ترکیبی از یک کسب‌وکار و یک نهاد رفاهی. نسخه روسی خصوصی‌سازی فساد، جرم و بدبینی را تشدید کرد. برخی از به اصطلاح اصلاح‌طلبان، بیشترین سود را از این فرآیند بردند. روس‌ها اغلب به کل این فرآیند به عنوان «قاپیدن بزرگ» اشاره می‌کنند. آلفرد کوخ، رئیس آژانس خصوصی‌سازی روسیه، پس از پذیرش 100 هزار دلار از یک شرکت سوئیسی که علاقه‌مند به تنظیم معاملات با دولت بود، مجبور به استعفا شد. جوزف استیگلیتز، اقتصاددان برنده جایزه نوبل و بانک جهانی، نوشت که بزرگ‌ترین اشتباهات انجام شده عبارت بودند از: ایجاد انگیزه‌های اقتصادی که به جای تولید ثروت، به تخلیه دارایی‌ها تشویق می‌کرد. دوم، هدر رفت سرمایه انسانی روسیه در زمینه‌های فنی و علمی و سوم، از دست رفتن معیشت طبقه متوسط بزرگ و نسبتاً برابر که در تاریخ، ثبات و عدالت اقتصادی را فراهم می‌کرد.

و اینک یک پرسش بنیادی و تامل برانگیز به نظر مخاطبان گرامی این نوشتار سرنوشت خصولتی سازی درایران چگونه بود؟به این موضوع پرداخته خواهد شد البته پس ازاین که به رابطه این الیگارش ها با پوتین پرداخته شد.

ادامه دارد...



نظر خوانندگان:


■ با تشکر بسیار از جناب قربان عباسی که برای تهیه این مقاله بسیار بسیار مهم و خواندنی زحمات زیادی کشیده‌اند. مطلب شما بسیار مهم و ارزشمند است اما به علت طولانی بودن خواهش من این است که چنانچه مقدور باشد این بخش اول به اضافه قسمت‌های بعدی را در یک کتاب با فرمت پی دی اف در سایت وزین ایران امروز قرار دهید که خواندن آن در گوشی و تبلت بسیار ساده‌تر است. و بار دیگر از شما به خاطر زحمات‌تان در تهیه چنین مطالب مهم ارزشمندی تشکر می‌کنم.
با عرض ارادت؛ علی‌محمد طباطبایی





iran-emrooz.net | Fri, 07.11.2025, 21:18
بازتولید استبداد در چارچوب خرد ایرانی

محمد چاسبی

در طول تاریخ ایران، از زمانی که حکومت شکل گرفت و شخصی در مقام شاهنشاه در مرکز قدرت آن قرار گرفت تا به امروز، این جایگاه با تحولات مفهومی بسیاری چون خلیفه، امام، سلطان و شاه و در نهایت ولایت فقیه روبرو شده است؛ اما از لحاظ ماهیت معنایی، این موقعیت در قدرت تغییر چندانی نکرده است. بافت اجتماعی متنوع از قبایل و اقوام گوناگون و فلات (نجد) گسترده ایران، به دلیل عدم برخورداری از موانع جداساز، نیازمند ساختار قدرت جامع‌الاطرافی بود که این کلیت سرزمینی با تنوع جمعیتی را دربر بگیرد. از این جهت، در بستر افق معنایی سنت باستانی، خدای قدرتمندِ مسلط بر کیهان، بهترین الگو برای تحکیم قدرت و نهادینه‌سازی مبتنی بر وحدت تمام تکثرها و تنوع‌های اجتماعی بود.

لذا، قدرت برساخته عصر عیلامی با انگاره‌های اعتقادی زرتشت در عصر داریوش هخامنشی و بعد از بحران در بدنه قدرت ناشی از بردیای دروغین، موقعیت شاهنشاه در هستی مادی با اهورامزدا در کیهان و جهان متافیزیکی این‌همانی یافت. شاهنشاه تالی تلو اهورامزدا و امتداد قدرت او در هستی مادی شد. این الگوبرداری، خوی برتری و تمایز شاهنشاه از دیگر افراد جامعه را به همراه داشت. جامعه، آیینه الهی را در سیمای شاهنشاه منعکس می‌دید. شاهنشاه، فردی با قدرت مطلق، مالک رَقاب و عِنان، منشأ فرامین و لازم‌الاطاعه به دلیل جایگاه امتدادبخش قدرت اهورامزدا را به دست آورد.

بهرام بیضایی در نمایشنامه مرگ یزدگرد، در بستر دیالوگ‌های فاخری در چارچوب خرد سیاسی ایرانی، به نیکی هرچه تمام‌تر از ترس نهادینه‌شده از قتل شاهنشاه خبر می‌دهد؛ [خبر می‌دهد] که چگونه شاهنشاه با تمام ظلم و ستم، در هنگامه مجازات، اندیشه عمومی قتل خدا را در آیینه شاهنشاه بازتاب می‌دهد. همچنین در زمانی که مغولان چارچوب قدرت عباسی را در هم می‌شکنند و به کشتن خلیفه (المستعصم بالله) همت می‌گمارند، ترسی از ریختن خون خدا در رگ‌های خلیفه بر زمین، هشدار داده می‌شود تا خردمند ایرانی (خواجه نصیرالدین طوسی) برای جلوگیری از آن، خلیفه را به نمد‌مال کردن و کشتن سوق می‌دهد. این دو نمونه، انعکاسی از باور نهادینه در ذهنیت عمومی ایرانیان است. قدرت در ذهن ایرانیان در پیش از اسلام، انعکاسی از تجلی قدرت اهورامزدا بود و در بعد از اسلام، با گرایش به تشیع، در قامت شخص امام به مثابه تجسد فرهمندی الهی در هستی مادی است. این تلقی، قدرت را مقدس با خوی الهی برمی‌سازد.

این تاریخ سیاسی و اجتماعی، وضعیت بازتولید استبداد را به مثابه یک مؤلفه نهادینه در باور انسان ایرانی در آورده است. از زمان مشروطه که ایرانیان تحصیل‌کرده، نسبت به شرایط بازتولید استبداد در فرهنگ ایرانی آگاهی یافتند، تلاشی در ساختار قدرت برای محدودیت قدرت مطلقه صورت دادند؛ غافل از آن‌که مسئله اصلی نه در ساختار، که در باور نهادینه در ذهنیت انسان ایرانی است. لذا در گام نخست، تغییر ذهنیت انسان ایرانی، معطوف به انسان‌گرایی و حقوق بشر به جای خداانگاری در بنیاد هستی و قدرت مادی است.

این نقطه عزیمت در عصر مشروطه مورد اغفال قرار گرفت که نتیجه‌ای چون برآمدن دولت مطلقه در پی داشت. در عصر جدید، دولت پهلوی اول روند توسعه‌گرایانه از بالا و با قدرت را در دستور کار قرار داد؛ اما متناسب با این روند، در بدنه اجتماع، نخبگان از مسیر اعتلای ذهنی و فکری جامعه به سوی خروج از استبداد و هموارسازی ذهنی دموکراسی‌خواهی جدا شده، در کنار دولت مطلقه توسعه‌گرا قرار گرفتند و سیاست‌های آن را توجیه و تبیین می‌کردند. امری که بستری آماده برای دین‌سالاران برای در اختیار گرفتن میدان تأثیرگذاری بر ذهنیت عمومی قرار داد.

این امر در پیش از نهضت مشروطیت وجود داشت؛ اما روشنفکران و نخبگان مشروطه‌خواه، توانسته بودند از طریق ارتباط با روحانیت شیعه، انگاره‌های مدرن مشروطه‌خواهی را در سطح جامعه نهادینه سازند. در این ارتباط، قدرت اثرگذاری فکری از دست روحانیت شیعه خارج شده بود و در اختیار جریان نوظهور روشنفکری قرار گرفته بود. این فرآیند با ایستادن روشنفکران در کنار قدرت مطلقه توسعه‌گرا، به پس دادن عرصه عمومی به دین‌سالاران منجر شد.

وجه اشتراک روشنفکران و دین‌سالاران، حرکت در چارچوب‌های خرد نهادینه سنت ایرانی بود. روشنفکران، همراهی با استبداد و قدرت مطلقه حکومت پهلوی اول را در جوامع سنتی چون ایران، راهی برای نوسازی جامعه علی‌رغم خواست عمومی تلقی می‌کردند که جامعه پس از نوسازی مادی با آن سازوار می‌شود. آنان غافل از واکنش باورهای نهادینه علیه نوسازی جامعه بودند؛ لذا در زیر پوست جامعه، دین‌سالاران در ائتلاف با جریان چپ در اندیشه پیدا کردن راهی برای ظهور علنی بودند.

این ائتلاف را می‌توان در تولیدات محتوایی دهه ۴۰ شمسی به بعد دید. به‌طور مثال می‌توان به پدیده آیت‌الله خمینی توجه ویژه کرد. خمینی که در بدنه حوزه علمیه قم به فردی فقهی شناخته نمی‌شد؛ بلکه در حاشیه حوزه به عرفان و آموزه‌های فلسفی آن می‌پرداخت، تحت تأثیر آموزه‌های علی شریعتی، ولایت فقیه را به مثابه یک بدیل در حکومت‌اندیشی عرضه می‌کند. علی شریعتی در سخنانی تحت عنوان «امت و امامت» بنیادهای نظری رهبری جامعه از انقلاب به حکومت و استمرار نهضت در بدنه حکومت برای تغییر دوجانبه ذهنی و عینی را مطرح کرده بود. پس از این تلاش شریعتی، خمینی در تبعید با طرح درس‌گفتاری تحت عنوان حکومت اسلامی یا ولایت فقیه، امامتِ اُمت شریعتی را به دست فقهای شیعه سپرد. خمینی برای بحث‌های نظری شریعتی، تعین عینی که همانا فقیه بود را مشخص کرد.

تمام این تلاش در چارچوب خرد ایرانی صورت می‌گرفت؛ خردی که پدرسالاری الهی یا تئولوژیک شاهنشاهی دوره باستان را به امامت شیعی و حتی در عصری به خلافت مسلمانان انتقال داده بود. سپس از دوره صفوی، دوگانه سلطان و شیخ‌الاسلام را نمود بخشیده بود تا در نهایت در عصر سکولار شدن قدرت در چارچوب توسعه‌گرایی، فضایی برای اتحاد این دوگانگی در قالب ولایت فقیه به وجود آمد.

ولایت فقیه، انحراف بزرگ از تداوم خرد سیاسی ایرانی بود؛ چرا که براساس آموزه‌های حکومت‌اندیشی ایرانی، دین و سیاست دو خواهر/برادر بودند که در کنار هم ره می‌پیمودند. اما در نهایت در عرصه حکومت، این سیاست بود که با تکیه بر منافع و مصالح عمومی که مبتنی بر اَشا/عدالت است، عرصه حکمرانی را صورت‌بندی می‌کرد. در کتاب عهد اردشیر از خطر همسازی این دو ستون که یکی مشروعیت (دین) و دیگری عدالت عینی (سیاست) را نمود می‌بخشند، هشدار داده شده است؛ زیرا که بستر انحطاط و نابودی در پیش خواهد داشت. در پانصد سال اخیر از صفویه به بعد، این تصور دوگانه از دین و سیاست ادامه داشت؛ به صورتی که سلطان مجری دین و شریعتِ استنباطی توسط فقها با توجه به مصالح بود. انحراف در تصور ایرانی از رابطه دین و سیاست در اندیشه شریعتی آغاز و در پدیده خمینی عینیت یافت.

همان‌گونه که در کتاب عهد اردشیر آمده بود، همسازی/اتحاد دین و سیاست به انحطاط منتهی می‌شود را می‌توان با توجه به وضعیت حکمرانی و سیاست‌ورزی در مدت ۴۷ سال ج.ا مشاهده کرد. در این بستر، دولت مدرنی که اولویت را به منافع و مصالح ملی می‌دهد، در ج.ا به دلیل ساختار دوگانه قدرت، سیاست‌های تعریف‌شده ایدئولوژیک بر سیاست‌های ملی اولویت یافته و به یک روایت می‌توان گفت سیاست مبتنی بر امر ملی تحت‌الشعاع سیاست‌های اُمت‌گرایانه ایدئولوژیک قرار گرفته است. این شیوه حکمرانی در ساختار ج.ا در قانون اساسی نهادینه شده است. البته سلطه ایدئولوژی بر حکمرانی در ج.ا در زمانه آیت‌الله خمینی چندان اوج نگرفته بود؛ زیرا خمینی در تلاش برای تثبیت حکمرانی دینی درگیر بحران مخالفان داخلی و جنگی هشت‌ساله شد. لذا مجبور بود در چالش‌های داخلی به حکمرانی بپردازد. اما در آخر عمر با بازنگری در قانون اساسی و اطلاق صفت مطلقه به حاکمیت ولایت فقیه و نامه‌هایی شدید و غلاظ به خامنه‌ای [با این مضمون] که دامنه قدرت ولایت فقیه فراتر از قانون و بالاتر از آن چیزی است که در ذهن داری، بستری برای استبداد قانونی فقیه باز کرد. هرچند بسیاری از سیاست‌ورزان و روشنفکران ایرانی که از کتاب حکومت اسلامی یا ولایت فقیه خمینی غفلت ورزیده بودند؛ باید توجه می‌کردند که به صراحت خمینی بیان کرده که هر وظیفه و قدرتی که برای پیامبر اسلام تصور می‌کنید، برای ولی فقیه آن وظایف و قدرت قابلیت اطلاق دارد. چرا که خمینی با قرار دادن مشروعیت قدرت ولایی فقیه در طول و امتداد قدرت پیامبر برای آن منشأیی مشترک و آن منشأ را قدرت خداوند و حاکمیت الله بر هستی کیهانی قلمداد می‌کند.


خامنه‌ای که در نماز جمعه در توضیح اصطلاح ولایت مطلقه فقیه، آن را اطلاق در قانون توضیح داده بود که اعتراض خمینی را به همراه داشت؛ در زمان رهبری، در پوستین خمینی رفت و به تمام معنا استبداد فقیه با سیاست‌های ایدئولوژیک را به نمایش گذاشت. اگر مهندس بازرگان در بیان تفاوت خود با خمینی در باب انگاره دین این عبارت را مطرح کرده بود که خمینی ایران را برای اسلام می‌خواست و من اسلام را برای ایران در نظر داشتم؛ باید زنده می‌ماند و می‌دید علی خامنه‌ای در مقام رهبر ایدئولوژیک، عبارت ایران را فدای نه اسلام؛ بلکه سیاست‌های بنیادگرایانه از اسلام کرد.

ما امروز با ۴۷ سال حکومت ج.ا و ۳۷ سال رهبری خامنه‌ای روبرو هستیم؛ آن چه ایران در سال ۱۴۰۴ با آن روبرو شد و آن را در بدترین بحران‌های جهانی و داخلی فرو برد، نتیجه سیاست‌های قابل پیش‌بینی بود که خامنه‌ای با قرار گرفتن در جایگاه غیرقابل نقد و تقدس‌بخشی به موقعیت نداشته، حاضر به شنیدن آن‌ها نبود. پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل، خامنه‌ای در چند نقطه کانونی برای خروج ایران از بحران، با سخنرانی‌های یک‌طرفه و از موضع قدرت مطلقه فقیه، سخنانی را ایراد کرده که به مثابه موضع نظام، ایران را در معرض خطراتی سخت قرار داده است. او سی و هفت سال با طراحی سیاستی معطوف به دشمنی با غرب و سیاست‌های منطقه‌ای آنان، ایران و ایرانیان را به گروگان‌های باورهای واهی و افراطی خود تبدیل کرده است.

اکنون در لحظه‌ای حساس از تاریخ ایران قرار گرفته‌ایم. خامنه‌ای با تبدیل افکار ایدئولوژیک خود به سیاست‌های حیثیتی، ایران را در معرض بحران و خطرهای سختی قرار داده است. بدنه دولت که برآمده از موضعی اصلاح‌باورانه است، به معنای واقعی ناکارآمدترین افراد از منتهی‌الیه صف کارگزاران بی‌سواد و بی‌تدبیر در مجموع سیاست‌پیشگان معتقد به این سیستم هستند. فقط با توجه به مواضع وزیر خارجه این دولت که به‌جای تدبیر، به کارگزار سوق دادن ایران به سمت بحران و جنگ تبدیل شده است. رئیس‌جمهوری که با آگاهی از تمام معضلات و بحران‌ها بدون هیچ هدفی و تنها برای اجرای منویات این پست را به دست آورده؛ اکنون به‌جای هرگونه تلاش برای مدیریت خروج از بحران، به راوی بحران و فروپاشی ایران تبدیل شده است.

این وضعیت قابل استمرار در چارچوب خرد سیاسی نیست. استمرار بر این شرایط و سکوت در مقابل استبداد فقیه و ادامه شرایط، ما را در خطرهای ناگواری قرار می‌دهد. از این رو، نخبگان باید در هم‌صدایی، در درجه اول باید خامنه‌ای را مخاطب خود قرار دهند. او را به صورت علنی نقد کنند. او را از حالت مخاطب یگانه و یک‌سویه خارج و در عرصه عمومی به بازخواست و پاسخ وادارند. ساختار سرکوب در بستر بحران، باید نسبت به عواقب ایستادن در مقابل مردم آگاهی پیدا کند. الیگارشی سرمایه و قدرت در بدنه ج.ا که حاصل فساد و ۴۷ سال تحریم علیه مردم است؛ باید بدانند که سخت در مقابل مردم قرار گرفته‌اند و مردم از کاخ‌های برآمده از کوخه‌ها آگاهی یافتند.

نمونه واضح، برخوردی که مردم با علی شمخانی و فیلم عروسی کردند. آنان نباید در مسیر تحول‌خواهی ج.ا ایستادگی کنند که عواقب سخت ناشی از مقابله آنان، چونان دود غلیظ در چشمان خود و خانواده‌شان خواهد رفت. پاسخگو کردن هسته سخت قدرت که در شخص علی خامنه‌ای متجلی است، اولین تلاش برای ترک زدن بر خرد استبدادی ایرانی و مقدمه‌ای برای اقناع قدرت سخت به تحکیم صندوق رأی برای رفراندوم خواهد بود. در این میان، تلاش نخبگان دانشگاهی و روشنفکران در همراهی جامعه مدنی و فضای مجازی برای پالایش خرد ایرانی از استبداد و جایگزینی مؤلفه‌های دموکراتیک صورت گیرد.

ایران در خطر است. ج.ا و بدنه سخت قدرت در اندیشه مواجهه مردم با مردم است. لذا با یارگیری از بدنه اجتماعی دین‌باور و حیثیتی کردن فرآیند تحول‌خواهی به مقابله با باورهای دینی و مذهبی، آنان را در مسیر رویارویی و جنگ‌های داخلی قرار می‌دهد. حرکتی که در مسئله حجاب شاهدش بودیم، نمونه واضح این کنش نابخردانه سیاست‌های ایدئولوژیک است. در طول رهبری خامنه‌ای، دولت‌ها در تلاشی برای اداره کشور و توسعه آن در تکاپو بودند؛ فرآیندی که تا انتهای دولت محمد خاتمی وجود داشت. بعد از آن و با آمدن احمدی‌نژاد، ریل حرکت توسعه داخلی کشور، فدای سیاست‌های ایدئولوژیک و شکل‌گیری هلال سبز شیعی شد.

ادعاهای واهی چون، دفاع از ایران در خارج از آن به مثابه سیاست‌های عمق استراتژیک، تنها گفتاری برای اقناع طرفداران پیرامونی و طیف حامی خامنه‌ای بود. اما در حقیقت آن چه در حال رخ‌داد سیاسی بود؛ نتیجه سیاست‌های توسعه‌گرایانه ایدئولوژیک منطقه‌ای خامنه‌ای به فرماندهی قاسم سلیمانی بود. هرجا خامنه‌ای این نفوذ را گسترش می‌داد، برای مقابله با آن، داعش و سیاست‌های دشمنانه در غرب آسیا فزونی می‌گرفت. با کشتن قاسم سلیمانی، کلید فروپاشی جبهه مقاومت زده شد. فهم این سیاست‌های نابخردانه و توضیح آن همراه با کنش فکری برای جلوگیری از بازتولید استبداد با قدرت‌های مطلقه باید بسته شود. ایران امروز نیازمند کنش مدنی برای پس زدن نیروهای تمامیت‌خواه از عرصه قدرت و وادارسازی خامنه‌ای به تحکیم به صندوق رأی است.





iran-emrooz.net | Fri, 07.11.2025, 18:48
نیمی از حقیقت، حقیقت نیست

فریدون احمدی

در گفت‌وگویی در کلاب‌هاوس، منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی پرآوازه، فرج سرکوهی به این پرسش پاسخ می‌دهد که اگر با ذهنیت و دانش امروز به شرایط سال ۱۳۵۶ بازمی‌گشت، چه مواضع و رویکرد‌هایی در برابر انقلاب ۱۳۵۷ درست می‌بود و باید اتخاذ می‌شد. از آنجا که این گفتار بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های اجتماعی داشت، لازم دیدم به نکات و جنبه‌هایی از آن بپردازم.

هسته و جان کلام سرکوهی این است که در آن مقطع دیگر کار از کار گذشته بود، موج به‌راه افتاده بود و هیچ نیرویی نبود که جلو “فاجعه” را بگیرد، گروه‌های سیاسی دیگر، ملیون و چپ‌ها، همه به حاشیه رانده شده بودند، همه اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمی‌کرد آخوند در ایران به قدرت برسد. ساواک به شاه دروغ می‌گفت و شاه را گمراه کرد، استبداد گوشش کر بود و کار خودش را کرده بود و حکومت نباید می‌گذاشت کار به آنجا بیانجامد.

در این میان اما پرسش اصلی این است که چه شد و چرا کار از کار گذشته بود و نقش مجموعه نیروهای چپ، ملیون و بخش بزرگی از روشنفکران و گفتمان‌سازان جامعه در رساندن روندهای جامعه به جایی که دیگر کار از کار گذشت، چه بود؟ سرکوهی با گریزی گذرا فقط به اینکه بگوید همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند بسنده می‌کند و با بیان اینکه “سرپوش استبداد همه این‌ها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود” تماماً تقلیل‌گرایانه از پاسخ شایسته و همه‌جانبه به پرسش تن می‌زند.

من می‌کوشم در این نوشته فشرده به این موضوع بپردازم؛ اما پیش از آن باید تأکید کنم بیان روشن برخی بدیهیات مانند فاجعه نامیدن انقلاب ۱۳۵۷ و ابلهانه خواندن ترجیح جمهوری اسلامی به رژیم شاه در آن دوران از زبان آشنای دیرینه، فرج سرکوهی، برایم جدید و جالب بود که منطقاً نمی‌تواند بدون پیامد در انتخاب رویکرد در شرایط و صف‌بندی‌های کنونی باشد.

عدم درک پویش اصلی جامعه

پویش و مضمون اصلی و محوری و به بیان ادبیات چپ، تضاد اصلی در کشور ما در قریب دو سده گذشته و به‌ویژه پس از انقلاب مشروطه، گذر از سنت به مدرنیته، گذر از جامعه‌ای به شدت عقب‌مانده و در خواب قرون فرورفته به جامعه‌ای امروزین و پا گذاری در راه توسعه و پیشرفت بود. این امر خود مهم‌ترین عاملی است که می‌بایست تعیین‌کننده و شاخص دوری و نزدیکی‌ها، هم‌سویی‌ها و دشمنی‌ها در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران می‌بود. در یک سو همه افراد و جریان‌هایی که خواهان توسعه و پیشرفت کشور و استقرار نهادها و بنیان‌های نظامی مدرن در ایران بودند و سوی دیگر نیروها و اقشار پاسدار نظام‌ها و هنجارهای کهن و سنتی که در رأس آن مذهب به‌عنوان مهم‌ترین پایگاه سنت قرار داشت.

این مهم تا حد زیادی پس از مشروطه و در دوران رضاشاه عینیت یافت. روشنفکران و نخبگان عرصه‌های مختلف، همسو و مددکار رضاشاه در ساختن ایران و برپایی ساختارهای مدرن بودند. اما این مهم دیری نپایید و به‌تدریج بر اثر عوامل متعدد که در این مختصر قصد پرداختن به آن‌ها را ندارم، یک تغییر پارادایم ایجاد شد و در فضای روشنفکری و سیاسی ایران گفتمان ضدامپریالیستی، ضدغربی با سیمایی سنت‌گرایانه به گفتمان غالب و نیز قالب (قلب شده) تبدیل شد و گفتمان پیشرفت در مسیر مدرنیته و توسعه کشور، یعنی پویش و نیاز اصلی کشور، به سایه رفت.

رویکرد انقلابی به‌جای اصلاح‌طلبی

این تغییر پارادایم و ژرفش گسل بین بخش بزرگی از نیروهای روشنفکری و سیاسی ایران با حکومت در برهه زمانی انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ بروز آشکار یافت. انقلاب سفید بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمدرضاشاه به اجرا گذاشته شد و همه عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را به‌کلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کم‌و‌بیش رویکردی اصلاح‌طلبانه با رژیم شاه داشتند، به‌جای حمایت همه‌جانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه، به نفی و تقابل با آن پرداختند. آن را “کندی فرموده” اعلام کردند و بیش از پیش به سیاست انقلابی و “براندازانه” رو آوردند و در نتیجه در جهت غلط تاریخ ایستادند. بیشتر هم‌سویی و همدلی با قیام ارتجاعی خرداد ۴۲ طرفداران خمینی بود که به مثابه چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ باید به آن نگریست.

شک نیست که منطق جنگ سرد و جهان دو قطبی بر سیاست‌های حکومت و رژیم شاه نیز تأثیر داشت و در آن سو نیز خطاهای بسیاری وجود داشت؛ اما شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.

در تمام دوران بیش از یک دهه و نیم پس از آن تا انقلاب فاجعه‌بار ۱۳۵۷، بیگانگی نسبت به امر سازندگی کشور و غلبه گفتمان ضدغربی و ضدامپریالیستی و انقلاب‌گری رنگ و بوی تندتری به خود گرفت. اندیشه چپ توده‌ای با عقل منفصل خود در فضای فکری جامعه سیطره داشت. سپس جنبش چریکی پدید آمد با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ؛ همراه با احکامی چون امپریالیسم، دشمن اصلی خلق‌های جهان، بورژوازی کمپرادور و سرمایه‌داری وابسته، دشمن اصلی داخلی به‌مثابه پایگاه اصلی امپریالیسم و به‌دنبال آن نفی پیشرفت‌های صنعتی تحت عنوان صنایع مونتاژ و...

در این دوران، نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخه‌های گرایش‌های چپ: توده‌ای، چریک، سه‌جهانی و نیز چپ‌های مذهبی و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاح‌طلبانه در قبال رژیم شاه بود. عجبا! بخشی از نیروهایی که هم‌اکنون نیز در برابر رژیم به‌کلی اصلاح‌ناپذیر جمهوری اسلامی اصلاح‌طلب‌اند، آن زمان در برابر آن نظام مُصلِح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاح‌پذیر، تا بن دندان انقلابی بودند. به‌هرحال، آنچه که اساساً دیده نشد و به‌کلی زیر پا گذاشته شد، ضرورت سمت‌گیری کلان سیاسی و اجتماعی و تعیین جبهه برپایه جدال اصلی جامعه، یعنی سنت و مدرنیته بود.

نیمی از حقیقت

آقای سرکوهی در گفتار خود و در سفر خیالی به سال ۱۳۵۶ می‌گوید که ملیون و چپ‌ها به حاشیه رانده شده و برای جلوگیری از فاجعه کاری ازشان برنمی‌آمد. این حرف درستی است؛ اما این فقط نیمی از حقیقت است؛ پس نقش آنان در تمام دو، سه دهه پیش از آن، در گفتمان‌سازی، در ایجاد آن فضای فاجعه‌بار و در جبهه‌گیری تاریخی خطا چه شد؟ او می‌گوید آنان اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمی‌کرد آخوند در ایران به قدرت برسد. همین؟ فقط اشتباه محاسبه، نه دهه‌ها هم‌سویی و هم‌نوایی با آخوند و اسلام سیاسی؟ سرکوهی می‌گوید حکومت نمی‌بایست بگذارد کار به آنجا بیانجامد. این هم حکم درستی است؛ اما باز هم نیمی از حقیقت. آیا همگان، همه جریان‌ها، همه ما، هر یک متناسب با نقش و جایگاهمان، وظیفه‌ای نداشتیم نگذاریم کار به آنجا بیانجامد؟

سرانجام سرکوهی عامل و مشکل اصلی را به وجود استبداد فرو می‌کاهد و تقلیل می‌دهد و می‌گوید “سرپوش استبداد همه این‌ها را پوشانده بود. استبداد کار خودش را کرده بود.” این تک‌عاملی دیدن پدیده‌ای چندین‌وجهی، گریز از دیدن و بیان عوامل متعددی است که من کوشیدم برخی از آن‌ها را در بالا ذکر کنم و خلاف توصیه‌ای است که خود سرکوهی می‌کند که بکوشیم انقلاب را درک کنیم.

سرآخر بار دیگر تأکید کنم که نه سرکوهی گرامی، نیمی از حقیقت، حقیقت نیست.



نظر خوانندگان:


■ با کلیات نوشته بالا همراهی دارم. در ضمن همانطور که خود آقای احمدی گفتند در نگاه آقای سرکوهی نیز تحولی مثبت دیده میشود. اضافه می‌کنم که اشاره سرکوهی به “اشتباه محاسباتی” می‌تواند مفهومی مبسوط داشته باشد، بدین صورت که در نتیجه آن “اشتباه محاسباتی” نیروهای چپ و بسیاری از ملیون در جهت نادرست تاریخ قرار گرفتند. واقعیت پذیرفته شده‌ای‌ست که سمت درست تاریخ همیشه زیباترین سمت نیست. شکی نیست که کل مردم ایران به راه غلط رفتند و شکی نیست که نظام و شخص محمد رضاشاه نیز در این غفلت مردم تقصیری داشتند، اما بقول آقای احمدی “شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.”
موفق باشید، پیروز.


■ آقای احمدی عزیز. مطالعه دیدگاه شما در رابطه با یکی از گره‌های تاریخ ایران برایم بسیار آموزنده بود. نظرات شما سنجیده و درست است و به پیشبرد این بحث خیلی کمک می‌کند. در ادامه بحث شما به دو نکته اشاره می‌کنم. نکته اول اینکه نقش روشنفکران (در مقابل توده مردم) در انقلاب ۵۷ بیش از آن است که معمولا در بررسی‌ها در نظر گرفته می‌شود. پایه استدلال من جمله‌ای است که خمینی در یک نوار کاست بعد از شب‌های انستیتو گوته گفت. او به روحانیون گفت که شما هم صدای اعتراض خود را بلند کنید، “ببینید دیگران اعتراض می‌کنند اما کسی کارشان ندارد”! من این جمله را با گوش خودم شنیدم و خیلی دوست دارم اگر کسی از دوستان آن را دقیق‌تر می‌داند (همراه با تاریخ دقیق) توضیح بدهد.
آنها که به انستیتو گوته می‌رفتند و مورد نظر خمینی بودند، چرخ انقلاب را به حرکت درآوردند. این روشنفکران دم از “خواست و نیروی توده‌ها” می‌زدند، غافل از اینکه توده‌ها تابع نیروهای سنت‌گرا هستند. نکته دوم اینکه، چرا این روشنفکران به تقابل با رژیم شاه برخاستند؟ در این رابطه فکر می‌کنم مقاله “چرا روشنفکران با سرمایه‌داری مخالف‌اند؟” نوشته رابرت نازیک (ترجمه عزت‌الله فولادوند) بسیارقابل تأمل است. رابرت نازیک معتقد است که علت مخالفت روشنفکران این است که قدر و منزلت بیشتری برای خود قائل هستند، نسبت به آنچه در سیستم سرمایه‌داری به آنان داده می‌شود. رژیم شاه نیز از این بابت (گرچه سرمایه داری خالص نبود) نظر نازیک را توجیه‌پذیرتر می‌کند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ در بحث دربارهٔ فضای فکری و فرهنگی پیش از انقلاب، معمولاً همه نگاه‌ها فوراً به گروه‌های سیاسی و روشنفکری معطوف می‌شود و از آنان پرسیده می‌شود که چرا نتوانستند مسیر تاریخ را تغییر دهند. این پرسش البته بجاست. اما تنها با یک نگاه کامل‌تر به بافت فرهنگی همان دوره می‌توان نسبت‌های مسئولیت را درست‌تر سنجید.
برای درک فرهنگ رسمی و آن‌چه حکومت پهلوی به‌عنوان «فرهنگ غالب» به جامعه تزریق می‌کرد، کافی است امروز چند ساعت پای شبکه‌های ماهواره‌ای که فیلم‌های پیش از انقلاب را بی‌وقفه بازپخش می‌کنند بنشینیم(ماهواره یاه ست شبکه تی وی کلاسیک که البته با جم کلاسیک اشتباه نشود). انبوه فیلم‌هایی که پیش روی ما قرار می‌گیرد ــ آثاری عمدتاً سطحی، سرگرمی‌محور، و بریده از واقعیت‌های زیستهٔ مردم ــ بهترین سند برای فهم این واقعیت است که قدرت سیاسی چگونه عامدانه فرهنگ را به‌سوی ابتذال و بی‌فکری هدایت می‌کرد.
این فیلم‌ها نه تنها توان پرورش تفکر انتقادی نداشتند، بلکه حتی بازنمایی صادقانه‌ای از زندگی اجتماعی و تضادهای زمانه ارائه نمی‌کردند. اگر «فضای فاجعه‌بار»ی در دهه‌های پیش از انقلاب شکل گرفت، بخشی از آن دقیقاً محصول همین مهندسی فرهنگی بود که مردم را به جهان‌های خیالی و مصرف‌گرایانهٔ بی‌مسئولیت پرتاب می‌کرد. در برابر این جریان مسلط، هرگاه اثری متفاوت خلق می‌شد ــ مانند «گاو» به قلم غلامحسین ساعدی ــ دولت با تمام توان به سرکوبش می‌پرداخت. شکنجه‌ها و فشارهایی که ساعدی از ساواک تحمل کرد و بر جای گذاشتن زخمی روانی که مانع بازگشت او به شرایط عادی زندگی شد، نمونه‌ای آشکار از این سیاست نظام‌مند نابودی اندیشه است. نا گفته نماند زمانی که در دهه پنجاه در آلمان غربی دانشجو بودم یکی از کانال های تلویزیونی فیلمی در باره سینمای سطح پایین ایران نشان داد و در این فیلم با کارگردان مشهور ساموئل خاچاطویان (یا خاچیکیان) مصاحبه ای شد و از وی پرسیدند که آیا شما اجازه دارید در فیلم های خود نکان انتقادی از شاه مطرح کنید و ایشان با خنده پاسخ دادند که شاه نکته انتقادی ندارد که قابل مطرح شدن باشد. بنابراین، اگر به‌درستی از روشنفکران و نیروهای سیاسی دربارهٔ خطاهای تحلیلی‌شان سؤال می‌کنیم، نمی‌توانیم چشم بر این واقعیت ببندیم که فضای غالب فرهنگی، مجالی برای شکل‌گیری آگاهی انتقادی جمعی باقی نمی‌گذاشت. روشنفکران هم در دل همین زیست‌جهان مخدوش فعالیت می‌کردند و در بسیاری موارد خود نخستین قربانیان دستگاه سرکوب بودند.
سرزنش تمام‌عیار آنان بدون توجه به این ساختار، چیزی جز ساده‌سازی تاریخ نیست.
با احترام علی‌محمد طباطبایی


■ جناب طباطبایی گرامی مسئله عمق بیشتری دارد آنهایی که در کشورهای دمکراتیک و فضای آزادتری زندگی می‌کردند وضعشان بهتر نبود و با بازگشت به ایران چیز تازه‌ای به ارمغان نیاوردند و کم و بیش همراه جریان “ضد امپریالیستی” مسلط شدند و در رکابش سینه زدند. مهم نیست که در کدام فضای فرهنگی سیر و سیاحت می‌کنی وقتی فرهنگ آلوده به دین را با خود یدک می‌کشی. کلا کلمه‌ای از سکولاریسم و لائیسه از این همه فعالین خارج‌نشین قبل از انقلاب بر زبان و قلم جاری نشد هر چند در فضایی زندگی می‌کردند که جدایی امور دین از سیاست امری عادی بود. چپ‌هایی که به دیدار خمینی می‌رفتند و نقش چنین ارتجاعی را حتی در تاریخ معاصر را نیز نمی‌شناختند تا خطرناک بودن آن را پیشبینی کرده و راهی دیگر نشان دهند. ولی آنها افکاری را، آن هم با ترجمه خاصی از بخشی از فضای فرهنگی غرب با خود به “ارمغان” آوردند که با فرهنگ درونی و جان سختشان تناسب داشت و از نقطه اشتراکشان با انقلاب اسلامی حکایت می‌کرد. همین الان بعد از گذشت ۴۰ سال باز هم آن را در طرفداری از اتحاد روسیه، ایران، ونزولا، کوبا و شرکا می‌بینیم. همه مقصر بودند، چه حاکمیت و چه “روشنفکران” و توده مردم. اگر استثنایی هم بود در مرداب قاعده غرق شد.
با احترام سالاری


■ توضیح آقای سالاری روشنگرانه و کاملا روی هدف است. نشان دادن همان نگاه انحرافی و نادرست چپ که هنوز هم ادامه دارد، نگاهی که در عمق خودش هر نسخه‌ای از سیستم سرمایه‌داری را محکوم به نابودی قهرآمیز می‌داند، نگاهی که آنها را واداشت تا از قهقرایی‌ترین نیروهای مذهبی تحت عنوان “ضد امریالیستی” حمایت کنند، و امروز (بقول سالاری) از روسیه، ایران و ونزوئلا. مسلما کج‌روی‌های بسیار در دوران پهلوی رخ داد بویژه عدم تنوع در لایه های سازمانی دولت، روح مقاله احمدی نیز همین نکته است که کمبودهای سیاسی آن دوران توجیه‌گر انحرافات خانمان سوز جنبش چپ نمی‌باشد.
موفق باشید، پیروز.


■ خدمت جناب سالاری عزیز عرض شود که منظور من دفاع از ایده چپ چه در گذشته و چه امروز نیست. اعتقاد من بر این است که کوبیدن و مقصر دانستن روشنفکران و نویسندگاه چپ در دوره پهلوی برای رویداد انقلاب ۵۷ نه درست است و نه گرهی از دشواری‌های بی‌اندازه ما باز می‌کند. همواره این اصل هنوز بر قرار است که نمی‌توان شخصی را به خاطر داشتن دیدگاه یا ایدئولوژی خاص حتی داعشی بودن مجرم دانست مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخای می کردند که از ابتدا خودشان می دانستند با انتخاب این راه چند ماهی بیشتر زنده نخواهند ماند.
من چندین سال است که به دنبال یافتن پاسخ این پرسش خود هستم و هر کتاب مربوط به این موضوع را از سالهای منتهی به انقلاب به این سو مطالعه کرده‌ام و تا آنجا که دیده‌ام تاریخ‌نگاران و محققین متاسفانه در این خصوص کار مهمی انجام نداده‌اند. به راستی چرا در دوره محمد رضا شاه تا آنجا که خود من شاهد و ناظر بودم نزد ما نوجوانانی که هیچ اطلاعی از مبارازات سیاسی و تاریخ معاصر ایران نداشتیم که دارای سوگیری سیاسی خاصی با رژیم پهلوی باشیم. این حکومت برای ما از مشروعیت لازم برخوردار نبود و من در نزد دوستان و اقوام و فامیل هرگز إحساس نکردم که هیچ کدام از آنها حکومت شاه را به نوعی حکومت مشروع کشور خودش بداند بلکه تا آنجا که به خاطر دارم همگی بین خود و حکومت یک فاصله طی ناشدنی را إحساس می کردیم.
بنده منکر کارهای ارزنده بسیاری که در دوره پهلوی انجام شده نیستم. اما چرا این کارها با وجود تبلیغاتی که انجام می‌شد به چشم ما نمی‌آمد؟ چرا در کنار اپوزیسیون یک جمع طرفدار پر و پا قرص حکومت پهلوی وجود نداشت؟ با وجود آن همه تغییرات چشمگیر که در ظرف نیم قرن انجام شده بود چرا ما ترجیح می‌دادیم خود را ضد حکومت بدانیم و از این که کسی ما را طرفدار حکومت بداند إحساس شرم می‌کردیم؟
اینها پرسش‌های مهمی است که باید پاسخ داده شوند. چرا ما به اشتباه شاه و حکومت او را در فاصله بسیاری که با کشورهای غربی داشتیم مقصر اصلی قلمداد می‌کردیم؟
البته به نظر من یکی از مهم‌ترین مسائل و شاید مهم‌ترین‌شان همان معضل غرب و کشورهای غربی است. تا پیش از آشنایی با کشورهای غربی و فاصله‌های نجومی که با آن کشورها داشتیم چنین مشکلاتی هم در بین مردم نبود. عقب ماندگی و وجود أنواع بیماری‌ها و قحطی و از این قبیل سرنوشت الهی بود و ما فقط موظف بودیم که از درگاه باری تعالی بخواهیم که هرچه زودتر به این گرفتاری‌ها خاتمه دهد. اما با شناخت کشورهای غربی و قوانین آنها فکر کردیم که ما هم می‌توانیم دیر یا زود از هر جهت مانند آنها شویم. و به عقیده من مشکلات از همین جا آغاز شد چون هرگز و هنوز نتوانستیم به این آرزوی خود جامه عمل بپوشانیم.
اگر با غرب آشنا نشده بودیم غرق در أنواع بیماری‌ها و فلاکت‌ها دست و پا می‌زدیم اما متوجه وضعیت اسفناک خود نبودیم. در واقع آغاز آشنایی با غرب باعث مشکلات بسیاری در ایران و کشورهای مشابه شده است. چرا نتوانستیم و هنوز نمی‌توانیم غربی بشویم و خیال خود و جهان را راحت کنیم؟ به نظر من یافتن این پاسخ‌ها بسیار مهم‌تر است از مجرم دانستن روشنفکران چپگرا در دوره قبل از انقلاب. از پر حرفی خود عذر خواهی می کنم. مسائل بسیار زیاد و پیچیده است و اینجا فرصت مطرح کردن همه آن ها نیست.
با ارادت بسیار خدمت شما علی محمد طباطبایی


■ جناب طباطبائی گرامی- شخصا بر این باورم که عامل اصلی تمام موارد ذکر شده طول دراز مدت سلطنت ۳۷ ساله شاه بود، که بنا بگفته خودتان حتی اعضای یک فامیل هم با او موافق نبودند (البته گروهی با مخالفت با این ایده می‌گویند، پس چطور این حکومت کنونی بیش از شاه هنوز پا برجاست، که البته علت آن خشونت سیتماتیک حکومت فعلی است که در سلطتنت شاه نبود) در روش و پروتکل مسؤلیت اجرائی می‌گویند نباید در مسؤلیت‌های کلان نباید فرد بیش از پنج شش سال بماند چون بشر جایز الخطاست و در بهترین شرایط حدود درصد تصمیماتش اشتباهی است، و این اشتباهات در دراز مدت اگر بماند روی هم تلمبار شده و فاجعه‌آمیز خواهد بود.
از طرفی دیگر هیچ حکومتی نمی‌تواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیش‌رفته به جای حکومت مادام العمری، حکومت‌ها دوره‌ای چهار تا مثلا ده ساله شده‌اند (تصور اینکه حکومت ترامپ یا بایدن مادام العمری بود آسان است). در انتخابات حکومت های دوره‌ای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی می‌شوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضی‌ها و ناراضی‌ها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومت‌های مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه می‌ماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیف‌تر و ضعیف‌تر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش می‌کند. از منظری دیگر حاکم مادام‌العمری حتی اگر شخص در اول کار فردی صالح بوده باشد به تدریج تحت فشار منفعت‌طلبان داخلی و خارجی (البته داخلی بیشتر) دیکتاتور می‌شود - چون انسان ظرفیت قدرت بلا منازع در زمان نا محدود را ندارد.
با احترام. کاوه


■ جناب احمدی گرامی ، درود بر شما. پاسخ دوستانه و روشنگرانه شما به آقای سرکوهی بسیار درست و بجا، روشنگرانه و به هنگام بود. گزارۀ «پنجاه و هفتی‌ها» و اینکه چرا چپ و روشنفکران پیش از انقلاب نتوانستند وضعیت را به درستی تحلیل کنند (اگر به راستی بر آن باشیم که در آن زمان هم چیزی به نام چپ در معنای درست آن وجودد داشته است)، هنوز ریگی در کفش نیروهای اوپوزیسیون یا میهن پرست است که راه رفتن را برای آنها دشوار می‌سازد. امید است با پرداختن بیشتر به چنین گفتگوهای بنیادینی بتوانیم ریگ را از کفش خود در آوریم، راه پیش رو را درست‌تر بشناسیم و بهتر راه برویم. با سپاس از شما.
بهرام خراسانی ۱۹ آبان ۱۴۰۴



■ آقای طباطبایی عزیز. سؤالی که برای شما مطرح است، برای من نیز مطرح است. و نیز اینکه با شما موافقم که “مشکل اصلی” آشنایی با غرب بود. شما زمان شاه در اروپا بودید، و علی‌رغم تنفس در فضای دمکراتیک، باز هم ضدشاه شدید (منظورم جو عمومی است، نه حتما شخص شما). چرا؟! بنابراین فقط موضوع دیکتاتوری شاه و استبداد در داخل ایران مطرح نبود. از دوستان بسیار قدیمی کنفدراسیون شنیده‌ام و نیز گه‌گاه خوانده‌ام که دانشجویان ایرانی در اروپا، آن اوایل روابط خوبی با سفارت‌های ایران (مثلأ در آلمان و فرانسه) داشته‌اند. این تفاهم و روابط شامل انتقال ارز و جشن‌های مشترک بوده است. این روابط به مرور خراب می‌شود و در نهایت به رویارویی می‌رسد. دلیل‌ اصلی آن به نظر من در درجه اول جنبه جهانی داشته است (پدیده کاسترو، تطاهرات علیه جنگ ویتنام).
نکته دوم، در واقع “مشکل فرعی” به طینت آدمی برمی‌گردد. تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کرده‌ام، طبیعت آدمی ترجیح می‌دهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقب‌ماندگی ایران را به گردن شاه می‌انداختیم. هم‌اکنون نیز ناتوانی خود در کنار انداختن یوغ ج.ا. را تا حد زیادی به گردن “عدم اتحاد اپوزیسیون” می‌اندازیم. سخن بسیار است....
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای طباطبایی عزیز، حرف اصلی من مقصر جلوه دادن گروه خاصی نبود چون همه به سهم خویش در این فاجعه نقش داشتند. تمرکزم به ساحت فکری ما ایرانی هاست و مهم نیست که در کدام “فضای فکری و فرهنگی” زیست می‌کنیم. با این نوع نگرش دین‌مابانه هر کجا که باشیم چارچوبی از پیش آماده داریم تا افکار و عقاید و نظریات جدید را در انطباق و تناسب با آن نگرش عقیم کنیم. تا زمانی که اینگونه به عقاید و آرای غربیان رجوع میکنیم چیزی عایدمان نمیشود که هیچ، بلکه به مشکلات خویش اضافه هم می‌کنیم. در ضمن در مورد جمله شما: “مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخاب می کردند” باید عرض کنم که ترور و تنبیه و کشتن رفقا در هر جا که رخ دهد جرم است. انتخاب کج راهه چریکی جدا از آموزه‌های غلط و اعواج فکری، متاثر از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و بسته بودن فضای سیاسی بعد از آن است که تحلیلی جدا میطلبد.
با درود سالاری


■ سپاس از دوستانی که در مورد مقاله و این مقوله ابراز نظر کردند.
آقای سالاری گرامی از آنهایی یاد کردند که در اروپا زندگی می‌کردند و چیزی بجز بخشی از فضای فرهنگی غرب را که با جان سخنانشان تناسب داشت به ارمغان نیآوردند. سخن بسیار درستی است. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که بسیار پر شمار و قدرتمند بود مواضع بسیار مخربی داشت. اعضای آن دیگر مانند بخشی از فعالین سیاسی در ایران در زندان یا در خانه تیمی و یا مخفی گاه نبودند که نا آگاهی و کم سوادی‌شان و کم سوادی‌مان را ناشی از سرکوب قلمداد کنیم.
این تشکل تا پیش از “انقلاب سفید” سال ۱۳۴۱ مواضع اصلاح‌طلبانه در برابر رژیم شاه داشت. طرح سپاه دانش برای فرستادن دیپلمه‌های دبیرستانی به جای خدمت نظامی به روستاها برای سواد آموزی از سوی کنفدراسیون ارائه شده بود. اما به ناگاه پس از آن به سوی موضع سرنگونی و انقلابی غلطید و برخی از اصول انقلاب سفید را که بزرگترین تحولات و اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را در کشور پدید آورد و سیمای ایران را دگرکون کرد “توطئه رژیم ضد خلقی شاه” برای انحراف مبارزات انقلابی ارزیابی کرد. این نیرو که شاهد جنبش بزرگ دانشجویی ۶۸ اروپا نیز بود به جای آموختن از جنبه‌های مثبت آن همانگونه که اقای سالاری نیز نوشتند بدترین جنبه‌های فضای سیاسی اروپا را با خود به ارمغان آورد.
به نقل از مقالات تحقیقی آقای حمید شوکت، کنفدراسیون دانشجویان به مثابه پرشمارترین تشکل نیروهای سیاسی که عمدتا گروه‌های مختلف چپ و نیز اقلیتی چپ اسلامی در آن حضور داشتند در کنگره سراسری چهارم خود که در سال ۱۳۵۴ در شهر کلن آلمان برگزار شد پیامی برای پشتیبانی به خمینی تحت عنوان “زعیم عالیقدر مبارزات ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی” فرستاد. در این پیام با ادبیاتی اسلامی از مبارزات او علیه یزید زمانه حمایت شده بود.
توجه کنید چند سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی. من از جمله به همین دلایل جنبش ارتجاعی پانزده خرداد سال ۴۱ خمینی را چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب سال ۵۷ می‌دانم. انقلاب و فاجعه‌ای که نیروهای چپ و ملیون به خاطر مبانی مشترک فکری با اسلامگرایان گاه با نیت خیر به سهم خود و نه به عنوان مهمترین عامل راه جهنم و راه سلطه بختک سیاه جمهوری اسلامی را بر کشور ایران و نسل‌های آتی آن فرش کردند.
فریدون احمدی


■ با تشکر بسیار از جناب کاوه. مطالبی که نوشتید برای من بسیار تازه و آموزنده بود و نه جایی خوانده بودم و نه به فکر خودم رسیده بود و حقیقا عرض می‌کنم که از شما چیزهای تازه‌ای آموختم. این که به قول خودتان: «هیچ حکومتی نمی‌تواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیش‌رفته به جای حکومت مادام العمری، حکومت‌ها دوره‌ای چهار تا مثلا ده ساله شده‌اند در انتخابات حکومت های دوره‌ای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی می‌شوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضی‌ها و ناراضی‌ها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومت‌های مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه می‌ماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیف‌تر و ضعیف‌تر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش می‌کند.»
جناب قنبری گرامی نکته شما هم بسیار به جا و آموزنده است که می فرمائید: «تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کرده‌ام، طبیعت آدمی ترجیح می‌دهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقب‌ماندگی ایران را به گردن شاه می‌انداختیم».
از جناب سالاری عزیز نیز تشکر می‌کنم. شما از واژه ترور برای سازمان‌های چریکی استفاده کرده‌اید. تصور نمی‌کنم که شما آنها را مانند گروه‌های داعش و القاعده تروریست و هم ردیف بدانید. این خط فکری است که در ایران افرادی به ویژه محمد قوچانی در نشریاتی که در سالهای گذشته منتشر کرده‌اند سعی در پروراندن آن داشته‌اند که من از اهداف پشت پرده ایشان چیزی نمی‌دانم.
ارادتمند شما؛ علی‌محمد طباطبایی


■ نه جناب طباطبایی گرامی, من به سان محمد قوچانی “سعی در پروراندن” چیزی ندارم. شما اگر به اعدام انقلابی، یا به حذف مخالفین در داخل یک سازمان که داعیه آزادی و برابری را دارد، اعتقاد دارید آن چیز دیگریست. قصد گفتگو و تاباندن نوری بر تاریکی هاست نه پشت پا زدن.
موفق باشید و با احترام سالاری


■ جناب طباطبائی گرامی. ممنون از پاسخ شما - من این ایده را مدت هاست که در موارد مختلف مطرح کرده‌ام، اما دریغ از یک پاسخ حتی منفی و دلائل سکوت آن‌. شاید روشنفکران و نامداران نویسنده بر این باورند که ما هنوز شایسته حکومت‌های دوره‌ای نیستیم. حتی جمهوری خواهان هم که در مرام نامه و مانیفست جمهوریت که حکومت‌ها باید دوره‌ای باشد، غیر از شعارهای انشائی‌وار هیچ اشاره‌ای به آن ندارند، که انسان را یادآور جمهوری های عیدی امین و قذافی و صدام و پوتین می‌نماید.
البته انجام آن مثل هر نوع تغیر پارادیمی تغییر ساده‌ای نیست. و شاید یکی دو نسل می‌خواهد تا جا بیفتد. در شهریور بیست کنفرانس تهران این ایده از طرف روزولت مطرح شد، ولی فروغی نخست وزیر بدلیل اینکه در شرایط کنونی به هرج و مرج میانجامید نپذیرفت. رضا شاه هم با این ایده آمد که با مخالفت روحانیت روبرو شد. حال اگر شما این ایده را باتمام مشکلات آن می‌پذیرید، پس در نشر و توضیح و تائید آن با آن قلم توانا‌ و دانش و تجربه گران بهای خود پیش قدم شویم.
با احترام مجدد کاوه.


■ جناب کاوه عزیز. دلیل سکوت، تا آنجا که به من برمی‌گردد، این است که اعتقاد به رأی مردم در مسائل حکومتی، تلویحا به معنی ادواری بودن زمامداری نیز هست. معهذا تاکید می‌کنم که نظر شما را در این زمینه می‌پذیرم. این نکته را نیز باید مد‌ نظر داشت، که علی‌رغم تعویض مسؤلین عالی رتبه کشور، چطور می‌شود ثبات نسبی در سیاست‌های اقتصادی و...داشت؟
با احتراام. رضا قنبری


■ با سلام و با تشکر از این بحث‌های مفید.
ایده‌ای را که کاوه گرامی در مورد دوره‌ای بودن مناصب عنوان می‌کند، در چارچوب جامعه‌شناسی و فلسفه سیاسی تحت عنوان “صندلی همیشه خالی” مطرح می‌کنند. برای مثال به کتاب “چپ، دموکراسی و اقتدارگرایی” نوشته دکتر علیرضا بهتویی که در سایت ایران آکادمیا به رایگان در دسترس است نگاه کنید:
https://iranacademia.com/news/چپ،-دموکراسی-و-اقتدارگرایی/
با احترام - حسین جرجانی


■ این نوشته پاسخی به سئوال ” اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز می‌گشتید، چه می‌کردید؟” نداده ست. بلکه صحبت‌های آقای سرکوهی را به نقد کشیده ست. حتی اگر بخواهیم حرفهای آقای سرکوهی را مورد انتقاد قرار دهیم.  لازم ست نوار صوتی صحبت‌های فرج سرکوهی را گوش کنیم تا بتوانیم در مورد نظرات او و این سئوال “اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز می‌گشتید، چه می‌کردید؟! بحث و گفتگوی سازنده کنیم.
سرکوهی نظر خود را با دهنیت امروزش بیان کرده کسی نمی‌تواند این حق را از او بگیرد. هریک از ما همین امروز هم نظرات متفاوتی در مورد دیروز و امروز داریم. مسئله این ست. آسیب‌شناسی انقلاب ۵۷ ایران هنوز موفق به دستیابی به نظری جامع و مورد قبول صاحب نظزان و محققان تاریخ و جامعه شناسی نرسیده و علائق سیاسی به شناخت علل فروپاشی چکومت پادشاهی ترجیح داده می شود. بهر صورت هریک از ما به گونه‌ای در سقوط حکومت استبدادی پادشاهی موضع گیری موافق، بی‌طرف و مخالف داشتیم.  این نوع مواضع را در شخصیت‌های سیاسی مطرح آن زمان نیز می‌شناسیم. ولی برآیند کنش و واکنش های حکومت، قدرتهای خارجی، مردم، روحانیون، نیروهای مخالف حکومت و.... به فروپاشی حکومت و به قدرت رسیدن روحانیون مرتجع شد. آیا چنان سقوطی اجتناب ناپذیر بود؟ کاش دوستان بنویسند که با فکر امروز در آن سالها چه می‌کردند. آقای فریدون احمدی هم از کنار این موضوع گذشته ست.
https://www.youtube.com/watch?v=hMkI6uc0HoY&t=4s
با احترام؛‌ کامران امیدوارپور




iran-emrooz.net | Fri, 07.11.2025, 18:00
چین تا چه اندازه آسیب‌پذیر است؟

سردبیران پراجکت سیندیکیت

تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد شریف‌زاده
۳۱ اکتبر ۲۰۲۵

دیدار میان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، پس از ماه‌ها تهدید فزایندهٔ آمریکا به اعمال تعرفه‌های جدید و محدودیت‌های تلافی‌جویانهٔ چین بر صادرات مواد معدنی خاک‌های نادر، نوعی تنش‌زدایی به همراه داشت. در حالیکه چین دلایل موجهی برای کاهش تنش با ایالات متحده داشت، اما همچنان با ضعف‌های سیاسی و اقتصادی قابل‌توجهی دست‌به‌گریبان است.

به نظر می‌رسد دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، بار دیگر از آستانهٔ آغاز جنگ تجاری تازه‌ای عقب‌نشینی کرده‌اند. در دیدار رو‌در‌روی آنان در نشست سران همکاری اقتصادی آسیا-اقیانوس آرام (APEC) در کرهٔ جنوبی، ترامپ و شی به توافقی یک‌ساله دست یافتند که شامل کاهش تعرفه‌های آمریکا بر واردات کالاهای چینی و تعویق محدودیت‌های چین بر صادرات مواد معدنی خاک‌های نادر می‌شود.

همان‌طور که هارولد جیمز (Harold James) ازدانشگاه پرینستون پیش از این دیدار اشاره کرده بود، بعلت وابستگی دوجانبه اقتصاد این دو کشور، هر دو رهبر «به نوعی به جهت آتش‌بس سوق داده شدند. با این حال، یک توافق تجاری نمی‌تواند نگرانی‌های بلندمدت و «لاینحل» آنان را برطرف کند — نگرانی‌هایی همچون سطح بالای بدهی عمومی در ایالات متحده و روند سریع پیر شدن جمعیت در چین — از این رو هر دو کشور بر هوش مصنوعی به‌عنوان ناجی خود تکیه کرده‌اند؛ امری که به گفتهٔ جیمز، «بیشتر نشانهٔ استیصال است تا اعتماد به‌ نفس».

استیون اس. روچ (Stephen S. Roach) از دانشگاه ییل بر این باور است که «چالش اقتصادی بسیار دشوار» پیش‌روی چین، تحقق «توازن مجدد بتوسط مصرف‌کننده» است که مدت‌هاست انتظارش می‌رود. اما او «اطمینان» دارد که اگر رهبران چین « تا سال ۲۰۳۵ ، هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار از تولید ناخالص داخلی را به ۵۰ درصد تعیین کنند»، در آن صورت می‌توانند «ترکیب درستی از سیاست‌های حمایت از مصرف» را برگزینند.

با این حال، حتی اگر چین در افزایش مصرف داخلی موفق شود، کئون لی (Keun Lee) از دانشگاه ملی سئول هشدار می‌دهد که این امر برای تحقق هدف شی – یعنی تبدیل شدن به بزرگ‌ترین اقتصاد جهان – کافی نخواهد بود. درست است که با رسیدن درآمد ناخالص ملی سرانه به ۱۳٬۶۶۰ دلار در سال ۲۰۲۴، چین به نظر می‌رسد از «دام باقی ماند درآمد متوسط» گریخته است، اما تولید ناخالص داخلی آن نسبت به ایالات متحده در حال کاهش است – روندی که به‌دلیل «جمعیت‌شناسی نامطلوب» به‌سختی قابل برگشت است.

اقتصاد تنها منبع آسیب‌پذیری چین نیست. برهما چلانی (Brahma Chellaney) از مرکز پژوهش‌های سیاستی توضیح می‌دهد که پس از سیزده سال تمرکز قدرت، شی همچنان «درگیر بازی بی‌پایانِ حذف رقیبان» است، نمونه‌اش پاکسازی اخیر او از نه 9 ژنرال بلندپایهٔ ارتش است. پارانویا یا سوءظن شی موجب گسترش «چاپلوسی و اضطراب» در میان نخبگان چین شده است؛ امری که حکمرانی خوب را تضعیف می‌کند، برنامه‌ریزی و رهبری نظامی را مختل می‌سازد، در میان مدیران بخش خصوصی ترس و بی‌اعتمادی ایجاد می‌کند و به‌طرز متناقضی حکومت خود او را نیز ناامن‌تر می‌سازد.

با این وجود، مارک ال. کلیفورد (Mark L. Clifford)، رئیس «کمیته آزادی» در بنیاد هنگ‌کنگ، تأسف می‌خورد که بانکداران غربی، در جستجوی سودهای کوتاه‌ مدت، مشتاق‌اند رژیم «سرکوبگر» چین را تأمین مالی کنند. این موضوع در اوایل نوامبر آشکار خواهد شد، زمانی که «غول‌های وال‌استریت» برای شرکت در اجلاس مالی جهانی به هنگ‌کنگ می‌روند، بی‌آنکه نگران باشند که چین «به وعده‌اش به مردم هنگ‌کنگ عمل نکرده است».


نمودهای ضعف در دیدار ترامپ و شی جین‌پینگ

🖊️ هارولد جیمز
🗓️ ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵

در حالی که بیشتر مردم رقابت چین و آمریکا را نوعی جنگ سرد جدید میان دو غول جهانی می‌دانند، حقیقت این است که هر دو کشور با محدودیت‌های جدی روبه‌رو هستند. دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ هر دو از آسیب‌پذیری‌های طرف مقابل آگاه‌اند، و همین باعث می‌شود نتوانند ضعف‌های خود را پنهان کنند.

پرینستون – جهان با اضطراب، منتظر دیدار این هفته میان رئیس‌جمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، و رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، بود. آیا این دیدار رو‌در‌رو – که این بار در نشست همکاری اقتصادی آسیا-اقیانوس آرام در کرهٔ جنوبی برگزار شد – می‌تواند مناقشه‌ای را که در سال جاری تیترهای هشداردهنده‌ای ایجاد کرده است، را حل کند؟

در حالی که بیشتر مردم رقابت چین و آمریکا را جنگ سردی جدید می‌دانند – نبردی برای برتری جهانی، که هر طرف می‌کوشد نفوذ مالی، تجاری و نظامی خود را به سراسر جهان گسترش دهد – حقیقت این است که هر دو کشور با محدودیت‌های شدید مواجه‌اند. درست است که لفاظی رهبران دو کشور از نظر «مارتین وُلف»، ستون‌نویس فایننشال تایمز، مؤید این دیدگاه است که ما شاهد تقابل دو ابرقدرت غارت گر در عصر جدیدی از قطبی‌شدن و تنش‌های پنهان هستیم. شی پیوسته از «تغییرات بزرگی که در یک قرن گذشته بی‌سابقه بوده‌اند» سخن می‌گوید، منظورش این است که آمریکا در حال افول و چین در حال صعود است؛ در حالی که اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، محدودیت‌های اخیر صادراتی چین را «نشانه‌ای از ضعف اقتصاد آن کشور» می‌داند. هر دو تا حدی درست می‌گویند.

چین می‌داند که آمریکا به‌شدت به مواد معدنی حیاتی و عناصر نادر خاکی چین وابسته است — از گالیوم و ژرمانیم گرفته تا دیسپروزیم و ساماریوم. هرگونه اختلال در عرضهٔ این مواد می‌تواند تولید نیمه‌هادی‌های پیشرفته و سایر فناوری‌ها در آمریکا را متوقف کند. گرچه ظرفیت استخراج و فرآوری این مواد می‌تواند در جاهای دیگر – از جمله در خود آمریکا – توسعه یابد، اما این روند نه سریع خواهد بود و نه ارزان. در حال حاضر، آمریکا در دام این وابستگی گرفتار است و گزینه‌های اندکی جز سازش در اختیار دارد.

اما چین نیز آسیب‌پذیر است. هنوز برای رشد اقتصادی خود به صادرات نیاز دارد و نمی‌تواند فروپاشی تجارت جهانی را تحمل کند. همین واقعیت نشان می‌دهد که ما در یک جنگ سرد واقعی نیستیم، زیرا در جنگ سرد اصلی میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی تقریباً هیچ وابستگی اقتصادی وجود نداشت. هرچند ممکن است خوششان نیاید، اما بازیگران «جنگ سرد جدید» امروز ناچارند به‌سوی نوعی آتش‌بس و سپس تعهدی بلندمدت حرکت کنند.

البته چنین توافقی مشکلات خاص خود را دارد، به‌ویژه با توجه به لفاظی‌های خصمانهٔ دو طرف. طی دههٔ گذشته، هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه در آمریکا چین را تهدیدی بنیادین دانسته‌اند، و مقام‌های چینی نیز تصویری مشابه از آمریکا ترسیم کرده‌اند. افکار عمومی در هر دو کشور چه واکنشی نشان خواهند داد اگر رهبرانشان در پی نزدیکی با «قدرتی دشمن» برآیند؟ این واکنش احتمالاً بسیار متفاوت از پایان جنگ سرد خواهد بود، زمانی که آمریکایی‌ها و روس‌ها به یک اندازه از دیدار رونالد ریگان و میخائیل گورباچف در ریکیاویک در سال ۱۹۸۶ دلگرم شدند. در آن نسل، رقابت نظامی احمقانه به نظر می‌رسید؛ اما در نسل امروز، رقابت هنوز طبیعی و اجتناب‌ناپذیر احساس می‌شود. در چنین شرایطی، خطر سیاسی هر توافقی بسیار بالاست.

نگرانی‌های بلندمدت دو قدرت نیز لاینحل‌تر از پیش‌اند. برای مثال، سطح بدهی‌های ایالات متحده تا پایان دهه از یونان و ایتالیا پیشی خواهد گرفت، و چین نیز با بحران اقتصادی ناشی از پیر شدن سریع جمعیت خود روبه‌رو است. با توجه به ابعاد این چالش‌ها، مدعیان هژمونی امروز بیشتر به غول‌هایی می‌مانند که «سرهای آهنین اما پاهای گِلی» دارند. هر دو کشور احساس می‌کنند راه دیگری ندارند جز قمار، و هر دو بر یک گزینه شرط بسته‌اند: هوش مصنوعی.

شاید، با سرمایه‌گذاری کافی، هوش مصنوعی بتواند مشکلاتشان را حل کند. حامیان این فناوری وعدهٔ جهشی چشمگیر در بهره‌وری را می‌دهند. در آمریکا، این به معنای رشد سریع‌تر اقتصادی خواهد بود که نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی را خودبه‌خود کاهش می‌دهد. در چین، هوش مصنوعی همراه با روباتیک می‌تواند مشکل جمعیت سالخوردهٔ رو‌به‌رشد را حل کند (و البته نظام نظارت و کنترل اجتماعی را تقویت نماید). اما هیچ تضمینی وجود ندارد که سرمایه‌گذاری در هوش مصنوعی بازده مطلوبی داشته باشد.

هر دو کشور فرض می‌کنند که سود اصلی از هوش مصنوعی نصیب «پیشگام موفق» خواهد شد، اما این تنها سناریوی ممکن نیست. آمریکا، با برتری قابل‌توجه در زمینهٔ تراشه‌های پیشرفته و تجهیزات تولید آن‌ها، ممکن است همچنان در خط مقدم نوآوری در هوش مصنوعی باقی بماند — یا شاید نه. هنوز دقیق نمی‌دانیم چین تا چه حد در توسعهٔ یک نظام هوش مصنوعی مستقل پیش رفته است. ظهور ناگهانی مدل «دیپ‌سیک (DeepSeek) — » که توسط یک استارت‌آپ چینی توسعه یافت و عملکردی در سطح بالا با هزینه‌ای بسیار کمتر از رقبای آمریکایی داشت — نشان می‌دهد که تقلید و بهره‌برداری از فناوری‌های موجود آسان‌تر از گذشته است.

با رشد یک طبقهٔ متوسط جهانی تحصیل‌کرده و پرتلاش، موانع سنتی برای «رسیدن به سطح کشورهای پیشرفته» در حال فروپاشی است. نیروهای نهادی‌ای که زمانی فناوری‌های پیشرفته را در انحصار اقتصادهای پیشرفته نگه می‌داشتند، تضعیف شده‌اند. اکنون به‌آسانی می‌توان تصور کرد که پیشرفت‌های بزرگ از سوی کشورهای کوچک‌تری صورت می گیرد که در نتیجه توان بیشتری برای مقاومت در برابر فشار ابرقدرت‌های غارت گر خواهند داشت.

قمارکردن می‌تواند بسیار اعتیادآور باشد. ترامپ شرط‌های بزرگی بسته است — چه بر سر صلح در خاورمیانه، چه در بمباران ایران، و چه در اوکراین — و شاید برخی از آن‌ها نتیجه دهند. آخرین مورد، یعنی بستهٔ کمک ۲۰ میلیارد دلاری آمریکا به آرژانتین، به‌شدت پرریسک بود، زیرا نظرسنجی‌ها پیش‌بینی شکست سخت متحد ایدئولوژیک او، خاویر میلی، را می‌کردند. اما میلی برخلاف پیش‌بینی‌ها پیروز شد — دست‌کم فعلاً.

با این حال، ترامپ باید محتاط باشد؛ هیچ چیز مانند یک پیروزی بزرگ اولیه، یک قمارباز را بیشتر به دام اعتیاد نمی‌کشاند. اگر ترامپ و شی هر دو احساس خوش‌شانسی کنند، دیدار شخصی‌شان ممکن است باعث شود هر دو شرط‌های بزرگ ‌تری ببندند. اما اگر هر دو چاره‌ای جز شرط‌بندی همه‌جانبه بر سر هوش مصنوعی نبینند، این بیشتر نشانهٔ استیصال است تا اعتمادبه‌نفس.


چین باید برای رشد مصرف داخلی خود هدف‌گذاری کند

🖊️ استیون اس. روچ
🗓️ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵

همزمان با آماده‌سازی رهبران چین برای «برنامهٔ پنج‌سالهٔ پانزدهم»، نشانه‌های اولیه حاکی از آن است که تمرکز آن همچنان بر ادامهٔ صعود فوق‌العادهٔ فناوری و صنعتی چین خواهد بود. اما آنها باید بیشتر نگران افزایش تقاضای مصرف‌کننده باشند، که به معنای تعیین هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار به ۵۰ درصد از تولید ناخالص داخلی تا سال ۲۰۳۵ است.

شانگهای – فصل برنامه‌ریزی در چین در جریان است. پیش از انتشار رسمی «برنامهٔ پنج‌سالهٔ پانزدهم» (۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰) در مارس ۲۰۲۶، نشانه‌های اولیه از چهارمین اجلاس عمومی حزب کمونیست چین حاکی از آن است که این برنامه ادامهٔ همان مسیر گذشته خواهد بود: تمرکز بر صعود صنعتی و فناوری فوق‌العادهٔ چین، که به گفتهٔ رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ «نیروهای مولد جدید» را ایجاد می‌کند.

اما این یک اشتباه است: توانمندی‌های صنعتی و فناوری چین آن‌چنان تثبیت شده است که نیازی به تأکید دوباره بر آن نیست. تمرین برنامه‌ریزی باید به جای آن به بزرگ‌ ترین چالش چین بپردازد: تحقق توازن مجدد مبتنی بر ازدیاد مصرف‌کننده که مدت‌ها انتظار آن می‌رفت. از این رو، برنامهٔ پنج‌سالهٔ پانزدهم باید هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار از حدود ۴۰ درصد کنونی به ۵۰ درصد تا سال ۲۰۳۵ تعیین کند.

بحث دربارهٔ توازن مجدد ، دهه‌هاست که ادامه داشته است. اولین بار در مارس ۲۰۰۷ توسط «ون جیابائو»، نخست‌وزیر پیشین، مطرح شد و به عنوان دومین مورد از «چهار ناپایداری» مشهورش — ناپایدار، نامتوازن، ناسازگار و غیرقابل‌تحمل — معرفی شد، که به گفتهٔ او این چهار عامل اقتصاد ظاهراً قوی چین را تهدید می‌کرد. البته، واژهٔ «نامتوازن» صرفاً به مصرف‌کنندهٔ چینی اشاره دارد. اما در چارچوب هر چهار ناپایداری، این مسأله مهم‌ترین چالش ساختاری اقتصاد چین را برجسته می‌کند: نیاز به یافتن منابع رشد جدید.

در حالی‌که مقامات چینی در رسیدگی به نخستین «ناـ» یعنی نا‌ثباتی (instability) مهارت ویژه‌ای از خود نشان داده‌اند – چنان‌که در بحران مالی جهانی سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹ و نیز در دوران همه‌گیری کووید-۱۹ آشکار شد – اما چهارمین “نا” جایی است که وعده‌ی سیاسی رویای چینیِ شی جین‌پینگ به محک عمل گذاشته می‌شود.اگر رشد اقتصادی چین پایدار نباشد، این کشور در رسیدن به هدف بلندپروازانه‌ی خود یعنی تبدیل شدن به «یک کشور بزرگ سوسیالیستی مدرن» با استانداردهای زندگی مشابه اقتصادهای پیشرفته تا میانه‌ی قرن ناکام خواهد ماند. بر اساس محاسبات من، تحقق این هدف مستلزم آن است که رشد واقعی سرانه تولید ناخالص داخلی چین در دوره‌ی ۲۰۳۰ تا ۲۰۴۹ به میانگین سالانه ۵٫۷۵ درصد برسد – رشدی چشمگیرتر از میانگین ۴٫۲۵ درصدی دوره‌ی ۲۰۲۲ تا ۲۰۳۰، اما هنوز بسیار کمتر از میانگین ۸٫۴ درصدی سال‌های ۱۹۸۱ تا ۲۰۲۱ است.

تحقق این هدف آسان نخواهد بود، زیرا بسیاری از موتورهای اصلی رشد چین در حال رسیدن به حد خود هستند. بخش مسکن، که با مشکلات جدی روبه‌روست، احتمالاً سال‌ها تحت فشار نزولی باقی خواهد ماند. بخش صادرات به ظاهر مقاوم چین تقریباً مطمئناً تحت تأثیر افزایش حمایت‌گرایی جهانی ضربه خواهد گرفت. حتی سرمایه‌گذاری ثابت که در حال حاضر حدود ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی چین را تشکیل می‌دهد، به حد خود نزدیک می‌شود. از این رو، بار اصلی بر دوش مصرف‌کنندهٔ چینی برای پر کردن این شکاف است.

من از زمان طرح چهار ناپایداری توسط ون، بارها این نکته را تکرار کرده‌ام و دیگران نیز به همان نتیجه رسیده‌اند. اگرچه دولت چین همیشه در بحث دربارهٔ چالش‌های اقتصادی خود به افزایش تقاضای مصرف‌کننده اشاره می‌کند، اما این هدف در کنار مجموعه‌ای از اهداف دیگر مطرح می‌شود، از جمله افزایش اشتغال، کاهش نابرابری درآمد، توسعهٔ انرژی جایگزین و نوآوری بومی. آنچه اقتصاد نامتوازن چین واقعاً نیاز دارد، تمرکز مشخص بر تقویت نقش مصرف‌ کننده به عنوان محرک اصلی رشد است.

من نمی‌خواهم بگویم چین باید از دستاوردهای پنجاه سال گذشته، به‌ویژه پیشرفت‌های فناوری اخیر، صرف‌نظر کند. همچنین منظورم بازگشت به برنامه‌ریزی مرکزی برای هدایت اقتصاد به مسیر دیگر نیست. برای من، هدف و برنامه دو چیز متفاوت هستند: برنامه چارچوب استراتژیک کلی را فراهم می‌کند، در حالی که هدف یک عدد مشخص است که با آن برنامه هماهنگ است. چین می‌تواند هم برنامه‌ریزی کند و هم هدف تعیین کند.

به‌طور طبیعی، رسیدن به نسبت مصرف خانوار به تولید ناخالص داخلی ۵۰ درصد هدفی دشوار خواهد بود؛ برآوردهای من نشان می‌دهد که مصرف خانوار باید دو برابر رشد اقتصاد کلی چین شود. این امر شاید غیرمحتمل به نظر برسد، اما قابل انجام است، با توجه به ضعف پیش‌بینی‌شده در بخش مسکن، صادرات و سرمایه‌گذاری ثابت.

هدف مصرف چین باید مانند اهداف ثبات قیمت یا اشتغال کامل در غرب دیده شود. ما آن‌ها را «دستورالعمل» می‌نامیم، اما این فقط واژه‌ای دیگر برای «هدف» است. تعیین چنین اهدافی برای مدیریت هر اقتصادی مفید است، تمرکز ایجاد می‌کند و پاسخگویی را تشویق می‌کند.

نتیجهٔ نهایی این است که زمان آن فرا رسیده است که چین هدف صریحی برای مصرف خانوار تعیین کند. البته، چگونگی شکل‌دهی سیاست‌ها توسط رهبران چین برای دستیابی به این هدف، به خودشان بستگی دارد. من همواره به تقویت شبکهٔ امنیت اجتماعی، برای کاهش پس‌انداز احتیاطی، ناشی از ترس در جامعه‌ای که سریعاً در حال پیر شدن هستند، را توصیه کرده‌ام. دیگران بر اصلاح سیستم قدیمی «هُکو» (مجوز سکونت) به ویژه برای کارگران مهاجر، افزایش سن بازنشستگی، توسعهٔ «اقتصاد نقره‌ای» و اجرای کمپین‌های تعویض کالاهای بادوام مصرفی تمرکز کرده‌اند.

در این مرحله، آنچه برای من اهمیت دارد، اتخاذ سیاستهای مؤثر دارای اهمیت کمتری ازداشتنٔ تعهد به هدف ایجاد توازن مجدد است. من در طول سالها ، فهمیدم که چینی ها بخوبی توان برخورد به این مشکلات را خواهند داشت. اگر برنامهٔ پنج‌سالهٔ پانزدهم هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار به ۵۰ درصد را تعیین کند، من مطمئنم که سیاستگذاران چینی، سپس ترکیب مناسبی از اقدامات حمایت از مصرف کننده گان را انتخاب خواهند کرد. یک هدف جدید می‌تواند گام بزرگی در واداشتن رهبران چین به حل مناقشهٔ خسته‌کننده و اکنون بصورت فزاینده ای ضروری، فراهم کند. همان‌طور که ون Wen تقریباً ۱۹ سال پیش هشدار داد، عدم توازن مجدد اقتصاد چین گزینهٔ پایداری نیست


آیا چین می‌تواند از نظر اقتصادی به آمریکا برسد؟

🖊️ کئون لی
🗓️ ۳۱ اکتبر ۲۰۲۵

با افزایش پیوسته‌ی درآمد ناخالص ملی سرانه در سال‌های اخیر، احتمالاً چین از «از محدودیت باقی ماندن در درآمد متوسط» گریخته است. با این حال، ممکن است این کشور در نوعی «دام توسیدید اقتصادی»(economic Thucydides) گرفتار شود: تلاشی برای پیشی گرفتن از یک قدرت برتر موجود که مصمم است مانع پیشرفت آن شود – و هرگز به طور کامل موفق نمی‌شود.

سئول – این هفته همه نگاه‌ها به سئول، کره جنوبی، دوخته شده بود، جایی که شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، با دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، دیدار کرد تا چارچوبی برای مدیریت روابط اقتصادی دو کشور تدوین کنند. اما برای درک چشم‌انداز اقتصادی چین، نشست دیگری نیز شایان توجه است: «چهارمین پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست چین» که در آن رهبران کشور، پیشنهادهای حزب برای «پانزدهمین برنامه پنج‌ساله توسعه اقتصادی و اجتماعی (۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰)» را تصویب کردند.

چهارمین پلنوم برخلاف انتظارات برخی، تغییر عمده‌ای در رهبری کشور به همراه نداشت. به جز انتصاب «ژانگ شِنگ‌مین»(Zhang Shengmin) به عنوان معاون دوم کمیسیون قدرتمند نظامی مرکزی – که جایگزین «هه وِیدونگ He Weidong» شد (او به همراه ده مقام دیگر به تازگی از حزب اخراج شده بود) – در حوزهٔ انتصابات اتفاق چشمگیری رخ نداد. در واقع، این نشست بر تسلط شی جین‌پینگ بر قدرت مهر تأیید زد و انتظارها مبنی بر تلاش او برای به‌دست آوردن دورهٔ چهارم رهبری در سال ۲۰۲۷ را تقویت کرد.

اقتصاد چین تاکنون در برابر اقدامات خصمانهٔ فزایندهٔ دولت ترامپ – از جمله تعرفه‌های سنگین و کنترل‌های صادراتی بر محصولات پیشرفتهٔ فناوری – نسبتاً خوب مقاومت کرده است. همان‌گونه که در بیانیهٔ منتشرشده پس از پلنوم چهارم آمده است، حزب کمونیست چین «برنامه پنج‌سالهٔ فعلی» را موفقیت‌آمیز می‌داند و انتظار دارد تولید ناخالص داخلی سرانهٔ کشور تا سال ۲۰۳۵ با سطح کشورهای «با توسعهٔ متوسط»(middle-income trap) برابری کند. چین احتمالاً توانسته از «دام درآمد متوسط» که بسیاری از اقتصادهای درحال‌توسعه را در گذشته گرفتار کرده، بگریزد.

در سال ۲۰۲۴، درآمد ناخالص ملی سرانهٔ چین به ۱۳۶۶۰ دلار (بر اساس قیمت‌های جاری) رسید و این کشور به سرعت به آستانهٔ تعیین‌شده از سوی بانک جهانی برای ورود به گروه کشورهای با درآمد بالا – یعنی ۱۳۹۳۵ دلار برای سال مالی ۲۰۲۶ – نزدیک می‌شود.

یکی دیگر از معیارهای تعیین اینکه آیا یک کشور از دام درآمد متوسط ​​​​نجات یافته است یا خیر، سرانه تولید ناخالص داخلی است که آستانه آن ۴۰ درصد از سطح ایالات متحده، بر اساس برابری قدرت خرید، تعیین شده است. چین هنوز به این نقطه نرسیده است، اما همانطور که داده‌های صندوق بین‌المللی پول نشان می‌دهد، به سرعت در حال پیشرفت بوده است - از ۷ درصد سطح ایالات متحده در سال ۲۰۰۰ به ۱۷/۵ درصد یک دهه بعد و ۳۲/۵ درصد در سال جاری.

اگر روندهای اخیر ادامه یابد، این نسبت در سال ۲۰۲۶ یک درصد دیگر افزایش خواهد یافت و تا سال ۲۰۳۵ به آستانه ۴۰ درصد خواهد رسید ـــ مسیری مشابه کره جنوبی که از ۳۰ درصد از تولید ناخالص داخلی سرانه ایالات متحده در اواسط دهه ۱۹۸۰ به ۴۰ درصد یک دهه بعد افزایش یافت.

همان‌گونه که نمودار ۱ نشان می‌دهد، مسیر چین با کشورهایی چون برزیل و مکزیک متفاوت است، کشورهایی که زیر آستانهٔ ۴۰ درصد باقی مانده‌اند و حتی در سال‌های اخیر کاهش نسبی تولید ناخالص داخلی سرانه نسبت به آمریکا را تجربه کرده‌اند.

خبرهای خوبی هم وجود دارد. چین توانسته است میزان مصرف داخلی (domestic consumption) – که یکی از اولویت‌های اصلی در «برنامه پنج‌ساله چهاردهم» و نیز در «برنامه پنج‌ساله پانزدهم» به شمار می‌رود – را از ۴۹٫۴ درصد تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۱۰ به ۵۶٫۸ درصد در سال ۲۰۲۳ افزایش دهد. این امر به چین کمک می‌کند تا به کاهش وابستگی خود به صادرات ادامه دهد و در نتیجه، تاب‌آوری اقتصادی خود را افزایش دهد.در حال حاضر، نسبت صادرات به تولید ناخالص داخلی چین حدود ۲۰ درصد است و ایالات متحده ۱۵ درصد از کل صادرات چین را به خود اختصاص می‌دهد.

اما مسیر پیش‌روی چین در سال‌های آینده کاملاً هموار نخواهد بود. اقتصاد این کشور با عرضهٔ مازاد و تقاضای داخلی ضعیف دست‌وپنجه نرم می‌کند، هرچند که میان مناطق مختلف تفاوت‌های قابل‌توجهی وجود دارد.به عنوان نمونه، من خیابان‌های شلوغ و پررفت‌وآمد را نه تنها در مرکز شانگهای، بلکه در منطقهٔ سونگ‌جیانگ در حومهٔ شهر و همچنین در نانجینگ – که در منطقهٔ دلتای رود یانگ‌تسه قرار دارد – مشاهده کردم. اما در بِنگ‌بو و استان داخلی آن‌هویی، اوضاع بسیار آرام‌تر و کم‌تحرک‌تر به نظر می‌رسید.

علاوه بر این، اندازهٔ کلی اقتصاد چین نسبت به اقتصاد آمریکا (بر حسب دلار جاری) در حال کاهش است. همان‌طور که نمودار ۲ نشان می‌دهد، تولید ناخالص داخلی چین از ۱۲ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا در سال ۲۰۰۰ به اوج ۷۶٫۷ درصد در سال ۲۰۲۱ رسید، اما پس از آن کاهش یافت – به ۷۰٫۳ درصد در سال ۲۰۲۲ و ۶۳٫۴ درصد در سال جاری.افت ناگهانی در سال ۲۰۲۲ بازتابی از تأثیر قرنطینه‌های ناشی از کووید۱۹ بود، اما از آن زمان تاکنون نیز عوامل دیگری به‌وضوح نقش داشته‌اند.

یکی از عوامل مهم در این روند، عملکرد برتر اقتصاد آمریکا نسبت به سایر اقتصادهای جهان است. هرچند سهم ایالات متحده از تولید ناخالص داخلی جهانی هنوز به اوج خود در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ (حدود ۳۰ درصد) نرسیده است، اما این سهم از ۲۱٫۳ درصد در سال ۲۰۱۱ به ۲۵٫۲ درصد در سال ۲۰۲۰ و سپس به ۲۷٫۳ درصد در سال جاری افزایش یافته است.

کاهش ارزش یوان (رنمینبی) نیز در این میان نقش دارد. ارزش این ارز از حدود ۶٫۴ یوان در برابر هر دلار در سال ۲۰۲۲ به حدود ۷٫۲ در میانهٔ سال ۲۰۲۳ کاهش یافت و از آن زمان تاکنون تقریباً در همین سطح باقی مانده است.بر اساس تحلیل‌های اقتصادسنجی اخیر، پایین بودن ارزش ارز با رشد درآمد ناخالص ملی سرانه رابطه‌ای مثبت دارد، اما در مقابل، با سهم یک کشور از تولید ناخالص داخلی جهانی رابطه‌ای منفی نشان می‌دهد.

با توجه به اهمیت تولید ناخالص داخلی در تعیین قدرت نسبی اقتصادی کشورها در عرصهٔ جهانی، این موضوع نشانهٔ امیدوارکننده‌ای برای چین نیست.اگرچه ممکن است چین هنوز بتواند مسیر خود را اصلاح کند، اما این کار آسان نخواهد بود – به‌ویژه به دلیل چالش‌های جمعیتی نامطلوب. طبق برآوردهای «چشم‌انداز جمعیت جهانی» سازمان ملل، جمعیت چین از اوج ۱٫۴۳ میلیارد نفر در سال ۲۰۲۱ به حدود ۱٫۳۴ میلیارد نفر تا سال ۲۰۴۰ کاهش خواهد یافت. در همین بازه، جمعیت ایالات متحده از ۳۴۰ میلیون نفر به ۳۷۰ میلیون نفر افزایش می‌یابد.

رهبران چین به خوبی از این موانع آگاه‌اند. برنامه پنج‌ساله پانزدهم تلاش دارد تا گذار چین از اقتصادی وابسته به تولید سنتی و کاربر محور و رشد مبتنی بر زیرساخت به مدلی با ارزش افزوده بالاتر و مبتنی بر نوآوری را پیش ببرد، به‌گونه‌ای که هم توسعه و هم امنیت را تقویت کند. اما در حالی که چین احتمالاً از تله درآمد متوسط عبور کرده است، ممکن است خود را در نوعی «تله توسیدیدس اقتصادی»(economic Thucydides trap) بیابد: تلاش برای پیشی گرفتن از یک هژمون مستقر که مصمم است آن را سرکوب کند — و هرگز کاملاً موفق نشدن.


پاکسازی‌های شی جین‌پینگ نشانه‌ای از ناامنی اوست

🖊️ برهما چلانی
🗓️ ۲۲ اکتبر ۲۰۲۵

از نظارت و سرکوب شهروندان چینی گرفته تا برکناری و پیگرد رقبای بالقوه، به نظر می‌رسد شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، تنها با ترس می‌تواند حکومت کند. اما ترس، پایه‌ای برای ثبات بلندمدت نیست؛ هرچه شی بیشتر درصدد تمرکز قدرت در دستان خود برآید، موقعیتش آسیب‌پذیرتر می‌شود.

دهلی نو – در طول سیزده سال زمامداری خود، شی جین‌پینگ به تدریج کنترل کامل خود را بر تمام اهرم‌های قدرت در چین – حزب کمونیست چین، ساختار دولتی، و ارتش – تحکیم کرده و نظام نظارتی فراگیر را بر تقریباً همه جنبه‌های زندگی جامعه گسترش داده است. با این حال، پاکسازی اخیر او از نه ۹ ژنرال عالی‌رتبه، همچون موارد پیشین، نشان می‌دهد که او هنوز در همه جا دشمن می‌بیند.

شی جین پینگ پس از به قدرت رسیدن در سال ۲۰۱۲، سرکوب فساد در حزب کمونیست چین و ارتش آزادی‌بخش خلق (PLA) را آغاز کرد. این کمپین در ابتدا محبوبیت داشت، زیرا سیستم تک‌حزبی چین مملو از فساد و سوءاستفاده از قدرت است. اما خیلی زود مشخص شد که اجرای این کارزار بسیار گزینشی است ـــ ابزاری نه برای ایجاد یک سیستم شفاف‌تر یا مؤثرتر، بلکه برای تثبیت قدرت در دستان شی. در چینِ شی، پیشرفت کمتر به شایستگی یا صداقت بستگی دارد و بیشتر به جلب اعتماد شخصی رهبر بستگی دارد.

اما حتی پس از بیش از یک دهه ترفیع دادن به افراد وفادار، شی همچنان به‌طور منظم مقامات، از جمله فرماندهان عالی‌رتبه نظامی، را برکنار می‌کند. بر اساس گزارش دفتر مدیر اطلاعات ملی ایالات متحده، نزدیک به پنج میلیون مقام در سطوح مختلف حکومت چین به اتهام فساد تحت پیگرد قرار گرفته‌اند.  و این تازه بدون احتساب کسانی است که بدون هیچ توضیحی ناپدید می‌شوند.

طبق معمول، رژیم شی ادعا می‌کند که فرماندهان نظامی مشمول پاکسازی اخیر – از جمله ژنرال هه وِیدونگ(He Weidong)، عضو دفتر سیاسی حزب، نایب رئیس کمیسیون نظامی مرکزی، و سومین فرد قدرتمند در ساختار نظامی چین – مرتکب «تخلفات انضباطی» و «جرایم مرتبط با وظیفه» شده‌اند. اما توضیح محتمل‌تر آن است که شی در حال بازی بی‌پایان «زدن رقبا» است تا به هر قیمتی قدرت خود را حفظ کند.

ترس‌های او کاملاً بی‌اساس نیستند: هر پاکسازی تازه‌ای بی‌اعتمادی میان نخبگان حزب را عمیق‌تر می‌کند و خطر تبدیل شدن وفاداران سابق به دشمنان را افزایش می‌دهد. از مائو تسه‌تونگ تا ژوزف استالین، شواهد تاریخی کافی وجود دارد که حکومت فردی مطلق، به پارانویای سیاسی منتهی می‌شود. اکنون، احتمالاً شی توانایی تشخیص دوست از دشمن را از دست داده است. در ۷۲ سالگی، او همچنان چنان احساس ناامنی می‌کند که برخلاف حتی مائو، از تعیین جانشین خود خودداری کرده است، زیرا بیم دارد که ظهور یک وارث آشکار، سقوط او را تسریع کند.

این رویکرد، نشانهٔ خوبی برای آیندهٔ چین نیست. شی با امتناع از ایجاد زمینه‌ای برای انتقال آرام قدرت، خطر بی‌ثباتی سیاسی پس از پایان حکومتش – به هر شکلی که رخ دهد – را به شدت افزایش می‌دهد. در همین حال، تأکید شی بر وفاداری شخصی به‌جای همسویی ایدئولوژیک، موجب تضعیف انسجام نهادی در نظامی شده که پیش‌تر بر رهبری جمعی استوار بود. همراه با برکناری‌ها و محاکمه‌های خودسرانه، حاکمیت در چین بیش از پیش با چاپلوسی و اضطراب تعریف می‌شود، نه با کارآمدی و ثبات.

ارتش چین بهای سنگینی برای ناامنی‌های شی می‌پردازد. در سال‌های اخیر، ارتش آزادی‌بخش خلق دستخوش اصلاحات ساختاری گسترده‌ای شده تا به نیرویی مدرن و آماده برای جنگ‌های اطلاعات‌محور تبدیل شود. اما پاکسازی‌های شی این روند را مختل کرده‌اند و برنامه‌ریزی و فرماندهی نظامی را تضعیف کرده‌اند. به‌عنوان نمونه، برکناری ناگهانی فرماندهان نیروی موشکی ارتش چین در سال ۲۰۲۳ – که مسئول زرادخانهٔ هسته‌ای و موشک‌های متعارف کشور است – ممکن است بازدارندگی راهبردی چین را به خطر انداخته باشد.

جایگزین کردن فرماندهان با تجربه با وفاداران بی‌تجربه، شاید بقای سیاسی شی را تضمین کند، اما هیچ کمکی به امنیت ملی چین نمی‌کند. زمانی که ژنرال‌ها بیش از هر چیز نگران بقای سیاسی خود باشند، روحیه و آمادگی رزمی ارتش آسیب می‌بیند. آیا ارتش چین می‌تواند در برابر رقیبی بزرگ مانند ایالات متحده یا هند در شرایطی که تحت فشارهای سیاسی شی عمل می‌کند، واقعاً بجنگد و پیروز شود؟

تاکنون، شی دستورکار توسعه‌طلبانهٔ خود را از طریق فشار و اجبار، نه جنگ آشکار، پیش برده است. اما رهبر پارانویایی که در میان چاپلوسان بی‌جرأت و ناتوان از مخالفت احاطه شده باشد، همیشه در معرض خطای راهبردی است. به یاد آورید که استالین پیش از حملهٔ نازی‌ها، فرماندهان ارتش سرخ را پاکسازی کرد – و نتایج آن فاجعه‌بار بود. در مورد شی، ممکن است این بار چین آغازگر حمله باشد، اگر او دستور یورش آبی–خاکی به تایوان را صادر کند.

با وجود همهٔ هیاهو دربارهٔ «ظهور چین»، کشور با مشکلات ساختاری عمیقی روبه‌روست: از کندی رشد اقتصادی و افزایش بیکاری جوانان گرفته تا پیر شدن و کاهش جمعیت. نارضایتی عمومی احتمالاً در حال افزایش است، اما با سرکوب سیاسی پنهان می‌شود – همان‌گونه که هر تهدید بالقوه‌ای علیه رهبری شی، با پاکسازی‌ها و محاکمه‌ها از میان برداشته می‌شود.

در نهایت، به نظر می‌رسد شی فقط از طریق ترس حکومت می‌کند. اما ترس، نمیتواند اساس ثبات پایدار باشد. رهبری که از بی‌وفایی دیگران بیم دارد، شاید بتواند اطاعت را تحمیل کند، اما هرگز وفاداری واقعی را به دست نمی‌آورد. اطاعت، جایگزینی ضعیف برای قدرت است – و حتی می‌تواند به منشأ شکنندگی تبدیل شود، زیرا جایی برای خلاقیت، شایستگی و همکاری باقی نمی‌گذارد.تناقض بزرگ در رویکرد شی این است که هرچه بیشتر می‌کوشد قدرت را در دست خود متمرکز کند، حکومتش آسیب‌ پذیرتر می‌شود .

پاکسازی‌های مائو به هرج‌ومرج و فاجعه ملی انجامید. روش‌های شی شاید مدرن‌تر و دقیق‌تر باشند، اما منطق زیرین همان است – و احتمالاً نتیجه نیز چنین خواهد بود.


وال‌استریت در خطر معامله با آزادی در هنگ‌کنگ

🖊️ مارک ال. کلیفورد
🗓️ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵

با شرکت در یک اجلاس بزرگ سرمایه‌گذاری در هنگ‌کنگ، سرمایه‌گذاران غربی نشان می‌دهند که چه چیزی واقعاً آن‌ها را هدایت می‌کند. تنها نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که آن‌ها آماده‌اند برای دستیابی به سودهای کوتاه‌مدت، رژیمی سرکوبگر را تامین مالی کنند، که دشمنی خود با غرب را هرگز پنهان نکرده است.

نیویورک – در اوایل نوامبر، بزرگان وال‌استریت عازم هنگ‌کنگ خواهند شد تا در یک اجلاس مالی جهانی شرکت کنند. آنان ابتدا در موزه کاخ سلطنتی، که آثار امپراتوری چین به امانت از پکن در آن به نمایش گذاشته شده است، شام خواهند خورد و سپس در هتل رز‌وود، یکی از مجلل‌ترین هتل‌های شهر، گرد هم خواهند آمد. در آنجا، مدیران ارشد شرکت‌هایی مانند گلدمن ساکس، مورگان استنلی، جی‌پی مورگان و حدود صد مؤسسه مالی دیگر، در حالی که از غذای لذیذ و مناظر خیره‌کننده لذت می‌برند، به سخنان رهبران هنگ‌کنگ درباره فرصت‌های سودآور در مستعمره سابق بریتانیا گوش خواهند داد.

در همان روزی که ضیافت شام باشکوه برگزار می‌شود، نوع کاملاً متفاوتی از گردهمایی در هنگ‌کنگ رخ خواهد داد. چاو هنگ‌تونگ(Chow Hang-tung)، فعال سیاسی باسابقه، تلاش خواهد کرد روند رسیدگی به پرونده امنیت ملی علیه خود را متوقف کند. او قرار است در ماه ژانویه، به همراه لی چوک ‌ین (Lee Cheuk-yan) و آلبرت هو (Albert Ho)، به دلیل نقششان در برگزاری مراسم سالانه یادبود کشتار میدان تیان‌آن‌من در سال ۱۹۸۹ محاکمه شود — رویدادی که تا سال ۲۰۱۹، هر سال در چهارم ژوئن صدها هزار نفر را گرد هم می‌آورد.چاو و لی برای دریافت جایزه صلح نوبل نامزد شده‌اند و هو وکیلی شناخته‌شده در هنگ‌کنگ است. اکنون آنان با اتهام «براندازی» و احتمال ده سال زندان روبه‌رو هستند، تنها به این دلیل که از مردم هنگ‌کنگ خواسته بودند شمعی روشن کنند به یاد صدها، شاید هزاران، معترض چینی که به دست دولت خود کشته شدند. این مراسم‌ها تنها یادبودهای عمومی آن کشتار بودند که در خاک چین برگزار می‌شدند — و به مدت سه دهه، کاملاً قانونی بودند.

چاو، لی و هو تنها سه نفر از نزدیک به ۸۰۰ زندانی سیاسی در شهری هستند که روزگاری آزاد بود. برجسته‌ترینِ آن‌ها جیمی لای(Jimmy Lai)، ناشر ۷۷ ساله و طرفدار دموکراسی است. او بیشتر پنج سال گذشته را در حبس انفرادی سپری کرده و به‌زودی با صدور حکم در محاکمه طولانی خود بر اساس قانون امنیت ملی روبه‌رو خواهد شد. شش تن از همکارانش در روزنامه اپل دیلی همچنان در بازداشت به‌سر می‌برند؛ هرچند که به اتهامات خود اعتراف کرده‌اند، دادگاه‌ها هنوز حکمی صادر نکرده‌اند. مقامات ترجیح داده‌اند آنان را به‌عنوان گروگان نگه دارند تا پرونده جیمی لای به پایان برسد.

اکنون بیشتر مردم هنگ‌کنگ سایه سنگین و سرد پکن را بر فراز خود احساس می‌کنند. هنوز هم بسیاری از بیش از ۱۰٬۰۰۰ نفری که در جریان اعتراضات گسترده سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰ دستگیر شدند — تظاهراتی که در آن تا دو میلیون نفر به خیابان‌ها آمدند و خواستار دموکراسی شدند — با اتهامات قضایی مواجه‌اند.

جالب و معنادار است که جان لی، رئیس اجرایی هنگ‌کنگ، حتی نمی‌تواند در بیشتر بانک‌هایی که مدیرانشان در اجلاس پیشِ‌رو شرکت خواهند کرد، حساب بانکی باز کند. او به دلیل نقش خود در سرکوب تظاهرکنندگان طرفدار دموکراسی در هنگ‌کنگ، تحت تحریم‌های ایالات متحده قرار دارد و حتی به‌طور تحقیرآمیزی از دریافت ویزا برای شرکت در اجلاس همکاری اقتصادی آسیا–پاسفیک (APEC) در سان‌فرانسیسکو در سال ۲۰۲۳ محروم شد. با این حال، اکنون همان سرمایه‌گذارانی که قادر نیستند با لی معامله بانکی انجام دهند، دست او را خواهند فشرد و در هتل رز‌وود به سخنانش گوش خواهند داد.

دولت هنگ‌کنگ می‌خواهد این بانکداران را قانع کند که همه چیز به حالت عادی بازگشته است. نمایندگان آن اصرار خواهند داشت که بازار همچنان قدرتمند است — شاخص اصلی «هنگ‌سنگ Hang Seng Index » از ابتدای سال تاکنون بیش از ۳۰ درصد رشد داشته — و این‌که هنگ‌کنگ به احتمال زیاد در سال ۲۰۲۵ بزرگ‌ترین بازار عرضه اولیه سهام (IPO) در جهان خواهد بود.

با حضور در این نشست، اربابان مالی جهان نشان می‌دهند که برایشان اهمیتی ندارد چین چگونه قول خود به مردم هنگ‌کنگ را زیر پا گذاشت. آنان ترجیح می‌دهند فراموش کنند که طبق معاهده‌ای که بازگشت هنگ‌کنگ به چین را پس از یک‌ونیم قرن حاکمیت بریتانیا تنظیم می‌کرد، دولت چین متعهد شده بود آزادی‌هایی را که هنگ‌کنگ از آن‌ها برخوردار بود حفظ کند. حتی فراتر رفت و یک «قانون اساسی کوچک» تصویب کرد که آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی مذهب، محاکمه با هیئت منصفه، حق انتخاب وکیل و دیگر تضمین‌های یک جامعه آزاد را تصریح می‌کرد. چین همه این وعده‌ها را شکسته است.

البته یک چیز وجود دارد که چین واقعاً برای آن اهمیت قائل است: و آن سود است. بازار هنگ‌کنگ در پنج سالی که از اجرای قانون سخت‌گیرانه امنیت ملی توسط چین می‌گذرد — قانونی که علیه چاو، لی، هو و لای به‌عنوان سلاحی سیاسی به کار گرفته شده — تقریباً هیچ حرکتی نکرده است. با وجود رشد نسبی در سال جاری، شاخص «هنگ‌سنگ» تنها حدود ۳ درصد بالاتر از سطحی است که در زمان تصویب قانون امنیت ملی قرار داشت، در حالی که شاخص «اِس‌اَند‌پی» (S&P 500) در همین مدت بیش از دو برابر شده است.

این شکاف بازتاب‌دهنده این واقعیت است که اگر کشوری زندانی سیاسی داشته باشد، نمی‌تواند هم‌زمان مرکز مالی جهانی باشد. وجود زندانیان سیاسی تنها در جایی ممکن است که مطبوعات آزاد وجود نداشته باشند، در حالی که جریان آزاد اطلاعات پیش‌شرط کشف واقعی قیمت‌ها در بازار است. به همین ترتیب، زمانی که دادگاه‌ها سیاسی می‌شوند، حقوق مالکیت دیگر قابل حفاظت نیست و در نتیجه بسیاری از سرمایه‌گذاران از آنجا دوری خواهند کرد.

پس چرا بانکداران غربی در این نشست حاضر می‌شوند؟ تنها نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که آن‌ها به دنبال سودهای کوتاه‌مدت هستند، حتی اگر به معنای تأمین مالی یک رژیم سرکوبگر باشد که دشمنی خود با غرب را پنهان نکرده است. رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، می‌خواهد نظم جهانی لیبرال را برهم بزند و شرط بسته است که سرمایه‌گذاران آمریکایی به او در تأمین مالی این تلاش کمک خواهند کرد. جان لی و رهبران حزب کمونیست او می‌دانند که وال‌استریت نقطه ضعف نرم سرمایه‌داری آمریکاست.

اگر بانکداران غربی اصرار به شرکت در این نشست دارند، باید از این فرصت استفاده کنند و صدای خود را بلند کنند. در غیر این صورت، بهتر است در خانه بمانند.
—————————-
هارولد جیمز، استاد تاریخ و روابط بین‌الملل در دانشگاه پرینستون، نویسندهٔ کتاب اخیر «هفت بحران: بحران‌های اقتصادی که جهانی‌شدن را شکل دادند» (Seven Crashes: The Economic Crises That Shaped Globalization) است که در سال ۲۰۲۳ توسط انتشارات دانشگاه ییل منتشر شده است.
استیون اس. روچ، عضو هیئت علمی دانشگاه ییل و رئیس پیشین شرکت مورگان استنلی آسیا، نویسندهٔ کتاب‌های «نامتعادل: هم‌وابستگی آمریکا و چین» (Unbalanced: The Codependency of America and China, 2014) و «درگیری تصادفی: آمریکا، چین و برخورد روایت‌های نادرست» (Accidental Conflict: America, China, and the Clash of False Narratives, 2022) است – هر دو از انتشارات دانشگاه ییل.
کئون لی، معاون پیشین شورای مشورتی اقتصادی ملی رئیس‌جمهور کرهٔ جنوبی، استاد اقتصاد در دانشگاه ملی سئول است و نویسندهٔ کتاب اخیر «میان‌بُرهای نوآوری و توسعه برای کشورهای دیررس: مدیریت پیوندهای جهانی–محلی در عصر واجهانی‌سازی» (Innovation-Development Detours for Latecomers: Managing Global-Local Interfaces in the De-Globalization Era) است که در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده است.
برهما چلانی، استاد ممتاز مطالعات راهبردی در مرکز پژوهش‌های سیاستی دهلی نو و پژوهشگر در آکادمی رابرت بوش در برلین، نویسندهٔ نه کتاب است، از جمله «آب: میدان نبرد جدید آسیا» (Water: Asia’s New Battleground) که در سال ۲۰۱۱ توسط انتشارات دانشگاه جورج‌تاون منتشر شد و برای آن جایزهٔ کتاب برنارد شوارتز انجمن آسیا در سال ۲۰۱۲ را دریافت کرد.
مارک ال. کلیفورد، رئیس بنیاد کمیتهٔ آزادی در هنگ‌کنگ، نویسندهٔ کتاب اخیر «دردسر‌ساز: جیمی لای چگونه میلیاردر، بزرگ‌ترین مخالف هنگ‌کنگ و ترسناک‌ترین منتقد چین شد» (The Troublemaker: How Jimmy Lai Became a Billionaire, Hong Kong’s Greatest Dissident, and China’s Most Feared Critic) است که در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات فری پرس (Free Press) منتشر شده است.

منبع: https://www.project-syndicate.org/onpoint/how-vulnerable-is-china





iran-emrooz.net | Thu, 06.11.2025, 23:14
اروپا و زهران ممدانی

آندریان کری

  مقدمه مترجم: نوشته‌ای از مسئول صفحه فرهنگی نشریه زوددویچه تسایتونگ درباره تاثیرات پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک، برای آلمان، اروپا و دنیا.
به نظر نویسنده این پیروزی تجسم تولد دوباره رویای آمریکایی و نماد ارزش‌هایی است که نه‌تنها در آمریکا، بلکه در اروپا و بطور کلی سراسر جهان، در مرکز آماج قدرت قرار گرفته‌اند – ارزش‌هایی چون عدالت، خیر عمومی و تنوع. زهران ممدانی به عنوان یک مهاجر، از تبار هندی و مسلمان، با تجربه همکاری با جنبش‌های مترقی و محیط‌زیستی، توانست حمایت طبقه متوسط، روشنفکران و مهاجران نیویورک را جلب کند و نشان دهد که سیاستمدار می‌تواند هم سرگرم‌کننده باشد، هم اثرگذار.
نویسنده معتقد است که پیروزی ممدانی پیامی جهانی دارد: نیویورک دیگر زمین بازی ثروتمندان نیست و نه تنها باید، بلکه میتوان برای مقابله با نابرابری اجتماعی و بحران مسکن به میدان آمد. این پیام در مونیخ، پاریس و لندن نیز شنونده دارد – در همه‌ آن شهرهایی که بحران مسکن مردم را از زادگاهشان بیرون می‌راند. استراتژی ممدانی ساده اما موثر بود: دغدغه‌های واقعی مردم را در اولویت قرار دادن و با برنامه‌های معقولی مانند تثبیت اجاره‌ها، بازسازی حمل‌ونقل عمومی و مراقبت از کودکان، اعتماد رأی‌دهندگان را جلب کردن. برنامه انتخاباتی او، برخلاف هیاهوهای مطبوعاتی جریانات سیاسی-اجتماعی راست‌گرا نه چپ رادیکال هستند و نه پوپولیستی، بلکه موضوعاتی را در سرلوحه دارد که در اروپا جزو مسائل استاندارد احزاب بورژوایی محسوب می‌شوند.
زهران ممدانی اکنون باید توانمندی خود را سریعاً در مدیریت عملی شهر مانند مقابله با بحران‌های مالی و اجتماعی اثبات کند، در حالی که با تهدیدهای واشنگتن و سیاست‌های ترامپ مواجه است. مقاومت ممدانی در برابر فشارهای دولت فدرال، در اروپا نمادی از سیاست شرافتمندانه و ایستادگی در برابر تجاوزات خارجی تلقی می‌شود.
به گفته نویسنده، ممدانی شخصیتی دارد که در اروپا هم آرزو می‌شود، فردی شبیه او در سیاست‌شان وجود داشته باشد؛ سیاستمداری کاریزماتیک، پرانرژی، صادق با مردم و در عین حال سرگرم‌کننده که الهام بخش نیروهای مترقی و سوسیال‌دموکرات اروپایی باشد تا به جای کوتاه آمدن، برای اهدافشان بجنگند و شجاعت مدنی پایه اجتماعی خود را برجسته کنند. ای کاش، ما هم اینجا فردی مثل او داشتیم.
شهردار جدید نیویورک، زهران ممدانی، امیدهای شگفت‌انگیزی را در خود گرد آورده است — حتی در اروپا نیز. او قرار است به‌نمایندگی از جهان علیه بی‌عدالتی‌های عصری مبارزه کند که دونالد ترامپ به نماد آن تبدیل شده است.

آندریان کری(Andrian Kreye)
زوددویچه تسایتونگ (Süddeutschen Zeitung)
برگردان: جمشید خون‌جوش

نگاه اروپا به سمت غرب، همیشه در افق درخشان و پر زرق‌وبرق آسمان‌خراش‌های نیویورک متوقف می‌شد. از قرن نوزدهم، این شهر نمادی از وعده‌ها و آرزوهای بزرگ بوده است. بنابراین، جای تعجبی ندارد که زهران ممدانی پس از پیروزی‌اش در انتخابات شهرداری نیویورک، در این سوی اقیانوس اطلس نیز چون یک منجی مورد استقبال قرار گرفته است.

در تخیل آلمانی، چنین چهره‌هایی همیشه وجود داشته‌اند: جان اف. کندی که می‌خواست بشریت را به ماه ببرد، جیمی کارتر که دل‌های جهان را تسخیر کرد، بیل کلینتون که آن را به دنیای فضای سایبری رساند، و باراک اوباما که به عنوان اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست آمریکا یکی از آخرین مرزهای جنبش حقوق مدنی را درنوردید.

نبرد برای ریاست‌جمهوری آمریکا همیشه تا حدی یک رقابت جهانی است، هرچند بسیاری از کسانی که آن را دنبال می‌کنند خود حق رأی ندارند – چرا که سیاست‌های کاخ سفید بی‌واسطه بر سراسر جهان اثر می‌گذارد؛ چه در زمینه‌ی تعرفه‌های تجاری، چه مقررات فناوری و چه در سیاست ژئوپولیتیکی.

اما اینکه یک انتخابات شهرداری تا این حد توجه جهانی را جلب کند، پدیده‌ای تازه است. و این امر تنها بر زمینه زمانه کنونی قابل درک است: زهران ممدانی نماد ارزش‌هایی است که نه‌تنها در آمریکا، بلکه در سراسر جهان، در مرکز آماج قدرت قرار گرفته‌اند – ارزش‌هایی چون عدالت، خیر عمومی و تنوع.

بدین ترتیب، او تجسم وعده‌ ابتدایی دنیای نو است – همان وعده‌ای که نیویورک دروازه‌ی سنتی ورود به آن به شمار می‌رفت. در اینجا بود که زندگی تازه‌ میلیون‌ها نفر آغاز شد؛ کسانی که از سرزمین‌های خود راهی شدند تا از جنگ، گرسنگی یا حتی ملال زندگی روزمره بگریزند.

به همین دلیل، نیویورک هنوز هم مقصد رویایی مردمان بی‌شماری در سراسر جهان است. در امتداد خیابان روزولت در منطقه کویینز، حدود ۳۰۰ زبان مختلف سخن گفته می‌شود. دیوید دینکینز، نخستین شهردار آفریقایی‌تبار نیویورک، زمانی شهر خود را «موزاییکی شگفت‌انگیز» نامیده بود.

دونالد ترامپ آن وعده‌های دیرینه را بر باد داده است. ملی‌گرایی او دیگر بر پایه‌ی این باور استوار نیست که آمریکا «سرزمین آرمان‌ها»ست، بلکه بر ایده‌ «کشور بومیان، به‌ویژه سفیدپوستان» بنا شده است.

تماشای ویدیوهای ماموران نقاب‌دار اداره مهاجرت (ICE) که در شهرهای آمریکا به شکار مهاجران می‌پردازند، برای اروپاییان تنها به دلیل خشونت عریان این نیروها دردناک نیست؛ بلکه به این خاطر است که آنان می‌دانند کشوری که زمانی جهان را در آغوش می‌گرفت، اکنون دیگران را طرد می‌کند. پناهگاهی از دست رفته است. از زمان دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، آمریکا دیگر رویایی برای جهانیان نیست – بلکه به تهدیدی بدل شده است.

در چنین فضایی، زهران ممدانی برای آلمانی‌ها و اروپاییان، یادآور تولدی دوباره از رویای آمریکایی است. او در سخنرانی پیروزی‌اش گفت که اکنون به‌عنوان یک مهاجر، شهر مهاجران را اداره خواهد کرد. او از تبار هندی، مسلمان و زاده اوگاندا است – نمادی از همان هویت‌های پساناسیونال (فراملی) که قرن بیست‌ویکم در حال عادی سازی آن‌هاست.

موضوعاتی که ممدانی از آن‌ها دفاع می‌کند، مدت‌هاست در نیویورک شعله‌ورند. کافی است به نقشه‌های انتخاباتی نگاهی بیندازیم تا ببینیم او در محله‌های طبقه‌ی متوسط، روشنفکران و مهاجران رأی بالایی به دست آورده است. در مقابل، در منطقه‌ی اطراف وال‌استریت و منطقه‌ی ویژه‌ی ثروتمندان در اپر ایست‌ساید نتوانست موفقیتی کسب کند.

اما درست به همین دلیل، پیروزی او پیامی روشن دارد: اینکه نیویورک دیگر صرفاً زمین بازی ابرثروتمندان نیست که برج‌های شیشه‌ای آپارتمان‌های لوکس خود را همچون نیزه‌هایی از سرمایه در آسمان شهر فرو کرده‌اند.

این پیام در مونیخ، پاریس و لندن نیز شنیده می‌شود – در همه‌ی آن شهرهایی که بحران مسکن مردم را از زادگاهشان می‌رانَد. در نیویورک، اکنون کسی به میدان آمده که می‌خواهد با این نابرابری بجنگد. برای بسیاری در اروپا، این همان رؤیای مترقی و امیدبخش است: اینکه ای کاش در قاره‌ی ما نیز چهره‌هایی چون زهران ممدانی پیدا شوند. به‌ویژه چون او می‌داند چگونه دل‌ها را به دست آورد.

در روزهای پیش از انتخابات، او تا ساعات صبحگاهی در خیابان‌ها، باشگاه‌های شبانه و فست‌فودها پرسه می‌زد.

ممدانی نسبت به رقبایش بسیار باور پذیرتر به نظر می‌رسید: اندرو کوموی بی‌رمق که پس از شکست در رقابت مقدماتی به صورت مستقل وارد رقابت شد و کرتیس اسلیوا، رئیس گروه شبه‌نظامی «فرشتگان نگهبان» (Guardian Angels) برای جمهوری‌خواهان. و مهم‌تر از همه، او (ممدانی) سرگرم‌کننده‌تر بود.

زهران ممدانی از آن نوع سیاستمدارانی است که می‌دانند سرگرم کردن، دست‌کم به همان اندازه مهم است که سیاست‌ورزی. او در تمام کانال‌ها، از گوشه‌ی خیابان تا ویدیوهای تیک‌تاک این مهارت را بکار می‌گیرد. در این زمینه، تنها کسی که می‌تواند با او رقابت کند، دونالد ترامپ است.

کاریزمای چنین افرادی می‌تواند همچون یک نیروی طبیعی باشد. اگر در ماه‌های اخیر با زهران ممدانی مواجه شده بودید، می‌توانستید تجربه کنید که چگونه حضور او مانند موجی قدرتمند پیش می‌رود. وقتی چنین شخصیتی وارد اتاقی می‌شود، گویی تمام مولکول‌ها به سمت او جهت می‌گیرند. لبخندش مانند یک بانک انرژی است، همان درخششی که ستارگان هالیوود سالن‌های سینما را پر می‌کنند. و چون او و تیمش می‌دانند چگونه این حضور را در «واحد پول» جهان دیجیتال تبدیل کنند، تأثیر آن بسیار گسترده است. یک در آغوش گرفتن در گوشه‌ای از برانکس می‌تواند تا باواریا تاثیر گذارد. چنین شخصیتی، آرزوی بسیاری است، حتی در کشوری که مقام‌ها میان افرادی تقسیم می‌شوند که بیشتر نماینده‌ی جذابیت بوروکراسی‌اند تا شور و شوق مبارزات سیاسی.

به همین دلیل، احزاب چپ از آلمان و فرانسه نمایندگانی فرستادند تا انتخابات شهرداری نیویورک را از نزدیک مشاهده کنند. آن‌ها می‌خواستند بیاموزند که چگونه کسی که از صندلی‌های پشتی مجلس ایالتی نیویورک (New York State Assembly) به صحنه آمده بود، توانست به چهره‌ای درخشان با نفوذ جهانی بدل شود.

در واقع، استراتژی ممدانی چندان پیچیده نبود. او راهی یافته بود تا به پایه رأی‌دهندگان خود این حس را بدهد که او دغدغه‌های واقعی و روزمره آن‌ها را می‌شناسد و تنها درگیر جدال‌های فرهنگی انتزاعی یا کشمکش‌های سیاسی نیست. برنامه انتخاباتی او حتی نزدیک به آن چیزی نبود که مخالفانش و رسانه‌های راست‌گرای آمریکا نشان می‌دادند.

به عنوان مثال تثبیت اجاره‌ها، بازسازی حمل‌ونقل عمومی، ایجاد مکان‌های مراقبت از کودکان (Kitaplätze) که باید از طریق افزایش دو درصدی مالیات برای کسانی با درآمد سالانه بالای یک میلیون دلار تأمین شوند: همه این موضوعات در اروپا جزو مسائل استاندارد احزاب بورژوایی محسوب می‌شوند. این همان ناسازگاری شناختی (cognitive dissonance) است که اغلب نگاه اروپایی‌ها به آمریکا را مخدوش می‌کند. در ایالات متحده، حتی چپ‌ها از نظر معیارهای اروپایی، بیشتر سمت راست محسوب می‌شوند. باراک اوباما در اروپا احتمالاً در جریان میانه‌ی حزب آزاد دموکرات آلمان (FDP) قرار می‌گرفت. ممدانی اما یک سوسیال‌دموکرات مترقی به شمار می‌رود.

آنچه در شخصیت ممدانی برای آلمانی‌ها و دیگر اروپاییان تجسم می‌یابد، امید است. او کسی است که تنها برای شهروندان خود مبارزه نمی‌کند، بلکه نمادی است برای جهان که باید در برابر بی‌عدالتی‌های دوران حاضر ایستادگی کند – دورانی که نماد و کاتالیزور آن دونالد ترامپ شده است.

خود ترامپ تهدید کرده بود که میلیاردها دلار بودجه فدرال را از شهر نیویورک کم خواهد کرد و نیروهای نظامی اعزام خواهد نمود. اما شهردار جدید تاکنون تحت تأثیر این تهدیدها قرار نگرفته و اعلام کرده است که تسلیم تهدیدهای یک قلدر نخواهد شد.

همین روحیه را نیز در سیاست اروپایی می‌خواستند ببینند؛ جایی که بسیاری از دولت‌ها توافقات ژئوپلیتیکی محتاطانه را ترجیح داده و تا حد زیادی از مواجهه با تهدیدهایی از سوی کشورهایی مثل روسیه، چین و حتی آمریکا خودداری کرده‌اند تا زمانی که این تهدیدها کاملاً واقعی شدند. گرچه سرعت افزایش فاصله درآمدها در شهرها ممکن است در نیویورک از بسیاری از دیگر شهرها شدیدتر باشد، اما این مشکل دیگر فقط محلی نیست؛ بلکه یک مسئله جهانی است.

چه چیزی در اینجا رویای آرمانی است و چه چیزی می‌تواند به واقعیت سیاسی بدل شود؟ پاسخ به این سوال بستگی به آن دارد که شهروندان نیویورکی به شهردار جدید چقدر زمان خواهند داد. او باید به سرعت توانمندی خود را اثبات کند. دفتر شهرداری مسئولیت‌های عملی و ملموسی دارد: برف‌روبی و مقابله با طوفان‌های برفی، جلوگیری از ناآرامی‌های اجتماعی، محافظت از شهر در برابر کمبود منابع مالی. اما مهم‌تر از همه، او باید در کشور در شرایط انزوا حکومت کند، جایی که رئیس‌جمهور خودکامه در واشنگتن، شهرهای بزرگ تحت هدایت چپ را به‌عنوان مناطق دشمن در داخل کشور تعریف کرده است.

ترامپ پیش‌تر نشان داده است که آمادگی اعزام نیرو به شهرهایی مانند لس آنجلس، شیکاگو و پورتلند را دارد و کوتاه پیش از پیروزی ممدانی، اعلام کرد که نیویورک نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. مقاومت ممدانی در برابر این تجاوزات از واشنگتن، در اروپا به‌عنوان نماد و استعاره‌ای از توان دفاع یک سیاست با وجدان و اخلاق‌مدارانه در برابر فشارهای خارجی تعبیر می‌شود.

در بهترین حالت، زهران ممدانی می‌تواند انگیزه‌ای باشد تا دموکرات‌ها در آمریکا و طیف‌های مترقی و سوسیال‌دموکرات در اروپا را تشویق کند تا به‌جای کوتاه آمدن، برای اهدافشان بجنگند. نباید دست‌کم گرفت که او از چه محیط سیاسی‌ای آمده است. تا کنون، او کمتر با دموکرات‌ها و بیشتر با نیروهای مترقی همکاری کرده است – همان جنبش‌های اعتراضی، محیط‌زیستی و مقاومت که کمتر کسی از آن‌ها خبر دارد. در این پایه‌ها مردمی، آنچنان شهامت مدنی وجود دارد که زهران ممدانی با پیروزی خود آن را در کانون توجه عمومی قرار داده است – و این تنها محدود به آمریکا نیست.





iran-emrooz.net | Wed, 05.11.2025, 9:29
دموکراسی در آمریکا هنوز بر قرار است

علی کیا‌فر

(دکتر علی کیا‌فر، برنامه‌ریز شهری، استاد دانشگاه، پژوهشگر در گفتمان‌های شهری و کنشگر اجتماعی است)

امروز، سه‌شنبه چهارم نوامبر ۲۰۲۵، آنچه کمتر از شش ماه پیش نه باورپذیر بود و نه حتی قابل پیش‌بینی، به واقعیتی شگفت‌انگیز بدل شد. انتخابات سراسری شهرداری نیویورک، شهری با جمعیتی حدود ۸.۵ میلیون نفر — پرجمعیت‌ترین شهر ایالات متحده، ثروتمندترین شهر کشور و بی‌تردید سنگین‌ترین مرکز سیاسی قاره — با اختلافی چشمگیر، به پیروزی مردی ۳۴ ساله انجامید؛ فرزند مهاجرانی که تنها چند سال پیش چنان ناشناخته بود که در آغاز کارزار انتخاباتی‌اش، بخش بزرگی از رأی‌دهندگان آمریکایی حتی نام او را نمی‌دانستند.

حتی بسیاری از شهروندان نیویورک نیز از پیشینه‌ی شهردار آینده‌ی شهر خود آگاهی چندانی نداشتند، هرچند او از سال ۲۰۲۱ به عنوان عضو مجلس ایالتی نیویورک از حوزه‌ی سی‌وششم، نماینده‌ی منطقه‌ی کویینز بوده است. اما در پی کارزاری منسجم و مبتنی بر باورها و مواضع سیاسی‌اش، زهران کوامه (قوام)  ممدانی، سیاست‌مدار آمریکایی، اکنون به عنوان شهردار منتخب نیویورک شناخته می‌شود.

زهران ممدانی از اعضای حزب دموکرات و «سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا» است. در ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵ — یعنی کمتر از شش ماه پیش — او در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات، اندرو کوئومو(۱)، فرماندار پیشین ایالت نیویورک و پسر یکی از شناخته‌شده‌ترین و بانفوذترین خاندان‌های سیاسی ایالت را شکست داد. خانواده‌ای که بیش از نیم قرن در سیاست نیویورک تأثیرگذار بوده‌اند. پدر او، ماریو کوئومو، که سال‌ها فرماندار نیویورک بود، نه‌تنها یکی از بانفوذترین سیاست‌مداران ایتالیایی‌تبار در تاریخ سیاسی ایالت محسوب می‌شد، بلکه از چهره‌های محترم و سنگین‌وزن درون حزب دموکرات نیز بود.

نتیجه‌ی این انتخابات چنان غیرمنتظره بود که نه‌فقط اکثریت تحلیلگران و ناظران سیاسی نیویورک، بلکه بسیاری از کارشناسان سیاسی سراسر ایالات متحده و حتی فراتر از مرزهای آن را شگفت‌زده کرد. این رویداد توجه گسترده‌ی افکار عمومی را نیز برانگیخت. و اکنون، ممدانی یکی از دشوارترین مسیرهای سیاسی را با موفقیتی چشمگیر پشت سر گذاشته است — راهی که در پایانش به نماد امیدی واقعی برای نسل کنونی و شاید نسل‌های آینده در صحنه‌ی سیاست تبدیل شده است.

با توجه به پیامدهای گسترده‌ی این نتیجه‌ی انتخاباتی — علل، نتایج و شرایطی که به وقوع آن انجامید — این رخداد برای ایرانیانِ سیاسی‌نگر در سراسر جهان، به‌ویژه ایرانیان مقیم ایالات متحده، از اهمیتی ویژه برخوردار است. حتی در میانه‌ی آشوب و خشونت گسترده‌ی جهانی امروز، این تحول سیاسی معنایی ژرف دارد و سزاوار توجهی جدی است

انتخاب زهران ممدانی؛ صدای تازه‌ای در صحنه‌ی سیاست آمریکا
انتخاب زهران ممدانی، سیاست‌مداری سوسیالیست، مسلمانِ شیعه و پیشرو، نه‌تنها تأثیری فوری بر چشم‌انداز سیاسی و دینامیک انتخاباتی شهر نیویورک خواهد داشت، بلکه بی‌تردید پژواک آن در آینده، در ابعادی بسیار گسترده‌تر شنیده خواهد شد.

روز سه‌شنبه چه اتفاقی افتاد؟
زهران ممدانی بار دیگر اندرو کوئومو را شکست داد. کوئومو، چهره‌ای قدرتمند و دیرپای در سیاست نیویورک، که پیش‌تر از اعضای حزب دموکرات بود، این بار به‌عنوان یک نامزد مستقل وارد رقابت شد؛ به امید آن‌که با تکیه بر حمایت مالی ثروتمندان و پشتیبانی سیاست‌مداران بانفوذ، بتواند بر ممدانی و کرتیس اسلیوا(۲)، نامزد حزب جمهوری‌خواه، پیروز شود.

پیروزی ممدانی بی‌تردید تأثیری چشمگیر بر صحنه‌ی سیاسی نه‌تنها در نیویورک، بلکه در سراسر ایالت و حتی فراتر از آن خواهد داشت. در مقیاسی وسیع‌تر، در سراسر ایالات متحده، ممدانی اکنون به چراغ امیدی برای بسیاری، به‌ویژه نسل جوان، بدل شده است؛ نسلی که به دنبال دگرگونی واقعی در ساختار سیاسی و پایان دادن به سلطه‌ی دیرینه‌ی سیاست‌مدارانی است که دهه‌ها کرسی‌های قدرت و قانون‌گذاری را در اختیار خود داشته‌اند.

به‌بیان ساده: در سال‌های اخیر، رویدادی سیاسی تا بدین اندازه شگفت‌انگیز در آمریکا – به‌ویژه در شهرهایی که سیاست‌مداران کارکُشته معمولاً بر انتخابات تسلط کامل دارند – تقریباً بی‌سابقه بوده است.

دیدگاه‌ها و مواضع اجتماعی-سیاسی ممدانی
از جمله مواضع شناخته‌شده‌ی زهران ممدانی، حمایت صریح او از حقوق فلسطینیان و مخالفت آشکارش با آنچه او «نسل‌کشی و سیاست‌های ضدبشری اسرائیل علیه مردم فلسطین، به‌ویژه در غزه» می‌نامد، است.

ممدانی عضو سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا ست، جنبشی سیاسی که بر ارزش‌های عدالت اجتماعی، برابری، و اقتصاد مردمی تأکید دارد. او همچنین از حامیان برنی سندرز، سناتور مستقل و متمایل به چپ‌ ایالت ورمونت است، هرچند دیدگاه‌های سیاسی ممدانی حتی از سندرز نیز رادیکال‌تر و چپ‌تر دانسته می‌شود.

با توجه به شوک سیاسی‌ای که او به ساختار سنتی سیاست نیویورک وارد کرده — شهری که سال‌ها تحت سلطه‌ی سیاست‌مداران کهنه‌کار و گروه‌های ذی‌نفوذ بوده — آشنایی دقیق‌تر با پیشینه‌ی زهران ممدانی، اهمیتی دوچندان دارد.

ریشه‌ها و پیشینه‌ی خانوادگی
این مرد نسبتاً جوان، پیشینه‌ای شگفت‌انگیز دارد. پدرش، محمود ممدانی، و مادرش، میرا نایِر، هر دو اصالتاً هندی‌اند که مدتی در اوگاندا زندگی کرده‌اند. زهران در شهر کامپالا، پایتخت اوگاندا، زاده شد. هنگامی که پنج‌ساله بود، خانواده به کیپ‌تاون در آفریقای جنوبی رفتند و دو سال بعد، به ایالات متحده مهاجرت کردند.

پدرش از چهره‌های برجسته‌ی آکادمیک است و در دانشگاه کلمبیا تدریس کرده است. مادرش، اهل پنجاب هند، فیلم‌سازی نامدار و بین‌المللی است که آثار شاخصی چون سلام بمبئی، عروسی موسمی‌، سی‌سی‌پی ماسالا و نام‌آشنا از اوست.

همسر زهران، راما، هنرمندی سوریِ ۲۷ ساله است که در حوزه‌ی نقاشی و پویانمایی فعالیت دارد. نکته‌ای جالب آن‌که نام میانی او، کْوامه (قوام)، را پدرش به یادبود کْوامه (قوام) نکرومه رهبر برجسته و اندیشمند پان‌آفریقایی غنایی برگزیده است

باورها و کنش‌های دانشگاهی و مدنی
از ابتکارات شاخص ممدانی، هم‌بنیان‌گذاری شاخه‌ی کالج بودوین از انجمن “دانشجویان حامی عدالت برای فلسطین” است.

وجود چنین سازمانی، با چنین نام و هدفی، در قلب ایالات متحده — حتی در شهری لیبرال‌گرا همچون نیویورک — خود نشانه‌ای از عمق باورها و شجاعت اخلاقی ممدانی است.

سیاست های پیشنهادیِ زهران ممدانی
برای من، در جایگاه  یک برنامه‌ریز شهری، پژوهشگر و کنشگر اجتماعی، بسیار دلگرم‌کننده و امیدبخش است که محور اصلی سیاست‌های زهران ممدانی بر مسائل مسکن، حمل‌ونقل عمومی و نیازهای روزمره‌ی مردم استوار است — موضوعاتی که در مرکز کارزار انتخاباتی او قرار داشتند.

سیاستهای پیشنهادی ممدانی بر پنج اصل بنیادین بنا شده‌اند:

● تثبیت اجاره‌بها برای جلوگیری از افزایش بیشتر اجاره‌ی بیش از دو میلیون واحد مسکونی در نیویورک.
● ساخت ۲۰۰ هزار واحد مسکونی مقرون‌به‌صرفه با تمرکز بر ساکنان کم‌درآمد.
● رایگان‌سازی حمل‌ونقل عمومی، به‌ویژه از طریق تقویت شبکه‌ی اتوبوس‌رانی شهری.
● ایجاد فروشگاه‌های مواد غذایی دولتی برای تضمین دسترسی مردم به غذای ارزان و باکیفیت.

سرمایه‌گذاری عمومی در بخش مسکن ––  که یکی از ارکان اصلی سیاست اقتصادی او نیز هست—از طریق بسیج منابع مالی ایالتی و شهری برای توسعه‌ی پروژه‌های مسکونی.

تأکید ممدانی بر مسئله‌ی مسکن، به‌ویژه از منظر یک سیاست‌مدار سوسیالیست و مدافع طبقه‌ی کارگر و اقشار کم‌درآمد، در بستر بحران عمیق مسکن در نیویورک، معنایی دوچندان می‌یابد. نیویورک با کمبود شدید واحدهای مسکونی مقرون‌به‌صرفه و از بالاترین نرخ‌های اجاره در سراسر ایالات متحده روبه‌رو است. سیاست‌های پیشنهادی ممدانی به‌طور مستقیم این بحران حیاتی و رو‌به‌رشد را هدف گرفته‌اند.

چشم‌انداز پیش‌ِ رو
با توجه به گرایش اکثریت شهروندان نیویورک به حزب دموکرات، بسیار محتمل است که ممدانی بتواند بخش قابل‌توجهی از وعده‌های انتخاباتی خود را عملی سازد؛ هرچند بی‌تردید با مخالفت‌هایی جدی از سوی سیاست‌مداران حزب مخالف و کسانی که تمایلی به واگذاری قدرت یا ثروت به محرومان ندارند، روبه‌رو خواهد شد.

شایان توجه است که جمهوری‌خواهان و حامیان ثروتمند مالی کارزارها— و حتی برخی از اهداکنندگان کمک مالی قدیمی به حزب دموکرات — که با سیاست‌های ممدانی، به‌ویژه موضع او در قبال اسرائیل، موافق نبودند، بودجه و حمایت خود را به رقیب اصلی‌اش، اندرو کوئومو، منتقل کردند. حتی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه و ضددموکرات سرسخت، از کوئومو حمایت کرد؛ هرچند دیر و بی‌ثمر.

با این حال، همه‌ی این رخدادها و کنش‌های آشکار نشان داد که دموکراسی در این کشور هنوز زنده است.

شهردار آینده‌ی نیویورک و نقطه‌های عطف تاریخی
زهران ممدانی، شهردار منتخب نیویورک، هم‌اکنون در چندین سطح تاریخی رقم زده است.

با آغاز دوره‌ی کاری خود، او نخستین شهردار مسلمان نیویورک، نخستین شهردار متولد نسل هزاره(۳)، نخستین نخستین شهردار با تبار جنوب آسیایی، و دارنده‌ی مجموعه‌ای از «نخستین»های بی‌سابقه در تاریخ این شهر خواهد بود.

————————
1- Andrew Cuomo
2- Curtis Sliwa
3- Millennial

 



نظر خوانندگان:


■ آقای کیافر عزیز، سپاس از معرفی و نگارش مطالبی در باره آقای ممدانی، اما جه خوب بود که با شناخت موثق و از نزدیک با بافت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی شهر نیویورک دارید از چشم‌انداز موفقیت یا شکست آقای ممدانی در انجام وعده‌های اتنخاباتی اش و دلایل آن‌ها هم توضیح می‌دادید. باشد که در صورت امکان در نوشتار بعدی به آن ها بپردازید.
با سپاس دوباره سعید سلامی


 




iran-emrooz.net | Wed, 05.11.2025, 7:18
خیال‌پردازی در مورد خاورمیانه جدید

مارک لینچ / برگردان: شاهرخ بهزادی

مقدمه مترجم: «مارک لینچ» استادِ علوم سیاسی و امور بین‌الملل و پژوهشگر مطالعات خاورمیانه در دانشگاه جورج واشنگتن در مقاله‌ای تحلیلی در نشریه «فارن افرز» نظمِ جدید مورد ادعای اسرائیل و آمریکا در خاورمیانه را مورد بررسی قرار داده است. «مارک لینچ» در این مقاله به آتش بس اخیر در نوارغزه که با ابتکار دونالد ترامپ میسر شده، اشاره می کند و می گوید: حتی اگر توافق غزه پابرجا بماند، این دوره همگرایی میان اسرائیل وایالات متحده دوام نخواهد آورد.
او به تردیدهای فزاینده کشور‌های عربِ حوزه خلیج فارس در باره نقش اسرائیل در منطقه اشاره می کند و می گوید: این کشور‌ها اکنون کمتر نگران رویارویی با ایران‌اند و کمتر از گذشته باور دارند که راه رسیدن به واشنگتن از تل‌آویو می‌گذرد. اکنون اسرائیل به همان اندازه برای رژیم‌های عربی تهدیدآمیز به نظر می‌رسد که ایرانِ تضعیف‌شده؛ از سوی دیگر رهبری منطقه‌ای که اسرائیل مدعی آنست، نیازمند چیزی فراتر از برتری نظامی است و اسرائیل با اتکا به بمباران هوایی، نمی‌تواند نظمی نو و با ثبات در خاورمیانه ایجاد کند.
اکنون هیچ کشوری در خاورمیانه خواهان رهبری اسرائیل نیست و همه دولت‌ها بیش از پیش از قدرت مهارنشده این کشور بیم و هراس دارند. قدرت افسارگسیخته و جاه‌طلبی بی‌حد ‌و‌مرز سرانجام به تراژدی ختم می شود. اسرائیل آشکارا نشان داده است که تمایلی به برداشتن گام‌های معنادار برای ایجاد احساس هدف مشترکی ندارد که بتواند موفقیت‌های نظامی‌اش را به رهبری منطقه‌ای تبدیل کند. افزون بر این، روابط بسیار نزدیک اسرائیل با آمریکا می‌تواند درسال های آینده دستخوش تغییر شود. چراغ‌های هشدار دهنده، چشمک میزنند.
در آمریکا اجماع دو حزبی به نفع اسرائیل به شدت زیر پرسش رفته است. دموکرات‌ها اکنون بیشتر با فلسطینی‌ها همدردی می‌کنند و سیاستمداران دموکرات کمک‌های نظامی به اسرائیل را زیر پرسش می‌برند. جمهوری‌خواهان همچنان از اسرائیل حمایت می‌کنند، اما جریان ماگا، «آمریکا نخست» کمتر تمایل دارند تا منافع ایالات متحده را تابع اسرائیل کنند. ترامپ پیرتر می شود، او روابط شخصی و مالی عمیقی با رژیم‌های عرب خلیج فارس دارد؛ جانشینان احتمالی جمهوری‌خواه او، مانند معاونش جی‌دی ونس، نیز تعهد خاصی نسبت به اسرائیل ندارند. بدون ارائه چک سفید از سوی ایالات متحده، برتری اسرائیل  در منطقه ممکن است بسیار سریع‌تر از آنچه انتظار میرود، فروبپاشد.

در زیربرگردان کامل مقاله «مارک لینچ» آمده است:

اسرائیل نمی‌تواند راه خود را به سوی صلح نابود کند

نظمِ منطقه‌ای خاورمیانه به ‌سرعت در حال تغییر است، اما این تغییر به شکلی نیست که بسیاری از مقاماتِ اسرائیلی و آمریکایی تصور می‌کنند. تلاشِ دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری ایالات متحده، برای پایان دادن به جنگ غزه، منجر به آزادی همه گروگان‌های اسرائیلی شد و درهمان حال موجب توقفِ موقت کشتار و ویرانی بی‌وقفه‌ای شد که این سرزمین را عمیقاً زخمی کرده بود.

حتی اگر آنچه پس از آتش‌بسِ اولیه در نوار غزه خواهد آمد، همچنان نامعلوم است، اما این اقدام، امید‌ها را برای یک دگرگونی گسترده‌ تر در منطقه افزایش داده است. خود دونالد ترامپ از«سپیده دمِ صلح در خاورمیانه» سخن می‌گوید.

اگر این توافق مانع از اخراج فلسطینی‌ها از نوار غزه و الحاق کرانه باختری رود اردن توسط اسرائیل شود، بسیاری از دولت‌های عرب ممکن است بار دیگر نسبت به عادی‌سازی روابط خود با اسرائیل  ترغیب شوند. در واقع، اسرائیلی‌ها مشاهده کردند که رهبران عرب، برای پذیرش توافقِ ترامپ، حماس را تحت فشار قرار دادند و آنها، این  رویکرد را به منزله نشانه‌ای دانستند که عادی‌سازی روابط ممکن است دوباره در دستور کار قرار گیرد.

اما حتی اگر توافق غزه پابرجا بماند، این دوره همگرایی میان اسرائیل  و ایالات متحده دوام نخواهد آورد. توهمِ اسرائیل، که به اشتباه باور دارد برتری راهبردی دائمی بر دشمنان خود به ‌دست آورده است، تقریباً به ‌طور قطع این کشور را به انجام اقدامات تحریک‌ آمیز بیشتری در منطقه سوق می دهد. اقداماتی که می توانند اهداف کاخ سفید را مستقیماً به چالش بکشند.

کشور‌های عربِ حوزه خلیج [فارس] که اسرائیل رؤیای پیوستن آنها به مدار خود را دارد، تردید دارند که اسرائیل مایل یا قادر به حفاظت از منافع اساسی آنها باشد. این کشور‌ها اکنون کمتر نگران رویارویی با ایران‌اند و کمتر از گذشته باور دارند که راه رسیدن به واشنگتن از تل‌آویو می‌گذرد. از سوی دیگر به نظر می‌رسد اسرائیل عمق روابط و تمایلات دونالد ترامپ نسبت به کشور‌های عرب خلیج فارس را دست پایین گرفته و آن را درک نکرده است.

دولت و نهاد های امنیت ملی اسرائیل را توهم فرا گرفته است.نهاد‌هایی که از فرصت‌های بدست آمده برای به ‌کارگیری قدرت نظامی کشور احساس لذت می کنند. پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل مجموعه‌ای از حملات هوایی و مداخلات پیاپی را در سراسر منطقه آغاز کرد. حملاتی که نه ‌تنها حماس، بلکه کلِ نیروهای نیابتی تحت رهبری ایران در منطقه را هدف قرار داد.

این حملات بار‌ها خط قرمزهایی را که در سال‌های جنگ سایه [بین اسرائیل و محور ایران]‌ منطقه را کنترل می‌کردند، نقض کرد و به ترور اشخاصی انجامید که پیش‌تر دست ‌نیافتنی تلقی می‌شدند: حسن نصرالله، رهبر حزب‌الله لبنان، با بمبی عظیم در مرکز بیروت کشته شد؛ اسماعیل هنیه، رهبر سیاسی حماس، در یک خانه امن در ایران هدف قرار گرفت؛ چندین فرمانده نظامی ایران در سوریه[ در ساختمان کنسولگری جمهوری اسلامی در این کشور] کشته شدند؛ و نخست‌وزیر حوثی یمن نیز در میان قربانیان بود.

بمباران تأسیسات هسته‌ای و نظامی ایران، اوج آرزوها و تمایل دیرینه اسرائیل برای حمله به قلب بزرگ‌ترین دشمن خود را نشان داد. با این حال، یک حمله دیگر اسرائیل در خلیج فارس به نقطه عطفی غیرمنتظره تبدیل شد. تلاش تکان‌دهنده [ولی ناکامِ] اسرائیل برای ترور رهبران حماس که در ماه سپتامبر گذشته برای مذاکرات میانجی‌گری ‌شده توسط ایالات متحده در دوحه[ پایتخت قطر] گرد آمده بودند، نشانه‌ای از تشدید چشمگیر تلاش این کشور برای بازسازی خاورمیانه از طریق قدرت هوایی بود.

این نوع اقدامات [معمولاً] تنها از سوی رهبرانی صورت می‌گیرد که به مصونیت خود از پیامد‌های اعمالشان کاملاً باور دارند. اما دونالد ترامپ این بار تصمیم گرفت که [راهبرد دیگری را برگزیند] و گفت که اسرائیل بیش از حد پیش رفته است.

تصویر ماندگار ترامپ با چهره‌ای عبوس و درهم رفته که  بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل را نگاه می کند، در حالی که نتانیاهو با شرمساری متن پیش نوشته‌شده‌ای را برای عذرخواهی از امیر قطر در تماس تلفنی می‌خواند، نمادِ لحظه‌ی ژئوپلیتیکی در حال تغییر است که به آتش‌بس اولیه درنوارغزه انجامید.

هنوز مشخص نیست که آیا ناراحتی ترامپ از اسرائیل منجر به تغییرات معناداری فراتر از آتش‌بس خواهد شد یا نه. ارتش اسرائیل با استناد به حملات ادعایی حماس در جنوب غزه، هفته گذشته بار دیگر بخش‌هایی از این منطقه را بمباران کرده است.

منافع اسرائیل می تواند بسیاربیشتر تامین شود، اگر این کشور از لبه پرتگاه [که خود را در آن قرار داده است]عقب‌نشینی کند و از فرصت ایجاد شده توسط آتش‌بس در نوار غزه برای کاهش ماجراجویی‌های نظامی خود و تلاش برای دستیابی به نوعی نظم پایدار منطقه‌ای بهره بگیرد. نظمی که تنها از طریق حرکت جدی به سوی تشکیل یک کشور فلسطینی ممکن است.

درگیری طولانی‌مدت، نقاط ضعف اسرائیل را آشکار کرده است: [اکنون مشخص شده است که] سامانه‌های دفاع موشکی اسرائیل نمی توانند امنیت کامل این کشور را تأمین ‌کنند، اقتصادش توان ادامه جنگ های بی‌پایان را ندارد، سیاست داخلی‌اش پس از دوره‌ای طولانی از تنش درغزه دچار آشوب شده، و ارتش این کشور همچنان به‌شدت به ایالات متحده وابسته است. ویرانی [گسترده] غزه جایگاه اسرائیل در جهان را نابود کرده و این کشور را هرچه بیشتر منزوی کرده است.

رهبری منطقه‌ای، نیازمند چیزی فراتر از برتری نظامی است و اسرائیل با اتکا به بمباران، نمی‌تواند نظمی نو و با ثبات در خاورمیانه ایجاد کند. این امر نیازمند سطحی از رضایت و همکاری دیگر قدرت‌های منطقه‌ای نیز هست. اما اکنون هیچ کشوری در خاورمیانه خواهان رهبری اسرائیل نیست و همه دولت‌ها بیش از پیش از قدرت مهارنشده این کشور بیم و هراس دارند.

برخی در واشنگتن از چشم‌انداز اسرائیلی ‌مهار ناشدنی که دشمنان آمریکا را نابود کند، ابراز خرسندی می‌کنند. اما آنها باید مراقب آرزو‌های خود باشند. منافع اسرائیل با منافع ایالات متحده یکسان نیست  و اسرائیل در حال صدور چک‌های [بی محلی] است که ممکن است آمریکا نه مایل و نه قادر به نقد کردن آنها باشد.

نظمِ پیشین و آینده

تلاش اسرائیل برای بازسازی مُدِل منطقه ای منطبق با خواست های خود بسیار فراتر از آن رفته است که بیشتر افراد تصور می‌کردند، اما این تلاش درجهتِ خلاف جریان‌های موجود در منطقه بوده است. نظم منطقه‌ای خاورمیانه در طول ۳۵ سال گذشته به‌ نحو چشمگیری باثبات بوده است.

تحت تأثیر ناآرامی‌ها، خشونت‌ها و تحولات ظاهراً بی‌پایان، ساختار اساسی سیاست منطقه‌ای تنها در چند مقطع امکان بالقوه تغییر داشته - که هیچ‌یک پایدار نمانده‌اند. این ساختار متشکل است از برتری ناپایدار، غیرمردمی و تا حد زیادی ناخوشایند آمریکا در سطح بین‌المللی، و یک تقسیم قدرت محکم و ریشه‌دارِ منطقه ای به دو بلوک رقیب، حتی اگر این تقسیم‌بندی تنها گهگاه به رسمیت شناخته شده باشد.

این نظمِ منطقه‌ای با برتری جهانی آمریکا پس از فروپاشی اتحادِ جماهیر شوروی پدید آمد. در دوران جنگِ سرد، کشور‌های منطقه این امکان را داشتند که دو ابرقدرت را در برابر یکدیگر بازی دهند، در حالی که واشنگتن و مسکو بیش از حد نگران از دست دادن متحدان و نیرو‌های نیابتی ارزشمند خود بودند. اما پس از سال ۱۹۹۱، همه راه‌ها  دیگر به واشنگتن ختم می‌شد.

پرسش اصلی این بود که آیا کشور‌ی درون این نظم قرار دارد یا بیرون از آن است. کشور‌هایی که درون آن نظم بودند - از جمله اسرائیل و بیشتر کشور‌های عربی - از تضمین‌های امنیتی، دسترسی به نهاد‌ها و منابع مالی بین‌المللی، و حمایت‌های دیپلماتیک بهره ‌مند می شدند. کشور‌هایی که بیرون از آن نظم قرار داشتند- مانند ایران، عراق، لیبی و سوریه - با تحریم‌های فلج‌کننده، بمباران‌های مکرر و مداخلات پنهانی روبه‌رو بودند و به‌طور مداوم مورد اهریمن ‌نمایی و بدنام‌سازی قرار می‌گرفتند.جای شگفتی نبود که لیبی و سوریه بخش زیادی از دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ را صرف تلاش برای بازگشت به اردوگاه واشنگتن و بازپیوستن به نظم منطقه‌ای تحت رهبری آمریکا کردند.

برتری آمریکا، که بر اثر حمله فاجعه بار به عراق و بحران مالی جهانی در سال ۲۰۰۸ بسیار تضعیف شد، دیگر مانند دهه‌های پیشین استوار و غیرقابل تزلزل به نظر نمی‌رسید. با این حال، چندقطبی‌شدن جهان همچنان چشم‌اندازی دوردست به نظر می رسید. روسیه تنها یک متحد در منطقه داشت و آن رژیم ضعیف بشار اسد در سوریه بود. اکنون، پس از برکناری اسد در سال ۲۰۲۴، روسیه دیگر هیچ متحدی  در منطقه ندارد.

رشد مهارنشدنی قدرت اقتصادی چین و مجموعه گسترده توافق‌های راهبردی این کشور با قدرت‌های منطقه‌ای نیز هنوز نمی تواند به چالشی جدی برای نظم منطقه‌ای تحت رهبری آمریکا تبدیل شود.

پکن در موضوع غزه تقریباً غایب بود و تنها به محکوم‌کردن بمباران‌های اسرائیل و ایالات متحده در ایران بسنده کرد. چین فقط یک پایگاه دریایی کوچک در منطقه دارد - در جیبوتی- که آن هم صرفاً برای مقابله با دزدان دریایی در خلیج عدن مورد استفاده قرار می گیرد، و هنگامی که حوثی‌ها در واکنش به حملات اسرائیل به غزه، مسیر کشتیرانی در دریای سرخ را مسدود کردند، این کشور هیچ اقدامی نکرد.

اکنون این طور به نظر می‌رسد که چین با وجود وابستگی شدید به نفت و گاز خاورمیانه، از وضعیت کنونی (برتری نظامی آمریکا در خلیج فارس) بهره مند شده و خشنود است. اگرچه کشور‌های منطقه تلاش می کنند تا مشارکت‌های نظامی و اقتصادی خود را متنوع‌ تر کنند و در  تعامل های خود با واشنگتن امتیاز‌های بیشتری بگیرند، اما هنوز جایگزینی برای برتری آمریکا در منطقه پدید نیامده است.

اسرائیل نمی‌تواند با بمباران، خاورمیانه را به نظمی نو و باثبات تبدیل کند.

از سال ۱۹۹۱، کشور‌های خاورمیانه در چارچوب نظمی دو‌قطبی به‌طور کارکردی تثبیت شده‌اند: بلوکی به رهبری آمریکا که شامل اسرائیل، بیشتر کشور‌های عربی و ترکیه است، در برابر ایران و شرکای منطقه‌ای‌اش صف‌آرایی کرده است.

رهبران کشور‌های عرب خلیج فارس از رویکرد معامله‌گرایانه ترامپ و تمایل او به توافق‌هایی که دولت‌های ثروتمند نفتی به‌راحتی می‌توانند ارائه دهند، احساس راحتی می‌کنند. توافق‌های ابراهیم، که در سال ۲۰۲۰ به ابتکار ترامپ موجب عادی‌سازی روابط چند کشور عربی با اسرائیل شد، به جز در ظاهر، تغییرچندانی در این باره ایجاد نکرد؛ زیرا بسیاری از آن کشور‌ها پیش‌تر نیز روابط راهبردی غیرعلنی با اسرائیل علیه ایران داشتند.

این نظمِ تحت رهبری آمریکا به شکلی شگفت‌آور مقاوم و پایدار باقی مانده است. فروپاشی روند صلح (سازش) اسرائیل و فلسطین در سال ۲۰۰۱ و انتفاضه دومِ خونین هیچ‌گونه اختلال چشمگیری در آن ایجاد نکرد.

حملات ۱۱ سپتامبر، حمله فاجعه‌بار آمریکا به عراق، و سیاست‌های به‌شدت نامحبوبی که تحتِ نام «جنگ جهانی علیه ترور» دنبال شد نیز چنین تأثیری نداشتند. البته آن فجایع جایگاه بلوک ایران را تقویت کردند؛ بلوکی که طی دهه‌ها نفوذ خود را به‌تدریج گسترش داده بود - متحدانش در بغداد، بیروت و صنعا به موقعیت‌های مسلط دست یافتند؛ رژیم اسد در دمشق همچنان بر سر قدرت ماند؛ و حماس و حزب‌الله زرادخانه‌های قابل‌توجهی از موشک‌ها و توانمندی‌های نظامی دیگر توسعه دادند.

پس از سال ۲۰۱۱، در جریان تحولات و آشوب‌های بزرگِ دوران خیزش‌های عربی آن دو‌قطبیِ پیشین به نظم آشکار سه‌قطبی تبدیل شد. «محور مقاومت» ایران عمدتاً انسجام خود را حفظ کرد، اما تهدید‌ها و فرصت‌های ناشی از این تحولاتِ عظیم سیاسی، رقابت‌های ویرانگری را در جبهه‌های گوناگون منطقه‌ای برانگیخت و ائتلاف تحت رهبری آمریکا را به دو بخش تقسیم کرد: قطر و ترکیه در یک سو، و عربستان سعودی و امارات متحده عربی در سوی دیگر قرار گرفتند، در حالی که واشنگتن برای حفظ هماهنگی میان آنها همواره به‌سختی تلاش می‌کرد.

محاصره قطر از سوی امارات و عربستان در فاصله سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱، تلاش‌ها برای حفظ جبهه‌ای واحد در برابر ایران را به‌شدت تضعیف کرد.اما این مناقشه‌ی بی‌ثمر، با روی کار آمدن جو بایدن، رئیس‌جمهوری ایالات متحده، به‌سرعت پایان یافت؛ همه بازیگران اصلی با یکدیگر آشتی کردند و نظم سنتی پیشین از سر گرفته شد، هرچند تلاش وسواس‌گونه دولت بایدن برای دستیابی به توافق عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و عربستان سعودی ناکام ماند.

با این حال، در پی جنگ غزه، رژیم‌های عربی بار دیگر به مسئله فلسطین علاقه نشان دادند. رهبران کشورهای عرب منطقه که همواره از احتمال موج تازه‌ای از خیزش‌های مردمی بیم دارند و به ‌دقت مراقب عواملی هستند که بالقوه‌ می تواند موجب اعتراضات جدید بشود، به‌خوبی از عمق خشم عمومی نسبت به پاکسازی قومی و ویرانی  گسترده نوار غزه آگاهند.

بازتکرارِ ابتکارِ صلحِ عربی از سوی عربستان سعودی - که صلح با اسرائیل را مشروط به تشکیل کشور فلسطین می‌داند -نشان می‌دهد که این تغییر تا چه اندازه چشمگیر بوده است. این تغییر در مفاد آتش‌بس غزه نیز بازتاب یافت. آتش‌بسی که اخراج فلسطینیان و الحاق سرزمین‌های اشغالی توسط اسرائیل را ممنوع اعلام کرد - شرایطی که بیش از آنکه با خواسته‌های اسرائیل هم‌خوانی داشته باشد، با ترجیحات کشور‌های عرب خلیج فارس هماهنگی دارد.

لحظه ازدست‌رفته اسرائیل

با این حال، این دگرگونی از چشم رهبران اسرائیل پنهان مانده است. آنان به‌ جای درک این تغییر، بر این باور تمرکز کرده‌اند که کارزار اسرائیل علیه ایران و متحدانش توازن قدرت در منطقه را دگرگون کرده است.

هدف قرار دادن رهبری حزب‌الله و نابودی بخش عمده‌ای از زرادخانه موشکی  این گروه، ایران را از یکی از توانایی های  نظامی حیاتی اش[ برای بازدارندگی در برابر اسرائیل] محروم کرد. سقوط رژیم اسد نیز تهران را از مسیر آسانِ بازسازی متحد لبنانی‌اش( حزب الله) محروم کرد، در حالی که اسرائیل به‌صورت نظام‌مند زرادخانه نظامی سوریه را نابود کرد، توانایی های ایرانی در آن کشور را هدف گرفت، و عملاً بر بخش وسیعی از جنوب سوریه[ در آنسوی مرزهای خود] نوعی حاکمیت مؤثر اعمال کرد.

کارشناسان و مقامات امنیت ملی اسرائیل بر این باورند که هر مرحله از تشدید تنش‌ها فقط ثابت کرده است که نگرانی‌ها از انتقادات اغراق‌آمیز بوده است. آنان اکنون براین نکته اصرار دارند که اشتباهشان پیش از ۷ اکتبر این بود که اجازه دادند تهدید‌ها بدون برخورد قاطع و نهایی و فارغ از هر هزینه‌ای رشد کنند. باور آنها بر این فرض استوار است که می‌توان نظم را [در منطقه] با زور و از طریق حملات هوایی تحمیل کرد و رهبران عرب یا آن‌قدر مرعوب شده‌اند یا چنان ضعیف هستند که هرگز جرأت واکنش نشان نخواهند داشت.

به نظر می‌رسد اسرائیل قانع شده است که ملاحظات هنجاری اهمیت چندانی ندارند: اقداماتش او را به این باور رسانیده است که مشروعیت، صرفاً از قدرت برتر ناشی می‌شود.در نگاه او، رهبران عرب ممکن است اعتراض کنند، اما در نهایت از خطی که قدرت هژمونیک در حال صعود منطقه ترسیم می‌کند، پیروی خواهند کرد.

اسرائیل همواره «رئالیست‌ترین» قدرت منطقه‌ای بوده است. این کشور  همواره ترجیح می‌دهد در منطقه‌ای زندگی کند که در آن زور حرف آخر را بزند و زور تعیین‌کننده حق باشد، هیچ کشوری به‌خاطر فلسطینیان از منافع خود گذشت نکند، قانون بین‌الملل برد و قدرت الزام‌آوری نداشته باشد، و قدرت نظامی حرف آخر را بزند.

اما برتری نظامی اسرائیل و ناخشنودی اعراب، نمی تواند نظمی پایدار در منطقه ایجاد کند. تحکیم رهبری منطقه‌ای اسرائیل مستلزم آن است که کشور‌های عرب منطقه یا در احساسِ هدفِ مشترک با اسرائیل شریک شوند یا در احساس تهدیدِ مشترک با او هم آوار شوند. اما، اسرائیل با رویکرد خود هر دو شرط اساسی را تضعیف کرده است.

ویرانی غزه و گام‌های اسرائیل به‌سوی الحاق کرانه باختری، هرگونه تظاهر به وجود مسیری عادلانه برای حل مسئله ایجاد یک کشور  مستقل فلسطینی را از بین برده است. حتی پیش از آنکه حملات اسرائیل قدرت نظامی منطقه‌ای ایران را تضعیف کند، عربستان سعودی و کشور‌های عرب خلیج فارس در مسیر آشتی با جمهوری اسلامی ایران گام برداشته بودند.

پس از حمله اسرائیل به دوحه (و پیش از آن، تهدید اسرائیل به اخراج میلیون‌ها فلسطینی به مصر و اردن)، اکنون اسرائیل به همان اندازه برای رژیم‌های عربی تهدیدآمیز به نظر می‌رسد که ایرانِ تضعیف‌شده؛ و تا زمانی که تهدید ایران دیگر خواب را از چشمانشان نرباید، کشور‌های عربی تمایل چندانی به پذیرش هم‌سویی ناخوشایند با اسرائیل نخواهند داشت.

قدرت افسارگسیخته و جاه‌طلبی بی‌حد ‌و‌مرز سرانجام به تراژدی ختم می شود. اسرائیل آشکارا نشان داده است که تمایلی به برداشتن گام‌های معنادار برای ایجاد احساس هدف مشترکی ندارد که بتواند موفقیت‌های نظامی‌اش را به رهبری منطقه‌ای تبدیل کند.

اسرائیلی‌ها همچنان گرفتار زخم روانی ناشی از حمله ۷ اکتبر حماس هستند. اکثریت قاطع افکار عمومی مردم اسرائیل محکومیت بین‌المللی جنایات جنگی این کشور در نوار غزه را رد می‌کنند و بیشتر آنان اساساً گزارش‌های مربوط به قحطی یا تلفات گسترده غیرنظامیان را باور ندارند.

نتانیاهو نیز بیش از آنکه نگران انتقادات جهانی یا احیای طرح تشکیل کشور فلسطین - که برای شرکای افراط‌گرای ائتلافش غیرقابل‌قبول است - باشد، بر حفظ قدرت و دولت راست‌گرای تنگ‌دست خود تمرکز دارد.

آتش‌بس درغزه فرصتی برای تغییر مسیر فراهم کرده بود، اما درگیری‌های ادامه‌دار، کارشکنی در ارسال کمک‌های بشردوستانه و تشدید خشونت شهرک‌نشینان اسراییلی در کرانه باختری، چشم‌انداز امیدوارکننده‌ای را ترسیم نمی کند.

این موضوع هم کمکی نمی‌کند که اسرائیل دیدگاه اغراق‌آمیزی نسبت به قدرت نظامی خود داشته باشد. با وجود حملات غافلگیرانه جسورانه و برتری آشکار نیروی هوایی، اسرائیل از توان نظامی لازم برای اشغال و حفظ سرزمین‌های جدید، فراتر از اراضی فلسطینی و سوری که ۵۵ سال پیش تصرف کرده بود، برخوردار نیست.

اسرائیل نشان داده است که می‌تواند بسیاری از اهداف تاکتیکی خود را از طریق ترور و بمباران از راه دور پیش ببرد، اما ثابت نکرده است که قادر به تحقق اهداف راهبردی‌اش باشد: حماس همچنان قدرتمندترین نیرو در نوار غزه است، حزب‌الله با وجود تحمل تلفات سنگین از خلع سلاح سر باز می‌زند، و حملات ۱۲روزه گسترده علیه ایران نه به پایان برنامه هسته‌ای ایران انجامید و نه الهام‌بخش قیامی مردمی برای سرنگونی جمهوری اسلامی شد.

برتری نظامی اسرائیل واقعی است، اما مشروط و شکننده است

اسرائیل تنها با تأمین مجدد مهمات از سوی آمریکا می‌توانست جنگ خود در نوارغزه را ادامه دهد. سامانه‌های دفاعی «گنبد آهنین» این کشور در برابر حملات موشکی ایران به‌شدت از کمبود موشک رهگیر رنج می‌بردند و پیش از آنکه ایالات متحده در جنگ ۱۲ روزه آتش‌بس اعلام کند، به طرز خطرناکی از رهگیری موشک‌های ایرانی ناتوان بود.

درخواست‌های اضطراری اسرائیل از واشنگتن در دو سال گذشته نشان می‌دهد که این کشور از نظر دفاعی تا چه اندازه به ایالات متحده وابسته مانده است. قدرت‌های منطقه‌ای نیز بی‌تردید این آسیب‌پذیری بالقوه اسرائیل در جنگی طولانی‌مدت را به‌خوبی زیر نظر دارند.

نتانیاهو دهه‌هاست که در صحنه سیاست آمریکا نقش بازی می‌کند و دلیل خوبی دارد که فرض کند سلطه اسرائیل بر سیاست ایالات متحده، علی‌رغم آشفتگی‌های فعلی، به طور نامحدود ادامه خواهد یافت.

اما چراغ‌های هشدار دهنده، چشمک میزنند. حمایت حزبی نتانیاهو از جمهوری‌خواهان و رفتار اسرائیل در نوار غزه، آنچه را که زمانی اجماع دو حزبی به نفع اسرائیل بود، به شدت زیر پرسش برده و از بین برده است. اکثریت دموکرات‌ها اکنون بیشتر با فلسطینی‌ها همدردی می‌کنند تا با اسرائیلی‌ها، و سیاستمداران دموکرات به طور فزاینده‌ای کمک‌های نظامی به اسرائیل را زیر پرسش می‌برند. جمهوری‌خواهان همچنان از اسرائیل حمایت می‌کنند، اما به نظر می‌رسد ملی‌گرایانِ جریان «ماگا، آمریکا نخست» کمتر تمایل دارند  تا منافع ایالات متحده را تابع اسرائیل کنند. ترامپ پیرتر می‌شود، او غیرقابل‌پیش‌بینی و ناپایدار شده و روابط شخصی و مالی عمیقی با رژیم‌های عرب خلیج فارس دارد؛ جانشینان احتمالی جمهوری‌خواه او، مانند معاونش جی‌دی ونس، نیز تعهد خاصی نسبت به اسرائیل ندارند. بدون ارائه چک سفید از سوی ایالات متحده، برتری اسرائیل ممکن است بسیار سریع‌تر از آنچه انتظار میرود، فروبپاشد.

اسرائیل ممکن است خود را قدرت هژمونیک جدید منطقه بداند، اما در واقع،[ با رویکردی که در پیش گرفته] ضرورت وجودی و مفید بودن خود را شدیداً زیر پرسش برده است. پس از حمله به قطر، بعید است که رهبران کشورهای عرب خلیج فارس همچنان تمام سیستم‌های دفاع هوایی خود را به سمت ایران و یمن نشانه بگیرند. شاید آنها می‌توانستند نابودی غزه توسط اسرائیل را بپذیرند، اما اکنون اسرائیل مبدل به تهدیدی جدی برای امنیت خودشان شده است. اینکه اسرائیل تاکنون از پرداخت هرگونه هزینه جدی برای توسعه‌طلبی های نظامی خود در منطقه و ویرانی غزه خودداری کرده است، این حس را در اسرائیل تقویت کرده است که هرگز چنین هزینه‌ای نخواهد پرداخت.

اما این تصور به همان اندازه اشتباه و گمراه ‌کننده است که اسرائیل در سال ۱۹۷۳ بر این باور بود که هیچ کشور عربی پس از پیروزی قاطع اسرائیل در شش سال قبل از آن( جنگ سال ۱۹۶۷) ، هرگز جرات حمله مجدد به این کشور را نخواهد داشت یا تصور اسرائیل قبل از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، که بر این باور بود که حماس برای همیشه مهار شده و در نوار غزه محصور خواهد ماند.





iran-emrooz.net | Mon, 03.11.2025, 12:18
جمهوری اسلامی پس از جنگ دوازده‌روزه

سعید گل‌کار

میدل‌ایست فوروم (Middle East Forum)
۲ نوامبر ۲۰۲۵

* تحقیر و دگرگونی: جمهوری اسلامی پس از جنگ دوازده‌روزه
* جنگ دوازده‌روزه، رویارویی مستقیم پس از ۴۵ سال نبرد نیابتی

جنگ دوازده‌روزه میان ایران و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، ضعف‌های بنیادین جمهوری اسلامی را در عرصه‌های نظامی، راهبردی و ایدئولوژیک آشکار ساخت و به نقطه عطفی در تاریخ این حکومت بدل شد. ناتوانی دولت ایران در دستیابی به اهداف سیاسی و نظامی خود، اعتبار رژیم را تضعیف کرد، محدودیت‌های بازدارندگی آن را برملا ساخت و مباحثات درونی درباره آینده نظام را تشدید نمود.

این نوشتار به بررسی علل، روند و پیامدهای جنگ پرداخته و تأثیر آن بر ساختار حکمرانی، ایدئولوژی و جایگاه منطقه‌ای ایران را تحلیل می‌کند. نویسنده استدلال می‌کند که این درگیری، روند ازهم‌گسیختگی راهبردی رژیم را شتاب بخشید؛ در نتیجه، سرکوب داخلی افزایش یافت، چرخشی به سوی ناسیونالیسم پدید آمد و بازسازی نهادی در دستور کار قرار گرفت، در حالی که ایران بیش از پیش در برابر بحران‌های آینده آسیب‌پذیر شد.

مسیر تاریخی تا جنگ دوازده‌روزه

جنگ دوازده‌روزه، نبرد نیابتی ۴۵ ساله میان ایران و اسرائیل را به رویارویی مستقیم تبدیل کرد. برای بیش از چهار دهه، رقابت دو طرف نه بر سر مرزها، بلکه بر پایه ایدئولوژی و رقابت راهبردی تعریف می‌شد.

از زمان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی بخش قابل توجهی از هویت و مشروعیت خود را بر مخالفت با اسرائیل بنا کرده است؛ از حمایت از آرمان فلسطین و پشتیبانی از گروه‌های مسلحی چون حزب‌الله و حماس گرفته تا وعده نابودی «رژیم صهیونیستی». در مقابل، اسرائیل تلاش کرد نفوذ منطقه‌ای و برنامه هسته‌ای ایران را از طریق عملیات پنهانی، ترورهای هدفمند و حمله به دارایی‌های ایران در سراسر خاورمیانه مهار کند.

۷ اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی در این رابطه بود. حمایت جمهوری اسلامی از حماس، حزب‌الله و سایر گروه‌های نیابتی، درگیری را از سطح جنگ سایه‌ها به مرحله رویارویی مستقیم سوق داد. اسرائیل در آوریل ۲۰۲۴ با حمله به کنسولگری ایران در دمشق پاسخ داد که به کشته شدن چند تن از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجامید. دولت ایران در واکنش، «عملیات وعده صادق ۱» را آغاز کرد — نخستین حمله مستقیم موشکی و پهپادی ایران به اسرائیل — که عمدتاً توسط سامانه‌های دفاعی اسرائیل با کمک ایالات متحده خنثی شد.[۱]

در پی آن، چرخه‌ای از حملات تلافی‌جویانه شکل گرفت: اسرائیل فؤاد شکر (از فرماندهان حزب‌الله)، اسماعیل هنیه (رهبر حماس) و حسن نصرالله (دبیرکل حزب‌الله) را ترور کرد. این ترورها موجب شد ایران در اکتبر ۲۰۲۴ «عملیات وعده صادق ۲» را اجرا کند؛ حمله‌ای گسترده با موشک و پهپاد. اما دفاع هوایی اسرائیل خسارت‌ها را به حداقل رساند و ناکامی استراتژیک تهران را آشکار کرد. اسرائیل نتیجه گرفت که برنامه موشکی ایران، با وجود وسعتش، از دقت و قدرت تخریبی ادعایی برخوردار نیست و بیش از آنکه تهدیدی واقعی باشد، «ببری بی‌دندان» است.

این چرخه‌ی متقابل حملات، زمینه انفجار درگیری مستقیم ژوئن ۲۰۲۵ را فراهم کرد. تداوم غنی‌سازی اورانیوم از سوی ایران تا سطح بالای ۶۰ درصد، نگرانی‌های اسرائیل و آمریکا را در مورد نزدیک شدن تهران به آستانه توان هسته‌ای نظامی افزایش داد. در ۱۳ ژوئن، اسرائیل «عملیات طلوع شیران» را آغاز کرد و زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی ایران از جمله سایت نطنز را هدف قرار داد، که منجر به کشته شدن چند فرمانده ارشد شد. ایران بلافاصله واکنش نشان داد و با شلیک بی‌سابقه‌ی حدود ۹۰۰ موشک بالستیک و ۱۰۰۰ پهپاد رزمی به اسرائیل پاسخ داد. هرچند برخی موشک‌ها از سامانه‌های دفاعی عبور کرده و موجب مرگ بیش از ۲۸ غیرنظامی شدند، اما در مقایسه با حجم عظیم حمله، خسارات محدود بود.[۲]

این نابرابری آشکار بود: ایران بزرگ‌ترین حمله موشکی تاریخ خود را انجام داد، اما بخش اعظم آن بی‌اثر شد. نقطه‌ی سرنوشت‌ساز زمانی رقم خورد که ایالات متحده وارد نبرد شد و یک هفته پس از آغاز عملیات اسرائیل، تأسیسات زیرزمینی عمیق فردو و نطنز را هدف قرار داد.

قدرت توخالی جمهوری اسلامی

علی‌رغم تبلیغات رسمی حکومت، این جنگ شکست‌آور و تحقیرآمیز بود. بیش از هر چیز، جنگ دوازده‌روزه ضعف‌های ساختاری جمهوری اسلامی و نیروی مسلح ایدئولوژیک آن — سپاه پاسداران انقلاب اسلامی — را آشکار ساخت و برتری فناورانه اسرائیل را نشان داد.

دکترین نظامی ایران همواره بر «نبرد نامتقارن» استوار بوده است؛ یعنی استفاده از نیروهای نیابتی، ابزارهای سایبری و موشک‌ها برای جبران ضعف در توان نظامی متعارف.[۳] اما در جریان جنگ دوازده‌روزه، تهران خلاقیت راهبردی خود را کنار گذاشت و به حملات پیش‌بینی‌پذیر موشکی و پهپادی متوسل شد؛ حملاتی که بیشترشان خنثی شدند.[۴]

علت اصلی تحقیر رژیم و بازوی مسلح ایدئولوژیک آن، یعنی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، را می‌توان در ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی جست‌وجو کرد؛ ماهیتی که به گفته پژوهشگران، به «کودن‌سازی ساختاری حکومت» و گسترش فساد گسترده در میان نخبگان حاکم انجامیده است.[۵]

در طول بیش از چهار دهه از تأسیس جمهوری اسلامی، رهبران آن به‌رغم حفظ قدرت سرکوب، توانایی یادگیری، انطباق‌پذیری و حکمرانی کارآمد را از دست داده‌اند. از آغاز شکل‌گیری نظام، تکیه آن نه بر شایستگی و برنامه‌ریزی، بلکه بر ایدئولوژی، رانت‌پراکنی و سرکوب بوده است. به جای اصلاح ناکارآمدی‌ها، حکومت همواره بر شعارهای خشک و تکراری پافشاری کرده و بدین‌سان شایسته‌سالاری را تضعیف کرده است.

مناصب دولتی نه بر پایه مهارت و تخصص، بلکه بر اساس میزان وفاداری به نظام توزیع می‌شود، و همین امر کارآمدی نهادها را از میان برده است. در درون سپاه پاسداران — ایدئولوژیک‌ترین نهاد رژیم — روند جذب نیرو، آموزش و ارتقا به‌شدت تابع میزان وفاداری به رهبر و پایبندی ایدئولوژیک است.[۶]

یکی از نمونه‌های مشهور از زوال شایستگی و «احمق‌سازی ساختاری» سپاه در سال ۲۰۲۰ و در جریان همه‌گیری کووید-۱۹ رخ داد. در اوج بحران کرونا، سپاه دستگاهی به نام «کرونا فایندر (مُستعان)» رونمایی کرد و مدعی شد که این ابزار می‌تواند ویروس را در فاصله چند ثانیه از راه دور شناسایی کند. تنها دو روز بعد روشن شد که این ادعا دروغی بیش نبوده و دستگاه مذکور اختراعی جعلی است که فردی برای فروش به سپاه ارائه کرده بود — ماجرایی که هم درماندگی سپاه را آشکار کرد و هم آسیب‌پذیری آن در برابر ادعاهای شبه‌علمی را برملا ساخت.[۷]

این جایگزینی ایدئولوژی و تبلیغات به‌جای تخصص و شایستگی، که منجر به «احمق‌سازی ساختار دولت و سپاه» شده است، در جنگ دوازده‌روزه نیز خود را نشان داد و موجب فلج عملکردی سپاه شد. فساد و رانت‌خواری نیز بیشتر بر ضعف ساختار افزوده و نیروهای نظامی به جای خدمت به منافع عمومی، به ابزار ثروت‌اندوزی نخبگان حاکم بدل شده‌اند.

پیامدهای جنگ دوازده‌روزه

جنگ دوازده‌روزه صرفاً یک درگیری کوتاه‌مدت نبود؛ بلکه شکافی عمیق پدید آورد که پیامدهای آن به‌صورت بنیادی ساختار درونی، ایدئولوژی، سیاست‌گذاری و مسیر تحول بلندمدت جمهوری اسلامی را دگرگون می‌کند.

نخستین و آشکارترین پیامد، ضربه سنگین به زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی ایران بود. حملات دقیق اسرائیل و آمریکا تأسیسات غنی‌سازی، انبارهای تسلیحاتی و مراکز فرماندهی را به‌شدت تخریب کرد و برنامه هسته‌ای ایران را سال‌ها به عقب راند؛ هم‌زمان ضعف‌های آشکار در سامانه پدافند هوایی و ساختار فرماندهی ایران را برملا ساخت.[۸]

صدها میلیارد دلاری که جمهوری اسلامی در طول دهه‌ها صرف پروژه هسته‌ای کرده بود، در عرض چند دقیقه نابود شد و رژیم و حامیانش را در شوک فرو برد. زیان‌ها تنها به تجهیزات محدود نماند؛ مرگ بیش از ۳۰ فرمانده ارشد، ده‌ها دانشمند و صدها عضو سپاه پاسداران، اعتبار رژیم، رهبر آن و گارد محافظش را به‌شدت تضعیف کرد.

برای دهه‌ها، سیاست منطقه‌ای ایران بر پایه دستیابی به هژمونی منطقه‌ای و معرفی کشور به‌عنوان اُمّ‌القُری یا «مادر شهرهای جهان اسلام» استوار بود — هدفی که از طریق نابودی اسرائیل و «آزادی فلسطین» دنبال می‌شد. در این مسیر، ایجاد «محور مقاومت»، گسترش شبه‌نظامیان اسلام‌گرا و توسعه برنامه‌های موشکی ابزار تحقق این اهداف بودند.

اما پس از ۷ اکتبر، و به‌ویژه پس از جنگ دوازده‌روزه، این ساختار به‌شدت فروریخت. دفاع برتر اسرائیل و حمایت غرب، کارایی شبکه نیابتی ایران را به حداقل رساند. ناتوانی این نیروها در تغییر مسیر جنگ، هم کارکرد و هم آسیب‌پذیری «محور مقاومت» را نمایان کرد. رهگیری گسترده موشک‌ها و پهپادهای ایرانی نشان داد که فناوری آنان در میدان واقعی نبرد بسیار پایین‌تر از ادعاهاست.

علاوه بر این، جنگ محدودیت‌های همکاری ایران با روسیه و چین را نیز آشکار کرد. با وجود شعار «نگاه به شرق»، مسکو و پکن در جریان بحران تنها حمایتی نمادین نشان دادند و از رویارویی با اسرائیل یا آمریکا خودداری کردند. این رویداد نشان داد که اتحادهای ایران بیشتر ماهیتی معامله‌محور دارند تا راهبردی.

ناپدید شدن خامنه‌ای

شاید مهم‌ترین پیامد جنگ دوازده‌روزه، شتاب در فرسایش اقتدار آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی بود. این درگیری در زمانی روی داد که به‌دلیل کهولت سن و وخامت حال او، پرسش‌های مربوط به جانشینی به موضوعی جدی در درون نظام تبدیل شده بود.

طی دهه‌ها، حکومت کوشیده بود پیرامون رهبر نوعی «فرّه قدسی» و چهره‌ای معصوم خلق کند.[۹] اما شکست نظامی تحقیرآمیز ژوئن ۲۰۲۵ این تصویر را در هم شکست و خطاهای محاسباتی و ضعف‌های راهبردی او را آشکار کرد. آنچه پیش‌تر نشانه «قدرت و مصونیت مطلق» قلمداد می‌شد، اکنون شکننده جلوه کرد و حتی اعتماد وفاداران سرسخت را لرزاند.

پیامدهای شکست، پایه‌های اجتماعی نظام را نیز متزلزل ساخت. بسیاری از حامیان رژیم، که تبلیغات رسمی آنان را قانع کرده بود اسرائیل هرگز جرأت حمله به ایران را نخواهد داشت، با واقعیتی تلخ روبه‌رو شدند. نتیجه جنگ نه‌تنها آن توهم را از میان برد، بلکه شک و تردید را در میان نسل جوان‌تر نیروهای تندرو نیز برانگیخت — نسلی که تا پیش از آن، روایت خامنه‌ای از قدرت و برتری را بی‌چون‌وچرا پذیرفته بود.

یکی از عوامل فروپاشی کیش شخصیت آیت‌الله خامنه‌ای، غیبت ناگهانی او از انظار عمومی در آغاز جنگ بود. خامنه‌ای که پیش‌تر چهره‌ای حاضر در صحنه و مداخله‌گر در کوچک‌ترین امور کشور شناخته می‌شد، در جریان جنگ تقریباً از دید عموم ناپدید شد. گزارش‌ها حاکی از آن بود که وی برای حفظ جان خود، در پی ترورهای هدفمند اسرائیل علیه فرماندهان نظامی و امنیتی ایران، به پناهگاهی امن منتقل شده است.

این غیبت صرفاً فیزیکی نبود؛ بلکه به معنای غیبت در تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاری نیز بود. در بیش از سه دهه گذشته، خامنه‌ای شخصاً در جزئی‌ترین امور کشور دخالت کرده است — از انتخاب نام خودروهای تولید داخل تا دستور توقف پخش برنامه‌های تلویزیونی که خوشایندش نبود.اکنون محو حضور عمومی او، شایعات گسترده‌ای را در داخل و خارج از ایران درباره شکل‌گیری خلأ قدرت در رأس نظام برانگیخته است.[۱۰] ناپدید شدن خامنه‌ای به‌عنوان محور وحدت ساختار حکمرانی، نشانه‌ای از آغاز فروپاشی الگوی حکومت دینی بود که از سال ۱۳۵۸ بر کشور سایه افکنده است.

تمرکززدایی از فرآیند تصمیم‌گیری

پس از ناپدید شدن خامنه‌ای از عرصه عمومی، دفتر او (بیت رهبری) تلاش کرد کنترل خود را بر نهادهای نظامی-امنیتی و طبقه سیاسی حفظ کند. جنگ دوازده‌روزه موجب افزایش نقش نهادهای انتصابی — به‌ویژه دفتر رهبری — شد، اما هم‌زمان به گسترش تمرکززدایی در سطوح محلی نیز انجامید. به گفته معاون اول رئیس‌جمهور، محمدرضا عارف، دولت ایران به‌طور رسمی طیفی از اختیارات اجرایی را به استانداران تفویض کرده است — اقدامی که گامی مهم به‌سوی تمرکززدایی اداری محسوب می‌شود.[۱۱]

در آغاز جنگ، دولت پزشکان بخشنامه‌ای صادر کرد که بر اساس آن، بخشی از مسئولیت‌هایی که پیش‌تر در اختیار هیئت وزیران بود، به استانداران منتقل شد. این اختیارات شامل حوزه‌هایی چون امنیت ملی و سیاست‌گذاری کلان کشور نیز می‌شد. بر اساس این دستور، تصمیمات استانداران در حوزه‌های واگذارشده، از نظر قانونی هم‌سنگ تصمیمات رئیس‌جمهور و هیئت دولت تلقی می‌شود. هرچند وزارتخانه‌ها و معاونت‌های ریاست‌جمهوری همچنان نقش اجرایی دارند، هدف از این تغییر، تقویت مدیریت منطقه‌ای، کاهش بروکراسی، افزایش کارآمدی و تطبیق حکمرانی با نیازهای محلی عنوان شده است.[۱۲]

این تفویض قدرت در حوزه امنیت نیز مشهود است. واحدهای استانی سپاه پاسداران اکنون نقش پررنگ‌تری در حفظ نظم سیاسی و مهار ناآرامی‌ها یافته‌اند و برای شرایطی آماده می‌شوند که در آن، زنجیره فرماندهی مرکزی مختل گردد — همچون دوران جنگ. سپاه‌های استانی (سپاه استانی) که در سال ۲۰۰۸ تأسیس شدند، مأموریت دارند تا اقتدار سپاه را در سطح محلی تثبیت کرده و کنترل دقیق‌تری بر استان‌های کشور اعمال کنند.[۱۳] در جریان جنگ دوازده‌روزه، این سپاه‌های استانی نقش محوری در نظارت و کنترل جامعه ایران ایفا کردند تا از بروز اعتراضات گسترده جلوگیری کرده و بقای رژیم را تضمین نمایند.[۱۴]

تلاش برای وحدت نخبگان

خامنه‌ای همچنین پس از جنگ دوازده‌روزه، برای مقابله با خطر شکاف درونی میان نخبگان حاکم، کوشیده است انسجام درونی رژیم را تقویت کند.[۱۵] نمونه بارز این تلاش، انتصاب علی لاریجانی به ریاست شورای عالی امنیت ملی (شعام) است. در چهار سال گذشته، لاریجانی — که زمانی از چهره‌های کلیدی نظام به شمار می‌رفت — از صحنه سیاسی کنار گذاشته شده بود. شورای نگهبان در دو انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴ صلاحیت او را رد کرد که نشانه سقوط نفوذش در ساختار قدرت بود. بازگشت او به یکی از مهم‌ترین مناصب کشور، نشان می‌دهد که خامنه‌ای برای بازگرداندن نخبگان حذف‌شده و تحکیم وفاداری در میان جناح‌های مختلف سیاسی، روحانی و امنیتی تلاش می‌کند.

انتصاب لاریجانی به ریاست شعام نه از سر اعتماد، بلکه از روی ناچاری و ضرورت است — تلاشی برای نمایش وحدت، مهار شکاف‌های درونی، و تمرکز بر بقای نظام و بازسازی اقتصادی به جای استمرار تقابل ایدئولوژیک.

شورای عالی امنیت ملی بالاترین نهاد تصمیم‌گیری در حوزه امنیت، دفاع و سیاست خارجی ایران است. بنابراین، تغییر در ترکیب و مدیریت آن بازتابی از بازآرایی نهادی و راهبردی در ساختار کل نظام محسوب می‌شود. بازگشت لاریجانی همچنین نشانه‌ای از ناخرسندی رهبر از عملکرد رئیس پیشین شورا، سردار علی‌اکبر احمدیان است. ضعف پاسخ نظامی ایران در جنگ، بخشی به ناکارآمدی شعام و احمدیان — از چهره‌های تندرو سپاه — نسبت داده می‌شود.[۱۶]

ظهور دوباره لاریجانی همچنین به دلیل تضعیف و حذف نخبگان تندرو پس از جنگ ممکن شد. بسیاری از افرادی که در ترورهای اسرائیل کشته شدند، از جناح افراطی نظام بودند؛ از جمله فرماندهان سپاه، رئیس سازمان اطلاعات و معاونانش، و حتی فرمانده کل سپاه، سردار حسین سلامی — همان کسانی که پیش‌تر حذف نیروهای عمل‌گرا و میانه‌رو مانند لاریجانی را طراحی کرده بودند.

حذف فرمانده کل سپاه پاسداران و از میان رفتن اعتبار آن، به اصلاح‌طلبان جسارت بخشید تا بار دیگر صدای خود را بلند کرده و خواستار تغییر بنیادین در رویکرد نظام شوند. چند روز پس از پایان جنگ، محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین، مقاله‌ای در نشریه «Foreign Policy» منتشر کرد و در آن خواستار یک «تغییر پارادایم اساسی» به‌سوی اصلاحات داخلی و مذاکره شد.

به دنبال او، چهره‌هایی همچون حسن روحانی، رئیس‌جمهور پیشین، و گروه‌های اصلاح‌طلب نیز درخواست‌هایی مشابه برای گشایش سیاسی، بازسازی ساختاری و تغییر در سیاست‌های کلان نظام مطرح کردند. آنان در قالب یک طرح ۱۱ ماده‌ای از حکومت خواستند به‌صورت داوطلبانه غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کرده و اجازه بازرسی‌های کامل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را بدهد تا در مقابل، تحریم‌ها لغو شوند.[۱۷]

اما دفتر خامنه‌ای، رسانه‌های وابسته به سپاه و نهادهای امنیتی بلافاصله این پیشنهادها را خائنانه و نشانه تسلیم در برابر غرب توصیف کردند. تندروها نیز به‌شدت واکنش نشان دادند. غلامحسین محسنی‌اژه‌ای، رئیس قوه قضائیه و منصوب مستقیم خامنه‌ای، این اظهارات را «بیانیه‌ای در جهت خواست دشمن» دانست، آن‌هم در شرایطی که «دشمن به کشور حمله کرده و همچنان تهدید می‌کند.»[۱۸]

در همین حال، معاون سیاسی سپاه نیز ظریف و دیگر اصلاح‌طلبان را به باد انتقاد گرفت و گفت: «این گروه باید افکار خود را تغییر دهند و همراه مردم در برابر آمریکا و اسرائیل مقاومت کنند.»[۱۹]

با وجود امید برخی ناظران به اینکه جنگ دوازده‌روزه شاید به اعتدال و عادی‌سازی رفتار نظام بینجامد، حضور و قدرت‌یابی تندروها در ساختار تصمیم‌گیری این احتمال را بسیار اندک کرده است.

تشکیل شورای دفاع ملی

همچون بحران‌های گذشته، واکنش جمهوری اسلامی به جنگ دوازده‌روزه نیز شامل تغییرات نهادی و جابه‌جایی در سطح مدیران ارشد بود. در پی این جنگ، نهاد تازه‌ای با عنوان شورای دفاع ملی تشکیل شد که وظیفه آن متمرکزسازی برنامه‌ریزی نظامی، تقویت هماهنگی بین‌نهادی و تسریع واکنش در شرایط بحران است.[۲۰]

این تصمیم، گامی مهم تلقی می‌شود. شورای دفاع ملی در دوران جنگ ایران و عراق ایجاد شده بود اما در سال ۱۹۸۹ جای خود را به شورای عالی امنیت ملی (شعام) داد. اکنون، پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵، این شورا بار دیگر در چارچوب شعام احیا شد تا ساختاری چابک و آماده در زمان جنگ فراهم آورد؛ ساختاری که بتواند هم به تهدیدهای خارجی پاسخ دهد و هم ناآرامی‌های داخلی را مدیریت کند.

بر اساس اساسنامه جدید، رئیس‌جمهور ریاست شورا را بر عهده دارد و اعضای آن شامل رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه، فرماندهان ارشد نظامی و وزرای دفاع، اطلاعات و امور خارجه هستند.

به طور خلاصه، تشکیل مجدد شورای دفاع ملی نشان‌دهنده اولویت‌های جدید جمهوری اسلامی در پر کردن خلأهای دفاعی و نظامی است که جنگ دوازده‌روزه آشکار کرد. این اقدام گویای آن است که حکومت بیش از آنکه به اصلاحات سیاسی بیندیشد، بر تقویت زنجیره فرماندهی و حفظ انسجام نظام تمرکز کرده تا بتواند از بحران‌های آینده جان سالم به در برده و در برابر فشارهای خارجی تاب‌آوری نشان دهد.

چرخش به سوی ناسیونالیسم

در کنار بازسازی ساختار قدرت و ایجاد نهادهای جدید، جمهوری اسلامی کوشید از احساسات ملی‌گرایانه برای بازسازی مشروعیت خود بهره گیرد. حکومت تلاش کرد جنگ را به‌عنوان «مقاومت قهرمانانه در برابر تجاوز صهیونیستی» تصویر کند.

با افول مشروعیت انقلابی، رهبران نظام بیش از پیش به ملی‌گرایی به‌عنوان منبع جدید اقتدار تکیه کردند — با تأکید بر غرور ایرانی، حاکمیت ملی و مظلومیت تاریخی ایران. این روند، چرخشی تاکتیکی و کوتاه‌مدت از روحانیت‌محوری به سوی روایت ملی‌گرایانه بود که هدف آن ایجاد وحدت در جامعه‌ای از هم‌گسیخته به‌نظر می‌رسید.

نمونه‌ای چشمگیر از این تغییر، کارزار تبلیغاتی جدید شاخه فرهنگی سپاه پاسداران بود که کوشید جمهوری اسلامی را با اسطوره‌های ایران باستان پیوند دهد — اسطوره‌هایی که از ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ سرکوب شده بودند. محور این تلاش، افسانه‌ی آرش کمانگیر بود؛ پهلوانی که جان خود را فدای تعیین مرز ایران و توران کرد.

در تبلیغات رسمی پس از جنگ، آرش در قالب نمادین به قهرمانی بدل شد که تیرهای خود را به سوی اسرائیل پرتاب می‌کند — تصویری که جمهوری اسلامی را وارث «قهرمانی و مقاومت باستانی ایرانیان» معرفی می‌کرد.[۲۱]

خامنه‌ای نیز — که سال‌ها منتقد سرسخت ناسیونالیسم ایرانی بود — پس از جنگ کوشید خود را در هیئت رهبر ملی‌گرا نشان دهد؛ از جمله با ترویج سرودهای میهنی به جای سرودهای مذهبی. حتی رسانه‌های وابسته به سپاه در برخی مطالب منتشرشده در وب‌سایت‌های خود، لحن تبلیغاتی خود را با غرور ملی ایرانیان هماهنگ کردند.[۲۲]

اما این دگرگونی، خطرهایی جدی در پی داشت. با کمرنگ شدن هویت انقلابی و ایدئولوژیک نظام، آن «چسب ایدئولوژیکی» که دهه‌ها پایگاه تندروها را یکپارچه نگاه می‌داشت، تضعیف شد. از سوی دیگر، فاصله میان تبلیغات رسمی و واقعیت زندگی مردم آشکار بود. بسیاری از ایرانیان، که از فقر، فساد و انزوا رنج می‌بردند، باور نکردند که حکومت در حال «دفاع از میهن» است و برعکس، رهبری را به دلیل تحریک جنگ و ناتوانی در دفاع واقعی از کشور مورد انتقاد قرار دادند.

تشدید سرکوب داخلی

به همین دلیل، جمهوری اسلامی در داخل کشور میزان سرکوب سیاسی را به‌طور چشمگیری افزایش داده تا کنترل خود را بر جامعه مستحکم‌تر کند. در پی یک شکست نظامی، بسیاری از حکومت‌های اقتدارگرا برای نمایش قدرت، صدای مخالفان را خاموش کرده و روشنفکران را قربانی می‌سازند تا ناکامی‌های خود را پنهان کنند.

بر اساس گزارش‌های عفو بین‌الملل و دیده‌بان حقوق بشر، جمهوری اسلامی ایران با ادعای «حفظ امنیت ملی» دست به موجی از سرکوب گسترده زده است. بیش از ۲۰ هزار نفر — شامل فعالان مدنی، مخالفان سیاسی و کنشگران اجتماعی — بازداشت شده‌اند. همچنین، اقلیت‌های قومی و مذهبی به‌عنوان «جاسوس اسرائیل» هدف بازداشت‌های گزینشی قرار گرفته‌اند.[۲۳]

کنترل اجتماعی از مسیر فرهنگ

با وجود فشارهای شدید سیاسی، حکومت تلاش کرده است تا در عرصه فرهنگی و اجتماعی چهره‌ای بازتر از خود نشان دهد؛ از جمله با برگزاری کنسرت‌های عمومی موسیقی در سراسر کشور.

نامه‌ای محرمانه که از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فاش شده، نشان می‌دهد که دولت قصد داشت از ابزارهای فرهنگی برای کنترل اجتماعی استفاده کند. طبق این سند، وزارت ارشاد با هماهنگی کنسرت‌ها، نمایش‌های خیابانی و تئاترهای محلی در شهرها و روستاها، به‌دنبال آن بود تا حس «وحدت ملی» را تقویت کرده و تنش‌های اجتماعی را کاهش دهد. در واقع، این وزارتخانه فعالیت‌های هنری را نه صرفاً تفریحی، بلکه ابزاری در خدمت امنیت ملی تعریف کرده بود.[۲۴]

با این حال، این ابتکار با مخالفت شدید جناح تندرو روبه‌رو شد و در نهایت، منجر به برکناری معاون هنری وزارت ارشاد شد؛ کسی که از طراحان اصلی این برنامه بود. برکناری او نشان می‌دهد که تندروها همچنان قادرند حتی کوچک‌ترین اصلاحات اجتماعی را متوقف کنند و شکاف‌ها و تناقض‌های درونی نظام چنان عمیق است که هرگونه نوآوری، هرچند محدود، به سرعت خفه می‌شود.

سناریوهای آینده برای ایران

ایران در نقطه عطفی تاریخی قرار دارد. نزدیک به دو ماه پس از پایان جنگ خردادماه، جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته است از پیامدهای آن رهایی یابد.

رهبر جمهوری اسلامی وضعیت کنونی را «نه جنگ و نه صلح» توصیف کرده است؛ وضعیتی که کشور و جامعه را در حالتی از رکود و انتظار فرو برده و بسیاری را نگران دور جدیدی از درگیری کرده است، زیرا هیچ‌یک از عواملی که حمله اسرائیل را رقم زد، هنوز حل نشده‌اند.

جمهوری اسلامی همچنان بر مواضع ضداسرائیلی خود پافشاری می‌کند و خواستار اتحاد جهان اسلام برای «آزادی فلسطین» است. بیش از ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده با غلظت ۶۰ درصد همچنان بازیابی نشده است. اگرچه برنامه موشکی و محور مقاومت ایران به‌شدت تضعیف شده، اما هنوز به‌طور کامل از میان نرفته و در صورت وجود منابع و فرصت، می‌تواند احیا شود.

به بیان دیگر، ایران اکنون وارد عصر پس از جنگ سایه‌ها شده است؛ عصری که در آن شکست بازدارندگی و تصلب ایدئولوژیک، دشمنان را به سمت درگیری مستقیم سوق می‌دهد.

در این شرایط، سه سناریوی احتمالی برای آینده ایران قابل تصور است:

۱. اصلاحات تاکتیکی محدود
افزایش فشار اصلاح‌طلبان می‌تواند به تغییرات جزئی و سطحی منجر شود، مانند ازسرگیری مذاکرات هسته‌ای. با این حال، سلطه تندروها دامنه این اصلاحات را بسیار محدود نگه خواهد داشت.
در این سناریو، راهبرد بقای خامنه‌ای بر «تحمل فشارها، افزایش سرکوب، و صبر تا پایان دوران ترامپ و نتانیاهو طی سه سال آینده» متمرکز است. چنین رویکردی شاید به ثبات موقت منجر شود، اما ریشه بحران‌ها را حل نخواهد کرد.

۲. رکود و انسداد مزمن
در این مسیر، رژیم به سرکوب و دستکاری اجتماعی ادامه می‌دهد و بدون رفع ضعف‌های ساختاری، صرفاً بقای خود را حفظ می‌کند.
با توجه به فلج نهادی جمهوری اسلامی و عدم تمایل رهبران آن به تغییر ایدئولوژی، مذاکره‌ای مؤثر نخواهد بود، زیرا حکومت قصدی برای کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای ندارد.
نتیجه محتمل این سناریو، انزوای بیشتر و فروپاشی اقتصادی تدریجی است.

۳. تشدید بحران و فروپاشی
تداوم سرپیچی از تعهدات هسته‌ای، از جمله پنهان‌کردن اورانیوم غنی‌شده یا خودداری از همکاری واقعی با آژانس انرژی اتمی، می‌تواند به واکنش‌های جدید اسرائیل یا آمریکا منجر شود — واکنش‌هایی که احتمالاً با اعتراضات داخلی یا فروپاشی درونی نظام همراه خواهد بود.
اگرچه این سناریو کمتر محتمل است، اما در صورت شکاف بیشتر در میان نخبگان حاکم، می‌تواند به واقعیت بپیوندد.

جمع‌بندی: حکومتی سردرگم، جامعه‌ای فلج

جنگ دوازده‌روزه، نقاط ضعف بنیادین جمهوری اسلامی را آشکار کرد — از ناکارآمدی نظامی گرفته تا فرسایش مشروعیت سیاسی.

پاسخ رژیم به بحران، یعنی افزایش سرکوب، تحریک احساسات ملی‌گرایانه، جابه‌جایی نخبگان و بازسازی نهادی، تلاشی برای بقاست؛ تلاشی که نمی‌تواند کاهش کارآمدی و انزوای راهبردی نظام را پنهان کند.

این جنگ آغازگر مرحله‌ای جدید است: عصر پس از جنگ سایه‌ها — دورانی که در آن شکست بازدارندگی و تصلب ایدئولوژیک می‌تواند به درگیری‌های تازه بینجامد.

هرچند صدای اصلاح‌طلبان و خواست تغییر هنوز روزنه‌ای از امید را زنده نگه داشته است، اما مقاومت تندروها و سکون ساختاری نظام نشان می‌دهد مسیر پیشِ رو ایران، مسیری پر از بحران و بن‌بست خواهد بود.

آینده کشور بستگی دارد به این‌که آیا نظام قادر خواهد بود با فشارهای داخلی و خارجی سازگار شود یا در برابر آن‌ها فروبپاشد — رخدادی که تأثیرات عمیقی نه‌تنها بر ایران، بلکه بر سراسر منطقه خواهد داشت.


———————————
[1] Uzi Rubin, “Operation ‘True Promise’: Iran’s Missile Attack on Israel,” BESA Center, June 18, 2024. https://besacenter.org/operation-true-promise-irans-missile-attack-on-israel/.

[2] Amy Spiro, “These Are the 28 Victims Killed in Iranian Missile Attacks During the 12-Day Conflict,” The Times of Israel, June 29, 2025, https://www.timesofisrael.com/these-are-the-28-victims-killed-in-iranian-missile-attacks-during-the-12-day-conflict/.

[3] Matthew McInnis, The Strategic Foundations of Iran’s Military Doctrine (International Institute for Strategic Studies, December 2017), https://www.iiss.org/globalassets/media-library—content–migration/images/comment/analysis/2017/december/2-mcinnis2125.pdf.

[4] Emanuel Fabian, “The Israel-Iran War by the Numbers, After 12 Days of Fighting,” The Times of Israel, June 24, 2025, https://www.timesofisrael.com/the-israel-iran-war-by-the-numbers-after-12-days-of-fighting/.

[5] Saeid Golkar, “Personalization of Power in Iran: Regime Incompetency and Protests in Iran,” Journal of Peace and War Studies, 5th ed., 2023, Norwich University https://archives.norwich.edu/digital/collection/jpws/id/57/.

[6] Saeid Golkar, The Supreme Leader and the Guard: Civil-Military Relations and Regime Survival in Iran, Policy Note 58 (Washington Institute for Near East Policy, 2019), https://www.washingtoninstitute.org/uploads/Documents/pubs/PolicyNote58-Golkar.pdf.

[7] Fact Check: How Big of a Lie Is the Guards’ Coronavirus Detector?” IranWire, April 18, 2020, https://iranwire.com/en/fact-checking/66940/.

[8] Naimeh Namjoo, “Why Did Iran ‘Rapidly’ Lose Control of Its Airspace?” BBC Persian, June 23, 2025, https://www.bbc.com/persian/articles/cq6mg4p3j4zo; Robert Czulda, “The Cost of Weakness: Iran’s Air Defense Failures in the Face of Israel,” MENA Research Center, September 23, 2025, https://mena-studies.org/the-cost-of-weakness-irans-air-defense-failures-in-the-face-of-israel/.

[9] Saeid Golkar “The Developing Cracks in Khamenei’s Cult of Personality,” Washington Institute for Near East Policy, May 14, 2025, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/developing-cracks-khameneis-cult-personality.

[10] “The Supreme Leader Is Fading into the Shadows,” The Economist, July 30, 2025, https://www.economist.com/middle-east-and-africa/2025/07/30/irans-supreme-leader-is-fading-into-the-shadows.

[11] Iranian Students’ News Agency, “Aref: The Governor Can Be the Province’s President,” May 13, 2025, https://www.isna.ir/xdTpDD.

[12] “Delegation of Powers to Governors by the President / Pezeshkian: Governors in Provinces Represent the President,” Khabaronline, July 8, 2025, https://www.khabaronline.ir/xnLkY.

[13] Saeid Golkar, “Taking Back the Neighborhood,” The Washington Institute for Near East Policy, Policy Notes 81, June 4, 2020, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/taking-back-neighborhood-irgc-provincial-guards-mission-re-islamize-iran.

[14] Kasra Aarabi and Saeid Golkar, “Why Don’t the Iranian People Rise Up?,” Foreign Policy, July 3, 2025, https://foreignpolicy.com/2025/07/03/iran-regime-security-military-israel-war/.

[15] “Khamenei Calls for Unity as Hardliners Attack Iran’s Reformist Government,” Amwaj Media, July 17, 2025, https://amwaj.media/en/media-monitor/khamenei-calls-for-unity-as-hardliners-attack-iran-s-reformist-government.

[16] Saeid Golkar and Kasra Aarabi, “Ahmadian’s Appointment Completes Khamenei’s Purification Project,” Middle East Institute, June 6, 2023, https://www.mei.edu/publications/ahmadians-appointment-completes-khameneis-purification-project.

[17] “Iran’s Reformists: Regime Should Voluntarily Halt Uranium Enrichment,” Asharq Al-Awsat, August 18, 2025, https://english.aawsat.com/world/5176289-iran%E2%80%99s-reformists-regime-should-voluntarily-halt-uranium-enrichment

[18] “Ejei: The Reform Front’s recent statement was in line with the enemy’s wishes,” Mehr News Agency, August 25, 2025, https://www.mehrnews.com/news/6569879.

[19] “General Javani: Who Should Return to the People?,” Basirat, August 24, 2025, https://basirat.ir/fa/news/380396/سردار-جوانی-چه-کسانی-باید-به-مردم-برگردند.

[20] Alexander Grinberg, “Iran’s New Defense Council Will Not Resolve Tehran’s Pressing Security Issues,” Jerusalem Institute for Strategy & Security, September 15, 2025, https://jiss.org.il/en/grinberg-irans-new-defense-council/.

[21] “Municipality installs banners of Arash Kamangir with rockets on the streets of Tehran; Iranian historical myths defend the homeland,” Khabaronline, April 14, 2024, https://www.khabaronline.ir/photo/1894975.

[22] Patrick Clawson, “How Iran’s Turn to Nationalism Affects US Policy,” The Washington Institute for Near East Policy, July 8, 2025, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/how-irans-turn-nationalism-affects-us-policy.

[23] Human Rights Watch, “Iran: Authorities Unleash Wave of Oppression After Hostilities with Israel,” Human Rights Watch, September 2, 2025, https://www.hrw.org/news/2025/09/02/iran-authorities-unleash-wave-of-oppression-after-hostilities-with-israel.

[24] “Deputy Minister of Islamic Guidance: The National Security Council has approved holding street concerts,” Asriran, September 10, 2025, https://www.asriran.com/fa/news/1091533.

Published originally on October 30, 2025.




iran-emrooz.net | Sat, 01.11.2025, 20:50
«من تمام عمرم کوشیده‌ام با بی‌تفاوتی جهان بجنگم»

گفت‌وگو با کریستین امان‌پور

مصاحبه: گابریلا هِرپِل
عکاس: نیوشا توکلیان
نشریه زوددویچه سایتونگ – ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵ – شماره ۲۰۲۵/۴۴

کریستین امان‌پور در دفتر کارش در بخش شرقی لندن، در ساختمان شبکه CNN، گفت‌وگو می‌کند. اتاق کوچک، روشن و پر از کتاب، یادگاری و جعبه است. بر دیوار عکس‌هایی از دوران جوانی‌اش در لباس خبرنگار جنگی (با جیب‌های بزرگ، کمربند پهن و رنگ خاکی) آویزان است، و نیز تصاویری از او با بیل کلینتون و رابرت ردفورد. روزنامه‌ها و مجلات بازشده روی فرش پخش‌اند. امان‌پور تند و پرشور سخن می‌گوید، به‌ویژه وقتی صحبت به دوران جنگ بوسنی در دهه نود میلادی می‌کشد؛ دورانی که با گزارش‌هایش به شهرت رسید و شهر سارایوو به پاس آن، به او شهروندی افتخاری اعطا کرد.

او در بسیاری از مناطق جنگی و بحرانی جهان کار کرده و امروز در برنامه اختصاصی‌اش در CNN با رؤسای کشورها، اندیشمندان بزرگ و چهره‌های فرهنگی گفت‌وگو می‌کند. امان‌پور در سال ۱۹۵۸ متولد شد، در تهران و لندن بزرگ شد، در آمریکا تحصیل کرد و در سال ۱۹۸۳ به عنوان خبرنگار در CNN آغاز به کار کرد. بعدها به سمت سردبیر و خبرنگار ارشد بین‌المللی رسید. در سال ۱۹۹۸ با جیمز روبین، دیپلمات و روزنامه‌نگار آمریکایی ازدواج کرد؛ این ازدواج در سال ۲۰۱۸ به جدایی انجامید. برای کریستین امان‌پور، همه چیز ــ حتی امور شخصی ــ امری سیاسی است.

* نشریه SZ: خانم امان‌پور، شما همراه با همسر پیشین‌تان جیمز روبین ــ که مشاور دولت‌های بایدن و کلینتون بوده است ــ پادکستی به نام «The Ex Files» («پرونده‌های سابق») ضبط می‌کنید و درباره وضعیت جهان گفت‌وگو می‌کنید. آیا گفت‌وگوهای شام‌تان در دوران ازدواج هم چنین حال‌و‌هوایی داشت؟

کریستین امان‌پور: بله، ما زیاد درباره سیاست حرف می‌زدیم. پیام امروز این است: «زمان‌های استثنایی نیازمند اقدامات استثنایی‌اند.» اگر دو نفر که زمانی بسیار به هم نزدیک بوده‌اند و بعد از هم دور شده‌اند بتوانند دوباره گرد هم بیایند و با متانت درباره وضعیت جهان گفت‌وگو کنند، دیگران هم می‌توانند همین کار را بکنند. ما بیست سال با هم ازدواج کرده بودیم و اکنون هفت سال است که از هم جدا شده‌ایم. یک فرزند مشترک داریم که حالا مرد جوانی است. وقتی با کسی فرزند داری، ناگزیر باید بتوانی با او کنار بیایی.

* شما به عنوان خبرنگار جنگی، با ترس و شجاعت آشنا هستید. کدام برای‌تان شجاعت بیشتری می‌طلبید: ازدواج یا طلاق؟

آن زمان که ازدواج کردم، آن را «شجاعت» نمی‌نامیدم. وقتی مردم ازدواج می‌کنند... آه، من نقل‌قولی عالی در این‌باره دارم؛ عاشق نقل‌قول‌های خوبم. صبر کنید، تلفنم کجاست؟ من همیشه همه‌چیز را گم می‌کنم... آهان، پیدایش کردم! نقل‌قول این است: «خودت را پرت می‌کنی توی آن، پاهایت را جلو می‌کشی و می‌پری ــ و اگر کار نکرد، دوباره از آن بیرون می‌پری.» این پاسخ سؤال شماست. شاید اگر بخواهیم از نظر لفظی دقیق باشیم، برای طلاق شجاعت بیشتری لازم بود.

* شما پیش از ازدواج بسیار مستقل بودید.

بیشتر زنان نسل من مستقل‌اند.

* واقعاً؟

بله، بسیاری از زنان در این حرفه درست به اندازه من مستقل بودند. وقتی خبرنگار خارجی شدم، ناگهان باید کاملاً مستقل می‌شدم. ازدواج نکرده بودم، اما روابط عاشقانه خودم را داشتم. می‌دانستم اگر همسر و مادر بودم، نمی‌توانستم این کار را با چنین جدیت و ازخودگذشتگی انجام دهم ــ دست‌کم نه در سال‌های جنگ. در آن صورت دچار تضاد شدیدی می‌شدم: یا باید خود را در معرض خطر می‌گذاشتم، یا از فرزندم، از آن نوزاد یا کودک کوچک، جدا می‌ماندم. در آن زمان اما مردها این‌گونه عمل می‌کردند، با این طرز فکر که: «برویم، حلقه‌ها پایین!» مردها وقتی از خانه بیرون می‌رفتند، حلقه‌های ازدواج‌شان را درمی‌آوردند. شاید امروز زن‌ها هم همین کار را بکنند. ولی من حتی پس از مادر شدن هم استقلالم را حفظ کردم. کمتر سفر می‌رفتم و بیشتر مصاحبه و مستند کار می‌کردم، در عین حال برای فرزندم حضور داشتم ــ و به این موضوع افتخار می‌کنم.

* آیا شما که زنی کارکشته در جنگ بودید، از آسیب‌پذیری تازه‌ای که در مقام مادر احساس کردید، شگفت‌زده شدید؟

کاملاً. هیچ تصوری از آن نداشتم. وقتی پسرم در سال ۲۰۰۰ به دنیا آمد، درست زمانی بود که تنش‌ها میان اسرائیل و فلسطینی‌ها دوباره بالا گرفته بود؛ بعد از گفت‌وگوهای صلح ناکام «کمپ دیوید۲» میان بیل کلینتون، اهود باراک و یاسر عرفات. به اسرائیل پرواز کردم، و همان موقع که هواپیما بلند شد، ترس به دلم افتاد: اگر سقوط کند چه؟ حتی در محل مأموریت هم ناگهان از جان خودم می‌ترسیدم ــ چیزی که پیش‌تر برایم ناشناخته بود. و گزارش دادن از وضعیت کودکان گرفتار در بحران‌ها، کودکان با سرنوشت‌های تراژیک، از نظر احساسی برایم تقریباً غیرقابل تحمل شده بود.

* شما در کودکی خجالتی بودید. آیا می‌گویید که آن خجالت از بین رفته است؟

بیشترش از بین رفته، اما اگر کسی عمیق‌تر نگاه کند، هنوز رگه‌هایی از آن خجالت را در من پیدا می‌کند. من خواندن زندگی‌نامه‌ها را دوست دارم، و عجیب است که چقدر از کسانی که در انظار عمومی شناخته‌شده‌اند، گفته‌اند در کودکی بسیار خجالتی بوده‌اند. نمی‌دانم آیا انتخاب حرفه‌ای عمومی و در معرض دید، نوعی واکنش به خجالتی بودن است یا اینکه اتفاقاً افراد خجالتی وقتی از آن حالت بیرون می‌آیند، در فضای عمومی احساس راحتی می‌کنند. اما من واقعاً بسیار خجالتی بودم – تا حدود پنج یا شش سالگی. بعد از آن زبان‌دراز و سرکش شدم.

اسب‌سواری چیزهای زیادی به من یاد داد: مقاومت، استقامت، قدرت، شجاعت و همدلی – چون با موجودی زنده سروکار داری. و این کاملاً متفاوت از نگهداری حیوان خانگی است؛ باید این حیوان را وادار کنی کاری را که می‌خواهی انجام دهد، در حالی که خودت بر پشتش سوار هستی – کاری که می‌تواند بسیار خطرناک باشد. من بارها از اسب افتادم. سقوط، درد، شوک… و بعد باید دوباره سوار شوی، نمی‌توانی بگویی: «دیگر بسم است.» فکر می‌کنم از پنج‌سالگی سوارکاری را شروع کردم، آن زمان هنوز در ایران زندگی می‌کردیم. ما سه نفر بودیم – خواهر کوچک‌ترم، بهترین دوستم و من. مادران‌مان در سالن می‌نشستند، با هم گپ می‌زدند و نگاه می‌کردند که ما چطور از اسب می‌افتیم. آنها فقط به صحبت‌شان ادامه می‌دادند!

* نمی‌ترسیدید؟

ترس دقیقاً همان بود که بعدها در مناطق جنگی تجربه کردم. پیش از شروع، آدم مضطرب و آشفته است، اما وقتی بر پشت اسب می‌نشینی – یا در خط مقدم جنگی – ترس ناپدید می‌شود. فقط کار خودت را انجام می‌دهی، چه آن کودک پنج‌ساله‌ای باشی که سوار اسب است، چه خبرنگاری در میدان جنگ. فکر کردن به جبهه، به گلوله‌ها و تیراندازی و موشک، مرا عصبی می‌کند. اما وقتی آنجا هستم، آرام و بسیار متمرکز می‌شوم، چون برای زنده ماندن به همین تمرکز نیاز دارم. به این افتخار می‌کنم که تا امروز حتی یک نفر از اعضای تیم‌هایم – از جمله خودم – زخمی نشده است.

* با این حال، در بوسنی بسیاری از خبرنگاران کشته شدند.

در بوسنی، برای نخستین بار در تاریخ، خبرنگاران «عمداً» هدف تیراندازی قرار گرفتند. پیش از آن هرگز چنین چیزی رخ نداده بود – نه در بیروت، نه در ویتنام، نه حتی در جنگ جهانی دوم. در آن زمان هم خبرنگاران کشته می‌شدند، اما در تیراندازی‌های متقابل، در واقع قربانیان جانبی بودند. اما در بوسنی، ما آگاهانه هدف نیروهای صرب بوسنی قرار گرفتیم. این موضوع به گزارش‌های CNN مربوط می‌شد – تصاویر ما در عرض چند ساعت، بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز در خانه‌های مردم پخش می‌شد؛ پدیده‌ای که تا آن زمان بی‌سابقه بود. و طبعاً مهاجمان نمی‌خواستند حقیقتی را که ما روایت می‌کردیم، دیده شود: اینکه در سارایوو کودکان کشته می‌شدند، اینکه ما در برکه‌ای از خون ایستاده‌ایم. بنابراین تلاش کردند ما را از میان بردارند.

* شما بارها طومارهایی را امضا کرده‌اید که در آنها از اسرائیل خواسته شده بود اجازه دهد خبرنگاران وارد غزه شوند.

در غزه هیچ نقطه عطفی وجود ندارد، چون هنوز هیچ خبرنگار بین‌المللی در محل حضور ندارد. دولت اسرائیل اجازه نمی‌دهد – و این واقعاً شرم‌آور است. البته ما همکاران فلسطینی بسیار شجاعی در آنجا داریم که تصاویر می‌فرستند و گزارش می‌دهند؛ انسان‌هایی که خودشان گرسنگی می‌کشند و هیچ امنیتی ندارند. در سوریه هم، در دوران حکومت اسد، تنها شمار اندکی از خبرنگاران توانستند در محل حضور داشته باشند؛ به خاطر داعش. آن جنگ هم هیچ‌گاه واقعاً تمام نشد.

* خود شما به غزه می‌رفتید؟

البته. چون عمیقاً باور دارم اگر خبرنگاران غربی در غزه حضور داشتند، جنگ به شکلی که رخ داد پیش نمی‌رفت. از زمانی که حماس آن کشتار فجیع را در اسرائیل مرتکب شد ــ که در آن ۱۲۰۰ نفر کشته و بیش از ۲۵۰ نفر گروگان گرفته شدند ــ بیش از ۶۰ هزار نفر در غزه کشته شده‌اند، کودک و زن، نه جنگجو.

یادتان هست؟ برای مدتی کوتاه، دونالد ترامپ، فریدریش مرتس، امانوئل مکرون، کیر استارمر – همه‌شان عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتند وقتی تصاویر کودکان گرسنه‌ی غزه را دیدند. چنین تصاویری تأثیر دارند، هم بر مردم و هم بر سیاست‌مدارانی که می‌توانند واکنش نشان دهند.

* در یکی از قسمت‌های پادکست شما که پس از اعلام آتش‌بس ضبط شد، نقل کردید که یکی از افسران بلندپایه عرب گفته بود تصاویری که از غزه در شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود، در برابر وسعت واقعی ویرانی، ناچیز است.

خواهیم دید وقتی وارد غزه شویم، اوضاع چگونه است. همه ما به تصاویر وحشتناکی که از حملات ۷ اکتبر در اسرائیل منتشر شد دسترسی داشتیم؛ وارد خانه‌های ویران مردم شدیم، اتاق‌های امن‌شان را دیدیم، حتی می‌شد بوی مرگ را حس کرد. و این درست بود. آن تصاویر جهان را شوکه کرد و خشم جهانی را علیه حماس برانگیخت. اما در مورد ادامه این جنگ، ما امکان مشابهی برای اطلاع‌رسانی نداشتیم. ببینید، حتی در جنگ هم قوانینی وجود دارد. من بخش عمده زندگی حرفه‌ای‌ام را صرف گزارش از جنگ‌هایی کرده‌ام که در آنها این قوانین به‌کلی کنار گذاشته شدند. بوسنی نخستین مورد بود: جنگی علیه غیرنظامیان. صرب‌های بوسنی می‌خواستند بخش‌هایی از بوسنی را از مسلمانان پاک کنند. آنان به اتهام نسل‌کشی محکوم شدند.

* شما در عراق، افغانستان و سومالی حضور داشتید، با رؤسای‌جمهور ایران، آنگلا مرکل و هیلاری کلینتون گفت‌وگو کرده‌اید. با این حال، به نظر می‌رسد که بوسنی هنوز برای شما مهم‌ترین تجربه حرفه‌ای‌تان است. چرا؟

بوسنی مرا شکل داد. و کار ما در آن زمان واقعاً تغییری پدید آورد. وقتی غرب تصمیم گرفت مانع شود که میلوشویچ در کوزوو همان کاری را بکند که در بوسنی کرده بود، آن برای ما نوعی پیروزی بود. نمونه دیگر روانداست؛ آنجا خبرنگاری حضور نداشت. و جهانی که در هر صورت نمی‌خواست مداخله کند، نیازی هم به این کار ندید، چون هر روز با چشم خودش نمی‌دید که ۹۰۰ هزار تا یک میلیون نفر در عرض سه ماه قتل‌عام می‌شوند. این همان چیزی است که من تمام عمرم کوشیده‌ام با آن بجنگم: «بی‌تفاوتی جهان».

* میشل فریدمن، وکیل و نویسنده آلمانی‌ـ‌یهودی، گفته است که از مورد نفرت واقع شدن نمی‌ترسد، بلکه آنچه بیش از هر چیز او را می‌ترساند، بی‌تفاوتی جهان است.

من هم همین‌طور. من بخشی از نسلِ «دیگر هرگز» هستم. بوسنی نخستین کشتار جمعی پس از جنگ جهانی دوم بود – البته قابل مقایسه با آن نیست، اما قتل‌عامی بود قومی، مذهبی و ملی‌گرایانه. من امروز خیلی روشن می‌بینم که چه می‌گذرد، چون درس بوسنی را آموخته‌ام. جهان در یک دوراهی اخلاقی گرفتار شده است. همه این کشورها – ایالات متحده، اروپا – که مدعی‌اند از حقوق بشر دفاع می‌کنند و موظف به حفاظت از آن هستند، در برابر این فجایع سکوت کرده‌اند.

* شما سال گذشته با مارین لوپن گفت‌وگو کردید. او گفت حزبش اساساً راست‌افراطی نیست، و شما پاسخ دادید: شوخی می‌کنید، مگر نه؟

واقعاً از شنیدن آن حرف متعجب شدم. چون یا دروغی آشکار بود یا او خودش از واقعیت بی‌خبر است. شاید هم به این دلیل که در محیطش راست‌گرا بودن چنان عادی شده که دیگر برایش طبیعی به نظر می‌رسد.

* وقتی با چنین افرادی گفت‌وگو می‌کنید، می‌دانید که آنها دستورکار و شعارهای خاصی دارند. اما شما معمولاً به چیز بیشتری می‌رسید.

و واقعاً به چیز بیشتری می‌رسم! (می‌خندد) من فقط بسیار سرسخت و پیگیرم. و نمی‌خواهم مورد علاقه آنها باشم. نه دلم می‌خواهد با این افراد شراب یا قهوه بنوشم، نه می‌خواهم به شانه‌شان بزنم یا عضوی از آن باشگاه اغلب مردانه قدرت شوم. کار من این است که واقعیت را کشف کنم و دیگران را وادار سازم تا تا حد ممکن انسانی و صادقانه پاسخ دهند، نه مثل ماشین.

* عینیت برای شما چقدر اهمیت دارد؟

بسیار زیاد. اما من میان «عینیت» و «بی‌طرفی» تفاوت قائل‌ام. به نظر من نمی‌توان بی‌طرف بود، هرچند خیلی‌ها چنین چیزی را مطالبه می‌کنند. مثلاً در موضوع اقلیم: وقتی در یک برنامه تلویزیونی برای مقابله با داده‌های علمی و واقعی، چند «منکر تغییرات اقلیمی» را می‌نشانید و می‌گویید باید هر دو طرف را یکسان در نظر گرفت، در واقع در برابر حقیقت می‌ایستید.

در بوسنی، بسیاری از رهبران جهان آن زمان می‌گفتند همه طرف‌ها به یک اندازه در جنگ مقصرند؛ و به همین دلیل مداخله نکردند. اما این درست نبود. خیلی آسان می‌شد دید چه کسی به چه کسی شلیک می‌کند. مسلمانان بوسنی که به‌دلیل تحریم تسلیحاتی سازمان ملل عملاً بی‌دفاع بودند، توسط صرب‌های بوسنی، با حمایت صربستان و اسلوبودان میلوشویچ، محاصره و گلوله‌باران می‌شدند. برای گزارش‌هایم شدیداً مورد انتقاد قرار گرفتم – از جمله به این دلیل که قربانیان مسلمانان اروپایی بودند و عاملان، مسیحیان سفیدپوست اروپایی.

عینیت به این معنا نیست که همه طرف‌ها را برابر بدانی، بلکه یعنی درباره همه طرف‌ها گزارش دهی.

* آیا مصاحبه با یک رئیس دولت شما را عصبی می‌کند؟

کاملاً. همان‌قدر که رفتن به خط مقدم جنگ یا سوار شدن بر اسب مرا عصبی می‌کند. اما وقتی در حین مصاحبه روی صندلی‌ام می‌نشینم، همه‌چیز خوب پیش می‌رود. البته لحظات ناخوشایند زیادی داشته‌ام. رؤسای‌جمهور ایران، که بسیار بی‌ادب بودند و وسط مصاحبه بلند شدند و رفتند. یکی از آنها حتی اصلاً نیامد، چون من برخلاف خواسته‌اش روسری نپوشیده بودم.

* بعد از گفت‌وگو با کسی، پیش آمده که احساس ناامیدی کنید؟

اغلب، اما بیشتر از خودم ناامید می‌شوم. بزرگ‌ترین ترسم این است که کارم را به‌اندازه‌ی کافی خوب انجام نداده باشم. اما همین ترس مرا به پیش می‌راند.

* چه چیزی به شما امید می‌دهد؟

اخیراً با یولی نوواک و گای شالِو از سازمان‌های اسرائیلی حقوق بشر «بتسِلم» و «پزشکان برای حقوق بشر» گفت‌وگو کردم. آن‌ها به‌تفصیل بررسی کرده‌اند که از هفتم اکتبر تاکنون چه رخ داده و به این نتیجه رسیده‌اند که اقدامات دولت‌شان در غزه معادل نسل‌کشی است. این کارِ آن‌ها به‌غایت شجاعانه است، زیرا نه در دفتر یک سازمان حقوق بشری در لندن یا نیویورک نشسته‌اند، بلکه در خود اسرائیل زندگی می‌کنند، خانواده و دوستان‌شان آنجاست و در جامعه‌ی خود عمیقاً ریشه دارند. وقتی انسان مردمان خود را مورد انتقاد قرار می‌دهد، خطر آن را می‌پذیرد که برچسب  «خائن» بخورد و طرد شود. در آمریکا، در زمان جنگ عراق، چنین انسان‌هایی کم بودند.

* منظورتان چیست؟

در سال ۲۰۰۳، پیش از حمله به عراق، در سراسر جهان اعتراضاتی علیه تهاجم آمریکا برگزار شد. اما رسانه‌ها، به‌ویژه در خود ایالات متحده، شعار بوش را پذیرفتند که می‌گفت: «یا با ما هستید یا با تروریست‌ها»، زیرا هنوز زیر سایه‌ی یازدهم سپتامبر بودند. آنان در کنار بوش ایستادند و کاملاً از عینیت فاصله گرفتند، گویی خود را سربازانی در آن جنگ می‌دانستند ـ حتی روزنامه‌های بزرگ، از جمله «نیویورک تایمز». هیچ‌کس مخالفت نکرد. این درست نقطه‌ی مقابل شجاعت بود.

* آلمان در آن زمان در برابر آمریکا ایستاد.

فرانسه هم همین‌طور. نمایندگان کنگره‌ی آمریکا از شدت خشم، شراب فرانسوی را در فاضلاب ریختند و سیب‌زمینی سرخ‌کرده را به «سیب‌زمینی آزادی» تغییر نام دادند. من درست پیش از حمله به عراق با رئیس‌جمهور ژاک شیراک گفت‌وگو کردم. او به روشنی برایم توضیح داد که اگر آمریکایی‌ها ۳۰ روز دیگر به بازرسی‌ها مهلت می‌دادند، او هم در کنارشان می‌ایستاد. اما چند ساعت بعد حمله آغاز شد. با این حال، حق با شیراک بود: هیچ سلاح کشتار جمعی‌ای وجود نداشت.

* مدتی پیش اسرائیل و آمریکا تأسیسات غنی‌سازی اورانیوم ایران را هدف قرار دادند و خواستار سقوط رژیم شدند. آیا شما هم به چنین چیزی امید دارید؟

چنین امیدی برخاسته از خیال‌پردازی غرب و بخشی از دیاسپورای ایرانی است. غرب از آغاز روی کار آمدن جمهوری اسلامی خواهان پایان آن بوده و دیاسپورا نیز چنین آرزویی دارد. رژیمی است که بدترین نقض‌های حقوق بشر را مرتکب می‌شود و علیه مردم خود خشونت به‌کار می‌برد. ایرانیان بارها در برابر حکومت خود برخاسته‌اند. من در سال ۲۰۰۹، هنگام جنبش سبز، آنجا بودم. پس از مرگ ژینا مهسا امینی نیز اعتراضات بسیار شجاعانه‌ای شکل گرفت؛ زنان ماه‌ها در خیابان‌ها بودند، اما رژیم با خشونتی گسترده قیام‌ها را در هم کوبید. مشکل از مردم یا کمبود شجاعت نیست، مسئله این است که حکومت برای حفظ خود تا هر حدی پیش می‌رود: با اعدام، زندان و شکنجه.

* اما آیا از نظر شما سقوط این رژیم، به هر دلیلی، مطلوب نیست؟

ایرانیان مردمی عمیقاً میهن‌دوست و ملی‌گرا هستند. آن‌ها نمی‌خواهند از سوی اسرائیل یا آمریکا «آزاد» شوند؛ این برای‌شان رهایی نیست بلکه مداخله‌ی خارجی است، و از این دخالت‌ها از آغاز قرن بیستم تا امروز به‌قدر کافی رنج کشیده‌اند. ایرانیان خواهان پایان این رژیم‌اند تا بتوانند زندگی عادی داشته باشند: کار کنند، اقتصادی کارآمد بدون تحریم داشته باشند، سفر کنند و آزاد باشند. ایرانیان باسوادترین مردم در سراسر خاورمیانه‌اند ـــ و این را نه از سر تعصب، بلکه به عنوان کسی می‌گویم که نیمی ایرانی‌ام. جامعه‌ی ایرانیان مهاجر در آمریکا در همه جا درخشان است: در شرکت‌های فناوری در سیلیکون‌ولی، در عرصه‌ی مالی، پزشکی، هنر و فرهنگ.

* آیا فکر می‌کنید ایرانیان مهاجر در صورت سقوط رژیم به کشور بازگردند؟

نمی‌دانم. در حال حاضر رهبری سیاسیِ روشنی در خارج از کشور نمی‌بینم. باور ندارم که ایران با بمباران یا دخالت خارجی نجات پیدا کند. این همان چیزی است که در عراق رخ داد. اما حمله به عراق در زمانی صورت گرفت که آن کشور از نظر سرکوب حتی شدیدتر از ایران بود. آیت‌الله‌ها اقتدارگرا و خشن‌اند، اما صدام حسین توتالیتر بود و از آن هم خشن‌تر. او علیه مردم خود از سلاح شیمیایی استفاده کرد. هرکس از دیگری می‌ترسید و جرئت سخن گفتن نداشت.

* زنان ایران علیه سرکوب خود مقاومت می‌کنند. آیا زنانی که آرزوی بازگشت به نقش‌های سنتی گذشته را دارند شما را عصبانی می‌کنند؟

وقتی جوان بودم، ما زنان انسان‌های درجه‌دوم بودیم و برای برابری جنگیدیم. حالا دوباره به ما گفته می‌شود که انسان‌های درجه‌دوم هستیم؛ دولت ترامپ زنان و اقلیت‌ها را دوباره به همان جایگاه پیشین بازگرداند. این باورنکردنی است. اما این یک راهبرد سیاسی است ـــ درست مانند انکار بحران اقلیمی یا اخراج مهاجران. هدف از همه‌ی این‌ها، نابودی دموکراسی است.





iran-emrooz.net | Sat, 01.11.2025, 11:11
ما بچه‌های سابق پان‌ایرانیست

داریوش مجلسی

چندی پیش مکاتبه‌ای با یکی از دوستان ملی داشتم، او مرا “سرور” مجلسی خطاب کرد، عنوانی که پان‌ایرانیست‌ها به جای “آقا” به‌کار می‌برند. این عنوان ساده مرا با خود به سال‌های دور گذشته برد که جامعه و سرزمین ما (از نظر من) درگیر تغییر و تحول و در حقیقت ترانزیت به دنیای دیگری بود. حضور مصدق در صحنه سیاسی ایران، باعث شد مردمی که هر تحول یا واقعه‌ای را “سیاست انگلیس‌ها” می‌نامیدند این‌بار با غرور شاهد پیروزی کشورشان در برابر همان انگلستان باشند، آن هم با تکیه بر قوانین بین‌المللی (پیروزی در دادگاه بین‌المللی لاهه) و بالاتر از همه حمایت وسیع نیروی مردمی.

این که می‌گویم ترانزیت به ایرانی متفاوت، به این لحاظ است که جامعه ما برای اولین بار با پدیده تحزب و ایده‌های مختلف سیاسی، روبرو گشت. من بعد از دوران مصدق هیچگاه این طور با تبلور ایده‌های بسیار متفاوت سیاسی روبرو نشدم که آزادانه از طریق دکه‌های روزنامه فروشی عرضه می‌شد. با زمان انقلاب مقایسه نکنید. درباره دورانی صحبت می‌کنیم که از یک سو، درجه سواد در سطح بالائی نبود و از سوی دیگر کارگر، کشاورز، دانشجو و دانش‌آموز و حتی بازاری، برای اولین بار با ایده‌های سیاسی متفاوتی روبرو گردیدند که تا قبل از آن برایشان ناآشنا بود. جبهه ملی، منادی و ناشر فکر و ایده ملی و ملی‌گرائی، و حزب توده ناشر ایده‌های سوسیالیستی و کمونیستی که در حقیقت روبروی همدیگر قرار گرفته و بازیکنان اصلی عرصه سیاسی بودند.

فراموش نکنیم که ما در آن دوران، مدت زمان زیادی نبود که جنگ دوم جهانی و اشغال سرزمین‌مان از سوی متفقین را پشت سر گذارده بودیم. حضور نیروهای بیگانه (شرقی و غربی) نیز باعث ماندن جای‌پائی در جامعه سیاسی ما، بعد از ترک ایران از سوی آنها گردید. نتیجتا بین دو حرکت بزرگ ملی و کمونیستی، احزاب و گروه‌های کوچکتر ناسیونالیستی و مذهبی نیز به وجود آمد که دارای درجات مختلف معتدل و رادیکال بودند.

ظهور پان ایرانیست‌ها در صحنه سیاسی ایران، زمانی آغاز گردید که ایران در اشغال متفقین بود، یکی از روزها نیروهای آمریکا، در خیابان شاهرضا رژه می‌رفتند و مردم زیادی در خیابان، و از جمله روبروی دانشگاه تهران، به تماشا ایستاده بودند. در میان تماشاگران تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران نیز حضور داشتند. تعدادی از مردم تماشاچی که برای اولین‌بار نظامیان امریکائی را در خیابان‌های تهران مشاهده می‌نمودند شروع به کف زدن نمودند و این باعث جریحه‌دار شدن احساسات ناسیونالیستی جوانان دانشجویی گردید که در میان جمع ایستاده بودند و حتی بعضی از آنها دچار اشک‌ریزی شدند.

این جوانان دانشجو خیابان را تر ک نمودند و به دانشگاه برگشتند. متعاقبا طی جلساتی که به‌طور خصوصی برگزار می‌کردند اقدام به ایجاد نهضتی به نام “پان‌ایرانیسم” نمودند. پروفسور کاظم‌زاده ایرانشهر هم گاهی برایشان صحبت می‌کرد. این واقعیت هم قابل ذکر است که در آن زمان نیروهای متفقین با نیروهای آلمان هیتلری در نبرد بودند و به دلایلی که برای من روشن نیست ایرانیان از فجایعی که از سوی نازی‌ها انجام می‌گرفت، مانند هولوکاست و اجاق‌های گاز برای سوزاندن یهودیان بی‌خبر بودند. به همین دلیل هم آلمان به‌خاطر جنگ بر علیه دو کشوری که از سوی بسیاری از ایرانیان، نوعی خطر برای استقلال ایران به‌شمار می‌رفتند (انگلستان و شوروی) دارای محبوبیت بود (البته برای حزب توده، شوروی از این قاعده مستثنا بود!!). یادم هست بخصوص بچه‌های دبیرستانی در ساعات انشاء، محتوای انشای‌شان نشانه‌ای از علاقه به آلمان‌ها بود. تا آنجا که به‌یاد دارم نه در رادیو و نه در جراید مطلبی درباره جنایات نازی‌ها به گوش و به چشم نمی‌‌خورد. یادم هست در تهران، روبروی دانشگاه، یک آرایشگاه مردانه بود که علنا روی شیشه آرایشگاهش نوع و سبک موی هیتلر را تبلیغ می‌کرد، روزی از روی کنجکاوی داخل مغازه‌اش شدم دیدم عکس هیتلر را به دیوار آویزان کرده بود.

در چنین جوی، جوانان پان‌ایرانیست، نمادها، پرچم، اونیفورم و رفتارشان، با تغییراتی، شبیه نماد و آرم‌های نازی‌های آلمان بود. وقتی به هم می‌رسیدند دستشان را تا سینه بالا می‌بردند و به جای سلام می‌گفتند “پاینده ایران” که هنوز هم از همین روش استفاده می‌کنند و همدیگر را به جای “آقا”، “سرور” خطاب می‌نمودند و هنوز هم همدیگر را به همین عنوان خطاب می‌کنند.

جوانان دانشجویی که نهضت پان‌ایرانیسم را پایه‌گذاری نمودند من نام چند نفر از آنها را بیاد دارم که بعدا وارد صحنه سیاسی ایران گردیدند، از جمله: محسن پزشکپور، دکتر محمد عاملی تهرانی ( که در انقلاب ۵۷ اعدام شد)، دکتر فضل‌اله صدر، مهندس پرویز ورجاوند (بعدا از رهبران جبهه ملی ایران گردید) و داریوش فروهر (بعدا رهبر حزب ملت ایران و از رهبران جبهه ملی).

حزب پان ایرانیست بعدا دچار انشعاب و تبدیل به سه حزب دیگر گردید، یعنی، حزب پان‌ایرانیست (به رهبری پزشکپور)، حزب پان‌ایرانیسم (یک حزب به تمام معنا فاشیستی و ضد یهودی) که رهبرش در آلمان با ضربه چاقوی افرادی از حزب توده یک چشمش را از دست داد، نامش را به یاد ندارم و حزب سوم حزب ملت ایران بر بنیاد پان‌ایرانیسم، به رهبری داریوش فروهر که به جبهه ملی ایران پیوست.

پان‌ایرانیست‌ها به جبهه ملی نپیوسته بودند ولی هر بار تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار می‌شد با پرچم‌های قرمز و بنر‌های خودشان شرکت می‌کردند. اکثریت بزرگ پان‌ایرانیست‌ها از جوانان دبیرستانی تشکیل می‌شد. یادم هست در اصفهان هرگاه تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار می‌شد با مزاحمت و آزار و اذیت توده‌ای‌ها روبرو می‌شد. حزب پان‌ایرانیست به تقلید از نازی‌های آلمان، دارای گارد حمله بود که در زمان تظاهرات از اعضای جبهه ملی که بیشتر، دانشجویان، فرهنگیان، دانشگاهیان و بازاری‌ها بودند مواظبت می‌کردند.

یادم می‌آید که ما به اتفاق جوانان ملی‌گرای دیگر، شب‌های جمعه در خیابان چهارباغ اصفهان به فروش روزنامه‌های “باختر امروز” “نیروی سوم” و “خاک و خون” می‌پرداختیم (خاک و خون نشریه پان‌ایرانیست‌ها بود و نام خاک و خون از نازی‌های آلمان تقلید شده بود که به زبان آلمانی “blut und boden” معنا می‌داد). ما چون جوان بودیم گاهی اوقات با حملات کارگران حزب توده روبرو می‌شدیم که روزنامه‌های ما را پاره می‌کردند. به همین دلیل هم هرگاه غلامرضا تختی قهرمان کشتی برای مسابقات کشتی به اصفهان می‌آمد با کشتی‌گیران دیگر پشت سر ما حرکت می‌کردند تا به ما حمله‌ای نشود. تختی عضو جبهه ملی بود.

علاوه بر جبهه ملی، حزب توده و پان‌ایرانیست‌ها دو حزب مجاهدین اسلام و فدائیان اسلام (توضیح درباره این دو حزب از حوصله این مقاله خارج است) به اضافه یک حزب فاشیستی به تمام معنا به نام “سومکا” نیز در ایران فعال بودند.

حزب پان‌ایرانیست هنوز هم در ایران فعال می‌باشد و در زمان شاه نیز چهار نماینده در مجلس داشتند. زمانی که به پیشنهاد شاه قرار شد یک رفراندوم در بحرین برگزار شود و به دنبال آن، بحرین از ایران جدا شد، نمایندگان پان‌ایرانیست در مجلس شورای ملی، به شدت با این رفراندوم و جدائی بحرین از ایران مخالفت نمودند و در حقیقت اولین چالش بین شاه و پان‌ایرانیست‌ها به وجود آمد.

از آنجا که حزب پان‌ایرانیست هنوز در ایران وجود دارد (اگر اشتباه نکنم به دبیر کلی مهندس زنگنه، یک ایرانی کردتبار) لازم می‌دانم برای جلوگیری از هر گونه سوءتفاهمی چند نکته را درباره مواضع حزب پان‌ایرانیست توضیح دهم.

حزب پان‌ایرانیست ایران، با وجود تقلید (در گذشته)، به دلایلی که توضیح دادم، از بعضی شعار‌ها و نمادهای نازی‌های آلمانِ، ولی یک حزب ناسیونالیست و دموکرات ایرانی و عاری از هر گونه گرایش فاشیستی و نژادی می‌باشد. به عنوان مثال گروه‌های پان ترکیسم، پان عربیسم و حتی گروه‌های ناسیونالیسونالیست رادیکال غربی، به نوعی اعتقاد به برتری ترک‌ها و تورانی‌ها، عرب‌ها و یا ملیت‌های غربی به سایر ملت‌ها و یا نژاد‌های دیگر دارند، خوشبختانه ناسیونالیست‌های ایرانی هیچگونه اعتقاد یا گرایشی به هیچگونه برتری نژادی، قومی یا ملیتی ندارند و به تساوی حقوق ملت‌ها، نژاد‌ها و مذاهب تمامی مردم روی کره زمین اعتقاد دارند.

در خاتمه چند سطری هم به جامعه در حال تغییر امروزمان بپردازیم. من یک معتقد بسیار قدیمی به آرمان‌های جبهه ملی ایران هستم. ولی در عین حال به جرات، ناچار به این توضیح می‌باشم که جوانان، زنان و کنشگران جامعه مدنی امروز سرزمین‌مان، مصدق برایشان آن جایگاهی را که نزد ما دارد دارا نیست و مصدق را بیشتر یک مقوله تاریخی می‌دانند. اصطلاحاتی مانند، ملی یا ملی‌گرائی، همان مفهومی را که برای ما داراست، برای آنها دارا نیست. این نسل نه درگیر دغدغه جمهوری است و نه پادشاهی. دید این نسل درباره راست یا چپ، همان دید نسل ما نیست. به همین دلیل هم معتقدم که ایده‌ها و راه‌حل‌های ما، به‌خصوص از خارج کشور، در میان این نسل ریشه ندوانده.

نسل امروز سرزمین‌مان مشغول پوست‌اندازی، ترانسفورماسیون و نوعی ترانزیت به سوی جامعه‌ای می‌باشد که همخوان با جو و نیاز امروز است. به همین دلیل هم رژیم حاکم بر کشورمان کم کم به صورت یک زائده در آمده که جوابگوی نیاز‌های نسل امروز ما نیست و سعی دارد با بیرحمی و اعدام، اعتراض‌ها و خواسته‌های نسل امروز را خفه کند. نه تنها موفق نشده و نمی‌‌شود، برعکس حتی خود رژیم هم دارد بسیار تدریجی تبدیل به چیز دیگری می‌گردد.

مراسم ازدواج دختر شمخانی، نه تصادفی و نه بدون فکر بوده، این مراسم و صدها نشانه دیگر نشان از آن دارد که نیاز به “تغییر”، رژیم را هم در چنگ خود گرفتار نموده. به همین دلیل هم نه از روی خصومت، بلکه بر مبنای دید ناقصم، تجربه طولانی‌ام، نظم جهانی و نیاز مردم‌مان، معتقدم هیچ حرکت انقلابی یا جنگ، به‌خصوص از خارج کشور کار ساز نخواهد بود.

جنبش تاریخی “جبهه ملی” ما هم که از زمان همراهی با انقلاب ۵۷ و اخراج بختیار، مسیر افول را طی می‌کند ظاهرا به این آگاهی پی برده که افتخارات و نقش رهبری گذشته، دیگر قابل تجدید نیست و به درستی بیش از گذشته، دارد وارد صحنه مدنی و سیاسی امروز می‌گردد و جای خوشحالی است که هر بار با اصناف، سندیکاها و حتی اصلاح‌طلبان نشست و برخاست دارند.

دیگر راهی به سوی برگشت به گذشته وجود ندارد. گزینه دیگری به جز هم‌سانی با جامعه مدنی سرزمین‌مان وجود ندارد زیرا سکون یا برگشت، به معنای عدم می‌باشد.

داریوش مجلسی، اکتبر ۲۰۲۵





iran-emrooz.net | Thu, 30.10.2025, 23:09
خامنه‌ای ایدئولوژی‌زده و نابودی کامل کشور

م. روغنی

برای شناخت بیشتر راهبردهای کلان مخرب خامنه‌ای، لازم است مفهوم جهان‌بینی (یا ایدئولوژی) واکاوی شود.

ایدئولوژی ساختاری از ایده‌ها، ارزش‌ها و باورهاست که درک افراد و گروه‌ها از جهان و شیوهٔ تصمیم‌سازی‌شان را شکل می‌دهد.

ایدئولوژی بر همه‌چیز، از سیاست و دین تا فرهنگ و ارزش‌های فردی، تأثیر می‌گذارد و معمولاً پایه‌ریز جنبش‌ها، راهبردها و نظام‌های ارزشی و حکومتی است.

جهان‌بینی در اشکال گوناگونی خودنمایی می‌کند؛ برای نمونه دموکراسی بر این باور استوار است که مردم باید بتوانند از راه انتخابات آزاد و عادلانه و با احترام به حقوق بشر، ادارهٔ کشور را در دست گیرند.

نمونهٔ دیگر کمونیسم مارکسی است که در جهان‌بینی‌اش جامعهٔ بی‌طبقه و تقسیم مساوی منابع ثروت ترویج می‌شود. کمونیسم روسی تلاش کرد بر پایهٔ ایده‌های مارکس بنا شود، هرچند در رسیدن به ایده‌آل‌هایش ناکام ماند و فروپاشید. نوع چینی آن نیز از اندیشه‌های مارکس دور شد و راه و روش سرمایه‌داری دولتی را پیمود. سوسیال دموکراسی راه میانه‌ای است که در برخی از کشورهای اروپایی به قدرت رسید و کوشید میان دموکراسی و عدالت اجتماعی توازن برقرار کند و نظامی پایدارتر ارائه دهد.

جهان‌بینی‌های دینی نیز در شکل دادن جوامع و فرهنگ‌ها نقش شایان توجهی ایفا کرده‌اند. در این رابطه، از جمله مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، با ارائهٔ نظام باورها و ارزش‌ها، زندگی میلیاردها نفر از مردم جهان را با فراز و فرود بسیار هدایت کرده و می‌کنند.

هواداری از زیست‌بوم (محیط‌زیست‌گرایی یا environmentalism) نمونهٔ دیگری از جهان‌بینی است که بر اهمیت حفاظت از محیط زیست و بهره‌گیری پایدار از منابع تأکید دارد. این ایدئولوژی الهام‌بخش جنبش‌های جهانی پیکار با تغییرات اقلیمی بوده، نگهداری از حیات وحش و بهره‌گیری از انرژی‌های تجدیدپذیر را تشویق می‌کند. این تلاش‌ها حفظ طبیعت برای ایمنی و آسایش نسل‌های آینده را نوید می‌دهد.

در حالی که برخی از ایدئولوژی‌ها توانسته‌اند در هم‌گرایی مردم حول آرمان‌های بشردوستانه و دگرگونی جوامع نقش‌آفرینی کنند (مانند جنبش مدنی سیاه‌پوستان در آمریکا)، اما همواره این خطر موجود است که جهان‌بینی‌ها به ایده‌های غیرپویا، متعصبانه و انعطاف‌ناپذیر تبدیل شوند و افراد هوادار، بدون زیر سؤال بردن ایده‌هایشان، آثار مخرب آن‌ها را نادیده بگیرند و بدیل‌های گوناگون دیگر را مورد توجه قرار ندهند.

سدهٔ بیستم شاهد جهان‌بینی‌های مخربی همچون فاشیسم، نازیسم، استالینیسم و امپریالیسم بوده که هر یک در ابعاد گوناگون و مقایسه‌ناپذیر مسئول جان باختن صدها هزار و حتی میلیون‌ها نفر بوده‌اند. جنگ دوم جهانی، شروع جنگ سرد و کشف و توسعهٔ سلاح‌های هسته‌ای حاصل ایدئولوژی‌های مخربی است که امکان سازش و تفاهم میان ملت‌ها را به حداقل رسانده و بشریت را در آستانهٔ نابودی قرار داده‌اند. پوتینیسم امروزه با گرایش‌های جهان‌گشایی‌های تزاریستی و عظمت‌طلبی استالینیستی، چالش‌های جدی دیگری در برابر جهان دموکراتیک ایجاد کرده است.

بنیادگرایی اسلامی نیز جهان‌بینی مخرب دیگری است که سید قطب مصری و آیت‌الله خمینی از جمله بنیان‌گذاران این ایدئولوژی انسان‌ستیز به شمار می‌آیند.

خمینی، بنیان‌گذار جمهوری جهل و جنایت، رهبری که به گفتهٔ خودش با “خدعه” (تزویر) انقلاب ۵۷ را به پیروزی رساند، روحانی ایدئولوژی‌زده‌ای بود که یهودستیزی، دشمنی با مدرنیته و غرب را در صدر برنامه‌هایش قرار داد. او در دوران ده‌سالهٔ ولایت فقیهش، کشور را تا آنجا که توانست به گفته‌ها و خواسته‌های شیخ فضل‌الله نوری مشروعه‌خواه نزدیک کرد و علیه مخالفین از جمله بازماندگان رژیم گذشته، مجاهدین و چپ‌ها حمام خون به راه انداخت.

جانشین او که بر پایهٔ گفته‌ها و فعالیت‌های فرهنگی‌اش هوادار نواب صفوی تروریست و سید قطب اخوانی است، در دوران چندین‌دهه رهبری مطلقه، راهبردهای خارجی کشور را بر پایهٔ اسرائیل و آمریکا‌ستیزی‌اش با هدف توهم‌آمیز نابودی اسرائیل و بیرون راندن آمریکا از منطقه طراحی کرده است. در این راه، سپاه پاسداران در قالب سپاه قدس به بازوی اجرایی خامنه‌ای درآمد و با ایجاد و تقویت گروه‌های نیابتی، به روایتی سالانه صدها میلیون دلار از سفرهٔ مردم ایران را در این راه هزینه کرد.

انرژی هسته‌ای نیز که در ایجاد و گسترش آن ملت ایران کوچک‌ترین دخالتی نداشته است، به ادعای این رهبر خودخواندهٔ مسلمین جهان، قرار بود نقشی بازدارنده ایفا کند که با تحمیل تحریم‌های کمرشکن به کشور و صرف هزینه‌های صدها میلیارد دلاری، در جنگ ۱۲ روزه به نابودی کشیده شد.

اگر خمینی کوشید راهبرد “نه شرقی نه غربی” را در سیاست خارجی به پیش ببرد، خامنه‌ای ایدئولوژی‌زده، با تمام توان راهبردهای کلان کشور را با هدف زیان زدن به غرب و به‌ویژه آمریکا، با رضایت تزار روسیه و صواب‌دید دولت چین تنظیم کرده است. این در حالی است که حتی برخی از منصوبین وی نیز این راهبرد را حداقل در مورد جنگ ۱۲ روزه به زیان کشور سنجیده‌اند. در این رابطه محمد صدر، عضو شورای مصلحت نظام، گفته است:

جالب اینجاست که گفته‌های صدر خشم مسکو را برانگیخت و در پی اعتراض سفارت روسیه در تهران، محمد صدر به قوه قضاییه احضار شد.

قالیباف، نورچشمی خامنه‌ای، نیز در جلسهٔ علنی مجلس با اشاره به روحانی و ظریف، “انتقاد صریح” خود را نسبت به مواضع آن‌ها در رابطه با رویکرد روسیه در قبال ایران اعلان کرد که گویا “دقیقاً در شرایطی که مسیر همکاری‌های راهبردی ما با کشور روسیه در حال پیشرفت است با مواضع خود به این مسیر لطمه می‌زنند.” به باور برخی ناظران، متن سخنان قالیباف با اطلاع و درخواست طرف روسی تهیه شده بود![۲]

مهدی کروبی نیز در دیدار با دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، رهبران در حصر جنبش سبز، نفوذ روسیه در کشور را چنین بیان کرد:

رویدادهای بالا در حالی رخ می‌دهد که خامنه‌ای لجوج در مخفیگاهش، چشمان خود را بر دگرگونی‌های ناشی از ایدئولوژی مخربش بسته و بر راهبردهای شکست‌خورده‌اش اصرار می‌ورزد. در این مورد می‌توان به اخطار ترامپ به خامنه‌ای پیش از جنگ ۱۲ روزه اشاره کرد که بنا بر گفتهٔ تخت روانچی در نامه‌اش نوشته بود: “بدون مذاکره جنگ می‌شود”[۴]. با این حال، خامنه‌ای تنها به مذاکرات غیرمستقیم و بی‌نتیجه تن داد که به جنگ ۱۲ روزه و از جمله به کشته شدن صدها غیرنظامی انجامید.

سخنان خامنه‌ای در تأکید بر ادامهٔ غنی‌سازی و تحرکات تازه‌اش با واردات دو هزار تن مواد شیمیایی لازم از چین برای توسعهٔ موشک‌های بالستیک و تشدید فعالیت‌های مشکوک در سایت هسته‌ای “کوه کلنگ” که در اعماق زمین قرار گرفته است، “گمانه‌زنی‌های قابل توجهی را برانگیخته است.” این گونه فعالیت‌ها که می‌تواند جنگ تازه‌ای از سوی اسرائیل و آمریکا را در پی داشته باشد، جز ستیز با منافع ملی و نابودی کامل سرزمینی ایران نتیجهٔ دیگری نخواهد داشت.

در داخل کشور، تورم بالای پنجاه درصد، فساد گسترده، سرکوب جامعهٔ مدنی، رشد شمار بی‌سابقهٔ اعدام‌ها، فرونشست هشداردهندهٔ زمین و خشک شدن تالاب‌ها و تشدید جنگ قدرت، نشان بر آن دارد که بنیادگرایی اسلامی شیعه‌محور، کشور را به نابودی کامل نزدیک کرده است.

خواب خرگوشی مخالفین در خارج کشور که تنها با مخالفت با یکدیگر، انتشار بیانیه‌های کلیشه‌ای و یا توهم بازگشت به قدرت به یاری دولت‌های خارجی به سر می‌برند، چشم‌انداز تحولات آینده را بدون یک بدیل مورد اعتماد جامعهٔ مدنی تیره و تار نمایان می‌سازد.

لازمهٔ گذار از جمهوری جهل و جنایت، همدلی و همکاری حداقلی میان گروه‌های مخالف است که شوربختانه تاکنون پس از ده‌ها سال اقامت در جوامع دموکراتیک غربی به وقوع نپیوسته است!

آبان ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - انتخاب، محمد صدر عضو مجمع تشخیص، ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
[۲] - احضار “عضو تشخیص مصلحت” به خاطر انتقاد به روسیه!، ایران امروز، ۲۹/۱۰/۲۰۲۵
[۳] - کروبی در دیدار با فرزندان موسوی و رهنورد، خبر آنلاین، ۸ آبان ۱۴۰۴
[۴] - تخت روانچی: ترامپ در نامه‌اش نوشته بود بدون مذاکره جنگ می‌شود، دویچه وله، ۶/۸/۱۴۰۴

 



نظر خوانندگان:


■ آقای روغنی نکات مهمی را در باره ایدئولوژی بیان کرده‌اید. جهان‌بینی می‌تواند نقش دوگانه‌ای ایفا کند. از یک سوی افراد و یا گروه‌ها را گرد آرمانی انسانی متحد کند و به نتایج شایان توجهی دست یابد. از سوی دیگر اگر پویایی خود را از دست دهد و به تعصب و لجاجت تبدیل شود، نتایج فاجعه‌باری به بار آورد. رویکرد نیروهای مخالف در سه ساله پس از پیروزی انقلاب شاهد این مدعاست. بسیاری از چپ‌ها برای نمونه در تله مبارزات “ضدامپریالیستی” افتادند و از “خط امام” با این ارزیابی نادرست که ضد امپریالیست است دفاع کردند. غافل از آنکه خمینی رهبری مرتجع و مدرنیته ستیز بود و نه ضد امپریالیست. خامنه‌ای نیز فردی ایدئولوژی زده است و برای رسیدن به اهداف “آرمانی” خود بدون توجه به سود و زیان راهبردهایش چوب حراج به ثروت‌های کشور زده است. نفت را با تخفیف‌های زیاد به چین می‌دهد، هر سال صدها میلیون دلار خرج گروه‌های نیابتی‌اش می‌کند و از پروژه هسته‌ای و موشکی بی‌فایده‌اش دست بردار نیست. حاضر است کشور را دوباره با جنگ تازه‌ای درگیر کند اما از خواست توهم‌آمیز نابودی اسرائیل دست بر ندارد. اعدام و سرکوب جامعه مدنی بویژه علیه زنان مخالف حجاب اجباری راهبرد داخلی‌اش را تشکیل می‌دهد و از کوچک تر کردن سفره مردم ابایی ندارد.
آیا مخالفان باید تنها منتظر مرگ او باشند و یا با همکاری و همدلی بکوشند بدیل مورد اعتمادی به مردم ایران عرضه کنند تا گذار از این جمهوری فاسد امکان پذیر گردد؟!
شاده باشید، منیره


■ آقای روغنی گرامی. مقاله خوبی بود که موضوع را فشرده بیان کردید و من فقط یک نکته را لازم به تفصیل دیدم. آنجا که نوشته‌اید “توهم بازگشت به قدرت به یاری دولت‌های خارجی”. منظورتان حتما رضا پهلوی است. به نظر من هر سیاستمدار خودش مسؤل و محق است استراتژی و تاکتیک خود را تعیین کند. تضمین و کنترل این است که اگر بد عمل کند، رأی نمی‌آورد.
من به عنوان یک شهروند عادی، از دو زاویه می‌توانم به موضوع نگاه کنم. با استفاده از تمثیل یک مسابقه فوتبال، از زاویه “داور مسابقه” که مسؤل رعایت مقررات بازی است. از زاویه داور، همانطور که در بالا نوشتم، رضا پهلوی خودش مسؤل تصمیم‌گیری و نظراتش است. از زاویه “بازیکن فوتبال” من می‌توانم با او موافق باشم، یا نباشم. از این زاویه، من تاکتیک او را در رابطه با سفر به اسرائیل و برخی نظرات او در این رابطه را نادرست می‌دانم. ضمن اینکه معتقدم به صلاح ایران و اسرائیل است که صلح‌آمیز در کنار یکدیگر زندگی کنند.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ منیر خانم گرامی. شما به “توهم” در رابطه با رهبران ج.ا. به خوبی اشاره کردید. آیا به توهم‌هایی که ما مردم (یعنی من و شما و امثال ما در ایران و خارج) دچار آن هستیم نیز توجه دارید؟
مثال بزنم. من معتقدم که مسؤل و بانی جنگ ۱۲ روزه، ایران بوده است، نه اسرائیل. ایران با زیر سؤال بردن موجودیت اسرائیل و اقدام عملی در این رابطه (کمک به نیروهای نیابتی و تجهیز آنها در جنگ با اسرائیل، تلاش برای ساخت سلاح اتمی و موشک و استفاده عملی از آنها) مسبب و آغازگر تنش و جنگ بوده است. عده‌ای دیگر از هموطنان ما، خلاف این را می‌گویند. اینکه اسرائیل به حریم هوایی ایران تجاوز کرده و تعداد زیادی سران نظامی و متخصصان هسته‌ای و مکان‌های نظامی و غیرنظامی را هدف قرار داده که ضمن آن بیش از هزار غیرنظامی نیز کشته شده‌اند.
چه باید گفت؟ یا من دچار “توهم” هستم، یا این هموطنان (که تعدادشان نیز زیاد است)؟! چطور می‌توانیم “توهم” را نه فقط در دیگران، بلکه در خودمان نیز تشخیص بدهیم؟ مگر می‌شود با اینهمه توهم و کج‌اندیشی جبهه واحدی تشکیل داد؟ یا من اشتباه می‌کنم یا آن دیگران. آیا می‌شود علی‌رغم این اختلاف‌نظرهای اساسی، جبهه واحدی تشکیل داد؟ به نظر من نه.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای قنبری با سپاس از توجهتان به نوشته من. بی‌تردید هر فردی حق دارد باور خودش را در باره مسایل اجتماعی و سیاسی داشته باشد که البته مسئول خوبی و یا بدی باورهایش به شمار می‌آید. به باور من دگرگونی خشونت‌پرهیز در ایران زمانی همسو با منافع ملی تمام ایرانیان اعم از فارس، کرد، بلوچ و.... روی خواهد داد که برپایه خواست جامعه مدنی و عاملیت نیروهای شرکت کننده در آن انجام گیرد. این موضوعی مهمی است که آقای رضا پهلوی باید به آن توجه کند. اسرائیل و یا هر کشور دیگری در پی تحقق منافع ملی خودشان هستند و یاری احتمالی آنان به آقای پهلوی از دریچه همان منافع سنجیده می‌شود. با این باور شما که اسرائیل و ایران باید سرانجام به صلح و دوستی دست یابند کاملا موافقم ایده‌ای که با ادامه حیات جمهوری جهل و جنایت امکان پذیر نیست.
با درود م- روغنی


■ با درود به آقای قنبری. شما کاملا حق دارید. بسیاری از ما ایرانیان در وجوه گوناگون زندگی‌مان متوهم هستیم و شوربختانه حاضر نیستیم توهماتمان را روز آمد کنیم. مورد آشکار این توهم‌گرایی شخص خامنه‌ای و حتی بسیاری از مخالفان این رهبر کشور بر باد ده است. تردیدی نیست که تا زمانی که از جمله از تک تک ما مخالفان توهم زدایی روی ندهد همکاری و همگرایی و در نهایت تشکیل یک جهبه علیه بنیاد گرایی اسلامی در ایران روی نخواهد داد.
با سپاس فراوان منیره





iran-emrooz.net | Thu, 30.10.2025, 9:39
مطالبه لغو مجازات اعدام در ایران

فرشید یاسائی

لغو مجازات اعدام در ایران؛ «از خواست سیاسی تا وجدان جمعی»

پیشگفتار:
در جهان امروز، مجازات اعدام به یکی از بحث ‌برانگیزترین و چالش‌زا‌ترین موضوعات حقوقی و اخلاقی بدل شده است. در حالی که شمار زیادی از کشورها این مجازات را لغو کرده‌اند، ایران همچنان در میان سه کشور اول جهان از نظر تعداد اعدام‌ها قرار دارد. این واقعیت تلخ نه تنها نشانه‌ای از شدت خشونت دولتی است، بلکه بازتابی از بحران عدالت، شفافیت و اعتماد عمومی به نظام قضایی کشور به شمار می‌آید. هر سال، با انتشار گزارش‌های نهادهای بین‌المللی مانند عفو بین‌الملل و دیدبان حقوق بشر، افکار عمومی جهان یک ‌بار دیگر به ابعاد گسترده‌ی این پدیده در ایران متوجه می‌شود. با این حال، پس از گذشت چند هفته از انتشار آمارها، موج حساسیت فروکش می‌کند و چرخه‌ی خشونت همچنان ادامه می‌یابد.

در ایران، اعدام نه فقط یک ابزار قضایی بلکه ابزاری سیاسی و اجتماعی است که در طول چهار دهه‌ی گذشته، نقش پررنگی در تثبیت اقتدار و ارعاب عمومی داشته است. اعدام‌های گسترده‌ی دهه‌ی شصت، مجازات‌های مرتبط با مواد مخدر در دهه‌ی نود و اعدام معترضان در سال‌های اخیر، همگی بیانگر آن است که مجازات اعدام از چارچوب عدالت کیفری فراتر رفته و به سازوکاری برای کنترل جامعه و سرکوب اعتراضات تبدیل شده است. از این منظر، لغو مجازات اعدام نه تنها یک مطالبه‌ی حقوق بشری، بلکه ضرورتی سیاسی برای گذار به جامعه‌ای انسانی ‌تر و مدرن تر است.

با وجود تلاش‌های گسترده‌ی فعالان مدنی، اپوزیسیون سیاسی و نهادهای حقوق بشری، مسئله‌ی اعدام هنوز در ایران به مطالبه‌ای همگانی بدل نشده است. هر سال در روز جهانی « نه به اعدام -دهم اکتبر»، بیانیه‌ها، نشست‌ها و سخنرانی‌هایی برگزار می‌شود، اما پس از چند روز، گویی همه چیز به فراموشی سپرده می‌شود. ریشه‌ی این ناپایداری را باید در شکاف میان روشنفکران و افکار عمومی جست ‌وجو کرد؛ جایی که جامعه هنوز اعدام را «ضروری» یا «عادلانه» می‌پندارد و در بسیاری از موارد، حتی در مراسم اعدام در ملأ عام شرکت می‌کنند و حتی فرزندان خردسال خود را نیز بهمراه میبرند!. این شکاف خطرناک، تلاش‌ها برای لغو اعدام را به سطحی محدود و غیرپیوسته کاهش داده است.

هدف این نوشته، بازاندیشی در مفهوم و کارکرد مجازات اعدام در ایران و تبیین راه‌هایی است که بتوان از طریق آن، مخالفت با اعدام را به یک خواست عمومی و پایدار تبدیل کرد. برای این منظور، ابتدا نگاهی خواهیم داشت به تاریخچه‌ی اعدام در ایران و تحولات آن در قوانین کیفری. سپس به تحلیل فلسفی و اخلاقی این مجازات خواهیم پرداخت و از آنجا به بررسی جامعه‌شناختی پدیده‌ی اعدام در ملأ عام و واکنش جامعه خواهیم رسید. در ادامه، نقش اپوزیسیون، جامعه‌ی مدنی و رسانه‌ها در مبارزه با اعدام تحلیل می‌شود و در نهایت، پیشنهادهایی برای عبور از این چرخه‌ی خشونت و ساختن جامعه‌ای بدون اعدام ارائه می‌گردد.

نگارنده بر این باور است که لغو اعدام نه تنها به معنای بخشیدن مجرمان نیست، بلکه به معنای بازسازی مفهوم عدالت بر پایه‌ی کرامت انسانی است. جامعه‌ای که در آن مرگ به نام عدالت اجرا می‌شود، دیر یا زود دچار زوال اخلاقی خواهد شد. از همین رو، گفت‌وگو درباره‌ی لغو اعدام، در واقع گفت ‌وگویی است درباره‌ی آینده‌ی انسان ایرانی، شأن او و نوع جامعه‌ای که می‌خواهیم بسازیم .جامعه‌ای که در آن عدالت پاسدار زندگی باشد، نه مرگ!

***

مقدمه و طرح مسئله:
مجازات اعدام در ایران نه صرفاً پدیده‌ای حقوقی، بلکه نشانه‌ای تاریخی از رابطه‌ی قدرت و جامعه است. در طول دهه‌های گذشته، دستگاه قضایی و سیاسی ایران، مرگ را به ابزار قانون تبدیل کرده است. هر سال ده‌ها و گاه صدها نفر بر چوبه دار می‌روند؛ گاهی بی‌صدا، در زندان‌های دورافتاده و گاهی در میدان‌های شهر، زیر نگاه جمعیتی که گویی به تماشای «عدالت» آمده‌اند. این تصویر، قلب جامعه را می‌فشارد و پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: چه بر سر ما آمده که مرگ را به نمایش گذاشته‌ایم و خاموش مانده‌ایم؟

در نظام‌های سیاسی بسته، مجازات اعدام غالباً نقشی فراتر از قانون کیفری دارد. این مجازات، ابزار کنترل اجتماعی، سرکوب سیاسی و نمایش اقتدار است. در ایران نیز اعدام، به ‌ویژه در دهه‌های پرتنش سیاسی، به معنای حذف مخالفان و مهار اعتراضات به کار رفته است. از اعدام‌های سیاسی دهه‌ی شصت تا اعدام معترضان پس از اعتراضات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، اعدام به زبان قدرت بدل شده است ؛ پیامی از سوی حاکمیت به جامعه که می ‌گوید: « زندگی و مرگ شما در اختیار من است !»
اما مسئله تنها در حاکمیت نیست؛ جامعه نیز در این چرخه سهیم شده است. حضور مردم در مراسم اعدام در ملأ عام، عکس ‌برداری از بدن آویزان ‌شده‌ی انسان و حتی تمایل بخشی از افکار عمومی به اجرای سریع‌تر حکم اعدام، نشانه‌ی زخمی عمیق در وجدان جمعی است. جامعه‌ای که خشونت را می‌بیند و خاموش می‌ماند، اندک - ‌اندک به خشونت خو می‌کند و آن را بخشی از نظم طبیعی جهان می‌پندارد. در چنین فضایی، گفت‌وگو درباره‌ی لغو اعدام، در واقع گفت ‌وگویی است درباره‌ی بازگرداندن «احساس انسانی» به بطن جامعه است.

تاریخچه و وضعیت کنونی مجازات اعدام در ایران:
ایران یکی از کهن‌ترین نظام‌های کیفری جهان را دارد و مجازات مرگ در بخش بزرگی از تاریخ آن حضور داشته است. در دوران باستان، اعدام به عنوان جزای خیانت یا ارتداد به کار می‌رفت. در دوره‌ی قاجار، شکل‌های خشونت ‌بارتر آن چون به دار آویختن، سنگسار، یا قطع عضو در میدان‌های شهر رایج بود. با گسترش اندیشه‌های مدرن در دوران مشروطه، روشنفکران ایرانی از جمله میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف تبریزی نخستین کسانی بودند که از لزوم «عدالت انسانی» و پرهیز از خشونت سخن گفتند. با این حال، سنت قصاص و مجازات‌های شدید همچنان در بطن فرهنگ حقوقی باقی ماند.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، مجازات اعدام با شدت بیشتری به جامعه بازگشت. قانون مجازات اسلامی مصوب دهه‌ی شصت، گستره‌ی وسیعی از جرایم را شامل اعدام کرد: از قتل و تجاوز تا ارتداد، جاسوسی، دگراندیشی، محاربه و جرایم مواد مخدر... دهه‌ی نخست جمهوری اسلامی شاهد یکی از خون ‌بارترین دوره‌های تاریخ قضایی کشور بود؛ هزاران نفر در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای اعدام شدند. در دهه‌های بعد نیز، با وجود اصلاحات محدود، ایران همواره در زمره‌ی کشورهایی باقی ماند که بالاترین نرخ اجرای حکم مرگ را دارند. گزارش عفو بین‌الملل در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که بیش از ۵۰ درصد از کل اعدام‌های ثبت‌شده در جهان در ایران، عربستان سعودی و چین رخ می‌دهد؛ ایران، با جمعیتی کمتر، سهمی نامتناسب از این آمار را به خود اختصاص داده است.

نکته‌ی تأمل‌برانگیز آن است که بخش قابل توجهی از اعدام‌ها در ایران، مربوط به جرایم غیرخشونت‌آمیز به‌ویژه مواد مخدر است؛ جرایمی که در بسیاری از کشورها حتی مجازات زندان بلند مدت هم ندارند. این مسئله نشان می‌دهد که نظام حقوقی ایران از فلسفه‌ی «حفظ جان» فاصله گرفته و به فلسفه‌ی «نمایش مرگ» نزدیک شده است.

مبانی نظری و فلسفی لغو اعدام:
از منظر فلسفی، مجازات اعدام از دیرباز محل جدال میان دو دیدگاه بوده است: دیدگاه بازدارندگی و دیدگاه کرامت انسانی. متفکرانی چون ایمانوئل کانت بر این باور بودند که عدالت حقیقی زمانی تحقق می‌یابد که مجرم همان رنجی را که به دیگری رسانده، خود نیز بچشد. اما در برابر او، * سزار بکاریا در رساله‌ی تاریخی خود «جرایم و مجازات‌ها» (۱۷۶۴) استدلال کرد که هیچ قدرتی جزحکومت؛ حق گرفتن جان انسانی را ندارد، زیرا جان بخشی از حق طبیعی انسان است که نمی‌توان از او سلب کرد.

در دوران معاصر، اندیشه‌ی حقوق بشر به نقطه‌ی عطف این بحث تبدیل شد. ماده‌ی ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸) تصریح می‌کند که «هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد». بر اساس این اصل، دولت‌ها نه تنها نباید زندگی را بگیرند، بلکه موظف به پاسداری از آن هستند. از این رو، در قرن بیست و یکم، اعدام به عنوان شکلی از خشونت دولتی و نقض بنیادین کرامت انسانی شناخته می‌شود.

از منظر روان ‌شناختی و اخلاقی نیز، اعدام نه تنها عدالت نمی‌آورد بلکه چرخه‌ی خشونت را بازتولید می‌کند. در لحظه‌ی اعدام، جامعه احساس انتقام را تجربه می ‌کند نه عدالت را. عدالت هنگامی معنا دارد که بتواند بازسازی کند، نه ویران سازد! در حالی که اعدام، پایان گفت‌ وگو و نفی امکان بازپروری است. جامعه‌ای که راه دیگری جز مرگ برای مهار جرم نمی‌شناسد، در حقیقت از درک عمیق عدالت بازمانده است.

جامعه ‌شناسی اعدام در ایران:
بررسی جامعه ‌شناختی اعدام در ایران، ما را به ریشه‌های فرهنگی خشونت می‌برد. حضور مردم در مراسم اعدام در ملأ عام، تنها نتیجه‌ی تبلیغات حکومتی نیست؛ بلکه حاصل قرن‌ها عادت به «تماشای رنج» است. از داستان‌های حماسی و مجازات‌های قبیله‌ای تا میدان‌های اعدام در شهرهای کوچک، خشونت به بخشی از حافظه‌ی جمعی ما بدل شده است. وقتی قانون، عدالت را در مرگ خلاصه می‌کند، مردم نیز مرگ را به عنوان نمایش عدالت می‌پذیرند.

رسانه‌های رسمی در این میان نقش مهمی دارند. آن‌ها با انتشار خبر اعدام‌ها با عنوان «قصاص حق اولیای دم» یا «برقراری عدالت»، در ذهن مردم نوعی مشروعیت برای این عمل می‌سازند. به این ترتیب، دولت از یک‌ سو عامل خشونت است و از سوی دیگر، مردم را به تماشاگرانی همدست بدل می‌کند. در چنین شرایطی، لغو اعدام نه تنها تغییر قانون بلکه نیازمند دگرگونی فرهنگی است: بازسازی مفاهیم عدالت، انتقام و بخشش در وجدان جمعی.

اپوزیسیون، جامعه مدنی و مسیر لغو اعدام:
در دو دهه‌ی اخیر، اپوزیسیون و فعالان مدنی ایرانی گام‌های مهمی برای مبارزه با اعدام برداشته‌اند. کمپین‌هایی چون «نه به اعدام»، فعالیت نهادهایی مانند «شهروندان علیه اعدام»، و تلاش خانواده‌های قربانیان و جدیدا واکنش زندانیان نسبت به احکام اعدام، نشانه‌هایی از بیداری وجدان جمعی در برابر مرگ دولتی‌اند. اما این اقدامات هنوز به حدی از قدرت نرسیده‌اند که حکومت را وادار به عقب ‌نشینی کنند. دلیل اصلی: آن است که لغو اعدام هنوز به مطالبه‌ای عمومی تبدیل نشده است ! جریان واکنشی همیشه مثبت نیست. اقدام علیه مجازات اعدام باید مدام پیگیری شود. ما در آینده حتی پس از حکومت دیکتاتوری اسلامی نیز با آن روبرو خواهیم بود. لذا اشخاص و تشکلهای سیاسی برای آماده کردن ذهن جامعه باید کار فرهنگی و روشنگری کنند و به تقویت جامعه مدنی بپردازند تا از این طریق بتوان بمروز مجازات اعدام را از قوانین جزائی آینده کشور ؛ خارج و آنرا لغو کرد!

تا زمانی که جامعه، خواست لغو اعدام را از زبان نخبگان به زبان خود ترجمه نکند، حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران از این ابزار قدرت، چشم نخواهد پوشید. تجربه‌ی سال‌های اخیر نشان داده که تنها فشار اجتماعی گسترده می‌تواند ساختار قدرت را به عقب‌نشینی وادارد. همان‌گونه که در ماجرای «لایحه‌ی حجاب» شاهد بودیم، ایستادگی پیوسته و آگاهانه‌ی زنان مبارز ایران، مقاومت جامعه مدنی را به سطحی رساند که حاکمیت ناچار شد از شدت برخوردها بکاهد و عقب‌ نشینی تدریجی را آغاز کند. همین منطق در مسئله‌ی لغو اعدام نیز صادق است! تا زمانی که مخالفت با اعدام به گفت‌ وگوی روزمره‌ی مردم، به شعار اجتماعی و به باور اخلاقی مشترک تبدیل نشود، حکومت انگیزه‌ای برای عقب‌ نشینی نخواهد داشت!

اپوزیسیون در این مسیر وظیفه‌ای تاریخی دارد. باید با روشنگری مداوم، با آموزش و گفت‌وگو، این مطالبه را از حاشیه‌ی سیاسی به متن جامعه بیاورد. باید نشان دهد که لغو اعدام نه دفاع از مجرمان، بلکه دفاع از زندگی و کرامت انسان ایرانی است. هرچه این آگاهی و روشنگری گسترش یابد، صف طرفداران اعدام کوچک ‌تر می‌شود و پایه‌های مشروعیت حکومت در استفاده از مرگ به‌عنوان ابزار قدرت سست ‌تر خواهد شد. ایران در نهایت ناگزیر است به صف کشورهایی بپیوندد که اعدام را از قوانین جزائی خود حذف کرده‌اند، زیرا هیچ ملت مدرن و آزاد نمی‌تواند بر پایه‌ی مرگ بایستد.

راهکارها و چشم‌انداز آینده:
برای گذار از جامعه‌ی اعدام‌ محور به جامعه‌ای حیات‌ محور، میتواند سه مسیر را هم ‌زمان پیش برد:

آگاهی عمومی: آموزش درباره‌ی فلسفه‌ی حقوق بشر در مدارس، دانشگاه‌ها و رسانه‌ها. معرفی تجربه کشورهایی که بدون اعدام توانسته‌اند عدالت را حفظ کنند.

اصلاح قانون و نظام قضایی: جایگزینی مجازات‌های غیرمرگ‌ بار برای جرایم سنگین، نظارت بین‌المللی بر روند دادرسی‌ها و ممنوعیت اعدام در ملأ عام و پشت درهای بسته!

بازسازی فرهنگی: تولید آثار هنری، فیلم‌ها، نمایش‌ها و روایت‌هایی از زندگی قربانیان اعدام. هنر: بیش از هر قانون، می‌تواند قلب انسان‌ها را تغییر دهد... باید هنرمندان خودمان را به اینکار تشویق کرد...!

لغو مجازات اعدام در ایران ممکن است سال‌ها به طول انجامد، اما نخستین گام آن، دگرگونی در اندیشه و وجدان است. هر نسلی که بتواند ارزش زندگی را بالاتر از انتقام ببیند، گامی بزرگ در مسیر آزادی و انسانیت برداشته است.هنرمندان ما با خلق آثار هنری خویش میتوانند به تلطیف جامعه و یاری به لغو مجازات غیر انسانی اعدام کمک کنند!

سخن پایانی:
سرنوشت هر جامعه را می‌توان از نحوه‌ی مواجهه‌اش با مرگ سنجید. جامعه‌ای که مرگ را به نمایش می‌گذارد، در حقیقت از زندگی دور شده است. در ایران امروز، مسئله‌ی اعدام دیگر تنها مسئله‌ای حقوقی نیست؛ مسئله‌ای اخلاقی، فرهنگی و سیاسی است که مستقیماً با آینده‌ی انسان ایرانی گره خورده است. لغو اعدام به معنای بخشیدن بی‌قید و شرط مجرمان نیست، بلکه به معنای بازگرداندن انسانیت به قانون است. جامعه‌ای که بتواند حتی در برابر خطا، کرامت انسانی را پاس دارد، جامعه‌ای است که به بلوغ رسیده است.

ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که مرگ، در رسانه و خیابان، عادی شده است. اما در همین تاریکی، نشانه‌هایی از بیداری وجدان جمعی نیز دیده می‌شود. مادران دادخواه، وکلا و فعالانی که بی‌هراس از سرکوب، در برابر اعدام فریاد می‌زنند، در حقیقت از زندگی دفاع می‌کنند. آنان یادآور می‌شوند که عدالت با خون نوشته نمی‌شود، بلکه با فهم، ترحم و قانون انسانی تحقق می‌یابد.

لغو مجازات اعدام شاید دشوارترین نبرد اجتماعی ایران باشد، زیرا ریشه در تاریخ، مذهب و قدرت دارد. اما هر تحول بزرگ از پرسشی کوچک آغاز می‌شود: آیا کشتن، واقعاً ما را عادل‌ و مهربان تر می‌کند؟ این پرسش، اگر در ذهن‌ها بماند، آرام‌آرام به وجدان جمعی بدل می‌شود و آن‌گاه که مردم از حضور در میدان‌های اعدام خودداری کنند، حکومت نیز ابزار ترس را از دست خواهد داد.

در پایان باید بر این حقیقت تأکید کرد که لغو اعدام، تنها با تغییر قانون تحقق نمی‌یابد؛ بلکه به اراده‌ای جمعی نیاز دارد، به جنبشی اخلاقی و سیاسی که مرگ را از میدان‌های شهر و ذهن مردم بیرون براند. این جنبش، باید همچون جنبش زنان در برابر اجبار حجاب، از دل جامعه برخیزد، پیگیر، آرام و بی‌وقفه پیش رود و با آگاهی و مقاومت، حکومت را گام‌ به ‌گام به عقب براند. هر بار که انسانی از حضور در مراسم اعدام خودداری کند، هر بار که رسانه‌ای در دفاع از زندگی بنویسد، گامی به سوی آزادی برداشته‌ایم.

لغو اعدام، شاید آخرین سنگر در مسیر انسان ‌دوستی ایرانی باشد. روزی فراخواهد رسید که ایران نیز در کنار ملت‌هایی قرار گیرد که مرگ را از عدالت جدا کردند و زندگی را قانون خویش ساختند. آن روز، طناب‌های دار فرو خواهند افتاد و در حافظه‌ی جمعی ما، به جای صدای اعدام، صدای زندگی طنین خواهد انداخت!

پایان
پائیز ۲۰۲۵

————————-
* سزار بکاریا (۱۷۳۸–۱۷۹۴ Cesare Beccaria) نظریه‌پرداز حقوق، فیلسوف و سیاستمدار ایتالیایی و از بنیان‌گذاران اصلی مکتب کلاسیک جرم‌شناسی بود. او با رسالهٔ تأثیرگذار خود با عنوان « رسالهٔ جرائم و مجازات‌ها» به یکی از چهره‌های برجسته عصر روشنگری تبدیل شد.
مهم‌ترین اندیشه‌ها و اقدامات:
اصلاح نظام کیفری: بکاریا به شدت منتقد نظام قضایی و مجازات‌های بی‌رحمانه و ناعادلانه در زمان خود بود. او خواهان اصلاحات اساسی و همسو کردن مجازات‌ها با اصول عقلانی، تناسب و انسانیت بود.
رسالهٔ جرائم و مجازات‌ها(۱۷۶۴) مهم‌ترین اثر بکاریا است که در آن، خواستار تغییراتی انقلابی در قوانین جزایی شد. برخی از پیشنهادهای او عبارتند از:
لغو شکنجه و مجازات اعدام: بکاریا معتقد بود که این مجازات‌ها نه تنها غیرانسانی هستند، بلکه در پیشگیری از جرم نیز مؤثر نیستند. او اولین نویسنده مدرنی بود که خواستار الغای کامل مجازات اعدام شد.
اصل تناسب مجازات: او استدلال می‌کرد که مجازات باید متناسب با جرم ارتکابی باشد و هدف آن بازدارندگی باشد، نه انتقام.
اصل قطعیت مجازات: بکاریا تأکید می‌کرد که قطعیت مجازات مهم‌تر از شدت آن است. یعنی اگر مجرمان مطمئن باشند که مجازات می‌شوند، احتمال ارتکاب جرم کاهش می‌یابد.
پیشگیری بهتر از کیفر: او پیشگیری از جرم را مؤثرتر از مجازات می‌دانست و معتقد بود که آموزش می‌تواند راهکار مناسبی برای این امر باشد.
تأثیرات ماندگار: ایده‌های بکاریا تأثیر عمیقی بر اصلاحات حقوقی در اروپا، ایالات متحده و سایر نقاط جهان داشت. اصول او در قانون اساسی ایالات متحده و منشور حقوق آن منعکس شده است. بسیاری از اصلاحات در قوانین جزایی کشورهای مختلف، از جمله در فرانسه و روسیه، متأثر از اندیشه‌های او بوده است. او به عنوان یکی از پیشگامان جرم‌شناسی مدرن شناخته می‌شود.





iran-emrooz.net | Wed, 29.10.2025, 8:16
ادب مرگ در سوگ ناصر تقوایی و بار سنگین آن

اکبر کرمی

سال‌ها پیش نوشته‌ام و از تکرار آن خسته نمی‌شوم. اگر می‌خواهیم سکولاریسم، لاییسیته، جدایی‌گرایی و برگردان درخشان آن‌ها «روزگارگرایی» در ایران به جایی برسد، و ماشین سیاست در ایران هم روزآمد شود و هم ملی، باید دست آخوندها را در زنده‌گی خود به‌ویژه در سرچشمه‌ها ی آن کوتاه کنیم. می‌گویم آخوندها و نه اسلام یا حتا مسلمانان؛ زیر اگر روزگارگرایی آن‌چنان که ام‌روز شوربختانه چیره است، به اسلام‌ستیزی یا مسلمان‌ستیزی کشیده‌شود، نه‌تنها پیش‌نرفته‌ایم، که فرورفته‌ایم و باید برای پرداخت صورت‌حساب‌هایی در آینده‌ای نزدیک که کم‌تر از صورت‌حساب‌ها ی سرسام‌آور حکومت دینی نیست، آماده‌شویم. چه، حکومت دینی پوشش و ‌نقابی است که بر صورت زشت آخوندسالاری و ستم‌سالاری آخوندی گذاشته شده است. برآمد این داو آن‌که گذار پیروز از این پلشتی گذار از آخوندسالاری و امتیازها و‌ ممتازیت‌ها ی آن‌هاست؛ گذاری که ما را به سوگ ناصر تقوایی و ادب مرگ او هم می‌آورد.

سرچشمه‌ها ی رخنه و نفوذ آخوندها بر فرهنگ و تاریخ ما بسیار است، اما شاید برجسته‌ترین آن‌ها رسم و ادب مرگ و زنده‌گی (زناشویی) است. رسم‌ها ی مرگ پیچیده‌ترین، ترس‌ناک‌ترین، هول‌ناک‌ترین و مرموزترین رخ‌دادها ی زنده‌گی هستند که بسیار به مرگ و رمز‌وراز آن در آمیخته‌اند؛ و از همین رو بسیاری آن را رها کرده‌اند و به حیات خلوت آخوندها سپرده‌اند. دیگران بسیار گفته‌اند که دین‌ها همانند قارچ‌هایی هستند که در شکاف‌ها ی دانایی ما رشد می‌کنند؛ و از آن‌جا در جاها ی دیگر هم رخنه می‌کنند؛ و سرانجام همانند سدی در برابر گسترش نور دانایی و زور زنده‌گی ایستاده‌گی می‌کنند.

و این ایستاده‌گی و سنگ‌واره‌گی چندان عجیب نیست؛ چه، گسترش دانایی شکاف‌ها را می‌پوشاند و جا را برای آخوندها که همانند قارچ‌ها در شکاف‌ها ی زنده‌گی ما سبز می‌شوند و از ما می‌خورند، تنگ می‌کند. به زبان دیگر اگر آدمیان در تکاپو ی پوشاندن شکاف‌ها با دانش هستند، آخوندها برای ماندن شکاف‌ها و نادانی‌ها تلاش و جان‌سختی می‌کنند تا بتوانند زنده‌گی کنند. به زبان ساده‌تر مرگ ما، هم‌بودگان (اجتماع) و هم‌بودمان (جامعه) زنده‌گی آن‌هاست. دریافت این پویش پیچیده و پنهان است که می‌تواند فرایندها ی روزگارگرایی را پیش‌برد؛ و به ساحل برساند.

مرگ و رمز‌وراز آن پهناورترین و سهمگین‌ترین شکاف زنده‌گی آدمی است، که با آمدن آن همه چیز پایان می‌یابد، و به زبان خیام از آن‌جا که از «جمله ی رفته‌گان این راه دراز» کسی بازنگشته ‌است و شکاف بزرگی هست، امکان حرف مفت هم فراوان است و بخت رخنه بسیار بالا. آخوندها و امتیازها و ممتازیت‌ها ی آخوندی از همین‌جا به زنده‌گی ما آمده‌اند و به سپهر سیاسی هم رسیده‌اند؛ و ناگزیر از همین‌جا باید بیرون گذاشته شوند.

اگر می‌خواهید آخوندسالاری را در ایران پی‌کنید، باید پای آخوندها را از رسم‌ها ی مرگ هم کوتاه کنید؛ اگر نخواهیم یا نتوانیم (دست‌کم کسانی که مذهبی نیستیم) آخوندها را از این رسم برانیم، چیره‌گی آن‌ها به جاها ی دیگر هم خواهد رسید. حتا مسلمانان اگر می‌خواهند (به زبان خوزه ارتگای کاست) مدنیت و شهری‌گری ی ناتمام خود را تمام کنند و از کلاس تاریخ پیروز بیرون‌شوند، باید این دوال‌پاها را از شانه‌ها ی خود پایین‌بگذارند. چه، این قارچ‌ها حتا به اسلام‌ها و مسلمانان هم نمی‌اندیشند! و رحم نمی‌کنند! این قارچ‌ها در شکاف‌ها می‌رویند و بدپنداری مرگ آسان را در بسته ی رستگاری به کسانی (قربانی‌ها) که در شکاف‌ها گیرافتاده‌اند می‌نوشانند.

این‌جا چنان ترس بر همه‌گان چیره می‌شود که خود را خواسته یا ناخواسته و به‌طور چیره از روی ناچاری و نبود گزینه ی درخور دیگر، به آخوندها می‌سپاریم. اگر بتوانیم آخوندها را همانند تقوایی از ادب‌ها و رسم‌ها ی ایرانی به‌ویژه در ادب مرگ (و زناشویی) بیرون بگذاریم، راه شکست آخوندسالاری و ستم‌سالاری هم در ایران بسیار کوتاه‌تر می‌شود.

سر به آسمان می‌سایم که پیش‌تر از هر کسی در یک دهه ی گذشته این نکته را کافته و تافته‌ام؛ اما ام‌روز چند نکته است که آن دریافت را برجسته کرده است و نباید نادیده و نابررسیده بماند.

یکم. در جنبش زن‌، زنده‌گی و آزادی و مراسم مرگ یکی از شهیدان آن این مجیدرضا رهنورد بود که برای نخستین‌بار و پیش از مرگ خود، مرگ و ادب چیره ی آن را به‌چالش گرفت و به‌بیرون‌کشیدن این رسم از چنگ خونی ی آخوندها اشاره کرد و در آن آستانه ایستاد. نادانی ی عمله‌ها ی استبداد در آن داستان کار دست آخوندها داد. آن‌ها ذوق‌زده برای آن‌که از مرگ مجیدرضا هم خوراکی برای خود فراهم‌آورند، و در خیال خود جوانی و نادانی مخالفان را برجسته‌ کنند، گفتار او را در صداوسیما ی میلی خود بارها آوردند و به آن تاختند. اما این‌بار خوش‌بختانه«سرکنگبین صفرا فزود».

پیش از او هم گام‌ها ی کوچکی در این راه ناهم‌وار برداشته شده بود. برای نمونه در ادب مرگ برخی از شهیدان دیگر هم از خواندن قران و آمدن آخوندها پیش‌گیری شده بود. حتا در برای از آن‌ها پدران در گور فرزندان خود رقصیده بودند؛ اما در آستانه ی آدم‌کشی قانونی مجیدرضا رهنورد بود که قربانی آشکارا و در پاس‌داری از ارج و ورج (قدرت) خود، همانند آخرین جنبش مرغی که سر او را از بدن جدا کرده‌اند، دلیرانه برای آزادی بال‌بال‌زد و ادب مرگ را به چالش گرفت تا روزی ایران شاهد مرگ آخوندسالاری و ستم‌سالاری آخوندی شود.

ناصر تقوایی اما کار را تمام کرد و راه را به همه‌گان نمود؛ فرآیند بیرون‌راندن آخوندها را از زنده‌گی‌ خود در آسان‌تر نقطه یعنی در ادب مرگ آغاز باید کرد. این رفتار مدنی‌ترین و کم‌هزینه‌ترین ریخت ایستاده‌گی در برابر ستم است و می‌توانند از هر بازمانده یک آنتی‌گونه و از هر بازنده‌ای یک قهرمان بیافریند. مجیدرضا رهنورد و ناصر تقوایی مرگ خود را به جشن و جنبش زنده‌گی دگردیسیدند و آغاز پایان ستم‌سالاری آخوندی را (به لحن زیبا ی بیضای) کارگردانی کردند.

دوم. به نام‌ها ی دختران و پسران ام‌روز نگاه کنید و با نام‌ها ی هم‌نسلی‌ها و هم‌زادگان‌ها ی خود همانندکنید تا ببینید چه‌گونه ادب زادن، زاده‌شدن و زیستن از چنگ خونی ی آخوندها و سلیقه‌ها ی تنگ آن‌ها بیرون می‌آید. همان ایستاده‌گی مدنی آسان و کم‌هزینه‌ این‌جا هم دیده می‌شود. شعور غریزی مردم و رانه‌ها ی زنده‌گی کارکرده‌اند و ما را به این‌جا رسانده‌اند. اما هنوز راه به پایان خود نرسیده است؛ باید کار را تمام کرد و به زبان آگاتا کریستی «کار تمام نمی‌شود، مگر آن‌که خوب تمام شود». آخوندها را باید از ادب زنده‌گی و رسم زناشویی هم بیرون گذاشت. باید و شاید که پا ی این قارچ‌ها را از زیباترین آن و گاه زنده‌گی یعنی گاه پیوندها ی هم‌آمیزی، زناشویی و جنسی هم قلم کنیم.

روزگارگرایی در بنیادها جشن زنده‌گی، خودبسنده‌گی و آدمی‌زاده‌گی است. جشن شکوفایی و ایستادن روی پاها ی خود است؛ روزگارگرایی آغاز پایان دوران کودکی و خودسپاری است. آخوندها در همه ی فرهنگ‌ها و همه ی زبان‌ها در برابر این فرایندها ی باشکوه ایستاده‌اند. آن‌ها با شکوفایی، خودبسنده‌گی و رهایی بی‌گانه و دشمن هستند؛ فرآیند ایستاده‌گی با ستم‌سالاری را باید تا سرچشمه‌هایی که به این قارچ‌ها امکان زنده‌گی می‌دهد، پیش‌برد.





iran-emrooz.net | Mon, 27.10.2025, 13:51
پوشش زنان و پیام‌های متناقض حکومت

یگانه تربتی

واشنگتن پست / ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵

در یکی از شب‌های اخیر در شمال پایتخت ایران، تهران، زن جوانی با موی بلند که آن را به شکل دم‌اسبی بالا بسته بود، سوار بر ترک موتورسیکلتی شد که مردی آن را می‌راند. کمی دورتر، دو زن جوان دیگر روی پیاده‌رو کنار هم سیگار می‌کشیدند؛ یکی با موهای باز روی شانه و دیگری با تی‌شرت گشادی که آستین‌هایش تا آرنج می‌رسید. این صحنه‌ها، که در بسیاری از نقاط جهان معمولی به نظر می‌رسند، در ایران چشمگیرند و نشان می‌دهند که زنان ایرانی تا چه اندازه در سال‌های اخیر قانون پوشش اجباری را که بیش از چهار دهه است برقرار است، نادیده می‌گیرند.

بیش از سه سال پس از اعتراضات سراسری که در پی مرگ مهسا امینی، زن جوان کرد-ایرانی بازداشت‌شده به‌دلیل نوع پوشش، شکل گرفت، نافرمانی آشکار از قانون حجاب اجباری تنها به کلان‌شهر پرجمعیت تهران محدود نیست، بلکه بنا بر مصاحبه‌ها، ویدیوها و گزارش‌های رسانه‌های محلی، در شهرهای کوچکتری مانند رشت و نیز مناطق محافظه‌کارتر مانند کرمانشاه، همدان و دزفول نیز به‌طور گسترده دیده می‌شود.

«حجاب» – واژه‌ای که می‌تواند هم به پوشش سر زنان و هم به پوشش «محجوبانه» در معنای کلی‌تر اشاره داشته باشد – از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸، یکی از پایه‌های ایدئولوژی حاکم بوده است و مقام‌های دولتی زیر فشار نیروهای قدرتمند محافظه‌کار قرار دارند تا از آن پاسداری کنند. بنابراین قوانین الزام‌آور درباره پوشاندن بدن زنان همچنان به‌صورت رسمی در قانون باقی مانده، هرچند اجرای آن به‌طور فزاینده‌ای متوقف شده است.

زنان ایرانی در گفت‌وگو با «واشنگتن پست» گفتند که ماه‌هاست دیگر شاهد آن نوع برخوردهای خشن پلیسی نیستند که در تابستان پیش از مرگ امینی رایج بود؛ زمانی که، برای مثال، زنی را در حالی که جیغ می‌کشید به داخل ون پلیس کشیدند و زنی دیگر در برابر ون ایستاد و التماس می‌کرد تا مأموران دخترش را آزاد کنند.

در سال‌های گذشته نیروهای امنیتی معمولاً در سراسر شهرهای بزرگ برای اجرای قوانین حجاب مستقر می‌شدند و گاه زنان را بازداشت کرده و برای چند ساعت یا حتی یک شب در بازداشت نگه می‌داشتند. مجازات می‌توانست شامل حبس کوتاه‌مدت باشد، اما جریمه نقدی متداول‌تر بود و در صورت تکرار تخلف، مبلغ آن افزایش می‌یافت.

مرجان، زنی ۴۹ ساله ساکن تهران، درباره تمرکز همیشگی حکومت بر پوشش زنان و دختران گفت: «متأسفانه این چیزی است که ما هر روز با آن زندگی می‌کنیم، از وقتی بیدار می‌شویم تا وقتی شب می‌خوابیم. برای من شخصاً هرگز عادی نشد.» مرجان و دیگر زنانی که مصاحبه کردند، خواستند تنها با نام کوچکشان معرفی شوند تا از مجازات احتمالی به‌دلیل گفت‌وگو با رسانه‌های خارجی در امان بمانند.

مقام‌های ایرانی اذعان دارند که حکومت به دلیل بیم از شعله‌ور شدن دوباره ناآرامی‌ها، از شدت برخورد با بی‌حجابی کاسته است؛ به‌ویژه در زمانی که کشور با شرایط وخیم اقتصادی، بحران شدید آب و تحریم‌های بین‌المللی سخت‌تری به‌دلیل نگرانی‌ها درباره برنامه هسته‌ای خود روبه‌روست. برخی شهروندان نیز در مصاحبه‌ها گفتند که کاهش فشارهای پلیسی بر حجاب در ماه‌های پس از حملات گسترده اسرائیل و ایالات متحده به ایران، به‌مثابه سوپاپ اطمینانی برای تخلیه فشار اجتماعی عمل کرده است؛ حملاتی که موجب نارضایتی عمومی از حکومت و تشدید سرکوب مخالفان شد.


عکس: وحید سالمی / خبرگزاری آسوشیتدپرس

هالی داگرِس، پژوهشگر ارشد در اندیشکده «مؤسسه واشنگتن»، گفت: «جمهوری اسلامی ایران روی مرز باریکی حرکت می‌کند؛ از یک سو با افزایش شمار زنانی روبه‌روست که از قوانین حجاب اجباری تبعیت نمی‌کنند، و از سوی دیگر بیم دارد که سرکوب بیش از حد دوباره مردم را به خیابان‌ها بکشاند.»

در حالی که مجلس ایران سال گذشته قانونی را برای تشدید مجازات‌ها – از جمله افزایش چشمگیر جریمه‌های نقدی – در صورت نقض قوانین حجاب تصویب کرد، این قانون تاکنون اجرا نشده است. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، اوایل امسال فاش کرد که شورای عالی امنیت ملی دستور داده است این قانون به اجرا درنیاید، امری که نشان می‌دهد موضوع حجاب به مسئله‌ای امنیت ملی بدل شده است. مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور، نیز اخیراً هشدار داده بود که اجرای این قانون می‌تواند «جنگی در جامعه» برانگیزد.

در همین ماه، حتی یک سیاستمدار ارشد محافظه‌کار، محمدرضا باهنر، اعلام کرد که دوران اجرای حجاب از طریق قوانین و مجازات عملاً به پایان رسیده است. او پس از واکنش تند برخی بخش‌های حاکمیت، گفته‌های خود را تا حدودی تعدیل کرد و افزود که گرچه معتقد است ارزش‌های کشور باید حفظ شود، اما شیوه‌های ترویج این ارزش‌ها باید بازنگری شود.

سخنگوی هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد به درخواست «واشنگتن پست» برای اظهار نظر در این باره پاسخ نداد.

پیام‌های متناقض

در حالی که حکومت از شدت کنترل مستقیم بر پوشش زنان کاسته است، مقام‌ها همچنان از روش‌های دیگر برای ترویج آنچه «عفاف و حجاب» می‌دانند، استفاده می‌کنند.

به گزارش «مرکز حقوق بشر در ایران» (CHRI) – سازمانی مستقر در خارج از کشور – از اواخر ژوئن تاکنون ده‌ها کسب‌وکار در سراسر ایران از جمله کافه‌ها، رستوران‌ها، تالارهای عروسی و فروشگاه‌های پوشاک به‌دلیل حضور زنان بی‌حجاب تعطیل شده‌اند. این سازمان در بیانیه‌ای که اوایل اکتبر منتشر کرد، دست‌کم ۵۰ مورد پلمب موقت به‌دلیل «رعایت نکردن حجاب» را در فاصله ژوئن تا اکتبر مستند کرده و افزوده است که بیشتر این موارد در خارج از تهران رخ داده است.

بهار قندهاری، مدیر بخش حمایت و پیگیری در CHRI، گفت: «ممکن است شیوه اجرای قانون متفاوت باشد، اما تا زمانی که چنین قوانینی وجود دارد، حقوق و آزادی‌های زنان در خطر است.»

زهرا رحیمی، فعال دانشجویی در دانشگاه یزد، در پستی در شبکه اجتماعی ایکس در همین ماه نوشت مقام‌های دانشگاهی اخیراً تعدادی از دانشجویان دختر را به‌دلیل نوع پوشش‌شان احضار کرده‌اند. رحیمی تصویری از یکی از پیامک‌های احضار را منتشر کرد و از این اقدام انتقاد نمود. دانشگاه یزد در پاسخ ایمیلی به درخواست اظهارنظر «واشنگتن پست» اعلام کرد که «مطابق با مقررات صادرشده از سوی وزارت علوم» عمل می‌کند.

ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نیز در مواردی باعث سردرگمی درباره‌ی اینکه کدام قوانین، در کجا و علیه چه کسانی اجرا می‌شوند، شده است. مسعود پزشکیان، که گرایش معتدلی دارد، ریاست بخش انتخابی دولت را بر عهده دارد، اما فرمانده نیروی انتظامی از سوی رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، منصوب می‌شود. خامنه‌ای بارها تأکید کرده است که رعایت حجاب اسلامی برای زنان ایرانی غیرقابل مذاکره است.

اوایل همین ماه، روح‌الله مومن‌نسب، رئیس ستاد «امر به معروف و نهی از منکر» استان تهران – نهادی وابسته به رهبر جمهوری اسلامی که مأموریتش ترویج رفتار اسلامی در عرصه عمومی است – از تشکیل «ستاد عفاف و حجاب» خبر داد. او گفت این نهاد قصد دارد بیش از ۸۰ هزار نفر را در استان تهران برای اجرای مأموریت خود آموزش دهد. هرچند روشن نیست وظیفه دقیق این افراد چه خواهد بود، یکی از فعالیت‌های اصلی این ستاد اعزام نیروهایی برای تذکر زبانی به زنان درباره نوع پوشش آنان در اماکن عمومی است.


عکس: آرش خاموشی / نیویورک تایمز

فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت پزشکیان، گفت دولت بودجه‌ای برای این ستاد اختصاص نداده و وضعیت آن نامشخص است. او در پاسخ به پرسش یک خبرنگار ایرانی درباره‌ی افزایش شمار گشت‌های ارشاد در ماه‌های اخیر، گفت از چنین موضوعی اطلاعی ندارد.

برداشتن روسری

مرجان می‌گوید این روزها وقتی از کنار گروه‌های پلیس در خیابان‌های تهران می‌گذرد، عمداً بی‌حجاب است و تقریباً هیچ‌گاه پلیس چیزی نمی‌گوید.

او یادآور شد که حدود یک سال پیش، مشاجره‌ای طولانی با مأموران بر سر نوع پوشش خود داشت. یکی از مأموران از او فیلم گرفت و از او اطلاعات هویتی خواستند، اما در نهایت او را بازداشت نکردند. مرجان گفت به نظر می‌رسید مأموران تمایلی به بازداشت ندارند و حضورشان در خیابان بیشتر برای ایجاد ترس است.

او افزود: «وقتی وارد مترو می‌شوی، واقعاً بخش بزرگی از زنان دیگر حجاب ندارند، حتی با اینکه دوربین‌های نظارتی روشن‌اند.» او این تغییر را به نقطه عطفی نسبت داد: اعتراضات زنان در اواخر سال ۲۰۲۲ پس از مرگ مهسا امینی که با شعار کردی «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفت.

با این حال، مرجان اذعان کرد که وقتی به‌تنهایی یا با خودروی دوستش سوار تاکسی می‌شود، روسری به سر می‌کند، چون مأموران گاهی خودروهایی را که راننده یا سرنشین بی‌حجاب دارند توقیف می‌کنند. او گفت نمی‌خواهد دیگران تاوان نافرمانی او را بدهند و خودش هم نمی‌تواند مرخصی بگیرد تا خودروی توقیف‌شده‌اش را بازپس گیرد.

فاطمه، زن حدوداً ۶۰ ساله‌ای که در تهران زندگی می‌کند، گفت در خانواده‌ای محافظه‌کار ازدواج کرده و دهه‌ها طبق رسوم آنان با روسری و مانتو در انظار عمومی ظاهر می‌شده است. اما اکنون روسری‌اش را در خانه می‌گذارد و با پیراهن و شلوار بیرون می‌رود.

او گفت: «بعد از تمام این اتفاقات، فکر می‌کنم همه‌ی این [قوانین] واقعاً مسخره‌اند. تمام موهایم سفید شده. چرا باید برای کسی مهم باشد که آن را بپوشانم یا نه؟»

تا آنجا که حکومت هنوز گهگاه محدودیت‌هایی بر پوشش زنان اعمال می‌کند، اثر آن معمولاً کوتاه‌مدت است. در شهر رشت، مقام‌ها ماه گذشته چند کافه را به‌دلیل پذیرایی از زنان بی‌حجاب پلمب کردند؛ بر اساس ویدیویی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد و همچنین گفته‌ی یکی از ساکنان شهر که با صاحبان کافه‌ها گفت‌وگو کرده و مشاهدات خود را برای *واشنگتن پست* شرح داده است.

اما به گفته‌ی همان ساکن، تعطیلی‌ها تنها حدود یک هفته طول کشید. و در ویدیوهای تازه‌ای که او هفته گذشته برای «واشنگتن پست» فرستاد، زنان بدون حجاب دیده می‌شوند که در خیابان‌ها قدم می‌زنند یا در میان جمعی از میزها در کافه‌ها نشسته‌اند.





iran-emrooz.net | Sat, 25.10.2025, 17:27
ترس دائمی یک بازیکن ترک‌تبار از هواداران اردوغان

گفت‌وگوی اشپیگل با انس کانتر فریدم

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

گفت‌وگو با اشپیگل: انس کانتر فریدم (Enes Kanter Freedom)، بازیکن ترک‌تبار، میلیون‌ها دلار در بهترین لیگ بسکتبال جهان درآمد داشت. سپس با رئیس‌جمهور ترکیه درافتاد و از دولت چین انتقاد کرد. او شغل، خانواده و وطن خود را از دست داد. فریدم، ۳۳ ساله، که در زوریخ به دنیا آمده و در ترکیه بزرگ شده است، یازده سال در لیگ حرفه‌ای ان‌بی‌ای آمریکا (US-Profiliga NBA) بازی کرد، از جمله برای یوتا جاز و بوستون سلتیکس. او میلیون‌ها دلار درآمد داشت و ستاره لیگ بود.

در سال ۲۰۱۳، او شروع به انتقاد از رئیس‌جمهور ترکیه، رجب طیب اردوغان کرد، و پس از آن او را «فاسد» و «دیکتاتور» نامید، که در پی آن ترکیه در سال ۲۰۱۷ پاسپورت او را باطل کرد. ان‌بی‌ای نیز پس از انتقاد او از رفتار پکن با اویغورها و تبتی‌ها، از او روی گرداند. از سال ۲۰۲۲، او هیچ تیمی پیدا نکرده است. در حال حاضر او تبعه آمریکا است.

او اکنون نام خانوادگی اصلی خود، کانتر، را به عنوان نام دوم استفاده می‌کند - و نام خانوادگی جدیدش فریدم (آزادی) است. او می‌گوید مردم باید بدانند او برای چه چیزی ایستاده است. امروز فریدم (Freedom) به عنوان یک فعال حقوق بشر به سفر دور دنیا می‌پردازد، با محافظ شخصی و در ترس دائمی از حملات. اکنون او زندگینامه خود را با عنوان «به نام آزادی» منتشر کرده است.

در گفت‌وگوی ویدیویی با اشپیگل، فریدم با یک پولوشرت سیاه پشت میز نشسته است. پشت سر او یک نقشه جهان بزرگ روی دیوار آویزان است، اما از زمانی که ترکیه برای دستگیری او جایزه تعیین کرده، دنیایش کوچک شده است. او می‌گوید اف‌بی‌آی به او لیستی از ۲۹ کشور داده که می‌تواند به آنها سفر کند. بقیه کشورها بسیار خطرناک هستند.

اشپیگل: آقای فریدم، الان دقیقاً کجا هستید؟

فریدم: در خانه‌ام، در نیویورک. به ندرت آپارتمانم را ترک می‌کنم. اگر چنین کنم، باید به یک دوست یا اف‌بی‌آی اطلاع دهم. اف‌بی‌آی ترجیح می‌دهد که من برای همیشه در خانه بمانم. احساس می‌کنم یک زندانی هستم.

اشپیگل: و این در حالی است که شما در یکی از آزادترین کشورهای جهان زندگی می‌کنید.

فریدم: بله، اما دست اردوغان بلند است و به آمریکا هم می‌رسد. شماره تلفن و آدرس من در اینترنت منتشر شده است.

اشپیگل: وقتی مجبورید خانه را ترک کنید چه کار می‌کنید؟

فریدم: در نیویورک پالتو کلاه‌دار، عینک آفتابی و ماسک کووید می‌زنم. از کلاب‌ها و بارها دوری می‌کنم. فقط به رستوران‌هایی می‌روم که صاحبش را می‌شناسم. فقط در سالن ورزشی زیرزمین ساختمان آپارتمانم بسکتبال بازی می‌کنم. از اپلیکیشن‌های خدمات تحویل غذا استفاده می‌کنم، اما با نام جعلی. چه کسی می‌داند که غذا را چه کسی می‌آورد؟ می‌ترسم یک هوادار اردوغان مرا مسموم کند.

اشپیگل: بسکتبال شما را ثروتمند کرد، می‌توانستید هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید. در عوض، شما در یک قفس طلایی زندگی می‌کنید.

فریدم: ۱۲ حکم بازداشت علیه من صادر شده، وزارت کشور ترکیه ۵۰۰,۰۰۰ دلار برای دستگیری من جایزه تعیین کرده است. اف‌بی‌آی به من هشدار داده که این مبلغ زیاد می‌تواند توجه مافیا یا قاتلان اجاره‌ای را جلب کند.

اشپیگل: چقدر با اف‌بی‌آی صحبت می‌کنید؟

فریدم: هفته‌ای یک بار، چون روی یکی از تلفن‌هایم دائماً تهدید به مرگ دریافت می‌کنم. اخیراً رئیس دفتر اف‌بی‌آی در نیویورک را ملاقات کردم. در شهرهایی مانند لس‌آنجلس یا واشنگتن، که جامعه ترک‌های بزرگی دارد، باید مراقب باشم. اردوغان مرا تروریست می‌نامد و بسیاری از ترک‌ها این را باور دارند.

اشپیگل: در زندگینامه خود حادثه‌ای را در اندونزی توصیف می‌کنید، جایی که شما و مدیر برنامه‌هایتان در بهار ۲۰۱۷ مجبور شدید نیمه‌شب فرار کنید زیرا از آدم‌ربایی می‌ترسیدید.

فریدم: مدیر برنامه‌هایم نیمه‌شب در زد و گفت باید هرچه سریع تر از این مکان فرار کنیم، چون مردان ناشناسی در جستجوی من هستند. برای ما روشن بود که یا می‌توانند آدم‌ربا باشند یا مأموران دولت اندونزی، احتمالاً تحت فشار ترکیه.

اشپیگل: چه کار کردید؟

فریدم: ما محافظی را که قرار بود برای محافظت از من پشت در اتاقم بنشیند، منحرف کردیم. و سپس به سمت فرودگاه شتافتیم. به رومانی پرواز کردیم، جایی که در هنگام ورود بازداشت شدم. یک مأمور رومانیایی به من گفت باید فوراً از آنجا بروم، وگرنه به ترکیه دیپورت می‌شوم. من موفق به خروج شدم. بعداً فهمیدم که در اندونزی واقعاً مردانی به دستور ترکیه در جستجوی من بوده‌اند.

اشپیگل: کدام تجربه کلیدی شما را به یک فعال تبدیل کرد؟

فریدم: رسوایی فساد سال ۲۰۱۳ در ترکیه. اردوغان افراد بی‌گناه را زندانی کرد و با رسانه‌های آزاد مبارزه کرد. من در توییتر درباره آن توئیت کردم و این موضوع به یک جریان بزرگ تبدیل شد. پدرم اخراج شد و به اتهام ادعاشده مبنی بر حمایت از تروریسم به زندان افتاد. تنها تحت فشار رسانه‌ها و سیاستمداران آمریکا بود که او آزاد شد.

اشپیگل: وضعیت پدرتان در زندان چگونه بود؟

فریدم: برادرم برایم تعریف کرد که پدرمان پس از آزادی کاملاً تغییر کرده بود. تمام روز به دیوارها خیره می‌شد و تقریباً هیچ حرفی نمی‌زد. شاید او را شکنجه کرده بودند، شاید هم به او مواد مخدر داده بودند. نمی‌دانم.

اشپیگل: والدین‌تان تا چه اندازه بر دیدگاه‌های امروزی شما تأثیر گذاشته‌اند؟

فریدم: بسیار زیاد. آن‌ها مرا آزاداندیش بار آوردند و می‌خواستند بهترین آموزش ممکن را ببینم. مدارس دولتی ترکیه کیفیت خوبی نداشتند. معلم‌ها هنوز ما را کتک می‌زدند. به همین دلیل به یکی از مدارس «خدمت» [وابسته به جنبش فتح‌الله گولن] رفتم.

اشپیگل: یعنی مدارسی که متعلق به جنبش فتح‌الله گولن، مخالف اردوغان هستند. گولن در سال ۲۰۲۴ در تبعید در آمریکا درگذشت. اردوغان جنبش گولن را مسئول کودتای نافرجام ۱۵ ژوئیه ۲۰۱۶ می‌داند. برخی از جداشدگان از این جنبش نیز از شرایطی شبیه به فرقه‌های بسته سخن گفته‌اند.

فریدم: برای من جنبش گولن نماد گفت‌وگوی میان‌دینی و میان‌فرهنگی است. گولن باور داشت که ایمان و علم می‌توانند با یکدیگر همکاری کنند تا جهانی بهتر بسازند. دیدگاه او باعث شکل‌گیری مدارسی و ابتکارات فرهنگی در کشورهای گوناگون شد که هدفشان تقویت تفاهم میان مردمی با خاستگاه‌های متفاوت بود.

اشپیگل: در پاییز ۲۰۲۱ شروع کردید به انتقاد از حکومت چین. چرا؟

فریدم: در آن زمان برای کودکان یک اردوی بسکتبال برگزار کرده بودم. پدر یکی از بچه‌ها که یک اویغور بود نزد من آمد و پرسید: «چطور ممکن است خود را مسلمان و فعال حقوق بشر بدانی، در حالی که اویغورها در چین در اردوگاه‌ها شکنجه و تجاوز می‌شوند؟»

اشپیگل: چه پاسخی دادید؟

فریدم: شوکه شدم. هیچ اطلاعی از وضعیت اویغورها در چین نداشتم. به خانه برگشتم و شروع به تحقیق کردم. بعد از آن فهمیدم چه بی‌عدالتی‌هایی در حق اویغورها، تبتی‌ها و مردم هنگ‌کنگ روا می‌شود.

اشپیگل: شما رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ را «دیکتاتور بی‌رحم» نامیدید.

فریدم: من اولین بازیکن NBA بودم که به وضعیت حقوق بشر در چین اشاره کردم. نکته عجیب این بود که وقتی علیه اردوغان موضع گرفته بودم، لیگ کاملاً پشتم بود. مدیران تیم‌ها حمایتم کردند و همه از آزادی بیان دفاع می‌کردند. اما وقتی به پکن حمله کردم، مرا رها کردند.

اشپیگل: چین یکی از بزرگ‌ترین و سودآورترین بازارهای NBA است و شمار بینندگان لیگ در آنجا حتی از آمریکا هم بیشتر است. این موضوع باید برایتان تعجب‌برانگیز نبوده باشد.

فریدم: نه، اما این کاملاً ریاکارانه است. تجارت بر همه چیز مقدم است، و برای همین نمی‌خواهند رهبران چین را ناراحت کنند.

اشپیگل: در آن زمان برای تیم بوستون سلتیکس (Boston Celtics) بازی می‌کردید. پس از انتقادتان از چین، تلویزیون دولتی چین همه بازی‌های سلتیکس را از پخش خود حذف کرد و NBA   میلیون‌ها دلار ضرر کرد. واکنش مدیر برنامه‌تان چه بود؟

فریدم: او گفت: «اگر فقط یک کلمه دیگر درباره چین بگویی، دیگر هرگز در NBA بازی نخواهی کرد» و طی سال‌های بعد ۴۰ تا ۵۰ میلیون دلار از دستمزدت را از دست خواهی داد.

اشپیگل: با این حال در فصل ۲۰۲۲–۲۰۲۱ کفش‌هایی می‌پوشیدید که روی آن‌ها شعارهایی مانند «تبت آزاد» نوشته شده بود. پس از آن در بوستون کمتر به میدان می‌رفتید و سلتیکس شما را به تیم هیوستون راکتس فرستاد که در آنجا اخراج شدید. آن زمان ۲۹ سال داشتید و می‌توانستید پنج یا شش سال دیگر راحت بازی کنید. آیا اکنون فکر می‌کنید اشتباه کردید؟

فریدم: نه. من پشت تمام کارهایی که کرده‌ام ایستاده‌ام. از هیچ چیز پشیمان نیستم.

اشپیگل: شما با لبرون جیمز (LeBron James)، یکی از بزرگ‌ترین بسکتبالیست‌های تاریخ نیز درافتادید. چرا؟

فریدم: اول از همه باید بگویم که لبرون را یک اسطوره می‌دانم. او بهترین بازیکن بعد از مایکل جردن (Michael Jordan) است. اما او یک فعال صادق حقوق بشر نیست، هرچند بارها چنین ادعایی کرده است.

اشپیگل: باید توضیح دهید.

فریدم: لبرون علیه نژادپرستی و فقر مبارزه می‌کند، و من برای این موضوع احترام زیادی قائلم. اما او فقط درباره مسائلی حرف می‌زند که به تجارتش با شرکت نایکی (Nike) آسیبی نرساند. در برابر اتهام‌هایی که می‌گفتند کفش‌های نایکی در اردوگاه‌های کار اجباری اویغورها تولید می‌شوند، هیچ واکنشی نشان نداد.

اشپیگل: شرکت نایکی این اتهامات را رد کرده است. بازیکن سابق فوتبال آمریکایی، کالین کپرنیک (Colin Kaepernick)، تجربه‌ای مشابه شما داشت. او هنگام سرود ملی آمریکا زانو زد تا به نژادپرستی اعتراض کند. پس از آن، هیچ تیمی در لیگ NFL حاضر نشد او را استخدام کند.

فریدم: ما حتی مدت‌ها با هم دوست بودیم. او قبلاً مرتب برایم هدیه می‌فرستاد، مثلاً پیراهن تیمش را، به‌عنوان نشانه‌ی حمایت.

اشپیگل: سرانجام این رابطه چه شد؟

فریدم: از وقتی نایکی را به‌خاطر بهره‌برداری از «برده‌داری مدرن» در چین مورد انتقاد قرار دادم، میان ما سکوت کامل برقرار است. کپرنیک با نایکی قرارداد دارد، و ظاهراً این موضوع برایش از فعالیت سیاسی مهم‌تر است.

اشپیگل: برای شما پول اهمیت ندارد؟

فریدم: اگر داشت، در NBA می‌ماندم.

اشپیگل: شما از اردوغان، چین، نایکی و NBA انتقاد می‌کنید. اما نظرتان درباره‌ی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، چیست؟ کسی که اخراج‌های جمعی انجام می‌دهد، بر قضات و دادستان‌ها فشار می‌آورد و اعلام کرده قصد دارد با مخالفان سیاسی برخورد کند.

فریدم: هر جا مشکلی ببینم، درباره‌اش حرف می‌زنم. حتی در تظاهرات شرکت می‌کردم، اما به دلایل امنیتی نمی‌توانم.

اشپیگل: شما در نیویورک زندگی می‌کنید و والدین‌تان در ترکیه. هر چند وقت با آن‌ها صحبت می‌کنید؟

فریدم: تماس مستقیم غیرممکن است. ترکیه مرا دشمن دولت و تروریست می‌داند. طبیعی است که والدینم اجازه ندارند با «دشمنان دولت» تلفنی صحبت کنند. پس نمی‌توانم با آن‌ها تماس بگیرم، پیامی بنویسم یا چت کنم. هرگونه ارتباطی زیر نظر است.

اشپیگل: آخرین بار کی والدین‌تان را دیدید؟

فریدم: یازده سال پیش. و امید چندانی ندارم که به این زودی تغییری کند.

اشپیگل: آیا والدین‌تان در استانبول زندگی عادی دارند؟

فریدم: کاش این‌طور بود. آن‌ها مجبور به جابه‌جایی شدند چون مدام تهدید می‌شدند. پلیس خانه‌شان را بازرسی کرد و تمام وسایل الکترونیکی را توقیف نمود. مأموران می‌خواستند ثابت کنند والدینم هنوز با من تماس دارند. هر دو شغل‌شان را از دست دادند. دولت گذرنامه‌هایشان را باطل کرد و اجازه خروج از کشور ندارند.

اشپیگل: از زندگی روزمره‌شان هیچ خبری ندارید؟

فریدم: فقط از طریق برادرم که در کره جنوبی بسکتبال بازی می‌کند. گاهی برایم عکس می‌فرستد و این دل مرا می‌شکند. پدر و مادرم پیرتر شده‌اند، پدرم به سختی می‌تواند راه برود، و من نمی‌توانم به دیدارشان بروم. فقط از طریق برادرم می‌توانم کمی پول برایشان بفرستم.

اشپیگل: آیا والدین‌تان تا به حال شما را سرزنش کرده‌اند؟

فریدم: بارها این سؤال را از خودم پرسیده‌ام و از طریق برادرم از والدینم هم پرسیدم. او گفت پاسخ‌شان این بوده: «انِس (Enes) کاری را می‌کند که به آن باور دارد و حقیقت را می‌گوید. باید ادامه دهد.»

اشپیگل: اما خانواده‌تان در سال ۲۰۱۶ به‌صورت علنی از شما اعلام برائت کردند.

فریدم: آن کار را تحت فشار رژیم ترکیه انجام دادند. طبیعتاً من با خانواده‌ام قطع رابطه نکرده‌ام. آن‌ها را دوست دارم. اما باید از خودشان محافظت کنند، و بهترین راه برای این کار فاصله گرفتن از من است. پدرم را از مسجد بیرون کردند، مادرم را هنگام خرید تف کردند.

اشپیگل: در چین هنوز اویغورها در اردوگاه‌های کار هستند، در ترکیه هم اردوغان همچنان در قدرت است. اما شما شغل‌تان را از دست داده‌اید، در آپارتمانی در انزوا زندگی می‌کنید و نمی‌توانید خانواده‌تان را ببینید. آیا ارزشش را داشت؟

فریدم: بله. مثلاً قانونی تصویب شده برای جلوگیری از کار اجباری اویغورها. بر اساس آن، شرکت‌هایی که با برده‌داری ارتباط دارند، دیگر نمی‌توانند کالاهای‌شان را به آمریکا صادر کنند، و به همین دلیل بسیاری از کارخانه‌ها تولید خود را از منطقه سین‌کیانگ (Xinjiang) یعنی جایی که اردوگاه‌ها هستند بیرون برده‌اند. من این را یک موفقیت می‌دانم.

اشپیگل: خود را بیشتر آمریکایی می‌دانید یا ترک؟

فریدم: من یک آمریکاییِ مغرورم. ترکیه گذرنامه‌ام را باطل کرده و مرا در فهرست قرمز اینترپل قرار داده، اما هنوز کشورم، پرچمم، مردمم و ملتم را دوست دارم.

اشپیگل: رؤیایتان چیست؟

فریدم: می‌خواهم دوباره خانواده‌ام را ببینم، کنارشان بنشینم و بگویم که چقدر دوستشان دارم. و غذای مادرم را بخورم. «مقلوبه»‌ی خانگی (Hausgemachtes Maqluba)، غذایی سنتی از برنج، گوشت و سبزیجات. هیچ چیز از آن بهتر نیست.

اشپیگل: آقای فریدم، از گفت‌وگو با شما سپاسگزاریم.

Ich habe Angst, dass mich ein Erdoğan Anhänger vergiftet
DER SPIEGEL 44 | 2025





iran-emrooz.net | Sat, 25.10.2025, 8:46
برکناری دیکتاتور ونزوئلا وظیفه مردم آنجاست

جمشید خون‌جوش

نیکولاس مادورو، باید برکنار شود. اما نه از طریق اقدامات کودتایی سیا یا حمله نظامی ارتش آمریکا.

چند روز پیش، دونالد ترامپ فاش ساخت که به سیا (CIA)، سازمان اطلاعاتی آمریکا، اجازه داده است تا در ونزوئلا عملیات مخفیانه انجام دهد. علاوه بر این، او روز پنج‌شنبه از احتمال عملیات زمینی علیه ونزوئلا خبر داد.

در واقع بسیج نظامی عظیم آمریکا علیه ونزوئلا از مدتها پیش آغاز شده و رئیس‌جمهور آمریکا در هفته‌های اخیر بارها دستور داده است تا محموله‌های مظنون به قاچاق مواد مخدر در سواحل ونزوئلا غرق شوند؛ او همچنین ناوهای جنگی و نیروهای نظامی به دریای کارائیب اعزام کرده است.

بهانه این اقدامات تهدیدی است که گفته می‌شود شبکه‌های قاچاق مواد مخدر این کشور برای آمریکا ایجاد کرده‌اند. اگرچه مادورو در پول‌شویی و تجارت غیرقانونی سلاح و مواد مخدر نقش دارد، اما ونزوئلا یکی از تأمین‌کنندگان اصلی مواد مخدر غیرقانونی برای آمریکا نیست و بر اساس گزارش اداره مبارزه با مواد مخدر ایالات متحده، ونزوئلا در کوکائینی که وارد آمریکا می‌شود سهم بسیار اندکی دارد و در تجارت فنتانیل نیز تقریباً هیچ نقشی ایفا نمی‌کند.

در نتیجه تهدید شبکه‌های قاچاق مواد مخدر ونزوئلا علیه آمریکا – حداقل نه به‌طور قانع‌کننده‌ای – توجیه‌گر بسیج نظامی کنونی آمریکا نیست. به باور تحلیلگران و بسیاری از ونزوئلایی‌ها، دلیل واقعی این استقرار نظامی، ارسال پیامی به مادورو و هوادارانش است مبنی بر اینکه «روزهای شما به شمار افتاده است.» مارکو روبیو که خود ریشه آمریکای لاتینی دارد، در این سیاست سخت دولت ترامپ نقش اصلی را بازی میکند و حاضر به هیچگونه مصالحه با حکومت ونزوئلا نیست. در اصل هدف سرنگونی مادورو است – کسی که از نظر مقامات آمریکایی، در عین حال رهبر یک کارتل مواد مخدر نیز به شمار می‌رود.

به قطع می‌توان ادعا کرد که مادورو و حلقه اصلی پیرامون او، اگر نه مهمترین عامل، حداقل یکی از مهمترین عوامل ظهور این شرایط متشنج و پیچیده هستند. آنها در انتخابات ژوئن سال گذشته، در قدم اول خانم «ماریا کورینا ماچادو» رهبر اصلی اپوزیسیون که برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۲۵ شد، را از تصدی هرگونه پست سیاسی، از جمله کاندیداتوری برای سمت ریاست جمهوری، محروم ساختند. در قدم بعدی، مادورو و دست‌‌نشاندگانش پیروزی انتخاباتی کاندیدای جانشین اپوزیسیون، آقای «اِدموندو گونزالس» را که دیپلماتی میانه رو بود، دزدیدند. گونزالس می‌توانست شخصیت مناسبی باشد جهت مدیریت کم هزینه‌تر دوران گذاری دشوار از حکومتی اقتدارگرا، سرکوبگر و فاسد به دولتی که توانایی و قابلیت نمایندگی اکثریت بزرگ جامعه ونزوئلا را دارد.

در مقابل، هیئت حاکمه ونزوئلا نه تنها در نتایج انتخابات دست برد و مادورو را حتی قبل از شمارش کامل آراء ریخته شده به صندوق‌ها، برنده اعلام کرد، بلکه به سرکوب شدید و خونین معترضان به تقلب انتخاباتی پرداخت و با تهدیدات مکرر گونزالس، او را مجبور به ترک کشور ساخت.

بنابراین در ونزوئلا باید تغییراتی رخ دهد. علاوه بر سرکوب آزادی بیان، بسیاری از مردم آنجا از مسائل متفاوتی در رنج هستند – از جمله به دلیل کمبود مواد غذایی و دارو، قطع مکرر برق و جرم و جنایت در خیابان‌ها. علاوه بر این، حدود ۸ میلیون نفر از مردم ونزوئلا به دیگر کشورهای آمریکا مهاجرت کرده‌ و در آنجا در شرایط بسیار دشوار و فقیرانه‌ای بسر میبرند. و این در کشوری است که بهترین شرایط را برای ایجاد رفاه دارد: ونزوئلا دارای بزرگ‌ترین ذخایر شناخته‌شده نفت در جهان بوده و در میان ۱۰ کشور دنیا که داری بیشترین منابع طبیعی هستند در مرتبه نهم قرار دارد (به عنوان مثال ایران جزو آنها نیست).

به ندرت می‌توان در این سیاره رهبری سیاسی را یافت که مانند دیکتاتور به‌ اصطلاح «سوسیالیست» نیکولاس مادورو چنین شکست خورده باشد. از این رو، به‌طور اصولی درست است که این مرد از قدرت برکنار شود. با این حال، نقشی که دونالد ترامپ در این زمینه ایفا می‌کند، بسیار ناخوشایند و شاید حتی خطرناک باشد – اگر نگوییم که با این کار، آغاز دوباره‌ای را در آنجا می‌تواند دشوارتر کند.

نام سازمان سیا در میان مردم آمریکای لاتین خاطرات دردناک و متعددی را زنده می‌کند. ممکن است برخی استدلال کنند که ترامپ به نفع مردم ونزوئلا عمل می‌کند. مردمی که در انتخابات ریاست‌جمهوری سال گذشته مادورو را برکنار کردند، اما این دیکتاتور نتایج را جعل کرد و هرگونه اعتراضی را به‌ طرز خونینی سرکوب نمود.

اما کسانی که اکنون ترامپ را به خاطر تهدیدهایش تحسین می‌کنند، درک نمی‌کنند که بیشتر مردم در آمریکای لاتین چگونه می‌اندیشند. سه حرف CIA در آنجا یادآور زخم‌های عمیق ملی است؛ یادآور دخالت‌های خارجی که اغلب بیشتر آسیب‌ رسانده‌‌اند تا مفید واقع شده باشند. ماموران کشور شمالی بارها رئیس‌جمهورانی را که با رای مردم به قدرت رسیده بودند، سرنگون کردند، تنها به این دلیل که با سیاست‌های واشنگتن همسو نبودند. آن‌ها جنگ‌های داخلی به راه انداختند و در کشورهایی مانند گواتمالا، آرژانتین و شیلی برای دیکتاتورها راه را هموار کردند. همچنین شکاف‌هایی در جوامع این کشورها ایجاد کردند که تا امروز پابرجا هستند.

دیکتاتور مادورو ماه‌هاست که مردم ونزوئلا را فرا می‌خواند تا در برابر «دشمن خارجی» متحد شوند. همین زخم‌های تاریخی، اکنون ممکن است به سود او عمل کنند. فیدل و رائول کاسترو، حاکمان مادام‌العمر کوبا، دهه‌ها پیش نشان داده بودند چگونه می‌توان از این وضعیت بهره‌برداری کرد: آنان هر گونه اعتراض دموکراتیک یا مقاومت مردمی را اقدامی هدایت شده از سوی آمریکا معرفی می‌کردند – و در این ادعا نیز به نمونه‌های تاریخی بسیاری استناد داشتند، از جمله تلاش‌های متعدد برای ترور فیدل کاسترو و حمله ناموفق آمریکا به خلیج خوک‌ها در سال ۱۹۶۱.

کاستروها با توسل به تهدید دائمی از بیرون، سرکوب داخلی را توجیه کردند، و جانشینانشان نیز تا امروز این میراث شوم را ادامه داده‌اند. اکنون مادورو می‌کوشد تا همین روش را در پیش گیرد – او ماه‌هاست که از ونزوئلایی‌ها می‌خواهد در برابر «دشمن خارجی» متحد شوند.

در نهایت ممکن است مادورو در این راه شکست بخورد؛ شاید اوضاع در ونزوئلا آن‌قدر فاجعه‌بار و فشار از سوی آمریکا آن‌قدر شدید باشد که این دیکتاتور سرانجام واقعاً کناره‌گیری کند. اما این احتمال را نیز باید در نظر گرفت که اظهارات و اقدامات ترامپ می‌تواند آغاز دوباره سیاسی را در آنجا دشوارتر کند – آغازی که پس از سال‌های طولانی حکومت مادورو، خود به تنهایی نیز به سختی ممکن است. یک آغاز موفق و واقعی تنها زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که خودِ مردم ونزوئلا شرایط لازم برای آن را فراهم آورند.





iran-emrooz.net | Thu, 23.10.2025, 16:12
کج‌سلیقه‌گی در نقد یک عروسی ی باشکوه

اکبر کرمی

نمایش عروسی ی دختر شمخانی، اگر درست باشد (و به‌قول اسرافیل حضرتیان سایه و بدل او نباشد)، که چنددهه دبیر شورای امنیت ملی بوده است، خشم همه‌گانی را درآورده است و ریختی از بی‌زاری همه‌گانی را از پندار، گفتار و کردار کارگزاران جمهوری اسلامی نمایش می‌دهد؛ و به‌نمایش گذاشته است. اما ماندن در این لایه چیزی بیش‌تر از شکایت‌ها و‌ گلایه‌ها ی حافظ و سعدی شیرازی از ریاکاری نخواهد بود و با هر ادبیاتی چیده و پیچیده شود، بزرگ‌تر، کوبنده‌تر، انسانی‌تر و زیباتر از آن‌چه و گونه‌ای که آن بزرگان آفریده اند، نخواهد شد.

حتا اگر این مهمانی با مهمانی‌ها ی خاندان پهلوی و لباس عروس با لباس عروسی فرح پهلوی همانند کنیم، باز هم پیش نرفته‌ایم و‌ هنوز گرفتار پسند تنگ و زمان‌‌پریشی و جهان‌پریشی هستیم؛ و حرف‌ها ی مفت برای برخی از ذهن‌ها ی هرز فراهم می‌کنیم که دست بالا می‌خواهند علی خامنه‌ای را بردارند و رضا پهلوی را جا ی آن بگذارند.

این مهمانی باید با مهمانی‌ها ی ام‌روز و تازه‌به‌دوران‌رسیده‌هایی همانند شود که برای آن که بگویند کسی شده‌اند و هستند، هزینه‌ها ی بسیار می‌پردازند.

در این سطح ما با یک مهمانی باشکوه و دل‌انگیز روبه‌رو هستیم که کم‌تر دختری آرزو ی آن را ندارد. و باید پدری را که هنوز می‌تواند چنین مهمانی ی باشکوهی را برای دختر خود فراهم کند ستود. و بیش‌تر و پیش‌تر، پدری را که می‌تواند از جنگ و جبهه بیاید و همه ی ترهات جنگ و جبهه و جبهه ی نادانی را که در آن‌جا بالاآمده است، دور بریزد و برای دختر خود جست‌وجو ی آزاد خوش‌بختی را جشن بگیرد، باید آفرین گفت.

نقد این مهمانی و چشم‌بستن بر شکوه دل‌انگیز آن، چون عروس، دختر شمخانی است، چیزی بیش از کینه‌توزی و خشونت‌ورزی آرام (Passive aggression) و واکنشی نیست که از چیره‌گی ی اخلاق برده‌گانی بر هم‌بودمان و گستره ی همه‌گانی ی ما داستان‌ها دارد.

کسانی که منتقد و واسنجنده ی رفتار پدر عروس هستند، باید از لاک پدرسالاری بیرون بیایند و اگر نمی‌توانند داد و دهشی داشته باشند، دست‌کم باید با دشمن خود در میدان سیاست مردامرد زورآزمایی کنند! اگر نمی‌توانند، به این پلشتی و پستی نباید تن داد. نباید و نشاید که چشم فرشته ی عدالت را کور خواست و حساب دختران را با حساب پدران درهم‌آمیخت.

باید از نمایش جست‌وجو ی آزاد خوش‌بختی که به خانه ی شمخانی هم رسیده است، لذت برد و این پیروزی را به حساب جوانان ایران گذاشت که هرجا باشند ازپانمی‌نشینند که پدران را از پادرآورند و ارزش‌ها ی خود و زمانه ی خود را چیره‌کنند.

آن‌چه در این نمایش اهمیت دارد و می‌تواند در سنگری که جنبش زن، زنده‌گی، آزادی گرفته است و حکومت را از آن رانده است یاری‌گر باشد، همین است. پرچم «پوشش اجباری» و سبک زیست زورکی (که برای آن که فرورود چرب‌شده و اسلامی خوانده شده است) در این فیلم کوتاه در درونی‌ترین خانه‌ها ی حکومت ولی‌فقیه (یعنی خانه‌ای که خداوند آن برای چنددهه دبیر شورا ی امنیت ملی بوده است) بر زمین افتاده است. یعنی پوشش زورکی و سبک زنده‌گی اسلامی/خرکی حتا در خانه و خانواده ی شمخانی هم بی‌سیرت و بی‌صورت شده است.

جست‌وجوی آزاد خوش‌بختی را برای دختر کارگزاران جمهوری اسلامی هم باید خواست و ستود! باید امیدوار بود که آتش این جنگ در همه این‌دست خانه‌ها بیفتد و همانند خانه ی شمخانی با مرگ پدران و پیروزی دختران و فیلم‌هایی چنین نمایش داده شود. اگر فریادی دارید بر سر جمهوری اسلامی، آخوندسالاری، ستم‌سالاری بکشید، که نمی‌گذارد و نگذاشته است این منطق، چم‌گویی و حرف حساب از اندرونی‌ها بیرون بیاید و منطق سیاست هم بشود.

اگر نتوانید این‌گام را بردارید و منطق

آن را در سپهر سیاسی روان کنید، در ‌به‌ترین ریخت، ریخت پیش‌پاافتاده‌ای از کارها ی حافظ و سعدی شیرازی را زیر پا ی خواننده‌گان آن متن‌ها ریخته‌اید. خواننده‌گانی و خوکانی که در به‌ترین برآورد در اخلاق و ادب آن دوران مانده‌اند؛ و چیزی از ادب‌ها و اخلاق‌ها ی این دوران نمی‌دانند. در بدترین ریخت کار حتا بدتر و ناپسندتر است؛ زیرا از ما نقش مترسکانی را خواهد ریخت که از دلیری برای هم‌آوردی مردامرد در میدان سیاست گریخته‌ایم و همانند ترسوها به دشمنان خود از پشت‌بام ناسزا می‌گوییم.

اگر نتوانید به حساب دختر شمخانی از روی داد و دهش بپردازید در پرداخت حساب پدر هم به‌جایی نمی‌رسید.

از لاک کینه‌توزی، اخلاق برده‌گانی و ادب شهربندی بیرون شوید تا بتوانید پیروزی‌ها ی این مهمانی را که به همت جوانان ایران رقم می‌خورد ببینید؛ و دختران و پسران و کودکان ایران‌زمین را حتا اگر در اندرونی ی این خوکان سیاسی پرویده‌‌اند، دست‌کم نگیرید. پشت کردن به ادب شهربندی و گریختن از چس‌ناله‌ها ی آن آغاز شهروندی است. این پیروزی‌ها را باید دید تا شکست‌ها و بنیادها ی آن‌ها هم در جنجال‌ها ی سیاسی از چنگ ما نگریزد.

متر دمکراسی‌خواهی پس از «جنبش زن، زنده‌گی، آزادی» زنده‌گی، آزادی و زن و همه ی ارزش‌هایی است که می‌تواند به زنان و دختران آزادی و زنده‌گی و جست‌وجوی آزاد خوش‌بختی بدهد و بیاورد. و زنان همه ی زنان (حتا دختر شمخانی) و آزادی‌ها همه ی آزادی‌ها (حتا آزادی جشن عروسی) و زنده‌گی همه ی زنده‌گی‌ها هستند. کج‌سلیقه‌گی کمکی به گشودن گره‌ها ی کور ایران ویران نمی‌کند، باید واژه‌ها و داوها را بتراشیم و به کله ی ستم‌سالاری در ایران بسیار سفته و پخته شلیک کنیم.



نظر خوانندگان:


■ کرمی عزیز، با نکوهش شما همراهم، که جشن عروسی برای هر دختری را، فرزند هر که باشد، فرخنده بپنداریم. در باب تجملات هم همینطور. چیزی که در ویدئو دیده می‌شود برای قشر مرفه ایرانی بسیار عادیست. اما میزان تزویری که از دیدن این صحنه‌ها در سال ۲۰۲۵ دستگیرمان می‌شود بی‌نهایت است.  تنها ۲۰ -۱۰ سال قبل چنین جشنی اگر بوسیله کمیته و سپاه کشف می‌شد زندان‌های طولانی، شلاق، جریمه سنگین، و فاجعه برای چندین خانواده بوجود می‌آورد. چگونه باید آن را تعبیر کنیم؟ که به لطف جنبش مهسا سران خونخوار رژیم می‌توانند مهمانی تجملی بی‌حجاب بدهند و فیلمش را به رخ مردم بکشند؟ همین آقایان در دوران جنبش ژینا در تکاپوی چشم در آوردن بودند. آیا هرگز شمخانی یا امثال او در راس رژیم گفتند که اشتباه می‌کردیم؟ حق زنان و دختر ها بود که از هویت خود دفاع کنند؟ نه تنها نمیگویند بلکه هنوز شاخ و شانه می‌کشند که می‌گیریم و حبس می‌کنیم. این حجم از ریا و دغل کاریست که خون مردم بویژه زنان و دختران ایران را به جوش می‌آورد. مردم ایران شمخانی را شکنجه‌گر خود و چندین نسل ایران زمین می‌دانند. و محترما بر این باورم که چالش های سیاسی از قبیل سلطنت و غیره را با مسائلی که مردم همه در مورد آن همفکرند مخلوط نکنیم.
موفق باشید، پیروز


■ جناب کرمی گرامی درود بر شما. من هم با جناب پیروز همسو هستم. برای نشان دادن دموکراسی خواهی و انصاف، نباید از آن سوی بام پایین بیفتیم. آنهم هنگامی که پای گروهی آدمکش و دزد در میان باشد.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی یکم آبان ۱۴۰۴


■ جناب کرمی، درود بر شما.
بسیار درست به موضوع پرداخته‌اید. آزادی و حق زیستن به میل خویش، نباید مرز و اما و اگر داشته باشد. در عین حال، همه‌ی انسان‌ها در معرض تحول و دگرگونی‌اند؛ از جمله خانواده‌ی جناب شمخانی، همان‌گونه که حضرت رضا پهلوی دیگر پدرشان نیستند. به همین سیاق، تک‌تک ما نیز مشمول این تغییرات هستیم ــ یا دست‌کم باید می‌بودیم. به‌ویژه اگر بخواهیم در این بازار مکاره، قلم به دست گرفته و قلم‌فرسایی کنیم، باید مترصد عوارض اجتماعی آن نیز باشیم.
با این همه، در کشور فلاکت‌بارمان، ایران، قواعد عمومی رشد و توسعه، به‌ویژه در عرصه‌ی علوم اجتماعی و تاریخی، هنوز چندان عمومیت نیافته و بسیار کند پیش می‌رود. خصوصاً در روزگاری که میدان از آنِ غوغاسالاران است و تکنولوژی نیز همه ابزارهای لازم را در اختیار آنان نهاده است.
از حافظ و سعدی یاد کرده‌اید و بی‌گمان ذکاوت و درایت و فرهیختگی آنان، مدّنظرتان بوده است. اگر تنها به پاسخگویی همین دو مورد بالا توجه فرمایید، درمی‌یابید که نخبگان جامعه‌ی ایران ــ به‌ویژه غوغاسالاران ــ تا چه اندازه از قافله‌ی اندیشه و درایت بازمانده‌اند.
شارلاتانیسم، یا به تعبیر غربی‌ها «پوپولیسم»، فرصت رشد و توسعه‌ی طبیعی را، به‌ویژه در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی ایران، بسیار تنگ و کند کرده است.
در میان نخبگان ایرانی، به‌ویژه در سال‌های اخیر، سنگ را بسته‌اند و سگ را رها کرده‌اند؛ بخصوص که این روزها، گرگ و سگ نیز چنان در هم آمیخته‌اند که، تشخیص سره از ناسره، برای دغدغه‌مندان، دلسوزان و شرافتمندان ایران، بسی دشوار شده است.
پایدار باشید. م ـ قجاوند


■ این اصولا نگاهی است که با خجالت امید به تغییر از داخل رژیم را هنوز از دست نداده و مروتش هم از همین جاست. در عروسی ای که زن و مردش از هم جداست و آدمکشش هم معذبانه وارد حریم زنانه شده، از “زن زندگی آزادی” مایه گذاشتن هم طرز تفکر کسانی را نشان می‌دهد که معتقد هستند هیچ کس نباید طرد شود و در امتدادش به بیت رهبری هم می‌رسد. سخنانی از قبیل “مهمانی باشکوه و دل‌انگیز” و ستودن پدری که با قتل و غارت ملت ایران برای دخترش عروسی می‌گیرد و دختری که می‌داند پدرش چه کاره است و دستبوسش، نشان از دموکراسی خواهی پا در هوای نویسنده مقاله دارد و به آن هم “باید آفرین گفت”.
“خوش‌ بختی که به خانه‌ی شمخانی” و امثال او رسیده تازگی ندارد و قبل از آن هم بوده، از سفارش لباس و عطر از اروپا بگیر و تا عروسی‌های مجلل برای آقا و خانوم زاده‌ها مانند عروسی مجلل دختر قالیباف در سال ۹۵ و ماجرای سیسمونی‌گیت. حساب دختران و پسران را نمی‌شود کیلویی از “پدرانشان” جدا کرد، در آن صورت داماد و برادرزاده‌ها و پسرانش خصوصا حسین شمخانی هم می‌شوند کار آفرین. سبک زندگی این جماعت ربطی به مبارزه جوانان این آب و خاک ندارد و نویسنده مقاله شیپور را وارونه گرفته و در آن می‌دمد، مقاله را به دقت بخوانید تا با صدای ناموزنش بیشتر آشنا شوید. با عادی جلوه دادن شر احتمالا در عروسی مجلل بعدی برای ایشان کارت دعوت فرستاده خواهد شد. اینجا دیگر صحبت از کج سلیقگی در تمجید “از یک عروسی ی باشکوه” نیست بلکه وارونه دیدن است.
با درود سالاری


■ آقای کرمی، شاید خواسته‌ای «منصفانه و عادلانه» قضاوت کنی، اما از افراط به تفریط غلطیده‌ای، امیدوارم از آن طرف بام طوری نیفتی که امید زنده ماندن را از دست بدهی: موضوع، یک جنایتکار پرسابقه، مدعی و طلبکار بر گرده یک ملت همه‌چیز باخته است. مهره‌ای در یک رژیم سرکوبگر خشن، نه یک پدر تازه به دوران رسیده ندید بدید خودباخته. همبستگی، تمهید، تجهیز و آمادگی برای براندازی این فاشیسم دینی با تمام ابواب جمعی‌اش ــ به هر وسیله ممکن ــ وظیفه و مسئولیت روز و شب ماست، نه دفاع از یک سارق «حرامزاده» حقیر شلخته. شگفتا!
سعید سلامی


■ با عرض ارادت خدمت جناب کرمی،
اگر شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایران را شبیه به غبار کهکشانی ببینیم که در آینده در آن ستاره و سیارات شکل خواهند گرفت و منظومه‌های قانون‌مند به جریان خواهند افتاد، رویدادهایی که در آن مدنیت اجتماعی مشاهده شود، مانند جرقه‌ای هستند که نوید این گذار را می‌دهند. مسلما بزرگترین و شگفت انگیزترین رویداد، جنبش زن زندگی آزادی و نهضت بزرگ بانوان برای اعاده حیثیت و حقوق خود می‌باشد. از این منظر مطلب جناب کرمی را صحه‌ای بر هم همین موضوع می‌بینم. در واقع دید گسترده‌تر ایشان به کلیت ایران تا خلافکاری افراد که خود نماد جامعه دیروز ایران است.
ممنون از توجه شما؛ یزدانی


■ با سلام ضمن تائید نظر جناب پیروز، حیرت انگیز و مشکوک است این میزان سهل‌انگاری و وارونگی تأویل یک امر ساده اجتماعی که نزدیک نیم قرن توسط شمخانی‌ها و سیاه کاری صاحبان فاشیستی مافیای فاسد مذهب به محاق رفته بود!!، و خود، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند. اگر در یک نظام عادی با حکومتگران عادی به دور از جنایت و فساد و بی‌قانونی و انکار یک زندگی معمولی طرف بودیم که تمام این نوشته‌ها و طرح عادی جلوه دادن موضوع یک توضیح واضحات بی‌مزه و غیرضروری به حساب می‌آمد، صحبت از رطب خوری است که دیگران را حرامزاده و خود را با اقیانوسی از سیاه کاری و فریب و دروغ و دزدی و چپاول ذیحق و مظلوم جلوه می‌دهد اینجاست که نوشته جناب کرمی بوی عادی سازی شر و ابتدال را می‌گیرد.. برای شمخانی جنایتکار فاسق و فاسد و دله دزد به قول آقای صادقی نماینده دوره قبل مجلس این کار باید به عنوان یک ننگ بزرگ بر سرشان کوبیده شود چون این حرامیان از سادگی و اعتقاد سنتی مردم ما بی‌نهایت سوءاستفاده کرده و منکر ساده ترین لحظه‌های شاد مردم بوده‌اند...
اگر حافظه تاریخی ضعیفی داریم، توجیه‌گر اعمال آزار دهندگان پست و نانجیب مردم خود نباشیم .. کسانی که سالها منکر بسیاری از حقوق ساده اجتماعی عرفی مردم بوده‌اند را در جایگاه مردم محرومیت کشیده قرار ندهیم - فاشیزم یعنی به زور حق با من است، به زور اسلحه به زور چوب و چماق و زندان و شکنجه، به زور لت و پار کردن چشم درآوردن، گلوله، شلاق، طناب دار - نادان‌ترین، احمق‌ترین، و بی‌سوادترین آدم‌های کوتوله و حقیر (قربانیان نظام تبعیض) که جز مزدوری و بردگی برای قدرت حاکم موجودیت و هنری ندارند بازوی سرکوب و خشونت سیستماتیک حکومت فاشیستی می‌شوند ..‌. اکنون فاشیست‌ها در پیری فارغ از اینکه این جایگاه اقتصادی حاصل غارت شغلی است بدون کوچکترین نقد و نفی گذشته ننگین خود در مکان‌های عمومی خلاف عقیده و سیاست حاکم عمل کرده‌اند..
با احترام - علی روحی





iran-emrooz.net | Mon, 20.10.2025, 15:44
حمله به قلب ساختار اجتماعی مدرن ایران

لیلا قرا‌گوزلو / سی‌ان‌ان

* تحریم‌ها مدت‌هاست که از سوی غرب به‌عنوان ابزاری «انسان‌دوستانه» در جعبه‌ابزار سیاست خارجی و دیپلماسی معرفی می‌شوند؛ ابزاری که حامیانش آن را «جراحی‌شده و دقیق» توصیف می‌کنند، به این معنا که حکومت‌ها و رهبران را هدف می‌گیرد و تأثیر کمی بر مردم عادی دارد. اما پژوهش دربارهٔ ایران ــ یکی از کشورهایی که بیش از هر کشور دیگری در جهان تحت تحریم بوده است ــ نشان می‌دهد که این ابزار نه‌تنها اقتصاد ایران را ویران کرده، بلکه بخشی از جامعه را تنبیه کرده است که در تمام دوران معاصر نیروی محرکهٔ اصلاحات و تغییر بوده است: طبقهٔ متوسط.

یکشنبه  ۱۹ اکتبر ۲۰۲۵

کارشناسان می‌گویند طبقهٔ متوسط ایران ــ که از دیرباز نیرویی برای اعتدال سیاسی، ثبات، رشد اقتصادی و پایگاه اصلی جنبش اصلاح‌طلبی در کشور به شمار می‌رفت ــ زیر فشار تحریم‌های غرب به‌سرعت در حال کوچک شدن است. در پی این روند، شکاف طبقاتی و نارضایتی‌های اجتماعی رو به گسترش گذاشته است.

در پژوهشی که در نشریهٔ اروپایی اقتصاد سیاسی منتشر شده، با استفاده از روشی نوآورانه میزان واقعی تأثیر و آسیب تحریم‌های غرب علیه ایران از سال ۲۰۱۲ بررسی شده است. نتایج نشان می‌دهد که این تحریم‌ها باعث کوچک شدن طبقهٔ متوسط و گرفتار شدن شمار بیشتری از ایرانیان در دام درآمدهای پایین شده، در حالی که گروه کوچکی از نخبگان از این شرایط سود می‌برند.

نارضایتی میان طبقات اجتماعی، به‌ویژه در گفت‌وگو با ایرانیان، به‌روشنی احساس می‌شود و سرخوردگی نسل جوان و تحصیل‌کرده بیش از هر زمان دیگری آشکار است. بر اساس آمار مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری کنونی کشور ۷.۴ درصد است، در حالی که صندوق بین‌المللی پول (IMF) این رقم را برای سال ۲۰۲۵ حدود ۹.۲ درصد برآورد کرده است.

الهام، معلمی در تهران، که تلاش می‌کند با دشواری‌های اقتصادی روزگار بگذراند، می‌گوید: «تفاوت بین فقیر و غنی را حالا خیلی بیشتر احساس می‌کنی؛ همه‌چیز گران شده، از نان گرفته تا مرغ. در همین حال، مردم را می‌بینی که در کافه‌ها و رستوران‌های لوکس می‌نشینند.»

الهام به دلایل امنیتی خواست تنها با نام کوچک از او یاد شود؛ سایر ایرانیانی که با شبکهٔ سی‌ان‌ان گفت‌وگو کرده‌اند نیز به همین دلیل چنین درخواستی داشتند.

حداقل دستمزد در ایران حدود ۱۰۴ میلیون ریال، معادل تقریباً ۱۱۰ دلار در ماه است. قیمت کالاهای اساسی به‌شدت افزایش یافته و طبق آمار صندوق بین‌المللی پول در ماه اکتبر، نرخ تورم سالانه به ۴۲.۴ درصد رسیده است. در جنوب تهران، به گفتهٔ مغازه‌داران و ساکنان محلی، قیمت کالاهای ضروری مانند برنج تقریباً چهار برابر شده است. در همان حال، در شمال شهر، ساکنان مرفه در استودیوهای اختصاصی پیلاتس [سالن‌های ورزشی تناسب اندام] شرکت می‌کنند که شهریه‌ای معادل ۱۷ میلیون ریال می‌گیرند.

در جریان درگیری اخیر با اسرائیل، شکاف طبقاتی بیش از پیش نمایان شد. بمباران‌های اسرائیل در پایتخت، هم مناطق ثروتمند و هم محله‌های فقیرتر تهران را هدف قرار داد، اما کسانی که از امکانات مالی و دسترسی به سوخت اضافی برخوردار بودند ــ در میانهٔ کمبود سوخت ــ توانستند از شهر و حتی از کشور بگریزند. یکی از ساکنان تهران به نام رضا، ۳۶ ساله، گفت: «من حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم تهران را ترک کنم. نه سوخت داشتم که جایی بروم، نه توان مالی سفر به ارمنستان یا ترکیه را.»

به گفتهٔ محمدرضا فرزانه‌گان، استاد اقتصاد خاورمیانه در دانشگاه ماربورگ آلمان و یکی از نویسندگان این پژوهش، شکاف روزافزون ثروت و نابرابری در ایران به زخمی چرکین می‌ماند که می‌تواند به نارضایتی عمیق اجتماعی و آسیب به وحدت ملی در کشوری با جمعیت حدود ۹۲ میلیون نفر بینجامد.

او در گفت‌وگو با سی‌ان‌ان افزود: «در حالی که نخبگان ایرانی همچنان از منافع نظام کنونی بهره‌مند می‌شوند، بقیهٔ جامعه ناچارند برای دست یافتن به منابعی رو به کاهش در اقتصادی در حال افول با یکدیگر رقابت کنند. نتیجه، جامعه‌ای است با نابرابری فزاینده و احساس نابرابری.»

او اضافه کرد که همین احساس نابرابری از خود نابرابری واقعی خطرناک‌تر است و تهدیدی بزرگ‌تر برای ثبات اجتماعی به شمار می‌آید.

تحریم‌ها مدت‌هاست که از سوی غرب به‌عنوان ابزاری «انسان‌دوستانه» در جعبه‌ابزار سیاست خارجی و دیپلماسی معرفی می‌شوند؛ ابزاری که حامیانش آن را «جراحی‌شده و دقیق» توصیف می‌کنند، به این معنا که حکومت‌ها و رهبران را هدف می‌گیرد و تأثیر کمی بر مردم عادی دارد. اما پژوهش دربارهٔ ایران ــ یکی از کشورهایی که بیش از هر کشور دیگری در جهان تحت تحریم بوده است ــ نشان می‌دهد که این ابزار نه‌تنها اقتصاد ایران را ویران کرده، بلکه بخشی از جامعه را تنبیه کرده است که در تمام دوران معاصر نیروی محرکهٔ اصلاحات و تغییر بوده است: طبقهٔ متوسط.

محمدرضا فرزانه‌گان و همکارش نادر حبیبی، استاد اقتصاد در دانشگاه برَندایز در ایالات متحده، برای سنجش آثار تحریم‌ها از روشی موسوم به «کنترل مصنوعی» استفاده کردند. آنها با بهره‌گیری از داده‌های آماری، نسخه‌ای فرضی و بدون تحریم از ایران ایجاد کردند ــ یک «ایران دوقلو» ــ و آن را با ایران واقعیِ تحت تحریم مقایسه نمودند. نتایج این مقایسه نشان داد که تحریم‌ها تأثیراتی گسترده و عمیق بر جمعیت عمومی داشته‌اند؛ تأثیراتی نه فقط اقتصادی، بلکه انسانی، اجتماعی و سیاسی.

به‌گفتهٔ این پژوهش، در فاصلهٔ سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹، مقایسهٔ ایران واقعی با «ایرانِ بدون تحریم» نشان داد که اگر تحریم‌ها وجود نداشتند، طبقهٔ متوسط ایران ۱۷ درصد رشد می‌کرد. اما طبق مدل‌سازی انجام‌شده، تا سال ۲۰۱۹ اندازهٔ طبقهٔ متوسط در ایران واقعی ۲۸ درصد کوچک‌تر از حدی بود که در شرایط بدون تحریم می‌بایست باشد. پژوهشی جداگانه که در کتاب «چگونه تحریم‌ها عمل می‌کنند» منتشر شده، با بررسی داده‌های خانوار در ایران تخمین زده است که بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹ حدود ۹ میلیون نفر جایگاه خود را در طبقهٔ متوسط از دست داده‌اند.

فرزانه‌گان معتقد است ایران از جهات گوناگون نمونه‌ای منحصربه‌فرد در مطالعهٔ آثار تحریم‌هاست. نخست به‌دلیل شدت و گسترهٔ بی‌سابقهٔ تحریم‌هایی که بر آن اعمال شده است. هرچند ایران از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، که در آن شاه محمدرضا پهلوی ــ متحد غرب ــ سرنگون شد و حکومت روحانیون شکل گرفت، همواره با تحریم‌هایی روبه‌رو بوده است، اما در سال ۲۰۱۲ و در دوران ریاست‌جمهوری باراک اوباما، شدیدترین تحریم‌های تاریخ معاصر علیه این کشور وضع شد. پس از توافق هسته‌ای موسوم به برجام در سال ۲۰۱۵، برای مدتی کوتاه از شدت فشارها کاسته شد، اما در سال ۲۰۱۸، دونالد ترامپ بار دیگر با سیاست «فشار حداکثری» خود تحریم‌ها را به‌طور کامل بازگرداند.

عامل دوم، ویژگی جمعیتی خاص ایران است؛ به گفتهٔ فرزانه‌گان، ایران در میان کشورهای تحریم‌شده جایگاهی استثنایی دارد زیرا از طبقهٔ متوسطی بزرگ، تحصیل‌کرده و پیش‌تر رو به رشد برخوردار بود. او توضیح داد که تحریم‌های غربی «به قلب ساختار اجتماعی مدرن ایران حمله کرده‌اند».

یک قرن تلاش برای ساخت طبقهٔ متوسط

شکل‌گیری طبقهٔ متوسط ایران ــ متشکل از کارمندان دولت، معلمان و حرفه‌ای‌ها ــ حاصل بیش از یک قرن تلاش بوده است. طی ۴۵ سال گذشته نیز کوشش‌هایی صورت گرفته تا جوامع فقیر و به‌حاشیه‌رانده‌شده از طریق آموزش و فرصت‌های شغلی ارتقا یابند.

از دههٔ ۱۹۹۰ و پس از پایان جنگ ایران و عراق، طبقهٔ متوسط ایران رشدی پیوسته را تجربه کرد که تا سال ۲۰۱۲ ادامه داشت. افزون بر نقش سیاسی‌اش، این طبقه موتور کارآفرینی در کشور بود و از دل آن موفق‌ترین استارت‌آپ‌های ایرانی پدید آمدند؛ شرکت‌هایی مانند اسنپ (معادل ایرانی اوبر) یا دیجی‌کالا (نسخهٔ ایرانی آمازون).


کارمندان در اتاق عملیات سرویس تاکسی آنلاین اسنپ در تهران

اما بسیاری از جوانان ایرانی امروز می‌گویند فرصت‌های پیش‌روی‌شان به‌شدت کاهش یافته است.

علی، ۳۴ ساله و ساکن تهران، می‌گوید: «بخش زیادی از وقتم را صرف این فکر می‌کنم که آیا باید بروم، کجا می‌توانم بروم، و اصلاً ویزا از کجا می‌شود گرفت. الان با اسنپ کار می‌کنم و بعضی وقت‌ها هم پیک موتوری هستم، اما هنوز زندگی سخت است. با این کمبود شغل‌ها نمی‌دانم چه کار دیگری می‌شود کرد.»

علی، مانند بسیاری از ایرانیان، روزگار دشواری را می‌گذراند. او در رشتهٔ مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده، اما برای یافتن شغلی در حوزهٔ تخصصی خود به بن‌بست خورده است. نگرانی‌هایش از زمان حملات اسرائیل و ایالات متحده به ایران در ماه ژوئن ــ که تأسیسات هسته‌ای را هدف گرفتند ــ افزایش یافته و در حالی‌که تلاش‌های دیپلماتیک میان تهران و واشنگتن به بن‌بست رسیده، تحریم‌ها بیش از پیش تثبیت شده‌اند.

کارشناسان می‌گویند آثار سیاسی سال‌ها تحریم، هم‌اکنون در بافت اجتماعی ایران مشهود است.

سینا طوسی، پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ آمریکایی مرکز سیاست بین‌المللی، می‌گوید: «تحریم‌ها بازیگران اقتصادی مستقل را تضعیف کرده و در عوض، نهادهای وابسته به حکومت و بخش‌های امنیتی مانند سپاه پاسداران و بنیادها را تقویت کرده‌اند».

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یکی از قدرتمندترین نهادهای نظامی ایران، علاوه بر نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک، در اقتصاد کشور نیز نقش گسترده‌ای دارد. بنیادها نیز نهادهای خیریهٔ شبه‌دولتی هستند که از حمایت حاکمیت برخوردارند.

طوسی افزود: «با هدایت منابع به‌سوی نهادهایی که از انزوا سود می‌برند، تحریم‌ها توازن قدرت را به نفع جناح‌هایی تغییر داده‌اند که بر کنترل و تقابل بنا شده‌اند و در نتیجه، قدرت جریان‌های تندرو را تثبیت کرده‌اند.»

چهرهٔ تغییر‌یافتهٔ اعتراض

طبقهٔ متوسط در تاریخ معاصر ایران همواره نیرویی برای اعتدال و ثبات بوده است؛ پلی میان شکاف‌های اجتماعی و مانعی در برابر افراط‌گرایی.

به گفتهٔ فرزانه‌گان: «طبقات متوسط به‌دلیل برخورداری از امنیت اقتصادی و سطح بالاتر آموزش، توان آن را دارند که از آزادی‌های مدنی و پاسخ‌گویی سیاسی دفاع کنند. اما پژوهش ما نشان می‌دهد تحریم‌ها این امنیت را به‌شکل نظام‌مند از میان برده‌اند. وقتی مردم درگیر تأمین معاش روزمره‌اند، توانایی‌شان برای مشارکت سیاسیِ سازمان‌یافته و بلندمدت به‌شدت کاهش می‌یابد.»

طبقهٔ متوسط ایران ستون فقرات جنبش اصلاح‌طلبی و نیروی محرکهٔ بسیاری از جنبش‌های اعتراضی در دهه‌های گذشته بوده است. این طبقه پایگاه اجتماعی رؤسای‌جمهور اصلاح‌طلبی چون محمد خاتمی در سال ۱۹۹۷، حسن روحانی در سال ۲۰۱۳ و اکنون مسعود پزشکیان به شمار می‌رفت.

اما با کوچک شدن این طبقه، فرزانه‌گان هشدار می‌دهد که جامعه به دو بخش قطبی‌شده تقسیم می‌شود: از یک‌سو، گروهی کوچک از نخبگان که از تحریم‌ها سود می‌برند و هم‌زمان از پیامدهای آن مصون‌اند؛ و از سوی دیگر، چیزی که او آن را «فقیران نوظهور» می‌نامد ــ میلیون‌ها ایرانی که در سلسله‌مراتب اجتماعی و اقتصادی سقوط کرده‌اند.

او گفت: «تحریم‌ها در ترکیب با فساد، درست مانند رابین‌هودی معکوس عمل می‌کنند؛ از طبقهٔ متوسط و فقیر می‌گیرند تا ثروت و قدرت را در دستان اقلیت حاکم متمرکز کنند.»

به گفتهٔ او، این روند به‌کلی مشارکت سیاسی را از میان نمی‌برد، بلکه ماهیت آن را تغییر می‌دهد: «مطالبات سیاسی از خواستِ طبقهٔ متوسط برای حقوق و اصلاحات، به فریاد طبقهٔ کارگر برای بقا و نان تبدیل شده است.»

این دگرگونی را می‌توان در اعتراضات کارگری، مانند اعتراضات آبان ۱۳۹۸ علیه افزایش قیمت بنزین، به‌وضوح دید. فرزانه‌گان گفت این‌گونه اعتراض‌ها نیرویی اجتماعی و مهم هستند، اما در عین حال «پراکنده‌تر و متمرکز بر نارضایتی‌های اقتصادی کوتاه‌مدت‌اند، و همین امر آن‌ها را هم بی‌ثبات و هم آسیب‌پذیر در برابر سرکوب حکومتی می‌کند.»

مسئلهٔ دیگری که او به آن اشاره می‌کند این است که فقر فزاینده، وابستگی مردم به خدمات دولتی را افزایش می‌دهد. در ایران، این به معنای تکیه بر خدمات اجتماعی مرتبط با سپاه پاسداران است که خود نیز زیر فشار تحریم‌ها آسیب دیده‌اند و در نتیجه، «دامی ناپایدار» پدید آورده‌اند.

تحریم‌ها منبع اصلی درآمد دولت، یعنی صادرات نفت را فلج کرده و توان حاکمیت را برای حمایت از میلیون‌ها ایرانی فقیر از طریق شبکه‌های تأمین اجتماعی محدود ساخته‌اند.

آیندهٔ ایران، در حالی‌که خطر بروز دوبارهٔ درگیری در منطقه همچنان وجود دارد، نامعلوم است. با این حال، بازسازی طبقهٔ متوسط ــ هرچند ممکن ــ کاری است طولانی‌مدت و پرچالش.

فرزانه‌گان در پایان گفت: «این فرآیندی است که یک نسل زمان می‌برد. بازگرداندن آن با زدن یک کلید ممکن نیست؛ حتی اگر فردا تمام تحریم‌ها لغو شوند.»





iran-emrooz.net | Mon, 20.10.2025, 14:36
جوان، هویت و زبان امروز

فرشید یاسائی

پیشگفتار: نسل جوان یا بزبانی دیگر نسل زد*، پویندگان فردا، قلب‌های پر از شور و امید! در این روزگار پر تلاطم، وقتی جهان با سرعت نور در حرکت است، شما در میانه جریانات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی قرار گرفته‌اید. هر نگاه شما، هر تصمیم و هر انتخاب شما، پیامدهایی دارد که نه تنها زندگی خودتان، بلکه جامعه و حتی تاریخ را شکل می‌دهد. من این رساله را برای شما می‌نویسم، نه برای نصیحت، نه برای قضاوت، بلکه برای گفتگو، برای همراهی و برای درک بهتر مسیر شما. شما در دوره‌ای زندگی می‌کنید که نه صرفاً مصرف ‌کننده هستید، نه منفعل؛ بلکه خالق، تجربه‌کننده و آزمونگر هستید.

شما شاهد تحولاتی هستید که هیچ نسل پیش از شما به این سرعت تجربه نکرده است؛ تغییرات فرهنگی، اجتماعی و جهانی که هویت و احساس شما را به چالش می‌کشند. این رساله دعوتی است برای شناخت خود، درک جهان پیرامون و یافتن زبان تازه‌ای برای زندگی، هنر و مشارکت اجتماعی. می‌خواهم با شما درباره موسیقی، هنر، لباس، سبک زندگی و حتی نگاهتان به سیاست و جهان سخن بگویم. چرا که همه این‌ها، آیینه روح و هویت شما هستند.

نسل امروز در میانه سنت و نوآوری، گذشته و آینده، محدودیت و فرصت قرار دارد. هر انتخاب شما، هر حرکت شما، هر تجربه شما، پلی است میان فردیت شما و آینده جمعی جامعه. این رساله، همراهی است برای یافتن زبان تازه‌ای که بتوانید با آن زندگی کنید، بیآفرینید و جهان را تغییر دهید. بیآیید با هم از محدودیت‌ها عبور کنیم و دریچه‌ای به سوی آینده باز کنیم.

جوانان! شما می‌توانید میراث گذشته را پاس دارید و همزمان با نوآوری، زبان و تجربه‌ای تازه خلق کنید. این مسیر ساده نیست، اما ارزشمند است؛ ارزشمند چون به شما اجازه می‌دهد خودتان باشید.

در این مسیر، هنر و موسیقی، لباس و سبک زندگی، سیاست و نگاه شما به جهان، همگی ابزارهایی برای ابراز وجود و ساختن فردای روشن هستند. هر سطر این رساله با نگاه به شما و برای شما نوشته شده است؛ برای آنکه احساس کنید دیده و شنیده می‌شوید. شما تنها مصرف ‌کننده نیستید؛ شما خالق فردا هستید.

بیایید با هم از تجربه‌ها، چالش‌ها، امیدها و خودباوری ها سخن بگوییم. این رساله، دعوتی است برای گفتگو، خلاقیت و مشارکت. برای یافتن زبانی که هم اصالت شما را حفظ کند و هم شما را با جهان امروز مرتبط سازد. در هر فصل، هر پاراگراف، شما را به درک بهتر دعوت می‌کنم. بیآیید با هم از محدودیت‌های دست و پا گیر و عموما تسنعی عبور کنیم ؛ آینده را بشکافیم و از درونش نور را بیرون کشیم و به جامعه کهن ، هدیه دهیم!

***

آغاز: جوانی، دوره‌ی حساسی است؛ دوره‌ای که هر فرد در آن تلاش می‌کند خود را بشناسد، جهان را درک کند و جایگاه خود را در آن پیدا کند. خطاب من در این رساله، صادقانه و صمیمانه به شماست، نه به‌عنوان نصیحت ‌گر، بلکه به‌ عنوان کسی که دغدغه آینده و هویت نسل شما را دارد. می‌خواهم درباره چیزی صحبت کنم که بیش از هر چیز با روح و زندگی شما مرتبط است: هنر، موسیقی، سبک زندگی ، هویت فردی، خودباوری!

نسل امروز، در جهانی متغیر و پرشتاب زندگی می‌کند. جهانی که اطلاعات در آن لحظه‌ای منتقل می‌شود و فرهنگ‌ها به‌سرعت با هم در تماس‌اند. در چنین جهانی، میراث گذشته، هرچقدر هم ارزشمند، گاهی دیگر زبان تجربه و احساس شما را بیان نمی‌کند. در این بخش، تلاش می‌کنم تصویری واقعی از شما، جوانان امروز، ارائه دهم و در عین حال، به‌دنبال پلی میان سنت و نوآوری باشم.

هر نسل با محیط پیرامون خود در تعامل است و جوان امروز، بیش از هر زمان دیگری، در مواجهه با پرسش‌های بزرگ قرار دارد: سیاست چیست؟ من در این جامعه چه نقشی دارم؟ نگاه به شرق و غرب چگونه باید باشد؟ چرا بسیاری از هم‌نسلانم کشور را ترک می‌کنند؟... در اینجا، قصد دارم بدون شعار و نسخه‌های مچاله شده و کهنه، با شما سخن بگویم و تصویری روشن از وضعیت امروز ارائه دهم.

جوان امروز، نه منفعل است و نه صرفاً مصرف‌ کننده. او در مواجهه با سیاست، جهان و جامعه، به دنبال جایگاه خود، آزادی انتخاب و فرصت خلق آینده است. نگاه انتقادی و انتخابگرانه، خلاقیت و مشارکت فعال، ابزارهای او برای عبور از محدودیت‌ها و ساختن فردای بهتر است.

نسل شما می‌تواند هم میراث فرهنگی و ملی خود را پاس دارد و هم از تجربه‌های جهانی بهره ببرد. می‌تواند در جامعه نقش‌آفرین باشد و نیروی محرکه تغییرات مثبت باشد، به شرط آنکه هم فرصت‌های واقعی در اختیار داشته باشد و هم زبان و ابزارهای بیان خود را بشناسد و توسعه دهد. نسل شما، در میانه سنت و مدرنیته، محدودیت‌ها و فرصت‌ها، گذشته و آینده قرار دارد. هنر، موسیقی، طرزلباس آرایش موی سر، سبک زندگی، سیاست و نگاه به جهان، همه برای بیان هویت و ساختن فردای فرهنگی و اجتماعی هستند.

رسالت شما، نه تسلیم شدن به جریان‌های جهانی است و نه ایستادن در برابر آن‌ها. بلکه یافتن زبان تازه‌ای برای زندگی، تجربه و خلق است؛ زبانی که هم فردیت و اصالت شما را حفظ کند و هم جامعه را به سمت آینده‌ای روشن هدایت کند.

جوان، هویت و زبان امروز

هنر و موسیقی، آینه روح یک جامعه‌اند و شاید هیچ چیز مانند موسیقی، تغییرات نسلی و تحولات فرهنگی را بهتر نشان نمی‌دهد. موسیقی سنتی، با همه‌ی ارزش‌ها و عمق تاریخی‌اش، امروز برای بسیاری از جوانان دیگر زبان احساسشان نیست.

موسیقی سنتی اغلب آرام و متکی بر تکنیک و ردیف‌های مشخص است. اما جوان امروز در جهانی سریع و چندلایه زندگی می‌کند؛ جهانی پر از شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های ویدیویی و موسیقی الکترونیک. او به ریتم تند، خلاقیت در صدا و تجربه‌های چندحسی عادت کرده است.

موسیقی سنتی و نسخه‌های ایدئولوژیک، گاهی پیامشان شعاری و یک ‌بعدی است. جوان امروز می‌خواهد موسیقی جان و هیجان بگیرد و با واقعیت‌های زندگی خود ارتباط برقرار کند.

موسیقی امروز می‌تواند پلی باشد میان سنت و مدرنیته. تلفیق سازهای بومی با ژانرهای جهانی مانند هیپ‌هاپ، موزیک الکترونیک یا پاپ - راک، نشان می‌دهد که سنت باید توانایی گفتمان زبان امروز را درک کند!

هنر نیز همین مسیر را دنبال می‌کند. هنر امروز باید تجربه‌گرا، چندرسانه‌ای و امکان تعامل بدهد. هنر دیگر صرفاً ابزار تزئین یا ایدئولوژی نیست؛ هنر، زبان زندگی شماست.

لباس، ظاهر و سبک زندگی
ظاهر و سبک زندگی شما، یکی از بارزترین نشانه‌های هویت است. لباس، آرایش مدل مو و رفتارهای روزمره، نه فقط مد یا تقلید، بلکه شکل ابراز فردیت شماست. برای جوان امروز، انتخاب لباس و آرایش، بیانگر آزادی و خلاقیت است. گاهی این انتخاب‌ها واکنشی است به محدودیت‌ها و قضاوت‌های جامعه.

جوان امروز به دنبال تجربه‌های تازه، فضاهای نو و ارتباطات آزاد است. او نمی‌خواهد صرفاً مصرف‌ کننده باشد؛ او می‌خواهد خالق باشد، به اشتراک بگذارد و جهانش را بسازد.

جوان امروز با چالش‌ها نیز آشناست! مصرف‌گرایی، تقلید کورکورانه از مد جهانی و فقدان بازاندیشی در انتخاب‌ها، می‌تواند هویت را سطحی و ناپایدار کند. هنر، موسیقی و سبک زندگی وقتی ترکیب شوند با تفکر و خلاقیت، می‌توانند هویت را عمق ببخشند و نه فقط ظاهر را شکل دهند.

هویت فردی در مواجهه با سنت و مدرنیته
جوان امروز در میانه دو جهان قرار دارد: سنت و مدرنیته! سنت میراثی غنی است که می‌تواند هویت را شکل دهد، اما اگر صرفاً تقلید شود، خشک و غیرقابل فهم می‌شود. مدرنیته جهانی تجربه‌های نو و هیجان‌انگیز ارائه می‌دهد، اما گاهی هویت محلی و اصالت را تهدید می‌کند. راه واقعی در تلفیق خلاقانه و انتخاب‌گرانه است. استفاده از زبان امروز، تجربه‌های تازه و خلق هنر و موسیقی که ریشه در فرهنگ و هویت شما دارد.

سنت مجموعه‌ای از زبان، آداب، باورها، تجربه‌های تاریخی و ارزش‌هایی است که نسل‌های گذشته آنرا ساخته‌اند. این عناصر می‌توانند به فرد احساس تداوم و تعلق بدهند. مشکل زمان ! زمانی آغاز می‌شود که سنت فقط به شکل الزام به تقلید مطرح شود، بدون امکان پرسشگری یا تغییر. در این حالت، سنت به یک قید خشک بدل می‌شود که فردیت را محدود می‌کند.

مدرنیته در معنای جامعه ‌شناختی، یعنی گسترش عقلانیت، علم، فردیت، آزادی و ارتباطات جهانی. برای جوان امروز. مدرنیته کانال دسترسی به تجربه‌های تازه، سبک‌های متنوع زندگی و انتخاب‌های فردی است. اما روی دیگر ماجرا این است که ورود بی‌واسطه به جهان مدرن، گاهی باعث گسست از هویت محلی می‌شود! بعضا فرد احساس می‌کند میان «جهان خودش» و «جهان دیگران» سرگردان مانده است.

جوان در جامعه‌ای مثل ایران، هم فشار خانواده و سنت را تجربه می‌کند و هم دعوت مدرنیته به آزادی و فردیت را. در نتیجه اغلب یک دوگانگی روانی - اجتماعی بوجود آمده است! از یک سو میل به ریشه‌ها و تعلق، از سوی دیگر نیاز به نوآوری و انتخاب آزاد. اگر این دوگانگی حل نشود، ممکن است به شکل بحران هویت یا حتی گسست نسلی بروز کند.

جامعه ‌شناسان معتقدند که سنت و مدرنیته الزاما در تضاد مطلق با یکدیگر نیستند. راهکار، بازخوانی انتقادی سنت است. نگه ‌داشتن عناصر زنده و انسانی آن (همبستگی، معنویت، اخلاق) و کنار گذاشتن عناصر محدودکننده (تبعیض، خشونت ، اطاعت کورکورانه) همزمان، باید مدرنیته را با پرسشگری و انتخاب جذب کرد، نه به شکل تقلید خام. این یعنی ، بهره‌ بردن از آزادی‌ها و امکانات نو، بدون از دست دادن حس ریشه و تعلق.

خانواده می‌تواند فضایی باشد که در آن پرسشگری و تجربه در کنار ارزش‌های مشترک امکان‌پذیر شود. آموزش و رسانه اگر از کلیشه‌سازی و تحمیل ایدئولوژیک پرهیز کنند، می‌توانند کمک کنند جوانان یاد بگیرند چگونه همزمان ایرانی و جهانی باشند. هویت فردی امروز دیگر «سنت» یا «مدرنیته» نیست. بلکه ترکیبی است از هر دو؛ ریشه‌دار و در عین حال باز و روشن. سنت وقتی ارزشمند است که زنده، انتقادی و معنادار باشد. مدرنیته وقتی سازنده است که با انتخاب و تفکر نقادانه جذب شود. جوان امروز می‌تواند از هر دو بهره ببرد، بدون افتادن در دام شعارهای غرب ‌ستیزی یا غرب زدگی که حکومت دیکتاتوری اسلامی در ایران تبلیغ میکند!

جوان و جهان پیرامون
جوان امروز علاقه‌مند به سیاست است، اما اغلب بی‌اعتماد و ناراضی است. فاصله میان زبان رسمی حاکمیت و زبان تجربه واقعی جوانان، بی‌اعتمادی ایجاد می‌کند. شیوه‌های نو مشارکت: شبکه‌های اجتماعی، جنبش‌های فرهنگی و مدنی، فعالیت‌های خیریه و ابتکارهای گروهی، شیوه‌های نوینی هستند که نسل شما برای حضور در جامعه استفاده می‌کند. سیاست تنها بازی قدرت نیست؛ سیاست یعنی زندگی جمعی و تعیین سرنوشت جامعه. نسل شما می‌تواند این مفهوم را با زبان تازه و ابتکار نو بیان کند.

نگاه به شرق و غرب
جوان امروز در جهانی بدون مرز زندگی می‌کند؛ رسانه‌ها، اینترنت و فرهنگ جهانی مرزها را کم‌رنگ کرده‌اند. بهره‌گیری از فرهنگ جهانی! موسیقی، فیلم، فناوری و مد، دید شما را گسترده می‌کنند و می‌توانند الهام‌بخش نوآوری باشند. خطر دوقطبی و تقلید کورکورانه، شیفتگی یا نفرت کامل از فرهنگ‌های خارجی می‌تواند هویت محلی را تهدید کند. راه میانه و انتخابگرانه: نگاه شما باید انتقادی و انتخابگرانه باشد؛ بهره‌گیری از تجربه‌های جهانی بدون از دست دادن ریشه‌ها و اصالت فرهنگی.

فرار مغزها و مهاجرت
فرار مغزها، یکی از بزرگ ‌ترین دغدغه‌های جامعه امروزایران است. بسیاری از استعدادهای جوان، به دنبال فرصت‌های بهتر و شرایط زندگی مناسب ‌تر، کشور را ترک می‌کنند. علل فرار مغزها؛ نبود چشم‌انداز روشن شغلی و اقتصادی، محدودیت‌های فرهنگی و هنری و بی‌اعتمادی به آینده سیاسی. پیامدهایش؛ فرار مغزها است که نه تنها باعث از دست رفتن نیروهای خلاق می‌شود، بلکه روح جمعی جامعه را نیز تهی می‌کند. راه حل آن ایجاد فرصتهای واقعی، چشم‌انداز روشن و فضایی برای خلاقیت و مشارکت است که می‌تواند نسل شما را در جامعه حفظ کند.

طرز فکر و رفتار اجتماعی
نسل امروز ارزش‌ها و رفتار متفاوتی دارد؛ گاهی برای بزرگ ‌ترها نامأنوس، اما نشان‌ دهنده تحولات ضروری جامعه است. نسل جوان به دنبال آزادی فردی، رضایت شخصی و خلاقیت است. شیوه‌های مشارکت اجتماعی در شبکه‌های اجتماعی و فعالیت‌های مدنی، نشان‌دهنده کنشگری نوین است. گفت‌وگو و فهم متقابل می‌تواند شکاف میان نسل‌ها را پر کند و جامعه را زنده سازد.

سرگردانی در سنت و مدرنیته
نسل جوان ما اغلب در میانه دو جریان قدرتمند قرار دارد: سنت و مدرنیته. سنت خشک و محدودکننده، آزادی بیان و خلاقیت را محدود می‌کند. مدرنیته ، گاهی سردرگمی، تقلید کورکورانه و حس بی‌هویتی ایجاد می‌کند. این تضاد باعث سرگردانی و احساس بی‌مکانی می‌شود.

بسیاری از خانواده‌ها انتظار دارند جوانان رشته‌ها و مشاغل «ثابت و مورد احترام» (پزشکی، مهندسی، حقوق) را انتخاب کنند، در حالی که جوانان ممکن است به علایق جدید و شغل‌های نوظهور (طراحی، فناوری، هنر دیجیتال) گرایش داشته باشند. جوان بین «خواست خانواده و جامعه» و «خواسته شخصی و علاقه فردی» سرگردان می‌شود و گاه احساس بی‌قدرتی و اضطراب پیدا می‌کند.

پوشش و رفتار اجتماعی جوانان، به ویژه زنان و دختران جوان، گاه محل برخورد ارزش‌های سنتی و سبک‌های زندگی نوین است. برخی خانواده‌ها محیط‌های سنتی محدود کننده را اعمال می‌کنند و در راستای خواست حکومت اسلامی قدم بر میدارند! در حالی که جوانان تمایل به تجربه و بیان فردیت دارند. این تضاد باعث احساس عدم تطابق با محیط و گاهی اضطراب اجتماعی می‌شود؛ جوان احساس می‌کند نه کاملاً متعلق به دنیای سنت است و نه به دنیای مدرن. دیدگاه‌های سنتی درباره روابط دختر و پسر، ازدواج و دوستی با تجربه‌های نوین، فضای شبکه‌های اجتماعی و فرهنگ شهری در تضاد است. جوان گاهی نمی‌داند چگونه روابط سالم و معنادار ایجاد کند که دچار سردرگمی و فاصله از خانواده یا دوستان خویش نشود.

دسترسی به اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و منابع جهانی، امکان یادگیری و تجربه‌های تازه را فراهم می‌کند، اما گاهی با دیدگاه‌ها و محدودیت‌های اجتماعی در تضاد است. جوان ممکن است بین تجربه‌های جهانی و فشارهای محلی سردرگم شود و حس کند جایی ندارد که کاملاً متعلق به آن باشد.

حفظ ارزش‌های انسانی و اجتماعی سنت و همزمان بهره‌گیری از آزادی‌ها و امکانات جدید بدون تقلید کورکورانه. خانواده و مدرسه می‌توانند فضایی ایجاد کنند که پرسشگری، تجربه و انتخاب شخصی ممکن باشد .جوان می‌تواند خود را ریشه‌دار، انعطاف‌پذیر و مسئولیت‌پذیر ببیند، نه محدود به قالب‌های سنتی و نه سرگردان در تجربه‌های مدرن.

حکومت‌های دیکتاتوری و پدران سلطه‌گر
محدودیت‌های سیاسی و سرکوب آزادی‌ توسط حکومت ها، ناامیدی و بی‌اعتمادی ایجاد می‌کند. خانواده‌های سلطه‌گر و خشونت‌آمیز نیز، اعتماد به نفس و قدرت انتخاب فرزندان را کاهش می‌دهند.

در حکومت‌های دیکتاتوری، آزادی بیان محدود، رسانه‌ها کنترل‌شده و اعتراضات سرکوب می‌شوند. این فضا به شکل‌گیری بی‌اعتمادی عمومی و ناامیدی جمعی می‌انجامد، زیرا مردم احساس می‌کنند امکان واقعی برای تغییر وجود ندارد. در نتیجه، فرهنگ ترس در جامعه نهادینه می‌شود و افراد از بیان نظر یا حتی انتخاب‌های شخصی هراس دارند....میدانیم که ترس هیولا های خود را می آفریند!

در بسیاری از خانواده‌های سلطه‌گر و پدرسالار، تصمیم‌ها به‌طور یک‌جانبه تحمیل می‌شوند. کنترل شدید، تنبیه و خشونت (کلامی یا فیزیکی) باعث می‌شود فرزندان اعتماد به نفس پایین پیدا کنند و از قدرت انتخاب محروم شوند. چنین خانواده‌هایی، ناخواسته همان چرخه‌ی سرکوب اجتماعی را در مقیاس کوچک ‌تر بازتولید می‌کنند.

جامعه‌ای که در سطح سیاسی سرکوبگر است، معمولاً خانواده‌هایی شکل می‌دهد که همان الگو را در درون خود تکرار می‌کنند. به این ترتیب، افراد هم در فضای عمومی (جامعه/حکومت) و هم در فضای خصوصی (خانواده) از آزادی و حق انتخاب محروم می‌شوند. نتیجه‌ی این چرخه، تشدید ناامیدی فردی و بی‌اعتمادی اجتماعی است.


سخنی با جوانان

پیش‌گفتار: در آغازِ هر راه، نسیمی هست که بوی فردا را با خود می‌آورد. نسیمی که از سطرهای اندیشه برمی‌خیزد و بر شانه‌های جوانی می‌نشیند؛ جوانی، این فصلِ همیشه بیدارِ زندگی که میان شور و شک، میان دانستن و ندانستن، در جست ‌وجوی خویش است.

این نوشته، نه نغمه‌ی موعظه است و نه طنینِ فرمان؛ آینه‌ای است از جانِ انسانی که در جهانِ پرآشوب امروز، هنوز به انسان بودن ایمان دارد. جهانی که در آن صدای حقیقت، گاه در ازدحامِ فریادها گم می‌شود، اما شعله‌ی اندیشه هنوز در گوشه‌ای از دلِ جوانی می‌سوزد و راه را روشن می‌کند. شما نسلِ تازه‌نفسِ زمین، فرزندانِ فردا ! شما در زمانه‌ای متولد شدید که واژه‌ها سنگین و معناها زخمی‌اند. در دورانی که تکنولوژی، فاصله‌ها را کوتاه کرده اما دل‌ها را دورتر ساخته است. این نوشته، گفت‌وگویی است میان خاکِ دیروز و افقِ فردا، میان رنجِ زیستن و شوقِ ساختن.

نگارنده نه خطبه می‌خواند و نه وصیتنامه می‌نویسد؛ معتقدم انسانیت هنوز زنده است، اگر بخواهید اش. آزادی هنوز ممکن است، اگر باورش کنید. عدالت هنوز رؤیاست، اگر برایش برخیزید. جوانی، نه تنها سال‌های نخستِ عمر، بلکه کیفیتی از روح است؛ شورِ تجربه، عطشِ دانستن و جسارتِ دگرگون‌ کردن. هر سطر از این نوشته، به احترامِ آن شعله‌ی مقدس درونِ شما نگاشته شده است. شعله‌ای که اگر خاموش نشود، می‌تواند تاریکی‌های یک عصر را به سپیده بدل کند.

در روزگاری که حقیقت زیر نقاب‌ها پنهان می‌شود، از «انسان» سخن می‌گویم، از حرمتِ جان، از بی‌قید و شرط بودنِ کرامت. خواندنِ این رساله ، نوعی سفر است؛ سفری از بیرون به درون، از تماشا به تفکر، از خاموشی به گفت‌وگو. اگر این نوشته را می‌خوانید، بدانید که مخاطبِ حقیقی آن شمایید؛ شما که در دو راهیِ آرمان و واقعیت ایستاده‌اید، شما که هنوز می‌پرسید، هنوز نمی‌ترسید، هنوز به آینده ایمان دارید در این جهانِ تند و تیره، امیدْ شجاعتی است که باید از نو آموخت. این متن، مشقی است برای همین امید. باشد که هر واژه‌اش، دانه‌ای باشد در خاکِ اندیشه‌ی شما، تا روزی درختی از خرد، عشق و آزادی در جانتان بروید و جهان را از نو معنا کند.

شما که در آغاز راهید، در جهانی پر از پرسش و تضاد ایستاده‌اید. جهانی که در آن تکنولوژی با سرعتی سرسام‌آور پیش می‌تازد اما هنوز در بسیاری از گوشه‌هایش تبعیض، نابرابری، خشونت و سرکوب حضور دارد. در چنین جهانی، انسان بودن خود یک کنش است؛ دفاع از آزادی، یک مسئولیت اخلاقی است! این نوشته دعوتی است به اندیشیدن، نه فرمانی برای پیروی. گفت‌وگویی است میان نسل‌ها، میان امید و تجربه، میان رؤیا و واقعیت.

خانواده و جامعه کوچک نخستین آینه‌ای هستند که انسان خود را در آن می‌بیند. اگر این آینه شکسته باشد، تصویر انسان نیز تکه ‌تکه می‌شود. اگر کودک در محیطی رشد کند که در آن احترام، گفت‌وگو و محبت وجود دارد، از همان آغاز می‌آموزد که آزادی نه امتیاز بلکه حق طبیعی اوست. اما اگر خانه و جامعه کوچک بر پایه‌ی تحقیر، سلطه و سکوت بنا شده باشند، بذر ترس و خشونت در دل او کاشته می‌شود. هیچ کودکی با نفرت زاده نمی‌شود؛ نفرت را می‌آموزد، همان‌ گونه که احترام و عشق را نیز می‌تواند بیآموزد. خانواده، اگر بر انسانیت استوار باشد، نخستین پناهگاه آزادی است.

هیچ جامعه‌ای بدون احترام به آزادی اندیشه، به بلوغ نمی‌رسد. آزادی بیان، یعنی حق گفتن، شنیدن و اندیشیدن؛ حتی آن‌گاه که اندیشه‌ای ناخوشایند یا متفاوت باشد. جامعه‌ای که در آن زبان‌ها بسته و قلم‌ها شکسته شوند، دیر یا زود به خشونت پناه می‌برد. آزادی، مادر اخلاق است؛ زیرا تنها انسان آزاد است که می‌تواند انتخاب اخلاقی داشته باشد. دفاع از آزادی بیان، دفاع از امکانِ رشد انسان است و دفاع از حقوق بشر، دفاع از خودِ زندگی است. حقوق بشر نه شعار است و نه امتیاز گروهی خاص، بلکه زبان مشترک کرامت انسانی است.

دفاع از حقوق بشر باید بی‌قید و شرط باشد. هیچ مذهب، ایدئولوژی یا قدرتی نباید به نام «مصلحت» یا «نظم»، حق انسان را از او بگیرد. شکنجه، زندانیان‌ بی‌محاکمه و مجازات اعدام لکه‌های سیاهی هستند بر دامان انسانیت. هیچ نهادی، هیچ حکومتی و هیچ فردی، حق گرفتن جان دیگری را ندارد. عدالت، آن ‌گاه معنا دارد که بر کرامت انسان استوار باشد، نه بر انتقام. لغو کامل مجازات اعدام و شکنجه، نه تنها مطالبه‌ای حقوقی، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی است؛ زیرا جان، مقدس ‌تر از هر قانون است.

اما تبعیض تنها در سیاست و قانون نیست، در خانه‌ها نیز هست. در نگاه ضد زن و فرهنگ مردسالار، تبعیض از نخستین روزهای زندگی در ذهن کودکان نقش می‌بندد. وقتی دختران در سایه‌ی ترس و تحقیر رشد می‌کنند و پسران در سایه‌ی برتری و سلطه، جامعه دو نیم می‌شود: نیمی ساکت، نیمی متکبر. هیچ جامعه‌ای با نابرابری جنسیتی آزاد نخواهد شد. برابری کامل  حقوقی زن و مرد در قانون، در خانواده، در کار و در تصمیم‌گیری‌های اجتماعی و سیاسی ، پایه‌ی عدالت است. زن، انسان است، نه مِلک و نه تابع. برابری زن و مرد تنها خواسته‌ای فمینیستی نیست؛ ضرورتی است انسانی برای رهایی همگان.

هیچ تفسیری از مذهب، سنت یا فرهنگ نمی‌تواند مجوز تبعیض باشد. اگر دینی، فلسفه‌ای یا قانونی به ما می‌گوید که زن کمتر از مرد است، آن قانون و آن تفسیر باید دگرگون شود! در برابر هر شکل از تبعیض جنسیتی، قومی، زبانی یا فکری باید ایستاد. هیچ قومی برتر از دیگری نیست، هیچ زبان و فرهنگ محلی کم‌ارزش‌تر از دیگری نیست. جامعه‌ای که تنوع فرهنگی خود را بپذیرد، غنی‌تر و انسانی‌تر می‌شود. هر جوانی باید بتواند با زبان مادری خود بیندیشد، بیاموزد و بخواند؛ زیرا زبان، خانه‌ی روح انسان است.

گذشته را باید شناخت، اما نباید در آن زندانی شد. تاریخ پر از نام‌ها و چهره‌هایی است که در زمان خود اثرگذار بودند، اما نسل امروز باید بداند که تقلید کورکورانه از آنان، جایگزین اندیشیدن نیست. هیچ اندیشه‌ای مقدس نیست، هیچ متفکری معصوم نیست. باید از تاریخ درس گرفت، نه الگو. تجربه‌ی خشونت، تروریسم و سلطه نشان داده که تغییر پایدار از مسیر شمشیر نمی‌گذرد، بلکه از راه خرد، گفت‌وگو و آزادی می‌گذرد. امروز، سلاح اندیشه از هر اسلحه‌ای نیرومندتر است.

تحصیل، ابزار شناخت و توانمندی است. اما تحصیل زمانی ارزشمند است که از سر علاقه و انتخاب باشد، نه اجبار. دانش زمانی میتواند بر خود به بالد که با آزادی همراه باشد. آموزش باید حق همگان باشد، نه امتیاز طبقاتی. هیچ کودک و جوانی نباید به خاطر فقر، تبعیض جنسیتی یا قومی از تحصیل محروم شود. تحصیل اگر بر پایه‌ی کنجکاوی و آزادی باشد، انسان را شکوفا می‌کند . هیچکس نباید ناچار به ترک تحصیل شود!

مهاجرت، برای بسیاری از جوانان، رؤیایی است از آزادی و فرصت. اما مهاجرت فقط جابه‌جایی مکانی نیست؛ آزمونی است میان ریشه و آینده. غربت، تضاد فرهنگی و احساس بی‌پناهی بخشی از این مسیر است، اما اگر با آگاهی و امید همراه شود، می‌تواند به فرصتی برای رشد تبدیل گردد. در هر نقطه از جهان که باشید، کرامت انسانی و آزادی را پاس بدارید؛ زیرا خانه‌ی واقعی، جایی است که انسان در آن آزاد است.

عشق و میل جنسی از نیرومندترین نیروهای انسانی‌اند. سرکوب آن‌ها، نه اخلاق می‌آفریند و نه پاکی، بلکه به ریا و ترس می‌انجامد. عشق و سکس دو روی یک واقعیت‌اند: یکی روح، دیگری تن. جدایی مطلق یا یکی گرفتن بی‌مرز آن‌ها، هر دو آسیب ‌زاست. رابطه‌ی سالم زمانی شکل می‌گیرد که در آن آگاهی، احترام، رضایت و مسئولیت وجود داشته باشد. جامعه‌ای که آموزش جنسی را ممنوع می‌کند، جوانانش را در تاریکی رها می‌سازد. دانستن درباره‌ی بدن، احساس و مرزهای اخلاقی، بخشی از حق طبیعی هر انسان است. اخلاق واقعی از آگاهی می‌روید، نه از ترس.

جوانی، فصل رؤیاست. فصل ساختن و دگرگون‌کردن. اما رؤیا باید با خرد همراه باشد تا به عمل بدل شود. شما وارث امید و رنج نسل‌های پیشین هستید، اما آینده را تنها شما می‌سازید. در جهانی که با سرعت در حال تغییر است، تنها کسانی می‌توانند بمانند که خود را با آزادی و آگاهی پیوند دهند. هیچ رؤیایی دست ‌نیافتنی نیست، اگر با اراده و شناخت دنبال شود.

نسل شما می‌تواند پلی باشد میان گذشته و آینده، میان سنت و نوآوری، میان هویت و جهانی‌بودن. شما می‌توانید هم ایرانی باشید و هم جهانی، هم وفادار به ریشه و هم باز به افق‌های نو. در جهانی که گاه حقیقت فدای منافع می‌شود، شجاعت اندیشیدن، بزرگ ‌ترین عمل سیاسی است. از اندیشه نترسید، از پرسش نترسید، از تفاوت نترسید. هیچ نظامی، هیچ قدرتی، نمی‌تواند انسان آگاه را برای همیشه خاموش کند.

سخنم با شماست! با دل‌های تپنده، با ذهن‌های بیدار. در اندیشه‌های جسور، در خلاقیت، در توان گفت ‌وگو و در ایمان به انسان. از محدودیت‌ها عبور کنید، مرزهای ذهنی را بشکنید و باور کنید که آزادی، عدالت و برابری حقوقی ، رؤیا نیستند ؛ واقعیتی‌اند که باید ساخته شوند. نسل شما، نور امید و خلاقیت ، قلب‌هایی پر از شور و اراده است! رساله‌ای که خواندید، نه یک دستورالعمل خشک، بلکه آینه‌ای است برای دیدن خودتان. هر سطرش، هر پاراگرافش، با نگاه به شما نوشته شده است، برای آنکه بدانید دیده  و شنیده می‌شوید.

شما در جهانی زندگی می‌کنید که هر روز تغییر می‌کند، اما این تغییر، فرصتی است، نه تهدید. شما قدرت دارید، نه تنها برای تجربه کردن، بلکه برای خلق کردن و شکل دادن به فردا. هنر و موسیقی، لباس و سبک زندگی، سیاست و نگاهتان به جهان، همه ابزارهایی هستند برای بیان هویت شما. هر انتخاب شما، هر حرکت شما، هر خلاقیتی که نشان می‌دهید، پلی است میان امروز و فردا. شما وارثان خاک و آفتابید، وارثان رنج و امید، وارثان جهانی که هنوز تشنه‌ی عدالت است. پس بیایید: با اندیشه، با مهر، با هنر، با خلاقیت و با ایمان به انسان، جهانی بسازید که در آن هیچ انسانی با ترس و تحقیر زندگی نکند، جهانی که در آن کرامت، عشق و آزادی، زبان مشترک همه‌ی ما باشد.

اکنون که سطرها به پایان می‌رسند، کلمات آرام می‌گیرند، اما معنا هنوز در هوا جاری‌ست؛ چون عطر باران بر خاکی تازه. این نوشته، رساله‌ای نیست که بسته شود؛ بذر است، که باید در دل‌ها کاشته گردد. شما ادامه‌ی نبضِ تاریخید. از دلِ رنجِ دیروز برخاسته‌اید تا آینده را از نو بنویسید. در دستان شماست جوهرِ تغییر، در نگاهتان روشنیِ افق.

فراموش نکنید: هر اندیشه‌ی آزاد، پرنده‌ای است که دیوارها را نمی‌شناسد. هر مهربانی، انقلابی است بی‌فریاد و هر انتخابِ آگاهانه، گامی است در مسیرِ کرامتِ انسان. اگر جهان بر مدارِ ترس می‌چرخد، شما مدارِ عشق باشید. اگر سیاستْ دروغ را هنر می‌داند، شما حقیقت را فریاد کنید، بی‌آنکه خشونتی در صدایتان باشد. در جهانی که فقر، جنگ و تبعیض هنوز چهره‌ی خود را پنهان نکرده‌اند، ایمان بیاورید به انسان، به گفتگو، به دانایی. نترسید از شک؛ شک، آغازِ ایمانِ راستین است.

هرگز نپندارید که آزادی هدیه‌ای است که به شما داده می‌شود؛ آزادی، خونی است که باید در رگِ اندیشه جاری بماند. عدالت، شعله‌ای است که باید در نگاهِ شما زنده باشد. شما وارثانِ ستارگانید، فرزندانِ خاکی که با خونِ حقیقت آبیاری شده است.

هر قدم شما، ادامه‌ی راهِ آنانی است که پیش از شما ایستادند تا انسان بماند. به یاد داشته باشید: هیچ تیره‌روزی ابدی نیست، هیچ استبدادی جاودانه نیست، و هیچ خاموشی، تا ابد نمی‌پاید. انسان، چون رود، راهِ خویش را می‌جوید در دلِ سنگ. بگذارید عشق، بزرگ‌ترین آموزگارِ شما باشد؛ عشقی که در آن احترام است، فهم است و آزادی. عشقِ به زندگی، به انسان، به زمین، به خویشتنِ خلاق و آگاه! حال که به پایانِ این رساله می‌رسیم، بدانید که آغازِ شماست. آغازِ راهی که در آن «بودن» به معنای «آفریدن» است. دنیا را از نو بیافرینید، نه با سلاح بلکه با اندیشه. نه با نفرت بلکه با زیبایی. نه با خشم بلکه با گفت‌وگو. زیرا آینده، نه در دستِ قدرتمندان بلکه در دلِ کسانی است که هنوز می‌توانند رؤیا ببینند.

پس برخیزید... ای وارثانِ مهر و معنا! بگذارید جهان با حضورِ شما روشن‌تر شود. هر لبخندتان، سنگی از دیوارِ ترس می‌کاهد. هر اندیشه‌تان، پلی می‌سازد میان انسان و انسان. شاید روزی، در تاریخی نه چندان دور، نامِ شما در کنارِ واژه‌ی «آزادی» نوشته شود؛ نه چون قهرمانانِ اسطوره‌ای، بلکه چون انسان‌هایی که به سادگی، به صداقت و به مهر زیستند. پایان، دعوتی دوباره است؛ برای زیستنِ آگاهانه، عاشقانه و انسانی. باشد که جهان، روزی در آیینه‌ی شما چهره‌ای تازه ببیند؛ چهره‌ای از عدالت، از مهربانی، از انسان.

پایان. پاییز ۲۰۲۵
———————————-
* توضیحات: نسل زد (Generation Z)
نسل زد یا به اختصار Gen Z، گروهی از افراد است که پس از نسل وای (Millennials) و پیش از نسل آلفا (Generation Alpha) به دنیا آمده‌اند. معمولاً تولد اعضای این نسل را میان سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۳ میلادی در نظر می‌گیرند. در ایران نیز این بازه تقریباً با دهه‌ی ۱۳۷۰ تا اوایل دهه‌ی ۱۳۹۰ شمسی هم‌زمان است.

ویژگی‌های کلی نسل زد
نسل زد را می‌توان نخستین نسلی دانست که از ابتدای زندگی خود با فناوری دیجیتال، اینترنت و تلفن هوشمند روبه ‌رو بوده است. به همین دلیل، آنان را «فرزندان دنیای دیجیتال» یا «بومیان اینترنت» می‌نامند.
اعضای این نسل توانایی بالایی در استفاده از ابزارهای فناوری دارند و به‌سادگی می‌توانند میان دنیای واقعی و مجازی حرکت کنند. آن‌ها معمولاً از سنین پایین با شبکه‌های اجتماعی، بازی‌های آنلاین و منابع آموزشی اینترنتی آشنا می‌شوند و بخش بزرگی از ارتباطات، یادگیری و تفریح خود را در فضای مجازی انجام می‌دهند.
از نظر فکری و فرهنگی، نسل زد تمایل دارد هویت فردی و باورهای شخصی خود را آشکارا بیان کند. برایشان اصالت، تنوع فرهنگی و احترام به تفاوت‌ها اهمیت دارد. همچنین، بسیاری از آن‌ها به مسائل جهانی مانند محیط ‌زیست، عدالت اجتماعی و حقوق بشر توجه ویژه نشان می‌دهند.

نسل زد در ایران
در ایران، رشد این نسل هم‌زمان با گسترش تدریجی اینترنت و فناوری‌های نوین ارتباطی بوده است. نخستین اتصال ایران به شبکه جهانی اینترنت در سال ۱۳۷۲ -۱۹۹۳ میلادی) برقرار شد و چند سال بعد، در ۱۳۷۶ -۱۹۹۷ میلادی ، شرکت مخابرات ایران خدمات اینترنتی را به‌صورت تجاری عرضه کرد. این روند به‌تدریج دسترسی عموم مردم به اینترنت را ممکن ساخت و زمینه را برای شکل‌گیری نسلی فراهم کرد که با فناوری رشد یافته است.
نسل زد ایرانی، هرچند در مقایسه با هم‌نسلان خود در کشورهای توسعه‌یافته با محدودیت‌هایی مانند دسترسی ناپایدار به اینترنت، فیلترینگ و چالش‌های اقتصادی روبه‌رو بوده، اما همچنان نسلی خلاق، کنجکاو و سازگار با شرایط جدید است.
بسیاری از جوانان این نسل به‌دنبال یادگیری مهارت‌های کاربردی، فعالیت در کسب‌ وکارهای اینترنتی، و یافتن مسیرهای مستقل برای پیشرفت شخصی هستند. همچنین تمایل دارند میان ارزش‌های سنتی خانواده و ارزش‌های نوگرایانه جهانی تعادل برقرار کنند.

استقلال و خود باوری
نسل زد، چه در ایران و چه در جهان، نسلی است که در فضای دیجیتال متولد و رشد یافته است. آنان با نگاهی بازتر به جهان، روحیه‌ای مستقل‌تر و قدرت سازگاری بالاتری در برابر تغییرات اجتماعی و فناوری دارند. در ایران، این نسل نقش مهمی در شکل‌دهی آینده‌ی فرهنگی، اقتصادی و حتی سیاسی کشور خواهد داشت؛ چرا که بخش بزرگی از آن‌ها اکنون وارد دوره‌ی تحصیل دانشگاهی، بازار کار یا فعالیت‌های اجتماعی شده‌اند.





iran-emrooz.net | Sun, 19.10.2025, 18:18
و ناگهان نوه‌ی یک جنایتکار کشتار جمعی هستی

کاتیا آیکن

برگردان: علی‌محمد طباطبایی
تازه‌ترین شماره هفته نامه اشپیگل

پژوهش در تبارشناسی: هنریک لنکایت (Henrik Lenkeit) می‌گوید تصادفاً در اینترنت کشف کرده که مادربزرگش معشوقه‌ی مرموز هاینریش هیملر، رئیس اس‌اس، بوده است. و خود او، از تبار مستقیم همان مردی است که هولوکاست را سازمان داد.

بیرون، آن سوی پنجره‌های عریض، ساحل شنی روشنِ کاستا دل سول (Costa del Sol) گسترده است. در دریای آبی و درخشان، کودکان با شادمانی بازی می‌کنند. در داخل، در گوشه‌ای از بار هتل «سان‌ست بیچ کلاب» (Sunset Beach Club) که با دیوارهای چوبی قهوه‌ای پوشیده و به شکلی مضحک بیش از حد سرد نگه داشته شده، مردی نشسته با خشمی در دل و باری سنگین بر شانه‌ها. هنریک لنکایت (Henrik Lenkeit) در حالی که مشت راستش را در هوا تکان می‌دهد می گوید:«اگر می‌شد مردگان را زنده کرد، من پدربزرگم را می‌گرفتم و یک کشیده محکم نثارش می‌کردم». سپس آرام می‌شود و ادامه می‌دهد که نمی‌تواند از نیاکانش نفرت داشته باشد و می‌خواهد با گذشته‌اش آشتی کند.

لنکایت، ۴۸ ساله، پیراهنی بژ و ته‌ریشی سه‌روزه دارد. از سال ۲۰۱۸ در کاستا دل سول زندگی می‌کند، همراه با همسر مکزیکی‌اش و سه فرزندشان. اوایل ژوئیه، لنکایت از طریق ایمیل با مجله اشپیگل تماس گرفت و گفت برای نخستین‌بار می‌خواهد در رسانه‌ها از اصل و نسب خود سخن بگوید. در تماس تلفنی ابتدا محتاط و مشکوک بود. گفت فقط در گفت‌وگویی حضوری جزئیات را فاش خواهد کرد و خودش زمان و مکان دیدار را تعیین کرد، بار سرد هتلی نزدیک محل اقامتش در بل‌مادنا (Belmádena) اسپانیا. لنکایت مربی روابط است و در زمینه‌ی زوج‌درمانی تخصص دارد، و در کنار آن کشیش یک کلیسای آزاد نیز هست.

و او نوه‌ی یکی از بزرگ‌ترین جنایتکاران تاریخ بشر است. پدربزرگش هاینریش هیملر (Heinrich Himmler)، رئیس اس‌اس رایش، مردی بود که پس از آدولف هیتلر بیشترین قدرت را در «رایش سوم» در اختیار داشت. بنیان‌گذار نظام اردوگاه‌های کار اجباری و سازمان‌دهنده‌ی «راه‌حل نهایی مسئله‌ی یهود» (Endlösung der Judenfrage). مردی که «ریشه‌کن‌کردن قوم یهود» را وظیفه‌ی عالی خود می‌دانست و به آن می‌بالید که در اجرای این وظیفه آن را به درستی و آبرومندانه به جا آورده است، چنان‌که در سخنرانی بدنام خود در سال ۱۹۴۳ در برابر فرماندهان اس‌اس در شهر پوزن (Posen) گفت.

لنکایت می‌گوید خانواده‌اش به مدت ۴۷ سال این واقعیت را از او پنهان کرده بودند که معمار اصلی هولوکاست پدربزرگ او بوده است و او تازه یک سال پیش به این موضوع پی برد، و آنهم به‌طور تصادفی، در اینترنت. ماجرایی که او روایت می‌کند، نمونه‌ای است از اینکه پژوهش در تبارشناسی چگونه دگرگون شده است: در گذشته باید ساعت‌ها در بایگانی‌ها جست‌وجو می‌کردند یا دفترهای کلیسایی را ورق می‌زدند، اما امروزه آدم‌ها گاه به‌طور ناخواسته در فضای مجازی به اطلاعاتی درباره خانواده خود برمی‌خورند که یکی از خویشاوندان دور گردآوری کرده است.

اما مورد لنکایت به‌ویژه تکان‌دهنده است. مجله اشپیگل گواهی‌های تولد و عکس‌های خانوادگی را بررسی کرده، با تاریخ‌دانان مشورت نموده و بستگان را یافته است. نتایج  و در شمال آلمان بزرگ شده، واقعاً نوه‌ی هیملر است. مادرش، نانتِه دوروتئا لنکایت (Nanette Dorothea Lenkeit) که در سال ۲۰۱۹ از دنیا رفته است، پزشکی بود که دختر رئیس اس‌اس به‌شمار می‌رفت. لنکایت در دیدارمان در اسپانیا تعریف می‌کند که چگونه در یک لحظه، دنیایش زیر و رو شده است.

می‌گوید این اتفاق در یک سه‌شنبه‌ی سوزانِ ماه اوت رخ داد. از کار خسته و عصبی بود و شب قبل هم بد خوابیده بود. پس از ناهار، به دفتر بازنگشت و روی کاناپه نشست. تلویزیون فوتبال نداشت و برای خواندن انجیل هم بیش از حد خسته بود. بنابراین بعدازظهر تصمیم گرفت مستند «هاینریش هیملر که بود؟» از اشپیگل تی‌وی را تماشا کند. هم‌زمان شروع کرد به جست‌وجو در اینترنت و دریافت که هیملر در زندگی‌اش نه‌فقط همسر، بلکه معشوقه‌ای هم داشته: منشی خصوصی‌اش، زنی جذاب، بلوند و دوازده سال جوان‌تر از او.

رئیس اس‌اس آکنده از توهّم پرورش نژاد آریایی برتر، بر این باور بود که هر «ژرمن اصیل و آزاده‌ی نژاد خوب» بنا بر رسم پدران خود، در کنار همسر رسمی‌اش، حق دارد زن دومی نیز داشته باشد و آن هم به قصد زاد و ولد هرچه بیشتر کودکان. لنکایت در اینترنت به عکسی از معشوقه‌ی هیملر برخورد. زیر آن نوشته بود:«هدویگ پوتهاست» (Hedwig Potthast)، زاده‌ی ۱۹۱۲ در کلن (Köln)، درگذشته در ۱۹۹۴ در بادن‌بادن (Baden-Baden). او می‌گوید از ترس خشک‌اش زده بود: زن زیبا با پیشانی بلند نه تنها شباهت فراوانی به مادربزرگ خودش داشت، بلکه تاریخ زندگی‌اش نیز دقیقاً با او یکی بود.

علاوه بر آن، نام کوچکشان هم یکی بود. نام خانوادگی پوتهاست را لنکایت از خاله‌اش شنیده بود. لنکایت می‌گوید: «در ویکی‌پدیا ناگهان به چهره‌ی مادربزرگم خیره شدم». مات و مبهوت به جست‌وجو ادامه داد و فهمید که هدویگ پوتهاست در دوران جنگ جهانی دوم از معشوق خود دو فرزند به دنیا آورده است. در ۱۵ فوریه‌ی ۱۹۴۲ در آسایشگاه نازی‌ها به نام هوهن‌لیشن (Hohenlychen)، در ۸۰ کیلومتری شمال برلین، پسری به نام هلگه (Helge) متولد شد، همان نامی که عموی لنکایت دارد. و در ۳ ژوئن ۱۹۴۴ دختری به دنیا آمد به نام نانته دوروتئا ( Nanette Dorothea)که  نام مادر لنکایت است.


نوه هیملر آقای لنکایت در اسپانیا

لنکایت یادش می‌آید که در آن لحظه به شدت دلش آشوبه شده بود. می گوید: «کاملاً شوکه شده بودم». وقتی به خود آمد، به سوی همسرش دوید و گفت: «یعنی من حالا نوه‌ی این مردم؟» و او پاسخ داده بود: «به نظر می‌رسد که همین‌طور است.»

همسر مکزیکی‌اش می‌دانست هیملر کیست. همان شب، لنکایت حقیقت را برای سه فرزندش هم بازگو کرد. به آنها گفت که پدرِ مادربزرگشان، همان هیملر بوده است. بچه‌ها هیجان او را درک کردند، اما شریکش نشدند. تا آن زمان هرگز نام هیملر را نشنیده بودند. او ادامه می‌دهد که بقیه‌ی آن روز را مثل آدمی فلج در خانه ماند، ناتوان از بیرون رفتن، تماس گرفتن با کسی و بدون آن که بتواند خود را به موضوع دیگری متمرکز کند. می‌گوید: «همه چیز در ذهنم می‌چرخید. درونم چرخ‌وفلکی کامل از احساسات بود و در عین حال، یک خلأ کامل.»

لنکایت می‌گوید در روزهای بعد هنوز امیدوار بود اشتباه کرده باشد. با خودم می‌گفتم: «پیدا کن خطا را!» اما هیچ خطایی وجود نداشت. به جست‌وجو در اینترنت ادامه داد و با کاترین هیملر (Katrin Himmler)، نوه‌دختری رئیس اس‌اس تماس گرفت.

کاترین هیملر، پژوهشگر علوم سیاسی و نویسنده، سال‌ها پیش تاریخ خانواده‌ی هیملر را با دقت موشکافانه بررسی کرده بود و اطلاعات بیشتری در اختیار لنکایت گذاشت. در نهایت، اداره‌ای در شهر لیشن (Lychen)  جایی که آسایشگاه هوهن‌لیشن قرار داشت نسخه‌ای از گواهی تولد مادرش را برایش فرستاد.

اکنون لنکایت مدرک رسمی در دست داشت. سندی با دست‌نوشته‌ای در پایین که نشان می‌داد «هاینریش هیملر، رئیس اس‌اس و وزیر کشور رایش»، در تاریخ ۲۵ ژوئن ۱۹۴۴ رسماً پدر نانته دوروتئا (Nanette Dorothea) شناخته  شده است. پزشکِ زایمان، دوست دوران دبستان هیملر، کارل گبهارت (Karl Gebhardt) بود — پزشکی که آزمایش‌های انسانی وحشیانه‌ای بر زنان زندانی در اردوگاه کار اجباری راونسبروک انجام می‌داد.

لنکایت در آن بار سرد هتل در اسپانیا فریاد می‌زند: «ناگهان نوه‌ی یک قاتل جمعی شده بودم!». او دیگر آن کسی نبود که خود را تا آن لحظه می‌پنداشت. اما پس او که بود؟ و مادربزرگش واقعاً چه کسی بود؟ « معشوقه‌ی یکی از پلیدترین جنایتکاران نازی. زنی ناسیونال‌سوسیالیست که معشوق خود را با احترام «هاینریش پادشاه» خطاب می‌کرد، در حالی که رئیس اس‌اس او را با نرمی «خرگوش کوچولوی من» می‌نامید. لنکایت می‌پرسد: «چطور ممکن بود مادربزرگم چنین هیولایی را دوست داشته باشد؟»

او تا امروز پاسخی برای این پرسش خود ندارد. حتی برای تاریخ‌پژوهان نیز، معشوقه‌ی هیملر همچنان زنی مرموز است. پیتر لانگ‌ریش (Peter Longerich)، پژوهشگر برجسته‌ی دوران ناسیونال‌سوسیالیسم و استاد بازنشسته‌ی تاریخ، در زندگی‌نامه‌اش درباره‌ی رئیس اس‌اس می‌نویسد: «درباره‌ی رابطه‌ی میان هدویگ پوتهاست و هاینریش هیملر تقریباً هیچ چیز نمی‌دانیم.»

لانگ‌ریش گمان می‌برد که پوتهاست، هرچند منشی خصوصی هیملر بود، از جزئیات جنایات او آگاهی اندکی داشت. با این حال، به گفته‌ی لینا هایدریش (Lina Heydrich)، بیوه‌ی راینهارد هایدریش، رئیس اداره‌ی امنیت رایش و از نزدیکان هیتلر، زن دوم هیملر نفوذ چشمگیری بر او داشته است.

هایـدریش در خاطرات خود در سال ۱۹۷۶ نوشت: «وقتی او [پوتهاست] شروع کرد به اثر گذاشتن بر زندگی و اندیشه‌ی هیملر، هیملر به گشودگی‌ای دست یافت و چنین موردی آن زمان برای ما مایه‌ی تحسین بود.» او از قول شوهرش راینهارد می‌افزاید: «می‌شد با گرمای او دست و پای خود را گرم کرد» عبارتی شاعرانه برای تأثیر تسکین‌دهنده‌ی حضورش. همچنین روزنامه‌نگار پیتر فردیناند کوخ (Peter Ferdinand Koch) که در دهه‌ی ۱۹۸۰ با پوتهاست گفت‌وگوهایی داشته، او را «تنها محرم واقعی» هیملر دانسته است، زنی که او «در سخت‌ترین لحظات می‌توانست با او بی‌هراس از هر چیز، درباره‌ی همه چیز سخن بگوید».

اما یادداشت‌های مارتین بورمان پسر (Martin Bormann junior)، فرزند رئیس دفتر حزب نازی و از نزدیکان هیتلر، تصویری هولناک‌تر ارائه می‌دهند. به گفته‌ی او، در حدود سال ۱۹۴۴، معشوقه‌ی هیملر هنگام دیدار از خانواده‌ی بورمان، با افتخار مجموعه‌ای از مبلمان ساخته‌شده از استخوان انسان را به نمایش گذاشته بود. بورمانِ جوان که در آن زمان حدود ۷۰ ساله بود، در گفت‌وگویی در سال ۱۹۹۹ با روزنامه‌نگار اشتفان لبرِت (Stephan Lebert) به یاد آورده بود که: «آن‌جا میز و صندلی‌هایی بودند که از بخش‌های بدن انسان ساخته شده بودند. یکی از صندلی‌ها نشیمنگاهی داشت از استخوان لگنِ انسان، و پایه‌های صندلی دیگر از پاهای انسان، با کف پاها ساخته شده بود. پوتهاست حتی نسخه‌ای از نبرد من را نشان داده بود که جلدش از پوست پشت انسان ساخته شده بود. او گفت پوتهاست این سخنان وحشتناک و غیر قابل تحمل را با لحنی «پزشکی‌وار و خونسرد» توضیح می‌داد،  در حالی که او و خواهرش از وحشت خشکشان زده بود.


سمت چپ تصویر نامه هیملر به معشوقه اش خانم پوتهاست و سمت راست تصویری از هدویگ پوتهاست

لنکایت، اما، از مادربزرگش تصویری دیگر در ذهن دارد: «او را به یاد دارم به‌عنوان زنی مهربان و سالخورده که من او را ‹مامی› صدا می‌زدم، و وقتی بچه بودم و به دیدارش در بادن‌بادن می‌رفتم، یواشکی به من شکلات می داد.»

هدویگ پوت‌هاست، دختر یک تاجر و دارای تحصیلات در رشته‌ی مکاتبات بازرگانی به زبان‌های خارجی، در سال ۱۹۳۶ وارد خدمت هاینریش هیملر شد. در کریسمس سال ۱۹۳۸، آن دو به گفته‌ی خود پوت‌هاست در نامه‌ای به خواهرش، به یکدیگر اعتراف کردند که به طور غیر قابل بازگشتی عاشق هم شده‌اند. دیرتر، در فوریه‌ی ۱۹۴۱، همسر هیملر، مارگارت، از رابطه‌ی شوهرش آگاه شد و این آگاهی او را سخت آزرد و خشمگین کرد. والدین پوت‌هاست نیز به‌شدت خشمگین شدند و رابطه‌شان را با دخترشان قطع کردند، زیرا تحمل این را نداشتند که دخترشان به نقش معشوقه‌ی پنهانی رضایت دهد.

وقتی هدویگ از هیملر باردار شد، از خدمت استعفا داد. رئیس اس‌اس از نظر مالی از خانواده‌ی دوم خود حمایت می‌کرد. در سال ۱۹۴۴ ملکی در نزدیکی برشتس‌گادن (Berchtesgaden) خرید تا پوت‌هاست با دو فرزندش در آن‌جا زندگی کند. بااین‌حال هیملر وقت اندکی برای آن‌ها داشت و زندگی دوگانه‌اش را به‌شدت پنهان می‌کرد.

کاترین هیملر در پژوهش خود با عنوان برادران هیملر (Brüder Himmler) می‌نویسد: «بهای زندگی راحت هدویگ، تنهایی بود.» نامه‌های اندکی که از پوت‌هاست به هیملر باقی مانده، همگی با این جمله پایان می‌یابند: «فراموشم نکن! ایکس تو (Deine X).»

در مارس ۱۹۴۵، رئیس اس‌اس و معشوقه‌اش برای آخرین بار یکدیگر را دیدند. در ۲۲ مه، یعنی روز پس از بازداشت هیملر، پوت‌هاست توسط یک افسر اطلاعاتی آمریکایی بازجویی شد. او گفت که «هرگز درباره‌ی سیاست یا فعالیت‌های اس‌اس» با شریک زندگی‌اش گفت‌وگو نکرده است. افسر آمریکایی او را «زنی جذاب و متواضع» توصیف کرد، «نمونه‌ی کامل زن آلمانی در ایدئال نازی». روز بعد، هیملر با دندان بر کپسول سیانوری که در دهان خود پنهان کرده بود، گاز زد و از مجازات گریخت. پوت‌هاست تا پایان عمر از پیگرد قضایی و توجه عمومی در امان ماند.

به گفته‌ی روزنامه‌نگار کوخ (Koch) (که گفته‌هایش قابل راستی‌آزمایی نیست)، او از سپرده‌های مالی اس‌اس در سوئیس پول دریافت می‌کرد. همچنین گفته می‌شود وکیلی به نام ویلهلم اشنایدر (Wilhelm Schneider) زندگی پوت‌هاست را در دوران پس از جنگ با پولی که نازی‌ها از بازرگانان یهودی اخاذی کرده بودند، تأمین کرده بود.

بر پایه‌ی روایت‌های گاه ماجراجویانه‌ی کوخ، سازمان سیا نیز از پوت‌هاست حمایت می‌کرد. دستگاه اطلاعاتی آمریکا گفته می‌شود که رسانه‌ها را از او دور نگه داشته، چندین بار محل زندگی‌اش را تغییر داده، ازدواج صوری‌اش را با اقتصاددان تحصیل کرده ای به نام هانس آدولف گئورگ شتِک (Hans Adolf Georg Staeck) که گفته می‌شد بیمار لاعلاج است ترتیب داده و هزینه‌ی زندگی او را پرداخت کرده است.

اما مورخ نظامی، ینس وِسته‌مایر (Jens Westemeier)، در پژوهش خود درباره‌ی یواخیم پِیپر (Joachim Peiper) که دستیار سابق هیملر و فرمانده‌ی بعدی یک هنگ زرهی اس‌اسبود، گفته‌های کوخ را مردود می‌داند. او می‌نویسد که به گفته‌ی منابع آمریکایی، هیچ پرونده‌ای در سیا درباره‌ی هدویگ پوت‌هاست وجود ندارد.

هنریک لنکایت شایعات سرویس‌های اطلاعاتی را در اینترنت دیده، اما نمی‌تواند بگوید چقدر درست‌اند. او همیشه گمان می‌کرد پدربزرگش فرد دیگری است: هانس شتک (Hans Staeck)، مردی که از زمانی که به یاد دارد، همراه با مادربزرگش زندگی می‌کرد. شتک و پوت‌هاست در سال ۱۹۵۷ ازدواج کردند. به گفته‌ی لنکایت، «پدربزرگ هانس» سرباز سابق ورماختارتش آلمان و بازرگانی موفق بود، و نه یک مرد بیمار. طبق تحقیقات وسته‌مایر، شتک در دهه‌ی ۱۹۶۰ مدتی در برزیل فعالیت تجاری داشت و در سال ۱۹۸۵، هنگام چرت نیم‌روزی، درگذشت.


هیملر در کنار دخترش گودرون

به گفته‌ی همان مورخ، پوت‌هاست پس از جنگ همچنان با حلقه‌های قدیمی اس‌اس در تماس بود و در عین حال زندگی بسیار منزوی‌ای را در پیش گرفت. او در سال ۱۹۹۴، اندکی پیش از تولد هجده‌سالگی لنکایت، در اثر بیماری آلزایمر درگذشت.

پرسش این‌جاست که پوت‌هاست تا چه اندازه بر هیملر تأثیر داشت؟ و تا چه حد از جنایات رژیم اطلاع داشت؟ هنریک لنکایت دیگر کسی را ندارد که از او بپرسد. مادرش درگذشته است، پدرش که معلم بود نیز دیگر در قید حیات نیست، و با دیگر اعضای خانواده‌اش نیز ارتباطی ندارد. خویشاوندانش هرگونه تماس پژوهشگران و حتی هفته‌نامه‌ی اشپیگل را رد می‌کنند.

به گفته‌ی لنکایت، والدینش هرگز درباره‌ی درگیری‌های خانوادگی‌شان در جنایات «رایش سوم» سخنی نگفتند، اما نازیسم در خانه‌شان تابو هم نبود. او می‌گوید: «پدر و مادرم آگاهانه مرا با خود به تماشای فهرست شیندلر بردند.» درباره‌ی هولوکاست صحبت می‌کردند، و پدرش اسرائیل را تحسین می‌کرد: «در من عشقی نسبت به آن کشور و نسبت به یهودیان به وجود آمد.» اما تنها یک چیز، همان نکته‌ی تعیین‌کننده، را از او پنهان کرده بودند. او، مانند بسیاری از کودکان دهه‌ی هفتاد میلادی، بارها پرسیده بود که پدربزرگ و مادربزرگش در دوران رایش سوم چه می‌کرده‌اند.

این‌که آیا لنکایت واقعاً فقط یک سال پیش از اصل ماجرا آگاه شده است، همان‌طور که خود می‌گوید، قابل اثبات نیست، چون بقیه‌ی خانواده حاضر به گفت‌وگو نیستند. در ایمیلی تنها نوشته‌اند که «در این باره نمی‌توانیم کمکی بکنیم.»

یکی از دوستان قدیمی مادر لنکایت، نانت دوروتئا (Nanette Dorothea)، به اشپیگل گفته است که به‌خوبی می‌تواند تصور کند والدین او حقیقت را از فرزندشان پنهان کرده‌اند تا «او را محافظت کنند» و این‌که «بهتر است این موضوع بالاخره در همان‌جا خاتمه یابد».

مورخ وسته‌مایر نیز که درباره‌ی تاریخ عاملان اس‌اس پژوهش کرده، معتقد است منطقی است که لنکایت از ماجرا بی‌خبر مانده باشد: «این در چنین خانواده‌هایی رفتاری معمول است.» پس از جنگ، معشوقه‌ی پیشین هیملر از چشم عموم گریخت، ارتباطش را با خانواده‌ی هیملر قطع کرد و از رسانه‌ها دوری جست. به گفته‌ی وسته‌مایر، او حتی حقیقت را مستقیماً به فرزندانش نگفت و این وظیفه‌ی دشوار را به یواخیم پیپر، دستیار سابق هیملر، سپرد. برای لنکایت این سکوت خانوادگی چندان تعجب‌آور نیست. هیچ‌کس از خویشاوندانش نمی‌خواهد سخن بگوید، هیچ‌کس نمی‌خواهد در مسیر افشای عمومی گذشته گام بگذارد. او کوتاه می‌گوید: «این جماعت همین‌طورند.» لنکایت داستانش را با لحنی خونسرد و فاصله‌دار بازگو می‌کند، گویی که ماجرا به او مربوط نیست. اما گاه‌وبیگاه خشم فروخورده‌اش از سال‌ها دروغ و پنهان‌کاری آشکار می‌شود. با لب‌های فشرده می‌پرسد: «چرا اسم من را ‹هنریک› گذاشتند؟» آیا این نشانه‌ای پنهان از وفاداری به پدربزرگش هاینریش هیملر بود؟ و در پایان می‌گوید: «من چه چیزهایی از آن مرد به ارث برده‌ام؟» لنکایت هرگز پاسخ این پرسش را نخواهد دانست.

او امروز به این نتیجه گیری رسیده است که راز خانوادگی باعث شده بود تا او همیشه احساس ناامنی کند، در مدرسه مورد آزار و تمسخر قرار گیرد و حس کند که دیده نمی‌شود. نوازش، در آغوش گرفتن، نزدیکی عاطفی: او هیچ‌کدام از این‌ها را نه از مادربزرگش و نه از پدر و مادر خودش تجربه نکرده بود، کسانی که باید همیشه آنها را با نام کوچک خطاب می‌کرد.

لنکایت تعریف می‌کند که وقتی امروزه در ایستگاه‌های قطار زوج‌های عاشق یا خانواده‌هایی را می‌بیند، در دلش دردی حس می‌کند: «در خانواده‌ی ما همیشه نوعی فاصله وجود داشت، نوعی سردی.» او می‌گوید در بزرگسالی از بی‌خوابی و قطع تنفس در خواب نیز رنج می‌برده است. اکنون که داستان زندگی‌اش را می‌داند، بسیاری از این مشکلات را ناشی از پنهان‌کاری‌های خانوادگی به حساب می آورد.

پیامدهای روانی گناه سرکوب‌شده و انکارشده‌ی نسل عاملان نازی بر فرزندان و نوه‌هایشان، به‌خوبی بررسی شده است. به‌نوشته‌ی آنجلا مورِه (Angela Moré)، روان‌شناس اجتماعی و متخصص در زمینه‌ی درهم‌تنیدگی‌های گناه میان‌نسلی در دانشگاه لایبنیتس هانوفر (Leibniz Universität Hannover) هزاران آلمانی مانند لنکایت هستند: بسیاری از آنان «از پرسش‌های آزاردهنده، احساسات مبهم، ترس‌ها و تردیدهایشان رهایی نمی‌یابند و زیر فشار درونیِ جبران چیزی هستند که دقیقاً نمی‌دانند چیست».

لنکایت می‌گوید از زمانی که حقیقت را درباره‌ی پدربزرگ واقعی‌اش فهمیده، از نظر جسمی و روحی حالش بسیار بهتر شده است، به‌ویژه ایمانش به او کمک کرده است. او می‌گوید در ماه‌های اخیر فرایندی از «درمان» را طی کرده و دوباره آرامش درونی‌اش را یافته است.

از دل داستانش برای خود مأموریتی استخراج کرده است: به باور او، آلمانی‌ها باید میراث نازیِ خانوادگی خود را به رسمیت بشناسند تا نیروهای راست‌افراطی را در کشور عقب برانند. او می‌گوید: «ایدئولوژی ناسیونال‌سوسیالیستی هرگز ریشه‌کن نشد، این مسأله بر دلم سنگینی می‌کند.» و همین را یکی از دلایل تبدیل‌شدن حزب AfD به دومین نیروی بزرگ در بوندستاگ می‌داند.

این مرد ۴۸ ساله می‌گوید قصد دارد به آلمان سفر کند، در مکان‌های یادبود، جماعت‌های کلیسایی و مدارس درباره‌ی داستان خود و خانواده‌اش سخن بگوید و کنفرانس‌هایی برگزار کند. افزون بر این، تجربه‌هایش را در کتابی نوشته و در حال یافتن ناشری برای آن است.

با این کار، لنکایت چیزی را پیش می‌برد که کارشناسانی چون تاریخ‌پژوه اولریکه یوریت (Ulrike Jureit) مدت‌هاست بر آن تأکید دارند: این‌که دیگر مانند گذشته بیش از حد با قربانیان نازیسم همذات‌پنداری نکنیم، بلکه دریابیم که در آن زمان شمار بسیار بیشتری از مردم در سوی دیگر، یعنی در سوی نادرست، ایستاده بودند. یوریت زمانی گفته بود: «آنچه کمبودش احساس می‌شود، مواجهه با خودِ عاملان و ساختارهایی است که هولوکاست را ممکن ساختند.» این شامل مواجهه با خانواده‌ی خود و تاریخ آن نیز می‌شود، با همان کسانی که، مانند خانواده‌ی لنکایت، احتمالاً با سرسختی سکوت اختیار کرده بودند. لنکایت می‌گوید: «لازم نیست هر نوه‌ای حتماً از نسل هاینریش هیملر باشد.»

Plötzlich Enkel eines Massenmörders
Katja Iken
DER SPIEGEL 43 | 2025

 



نظر خوانندگان:


■ با تشکر از آقای طباطبایی. نتیجه گیریهای انتهایی آقای “لنکایت” در خور تامل است. در نگرش به هر فاجعه رخ داده جستجوی تمامی عوامل فاجعه اهمیت دارند و ادامه و تغییر شکل آنها در مراحل بعدی را نباید لاپوشانی کرد. با حقیقت رودررو شویم هر آن اندازه که تلخ و گریزناک است. برای ما ایرانیها درک فاجعه جمهوری اسلامی و علل ان نه فقط در معادلات سیاسی و غلبه یک گروه خاص واپسگرا نهفته است بلکه ملت ایران را نیز باید در آینه زمان دید چه دیروز ، چه امروز و چه در فردایی که انتظارش را می‌کشیم.
با احترام، پیروز.


■ با تشکر از جناب پیروز که به نکته بسیار مهمی اشاره کرده‌اید. نتیجه‌گیری نهایی آقای لنکایت را می‌توان در چند محور اصلی خلاصه کرد:
۱. ضرورت روبرویی با گذشته خانوادگی: لنکایت معتقد است آلمانی‌ها باید میراث نازی در تاریخ خانوادگی خود را به رسمیت بشناسند و با آن روبرو شوند. او این کار را شرط لازم برای مقابله با نیروهای راست‌افراطی در آلمان امروز می‌داند.
۲. هشدار درباره تداوم ایدئولوژی نازی: او هشدار می‌دهد که ایدئولوژی ناسیونال‌سوسیالیستی هرگز کاملاً ریشه‌کن نشده و همین امر به رشد حزب راست‌افراطی آلترناتیو برای آلمان AfD کمک کرده است.
۳. تبدیل تجربه شخصی به رسالت اجتماعی: لنکایت داستان شخصی خود را به یک مأموریت اجتماعی تبدیل کرده است. او قصد دارد:
- به آلمان سفر کند
- در مکان‌های یادبود، کلیساها و مدارس
- سخنرانی کند
- تجربیاتش را در قالب کتاب منتشر کند.
۴. تغییر رویکرد در فرهنگ یادبود آلمان: او از ایدۀ کارشناسانی مانند اولریکه یوریت حمایت می‌کند که می‌گویند باید:
- از تمرکز انحصاری بر قربانیان فراتر رفت
- به سوی بررسی نقش عاملان و ساختارهای حامی هولوکاست حرکت کرد
- تاریخ خانوادگی و سکوت نسل‌های گذشته را مورد پرسش قرار داد.
پیام نهایی لنکایت:
«لازم نیست هر نوه‌ای حتماً از نسل هاینریش هیملر باشد» - این جمله نشان می‌دهد که او معتقد است:
- مسئولیت اخلاقی فهمیدن و روبرو شدن با گذشته نازی، متوجه تمام خانواده‌های آلمانی است
- این فرآیند تنها به خانواده‌های جنایتکاران بزرگ محدود نیست
- سکوت و انکار نسل‌های گذشته باید شکسته شود
به عبارت دیگر، نتیجه‌گیری اصلی لنکایت این است که: درمان فردی و اجتماعی تنها از طریق روبرویی صادقانه با گذشته ممکن است، و این مسئولیتی همگانی است که به هر خانواده آلمانی مربوط می‌شود.
با تشکر و سپاس. علی‌محمد طباطبایی





iran-emrooz.net | Sat, 18.10.2025, 13:11
داستان قرارداد کرسنت پترولیوم

جمشید اسدی

داستان قرارداد کرسنت پترولیوم – از میدان گاز تا دادگاه داوری

پرونده کرسنت از پیچیده‌ترین پرونده‌های اقتصادی-سیاسی جمهوری اسلامی ایران و از سنگین‌ترین زیان‌ها برای ملت ایران است. ماجرا از امضای قراردادی در سال ۱۳۸۱ (۲۰۰۲ میلادی) آغاز شد و گرد 25 سال بعد، در سال  (1404، 2025) به مصادره میلیاردها دلار از دارایی‌های ایران در لندن و اروپا و مالزی انجامید. این نوشته داستان همین ماجرا و از دست شدن ثروت ملی ایران است.

دولت خاتمی و قرارداد با شرکت کرسنت

دولت سید محمد خاتمی با سیاست «تعامل سازنده با جهان» در پی گشودن درهای اقتصادی و انرژی بود. . ازهمین رو، در سال ۱۳۸۰ (۲۰۰۱) بیژن نامدار زنگنه، وزیر نفت وی، قراردادی با شرکت کرسنت پترولیوم (Crescent Petroleum)  مستقر در امارت شارجه برای بهره‌برداری از گاز میدان سلمان در خلیج فارس امضا کرد و توافق کرد که از سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) روزی ۴٫۲ میلیون متر مکعب گاز طبیعی از میدان سلمان به شارجه صادر کند.

شرکت کرسنت متعلق به خانواده جعفر (Jafar) از تبار عراقی است. حمید جعفر، بنیان‌گذار شرکت، از دهه ۱۹۸۰ میلادی در امارات متحده عربی اقامت داشت و در زمان قرارداد از با نفوذ ترین فعالان صنعت نفت در خاورمیانه بود.

دولت محمود احمدی‌نژاد و فسخ یک‌جانبه قراداد‌

رسانه‌های هوادار اصلاحات، قرارداد کرسنت را همچون نشانه‌ای از «موفقیت دیپلماسی اقتصادی» دولت خاتمی معرفی کردند. اما دولت محمود احمدی‌نژاد که در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵ میلادی) بر سر کار آمد، رویکردی انتقادی به اصلاحات داشت و بسیاری از قراردادهای دوران خاتمی و در این میان قرارداد کرسنت را به زیر سئوال برد.

کاظم وزیری‌هامانه، وزیر نفت در دولت احمدی‌نژاد و به همراه او، غلامحسین نوذری، مدیرعامل وقت شرکت ملی نفت، به این بهانه که بهای فروش گاز به کرسنت کمتر از قیمت بازار است و این « مغایر با منافع ملی» و « برای خزانه کشور زیان‌آور » است، قرارداد را به‌طور یک‌جانبه متوقف کردند.

قیمت تنها مورد اختلاف نبود. رسانه‌ها و جریان‌های نزدیک به دولت احمدی‌نژاد چند تن از بلندپایگان دوران ریاست جمهوری خاتمی و به‌ویژه مهدی هاشمی رفسنجانی، پسر آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، رئیس‌جمهور پیشین و مدیرعامل وقت شرکت تأسیسات دریایی، در زمان امضای قرارداد کرسنت را نیز به رشوه و سوءاستفاده از منابع ملی متهم کردند.

در دادگاه‌ هیچ مدرک مستندی علیه متهمان اثبات نشد. با این وجود، دولت وقت نه قرارداد را محترم شمرد و نه برای بازنگری قیمت یا دست‌کم یافتن راه‌حلی حقوقی تن به مذاکره داد، بلکه حتی یک متر مکعب گاز به شارجه نفرستاد و قرارداد را یک‌جانبه فسخ کرد.

شکایت کرسنت و داوری بین‌المللی

در پی فسخ یک‌جانبه قرارداد از سوی جمهوری اسلامی، شرکت کرسنت پترولیوم در سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) به دیوان داوری بین‌المللی لاهه  شکایت کرد و مدعی شد که جمهوری اسلامی ایران بدون بدون توجیه حقوقی و دلیل موجه از اجرای تعهدات قرارداد سر باز زده و زیان سنگینی به شرکت وارد کرده است.

داوری بیش از یک دهه به طول انجامید و سرانجام، دیوان داوری در سال ۱۴۰۰ (۲۰۲۱) حکمی سنگین علیه جمهوری اسلامی صادر کرد: پرداخت ۲ میلیارد و ۴۲۹ میلیون دلار غرامت به شرکت کرسنت پترولیوم برای جبران خسارت ناشی از نقض قرارداد و افزون بر آن، گرد ۱۵ میلیون دلار برای هر یک ماه دیرکرد.

مصادره دارایی‌های ایران – از روتردام تا لندن

پس از صدور رای دیوان داوری بین‌المللی، جمهوری اسلامی از پرداخت غرامت سرباز زد و آن را «ناعادلانه» و «سیاسی» خواند. اما شرکت کرسنت پترولیوم دست برنداشت و به جست‌وجوی دارایی‌های خارجی ایران در سراسر جهان پرداخت تا با مصادره آن ها غرامت خود را وصول کند.

اولین مصادره‌ها در سال ۱۴۰۲ (۲۰۲۳ میلادی) در هلند رخ داد. ساختمانی متعلق به شرکت ملی نفت ایران در روتردام توقیف و در مزایده عمومی به فروش رسید و عواید آن به شرکت کرسنت اختصاص یافت.

در همان سال، دادگاه عالی مالزی نیز حکمی به نفع کرسنت صادر کرد و اجازه داد تا بخشی از دارایی‌های ایران در حساب‌های بانکی مرتبط با پرونده بابک زنجانی (تاجر ایرانی محکوم به فساد) برداشت شود. این رقم نزدیک به 3/2 میلیارد دلار بود.

در سال ۱۴۰۳ (۲۰۲۴ میلادی)، دادگاه فدرال واشنگتن دی‌سی در ایالات متحده نیز رای داوری لاهه را تایید کرد و به کرسنت اجازه داد دارایی‌های ایران در خاک آمریکا را هدف قرار دهد.

اما ضربه نمادین‌ در انگلستان وارد شد. و آن زمانی بود که دیوان داوری این کشور، مصادره «خانه شرکت ملی نفت ایران» (NIOC House)، واقع در خیابان ویکتوریای لندن، تنها چند قدم تا پارلمان بریتانیا، را برای پرداخت غرامت شرکت کرسنت موجه دانست. این ساختمان، پیش از انقلاب خریداری و ارزش آن در زمان دعوای حقوقی بین ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون پوند (معادل حدود ۱۰۰ تا ۱۲۵ میلیون دلار) برآورد شده بود.

جمهوری اسلامی برای جلوگیری از مصادره این ساختمان و به امید این که ملک از دسترس دادگاه‌های بریتانیا خارج شود، مالکیت آن را در سال ۱۴۰۲ (۲۰۲۳ میلادی) به صندوق بازنشستگی کارکنان صنعت نفت منتقل کرد. اما قاضی دادگاه بدوی در بریتانیا در سال ۱۴۰۳ (۲۰۲۴ میلادی) به این نقشه پی برد و در رأی خود اعلام کرد که این انتقال، با ارزش کمتر از واقعی و صرفاً برای فرار از دست طلبکاران انجام شده و بنابراین انتقال مالکیت آن باطل و قابل توقیف برای پرداخت غرامت است. جمهوری اسلامی شکایت کرد، اما در شهریور ۱۴۰۴ (سپتامبر ۲۰۲۵ میلادی)، دادگاه تجدیدنظر نیز این رأی را تأیید کرد. از آن زمان، ساختمان NIOC House تحت کنترل قضایی بریتانیا قرار گرفته و آمادهٔ فروش برای پرداخت بخشی از غرامت به شرکت کرسنت است.

موقعیت کنونی دو طرف قرارداد

شرکت کرسنت، از همان آغاز، استراتژی هوشمندانه‌ای برای دریافت غرامت برگزید و افزون بر حساب‌های بانکی یا اوراق بهادار، دارایی‌های غیرمنقول جمهوری اسلامی در سراسر جهان را هدف قرار داد و انتقال‌های صوری برای پنهان‌کردن دارایی‌های جمهوری اسلامی را در نزد دادگاه‌ها افشا کرد. شرکت کرسنت استراتژی دومینو را هم فعال کرد، بدین ترتیب که اگر دادگاه یک کشور، حکم به مصادره ملک و ساختمانی متعلق به جمهوری اسلامی دهد، دادگاه‌های دیگر کشورها هم، به استناد سابقه قانونی، آسان‌تر رای به مصادره‌ دارایی‌های جمهوری اسلامی می‌دهند.

اما جمهوری اسلامی با رویکردی مکتبی و جهان‌ستیز، نه تنها در دادگاه محکوم به غرامت و بهره‌ای شد که ممکن است به بیش از ۳ میلیارد دلار برسد، بلکه اعتبار خود در جهان را نیز از دست داد، به گونه‌ای که حتی اگر گرفتار تحریم های بین المللی نبود، کمتر خارجی می پذیرفت در کشوری سرمایه‌گذاری کند که بی هیچ توجیه و فرایند قانونی قراردادی را فسخ می‌کند. شوربختانه پرداخت غرامت به دلیل فساد مالی، پایوران نظام ولایی را ثروتمندتر و ملت ایران را فقیر می کند.

وکلای جمهوری اسلامی ایران در ۱۱ مهر ۱۴۰۴ (اکتبر ۲۰۲۵) به رای دادگاه تجدیدنظر انگستان هم اعتراض کردند. اما حتی اگر دیوان‌عالی بریتانیا این شکایت را برای بررسی بپذیرد، در مدت دست‌کم دو ساله رسیدگی، ساختمان همچنان در توقیف باقی می‌ماند و به دادگاه های دیگر کشور توجیه مصادره دیگر اموال ایران را می‌دهد.

در جهان جهانروای روزگار ما، قراردادهای بین‌المللی شوخی‌بردار نیستند. چنان‌که شرکت خصوصی کرسنت با دادخواهی از دادگاه‌ها و همخوانی با نظم جهانی پیش رفت و غرامت گرفت و جمهوری اسلامی با ایدئولوژی جهان ستیز بی ثمر، ملت ایران را گرفتار انزوای سیاسی و هزینه اقتصادی کرد.

تا جمهوری اسلامی هست، ثروت و آینده ایران به یغما می‌رود.





iran-emrooz.net | Fri, 17.10.2025, 19:49
سپیده‌دم ۷ اکتبر

سعید سلامی

در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، ساعت ۶ و ۲۹ دقیقه و ۵۷ ثانیه، حماس و چند گروه شبه‌نظامی فلسطینی دیگر، حملات تروریستی مسلحانه هماهنگ‌شده‌ای را از نوار غزه به جنوب اسرائیل آغاز کردند. این حمله نخستین تهاجم به خاک اسرائیل از زمان جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل بود. حماس و دیگر گروه‌های فلسطینی، این حملات را «عملیات طوفان الاقصی» نامیدند، اما این روز در تاریخ اسرائیل به عنوان «شنبه سیاه» ثبت شد و در سطح بین‌المللی با عنوان ۷ اکتبر شناخته می‌شود. با این حملات، جنگ غزه آغاز شد.

جنگ ژوئن اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ شش روز، جنگ اکتبر ۱۹۷۳ در جبهه مصر بیست روز، حمله اسرائیل به بیروت در سال ۱۹۸۲ هفت هفته، جنگ حزب‌الله و اسرائیل در لبنان در سال ۲۰۰۶ به مدت پنج هفته و جنگ سال ۲۰۱۴ غزه ۵۰ روز ادامه داشت.

جنگ هفتم اکتبر طولانی‌ترین و خشونت‌بارترین جنگ در تاریخ جنگ‌های عربی و نیروهای فلسطینی–اسرائیلی می‌باشد. این جنگ ۷۳۸ روز به درازا کشید و در ۱۳ اکتبر  ۲۰۲۵، رهبران ۲۷ کشور در نشست «صلح غزه» در شرم‌الشیخ مصر گرد آمدند تا آتش‌بسی ناپایدار را محقق کنند که با میانجی‌گری کشورهای مصر، قطر و ترکیه شکل گرفت و رهبران این سه کشور و آمریکا آن را امضا کردند.

اگر...

مورخین معمولاً از پیش‌گویی و پیامد «اگرها و مگرها» می‌پرهیزند؛ آنان آنچه را که در عمل اتفاق افتاده است ثبت می‌کنند، اما آدم گاهی وسوسه می‌شود که پیامد رویدادی را که اتفاق افتاده است از زاویه دومینوی «اگر» هم تصویر کند.

اگر شاه که از سال ۵۴-۵۵ از بیماری خود مطلع شده بود، در یک چرخش شخصیتی و حکومت‌گری زمینه‌های انتخابات آزاد را فراهم می‌کرد، یا اصل «شاه باید سلطنت کند، نه حکومت» را مراعات می‌کرد، یا به تشکیل شورای سلطنت با ریاست نایب‌السلطنه (فرح دیبا) اقدام می‌کرد(*)؛ اگر انقلابی ناگزیر در سال ۵۷ اتفاق نیفتاده بود؛ اگر منادیان «اسلام سیاسی» در پی انقلاب بر مسند قدرت تکیه نمی‌زدند و «صدور انقلاب» و جهانی کردن اسلام را جزو رسالت و مأموریت الهی خود نمی‌دانستند؛ اگر علی خامنه‌ای، جایگزین روح‌الله خمینی، فاشیسم مذهبی بنیان‌گذار «اسلام سیاسی» را پررنگ نمی‌کرد و برای عملی کردن آن با صرف صدها میلیارد دلار بازوهای ترور را در گوشه‌گوشه جهان تشکیل نمی‌داد؛ امروز سیاست تعداد قابل توجهی از کشورهای بین‌الملل بر مدار دیگری می‌چرخید، صدها هزار انسان هنوز زنده بودند، ایران و تعدادی از کشورهای منطقه به ویرانه‌ای بدل نشده بودند و امروز غزه به سرزمین اشباح تبدیل نشده بود.

ج.ا. نخست در لبنان، سپس در عراق و سوریه به تشکیل نیروهای نیابتی اقدام کرد و با جنگجویان مستقر در منطقه مانند شورشیان حوثی در یمن و جنبش‌های حماس و جهاد اسلامی در مناطق فلسطینی نیز رابطه برقرار کرد. بحران‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و امنیتی پیوند مشترک همه کشورهایی است که اراده امت‌سازی ج.ا. بر آن‌ها سایه انداخت.

پیامد حمله ۷ اکتبر

حملات ۷ اکتبر با شلیک تقریباً ۳۰۰۰ راکت به سمت اسرائیل آغاز شد و سپس نیروهای فلسطینی با استفاده از وسایل نقلیه زمینی، پاراگلایدر و از طریق دریا وارد خاک اسرائیل شدند. نیروهای حماس با شکستن دیوار غزه - اسرائیل، به پایگاه‌های نظامی اسرائیل حمله کرده و غیرنظامیان را در ۲۱ منطقه قتل‌عام کردند. ۳۶۴ مهمان رنگین‌کمان شرکت‌کننده در جشنواره صلح «نوا» جان باختند و تعداد زیادی زخمی شدند. در آن روز بعد از شکسته شدن حصارها، شهروندان غزه بیشتری هم برای غارت وارد اسرائیل شدند.

مهاجمان در مجموع ۱۲۰۰ نفر را کشتند: از جمله ۶۹۵ غیرنظامی اسرائیلی (شامل ۳۸ کودک)، ۷۱ شهروند خارجی، و ۳۷۳ عضو از نیروهای امنیتی اسرائیل. ۲۵۱ غیرنظامی و سرباز اسرائیلی از جمله ۳۰ کودک را به عنوان گروگان جهت مبادله آن‌ها با فلسطینیان زندانی در اسرائیل، به تونل‌های نوار غزه منتقل کردند.

اتحاد افراط‌گرایان یهودی و فلسطینی و نفرت‌پراکنی از هر دو سو، پیوند نامقدسی بود که تحریک و کینه‌توزی را از طریق پخش سخنان، تصاویر و روایات دینی از یکدیگر تقویت می‌کرد. در واقع نتانیاهو و حماس، رقبای دوگانه در صحنه، تا زمان وقوع حملات ۷ اکتبر نقش اول را بازی می‌کردند. نتانیاهو فکر می‌کرد شیر کوچکی را که برای ترساندن اسرائیلی‌ها و غرب پرورش می‌دهد، می‌تواند در قفسی به نام غزه نگه دارد؛ غافل از اینکه این شیر بزرگ شده و می‌تواند روزی از صحنه سیرک رها شده و در پی بلعیدن سیرک‌باز شود.

شیری که در هفتم اکتبر از قفس رها شد، مرگبارترین روز را برای یهودیان از زمان هولوکاست به بعد، ویرانی تمام‌عیار باریکه غزه و مرگ ده‌ها هزار فلسطینی را رقم زد.

بر اساس آمار وزارت بهداشت غزه، حملات اسرائیل بیش از ۶۵ هزار کشته، از جمله بیش از ۱۸ هزار کودک، و بیش از ۱۶۷ هزار زخمی برجای گذاشته است. بنا بر آمار منتشر شده، هنوز در حدود ده هزار جسد در زیر آوار مانده‌اند.

یکی از کمیته‌های سازمان ملل اعلام کرده است که بیش از ۴۰ هزار کودک در این حملات زخمی شده‌اند و دست‌کم ۲۱ هزار نفر از آن‌ها اکنون دچار معلولیت هستند. پزشکان و کارشناسان تغذیه می‌گویند کودکانی که از این جنگ جان سالم به در ببرند، در آینده با عوارض شدید جسمی و روانی دائمی روبه‌رو خواهند بود.

هفتم اکتبر ۲۰۲۳، به‌دلیل طولانی شدن آن، ابعاد کشتار، قحطی مرگبار، گستردگی ویرانی، آوارگی نود درصد ساکنان باریکه غزه و به‌طورکلی رنج انسان‌ها، از حافظه جمعی فلسطینی‌های غزه، اسرائیلی‌ها و همه آنان که در گوشه‌گوشه جهان از صلح آرامش می‌یابند و از جنگ رنج می‌برند، هرگز، هرگز پاک نخواهد شد.

طبق برآورد یک نهاد سازمان ملل متحد، بازسازی ویرانی‌های گسترده‌ای که طی ۲ سال جنگ در نوار غزه به وجود آورده است تقریباً به ۷۰ میلیارد دلار نیاز دارد.

این جنگ حدود ۵۰ میلیون تُن آوار برجای گذاشته است، ۴۲۵ هزار واحد مسکونی، به عبارتی ۸۴ درصد ساختمان‌های غزه آسیب دیده و یا به طور کامل ویران شده است. به گفته این نهاد، بازسازی وضعیت نوار غزه یک روند طولانی‌مدت و پیچیده است و به زمان زیادی نیاز دارد.

۱۳ اکتبر؛ آتش‌بس

با اعلام رسمی آتش‌بس، موجی از شادی هر دو سوی باریکه غزه را فرا گرفت. انبوهی از اسرائیلی‌ها از یکی دو روز قبل در میدان گروگان‌ها بی‌صبرانه و با دلی توأم با شادی و نگرانی در انتظار تحویل گروگان‌های زنده و لحظه‌ای بودند که بعد از ۷۳۸ روز عزیزان خود را در آغوش بگیرند.

در دیگر سو، فلسطینی‌های خسته از جنگ، فاجعه ۷ اکتبر را ساعاتی به دست فراموشی سپردند و به خواندن و شادی پرداختند، و بازگشت از شمال به جنوب و از جنوب به شمال آغاز شد؛ به امید اینکه دیواری و سقفی به‌جا مانده باشد.

وائل النجار در حال بازگشت به خانه‌اش در جبالیه در شمال غزه، می‌گوید: «از شروع جنگ تا حالا سه بار بی‌خانمان و جابه‌جا شده‌ایم. ما نزدیک گذرگاه نشسته‌ایم و منتظریم. من و پسرم دیشب را اینجا روی پیاده‌رو و در سرما خوابیدیم. منتظریم که به خانه برگردیم. حتی اگر خانه‌مان خراب شده باشد، حتی اگر فقط مخروبه‌ای از آن مانده باشد؛ برمی‌گردیم، چادر می‌زنیم، برمی‌گردیم پیش مردم خودمان.»

دروغ مصلحت‌آمیز رهبر

بعد از هفتم اکتبر علی خامنه‌ای در یک سخنرانی گفت: «حامیان رژیم و بعضی از افراد خود رژیم غاصب یاوه‌گویی‌هایی در این دو سه روز کردند از جمله اینکه ایران اسلامی را پشت این حرکت معرفی می‌کنند. اشتباه می‌کنند. ما البته از فلسطین دفاع می‌کنیم. ما پیشانی و بازوی طراحان مدبر و هوشمند و جوانان شجاع فلسطین را می‌بوسیم. ما به آن‌ها افتخار می‌کنیم...»

قاآنی در سال ۲۰۲۲ در جلسه‌ای در لبنان شرکت کرد که در آن «استراتژی وحدت میدان‌ها» طرح‌ریزی شد. مطابق این طرح قرار بود اسرائیل از ۶ جبهه و هم‌زمان از طریق زمینی، هوایی و دریایی مورد حمله قرار گیرد.

دست‌خطی که بعد از ترور سنوار از مخفی‌گاه وی پیدا شد، نشان می‌دهد که او برای سازمان‌دهی و اجرای این طرح، از قاآنی تقاضای ۵۰۰ میلیون دلار کرده بود.

خامنه‌ای با پرداخت این مبلغ موافقت کرد و از طریق محمد سعید ایزدی در اختیار سنوار و محمد ضیف گذاشت. اجرای این طرح حدود یک سال به تعویق افتاد (چرا؟) و سرانجام در ۷ اکتبر حماس دست به حمله زد.

حماس ماهانه ۳۰ میلیون دلار و تا هفتم اکتبر در مجموع ۱/۸ میلیارد دلار (۱,۸۰۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار) از دارایی «بیت‌المال» دریافت کرد.

عبدالرحمن الراشد، روزنامه‌نگار سعودی در شرق‌الاوسط می‌نویسد: «هم‌افزایی تلاش‌ها برای رسیدن به راه‌حل صلح‌آمیز تأثیری بسیار قوی‌تر از ائتلاف طرفداران جنگ دارد. تاریخ نشان داده است که برخلاف سخنان بی‌اساس تحلیل‌گران حامی جنگ، اقدام‌های دیپلماتیک با طرح‌های صلح‌آمیز نتایج ملموسی به همراه دارند. توافق «کمپ دیوید» صحرای سینا و کانال سوئز را بازگرداند و نزدیک به نیم قرن صلح و ثبات برای مصر به ارمغان آورد. پیمان اسلو، با همه کاستی‌هایش، هزاران فلسطینی را از تبعیدگاه‌هایشان در تونس و یمن به کرانه باختری بازگرداند؛ بدون این توافق، حتی شاید نمی‌شد از ایجاد یک کشور فلسطینی سخن گفت.»

خامنه‌ای که همواره در «افراطی‌ترین مرزهای اهریمنی» سیاست می‌ورزد، هنوز هم تلاش می‌کند با ارسال پول، تجهیزات و تسلیحات، حماس را سرپا نگه دارد.

طبق گزارش خبرگزاری‌ها، حماس به رغم پذیرش خلع سلاح بعد از خروج ارتش اسرائیل از بخشی از غزه، ۷ هزار نیروی مسلح خود را به بهانه برقراری امنیت و توزیع غذا در خرابه‌های غزه مستقر کرده و تاکنون ده‌ها فلسطینی را که با مشی او همراه نبوده‌اند، به اتهام «همدستی با اسرائیل» در پیش چشم همگان اعدام کرده است.

اوضاع نابه‌سامان امروز غزه یادآور گفته ماکس وبر است که در ۲۸ ژانویه ۱۹۱۹، در سخنرانی خود در دوره کوتاه انقلاب، برای انجمن دانشجویان آزاد در مونیخ ایراد کرد: «آلمان با سپیده‌دم تابستان روبه‌رو نیست، بلکه با شب قطبی خشن و تاریک و یخ‌زده روبه‌رو است.»

ایدئولوژی مانند یک وسیله انفجاری است. خامنه‌ای به هر شکل ممکن و ناممکن، وسیله انفجاری بازوهای تروریستی خود را با ماده منفجره پر می‌کند. طلوع سپیده‌دم تابستان در غزه (و همچنین در منطقه) بی‌ تردید در گرو قطع حمایت‌های مالی، تسلیحاتی و آموزشی گروه‌های تروریستی در ایرانی سکولار و دموکراتیک است.

————————
* در ۱۸ شهریور ۱۳۴۶، مجلس مؤسسان سوم با اصلاح اصل ۳۸ قانون اساسی، فرح دیبا را به عنوان نایب‌السلطنه تعیین کرد. این اصل او را موظف می‌کرد در صورت فوت یا غیبت شاه، امور سلطنت را تا رسیدن ولیعهد به سن قانونی، به عنوان نایب‌السلطنه محمدرضا شاه اداره کند.

منابع:
ــ ویکی پدیا
ــ ایران اینترنشنال
ــ ایندپندنت فارسی

۱۷ اکتبر ۲۰۲۵ / ۲۵ مهر ۱۴۰۴





iran-emrooz.net | Fri, 17.10.2025, 14:33
زندگی و مرگ تروتسکی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون ماهواره ای آرته

  مقدمه مترجم: لئون تروتسکی، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های انقلاب روسیه و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیسم، نمونه‌ای کم‌نظیر از سرنوشت متناقض یک انقلابی در قرن بیستم است. او در کنار لنین سازمان‌دهنده اصلی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و بنیان‌گذار ارتش سرخ بود، اما کمتر از دو دهه بعد، به‌عنوان «دشمن شمارهٔ یک دولت شوروی» طرد، تبعید و سرانجام به شکلی فجیع به قتل رسید. زندگی و مرگ تروتسکی نه‌تنها روایت فردی یک رهبر سیاسی، بلکه بازتابی از پویایی‌ها و تضادهای درونی جنبش‌های انقلابی قرن بیستم است: از آرمان‌خواهی برای آزادی و برابری تا استقرار دیکتاتوری حزبی و قدرت مطلقه.
تروتسکی با قلم و زبان پرشورش توانست در همان سال‌های نخست انقلاب، امید به جهانی نو را در میان کارگران و روشنفکران زنده کند. اما در همان حال، سرسختی و انعطاف‌ناپذیری نظری‌اش او را به یکی از منتقدان جدی بوروکراسی رو به رشد حزب بلشویک و به‌ویژه استالین بدل ساخت. این نزاع نه فقط یک رقابت شخصی، بلکه جدالی بر سر مسیر آیندهٔ انقلاب بود: جهانی‌سازی انقلاب یا تمرکز بر «سوسیالیسم در یک کشور». پیروزی استالین و شکست تروتسکی پیامدهای تعیین‌کننده‌ای برای تاریخ شوروی و جنبش چپ جهانی داشت.
بررسی فراز و فرود زندگی تروتسکی — از روزهای پرشور در پتروگراد تا تبعید در مکزیک و سرانجام قتل تراژیکش به دست مأموران استالین — امکان آن را فراهم می‌سازد که نه تنها سیمای یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های سیاسی قرن بیستم را بشناسیم، بلکه پرسش‌های اساسی‌تری درباره ماهیت انقلاب، قدرت، و سرنوشت آرمان‌های رهایی‌بخش در عصر مدرن پیش بکشیم.

مکزیکوسیتی، محله کویوآکان، خیابان کاخایا وینا (Calle Viena) که امروزه به عنوان یک موزه عمومی برای بازدید کنندگان از تاریخ پرآشوب آن دوره نگهداری می‌شود، صحنهٔ یکی از تماشایی‌ترین قتل‌های سیاسی قرن بیستم بود. در واقع آخرین پناهگاه قهرمان انقلاب روسیه، لئون تروتسکی (Leo Trotzki).


ورودی به داخل خانه تروتسکی

. در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، او در پشت میز کارش به دست رامون مرکادر (Ramon Mercader)، با نام مستعار «فرانک جکسون»، با تبر یخ شکن از پشت مورد حمله قرار گرفت. دستور این قتل را استالین داده بود.


صحنه قتل فجیع تروتسکی در دفتر کارش

نوه تروتسکی که در نزدیکی صحنه قتل حاضر بود به یاد می آورد:«وقتی پدربزرگم را بلند کردم، غرق در خون بود، عینکش شکسته بود. او در چارچوب در نشسته بود و وقتی همسرش ناتالیا (Natalia) رسید، فقط با انگشت اشاره کرد و گفت: جکسون. گویی می‌خواست بگوید از آنجا ضربه آمد. همان چیزی که انتظارش را داشتیم.»

ترورتسکی پس از سوء قصد در حالت کما در بیمارستان ۲۶ ساعت پس از سوءقصد، لئون تروتسکی جان سپرد.

تروتسکی جایی در خاطراتش می‌نویسید: «۴۳سال از زندگی آگاهانه‌ام انقلابی بوده‌ام، زیر پرچم مارکسیسم جنگیده‌ام. اگر می‌توانستم دوباره آغاز کنم، شاید از برخی اشتباه‌هایم پرهیز می‌کردم، اما مسیر اصلی را هرگز تغییر نمی‌دادم.» می‌توان گفت در زندگی او شکاف‌های فراوان، اوج‌های بلند و سقوطی عمیق وجود داشت. اگر شکسپیر در قرن بیستم می‌زیست، احتمالاً تروتسکی یکی از قهرمانان تراژدی‌های مشهور او می‌شد.


تصویری از هجوم سربازان انقلاب به درون کاخ زمستانی مقر دولت موقت کرنسکی در فیلم سرگئی آیزنشتاین

فیلم معروف سرگئی آیزنشتاین (Sergei Eisensteins)، با نام اکتبر.( Oktober) را بسیاری از ما دیده اند. صحنه‌ای حماسی فیلم جایی است که طبقهٔ کارگر در حال شورش و با تفنگ هایی در دستانشان دروازه کاخ موسوم به زمستانی تزار را می شکنند و وارد قصر می شوند و با سرنگون کردن دولت موقت کرنسکی قدرت را در روسیه به دست می‌آورند. اما اکنون به خوبی می دانیم که این تصاویری که در فیلم آیزنشتاین نشان داده می شود واقعیت ندارند. حقیقت واقعه طور دیگری بود. آنچه در این فیلم نشان داده نمی شود این واقعیت است که بااستعدادترین مرد در کنار لنین، لئون تروتسکی، سازمان‌دهندهٔ واقعی قیام اکتبر، توسط بزرگ‌ترین رقیبش از تاریخ زدوده شده است.


تصویر بالا تروتسکی در کنار لنین در روز انقلاب بلشویکی ودر تصویر پائین به دستور استالین چهره تروتسکی حذف شده است

استالین خیلی زود آغاز به پاک‌کردن چهرهٔ تروتسکی کرد. حتی وقتی خواست خود بر تولید فیلم آیزنشتاین دربارهٔ انقلاب اکتبر نظارت کند، هدفش تحریف تصویر تروتسکی بود. این جعل در سراسر جهان پخش شد. تروتسکی در خاطراتش مینویسد: «تمام دستگاه استالین کوشید نقش مرا در قیام اکتبر انکار، محو و تحریف کند. صریح بگویم: اگر لنین و من در پترزبورگ نبودیم، انقلابی به نام اکتبر وجود نداشت.»

پایتخت روسیه در۱۹۱۷. صحنهٔ درامی انقلابی که سرنوشت روسیه را برای همیشه تغییر داد. در فوریه، رژیم منفور تزار سرنگون شد. جنگ جهانی و فقر مردم را به خیابان‌ها کشاند. پس از قرن‌ها سرکوب، نخستین لحظهٔ آزادی فرا رسید. در خلأ قدرت، دوگانگی خطرناکی شکل گرفت: از یک سو دولت موقت متشکل از احزاب بورژوایی، از سوی دیگر شورای کارگران و سربازان، یا همان «سویت».

انقلابیون از سراسر کشور به پتروگراد آمدند. یکی از آنان، لئون تروتسکی ۳۸ ساله، خطیبی با زبانی تیز و برنده بود. رقیبش، لنین، ده سال بزرگ‌تر و رهبر حزب رادیکال بلشویک‌ها. دو مأمور خودخوانده.

ان اپلباوم تاریخ نگار و متخصص تاریخ شوروی می گوید:«فکر می‌کنم لنین و تروتسکی خود را سخنگوی طبقهٔ کارگر می‌دانستند. طبقهٔ کارگر صدایی نداشت. آنها معنقد بودند که ما پیشاهنگ آن هستیم، ما به‌جای آن‌ها سخن می‌گوییم. این تظاهر نبود. واقعاً باور داشتند که یک انقلاب واقعی کارگری آغاز کرده‌اند.»

سرنگونی نظم کهن می‌بایست جهانی بهتر بسازد: بی‌استثمار، بدون‌فقر. بهشت همیشگی کارگران. تروتسکی تابستان ۱۹۱۷ با تیزترین سلاحش می‌جنگید و آن در واقع سخنانش بود. روزی ۲۰ ساعت مردم را در کارخانه‌ها، تئاترها، پادگان‌ها برمی‌انگیخت.

تاریخ نگار دیگری میگوید: «جاذبهٔ تروتسکی از ایمان پرشور او به ایده سرچشمه می‌گرفت. هیچ خطیب قانع‌کننده‌ای وجود ندارد مگر آنکه به قدرت کلامش ایمان داشته باشد. از همین‌جاست که کاریزما و جذبهٔ مغناطیسی او ناشی می‌شود.»

از زمان ورودش، او عضو شورا شد و میان همهٔ جریان‌های سیاسی ایستاد. «چگونه انقلاب می‌کنیم؟» موضوعی که سال‌ها مایهٔ نزاع او با لنین بود. حال لنین ناگهان پیشنهاد همکاری داد. تروتسکی هنوز نپذیرفت. اندکی بعد، دولت موقت حکم بازداشت لنین را صادر کرد و او مجبور به فرار شد. یک هفته بعد، تروتسکی به بلشویک‌ها پیوست و خیلی زود به مغز متفکر و سازمان‌دهندهٔ برجستهٔ حزب تبدیل شد.

در اکتبر، تروتسکی رئیس شورای پتروگراد گردید و گارد سرخ را سامان داد. با بازگشت لنین از تبعید، تروتسکی در مرکز انقلاب قرار گرفت. لنین بی‌درنگ بر قیام مسلحانه علیه دولت بورژوایی فشار آورد و از تروتسکی خواست آن را سازمان دهد. بسیاری از رهبران حزب بدبین بودند. حتی استالینِ آن زمان که هنوز بی‌اهمیت بود و بعدها دشمن اصلی تروتسکی شد، تردید داشت.

در فیلم آیزنشتاین، با نام «اکتبر»، تروتسکی به‌عنوان فردی دودل نشان داده می‌شود. حال آنکه در واقع این استالین بود که مردد بود. چون استالین در مظان تردید قرار گرفته بود، بعدها لازم دید نقش تروتسکی را کوچک و تاریخ را وارونه جلوه دهد تا خود را به‌عنوان معمار دوم انقلاب، در کنار لنین، معرفی کند.


صحنه‌ای از فیلم میخائیل روم که استالین را به عنوان تنها فرد موثر در روز واقعه در کنار لنین نشان می‌دهد

در فیلم میخائیل روم (Michael Roms)، با عنوان «لنین در اکتبر» ، این جابه‌جایی نقش‌ها قطعی شد. در حقیقت، تروتسکی با نبوغ خود قدرت را برای بلشویک‌ها تصاحب کرد. به دستور او گارد سرخ مراکز مخابرات، پست، کارخانه‌ها، ادارات و پادگان‌ها را آرام و بی‌سر و صدا اشغال کرد. مقابل اسمولنی (Smolni)، مقر شورا و ستاد تروتسکی، هم میلیشیاهای مسلح صف کشیدند.


تصویری از همان لحظه‌ای که تروتسکی منتقدان را به «زباله‌دان تاریخ» حواله می‌دهد

۷ نوامبر ۱۹۱۷، ساعت ۱۳، او دولت بورژوایی را منحل اعلام کرد. وقتی شورا نسبت به اقدام یک‌جانبهٔ بلشویک‌ها اعتراض کرد، تروتسکی منتقدان را به «زباله‌دان تاریخ» حواله داد.

آخرین پردهٔ آنچه «انقلاب بزرگ اکتبر» نام گرفت، چندان نمایشی نبود: یورش به کاخ زمستانی، مقر دولت موقت، فقط یک زد و خورد شبانه با شش کشته. تروتسکی از خود راضی بود: او یکی از کم‌خون‌ترین انقلاب‌های تاریخ را رقم زده بود.اما هیچ‌کس نمی‌دانست چه خواهد آمد. بیش از پتروگراد در اختیار انقلابیون نبود. سردر حقیقت میتوان گقت که نوشت آنها بر مویی بند بود.

«کمی بعد از انقلاب، لنین از من خواست وزیر شوم. مخالفت کردم. لنین اصرار نکرد. پاسخ دادم: آیا ارزش دارد دشمنان را با دادن چنین سلاحی مثل یهودی‌بودنم تقویت کنیم؟»


تصویر بالا پدر و مادر تروتسکی و تصویر پائین او را در کودکی نشان می‌دهد

دقیقاً ۳۸ سال پیش از انقلاب اکتبر، در ۷ نوامبر ۱۸۷۹، لئون تروتسکی با نام اصلی «لِف داویدویچ برونشتاین» به دنیا آمد. زندگی در روستای کوچک یانووکا در اوکراین سخت و یکنواخت بود. پدر و مادرش کشاورزان یهودی‌ای بودند که به اندکی رفاه رسیده بودند، چیزی نادر در آن زمان. قرن‌ها بود که یهودیان تحت سلطهٔ تزارها سرکوب و طرد می‌شدند.

تروتسکی خود را هرگز یهودی نمی‌دید. او می‌خواست از این «پوست یهودی» بیرون بیاید. «آری... او واقعاً می‌خواست کسی باشد که همهٔ این‌ها را تنها پوسته‌ای نازک از گذشته بداند.»

اولین عکس از لف برونشتاین. پسر نه‌ساله‌ای آگاه و هوشیار در یونیفرم مدرسه‌ی جدیدش. با وجود محدودیت‌های شدید برای یهودیان، او موفق شد به مدرسه‌ای در کلان‌شهر اودسا (Odessa) راه پیدا کند. پسری بسیار باهوش با فرصت‌های واقعی برای پیشرفت. اما او حاضر نبود خود را به نظم خداداده‌شده‌ی زمانه بسپارد. او آدمی عجول، عصبی و یک شورشی بود. نمی‌توانست سلطه‌ی تزاری، بی‌عدالتی بورژوازی و شرایط وحشتناک کارگران را بپذیرد. همانند بسیاری از افرادی که خود را بخشی از روشنفکران روس می‌دانستند، او نیز آماده بود مسیر محرومیت و مبارزه‌ی انقلابی را در پیش گیرد.


تروتسکی در کنار همسر اولش الکساندرا

برونشتاین همراه با همفکرانش در سال ۱۸۹۶ در اودسا یک اتحادیه‌ی کارگری بنیان نهاد. آنان خود را مأمور می‌دانستند که پرولتاریا را برای مبارزه‌ی طبقاتی بسیج کنند. ماجرایی خطرناک. این شورشی هجده‌ساله دستگیر و محکوم شد. هنوز در بازداشت موقت بود که با الکساندرا سوکولوفسکایا (Alexandra Sokolowska)، هم‌رزمی شش سال بزرگ‌تر از خود ازدواج کرد. نوری کوچک در مسیر تبعید. اما زندگی در تبعید تیره، سنگین و دور از جهان بود.

سیبریِ خشن هیچ فعالیت سیاسی‌ای برنمی‌تابید. او میان جنگل و رودخانه زندگی می‌کرد. سوسک‌ها بر روی میز، تخت و صورتش می‌خزیدند. تنها کتاب‌ها بودند که زندگی او را پر می‌کردند. او مارکس را می‌خواند، در حالی که سوسک‌ها را از صفحه‌ها می‌راند. برونشتاین بی‌قرار چندان نتوانست انزوای سیاسی را تحمل کند. او گریخت و همسر و دو دختری را که در تبعید به دنیا آمده بودند، پشت سر گذاشت.

در حین فرار، هویت خود را تغییر داد: از لف برونشتاین به لئو تروتسکی. این جوان بیست‌وسه‌ساله ذوقی طنزآمیز داشت: نام «تروتسکی» (Trotzki) در واقع متعلق به یکی از نگهبانان زندان او بود. در لندن برای نخستین بار ولادیمیر ایلیچ اولیانوف را ملاقات کرد که خود را لنین می‌نامید. استراتژیست سرد و حسابگر امیدوار بود در تروتسکی یک هم‌رزم مطیع بیابد و او را به مأموریت مطالعاتی به بالکان فرستاد.


ناتالیا سدوا همسر دوم تروتسکی

در پاریس، تروتسکی خانه‌ای یافت و خوشبختی را تجربه کرد. او دل‌باخته‌ی ناتالیا سدوا (Natalia Sedova)، انقلابی و دانشجوی هنر شد. اکنون برای مدتی زمان سرخوشی و بیخیالی برای او آغاز شد. خانواده‌ی سیبریایی به فراموشی سپرده شدند، اما محتوای اصلی زندگی‌اش همچنان انقلاب بود. این مصلح جاه‌طلب به‌زودی نظریه‌های خودش را پروراند و با حامی خود درافتاد. در حالی که لنین حزب را بر همه‌چیز مقدم می‌دانست، او خواستار سازمانی بدون اجبار و رهبری سلسله‌مراتبی بود. چهارده سال آنان بر سر این موضوع سخت جدل کردند.

در سال ۱۹۰۵، تروتسکی نخستین بار در سن‌پترزبورگ راه خود را به سوی انقلاب آزمود. پس از ناآرامی‌های خونین، او که از تبعید بازگشته بود، در برابر هزاران نفر به سلطنت تزار آشکارا اعلان جنگ داد. در اکتبر همان سال، او به ریاست شورا (سویت) انتخاب شد، نخستین شورای کارگران در تاریخ. یک تریبون خلق در بیست‌وشش سالگی. برای تروتسکی، سال ۱۹۰۵ نقطه‌ای تعیین‌کننده بود. او نقش اساسی در عملکرد شورای پتروگراد طی پنجاه‌ودو روز حیاتشورابه عهده داشت.

او از یک روزنامه‌نگار انقلابی به یک سازمان‌دهنده‌ی انقلابی بدل شد: «کارگران را از ماشین‌ها دور کنید، آنان را از کارخانه‌ها بیرون بکشید، به خیابان‌ها بیاورید، ساختمان‌ها را اشغال کنید، سنگر بسازید، شهر را به اردوگاه انقلابی بدل کنید.»

اما آزمون مقدماتی برای انقلاب شکست خورد. شورا درهم شکسته شد و تروتسکی بار دیگر دستگیر شد. او در سلول تنگش، در حالی که در انتظار محاکمه بود، دوباره نقشه‌هایی بی‌پایان و جاه‌طلبانه کشید. اکنون هدفش انقلاب دائمی، انقلاب جهانی بود.

یک سال بعد حکم صادر شد: دوباره تبعید، و دوباره سیبری.اما این بار برای همیشه. با این حال در مسیر به سوی مدار قطب، تروتسکی گریخت. صدها کیلومتر از میان جنگل‌های خشن و یخبندان پیمود.

تروتسکی هفت سال بعدی را در وین گذراند. انقلابی بی‌وطن از حرفه روزنامه‌نگاری زندگی خود را می‌گذراند و در کافه‌ی معروف «سنترا‌ل»، (Kaffeezentral,) پاتوق روشنفکران وین، جایگاه ثابتی داشت. همه این مهاجر پرجنب‌وجوش را می‌شناختند. تا زمانی که تزار بر روسیه حکمرانی می‌کرد، او نمی‌توانست بازگردد. این دوره‌ای بود برای انتظار و گردآوری دانش: هنر، تاریخ، علم. او به‌ویژه مجذوب روان‌کاوی شده بود. نیروهای ناهشیار، سازوکارهای دستکاری و کنترل. در این زمان تروتسکی به فردی با سبک زندگی غربی بدل شد. این تصویر غربی را سال‌ها بعد نیز حفظ کرد، چیزی که بعدها به تعارضات عمیقی درون محافل بلشویکی انجامید.

در این خصوص او با یوسف جوگاشویلی که خود را استالین می‌نامید نیز هم‌زمان بود. استالین نیز خود را وقف انقلاب کرده بود، اما بیشتر وقت خود را در روسیه و در فعالیت‌های مخفیانه می‌گذراند. تروتسکی او را تیره‌مزاج و شهرستانی می‌دانست. برای استالین، تروتسکی همواره یک بورژوای مغرور غربی بود. دو انقلابی روس، دو جهان متفاوت.

در اول اوت ۱۹۱۴ تروتسکی مجبور به ترک وین شد. اروپا برای جنگی بزرگ آماده می‌شد. هم برای دشمنان روسیه در جنگ و هم برای متحدانش، تروتسکی دشمن محسوب می‌شد. یک شکار بی‌امان آغاز شد: زوریخ، پاریس، مادرید، نیویورک، قلب سرمایه‌داری. آخرین ایستگاه تبعید این انقلابی روس.

در فوریه‌ی ۱۹۱۷ خبرهایی به او رسید که سال‌ها انتظارشان را کشیده بود: تزار سقوط کرده است. توده‌ها دوباره به خیابان‌های پتروگراد آمده‌اند.

تروتسکی در همین رابطه در جایی مینویسید: «مطبوعات نیویورک به من هجوم آوردند. از هر طرف هزاران پرسش بر سرم می‌ریخت و آخرین پرسش این بود: «حالا چه می‌شود؟» من پاسخ دادم: «حالا نوبت ماست.» همه سخنانم را شوخی پنداشتند. هشت ماه بعد، آن شوخی به واقعیت بدل شد».


گرسنگی و جنگ جهانی کشور را فرسوده کرده بود

هنگامی که بلشویک ها بالاخره قدرت را به دست آوردند با مشکلاتی تقریباً حل‌ناشدنی روبه‌رو شدند. گرسنگی و جنگ جهانی کشور را فرسوده کرده بود. با این وجود بلشویک‌ها در این سرزمین پهناور تنها از پشتیبانی اندکی برخوردار بودند. وعده‌شان برای برقراری صلح اکنون باید به هر قیمتی عملی می‌شد.


تروتسکی به‌عنوان وزیر خارجه‌ی جدید راهی مذاکرات برست- لیتوفسک شد

لنین، تروتسکی را به‌عنوان وزیر خارجه‌ی جدید راهی مذاکرات برست- لیتوفسک کرد. برای تروتسکی تحمل‌ناپذیر بود که خواسته‌های سخت امپراتوری آلمان را بپذیرد. او که این مقام را تنها با بی‌میلی پذیرفته بود، همه‌ی قواعد دیپلماسی را نادیده گرفت و یک‌جانبه اعلام کرد که جنگ پایان یافته است. در واقع  معروف تروتسکی حالت «نه جنگ، نه صلح» بود که در نهایت به جایی نرسید. مذاکرات بسیار دشوار بود زیرا آلمان‌ها شرایط بسیار سنگینی (واگذاری سرزمین‌های وسیعی مانند اوکراین، لهستان و کشورهای بالتیک) را تحمیل می‌کردند. تروتسکی که نمی‌خواست این شرایط شرم‌آور را بپذیرد، اما از طرفی ارتش روسیه دیگر توانایی ادامه جنگ را نداشت، یک استراتژی انقلابی و بی‌سابقه را در فوریه۱۹۱۸ به اجرا گذاشت. او در ۱۰ فوریه۱۹۱۸، به طور یک‌طرفه پایان حالت جنگ را اعلام کرد و به آلمانی‌ها گفت که روسیه از جنگ خارج می‌شود، اما پیمان صلحی را امضا نمی‌کند. این همان شعار معروف “نه جنگ، نه صلح” بود که پیشتر به آن اشاره شد. اما استراتژی تروتسکی یک قمار بزرگ بود. او امیدوار بود که این عمل باعث شورش سربازان آلمانی شود. اما این اتفاق نیفتاد. در عوض، آلمان و متحدانش این اقدام را یک توهین و فرصت طلایی دیدند. آن‌ها مذاکرات را شکست‌خورده اعلام کردند و در ۱۸ فوریه۱۹۱۸، عملیات نظامی خود را با شدت بیشتری از سر گرفتند و بدون هیچ مقاومتی به پیشروی سریع در خاک روسیه ادامه دادند. این پیشروی آنقدر سریع و ویرانگر بود که حتی تهدید به تصرف پتروگراد (سن پترزبورگ امروزی) شد. با فاجعه‌بار شدن وضعیت، لنین درون حزب بلشویک اصرار کرد که چاره‌ای جز پذیرش شرایط آلمان نیست. سرانجام، روسیه در ۳ مارس ۱۹۱۸، «پیمان برست- لیتوفسک» را امضا کرد که شرایط آن حتی از پیشنهاد اولیه آلمان نیز سخت‌تر و تحقیرآمیزتر بود و منجر به از دست دادن حدود یک‌چهارم جمعیت و زمین‌های حاصلخیز روسیه شد. به این ترتیب اقدامات تروتسکی یک «اشتباه محاسبه» بزرگ استراتژیک بود که نتیجه‌ای فاجعه‌بار به دنبال داشت و موقعیت روسیه را به جای بهبود، بدتر کرد. این رویدادیکی از نقاط تاریک و بحث‌برانگیز در کارنامه سیاسی تروتسکی محسوب می‌شود.


ژنرال‌های تزاری سابق طبل جنگ علیه جمهوری سرخ را به صدا درآوردند

همزمان، ژنرال‌های تزاری سابق طبل جنگ علیه جمهوری سرخ را به صدا درآوردند و در سراسر جهان پشتیبانی یافتند. روسیه‌ای کمونیستی، کابوسی وحشتناک در نگاه قدرت‌های خارجی بود. بلشویک‌ها چاره‌ای جز جنگیدن نداشتند. ان اپلباوم در همین رابطه می گوید که این از همان آغاز بر ذهن و شیوه‌ی عمل آنان سایه انداخت: «آنها فکر می کردند که ما گروهی کوچک هستیم و تمام جهان علیه ماست. انگلستان، آمریکا و دشمنان داخلی آماده‌اند ما را شکست دهند.»

دولت لنین در فوریه‌ی ۱۹۱۸ به مسکو، پایتخت جدید، گریخت. قلمرو قدرتش هر روز کوچک‌تر می‌شد. دیگر مرزی وجود نداشت، تنها جبهه‌ها باقی مانده بودند. بسیج از سر ناچاری و در وضعیتی ناامید کننده، وضعیتی شبیه به «بودن یا نبودن» هملت. از همین‌جا ایده‌ی تأسیس ارتش سرخ شکل گرفت، و کسی که باید این ارتش را از هیچ پدید می‌آورد، تروتسکی بود.

تروتسکی در باره شرایط حاد آن دوران می نویسید و این که لنین از شرایط موجود بسیار افسرده بود و در باره افراد مسلح ما می گفت «ما یک دار و دسته بی نظم ودر هم و برهم هستیم. چکار می توان کرد؟» او باور چندانی به این نداشت که بتوان ارتشی واقعی ایجاد کرد. من پاسخ دادم: «باید نیروها را با انضباط آهنین و کارآمدی سامان داد.» لنین گفت: «درست است، اما ما وقت نداریم.» تروتسکی دست به حرکتی جسورانه زد: می‌خواست «نو» را بر شالوده‌ی «کهنه» بنا کند. هزاران افسر اخراجی ارتش تزاری را به خدمت گرفت. برای بسیاری از فعالان حزب بلشویک غیرقابل تحمل بود که ناگهان مجبور شوند از افسران تزاری فرمان ببرند. بدین ترتیب، در درون حزب بلشویک یک اپوزیسیون واقعی علیه این سیاست شکل گرفت و استالین یکی از قدرتمندترین رهبران آن بود.


ژنرال‌های ارتش سفید برای دادن روحیه به نیروهای خود پنجاهمین سالگرد تولد نیکلای دوم را جشن گرفتند

رشک و حسادت استالین به تروتسکی، به‌عنوان فرمانده‌ی کل ارتش سرخ، بارها به منبع کشمکش تبدیل شد. انتقادها از تروتسکی رو به افزایش گذاشت، زیرا پیروزی‌ها به دست نمی‌آمدند و نیروهای ارتش سفید به سوی مسکو پیشروی می‌کرد، با این امید که سلطنت تزار دوباره برپا شود. تصاویر جشن‌ها و تظاهرات پنجاهمین سالگرد تولد نیکلای دوم نشان می‌داد که برای بسیاری او هنوز همان « تزار پدر مأب» (Väterchen Zar) است.


خانواده‌ی رومانوف در یکاترینبورگ تیرباران شدند

تروتسکی در ابتدا قصد داشت یک دادگاه نمایشی بزرگ علیه خاندان زندانی رومانوف برگزار کند تا آنان را به‌عنوان «جنایتکار» معرفی کند. اما در ۱۷ ژوئیه، خانواده‌ی رومانوف در یکاترینبورگ (Jekaterinburg) تیرباران شدند. تروتسکی که در جبهه بود، بعدها این تصمیم را چنین توجیه کرد: «اعدام خاندان تزار نه‌تنها برای ترساندن دشمن، بلکه برای تکان دادن صفوف خودی ضروری بود. یا پیروزی کامل یا نابودی کامل.»

در اواخر تابستان ۱۹۱۸، به‌نظر می‌رسید که بلشویک‌ها در جنگ داخلی شکست خورده‌اند. اما تروتسکی، بی‌قرار و در قطار زرهی خود، مدام از جبهه‌ای به جبهه‌ی دیگر می‌رفت. هر جا که ظاهر می‌شد، ورق جنگ برمی‌گشت. او با شور و صلابت نیروها را برمی‌انگیخت، به پیش می‌راند و گاه اسیران را تیرباران می‌کرد. نام تروتسکی مترادف شد با انضباطی خشن، مجازات‌های سریع و حتی اعدام افسرانی که به بزدلی یا خیانت متهم می‌شدند.

جنگ داخلی روسیه، یکی از خونین‌ترین جنگ‌های قرن بیستم، رحم و بخششی نمی‌شناخت. تنها نفرت حاکم بود. بیش از ۹ میلیون نفر کشته شدند. ارتش سفید اسیران ارتش سرخ را تیرباران می‌کرد، کمیسرها را به صلیب می‌کشید و می‌آویخت، کشیشان را زیر شکنجه می‌کشت. ترور متقابل به‌شدت اوج گرفت. در چند هفته ده‌ها هزار نفر یا در دادگاه‌های انقلابی به‌سرعت محکوم شدند یا حتی بدون محاکمه، بی‌درنگ اعدام گردیدند.


جنگ داخلی روسیه، یکی از خونین‌ترین جنگ‌های قرن بیستم، رحم و بخششی نمی‌شناخت

اما جنگ فقط در میدان نبرد پیش نمی‌رفت، ذهن‌ها نیز میدان جنگ بودند. تبلیغات به‌عنوان سلاحی مقدس در مبارزه علیه سرمایه‌داری و ضدانقلاب عمل می‌کرد. تروتسکی این جنبه را بسیار جدی می‌گرفت. او به‌دقت ثبت فعالیت‌هایش را مقابل دوربین‌ها سازمان می‌داد. صدها متر فیلم از او ضبط شد، فیلم‌هایی که بعدها در دوران استالین به بایگانی‌های محرمانه منتقل شدند.

تروتسکی به جزئیات اهمیت زیادی می‌داد. مثلاً پوشیدن لباس‌های چرمی را عامدانه انتخاب می‌کرد تا ظاهر «اهریمنی»اش را پررنگ‌تر کرده و جذبه‌ی شخصی‌اش را بیفزاید. زندگی او در جبهه به‌سرعت در قالب افسانه و اسطوره بازتاب یافت.در حالی که نتیجه‌ی جنگ داخلی هنوز نامعلوم بود، تروتسکی چشم‌اندازهایش را فراتر از روسیه می‌دید. او می‌گفت: «با ارتش سرخ نه‌تنها از خود دفاع می‌کنیم، بلکه باید از مبارزه‌ی پرولتاریای بین‌المللی پشتیبانی کنیم. با نخستین غرش انقلاب جهانی باید آماده‌ی یاری به برادران شورشی خود باشیم.»

پس از پایان جنگ جهانی اول، در نوامبر ۱۹۱۸، واقعاً شعله‌های انقلاب در برلین، مونیخ، وین و بوداپست زبانه کشید، اما این قیام‌ها چون کاه در آتش بودند. خیلی زود به‌شدت سرکوب شدند. وعده‌ی کمک برادرانه از سوی روسیه محقق نشد، زیرا بلشویک‌ها هنوز درگیر نبرد برای بقای خود بودند.


انترناسیونال سوم

با این حال، در مارس ۱۹۱۹ «انترناسیونال سوم» (کمینترن) در مسکو تأسیس شد تا مشعل انقلاب جهانی دوباره افروخته شود. در طی ۱۸ ماه، تروتسکی با ارتش سرخش دست به کاری شگفت‌انگیز زد: تقریباً همه‌ی دشمنان داخلی شکست خوردند. رویای انقلاب جهانی دوباره دست‌یافتنی به‌نظر می‌رسید.اما شکست در برابر آخرین دشمن، لهستان، رؤیاها را درهم شکست. ارتش سرخ در آستانه‌ی ورشو متوقف شد و حمله ناکام ماند. استالین، همچون گذشته، این بار هم در کارزار نظامی، خودسرانه و برخلاف نقشه‌های تروتسکی عمل کرده بود.

تروتسکی دستورات مافوق خود را نادیده می‌گرفت، و همین بی‌اعتنایی به فرمان‌ها یکی از دلایل اصلی سقوط آینده‌ی او گردید. در سال ۱۹۲۰ جنگ داخلی ظاهراً پایان یافت و امپراتوری پهناور روسیه زیر سلطه‌ی بلشویک‌ها قرار گرفت. اتکای آنان بر پنج میلیون سرباز ارتش سرخ به رهبری تروتسکی بود. تصویر «کمونیسم شبح‌وار» در سراسر جهان منتشر گردید. دیدن یک یهودی در رأس صفوفی از دهقانان سربازشده‌ی روسی برای بسیاری تحریک‌کننده بود. این امر نفرت دشمنان را تشدید کرد، زیرا بلشویسم را به‌عنوان «قدرت‌گیری یهودیان در قلب امپراتوری» نشان می‌دادند و تروتسکی بارزترین چهره‌ی این تصویر بود. در او، هم یهودستیزان دشمن خود را یافتند و هم ضدکمونیست‌ها.

با این حال، قدرت شوروی در ظاهر آرام، مطمئن و خوش‌بین نشان داده می‌شد، اما پشت پرده فجایع بزرگی رخ می‌داد. جنگ داخلی کشور را به هرج‌ومرج و ویرانی کشانده و سپس قحطی هولناکی به وقوع پیوست. میلیون‌ها انسان از گرسنگی جان دادند. بدین ترتیب، تردیدها در مورد «بهشت موعود سوسیالیستی» رو به افزایش گذاشت و در آغاز سال ۱۹۲۱ موجی از اعتصابات در شهرها شکل گرفت. حتی قهرمانان پیشین انقلاب اکتبر یعنی ملوانان کرونشتات (Kronstädter Matrosen) که زمانی همراه تروتسکی کاخ زمستانی را تسخیر کرده بودند، اکنون دست به شورش زدند.آنها نان و سیاستی نو می‌خواستند.

این قیام، برای لنین تهدیدی مرگبار تلقی می شد، چرا که نخستین بار دهقانان نبودند که سر به شورش برداشته بودند، بلکه «ملوانان کرونشتات» ــ متحدان سابق انقلاب ــ علیه بلشویک‌ها برخاسته بودند. آن‌ها کمونیسم را می‌خواستند، اما نه کمونیسم بلشویکی. اما یکی از اصول بنیادین انقلاب این بود که قدرت تقسیم‌پذیر نیست: اگر در نیمه‌ی راه توقف کنی، دیگر انقلاب نخواهی داشت، بلکه سقط جنین سیاسی به بار خواهد آمد. بلشویک‌ها همانند ژاکوبن‌های انقلاب فرانسه، مسیر خشونت، رادیکالیسم و محدودیت‌های دمکراسی را برگزیدند.

پس از سرکوب خونین کرونشتات، موج بازداشت‌ها، محاکمه‌ها و تبعیدها آغاز شد. نخستین دادگاه‌های نمایشی در تاریخ شوروی توسط لنین و تروتسکی سازمان یافت. در نوامبر ۱۹۲۲، در پنجمین سالگرد انقلاب اکتبر، تروتسکی رهبری جشن‌ها در میدان سرخ را برعهده گرفت. او، که به‌طور غیررسمی به‌عنوان جانشین لنین شناخته می‌شد، در اوج قدرت قرار داشت. بزرگ‌ترین رقیبش، استالین، هنوز در حاشیه ایستاده بود. رهبران کمونیست از سراسر جهان چشم به تروتسکی دوخته بودند و او خود را در ادامه‌ی سنتی فکری قرار می‌داد که از مارکس آغاز و به لنین رسیده بود. برای بسیاری، او «مارکس به‌اضافه‌ی لنین» بود ــ نابغه‌ای فراانسانی که بشریت را باید به قله‌هایی برساند که خود او نمونه‌ی آن به شمار می‌رفت.


لنین مهمترین پشتیبان تروتسکی در بستر مرگ افتاده بود

اما ستاره‌ی تروتسکی به سرعت رو به افول گذاشت. مهم‌ترین پشتیبان او در حزب، یعنی لنین، در بستر مرگ افتاد. وصیت‌نامه‌ی لنین همچون پیشگویی‌ای شوم عمل کرد: او در برابر «اعتماد به نفس بیش از حد تروتسکی» و «قدرت کنترل‌ناپذیر استالین» به حزب هشدار داد. در پشت دیوارهای کرملین، نبرد بر سر جانشینی مدت‌ها بود که آغاز شده بود. استالین با تقسیم مناصب و امتیازات، به‌تدریج حلقه‌ای وفادار پیرامون خود ساخت.

محافل شبانه و بزم‌های استالین برای تروتسکی هیچ جذابیتی نداشت. او همواره در اندیشه‌ی «انقلاب دائمی» بود و به همین دلیل از جمع‌ها کنار گذاشته می‌شد. در اکتبر ۱۹۲۳ کار به رویارویی علنی رسید. پس از حملات تند استالین، تروتسکی با اتهام «تلاش برای شکاف در حزب و قبضه‌ی رهبری» مواجه شد. او در دفاع خود گفت که لنین شخصاً از او پرسیده بود که آیا حاضر است جانشینش شود یا نه، و به این ترتیب خود را «وارث مشروع» معرفی کرد. اما در ادامه سخنی گفت که مرگبار بود: او اعتراف کرد که به لنین گفته است «به‌عنوان یک یهودی نمی‌تواند چنین نقشی بر عهده گیرد.» این اعتراف، ضربه‌ایمرگبار بر اعتبار سیاسی‌اش بود.

تروتسکی درگیر توطئه‌های درون‌حزبی، جنگ داخلی و تب شدیدی که او را از پا انداخته بود، برای درمان به قفقاز رفت. در ژانویه‌ی ۱۹۲۴ لنین درگذشت، در حالی که تروتسکی هزاران کیلومتر دورتر از مسکو بود. استالین با ارسال تاریخ جعلی مراسم خاکسپاری، او را عمداً از حضور در تشییع جنازه‌ی لنین بازداشت. بدین‌سان، تروتسکی تنها عضو بلندپایه‌ی حزب بود که در آن روز سرنوشت‌ساز غایب ماند.


استالین با ارسال تاریخ جعلی مراسم خاکسپاری لنین شرکت تروتسکی در مراسم را حذف کرد

نیرنگ استالین به ثمر نشست. توده‌ها به‌خوبی می‌دانستند که تروتسکی فرمانده ارتش سرخ بوده و در تقابل با استالین یک قهرمان جنگی نابغه محسوب می‌شد. نام او نه تنها در سراسر شوروی، بلکه در تمام جهان شناخته شده بود. او برای استالین خطرناک‌ترین رقیب به شمار می‌آمد، زیرا هرگز ادعای رهبری او را به رسمیت نمی‌شناخت.

استالین با مهارت تاکتیک‌های خود را علیه تروتسکی به کار گرفت و شعار «ساخت سوسیالیسم در یک کشور» را به شعار اصلی بدل کرد. اکثریت حزب از این دیدگاه استقبال کردند. در مقابل، تروتسکی که مدافع سازش‌ناپذیر «انقلاب جهانی» بود، به تدریج محبوبیت خود را از دست داد. او استالین را «گورکن انقلاب» نامید، عبارتی که استالین هرگز فراموش نکرد.

قدرت به‌تدریج از دست تروتسکی خارج شد: در ۱۹۲۵ فرماندهی ارتش سرخ، در ۱۹۲۶ کرسی خود در پولیتبورو و سپس جایگاهش در کمیته مرکزی را از دست داد. آخرین تصاویر از او در مسکو به مراسم خاکسپاری فلیکس دزرژینسکی(Feliks Dzerzhinskii) (رئیس سرویس امنیتی و مرد مورد اعتماد استالین) برمی‌گردد. تروتسکی استالین را «برترین میان‌مایه‌ی حزب» خوانده بود ــ جمله‌ای که بعدها نشان داد تا چه اندازه در ارزیابی استعداد سیاسی او دچار اشتباه شده بود.

اکتبر ۱۹۲۷، در دهمین سالگرد انقلاب، مطبوعات استالین قهرمان سابق را به تمسخر گرفتند و به صورت یک «دلقک بی‌اثر» به تصویر کشیدند. چند روز بعد، تروتسکی از حزب اخراج شد، بازداشت گردید و دوباره به تبعید فرستاده شد ــ این بار به دست رفقای پیشین خود.هیچ کشوری مایل به پذیرش او نبود، زیرا او «شبح انقلاب» را نمایندگی می‌کرد. یک سیاستمدار برجسته بریتانیایی گفته بود: «تنها کاری که می‌توان با او کرد، این است که او را مقابل دیوار گذاشت و تیرباران کرد.» سرانجام، تنها ترکیه پذیرفت که این انقلابی مطرود را پناه دهد.

تروتسکی اکنون منزوی در جزیره‌ای کوچک نزدیک قسطنطنیه (استانبول) زندگی می‌کرد. خود او این تبعید را در ذهنش چیزی شبیه ناپلئون در سنت هلن می‌دید. شاید هنوز به بازگشت در رأس نیروهای وفادار امیدوار بود. او می‌گفت: «زندگی گردویی سخت است. برای غلبه بر آن، یا باید تسلیم شد و یا آن را با نیروی یک ایده بزرگ در هم شکست.»

خانم ان اپلباوم می گوید: «با این حال، باید در خواندن آثار تروتسکی احتیاط کرد. او هنگام نگارش خاطرات و تاریخ انقلاب، بسیاری از وقایع را حذف یا تغییر داد تا خود را در نقش «خوب» و استالین را در نقش «بوروکرات کسل‌کننده» نشان دهد.»

او به‌عنوان انقلابی بازنشسته از ۱۹۲۹ به سفرهایی برای سخنرانی پرداخت. همراه با همسر دومش، ناتالیا، توقفی در پاریس داشت، اما مقصد اصلی کپنهاگ بود. در آنجا به زبان آلمانی برای جمعیتی عظیم سخنرانی کرد و همچنان در عنصر خویش بود.


تصویری از دختر تروتسکی از همسر اولش که در برلین خودکشی کرد

ژانویه ۱۹۳۳ ماهی سرنوشت‌ساز بود. خبرهای هولناک از برلین رسید: خودکشی دخترش در تبعید. نوه تروتسکی به خاطر می آورد: «خودکشی مادر، ضربه‌ای سنگین بود. تروتسکی این فاجعه را به گردن استالین انداخت، زیرا او حتی تابعیت شوروی را از دخترش سلب کرده و مانع بازگشتش به خانواده شده بود. تروتسکی و ناتالیا چند روز در اتاقی محبوس ماندند و چیزی نخوردند، اما سپس بیرون آمدند و پذیرفتند که «عصر دیکتاتورها» آغاز شده است: هیتلر در برلین و استالین در مسکو».

استالین با لجاجت نه‌تنها رقبای خود، بلکه متحدان سابق را نیز هدف قرار داد تا نابودشان کند. در سال‌های بد نام پاکسازی بزرگ (1938-1936)، نسل کاملی از بلشویک‌های قدیمی بازداشت، محاکمه، زندانی یا اعدام شدند. تبعید تروتسکی و همسرش همچون یک ادیسه‌ی بی‌پایان در اروپا ادامه یافت.


تروتسکی و همسرش در کنار دیگو ریورا

لئون تروتسکی و همسر دومش ناتالیا پس از سفر پرماجرای خود در اروپا، اکنون میهمان دیگو ریورا (Diego Riviera)، نقاش مشهور و یکی از هواداران انقلابی و حرفه‌ای روسیه هستند. پس از سال‌ها، بالاخره دوباره آرامش برقرار شده است. لحظات خصوصی. او عاشق فریدا کالو (Frida Carlo)، همسر میزبان می‌شود. یک رابطه کوتاه. در همین حال، در مسکو، تروتسکی به عنوان یک عامل فاشیست به مرگ محکوم می‌شود. هزاران جنایت به گردن این دشمن شماره یک دولت انداخته می‌شود. درخواست تجدید نظر تروتسکی بی‌نتیجه می‌ماند. در کرملین، ترور این منتقد بی‌امان از پیش تصمیم‌گیری شده است. در سال ۱۹۳۹، تروتسکی به اقامتگاه جدید خود در خیابان وین شماره ۱۹ نقل مکان می‌کند که به یک قلعه تبدیل شده بود. خطر هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود.


فریدا کالو نقاش مشهور و همسر دیگو ریورا که مدتی با تروتسکی روابطی عاشقانه پیدا کرده بود

یک تاریخ نگار چنین توضیح می دهد: «همه انواع مرتدان در این دوره توسط سازمان‌های جاسوسی استالینیستی در یک سری ترورهای کاملاً سازمان‌یافته به قتل می‌رسند. دستگاه‌های امنیتی استالین شبکه‌ای از عملیات‌های ترور را به‌راه انداختند و مخالفان را در زنجیره‌ای از حملات برنامه‌ریزی‌شده از میان برمی‌داشتند. این شبکه روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد و نشان می‌داد که چقدر استالین واقعاً طناب خفه‌کننده‌اش را که به دور او کشیده تنگ تر می کند است.»

با این حال، تروتسکی نمی‌داند استالین تا چه اندازه قبلاً دامش را تنگ کرده است. او هنوز امیدوار است که پسر کوچکش، سرگئی سدوف (Sergei Sedov) که دو سال پیش دستگیر شد، زنده باشد. در جایی می نویسد: «هر بار که سدوا را به یاد می‌آورم، درد شدیدی حس می‌کنم. او به ما تکیه کرده بود و نتیجه این شد که ما قربانیش کردیم. دقیقاً همینطوره. شاید مرگ من زندگی او را نجات می‌داد.»

تروتسکی، که در تبعید بود، هرگز از جزئیات مرگ سرگئی مطلع نشد، اما همیشه با احساس گناه و اندوه عمیقی از سرنوشت پسرش یاد می کرد. مرگ سرگئی، همراه با مرگ مرموز پسر دیگرش، لئون سدوف، در سال ۱۹۳۸ در پاریس، ضربه های سختی به او وارد کرد و تقریباً تمام خانواده مستقیم او را از بین برد.

سرگئی سدوف برخللاف برادر بزرگترش، لف سدوف که یک تروتسکیست فعال شد و در تبعید به پدرش پیوست، عمداً از زندگی سیاسی دوری کرد. او به عنوان یک مهندس و ریاضیدان مستعد و غیرسیاسی شناخته می شد که تمام تمرکز خود را بر کار علمی گذاشته بود. به دلیل مخالفت شدید استالین با تروتسکی (دشمن شخصی شماره یک)، سرگئی برای محافظت از خود، به طور عمومی رابطه خود با پدرش را رد کرد و هیچ تماسی با او در تبعید نداشت. با این حال، این دوری هیچ کمکی به او نکرد. در جریان پاکسازی بزرگ استالین در سال ۱۹۳۷، سرگئی تنها به جرم «پسر تروتسکی بودن» دستگیر شد. او به «خرابکاری» متهم (اتهام ساختگی رایج در آن دوران) و در نهایت، در ۲۹ اکتبر ۱۹۳۷، اعدام گردید. سرگئی سدوف نماد تراژدی عمیق خانوادگی تروتسکی و خشونت بی رحمانه رژیم استالین بود. سرنوشت او به وضوح نشان می داد که در آن نظام، حتی کسی که عمداً از سیاستفاصله گرفته بود و سعی در زندگی خصوصی و حرفه ای داشت، تنها به دلیل نسبت خانوادگی اش نابود می شد. به این ترتیب به غیر از تروتسکی، همسر دومش و نوه‌اش، هیچ کس دیگر از خانواده زنده نمانده بود (پیشتر از این لف سدوف پسر بزرگ او که هم فکر سیاسی تروتسکی نیز محسوب میشد در سال ۱۹۳۸ در پاریس به طرز مشکوکی به قتل رسیده بود).

در فوریه۱۹۴۰، تروتسکی وصیتنامه سیاسی خود را می‌نویسد. دست بلند استالین، سازمان جاسوسی گِپِو (GPU)، عوامل و کمک‌کنندگانش را قبلاً در نزدیکی تروتسکی مستقر کرده است.


ناگهان صدای پدربزرگم را شنیدیم، پر از شادی زندگی. او خیلی شاد بود چون از این سوءقصد جان سالم به در برده بود

در شب ۲۳ تا ۲۴ مه، آن‌ها به خانه تروتسکی نفوذ می‌کنند. نوه تروتسکی به خاطر می آورد: «من کاملاً آرام خوابیده بودم و ناگهان بیدار شدم. آن‌ها از باغ بمب‌هایی به داخل اتاق‌ها پرتاب کردند. حتی به اتاق من. و بعد صدای انفجار بلندی را شنیدم! آنگاه شعله‌ها زبانه کشیدند و من دویدم و فکر کردم کل خانه دارد منفجر می‌شود. ناگهان صدای پدربزرگم را شنیدیم، پر از شادی زندگی. او خیلی شاد بود چون از این سوءقصد جان سالم به در برده بود.»


برای شرکت در تشییع جنازه تروتسکی هزاران نفر در خیابان‌ها صف می‌کشند

اما فقط سه ماه بعد از این جریان، تروتسکی در اثر دومین سوءقصد جان خود را از دست می‌دهد. تاریخ نگاری چنین نظر می دهد: «وقتی به این پایان نگاه می‌کنی، باید بگویی تروتسکی قربانی ماشینی شد که خودش در ساختن آن مشارکت داشت. همه بلشویک‌ها حامی دیکتاتوری پرولتاریا، یک دیکتاتوری خشونت بودند. خشونت برای آن‌ها روشی برای خوشبخت کردن مردم بود. بنابراین قربانی، یعنی تروتسکی، تبر سقوط خودش را نیز همراهی کرده است.»


آرامگاه ابدی تروتسکی

برای تشییع جنازه تروتسکی هزاران نفر در خیابان‌ها صف می‌کشند. قاتل او در مکزیک حداکثر مجازات، ۲۰ سال زندان را دریافت می‌کند و در اتحاد جماهیر شوروی، او نشان لنین دریافت می‌کند.

 





iran-emrooz.net | Thu, 16.10.2025, 11:50
مهره‌های اصلی رژیم اسد چگونه از سوریه گریختند

نیویورک تایمز

با فروپاشی رژیم سوریه، نگاه جهان بر پرواز فرار بشار اسد دوخته شده بود. اما پشت سر او، مقاماتی که ستون فقرات حکومت خشن و سرکوبگرش بودند، به شکلی تقریباً نامحسوس، در موجی از فرار جمعی ناپدید شدند.

اریکا سالومون، کریستیان تریبرت، هیلی ویلیس، احمد مهدی و دنی مکی
نیویورک تایمز / ۱۶ اکتبر ۲۰۲۵

کمی پس از نیمه‌شب هشتم دسامبر ۲۰۲۴، ده‌ها نفر در تاریکی بیرون از بخش نظامی فرودگاه بین‌المللی دمشق گرد آمدند. هرچه در توان داشتند، با خود آوردند و سوار یک جت کوچک «سیرین ایر» (هواپیمایی سوریه) شدند.

تنها یک ساعت پیش‌تر، آنان بخشی از حلقه‌ی نخبگانی بودند که ستون فقرات یکی از خشن‌ترین رژیم‌های جهان را تشکیل می‌دادند. اما اکنون، در پی سقوط ناگهانی و فرار رئیس‌جمهور بشار اسد از کشور، آنان خود را در نقش فراریانی یافتند که با خانواده‌هایشان در هراس از پیگرد، می‌گریختند.

در میان مسافران، قحطان خلیل، رئیس سازمان اطلاعات نیروی هوایی سوریه، حضور داشت؛ فردی که متهم بود مستقیماً مسئول یکی از خون‌بارترین کشتارهای جنگ داخلی سیزده‌ساله‌ی کشور است.

او را دو وزیر پیشین دفاع، علی عباس و علی ایوب، همراهی می‌کردند؛ هر دو به دلیل نقض حقوق بشر و ارتکاب جنایات در جریان درگیری‌ها، تحت تحریم بین‌المللی قرار داشتند.

همچنین عبدالکریم ابراهیم، رئیس ستاد ارتش، که متهم بود در تسهیل شکنجه و خشونت جنسی علیه غیرنظامیان نقش داشته، در میان مسافران بود.

حضور این افراد و دیگر چهره‌های رژیم در پرواز مذکور، توسط یکی از مسافران و دو مقام پیشین مطلع از ماجرا، برای نیویورک تایمز بازگو شده است.

با پیشروی برق‌آسای نیروهای شورشی به سمت پایتخت، فرار پنهانی بشار اسد از دمشق در همان شب، حلقه‌ی نزدیکانش را غافلگیر کرد و به نماد سقوط خیره‌کننده‌ی رژیم او بدل شد.

مهره‌های اصلی‌اش به‌سرعت از او پیروی کردند. در عرض چند ساعت، ستون‌های یک نظام کاملِ سرکوب نه فقط فرو ریختند، بلکه در واقع ناپدید شدند.

برخی سوار هواپیما شدند؛ برخی دیگر به ویلاهای ساحلی خود گریختند و با قایق‌های تندرو لوکس به دریا زدند.


علی عباس(چپ)، علی ایوب (وسط) و عبدالکریم ابراهیم از مقامات عالی رتبه سوریه بودند که همگی به رهبری استفاده از خشونت کورکورانه توسط ارتش متهم شدند

گروهی در کاروانی از خودروهای گران‌قیمت، از ایست‌های بازرسی تازه‌برپا شده‌ی شورشیان گذشتند، بی‌آنکه شناخته شوند. چند نفر نیز در سفارت روسیه پنهان شدند؛ جایی که برای فرارشان به مسکو، مهم‌ترین متحد اسد، کمک کرد.

برای هزاران سوری که عزیزانشان را از دست داده‌اند، یا شکنجه، زندان و آوارگی را زیر سایه‌ی رژیم اسد تجربه کرده‌اند، وطنشان اکنون به صحنه‌ی جنایتی بزرگ بدل شده بود که متهمان اصلی‌اش دسته‌جمعی از آن گریخته‌اند.

ده ماه پس از فروپاشی رژیم، کشوری که از جنگ ویران شده است، نه‌تنها با چالش عظیم بازسازی روبه‌روست، بلکه با وظیفه‌ی دشوار دیگری نیز دست و پنجه نرم می‌کند: جست‌وجوی جهانی برای یافتن و پاسخ‌گو کردن کسانی که مرتکب برخی از فجیع‌ترین جنایات دولتی قرن حاضر شده‌اند.

رزمندگان پیشین و دولت نوپای سوریه در تلاش‌اند تا با کمک خبرچین‌ها، هک داده‌های تلفن و رایانه، یا سرنخ‌هایی که از ساختمان‌های متروک رژیم به‌دست می‌آورند، رد آنان را بزنند. دادستان‌ها در اروپا و ایالات متحده نیز در حال تشکیل یا بازنگری پرونده‌ها هستند. گروه‌های جامعه‌ی مدنی سوری و بازرسان سازمان ملل مدارک و شهادت‌ها را گردآوری می‌کنند تا روزی عدالت بتواند اجرا شود.

هدف آنان افرادی هستند از دست‌نیافتنی‌ترین چهره‌های جهان؛ کسانی که برای دهه‌ها قدرت عظیمی در دست داشتند، اما در هاله‌ای از ابهام عمومی زندگی کردند — تا آنجا که نام واقعی، سن و حتی چهره‌ی برخی از آنان ناشناخته مانده بود.

این کمبود اطلاعات بارها سبب اشتباه در گزارش‌های خبری، و نیز در فهرست‌های تحریم و تعقیب قضایی شده است. چنین وضعی احتمالاً به فرار برخی از بدنام‌ترین چهره‌های رژیم از چنگ مقامات سوری و اروپایی پس از سقوط اسد کمک کرده است.

امکانات برای ناپدید شدن

در ماه‌های اخیر، گروهی از خبرنگاران نیویورک تایمز کوشیده‌اند تا شکاف‌های اطلاعاتی مربوط به نقش و هویت واقعی ۵۵ تن از مقام‌های سابق رژیم را پر کنند؛ افرادی که همگی از چهره‌های بلندپایه‌ی دولت و ارتش بوده‌اند، نامشان در فهرست تحریم‌های بین‌المللی آمده و با خونین‌ترین فصل‌های تاریخ معاصر سوریه پیوند خورده‌اند.

این تحقیق همه چیز را دربر گرفته است؛ از ردیابی ردپاهای دیجیتال و حساب‌های شبکه‌های اجتماعی خانواده‌ها، تا جست‌وجو در املاک رهاشده برای یافتن قبوض تلفن یا اطلاعات کارت‌های اعتباری.

خبرنگاران با ده‌ها مقام پیشین رژیم گفت‌وگو کرده‌اند — بسیاری به شرط ناشناس ماندن برای حفظ امنیت خود — و همچنین با وکلای حقوق بشر سوری، نیروهای پلیس اروپا، فعالان جامعه‌ی مدنی و اعضای دولت جدید سوریه. آنان از ده‌ها ویلا و شرکت متروک متعلق به چهره‌های رژیم بازدید کردند و مسیرهای فرار برخی را بازسازی نمودند.


صحنه‌هایی از ویرانی‌های دمشق پس از ۱۳ سال جنگ داخلی که نیم میلیون کشته برجای گذاشت

مکان کنونی بسیاری از این ۵۵ مقام کلیدی که پایه‌های دیکتاتوری اسد را استوار کرده بودند هنوز ناشناخته است، اما از میان حدود دوازده نفری که نیویورک تایمز ردشان را یافته، سرنوشت‌ها به طرز چشمگیری متفاوت است.

بر پایه گفته‌های مقام‌های پیشین سوری، بستگان و افراد نزدیک به خاندان حاکم، خودِ بشار اسد اکنون در روسیه به سر می‌برد و به نظر می‌رسد ارتباطش را با بیشتر حلقه‌ی سابق اطرافیانش قطع کرده است.

ماهر اسد، برادری که از نظر قدرت در دوران رژیم گذشته تنها پس از بشار قرار داشت، بنا بر روایت مقام‌های پیشین و بازرگانان مرتبط با رژیم که همچنان با او در تماس‌اند، زندگی تبعیدگونه‌ای آمیخته با تجمل در مسکو دارد. در این اقامت نیز شماری از فرماندهان ارشد پیشین، از جمله جمال یونس، او را همراهی می‌کنند؛ ویدئوهایی که نیویورک تایمز اصالت آن‌ها را تأیید کرده، این موضوع را تأیید می‌کند.

در مقابل، برخی دیگر چون غیاث دلا، سرتیپی که نیروهایش در سرکوب خشن اعتراضات نقش داشتند، اکنون به گفته‌ی چند فرمانده‌ی پیشین ارتش، از لبنان در حال طراحی عملیات خرابکارانه هستند. این فرماندهان متن پیام‌هایی را که با او رد و بدل کرده بودند، با تایمز در میان گذاشتند. بنا به گفته‌ی همان منابع، دلا از مسکو با رهبران پیشین رژیم از جمله سهیل حسن و کمال حسن هماهنگی می‌کند.

بر اساس اظهارات یکی از فرماندهان پیشین نظامی و افرادی که با دولت جدید همکاری دارند، شماری از مقام‌های سابق با توافق‌هایی مبهم و پشت‌پرده اجازه یافته‌اند در داخل سوریه بمانند. یکی از آنان، عمرو ارمنازی، که بر برنامه‌ی تسلیحات شیمیایی اسد نظارت داشت، توسط خبرنگاران تایمز در خانه‌ی خودش در دمشق شناسایی شد.

ردیابی چنین گروه بزرگی از چهره‌ها، چالشی عظیم برای کسانی است که در پی عدالت‌اند. هم باید پرونده‌های کیفری تشکیل داد و هم با دشواری بزرگِ یافتن راهی برای پیگرد و محاکمه‌ی آنان روبه‌رو شد.

در قلب این چالش اما پرسشی بنیادی نهفته است: چگونه می‌توان جست‌وجویی جهانی را هماهنگ کرد برای یافتن کسانی که نمی‌خواهند یافت شوند؟

بنا به گفته‌ی کارکنان و مقام‌های پیشین رژیم، بسیاری از آنان به‌راحتی به دفاتر دولتی دسترسی داشتند و از این راه توانسته بودند گذرنامه‌های معتبر سوری با نام‌های جعلی دریافت کنند. به گفته‌ی همان منابع، این اسناد سپس به آنان امکان داده بود که گذرنامه‌ی کشورهایی در حوزه‌ی کارائیب را نیز به‌دست آورند.

مازن درویش، رئیس «مرکز سوری برای رسانه و آزادی بیان» مستقر در پاریس — که یکی از نهادهای پیشرو در پیگیری عدالت برای سوریه است — در این‌باره می‌گوید: «برخی از این افراد با خرید هویت‌های جدید از طریق سرمایه‌گذاری در املاک یا پرداخت‌های مالی، تابعیت جدید به دست آورده‌اند. آنان با این نام‌ها و ملیت‌های تازه پنهان می‌شوند.»

او می‌افزاید: «این افراد امکانات مالی لازم را دارند تا آزادانه رفت‌وآمد کنند، گذرنامه‌های تازه بخرند و ناپدید شوند.»

«او رفته است»

فرار گسترده‌ی مقامات در شب هفتم دسامبر ۲۰۲۴، زمانی آغاز شد که ناگهان حقیقتی تلخ برای اطرافیان آشکار شد.

ساعت‌ها بود که چند تن از نزدیک‌ترین مشاوران بشار اسد در حوالی دفتر او در کاخ ریاست‌جمهوری منتظر مانده بودند و با اطمینان به تماس‌های همکاران و بستگان خود پاسخ می‌دادند. به گفته‌ی چند مقام سابق رژیم که آن شب با آنان در تماس بودند، مقام‌های حاضر در کاخ به همه اطمینان می‌دادند که رئیس‌جمهور در آنجاست و مشغول تدوین طرحی است با حضور مشاوران نظامی و نمایندگان روسیه و ایران برای مقابله با پیشروی شورشیان.

اما آن طرح هرگز وجود نداشت — و خود بشار اسد نیز نه.

با درک این واقعیت که رئیس‌جمهور ناپدید شده است، مشاوران ارشد به‌سرعت رد او را تا خانه‌اش گرفتند. بنا بر گفته‌ی سه مقام پیشین کاخ ریاست‌جمهوری، نگهبانان مقابل خانه‌ی اسد به آنان اطلاع دادند که مأموران روسی او را به همراه پسرش و دستیار شخصی‌اش، با کاروانی شامل سه خودروی شاسی‌بلند (SUV) از محل خارج کرده‌اند. بر اساس روایت همان مشاوران، تنها مقاماتی که رئیس‌جمهور فراخوانده بود تا با او بگریزند، دو مشاور مالی بودند — به گفته‌ی دو منبع نزدیک به رژیم، او برای دسترسی به دارایی‌های خود در روسیه به کمک آنان نیاز داشت.


ماهر اسد، پس از برادرش بشار، دومین فرد قدرتمند در سوریه در دوران رژیم اسد بود. جمال یونس، سرلشکر سابق در لشکر چهارم ماهر اسد

رئیس‌جمهور سابق و همراهانش سوار جتی شدند که آنان را به پایگاه هوایی حمیمیم — در ساحل مدیترانه و تحت کنترل روسیه — برد؛ همان متحدی که در جنگ، مهم‌ترین پشتیبان او بود.

وقتی مشاوران رهاشده از این پرواز آگاه شدند، با وحشت به تماس با مسئولان امنیتی و اعضای خانواده‌ی خود پرداختند. شورشیان به حومه‌ی دمشق رسیده بودند و لحظه‌ای برای از دست دادن نبود.

یکی از مشاوران ارشد، همان‌گونه که آن شب را برای نیویورک تایمز بازگو کرد، در تماس با یکی از بستگان نزدیکش تنها گفت: «او رفته است.» سپس دستور داد خانواده‌اش وسایل خود را جمع کنند و به وزارت دفاع در میدان اموی دمشق بروند.

در آنجا، این مشاور ارشد و خانواده‌اش به چند افسر امنیتی دیگر که با خانواده‌هایشان گرد آمده بودند پیوستند و به قحطان خلیل، رئیس اطلاعات نیروی هوایی، ملحق شدند. خلیل پروازی برای فرار تدارک دیده بود — همان پروازی که بسیاری از مقامات عالی‌رتبه را به حمیمیم برد. به گفته‌ی یکی از مسافران که از مقام‌های پیشین کاخ ریاست‌جمهوری بود، آن هواپیما، یک جت شخصی یاک-۴۰، حدود ساعت ۱:۳۰ بامداد هشتم دسامبر فرودگاه دمشق را ترک کرد.

تحلیل تصاویر ماهواره‌ای نیز با این روایت هم‌خوانی دارد: نشان می‌دهد که هواپیمای یاک-۴۰ در روزهای پیش از آن در باند فرودگاه دمشق بوده، در شب یادشده ناپدید می‌شود و اندکی بعد در حمیمیم دوباره ظاهر می‌گردد.

مسافران هواپیما «وحشت‌زده بودند»، مقام پیشین کاخ ریاست‌جمهوری یادآوری می‌کند. او می‌گوید: «پرواز تنها ۳۰ دقیقه طول می‌کشد، اما آن شب احساس می‌کردیم تا ابد در حال پروازیم.»

در بخش دیگری از شهر، ماهر اسد ــ برادر بشار و فرمانده‌ی بدنام «لشکر چهارم» سوریه ــ با شتاب در تدارک فرار خود بود. بنا به گفته‌ی دو تن از نزدیکانش، او با یکی از دوستان خانوادگی و یکی از شرکای تجاری خود تماس گرفت و از آن‌ها خواست فوراً خانه‌هایشان را ترک کنند و بیرون منتظر بمانند. لحظاتی بعد، ماهر با خودرو از خیابان بالا آمد، آنان را سوار کرد و با سرعت برای رسیدن به پروازش گریخت.

فرودگاه تحت کنترل سوری‌ها در حمیمیم — جایی که دست‌کم پنج تن از مقاماتی که نیویورک تایمز در حال بررسی نقش‌شان است به آنجا رسیدند — به یک پایگاه نظامی روسیه متصل است.

در سال‌های گذشته، نیروهای نظامی روسیه نقش حیاتی در توانایی بشار اسد برای سرکوب شورش مسلحانه علیه حکومتش ایفا کردند. در مقابل، مسکو کنترل بنادر و پایگاه‌های استراتژیک در سواحل مدیترانه را در اختیار گرفت و به قراردادهای پرسود استخراج فسفات و منابع سوخت فسیلی دست یافت.


غیاث دلا، رهبری نیروهای مرتبط با تجارت دولتی کاپتاگون را بر عهده داشت و در سال ۲۰۲۵ به دلیل نقشش در خشونت‌های فرقه‌ای با تحریم‌های اتحادیه اروپا مواجه شد

اکنون روس‌ها در فرار خودِ اسد و بسیاری از مهره‌های اصلی رژیم او نیز نقشی به همان اندازه تعیین‌کننده ایفا کردند. شاهدان در پایگاه حمیمیم در ساعات اولیه‌ی بامداد، شبی پرآشوب را توصیف می‌کنند که در آن مقام‌های برکنارشده در حال فرار بودند.

به گفته‌ی دو شاهد، افرادی با چمدان‌هایی پر از پول نقد و طلا به سوی پایگاه روسی می‌رفتند. آنان گفتند که لباس‌های نظامی سوریه در همه‌جا پراکنده شده بود.

سه مقام پیشین رژیم نقل کرده‌اند که برخی از این مقام‌ها شتابان به دیدار یکدیگر رفتند و با افسران روسی گفتگو کردند تا ترتیب انتقالشان به مسکو را در روزها و ساعت‌های بعد بدهند.

در همین حال، بسیاری از اعضای خانواده‌ی چهره‌های رژیم ترجیح دادند با خودرو به خانه‌های ساحلی خود در نزدیکی پایگاه بروند.

غارت گاوصندوق‌ها، گریز از کمین‌ها

در دمشق، حدود سه‌هزار عضو سازمان اطلاعات کل همچنان در مجتمع امنیتی عظیمی در جنوب غرب پایتخت مستقر بودند، بی‌آن‌که بدانند نخبگان رژیم پیشاپیش گریخته‌اند. آنان به رهبری حسام لوکا — مقام امنیتی‌ای که مسئول بازداشت‌های گسترده و شکنجه‌ی سازمان‌یافته بود — در آماده‌باش کامل، مضطرب و نگران منتظر دستور بودند.

یکی از افسران ارشد زیرمجموعه‌ی لوکا او را چنین توصیف کرد: «او آن‌قدر مطیع و وابسته به بشار بود که حتی خاکستر‌دانی را هم بدون اجازه‌ی او از جایی به جای دیگر نمی‌برد.»

این افسر گفت که دستور یافته بودند خود را برای ضدحمله آماده کنند، اما آن دستور هرگز صادر نشد.

یکی از دوستان لوکا گفت که در طول شب بارها با او تماس گرفت تا از وضعیت باخبر شود و هر بار اطمینان یافت که «جای نگرانی نیست». اما حوالی ساعت دو بامداد، لوکا این بار با عجله پاسخ داد و گفت مشغول جمع‌کردن وسایلش برای فرار است.

یک ساعت بعد، افسرانش وارد دفتر او شدند و دیدند که لوکا بی‌هیچ کلامی رهایشان کرده است — و هنگام خروج، به حسابدار سازمان دستور داده بود تا گاوصندوق اصلی را باز کند. به گفته‌ی یکی از افسران حاضر، لوکا تمام پول داخل آن را برداشت؛ رقمی حدود یک‌میلیون و سیصد‌وشصت‌هزار دلار. سه مقام پیشین رژیم می‌گویند باور دارند که لوکا از آن زمان به روسیه گریخته، هرچند نیویورک تایمز هنوز نتوانسته این ادعا را تأیید کند.

در همان مجتمع امنیتی، کمال حسن — یکی دیگر از مقام‌های بلندپایه‌ی رژیم سابق — نیز دفتر خود را غارت کرد. بر اساس گفته‌ی یکی از دوستان او و یکی از مقام‌های ارشد پیشین که با معاونش در تماس بوده، او یک هارد درایو و همچنین پول داخل گاوصندوق دفتر اداری‌اش را با خود برد.

کمال حسن، رئیس اطلاعات نظامی، متهم است که بر بازداشت‌های گسترده، شکنجه و اعدام زندانیان نظارت داشته است.

اما فرار او به‌خوبی دیگران پیش نرفت. او هنگام خروج از خانه‌اش در یکی از محله‌های حومه‌ی دمشق که پیش‌تر «روستاهای اسد» نامیده می‌شد — منطقه‌ای که بسیاری از نخبگان رژیم در ویلاهای مجللش زندگی می‌کردند — در درگیری مسلحانه با شورشیان زخمی شد. به گفته‌ی دوست و مقام پیشین یادشده، او با پنهان شدن از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر گریخت تا سرانجام خود را به سفارت روسیه رساند، که پناهش داد.

نیویورک تایمز از طریق یک واسطه با او تماس گرفت. واسطه تلفنی با حسن صحبت کرد، اما او حاضر نشد مکان خود را فاش کند یا مصاحبه‌ای انجام دهد. با این حال، روایت خود از فرار زیر آتش را بازگو کرد و گفت که در یکی از «نمایندگی‌های دیپلماتیک» پناه گرفته بود، پیش از آن‌که سوریه را ترک کند.


حسام لوقا، سمت چپ تصویر، یک مقام سابق سوری که در نظارت بر بازداشت‌های گسترده و شکنجه‌های سیستماتیک دست داشته است. او در اینجا به همراه دو نفر دیگر که نیویورک تایمز نیز در حال تحقیق در مورد آنهاست، دیده می‌شود: سهیل الحسن و علی ایوب، سوم و پنجم از چپ

یکی دیگر از مقاماتی که در سفارت روسیه پناه یافت، علی مملوک، رئیس پیشین شورای امنیت ملی بود — فردی که در طراحی و اجرای نظام بازداشت، شکنجه و ناپدیدسازی اجباری که پنج دهه حکومت اسد را تعریف می‌کرد، نقشی محوری داشت.

به گفته‌ی یکی از دوستان نزدیک او که گفته بود با وی در تماس بوده و نیز یکی از بستگانش، علی مملوک تنها حدود ساعت ۴ بامداد، با دریافت تماسی تلفنی، از فروپاشی رژیم باخبر شد. هنگامی که کوشید تا به دیگر مقام‌های دولتی در مسیر فرودگاه بپیوندد، کاروان خودروهایش در کمینی مورد حمله قرار گرفت.

هرچند معلوم نبود چه کسانی به او حمله کرده‌اند، منابع یادشده گفتند او دشمنان بسیاری داشت.

مملوک که سال‌ها ریاست دستگاه‌های اطلاعاتی را نه فقط برای بشار اسد بلکه برای پدر و پیشینیِ او، حافظ اسد، بر عهده داشت، به رازهای حکومت واقف بود.

یکی از دوستانش گفت: «او جعبه سیاه رژیم بود — نه فقط از دوران بشار، از زمان حافظ.»

بر اساس گفته‌ی سه فرد آشنا با ماجرا، مملوک توانست بی‌آن‌که آسیبی ببیند بگریزد و خود را به سفارت روسیه برساند.

به گفته‌ی همان منابع، مملوک و کمال‌الحسن در آن‌جا پناه گرفتند تا زمانی که مقام‌های روسی کاروانی حفاظت‌شده برای انتقال آنان به پایگاه حمیمیم ترتیب دادند. هر دو نفر در نهایت به روسیه رسیدند.

برخوردهای نزدیک

چند تن از مقام‌های پیشین رژیم گفتند برای کاهش مقاومت باقی‌مانده‌ی نیروهای رژیم، نوعی تفاهم نانوشته میان فرماندهان شورشی وجود داشت تا در برابر فرار وفاداران به اسد به سوی سواحل مدیترانه، چشم‌پوشی کنند — مناطقی که زادگاه اقلیت علوی به‌شمار می‌رود، همان فرقه‌ای که بشار اسد از آن برخاسته و بسیاری از نیروهای امنیتی رژیم از میان آنان جذب شده بودند.


کمال الحسن، سمت چپ تصویر، در کنفرانسی درباره سوریه در آستانه، قزاقستان در سال ۲۰۲۳. الحسن بر برخی از شاخه‌های اطلاعاتی که به خاطر شکنجه بازداشت‌شدگان بدنام هستند، نظارت داشت

اما بعید بود چنین ارفاقی شامل حال سرتیپ بازنشسته بسام حسن شود. در میان نزدیکان اسد، کمتر کسی به اندازه‌ی حسن ترس‌انگیز بود؛ او به فهرستی طولانی از جنایت‌ها متهم بود — از هماهنگی حملات شیمیایی رژیم گرفته تا ربودن روزنامه‌نگار آمریکایی، آستین تایس.

با این حال، حسن توانست بی‌آن‌که شناسایی شود بگریزد، هرچند ساعات نخستین فروپاشی رژیم را در خواب سپری کرده بود. بنا به روایت سه فرد مطلع، اندکی پیش از ساعت پنج صبح، یکی از فرماندهانش او را از خواب بیدار کرد.

بر اساس گفته‌ی دو تن از آشنایانش، حسن به‌سرعت کاروانی متشکل از سه خودرو ترتیب داد که همسر، فرزندان بزرگ‌سال و کیسه‌هایی پر از پول را حمل می‌کردند. یکی از نزدیکانش گفت او آن‌قدر از احتمال حمله نگران بود که خانواده‌اش را در خودروهای جداگانه سوار کرد تا در صورت هدف قرار گرفتن، همه با هم کشته نشوند.

وقتی کاروانشان به حوالی شهر حمص، حدود ۱۶۰ کیلومتری شمال دمشق، رسید، شورشیان خودرو نخست — یک شاسی‌بلند — را متوقف کردند و همسر و دختر حسن را بیرون کشیدند. آنان را واداشتند که همه‌ی وسایل، حتی کیف‌های دستی‌شان را، در خودرو جا بگذارند.


علی مملوک، وسط، مدیر سابق امنیت ملی سوریه است که به سازماندهی یک سیستم دستگیری‌های گسترده، شکنجه و ناپدید شدن متهم شده است

به گفته‌ی یکی از شاهدان، شورشیان که از غنیمت خود خرسند بودند، بی‌توجه به آن‌که آن دو زن در خودروی دوم سوار شدند، اجازه دادند حرکت کنند — بی‌آن‌که بدانند در آن خودرو یکی از بدنام‌ترین چهره‌های رژیم اسد نشسته است.

احتمال شناسایی او اندک بود. سال‌هاست تصاویر جعلی متعددی از بسام حسن در رسانه‌ها پخش شده و حتی دولت‌های آمریکا و بریتانیا در اسناد تحریم خود، نام و تاریخ تولد نادرستی برای او به کار برده‌اند. نیویورک تایمز یکی از معدود عکس‌های معتبر و تازه از حسن را به دست آورده و راستی‌آزمایی کرده است.

بر پایه‌ی مصاحبه‌ها با مقام‌هایی از رژیم اسد، لبنان و ایالات متحده، حسن پس از عبور از ایست بازرسی، با کمک مقام‌های ایرانی به لبنان و سپس به ایران گریخت.

به گفته‌ی نزدیکانش، او بعدتر در قالب توافقی برای ارائه‌ی اطلاعات به مقام‌های اطلاعاتی آمریکا به بیروت بازگشت و اوقات خود را با همسرش در کافه‌ها و رستوران‌های مجلل می‌گذراند. حسن وقتی با شماره‌ای لبنانی در واتس‌اپ تماس گرفته شد، از گفت‌وگو با خبرنگاران خودداری کرد.

واقعیتی تلخ

برای ده‌ها هزار سوری که قربانی رژیم اسد بوده‌اند، مسیر عدالت بی‌سرانجام به نظر می‌رسد.

این پرسش همچنان بی‌پاسخ مانده است که آیا دولت کنونی، به رهبری احمد شَرا، رهبر پیشین اسلام‌گرا، توان یا اراده‌ی پیگرد جدی مقام‌های رژیم اسد را دارد یا نه — چراکه چنین اقدامی می‌تواند برخی از اعضای خود دولت جدید را نیز در معرض اتهام قرار دهد.

با توجه به اختلاف‌های دیرینه‌ی قدرت‌های خارجی بر سر جنگ سوریه و سرنوشت دیکتاتور پیشین آن، امیدی به تشکیل دادگاهی بین‌المللی هم نمی‌رود.

برای کسانی که تلاش می‌کنند نگذارند جنایت‌های رژیم در گذر زمان به فراموشی سپرده شود، واقعیتی تلخ باقی است: مجریان اصلی حکومت اسد هنوز در رفاه زندگی می‌کنند و یک گام جلوتر از تعقیب‌کنندگان خود مانده‌اند.

یکی از دوستان نزدیک چند مقام بلندپایه‌ی پیشین رژیم گفت: «آدم‌های اسد در مسکو ویسکی می‌نوشند و ورق بازی می‌کنند، یا در ویلاهای امارات لم داده‌اند. آنها دیگر نامی از جایی به اسم سوریه به یاد ندارند.»


بسام حسن





iran-emrooz.net | Tue, 14.10.2025, 9:11
پاییز آیت‌الله‌ها؛ چه نوع تغییری در ایران در راه است؟

کریم سجادپور

فارین افرز / شماره نوامبر، دسامبر ۲۰۲۵
منتشرشده در ۱۴ اکتبر ۲۰۲۵

برای نخستین بار در نزدیک به چهار دهه، ایران در آستانه‌ی تغییر در رهبری — و شاید حتی تغییر در کل نظام — قرار گرفته است. با نزدیک شدن پایان دوران رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای، جنگ ۱۲روزه‌ای در ماه ژوئن شکنندگی نظامی را که او بنا کرده بود آشکار کرد. اسرائیل شهرها و تأسیسات نظامی ایران را زیر ضربات سنگین گرفت و زمینه را برای پرتاب ۱۴ بمب سنگرشکن از سوی ایالات متحده بر سایت‌های هسته‌ای ایران فراهم ساخت. این جنگ شکاف عظیمی را میان شعارهای ایدئولوژیک تهران و توان واقعی رژیمی که بخش بزرگی از قدرت منطقه‌ای خود را از دست داده، دیگر کنترل آسمانش را در اختیار ندارد و کنترلش بر خیابان‌ها نیز کاهش یافته، برملا کرد. در پایان جنگ، خامنه‌ای ۸۶ ساله از مخفیگاه بیرون آمد تا با صدایی گرفته اعلام پیروزی کند — نمایشی که هدفش القای اقتدار بود اما در عمل ضعف و فرسودگی نظام را برجسته‌تر ساخت.

در «پاییز آیت‌الله»، پرسش اصلی این است که آیا نظام تئوکراتیکی که او از سال ۱۹۸۹ بر آن حکومت کرده باقی خواهد ماند، دگرگون خواهد شد یا فروخواهد پاشید — و چه نوع نظم سیاسی‌ای ممکن است پس از آن پدید آید. انقلاب ۱۹۷۹ ایران را از یک پادشاهی متحد غرب به یک حکومت اسلام‌گرای تئوکراتیک بدل کرد و این کشور را تقریباً یک‌شبه از متحد ایالات متحده به دشمن سوگندخورده‌اش تبدیل ساخت. چون ایران همچنان کشوری محوری است — ابرقدرتی انرژی‌محور که سیاست داخلی‌اش بر امنیت و نظم سیاسی خاورمیانه تأثیر مستقیم دارد و بازتاب‌های جهانی ایجاد می‌کند — مسأله‌ی جانشینی خامنه‌ای اهمیتی بسیار فراتر از مرزهای ایران دارد.

در دو سال گذشته — از زمان حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که تنها خامنه‌ای در میان رهبران بزرگ جهان آن را آشکارا تأیید کرد — دستاوردهای عمر سیاسی او به دست اسرائیل و ایالات متحده به خاکستر بدل شده است. نزدیک‌ترین شاگردان نظامی و سیاسی‌اش کشته یا ترور شده‌اند. گروه‌های نیابتی‌اش در منطقه فلج شده‌اند. پروژه عظیم هسته‌ای ایران که با هزینه‌ای سنگین برای اقتصاد کشور ساخته شده بود، زیر آوار مدفون است.

جمهوری اسلامی کوشیده است شکست نظامی خود را به فرصتی برای بسیج ملی و اتحاد مردم تبدیل کند، اما تحقیرهای زندگی روزمره از دیده‌ها پنهان‌ماندنی نیست. جمعیت ۹۲ میلیونی ایران بزرگ‌ترین جمعیت در جهان است که برای دهه‌ها از نظام مالی و سیاسی جهانی منزوی مانده است. اقتصاد ایران از تحریم‌شده‌ترین اقتصادهای جهان است. پول ملی آن از بی‌ارزش‌ترین ارزهای جهان است. گذرنامه ایرانی از کم‌اعتبارترین گذرنامه‌هاست. اینترنت ایران از سانسورشده‌ترین شبکه‌ها در جهان است. هوای آن از آلوده‌ترین هواهای کره زمین است.

شعارهای پایدار این نظام — «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» اما هرگز «زنده باد ایران» — آشکارا نشان می‌دهد که اولویت اصلی‌اش مقاومت و مقابله است نه توسعه و پیشرفت. خاموشی‌های پی‌درپی برق و جیره‌بندی آب به بخشی از زندگی روزمره مردم بدل شده است. یکی از نمادهای مرکزی انقلاب، یعنی حجاب اجباری — که آیت‌الله روح‌الله خمینی، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، آن را «پرچم انقلاب» نامیده بود — اکنون از هم گسیخته است؛ چراکه شمار فزاینده‌ای از زنان آشکارا از پوشاندن موی سر خود سر باز می‌زنند. پدرسالاران نظام جمهوری اسلامی نه بهتر از کنترل آسمان کشور، که قادر به کنترل زنانش نیستند.

برای درک اینکه ایران چگونه به این نقطه رسیده است، باید به اصول راهنمای حاکمیت ۳۶ ساله خامنه‌ای نگریست. دوران او بر دو ستون استوار بوده است: پایبندی مطلق به اصول انقلابی در داخل و خارج، و رد قاطع هرگونه اصلاح سیاسی. خامنه‌ای همواره باور داشته است که تضعیف آرمان‌ها و قیود ایدئولوژیک جمهوری اسلامی همان بلایی را بر سر آن خواهد آورد که سیاست «گلاسنوست» میخائیل گورباچف بر سر اتحاد شوروی آورد — یعنی مرگ سریع‌تر به‌جای بقای طولانی‌تر. او همچنین همواره با عادی‌سازی روابط با ایالات متحده مخالفت کرده است.

سن بالا، انعطاف‌ناپذیری و نزدیکی پایان دوران خامنه‌ای ایران را میان فرسایش تدریجی و انفجار ناگهانی معلق نگه داشته است. پس از مرگ او، چند آینده ممکن در برابر ایران قرار دارد. ایدئولوژی فراگیر جمهوری اسلامی ممکن است فروبپاشد و جای خود را به نوعی واقع‌گرایی قدرت‌طلبانه بدهد که مشخصه‌ی روسیه پساشوروی است. همچون چین پس از مرگ مائو تسه‌تونگ، ایران شاید با کنار گذاشتن ایدئولوژی سخت‌گیرانه و تمرکز بر منافع ملی عمل‌گرایانه، مسیر تازه‌ای برگزیند. ممکن است بر سرکوب و انزوای خود بیفزاید، چنان‌که کره شمالی طی دهه‌ها کرده است. شاید حکومت روحانیان به سود تسلط نظامیان کنار رود، همان‌گونه که در پاکستان رخ داد. و گرچه احتمال آن روزبه‌روز کمتر می‌شود، ایران هنوز می‌تواند به‌سوی حکومتی نمایندگی‌محور متمایل شود — آرزویی که ریشه در انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ دارد. مسیر آینده ایران منحصر‌به‌فرد خواهد بود، و جهت‌گیری آن نه‌فقط سرنوشت ایرانیان بلکه ثبات خاورمیانه و نظم جهانی را نیز رقم خواهد زد.

سبک پارانویایی

ایرانیان اغلب خود را وارثان یک امپراتوری بزرگ می‌دانند، اما تاریخ معاصرشان سرشار از اشغال‌ها، تحقیرها و خیانت‌های پیاپی است. در قرن نوزدهم، ایران نزدیک به نیمی از قلمرو خود را به همسایگان طماع از دست داد: قفقاز (که امروزه شامل ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان و داغستان است) را به روسیه واگذار کرد و تحت فشار بریتانیا از هرات به نفع افغانستان چشم پوشید. تا اوایل قرن بیستم، روسیه و بریتانیا کشور را به حوزه‌های نفوذ خود تقسیم کرده بودند. در سال ۱۹۴۶، نیروهای شوروی آذربایجان ایران را اشغال کردند و کوشیدند آن را به خاک خود ضمیمه کنند، و در سال ۱۹۵۳، بریتانیا و ایالات متحده کودتایی را سازمان دادند که به برکناری محمد مصدق، نخست‌وزیر وقت، انجامید.

این میراث تاریخی، نسل‌هایی از حاکمان ایرانی را پدید آورده که در همه جا توطئه می‌بینند و حتی به نزدیک‌ترین دستیاران خود نیز با ظنّ جاسوسی برای بیگانگان می‌نگرند. رضاشاه، بنیان‌گذار سلسله پهلوی و رهبری که هنوز هم بسیاری از ایرانیان برایش احترام قائل‌اند، در جنگ جهانی دوم به‌دلیل گمان تمایلش به آلمان نازی، از سوی متفقین وادار به کناره‌گیری شد. عبدالحسین تیمورتاش، مشاور او، گفته بود که شاه نسبت به «همه و همه چیز بدگمان» بود و «در سراسر کشور واقعاً هیچ‌کس نبود که اعلیحضرت به او اعتماد داشته باشد.» پسرش، محمدرضا شاه، نیز چنین ذهنیتی داشت. او پس از سرنگونی‌اش در انقلاب ۱۹۷۹ نتیجه گرفت که وعده‌های دروغین آمریکایی‌ها «تاج و تخت مرا از من گرفت.» پس از به‌قدرت‌رسیدن آیت‌الله خمینی، هزاران مخالف به اتهام همکاری با بیگانگان اعدام شدند؛ و جانشین او، علی خامنه‌ای، تقریباً در تمام سخنرانی‌هایش به «نقشه‌های آمریکایی و صهیونیستی» اشاره می‌کند.

این بی‌اعتمادی عمیق محدود به نخبگان نیست؛ در تار و پود جامعه سیاسی ایران ریشه دوانده است. رمان محبوب «دایی جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشکزاد — که بعدها در قالب یک مجموعه تلویزیونی پرطرفدار در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) ساخته شد — به‌گونه‌ای طنزآمیز پدرسالاری پارانویایی را به تصویر می‌کشد که در همه جا، به‌ویژه در هر حادثه‌ای، ردّ دست انگلیسی‌ها را می‌بیند. این اثر همچنان یکی از نمادهای فرهنگی ایران است و ذهنیت توطئه‌محور را که هنوز بر سیاست و جامعه ایران سایه انداخته، به‌خوبی بازتاب می‌دهد. بر پایه یک نظرسنجی جهانی ارزش‌ها در سال ۲۰۲۰، کمتر از ۱۵ درصد ایرانیان باور دارند که «بیشتر مردم قابل اعتمادند» — یکی از پایین‌ترین نرخ‌ها در جهان.

در سبک پارانویایی ایرانی، بیگانگان در نقش شکارچی، خودی‌ها در نقش خائن، و نهادها تابع اراده شخصی تصویر می‌شوند. در یک قرن گذشته، تنها چهار مرد بر کشور حکومت کرده‌اند؛ در حالی‌که به‌جای نهادهای پایدار، «فرّه شخصی» یا پرستش فردی قرار گرفته و سیاست میان دوره‌های کوتاه شور و امید و سال‌های طولانی یأس و سرخوردگی در نوسان بوده است. جمهوری اسلامی این الگو را به‌شکل نهادمند تشدید کرده و شهروندان را به دو دسته «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کرده است. در چنین فضای بی‌اعتمادی، نوعی انتخاب منفی حاکم است: متوسط‌بودن پاداش می‌گیرد، گمنامی ترفیع می‌یابد، و وفاداری بیش از شایستگی ارزشمند شمرده می‌شود. صعود خامنه‌ای به مقام رهبری در سال ۱۹۸۹ نمونه کلاسیک همین سازوکار بود، و به‌احتمال زیاد همین معیارها نقشه جانشینی مورد نظر او را نیز تعیین می‌کند. این فرهنگ ریشه‌دار بی‌اعتمادی — که در تاریخ شکل گرفته، با رفتار حاکمان تقویت شده و در جامعه نهادینه گشته — نه تنها تداوم استبداد را تضمین می‌کند بلکه مانع شکل‌گیری سازمان‌یافتگی جمعیِ لازم برای حکومت نمایندگی می‌شود. این سایه سنگین بی‌اعتمادی همچنان بر آینده ایران گسترده خواهد ماند.

گذارهای استبدادی به‌ندرت طبق برنامه از پیش‌نوشته پیش می‌روند، و ایران نیز از این قاعده مستثنا نخواهد بود. مرگ یا ازکارافتادگی خامنه‌ای آشکارترین محرک تغییر خواهد بود. شوک‌های بیرونی — مانند سقوط قیمت نفت، تشدید تحریم‌ها یا حملات نظامی تازه از سوی اسرائیل یا ایالات متحده — می‌توانند رژیم را بیش از پیش بی‌ثبات کنند. اما تاریخ نشان داده که جرقه‌های درونی و پیش‌بینی‌ناپذیر — از یک فاجعه طبیعی گرفته تا خودسوزی یک دستفروش یا کشته‌شدن دختری جوان به‌دلیل آشکار بودن بخشی از مو — می‌توانند به همان اندازه تعیین‌کننده باشند.

نزدیک به پنج دهه است که ایران با ایدئولوژی اداره می‌شود؛ اما آینده‌اش به «لجستیک» وابسته خواهد بود — پیش از هر چیز، به این‌که چه کسی بتواند کشوری را که پنج برابر آلمان وسعت دارد و با وجود منابع عظیم، با مشکلاتی سهمگین دست‌به‌گریبان است، به‌گونه‌ای مؤثر اداره کند. از دل این ناپایداری، نظم پساخامنه‌ای ایران می‌تواند اشکال گوناگونی به خود بگیرد: حکومت مرد قدرتمند ملی‌گرا، تداوم روحانیت، سلطه نظامیان، احیای پوپولیستی، یا ترکیبی از اینها. چنین سناریوهایی بازتابی از شکاف‌ها و جناح‌بندی‌های درونی کشورند. روحانیان در پی حفظ ایدئولوژی جمهوری اسلامی‌اند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تلاش برای تثبیت و گسترش قدرت خویش است. شهروندان محروم، از جمله اقلیت‌های قومی، خواهان شأن و فرصت‌اند. اپوزیسیون آن‌قدر پراکنده است که نمی‌تواند متحد شود، اما آن‌قدر پایدار است که از میان نخواهد رفت. هیچ‌یک از این نیروها یکدست نیستند، اما همین نیروها و خواست‌های متضادشان هستند که تعیین خواهند کرد ایران آینده چه نوع کشوری خواهد شد.

ایران به‌سان روسیه

جمهوری اسلامی امروز شباهت بسیاری به اتحاد جماهیر شوروی در واپسین سال‌های حیاتش دارد: ایدئولوژی فرسوده خود را با زور و اجبار سر پا نگه می‌دارد، رهبری فرتوتش از اصلاحات می‌ترسد، و جامعه‌اش تا حد زیادی از حکومت روی‌گردان شده است. هم ایران و هم روسیه کشورهایی سرشار از منابع طبیعی‌اند که تاریخی پرفرازونشیب، فرهنگی ادبی غنی و قرن‌ها انباشته از رنجش و زخم تاریخی دارند. هر دو با یک انقلاب ایدئولوژیک دگرگون شدند — روسیه در ۱۹۱۷ و ایران در ۱۹۷۹ — انقلاب‌هایی که می‌خواستند با گذشته قطع رابطه کنند و نظمی کاملاً نو بسازند. هر دو کوشیدند از گذشته انتقام بگیرند و در داخل و خارج چشم‌اندازی تازه برپا کنند؛ تلاشی که نه‌تنها مردم خودشان بلکه کشورهای همسایه را نیز گرفتار ویرانی ساخت. با وجود تفاوت ایدئولوژیک شدید — یکی خداناباور و دیگری خدا‌محور — شباهت‌ها میان آن دو چشمگیر است. همچون اتحاد شوروی، جمهوری اسلامی نیز قادر به یافتن سازشی ایدئولوژیک با ایالات متحده نیست؛ پارانویای آن خودتحقق‌گر است و در درونش بذر زوال خویش را می‌پروراند.

سقوط شوروی با اصلاحات گورباچف شتاب گرفت؛ اصلاحاتی که کنترل مرکزی را سست کرد و نیروهایی را آزاد ساخت که نظام دیگر توان مهارشان را نداشت. در دهه ۱۹۹۰، بی‌قانونی، غارت الیگارش‌ها و نابرابری حیرت‌انگیز، جامعه را سرشار از خشم و سرخوردگی کرد. از دل آن هرج‌ومرج، ولادیمیر پوتین سر برآورد — افسر پیشین کا.گ.ب، سازمان امنیتی شوروی — که وعده «ثبات و افتخار» داد و ایدئولوژی کمونیستی را با نوعی ملی‌گرایی مبتنی بر کینه و انتقام جایگزین کرد. او در مقام رئیس‌جمهور، خود را احیاکننده حیثیت و جایگاه مشروع روسیه در جهان معرفی کرده است.

مسیر مشابهی در ایران نیز ممکن است. رژیم کنونی از نظر ایدئولوژیک و مالی ورشکسته است، در برابر اصلاح واقعی مصون مانده و زیر بار فشار خارجی و نارضایتی داخلی، آسیب‌پذیرتر از همیشه است. چنین فروپاشی‌ای می‌تواند خلأیی ایجاد کند که نخبگان امنیتی و الیگارش‌ها برای پر کردن آن هجوم برند. در آن صورت، یک مرد قدرتمند ایرانی — از درون سپاه پاسداران یا دستگاه‌های اطلاعاتی — می‌تواند سر برآورد و ایدئولوژی شیعی را کنار بگذارد و نوعی ملی‌گرایی ایرانی مبتنی بر کینه و احساس تحقیر تاریخی را به عنوان دکترین جدید اقتدارگرایی بر تخت نشاند. برخی چهره‌های برجسته کنونی ممکن است چنین جاه‌طلبی‌هایی در سر داشته باشند؛ از جمله محمدباقر قالیباف، رئیس کنونی مجلس شورای اسلامی و از فرماندهان پیشین سپاه پاسداران. اما پیوند دیرینه آنان با نظام موجود سبب می‌شود این چهره‌های شناخته‌شده به‌سختی بتوانند پرچمدار نظمی نو باشند. آینده، به‌احتمال بیشتر، از آنِ کسی است که اکنون چندان در معرض دید نیست — فردی نه‌چندان شناخته‌شده که از بار مسئولیت فاجعه کنونی مصون مانده، اما تجربه و جاه‌طلبی لازم را برای برخاستن از دل ویرانه‌ها دارد.

البته شباهت‌ها کامل نیستند. در زمان فروپاشی شوروی، آن کشور وارد سومین نسل رهبری خود شده بود، در حالی که ایران تازه به نسل دوم خود می‌رسد. و برخلاف شوروی، ایران هرگز گورباچف خود را نداشته است: خامنه‌ای هرگونه اصلاح را دقیقاً به این دلیل سد کرده که آن را مقدمه نابودی جمهوری اسلامی می‌دانست.

با این حال، حقیقتی بزرگ‌تر پابرجاست: هنگامی که یک ایدئولوژی تمامیت‌خواه فرو می‌پاشد، معمولاً چیزی به‌جای نوزایی مدنی باقی نمی‌گذارد، بلکه نوعی بدبینی و پوچ‌گرایی برجای می‌گذارد. روسیه پساشوروی کمتر با شکوفایی دموکراسی تعریف شد تا با حرص برای ثروت به هر قیمت. ایران پسا‌تئوکراتیک نیز ممکن است همین مسیر را در پیش گیرد: مصرف‌گرایی و نمایش تجمل جای ایمان ازدست‌رفته و هدف جمعی را بگیرد.

«پوتین ایرانی» احتمالی می‌تواند از برخی روش‌های جمهوری اسلامی وام گیرد: برقراری ثبات از طریق بی‌ثبات کردن همسایگان، تهدید جریان انرژی جهانی، پوشاندن تهاجم در لباس ایدئولوژی تازه، و ثروتمند شدن در کنار نخبگان دیگر، در حالی که وعده «بازگرداندن عزت ایران» را سر می‌دهد. برای ایالات متحده و همسایگان ایران، درس روسیه هشداردهنده است: مرگ ایدئولوژی الزاماً به معنای تولد دموکراسی نیست. به همان اندازه می‌تواند به ظهور مستبدی تازه بینجامد — بی‌پروا در برابر اصول، مسلح به رنجش‌های تجدیدشده و انگیزه‌های نو برای قدرت‌طلبی.

ایران به‌سان چین

در حالی‌که اتحاد شوروی تا واپسین لحظه نتوانست خود را با شرایط جدید سازگار کند، چین پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ با اتخاذ رویکردی عمل‌گرایانه توانست بقا یابد؛ رشد اقتصادی را بر «پاکی انقلابی» ترجیح داد. «الگوی چینی» از مدت‌ها پیش برای بخشی از درونی‌ترین حلقه‌های جمهوری اسلامی جذاب بوده است؛ کسانی که می‌خواهند نظام را حفظ کنند اما دریافته‌اند که اقتصاد در حال فروپاشی و نارضایتی فراگیر مردمی مستلزم نوعی اصلاحات است. در این سناریو، رژیم همچنان سرکوبگر و اقتدارگرا باقی می‌ماند، اما اصول انقلابی و محافظه‌کاری اجتماعی خود را نرم‌تر می‌کند تا راه را برای تنش‌زدایی با ایالات متحده، ادغام گسترده‌تر در نظام جهانی، و گذار تدریجی از تئوکراسی به تکنوکراسی هموار سازد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت و منافع خود را حفظ خواهد کرد، اما همچون ارتش آزادی‌بخش خلق چین، از نظامی‌گری انقلابی به نوعی شرکت‌داری ملی‌گرایانه روی خواهد آورد.

ایران برای دنبال کردن این الگو با دو مانع اصلی روبه‌رو است: ایجاد آن و تداوم آن. در چین، روند عادی‌سازی روابط با ایالات متحده در دهه‌ی ۱۹۷۰ توسط مائو تسه‌تونگ، بنیان‌گذار انقلاب کمونیستی و نخستین رهبر رژیم جدید آغاز شد. اما این دنگ شیائوپینگ، جانشین بعدی او، بود که از این گشایش استفاده کرد تا کشور را از جزم‌گرایی ایدئولوژیک به عمل‌گرایی سوق دهد و اصلاحات دگرگون‌ساز را آغاز کند.

ایران نیز «دنگ‌های بالقوه‌ای» داشته است — از جمله حسن روحانی، رئیس‌جمهور پیشین، و حسن خمینی، نوه‌ی بنیان‌گذار انقلاب — اما هیچ‌کدام نتوانستند بر خامنه‌ای و همفکران سرسخت او غلبه کنند؛ کسانی که همواره معتقد بوده‌اند هرگونه سازش بر سر اصول انقلابی، به‌ویژه نزدیکی با ایالات متحده، به فروپاشی نظام منجر می‌شود نه تقویت آن.

در چین، نزدیکی با واشنگتن به سبب وجود دشمن مشترک در شوروی آسان‌تر شد. در مقابل، هرچند ایران و آمریکا گهگاه در برابر دشمنان مشترکی چون صدام حسین، القاعده، طالبان و داعش قرار گرفته‌اند، اما برای خامنه‌ای دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل همواره در اولویت بوده است. اجرای مدل چینی مستلزم آن است که خامنه‌ای، در واپسین روزهای عمر خود، از خصومت دیرینه‌اش با واشنگتن دست بردارد — امری بسیار بعید — یا اینکه روند جانشینی به‌گونه‌ای مهندسی شود که رهبری کمتر تندرو روی کار آید.

با این‌همه، حتی در آن صورت نیز ایران ممکن است در پیمودن مسیر چین ناکام بماند. چین با اتکای به نیروی کار عظیم خود توانست صدها میلیون نفر را از فقر بیرون آورد، مشروعیت دولت را تجدید کند و اعتماد عمومی را به‌دست آورد. ایران اما اقتصادی رانتی دارد که بیشتر به روسیه شباهت دارد تا چین. اگر رژیم ایدئولوژی خود را کنار بگذارد، اما نتواند بهبود مادی ملموسی ایجاد کند، ممکن است پایگاه اجتماعی کنونی‌اش را از دست بدهد بی‌آنکه هواداران تازه‌ای جذب کند.

ایرانی کمتر ایدئولوژیک که روابطش را با ایالات متحده عادی کند و از مخالفت با موجودیت اسرائیل دست بردارد، در مقایسه با وضعیت کنونی پیشرفتی چشمگیر خواهد بود. بااین‌حال، تجربه‌ی چین نشان می‌دهد که رشد اقتصادی و ادغام بین‌المللی می‌تواند به جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای و جهانی بزرگ‌تری دامن بزند — و چالش‌های امروز را با چالش‌های تازه‌ای جایگزین کند. افزون بر آن، روشن نیست که ایران بتواند در خلال چنین گذار پرآشوبی، ثبات داخلی خود را حفظ کند.

ایران مانند کره‌ی شمالی

اگر جمهوری اسلامی همچنان ایدئولوژی را بر منافع ملی مقدم بدارد، آینده‌اش ممکن است به حال کنونی کره‌ی شمالی شباهت پیدا کند: رژیمی که نه از راه مشروعیت مردمی بلکه از طریق سرکوب و انزوا تداوم می‌یابد. خامنه‌ای مدت‌هاست ترجیح داده حاکمیت در قالب «ولایت فقیه» ادامه یابد — رهبری از میان روحانیان زاهد که به اصول انقلاب، مقاومت در برابر ایالات متحده و اسرائیل و پاسداری از ارتدوکسی اسلامی در داخل وفادار بماند. اما نزدیک به پنج دهه پس از ۱۳۵۷، شمار اندکی از ایرانیان خواهان زیستن زیر نظامی هستند که آنان را از شأن اقتصادی و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی محروم می‌کند. حفظ چنین نظامی مستلزم کنترل تام و احتمالاً داشتن سلاح هسته‌ای برای بازدارندگی در برابر فشار خارجی است.

در این سناریو، قدرت در دست یک حلقه‌ی بسیار محدود یا حتی یک خانواده باقی خواهد ماند. هرچند خامنه‌ای ممکن است تلاش کند جانشینی را مهندسی کند که به اصول انقلابی وفادار بماند، اما گزینه‌های ممکن اندک‌اند، زیرا هیچ‌یک از روحانیان تندرو از پایگاه مردمی یا مشروعیت گسترده برخوردار نیستند. ابراهیم رئیسی، که زمانی مهم‌ترین گزینه‌ی جانشینی به‌شمار می‌رفت، در مه ۲۰۲۴ در سانحه‌ی سقوط بالگرد و در حالی که رئیس‌جمهور ایران بود، کشته شد. اکنون برجسته‌ترین نام، مجتبی خامنه‌ای، پسر ۵۶ ساله‌ی رهبر است. بااین‌حال، جانشینی موروثی مستقیماً یکی از اصول بنیادین انقلاب را نقض می‌کند: تأکید آیت‌الله خمینی بر اینکه «سلطنت، ضد اسلامی است».

مجتبی هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده، تقریباً هیچ چهره‌ی عمومی ندارد و عمدتاً به‌خاطر روابط پشت‌پرده‌اش با سپاه پاسداران شناخته می‌شود. تصویر او تداعی‌کننده‌ی تداوم نسل پدرش است نه پویایی دوران جدید. تلاش‌های مضحک حامیانش برای مقایسه‌ی او با محمد بن‌سلمان، ولیعهد عربستان — از جمله کارزارهایی در شبکه‌های اجتماعی با هشتگ «#MojtabaBinSalman» — نشان می‌دهد که حتی پایگاه انقلابی خامنه‌ای نیز دریافته است که چشم‌انداز آینده‌نگر بسیار جذاب‌تر از بازتولید گذشته است.

دیگر مدعیان تندرو نیز اعتماد چندانی برنمی‌انگیزند. غلام‌حسین محسنی اژه‌ای، رئیس ۶۹ ساله‌ی قوه‌ی قضائیه، بیش از هر چیز به‌عنوان قاضی‌ای شناخته می‌شود که در ده‌ها اعدام نقش داشته است؛ شاید به‌یادماندنی‌ترین اقدام عمومی‌اش گاز گرفتن خبرنگاری بود که از سانسور انتقاد کرده بود. هرگونه جانشینی از این دست نه بر رضایت عمومی بلکه بر وفاداری سپاه پاسداران استوار خواهد بود. اما روشن نیست که آیا سپاه همچنان از روحانیان سالخورده‌ی مجلس خبرگان — نهادی که وظیفه‌ی انتخاب رهبر بعدی را بر عهده دارد — تبعیت خواهد کرد یا در هنگام فرا رسیدن زمان، خود، مستقیماً فرمانده‌ی جدید جمهوری را برگزیند.

الگوی کره‌ی شمالی همچنین با جامعه‌ای در تضاد است که در آرزوی گشودگی و شکوفایی شبیه به کره‌ی جنوبی است. اندک ایرانیانی حاضر خواهند بود نظامی را تحمل کنند که حتی بیش از وضع کنونی، ایدئولوژی را بر رفاه اقتصادی و امنیت فردی مقدم بدارد. حاکمیت تمامیت‌خواه مستلزم زندان‌های انبوه در داخل، مهاجرت گسترده‌ی نیروهای متخصص به خارج، و احتمالاً ایجاد «سپر هسته‌ای» برای بازدارندگی از فشار خارجی خواهد بود. با این حال، برخلاف کره‌ی شمالی، ایران نمی‌تواند خود را به‌طور کامل از جهان جدا کند: اسرائیل بر آسمان‌های ایران تسلط دارد و بارها توانایی‌اش را در هدف قرار دادن سایت‌های هسته‌ای، پایگاه‌های موشکی و فرماندهان ارشد ایرانی نشان داده است.

اگر رهبر آینده‌ی جمهوری اسلامی نیز تندرو باشد، به‌احتمال زیاد شخصیتی گذرا خواهد بود — کسی که شاید برای مدتی نظام را حفظ کند، اما نتواند نظم تازه و پایداری بنا نهد. احمد کسروی، روشنفکر سکولار ایرانی که در سال ۱۳۲۴ به دست اسلام‌گرایان ترور شد، زمانی نوشت که ایران «یک فرصت» به روحانیت بدهکار است تا اداره‌ی کشور را به دست گیرد و ناکارآمدی‌اش آشکار شود. پس از نزدیک به پنج دهه سوءمدیریت روحانیان، آن بدهی اکنون تسویه شده است. اگر دوران آینده‌ی ایران به دست یک مرد قدرتمند دیگر رقم بخورد، بعید است عمامه بر سر داشته باشد.

ایران مانند پاکستان

اگر آینده‌ی ایران به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گره خورده باشد، شاید نزدیک‌ترین نمونه برای مقایسه، پاکستان باشد. از زمان انقلاب، جمهوری اسلامی به‌تدریج از یک حکومت روحانی به یک دولت امنیتی تحت سلطه‌ی سپاه تبدیل شده است. سپاه که در سال ۱۳۵۸ با عنوان «نگهبانان انقلاب» و برای مقابله با کودتاهای خارجی، مخالفت‌های داخلی و احتمال نافرمانی در ارتش شاه تأسیس شد، در جریان جنگ ایران و عراق گسترش عظیمی یافت. پس از جنگ، سپاه وارد حوزه‌های تجارت، بنادر، ساخت‌وساز، قاچاق و رسانه شد و به موجودی چندوجهی بدل گشت: بخشی نیروی نظامی، بخشی شرکت اقتصادی و بخشی ماشین سیاسی. امروزه سپاه بر برنامه‌ی هسته‌ای ایران نظارت دارد، شبکه‌ای از نیروهای نیابتی را در سراسر منطقه فرماندهی می‌کند و بخش‌های بزرگی از اقتصاد کشور را در دست دارد. گستره‌ی نفوذ آن به‌حدی است که ضرب‌المثل قدیمی درباره‌ی پاکستان increasingly بر ایران نیز صدق می‌کند: «نه کشوری با ارتش، بلکه ارتشی با کشور.»

ناامنی‌های شخصی خامنه‌ای، حاکمیت او را به سپاه پیوند داده است. حمله‌ی آمریکا به افغانستان و عراق، به سپاه این امکان را داد تا بودجه‌اش را افزایش دهد و نیروهای نیابتی‌اش را در خارج تجهیز کند؛ هم‌زمان، تحریم‌ها نیز با تبدیل بنادر ایران به مسیر قاچاق غیرقانونی، سازمان را ثروتمندتر ساخت. اما سپاه یک بلوک یکدست نیست: شبکه‌ای است از کارتل‌های رقیب که رقابت‌های نسلی، نهادی و اقتصادی میانشان زیر سایه‌ی اقتدار خامنه‌ای مهار شده است. با رفتن او، این منازعات به‌احتمال زیاد آشکار خواهند شد.

یکی از سناریوهای ممکن برای گذار سپاه از سلطه‌ی غیرمستقیم به حاکمیت مستقیم آن است که اجازه دهد ناآرامی‌ها گسترش یابد تا سپس خود به‌عنوان «منجی ملت» وارد عمل شود. این دقیقاً شبیه راهبرد ارتش پاکستان است که سلطه‌ی خود را سال‌ها با این ادعا توجیه کرده که ضامن وحدت ملی در برابر تهدید هند و فروپاشی داخلی است. برای سپاه، چنین راهبردی مستلزم کنار زدن روحانیان و نیز دگرگونی بنیادین در اصل سازمان‌دهنده‌ی دولت خواهد بود: از ایدئولوژی انقلابی شیعی به ملی‌گرایی ایرانی. روحانیان به نام خدا سخن می‌گویند؛ سپاهیان به نام میهن.

اما نباید سلطه‌ی کنونی سپاه را با محبوبیت آن اشتباه گرفت. رهبران ارشد سپاه از سوی خامنه‌ای منصوب می‌شوند، مکرراً جابه‌جا می‌گردند تا قدرت شخصی‌شان افزایش نیابد، و در میان مردم با سرکوب، فساد و ناکارآمدی شناخته می‌شوند. سیامک نمازی، شهروند آمریکایی که هشت سال گروگان سپاه بود، در گفت‌وگویی گفته است: «ایران امروز مجموعه‌ای است از مافیاهای رقیب — تحت سلطه‌ی سپاه و وابستگانش — که وفاداری اصلی‌شان نه به ملت است، نه به دین و نه به ایدئولوژی، بلکه فقط به منافع شخصی‌شان.»

ترور نزدیک به دو دوجین از فرماندهان ارشد سپاه در پناهگاه‌ها و خوابگاه‌هایشان توسط اسرائیل، هم آسیب‌پذیری شدید این سازمان در برابر نفوذ خارجی و هم ضعف نهادی‌اش را نشان داد — نهادی که وفاداری ایدئولوژیک را بر شایستگی ترجیح می‌دهد. برای اینکه حکمرانی سپاه پایدار بماند، تقریباً قطعاً به نسل تازه‌ای از رهبران نیاز خواهد داشت؛ رهبرانی کمتر جزم‌اندیش از تربیت‌شدگان خامنه‌ای و توانمند در جلب افکار عمومی از رهگذر ملی‌گرایی، نه ایدئولوژی روحانی.

اگر سپاه در نهایت به حاکم واقعی ایران بدل شود، مسیر کشور بستگی فراوانی به نوع رهبر آینده خواهد داشت. فرمانده‌ای که با ذهنیتی انتقام‌جو ظهور کند، ممکن است خود را «پوتین ایرانی» بنامد — کسی که ملی‌گرایی را جایگزین اسلام‌گرایی می‌کند اما تقابل با غرب را ادامه می‌دهد. در مقابل، یک افسر عمل‌گرا می‌تواند به «السیسی ایرانی» شباهت داشته باشد — کسی که اقتدارگرایی را حفظ می‌کند اما در پی ائتلاف با غرب است، همان‌گونه که رئیس‌جمهور مصر چنین کرده است.

مسئله‌ی هسته‌ای در هر دو حالت، محور اصلی خواهد بود. در نوشته‌های استراتژیست‌های سپاه، سرنوشت صدام حسین و معمر قذافی — که هر دو فاقد سلاح هسته‌ای بودند و سقوط کردند — در برابر بقای رژیم کره‌ی شمالی که دارای بمب اتمی است، مکرراً مورد اشاره قرار می‌گیرد. ایرانِ تحت رهبری سپاه با همین دوگانگی روبه‌رو خواهد بود: دستیابی به بمب برای بقا یا چشم‌پوشی از آن در برابر مزایای به‌رسمیت‌شناخته‌شدن بین‌المللی.

چنین ایرانی، مانند پاکستان، نه با روحانیان بلکه با ژنرال‌ها تعریف خواهد شد — ملی‌گرایانی که می‌کوشند احساسات مردم را برانگیزند و همواره میان رویارویی با غرب و سازش با آن در نوسان خواهند بود.

ایران به‌سان ترکیه

از نظر وسعت، جمعیت، فرهنگ و تاریخ، ایران خویشاوندی نزدیک‌تر از ترکیه ندارد؛ کشوری مسلمان، غیرعرب و سخت‌گیر در حفظ غرور ملی، که همچون ایران، میراثی طولانی از بی‌اعتمادی نسبت به قدرت‌های بزرگ را بر دوش می‌کشد. تجربه‌ی ترکیه در دوران رجب طیب اردوغان می‌تواند الگویی محتمل برای ایران باشد: انتخاباتی که یک رهبر محبوب را به قدرت می‌رساند، اصلاحات اولیه‌ای که با مردم عادی طنین می‌افکند، و سپس لغزشی تدریجی به‌سوی اقتدارگرایی اکثریت‌گرا که در پوشش زبان دموکراسی پنهان می‌شود.

اما برای اینکه ایران بتواند چنین مسیری را طی کند، نیاز به دگرگونی نهادی عمیقی خواهد داشت. لایه‌های پیچیده و تو در توی قدرت در جمهوری اسلامی — از جمله دفتر رهبری، شورای نگهبان و مجلس خبرگان — باید برچیده شوند، سپاه پاسداران در ارتش حرفه‌ای ادغام شود، و نهادهای انتخابی که در سال‌های اخیر عملاً از درون تهی شده‌اند، قدرت واقعی پیدا کنند. بدون تحقق این پیش‌شرط‌ها، سیاست رقابتی و پاسخ‌گو هرگز ریشه نخواهد دواند.

با این حال، ایران از نقطه‌ی صفر آغاز نخواهد کرد. به‌گفته‌ی کیان تاجبخش، جامعه‌شناس ایرانی، ایجاد هزاران شورای محلی و نهاد شهری توسط حکومت، ساختارهایی «دوکاربردی» پدید آورده است: نهادهایی که در اصل برای خدمت به نظم اقتدارگرا ایجاد شدند، اما از لحاظ ساختاری می‌توانند گذار به دموکراسی را نیز پشتیبانی کنند — اگر فرصتی به آن‌ها داده شود. در عمل، ایرانیان سال‌هاست که اشکال حکومت نمایندگی را تمرین کرده‌اند، بی‌آنکه از محتوای واقعی آن بهره‌مند شوند.

در چنین شرایطی، یک رهبر پوپولیست به‌آسانی می‌تواند از دل هر انتخاباتی که اندکی منصفانه باشد، سر برآورد. در کشوری که هم منابع عظیم دارد و هم نابرابری عمیق، پوپولیسم همواره نیرویی تکرارشونده در سیاست مدرن ایران بوده است. در سال ۱۳۵۷، خمینی علیه شاه و حامیان خارجی‌اش شورید و وعده‌ی برق و آب رایگان، خانه برای همه، و تقسیم عادلانه‌ی ثروت نفت را داد تا به‌جای نخبگان فاسد، به مردم برسد. یک نسل بعد، محمود احمدی‌نژاد — شهردار گمنام تهران — در سال ۱۳۸۴ با شعار «پول نفت را سر سفره‌ی مردم می‌آورم» به ریاست‌جمهوری رسید. به همین ترتیب، در ایران پس از خامنه‌ای نیز ممکن است یک چهره‌ی بیرون از ساختار قدرت، با تکیه بر اعتبار ملی‌گرایانه و توان بسیج خشم مردم علیه نخبگان داخلی و دشمنان خارجی، بار دیگر به صحنه بیاید.

چنین مسیری لزوماً ایران را به دموکراسی لیبرال نخواهد رساند، اما ادامه‌ی حاکمیت روحانیان هم نخواهد بود. نتیجه، آمیزه‌ای خواهد بود از مشروعیت مردمی و تمرکز قدرت، بازتوزیع اقتصادی و فساد، و ملی‌گرایی در کنار نمادگرایی دینی. برای بسیاری از ایرانیان، این وضعیت بر تداوم حکومت مذهبی یا نظامی ترجیح خواهد داشت. بااین‌حال، تجربه‌ی ترکیه نشان می‌دهد که پوپولیسم می‌تواند نه به کثرت‌گرایی، بلکه به شکل تازه‌ای از اقتدارگرایی بینجامد — اقتدارگرایی‌ای که پشتوانه‌ی توده‌ای و مشروعیت صندوق رأی دارد.

زندگی عادی

تاریخ، انسان را به تواضع در پیش‌بینی فرا می‌خواند. در دسامبر ۱۹۷۸، تنها یک ماه پیش از خروج شاه از کشور، جیمز بیل، پژوهشگر برجسته‌ی آمریکایی در حوزه‌ی ایران، در نشریه‌ی فارین افرز نوشت که «محتمل‌ترین جایگزین برای شاه» یک «گروه چپ‌گرای مترقی از افسران میان‌رتبه‌ی ارتش» خواهد بود. او سناریوهای دیگری نیز برشمرد: «یک کودتای نظامی راست‌گرا، یک نظام دموکراتیک لیبرال بر اساس الگوهای غربی، و یک دولت کمونیستی.» بیل اطمینان داد که «ایالات متحده نباید بیم آن را داشته باشد که دولت آینده‌ی ایران لزوماً مخالف منافع آمریکا خواهد بود.» شگفت‌آورتر آنکه، تنها چند هفته پیش از به‌قدرت‌رسیدن روحانیان، بیل پیش‌بینی کرده بود که آن‌ها «هرگز به‌طور مستقیم در ساختار رسمی حکومت مشارکت نخواهند کرد.»

روشنفکران ایرانی نیز دچار همان خطا شدند. چند هفته پیش از آنکه خمینی نظام الهیاتی خود را تحکیم کند و موج اعدام‌های گسترده را آغاز نماید، داریوش شایگان، فیلسوف برجسته‌ی ایرانی، با شور و خوش‌بینی گفت: «خمینی گاندیِ اسلامی است. او در محور جنبش ما قرار دارد.»

ایران، کشوری در آستانه‌ی آینده‌ای نامعلوم

همان‌گونه که انقلاب ۱۳۵۷ همه‌ی ناظران داخلی و خارجی را شگفت‌زده کرد، اکنون نیز سناریوهای غیرمنتظره‌ی دیگری می‌توانند رخ دهند. در نبودِ گزینه‌های جایگزین روشن، برخی ایرانیان نگاه خود را به رضا پهلوی، پسر تبعیدی شاه، دوخته‌اند؛ چهره‌ای که شهرت گسترده‌اش تا حد زیادی مرهون فضای مجازی و صنعت کوچک و فعالی از «نوستالژی دوران پیش از انقلاب» است. اما او که نزدیک به نیم قرن را در خارج از کشور گذرانده، برای موفقیت در رقابت‌های بی‌رحمانه‌ای که مشخصه‌ی گذار از نظام‌های اقتدارگراست، باید بر ضعف‌های بنیادین خود — از جمله نداشتن سازمان، شبکه، و نفوذ میدانی — غلبه کند.

گزینه‌ی دیگر — و شاید بزرگ‌ترین کابوس بسیاری از میهن‌دوستان ایرانی، حتی مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی — فروپاشی کشور به سبک یوگسلاوی است؛ گسستی در امتداد خطوط قومی. اقلیت‌های قومی ممکن است تضعیف مرکز را فرصتی برای شورش یا آغاز راهی تازه ببینند. با این‌همه، ایران برخلاف یوگسلاوی، بر پایه‌ی هویتی بسیار کهن‌تر و منسجم‌تر استوار است: بیش از ۸۰ درصد جمعیت کشور فارسی‌زبان یا آذری‌اند، تقریباً همه فارسی را به‌عنوان زبان مشترک می‌فهمند، و حتی گروه‌های غیرفارس نیز خود را بخشی از کشوری می‌دانند که بیش از دو هزار و پانصد سال تاریخ پیوسته‌ی حکومتی دارد.

در اصل، ایران بار دیگر به کشوری بدل شده که سرنوشتش در معرض تفسیرهای گوناگون است — کشوری که آینده‌اش می‌تواند مسیرهایی کاملاً متفاوت بیابد. ایالات متحده و دیگر قدرت‌های جهانی بدون تردید از ایرانی پس از جمهوری اسلامی سود خواهند برد، اگر آن کشور بر اساس منافع ملی خود — و نه بر پایه‌ی ایدئولوژی انقلابی — اداره شود. همان‌گونه که هنری کیسینجر، دیپلمات آمریکایی، زمانی گفته بود: «کشورهای اندکی در جهان وجود دارند که ایالات متحده با آن‌ها دلایل کمتری برای دشمنی یا منافع مشترک بیشتری نسبت به ایران دارد.»

اما تجربه‌ی آمریکا در افغانستان و عراق نشان داد که نفوذ خارجی مرزهایی دارد: حتی هزینه‌های عظیم انسانی و مالی نمی‌تواند نتیجه‌ی سیاسی مطلوب را تضمین کند. روسیه نیز با محدودیت‌هایی مشابه روبه‌رو است. مسکو احتمالاً تداوم جمهوری اسلامی را ترجیح می‌دهد، چراکه این حکومت می‌تواند همواره خاری در چشم واشنگتن باشد و با ایجاد بی‌ثباتی، خطرات ژئو‌انرژتیکی را در سطح جهانی افزایش دهد. بااین‌حال، روسیه با وجود همه‌ی تلاش‌هایش نتوانست از سقوط رژیم اسد در سوریه جلوگیری کند. چین، برعکس، منافع بسیار بیشتری در ایرانی دارد که ظرفیتش را به‌عنوان یک قدرت بزرگ انرژی بالفعل کند تا ایرانی که صادرکننده‌ی بی‌ثباتی است.

با این همه، صرف‌نظر از میزان تأثیرگذاری قدرت‌های خارجی، ایران امروز چنان بزرگ و مقاوم است که بتواند مسیر خود را رقم بزند. این کشور همه‌ی مؤلفه‌های لازم برای عضویت در گروه ۲۰ را دارد: جمعیتی تحصیل‌کرده و متصل به جهان، منابع طبیعی عظیم، و هویتی تمدنی و کهن. بااین‌حال، برای دموکرات‌های ایرانی، شرایط بین‌المللی در بدترین وضعیت ممکن است. دولت‌های غربی که زمانی مدافع دموکراسی بودند، اکنون منابع خود را پس کشیده و درگیر عقب‌گرد دموکراتیک در درون خود شده‌اند. ایالات متحده نیز نهادهایی را که در دوران جنگ سرد نقشی کلیدی در موفقیتش داشتند — از بنیاد ملی برای دموکراسی گرفته تا صدای آمریکا — تضعیف کرده است. در این خلأ، ایران احتمالاً در مسیر روندی جهانی حرکت خواهد کرد که در آن مردان قدرتمند با تأکید بر فضیلت «نظم» بر وعده‌ی «آزادی» پیروز می‌شوند.

گرچه افکار عمومی لزوماً مسیر گذار ایران را تعیین نخواهد کرد، اما تا جایی که سیاستمداران ناگزیر باشند به آن توجه نشان دهند، یک واقعیت آشکار است: ایرانیان دیگر در پی شعارهای پوچ، پرستش شخصیت‌ها، یا حتی مفاهیم بلندپروازانه‌ی دموکراسی نیستند. آنچه بیش از هر چیز می‌خواهند، حکومتی کارآمد و پاسخ‌گو است که بتواند شأن اقتصادی‌شان را بازگرداند و امکان زیستن یک «زندگی عادی» — یا به تعبیر خودشان، «زندگی نرمال» — را فراهم کند؛ زندگی‌ای رها از چنگال دولتی که کنترل می‌کند چه بپوشند، چه ببینند، چگونه عشق بورزند، به چه ایمان بیاورند، و حتی چه بخورند و بنوشند.

دوره‌ی جمهوری اسلامی در مجموع، به نیم‌قرنی از فرصت‌های از‌دست‌رفته برای ایران بدل شده است. در حالی که همسایگان ایران در خلیج فارس به مراکز جهانی مالی، حمل‌ونقل و فناوری تبدیل شدند، ایران ثروت خود را در ماجراجویی‌های منطقه‌ای شکست‌خورده و برنامه‌ی هسته‌ای‌ای تلف کرد که تنها انزوا به بار آورد — و در عین حال بزرگ‌ترین منبع ثروتش، یعنی مردمش، را سرکوب و هدر داد. ایران همچنان از منابع طبیعی و سرمایه‌ی انسانی لازم برای قرار گرفتن در میان اقتصادهای برتر جهان برخوردار است. اما مگر آنکه تهران از اشتباهاتش درس بگیرد و سیاست خود را از نو سامان دهد، مسیرش نه به سوی باززایی، بلکه به سمت افول ادامه خواهد یافت. پرسش این نیست که آیا تغییر فرا خواهد رسید یا نه؛ بلکه این است که آیا این تغییر، سرانجام بهاری دیرهنگام به همراه خواهد آورد — یا تنها زمستانی دیگر.



نظر خوانندگان:


■ مقاله بسیار جالب، جامع و واقع‌بینانه‌ای است که آقای سجادپور سناریوهای محتمل آینده ایران را برمی‌شمارد. با توجه به شرایط معیشتی مردم که به طور روزافزون سخت‌تر و یأس‌آورتر می‌شود، و با توجه به اینکه “برای دموکرات‌های ایرانی، شرایط بین‌المللی در بدترین وضعیت ممکن است”، به نظر من محتمل‌ترین آینده برای ایران آنست که نویسنده به این شکل مطرح کرده است: “ایران احتمالاً در مسیر روندی جهانی حرکت خواهد کرد که در آن مردان قدرتمند با تأکید بر فضیلت «نظم» بر وعده‌ی «آزادی» پیروز می‌شوند”.
در چنین شرایطی، مطمئن‌ترین و موثرترین جنبه از مبارزه، تقویت جامعه مدنی ایران است.
رضا قنبری. آلمان


■ بسیار مقاله جامع و آموزنده ای بود. زحمت زیادی برای نوشتن این مقاله کشیده‌اید آقای سجادپور، مانا و توانا باشید. من فکر می‌کنم روند گذار در ایران بر خلاف آرزوی ما که همانا خواستار گذاری مسالمت‌آمیز و معقولانه هستیم، به یک شورش خیابانی کشیده خواهد شد. نیم قرن جنایت برای مردم در اسارت گرفته شده، به آسانی قابل گذشت نخواهد بود. دوره‌ای از نا آرامی، انتقام‌جویی و خشونت خواهیم داشت، اما این دوران ادامه پیدا نخواهد کرد و با سیاستمداران لایق و مسول و همراهی مردم در طی چندین سال سخت، به ثبات خواهیم رسید.
ناهید


■ من همیشه به این فکر می‌کنم که این رژیم علی‌رغم خواسته همه ما که گذار مسالمت‌آمیز را بهترین گزینه می‌دانیم، انقلاب را به جامعه تحمیل خواهد کرد که تبعات خاص خودش را دارد. طرفداران مزدورش به راحتی از چیزهایی که در زیر سایه این رژیم نصیبشان شده است دست بر نمی دارند و حاضر به انجام هر جنایتی هستند. وضعیت بلاروس و ونزوئلا را در نظر بگیرید با همه تظاهرات و نافرمانی مدنی باز هم مردمشان به خواسته‌های خود نرسیدند و منجر به تغییر رژیم نشد. احتمال اینکه رژیم جامعه را بدان سو سوق دهد باید در نظر گرفه شود و فعالین و سازمان‌های سیاسی باید برای چنین موقعیتی راه حل و برنامه داشه باشند تا غافلگیر نشوند. ورنه از دل آشوبی کنترل نشده هیولایی دیگر بر خواهد خواست. باید واقع بین بود، گذار از این رژیم محتوایش یک انقلاب است حالا هر اسمی که می‌خواهیم می‌توانیم رویش بگذاریم. مگر غیر از این است که روحانیت از حکومت رانده شود، سپاه و همه دم و دستگاه سرکوب و امنیتی‌اش در داخل و خارج برچیده و اقتصاد از چنگشان خارج شود، شورای نگهبان و فقها و مجمع تشخیص مصلحت کنار زده شود، قوای سه گانه به جایگاه اصلی خود که همانا ماهیتش درخشش واقعی جمهور ملت است، برگردد، صدا و سیما از دست حکومت خارج و آزادی بیان و احزاب و تشکل های مدنی برقرار شود، رانت خواران و دزدان اموال ملت و جنایتکاران و قاتلان فرزندان این آب و خاک محاکمه شوند و دست حوزه‌ها و آخوندهای مفت‌خور از اموال مردم و بودجه دولتی کوتاه شود و غیره. به هر حال نباید درنده خویی این رژیم را دست کم گرفت و برای هر سناریویی آماده بود و برنامه داشت.
با درود سالاری


■ دکتر سجادپور تحلیل‌گر کم‌نظیری است. اما در مقاله جامع خود گزینه فروپاشی یا ” ایران به سان یوگسلاوی” را عمدا یا سهوا کم رنگ نموده است. این گزینه شدیدا مورد علاقه اسرائیل است و احتمال آن بر خلاف نظر سجاد پور کم نیست. تجربه تاریخ معاصر نشان داده است که هر گاه دولت مرکزی ساقط یا حتی تضعیف شده، خواسته‌های قومی بصورتی حاد و خشن سر بر آورده‌اند. علت آن نیز دهه ها بی‌توجهی و حتی سرکوب توسط دولت مرکزی بوده است.
شهریار





iran-emrooz.net | Sun, 12.10.2025, 11:11
قصاب سوریه اکنون چگونه زندگی می‌کند؟

دی‌تسایت

نویسندگان گزارش:
کفاح علی دیب، آندریا باکهاوس، لیا فرِزه، سمیحه شفی، میشائیل توهمن و آنابل واهبا
هفته‌نامه‌ی آلمانی دی‌تسایت، شماره ۴۳ / ۸ اکتبر ۲۰۲۵

چه نشانه‌هایی از اسد باقی مانده است؟

بازدیدکننده در برابر خانه‌ی مسکونی دیکتاتور پیشین احساس کوچکی می‌کند. نمای شیشه‌ای آسمان‌خراش عظیم، تا ارتفاع ۳۰۰ متری بالا رفته است. این غول در «موسکوا سیتی» قرار دارد، منطقه‌ای تجاری و آینده‌گرایانه در پایتخت روسیه. اینجا، در این برج، مردی زندگی می‌کند که مردم کشور خودش را بمباران کرد: بشار اسد، قصاب سوریه.

در همین آسمان‌خراش در «مسکوا سیتی»، خاندان او همچنان با شکوه و تجمل زندگی می‌کنند. خانوادهٔ اسد در اینجا حدود ۲۰ آپارتمان لوکس در اختیار دارد. بازدید مستقیم از آن‌ها ممکن نیست. خودِ بشار اسد برای گفت‌وگو با دی‌تسایت در دسترس نبود، و دعوتی برای صرف چای نیز هرگز نرسید. با این حال، می‌توان تصویری به‌دست آورد از زندگی پنهانی اسد در زرق‌وبرق جدیدش.

در ورودی ساختمان، «ناتاشا» منتظر است؛ مشاور املاکی که نمی‌خواهد نام واقعی‌اش فاش شود. سالن ورودی بیست متر ارتفاع دارد، غرق در نور و آراسته با آثار هنر مدرن. مبل‌ها و فضاهای خصوصی برای گفت‌وگو چیده شده، و نوشیدنی خوشامدگویی ارائه می‌شود. پس از احراز هویت نزد دربان و بررسی دقیق مدارک، کارت عبوری به ما داده می‌شود. قرار است ناتاشا بعداً ما را به بازدید چند آپارتمان ببرد که از نظر ارتفاع و طراحی با واحدهای خانوادهٔ اسد قابل مقایسه‌اند. او با لحنی آمیخته به احترام پچ‌پچ می‌کند: «در این برج‌ها بسیاری از سیاستمداران زندگی می‌کنند… و خیلی از خارجی‌ها.»

بشار اسد، یک خارجی در روسیه. از زمان سقوط رژیمش و فرار دراماتیک او در سپیده‌دم ۸ دسامبر ۲۰۲۴، دیکتاتور دیرپای سوریه عملاً بدون هیچ ردپایی ناپدید شده است؛ شبحی که اکنون تحت حفاظت سرویس امنیتی روسیه، اف‌اس‌بی، زندگی می‌کند. هفته گذشته، بار دیگر — برای دومین بار در سال جاری — شایعه‌ای در فضای مجازی پخش شد مبنی بر اینکه اسد در مسکو مسموم شده اما وضعیت جسمانی‌اش «باثبات» است. رسانه‌های دولتی روسیه سکوت کرده‌اند؛ تنها وبلاگ‌نویسان جنگی که از سال ۲۰۲۲ حمله به اوکراین را دنبال می‌کنند، این خبر را منتشر کردند. در رسانه‌های تبعیدی روسی «meanwhile» گمانه‌زنی می‌شود که آیا هدف واقعی این سوءقصد خودِ اسد بوده یا سرویس امنیتی اف‌اس‌بی، برای تحقیر آن؟ شاید حتی کار اوکراینی‌ها بوده باشد؟ اما اگر این شایعه درست باشد، محتمل‌تر است که مهاجمان ریشه‌ای عربی داشته‌اند.

اکنون او چگونه زندگی می‌کند؟ همان چشم‌پزشک رنگ‌پریده‌ای که یکی از خون‌بارترین حکومت‌های خاورمیانه را از پدرش به ارث برد؟ نزدیک به یک‌چهارم قرن، بشار اسد فرمانده‌ی ارتشی از شکنجه‌گران و کودک‌آزاران بود. وقتی مردم سوریه در بهار عربی ۲۰۱۱ علیه او قیام کردند، کشور را در جنگ داخلی خونینی به نابودی کشاند و برای حفظ قدرت خود و خاندانش، بیش از نیم میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد. او به ارتکاب جنایات جنگی از جمله استفاده از گازهای شیمیایی علیه مردم خودش متهم است.

در حال حاضر، دادستان‌ها و بازپرس‌های بین‌المللی در تعقیب این دیکتاتور سقوط‌کرده‌اند. وزارت دادگستری سوریه در ۲۷ سپتامبر اعلام کرد که حکم بازداشت او صادر شده است. اتهامات شامل قتل عمد، شکنجه و تحریک به جنگ داخلی است. به گفتهٔ یک خبرگزاری سوری، در حکم بازداشت، مشخصات دقیق متهم آمده است: قد ۱.۸۹ متر، چهره بیضی، پیشانی برجسته، بینی بلند. رنگ چشم: آبی. رنگ مو: قهوه‌ای.

سوگند سکوت اسد و همه اعضای خانواده‌

بیش از هر زمان دیگر، او اکنون به پشتیبان خود، ولادیمیر پوتین، وابسته است. پوتین در جنگ داخلی سوریه از رژیم اسد حمایت نظامی کرد — تا زمانی که حتی برای او نیز این بار بیش از حد سنگین شد. وقتی نیروهای شورشی به رهبری رئیس‌جمهور موقت کنونی، احمد الشرع، در دسامبر ۲۰۲۴ به سوی دمشق پیشروی کردند، رهبر کرملین خانوادهٔ اسد را با شتاب به مسکو منتقل کرد. در آن زمان از کرملین اعلام شد که به آنان «به دلایل انسانی» پناه داده شده است.

پوتین با این اقدام نشان داد که به هم‌پیمانان خود وفادار است — دیکتاتورهای دوست می‌توانند به او اعتماد کنند. درست است که او شاید نتواند همهٔ آن‌ها را در قدرت نگه دارد، همان‌طور که در مورد بشار اسد دیدیم؛ اما اگر روزی ورق برگردد، جایی برایشان در «آسایشگاه دیکتاتورهای روسی» مهیا خواهد بود. این امتیاز، بیش از همه، شامل حال آن دیکتاتورهایی است که هنوز هم دوشادوش پوتین در کار برهم‌زدن نظم جهانی‌اند.

اما هیچ رحم و مروتی بدون بهای خود نیست. با پناه دادن به بشار اسد، پوتین انحصار اطلاعات را برای خود تضمین کرده است. تصور کنید اسد اگر روزی در برابر خبرنگاری زیرک از غرب بنشیند، چه چیزهایی می‌تواند فاش کند: حملات شیمیایی علیه غیرنظامیان در سوریه؟ بمباران حلب توسط جنگنده‌های روسی؟ حملات به بیمارستان‌ها و مهدکودک‌ها؟

اسد سوگند سکوتی یاد کرده است که شامل تمام اعضای خانواده‌اش نیز می‌شود. پوتین از این طریق کنترل روایت دهه‌ها تاریخ سوریه — و نقش عمیق روسیه در آن — را در دست گرفته است.

در نتیجه، پی‌بردن به اینکه خاندان اسد اکنون چه می‌کنند، بسیار دشوار است. مقام‌های روسی نیز به‌ندرت اظهارنظر می‌کنند. سفیر روسیه در بغداد، البروس کوتراشِف، در آوریل گذشته در گفت‌وگویی با یک شبکهٔ عراقی فاش کرد که اعطای پناهندگی به خانوادهٔ اسد مشروط به مقرراتی سختگیرانه است. او گفت: فعالیت سیاسی یا حضور علنی در انظار عمومی ممنوع است. کوتراشف افزود: «اگر اسدها به این مقررات پایبند باشند، در روسیه در امان خواهند بود. موضوع استرداد آن‌ها هرگز مطرح نیست.»

یک روزنامه‌نگار عرب که سال‌ها روابط سوریه و روسیه را دنبال کرده نیز می‌گوید: «بشار اسد در روسیه زندگی می‌کند و مثل موش ساکت است.» به گفتهٔ او، اسد گاهی در همان برج مسکونی در موسکوا سیتی اقامت دارد و گاهی در ویلایی دورافتاده در حومهٔ مسکو. خبرنگار می‌گوید: «مکان دقیقش کاملاً محرمانه است.» ادارهٔ امنیت فدرال روسیه (اف‌اس‌بی) از اسد مراقبت می‌کند، درست مانند دیگر دیکتاتورهایی که در روسیه پناه یافته‌اند. بهای این حمایت، نامرئی شدن کامل برای جهان بیرون است. اسد با انجام یک مصاحبه، پیش از هر چیز، به خودش لطمه می‌زند — هرچند موضوعات زیادی برای گفتن دارد.

بیشتر نشانه‌ها از اطرافیان خانوادهٔ اسد نیز به بن‌بست می‌رسد. هر کس را از حلقهٔ قدرت پیشین تماس بگیرید، کمتر کسی حاضر به صحبت است. با این حال، پس از هفته‌ها تحقیق در مسکو، دمشق و دیگر شهرهایی که همراهان و مخالفان سابق خاندان اسد به آنجا گریخته‌اند، سرانجام چند در گشوده می‌شود. یکی از معدود کسانی که به گفت‌وگو رضایت می‌دهد، مردی است که سال‌ها از نزدیک‌ترین افراد به اسدها بوده است. او در یکی از هتل‌های یک کلان‌شهر اروپایی نشسته و تأکید می‌کند که نام و محل اقامتش به هیچ وجه نباید علنی شود. بیشتر افرادی که در این گزارش با آن‌ها گفت‌وگو شده نیز همین خواسته را دارند و هویت خود را محفوظ نگه می‌دارند.

انسانی خجالتی و بیمناک

این مرد — که در این گزارش با حرف «ح.» از او یاد می‌کنیم — از یکی از بانفوذترین خانواده‌ها در ساختار قدرت پیشین سوریه است. از کودکی رفت‌وآمدش به خانهٔ اسدها عادی بود و بعدها نیز در ارتش به مقام بالایی رسید. سال ۲۰۱۱ جنگ داخلی آغاز شد، و حدود یک سال بعد ح. گریخت، چون با دیکتاتور به اختلاف افتاده بود. او می‌گوید که به اسد توصیه کرده بود با معترضان وارد گفت‌وگو شود، اما اسد هیچ گوش شنوایی نداشت.

ح. موهای خاکستری و کمی ژولیده دارد، با یکی از کارکنان هتل که از کنار میز می‌گذرد شوخی می‌کند. زیاد می‌خندد، اما در عین حال از جان خود بیم دارد. به گفتهٔ او، اسد در سال ۲۰۱۲ قصد ترور او را داشت. چند بمب در نزدیکی دفترش در دمشق منفجر شد و محافظانش در آن حمله کشته شدند. پس از آن تصمیم گرفت کشور را ترک کند. با این حال، باور دارد که حاکمان جدید نیز او را بخشی از نخبگان پیشین می‌دانند که باید از میان بروند. ح. اهل گزافه‌گویی به نظر نمی‌رسد، اما بخشی از گفته‌هایش در آن بعدازظهر را نمی‌توان به‌طور مستقل راستی‌آزمایی کرد.

به‌عنوان یکی از دوستان خانوادگی اسد، ح. از نزدیک شاهد بود که چگونه بشار اسد در ۳۴سالگی به قدرت رسید — پس از مرگ پدرش، حافظ اسد، که سه دهه با مشت آهنین بر سوریه حکومت کرده بود و در سال ۲۰۰۰ درگذشت. ح. می‌گوید بشار، که در اصل می‌خواست چشم‌پزشک شود، نظامی را از پدرش به ارث برد که هرگز نتوانست در آن به‌درستی راه خود را بیابد.

در همان سالی که به قدرت رسید، اسد با زنی ازدواج کرد که رژیم او را مدرن و حتی پرزرق‌وبرق جلوه می‌داد: اسماء فواز الاخرس، سرمایه‌گذار بانکی که ده سال از او جوان‌تر بود، دختری از خانواده‌ای مرفه و برجسته از طبقهٔ بالای سوریه که در بریتانیا متولد و بزرگ شده بود. او در کنار اسد در آغاز خود را حامی حقوق مدنی معرفی می‌کرد، اما بسیاری از رسانه‌های غربی بیشتر شیفتهٔ زیبایی و ظرافتش بودند تا سیاست‌هایش. در چهار سال نخست ازدواجشان، اسماء سه فرزند به دنیا آورد: حافظ، زین و کریم. حتی در مارس ۲۰۱۱، زمانی که «بهار عربی» مدت‌ها بود آغاز شده بود، مجلهٔ آمریکایی ووگ (Vogue) پرتره‌ای ستایش‌آمیز از او منتشر کرد با عنوان: «گلی در صحرا».

اما به گفتهٔ ح.، بر خلاف همسرش، بشار اسد انسانی خجالتی و بیمناک بود. او باور دارد که این ویژگی‌های شخصیتی در اسد به مرز بیماری روانی رسیده بود و همین سبب شد که با خشونتی افراطی به اعتراضات واکنش نشان دهد: «مشکلاتی که انقلاب برای سوریه آورد، بزرگ‌تر از آن بود که او بتواند از عهده‌شان برآید.»

ح. می‌گوید به اسد هشدار داده بود که «بهار عربی» متفاوت و خطرناک‌تر از اعتراضات پیشین است، اما رئیس‌جمهور باور داشت که می‌تواند قیام را به‌زور نظامی سرکوب کند. ح. خیلی زود متوجه شد نفوذش از میان می‌رود: اسد دیگر به تماس‌های تلفنی‌اش پاسخ نمی‌داد و دیگر او را در کاخ نمی‌پذیرفت. در آخرین دیدارشان، دیکتاتور همچنان پافشاری می‌کرد: «هیچ انقلابی در کار نیست!»

ح. ناگهان از جا برمی‌خیزد و می‌گوید می‌خواهد جای خود را عوض کند. پشتش را به ورودی هتل می‌کند: «برای اینکه کسی که از آنجا رد می‌شود مرا نبیند.»

او ادامه می‌دهد که هنوز با شماری از افسران سابق در تماس است؛ افسرانی که پس از سقوط رژیم، سوریه را ترک کرده‌اند. حدود ۱۲۰۰ افسر، که بسیاری از آنان مانند خاندان اسد از اقلیت علوی‌اند، اکنون در روسیه زندگی می‌کنند. افسران بی‌پول را به سیبری فرستاده‌اند، و ثروتمندان در مسکو ساکن‌اند. لحن ح. ناگهان تلخ می‌شود: «اسدها در جای خوبی زندگی می‌کنند و از پولی که دزدیده‌اند لذت می‌برند. مردم سوریه برایشان هیچ اهمیتی ندارند.»

اسد ساعت‌ها پای بازی‌های آنلاین می‌نشیند

به گفتهٔ ح.، از سال ۲۰۱۳ خاندان اسد به‌طور هدفمند شروع به خرید املاک در مسکو کردند؛ تنها دو سال پس از آغاز قیام در سوریه. روزنامهٔ فایننشال تایمز در سال ۲۰۱۹ گزارش داد که «خانوادهٔ گستردهٔ اسد دست‌کم ۱۸ آپارتمان لوکس در مسکو خریداری کرده‌اند». برای پنهان‌کردن این معاملات، اسدها از شبکه‌ای پیچیده از شرکت‌ها و مؤسسات مالی استفاده کرده بودند، از جمله یک شرکت صوری به نام «زِوِلیس سیتی» (Zevelis City). افزون بر این، رژیم سوریه مرتباً بسته‌های نقدی حاوی دلار و یورو را از طریق فرودگاه ونوکووا (Vnukovo) به مسکو منتقل می‌کرد تا هزینهٔ خرید سلاح، غله و اسکناس‌های تازه‌چاپ‌شدهٔ سوری — یا همان آپارتمان‌ها — را بپردازد.

به گفتهٔ منابع ح.، اسدها در مسکو آزادانه رفت‌وآمد می‌کنند. آن‌ها محافظانی از یک شرکت امنیتی خصوصی در اختیار دارند که هزینه‌شان را دولت روسیه می‌پردازد. بشار اسد، به گفتهٔ او، «سه آپارتمان در یک برج لوکس دارد که در طبقهٔ پایین آن یک مرکز خرید قرار دارد و گاهی به آن سر می‌زند؛ بیشتر وقتش را هم صرف بازی‌های ویدیویی آنلاین می‌کند. افزون بر آن، معمولاً در ویلای خود در بیرون مسکو اقامت دارد.»

اما وضعیت همسرش اسماء بسیار وخیم است. او در سال ۲۰۱۸ به سرطان سینه مبتلا شد و پس از درمان، مدتی بهبود یافت؛ اما در بهار ۲۰۲۴ سرطان به شکل لوسمی (سرطان خون) بازگشت و حالش وخیم گزارش شده است. برادر کوچک‌تر اسد، ماهر اسد، نیز در هتل فور سیزونس (Four Seasons) زندگی می‌کند و اوقاتش را با نوشیدن الکل و کشیدن قلیان می‌گذراند. ح. ادعا می‌کند تمام این اطلاعات را از منابع موثق به‌دست آورده، هرچند امکان تأیید آن‌ها وجود ندارد.

اکنون اما می‌توان دید که خاندان اسد در مسکو چگونه اقامت دارند. در سالن ورودی آسمان‌خراش «موسکوا سیتی»، درهای آسانسور باز می‌شود و ناتاشا، مشاور املاک، رمزی را روی صفحهٔ کنترل وارد می‌کند. آسانسور به‌صورت اکسپرس به طبقهٔ شصت‌وهفتم می‌رود. تنها می‌توان در همان طبقه‌ای پیاده شد که کارت عبور برای آن صادر شده است. راهرویی روشن و خنک‌شده با تهویهٔ مطبوع، به در سیاه بزرگی می‌رسد. ناتاشا با کارت و رمز، در را باز می‌کند.

آپارتمان کاملاً مبله است و آشکارا با سلیقه‌ی ساکنان مرفه خاورمیانه‌ای تنظیم شده که پیش‌تر به زندگی در کاخ‌های دمشق، ابوظبی یا دوبی خو گرفته بودند: کمدهای دیواری به رنگ کرم با قاب‌های طلایی، لوسترهای کریستال، چوب‌های گران‌قیمت و مبلمان وسیع و مجلل. تختخواب‌ها، میزهای کنار تخت و میزهای آرایش در سبک چیپندیل ساخته شده‌اند، در حالی که آشپزخانه‌ی براق و مدرن با انواع وسایل تولید آلمان تجهیز شده است. در همه‌ی اتاق‌ها تلویزیون‌های عظیم، بلندگوهای توکار و پنجره‌های سرتاسری در ارتفاع ابرها وجود دارد که چشم‌اندازی خیره‌کننده از مسکو پیش روی ساکن می‌گذارند: برج‌های بلند، رودخانه‌ی مسکوا، و در دوردست، دانشگاه دولتی مسکو با معماری معروفش به سبک «قنادخانه‌ای».


مسکو: خانواده اسد حدود ۲۰ آپارتمان در برج سمت چپ دارند

اما اوج تجمل در حمام تماماً پوشیده از سنگ مرمر کارارا است. روبه‌روی دیوار شیشه‌ای چهارمتری، وان بزرگ سرامیکیِ گرمایشی قرار دارد. هواپیمایی در همان ارتفاع از روبه‌رو می‌گذرد. «در روز پیروزی، نهم مه»، ناتاشا، مشاور املاک، می‌گوید: «می‌توانید از همین‌جا در حالی که در وان نشسته‌اید و جامی شامپاین در دست دارید، آتش‌بازی را تماشا کنید.» از این تجمل بالاتر، حتی در مسکو، ممکن نیست.

در همان حال، در دمشق دری دیگر گشوده می‌شود. پس از بازرسی دقیق از سوی نیروهای امنیتی‌اش، تاجر و نیکوکار شصت‌ساله‌ای با نام اختصاری «الف» ما را به دفتر کارش دعوت می‌کند. الف با بشار اسد آشنایی نزدیکی داشت، اما تا حد امکان از سیاست دوری می‌کرد. در عوض، از پروژه‌های اجتماعی در زمینه‌ی بهداشت و آموزش حمایت می‌کرد. اکنون نیز حاکمان جدید سوریه برای کار با او ارزش قائل‌اند. او دیپلماتی غیررسمی به شمار می‌رود که با گروه‌های مختلف در ارتباط است. چهره‌اش خسته به نظر می‌رسد؛ کت‌وشلوار تیره، چشمان مهربان و موهای خاکستری کم‌پشت. دفتر کارش ساده و بی‌زرق‌وبرق است. در سوریه معمولاً ثروت را با مبلمان گران و ساعت‌های لوکس به رخ می‌کشند، اما الف رفتاری فروتنانه دارد و مؤدبانه دعوت می‌کند بنشینیم.

او می‌گوید دیدارهایش با اسد زیاد نبوده و معمولاً خواسته‌هایش را از طریق دوستان مشترک منتقل می‌کرده یا نامه‌هایی می‌نوشته که رئیس دفتر اسد بدون گشودن، مستقیم به رئیس‌جمهور تحویل می‌داده است. هدفش همیشه این بوده که ضمن حفظ ارتباط با اسد، استقلال نسبی‌اش را نیز نگه دارد. گاه به رئیس‌جمهور متوسل می‌شد تا برای آزادی زندانیان سیاسی از زادگاهش پادرمیانی کند. الف می‌گوید «حفظ چنین رابطه‌ی فوق‌العاده پیچیده‌ای بدون آسیب دیدن، نیازمند استحکام روانی و عاطفی فراوان است».

حدود یک ماه پیش از فرار اسد، آخرین گفت‌وگوی خود با او را داشته است. در آن دیدار به او گفته که تغییرات فوری ضروری است، باید دولتی وحدت ملی تشکیل شود و مردم در اداره‌ی کشور سهیم شوند. اما اسد مضطرب و هم‌زمان لجوج به نظر می‌رسیده، بدون کوچک‌ترین تمایلی به سازش. او نمی‌خواسته بپذیرد که از زمان تضعیف مهم‌ترین متحدانش در منطقه، یعنی حزب‌الله و حکومت ایران، قدرتش رو به افول گذاشته است.


دوم دسامبر ۲۰۲۴ - شش روز پیش از فرار، اسد با عباس عراقچی دیدار داشت

در ۲۹ نوامبر ۲۰۲۴، تنها حدود یک هفته پیش از سقوط اسد، پسر ۲۳ ساله‌اش، حافظ، از رساله‌ی دکترای خود در دانشگاه دولتی مسکو درباره‌ی «نظریه‌ی عددی تحلیلی و جبری» دفاع کرد. حافظ الاسد پیش‌تر در همان‌جا ریاضیات خوانده و در تابستان ۲۰۲۳ با عالی‌ترین نمره فارغ‌التحصیل شده بود. هنگامی که او سخنرانی‌اش را با سپاسی پرشور خطاب به «شهیدان ارتش عربی سوریه» به پایان رساند؛ همان ارتشی که به دستور پدرش از سال ۲۰۱۱ با مردم خودش می‌جنگید، مادرش اسماء و پدربزرگ و مادربزرگش در سالن حضور داشتند.

حافظ الاسد در اواسط فوریه به‌طور غیرمنتظره در ویدئویی ظاهر شد که به باور بسیاری از ناظران واقعی بود. این نخستین بار پس از فرار بود که یکی از اعضای خانواده‌ی اسد برخلاف دستورالعمل‌های روسیه در شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شد — و تا امروز نیز آخرین بار. اندکی بعد، تمام پست‌ها از فضای مجازی حذف شدند.

در ویدئو، حافظ از خودش در حالی که در مرکز مسکو قدم می‌زند فیلم می‌گیرد و از چگونگی گذراندن واپسین روزهای حکومت پدرش می‌گوید. او می‌گوید پس از دفاع از رساله‌ی دکترای خود، در اصل تصمیم داشت مدتی دیگر در مسکو بماند، به‌ویژه چون مادرش در آن زمان پس از پیوند سلول‌های بنیادی در حال بهبود بود. اما با شدت گرفتن اوضاع در سوریه، در اول دسامبر به کشور بازگشته تا به پدر و برادرش، کریم، کمک کند. خواهرش زین در مسکو کنار مادرشان مانده بود و بلیت پروازش به دمشق برای یک‌شنبه، هشتم دسامبر رزرو شده بود.

حافظ الاسد در آن ویدئو تأکید می‌کند که خانواده‌اش قصد ترک سوریه را نداشته‌اند. با این حال، در همان شب هشتم دسامبر، فرستاده‌ای روسی به خانه‌شان آمده و از رئیس‌جمهور خواسته بود به دلیل وخامت اوضاع در دمشق، برای چند روز به پایگاه نظامی روسیه در حمیمیم، در استان لاذقیه، پرواز کند تا منتظر بماند شرایط آرام‌تر شود. اما وقتی بامداد یک‌شنبه بر باند پایگاه فرود آمده‌اند، تازه متوجه شده‌اند که دیگر بازگشتی در کار نیست: مسکو دستور داده بود که آنها را با هواپیمای نظامی روسیه از کشور خارج کنند.

اینکه چه چیزی حافظ را برانگیخته بود تا روایت خود را از ماجرا در فضای عمومی منتشر کند، همچنان نامعلوم است. از آن پس نیز بار دیگر سکوتی کامل پیرامون او حاکم شد. تحقیقات خبرگزاری رویترز نشان می‌دهد که فرار بشار اسد دست‌کم برای خودش چندان غیرمنتظره نبوده است: در دو روز پیش از گریزش، او با یک جت خصوصی دست‌کم نیم میلیون دلار پول نقد، به‌علاوه‌ی اشیای قیمتی، اسناد محرمانه، لپ‌تاپ‌ها و هارددیسک‌ها را به دبی منتقل کرده بود. بین ششم تا هشتم دسامبر ۲۰۲۴، آن جت در مجموع چهار بار میان دمشق و دبی در رفت‌وآمد بوده است.

حکم بازداشت بین‌المللی چه فایده دارد؟

دیکتاتور ناپدید شده، اما مازن درویش دوباره در دمشق است — زنده، هرچند با حلقه‌های تیره زیر چشم و سیگاری همیشگی در دست. تا یک سال پیش، تصور بازگشت درویش، وکیل و از مشهورترین چهره‌های مخالف حکومت سوریه، به وطن تقریباً ناممکن بود. اما اکنون او پشت میزی کوچک در هتل «چام» در قلب پایتخت نشسته و آرام، تقریباً با شرم، سلام می‌کند.

درویش در دوران حکومت اسد چندین بار بازداشت شد. آخرین بار در سال ۲۰۱۲ مأموران امنیتی او را از دفترش بردند. سه سال بعد، تحت فشار گسترده‌ی بین‌المللی آزاد شد و در برلین پناه گرفت. همان‌جا، این تبعیدیِ رانده‌شده به شکارچیِ پیگیر بدل شد: درویش قربانیان دیکتاتوری را گرد هم آورد، شواهد جمع کرد، متون قانونی را بررسی نمود و همراه با همکاران سوری و اروپایی شکایت‌هایی تنظیم کرد — نخست علیه شکنجه‌گران رژیم اسد که به اروپا گریخته بودند، و سپس علیه خود دیکتاتور. او و همراهانش توانستند در اروپا نخستین حکم بازداشت بین‌المللی علیه بشار اسد را به دست آورند؛ الگویی برای پیگرد قضایی در خود سوریه. درویش می‌گوید: «ما می‌خواهیم محاکمه‌ای در دمشق برگزار شود.»

اما تلاش‌های او چه ثمری دارد؟ حکم بازداشت چه سودی دارد وقتی اسد از حمایت قدرتی چون روسیه برخوردار است؟ آیا در نهایت قانون وابسته به سیاست نیست؟ درویش پاسخ می‌دهد: «دقیقاً همین‌طور است؛ همه‌چیز به شرایط سیاسی بستگی دارد.» و سپس یادآور می‌شود که سقوط اسد خود گواهی است بر ناپایداری این شرایط: «سال‌ها به نظر می‌رسید او تزلزل‌ناپذیر است — و ناگهان ناپدید شد.»

دیکتاتورِ سقوط‌کرده، چنان‌که گزارش‌های اخیر درباره‌ی مسمومیت احتمالی‌اش نشان می‌دهد، دیگر در هیچ‌جای جهان واقعاً در امان نیست.





iran-emrooz.net | Sat, 11.10.2025, 16:30
سازمان ملل متحد بدون آمریکا

پراجکت سیندیکیت

تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت

برگردان: آزاد و شریف‌زاده
۳ اکتبر ۲۰۲۵
منتشر شده در «تصویر بزرگ» (The Big Pictur) پراجکت سیندیکیت

«سازمان ملل متحد پتانسیل فوق‌العاده، فوق‌العاده‌ای دارد»، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در سخنرانی خود در هشتادمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل گفت. اما به‌جای آنکه «از این پتانسیل استفاده کند»، به نظر می‌رسد این سازمان کاری بیش از «نوشتن نامه‌ای با لحنی بسیار شدید و بدون پیگیری آن در آینده» کار دیگری انجام نمی‌دهد.

برهمه چلانی، استاد ممتاز مطالعات استراتژیک در مرکز تحقیقات سیاست در دهلی نو، خاطرنشان می‌کند که سخنان ترامپ «اشتباهات فراوانی داشت». به‌ویژه، ادعای او مبنی بر اینکه «در هفت ماه، هفت جنگ را پایان داده است»، که کاملاً «نادرست» بود. چنین «ادعاهای پوچ و مضحکی» اعتبار آمریکا را تضعیف می‌کند، «صلح‌سازی واقعی را بی‌اهمیت جلوه می‌دهد»، «درگیری‌های حل ‌نشده را پنهان می‌سازد» و «پاسخ‌گویی در قبال شکست‌های دیپلماتیک» را از میان می‌برد.

به گفته آدکایه آدباجو از مرکز پیشرفت مطالعات دانشگاه پرتوریا، ترامپ همچنین «به‌راحتی دستاوردهای فراوان سازمان ملل را نادیده گرفت»، از جمله موفقیت‌های بزرگ در زمینه امنیت جهانی و ارائه کمک‌های بشردوستانه به ۱۱۶ میلیون نفر، فقط در سال ۲۰۲۴. با این حال، او اذعان می‌کند که سازمان ملل به‌وسیله قدرت وتوی پنج عضو دائم شورای امنیت (چین، فرانسه، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده) فلج شده است و بدون اصلاحات فوری، با «چشم‌انداز فروپاشی خود» روبه‌رو خواهد شد.

ریچارد هاس، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، استدلال می‌کند که طراحی شورای امنیت تنها آغاز مشکلات سازمان ملل است. از قرار دادن «کشورهایی که ناقض حقوق بشر هستند در نهادهایی که قرار است از این حقوق محافظت کنند» گرفته تا اداره بوروکراسی بر اساس «سیستم سهم‌خواهی جهانی به‌جای شایستگی»، سازمان ملل «که  کمکی به کارآیی این سازمان نخواهد کرد». تا زمانی که این سازمان به‌طور جدی با کاستی‌های خود روبه‌رو نشود، «شکاف میان چالش‌های جهانی و ظرفیت سازمان برای مقابله با آن‌ها احتمالاً بیشتر خواهد شد.»

کارل بیلت، نخست‌وزیر پیشین سوئد، می‌نویسد با توجه به اینکه «قدرت‌های بزرگ‌تر درگیر تقابل با یکدیگر هستند» و آمریکا نیز حمایت و بودجه خود را کاهش داده است، «هیچ راهی برای بقای سازمان ملل وجود ندارد مگر آنکه بلند پروازیها و توانایی‌های خود را کاهش دهد.» اینکه دقیقاً «چگونه این کار را انجام دهد، مسئله‌ای اساسی در چند سال آینده خواهد بود»، اما یک «گام طبیعی» می‌تواند انتقال مقر اصلی سازمان از ایالات متحده باشد.

آن‌ماری اسلاتر، مدیرعامل اندیشکده «آمریکای جدید» ، دو سناریوی ممکن – و شاید هم‌پوشان – را مطرح می‌کند: یکی «نظام بین‌المللی‌ای که توسط قدرت‌های میانه سازمان‌دهی و رهبری شود» و دیگری «ساختار منعطف و غیررسمی حاصل از ائتلاف‌های متقاطع دولت‌ها و بازیگران غیردولتی که بر مقابله با تهدیدها و ایجاد تغییر مثبت در سطوح زیرمنطقه‌ای، منطقه‌ای و جهانی تمرکز دارند». دو نشست – یکی میان هشت کشوری که «تقریباً ۵۰٪ بودجه عمومی سازمان ملل را تأمین می‌کنند» (چین، ژاپن، آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، کانادا و کره جنوبی)، و دیگری میان «رهبران گروه ۲۰ بدون حضور چین، روسیه و آمریکا» – می‌تواند به پیشبرد چنین تحولی کمک کند.

جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل، مشاهده می‌کند که چنین رهبری‌ای از سوی قدرت‌های میانه از هم‌اکنون در حال شکل‌گیری است. در سازمان ملل، ۲۰ کشور دموکراتیک از شمال و جنوب جهانی – از جمله برزیل، شیلی، نروژ و اسپانیا – گرد هم آمدند تا «تعهد خود به دموکراسی را بار دیگر تأیید کنند» و «دستور کاری» برای حفظ آن تدوین نمایند که شامل «تقویت نهادها» و «رسیدگی به نابرابری درآمدی» است. در زمانی که «حاکمیت قانون زیر پا گذاشته می‌شود»، این گروه که با نام دموکراسیا سیِمپر (دموکراسی همیشه) شناخته می‌شود، «نوری از امید» به شمار می‌آید.

تبلیغات مبالغه آمیز «صلح‌ساز» ترامپ

🖊️ برهما چلانی (Brahma Chellaney)
🗓️ ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۵

کارزار دونالد ترامپ برای کسب جایزه صلح نوبل – که او اخیراً آن را به مجمع عمومی سازمان ملل نیز کشاند – همان الگوی آشنای او را دنبال می‌کند: ساختن یا بزرگ‌نمایی یک مشکل، ادعای حل آن، و سپس مطالبه‌ی پاداش. کمیته نروژی نوبل فریب نخواهد خورد، اما نمی‌توان همین را درباره‌ی هواداران ترامپ گفت.

ژنو – «همه می‌گویند که من باید جایزه صلح نوبل بگیرم»، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، این هفته در مجمع عمومی سازمان ملل گفت، زیرا «من هفت جنگِ پایان‌ناپذیر را در هفت ماه پایان دادم.» این لاف، کاملاً به سبک همیشگی ترامپ بود: اغراق‌آمیز، بدون هیچ گویش طنزی آمیزی بیان‌شده، و آشکارا دروغ.

طبق نظرسنجی اخیر، تنها ۲۲ درصد از بزرگسالان آمریکایی معتقدند که ترامپ سزاوار جایزه نوبل است – فاصله‌ای بسیار زیاد از «همه» – به علاوه ۷۶ درصد از مردم گفته‌اند که او شایسته‌ی آن نیست. شاید دلیلش این باشد که ترامپ در واقع هیچ هفت جنگی را پایان نداده است. حتی می‌توان گفت که او حتی یک جنگ را هم پایان نداده است.

برخی از ادعاهای ترامپ کاملاً ساختگی‌اند. برای مثال، او خود را پایان‌دهنده‌ی جنگ میان مصر و اتیوپی معرفی کرد. اما اگرچه تنش‌های دوجانبه بر سر سد بزرگ رنسانس اتیوپی سال‌هاست وجود دارد، هرگز به جنگ منجر نشده بود. به همین شکل، ترامپ مدعی شد که جنگی میان کوزوو و صربستان را پایان داده است. گرچه میان این دو کشور خصومت و سابقه‌ی درگیری‌های خشونت‌بار وجود دارد، اما از دهه‌ی ۱۹۹۰ تاکنون در جنگ نبوده‌اند. هیچ جنگی آسان‌تر از جنگی که هرگز آغاز نشده، پایان نمی‌یابد.

شاید مضحک‌ترین اختراع ترامپ، جنگی بود – «جنگی بد» – میان ارمنستان و کامبوج، دو کشوری که بیش از ۶۵۰۰ کیلومتر از هم فاصله دارند و هیچ‌گاه هیچ درگیری‌ای با یکدیگر نداشته‌اند. البته ارمنستان امسال با همسایه‌اش جمهوری آذربایجان درگیر شد و ترامپ رهبران دو کشور را متقاعد کرد تا بیانیه‌ای مشترک برای پایان دادن به مناقشه چند دهه‌ای خود امضا کنند. اما اجرای آن توافق متوقف شده و خطر فروپاشی‌اش جدی است. اینکه ترامپ این وضعیت را «پایان یافته» بداند، نشان از عمق ناآگاهی‌اش از فرآیند صلح است.

همین امر درباره‌ی جنگ میان جمهوری دموکراتیک کنگو و رواندا نیز صدق می‌کند. ترامپ یک «توافق عالی با میانجی‌گری آمریکا» برای ارائه دارد، اما هرچند جنگ روی کاغذ پایان یافته، درگیری‌های خونین همچنان ادامه دارند.

در مورد کامبوج، این کشور در ماه ژوئیه با همسایه‌اش تایلند بر سر مرزهای مورد مناقشه درگیر شد. تلاش‌های ترامپ برای وادار کردن فشارهای اقتصادی هیچ کمکی به آرام کردن این بحران نکرد. آنچه به درگیری پایان داد، دیپلماسی انجمن ملل آسیای جنوب شرقی (آسه‌آن) بود. نخست‌وزیر مالزی، انور ابراهیم، که ریاست آسه‌آن را بر عهده داشت، رهبران کامبوج و تایلند را برای «گفت‌وگوهای رودررو» در کوالالامپور گرد هم آورد. گرچه مناقشه‌ی مرزی – که بیشتر حول معابد باستانی هندو می‌چرخد – هنوز حل‌نشده است، اما آتش‌بسی «فوری و بدون قید و شرط» که انور ابراهیم میانجی آن بود، خشونت را متوقف کرد.

این تنها موردی نیست که ترامپ اعتبار موفقیت دیگران را به خود نسبت داده است. پس از آنکه تروریست‌های مورد حمایت پاکستان در ماه آوریل گردشگران هندی را در کشمیر تحت کنترل هند قتل‌عام کردند، هند با اقدام نظامی حساب‌شده‌ای به اردوگاه‌های تروریستی پاکستان حمله کرد. همین نمایش قدرت باعث شد پاکستان عقب‌نشینی کند، اما ترامپ وانمود کرد که او شخصاً با تهدیدهای تجاری‌اش به بحران پایان داده است. این ادعاها چنان مضحک و مکرر بودند که مقامات هندی علناً او را تکذیب کردند.

جسورانه‌ترین ادعای ترامپ اما این بود که او جنگ میان اسرائیل و ایران را پایان داده است. در واقع، ترامپ به اسرائیل چراغ سبز داد تا مواضع ایران را هدف قرار دهد؛ دارایی‌های نظامی آمریکا را برای سرنگونی موشک‌ها و پهپادهای ایرانی به کار گرفت؛ و دستور بمباران تأسیسات هسته‌ای ایران را صادر کرد – اقدامی که رژیم جهانی منع گسترش تسلیحات هسته‌ای را به‌شدت تضعیف کرد. اگر این تصور ترامپ از «صلح‌سازی» است، باید از دیدگاه او درباره‌ی «جنگ‌افروزی» ترسید.

کارزار ترامپ برای جایزه صلح نوبل همان الگوی آشنای او را دنبال می‌کند: ساختن یا بزرگ‌نمایی یک مشکل، ادعای حل آن، و سپس مطالبه‌ی پاداش. از عکس‌های تبلیغاتی‌اش با کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، گرفته تا «توافق‌های صلح» خاورمیانه‌اش (که در واقع فقط روابط موجود میان کشورهای خلیج فارس و اسرائیل را رسمی کرد)، ترامپ به نمایش سیاسی می‌پردازد، نه دیپلماسی – نمایش‌هایی برای تیتر روزنامه‌ها و تشویق تماشاگران.

می‌توان حدس زد که کمیته نوبل فریب نخواهد خورد، اما نمی‌توان همین را درباره‌ی پایگاه هواداران ترامپ گفت.

ادعاهای پوچ ترامپ نه تنها اعتبار ایالات متحده را در سطح بین‌المللی تضعیف می‌کند، بلکه خطرات واقعی نیز به همراه دارد. پیش از هر چیز، این ادعاها فرآیند واقعی صلح‌سازی را بی‌ارزش می‌کند. پایان دادن به جنگ‌ها از دشوارترین کارها در سیاست بین‌الملل است و مستلزم دیپلماسی آرام، مذاکرات دقیق برای پرداختن به ریشه‌های درگیری، و تعهد به اجرای توافق است. ترامپ هیچ علاقه‌ای به چنین کارهایی ندارد؛ او تنها به جنجال و نمایش اهمیت می‌دهد.

علاوه بر این، اعلام دروغین صلح می‌تواند منازعات حل‌نشده را پنهان کند و هوشیاری لازم برای جلوگیری از شعله‌ور شدن دوباره‌ی آنها را تضعیف نماید – که در صورت وقوع، می‌تواند با شدت بیشتری بازگردد. چنین ادعاهایی همچنین می‌تواند مسئولیت‌پذیری در قبال شکست‌های دیپلماتیک – و حتی اقدامات نظامی بی‌پروا مانند حملات ترامپ به ایران – را از بین ببرد.

ادعای ترامپ مبنی بر پایان دادن به هفت جنگ «پایان‌ناپذیر» را باید نمونه‌ای از خودفریبی دانست. برند‌سازی جای رهبری را نمی‌گیرد. صلح واقعی به رهبرانی نیاز دارد که تفاوت میان این دو را بدانند. اما در دنیای ترامپ، صلح نه به معنای نبود جنگ، بلکه به معنای حضور تشویق و کف‌زدن است.

مرگ یا بقا برای سازمان ملل متحد

🖊️ آدِکِی آدِباجو (Adekeye Adebajo)
🗓️ ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵

با برخورد سطحی وبدون تعمق دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، به دستاوردهای فراوان سازمان ملل متحد، بد نیست بار دیگر نگاهی به موفقیت‌ها و شکست‌های این نهاد بیندازیم. هرچند آشکار است که مهم‌ترین نهاد چندجانبه‌ی جهان باید اصلاح شود، به همان اندازه نیز روشن است که جهان بدون این سازمان، وضعیت بسیار بدتری خواهد داشت.

پرتوریا – بیش از ۱۴۰ رهبر جهان این ماه به نیویورک سفر کردند تا هشتادمین سالگرد ناخوشایند تأسیس سازمان ملل متحد را گرامی بدارند. این نهاد چندجانبه‌ی برجسته‌ی جهانی پس از جنگ جهانی دوم با هدف «نجات نسل‌های آینده از بلای جنگ» ایجاد شد. اما همان‌گونه که آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، اخیراً اذعان کرد، این سازمان «در جهانی آکنده از درگیری‌های خشن و گسترده، نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌های عمیق، نقض آشکار حقوق بشر و تهدیدهای وجودی در حال افزایش» سالگرد خود را برگزار می‌کند.

مشکل اصلی این است که موفقیت سازمان ملل همواره به همکاری میان پنج عضو دائمی شورای امنیت – بریتانیا، چین، فرانسه، روسیه و ایالات متحده – بستگی داشته است. تلاش زیاد، در هنگام تأسیس سازمان ملل این بود که سلطه‌ی قدرت‌های بزرگ را با اندکی دسترسی برای کشورهای کوچک‌تر در مسائل اقتصادی-اجتماعی و بودجه‌ی سازمان ملل تا حدی متوازن باشد. با این حال، هیچ‌کس نباید فراموش کند که مقر سازمان در نیویورک است و منشور آن عمدتاً توسط مقامات وزارت خارجه‌ی آمریکا، زیر نظر رئیس‌جمهور فرانکلین روزولت، تدوین شده است.

با این واقعیت، سخنرانی دونالد ترامپ در مجمع عمومی اقدامی بود شبیه به «کشتن نوزاد در گهواره». او نه تنها سازمان ملل را بی‌اهمیت خواند، بلکه اصول بنیادی‌ای را که ۱۹۳ عضو این سازمان را در کنار هم نگه داشته – ازجمله حفظ صلح، هماهنگی برای مقابله با چالش‌های جهانی، تقویت همکاری بین‌المللی و تأمین مالی توسعه – زیر سؤال برد.

از زمان بازگشت ترامپ به کاخ سفید، ایالات متحده از توافق اقلیمی پاریس، سازمان جهانی بهداشت، و سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) خارج شده است. افزون بر این، تا آوریل ۲۰۲۵، آمریکا ۳ میلیارد دلار به سازمان ملل بدهکار بوده – تعهدات بودجه‌ای پرداخت‌نشده‌ای که علاوه بر کاهش شدید کمک‌های مالی به توسعه و امدادرسانی بشردوستانه، فشار مالی سنگینی بر این نهاد وارد کرده است. نتیجه آن است که توانایی سازمان ملل برای انجام فعالیت‌های نجات‌بخش در سراسر جهان به شدت محدود شده است. تنها نیمی از ۵۰ میلیارد دلار بودجه‌ی بشردوستانه‌ی موردنیاز در سال ۲۰۲۴ تأمین شد و کاهش‌های بیشتر،تهدید بزرگی است به تأمین مالی برای ۱۱.۶ میلیون پناهنده و ۱۶.۷ میلیون نفر دچار ناامنی غذایی را تهدید می‌کند.

با بی‌توجهی ترامپ به دستاوردهای فراوان سازمان ملل، لازم است نگاهی دوباره به موفقیت‌ها و ناکامی‌های این نهاد بیندازیم تا مسیر آینده‌اش را دریابیم. عملکرد سازمان را می‌توان در سه حوزه‌ی اصلی بررسی کرد: امنیت جهانی، توسعه و حقوق بشر.

از نظر امنیتی، کارآمدی سازمان ملل طی چهار دهه‌ی جنگ سرد به‌شدت محدود بود، زیرا وتوهای متقابل آمریکا و شوروی سبب فلج کامل شورای امنیت شده بود. با این حال، سازمان توانست با ابتکار عمل، نیروهای حافظ صلح را در مناطق درگیری مستقر کند. نخستین مأموریت در سال ۱۹۴۸ برای نظارت بر آتش‌بس در مرز اسرائیل انجام شد. طی سی سال بعد، ۱۲ مأموریت دیگر در لبنان، مصر، جمهوری دموکراتیک کنگو و یمن صورت گرفت. هرچند همه‌ی این مأموریت‌ها موفق نبودند، اما از وقوع یک جنگ هسته‌ای میان ابرقدرت‌ها جلوگیری کردند.

پایان جنگ سرد، همکاری بیشتر قدرت‌های بزرگ را ممکن ساخت و دامنه‌ی عملیات صلح‌بان سازمان را گسترش داد. بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۶، دو دبیرکل آفریقایی – بطرس بطرس غالی و کوفی عنان – معماری امنیتی دوران پس از جنگ سرد را بنا کردند که هنوز نیز مورد استفاده است. این سیستم در کشورهایی چون کامبوج، السالوادور، موزامبیک و سیرالئون موفق بود، اما در رواندا، بوسنی، آنگولا و سومالی شکست‌های فاجعه‌باری داشت.

سازمان ملل هنوز بیش از ۶۰ هزار نیروی حافظ صلح در مناطقی مانند کنگو، سودان جنوبی، کوزوو و کشمیر دارد، اما کارایی آن‌ها مورد تردید است. نیمی از ۵۸ مأموریت پس از جنگ سرد در آفریقا انجام شده‌اند، جایی که اغلب سازمان فاقد توان اجرایی کافی است – زیرا این توان به اراده‌ی سیاسی بستگی دارد.

در حوزه‌ی توسعه، زمانی که کشورهای جنوب جهانی در دهه‌ی ۱۹۵۰ از یوغ استعمار رها شدند و به سازمان ملل پیوستند، تلاش کردند مسائل اقتصادی-اجتماعی، به‌ویژه کاهش فقر، را در صدر دستور کار قرار دهند. دو چهره‌ی کلیدی این تلاش‌ها، رائول پربیش، رئیس کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین (و سپس کنفرانس تجارت و توسعه‌ی سازمان ملل) و آدبایو آدِدِجی، رئیس کمیسیون اقتصادی آفریقا بودند. آن‌ها با نسخه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی مخالفت کردند و خواستار نظام تجاری منصفانه‌تری شدند که کشورهای جنوب بتوانند از طریق همگرایی منطقه‌ای توسعه یابند.

اما این تلاش‌ها به‌دلیل سلطه‌ی دولت‌های غربی بر نهادهای برتون وودز « Bretton Woods Institution » شکست خورد. با وجود پیشرفت‌هایی چون تبدیل بیش از ۳۰ کشور در حال توسعه به اقتصادهای با درآمد متوسط تا سال ۲۰۱۹، واقعیت تلخ این است که تنها ۳۵ درصد از اهداف توسعه پایدار سازمان ملل یا در مسیر تحقق‌اند یا پیشرفت متوسطی داشته‌اند.

البته همه‌چیز منفی نیست. حتی با وجود کاهش شدید بودجه، سازمان ملل در سال ۲۰۲۴ موفق شد به ۱۱۶ میلیون نفر کمک بشردوستانه برساند.

اما در حوزه‌ی حقوق بشر، سازمان ملل ناتوان‌تر از همیشه ظاهر شده است. کمیسیون مستقل حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره‌ی سرزمین‌های اشغالی فلسطین اخیراً اعلام کرد که اسرائیل در حال ارتکاب نسل‌کشی در غزه است، اما خود سازمان نتوانسته اقدامی جدی برای توقف کشتار انجام دهد. شورای حقوق بشر سازمان در ژنو (که دولت ترامپ در فوریه عضویت آمریکا را در آن لغو کرد) نهادی بی‌اثر و سیاسی باقی مانده است. نقض‌های فاحش حقوق بشر در کنگو، چین، روسیه، عربستان سعودی، کشمیر، میانمار و بسیاری دیگر از نقاط جهان همچنان بدون مجازات ادامه دارد و مهاجران در اروپا و آمریکا مورد آزار و خشونت قرار می‌گیرند.

به‌دلیل بحران مالی فزاینده، گوترش ناچار شده اصلاحات صرفه‌جویانه‌ای را با شتاب بیشتری اجرا کند. او مجبور شده است ۵۰۰ میلیون دلار از بودجه‌ی سال ۲۰۲۶ (معادل ۱۵ درصد برنامه‌های سازمان) را کاهش دهد؛ شمار کارکنان را ۱۹ درصد کم کرد؛ بودجه‌ی نیروهای حافظ صلح ۱۱.۲ درصد هم کاهش یافت؛  او همچنین خواست که دفاتر از شهرهای گران‌قیمت مانند نیویورک و ژنو به شهرهای ارزان‌تر منتقل شوند؛ فعالیت‌ها و مأموریت‌های هم‌پوشان ادغام گردند؛ و بسیاری از فعالیت‌ها در قالب کمیسیون‌های منطقه‌ای سازمان متمرکز شوند.

از دیگر پیشنهادهای وی، ادغام حدود ۲۰ آژانس سازمان ملل است که اغلب برای منابع محدود در کشورها رقابت می‌کنند؛ حذف برنامه‌ی مبارزه با ایدز (UNAIDS)؛ ادغام برنامه توسعه سازمان ملل با دفتر خدمات پروژه‌ها؛ و ترکیب سازمان زنان ملل متحد با صندوق جمعیت سازمان است.

زمانی که اداره پیشین سازمان ملل – یعنی جامعه‌ی ملل – در آستانه‌ی جنگ جهانی دوم فروپاشید، حتی شانس خاکسپاری آبرومندی هم نیافت. سازمان ملل اکنون به‌روشنی دریافته که یا باید اصلاح شود، یا با خطر نابودی خود روبه‌رو خواهد شد. متأسفانه، برخی از اعضای آن به نظر می‌رسد از این چشم‌انداز استقبال می‌کنند.

داووس برای دیپلمات‌ها

🖊️ ریچارد هاس (Richard Haass)
🗓️ ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵

سازمان ملل متحد اکنون ۸۰ ساله شده است و روند طولانی سقوط آن به سوی بی‌اهمیتی ظاهراً غیرقابل توقف است. ساختار شورای امنیت به نسخه‌ای برای فلج سیاسی این سازمان تبدیل شده است، اما این تنها آغاز مشکلات این سازمان است.

نیویورک – پنج سال پیش، من یادداشتی درباره‌ی سازمان ملل در هفتاد و پنجمین سالگرد تأسیس آن نوشتم. عنوان آن مقاله – «زادروز ناخوشایند سازمان ملل» – همه‌چیز را بیان می‌کرد. اکنون سازمان ملل ۸۰ ساله شده، اما نقد من در آن زمان همچنان به‌شدت معتبر است. سقوط این نهاد به ورطه‌ی تقریبا بی‌اهمیتی، همچنان ادامه دارد.

گردهمایی سالانه‌ی سپتامبر در نیویورک، که اخیرا پایان یافته است، بیش از آنکه به خاطر اقدام‌های سازمان ملل (که در زمینه‌ی جلوگیری یا پایان دادن به جنگ‌ها اندک است) اهمیت داشته باشد، به خاطر چیزی است که فراهم می‌آورد: صحنه‌ای برای دیدارهای دوجانبه و چندجانبه‌ی رهبران عالی‌رتبه دنیا. می‌توان آن را «داووسِ دیپلمات‌ها» نامید.

اما خود سازمان ملل قربانی نوعی بیماری مزمن است، پیش از هر چیز به دلیل بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ. وضعیت امور بین‌الملل امروز با سال ۱۹۹۰، زمانی که جهان در پی اشغال کویت توسط عراق از طریق سازمان ملل متحد ، متحد شد، فاصله‌ی زیادی دارد. در آن زمان، اتحاد جماهیر شوروی و چین با ایالات متحده همکاری می‌کردند؛ امروز، روسیه و چین مانع ایفای نقش سازمان ملل در پایان دادن به جنگ اوکراین هستند – جنگی که روسیه هم عامل و هم بازیگر اصلی آن است.

شکاف‌های عمیق در شورای امنیت سازمان ملل مانع از آن می‌شود که این نهاد بتواند به‌طور سازنده‌ای به بحران‌های بزرگ جهانی بیشتری بپردازد، از گسترش زرادخانه‌ی هسته‌ای کره شمالی و جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران گرفته تا جنگ غزه و دیگر درگیری‌های جهانی.

سازمان ملل نتوانسته خود را متحول کند. بعید است کسی امروز شورای امنیت را – این نهاد اصلی سازمان – به شکلی طراحی کند که شبیه ساختار کنونی‌اش باشد. البته اغلب موافق‌اند که چین و ایالات متحده باید کرسی دائمی با حق وتو داشته باشند، اما برخی می‌پرسند چرا روسیه – با اقتصادی کوچک‌تر از برزیل یا کانادا، و رفتاری مغایر با منشور سازمان ملل – باید چنین جایگاهی داشته باشد. بسیاری نیز ادامه‌ی حضور بریتانیا و فرانسه را زیر سؤال می‌برند. در مقابل، طرفداران بسیاری برای افزودن کشورهایی چون ژاپن، آلمان (یا اتحادیه اروپا)، هند و چند کشور دیگر وجود دارند.

با این همه، هرگونه تغییر، با مخالفت دست‌کم یکی از پنج عضو دائمی روبه‌رو خواهد شد، و به همین دلیل هیچ اصلاح معناداری هرگز تحقق نخواهد یافت.

فراتر از شورای امنیت، عملکرد کلی سازمان ملل نیز چندان بهتر نیست. این نهاد کشورهایی را که ناقض حقوق بشرند در شوراهایی می‌نشاند که قرار است از آن حقوق دفاع کنند. در برابر چین نیز کوتاه آمد، زمانی که دولت پکن از همکاری و اجازه برای تحقیق جدی درباره‌ی منشأ همه‌گیری کووید-۱۹ خودداری کرد. بوروکراسی سازمان نیز غالباً بر پایه‌ی نظام تقسیم غنایم جهانی اداره می‌شود، نه بر اساس شایستگی. پاسخ‌گویی پدیده‌ای نادر است.

اکنون ایالات متحده – نیروی محرک تأسیس سازمان ملل، میزبان و بزرگ‌ترین تأمین‌کننده‌ی مالی آن – از این سازمان فاصله گرفته است. تحت ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، آمریکا دیگر از تلاش‌های چندجانبه برای رسیدگی به موضوعاتی همچون بهداشت جهانی، تجارت، تغییرات اقلیمی و حقوق بشر حمایت نمی‌کند و حتی ارزش نظم بین‌المللی‌ای را که خود در ایجاد آن نقش عمده‌ای داشته، زیر سؤال می‌برد.

خاورمیانه نمونه‌ی ویژه‌ای از ضعف‌های سازمان ملل است. سوگیری دیرینه‌ای علیه اسرائیل در این نهاد وجود دارد – سوگیری‌ای که بسیار پیش‌تر از وقایع غزه آغاز شده و توانایی سازمان برای ایفای نقش مرکزی در حل منازعات خاورمیانه را محدود کرده است. رویدادهای هفته‌ی گذشته نیز اوضاع را بهتر نکرد: چند کشور از جمله فرانسه، بریتانیا، کانادا و استرالیا از مراسم افتتاحیه‌ی سالانه‌ی سازمان ملل استفاده کردند تا کشور فلسطین را به رسمیت بشناسند.

پشت این اقدام، ناامیدی عمیق و قابل‌درکی از اقدامات اسرائیل در غزه و کرانه‌ی باختری، از ناتوانی خود در تأثیرگذاری بر رفتار اسرائیل، و از انفعال و بی‌میلی ایالات متحده برای مهار آن نهفته است. از دید این دولت‌ها، به رسمیت شناختن فلسطین بهترین – یا حداقل‌ترین – کاری بود که می‌توانستند انجام دهند.

اما قابل‌درک بودن، به معنای خردمندانه بودن نیست. یکی از مشکلات این است که شناسایی فلسطین تنها تغییری در گفتار است و هیچ کمکی به پایان جنگ غزه یا ایجاد یک کشور فلسطینی کارآمد نمی‌کند. مشکل بزرگ‌تر این است که این اقدام خطر آن را دارد که وضعیت را بدتر کند، زیرا احساس بی‌نیازی در میان فلسطینی‌ها تقویت می‌شود؛ اینکه برای دستیابی به کشور خود نیازی به اقدامات یا گفتار سازنده و مذاکره با اسرائیل ندارند. افزون بر این، شناسایی بیشتر دولت فلسطین احتمالاً باعث واکنش‌هایی از سوی دولت اسرائیل خواهد شد که به صلح بلندمدت کمکی نخواهد کرد.

سخنرانی پراکنده و بی‌نظم ترامپ در سازمان ملل با استقبال خوبی روبه‌رو نشد، زیرا او به اروپا به خاطر سیاست مهاجرتی‌اش حمله کرد و تغییرات اقلیمی را انکار نمود. با این حال، برخی از انتقادهای او به سازمان ملل بی‌اساس نبودند. وقتی گفت: «سازمان پتانسیل فوق‌العاده‌ای دارد، اما حتی نزدیک به تحقق آن هم نیست. در بیشتر موارد، کاری که می‌کند این است که یک نامه‌ی شدیدالحن می‌نویسد و بعد هیچ پیگیری‌ای انجام نمی‌دهد»، کاملاً بی‌راه نگفت.

تا زمانی که سازمان ملل آماده نباشد فراتر از این برود، در حاشیه باقی خواهد ماند، و شکاف میان چالش‌های جهانی و توانایی ما برای پاسخ‌گویی به آن‌ها بیشتر و بیشتر خواهد شد.

من پنج سال پیش یادداشت خود را با این جمله به پایان رساندم: «استدلال به نفع چندجانبه‌گرایی و حکمرانی جهانی قوی‌تر از همیشه است. اما، چه خوب و چه بد، تحقق آن عمدتاً خارج از چارچوب سازمان ملل انجام خواهد شد.»
متأسفانه، هنوز دلیلی برای تغییر این نتیجه‌گیری نمی‌بینم.


برای بقا، سازمان ملل باید از آمریکا خارج شود

🖊️ کارل بیلت (Carl Bildt)
🗓️ ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۵

در حالی که نیاز جهانی به کارهایی که سازمان ملل انجام می‌دهد همچنان به قوت خود باقی است، توانایی این سازمان برای تحقق آن نیازها به‌ وضوح کاهش یافته است. هیچ راهی برای بقای آن وجود ندارد مگر با کاهش دامنه‌ی آرزوها و توانایی‌هایش؛ و این امر، به نوبه‌ی خود، ممکن است نیازمند انتقال آن به کشوری مهمان‌نوازتر باشد.

استکهلم – مجمع عمومی سالانه‌ی سازمان ملل متحد همیشه فرصتی برای مرور وضعیت جهان است. اما امسال، در هشتادمین سالگرد تأسیس سازمان، فرصتی نیز بود برای بررسی وضعیت خودِ این نهاد.

به هر معیاری، وضعیت سازمان ملل وخیم است. اگرچه نمی‌توان تجاوز روسیه به اوکراین یا افزایش تنش میان ایالات متحده و چین را بر گردن این سازمان انداخت، این بحران‌ها یک مشکل بنیادی را آشکار می‌کنند: شورای امنیت سازمان ملل – جایی که چین، روسیه و آمریکا هرکدام حق وتو دارند – درگیر رویارویی دائمی بر سر مسائل مختلف است و همین، کل سازمان را در بن‌بست قرار داده است.

به‌ویژه در خاورمیانه، جایی که از زمان تأسیس دولت اسرائیل (بر اساس قطعنامه‌ی سازمان ملل) این نهاد نقش محوری در حل منازعات و تلاش‌های صلح داشته است. مأموریت‌های متعدد حافظ صلح سازمان در منطقه به کاهش تنش‌ها کمک کرده و تلاش‌های بشردوستانه‌ی گسترده – عمدتاً برای پناهندگان فلسطینی – جان میلیون‌ها نفر را نجات داده است. هرچند سازمان ملل نتوانسته صلحی پایدار برقرار کند، اما در جلوگیری از برخی جنگ‌ها و کوتاه‌ تر کردن برخی دیگر مؤثر بوده است.

با این حال، در سال‌های اخیر، نقش سازمان ملل به‌طور فزاینده‌ای به حاشیه رانده شده است. گروه موسوم به «چهارجانبه» – شامل سازمان ملل، آمریکا، اتحادیه اروپا و روسیه – اکنون تنها خاطره‌ای دور است. در عین حال، بسیاری از مأموریت‌های سازمان به‌ویژه از سوی اسرائیل هدف حمله قرار گرفته‌اند. دولت اسرائیل نه‌تنها تلاش‌های انسانی آژانس امداد و کاریابی سازمان ملل برای پناهندگان فلسطینی (UNRWA) را زیر سؤال برده، بلکه هر جا توانسته، فعالیت‌های آن را مسدود کرده است.

پیش از حمله‌ی حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، سازمان ملل نقشی اساسی در حفظ ثبات نسبی در غزه داشت. هرچند نتوانست شکاف‌های داخلی فلسطینیان – به‌ویژه پس از به‌قدرت رسیدن حماس در غزه در سال ۲۰۰۶ – را برطرف کند، اما عملا توانست ، که حداقل نیازهای اولیه‌ی دو میلیون نفر ساکن این منطقه را تأمین نماید. اما اکنون اسرائیل تقریباً هر جنبه‌ای از فعالیت‌های سازمان در این زمینه را زیر سؤال برده یا مورد حمله قرار داده است – و بدون حمایت ضمنی آمریکا، قادر به چنین کاری نبود.

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، به‌ویژه در پذیرش تقریباً هر اقدام دولت افراطی بنیامین نتانیاهو انعطاف نشان داده است. در همین حال، سازمان ملل برای واکنش مؤثر به بحران سودان جنوبی – کشوری نیمه‌ویران – و نیز جنگ داخلی ویرانگر سودان که وارد سومین سال خود شده، با دشواری روبه‌روست. به‌طور مشابه، از زمان جدایی کاتانگا (۱۹۶۰ تا ۱۹۶۳) تا مأموریت‌های اخیر در شمال شرق کنگو، آفریقای مرکزی همچنان توجه نیروهای حافظ صلح و میانجی‌گران سازمان را به خود مشغول داشته است.

در سراسر جهان، بحران‌هایی که به حضور فعال سازمان ملل نیاز دارند کم نیستند – از غزه و سودان گرفته تا جمهوری دموکراتیک کنگو، هائیتی، میانمار و افغانستان. اما در شرایطی که قدرت‌های بزرگ درگیر رقابت با یکدیگرند و دولت ترامپ نه‌تنها حمایت فعال بلکه منابع مالی خود را نیز پس گرفته است، چشم‌انداز آینده‌ی سازمان تیره و تار به نظر می‌رسد.

ایالات متحده حدود ۲۵ درصد از بودجه‌ی سازمان ملل را تأمین می‌کند، اما اکنون پرداخت‌های خود را متوقف کرده است. همچنین بخش عمده‌ای از بودجه‌ی داوطلبانه برای مأموریت‌های بشردوستانه معمولاً از سوی واشنگتن تأمین می‌شد، که آن هم قطع شده است. اوضاع زمانی بدتر می‌شود که بدانیم چین – دومین تأمین‌کننده‌ی بزرگ مالی سازمان – نیز در پرداخت سهم خود تأخیر دارد.

با وخیم‌تر شدن وضعیت مالی، آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان، هشدار داده که باید شمار کارکنان در سراسر سازمان تا یک‌پنجم کاهش یابد. روحیه در میان کارکنان پایین است و امید چندانی به بهبود اوضاع وجود ندارد.

ترامپ در سخنرانی اخیر خود در مجمع عمومی، آشکارا نشان داد که جز تحقیر، دیدگاه دیگری نسبت به این سازمان ندارد. تنها نقشی که او برای سازمان قائل است، کمک به خودش برای دریافت جایزه‌ی صلح نوبل به نظر می‌رسد. بازنگری دولت او در تعهدات چندجانبه‌ی آمریکا، که در آینده‌ای نزدیک اعلام خواهد شد، به‌احتمال زیاد خبرهای بدتری به همراه دارد.

آیا سازمان ملل آینده‌ای دارد؟ هرچند نیاز به آن همچنان وجود دارد، اما توانایی‌اش برای پاسخ‌گویی به این نیازها آشکارا کاهش یافته است. این نهاد تنها در صورتی می‌تواند بقا یابد که دامنه‌ی اهداف و توانایی‌های خود را محدود کند؛ و نحوه‌ی انجام این کار، در سال‌های آینده به مسئله‌ای اساسی تبدیل خواهد شد.

با پایان یافتن دوره‌ی دبیرکلی گوترش در سال ۲۰۲۶، فرآیند انتخاب جانشین او نیز باید شامل بحثی درباره‌ی چگونگی تضمین بقای بلندمدت سازمان ملل باشد.

انتقال مقر اصلی سازمان از ایالات متحده، گامی طبیعی به نظر می‌رسد – نه‌تنها به دلیل قطع کمک‌های مالی آمریکا و نیاز به صرفه‌جویی، بلکه به سبب خودداری آمریکا از صدور روادید برای شرکت‌کنندگان در نشست‌های سازمان (از جمله امسال برای رهبری فلسطین).

البته سازمان مللی که دیگر در نیویورک مستقر نباشد، از بسیاری جهات متفاوت خواهد بود. اما این جابه‌جایی شاید تنها راه بقای آن باشد.

دَگ همرشولد، دومین دبیرکل سازمان ملل، روزی گفت که این نهاد نه برای آوردن بهشت بر زمین، بلکه برای نجات ما از جهنم ایجاد شد. این مأموریت همچنان به همان اندازه حیاتی است.

اما برای آنکه هر‌چیزی همان‌گونه بماند، باید همه‌چیز تغییر کند.


گام بعدی چندجانبه‌گرایی چیست؟

🖊️ آن-ماری اسلاوتر (Anne-Marie Slaughter)
🗓️ ۳ اکتبر ۲۰۲۵

در حاشیه‌ی نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد، هزاران رهبر از جامعه‌ی مدنی، بخش کسب‌وکار، نهادهای آموزشی و بنیادهای خیریه درباره‌ی این‌که جهان چگونه می‌تواند بدون ایالات متحده ، دیپلماسی را پیش ببرد، به گفت‌وگو پرداختند. در همین راستا، قدرت‌های میانه باید نشست‌های مجمع عمومی سازمان ملل را در مکان‌های دیگری برگزار کنند و پاسخ‌گویی خود را در برابر جامعه‌ی جهانی افزایش دهند.

واشنگتن، دی.سی. – در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در هفته‌ی گذشته، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، ادعا کرد که «هفت جنگ پایان‌ناپذیر» را پایان داده است – ادعایی آشکارا اغراق‌آمیز، هرچند دولت او در ایجاد صلح در چندین مناقشه‌ی منطقه‌ای نقش داشته است. سپس ترامپ سازمان ملل را به دلیل بی‌عملی مورد انتقاد قرار داد و گفت: «به نظر می‌رسد تنها کاری که می‌کنند نوشتن یک نامه‌ی بسیار تند است، و بعد هیچ پیگیری‌ای در کار نیست. این حرف‌های توخالی‌اند – و حرف‌های توخالی جنگ را حل نمی‌کنند».

اعتراف به این واقعیت برایم دردناک است، اما باید گفت که او تا حد زیادی درباره‌ی نقش کنونی سازمان ملل در زمینه‌ی صلح و امنیت حق دارد. همان‌طور که جنگ در اوکراین و ویرانی غزه و مردم آن نشان می‌دهد، زمانی که پنج عضو دائم شورای امنیت با یکدیگر در تضاد باشند، سازمان ملل ناتوان است. روسیه و چین هر تلاشی برای پاسخ‌گو کردن روسیه بابت تهاجم تمام‌عیار به اوکراین را وتو می‌کنند، در حالی که ایالات متحده مانع اقدام جمعی جهانی برای حفاظت از فلسطینیان و ایجاد امنیت پایدار برای اسرائیل و فلسطین نوپدید می‌شود.

ترامپ درباره‌ی «ظرفیت عظیم» سازمان ملل نیز سخن گفت؛ اما کسی نباید فریب بخورد: سیاست خارجی او آشکارا با روح و متن منشور سازمان ملل در تضاد است. او یک واقع‌گرای سنتی است که مانند ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، حاکمیت ملی و منافع خودی را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد. اگر بخواهد به کشوری حمله کند، آن را از نظر اقتصادی تحت فشار بگذارد یا قایق‌هایی را در آب‌های بین‌المللی به بهانه‌ی حمل مواد مخدر غیرقانونی نابود کند، این کار را انجام خواهد داد.

به طرز شگفت‌آوری، در طول سخنرانی ترامپ، بسیاری از رهبران جهان در جاهای مناسب خندیدند و در زمان‌های مناسب تشویق کردند؛ آن‌ها با ستایش علنی رئیس‌جمهور آمریکا تلاش داشتند شانس خود را برای معامله با او در پشت درهای بسته افزایش دهند.

بی‌تردید، ایالات متحده پیش‌تر نیز منشور سازمان ملل را نادیده گرفته است؛ از جمله با شرکت در جنگ‌های نیابتی در سراسر جهان در دوران جنگ سرد و به‌ویژه با حمله به عراق در سال ۲۰۰۳. با این حال، نظامی بین‌المللی در حوزه‌ی امنیت و اقتصاد وجود داشت که با قوانین، نهادها و فرآیندهایی برای مقابله با بحران‌های جهانی عمل می‌کرد – و در بسیاری از موارد موفق بود. با وجود تمام کاستی‌های سازمان ملل، بازگشت به سیاست موازنه‌ی قدرت قرن نوزدهمی، بدون هیچ محدودیتی بر استفاده از زور، بسیار خطرناک‌تر خواهد بود.

حال، پرسش این است که گام بعدی چیست؟ در حاشیه‌ی نشست مجمع عمومی سازمان ملل، رهبران تجاری، نمایندگان گروه‌های مذهبی، اندیشکده‌ها، نهادهای آموزشی و علمی، و سازمان‌های خیریه گرد هم آمدند تا درباره‌ی پاسخ‌های ممکن به این پرسش بحث کنند. ده‌ها نشست در سراسر شهر درباره‌ی شکل احتمالی نظم نوین بین‌المللی برگزار شد.

می‌توان این فعالیت‌های پراکنده و غیرمتمرکز را با نشست‌های گوناگونی مقایسه کرد که در جریان جنگ جهانی دوم، پیش از کنفرانس سان‌فرانسیسکو در سال ۱۹۴۵ (که منجر به تأسیس سازمان ملل شد) برگزار شده بودند.

جهان امروز بسیار پیچیده‌تر است: تعداد کشورهای عضو سازمان ملل تقریباً چهار برابر شده و دامنه‌ی بازیگران غیردولتی توانمند برای اقدام جهانی به‌طور چشمگیری گسترش یافته است. با این حال، این جنب‌وجوش فکری همچنان مهم است.

حامیان دیرینه‌ی اصلاحات در سازمان ملل دو مسیر کلی برای تغییرآن  پیشنهاد میکنند.:

نخست، ایجاد نظمی بین‌المللی است که توسط قدرت‌های میانه سازمان‌دهی و هدایت شود – یعنی کشورهایی که نه قدرت‌های بزرگ‌اند و نه دولت‌های کوچک. گزینه‌ی دوم، که می‌تواند هم‌زمان با نظم قدرت‌های میانه وجود داشته باشد، یک چارچوب انعطاف‌پذیر و غیررسمی است که از ائتلاف‌های متقاطع میان دولت‌ها و بازیگران غیردولتی تشکیل شده و هدف آن مقابله با تهدیدها و ایجاد تغییرات مثبت در سطوح فرامنطقه‌ای، منطقه‌ای و جهانی است. می‌توان آن را همچون پولک‌های درهم‌پوشان زره‌ی یک آرمادیلو تصور کرد.

در کوتاه‌مدت، هم‌زمان با اقدام‌های پیگیری پس از نشست مجمع عمومی، من دو مجموعه نشست میان کشورهای کلیدی را پیشنهاد می‌کنم تا مشخص شود جهان چگونه می‌تواند امور دیپلماسی را بدون ایالات متحده – یا دست‌کم به موازات آن – پیش ببرد.

نخستین نشست‌ها باید میان چین، ژاپن، آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، کانادا و کره‌جنوبی برگزار شود؛ کشورهایی که در مجموع نزدیک به ۵۰ درصد از بودجه‌ی عمومی سازمان ملل را تأمین می‌کنند. ایالات متحده مدت‌ها بزرگ‌ترین تأمین‌کننده‌ی مالی سازمان ملل بوده است؛ سهم آن در بودجه‌ی عمومی سال ۲۰۲۵ حدود ۲۲ درصد، معادل ۸۲۰ میلیون دلار برآورد می‌شود. اما با توجه به فرمان اجرایی ترامپ برای بازنگری در تأمین مالی و مشارکت آمریکا در سازمان ملل، احتمالاً تنها بخشی از این مبلغ پرداخت خواهد شد.

از این رو، این هشت کشور باید برگزاری نشست‌های مجمع عمومی در چند سال آینده را در مکانی دیگر تشکیل دهند؛ اقدامی که نفوذ دیپلماتیک آمریکا را کاهش داده و تضمین می‌کند همه‌ی نمایندگان بتوانند در نشست سالانه شرکت کنند. این کار همچنین تأکید می‌کند که برخلاف ترامپ – که آشکارا از «جهانی‌گرایی» بیزار است – بیشتر دولت‌های جهان همچنان به نظامی از قوانین باور دارند که حاکمیت ملی را در خدمت پاسخ‌گویی جمعی به تهدیدهای وجودی، محدود می‌کند.

چین، به عنوان دومین تأمین‌کننده‌ی بزرگ بودجه‌ی سازمان ملل، ممکن است بخواهد مجمع عمومی را در پکن برگزار کند؛ اما احتمال منطقی‌تر این است که نشست در شهرهایی برگزار شود که میزبان سازمان‌های منطقه‌ای و بین‌المللی‌اند: ژنو (دفتر اروپایی سازمان ملل)، بروکسل (اتحادیه اروپا)، جاکارتا (انجمن کشورهای جنوب شرق آسیا)، آدیس‌آبابا (اتحادیه آفریقا)، ریاض (شورای همکاری خلیج فارس) و مونته‌ویدئو (مِرکوسور).

رهبران گروه بیست (G20) – به‌جز چین، روسیه و ایالات متحده – نیز باید دیدار کنند. این گروه از قدرت‌های میانه شامل بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، کانادا، ژاپن، کره‌جنوبی، استرالیا، اندونزی، هند، عربستان سعودی، ترکیه، آفریقای جنوبی، برزیل، مکزیک، آرژانتین، اتحادیه اروپا و اتحادیه آفریقا می‌تواند گام‌هایی را که دانیل دی. برادلو(Daniel D. Bradlow)  و رابرت اچ. وِید (Robert H.Wade) پیشنهاد کرده‌اند برای نمایندگی بهتر در G20 دنبال کند.

هرچند حدود ۱۷۰ کشوری که عضو G20 نیستند ممکن است تمایل کمی به گسترش دامنه‌ی آن داشته باشند، اما این گروه می‌تواند میزان پاسخ‌گویی خود را در برابر جامعه‌ی جهانی افزایش دهد.

همان‌طور که استیوارت پاتریک Stewart Patrick از بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی اخیراً نوشته است: «جهانی که آمریکا ساخته بود، به پایان خواهد رسید.» با این حال، حکمرانی چندجانبه ادامه خواهد یافت. پاتریک از نظامی جهانی و منطقه‌ای سخن می‌گوید که شامل «هزاران سازمان بین‌دولتی، معاهده، سازوکار مشورتی، سازمان‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، گروه‌های چندذی‌نفع، دادگاه‌ها و مراجع بین‌المللی، نهادهای تعیین استاندارد جهانی و شبکه‌های فراملی از شرکت‌ها، سازمان‌های غیردولتی، کارشناسان و مقامات محلی» است.

این‌که آیا، چگونه و تحت رهبری چه کسانی همه‌ی این بازیگران می‌توانند تصمیمات روشن و اقدامات مؤثر جهانی را به نتیجه برسانند، هنوز مشخص نیست – اما بازی آغاز شده است.

ساخت یا تخریب دموکراسی

🖊️ جوزف استیگلیتز
🗓️ ۲ اکتبر ۲۰۲۵

ظهور رهبرانی اقتدارگرا همچون دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، نشان می‌دهد که بسیاری از ما دموکراسی – و رفاه حاصل از آن – را بدیهی و تضمین‌شده پنداریم. اکنون، جنبشی رو به رشد از کشورهای دموکراتیک در حال شکل‌گیری است تا در برابر روند خطرناکی که ترامپ نمایندگی می‌کند، ایستادگی کند.

نیویورک – در ۲۴ سپتامبر، ۲۰ کشور دموکراتیک از شمال و جنوب جهانی – از جمله برزیل، شیلی، نروژ و اسپانیا – در سازمان ملل گرد هم آمدند؛ نه تنها برای تأیید دوباره تعهد خود به دموکراسی، بلکه برای تدوین دستورکاری که بتواند آن را پایدار و غنی‌تر سازد.

عضویت در این گروه، دموکراسیا سیِمپر  (Democracia Siempre)  «دموکراسی همیشه»  (Democracy Always)، از زمان نخستین نشست آن یک سال پیش به‌طور چشمگیری افزایش یافته است. رشد این گروه بازتابی است از درک اعضای آن مبنی بر اینکه عقب‌گرد دموکراسی در سراسر جهان با سرعت در حال گسترش است.

این امر به‌ویژه در کشوری صادق است که همواره مدعی بوده قدیمی‌ترین و نیرومندترین دموکراسی جهان است: ایالات متحده. جایی که دونالد ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید در ژانویه، حمله‌ای مستمر به نظم قانون اساسی به راه انداخته است. چه در سطح ملی و چه در عرصه بین‌المللی، حاکمیت قانون پایمال می‌شود و این امر منجر به فساد فراگیر، نقض حقوق بنیادین بشر و روند دادرسی عادلانه، و همچنین فرسایش نظام‌مند نهادها شده است.

ضمانت‌های دیرینه‌ای که آزادی‌ها و رفاه ما را حفظ می‌کردند، اکنون پیش چشمانمان در حال برچیده شدن‌ هستند، در حالی که آزادیهای علمی، مطبوعات و دیگر آزادی‌ها تحت حمله قرار گرفته‌اند.

در این روزگار تیره، دموکراسیا سیِمپر همچون پرتو امید است. اعضای آن همچنان متعهد به دفاع از دموکراسی و حاکمیت قانون باقی مانده‌اند و برای کسانی که از زورگویی‌های ترامپ مرعوب شده‌اند، الگویی به شمار می‌روند. آنها آشکار ساخته‌اند که حاکمیت ملی و دموکراسی چیزی نیست که بتوان آن را معامله کرد. آنان نخواستند مانند عیسو (برادر یعقوب در کتاب مقدس / تورات )  عمل کنند که حق ارزشمند ،امتیاز فرزند اول بودنش ، را به بهای ناچیز یک کاسه غذا از دست داد.

به‌عنوان یک اقتصاددان که تحقیق کرده‌ام، چرا امروز از استانداردهای زندگی بسیار بالاتر و عمر طولانی‌تر نسبت به ۲۵۰ سال پیش برخورداریم، به‌خوبی اهمیت ارزش‌های عصر روشنگری و نقش علم را در فهم جهان پیرامون خود درک می‌کنم. پیشرفت بی‌سابقه مادی که در عصر مدرن به دست آورده‌ایم، از تعهد ما به عقلانیت و آزادی سرچشمه گرفته است.

اندیشمندان روشنگری به ما آموختند که می‌توانیم نهادهایی طراحی کنیم که کنش‌های فردی را هماهنگ سازند، همکاری را تسهیل کنند و جوامعمان را بهتر کارآمد سازند. این امر مهم است، زیرا انسان‌ها موجوداتی اجتماعی‌اند. ما همواره با همکاری، بسیار بیشتر از زمانی که تنها بودیم، توانسته‌ایم عمل کنیم؛ و در جامعه‌ای به‌شدت شهری و به‌هم‌پیوسته جهانی، چاره‌ای جز همکاری نداریم.

از جمله نهادهای مهمی که از عصر روشنگری به ارث برده‌ایم، آنهایی هستند که به ما امکان می‌دهند حقیقت را دریابیم و ارزیابی کنیم؛ بدون این نهادها، نه اقتصاد ما و نه دموکراسی ما نمی‌تواند به‌درستی عمل کند.

دموکراسی و حاکمیت قانون سدی ضروری در برابر سوءاستفاده از قدرت‌اند و پایه‌ای برای پاسداشت حقوق بشر ما. تاریخ نشان می‌دهد که رها کردن یا برچیدن آنها چه پیامدهایی دارد.

خود سازمان ملل نیز برای تضمین صلح در کرهٔ زمین پس از جنگ جهانی دوم تأسیس شد. چون همهٔ ما یک جهان مشترک را تقسیم می‌کنیم، صلح، ثبات و رفاه مشترک نیازمند یک نهاد جهانی، قانون بین‌المللی و همکاری چندجانبه است.

در تابستان امسال، همزمان با برگزاری دومین نشست جهانی دموکراسیا سیِمپر، ۴۳ برندهٔ جایزه نوبل از رشته‌های مختلف نامه‌ای در حمایت از این ابتکار و دستورکار آن برای دستیابی به اهدافش امضا کردند. این دستورکار شامل تقویت نهادها، رسیدگی به نابرابری درآمدی و مقابله با اطلاعات غلط و گمراه‌کننده در فضای مجازی است. نکتهٔ مهم این است که امضاکنندگان بر تعهد خود به عقلانیت تأکید کردند.

دیدگاه‌های آنان ممکن است متفاوت باشد، اما همگی توافق دارند که واقعیت‌ها نباید و نمی‌توانند جعل شوند. همه می‌دانند که پایبندی به ارزش‌های روشنگری بود که آنان را به کشف‌هایی رساند که جایزه نوبل برایشان به ارمغان آورد.

استدلال ما درباره‌ی جهان باید بر پایه‌ی واقعیت‌ها باشد؛ واقعیت‌هایی که از پژوهش‌های علمی و خبررسانی بی‌طرف به دست می‌آیند. داشتن اطلاعات درست و روزنامه‌نگاری باکیفیت برای آگاه کردن مردم، تقویت مشارکت سازنده‌ی اجتماعی و حفظ دموکراسی ضروری است. آزادی بیان یک حق شناخته‌شده‌ی جهانی است و درست مانند آزادی علمی، نقشی حیاتی در پاسخگو نگه داشتن دولت‌ها و جلوگیری از تمرکز بیش از حد قدرت ـ که دموکراسی را تهدید می‌کند ـ ایفا می‌کند.

با این حال، اقدامات دولت‌ها در بسیاری از کشورها تأثیری بازدارنده بر این آزادی‌ها داشته است. صاحبان قدرت از شکایت‌های حقوقی به اتهام افترا و ابزارهای دیگر برای خاموش کردن صدای روزنامه‌نگاران استفاده کرده‌اند، در حالی که شرکت‌های عظیم فناوری با اجازه دادن به گسترش اطلاعات نادرست و گمراه‌کننده در پلتفرم‌هایشان، فضای اطلاع‌رسانی را آلوده کرده‌اند. هوش مصنوعی مولد نیز تهدید می‌کند که اوضاع را بدتر کند؛ چرا که آموزش‌دهندگان این مدل‌ها اطلاعات تولیدشده توسط رسانه‌های سنتی را بدون اجازه ربوده‌اند. در نتیجه، انگیزهٔ اندکی برای تولید اطلاعات باکیفیت از سوی خود دارند. فناوری‌هایی که می‌توانستند شیوهٔ انتشار و پردازش اطلاعات را بهبود بخشند، در عوض احتمالاً اکوسیستم اطلاعاتی ما را بیش از پیش تخریب خواهند کرد (از همین روست که دموکراسیا سیِمپر بر این موضوع تمرکز دارد).

یکی از ویژگی‌های اساسی دموکراسی این است که صدای همه شنیده شود – یک فرد، یک رأی. اما این امر ممکن نیست هنگامی که چند میلیاردر، کنترل «میدان عمومی جهانی» را در دست گرفته‌اند. توازن قوا ناگزیر در برابر شکاف‌های عظیم اقتصادی از هم می‌پاشد، زیرا نابرابری سیاسی به‌دنبال آن می‌آید و منافع الیگارشی با بهره‌گیری از منابع خود قوانین را به نفع خویش خم می‌کنند.

اما رسیدگی به نابرابری به دلیل دیگری نیز حیاتی است: اگر دموکراسی‌ها قرار است به‌خوبی کار کنند، پیکرهٔ سیاسی جامعه باید دست‌کم اندکی همبستگی نشان دهد. با این حال، نابرابری‌های شدید امروز، در کنار یک اکوسیستم رسانه‌ای به‌شدت قطبی، انسجام اجتماعی را نابود کرده است.

برای مدت طولانی، بسیاری دموکراسی و حقوق بشر را بدیهی فرض می‌کردند. اکنون می‌دانیم که این یک اشتباه بوده است. حفظ و بهبود این نهادها نیازمند تلاشی مستمر است. جنبش دموکراسیا سیِمپر امید می‌دهد که این امر همچنان قابل اجرااست.

امضاکنندگان نامهٔ حمایت از جنبش «دموکراسیا سیِمپر» عبارت‌اند از:
• ماریا رسا، برندهٔ جایزه نوبل صلح، ۲۰۲۱
• کلاوس فون کلیتسینگ، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۸۵
• وُله شُوینکا، برندهٔ نوبل ادبیات، ۱۹۸۶
• اسکار آریاس، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۷
• الیاس جی. کُری، برندهٔ نوبل شیمی، ۱۹۹۰
• ریچارد جی. رابرتس، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۳
• خوزه راموس-هورتا، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۶
• ویلیام دی. فیلیپس، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۹۷
• جودی ویلیامز، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۷
• لوئیس جی. ایگنارو، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۸
• آنتونی جِی. لگِت، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۳
• جی. ام. کوتزی، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۳
• شیرین عبادی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۰۳
• آرون سیخانوور، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۴
• بَری جی. مارشال، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۵
• جان سی. مَدر، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۶
• ادموند «ند» فِلس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۶
• اندرو زد. فایر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۶
• راجر دی. کورنبرگ، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۶
• اورهان پاموک، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۶
• اریک اس. ماسکین، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۷
• ماریو آر. کاپکی، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۷
• مارتین چالفی، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۸
• جَک دبلیو. سُزُستاک، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۹
• لیماه گبویی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• توکل کرمان، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• می-بریت موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• ادوارد آی. موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• یواخیم فرانک، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• ریچارد هندرسون، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• میشل مایور، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۱۹
• گرِگ ال. سِمِنزا، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• سر پیتر جِی. رَتکلیف، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• راجر پِنروز، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۰
• گیدو دبلیو. ایمبنس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۱
• آنی اِرنو، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۲۲
• نرگس محمدی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۳
• جفری هینتن، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۴
• دارون عجم‌اوغلو، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۴
• گری رووکان، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۲۴
• اولکساندرا ماتویچوک (مرکز آزادی‌های مدنی)، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۲
• حضرت دالایی‌لاما، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۹
————————————-
برهما چلانی، استاد ممتاز مطالعات راهبردی در مرکز پژوهش‌های سیاست‌گذاری در دهلی نو و پژوهشگر همکار در آکادمی رابرت بوش در برلین است. او نویسنده‌ی نه کتاب از جمله آب: میدان نبرد جدید آسیا (انتشارات دانشگاه جورج‌تاون، ۲۰۱۱) است که برای آن در سال ۲۰۱۲ برنده‌ی جایزه‌ی کتاب برنارد شوارتز از انجمن آسیا شد.
آدکِی آدِباجو، استاد و پژوهشگر ارشد در مرکز پیشرفت مطالعات در دانشگاه پرتوریا، در مأموریت‌های سازمان ملل در آفریقای جنوبی، صحرای غربی و عراق خدمت کرده است. او نویسنده‌ی کتاب پارچه‌ی باشکوه زندگی آفریقایی: جستارهایی درباره‌ی قاره‌ای تاب‌آور، دیاسپورای آن و جهان (روتلیج، ۲۰۲۵) و آفریقای جهانی: چهره‌هایی از شجاعت، خلاقیت و بی‌رحمی (روتلیج، ۲۰۲۴) است. او همچنین ویراستار کتاب بار سه‌گانه‌ی اقیانوس سیاه: برده‌داری، استعمار و غرامت‌ها (انتشارات دانشگاه منچستر، ۲۰۲۵) می‌باشد.
ریچارد هاس، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، مشاور ارشد در شرکت سنترویو پارتنرز، و پژوهشگر برجسته‌ی دانشگاهی در دانشگاه نیویورک است. او پیش‌تر مدیر برنامه‌ریزی سیاست در وزارت امور خارجه‌ی ایالات متحده (۲۰۰۳-۲۰۰۱) بود و به‌عنوان فرستاده‌ی ویژه‌ی رئیس‌جمهور جورج دبلیو. بوش در ایرلند شمالی و هماهنگ‌کننده‌ی آینده‌ی افغانستان خدمت کرده است. او نویسنده‌ی کتاب صورتحساب وظایف: ده عادت شهروندان خوب (انتشارات پنگوئن پرس، ۲۰۲۳) و نویسنده‌ی خبرنامه‌ی هفتگی ساب‌استک با عنوان خانه و دوردست است.
کارل بیلت، نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه‌ی پیشین سوئد است.
آن‌ماری اسلاتر، مدیر پیشین برنامه‌ریزی سیاست در وزارت امور خارجه‌ی ایالات متحده، مدیرعامل اندیشکده‌ی «نیو امریکا»، استاد ممتاز سیاست و امور بین‌الملل در دانشگاه پرینستون، و نویسنده‌ی کتاب نوزایی: از بحران تا دگرگونی در زندگی، کار و سیاست ما (انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۲۱) است.
جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیس‌جمهور ایالات متحده، و هم‌رئیس پیشین کمیسیون عالی‌رتبه در زمینه قیمت‌گذاری کربن است. او نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ بوده است. استیگلیتز همچنین هم‌رئیس «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکت‌های چندملیتی» است و تازه‌ترین کتاب او با عنوان راهی به‌سوی آزادی: اقتصاد و جامعه خوب در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton & Company و Allen Lane منتشر شده است.




iran-emrooz.net | Fri, 10.10.2025, 21:52
برنده‌ای شایسته برای نوبل صلح

برِت استیونز

نیویورک تایمز / ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵

بر اساس وصیت آلفرد نوبل، جایزه‌ی نوبل باید به کسانی اهدا شود که «در سال گذشته، بیشترین خدمت را به بشریت کرده باشند». توجه کنید به واژه‌ی «سال گذشته»؛ بنابراین ما کسانی که معتقدیم دونالد ترامپ به خاطر نقش خود در پایان دادن (یا دست‌کم توقف موقت) جنگ غزه سزاوار جایزه‌ی نوبل صلح است، باید تا زمان اعلام جوایز سال آینده صبر کنیم.

البته نباید نفس در سینه حبس کنیم.

در همین حال، کمیته‌ی نوبل نروژ در انتخاب امسال خود تصمیمی درست گرفت و جایزه‌ی صلح روز جمعه را به ماریا کورینا ماچادو، رهبر ۵۸ ساله‌ی اپوزیسیون ونزوئلا که اکنون از رژیم نیکلاس مادورو در خفا زندگی می‌کند، اعطا کرد. این تصمیم، در عین حال، نوعی کیفرخواست علیه همان رژیم و کارنامه‌ی ۲۶ ساله‌ی ویرانگر آن نیز بود؛ کارنامه‌ای که به نام «سوسیالیسم بولیواری» و با حمایت ساده‌دلانه‌ی بسیاری از ترقی‌خواهان غربی رقم خورده است.

ماچادو در واقع شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی نوبل از سال گذشته بود؛ زمانی که دولت مانع نامزدی‌اش برای ریاست‌جمهوری شد و او از ادموندو گونزالس، نامزدی فراجناحی، حمایت کرد و به یکپارچگی صفوف اپوزیسیون که پیش‌تر دچار شکاف بود، کمک چشمگیری نمود. بر پایه‌ی نظرسنجی‌های مستقل، گونزالس در انتخابات با نسبت بیش از دو به یک پیروز شد، اما مادورو نتیجه را نادیده گرفت، خود را برای شش سال دیگر در قدرت نگه داشت و در این میان نزدیک به دو هزار مخالف سیاسی را روانه‌ی زندان کرد.

دوران فعالیت ماچادو  به عنوان مخالف، بیش از بیست سال پیش آغاز شد؛ زمانی که او به دلیل نگرانی از روند تضعیف نظام دموکراتیک ونزوئلا توسط هوگو چاوز، سلفِ مادورو، گروهی برای نظارت بر انتخابات تأسیس کرد. در سال ۲۰۰۵، رژیم چاوز او را به جرم خیانت متهم کرد، زیرا از برگزاری همه‌پرسی برکناری رئیس‌جمهور حمایت کرده بود. در سال ۲۰۱۴ نیز دوباره به اتهام خیانت به کشور، این بار به دلیل شرکت در اعتراض‌های ضدحکومتی، تحت پیگرد قرار گرفت. در سال ۲۰۲۴، او یادداشتی در روزنامه‌ی «وال استریت ژورنال» منتشر کرد و نوشت: «این یادداشت را از محل اختفا می‌نویسم، در حالی که برای جان و آزادی خود و هم‌میهنانم از دیکتاتوری نیکلاس مادورو بیمناکم.»

این سابقه‌ی دوراندیشی و شجاعت در تضادی آشکار و شرم‌آور قرار دارد با ساده‌باوری همراهان غربی آن رژیم. از جمله، نائومی کلاین، نویسنده‌ی کانادایی، که در سال ۲۰۰۷ چاوز را ستود زیرا به گفته‌ی او ونزوئلا را به کشوری تبدیل کرده بود که در آن «شهروندان دوباره به قدرت دموکراسی برای بهبود زندگی‌شان ایمان آورده‌اند»؛ چسا بودن، دادستان پیشین سان‌فرانسیسکو، که در سال ۲۰۰۹ از «پایبندی چاوز به روند دموکراتیک» تمجید کرد، در حالی که او «درِ ماندگاری مادام‌العمر در قدرت را بر خود گشود»؛ و جرمی کوربین، رهبر پیشین حزب کارگر بریتانیا، که در سال ۲۰۱۳ از چاوز به خاطر این‌که «نشان داد فقرا اهمیت دارند» و به دلیل «سهم عظیم او در ونزوئلا و در سراسر جهان» ستایش نمود.

از زمانی که فاجعه‌ی چاویسم آشکار شد — افزایش سرسام‌آور نرخ قتل، گسترش گرسنگی و قحطی، فرار میلیون‌ها شهروند عادی از کشور با پای پیاده، و متهم شدن رهبران حکومت به ثروت‌اندوزی از راه قاچاق مواد مخدر — بیشتر آن هواداران سابق، خاموش شده‌اند. نائومی کلاین گویا به زحمت چیزی درباره‌ی «پوپولیسم نفتی» رژیم گفته، اما به وام از شعاری که در اردوگاه خود او رایج است باید گفت: در مورد ونزوئلا، «سکوت، نوعی خشونت است». چشم بستن بر این فاجعه، تنها به تداوم آن کمک می‌کند.

اما چه باید کرد؟

من در یادداشتی در ژانویه اشاره کردم که هر آنچه تاکنون آزموده شده، شکست خورده است. انتخابات؟ دزدیده شده. تحریم‌ها؟ بی‌اثر. حکم بازداشت و جایزه برای سران رژیم؟ همان‌طور. اعطای نوبل به ماچادو توجه‌ها را تا حدی به سرکوب رژیم جلب خواهد کرد، اما همان‌گونه که سایر برندگان ناراضیِ این جایزه می‌دانند، اثر آن احتمالاً زودگذر و اندک خواهد بود. جایزه‌ی صلح سال ۲۰۲۱ به دمیتری موراتوف، سردبیر روزنامه‌ی مستقل روسی «نوایا گازتا»، نتوانست پایه‌های حکومت ولادیمیر پوتین را بلرزاند؛ و جایزه‌ی سال ۲۰۲۳ به نرگس محمدی، فعال حقوق بشر ایرانی، نتوانست آزادی او از زندان جمهوری اسلامی را در پی داشته باشد.

در نتیجه، تنها گزینه‌ای که به نظر می‌رسد دولت ترامپ هر چه بیشتر به آن تمایل پیدا می‌کند، تغییر رژیم است.

بهترین راه تحقق این هدف، ارائه‌ی گزینه‌ای مشابه «گزینه‌ی بشار اسد» برای مادورو و اطرافیان نزدیک اوست: تبعید دائمی به کشوری دوست — اگر نه روسیه، احتمالاً کوبا. این پیشنهاد می‌تواند با طرح عفو عمومی برای مقامات غیرنظامی و نظامی رده‌پایین رژیم همراه شود، مشروط بر آن‌که سوگند وفاداری به یک دولت دموکراتیک با رهبری منتخب مشروع یاد کنند.

به نظر می‌رسد این دقیقاً هدف اصلی سیاست «دیپلماسی قایق‌های توپدار» ترامپ در کارائیب باشد: ایجاد ترس کافی تا «بدها» فرار کنند. ماچادو نیز همین نظر را دارد؛ او هفته‌ی گذشته به بی‌بی‌سی گفت: «مادورو و دارودسته‌اش نخواهند رفت مگر آن‌که بفهمند تهدیدی واقعی وجود دارد و اوضاع هر روز برایشان بدتر خواهد شد.» اما این خود مستلزم آن است که دولت ترامپ آماده‌ی تشدید اقدامات خود باشد، تا جایی که به مرز رویارویی نظامی تمام‌عیار برسد.

چنین اقدامی بی‌تردید خطرهایی مرگبار و انکارناپذیر در پی خواهد داشت — هم برای ونزوئلایی‌ها و هم برای آمریکایی‌ها. همچنین ممکن است باعث شود جایزه‌ی نوبل صلح، که ترامپ مدت‌ها در پی آن بوده، برای همیشه از دسترس او دور بماند.

با این حال، جایزه‌هایی برای صلح وجود دارد که از نوبل والاترند — جایزه‌ای که هیچ‌گاه نصیب وینستون چرچیل، فرانکلین روزولت، هری ترومن یا دیگر چهره‌های بزرگ تاریخ نشد؛ همان کسانی که می‌دانستند مسیر رسیدن به صلح همیشه از دل خودِ صلح نمی‌گذرد. اگر بهایی که ترامپ باید برای پایان دادن به هول ویرانگر رژیم مادورو بپردازد، چشم‌پوشی از جایزه برای خودش باشد، می‌تواند در این حقیقت آرامش یابد که ماچادو جایزه‌اش را به «مردم رنج‌دیده‌ی ونزوئلا و به رئیس‌جمهور ترامپ برای حمایت قاطعانه‌اش» تقدیم کرده است.

اکنون زمان عمل است.



نظر خوانندگان:


■ ترامپ مکررا و با اصرار خواست که مردم غزه آنجا را ترک کنند و به “هر کجا دلشان میخواهد” بروند چون او می‌خواهد غزه را به یک “ریورا”ی پولساز تبدیل کند. همین همراهی بی‌چون و چرای او با دولت راست اسرائیل چراغ سبز بود تا دولت افراطی اسرائیل پاکسازی فیزیکی غزه را با هجوم نظامی آغاز کند. و زمانی که قتل عام روزمره غزه افکار عمومی جهانیان را تا مرزهای مقابله به حرکت درآورد و پروژه تخلیه را (دست کم موقتا) به شکست کشانید، پس حالا می‌ماند بهره برداری تبلیغاتی از صلح غزه، که البته در مقابل توقف کشتار روزمره کسی اعتراض به این تبلیغات دروغین نمی‌کند، اما فراموش هم نمیشود.
کارنامه صلح ترامپ را در خود امریکا جستجو کنید که شیکاگو را منطقه جنگی خواند و گفت شهردار و فرماندار آنجا باید دستگیر شوند، در قطبی کردن خشونت‌آمیز، که کشور آمریکا را به سمت جنگ داخلی سوق می‌دهد.
گویاترین خبر، اظهار نظر پوتین بود که گفت جایزه نوبل شایستگی لازم برای ترامپ را ندارد و ارزش کارهای ترامپ بالاتر از این چیزهاست!!
با احترام، پیروز


 




iran-emrooz.net | Thu, 09.10.2025, 22:51
دهم اکتبر، روز جهانی مبارزه با اعدام!

م. روغنی

در انقلاب ۵۷، خمینی واژه «جمهوری» را برای نظام سرکوبگرش برگزید که نه با مفهوم ارسطویی آن به عنوان «رفاه همگانی» همراهی داشت و نه با گونه مدرن آن که تحقق دموکراسی، احترام به حقوق بشر و سکولاریسم را در دستور کار قرار می‌دهد.

هدف خمینی از بهره‌گیری ابزاری از واژه «جمهوری» تنها جایگزین کردن عمامه ولی فقیه با تاج پادشاهی بود که استبدادی دینی مرگبار را برای جامعه ایرانی به ارمغان آورد. هویت این نظام با اجرای شریعت قرون وسطایی شامل اعدام، سرکوب هرگونه نافرمانی مدنی، زن‌ستیزی، تبعیض علیه مذاهب غیر شیعه و اقلیت‌های قومی پایه‌گذاری شد.

توهمات ایدئولوژیک از جمله صدور انقلاب شیعه‌محور، شعار نابودی اسرائیل و غرب‌ستیزی از دیگر هویت‌های این نظام بوده است که در درازنای ۴۷ سال اخیر جز تحریم‌های کمرشکن و تهیدستی فراگیر برای بسیاری از ایرانیان، نتیجه دیگری نداشته است.

پافشاری بر پیشبرد برنامه صدها میلیارد دلاری انرژی هسته‌ای، توسعه صنایع موشکی و ایجاد و تقویت گروه‌های نیابتی بنیادگرا و فرستادن پهپاد و موشک به روسیه تزاری برای کشتار مردم اوکراین از جمله ابزارهایی بوده است که هویت‌های نظام جمهوری جهل و جنایت را تحقق بخشد، اما به تدریج با ناکامی و یا ناکارآمدی روبه‌رو شده‌اند.

جنگ ۱۲روزه نتیجه راهبردهای ده‌ها ساله این نظام بنیادگرا به رهبری خامنه‌ای بود که پس از نابودی و یا تضعیف گروه‌های نیابتی‌اش، نادرستی رجزخوانی‌های گوناگون از جمله نزدیک بودن نابودی اسرائیل و توهمات غرب‌ستیزانه را آشکار ساخت.

اعدام یکی از ابزارهای سرکوب در جمهوری اسلامی از آغاز تا به امروز بوده است. ایران پس از چین بالاترین شمار اعدام‌ها را در جهان به ثبت رسانده است. بر اساس گزارش عفو بین‌الملل در سال ۲۰۲۴، شمار اعدام‌ها در جهان به ۱۵۱۸ نفر می‌رسید که دو سوم آنان در ایران اجرا شده است.

بررسی‌ها بیانگر آن است که شمار اعدام‌ها در کشورهای استبدادی پس از خیزش‌های مردمی، جنگ و یا بحران‌های داخلی افزایش می‌یابد. در واقع، شمار اعدام‌ها در ایران از سال ۲۰۲۱ (جنبش مهسا) از ۳۱۴ نفر به ۹۷۲ نفر در سال ۲۰۲۴ و به گفته محمود امیری‌مقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، در کمتر از ۱۰ ماه اخیر به بیش از ۱۰۴۰ نفر رسیده است.

افزون بر این، گزارش هرانا (مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران) نشان می‌دهد که از ۱۰ اکتبر ۲۰۲۴ تا ۸ اکتبر ۲۰۲۵، ۱۵۳۷ نفر در ایران اعدام شده‌اند که ۸۶٪ نسبت به سال گذشته افزایش داشته است.(۱) بر پایه همین گزارش، سن سه تن از اعدام‌شدگان کمتر از ۱۸ سال بوده است.

لازم به تذکر است که از ماه جولای که جنگ ۱۲ روزه رویداد، شمار اعدام‌ها رو به افزایش گذاشته است، به طوری که از ۱۰۱ تن در این ماه به ۱۴۵ تن در ماه سپتامبر رسیده است. این در حالی است که نیروهای سرکوبگر خامنه‌ای، قوه قضایی غیرمستقل و فاسد کشور را حتی به اعدام‌های فله‌ای سال ۱۳۶۷ تشویق می‌کنند.

در این رابطه، خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران از فجایع اخیر فراتر رفته و با تمجید از اعدام‌های دسته‌جمعی سال ۱۳۶۷ نوشته است: «امروز زمان تکرار این تجربه موفق تاریخی فرا رسیده است.»(۲)

در این میان، شاهد رویداد تازه‌ای از جمله افزایش اعدام زندانیان سیاسی و محکومیت اعدام برای کنشگران مدنی می‌باشیم که بیشتر آنان از هم‌میهنان اتنیکی (یا: قومی/اقلیتی)‌اند. به‌تازگی شش زندانی عرب که در اواخر سال ۱۳۹۷ بازداشت و در اوایل سال ۱۳۹۸ از سوی دادگاه انقلاب اهواز به اعدام محکوم شده بودند، در ۱۵ مهرماه به چوبه دار سپرده شدند.

بنا بر گزارش سازمان حقوق بشر ایران، در ماه جولای امسال ۱۷ نفر با اتهامات امنیتی محاربه، فساد فی‌الارض و بغی اعدام شدند که ۶ نفر به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بوده است.

کانون حقوق بشر ایران نیز نام ۶۷ نفر زندانی سیاسی را که تا مهر ۱۴۰۴ به اعدام محکوم شده‌اند، انتشار داده که بسیاری از آنان از اقلیت‌های اتنیکی (یا: قومی)اند.

از شواهد چنین پیداست که جمهوری جهل و جنایت در پی ناکامی اطلاعاتی تحقیرآمیز در جریان جنگ و کشته شدن فرماندهان نیروهای سرکوب و دانشمندان هسته‌ای‌اش، در حال انتقام‌گیری از کنشگران مدنی با انواع اتهامات از جمله جاسوسی برای اسرائیل است. افزون بر این، هراس از خیزش همه‌گیر علیه نظام بنیادگرای ایدئولوژی‌زده اسلامی همراه با فساد گسترده، بحران کمرشکن اقتصادی و انزوای کامل در میان اکثریت کشورها، اعدام‌ها را به عنوان ابزاری بازدارنده در داخل کشور افزایش داده است.

شوربختانه، کشورهای دموکراتیک غربی در تله هسته‌ای و موشکی خامنه‌ای گرفتار و واکنش علیه نقض گسترده حقوق بشر را از فهرست اولویت‌هایشان کنار گذاشته‌اند. مخالفان خارج کشور نیز در بی‌عملی به سر می‌برند و اقدامات لازم از جمله برجسته کردن سرکوب‌های وحشیانه در ایران را در جوامع دموکراتیک به فراموشی سپرده‌اند.

مهر ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————————-
[۱] - https://www.hra-news.org/statements/a-733/
[۲] - مراد رحمتی، هشدار در باره تکرار اعدام‌های گروهی در ایران، دویچه وله، ۱۵/۰۷/۲۰۲۴





iran-emrooz.net | Wed, 08.10.2025, 14:26
آخر خط

سعید سلامی

چوپان راستگو

همه ما داستان چوپان دروغگو را شنیده‌ایم؛ چوپانی که سربه‌سر اهالی روستا می‌گذاشت و به دروغ داد می‌زد گرگ گرگ، و یکروز که گرگی به گله زد و چوپان از اهالی کمک خواست دیگر کسی به فریاد او وقعی نگذاشت؛ چوپان دروغگو ماند و گرگی که به گله زده بود. طنز تلخ ماجرا این‌جاست که گاهی در همین دوروبر خودمان چوپان یا چوپان‌های دروغگویی پیدا می‌شوند و یک بار هم که شده حرف «راست» می‌زنند و این‌بار هم کسی به دلیل سابقه دروغگویی‌شان حرف «راست»شان را هم جدی نمی‌گیرد و همین امر به ظاهر کم اهمیت به آسیب‌های پراهمیت منتهی می‌شود.

به دو نمونه از این چوپان‌های دروغگو اشاره می‌کنم به امید این‌که از این پس نه تنها به دروغ‌ها، به‌ویژه دروغ آدم‌های بزرگ، بلکه به «راست» آن‌ها ‌هم حساس باشیم تا در آینده بار دیگر در گرداب سهل‌انگای و اشتباهات تاریخی و فرهنگی‌مان گرفتار نشویم؛ که از قدیم گفته‌اند: «آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود.»

در ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ اصول ۶ گانه «انقلاب شاه و مردم» در یک همه‌پرسی تصویب شد؛ «اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی» و «اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان» از جمله اصول ۶ گانه بود که مخالفت خوانین، زمین‌داران و تعدای از روحانیان را به‌خاطر در اختیار داشتن زمین‌های وقفی در پی داشت. علاوه بر آن، روحانیت حق رأی زنان و هر نوع رویکرد سیاسی و اجتماعی بر شالوده مدرن کردن جامعه و تغییر در سنت‌های قدیمی را تهدیدی برای بقای خود و تفسیرش از اسلام تلقی می‌کرد.

خمینی در ۱۳ خرداد ۱۳۴۲، در مدرسه فیضیه قم در مخالفت با شاه و رفراندوم ششم بهمن ۱۳۴۱، از جمله گفت:

در سال ۱۳۴۹ سیزده درس‌گفتار از روح‌الله خمینی در بیروت چاپ شد که وی یک سال قبل در حوزه علمیه نجف در مبحث ولایت فقیه ایراد کرده بود. این کتاب در همان سال به ایران ارسال شد و در سال ۱۳۵۶ با ضمیمه سخنرانی دیگری به نام جهاد اکبر در ایران بارها تجدید چاپ شد. منبع اصلی این کتاب نوشته‌های ملا احمد نراقی بود در مورد «خودباختگی افراد جامعه در برابر پیشرفت‌های مادی غرب، اعتقاد به ضرورت تشکیل حکومت جزء ولایت است، آخوندهای درباری را طرد کنید و حکومت‌های جائر را براندازید»؛ مباحثی که خمینی در سلسله درس‌های خود به آن‌ها پرداخته بود.

«هیچی»

در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ خبرنگار NBC که در «پرواز انقلاب » حضور داشت، از خمینی پرسید: «سلام علیکم (به فارسی انگلسی) ممکن است محبت کنید و بفرمایید چه احساسی دارید در بازگشت به ایران؟» قطب‌زاده پرسش خبرنگار را ترجمه کرد:

خمینی: «هیچی»
قطب‌زاده با تعجب: «هیچی!؟»
خمینی: «به‌اش بگو من با تو صحبت نمی‌کنم.»
قطب‌زاده به خبرنگار: «مایل به اظهارنظر نیستند.»
خبرنگار: «خوشحال یا هیجان‌زده نیستند؟»
قطب‌زاده: «مایل به اظهارنظر نیستند.»

روح‌الله خمینی به‌رغم این‌که یک عمر کالایی جز خرافات و دروغ عرضه نکرده بود و در نوشته‌ها و سخن‌انی‌هایش تاریک‌خانه آرمان‌شهرش را به وضوح تصویر کرده بود، برای اولین (و شاید آخرین) بار در پاسخ به خبرنگار NBC «راست» گفت. از این‌که بگذریم، شاه تهدیدهای مکرر او را هرگز جدی نگرفت، بخشی از «چپ ضد امپریالیست» و قشر «روشن‌فکر»ی جامعه هم قبل از این‌که دل‌باخته‌ چوپان دروغگو بشود و در همه پرسی برای «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» رأی آری به صندوق بیندازد، نخواست سرکی به گفته‌ها و نوشته‌های مردی بکشد که در رأس انقلابی قرار گرفته بود که می‌رفت نظام کهن‌سالی را منقرض و آن را با واپسگراترین نظام جایگزین سازد.

در مهر ماه ۱۳۵۷، پس از اقامت خمینی در پاریس، وقتی دکتر هوشنگ نهاوندی، وزیر علوم از شاه پرسید که آیا اقصد ندارد از دولت فرانسه بخواهد به خمینی گوشزد کند که اصول اقامت بیگانگان را مراعات کند و از دخالت در امور ایران خودداری نماید، شاه شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «ژیسکار هم تلفنی از من پرسید. گفتم برایم مهم نیست.» و سپس اضافه کرد: «یک آخوند بدبخت شپشو با من چه می‌تواند بکند؟»

کانون نویسندگان ایران دربیانیه‌ای که در روزنامه اطلاعات ۱۶ آبان ۵۸ منتشر شد، از اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ حمایت کرد و به «دانشجویان پیرو خط امام» پیامی فرستاد:

دکتر باقر پرهام، دکتر غلامحسین ساعدی، احمد شاملو، دکتر اسماعیل خوئی و محسن یلفانی از جمله امضا کنندگان بیانیه بودند.

سیاوش کسرایی سرود:

دارمت پیام
ای امام...
آمدی
خوش آمدی، پیش پای توست ای خجسته، ای که خلق
می‌کند قیام،
حق ما بگیر
داد ما برس،
تیغ برکشیده را نکن به خیره در نیام.
حالیا که می‌رود سمند دولتت، بران،
حالیا که تیغ دشنه تو می‌بُرد
بزن!

داستان یک نامه

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود می‌نویسد: «خمینی در یکی دوسال قبل از فوتش از مسائل منقطع شده بود» و از قول فلاحیان، قائم مقام وزیر وقت اطلاعات نقل می کند: « در این سال‌های آخر کارهایی را که با امام داشتیم با احمد آقا حل و فصل می‌کردیم... امام در این اواخر مریض بودند و با سفارش پزشک‌ها ایشان را حتی‌المقدور از مسائل دور نگه می‌داشتند.» (۲)

در ساعت ۵ صبح ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ خبر فوت خمینی منتشر شد.

بعد از مرگ خمینی موضوع تعیین جانشینی در مجلس خبرگان بالا می‌گیرد، هاشمی رفسنجانی نامه‌ای از خمینی خطاب به شورای بازنگری قانون اساسی را قرائت می‌کند. در متن نامۀ‌ منسوب به خمینی خطاب به مشکینی، رئیس مجلس خبرگان آمده بود:

بنا به این فتوا مطرح شد که چرا یادگار امام رهبر نشود؟

در باره رهبری احمد خمینی در مجلس خبرگان بحثی طولانی درگرفت، اما پس از صحبت‌های موافق و مخالف، او رأی نیاورد. سپس شورای رهبری شامل مشکینی و موسوی اردبیلی و خامنه‌ای پیشنهاد شد، باز هم رأی نیاورد. رفسنجانی و احمد خمینی هم به آن سه نفر اضافه شدند، اما شورای پنج نفری هم ۴۴ رأی بیشتر نیاورد و رد شد.

بعد از کشاکش بحث جانشینی و پا درهوا ماندن مسئله رهبری، هاشمی رفسنجانی دست به‌کار شد؛ او که چشم به ریاست جمهوری دوخته بود و با توجه به این‌که بر اختیارات رئیس جمهوری در قانون اساسی جدید افزوده شده و پست نخست وزیر هم حذف شده بود، گمان می‌کرد با وجود رهبریِ آلت دست می‌تواند تمامی قدرت را قبضه کند. از این رو درجلسه مجلس خبرگان، برای آماده کردن زمینه برای انتخاب خامنه‌ای گفت: «البته امام توی این صحبتشان، این سندی که امروز خواندیم [وصیتنامه] گفته بودند چیزهایی را قبول کنید از من که یا نوشته باشم، یا توی رادیو گفته باشم. این [وصیت‌نامه] آن نیست که تو رادیو ایشان گفته‌اند» و برای رفع هر شک‌وشبهه‌ای اضافه کرد: «منتها ما ۵-۴ تا شاهد ‌داریم این‌جا.»

و در ادامه گفت: «... رهبری آقای خامنه‌ای را اولین بار امام مطرح فرمودند، در حالی که هیچ‌کدام از ما اساساً تصوری از این موضوع نداشتیم . مسأله دوم ما این بود که کسی را برای رهبری بعد از امام نداشتیم. یکی از بحث‌ها، همان جا همین بود که در آن جلسه ما گفتیم که خوب چه کسی؟ ما که آقایان را می‌شناسیم، ما که علمأ را می‌شناسیم، ما که همکاران‌مان را می‌شناسیم، چنین چیزی نمی‌شود. در آن جلسه بود که ایشان (امام خمینی) فرمودند: همین آقای خامنه‌ای. به هر حال اولین بار امام فرمودند، ما اصلاً چنین تصوری نداشتیم، برای ما که غیرمنتظره بود و برای شخص رهبری هم اصلاً شوک‌آور بود.»

و برای محکم‌کاری خاطره‌ای را از یادگار امام نقل کرد: « احمد آقا دیروز به ما گفت توی جمع چند نفری مان گفت. وقتی آقای خامنه‌ای [در کشور] کره بودند و فیلمشان با آقای کیم ایل سونگ نمایش داده می شد، منظره خوبی بود آن‌جا... ایشان (خمینی) فرمودند که ایشان (خامنه‌ای) واقعاً شایسته رهبری هستند. البته این را از احمد آقا نقل می کنم. این را که عرض می کنم آقای اردبیلی و من و آقای احمدآقا و آقای نخست وزیر توی جلسه بودیم با هم شنیدیم.» (۳)

چوپان راستگو»

علی خامنه‌ای قبل از رای‌گیری در جلسه ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ مجلس خبرگان سخنانی از پشت تریبون ایراد کرد:

اما به‌رغم مخالفت خامنه‌ای برای رهبری، رفسنجانی سروته قضیه را به‌هم آورد:« «... صحبت‌ها راشنیدیم، دیگر بحث نمی‌کنیم، آقایانی که با رهبری جناب آقای خامنه ای تا رفراندوم، البته این موقت است دائمی نیست، موافق هستند قیام بفرمایند» و هنوز جمله‌اش تمام نشده خودش قیام فرمود تا بقیه اعاظم گوشی دستشان باشد وبه تبع وی قیام بفرمایند. خامنه‌ای با کسب ۵۵ رای موافق در مقابل ۱۴ رای مخالف برای رهبری موقت انتخاب شد.

در خرداد ۱۳۸۹، در برنامه‌ای که از تلویزیون ایران پخش شد، موضوع مربوط به موقت بودن انتخاب رئیس جمهور وقت (علی خامنه‌ای) و تردید خبرگان در مورد اجتهاد وی حذف شد و به صورت: «آقایانی که با رهبری جناب آقای خامنه‌ای موافق هستند قیام بفرمایند» پخش شد.

پرسیدنی است که اگر خامنه‌ای توسط خمینی به عنوان جانشین منسوب شده بود چه نیازی به این رای گیری‌ها بود؟ چرا احمد خمینی که از خواسته پدرش باید اطلاع داشته باشد کاندید شد؟ و چرا رفسنجانی بعد از نقل خاطره‌ای از خمینی، خودش را برای رهبری کاندید کرد؟ چگونه ممکن بود احمد خمینی که حتا مجتهد هم نبود برای رهبری مطرح شود؟ خمینی در۱۶دى ماه ۱۳۶۶، یعنی ۴ ماه قبل از فوتش در نامه‌ای علنی به خامنه‌ای که در خطبه نماز جمعه نظری مخالف نظر خمینی در باره حکم حکومتی ابراز کرده بود با شدیدترین لحن تشر زده و گفته بود که خامنه‌‌ای ولایت فقیه را نفهمیده است.

بعد از انتخاب خامنه‌ای توسط مجلس خبرگان، ابوالحسن بنی صدر، دست‌نویس نامه خمینی به مشکینی را که در روزنامه‌ها چاپ شده بود به همراه دست‌خط دیگری از او، (شعری با دست‌خط خود خمینی) که چند ماه قبل از آن نامه نوشته شده بود و هم‌چنین دست‌خط احمد خمینی را به یک وکیل پایه یک دادگستری در فرانسه داد تا از سوی کارشناسان بین‌المللی خط در وزارت دادگستری فرانسه، درباره‌ دست‌خط خمینی تحقیق شود. وکیل دادگستری برای اطمینان به دو خط‌شناس رسمی و بین‌المللی مراجعه کرد. هر دو خط‌شناس بر این نظر بودند که نامه‌ نوشته شده مسلماً دست‌خط آیت‌الله خمینی نیست و به احتمال زیاد، نامه دست‌خط احمد خمینی می‌باشد. آن‌ها معتقد بودند کسی که نامه را نوشته حدود سی سال از سن خمینی باید کمتر داشته باشد.» (۲)

خامنه‌ای و نواب صفوی

در سال ۱۳۲۹، بیانیه ایدئولوژیک فدائیان اسلام با عنوان «راهنمای حقایق» منتشر شد. این کتاب ۹۲ صفحه‌ای بعد از غیرقانونی شدن گروه فدائیان اسلام و دستگیری افراد گروه در سال ۱۳۳۴، در پی قتل احمد کسروی و ترور ۳ تن از نخست وزیران، جمع‌آوری شد، اما در دی ماه ۱۳۵۷، به صورت زیرزمینی بارها تجدید چاپ و در سراسر کشور توزیع شد.

«راهنمای حقایق» اهداف، اصول و شیوه‌های سیاسی و برنامه حکومت اسلامی موردنظر خود را که در حقیقت منشور فدائیان اسلام بود توضیح می‌داد. در این کتاب به مواردی هم‌چون جداسازی کامل زن و مرد در محل کار، اجرای کامل حدود اسلامی و محدود سازی کتاب و موسیقی و سینما، مگر با هدف ترویح اسلام، تأکید شده بود.

علی خامنه‌ای، طلبه ۱۴ـ۱۳ ساله در یکی از سخن‌رانی‌های نواب صفوی در سال ۳۱ یا ۳۲ در مشهد او را از نزدیک می‌بیند. خامنه‌‌ای در باره این دیدار می‌گوید: «سخنرانی نواب یک سخنرانی عادی نبود. بلند می‌شد و می‌ایستاد و با شعار کوبنده و با شعاری شروع به صحبت می‌کرد. من محو نواب شده بودم. خودم را از لابلای جمعیت به نزدیکش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم. تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می‌دادم و او هم بنا کرد به شاه و به دستگاه‌های انگلیس و این‌ها بدگویی کردن. اساس سخنانش این بود که اسلام باید زنده شود. اسلام باید حکومت کند. من برای اولین بار این حرف‌ها را از نوا ب صفوی شنیدم و آن‌چنان این حرف‌ها درون من نفوذ کرد و جای گرفت که احساس می‌کردم دلم می‌خواهد همیشه با نواب باشم. این احساس را واقعا داشتم که دوست دارم همیشه با او باشم.»

این دیدار و دیدارهای بعدی پایه‌های جهان‌بینی خامنه‌ای را برای سال‌های آتی پی‌ریزی کرد: «اولین جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نواب در من به وجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را در دل ما نواب روشن کرد.»

همه مردان رهبر

همان‌گونه که در مقاله قبلی نوشتم؛ آتش زیر خاکستری را که روح‌الله خمینی در سال ۵۷ شعله‌ور کرد، علی خامنه‌ای در دوران ولایت خود شعله‌ورتر ساخت. وی در بهمن ۱۳۹۱ در دیدار با فرماندهان و همافران گفت: «... من دیپلمات نیستم، انقلابی‌ام؛ به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف می‌زنم.»

این «مرد انقلابی» در سال‌های ولایت خود برای ایجاد آرمان‌شهر خویش، ده ها هزار انسان را در داخل و خارج از ایران به کشتن داده است، سرزمینی را به زندان شهروندانش بدل کرده و زندگی و آینده چندین نسل در ایران و منطقه را تباه کرده است، با صرف میلیاردها دلار علاوه بر آشوب، ایجاد تنش و بی‌ثبات‌سازی نه تنها کشور خویش، بلکه چندین کشور در منطقه را هم به ویرانه‌ بدل کرده است.

علی خامنه‌ای بعد از گذشت چند ماه از جنگی که راه انداخت‌، هنوز هم از پناه‌گاه ۹۰ متری زیرزمین بر طبل جنگ می‌کوبد. او در ۸۶ سالگی دارد آخرین روزهای عمر خود را پشت‌سر می‌گذارد؛ آدم‌ها در این سن معمولا «تإمل ایام گذشته می‌کنند و بر عمر تلف کرده تاسف می‌خورند و سنگ سراچه دل به آب دیده سُفت (سوراخ) می‌کنند.» (۴) خامنه‌ای اما اهل این حرف‌ها نیست؛ او به‌رغم اینکه همه کارت‌هایش را بازی کرده و همه آن‌ها را هم باخته، عزمش را جزم کرده تا واپسین لحظه حیاتش انقلابی بماند و سرانجام انقلابی بمیرد؛ (اگر دست غیبی سرنوشت دیگری برایش رقم نزند!) آیا تا مرگ «رهبر انقلابی» از ایرانی که زیر تحریم‌های کمرشکن قرار گرفته و جنگی ویران‌گر دیگر بر بالای سرش سایه انداخته است، از ایرانی که به سرزمینی سوخته بدل شده و بر احوالش «واقعا باید خون گریست»، هنوز تاب و توانی باقی خواهد ماند؟
_____________
۱. خاطرات آیت‌الله منتظری، انتشارات انقلاب اسلامی، ص ۳۲۲،
۲. به احتمال اشتباه شده؛ آمریکا هیچوقت شاه را در دامان خود پناه نداد، جز بعدها چند هفته‌ای برای معالجه بیماری‌اش،
۳. در این بخش، از نوشته مهران مصطفوی در نشریۀ اتقلاب اسلامی چاپ فرانسه استفاده کرده‌ام،
۴. از دیباچه گلستان سعدی با کمی تغییر.

۸ اکتبر ۲۰۲۵ / ۱۶ مهر ماه ۱۴۰۴





iran-emrooz.net | Tue, 07.10.2025, 17:30
آنچه ۷ اکتبر تغییر داده است

اوا ایلوز / برگردان: جمشید خون‌جوش

زوددویچه تسایتونگ

چپ‌گرایان در مورد اسرائیل دچار شکاف شده‌اند، یهودیانِ دیاسپورا نیز همین‌طور – و راست‌گرایان خود را به‌عنوان شریک در مبارزه با یهودستیزی نشان می‌دهند: جنگ غزه مفاهیم و ایده‌های ما را وارونه کرده است.

  مقدمه مترجم: نشریه زوددویچه تسایتونگ به مناسبت دومین سالگرد هفت اکتبر، یک «یادداشت مهمان» از اوا ایلوز، جامعه‌شناس، نویسنده و روشنفکر فرانسوی-اسرائیلی منتشر کرده است. او در یادداشت خود این رخداد تاریخی را به عنوان رویدادی بزرگ و تاثیرگذار در تاریخ معاصر اسرائیل و فلسطین ارزیابی می‌کند که شکاف‌ها و پیامدهای عمیقی در سطح جهانی ایجاد کرده است.
یکی از شکاف‌های مهمی که خانم ایلوز بدان اشاره میکند، پدیدار شدن دو جریان چپ متمایز است: «چپ غزه‌ای» و «چپ هولوکاستی». او داوری سختی درباره چپ غزه‌ای دارد و  معتقد است که این جریان در وظیفه اصلی خود – میانجی‌گری، کاهش تنش و ترویج صلح – به‌شکل چشمگیری شکست خورده و بر آتش خصومت‌ها دمیده است. به عقیده نویسنده این سطور، اگرچه این بخش از چپ در امر «دمیدن بر آتش خصومت‌ها» نقش قابل توجهی داشت، اما جهت حفظ انصاف باید اضافه کرد که در این میان تنها نبود و تقریبا همه گروه‌ها با گرایشات مختلف و به درجاتی متفاوت در آن سهیم بودند.
این موضوع من را به یاد سخنان خانم روبی داملین اسرائیلی، یکی از دو نماینده یک ابتکار اسرائیلی-فلسطینی برای آشتی به نام «دایره والدین – انجمن خانواده‌ها»، انداخت که در ۲۱ سپتامبر امسال جایزه بین‌المللی حقوق بشر شهر نورنبرگ در آلمان را دریافت کرد (نماینده دیگر لیلا الشیخ فلسطینی بود). این سازمان از سال ۱۹۹۵ خانواده‌های اسرائیلی و فلسطینی را که در نتیجهٔ درگیری‌های خاورمیانه یکی از اعضای خود را از دست داده‌اند، گرد هم می‌آورد و برنامه‌های آموزشی و فعالیت‌هایی برای سوگ و مدیریت اندوه ارائه می‌دهد.
روبی داملین در سخنرانی خود به مناسبت اعطای این جایزه معتبر به سازمان آنها، به افراد و گروههای خارج از درگیری اسرائیلی – فلسطینی توصیه کرد (نقل به معنی): «اگر قادر نیستید به حل مناقشه کمک کنید، لطفاً از انتقال آن به درون جوامع خود و تشدید دامنه درگیریها در آنجا خودداری کنید.»
با توجه به موضوع ذکر شده در بالا و با در نظر گرفتن رفتار بنیامین نتانیاهو و دولت اولترا راست اسرائیل که آنچنان آسیب سختی به وجهه این کشور در دنیا زده که بازسازی اعتبار و جایگاه آن در آینده‌ای قابل پیشبینی بسیار دشوار خواهد بود، اوا ایلوز معتقد است که این دو عامل وضعیت یهودیان در دموکراسی‌های غربی را دگرگون ساخته، باعث احساس بیگانگی و شکاف عمیق میان جوامع یهودی شده و تغییرات بنیادینی در دیدگاه‌ها و سیاست‌های داخلی آمریکا نسبت به اسرائیل ایجاد کرده است. این ارزیابی منطبق با گزارشی از نیویورک‌تایمز است که در آن با اشاره به  یک نظرسنجی این نشریه در همکاری با موسسه تحقیقاتی دانشگاه سینا (Siena)، نتیجه گیری می‌شود که حمایت آمریکایی‌ها از اسرائیل به طرز چشمگیری کاهش یافته است.
علاوه براین، خانم ایلوز به این نکته غیر عادی توجه میدهد که در بسیاری از دموکراسی‌ها، به‌طور پارادوکسیکال رد یهودستیزی بیشتر از سوی راست افراطی شنیده می‌شود، چرا که چپ از این حوزه فاصله گرفته و اسرائیل با راست افراطی هم‌پیمان شده است. این وضعیت، استفاده ابزاری از یهودستیزی توسط دولت‌ها و بحران‌های اخلاقی و ایدئولوژیک را تشدید کرده است.
در تحلیل نهایی، اوا ایلوز معتقد است که ۷ اکتبر نماد فروپاشی مفاهیم و دسته‌بندی‌های معنایی پیشین است، از نسل‌کشی و مقاومت گرفته تا چپ و راست، و بازسازی معنا و ارزش‌های دموکراسی لیبرال نیازمند زمان، صبر و دیدگاهی ژرف است.
اوا ایلوز متولد ۱۹۶۱ و دختر یهودیان سفاردی در مراکش، از برجسته‌ترین صداهای اسرائیل چپ-لیبرال در جهان به شمار می‌رود. او از منتقدان جدی دولت اسرائیل، به‌ویژه سیاست‌های بنیامین نتانیاهو، مدافع صلح و گفت‌وگو میان اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها و اصلاحات دموکراتیک در اسرائیل است. او در مقالاتش، به نقد چپ معاصر، سیاست هویت، و زوال ارزش‌های جهان‌گرایی نیز پرداخته است. اخیرا، در گفت‌وگویی با نشریه زوددویچه تسایتونگ درباره جنگ فرهنگی که این روزها داغ‌تر از هر زمان دیگری در جریان است، او توضیح می‌دهد که به نظرش چگونه کار به اینجا کشیده است. در این گفت‌وگو او حکمی کوبنده در باره جریان چپ می‌دهد: «جریان چپ گرفتار توهم برتری اخلاقی خود شده است». اگرچه به نظر من این موضوع جدید نیست و یک مشکل قدیمی این جریان است که احتمالا بزرگتر نیز شده است.
اوا ایلوز مولف کتب چندی نیز می‌باشد. در کتاب «صمیمیت سرد: شکل‌گیری سرمایه‌داری عاطفی»، او به  تشریح چگونگی تبدیل احساسات به کالا در نظام سرمایه‌داری می‌پردازد. آخرین اثر منتشر شده او با عنوان «هشتم اکتبر»  درباره پیامدهای جنگ غزه ۲۰۲۳ و بحران اخلاقی و سیاسی اسرائیل است.

***

ارزیابی اهمیت رویدادهای تاریخی در حالی‌که هنوز در جریان هستند، کار دشواری است. هرچند ۷ اکتبر از نظر گستره و اثرگذاری با سقوط امپراتوری روم یا انقلاب صنعتی قابل مقایسه نیست، اما ویژگی‌های یک «رویداد بزرگ» را در خود دارد. رویداد بزرگ، رویدادی است که پیامدهای عینی و قابل‌توجهی برای طرف‌های درگیر دارد، میان «پیش از» و «پس از» خود تمایز ایجاد می‌کند و بازیگرانش به معنای آن آگاه هستند. ۷ اکتبر همهٔ این شرایط را دارد. اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌های بی‌وطن آن را به‌عنوان دراماتیک‌ترین رویداد در تاریخ اسرائیل تجربه کردند، و برای بسیاری از یهودیان در سراسر جهان، نقطهٔ گسستی بود. هرچند هنوز دشوار است پیش‌بینی کنیم که «برنامهٔ ۲۰ ماده‌ای ترامپ» در نهایت چه اثری خواهد داشت، شاید بعدها، در بازنگری تاریخی، از آن به‌عنوان نوری لرزان و محتاط از امید در این منطقهٔ تاریک یاد شود. همان‌طور که گاهی در زندگی و در سیاست جهانی رخ می‌دهد، فاجعه و بازسازی دست در دست هم پیش می‌روند.

در واقع، در کنار ویرانی و رنج در اسرائیل و غزه، چیزهای مثبتی نیز رخ داده‌اند. نخست باید از ضربهٔ مرگباری یاد کرد که اسرائیل و جهان به ایران وارد کردند. نقش زیان‌بار و جنایت‌کارانه‌ای که رژیم ایران در شعله‌ور کردن منطقه ایفا کرده است، به‌سختی قابل اغراق است. هنوز باید دید تضعیف این حامی دولتی تروریسم تا چه اندازه چهرهٔ منطقه را دگرگون خواهد کرد. رویداد مثبت دوم، درگیر شدن کشورهای عربی منطقه است. برای نخستین بار، امارات متحده عربی، مصر، عربستان سعودی و قطر خود را موظف دیدند که برای آتش‌بس به‌طور مشترک میان اسرائیل و فلسطینی‌ها میانجی‌گری کنند. این امر می‌تواند کمک کند تا حل این مناقشه به سطح منطقه‌ای منتقل شود – چیزی که شاید ضامن صلحی پایدار باشد.

با این‌حال، ۷ اکتبر آموزهٔ دیگری نیز دارد: دولت اسرائیل و افکار عمومی لیبرال جهانی – هر دو رفتاری رقت‌انگیز از خود نشان دادند.

۷ اکتبر اکنون دو نوع چپ را پدید آورده است: چپ غزه‌ای و چپ هولوکاستی.

شدت علاقه‌ای که این درگیری در سراسر جهان برانگیخته، باید ما را شگفت‌زده کند: هرگز پیش از این، جنگی یا فاجعه‌ای انسانی که در آن هیچ سرباز اروپایی یا آمریکایی درگیر نباشد، تا این اندازه توده‌های ناشناس معترض و رهبران سیاسی – مانند پدرو سانچز، مادورو، لولا یا گوستاوو پترو، رئیس‌جمهور کلمبیا – را اینچنین عمیقاً تکان نداده بود.

اگر این به آن معنا بود که همین مردم و سیاست‌مداران به همان اندازه از شمار باور‌نکردنی قربانیان درگیری‌ها در سودان، جمهوری دموکراتیک کنگو، اتیوپی، کنیا، یمن و دیگر نقاط جهان متأثر و خشمگین می‌شدند، این نشانه‌ای امیدبخش برای جهان بود. اما متاسفانه، به نظر می‌رسد که سرنوشت فلسطینیان تنها موضوعی در جهان است که می‌تواند توده‌ها را به حرکت درآورد و مجذوب کند. این موضوع به‌تدریج به نماد و فشرده‌ترین شکل همهٔ دغدغه‌های دیگر جریان‌های مترقی بدل شده است. و مدافعان آن، در بیشتر موارد، به طرزی غم‌انگیز ونگران‌کننده سطحی پایین از دانش و درک نسبت به منطقه از خود نشان داده‌اند.

۷ اکتبر اکنون دو نوع چپ را پدید آورده است: چپ غزه‌ای و چپ هولوکاستی – شکافی که به‌طور کلی بازتابی از تفاوت میان چپ ترقی‌خواه و چپ سوسیال‌دموکرات است. در پیرامون مسئلهٔ اسرائیل و فلسطین، مجموعهٔ گسترده‌تری از موضوعات و مباحث شکل گرفته و بیان شده‌اند، از جمله: (غیر)مشروعیت خشونت، زوال جهان‌گرایی به واسطهٔ سیاست هویتی، رقابت میان یادآوری استعمار و یادآوری هولوکاست و روندی که در آن، فریاد برای عدالت صدای دعوت به آشتی را تحت‌الشعاع قرار داده است.

۷ اکتبر نمود بیرونی دگرگونی اخلاقی و سیاسی‌ای بود که پیش‌تر آغاز شده بود و این تغییرات را بیش از پیش تشدید کرد. این رویداد، شکافی عمیق میان دو نوع چپ یادشده ایجاد کرد، بسیاری از یهودیان در دموکراسی‌های غربی را از جریان‌های چپ بیگانه ساخت و در عین حال، جریان راست افراطی را تقریباً در همه‌جا تقویت کرد.

چپِ غزه‌ای به‌طرزی چشمگیر در انجام کاری که در واقع باید وظیفه و رسالت چپ باشد، شکست خورده است. یک چپِ واقعی باید بی‌وقفه برای کاهش تنش، میانجی‌گری، اعتدال و ایجاد پل میان اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌های عمیقاً آسیب‌دیده تلاش می‌کرد. اما به ندرت پیش آمده که چپ – و طبقهٔ مفسرانی که آن را همراهی می‌کنند – تا این حد در انجام ماموریت خود به‌شکلی چنین فاجعه‌بار شکست خورده باشند. به‌جای آنکه به ما کمک کنند تا بفهمیم، توضیح دهند، یا پیچیدگی‌ها و ظرافت‌ها در این تراژدی را بازتاب دهند، بسیاری از سیاستمداران چپ‌گرا، اینفلوئنسرها، مفسران، هنرمندان، فیلم‌سازان و رمان‌نویسان بر شعله‌های آتش مناقشه‌ای که بسیار قابل اشتعال بود، دمیدند.

به‌جای آن‌که با گروه‌هایی در درون جوامع فلسطینی و اسرائیلی که خواهان صلح‌اند ابراز همبستگی کنند،  به‌جای آن‌که بکوشند هر سوی مناقشه را برای دیگری اندکی قابل‌درک‌تر سازند، به‌جای آن‌که گزینه‌ای جایگزین برای خطابهٔ جنگ ارائه دهند، به‌جای آن‌که آرمان صلح را تقویت کنند، و به‌جای آن‌که به سازوکارها و نهادهایی بیندیشند که می‌توانند به غلبه بر خصومتی چندصدساله کمک کنند، بسیاری در جناح چپ گفتمان جنگ را تشدید کردند و لایه‌ای تازه از نفرت را بر لایه‌های کهن افزودند. آن‌ها با این تراژدی همچون فیلمی هالیوودی رفتار کردند – با قربانیانی در یک سو و مجرمانی در سوی دیگر. اما این ابهام اخلاقی نمی‌تواند نفرت پنهان‌شده‌ای را که نیروی محرک واقعیِ چپِ غزه‌ای است، پنهان کند.

اسرائیل بخاطر نتانیاهو با دشواری‌های بزرگی در بازسازی اعتبار و تصویر خود روبه‌رو خواهد شد.

نتانیاهو نیز به‌طرز شرم‌آوری رفتار کرده است، و آن‌چنان که نفرتی را که هیچ فرد دیگری به غیر از او نمی‌تواند برانگیزد، اکنون به خود اسرائیل گسترش یافته است. او از پذیرش مسئولیت در قبال سیاست‌هایی که حماس را به ارتکاب جنایت‌هایش سوق داد، خودداری کرد؛ او از پذیرش مسئولیت در قبال نادیده گرفتن هشدارهایی که پیش از حملات داده شده بود، امتناع ورزید. او با ادامهٔ شیوه‌های فاسد خود، افراد وفادار به خویش را در رأس ارتش و سازمان‌های اطلاعاتی منصوب کرد؛ و جنگی را پیش برد که در آن تعداد نامتناسب قربانیان فلسطینی، افکار عمومی جهان و درماندگی خانواده‌های گروگان‌های اسرائیلی نادیده گرفته شد. نتانیاهو شایسته آن است تا تاریخ به سختی تمام درباره‌اش داوری کند. به‌دلیل سیاست‌های او، اسرائیل برای بازگرداندن جایگاه و وجههٔ خود با مشکلاتی جدی روبه‌رو خواهد شد. در حالی که اکنون آتش‌بسی برقرار است، باید گفت که اسرائیل به چیزی بسیار بیش از یک آتش‌بس نیاز دارد برای آنکه دوباره بهتر از یک «دولت یاغی» به نظر آید.

در پی این دو شکست عظیم، وضعیت یهودیان در دموکراسی‌های لیبرال دست‌کم از سه جهت به‌شدت دگرگون شده است. نظام اخلاقی پس از جنگ جهانی دوم را می‌توان دوران طلایی جوامع یهودی در دموکراسی‌های لیبرال دانست. زیرا هرچند یهودستیزی هنوز در زیرِ پوست جامعه در جریان بود، یهودیان تا حدی با یادآوری هولوکاست از آن در امان بودند. در سراسر جهان غرب، آنان به‌طور کامل برنامه و ارزش‌های لیبرالی را پذیرفته بودند. اما اکنون، یهودیان احساس می‌کنند به‌شکلی ناخوشایند از این جوامع بیگانه شده‌اند – اگر نگوییم که خود را دیگر در آن بیگانه‌ای تمام‌عیار می‌دانند – در جوامعی که در آن‌ها اظهارات یهود ستیزانه زیر نقاب «ضد صهیونیسم چپ‌گرایانه» به امری عادی بدل شده است. بدین ترتیب، ازدواج دیرینه میان یهودیان و اشکال گوناگونِ جهان‌گرایی – چه سوسیال‌ دموکراتیک، چه لیبرال، چه سوسیالیستی یا کمونیستی – اکنون به پایان رسیده است.

دگرگونی دوم این است که نگرش یهودیان جهان نسبت به اسرائیل تغییر کرده است. از زمان جنگ یوم کیپور در ۱۹۷۳، دیدگاه‌ها به تدریج از تقریباً حمایت بی‌قید و شرط به سمت دیدگاه‌های بحث‌برانگیزتر و متنوع‌تر تغییر یافت. امروزه این موضوع به منبعی از اختلافات شدید بدل شده است: بین کسانی که هویت‌شان با اسرائیل گره خورده است و کسانی که به تدریج گرایش بیشتری به ترقی‌خواهی دارند. مسئله ملی‌گرایی و رابطه با اسرائیل، یهودیان را به شیوه‌ای تقسیم کرده که در تاریخ معاصر بی‌سابقه است. در یک نظرسنجی پیو (Pew) در فوریه ۲۰۲۴، شکاف سیاسی قابل‌توجهی میان یهودیان آمریکایی مشاهده شد: ٪۸۵  از یهودیان جمهوری‌خواه یا طرفداران این حزب دیدگاه مثبتی نسبت به دولت اسرائیل داشتند، در حالی که این عدد برای یهودیان دموکرات یا طرفداران آن حزب تنها ۴۱٪ بود. اکنون برای اکثریت یهودیان، دیدگاه سیاسی آنها بر وفاداریشان به دولت اسرائیل تقدم یافته است. اما این صرفاً یک اختلاف نظر ساده نیست. اینجا، دو رویکرد متضاد و تعریف‌های بنیادی متفاوت از یهودیت مطرح است که احتمالاً موجب تقسیم یهودیان به دو شاخه جداگانه خواهد شد که کمترین اشتراکی با یکدیگر خواهند داشت.

این امر در نهایت سیاست آمریکا را نیز تغییر خواهد داد. در شهر نیویورک، این تغییر هم‌اکنون قابل لمس است؛ اکثریت رأی‌دهندگان یهودی از انتخاب یک شهردار طرفدار فلسطین حمایت می‌کنند. این تغییر تنها در میان یهودیان دموکرات مشاهده نمی‌شود، بلکه حتی در میان جمهوری‌خواهان آمریکا نیز موثر بوده است. طبق نظرسنجی‌ها، در حزب دونالد ترامپ نیز تعداد افرادی که نسبت به حمایت بی‌قید و شرط از اسرائیل تردید دارند یا مخالف آن هستند، در حال افزایش است، و این نشان‌دهنده یک تغییر بنیادین در سیاست آمریکا نسبت به اسرائیل است.

نتانیاهو درگیری خاورمیانه را به‌عنوان یک جنگ تمدن‌ها معرفی می‌کند، جایی که اسرائیل از غرب محافظت می‌کند.

سومین و شاید گیج‌کننده‌ترین تغییر این است که در بسیاری از دموکراسی‌ها، شدیدترین ردیه علیه یهودستیزی از سوی راست افراطی شنیده می‌شود. این موضوع در ایالات متحده، اسپانیا، فرانسه، بریتانیا و آلمان صادق است. علت آن این است که بخش‌های زیادی از چپ، متاسفانه یهودستیزی را به یک ضد موضوع تبدیل کرده‌اند و بدین ترتیب این حوزه را به راست افراطی واگذار کرده‌اند. اما دلیل دیگر این است که راست افراطی خود را با مدل سیاسی اسرائیل به‌عنوان یک دموکراسی قومی شناسایی می‌کند و از جنگ آن علیه تروریسم (ایران و نیروهای نیابتی‌اش) حمایت می‌کند. نتانیاهو به‌ویژه در ایجاد اتحادهای سیاسی بین‌المللی با اعضای راست افراطی، چه یهودستیز و چه غیر یهودستیز (مانند اوربان، ترامپ، مودی، میلی، دودا)، مهارت دارد. او همچنین توانست درگیری اسرائیل و فلسطین را به‌عنوان یک جنگ تمدن‌ها نمایش دهد، جایی که اسرائیل از غرب محافظت می‌کند.

این خبرها ناخوشایند هستند. راست افراطی از نظر تاریخی زادگاه یهودستیزی مدرن بوده است. از آنجا که چپ از این مسئله فاصله گرفته است، امروز یهودیان در راست افراطی آرامش و پناه می‌یابند – اما این تقریباً شبیه این میماند که اوتلو به توصیه‌های ایاگوی حیله‌گر گوش دهد و نزد او به دنبال سرپناه باشد. هیولا دوباره بیدار خواهد شد. استفاده ابزاری از یهودستیزی توسط خود دولت اسرائیل و دولت ترامپ، برای خاموش کردن منتقدان و کنترل دانشگاه‌ها، یک لکه تاریک پایدار بر مبارزه با یهودستیزی خواهد گذاشت. اینکه بسیاری از یهودیان صهیونیست فکر می‌کنند راست افراطی دوست آن‌هاست، تنها نشان می‌دهد که چقدر تحت فشار هستند و چه آشوبی در حوزه ایدئولوژیک جریان دارد.

۷ اکتبر موجب فروپاشی دسته‌بندی‌ها و مفاهیم معنایی پیشین شده است. به بیان دیگر، مفاهیمی مانند نسل‌کشی، مقاومت، خشونت، جنگ، دموکراسی، چپ، راست، نژادپرستی، استعمار و یهودستیزی دیگر همان معنا و کارکرد قبلی خود را ندارند و به‌نوعی دچار تزلزل یا بی‌ثباتی شده‌اند. آنچه ۷ اکتبر نشان داد، زوال فضای عمومی ماست، جایی که به نظر می‌رسد اکنون مأموریت آن دزدیدن معنای واژه‌هاست. ۷ اکتبر گزافه‌گویی را به اوج تازه‌ای رساند. ما باید معنای واژه‌ها و ایده‌هایی که دموکراسی لیبرال را پیش برده‌اند بازسازی کنیم. این کار صبوری و چشم‌انداز می‌طلبد.



نظر خوانندگان:


■ دگرگونی‌ها در دایره مفاهیم یهودی ستیزی و موقعیت جهانی اسرائیل تنها بخشی و منظری از دگرگونی در نظم جهانی است، ۷ اکتبر تنها سرعت و چرخش آنرا پر شتاب کرد. به تصور من ما هنوز در مرحله شکل‌گیری نظم نوینی نیستیم، بلکه همچنان مرحله از هم‌پاشی نظم قبلی را تجربه می‌کنیم.
با احترام، پیروز.


■ آنچه ۷ اکتبر تغییر داده است اینکه یک کشوری بیش از ۷۰ سال در حق یک مردمی که قدرت دفاع ندارند، بدترین جنایتها را انجام داده است و حالا سه سال است که با برنامه ریزی جاسوسانش و استفاده از نادانی سیاستمداران، ۷ اکتبر را بوجود آورده و استفاده از نتایجش کشتن و معلول کردن بیش از ۱۰۰ هزار انسان که تعداد زیادی کودک در میان آنها هستند را به اشک ریختن برای از بین رفتن اعتبار اسراییل تقلیل دادن، خودش روشنفکری وارونه است. نتانیاهو اهداف اسراییل در درازمدت را به جلوی دوربین‌ها در سطح جهانی آورده است. کشاندن بچه های گرسنه بدنبال کامیون‌های غذا برای کشتن آنها، تخریب تمام مظاهر زندگی به شکل غیرقابل بازگشت، دواندن زن و کودک و پیر از این گوشه شهر به گوشه دیگر و بعد از تخریب از این گوشه دیگر باز هم به گوشه‌ای دیگر و البته در این جا به جایی کشتن و معلول کردن و گرسنگی دادن و اجازه کمک ندادن را نمی شود با این ترفندهای شبه روشنفکرانه به فراموشی سپرد. حمله اسراییل به ایران به کمک امریکا که از نظر نویسنده نتیجه‌ی مثبت این رویداد بوده است، خودش نشان شباهت‌های غیرقابل انکار تفکرات این خانم با اهداف امثال نتانیاهو است.
حکومت جنایتکاران در ایران، بزرگترین خدمات را به اسراییل کرده است. ادعای نابودی اسراییل باعث شد سیل اسلحه و پول از حامیانش به این کشور سرازیر شود و کشوری را که از فرط استیصال پای قراردادهای اسلو را امضا کرده بود را به چنان قدرتی رساند که منکر مردمی به نام فلسطین و حقی که سازمان ملل برایشان قائل است، بشود. اسراییل در مدت ۴۷ سال ابزار پیشبرد اهدافش را بوسیله‌ی جاسوسانش به عنوان راهبرد به کله جنایتکاران نادان ایدئولوژیک حاکم بر ایران فرو کرد. اسراییل بزرگترین منتفع انقلاب ایران است. با ملایان حاکم بر ایران مشکلی ندارد، مشکل او با کشوری به پهناوری ایران و فرهنگ هزاران ساله‌ی آن است و ترس از تغییر این حکومت دیکتاتوری به حاکمیت مردم.
حماس را چه کسی برای اولین بار علیه الفتح بوجود آورد تا اتحاد فلسطنی را بشکند و مبارزه مردم فلسطین را از یک مبارزه ملی به یک مبارزه مذهبی سوق دهد؟ اسراییل بر کشتگان هلوکاست سوار شد و بر اثر عذاب وجدان اروپایی ها بوجود آمد (البته فکرش قبل از این جنایتها شکل گرفته بود و هیچ بعید نیست که هلوکاست برای برنامه ریزان آن نسیم بهاری بود) و خود بوجود آورنده‌ی هلوکاستی شد علیه مردمی تنها و بی‌خانمان که تنها گناهشان تولد در این منطقه بود. این مردم از یک طرف زیر منگنه حاکمان دیکتاتور منطقه به شدت وابسته غرب و از طرف دیگر زیر منگنه جنایتکاران از رود تا دریای یهودیانی که جهان را زیر پر خود می خواستند، قرار گرفتند.
خانم روشنفکر نتانیاهو را شماتت می کند که چرا عدم توجه امنیتی او باعث شده که نداند چه اتفاقی دارد می افتد. چه تظاهر آشکاری! تعداد زیادی از سربازان پشت آن دیوارهای امنیت خبر دادند که بارها تحرکات پشت دیوار را گزارش کرده بودند ولی توجهی نشد.
نه خانم محترم، برنامه پیچیده تر از آن است که شما نتانیاهو را شماتت کنید، فقط نتایجش شاید بر وفق مراد نبوده است. خود نتانیاهو گفته است این موج نفرت زودگذر است و بزودی مردم جهان فراموش می‌کنند چه اتفاقی افتاده و اعتبار اسراییل اعاده خواهد شد. شاید هم راست افراطی که تمام رسانه‌های جهانی را در اختیار دارد سعی در بازسازی ننه من غریبم درآوردن یهودستیزی در لباس اسراییل و مشروعیت به جنایاتشان موفق شود این فراموشی نجام شود و اسراییل می تواند بازهم چندین کشتار از اینگونه انجام دهد ولی در نهایت این جام زهر را باید بنوشد و راه دیگری هم ندارد.
وجود اسراییل در این منطقه یک واقعیت است که وجود دارد و مردمی هم در آنجا زندگی می کنند که خیلی از آنها پدران و مادرانشان از نسلها قبل آنجا بوده‌اند ولی ممانعت از تشکیل یک کشور فلسطینی برای مردمی بی‌خانمان که حق به آنجا دارند واقعیتی تلخ است که باید جنایتکاران قانع شوند که بدون حداقل عدالت جهان نه برای امثال نتانیاهو و خانم نویسنده و جنایتکاران اسراییل که هرکدام گذرنامه های معتبری در جیب دارند ولی برای یهودیانی که تنها گناهشان ساکن اسراییل بودن است و گاهی هم یهودی بودن، زندگی هرچه بیشتر سخت خواهد شد.
هـ. ایرانی





iran-emrooz.net | Tue, 07.10.2025, 16:32
ویکتور کرافتچنکو: «من آزادی را برگزیدم»

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون آرته

بخش دوم و پایانی

۳۱ ژانویه ۱۹۴۹، چهارمین روز دادگاه به شهادت شاهدان کرافتچنکو اختصاص یافت. پیش از آغاز جلسه، در تالار بزرگ کاخ دادگستری، گروهی از آوارگان که از آلمان آمده بودند گرد آمدند. یکی‌شان حتی روی برانکارد بود. چهره‌های خسته، پالتوهای ژنده، روسری‌های کهنه. موج تازه‌ای از مهاجران، همان‌هایی که مثل کرافتچنکو «آزادی را برگزیده بودند» ـ فراریان.


چهار نفر از آوارگان آلمانی که به نفع کرافتچنکو شهادت دادند

آرام، دقیق و هدفمند، شاهدان قحطی در دوران اشتراک‌سازی کشاورزی، تبعیدها به سیبری، پیمان هیتلر- استالین، تبعیض طبقاتی و شرایط وحشتناک زندگی یک ملت در اسارت را شرح می‌دادند. اولگا مارچنکو (Olga Marchenko) روایت کرد که چگونه خانه و اموالش مصادره شد و او را بیرون راندند. گفته می‌شد هر کشاورزی «کولاک» است، یعنی مالک زمین و ثروتمند است. اما او هیچ ثروتی نداشت. بدتر از همه، در ماه هشتم بارداری بود. زمستان بود و او را به درون برف بیرون انداختند. بچه‌ها سعی کردند از پنجره دوباره وارد خانه شوند. او جنینش را از دست داد. ناچار شد به خانه همسایه‌ای که هنوز مصادره نشده بود، پناه ببرد. برای او هیچ رحم و شفقتی نبود. داستانش آن‌قدر دلخراش بود که بسیاری از تماشاگران گریه می‌کردند. حتی قاضی دورهایم دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت. با این همه، مورگان و وورمسر و وکلایشان کوشیدند او را نازی جلوه دهند. کاریکاتوری ارائه دادند که او را در حال سوگند خوردن نشان می‌داد، در حالی که هیتلر پشت سرش ایستاده بود. این خود گویای بریدگی کامل آن‌ها از واقعیت بود.


اولگا مارچنکو در بالا و در پائین کاریکاتوری از او توسط مخالفان کرافتچنکو

قحطی نه تنها در اوکراین، بلکه در شمال قفقاز و حاشیه ولگا بیداد می‌کرد. این قحطی بی‌تردید نتیجه سیاست استالین، سیاست جمع‌سازی بود که در عرض چند ماه به اجرا گذاشته شد. زمین‌ها از دهقانان گرفته شد، دام‌هایشان از بین رفت و مجبور شدند در کُلخوزها کار کنند، یعنی عملاً برای دولت. آن‌ها هیچ انگیزه‌ای برای کار نداشتند و همین باعث کاهش محصول شد. به این هم خشکسالی اضافه شد، اما بدترین مسئله این بود که در ۱۹۳۲ تصمیم گرفته شد صنعتی‌سازی به هر قیمتی اجرا شود. هرچه کشاورزان درو می‌کردند، ارتش ضبط می‌کرد، درست مانند دوران جنگ داخلی. مردم به حال خود رها شدند. گفته می‌شد: «دهقان‌ها همیشه چیزی برای خوردن پیدا می‌کنند.» کسی به فکرشان نبود. برای استالین اولویت، صادرات غله و خرید ماشین‌آلات با ارز حاصل بود. اینکه مردم رنج بکشند و میلیون‌ها تن بمیرند، به حساب نیامد. این موضوع اصلاً در محاسبات قرار نداشت. به همین دلیل هم عده‌ای می‌گویند این یک نسل‌کشی عمدی نبود، بلکه بی‌رحمی و بی‌تفاوتی سیستم بود.


تصاویری از قحطی وحشتناک در اوکراین

وقتی کرافتچنکو برای نخستین بار فهرست شاهدان را دید و فهمید چه کسانی خواهند آمد، جرأتش سست شد. می‌لرزید از اینکه تنها باید در برابر کرملین بایستد.سپس صحنه‌ای جنجالی رخ داد: سینا گورلووا (Sina Gorlova)، همسر سابق کرافتچنکو، در دادگاه حاضر شد. او پرده آهنین را پشت سر گذاشته بود تا در پاریس علیه شوهر سابقش شهادت دهد. ساعت  پنج بعدازظهر، در فضایی ملتهب و شلوغ، زنی با موهای بور، ۳۶ ساله، با اندامی برجسته که در یک شکم بند فشرده شده بود، وارد شد. لباس سیاه به تن داشت، صورتش رنگ‌پریده و بسته بود. خود را پزشک معرفی کرد. گفت: «۱۹ ساله بودم که کرافتچنکو را ملاقات کردم. از آن دوره زندگی‌ام شرم دارم. در سال ۱۹۳۲ با او ازدواج کردم، برخلاف میل خانواده‌ام. پدرم معتقد بود او یک هرزه پست است.» سپس با لحنی یکنواخت و مثل چیزی از بر خوانده، داستانی ملودراماتیک تعریف کرد: در آغاز ازدواج، کرافتچنکو او را وادار به سقط جنین کرد. بعد فرزندی به دنیا آورد، اما کرافتچنکو حاضر به پرداخت نفقه نشد. او را کتک زد، ظرف‌ها را شکست. از روی حسادت نزدیک بود او را بکشد. «امروز آزاد هستم و خدا را شکر می‌کنم که پسرم مثل پدرش نیست. برای کرافتچنکو فقط نفرت و بیزاری حس می‌کنم».


سینا گورلووا همسر سابق کرافتچنکو که بر علیه او در دادگاه سخن گفت

کرافتچنکو بلند می‌شود. رنگش پریده و آشفته است. چشمانش می‌درخشد. کرافتچنکو میگوید: «نه من دروغ نمی‌گویم، بلکه آنها هستند که واقعیت را وارونه نشان می دهند». پس از شهادت همسرش که ازبرخوانده‌شد و در آن او را به عنوان یک آدم رذل تحریف کرد، کرافتچنکو مجبور بود مقابله کند. و بنابراین او به پدر همسرش اشاره کرد که خودش قربانی پاکسازی سیاسی شده بود. سینا ادعا کرده بود که پدرش به مرگ طبیعی مرده است و آنها فکر می‌کرد می‌توانند با این حرف موفق شوند. اما بنا بر اتفاق، شاهد دیگری در سالن حاضر بود، یکی از تبعیدی‌ها به نام بوریس اودالوف (Boris Udalov)، که داستان او را نیز می‌دانست.


کرافتچنکو: نه من دروغ نمی‌گویم، بلکه آنها هستند که واقعیت را وارونه نشان می دهند

در این لحظه وکیل هایسمن گفت: «از دادگاه درخواست دارم شهودی را فراخوانی کنید که سینا گورلووا را در زمان ما می‌شناختند. سپس از اودالوف پرسید: «یا شما گورلووا اودوف را می‌شناسید؟» اودالوف: «بله، من از سال ۱۹۲۶ او را می‌شناسم. سپس هایسمن ادامه داد: «در مورد پدرش، اودالوف، چه می‌دانید؟» اودالوف: «او دستگیر و تبعید شد، برای همیشه.» در این لحظه همسر کرافتچکو فریاد کشید: «دروغ است. پدرم دشمن مردم نبود. از نظر من کسی که توسط ان.کا.و.د تبعید شده، دشمن مردم نیست. برعکس. پدرم اکنون مرده است. تو تحریک‌کننده هستی.» نوردمن با صدای بلند گفت: او [یعنی کرافتچنکو] همسرش و میهنش را فروخته.» کرافتچنکو در جواب گفت: من به خانم گورلووا تضمین می‌دهم که هر چه بخواهد به دست می‌آورد، اگر به ما بگوید که برای چه منظوری اینجا است.»


اودالوف: «پدر او دستگیر و تبعید شد، برای همیشه.» در این لحظه همسر کرافتچکو فریاد کشید: «دروغ است. پدرم دشمن مردم نبود.»

کرافتچنکو حتی به شیوه‌ای عاطفی هم تلاش کرد. می‌دانست که پسر مشترکشان، والنتین، هنوز در اوکراین و در عمل گروگان بود. به همسر سابقش گفت: «من همین حالا آزادی را به تو پیشنهاد می‌کنم.» در واقع می‌خواست او را به سمت خود بکشد، در حالی که خوب می‌دانست او نمی‌تواند. این ترفند عاطفی، او را به شدت آزرد. بعد از جلسه، در سفارت شوروی دچار فروپاشی گردید و بلافاصله به اتحاد شوروی بازگردانده شد.


کرافتچنکو به همسر سابقش گفت: «من همین حالا آزادی را به تو پیشنهاد می‌کنم.»

فوریه ۱۹۴۹، یازدهمین روز دادگاه بود. رودنکو (Rudenko)، ژنرال نامدار و قهرمان استالینگراد، با یونیفورم تشریفاتی و بیش از ده مدال ـ از جمله دو نشان لنین ـ وارد شد. حضور او تماشاگران را تحت تأثیر قرار داد. او نماینده شورای عالی شوروی بود. در آغاز سخنانش گفت: «این مرد یک خائن به میهن است و باید در دادگاهی شوروی محاکمه شود، نه اینکه در اینجا مدعی‌العموم باشد.» رودنکو در اصل رئیس بالادست کرافتچنکو بود و آمدنش برای خرد کردن اعتبار او بود. اما کرافتچنکو فرصت را غنیمت شمرد و او را «ژنرال پشتیبانی که هرگز نبردی را ندیده» نامید.


رودنکو ژنرال نامدار و قهرمان استالینگراد، با یونیفورم تشریفاتی و بیش از ده مدال ـ از جمله دو نشان لنین ـ وارد شد.

جدال میان آن‌ها بالا گرفت. رودنکو یادآور شد که در سال ۱۹۴۴ رادیو آلمان بیانیه‌های کرافتچنکو را منتشر کرده و آن را نشانه شکاف در جبهه متفقین دانسته است. پس او به نازی‌ها خدمت کرده است. کرافتچنکو پاسخ داد: «و شما، مگر از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ با ارسال آهن و فولاد به آلمان نازی کمک نکردید؟ چه چیزی سنگین‌تر است، یک مقاله یا هزاران تُن فولاد؟» سالن به هم ریخت. رودنکو خواست دادگاه را ترک کند. قاضی گفت: «نمی‌توانم شما را به زور نگه دارم.» رودنکو رفت و یکی از وکلای کرافتچنکو گفت: «می‌بینید، ژنرال نمی‌خواهد حقیقت را بشنود».


کرافتچنکو در پاسخ به ژنرال رودنکو: «و شما، مگر از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ با ارسال آهن و فولاد به آلمان نازی کمک نکردید؟ چه چیزی سنگین‌تر است، یک مقاله یا هزاران تُن فولاد؟»

یکی از شاهدان به یاد می آورد: «اما در آن زمان هنوز خاطره جنگ زنده بود: همه می‌دانستند که ارتش سرخ با دادن ۲۳ میلیون قربانی، آلمان نازی را شکست داده و برلین را فتح کرده بود. این واقعیت باعث می‌شد بسیاری، حتی در غرب، به اتحاد شوروی با احترام نگاه کنند و پیمان استالین-هیتلر به حاشیه برود. همان‌طور که واسیلی گروسمن (Vassili Grossmann) بعدها در کتاب «زندگی و سرنوشت» نوشت: استالینگراد بزرگ‌ترین پیروزی بود و همزمان بزرگ‌ترین شکست برای بشریت، چراکه نازی‌ها را درهم شکست، اما به استالینیسم اجازه داد ۴۰ سال دیگر ادامه یابد. کوهی از هدایا که حزب کمونیست به مناسبت تولد استالین گرد آورد، واقعاً چشمگیر بود. زنانی جوراب‌های کوچک نوزادان مرده‌ی خود را برای استالین فرستاده بودند، یعنی چیزهایی که بیش از همه برایشان عزیز بود. یک ویترین نمایشگاه پشت سر دیگری قرار گرفته بود. این چیزی جز یک دین نبود – تنها این واژه برای آن مناسب است. خاطرم هست بر روی تابلویی نوشته شده بود:«ضدیت با شوروی هم‌معنی است با ضدیت با عشق و صلح».  معدن‌چیان شهر «بیلن» به استالین یک چراغ معدن تقدیم کردند که این جملات بر روی آن حک شده است:  “رفیق عزیز استالین، به مناسبت هفتادمین سالروز تولدت، معدن‌چیان و کارگران ذوب‌آور “بیلن” سوگند یاد می‌کنند که هرگز اجازه ندهند به برادرانشان در اتحاد جماهیر شوروی حمله شود. بله، با تمام وجود، عشق سوزانمان را به استالین اعلام می‌کنیم و به او اطمینان تزلزل‌ناپذیرمان را تضمین می‌کنیم.” بله وضعیت در آن زمان از این قرار بود.»

سپس زنی فراخوانده شد. او جوان و ظریف بود و به آلمانی سخن می‌گفت. او عضو حزب کمونیست آلمان (KPD) بود. کرافتچنکو شاهدان خود را برای دادگاه با دقت آماده کرده بود و حتی ترتیب حضورشان را مشخص کرده بود. یک شاهد ویژه برای پایان باقی گذاشته شد: مارگارته بوبِرنویمن (Margarete BuberNeumann). اگر کمونیست‌های فرانسوی به آوارگان اعتماد نمی‌کردند، چون آنها را همدست نازی‌ها می‌پنداشتند، در مورد مارگارته بوبِرنویمن نمی‌توانستند چنین اتهامی بزنند. او همسر «هاینتس نویمن» (Heinz Neumann)، یکی از چهره‌های برجسته کمینترن (انترناسیونال کمونیستی) بود. هاینتس نویمن به استالین کمک کرده بود تا همه احزاب کمونیستی خارجی را زیر کنترل مسکو درآورد.


یک شاهد ویژه برای پایان باقی گذاشته شد: مارگارته بوبِرنویمن (Margarete BuberNeumann). اگر کمونیست‌های فرانسوی به آوارگان اعتماد نمی‌کردند، چون آنها را همدست نازی‌ها می‌پنداشتند، در مورد مارگارته بوبِرنویمن نمی‌توانستند چنین اتهامی بزنند.

وقتی همسرش در تابستان ۱۹۳۷ دستگیر شد، مارگارته ماه‌ها – نزدیک یک سال – منتظر ماند تا خود او نیز بازداشت شود. تصور کنید زنی همه زندان‌های مسکو را یکی‌یکی می‌گردد تا اثری از شوهرش بیابد. این زن تا پیش از «پاکسازی‌ها» زندگی بسیار متفاوتی داشت. او و شوهرش به نخبگان شوروی تعلق داشتند و حتی در هتل زندگی می‌کردند، یعنی وضع مالی‌شان خوب بود. اما به محض دستگیری شوهر، او به یک مطرود بدل شد. ناچار شد همه دارایی‌اش را بفروشد تا زنده بماند، هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و هر لحظه انتظار داشت که او را بازداشت کنند.

سرانجام او هم بازداشت شد. شرایط هولناک زندان بازجویی را با جزئیات شرح داد: آدم‌ها در سلول‌های بسیار کوچک چپانده می‌شدند، آن‌قدر تنگ که نمی‌توانستند دراز بکشند یا حتی درست بنشینند. فقط می‌بایست ایستاده بمانند. وحشتناک بود. بسیاری صرفاً برای رهایی از این وضعیت طاقت‌فرسا، اعتراف می‌کردند. بعضی ترجیح می‌دادند به اردوگاهی در کولیمای سیبری یا قزاقستان فرستاده شوند، هرچند شرایط آنجا هم جهنمی بود.

مارگارته گفت: «من اردوگاه را دیده‌ام. دو برابر کشور دانمارک وسعت داشت. من در کلبه‌ای چوبی زندگی می‌کردم که سقفش آن‌قدر کوتاه بود که با دست کشیده می‌توانستم به آن برسم. کلبه پر از میلیون‌ها کک و شپش بود.»

ژانویه‌ی ۱۹۴۰، طبق «پیمان هیتلر ـ استالین»، شوروی موظف بود همه شهروندان آلمانی مقیم قلمرو خود را به آلمان تحویل دهد. او را هم گرفتند و به همراه دیگر زنان به یک مرکز انتقال بردند، جایی که به آنها لباس تازه، غذای خوب و حتی یک آرایشگر دادند تا زیبا شوند. اما سپس سی نفر سی نفر در واگن‌های قطار جا داده شدند. قطار به حرکت درآمد. آنها باورشان نمی‌شد که دارند به آلمان بازگردانده می‌شوند. می‌دانستند در آنجا همگی دوباره بازداشت خواهند شد.

در مرز با نخستین افراد اس‌اس روبه‌رو شدند. وقتی نام‌ها روی فهرست کنترل شد، به مارگارته گفتند: «شما، همسر نویمن، اینجا چه می‌کنید؟ شما مأمور کمینترن هستید.» فوراً او را به اردوگاه زنان راونزبروک (Ravensbruck) فرستادند، جایی که تا آوریل ۱۹۴۵ زندانی ماند. او بعدها گفت: «وقتی روس‌ها رسیدند، انتظار می‌رفت ما باید سپاسگزارشان باشیم. اما راستش را بخواهید، وقتی دیدم خیلی نزدیک شده‌اند، فرار کردم.»

به‌نوعی، جابه‌جایی او از یک اردوگاه به اردوگاهی دیگر نماد تمام آن دوران بود. حقیقت آن است که زندگی او تمام آن فاجعه‌ی توتالیتری را که اروپا در میانه‌ی قرن بیستم در آن گرفتار شد، مجسم می‌کرد. و اینکه او در دادگاه حاضر شد و به سود کرافتچنکو شهادت داد، بزرگ‌ترین پشتیبانی ممکن از او بود.

یکی از شاهدان دادگاه می گید: «من کاملاً به گفته‌های مارگارته بوبِرنویمن باور داشتم. دیگران مرا صد درصد قانع نکردند. شاید بعضی حقیقت را می‌گفتند، اما به نظرم مجبور به گفتن بودند، یا با وعده و رشوه تطمیع شده بودند. شاهدانی که از جمهوری‌های خلق شوروی آمده بودند به‌نظر خریداری‌شده می‌رسیدند. اما درباره‌ی مارگارته بوبِرنویمن هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید که او قابل خریدن است.او دوبار جهنم را از سر گذرانده بود و وقتی سخن می‌گفت، حقیقتاً دل‌ها را می‌لرزاند، چون با کلماتی ساده و بی‌هیچ اغراق و نمایشی سخن می‌گفت. او هولناک‌ترین چیزها را با لحنی کاملاً شخصی و صمیمی بازگو می‌کرد، بدون ذره‌ای اغراق. من نمی‌توانستم جز باور کردن واکنشی داشته باشم، صادقانه. و همین مرا با مشکلی روبه‌رو کرد.

ما با آن زن روبه‌رو شدیم، زنی که با منش، وقار و صداقت شهادتش تأثیر عمیقی بر ما گذاشت. باید بگویم دشوار بود که دلایلی بیابیم که اگرچه توجیه‌کننده نبود، اما دست‌کم اندکی توضیح می‌داد که چرا استالین کمونیست‌های آلمانی را به هیتلر تحویل داده بود.این ماجرا مانند شکافی در نگرش ما بود، شکافی که هرگز کاملاً بسته نشد، اما عمیق‌تر هم نگردید. می‌خواهم بگویم ما بیشتر از کنار آن گذشتیم، کوچک جلوه‌اش دادیم، تا اینکه ما را به شورش یا مقابله بکشاند. من حتی نزد یکی از مسئولان فکری کمیته مرکزی رفتم و از تردیدهایم گفتم. او پاسخ داد: «بسیار خوب، حتی اگر بپذیریم که این یک اشتباه قضایی بوده است، و کجا چنین اشتباهی وجود نداشته، آن را در یک کفه بگذار و آینده پرولتاریای جهانی را در کفه دیگر و سپس بسنج.» بله، اگر بخواهید چنین بگویید، من یقین داشتم که روایت مارگارته بوبِرنویمن حقیقت داشت و با خود گفتم، این روند به خطا رفته است. نظامی که پشت آن قرار داشت را من «نفی‌گرایی کمونیستی» می‌نامم. دست‌کم از دهه ۱۹۳۰ و محاکمات مسکو به بعد، در نگاه کمونیست‌ها و هوادارانشان، اتحاد جماهیر شوروی غیرقابل‌انتقاد بود. هر کاری که می‌کرد در خدمت سعادت بشریت تلقی می‌شد. اگر کمونیست‌های سابق را محکوم به مرگ می‌کرد، پس لابد خائن بودند. این نظامی بود که من از جوانی در آن گرفتار شدم ـ و همچنین شخصیت‌هایی مانند ژولیو کوری و دیگران. خط‌مشی چنین بود: همیشه توطئه‌هایی برای نابودی شوروی وجود داشته، با آنکه شوروی پیشاهنگ پیشرفت بود. پیمان هیتلر ـ استالین و هر آنچه میان سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۱ رخ داد باید نادیده گرفته می‌شد تا شوروی همچنان به‌عنوان مشعل راه بشریت جلوه کند.تعهد به کمونیسم هم ایمان به آینده بود و هم شور و شوق. چیزی شبیه به رابطه عاشقانه با جنبشی که می‌خواست جهان را دگرگون کند. ما جهانی دگرگون‌شده می‌خواستیم و این جنبش را دوست داشتیم، درست همان‌طور که یک مؤمن خدای خود را دوست می‌دارد. این بسیار عجیب بود، چراکه ما بر عقلانیت تأکید داشتیم و هر احساس‌گرایی را طرد می‌کردیم. اما واقعیت این بود که چنین بودیم.

سه‌شنبه، اول مارس. دست‌نوشته کتاب « من آزادی را برگزیدم»روی میز منشی دادگاه قرار داشت. جلسه درست مانند روزهای سرنوشت‌ساز برگزار شد. در میان ناظران، سفرای خارجی و نویسندگان فرانسوی چون ژان پل سارتر، آرتور کستلر، سیمون دو بووار و الزا تریوله حضور داشتند.رئیس دادگاه گفت: «آقای کرافتچنکو موظف نبود دست‌نوشته‌اش را به دادگاه ارائه کند. او این کار را داوطلبانه انجام داده است.»

کرافتچنکو توضیح داد: «پس از بررسی نسخه روسی، انتشارات اسکریبنر( Charles Scribner’s Sons) تصمیم گرفت کتاب را منتشر کند. من پیش‌پرداختی گرفتم و قراردادی امضا کردم. مترجمی و ویراستاری برای نظارت بر ترجمه در اختیارم گذاشتند. وقتی ترجمه تمام شد، شخص دیگری کتاب را دوباره به روسی برایم ترجمه شفاهی کرد تا مطمئن شوم ترجمه آمریکایی تا چه حد وفادار بوده است. نام مترجم و ویراستار را نمی‌خواهم اینجا ذکر کنم.»
سؤال شد: «آیا آن پیش‌پرداخت هم برای شما و هم برای مترجمتان بود؟» کرافتچنکو سکوت کرد. نوردمان گفت: «برای دو هم‌نویسنده؟» کرافتچنکو شانه بالا انداخت.

اینکه آیا او خودش کتاب را نوشته بود یا نه، پرسشی مضحک بود، زیرا نسخه دست‌نویس موجود بود. روشن بود که انگلیسی او بسیار ضعیف‌تر از آن بود که بتواند چنین اثری بنویسد. کرافتچنکو بیش از حد دقیق بود و مطمئن شد هیچ چیزی در کتاب نیامده که نباید باشد. ارزش ادبی کتاب فقط به لطف لیونز (Eugene Lyons) بود. کرافتچنکو آن استعداد ادبی را نداشت. لیونز یک روزنامه‌نگار آمریکایی و از اعضای پیشین حزب کمونیست آمریکا بود که در دهه ۱۹۳۰ به عنوان خبرنگار در مسکو کار کرده و در ابتدا از شوروی حمایت می‌کرد. اما به تدریج از استالین و نظام شوروی سرخورده شد و به یک منتقد تبدیل گشت. اگرچه لیونز به عنوان یک ویراستار با کرافچنکو همکاری نزدیک داشت و بدون شک در شکل‌گیری نسخه نهایی کتاب تأثیرگذار بود، اما محتوا و روایت کتاب مستقیماً از تجربیات شخصی کرافتچنکو به عنوان یک مقام بلندپایه شوروی سرچشمه می‌گرفت. ادعای «جعلی بودن» کتاب در دادگاه پاریس به طور قاطعانه رد شد، به ویژه زمانی که شاهدان عینی (مانند مارگارته بوبرنویمان) وجود شرایط توصیف‌شده در کتاب (مانند گولاگ) را تأیید کردند.

شاید آن زمان می‌پنداشتم برخی بخش‌ها ساختگی باشند، اما در بنیاد کتاب تردیدی نداشتم. از همین رو شاید پرونده من سنگین‌تر است. کسی ساده‌دل می‌توانست کتاب را ابزاری جنگی بداند، اما من به محتوایش شک نداشتم و صرفاً به‌خاطر تعصب ایدئولوژیک آن را از منظر سود و زیان می‌سنجیدم. حتی زنی مانند مارگارته بوبِرنویمن را هم بر همین معیار می‌سنجیدم. این تراژیک بود.

دوشنبه، چهارم آوریل. روزی پر از باد و تقریباً گرمی بود. در دو هفته‌ی انتظار، بهار وارد پاریس شده بود. خبرنگاران، عکاسان، وکلا، پلیس‌ها و تماشاگران انبوه گرد آمده بودند. ساعت ۱۳:۱۵ کرافتچنکو به همراه وکلایش، به‌طرز آشکاری رنگ‌پریده، وارد شد. سکوتی پرتنش حکم‌فرما بود. قاضی دورهایم وارد شد و پشت سر او دو مستشار و منشی دادگاه. منشی بی‌درنگ اعلام کرد که حکم در پرونده کرافتچنکو خوانده خواهد شد.دادگاه در نهایت به نفع کرافچنکو حکم داد و نشریه «نامه های فرانسوی» را به پرداخت غرامت محکوم کرد.

پرونده کرافتچنکو از دید سیاسی شاید پیروزی بزرگی نبود، اما از نظر اخلاقی و در ارزیابی کمونیسم شوروی بی‌شک شکافی پدید آمد. و از این نظر یک پیروزی بود. به‌نوعی، محاکمه کرافتچنکو زمینه را برای کتاب گولاگ فراهم کرد ـ هرچند آن کتاب خیلی دیرتر، در ۱۹۷۴ در فرانسه منتشر شد و موفقیتی عظیم یافت. اتحاد شوروی بی‌تردید مشروعیت سوسیالیستی و اعتبار اخلاقی‌اش را از دست داد، اما فقط با چنین آثار و افشاگری‌هایی. این پیروزی بزرگ بود.»

دادگاه در نهایت به نفع کرافچنکو حکم داد و نشریه «نامه های فرانسوی» را به پرداخت غرامت محکوم کرد

ویکتور کرافتچنکو کتاب دیگری نوشت درباره محاکمه‌اش با نام «من عدالت را برگزیدم». این کتاب فروش خوبی نداشت. مردی که در برابر مسکو ایستاده بود، در آمریکای لاتین به دنبال منابع طبیعی رفت، اما در آنجا نیز ناکام ماند. همزمان با شکست پروژه‌هایش، سلامتی‌اش هم رو به زوال گذاشت. در سال ۱۹۶۶ او را در اتاقی در هتل پلازا در نیویورک یافتند، با گلوله‌ای در سر.


بخش نخست مقاله: ویکتور کرافتچنکو: «من آزادی را برگزیدم»





iran-emrooz.net | Mon, 06.10.2025, 13:26
هفت اکتبر؛ روزی که اسرائيل را تغییر داد

دیوید روزنبرگ

فارن پالیسی / ۶ اکتبر ۲۰۲۵

* دو دگرگونی که رویداد هفتم اکتبر در اسرائیل پدید آورد ــ و یک چیز که تغییر نکرد

تنها نکته‌ای که همه از همان آغاز رویدادهای هفتم اکتبر ۲۰۲۳ از آن مطمئن بودند این بود که اسرائیل پس از حمله حماس، کشوری دگرگون‌شده از آن بیرون خواهد آمد. این فقط به‌خاطر شوک و فاجعه‌ی مستقیمِ حدود ۱۲۰۰ کشته و ۲۵۰ گروگان نبود، بلکه به‌دلیل فروپاشیِ مجموعه‌ای از باورها و فرض‌هایی بود که اسرائیلی‌ها در سال‌های پیش از آن شکل داده بودند: این تصور که کشورشان از هر زمان دیگر در تاریخ خود امن‌تر و باثبات‌تر است؛ این امید که جهان عرب به‌تدریج واقعیت وجود یک کشور عمدتاً یهودی را پذیرفته و آماده است مسئله‌ی فلسطینی‌ها را به حاشیه براند؛ و این باور که توانمندی فناوری پیشرفته اسرائیل نه‌تنها می‌تواند رفاه اقتصادی به‌بار آورد، بلکه امنیت را نیز تضمین می‌کند.

جمع‌بندی نهایی از چنین رویدادی که به‌راستی ویرانگر بود، سال‌ها زمان خواهد برد. با این حال، در این فاصله، بدترین پیش‌بینی‌ها تحقق نیافته است: نه اسرائیل درگیر جنگ‌های طولانی، خونین و ویرانگر با حزب‌الله و ایران شده، نه اقتصادش فروپاشیده و نه دچار بحرانی عمیق در اعتماد عمومی شده است. درگیری‌ها با حزب‌الله و ایران، با خسارات جانبی نسبتاً اندک، به سود اسرائیل پایان یافت. رشد اقتصادی کندتر شده، اما کشور شوک را بهتر از آنچه بسیاری انتظار داشتند جذب کرده است. اعتماد به ارتش و بسیاری از نهادهای اصلی کشور نیز کاهش چشمگیری نیافته، یا اگر هم کاهش یافته، بسیار محدود بوده است.

در دو سال گذشته، دو دگرگونی مهم و یک «بی‌تغییری» مهم ــ که شاید از همه تعیین‌کننده‌تر باشد ــ رخ داده است. نخستین تغییر، «تسخیر دولت» از سوی راست افراطی است؛ دومین تغییر، وابستگی پرخطر اسرائیل به ایالات متحده در شرایط افزایش انزوای بین‌المللی است. و آن «بی‌تغییری» ــ که شاید مهم‌ترین تحول پس از هفتم اکتبر باشد ــ ناکامی سیاستمداران افراطی در بهره‌برداری از آن فاجعه است.

رویدادهای هفتم اکتبر می‌توانست کاملاً به نفع راست افراطی تمام شود. حمله‌ی حماس به‌ظاهر دیدگاه افراطیون درباره‌ی اعراب را تأیید می‌کرد: اینکه آنان دشمنانی خشن و آشتی‌ناپذیرند که باید شکست داده شوند، و هرگونه همزیستی با آنان توهمی خطرناک است. ناکامی ارتش در انجام وظیفه‌اش برای حفاظت از کشور در آن روز نیز ظاهراً ادعای راست افراطی را تقویت می‌کرد که می‌گفت نخبگان «چپ‌گرای» اسرائیل ــ از جمله ساختار دفاعی کشور ــ روحیه‌ای شکست‌طلبانه، و حتی خائنانه دارند.

اما دو سال بعد، افراط‌گرایان نتوانسته‌اند پایگاه حمایتی خود را گسترش دهند. دو حزب راست‌گرای افراطی «صهیونیسم مذهبی» و «عوتسما یهودیت»(قدرت یهودی) در انتخابات سال ۲۰۲۲، چهارده کرسی در کنست به‌دست آوردند؛ اما نظرسنجی‌های کنونی نشان می‌دهد اگر انتخابات امروز برگزار شود، آن‌ها حداکثر دوازده کرسی خواهند داشت ــ و شاید حتی کمتر. احتمال دارد حزب صهیونیسم مذهبی به‌تنهایی نتواند حد نصاب لازم برای ورود به کنست را به‌دست آورد. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر، بخشی از لحن و گفتمان راست افراطی را به‌کار گرفته، اما حزب لیکود نیز از سال ۲۰۲۲ شاهد کاهش چشمگیر در میزان حمایت مردمی بوده است.

بخشی از مشکل راست افراطی اسرائیل به پیوند آن با یهودیت ارتدوکس، شهرک‌های کرانه باختری، و بی‌مدارایی نسبت به ارزش‌های اجتماعیِ لیبرال بازمی‌گردد؛ ارزش‌هایی که حتی بسیاری از اسرائیلی‌های راست‌گرا هم با آن‌ها همدل‌اند، زیرا گرایش‌های راست‌گرای آنان بیشتر بر مسائل امنیت ملی متمرکز است تا جنگ‌های فرهنگی و مباحث مهاجرتی که کشورهای غربی را درگیر کرده است. در آخرین انتخابات عمومی در سال ۲۰۲۲، جریان راست افراطی تنها ۱۰/۸ درصد از آرای عمومی را به‌دست آورد ــ رقمی بسیار پایین‌تر از ۲۰/۸ درصد حزب آلترناتیو برای آلمان و ۳۷/۱ درصد حزب تجمع ملی (ملی‌گرای افراطی) در فرانسه در انتخابات اخیر آن کشور.

حمایت از راه‌حل دو دولتی از بین رفت

بااین‌حال، ناکامی راست افراطی را باید با احتیاط تفسیر کرد. هرگونه حمایت باقی‌مانده در اسرائیل از راه‌حل دو‌دولتی اکنون از میان رفته است و به‌روشنی می‌توان گفت که بخش بزرگی از خشونت‌های دو سال اخیر از حس انتقام‌جویی نسبت به حمله‌ی حماس سرچشمه می‌گیرد. راست افراطی می‌تواند هر دو تحول را به‌عنوان پیروزی برای خود قلمداد کند، حتی اگر نتوانسته باشد از آن‌ها سود سیاسی ببرد.

در هر صورت، ناکامی راست افراطی در بهره‌برداری از رویداد هفتم اکتبر باعث نشده که این جریان از دستورکار سیاسی و ایدئولوژیک خود دست بکشد. در واقع می‌توان گفت که اسرائیل در عمل گرفتار نوعی «تسخیر دولت» از سوی سیاستمداران و فعالان افراطی شده است؛ بسیاری از آنان ــ اگر نه اکثریتشان ــ از میان ساکنان شهرک‌های کرانه باختری هستند. شهرک‌نشینان حدود پنج درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل می‌دهند (بدون احتساب اسرائیلی‌هایی که در شرق اورشلیم زندگی می‌کنند). با این حال، از میان ۲۱ عضو کابینه نتانیاهو، پنج نفر ساکن شهرک‌ها هستند. وابستگی کامل نتانیاهو به ۱۴ کرسی کنست که در اختیار راست افراطی است، به وزیران این جناح آزادی عمل تقریباً مطلق داده تا سیاست‌های خود را بدون مانع پیش ببرند.

دبیر هیئت دولت، سفیر اسرائیل در واشنگتن، و دو نفر از یازده قاضی دیوان عالی کشور، از میان شهرک‌نشینان‌اند. دیوید زینی، رئیس جدید سازمان امنیت داخلی اسرائیل (شین‌بت) نیز شهرک‌نشین است (در بلندی‌های جولان) و به جریان «مسیحایی» در یهودیت تعلق دارد. فرماندهی ارتش همچنان سکولار باقی مانده و گمان می‌رود که در مجموع گرایش میانه‌رو داشته باشد (دست‌کم با توجه به سوابق فرماندهان پیشین)، اما در سطوح پایین‌تر، راست افراطی نمایندگی بزرگ و رو‌به‌رشدی در میان افسران دارد.

تسخیر دولت عملاً از زمانی آغاز شد که ائتلاف کنونی نتانیاهو در اواخر سال ۲۰۲۲ به قدرت رسید. آن دولت، نخستین دولت در تاریخ اسرائیل بود که به‌طور کامل از احزاب راست‌گرا و افراطی ارتدوکس تشکیل می‌شد، بدون حضور هیچ عنصر میانه‌رو برای ایجاد توازن. این دولت بلافاصله کارزارهایی را برای تضعیف دستگاه قضایی و تحکیم کنترل اسرائیل بر کرانه باختری آغاز کرد. رویداد هفتم اکتبر برنامه‌ی اصلاحات قضایی را متوقف کرد، اما در عوض پنجره‌ای گشود تا راست افراطی دیگر بخش‌های دستورکار خود را بدون مانع پیش ببرد. افکار عمومی درگیر رویدادهای غزه بود و تمایل یا توان چندانی برای حضور در خیابان‌ها و اعتراض نداشت، به‌ویژه در شرایطی که سربازان در جبهه می‌جنگیدند و کشته می‌شدند.

تبدیل عملیات آزادسازی گروگان‌ها به جنگی برای اشغال

آشکارترین عرصه‌ی موفقیت راست افراطی، خودِ جنگ است. آنچه در آغاز به‌عنوان عملیاتی برای شکست حماس و آزادسازی گروگان‌ها آغاز شد، به‌تدریج به جنگی برای اشغال مجدد نوار غزه، بیرون راندن جمعیت فلسطینی و بازسازی شهرک‌هایی بدل شده که در سال ۲۰۰۵ تخلیه شده بودند. نتانیاهو و رئیس ستاد ارتش، ایال زمیر، هنوز اصرار دارند که هدف جنگ اشغال نیست، اما راست افراطی آشکارا خلاف آن سخن می‌گوید. در اواسط سپتامبر، بزالل اسموتریچ، وزیر دارایی، نوار غزه را «فرصتی طلایی در حوزه املاک و مستغلات» توصیف کرد که پس از پایان جنگ میان شهرک‌نشینان و سرمایه‌گذاران آمریکایی تقسیم خواهد شد. ارتش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در نقش مجری خواست راست افراطی عمل می‌کند: با ویران کردن شهرها و روستاها و رساندن زندگی به وضعی اسفناک، به‌گونه‌ای که ساکنان غزه چاره‌ای جز ترک آن نداشته باشند.

عرصه‌ی دیگرِ بروز تسخیر دولت، کرانه‌ی باختری است. از هفتم اکتبر تاکنون، ارتش تقریباً بی‌وقفه عملیات‌هایی را علیه گروه‌های مسلح فلسطینی انجام داده است؛ از به‌کارگیری پهپادهای تهاجمی و جنگنده‌ها گرفته تا اشغال اردوگاه‌های پناهندگان و تخریب خانه‌ها و زیرساخت‌ها، در مقیاسی که به جنگ متعارف شباهت دارد. همانند آنچه در غزه رخ می‌دهد، ارتش ادعا می‌کند در حال مبارزه با تروریسم است، اما در واقع، آنچه انجام می‌دهد خدمت به راست افراطی و شهرک‌نشینان است: تثبیت کنترل اسرائیل و ناممکن ساختن زندگی برای فلسطینیان عادی.

در همین حال، شهرک‌نشینان افراطی به‌طور منظم به روستاهای فلسطینی حمله می‌کنند، اموال را تخریب و گاه ساکنان را می‌کشند. این اقدامات اغلب به‌عنوان «انتقام‌جویی» در برابر خشونت فلسطینیان توصیف می‌شود، اما در بسیاری از موارد هیچ تحریک یا حمله‌ای در میان نبوده است. در هر حال، هدف بزرگ‌تر این حملات ــ که در مواردی نیز به آن دست یافته‌اند ــ بیرون راندن فلسطینیان از زمین‌هایشان برای گسترش شهرک‌هاست.

ایتامار بن‌گویر، وزیر امنیت ملی و رهبر حزب «عوتسما یهودیت» که مسئول نیروهای پلیس است، اطمینان می‌دهد که خشونت شهرک‌نشینان یا نادیده گرفته شود یا با تساهل با آن برخورد گردد. زینی، رئیس جدید شین‌بت، به‌احتمال زیاد متحدی در بن‌گویر خواهد یافت.

نقش ارتش و پلیس در کرانه باختری با حضور اسموتریچ تکمیل می‌شود. او، علاوه بر سمت وزارت دارایی، مسئول امور غیرنظامی در کرانه باختری نیز هست و از این جایگاه برای گسترش شهرک‌ها، قانونی‌کردن آن‌هایی که بدون مجوز ساخته شده‌اند، و باز کردن راه برای ساخت شهرک‌های جدید استفاده کرده است؛ با این ترفند که مناطق وسیعی از کرانه باختری را «زمین دولتی» اعلام می‌کند.

اسموتریچ با خودداری از انتقال درآمدهای مالیاتیِ تشکیلات خودگردان فلسطین ــ که اسرائیل به نیابت از آن جمع‌آوری می‌کند ــ کوشیده است این نهاد را به فروپاشی بکشاند و از این طریق خلأ سیاسی پدید آورد تا اسرائیل بتواند آن را پر کند. تمام این اقدامات با تلاشی هماهنگ برای عادی‌سازی ایده‌ی الحاق کامل کرانه‌ی باختری همراه بوده است؛ ایده‌ای که سال‌ها رؤیای دیرینه‌ی راست افراطی بود، اما برای سایر اسرائیلی‌ها جذابیتی نداشت. امروز تنها مانعی که در برابر تحقق این هدف باقی مانده، مخالفت رئیس‌جمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، با چنین اقدامی است.

دوری از اروپا، وابستگی بی‌سابقه به آمریکا

جنگ طولانی و ویرانگر غزه توانسته است بخش بزرگی از افکار عمومی جهان را به شکلی علیه اسرائیل برانگیزد که در روزهای بلافاصله پس از هفتم اکتبر تصورش نمی‌رفت. هولناکیِ حمله‌ی حماس، در آغاز، موجی از همدلی در غرب برای اسرائیل برانگیخت ــ به‌استثنای جناح چپ افراطی ــ که این کشور سال‌ها بود از آن بی‌بهره بود. اما هرچه جنگ ادامه یافت و شمار قربانیان فلسطینی افزایش پیدا کرد، این همدلی فروکش کرد. در بهار امسال، پس از فروپاشی آتش‌بس با حماس و ایجاد بحران گرسنگی در غزه بر اثر قطع کمک‌های انسانی از سوی اسرائیل، ورق به‌طور قاطع علیه اسرائیل برگشت. حمله به شهر غزه که از سپتامبر آغاز شد و خطر تشدید فاجعه‌ی انسانی را در پی داشت، آخرین ضربه بود.

این جنگ، وابستگی بی‌سابقه و خطرناکی برای اسرائیل نسبت به ایالات متحده به همراه آورده است. نبرد با حماس در غزه، و همچنین درگیری‌های جانبی با حزب‌الله در لبنان، ایران، و حوثی‌ها در یمن، بدون دریافت ۲۲ میلیارد دلار کمک مالی و حجم عظیمی از تسلیحات و مهمات از آمریکا پس از هفتم اکتبر ممکن نبود. ایالات متحده مستقیماً به اسرائیل در نبرد با ایران کمک کرد. در واقع، ادعای اخیر اسرائیل مبنی بر اینکه قدرتی منطقه‌ای است، به‌روشنی با وابستگی‌اش به تسلیحات آمریکایی و در بسیاری از موارد، نیاز به رضایت واشنگتن برای انجام عملیات نظامی در تضاد است.

در ماه‌های اخیر، این وابستگی با فاصله‌گیری فزاینده‌ی اروپای غربی از اسرائیل برجسته‌تر شده است. این فاصله‌گیری هم در قالب اقداماتی عمدتاً نمادین ــ از جمله شناسایی رسمی کشور فلسطین ــ و هم در شکل تصمیمات عملی‌تر ــ مانند تحریم تسلیحاتی، لغو قراردادهای نظامی و خروج صندوق‌های سرمایه‌گذاری از بازار اسرائیل ــ بروز کرده است. اتحادیه اروپا هنوز نتوانسته اکثریت لازم را برای تعلیق وضعیت ترجیحی تجارت با اسرائیل به‌دست آورد، اما چنین اقدامی همچنان در دستور کار قرار دارد. در عین حال، افکار عمومی اروپا نیز به‌طور چشمگیری علیه اسرائیل تغییر کرده است.

بسیاری از اسرائیلی‌ها، از جمله خود نتانیاهو، اروپا را قدرتی فرسوده می‌دانند که می‌توان آن را نادیده گرفت. اما این تصور نادرست است: اتحادیه اروپا نه‌تنها بزرگ‌ترین شریک تجاری و خریدار سلاح از اسرائیل است، بلکه یکی از تأمین‌کنندگان اصلی تجهیزات نظامی برای این کشور نیز محسوب می‌شود. افزون بر آن، بسیاری از اسرائیلی‌ها اروپا را خانه‌ی دوم خود می‌دانند ــ مقصد محبوب تعطیلات، منبع فرهنگ و سرگرمی ــ و طرد شدن از سوی آن برایشان دردناک خواهد بود.

نتانیاهو ظاهراً از تکیه بر ایالات متحده احساس آسایش دارد، اما پایگاه حمایت آمریکا از اسرائیل به‌سرعت در حال کوچک شدن است؛ تا آنجا که می‌توان گفت دیگر این حمایت از سوی کل ایالات متحده نیست، بلکه صرفاً محدود به حزب جمهوری‌خواه شده است. حتی در میان جمهوری‌خواهان نیز نشانه‌هایی از کاهش حمایت از اسرائیل دیده می‌شود.

اگر جنگ غزه و سیاست اسرائیل مبنی بر استفاده از نیروی نظامی برای حل بحران‌های منطقه‌ای پایان یابد، روند رو‌به‌رشد انزوا و وابستگی اسرائیل به ایالات متحده می‌تواند کند یا حتی معکوس شود.

اما چنین احتمالی بعید به نظر می‌رسد؛ هرچند طرح صلح ترامپ در حال حاضر بهترین امید موجود برای پایان جنگ غزه است. نتانیاهو آشکارا گفته است که ایران، حزب‌الله و حماس همچنان تهدیدهایی‌اند که مستلزم ادامه‌ی استفاده از نیروی نظامی هستند. او و حماس هر دو در ناکام گذاشتن ابتکار ترامپ منافعی مشترک دارند. اگر روزی امیدی برای پایان دادن به راهبردِ «ماشه‌چکان» اسرائیل و سلطه‌ی راست افراطی بر دولت وجود داشته باشد، آن امید از مسیر انتخابات خواهد آمد. خوشبختانه، امتناع جامعه‌ی اسرائیل از پیروی از سیاست‌های افراطی، همچنان روزنه‌ای از امکان تغییر را باز نگه داشته است.

——————-
* دیوید ای. روزنبرگ، دبیر بخش اقتصاد و ستون‌نویس نسخه انگلیسی روزنامه «هاآرتص» و نویسنده‌ی کتاب «اقتصاد فناوری اسرائیل» است.





iran-emrooz.net | Sun, 05.10.2025, 10:21
ساخت یا تخریب دموکراسی

جوزف استیگلیتز

برگردان: آزاد ـ شریف زاده
۲ اکتبر ۲۰۲۵

در ۲۴ سپتامبر، ۲۰ کشور دموکراتیک از شمال و جنوب جهانی – از جمله برزیل، شیلی، نروژ و اسپانیا – در سازمان ملل گرد هم آمدند؛ نه تنها برای تأیید دوباره تعهد خود به دموکراسی، بلکه برای تدوین دستورکاری که بتواند آن را پایدار و غنی‌تر سازد.

اعضای این گروه، «Democracia Siempre» (دموکراسی همیشه)، از زمان اولین جلسه‌اش در یک سال پیش، به طور چشمگیری افزایش یافته است. رشد این گروه نشان دهنده‌ی درک اعضای آن از سرعت گرفتن عقبگرد دموکراسی در سراسر جهان است.

این امر به ویژه در کشوری که اغلب ادعا می‌شود قدیمی‌ترین و قوی‌ترین دموکراسی است، صادق است: ایالات متحده، جایی که دونالد ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید در ژانویه، حمله‌ای مداوم به نظم قانون اساسی به راه انداخته است.

هم در داخل کشورها و هم در سطح بین‌المللی، حاکمیت قانون زیر پا گذاشته می‌شود و منجر به فساد گسترده، نقض حقوق اساسی بشر و روند دادرسی عادلانه و فرسایش سیستماتیک نهادها می‌شود. ضمانت‌های دیرینه برای آزادی‌ها و رفاه ما در مقابل چشمانمان از بین می‌روند و آزادی‌های دانشگاهی، مطبوعاتی و سایر آزادی‌ها مورد حمله قرار می‌گیرند.

در این روزگار تیره، «دموکراسی همیشه» همچون کورسوی امید است. اعضای آن همچنان متعهد به دفاع از دموکراسی و حاکمیت قانون باقی مانده‌اند و برای کسانی که از زورگویی‌های ترامپ مرعوب شده‌اند، الگویی به شمار می‌روند. آنها آشکار ساخته‌اند که حاکمیت ملی و دموکراسی چیزی نیست که بتوان آن را معامله کرد. آنان نخواستند مانند عیسو (برادر یعقوب در کتاب مقدس/ تورات) عمل کنند که حق ارزشمند و امتیاز فرزند اول بودنش، را به بهای ناچیز یک کاسه غذا از دست داد.

به‌عنوان یک اقتصاددان، تحقیق کرده‌ام که چرا امروز از استانداردهای زندگی بسیار بالاتر و عمر طولانی‌تر نسبت به ۲۵۰ سال پیش برخورداریم، به‌خوبی اهمیت ارزش‌های عصر روشنگری و نقش علم را در فهم جهان پیرامون خود درک می‌کنم. پیشرفت بی‌سابقه مادی که در عصر مدرن به دست آورده‌ایم، از تعهد ما به عقلانیت و آزادی سرچشمه گرفته است.

اندیشمندان عصر روشنگری به ما آموختند که می‌توانیم نهادهایی طراحی کنیم که کنش‌های فردی را هماهنگ سازند، همکاری را تسهیل کنند و جوامع‌مان را بهتر کارآمد سازند. این امر مهم است، زیرا انسان‌ها موجوداتی اجتماعی‌اند. ما همواره با همکاری، بسیار بیشتر از زمانی که تنها بودیم، توانسته‌ایم عمل کنیم؛ و در جامعه‌ای به‌شدت شهری و به‌هم‌پیوسته جهانی، چاره‌ای جز همکاری نداریم.

همچنین، در میان نهادهای حیاتی که از عصر روشنگری به ارث برده‌ایم، نهادهایی هستند که ما را قادر می‌سازند تا حقیقت را دریابیم و ارزیابی کنیم، که بدون آنها نه اقتصاد و نه دموکراسی ما نمی‌تواند به خوبی عمل کند.

دموکراسی و حاکمیت قانون سدی ضروری در برابر سوءاستفاده از قدرت‌اند و پایه‌ای برای پاسداشت حقوق بشر اساسی ما هستند. تاریخ نشان می‌دهد که رها کردن یا برچیدن آنها چه پیامدهایی دارد.

خود سازمان ملل متحد نیز برای تضمین صلح در کرهٔ زمین پس از جنگ جهانی دوم تأسیس شد. از آنجایی که همهٔ ما در یک جهان مشترک، سهیم هستیم، صلح، ثبات و رفاه مشترک نیازمند یک نهاد جهانی، قانون بین‌المللی و همکاری چندجانبه است.

در تابستان امسال، همزمان با برگزاری دومین نشست جهانی گروه «دموکراسی همیشه»، ۴۳ برندهٔ جایزه نوبل از رشته‌های مختلف نامه‌ای در حمایت از این ابتکار و دستورکار آن برای دستیابی به اهدافش امضا کردند. این دستورکار شامل تقویت نهادها، رسیدگی به نابرابری درآمدی و مقابله با اطلاعات غلط و گمراه‌کننده در فضای مجازی است.

نکتهٔ مهم این است که امضاکنندگان بر تعهد خود به عقلانیت تأکید کردند. دیدگاه‌های آنان ممکن است متفاوت باشد، اما همگی توافق دارند که واقعیت‌ها نباید و نمی‌توانند جعل شوند. همه می‌دانند که پایبندی به ارزش‌های روشنگری بود که آنان را به کشف‌هایی رساند که جوایزه نوبل را برایشان به ارمغان آورد.

استدلال ما درباره‌ی جهان باید بر پایه‌ی واقعیت‌ها باشد؛ واقعیت‌هایی که از پژوهش‌های علمی و خبررسانی بی‌طرف به دست می‌آیند. داشتن اطلاعات درست و روزنامه‌نگاری باکیفیت برای آگاه کردن مردم، تقویت مشارکت سازنده‌ی اجتماعی و حفظ دموکراسی ضروری است. آزادی بیان یک حق شناخته‌شده‌ی جهانی است و درست مانند آزادی علمی، نقشی حیاتی در پاسخگو نگه داشتن دولت‌ها و جلوگیری از تمرکز بیش از حد قدرت ـــ که دموکراسی را تهدید می‌کند ـــ ایفا می‌کند.

با این حال، اقدامات دولت‌ها در بسیاری از کشورها تأثیری بازدارنده بر این آزادی‌ها داشته است. صاحبان قدرت از شکایت‌های حقوقی به اتهام افترا و ابزارهای دیگر برای خاموش کردن صدای روزنامه‌نگاران استفاده کرده‌اند، در حالی که شرکت‌های عظیم فناوری با اجازه دادن به گسترش اطلاعات نادرست و گمراه‌کننده در پلتفرم‌هایشان، فضای اطلاع‌رسانی را آلوده کرده‌اند. هوش مصنوعی مولد نیز تهدید می‌کند که اوضاع را بدتر کند؛ چرا که آموزش‌دهندگان این مدل‌ها اطلاعات تولیدشده توسط رسانه‌های سنتی را بدون اجازه ربوده‌اند. در نتیجه، انگیزهٔ اندکی برای تولید اطلاعات باکیفیت از سوی خود دارند. فناوری‌هایی که می‌توانستند شیوهٔ انتشار و پردازش اطلاعات را بهبود بخشند، در عوض احتمالاً اکوسیستم اطلاعاتی ما را بیش از پیش تخریب خواهند کرد (از همین روست که «دموکراسی همیشه» بر این موضوع تمرکز دارد).

یکی از ویژگی‌های اساسی دموکراسی این است که صدای همه شنیده شود – یک فرد، یک رأی. اما هنگامی که چند میلیاردر کنترل «میدان عمومی جهانی» را در دست گرفته‌اند، این امر ممکن نیست. توازن قوا ناگزیر در برابر شکاف‌های عظیم اقتصادی از هم می‌پاشد، زیرا نابرابری سیاسی به‌دنبال آن می‌آید و منافع الیگارشی با بهره‌گیری از منابع خود، قوانین را به نفع خود تغییر می‌دهند.
اما رسیدگی به نابرابری به دلیل دیگری نیز حیاتی است: اگر دموکراسی‌ها قرار است به‌خوبی کار کنند، پیکرهٔ سیاسی جامعه باید دست‌کم اندکی همبستگی نشان دهد. با این حال، نابرابری‌های شدید امروز، در کنار یک اکوسیستم رسانه‌ای به‌شدت قطبی، انسجام اجتماعی را نابود کرده است.

برای مدت طولانی، بسیاری دموکراسی و حقوق بشر را بدیهی فرض می‌کردند. اکنون می‌دانیم که این یک اشتباه بوده است. حفظ و بهبود این نهادها نیازمند تلاشی مستمر است. جنبش «دموکراسی همیشه» امید می‌دهد که این امر همچنان قابل اجراست.

امضاکنندگان نامهٔ حمایت از جنبش «دموکراسی همیشه» عبارت‌اند از:

• ماریا رسا، برندهٔ جایزه نوبل صلح، ۲۰۲۱
• کلاوس فون کلیتسینگ، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۸۵
• وُله شُوینکا، برندهٔ نوبل ادبیات، ۱۹۸۶
• اسکار آریاس، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۷
• الیاس جی. کُری، برندهٔ نوبل شیمی، ۱۹۹۰
• ریچارد جی. رابرتس، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۳
• خوزه راموس-هورتا، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۶
• ویلیام دی. فیلیپس، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۹۷
• جودی ویلیامز، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۷
• لوئیس جی. ایگنارو، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۸
• آنتونی جِی. لگِت، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۳
• جی. ام. کوتزی، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۳
• شیرین عبادی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۰۳
• آرون سیخانوور، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۴
• بَری جی. مارشال، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۵
• جان سی. مَدر، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۶
• ادموند «ند» فِلس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۶
• اندرو زد. فایر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۶
• راجر دی. کورنبرگ، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۶
• اورهان پاموک، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۶
• اریک اس. ماسکین، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۷
• ماریو آر. کاپکی، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۷
• مارتین چالفی، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۸
• جَک دبلیو. سُزُستاک، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۹
• لیماه گبویی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• توکل کرمان، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• می-بریت موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• ادوارد آی. موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• یواخیم فرانک، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• ریچارد هندرسون، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• میشل مایور، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۱۹
• گرِگ ال. سِمِنزا، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• سر پیتر جِی. رَتکلیف، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• راجر پِنروز، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۰
• گیدو دبلیو. ایمبنس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۱
• آنی اِرنو، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۲۲
• نرگس محمدی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۳
• جفری هینتن، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۴
• دارون عجم‌اوغلو، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۴
• گری رووکان، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۲۴
• اولکساندرا ماتویچوک (مرکز آزادی‌های مدنی)، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۲
• حضرت دالایی‌لاما، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۹

——————-
* جوزف ای. استیگلیتز(Joseph E. Stiglitz)، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیس‌جمهور ایالات متحده، و هم‌رئیس پیشین کمیسیون عالی‌رتبه در زمینه قیمت‌گذاری کربن است. او نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ بوده است. استیگلیتز همچنین هم‌رئیس «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکت‌های چندملیتی» است و تازه‌ترین کتاب او با عنوان راهی به‌سوی آزادی: اقتصاد و جامعه خوب در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton & Company و Allen Lane منتشر شده است.

 





iran-emrooz.net | Fri, 03.10.2025, 10:36
کارزار اسرائيل برای بازگرداندن سلطنت در ایران

هاآرتص

گور مگیدو و عمر بن‌یعقوب
۳ اکتبر ۲۰۲۵

در اوایل سال ۲۰۲۳، رضا پهلوی نخستین سفر رسمی خود به اسرائیل را انجام داد. او فرزند آخرین شاه ایران است که در انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ سرنگون شد و جای خود را به حکومت آیت‌الله‌ها داد.

سفر ولیعهد ایران ــ لقبی که میزبان اسرائیلی او، وزیر وقت اطلاعات (و وزیر کنونی علوم) «گیلا گملیئل» به کار برد ــ در رسانه‌های اسرائیلی بازتاب گسترده یافت. خبرنگاران هم‌صدا با خط رسمی دولت گزارش دادند که این سفر نشان می‌دهد میان ملت‌های اسرائیل و ایران هیچ‌گونه دشمنی وجود ندارد و خصومت صرفاً میان دولت اسرائیل و رژیم تهران است.

با اینکه پهلوی در میان بخشی از جامعه مهاجران ایرانی از محبوبیت برخوردار است، اما اصلاً روشن نیست که ایرانیان او را به‌عنوان رهبر بخواهند. او فرزند یک دیکتاتور پیشین است که تحت حمایت اسرائیل و آمریکا حکومت می‌کرد و میراث سیاسی پدرش را همچنان بر دوش دارد؛ حکومتی که نه فقط با گشودگی به فرهنگ غرب شناخته می‌شد، بلکه با فساد، سرکوب سیاسی و شکنجه مخالفان نیز همراه بود.

برخلاف پدرش، رضا پهلوی پیام‌هایی از صلح، دموکراسی و حقوق بشر با خود دارد. وقتی در یک نشست خبری در کنار گملیئل از او پرسیده شد مردم ایران چگونه می‌توانند از سلطه آیت‌الله‌ها رها شوند، او همان پیامی را که دهه‌هاست تکرار می‌کند، به زبان انگلیسی روان بازگو کرد:

«از لخ‌والسا در لهستان تا ماندلا در آفریقای جنوبی... بسیاری از جنبش‌های موفق بر پایه مقاومت مدنیِ بدون خشونت به‌عنوان ابزاری برای ایجاد تغییر شکل گرفتند؛ به بیان دیگر، بدون دخالت خارجی.»

سپس مکثی کرد، انگشتش را بالا گرفت و سخنش را مشروط ساخت: «اما نکته کلیدی این است که هیچ‌کدام از این جنبش‌ها بدون نوعی پشتیبانی بین‌المللی نمی‌توانستند به موفقیت برسند.» او با این سخن، سفر خود به اسرائیل را توجیه کرد.

وقتی درباره واکنش‌ها به سفرش به اسرائیل ــ دشمن دیرینه ایران ــ از او پرسیده شد، گفت واکنش‌ها عمدتاً مثبت بوده است. او همچنین خبرنگاران را به حساب‌هایش در شبکه‌های اجتماعی ارجاع داد:

«به حرف من اکتفا نکنید، در شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو کنید... در توییتر، اینستاگرام یا هر پلتفرمی. اگر خودتان تحقیق کنید، دیگر لازم نیست از من بپرسید. پاسخ درست جلوی چشمان شماست.»

پاسخ پهلوی در پرتو یافته‌های «هاآرتص» و «TheMarker» اهمیت بیشتری می‌یابد. مشخص شده است که یک کارزار گسترده تأثیرگذاری دیجیتال به زبان فارسی در جریان بوده که از اسرائیل هدایت می‌شده و از سوی یک نهاد خصوصی با پشتیبانی دولت تأمین مالی شده است.

این کارزار به ترویج تصویر عمومی پهلوی و تقویت فراخوان‌ها برای بازگرداندن سلطنت می‌پردازد. اتکای اصلی آن به «آواتارها»، یعنی هویت‌های جعلی آنلاین است که خود را به‌عنوان شهروند ایرانی در شبکه‌های اجتماعی معرفی می‌کنند. پژوهشگران رسانه‌های اجتماعی در داخل و خارج اسرائیل نخستین بار این حساب‌های جعلی را کشف کردند.

به گفته منابعی که با «TheMarker» و «هاآرتص» گفت‌وگو کرده‌اند، از زمان آغاز جنگ غزه و پس از سفر پهلوی، یک عملیات آنلاین در قالب کارزاری گسترده‌تر برای تأثیرگذاری بر گفتمان شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده است؛ کارزاری که شامل فعالیت‌هایی به زبان انگلیسی و آلمانی نیز می‌شود.

به گفته پنج منبع آگاه از جزئیات پروژه، در این عملیات از فارسی‌زبانان بومی برای پیشبرد کار استفاده شده است. سه نفر از این منابع، ارتباط مستقیم این پروژه با کارزار مذکور را تأیید کرده و گفته‌اند که شاهد بوده‌اند این شبکه پیام‌های حامی پهلوی را تقویت می‌کرد.

به گفته منابع، این کارزار شامل حساب‌های جعلی در پلتفرم‌هایی مانند ایکس و اینستاگرام بوده و از ابزارهای هوش مصنوعی برای انتشار روایت‌های کلیدی، تدوین پیام‌ها و تولید محتوا بهره می‌گرفته است. به گفته دو منبع، همچنین تلاش‌هایی برای تقویت انتشار پست‌های گملیئل ــ متحد پهلوی در اسرائیل و وزیر عضو حزب لیکود نخست‌وزیر بنیامین نتانیاهو ــ صورت گرفته است.

با توجه به اینکه این عملیات به‌طور غیرمستقیم از محل مالیات‌ها تأمین شده و در خدمت منافع ژئوپولیتیک اسرائیل طراحی شده بود، برخی از افراد دخیل در پروژه از فشارها برای استفاده از این کارزار در راستای تبلیغ برای آن وزیر، احساس ناخوشایندی داشتند. دو منبع این موضوع را تأیید کردند.

بخش‌هایی از این شبکه و حساب‌های کاربری آن پیش‌تر توسط «هاآرتص» افشا شده بود. منابع، این کارزار را به شبکه‌ای از حساب‌های هوادار پهلوی مرتبط می‌دانند که نخستین بار توسط پژوهشگران مستقل رسانه‌های اجتماعی، «نیتسان یاسور» و «گیل فلدمن» شناسایی و برای اولین بار توسط خبرنگار هاآرتص، «بار پلگ» گزارش شد. در آن زمان، این تلاش به‌عنوان بخشی از یک عملیات آشکار نفوذ خارجی توصیف شده بود. اما مخاطب اصلی آن مشخص نبود، چرا که برخی از پست‌ها به نظر می‌رسید بیشتر در خدمت تبلیغ وزیر اسرائیلی باشند.

با این حال، منابع تأکید کردند که این کارزار فقط شبیه یک عملیات خارجی به نظر می‌رسید، در حالی که منشأ واقعی آن در اسرائیل بود. بر اساس تحقیقات مشترک «TheMarker» و «هاآرتص»، این عملیات شامل سفارش خدمات از پیمانکاران بیرونی بوده است؛ بازیگران خصوصی‌ای که آزاد بودند خدمات خود را به مشتریانی فراتر از دولت اسرائیل عرضه کنند.

و این تنها حساب‌های فعال در این عرصه به‌عنوان بخشی از یک کارزار سازمان‌یافته نبودند. «TheMarker» و «هاآرتص» تحقیقات خود درباره کارزارهای فارسی‌زبان اسرائیلی را پس از آن آغاز کردند که پژوهشگران «سیتیزن لب» (Citizen Lab found) در دانشگاه تورنتو ــ که تهدیدهای دیجیتال از جمله جاسوس‌افزار و اطلاعات نادرست را مطالعه می‌کند ــ با آنها تماس گرفتند.

در کنار شبکه‌ای که خبرنگاران اسرائیلی یافته بودند، سیتیزن لب یک کارزار دیگر نفوذ به زبان فارسی و طرفدار اسرائیل را کشف کرده است؛ کارزاری که روز جمعه در گزارشی همزمان با تحقیقات «TheMarker» و «هاآرتص» منتشر شد.

این کارزار شامل ده‌ها حساب جعلی بود که محتوای تولیدشده توسط هوش مصنوعی را پخش می‌کردند. پژوهشگران سیتیزن لب ارزیابی کرده‌اند که این عملیات به احتمال بسیار زیاد توسط دولت اسرائیل یا پیمانکاری فعال به نمایندگی از آن اداره می‌شده است. نتیجه‌گیری گزارش آنها بر پایه نشانه‌هایی است که از هماهنگی میان محتوای کارزار آنلاین و اقدامات نظامی اسرائیل در جریان جنگ ۱۲ روزه با ایران به دست آمده است. این شامل نشانه‌هایی می‌شود که نشان می‌داد گردانندگان کارزار از پیش از حمله اسرائیل به زندان berنامدار اوین اطلاع داشتند و حتی محتوایی را از قبل آماده کرده بودند.

یک روز پادشاه

رضا پهلوی پس از پایان دبیرستان برای آموزش خلبانی نظامی به آمریکا رفت، اما در اوایل ۱۹۷۹ خانواده‌اش به‌دلیل خیزش مردمی ضد شاه ناچار به ترک تهران شدند. او کمی بیش از ۲۰ سال داشت که پدرش در تبعید در قاهره درگذشت و طرفداران سلطنت او را به‌عنوان جانشین تاجگذاری کردند.

او به مدت ۴۵ سال است که از خارج کشور به انتقاد از رژیم آیت‌الله‌ها می‌پردازد. اسرائیل در مقطعی با او ارتباط برقرار کرد، احتمالاً در چارچوب تلاش‌ها برای تشویق به تغییر رژیم. «گیلا گملیئل» رابط اسرائیل با پهلوی است و دیدار او با نتانیاهو را ترتیب داد.

«راز زیمت»، پژوهشگر مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل در تل‌آویو هشدار می‌دهد که اگرچه بیشتر ایرانیان خواهان تغییرند و از حکومت اسلام‌گرایان ناراضی‌اند، اما رویای آنان داشتن یک زندگی عادی است، نه بازگرداندن سلطنت. او معتقد است پهلوی انتخاب نخست ایرانیان نیست، تنها به این دلیل ساده که «او از اواخر دهه ۱۹۷۰ هرگز پایش را به ایران نگذاشته است.»

در حالی که پهلوی در میان بخشی از ایرانیان تبعیدی هوادارانی دارد، زیمت درباره ارزش همسویی آشکار اسرائیل با او ابراز تردید می‌کند. او می‌گوید: «می‌توانم درک کنم که چرا او برای گملیئل و دولت اسرائیل فردی مناسب است... اما فکر می‌کنم این یک اشتباه است. در نهایت این کار روایت آیت‌الله خامنه‌ای را تقویت می‌کند که اسرائیل و آمریکا می‌خواهند ایران را دوباره به یک سلطنت و یک کشور وابسته تبدیل کنند.»

وقتی از او پرسیده شد که آیا این همگرایی اسرائیل ممکن است بیشتر سیاسی و تبلیغاتی باشد تا دیپلماتیک واقعی، زیمت پاسخ داد: «کاملاً موافقم... حتی اگر قرار باشد چنین رابطه‌ای [با پهلوی] ایجاد کنید، عجیب است که این کار را به‌طور علنی انجام دهید.»

با وجود اینکه پهلوی اعلام می‌کند برای هیچ مقام یا موقعیتی نامزد نمی‌شود، در سال‌های اخیر یک کارزار رسانه‌ای در شبکه‌های اجتماعی در جریان بوده که خواستار بازگرداندن سلطنت و نشستن رضا بر تخت است. به گفته منابع، بخشی از این تلاش بر یک شبکه حساب‌های جعلی متکی است که منشأ آنها اسرائیل است.

یک پژوهشگر رسانه‌های اجتماعی که پیش‌تر شبکه افشاشده توسط «هاآرتص» را بررسی کرده بود، صدها کاربر مشکوک در ایکس را شناسایی کرده که به تبلیغ پهلوی پرداخته، پیام‌های او را بازنشر کرده و از هشتگ‌هایی چون «#KingRezaPahlavi» استفاده می‌کردند. در کنار اینها، پست‌هایی در حمایت از گملیئل نیز دیده می‌شد. همه این آواتارهای مشکوک ــ که تعدادشان نزدیک به هزار حساب بود ــ بخشی از یک کارزار واحد نبودند، اما یک شبکه بسیار گسترده‌تر آشکار شد.

در واقع، همان پست ایکسی که شبکه را افشا کرد، شامل یک ویدئوی تولیدشده با هوش مصنوعی با عنوان ««سال آینده در تهران آزاد» بود؛ ویدئویی که سیاست داخلی ایران را با منافع ژئوپولیتیک درمی‌آمیخت و بازتاب بسیار گسترده‌ای داشت، که بیشتر آن احتمالاً غیرطبیعی و ساختگی بود. در این ویدئو، نتانیاهو، همسرش، گملیئل، شریک زندگی او، پهلوی و همسرش در حال قدم‌زدن در خیابان‌های تهران نشان داده می‌شوند.

این ویدئو بسیار بیشتر از اغلب پست‌های ایکس وزیر بازدید گرفت. تلاش‌ها برای تقویت ویدئو و سایر اقدامات مشابه به پژوهشگران اسرائیلی کمک کرد تا شبکه‌ای از کاربران را شناسایی کنند که به‌طور انحصاری به انتشار محتوای مربوط به ایران می‌پرداختند. این شامل پست‌های متعدد گملیئل درباره تغییر رژیم در ایران و نیز پست‌هایی بود که روابط او با پهلوی را تبلیغ می‌کرد.

بسیاری از این حساب‌ها در سال ۲۰۲۲، در اوج اعتراضات موسوم به «اعتراضات حجاب» در ایران ایجاد شده بودند. گروهی متشکل از بیش از ۱۰۰ حساب همسو، که بخشی از کارزار محسوب می‌شوند، هم‌زمان در ژوئن امسال و درست در جریان جنگ ۱۲ روزه هوایی با ایران ایجاد شدند. به نظر نمی‌رسد این تنها کارزاری باشد که از اسرائیل در این زمینه فعالیت می‌کند.

فرار از زندان

«سیتیزن لب» بیشتر به خاطر پژوهش‌هایش درباره جاسوس‌افزار و سوءاستفاده‌های حقوق بشری و مدنی ناشی از فناوری‌های نظارتی شناخته می‌شود. اما این آزمایشگاه همچنین بر سایر تهدیدهای حوزه دیجیتال تمرکز دارد و تاکنون چندین تحقیق درباره عملیات‌های اطلاعات نادرست و کارزارهای رسانه‌های اجتماعی منتشر کرده است، از جمله یک عملیات نفوذ طرفدار ایران. اکنون این مرکز یک عملیات طرفدار اسرائیل به زبان فارسی را افشا کرده است.

یافته‌های این مؤسسه که با «TheMarker» و «هاآرتص» در میان گذاشته شده و طی هفته‌های اخیر به‌طور مستقل تأیید شده‌اند، شبکه‌ای متشکل از بیش از ۵۰ حساب را افشا می‌کند که پژوهشگران بر اساس شاخص‌های گوناگون، با اطمینان بالا تشخیص داده‌اند کاربران واقعی نیستند.

این حساب‌ها با آنهایی که پژوهشگران اسرائیلی شناسایی کرده بودند و مستقیماً گملیئل را تبلیغ می‌کردند، تفاوت دارند. سیتیزن لب توانست با بهره‌گیری از روش‌ها و ابزارهای گوناگون این کاربران جعلی را شناسایی کند؛ برخی از آنها نشان می‌داد که بسیاری از عکس‌های پروفایل، تولیدشده توسط هوش مصنوعی هستند.

تمام حساب‌هایی که سیتیزن لب به‌عنوان بخشی از شبکه شناسایی کرده، در سال ۲۰۲۳ ایجاد شده بودند، اما تا اوایل امسال فعال نبودند و سپس یکی پس از دیگری یا حتی هم‌زمان در ایکس فعال شدند. این مسئله بیش از پیش نشان می‌دهد که بخشی از یک کارزار هماهنگ و غیرواقعی بوده‌اند. فعالیت این حساب‌ها با آغاز جنگ با ایران شدت گرفت.

این شبکه شامل حساب‌های جعلی ایکس بود که خود را کاربران واقعی جا می‌زدند، اما همچنین مشخص شد که با صفحه «@TelAviv_Tehran» مرتبط هستند؛ صفحه‌ای که نقش یک رسانه را ایفا می‌کرد. کاربران جعلی مرتبط با این کارزار محتوای آن صفحه را تقویت می‌کردند، از جمله ویدئوهای تولیدشده با هوش مصنوعی که صرفاً توسط آن ساخته شده بود.

در میان ویدئوهای تولیدشده، کلیپی دیده می‌شد که در آن «علی خامنه‌ای رهبر ایران به‌عنوان هیتلر» نمایش داده می‌شد؛ ویدئویی که بر اساس صحنه معروف فیلم «سقوط» ساخته شده بود، جایی که رهبر نازی بر سر ژنرال‌هایش فریاد می‌زند. ویدئوی تولیدشده با هوش مصنوعی از خامنه‌ای که در حال خشم و فریاد است، فقط توسط صفحه «@TelAviv_Tehran» و یکی دیگر از حساب‌های شبکه منتشر شد.

موردی که بیش از همه ارتباط شبکه حساب‌ها با اسرائیل را آشکار می‌کند، کارزاری آنلاین بود که هم‌زمان با یک عملیات واقعی پیش رفت: «حمله اسرائیل به زندان مشهور اوین» که محل نگهداری مخالفان ایرانی است.

این کارزار در مرکز گزارش تازه سیتیزن لب قرار دارد که با عنوان «فرار از زندان» منتشر شده است.

حمله اسرائیل حدود ساعت ۱۱:۱۵ صبح روز ۲۳ ژوئن آغاز شد و نزدیک به یک ساعت به طول انجامید. در ساعت ۱۱:۵۲ دقیقه ــ پیش از آنکه نخستین گزارش‌ها در رسانه‌های ایران درباره حمله منتشر شود ــ حساب‌های شبکه شروع کردند به گزارش «انفجار در اطراف زندان». پست‌های ایکس طوری طراحی شده بودند که القا کنند این حساب‌ها متعلق به ایرانیانی هستند که در همان حوالی زندگی می‌کنند.

چند دقیقه پس از ظهر، در حالی که بمباران زندان همچنان ادامه داشت و رسانه‌های ایرانی شروع به گزارش ماجرا کردند، یکی دیگر از حساب‌های مرتبط با شبکه ویدئویی منتشر کرد که ظاهراً انفجاری در زندان را نشان می‌داد و مدعی بود این همان منبع صداهایی بوده که کمی قبل‌تر گزارش شده بود. یکی پس از دیگری، حساب‌های شناسایی‌شده به‌عنوان بخشی از شبکه شروع به انتشار این ویدئو کردند.

این ویدئو، همان‌طور که بعدها در یک تحقیق نیویورک‌تایمز روشن شد، اصلاً تصویربرداری واقعی از صحنه بمباران نبود. اما این نتیجه‌گیری زمانی به دست آمد که رسانه‌های جهان آن را بازنشر کرده بودند. صفحه «@TelAviv_Tehran» نیز این کلیپ را منتشر کرد؛ پژوهشگران می‌گویند این ویدئو با هوش مصنوعی ساخته شده بود.

پژوهشگران سیتیزن لب این کارزار را به اسرائیل یا یک بازیگر فعال به نمایندگی از آن نسبت می‌دهند. استناد آنان به جدول زمانی رخدادهاست: اینکه حساب‌های این شبکه جزو نخستین منابعی بودند که خبر حمله را منتشر کردند و توانستند در طول حمله یا بلافاصله پس از آن، محتوای جعلی تولید و منتشر کنند.

«به نظر می‌رسد فعالیت این حساب‌ها دست‌کم بخشی از آن با کارزار نظامی ارتش اسرائیل علیه اهداف ایرانی در ماه ژوئن هماهنگ بوده است.» سیستیزن‌لب نوشت: «ما بر این باوریم که اگرچه از نظر فنی ممکن است، اما بسیار بعید است که طرف ثالثی بدون اطلاع قبلی از برنامه‌های ارتش اسرائیل توانسته باشد چنین محتوایی را در این بازه زمانی کوتاه آماده و منتشر کند.»

«مرگ بر خامنه‌ای» در ساعت ۸ شب

پس از حمله، حساب‌هایی که ویدئو و سایر محتواهای شبکه را منتشر کرده بودند، شروع به ترغیب ایرانیان به رفتن به زندان و «آزاد کردن اعضای خانواده» کردند. سیستیزن‌لب نتیجه گرفت که هدف این کارزار ایجاد ناآرامی برای بی‌ثبات کردن حکومت ایران بوده است. پست‌های مشابهی از همین دست در شبکه دیگری که اسرائیلی‌ها کشف کرده بودند نیز یافت شد.

حتی پیش از حمله به زندان، پیام‌ها و ویدئوهایی در همین راستا پس از آغاز جنگ در شبکه اجتماعی ایکس منتشر شده بود. یک کاربر نوشت: «تهران بی‌دفاع است» و کاربر دیگری پیشنهاد داد مردم شهر به بانک‌ها حمله کنند و پول خود را برداشت کنند. بنا به گزارش‌ها در روزهای نخست جنگ، یک گروه هکری طرفدار اسرائیل به یک بانک ایرانی وابسته به سپاه پاسداران حمله کرد.

این کارزار همچنین کوشید بر موج یک اعتراض واقعی سوار شود؛ اعتراضی که ایرانیان در آن از مردم خواسته بودند ساعت ۸ شب به بالکن‌های خانه‌هایشان بروند و شعار «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر دیکتاتور» سر دهند. حساب‌های شبکه طرفدار اسرائیل به‌طور هماهنگ این پیام را تقویت کردند؛ پیامی که فارغ از کارزار غیرواقعی، در جامعه پشتیبانی واقعی داشت. برای نمونه، حساب‌هایی ویدئوهای جعلی از شعارهای مردمی منتشر می‌کردند که در اصل واقعی بود، اما با هشتگ‌هایی همراه می‌شد که با اعتراضات واقعی شناسایی می‌شد.

همه‌چیز کار هوش مصنوعی نیست

یکی از ویدئوهایی که سیستیزن لب شناسایی کرد، احتمالاً توسط یک فرد ویرایش شده بود. این ویدئو و سایر کلیپ‌ها موفقیتی به‌مراتب بیشتر از ویدئوهای زمان حمله به زندان داشتند؛ برخی بیش از ۲۰ هزار بار و یکی بیش از ۶۰ هزار بار دیده شد. این موفقیت مشابه همان ویدئوی گملیئل بود که منجر به کشف شبکه دیگر شد.

پژوهشگران دریافتند که کارزار طرفدار اسرائیل شامل یک گزارش جعلی خبری و یک ویدئوی دیپ‌فیک از یک خواننده ایرانی نیز بود که ترانه اعتراضی اجرا می‌کرد. برای نمونه، این شبکه تصویری از یک خبر جعلی منتسب به بی‌بی‌سی فارسی منتشر کرد مبنی بر اینکه مقام‌های ارشد ایرانی از کشور گریخته‌اند؛ اما بی‌بی‌سی فارسی تأیید کرد که هرگز چنین خبری را منتشر نکرده است.

تحلیل حساب‌های مختلفی که توسط سیستیزن‌لب شناسایی شد نشان می‌دهد این شبکه به چندین کانال تلگرامی نیز مرتبط است که مردم را به اعتراض در ایران تشویق می‌کردند؛ از جمله با استفاده از مشکلات واقعی که در مرکز جنبش‌های اعتراضی ایران قرار دارند.

حدود ۱۰ گروه تلگرامی مختلف که برای ترغیب مردم به اعتراض فعالیت می‌کردند و با حساب‌های این کارزار در ایکس مرتبط بودند نیز کشف شدند. این گروه‌ها به مسائلی چون بحران آب در ایران، سوءمدیریت زیرساخت‌ها و فساد می‌پرداختند. یکی از آواتارهای این کارزار خود را به‌عنوان یک زن ایرانی در ایکس معرفی کرده و حتی یک صفحه اینستاگرام و یک گروه تلگرامی برای زنان راه‌اندازی کرده بود تا زنان ایرانی واقعی را دعوت کند که «داستان خود را در یک فضای امن بازگو کنید.»

این روش چندان متفاوت از تاکتیک‌هایی نیست که بازیگران طرفدار ایران علیه اسرائیل به‌کار می‌برند. مسائلی مناقشه‌برانگیز در اسرائیل، مانند خصومت برخی افراد مذهبی با جامعه دگرباشان جنسی، یا انتقاد از نتانیاهو و هزینه‌های زندگی، در سال‌های اخیر در مرکز جنگ اطلاعات نادرست ایران علیه اسرائیل بوده است.

بر اساس کیفرخواستی که علیه یک جوان اسرائیلی تنظیم شده، ایران او را در جریان جنگ از طریق شبکه‌های اجتماعی جذب کرده بود. او موظف بود عکس‌هایی از خسارات ناشی از حملات موشکی ایران تهیه کند و در ازای آن پول دریافت می‌کرد. این روی دیگر سکه جنگ نفوذی میان اسرائیل و ایران است.

آلبرتو فیتارلی، سرپرست تیم پژوهش سیستیزن‌لب گفت: «اگرچه استفاده از چنین ابزارها و تاکتیک‌هایی در حکومت‌های خودکامه امری رایج است، اما دولت‌های دموکراتیک باید از به‌کارگیری این روش‌ها پرهیز کنند. نسبت دادن عملیات نفوذ به بازیگران و حامیان آنها نیازمند شاخص‌های فنی است که به‌ندرت به‌طور عمومی قابل مشاهده است. اغلب، پلتفرم‌های رسانه‌های اجتماعی دروازه‌بان این داده‌ها هستند.»

برخی از حساب‌های جعلی که سیستیزن‌لب افشا کرده، ردپایی از مشارکت در دومین کارزار برآمده از اسرائیل را نیز نشان می‌دهند. به گفته منابع آگاه از کارزارهای فارسی‌زبان اسرائیل، این حساب‌ها گه‌گاه از هشتگ #KingRezaPahlavi استفاده کرده، عکس‌ها و سخنرانی‌های پسر شاه را منتشر کرده و خواستار بازگشت سلطنت پهلوی شده‌اند.





iran-emrooz.net | Thu, 02.10.2025, 22:34
ویکتور کرافتچنکو: «من آزادی را برگزیدم»

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون آرته
بخش اول

  مقدمه مترجم: محاکمه ویکتور کرافتچنکو در پاریس در سال ۱۹۴۹ را می‌توان یکی از نقاط عطف در تاریخ برخورد روشنفکران اروپایی با تجربه شوروی دانست. کرافتچنکو، که در سال ۱۹۴۴ از مأموریت دیپلماتیک خود در ایالات متحده گریخت و تقاضای پناهندگی کرد، با انتشار کتاب «من آزادی را برگزیدم» واقعیت‌های سرکوب، اجبار و خشونت ساختاری در اتحاد شورویِ استالینی را برای نخستین بار به شکلی گسترده در معرض افکار عمومی غربی قرار داد. این کتاب نه‌تنها تصویری دیگرگون از «میهن سوسیالیسم» ارائه کرد، بلکه به سرعت به موضوعی جنجالی در میان روشنفکران و محافل سیاسی بدل شد. زیرا برای بسیاری از هواداران چپ اروپایی، شوروی همچنان نماد امید و پیشرفت و «سنگر بشریت» در برابر فاشیسم تلقی می‌شد. دادگاه کرافتچنکو علیه روزنامه کمونیستی «نامه های فرانسوی»  که او را به جعل و دروغ‌پردازی متهم کرده بود ــ به صحنه‌ای تبدیل شد که در آن نه صرفاً صداقت یک نویسنده، بلکه اعتبار کل نظام شوروی و مشروعیت ایدئولوژی کمونیستی در معرض داوری قرار گرفت. شهادت‌های تکان‌دهنده شاهدانی همچون مارگریت بوبرنویمن، که خود از بازماندگان اردوگاه‌های شوروی و سپس آلمان نازی بود، موجب شد مرز میان آرمان و واقعیت، میان ایمان سیاسی و تجربه زیسته، به‌طرزی عریان آشکار گردد. این شهادت‌ها نشان دادند که سرکوب نه پدیده‌ای استثنایی، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از سازوکار قدرت در شوروی استالینی بود. اهمیت این محاکمه تنها در عرصه حقوقی یا مطبوعاتی خلاصه نمی‌شد، بلکه پیامدهای عمیق فرهنگی و فکری داشت. برای نخستین بار بخشی از وجدان روشنفکری اروپا با این پرسش روبه‌رو شد که آیا می‌توان در برابر شواهد آشکار از جنایت، همچنان به آرمان‌های خود وفادار ماند و چشم بر واقعیت بست؟ بسیاری از نویسندگان و اندیشمندان برجسته، از ژان پل سارتر و سیمون دو بووآر گرفته تا آرتور کستلر، هر یک به نحوی با این موضوع درگیر شدند و مواضع آنان بیانگر بحران عمیق وجدان سیاسی و اخلاقی نسل پس از جنگ بود. محاکمه کرافتچنکو از این منظر مقدمه‌ای بود بر شکسته‌شدن سکوتی که تا دهه‌ها بر نقد شوروی سنگینی می‌کرد. اگرچه تنها با انتشار گولاگ اثر الکساندر سولژنیتسین در دهه ۱۹۷۰ بود که ابعاد کامل این نظام بر افکار عمومی جهانی آشکار شد، اما دادگاه سال ۱۹۴۹ را می‌توان نخستین شکاف جدی در چهره آرمانی اتحاد شوروی دانست. این رویداد نشان داد که وفاداری ایدئولوژیک می‌تواند همانند ایمان دینی عمل کند: نیرویی سرشار از شور و عاطفه که در عین حال به نادیده‌گرفتن حقیقت و سرکوب پرسشگری منجر می‌شود. از این رو، محاکمه ویکتور کرافتچنکو نه فقط یک فصل مهم در تاریخ سیاسی پس از جنگ جهانی دوم، بلکه رویدادی محوری در تاریخ اندیشه اروپایی است. جایی که پرسش بنیادین رابطه میان آرمان، حقیقت و اخلاق برای نخستین بار در مقیاسی گسترده مطرح شد. این مقاله بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون ماهواره ای آرته که چندین سال پیش پخش شد، تهیه شده است.

ژانویه ۱۹۴۹. در میانه جنگ سرد، یک مقام بلندپایه پیشین شوروی که پنج سال قبل در ایالات متحده پناهنده شده بود، پا به خاک فرانسه می‌گذارد. ویکتور کرافتچنکو سوئیتی در هتل لوکس پلازا آتنه رزرو کرده است. او هیچ‌گاه هتل را بدون اسلحه و بدون محافظ ترک نمی‌کند.

خودزندگی‌نامه‌اش، او را به یک نویسنده موفق و منتقد رژیم بدل کرده است. عنوان کتاب او «من آزادی را برگزیدم» بود که به یک کتاب پرفروش بین‌المللی تبدیل شد. این کتاب به ۲۲ زبان ترجمه گردید و تنها در فرانسه ۵۰۰ هزار نسخه به فروش رفت. کرافتچنکو در آن کتاب شرح می‌دهد چرا آزادی را انتخاب کرد و چگونه در سال ۱۹۴۴، زمانی که به‌عنوان دیپلمات شوروی در واشنگتن حضور داشت، از مقامات آمریکایی درخواست پناهندگی نمود. اما مهم‌تر از همه، او در کتاب خود به توصیف وحشتِ ترور استالینی، رنج‌های ناشی از اشتراکی‌سازی (Kollektivierung) اجباری و عذاب‌های اردوگاه‌های شوروی می‌پردازد ــ اردوگاه‌هایی که آن زمان هنوز واژه «گولاگ» برایشان شناخته‌شده نبود.

در فرانسه پس از جنگ، حزب کمونیست قدرتی عظیم دشت. برای آن‌ها اتشار و فروش این کتاب غیرقابل‌تحمل بود و بلافاصله با خشونت به آن حمله کردند. در روزنامه کمونیستی با عنوان «نامه های فرانسوی» (Les Lettres françaises) (۱) روزنامه‌نگاری به نام سیمون تری Simone Téry)) (۲) با استناد به منابع به‌ظاهر مطمئن ادعا کرد که کرافتچنکو یک خائن، داستان‌پرداز و الکلی است. کتابش را هم خودش ننوشته بلکه تحت هدایت سازمان‌های جاسوسی آمریکا تهیه کرده است.


تصویری از روزنامه «نامه های فرانسوی» با مقاله معروف در باره کرافتچنکو

کرافتچنکو بلافاصله به ضدحمله دست ‌زند و نشریه «نامه های فرانسوی» را به اتهام افترا به دادگاه ‌کشاند. هدف او این بود که سخت و بی‌امان پاسخ بدهد. این دیگر یک محاکمه ساده نبود، بلکه دادگاهی بود که در آن دو ابرقدرت رو در روی هم قرار می‌گرفتند. پاریس صحنه این رویارویی گردید و همه ابزارهای جنگ سرد به کار گرفته شدند. نباید فراموش کرد که ۱۹۴۸ همان سالی بود که شوروی برلین را محاصره کرد و ارتباط آن را از راه زمینی با جهان بیرون قطع نمود و آمریکایی‌ها و متحدانشان ناچار شدند آذوقه و سوخت شهر را با پل هوایی تأمین کنند. در همان سال، کودتای پراگ رخ داد و کمونیست‌ها در چکسلواکی به قدرت رسیدند.

در فرانسه نیز در اکتبر و نوامبر ۱۹۴۸ اعتصاب‌های بزرگی در معادن صورت گرفت که توسط حزب کمونیست پشتیبانی می‌شد. دولت، مسکو را محرک این اعتصاب‌ها معرفی کرد. در مجلس ملی فرانسه مناقشات با خشونت و شدتی جریان داشت که تصورش دشوار است. منظور این نیست که ادعا شد کشور فرانسه در آستانه جنگ داخلی بود، اما ذهن‌ها کاملاً به دو بلوک شرق و غرب تقسیم شده بودند. همین زمینه داخلی و بین‌المللی بود که دادگاه کرافتچنکو را چنین مهم ساخت.

کتاب «من آزادی را برگزیدم» مقدمه‌ای شد بر بزرگ‌ترین محاکمه سال. در فیلمی که از آن زمان باقی مانده کرافتچنکو را می‌بینیم که همراه وکیلش وارد کاخ دادگستری می‌شود. فیلم‌برداری مطبوعات ممنوع است، اما جنجال و بحث‌های داغ محاکمه به گوش همه می‌رسد. کرافتچنکو همیشه آرزو داشت کمونیست‌ها، بخصوص کمونیست‌های شوروی را در دادگاه به چالش بکشد. حمله به او از سوی روزنامه «نامه های فرانسوی» در فرانسه همان فرصتی بود که او انتظارش را می‌کشید.  برای چنین ایده‌ای باید کمی جنون عظمت طلبی می داشت. او بیش از اندازه به خودش باور داشت. می‌خواست به حزب کمونیست فرانسه نشان دهد و می‌گفت: «من برای کمونیست‌ها دردسرهایی ایجاد می‌کنم که هرگز تصورش را نمی‌کردند.» این خصلت او بود.

نویسنده مقاله مورد مناقشه، سیمون تومـا، در دادگاه حاضر نشد. به جایش کلود مورگان (Claude Morgan)، سردبیر نشریه «نامه های فرانسوی» ، در برابر اتهام افترا از خود دفاع کرد. همراه او آندره وورمسر (André Wurmser) نیز در جایگاه متهمان قرار گرفت. او هم نویسنده کتاب «من آزادی را برگزیدم» را در سلسله مقالاتی بی‌آبرو کرده بود.

مورگان در دفاعیه خود چنین گفت: «افتخار نشریه «نامه های فرانسوی» در دل مقاومت و مبارزه با نازیسم زاده شد، این است که استقلال ملی و صلح را پاس بدارد. این محاکمه علیه نویسندگان مقاومت است. علیه مردی که از آرمان متفقین گریخت و کسانی که پشت او ایستاده‌اند و می‌خواهند کشور ما را به جنگی بکشانند که خود تدارک دیده‌اند. ملت فرانسه نیازی به درس گرفتن ندارد...»

میان ناظران بین‌المللی دادگاه، روزنامه‌نگار جوان و ناشناخته‌ای نیز حضور داشت که ۴۰ سال بعد به عنوان نویسنده‌ای جهانی به شهرت رسید: مهاجر روسی، نینا ببربروا (Nina Berberova) (۳). او برای یک نشریه کوچک تبعیدی در پاریس گزارش می‌نوشت و با قلمش خوانندگان را در جریان جلسات پرهیاهو میداد. برای نشریه او این یک لحظه طلایی بود، چرا که در طول محاکمه انتشارش دو برابر گردید.


تصویری از نینا ببربروا

24 ژانویه ۱۹۴۹، آغاز محاکمه بود. دادگاه کیفری دهم پاریس هرگز چنین ازدحامی را ندیده بود. ساعت ۱۳ همه صندلی‌ها پر شده بودند. روزنامه‌نگاران داخلی و خارجی، وکلا، تماشاگران، عکاسان و تصویرگران دادگاه در سالن فشرده شده بودند. نور خورشید زمستانی از پنجره‌های بزرگ به داخل می‌تابید. فلاش دوربین‌ها پیاپی می‌درخشید. ژاندارم‌ها کارت‌های شناسایی را کنترل می‌کردند. کرافتچنکو با تشویق حضار وارد شد.

هیچ خبرنگاری بدون کارت خبرنگاری‌اش نمی‌توانست وارد دادگاه شود. سه برابر ظرفیت سالن جمعیت آمده بود. بیشترشان ایستاده بودند. ساعت ۱۳:۴۵ رئیس دادگاه و قضات بر صندلی‌های خود نشستند. یک‌سو کرافتچنکو بود با مترجم شخصی و دو وکیلش ژرژ ایزار (George Isa) و گلبرمن (Gelbermann). در سوی دیگر وورمسر و کلود مورگان به همراه چهار وکیلشان: بلومل، ماتاراسو، بروئر و نرمان (Blumel, Meter Matarasso, Meter Brüer und Meter Norman).

نخستین شاهدانی که به دادگاه فراخوانده شدند، از شخصیت‌های سرشناس فرانسه بودند که می‌بایست با اعتبار و شهرت خود، از این نشریه کمونیستی حمایت کنند. فردریک [احتمالاً منظور لئون- پل فرگوس شاعر و نویسنده سرشناس فرانسوی است. او از چهره‌های مهم محافل ادبی پاریس بود.مترجم]، ورکور [احتمالاً نام مستعار ژان برولر (Jean Bruller) ، نویسنده و تصویرگر فرانسوی است. او به خاطر نقش بنیادینش در تأسیس انتشارات مینویی (Éditions de Minuit) در دوران مقاومت فرانسه علیه نازی‌ها مشهور شده بود. این انتشارات به صورت مخفیانه در سال ۱۹۴۲ در دوران اشغال فرانسه تأسیس شد و به نمادی قدرتمند از مقاومت فرهنگی و روشنفکری تبدیل گشت. انتشار کتاب معروف «سکوت دریا» اثر ورکور از اولین آثار این نشر بود.مترجم] و  لین شیر [این نام، با توجه به تلفظ و جایگاه ذکر شده، به طور قطع اشاره به آندره مالرو (André Malraux) ، نویسنده، منتقد هنری، مبارز مقاومت و سیاستمدار برجسته فرانسوی دارد.مترجم]. همچنین به پیکاسو اشاره می شود که او نیز اندکی پس از جنگ به حزب کمونیست پیوسته بود و همچنین دانشمند بزرگ، ژولیو کوری (Julio Curie) فیزیکدان برجسته فرانسوی و برنده جایزه نوبل شیمی در سال ۱۹۳۵ نیز از اعضای حزب بود. این مسئله به‌طور گسترده‌ای به اعتبار و پرستیژ حزب کمونیست می‌افزود. برخی از این افراد از بازیگران مهم جنبش مقاومت (Resistance) بودند و برخی دیگر انتشارات اِدیسیون دو مینوی (Éditions de Minuit) را بنیان گذاشته بودند. اینان کسانی بودند که پشتوانه‌ای اخلاقی به حساب می‌آمدند.


چند نفر از شاهدان و کارشناسانی که با آنها در این برنامه مصاحبه شده است

پس از شهادت دفاع، رئیس دادگاه مقالات منتشرشده در نشریه «نامه های فرانسوی» را که آنئره وورمسر(André Wurmser) و سیمون تومـا نوشته بودند قرائت کرد. در آن‌ها کرافتچنکو متهم شده بود که کتابش را خودش ننوشته، یک فرد الکلی و خائن به وطن است و با دریافت پول از سازمان اطلاعات آمریکا دست به این کار زده است. قاضی خطاب به متهمان گفت: «طبق قانون، آقای کرافتچنکو لازم نیست ثابت کند که کتابش حقیقت دارد. شما باید ثابت کنید که او دروغ می‌گوید.»

یکی از ناظران در دادگاه که در آن زمان هنوز کمونیستی دوآتشه بود بعدها نوشت: «وقتی ترجمه فرانسوی کتاب منتشر شد، آن را خواندم و از وحشت میخکوب شدم. برای من روشن بود که این مرد، یک دیپلمات شوروی که روزگاری از کشورش دفاع می‌کرد، اکنون به خدمت آمریکا درآمده است. او برای من یک خائن بود. این کتاب سیاسی نبود، بلکه بیشتر شرحی جامعه‌شناختی و سیاسی از شرایط زندگی در آنجا بود و او به صورت اول شخص می‌نوشت تا مسئولیت را بر عهده بگیرد، وگرنه دوستان و نزدیکانش اعدام می‌شدند. برای یک روشنفکر پیشرو فرانسوی، این کتاب خیانت بود. و خیانت به چه؟ او نه تنها به کمونیسم که به میهن خود خیانت می‌کرد.»


صحنه ای از شلوغی و ازدحام جمعیت در دادگاه

چهره رنگ‌پریده وورمسر، زمانی که قاضی به او اجازه سخن داد، با لبخندی عصبی همراه بود. او گفت: «وظیفه من به‌عنوان روزنامه‌نگار، به‌عنوان یک مبارز مقاومت و به‌عنوان یک فرانسوی این است که رمان کرافتچنکو را بخوانم و شهادت بدهم که او نویسنده کتاب آمریکایی‌اش نیست. کرافتچنکو یک خیانتکار است، دشمن مردم خود و دشمن مردم ما. هر ضدکمونیستی دشمن فرانسه است.»

در این هنگام وکیل کرافتچنکو، ژرژ ایزار، از جا برخاست، دست‌هایش را بالا برد و اعتراض کرد. رئیس دادگاه تلاش می‌کرد نظم را بازگرداند. همهمه سالن را پر کرد. برای کمونیست‌ها حمله به حزب کمونیست، چیزی جز حمله به فرانسه نبود. این دیدگاه آن‌ها بود.

آن‌ها خود را کسانی می‌دیدند که کشور را آزاد کرده‌اند. البته این اغراق‌آمیز بود. در مقاومت علیه نازی‌ها افراد و گروه‌های دیگری هم حضور داشتند، اما این شعارِ روشن حزب کمونیست پس از جنگ بود: «حزب میهن» و حتی «حزب تیرباران‌شدگان». اسطوره بزرگ «شهیدان تیرباران‌شده» چیزی بود که می‌توانست به حزب وجهه‌ای قهرمانانه ببخشد و آن را پرآوازه کند.

ترس از اینکه کسی «ضدکمونیست» قلمداد شود، واقعاً فلج‌کننده بود. درست مثل امروز که اگر کسی اسرائیل را نقد کند، اغلب فوراً به او برچسب «یهودستیز» می‌زنند. همین کافی است تا او مرعوب شود و جرئت نکند آشکارا نظر خود را بگوید.

بعد از جنگ، حزب کمونیست فرانسه به دلیل پیروزی‌های ارتش شوروی، هاله‌ای از شکوه و مشروعیت پیدا کرده بود. فرنیر، نماینده مجلس ملی و عضو مهم حزب کمونیست، در دادگاه شهادت داد که او دو بار در سال‌های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۶ به روسیه سفر کرده و چیزهایی کاملاً متفاوت از روایت کرافتچنکو دیده است: دهقانانی سالم و خوشحال، اعضای خندان کُلخوزها و کشاورزانی دعاخوان در کلیسایی نوساز که کشیش در آنجا مراسم عشای ربانی برگزار می‌کرد. او گفت: «زندگی شادی بود، حتی اگر پرنده‌های بریان به دهان آدم پرواز نمی‌کردند.» و افزود: «۲۳ هزار چایخانه و رستوران تعاونی مصرف در روستاها فعالیت داشت.»


تصاویر تبلیغاتی آن زمان از زندگی شاد کشاورزان در شوروی

یکی از شاهدان آن دادگاه می گوید: «من خودم برای نخستین بار در ۱۹۴۹ همراه با هیئتی از شرکت رنو به روسیه رفتم. همه چیزهایی که به ما نشان دادند نمونه‌های نمایشی بود: بیمارستان‌های نمونه، مدارس نمونه، بهترین کارگران و کارگاه‌های تولیدی. حتی نویسندگانی را به کارخانه‌ها می‌آوردند تا شعرهایشان را برای کارگران بخوانند. این رسم از مایاکوفسکی (Majakowski) آغاز شد و ادامه یافت. من بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم، زیرا اصلاً نمی‌توانستم تصور کنم اگر خودم شعری می‌نوشتم، آن را در سالن‌های کارخانه رنو برای کارگران بخوانم!»

شاهد دیگری میگوید: «سفر به شوروی هرگز این‌طور نبود که کسی صرفاً بلیت آئرُفلوت بخرد و راهی شود. معمولاً افراد دعوت می‌شدند. همین قاعده برای بیشتر جمهوری‌های خلق هم صدق می‌کرد. مهمانان در آنجا به بهترین شکل پذیرایی می‌شدند. یکی دو نویسنده وقتی برگشتند، دیگران دیدند همسران آنها در پالتوهای فاخر از جنس پوست حیوانات فرو رفته اند. طبیعتاً همیشه پای رشوه و فساد در میان بود. حتی قطارها طوری تنظیم می‌شدند که از مناطق قحطی‌زده در دل شب عبور کنند.»

و البته کسانی مانند کرافتچنکو، مهندسان، دانشجویان و حتی دهقانانی که به غرب گریخته بودند، شوروی کاملاً متفاوتی را تجربه کرده بودند. در این دادگاه، دو تصویر متضاد از شوروی در برابر هم قرار گرفت، که البته فقط یکی از آنها واقعی بود و دیگری چیزی جز تبلیغات نبود.

ژان بابی (Jean Baby)، عضو حزب کمونیست، مورخ و استاد علوم سیاسی، شهادت داد. او گفته بود که در مقاومت شرکت کرده و پسرش را در جنگ از دست داده است. بابی مدعی شد که کرافتچنکو کتاب را خودش ننوشته، زیرا «این متن اصلاً روسی نیست». قاضی پرسید: «آیا شما می‌توانید روسی بخوانید، آقای بابی؟» او پاسخ داد: «نه، اما من ترجمه‌هایی از نویسندگان روسی خوانده‌ام.» سالن از خنده منفجر شد.

بابی گفت:«کتاب «من آزادی را برگزیدم» را یک آمریکایی نوشته است. همه زن‌ها در آن زیبا توصیف شده‌اند ـ درست مثل هالیوود» . پیش از آنکه شاهد مرخص شود، وکیل نوردمان از کرافتچنکو پرسید که آیا النا (Elena) ـ یکی از شخصیت‌های کتاب ـ معشوقه او بوده یا نه. او افزود: «در بعضی بخش‌ها چنین به نظر می‌رسد، در بعضی بخش‌ها نه.» کرافتچنکو با چهره‌ای رنگ‌پریده و پرتنش از جا پرید و تقریباً فریاد زد: «چطور می‌توانید در دفاع از مقاومت حرف بزنید و همزمان مرا با چنین زباله‌هایی بیالایید؟ اینکه او معشوقه من بود یا نبود، چه ربطی به شما دارد؟ او یک قربانی بود که با جان خود بهایش را داد. شما حتی یک کلمه هم درباره این موضوع نمی‌گویید، با اینکه در کتاب آمده است. شما دسته‌ای از بدبینان و ریاکارانید. تمام دنیا جنایات شما را می‌داند. این دادگاه را به نمایش مسخره تبدیل نکنید.»

شاهد دیگری به یاد می آورد: «بزرگ‌ترین موفقیت استالین این بود که توانست گام‌به‌گام همه اطرافیانش را از میان بردارد. تمام رهبری حزب کمونیست را. او جامعه‌ای ساخته بود که نه فقط در آن وحشت حاکم بود، بلکه هر کسی در هر لحظه ممکن بود کار، آبرو یا جانش را از دست بدهد. و برای نجات خود، همه آماده بودند هر کسی را که در فهرست حذف قرار گرفته بود، لو بدهند.استالین از این بهره می‌برد، زیرا تنها نقطه ثابت و مرجع بود. حتی بلندپایه‌ترین افراد هم هر لحظه می‌توانستند متهم، تحقیر و نابود شوند. تنها کسی که بالاتر از همه قرار داشت، استالین بود.»

وکیل روزنامه «نامه های فرانسوی» آقای نوردمان، از دادگاه اجازه گرفت تا چند سؤال از کرافتچنکو بپرسد.نوردمان پرسید: «می‌خواهم بدانم کرافتچنکو از لحظه‌ای که سفارت شوروی در واشنگتن را ترک کرد تا زمانی که دو روز بعد با نیویورک هرالد تریبیون مصاحبه کرد، چه کسی میان او و خبرنگاران واسطه شد؟ اینکه همه اینها ظرف ۴۸ ساعت سازمان یافت، نشان می‌دهد پلیس مخفی آمریکا در جریان بوده است.» کرافتچنکو پاسخ داد: «من هیچ ارتباطی با پلیس آمریکا نداشتم. آنچه مرا تعقیب می‌کرد، پلیس شوروی بود، گام به گام. از همین رو کاملاً روشن بود که من از چه وحشتی گریخته‌ام.»

پیش از او هم فراری‌هایی از شوروی وجود داشتند، برخی گریخته بودند، برخی تبعید شده بودند. چنین افرادی معمولاً زیر نظر بودند و گاه به سادگی حذف می‌شدند. اما در مورد ویکتور کرافتچنکو مسئله‌ای اساسی وجود داشت: برای امنیت خودش حیاتی بود که در انظار عمومی ظاهر شود. او باید با رسانه ها مصاحبه می‌کرد، موردش در روزنامه‌ها مطرح می‌شد، و بعد هم البته در رادیو و تلویزیون. این بزرگ‌ترین تضمین امنیتی‌اش بود.

نوردمان وکیل نشریه با لحنی تند از کرافتچنکو خواست برخیزد و در طول پرسش‌وپاسخ ایستاده بماند. سپس گفت: «می‌خواهم شما به این پرسش پاسخ دهید: پاول کدرین (Pavel Kedrien) کیست؟ آقای کرافتچنکو، آیا شما این مرد را می‌شناسید؟» کرافتچنکو با لبخندی پهن پاسخ داد: «بله و نه. همان‌طور که می‌بینم شما در کار تحقیقات پلیسی تبحر دارید، اما من پلیس شوروی را بهتر از شما می‌شناسم. و اگر شما با وورمسر (Wurmser) بیشتر کار کنید، خیلی زود شما هم آن‌ها را خواهید شناخت.»

نوردمان گفت: «پاول کدرین، همان شما هستید.» رئیس دادگاه: «من نمی‌دانم شما چه منظوری دارید.» نوردمان ادامه داد: «سیمون تومـا نوشته بود کرافتچنکو یک مأمور مخفی آمریکایی است و من قصد دارم این را ثابت کنم.» کرافتچنکو پاسخ داد: «شما رقت‌انگیزید. من به‌خاطر دشمنانم مجبورم بارها نام خود را تغییر دهم. سیمون تومـا یک ترسو است، وگرنه به دادگاه می‌آمد. همه انتظار داشتند او در دادگاه حاضر شود، اما نیامد، چون در واقع نام مستعار او آندره اولمان (Andrej Ülmann) بود.


کرافتچنکو در حال اعتراض به وکیل نشریه نامه‌های فرانسوی

یکی از شاهدان ماجرا می گوید: «من بعدها فهمیدم که او همان آندره اولمان است، یکی از فرماندهان من در مقاومت، جایی که من هم عضو بودم، و در یک گروه طرفدار دوگل فعالیت داشتم. من عضو یک گروه به اصطلاح «زیردریایی»(U-Boot) بودم و اولمان هم همین‌طور، حتی در سطح بالاتر. بعدتر شک کردم که او با سرویس‌های جاسوسی شوروی هم ارتباط دارد. چرا؟ چون در ۱۹۴۵ من جزو نیروهای اشغالگر آلمان بودم، ابتدا در ستاد ژنرال دولاتر و سپس در حکومت نظامی. یک روز که در پاریس بودم، اندکی پیش از بازگشتم به آلمان، اولمان فهرستی به من نشان داد: نوعی پرسشنامه برای مشخص کردن محل استقرار نیروهای آمریکایی در آلمان. من از دیدن آن بسیار شگفت‌زده شدم و به او فهماندم که حاضر نیستم در چنین کاری دخالت کنم. »

شاهد دیگری می گوید: «این اسناد را اولمان از چه کسی گرفته بود؟ من گمان می‌کنم از واسیلی سوکولین (Vasili Sokolin)، خبرنگار نشریه «نامه های فرانسوی» در آمریکا. او در واقع یک مأمور شوروی با نام رمز «مریخ» بود.» براساس گزارش‌هایی که مأموران تعقیب‌کننده کرافتچنکو در نیویورک به مسکو می‌فرستادند، او را به شکل یک الکلی معرفی می‌کردند. اولمان این گزارش‌ها را ویرایش کرده و سپس با نام مستعار «سیمون تومـا» منتشر می‌کرد. به این ترتیب، سیمون تومـا زاییده مستقیم مسکو بود.»

ادامه دارد ...

———————————
زیرنویس‌های مترجم:
۱: روزنامه «نامه های فرانسوی» در سال ۱۹۴۲ در دوران اشغال فرانسه توسط آلمان نازی، به صورت مخفیانه توسط «ژاک دکور» (Jacques Decour) نویسنده و معلم، و «ژان پلان» (Jean Paulhan) منتقد ادبی تأسیس شد. هدف اولیه آن گردآوری روشنفکران و نویسندگان مقاومت بود. دوره طلایی این روزنامه پس از آزادی فرانسه بود. این نشریه در سال ۱۹۴۴ به طور رسمی منتشر شد و به مهم‌ترین نشریه ادبی و روشنفکری چپ در فرانسه تبدیل گردید. این روزنامه به حزب کمونیست فرانسه نزدیک بود، اما برخلاف بسیاری از نشریات وابسته به حزب، استقلال فکری قابل توجهی داشت و فضایی برای بحث‌های باز ادبی و هنری فراهم می‌کرد. یکی از بخش های مهم آن تمرکز بر ادبیات و هنر بود. این نشریه بیشتر از سیاست روزمره، بر نقد ادبی، شعر، داستان، فلسفه و هنرهای تجسمی متمرکز بود. مقالات آن اغلب توسط برجسته‌ترین نویسندگان و اندیشمندان زمان خود نوشته می‌شد و سطح فرهنگی بسیار بالایی داشت. این نشریه صحنه یکی از مشهورترین مجادلات روشنفکری قرن بیستم بود. «ماجرای کاستلر- کامو» در سال ۱۹۴۶ که در آن آرتور کاستلر و آندره برتون به شدت از اتحاد جماهیر شوروی انتقاد کردند و در مقابل، افرادی مانند دیوید روسه از آن دفاع کردند. این بحث نماد شکاف روشنفکری در دوران جنگ سرد بود. «لتر فرانسِز» نماد یک دوره طلایی از زندگی روشنفکری فرانسه بود. دورانی که ادبیات، هنر و تعهد سیاسی عمیقاً درهم تنیده بودند. این نشریه نه فقط یک روزنامه، بلکه یک نهاد فرهنگی بود که تاریخ روشنفکری اروپای قرن بیستم را شکل داد و روایت کرد.
۲: سیمون تری که بود؟ حرفه او یک روزنامه‌نگار و نویسنده فرانسوی بود که به حزب کمونیست فرانسه وابستگی فکری داشت. تخصص او اغلب گزارش‌هایی با گرایش چپ می‌نوشت و از جمهوریخواهان در جنگ داخلی اسپانیا حمایت کرده بود.نقش کلیدی سیمون تیوما در ماجرایکرافتچنکودر دو مرحله بود:نویسنده مقاله اصلی افتراآمیز با عنوان «چگونه کتاب کرافتچنکو در آمریکا ساخته شد» و سپس نقشی که در دادگاه به عهده گرفت. تیوما در مقاله مورد نظر، ادعا کرد کهویکتورکرافتچنکو هرگز نویسنده واقعی کتاب «من آزادی را انتخاب کردم» نبوده است. بلکه این کتاب یک جعل است که توسط سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا نوشته شده است.او برای اثبات ادعای خود، به مصاحبه‌هایی با افرادی استناد کرد که ادعا می‌کردندکرافتچنکویک«الکلی»، «غیرمسئول» و فردی«ناتوان از نوشتن چنین کتابی» است. اما در طول دادگاه، وکلایکرافتچنکو و شاهدانش (مانند مارگارته بوبرنویمان) به قدری قاطعانه واقعیت‌های نظام استالینی را اثبات کردند که ادعاهای تیوما درباره «جعلی بودن» کتاب، در مقابل چشمان هیئت منصفه و رسانه‌ها کاملاً بی‌اساس و مضحک جلوه کرد. با پیروزی کرفتچککودر این این دادگاه و شکست سنگین موضع حزب کمونیست، تا حد زیادی اعتبار حرفه‌ای سیمون تیوما به عنوان یک روزنامه‌نگار واقع‌بین خدشه‌دار شد. او پس از این ماجرا هرگز نتوانست به اعتبار سابق خود بازگردد.
۳: نینا ببربروا  (Nina Berberova) (۱۹۰۱-۱۹۹۳) یک نویسنده و شاعر روسیِ تبعیدی بود که در سال ۱۹۲۵ از اتحاد جماهیر شوروی گریخت و ابتدا در پاریس و سپس در ایالات متحده ساکن شد. ببربروا در محافل روشنفکری مهاجران روسی شناخته شده بود و همسر سابق خواهرزاده نویسنده معروف، ولادیمیر نابوکوف بود. مهمترین اثر او خاطراتی است او با عنوان «خط کور» که به شرح زندگی در تبعید و رویدادهای تاریخی آن دوره می‌پردازد.

 





iran-emrooz.net | Thu, 02.10.2025, 12:10
روانشناسی جامعه ایران پس از جنگ دوازده روزه

فرشید یاسائی

بخش دوم
روانشناسی جامعه ایران پس از جنگ دوازده روزه و پرسش قیام ملی

پیشگفتار: ایران، این سرزمین رازآلود و پرحادثه، بار دیگر بر سر بزنگاه تاریخ ایستاده است. در بخش نخست، از سکوتی سخن گفتیم که بر روان جمعی سایه انداخته؛ سکوتی سنگین اما پرمعنا. اکنون زمان آن رسیده است که پرده از نیرویی دیگر برداریم: «نیروی سوم»؛ نیروی خاموش اما سرنوشت ‌ساز، همان حلقه مفقوده‌ای که می‌تواند سکوت را به فریاد بدل کند.

این نیرو نه در کاخ‌ها، بلکه در دل جامعه می‌تپد. زنانی که آینده را فریاد می‌زنند، جوانانی که امید را زنده نگه می‌دارند، معلمانی و دانشگاهیانی که چراغ آگاهی‌اند، کارگرانی که ستون معیشت را بر دوش دارند و هنرمندانی که امید را به تصویر می‌کشند. پرسش اینجاست: چگونه می‌توان این نیرو را بیدار کرد و پراکندگی‌اش را به همبستگی بدل ساخت؟

ایران، در طول تاریخ چند هزار ساله خود، بارها با لحظاتی مواجه بوده که سرنوشت جمعی یک ملت را برای دهه‌ها و حتی سده‌ها رقم زده است. این لحظات، اغلب نه با صداهای بلند و آشکار، بلکه با سکوتی سنگین و به ظاهر بی‌حرکت آغاز شده‌اند؛ سکوتی که در واقع انباشتی از خشم، امید و انتظار بوده است. اکنون نیز جامعه ما در چنین نقطه‌ای ایستاده است.

پس از جنگ دوازده روزه، شرایط روانی و اجتماعی ایرانیان به گونه‌ای تغییر کرده که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. روان جمعی جامعه از یک‌ سو درگیر زخم‌های تاریخی و تجربه‌های تلخ شکست‌ها و سرکوب‌هاست و از سوی دیگر، در خود نیرویی خاموش و سرنوشت ‌ساز می‌پروراند؛ نیرویی که ما آن را «نیروی سوم» می‌نامیم.

این نیروی سوم نه محصول توهم است و نه ساخته ذهن تحلیل‌گران؛ بلکه واقعیتی عینی در بطن جامعه است: زنانی که با شجاعت در برابر تحقیر تاریخی ایستاده‌اند، جوانانی که سرسختانه آینده‌ای بهتر را می‌جویند، معلمان و دانشگاهیانی که آگاهی را در نسل‌های تازه می‌دمند، کارگرانی که با دست‌های پینه‌بسته ستون‌های اقتصاد را استوار نگاه داشته‌اند و هنرمندانی که امید و اعتراض را در قالب شعر، موسیقی و تصویر به زبان می‌آورند.

در کنار این نیروها، زندانیان سیاسی و مخالفان داخلی نیز، با ایستادگی خود، ارزش‌های انسانی را زنده نگاه می‌دارند و به جامعه یادآوری می‌کنند که مقاومت، هرچند در بند، همواره ممکن است.

با این همه، پرسشی اساسی همچنان بر ذهن‌ها سایه افکنده است: چرا این نیروی عظیم هنوز به حرکتی فراگیر بدل نشده است؟ پاسخ در پیچیدگی روان جمعی ایرانیان نهفته است. این رساله بر آن است که نشان دهد سکوت جامعه امروز، سکوتی منفعلانه یا نشانه تسلیم نیست؛ بلکه حالتی گذرا و معنادار است که می‌تواند در شرایط مناسب به نیرویی عظیم و رهایی‌بخش بدل شود. همان‌گونه که تاریخ بارها ثابت کرده است، هیچ سکوتی پایدار نیست و هیچ استبدادی جاودانه نخواهد ماند.
از همین ‌رو، این رساله می‌کوشد با نگاهی روان‌شناسانه و اجتماعی، سیمای نیروی سوم را ترسیم کند؛ نیرویی که اگر به همبستگی و آگاهی جمعی دست یابد، می‌تواند فصل تازه‌ای از تاریخ ایران را رقم زند.

***

آغاز: ایران بارها طعم شکست و سرکوب را چشیده، اما هر بار مانند ققنوسی از دل خاکستر خویش برخاسته و به پرواز درآمده است. جامعه امروز، زخمی از سال‌ها بی‌عدالتی و فساد، به سکوتی معنادار فرو رفته است؛ سکوتی که نه نشانه رضایت است و نه تسلیم، بلکه انباشتی از خشم و انتظار. روان‌شناسی جمعی ایرانیان نشان می‌دهد که در لحظه‌های حساس، این سکوت ناگهان به انفجاری غیرقابل مهار تبدیل می‌شود. با این حال، تجربه‌های تلخ ــ از اصلاحات ناکام تا اعتراضات سرکوب ‌شده ــ مردم را محتاط ساخته است. پرسش بنیادین آنان روشن است: اگر این نظام فروبپاشد، آینده چه خواهد شد؟ تکرار چرخه استبداد یا آغاز فصلی نو؟ در چندین مبحث ادامه می‌دهیم.

زنان و جوانان – قلب تپنده تغییر
زنان ایران، بارها در خط مقدم ایستاده‌اند. شعار «زن، زندگی، آزادی» نه فقط یک مطالبه، بلکه نماد دگرگونی درونی جامعه است. سکوت نسبی امروز چیزی از عظمت نقش آنان نمی‌کاهد؛ آنان ستون اصلی هر تحول آینده‌اند.

جوانان امروز از نسلی هستند بی‌باور به وعده‌های کهنه و بی‌هراس از تکرار گذشته. آنان که در آبان ۹۸ و پاییز ۱۴۰۱ خیابان‌ها را لرزاندند، نشان دادند که امید را می‌توان حتی در تاریک ‌ترین شب‌ها زنده نگاه داشت. پیوند زنان و جوانان نیرویی می‌آفریند که مرزهای ترس را در هم می‌شکند.

زنان، جوانان و نخبگان فرهنگی و اجتماعی، هسته‌های تحول‌اند. زنان به عنوان نماد شجاعت و پایداری، با حرکت‌های کوچک و نمادین خود، نیروی محرکه‌ای برای جامعه ایجاد می‌کنند. جوانان با انرژی و خلاقیت خود، شبکه‌های همبستگی دیجیتال و اجتماعی را شکل می‌دهند و نخبگان علمی، هنری و فرهنگی با ارائه راهبردهای مدنی و خردمندانه، مسیر حرکت را روشن می‌سازند. این ترکیب از نیروهای اجتماعی، درست همانند جرقه‌ای است که می‌تواند سکوت فروخورده جامعه را به حرکت جمعی، پرقدرت و هماهنگ تبدیل کند.

دانشگاهیان و معلمان – عقل و وجدان جامعه
دانشگاه همواره سنگر اندیشه و نقد بوده است. حتی در روزگار خفقان، کلاس‌های درس می‌تواند بذر پرسشگری بکارد. معلمان نیز، با شبکه‌ای گسترده و ریشه‌دار، صدای وجدان جمعی‌اند. هر اعتصاب یا تجمع آنان لرزه‌ای ملی می‌آفریند. ترکیب اندیشه دانشگاه و صدای رسای معلم، نقشی حیاتی در بیداری اجتماعی دارد.

کارگران – ستون‌های معیشت
کارگران با دستان خسته اما استوار، شریان‌های اصلی اقتصاد را زنده نگاه می‌دارند. تجربه اعتصابات در صنایع کلیدی، به‌ویژه در حوزه نفت و پتروشیمی، نشان داده است که همین قشر می‌تواند توازن قدرت سیاسی را به‌شدت دگرگون کند. هر اعتصاب گسترده کارگری نه‌تنها مطالبه‌ای صنفی، بلکه ضربه‌ای مستقیم به سازوکارهای حاکمیت است. از این ‌رو، کارگران از توان بالقوه‌ای برخوردارند که می‌تواند به یکی از موتورهای اصلی تغییر اجتماعی بدل شود.

هنرمندان – روح جمعی جامعه
هنرمندان زبان دیگری را در اختیار دارند؛ زبانی که نه در قالب بیانیه‌های سیاسی، بلکه در شعر، موسیقی، تئاتر و تصویر تجلی می‌یابد. آنان حافظان روح جمعی جامعه‌اند و توانسته‌اند امید و اعتراض را به بیانی فراگیر بدل کنند. هر اثر هنری، پژواک صدای خاموشانی است که مجال سخن گفتن ندارند. هنر همان پلی است که میان خشم فروخورده و آگاهی عمومی ارتباط برقرار می‌کند. اگر کارگران با اعتصاب چرخه اقتصاد را متوقف می‌سازند، هنرمندان با اثر خود چرخه سکوت را می‌شکنند و بذر همبستگی را در ذهن و دل مردم می‌کارند.

روان‌ شناسی نیروی خاموش
چرا این نیروی عظیم هنوز خود را مطرح نکرده است؟ پاسخ را باید در ترس انباشته، خاطره سرکوب‌ها و ناامیدی نسبت به آلترناتیو جست. اما تجربه نشان داده است: ترس هیچ‌گاه ابدی نمی‌ماند. لحظه‌ای می‌رسد که هزینه ماندن از هزینه تغییر سنگین‌تر می‌شود. سکوت امروز شاید آرامش پیش از طوفان باشد.

ایران امروز در سکوتی عمیق فرو رفته است؛ سکوتی که هر روز بر سطح آن، لایه‌ای از خشم، ناامیدی و سرخوردگی نشسته است. اما این سکوت ظاهری، در واقع بستر انباشتی از انرژی اجتماعی است، انرژی‌ای که تاریخ و تجربه جهانی نشان داده است با کوچک‌ترین جرقه می‌تواند آن را به انفجاری تحول‌آفرین بدل کند. یادمان باشد با مرگ مهسا امینی زلزله ای در ایران رخ داد. بدون برنامه ریزی و سازماندهی مشخص!

مکانیسم ماشه و ترس روانشناسی جامعه
مکانیسم ماشه در واقع همان پدیده‌ای است که فشار انباشته ناشی از سرکوب، ناکارآمدی، فساد و بی‌عدالتی را به نقطه بحرانی می‌رساند. جامعه وقتی در شرایط طولانی‌مدت تحت فشار قرار می‌گیرد، با رفتارهایی شبیه به فنر فشرده عمل می‌کند؛ هرگونه جرقه، هر کنش کوچک و حتی نمادین، می‌تواند انرژی فروخورده را آزاد کند.

ترس جمعی، ناشی از تهدید، سرکوب و روایت‌های هراس انگیز، باعث می‌شود افراد از اقدام مستقیم پرهیز کنند و سکوت را ترجیح دهند. اما این سکوت اغلب نشان‌دهنده‌ی انباشت انرژی و آمادگی برای انفجار است.

این مکانیسم روانی نشان می‌دهد که جامعه به طور طبیعی تمایل دارد وضعیت موجود را تحمل کند تا زمانیکه هزینه ماندن از هزینه تغییر سنگین‌تر شود. پس از جنگ دوازده روزه، این نقطه بحرانی نزدیک ‌تر شده است؛ ترس جمعی فروکش نکرده، اما ظرفیت انفجار افزایش یافته است.

روانشناسی اجتماعی می‌گوید که ترکیبی از فشار اقتصادی، سرکوب سیاسی و امید به تغییر، «ماشین انفجار اجتماعی» را می‌سازد. سکوت امروز، صرفاً آرامش پیش از طوفان است، و نه نشانه شکست یا رضایت.

راهکارها و مسیر عمل
● نافرمانی مدنی: تحریم کالاها و نهادهای وابسته به حاکمیت.
● اعتصابات صنفی: کارگران، معلمان و بازاریان می‌توانند قلب اقتصاد را بلرزانند.
● اعتراضات نمادین: دیوارنوشته‌ها، تجمعات بی صدا، خاموش‌کردن چراغ‌ها.
● جامعه مدنی شبکه‌ای: انجمن‌ها و هسته‌های کوچک، ستون فقرات همبستگی‌اند.
● رهبری افقی: ساختاری که سرکوب‌پذیری را کاهش می‌دهد و پایداری می‌آفریند.

اپوزیسیون پراکنده و دوگانه‌های فرسوده
اپوزیسیون خارج از کشور اگر بر اختلافات خود غلبه نکند، نقشی در آینده نخواهد داشت! مردم از دوگانه‌های فرسوده سلطنت ‌طلب و جمهوری‌خواه، اصلاح ‌طلب و اصول ‌گرا خسته‌اند. آنچه اهمیت دارد، اتحاد بر سر آزادی و عدالت است، نه جدال بر سر شکل و نوع حکومت آینده.

زندانیان سیاسی و مخالفان داخلی
زندان‌ها پر از کسانی است که به بهای آزادی خود، چراغ امید را روشن نگاه داشته‌اند. صدای آنان همچنان الهام‌بخش جامعه است. مخالفان مدنی در داخل کشور نیز، هرچند زیر فشار، بذر تغییر را زنده نگه می‌دارند.

نقش نیروهای خارجی
دخالت مستقیم خارجی راهگشا نیست و تجربه عراق، افغانستان و لیبی شاهدی روشن است. با این حال، حمایت حقوق بشری و فشار دیپلماتیک می‌تواند هزینه مبارزه را کاهش دهد. اما تغییر واقعی تنها از درون جامعه ایران خواهد جوشید.

عبور از سکوت – افقی نو
سکوت امروز، سکوت مرگ نیست؛ لرزش آتشفشانی است که در دل جامعه می‌جوشد. آینده از آنِ زنانی است که بار دیگر پرچم آزادی را برمی‌افرازند، کارگرانی که با اعتصاب قلب اقتصاد را از کار می‌اندازند، دانشگاه‌هایی که سنگر اندیشه‌اند و هنرمندانی که شعر و موسیقی را به فریاد اعتراض بدل می‌کنند. ایران امروز در آستانه همین فصل تازه است؛ فصلی که اگر نیروی سوم به خود اعتماد کند، آینده‌ای نو رقم خواهد خورد.

فرصت تاریخی و مسئولیت جمعی
تاریخ نشان داده است که هیچ رژیم و سیستم سرکوبگری، حتی اگر تا حد زیادی قدرتمند به نظر برسد، در برابر اراده جمعی پایدار دوام نمی‌آورد. تغییرات بنیادی، نه از بالا بلکه از دل جامعه، از طریق شبکه‌های همبستگی، شجاعت نمادین و عمل خردمندانه رخ می‌دهند.

در این نقطه حساس تاریخی، هر کنش خردمندانه و هماهنگ، از هر گروه اجتماعی، می‌تواند نیرو را آزاد کند و مسیر تاریخ را تغییر دهد. سکوت، پایان راه نیست؛ آغاز نیرویی است که می‌تواند ساختارهای کهنه را به چالش کشیده و راه را برای ایران نوین و آزاد هموار کند.

تجربه کشورهای دیگر چه بما می‌آموزد!
از لهستان و آفریقای جنوبی تا هند و اروپای شرقی نشان می‌دهد که هیچ دیواری ابدی نیست و هیچ سکوتی جاودانه نمی‌ماند. روزی خواهد رسید که زمزمه‌های خاموش به فریاد ملی بدل گردد.

لهستان: اتحادیه «همبستگی» از دل کارگران گدانسک برخاست و با پیوند جامعه مدنی، دانشجویان و کلیسا، نظامی آهنین را به زانو درآورد.

آفریقای جنوبی: مردمی که در سیطره آپارتاید بودند، با همبستگی کارگران، هنرمندان و دانشگاهیان و نافرمانی مدنی گسترده توانستند سیستمی را فروبپاشند که شکست ‌ناپذیر می‌نمود.

شیلی: جنبش «نه» در همه ‌پرسی، با همبستگی هنرمندان، جوانان و خانواده‌های قربانیان، صفحه تاریخ را ورق زد.

اروپای شرقی: تظاهرات خاموش و مقاومت‌های فرهنگی چنان انرژی انباشته‌ای ساخت که دیوار برلین تنها در یک شب فرو ریخت.

هند: گاندی با فلسفه نافرمانی مدنی نشان داد که مقاومت الزاماً به معنای خشونت نیست و همین مسیر، استعمار بریتانیا را عقب راند.

سخن پایانی: ایران امروز در بزنگاهی سرنوشت ‌ساز ایستاده است. سکوتی که اکنون بر جامعه سایه افکنده، در لایه‌های پنهان خود حامل امکان‌های تازه است؛ لرزش‌های نخستین آتشفشانی که می‌تواند ساختارهای فرسوده را در هم بشکند. زنان، جوانان، کارگران، دانشگاهیان، معلمان و هنرمندان هر یک بخشی از این انرژی عظیم‌اند. اگر این نیروها به هم پیوند خورند، «نیروی سوم» شکل خواهد گرفت؛ نیرویی که از درون خود جامعه می‌جوشد و ریشه می‌گیرد.

تغییر نه محصول معجزه و نه نتیجه تصمیم قدرت‌های خارجی، بلکه ثمره آگاهی، شجاعت و همبستگی مردمی است که تصمیم می‌گیرند سکوت را بشکنند. ملت‌هایی که روزگاری زیر سایه استبداد و اشغال زیسته‌اند ــ از لهستان تا آفریقای جنوبی ــ نشان داده‌اند که هیچ دیواری ابدی نیست. ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست.

درس امروز این است: تغییر نه از بالا بلکه از دل جامعه می‌جوشد؛ نه از ترس بلکه از امید؛ نه از انفعال بلکه از عمل خردمندانه. اگر زنان، جوانان، کارگران، معلمان، دانشگاهیان و هنرمندان... دست در دست هم دهند، ایران می‌تواند فصل تازه‌ای از آزادی، عدالت و شکوفایی را آغاز کند. سکوت، پایان راه نیست؛ آغاز نیرویی است که تاریخ را رقم خواهد زد.

پایان
پاییز ۲۰۲۵

بخش نخست مقاله: روان‌شناسی جامعه ایران پس از جنگ ۱۲ ‌روزه و پرسش قیام ملی





iran-emrooz.net | Wed, 01.10.2025, 8:38
اخلاق، خداناباوری و رام‌یاری

اکبر کرمی

خداناباوری در هر کران‌بندی، مرزگویی و تعریفی در جایی به خودبسنده‌گی آدمی می‌رسد؛ و خودبسنده‌گی بنیاد جهان‌ها ی جدید پس از نوینش است.

اما خودبسنده‌گی و خودبنیادی بار سنگینی است که به آسانی آدمیان زیر آن نمی‌روند؛ و نرفته‌اند.(۱) همین شوند است که در جهان باستان به گسترش و همه‌گیری دین‌ها انجامید، و ام‌روز به همه‌گیر شدن دانش‌ها؛ اگر در دریافت این گزاره دش‌واری دارید باید به‌یادآورید که دانش‌ها نواده‌گان دین‌ها هستند و همه‌گی آمده‌اند تا آدمی را از رنج کشیدن بار هستی و دش‌واری ی خودبسنده‌گی، سگالش و اندیشه برهانند؛ و تا ام‌روز و هنوز بسیار پیروز بوده‌اند!

دین‌ها ی رنگارنگ و دانش‌ها ی گوناگون در یک نقطه به‌هم می‌رسند؛ و آن برداشتن این بار سنگین از روی دوش همه‌گانی است. همه ادعاها و داوهایی در باره ی هستی دارند و پیش‌گذاشته‌اند و می‌خواهند آینده را برپایه ی آن‌ها بالابیاوند. ایمان به «دیگری ی بزرگ» هسته ی سخت این فرآیند و بسته‌ی «است‌»ها ی آن است که به خودسپاری می‌رسد؛ در دانش‌ها که ام‌روز (در باور بسیاری) عالی‌ترین ریخت این بسته‌ها را پیش می‌گذارد، تنها نام دیگری ی بزرگ برای آدمیان دیگر می‌شود. زیرا آدمیان به‌تجربه آموخته‌اند که این دیگری ی بزرگ اعتمادانگیزتر از آن دیگری ی بزرگ است. اما کسانی که خود را به دین‌ها و دانش‌ها می‌سپارند، کم‌وبیش از شر اندیشیدن یا ژرف‌اندیشیدن هم راحت می‌شوند! و می‌خواهند بشوند. یعنی فرآیندها ی خودسپاری و خودبسنده‌گی هم‌سو و هم‌آهنگ نیستند.

و این درست همان‌جاست که شهریاری، رام‌یاری و سیاست دانسته و خواسته نمی‌شود. زیرا رام‌یاری و سیاست در بنیادها خودبسنده است؛ و کسی نمی‌تواند و نباید اراده ی خود را به دیگری واگذارد؛ و بار اندیشه و سگالش را روی دوش دیگری بگذارد. سیاست پیچیده‌ترین، لایه‌لایه‌ترین و باریک‌ترین (Nuanced) رفتار انسانی است؛ رفتاری که در بنیادها خودبسنده و خودبنیاد و خودپا است. یعنی در هرچه بتوان رهرو بود در سیاست اگر دریافتی نوین از سیاست در کار باشد باید رهبر شد. (۲) همه ی کش‌مکش‌ها در سیاست و رام‌یاری کش‌مکش بر سر رهبر شدن است؛ کش‌مکش بر سر ارج (شان) و ورج (قدرت).

اگر بخواهیم دریافت ژرف‌تری از سیاست و بار سنگین خودبسنده‌گی در ‌آن داشته باشیم، ناچار باید به انگاره و نگره‌مان بازشناسی (Recognition) اکسل هونت (Axel Honneth) بازگشت و در سایه ی سه‌گانه ی سپهر ویژه (private sphere)، سپهر قانون (legal sphere) و سپهر باور هم‌بودیگ (social esteem sphere) او به برساختن شخصیت، هویت و شناس‌مان آدمی اندیشید. هونت خودباوری (Self-confidence) را میوه ی درخت دوستی و عشق می‌داند که در خانواده، دوستی‌ها و هم‌آمیزی‌ها ویژه به آدمی پیش‌کش می‌شود. این خودباوری در سپهر سیاسی و کاربست قانون در هم‌بودمان (جامعه) به برآمدن خودستایی (Self-respect) می‌رسد؛ و گام پسین در هم‌بودمان و هم‌بودگان (اجتماع) رقم می‌خورد و بیش از پشتی‌بانی قانونی است. وی آن را خودبسنده‌گی و خودیابی (Self-realization) می‌خواند و پشتیبانی و هم‌بسته‌گی هم‌بودیگ را در آن کارآمد و بنیادین می‌یابد. این جای‌گاه همان است که در هرم نیازها ی پایه ی مزلو خودآگاهی (Self-actualization) خوانده شده است. جانور سیاسی ارسطو برآمد و میوه ی این دوران است؛ دورانی که خودآگاهی در ژرف‌ترین ریخت ممکن فراهم‌می‌آید؛ دورانی که در نبود آن و ناکامی در آن از ما تنها یک جانور جامی‌گذارد.

اگر دریافت درخوری از ایران، سطح توسعه و شکوفایی در آن داشته باشیم، آشکار است که جانور سیاسی بودن، آن هم به‌گونه‌ای خودبسنده و خودپا و خودستا در ایران تا چه ‌پایه دش‌وار است. همه ی است‌ها (دین‌ها، اخلاق‌ها و دانش‌ها) و بست‌ها (بایدها ی دینی، اخلاقی و حتا علمی) ی ایرانی در کارند که خودپایی، خودستایی و خودبسنده‌گی ما را پی‌کنند و ازمیان‌بردارند. فرهنگ شبان‌رمه‌گی نام بزرگ این فرآیند زهرآگین است که به برهوت سیاست و سیاست زهرآگین در ایران می‌رسد. در عرفان ایرانی همه ی سازوکارها برای از میان برداشتن «خود» فراهم آمده است تا هیچ شویم و هیچ ردی از ما نماند.
کسانی که در دریافت سیاست می‌مانند و از کشیدن این بار سنگین سربازمی‌زنند، به طور چیره از دریافت سیاست هم می‌گریزند و در پایان سیاست را یا به دین (در جهان سنت) یا به علم (در جهان نوین) و حتا به اخلاق (در همه ی جهان‌ها و از جمله در برخی از جهان‌ها ی پسانوین) فرومی‌کاهند! همه ی این پس‌روی‌ها، پس‌گشت‌ها و‌ گاهی بازگشت‌ها، بازگشت به «پیشاسیاست»، و خالیدن (خالی‌کردن) شانه از زیر بار سگالش و چالش‌ها ی ژرف و قندسوز مغزی است که با ایستاری زیستی-‌آغلتشی ی یاخته‌ها ی مغزی هم‌آهنگ‌تر است؛ بازگشت به جهانی که در آن شهریاری، رام‌یاری، سیاست و فرآیندها ی آن هنوز ناشناخته است و آدمی به‌ریختی کورمال و ناخودآگاه (همانند مورچه‌ها، زنبورها و اوران‌گوتان‌ها) هم‌بودمان و جامعه ی خود را می‌گرداند.(۳)

سیاست اخلاقی آخرین و همه‌گیرترین ریخت این تنبلی، نادانی و ناتوانی در جهان‌ها ی جدید است. تا جایی که حتا بسیاری از خداناباوران هم به آن آلوده‌اند و در سایه ی آن درد دشواردرمان خودبسنده‌گی و اضطراب شیرین آدمی‌زاده‌گی را پاددرمان می‌کنند. چه، اگر رام‌یاری و سیاست را باره‌ای جمعی، انباشتی و پسینی بدانیم که است، باید در بنیادها با اخلاق که باره‌ای فردی است، و به انگیزه، آماج، یا برآمد کار استوار است، فاصله داشته‌باشد. در این‌جا‌ گفت‌وگو در امکان یا ناامکان اخلاق و حتا نیک و بد اخلاقی نیست. گفت‌وگو بر سر آن است که اخلاق در بنیادها اخلاق‌ها است؛ چیزی به‌نام حقیقت اخلاقی یافت می‌نشود؛ و از اخلاق‌ها همانند دانش‌ها یا دین‌ها سیاست زاییده نمی‌شود. همه ی پیشاسیاست‌ها از جمله بددانی ی سیاست اخلاقی از همین نادانی آمده‌اند! (۴)‌ پیشاسیاست تکاپوی گردانش سپهر همه‌گانی با اتکا به بسته‌ای از (است‌ها) است؛ این‌که این است‌ها از کجا آمده باشند چندان اهمیت ندارد. همین که بخواهیم این است‌‌ها را از جای‌گاه گردآوری به جای‌گاه داوری برکشیم، از سپهر سیاست و رام‌یاری بیرون می‌رویم؛ و عجیب نخواهد بود اگر به جا ی رام‌داری دام‌داری بالابیاوریم. است‌ها بی‌زبان هستند و آدمی است که آن‌ها را زبان‌دار می‌کند؛ به زبان دیگر آن‌که دانسته یا نادانسته بسته‌ای از است‌ها را (چه دینی، چه اخلاقی، و چه‌ حتا علمی) از جای‌گاه گردآوری به جای‌گاه داوری می‌کشاند، می‌خواهد خود را داور کند و کس‌مکش بر سر ارج و ورج را دوربزند. (شاه‌فیلسوف، شاه و ولی‌فقیه و شورای نگهبان و خبره‌گان همه برآمد این بدپنداری‌اند.)

اخلاق اگر بخواهد فردی نباشد یا باید در دین‌ها و دانش‌ها فرورود (همانند روان‌شناسی کمال، یا انسان‌کامل‌شناسی) و از میان برداشته شود، و یا باید در سیاست گم شود. اخلاق اگر پیشینی باشد (یعنی داوگفت حقیقت اخلاقی در میان باشد) همانند دین‌ها خواهد بود(۵) یا همانند برخی از دانش‌ها ی قدیمی؛ و اگر بخواهد پسینی باشد باید همانند دریافت‌ها ی نوین از دانش‌ها و سیاست‌ها شود. (یعنی به اخلاق‌ها تن دهد و در عالی‌ترین ریخت به ادب‌ها و قانون‌ها دگردیسد.)

سیاست ایستادن روی پاها ی شکننده ی (خطاپذیر) خود و خدای‌گانی کردن است؛ سیاست هنر آفریدن جهان‌ها ی آینده در هم‌سایه‌گی خداوندان است. سیاست هنر است و در پایان اهمیت ندارد کسانی که جهان‌ها ی آینده را آفریده‌ند، چه در سر داشته‌اند؛ چه انگیزه‌ای آن‌ها را رانده است؛ و چه حساب‌وکتابی را در کله ی خود می‌پروراندند. سیاست جهان آینده است در چهارچوب پسند ما. (۶) در سیاست همه‌چیز در پایان در جهان فیزیکی و فرآیندها ی ژرف «شدن» فشرده می‌شود؛ و از راه بردارها ی نیرو (زور) روان و کارگر می‌شود. سیاست فرآیندها ی هم‌سازی و هم‌جوشی در هم‌بودمان برای هم‌وار و پایدار کردن این رانش‌ها و گردانش‌ها است، تا هزینه‌ها ی نالازم کم شود؛ و کش‌مکش‌ها بر سر قدرت و داوری (ارج و ورج) را فروکاهد. سیاست به زبان پیشینیان «رام‌یاری» است که می‌تواند رامش و آرامش را به هم‌بودمان پیش‌کش کند. سیاست گریز از گزینش طبیعی(Natural selection) و زاستاریگ و‌ ریختی از گزینش انسانی است که جای‌گزین آغلتش و فرگشت می‌شود. سیاست دیگر آغلتش (Evolution) نیست ریختی از فن‌آوری است. در این فرآیند جای‌گزینی است که خودبسنده‌گی جا ی خودسپاری می‌نشیند؛ و برای نخستین‌بار هزینه‌ها ی گردانش سیاسی (با افزایش هزینه‌ها زیستی در مغز) کاهش می‌یابد.

————————————
پانویس‌ها
۱. این داستان حتا ریشه‌ها ی زیستی و عصبی هم دارد؛ چه، یاخته‌ها ی مغزی و عصبی برای کاهش هزینه‌ها ی ساخت‌وسوز و متابولیک آموخته‌اند که قند نسوزانند و از کارها ی دش‌وار مغزی همانند خودپایی، خودبسنده‌گی بگریزند. یعنی ما در دل آغلتش و فرگشت آموخته‌ایم که بیش‌تر ره‌رو باشیم و نه راه‌بر.
۲. جمهوری اسلامی ایران را باید تکاپویی برای ویرانیدن سیاست در بنیادها ی خود دید؛ تکاپویی پادوار با آن‌‌چه در ناریخ اندیشه و سیاست دیده می‌شود. تکاپویی که می‌خواهد سیاست را به امری «تقلیدی» فروبکاهد. ولایت‌فقیه در این خوانش انسان‌کاملی است که باید پیروی شود. به لطف او بار اندیشه و سگالش از دوش طالب‌ها و ولایت‌پذیرها برداشته می‌شود.
۳. در برخی از جانوران همانند مورچه‌ها، زنبورها، فیل‌ها و اوران‌گوتان‌ها ما ریخت‌هایی از گردانش و مدیریت گروه و هم‌بودمان‌ را می‌بینیم؛ گردانشی که ادامه ی رانه‌ها ی زیستی است و از راه ترس و تقلید کار می‌کند.
۴. سیاست در بنیادها همانند تراز نیروها ی فیزیکی کار می‌کند و از هر نیرو ی فرافیزیکی پندارپذیری خالی است. کردور(کرد+ور= فاکتور)ها ی پندارین و ذهنی (واقعی یا بدپندارانه) برانگیزاننده و کارگر هستند، اما در پایان چیزی بیش از چرخش در انگیزش‌ها و خواهش‌ها ی ما نیستند و نمی‌توانند باشند؛ و تنها با دگرش در برآیند نیروها کار می‌کنند. اهمیت این پندار آن‌جاست که فرمان (حتا آن‌گاه که پا ی دیگری بزرگ‌ درمیان است) نمی‌تواند جا ی زور، قدرت و ورج بنشیند! فرمان به آن‌ها جهت و سو می‌دهد.
۵. هم‌چنان‌که هر داو دینی در باره جهان، دین را در به‌ترین ریخت به علم و است‌پایه‌ها (استانداردها) ی آن می‌کشاند. به‌زبان‌دیگر اخلاق‌ اگر است‌‌بنیاد باشد علم است؛ و همانند علم ما با علم‌ها روبه‌رو خواهیم بود.
۶. برای دریافت این داو باید بتوان میان سیاست‌ها و‌ دانش‌ها ی سیاسی از یک‌سو و سیاست و کاربرد دانش و دست‌آوردها ی علمی در گستره ی سیاست فاصله گذاشت.
سیاست‌مدارها نیازمند دست‌آوردها (از جمله تاریخ سیاسی) و سازوکارها ی علمی (از جمله گردانش و مدیریت و نقد) در جهان‌ها ی جدید هستند، (که به فرآیندها ی تصمیم‌سازی می‌رسند) اما در پایان این تصمیم‌ها و تصمیم‌گیرنده‌ها هستند که هنرمندانه و با پندار جهانی دل‌پسندتر کار می‌کنند و با گردانش نیروها و فشارها تراز نیروها ی سیاسی را به آن‌سو می‌چرخانند.

***

نسخه اصلاح‌شده برای روانی خوانش:

اخلاق، خداناباوری و رام‌یاری (سیاست)

خداناباوری در هر تبیین و تعریفی، به نقطه‌ای از خودبسندگی آدمی می‌رسد؛ و این خودبسندگی، بنیاد جهان‌های جدید پس از رنسانس و دوران مدرن است.

اما خودبسندگی و خودبنیادی بار سنگینی است که آدمیان به‌آسانی زیر بار آن نمی‌روند و نرفته‌اند (۱). همین امر است که در جهان باستان به گسترش و همه‌گیری دین‌ها انجامید و امروز به همه‌گیر شدن دانش‌ها. اگر در درک این گزاره دشواری دارید، باید به‌یاد آورید که دانش‌ها نوادگان دین‌ها هستند و همگی آمده‌اند تا آدمی را از رنج کشیدن بار هستی و دشواری‌های خودبسندگی، سگالش (تفکر) و اندیشه برهانند؛ و تا امروز و هنوز، بسیار پیروز بوده‌اند!

دین‌های رنگارنگ و دانش‌های گوناگون در یک نقطه به هم می‌رسند؛ و آن برداشتن این بار سنگین از روی دوش همگان است. همه ادعاها و داوهایی در باره‌ی هستی دارند و پیش‌نهاده‌اند و می‌خواهند آینده را بر پایه‌ی آن‌ها بنا کنند. ایمان به «دیگریِ بزرگ» هسته‌ی سخت این فرایند و بسته‌ی «اَست‌»های آن است که به خودسپاری می‌انجامد. در دانش‌ها که امروز (به باور بسیاری) عالی‌ترین شکل این بسته‌ها را پیش می‌گذارد، تنها نام آن دیگریِ بزرگ برای آدمیان تغییر می‌کند، زیرا آدمیان به‌تجربه آموخته‌اند که این «دیگریِ بزرگ» اعتمادانگیزتر از آن دیگریِ بزرگ است. اما کسانی که خود را به دین‌ها و دانش‌ها می‌سپارند، کم‌وبیش از شر اندیشیدن یا ژرف‌اندیشیدن هم راحت می‌شوند یا می‌خواهند که بشوند. این نشان می‌دهد که فرایندهای خودسپاری و خودبسندگی هم‌سو و هم‌آهنگ نیستند.

و این درست همان‌جاست که شهریاری، رام‌یاری و سیاست دانسته و خواسته نمی‌شود. زیرا رام‌یاری و سیاست در بنیادها خودبسنده است و کسی نمی‌تواند و نباید اراده‌ی خود را به دیگری واگذارد و بار اندیشه و سگالش را روی دوش دیگری بگذارد. سیاست پیچیده‌ترین، لایه‌لایه‌ترین و باریک‌ترین (Nuanced) رفتار انسانی است؛ رفتاری که در بنیادها خودبسنده، خودبنیاد و خودپا است. یعنی در هرچه بتوان رهرو بود، در سیاست (اگر دریافتی نوین از آن در کار باشد) باید رهبر شد (۲). همه‌ی کش‌مکش‌ها در سیاست و رام‌یاری، کش‌مکش بر سر رهبر شدن است؛ کش‌مکش بر سر ارج (شان) و وَرج (قدرت).

سیاست و بار سنگین خودبسندگی

اگر بخواهیم دریافت ژرف‌تری از سیاست و بار سنگین خودبسندگی در آن داشته باشیم، ناچار باید به انگاره‌ی بازشناسی (Recognition) اکسل هونت (Axel Honneth) بازگردیم و در سایه‌ی سه‌گانه‌ی سپهر ویژه (private sphere)، سپهر قانون (legal sphere) و سپهر باور هم‌بودیگ (social esteem sphere) او به برساختن شخصیت، هویت و شناس (شناخت) آدمی بیندیشیم.

هونت، خودباوری (Self-confidence) را میوه‌ی درخت دوستی و عشق می‌داند که در خانواده، دوستی‌ها و هم‌آمیزی‌های ویژه به آدمی پیش‌کش می‌شود. این خودباوری در سپهر سیاسی و کاربست قانون در هم‌بودمان (جامعه) به برآمدن خودستایی (Self-respect) می‌رسد؛ و گام پسین در هم‌بودمان و هم‌بودگان (اجتماع) رقم می‌خورد و بیش از پشتیبانی قانونی است. وی آن را خودبسندگی و خودیابی (Self-realization) می‌خواند و پشتیبانی و هم‌بستگی هم‌بودیگ را در آن کارآمد و بنیادین می‌یابد. این جایگاه همان است که در هرم نیازهای پایه‌ی مزلو خودآگاهی (Self-actualization) خوانده شده است. جانور سیاسی ارسطو برآمد و میوه‌ی این دوران است؛ دورانی که خودآگاهی در ژرف‌ترین شکل ممکن فراهم می‌آید؛ دورانی که در نبود و ناکامی در آن، از ما تنها یک جانور به‌جا می‌مانَد.

سیاست در ایران و فرار از بار خودبسندگی

اگر دریافت درخوری از ایران، سطح توسعه و شکوفایی در آن داشته باشیم، آشکار است که جانور سیاسی بودن، آن هم به‌گونه‌ای خودبسنده، خودپا و خودستا، در ایران تا چه پایه دشوار است. همه‌ی اَست‌ها (دین‌ها، اخلاق‌ها و دانش‌ها) و بَست‌ها (بایدها‌ی دینی، اخلاقی و حتی علمی) ی ایرانی در کارند که خودپایی، خودستایی و خودبسندگی ما را پی‌کنند و از میان بردارند. فرهنگ شبان‌رمگی نام بزرگ این فرایند زهرآگین است که به برهوت سیاست و سیاست زهرآگین در ایران می‌رسد. در عرفان ایرانی، همه‌ی سازوکارها برای از میان برداشتن «خود» فراهم آمده است تا هیچ شویم و هیچ ردی از ما نماند.

کسانی که در درک سیاست می‌مانند و از کشیدن این بار سنگین سرباز می‌زنند، به‌طور غالب از درک سیاست هم می‌گریزند و در پایان، سیاست را یا به دین (در جهان سنت)، یا به علم (در جهان نوین)، و یا حتی به اخلاق (در همه‌ی جهان‌ها و از جمله در برخی از جهان‌های پسانوین) فرومی‌کاهند! همه‌ی این پس‌روی‌ها، پس‌گشت‌ها و گاهی بازگشت‌ها، بازگشت به «پیشاسیاست» و خالی‌کردن شانه از زیر بار سگالش و چالش‌های ژرف و قندسوز مغزی است که با ایستار زیستی-آغلِتشیِ (تکاملی) یاخته‌های مغزی هم‌آهنگ‌تر است؛ بازگشت به جهانی که در آن شهریاری، رام‌یاری، سیاست و فرایندهای آن هنوز ناشناخته است و آدمی به‌شکلی کورمال و ناخودآگاه (همانند مورچه‌ها، زنبورها و اوران‌گوتان‌ها) هم‌بودمان و جامعه‌ی خود را می‌گرداند (۳).

نقد سیاست اخلاقی (پیشاسیاست مدرن)

سیاست اخلاقی آخرین و همه‌گیرترین شکل این تنبلی، نادانی و ناتوانی در جهان‌های جدید است. تا جایی که حتی بسیاری از خداناباوران هم به آن آلوده‌اند و در سایه‌ی آن، درد دشواردرمان خودبسندگی و اضطراب شیرین آدمی‌زادگی را پاددرمان می‌کنند.

چه، اگر رام‌یاری و سیاست را امری جمعی، انباشتی و پسینی بدانیم که هست، باید در بنیادها با اخلاق که امری فردی است و به انگیزه، آماج یا برآمد کار استوار است، فاصله داشته باشد. در این‌جا گفت‌وگو در امکان یا ناامکان اخلاق و حتی نیک و بد اخلاقی نیست. گفت‌وگو بر سر آن است که اخلاق در بنیادها، اخلاق‌ها است؛ چیزی به‌نام حقیقت اخلاقی یافت نمی‌شود؛ و از اخلاق‌ها همانند دانش‌ها یا دین‌ها، سیاست زاییده نمی‌شود. همه‌ی پیشاسیاست‌ها از جمله بددانیِ سیاست اخلاقی از همین نادانی آمده‌اند (۴)!

پیشاسیاست تکاپوی گردانش سپهر همگانی با اتکا به بسته‌ای از (اَست‌ها) است؛ اینکه این اَست‌ها از کجا آمده باشند چندان اهمیت ندارد. همین که بخواهیم این اَست‌ها را از جایگاه گردآوری به جایگاه داوری برکشیم، از سپهر سیاست و رام‌یاری بیرون می‌رویم؛ و عجیب نخواهد بود اگر به‌جای رام‌داری، دام‌داری بنا کنیم. اَست‌ها بی‌زبان هستند و آدمی است که آن‌ها را زبان‌دار می‌کند. به‌زبان دیگر، آن‌که دانسته یا نادانسته بسته‌ای از اَست‌ها را (چه دینی، چه اخلاقی، و چه حتی علمی) از جایگاه گردآوری به جایگاه داوری می‌کشاند، می‌خواهد خود را داور کند و کش‌مکش بر سر ارج و وَرج را دور بزند. (شاه‌فیلسوف، شاه و ولی‌فقیه و شورای نگهبان و خبرگان، همه برآمد این بدپنداری‌اند.)

اخلاق اگر بخواهد فردی نباشد، یا باید در دین‌ها و دانش‌ها فرو رود (همانند روان‌شناسی کمال یا انسان‌کامل‌شناسی) و از میان برداشته شود، و یا باید در سیاست گم شود. اخلاق اگر پیشینی باشد (یعنی داوگفت حقیقت اخلاقی در میان باشد) همانند دین‌ها خواهد بود (۵) یا همانند برخی از دانش‌های قدیمی؛ و اگر بخواهد پسینی باشد باید همانند دریافت‌های نوین از دانش‌ها و سیاست‌ها شود. (یعنی به اخلاق‌ها تن دهد و در عالی‌ترین شکل به ادب‌ها و قانون‌ها دگردیسَد.)

سیاست: هنر خودبسندگی و آفرینش

سیاست ایستادن روی پاهای شکننده‌ی (خطاپذیر) خود و خدای‌گانی کردن است؛ سیاست هنر آفریدن جهان‌های آینده در هم‌سایگی خداوندان است. سیاست هنر است و در پایان اهمیت ندارد کسانی که جهان‌های آینده را آفریده‌اند، چه در سر داشته‌اند، چه انگیزه‌ای آن‌ها را رانده است و چه حساب‌وکتابی را در کله‌ی خود می‌پروراندند. سیاست، جهان آینده است در چارچوب پسند ما (۶).

در سیاست، همه‌چیز در پایان در جهان فیزیکی و فرایندهای ژرف «شدن» فشرده می‌شود و از راه بردارهای نیرو (زور) روان و کارگر می‌شود. سیاست، فرایندهای هم‌سازی و هم‌جوشی در هم‌بودمان برای هموار و پایدار کردن این رانش‌ها و گردانش‌ها است تا هزینه‌های نالازم کم شود و کش‌مکش‌ها بر سر قدرت و داوری (ارج و وَرج) را فروکاهد. سیاست به‌زبان پیشینیان «رام‌یاری» است که می‌تواند رامش و آرامش را به هم‌بودمان پیش‌کش کند.

سیاست گریز از گزینش طبیعی (Natural selection) و شکلی از گزینش انسانی است که جایگزین آغلتش و فرگشت می‌شود. سیاست دیگر آغلتش (Evolution) نیست، شکلی از فن‌آوری است. در این فرایند جایگزینی است که خودبسندگی جای خودسپاری می‌نشیند؛ و برای نخستین‌بار هزینه‌های گردانش سیاسی (با افزایش هزینه‌های زیستی در مغز) کاهش می‌یابد.





iran-emrooz.net | Tue, 30.09.2025, 19:39
ساعت طلایی فلسفه: گفتگو با آن اپل‌باوم

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

میراث پوتین: آن اپلباوم درباره محرومیت از آزادی سخن می‌گوید

بخش نخست گفت‌وگو با آن اپل‌باوم

بخش دوم و پایانی

* هانا آرنت مثلاً یادآوری می‌کند که یک وجه اشتراک مهم، سیستم اردوگاه‌ها بود: اردوگاه‌هایی برای دشمنان داخلی، با هدف نابودی آن‌ها. و بدون این اردوگاه‌ها، هیچ نظام توتالیتر، نه استالینیسم و نه فاشیسم، نمی‌توانست وجود داشته باشد. او همچنین می‌گوید یکی دیگر از ویژگی‌ها، از میان رفتن مرز میان واقعیت و خیال است، به دست خود حکومت. وضعیتی ایجاد می‌شود که هیچ‌کس نداند واقعیت چیست.

کاملاً درست است. این دو جنبه، نکات مهمی در این تاریخ هستند. نخست باید درک کرد که «اردوگاه کار اجباری» چیست: نه زندان برای مجرمان، نه اردوگاه اسیران جنگی، بلکه اردوگاهی برای کسانی که قانون کیفری را نقض نکرده‌اند، بلکه صرفاً دیدگاه سیاسی غالب را نمی‌پذیرند. از این جهت، اردوگاه‌ها در هر دو نظام کارکردهای مشابهی داشتند.

سیستم گولاگ و اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها اردوگاه‌هایی برای انسان‌هایی بودند که مجرم نبودند، بلکه فقط متفاوت می‌اندیشیدند یا به هر دلیلی در سیستم نمی‌گنجیدند. هر دو نظام به این اردوگاه‌ها وابسته بودند. بدون آن‌ها نمی‌توانستند کار کنند. بدون گولاگ‌ها، شوروی نمی‌توانست وجود داشته باشد. اما نکته‌ی دوم حتی مهم‌تر است، زیرا چیزی است که بارها و بارها تکرار شده: بقای هر دو نظام وابسته به فروختن یک «دروغ» بود. یک تصویر خیالی از جامعه که درست نبود و بنابراین مدام باید بازتولید و تأیید می‌شد. در شوروی این دروغ درباره‌ی معنای سوسیالیسم، آینده‌ی آن و دستاوردهایش بود. دروغ‌هایی که پیوسته تکرار می‌شدند. نازی‌ها نیز دقیقاً همین کار را کردند: دائماً درباره‌ی مشکلات آلمان دروغ گفتند و همه چیز را به گردن یهودیان انداختند. انتشار دروغ و تداوم نظام بر پایه‌ی همین فریب، ویژگی مشترک هر دو سیستم بود. همان‌طور که اشاره شد، پیروان این رژیم‌ها زیر بمباران دروغ‌های بی‌شمار قرار می‌گرفتند، به‌گونه‌ای که تشخیص حقیقت از دروغ برایشان بسیار دشوار می‌شد. هیچ‌گونه گزارش‌دهی بی‌طرف، کارگزاران مستقل، قوه‌ی قضائیه‌ی مستقل یا قضات بی‌طرف وجود نداشت، زیرا همه‌ی این‌ها به معنای وجود منبعی خارج از سیاست می‌بود.

* البته این مقایسه بین روسیه‌ی استالین و روسیه‌ی پوتین هم وسوسه‌انگیز است و هم خطرناک. اما این تلاش دائمی برای ایجاد منطقه‌ای خاکستری میان واقعیت و خیال، با ابزارهای ارتباطی مدرن، به‌روشنی در رژیم کنونی هم دیده می‌شود.

این همان چیزی است که پوتین می‌کوشد انجام دهد: او نه یک نظام عظیم مانند استالین بنا کرده، نه یک ایدئولوژی کلان که همه مجبور باشند به آن ایمان بیاورند. او راه‌های تازه‌ای برای تضعیف اعتماد مردم به آنچه می‌بینند، می‌خوانند و می‌شنوندیافته. و این کار را به‌ویژه از طریق رسانه‌های نوین و شبکه‌های اجتماعی انجام می‌دهد.

نمونه‌ی بارز آن سقوط هواپیمای مالزیایی (۱) است که از آمستردام پرواز کرده بود و بر فراز اوکراین، بر اثر شلیک موشک‌های روسی، سرنگون شد. واکنش پوتین چه بود؟ او فقط انکار نکرد، بلکه ده‌ها نظریه‌ی مختلف منتشر شد: این‌که هواپیمایی پر از جسد به اوکراین فرستاده شده و عمداً منفجر شده است. یا این‌که هواپیمای دیگری قصد داشته هواپیمای ریاست‌جمهوری پوتین را هدف قرار دهد. ده‌ها روایت، از نسبتاً قابل‌باور تا کاملاً مضحک، تولید و از طریق رسانه‌های روسی پخش شد. نتیجه چه بود؟ کمی بعد رادیو «اروپای آزاد» در مسکو مصاحبه‌هایی انجام داد. وقتی از مردم پرسیدند چه کسی هواپیما را ساقط کرده، پاسخ غالب این بود: «نمی‌دانم و هرگز نخواهم دانست. غیرممکن است بفهمیم.» این همان «مه دائمی شک» است که ایجاد و حفظ می‌شود.

دقیقاً همین روش در ماجرای مسمومیت سرگئی اسکریپال (Sergei Skriepal) (۲) در بریتانیا هم به کار رفت: در نهایت ۳۰ یا ۴۰ روایت مختلف مطرح شد. حکومت روسیه اینترنت و رسانه‌ها را با میلیون‌ها دروغ پر می‌کند تا مردم گیج شوند و دیگر نتوانند حقیقت را تشخیص دهند.

* شاید بتوان به تداوم دیگری نیز اشاره کرد: وجود دائمی «وضعیت استثنایی». نظام خود را همواره در معرض تهدیدی از درون و بیرون معرفی می‌کند و این وضعیت معمولاً به گسترش‌طلبی‌های جنگی می‌انجامد. این همان چیزی است که در ماجرای اوکراین هم دیده می‌شود: ایجاد جنگ برای بسیج مردم و حفظ بیداری آنان.

این منطق بسیار «استالینی» است: ایده‌ی «ما مورد حمله قرار گرفته‌ایم و باید دفاع کنیم.» استالین در دهه‌ی ۱۹۳۰ دائماً درباره‌ی حمله‌ی احتمالی لهستانی‌ها به اوکراین هشدار می‌داد. او بارها از پیل‌سوتسکی (Pilsutski) (۳) رهبر وقت لهستان به‌عنوان تهدیدی دائمی یاد می‌کرد. در حالی‌که لهستان هیچ قصدی برای حمله به شوروی نداشت، استالین این هراس بیمارگونه را پروراند شاید چون واقعاً باور داشت، یا چون برایش سودمند بود.

پوتین امروز رفتاری بسیار مشابه دارد. او مرتب از «تهاجم قریب‌الوقوع ناتو» می‌گوید، در حالی‌که هرکس کمی از ناتو بداند، می‌فهمد هیچ کشوری در این پیمان قصد حمله به روسیه را ندارد. اما این افسانه ساخته می‌شود تا ترس و اطاعت تولید کند.

نکته‌ی مهم دیگر: در سال ۲۰۱۴، وقتی رئیس‌جمهور اوکراین کشور را ترک کرد و انتخابات برگزار شد و پوروشنکو (Poroschenko) به قدرت رسید، روسیه گفت: «این یک کودتای نازی است.» آن‌ها همان واژگان دهه‌ی ۱۹۳۰ را دوباره به کار گرفتند. این روایت، بعدتر در مواجهه با انتخاب زلنسکی که یهودی‌تبار است دشوارتر شد: اگر اوکراین «تحت سلطه‌ی نازی‌ها» بود، چطور ممکن بود چنین انتخاباتی آزاد برگزار شود؟ این پرسش، دستگاه تبلیغاتی روسیه را با تناقضی آشکار روبه‌رو کرده است و دیدن شیوه‌ی مواجهه‌ی آن‌ها با این واقعیت جدید جالب خواهد بود.

* اما برای کسی که سال‌ها با دقت و رنج فراوان مطالعه کرده است که چگونه نظام‌های توتالیتر از اطلاعات برای سرکوب شهروندان استفاده می‌کردند، این فکر واقعاً آزاردهنده است که امروز با ابزارهای دیجیتال چه می‌توانند بکنند.

به نظر من، ترسناک‌ترین تحول امروز در این زمینه در چین رخ می‌دهد. چین توانسته است از طریق رسانه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی نه‌تنها رفتارها و خریدهای مردم را ردیابی کند، بلکه احساسات و عواطف آن‌ها را هم کنترل کند و حتی شیوه‌ی ارتباطشان با یکدیگر را زیر نظر بگیرد. به این ترتیب، چین سازوکاری کنترلی ایجاد کرده که در تاریخ بشر بی‌سابقه است. می‌بینیم که آن‌ها در حال آزمایش آن هستند. بدترین اردوگاه‌های کار اجباری امروز در استان «سین‌کیانگ» چین قرار دارند، جایی که اقلیت مسلمان اویغور زندگی می‌کند. آنجا اردوگاه‌های عظیم بازداشت ساخته‌اند که مخالفان یا کسانی که در برابر نظام مقاومت می‌کنند در آنجا نگهداری و کنترل می‌شوند. در همه‌جا دوربین نصب شده است.

یک‌بار دیگر، دشوارترین بخش، فکر کردن به این است که با اطلاعاتی که امروز از هر شهروند به خاطر رسانه‌های دیجیتال وجود دارد، چه می‌توان کرد. این هولناک‌ترین تحول امروز است. من اغلب درباره روسیه صحبت می‌کنم، چون زبان آن را می‌دانم و سال‌هاست درباره آن می‌نویسم. اما هولناک‌ترین تحول را در این زمینه در چین می‌بینم، زیرا چین دریافته است که از طریق شبکه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی نه‌فقط می‌تواند بداند شهروندانش چه می‌کنند و چه می‌خرند، بلکه می‌تواند احساسات و عواطفشان را هم کنترل کند و ببیند چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. باز هم کسانی که در این اردوگاه‌ها هستند، همان‌هایی‌اند که به‌عنوان «مشکل‌ساز» و «احتمالاً خطرناک» شناخته می‌شوند و باید دوباره تربیت شوند. این کار با استفاده از فناوری مدرن، هوش مصنوعی، و اطلاعاتی که در شبکه‌های اجتماعی ردوبدل می‌شود، انجام می‌گیرد.

* اگر درست متوجه شدم، شما می‌گویید اگر بخواهیم «آزمایشگاه زنده توتالیتاریسم جدید» را ببینیم، باید امروز به چین نگاه کنیم؟

کاملاً همین‌طور است، به‌ویژه به این استان چین. البته چین کشوری بسیار پیچیده و بزرگ است. تا امروز، نخبگان حاکم در پیِ یک توتالیتاریسم تمام‌عیار نبودند. آنها مشکلی نداشتند که شهروندانشان بحث‌های سیاسی خود را داشته باشند. به آنها سطحی از آزادی سیاسی داده می‌شد. تا وقتی که کسی حزبی سیاسی تشکیل نمی‌داد یا نظام را به چالش نمی‌کشید، می‌توانست هرچه بخواهد بگوید. تلاشی برای کنترل کامل گفته‌ها یا اندیشه‌های مردم نبود.

اما اکنون موضوع به سطحی عمیق‌تر رسیده است. آنها تو را نه با دستگیری، بلکه با تأثیرگذاری بر گفت‌وگوهایت کنترل می‌کنند، با این کار که به افراد پول می‌دهند تا چیزی پست کنند. ما نشانه‌هایی از این را در اینترنت خودمان هم می‌بینیم: «بات‌نت‌ها» (Botnetze) و «ترول‌های پولی» (bezahlte Trolls) که می‌کوشند بحث‌ها را دست‌کاری کنند. این همان است، حتی اگر کنترلش به آن شدت نباشد. چین می‌کوشد احساسات مردم را از طریق «سیستم امتیاز اجتماعی» شکل دهد. مردم بر اساس رفتارشان پاداش یا مجازات می‌گیرند: مثلاً اگر کسی از چراغ قرمز رد شود یا بلیت مترو را اشتباه بخرد. در چنین مواردی در سیستم امتیاز اجتماعی جریمه می‌شود و ممکن است دیگر نتواند بلیت قطار بخرد یا ترفیع شغلی بگیرد. این‌ها ابزارهای نوینی برای کنترل هستند که باید از آنها برحذر بود.

* یکی از تکان‌دهنده‌ترین و در عین حال نومیدکننده‌ترین تجربه‌ها وقتی کتاب‌های شما را می‌خوانیم، این است که می‌بینیم دولت چه قدرت عظیمی دارد و فرد تا چه حد در برابر این اقدامات ناتوان است. دهقانان اوکراینی در برابر خشونت ناتوان بودند، محکوم به گرسنگی بودند و نمی‌توانستند کاری بکنند. از سوی دیگر، همان‌طور که خودتان گفته‌اید، حتی در چنین شرایطی هم افرادی و فضائلی وجود داشتند که امکان مقاومت مؤثر را فراهم می‌کردند. از تجربه شما، چه چیزی است که یک جامعه‌ی باز را همچنان زنده نگه می‌دارد؟ چه کسانی یا چه شکل‌هایی از تاب‌آوری بیش از همه اثرگذارند؟

باید جوامع مختلف را در مراحل متفاوت بررسی کرد. توانایی گفت‌وگوهای باز داشتن و در سطح محلی در محیط‌های کاری یا در سطح جامعه سازمان‌دهی کردن. توانایی خندیدن به رهبران. بله، در کتاب «پرده آهنین» فصلی درباره مقاومت هست. البته در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۵۰ در اروپای مرکزی مقاومت سازمان‌یافته واقعی وجود نداشت. در لهستان در سال‌های نخست جنگجویان مسلح مقاومت داشتند، اما آنها تسلیم شدند. ولی اشکال دیگری از مقاومت وجود داشت: بعضی‌ها گروه‌های موسیقی جایگزین یا انجمن‌های دانشگاهی تشکیل دادند. دانشگاه‌های مخفی وجود داشت. مردم در محافل خصوصی به یکدیگر درس می‌دادند و تقریباً در همه این گروه‌ها هدفشان این بود که صادقانه با یکدیگر روبه‌رو شوند و دروغ‌های رژیم را کنار بگذارند. بسیاری از این فعالیت‌ها سازمان‌یافته بودند. از این نظر، تحولات امروز مرا نگران می‌کند. بسیاری فکر می‌کنند می‌توان چنین کارهایی را در اینترنت سازمان داد، مثلاً با ایجاد یک گروه فیس‌بوکی. اما این کافی نیست. باید تماس واقعی وجود داشته باشد. باید به مردم نوعی دیگر از اجتماع واقعی عرضه کرد، نه فقط فشار دادن یک دکمه روی لپ‌تاپ.

* پس می‌گویید اگر اجازه دهید من بازنویسی کنم «قدرت چهره به چهره»، تماس اجتماعی عینی، بسیار مهم‌تر از هر چیزی است که در شبکه‌های اطلاعاتی انتزاعی بتوان به دست آورد.

بله، در این زمینه تماس‌های رو در رو ضروری‌اند. اگر می‌خواهید شبکه‌ای جایگزین بسازید یا ارزش‌های دیگری را حفظ کنید، تماس واقعی فوق‌العاده مهم است.

* آیا این سازوکارهای مقاومت شامل خودِ «یادآوری» هم می‌شود؟ اینکه بگوییم تاریخی وجود داشته که هنوز حاضر است، واقعاً باقی مانده است؟ تاریخ را زنده نگه داشتن، آن را نوشتن، فهمیدن و از آن درس گرفتن، در زمان حال درباره تاریخ به‌صورت پیچیده صحبت کردن؟

بله، چیزی که من در سال‌های اخیر آموخته‌ام همین است. برای مثال، «مجارستانِ ویکتور اوربان» اغلب درباره کمونیسم مجارستان صحبت کرده، اما بسیار یک‌سویه، در راستای توجیه کردن خود و استفاده ابزاری از آن. حفظ درکی پیچیده از گذشته نیز مهم است. چرا اتحاد شوروی پشتیبانی شد؟ باید فهمید چرا آن نظام برای مردم جذابیت داشت، به‌جای اینکه فقط آن را محکوم کنیم و بگوییم همه مخالفش بودند. زیرا در واقع همه مخالف نبودند. یعنی مردم در مجارستان، لهستان و روسیه. پس باید به‌صورت پیچیده فهمید که کمونیسم دقیقاً چه بود و چرا شکست خورد. فکر می‌کنم این در هر کشوری اهمیت دارد.

* فکر می‌کنم این موضوع در هر کشوری اهمیت دارد، زیرا شما درباره هر کشوری سخن می‌گویید. بیایید کمی درباره میهن شما، ایالات متحده، صحبت کنیم. ما با نگرانی زیاد به روسیه در شرق نگاه می‌کنیم. همچنین با نگرانی فزاینده به غرب نیز نگاه می‌کنیم. و در اینجا یک ارتباط، یا دست‌کم یک ارتباط احتمالی وجود دارد، میان اقدامات پوتین و انتخاب دونالد ترامپ. انتشار گزارش مولر (Müller Report) (۴) را چگونه دریافتید و آیا باور دارید که اکنون بر پایه آن گزارش، امکان واقعی برای برکناری رئیس‌جمهور از مقامش وجود داشت؟

از یک سو، گزارش مولر بسیار سودمند بود، زیرا چیزی که چندان به‌درستی ارزیابی نشد، افشاگری‌های بسیار دقیق مولر درباره کارهایی بود که روس‌ها در ایالات متحده انجام دادند. این فقط چند تبلیغ در فیس‌بوک نبود. آن‌ها در سراسر آمریکا سفر کردند، گروه‌ها و صفحه‌های فیس‌بوکی ساختند و آن هم با اطلاعات نادرست، تا از یک سو گروه‌های بسیار راست‌گرا و ضد مهاجرتی به‌وجود آورند و از سوی دیگر، فشارهایی بر رأی‌دهندگان وارد کنند. آن‌ها حتی گروه‌هایی تحت عنوان «جان سیاهان مهم است» (Black Lives Matter) ایجاد کردند که به اعضای خود توصیه می‌کردند در انتخابات شرکت نکنند.

اما این فعالیت‌ها عمدتاً دیجیتالی بود. درست است، دیجیتالی بود، اما اقدامات واقعی نیز در کار بود. این یک عملیات عظیم بود. به نظر من، به دلیل تمرکز بر پرسش درباره استیضاح ترامپ، بسیاری از کارهایی که روس‌ها انجام دادند و نیز پیوندهای شگفت‌انگیزی که مولر توانست آشکار کند، نادیده گرفته شد. شما نام مأموران سرویس اطلاعاتی روسیه را که این اقدامات را انجام دادند می‌دانید. همه این‌ها در گزارش او آمده است. این بسیار سودمند بود، زیرا بسیاری از هواداران حزب جمهوری‌خواه – و نه فقط آن‌ها – انکار می‌کردند که چنین چیزی رخ داده است.

مسئله دوم این بود که آیا ترامپ مرتکب کارشکنی در روند قضایی شده است یا نه. به نظر می‌رسد مولر این را وظیفه خود نمی‌دانست که در این باره تصمیم بگیرد. او فقط می‌خواست مدارک را گردآورد و تصمیم‌گیری را به کنگره بسپارد تا آن‌ها نتیجه‌گیری کنند. بله، این کنگره است که باید نتیجه بگیرد. این موضوع کمی دردسرساز شد، زیرا حتی اگر کنگره تحقیقات بیشتری آغاز کند، مجلس نمایندگان در دست دموکرات‌هاست و سنا در دست جمهوری‌خواهان. بنابراین ترامپ می‌تواند متهم شود، یعنی مجلس نمایندگان او را مقصر اعلام کند، اما سنا او را محکوم نخواهد کرد. در حالی که این مطابق قانون اساسی آمریکا برای برکناری لازم است. پس ما در نوعی بن‌بست قرار گرفتیم.

* اگر بپرسید دلیل این مداخله چه بود، البته می‌توان گفت هر کشوری علاقه دارد که فردی خاص انتخاب شود یا نشود. اما آیا شما می‌گویید که هدف اصلی روسیه بیشتر ایجاد نوعی ابهام و ابر تردید بود یا به قدرت رساندن یک نامزد مشخص؟ این دو، منافع کاملاً متفاوتی هستند.

من فکر می‌کنم روسیه به‌طور جدی بر روی ترامپ سرمایه‌گذاری کرد. روس‌ها می‌خواستند او پیروز شود. یکی از کارهایی که گزارش مولر انجام نداد، بررسی رابطه‌ی ترامپ با روسیه بود. رابطه‌ای که سال‌ها به عقب بازمی‌گردد. بسیاری از فعالان مالی در نیویورک گمان می‌بردند که ترامپ برای معاملاتش از سرمایه‌های روسی استفاده کرده است. به دلیل کلاهبرداری‌ها و ورشکستگی‌های متعددش، دیگر هیچ بانکی در نیویورک به او وام نمی‌داد. همه از او خسته شده بودند. بنابراین در محافل مالی مدت‌هاست این فرض وجود دارد که او معاملاتش را با پول روس‌ها تأمین کرده است. البته ما مطمئن نیستیم و مولر هم به نظر نمی‌رسد این موضوع را بررسی کرده باشد، و این برای من یک ناامیدی دیگر بود.

اما سخنان بسیاری که ترامپ در طول سال‌ها بیان کرده، نشان از نوعی پیوند با پوتین و نوعی تأیید پوتینیسم دارد. علاوه بر این، ما برخی روابط مالی او را می‌شناسیم. مثلاً در سال ۲۰۱۶، یعنی هنگام کارزار انتخاباتی‌اش، او تلاش کرد در مسکو برج ترامپ بسازد. او به معاملات با روسیه علاقه‌مند بود و روسیه هم می‌خواست با او معامله کند. این دقیقاً همان روشی است که روسیه‌ی امروز تحت رهبری پوتین عمل می‌کند: آن‌ها به دنبال افرادی می‌گردند که آمادگی ورود به روابط تجاری نیمه‌فاسد را دارند، کسانی که با یک قرارداد ویژه وسوسه می‌شوند. همین اتفاق برای آرون بنکس (Aaron Banks)، حامی اصلی کمپین برگزیت در بریتانیا افتاد. نمونه‌های دیگری هم از ایتالیا و کشورهای دیگر وجود دارد. روس‌ها به دنبال کارآفرینانی هستند که پذیرای چنین معاملات باشند و سپس سعی می‌کنند روابطی با آن‌ها بسازند. به نظر می‌رسد که چنین رابطه‌ای با ترامپ مدت‌ها پیش از ریاست‌جمهوری او وجود داشته است.

* در نتیجه، یک الگوی طولانی‌مدت وجود دارد. الگویی که حتی پیش از این‌که ترامپ ایده‌ی ریاست‌جمهوری را در سر داشته باشد، میان او و روسیه برقرار بوده است. پرسشی که مطرح می‌شود و به پروژه‌ی شما هم مربوط است این است: فرق هست بین داشتن رهبری که برنامه‌ی مشخصی دارد و همه می‌دانند چه می‌خواهد، با رهبری که برنامه‌ای ندارد و تصمیماتش صرفاً موقعیتی و واکنشی است. مورد دوم بیشتر به ترامپ شباهت دارد. به عنوان یک تاریخ‌دان، شما کدام را خطرناک‌تر می‌دانید: رهبری با برنامه‌ای روشن یا رهبری که بی‌برنامه و صرفاً از روی غریزه عمل می‌کند؟

من شخصاً یک رئیس دولت ناکارآمد، بی‌نظم و مستبدِ نیم‌بند را به یک رهبر واقعاً باهوش و سازمان‌یافته ترجیح می‌دهم. ترامپ از این نظر آن‌قدر خطرناک نیست که می‌توانست باشد، زیرا همان‌طور که گفتید، از بیشتر مسائلی که اطرافیانش مطرح می‌کنند، هیچ سر درنمی‌آورد. او بدون فکر و بر اساس شانس تصمیم‌های عجیب می‌گیرد، به مشاورانش گوش نمی‌دهد و بدون آگاهی عمل می‌کند. این نوع ناتوانی و عدم توانایی در بهره‌گیری از دستگاه اداری ایالات متحده که نه تنها خودش بلکه اطرافیانش هم از آن رنج می‌بردند مشخصه‌ی او بود. این ناکارآمدی حتی باعث مقاومت از درون همان بوروکراسی شد. کسانی که به او می‌گفتند: «نه آقای رئیس‌جمهور، شما نمی‌توانید این کار را بکنید، این غیرقانونی است.» این هم در گزارش مولر آمده که بسیاری از اطرافیانش از اجرای دستوراتش سر باز می‌زدند.

* به نظر می‌رسد که نظام حقوقی آمریکا تا اینجا به اندازه‌ی کافی انعطاف‌پذیر بوده که ترامپ را مهار و محدود کند.

اما چیزی که من در مورد ترامپ دست‌کم گرفتم، میزان آسیبی بود که او تنها با کلماتش می‌تواند بزند، فارغ از قوانینی که وضع می‌کرد. زبان او، نوع بیانش، شیوه‌ای که بخش‌هایی از جامعه‌ی آمریکا را در قالب نوعی ذهنیت قبیله‌ای علیه بخش‌های دیگر قرار می‌داد، یا تضعیف اقتدار نهادهای مستقل، نه تنها رسانه‌ها بلکه دستگاه قضایی، همه‌ی این‌ها بسیار خطرناک‌اند و می‌توانند در درازمدت پیامدهای منفی بزرگی داشته باشند. البته او تنها کسی نیست که چنین می‌کند. برخی جمهوری‌خواهان دیگر و حتی نمایندگانی از جناح چپ هم همین مسیر را دنبال کرده‌اند. اما تخریب نهادهای بی‌طرف و مستقل دولتی که می‌توانند به‌عنوان مهار قدرت عمل کنند، در بلندمدت بسیار خطرناک است. دقیقاً همین چیزی بود که در آلمان اتفاق افتاد، و بلشویک‌ها نیز همیشه از چنین نهادهای میانجی بیزار بودند. آن‌ها پارلمان‌ها، قضات و مطبوعات را ساختگی و بی‌فایده می‌دانستند.

* دموکراسی‌ای که چنین رئیس‌جمهوری را انتخاب کند، از قبل ضعیف شده است. به‌نوعی خاص، این دموکراسی پیشاپیش فرسایش یافته و آسیب دیده است. امروز در آمریکا افراد زیادی هستند که می‌گویند اگر ترامپ برای دوره‌ی دوم انتخاب شود، این فرسایش [دموکراسی و نهادها] می‌تواند واقعاً بحرانی شود. ممکن است روندهای کاملاً تازه‌ای آغاز شود، از جمله شکاف با قانون اساسی. آیا شما هم چنین نگرانی‌ای دارید؟

بله، من این نگرانی را دارم. بسیار بد خواهد بود اگر او دوباره انتخاب شود. این در واقع نوعی تأیید خواهد بود بر این‌که زبان ضدقانون‌اساسی‌اش که تا کنون بیشتر در حد کلمات بوده و همچنین غریزه‌ی او برای نفوذ در نهادها، موفق بوده است. این امر به او و اطرافیانش نشان خواهد داد که رویکردشان درست بوده است. به همین دلیل فکر می‌کنم دوره‌ی دوم ترامپ بسیار بدتر از دوره‌ی اول خواهد بود.

* و شما فکر می‌کنید که درباره‌ی نفوذ روسیه، در آینده این مداخله متوقف می‌شود یا به همان شکل ادامه پیدا خواهد کرد، چون عملاً هیچ تحریم جدی‌ای علیه روسیه اعمال نشد؟

به دلیل مشارکت گسترده‌ی روسیه در کارزار انتخاباتی‌اش، ترامپ بسیار کوشید فاصله‌اش را از روسیه حفظ کند. البته به‌جز دیدارهای خصوصی و بسیار عجیبش با پوتین. در برخی از این دیدارها آشکارا هیچ نماینده‌ای از سوی آمریکا حضور نداشت، تنها مترجم پوتین آنجا بود، که بسیار غیرعادی است. ما همه همچنین آن کنفرانس خبری عجیب پس از نشست هلسینکی را دیدیم، جایی که ترامپ بیشتر به پوتین اعتماد کرد تا به دستگاه‌های اطلاعاتی کشور خودش. بسیار حیرت‌انگیز بود. اما تا امروز، ترامپ از اعمال تحریم‌های جدی علیه پوتین خودداری کرده است.

* تصویری از همان دیدار هست که در آن، سمت راست، فردی بسیار ‌با اعتمادبه‌نفس را نشان می‌دهد و سمت چپ، فردی که نمی‌داند با چهره‌اش چه کند.

بله. و بر اساس نظریه‌ای که دارم البته درباره‌اش نمی‌نویسم چون نمی‌توانم ثابتش کنم فکر می‌کنم خود ترامپ باور دارد که پیروزی‌اش را تا حدی مدیون حمایت روسیه است. به همین دلیل است که در حضور پوتین این‌قدر عصبی و عجیب رفتار می‌کند. این حدس من است، ولی مطمئن نیستم. و البته او به‌خوبی آگاه است که منافع تجاری دیرینه‌ای با روسیه دارد. به همین دلیل فعلاً محتاط است. اما این موضوع می‌تواند در دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری‌اش به‌طرز چشمگیری تغییر کند.

* برای جمع‌بندی: شما با این سه کتابتان کاری واقعاً شگفت‌انگیز کرده‌اید. آن‌ها چشم ما را به چیزهایی باز می‌کنند که شاید نمی‌خواستیم بدانیم، اما باید بدانیم. پرسش من این است: از دید یک تاریخ‌دان، آیا موضوعاتی وجود دارد که بهتر است یک ملت یا جامعه به یاد نیاورد؟ چون بیش از حد دردناک‌اند، یا به‌گونه‌ای هستند که اصلاً نمی‌توان بخشید؟

این پرسش دشواری است. من فکر می‌کنم در شرایطی خاص مثلاً پس از جنگ‌های داخلی مفید است مدتی درباره‌ی آن‌ها صحبت نشود. این به معنای آن نیست که مردم نباید به یاد بیاورند یا ننویسند، بلکه گاهی بهتر است زمان بگذرد. اسپانیا نمونه‌ی جالبی است. من نمی‌گویم نباید بحث کرد، اما گاهی بهتر است این گفت‌وگوها در محیط‌های دانشگاهی یا خصوصی انجام شود و منتظر زمان مناسب برای بحث عمومی ماند. بحث‌های عمومی می‌توانند بسیار ثمربخش باشند. در آلمانِ پس از جنگ این بحث‌ها فوق‌العاده موفق بودند، اما در جاهای دیگر کمتر. چون بحث‌های عمومی درباره‌ی تاریخ می‌توانند دست‌کاری شوند، باید جامعه آمادگی لازم را داشته باشد. بنابراین پس از یک دوره‌ی سکوت، باید شجاعت یافت تا به یاد آورد. شما این شجاعت را پیدا کرده‌اید. برای این از شما بسیار سپاسگزارم.

* سپاس که امروز همراه ما بودید. متشکرم خانم اِپل‌باوم.

———————
زیرنویس‌های مترجم:
۱: سقوط هواپیمای مالزیایی پرواز MH17 یکی از تلخ‌ترین رویدادهای هواپیمایی و سیاسی قرن بیست‌ویکم است. در ۱۷ژوئیه ۲۰۱۴، پرواز شماره MH17 خطوط هوایی مالزی با هواپیمای بوئینگ 777 از آمستردام به کوالالامپور در حال پرواز بود. هواپیما بر فراز منطقهٔ دونتسک اوکراین، جایی که در آن زمان میان نیروهای جدایی‌طلب مورد حمایت روسیه و ارتش اوکراین درگیری شدید وجود داشت، با یک موشک زمین‌به‌هوای بوک (Buk) ساخت روسیه هدف قرار گرفت. تمام ۲۹۸سرنشین آن (۲۸۳ مسافر و ۱۵ خدمه) کشته شدند. بیشتر قربانیان شهروندان هلند بودند. تحقیقات بین‌المللی (JIT) نشان داد که موشک از خاک اوکراین اما از منطقهٔ تحت کنترل جدایی‌طلبان روس‌گرا شلیک شده و متعلق به یک تیپ پدافند هوایی روسی بوده است. روسیه همواره دخالت مستقیم خود را انکار کرده، اما دادگاه‌های بین‌المللی چند نفر از فرماندهان جدایی‌طلب را به‌طور غیابی محکوم کردند. این حادثه نه تنها یک فاجعه انسانی بود، بلکه به یکی از نقاط عطف تشدید بحران اوکراین و افزایش فشارهای سیاسی و اقتصادی بر روسیه تبدیل شد.
۲: سرگئی اسکریپال (Sergei Skripal)یک جاسوس دوجانبه روسی بود که سال‌ها برای سازمان اطلاعات نظامی روسیه (GRU) فعالیت می‌کرد، اما بعدها با سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا (MI6) همکاری کرد. او در سال ۲۰۰۴ در روسیه به اتهام جاسوسی برای بریتانیا بازداشت و به ۱۳سال زندان محکوم شد. در سال ۲۰۱۰ طی یک تبادل جاسوسان میان روسیه و غرب آزاد شد و به بریتانیا رفت و در شهر سالزبری ساکن شد. در ۴ مارس ۲۰۱۸، اسکریپال و دخترش یولیا در سالزبری با عامل عصبی بسیار کشنده‌ای به نام نوویچوک (Novichok)مسموم شدند.
۳: یوزف پیل‌سوتسکی (JózefPiłsudski)رهبر ملی‌گرای لهستانی و بنیان‌گذار دوباره استقلال لهستان پس از جنگ جهانی اول بود. او در سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۵ نقشی کلیدی در سیاست و ارتش لهستان داشت. پس از پایان جنگ جهانی اول، لهستان نوپا با روسیه بلشویکی وارد جنگ شد (۱۹۲۰–۱۹۲۱). استالین در آن زمان یکی از فرماندهان ارتش سرخ بود. شکست ارتش سرخ در نبرد ورشو(۱۹۲۰) که «معجزه بر ویستولا» نام گرفت شکستی سنگین برای بلشویک‌ها بود و در خاطره استالین به‌عنوان تحقیر شخصی و ملی باقی ماند. همین جنگ باعث شد که استالین همواره نسبت به لهستان و نقش پیل‌سوتسکی بی‌اعتماد و کینه‌جو بماند. پوتین بارها به تاریخ روابط روسیه با لهستان و اوکراین استناد کرده و پیروزی لهستان بر شوروی را به‌عنوان نشانه‌ای از دشمنی دیرینه لهستان و غرب با روسیه یاد کرده است. او جنگ ۱۹۲۰ و سیاست‌های ضدشوروی پیل‌سوتسکی را نمونه‌ای از تلاش غرب برای تضعیف روسیه می‌داند و از این تاریخ برای توجیه سیاست‌های تهاجمی امروز خود در اوکراین و اروپای شرقی استفاده می‌کند. به‌عبارت دیگر، در روایت پوتین، لهستان و اوکراین نه کشورهای مستقل، بلکه «میدان‌های تاریخی تقابل با روسیه» معرفی می‌شوند؛ و این همان چارچوب تاریخی است که کرملین امروز برای مشروعیت‌بخشی به جنگ و سیاست‌های امنیتی خود بهره می‌گیرد.
۴: گزارش مولر (Mueller Report)نتیجه تحقیقات رابرت مولر، بازپرس ویژه وزارت دادگستری آمریکا بود که از ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ درباره‌ی مداخله روسیه در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا ۲۰۱۶ و ارتباط احتمالی ستاد انتخاباتی دونالد ترامپ با روسیه تحقیق کرد. نکات کلیدی گزارش از این قرار بود مداخله روسیه : تأیید شد که روسیه به‌طور گسترده در انتخابات ۲۰۱۶ مداخله کرده، از جمله با هک ایمیل‌های حزب دموکرات و فعالیت‌های وسیع در شبکه‌های اجتماعی. شواهدی از تماس‌های متعدد میان افراد مرتبط با ستاد ترامپ و مقامات روس وجود داشت، اما مولر مدرک کافی برای اثبات توطئه یا تبانی جنایی نیافت. در بخش دوم گزارش، رفتارهای ترامپ (از جمله تلاش برای برکناری مولر و محدود کردن تحقیقات) بررسی شد. مولر نتیجه نگرفت که ترامپ بی‌گناه است، اما هم‌زمان او را متهم هم نکرد، و تصمیم‌گیری نهایی را به کنگره واگذار کرد.





iran-emrooz.net | Tue, 30.09.2025, 10:40
آیا طرح صلح ترامپ می‌تواند بر ظلم بی‌سابقه غلبه کند؟

توماس ال. فریدمن

نیویورک تایمز – ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵

طرح ۲۰ ماده‌ای صلح پرزیدنت ترامپ برای غزه، طرحی هوشمندانه است برای تبدیل یک دهانه بمب‌گذاری به سکوی پرتابی برای صلح ــ برای آنکه از یک جنگ وحشتناک در غزه استفاده شود تا نه‌تنها بنیانی تازه برای حل مناقشه اسرائیل و فلسطین ایجاد گردد، بلکه زمینه‌ای برای عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و عربستان سعودی، لبنان، سوریه و شاید حتی عراق نیز فراهم آید. اگر این طرح موفق شود، حتی می‌تواند تحولی ضروری را در داخل ایران به حرکت درآورد.

باید به معماران اصلی این طرح ــ جرد کوشنر، استیو ویتکاف و تونی بلر ــ آفرین گفت. بدون تلاش‌های آنان، چنین ابتکاری هرگز متولد نمی‌شد.

اما اگرچه این طرح در خلاقیت بی‌سابقه است، با لحظه‌ای روبه‌رو می‌شود که در بی‌رحمی بی‌سابقه است؛ و همین، شانس موفقیت آن را بسیار اندک می‌سازد.

ای کاش این طرح برای حل یک اختلاف مرزی میان سوئدی‌ها و نروژی‌ها بود. دریغ که قرار است خونین‌ترین و مرگبارترین دو سال نبرد میان یهودیان و فلسطینیان در تاریخ این منازعه را متوقف کند.

قتل‌عام کورکورانه اسرائیلی‌ها به دست حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ــ قتل والدین در برابر چشمان فرزندان و قتل کودکان در برابر والدین، به‌علاوه ربودن نوزادان و سالمندان ــ که با تلافی‌های اغلب کورکورانه ارتش اسرائیل همراه شد، ارتشی که روزانه آماده بود برای یافتن یک جنگجوی حماس ده‌ها غیرنظامی و کودک فلسطینی را بکشد یا زخمی کند ــ و در همین حال غزه را به تلی از ویرانه بدل می‌کرد ــ شاید کاری کرده باشد که هیچ‌یک از جنگ‌های پیشین عربی-اسرائیلی نتوانست: صلحِ ضروری را به امری ناممکن تبدیل کرد.

در تمام سال‌هایی که این منازعه را پوشش داده‌ام، هرگز ندیده بودم که چنین به اجزای کوچک و پرشماری شکسته شود؛ اجزایی که هر یک سرشار از بی‌اعتمادی و نفرت بیشتر نسبت به دیگری هستند. کنار هم آوردن این قطعات برای اجرای طرح پیچیده‌ای که شامل آتش‌بس، عقب‌نشینی مرحله‌ای اسرائیل از غزه، آزادی گروگان‌ها، آزادی زندانیان فلسطینی و سپس بازسازی نوار غزه تحت نظارت بین‌المللی است، کاری بس دشوار خواهد بود. این کار نیازمند حل یک «روبیک دیپلماتیک» در هر روز است ــ در حالی که همه دشمنان این توافق، هر روز می‌کوشند آن را بر هم بزنند.

من تردید دارم که ترامپ درک کند این تلاش تا چه حد عظیم خواهد بود، چقدر زمان و سرمایه سیاسی شخصی از او خواهد طلبید، و تا چه حد باید هم بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، هم حماس و هم متحدان عرب آمریکا را وادار کند کارهایی انجام دهند که نه‌تنها نمی‌خواهند، بلکه حتی می‌تواند از لحاظ سیاسی و فیزیکی برایشان خطرناک باشد.

سیاستمداران خاورمیانه در خفا دروغ می‌گویند

اگرچه نتانیاهو گفته با این طرح موافق است، من تنها زمانی باور می‌کنم که او این را به زبان عبری، خطاب به مردم و کابینه خودش بگوید. قانون نخست گزارش‌نویسی خاورمیانه فریدمن چنین است: آنچه سیاستمداران در خفا می‌گویند بی‌اهمیت است؛ تنها چیزی اهمیت دارد که آنان در انظار عمومی، به زبان خودشان، خطاب به مردم خودشان می‌گویند. در واشنگتن، مقام‌ها در ملأعام دروغ می‌گویند و در خفا حقیقت را بازگو می‌کنند. اما در خاورمیانه، مقام‌ها در خفا دروغ می‌گویند و در ملأعام حقیقت را بیان می‌کنند.

و حماس، که بیشتر رهبران زنده‌اش در پناهگاهی در دوحه مخفی شده‌اند، هنوز باید پای این توافق را امضا کند. نحوم بارنئا، ستون‌نویس روزنامه «یدیعوت آحارونوت» به من گفت «راه‌های بسیاری وجود دارد که نتانیاهو یا حماس می‌توانند این طرح را به شکست بکشانند»، اما مانند من، او هم معتقد است این تلاش ارزش امتحان دارد و کسانی را که این طرح را طراحی کرده‌اند می‌ستاید.

زیرا این طرح از جهات بسیاری ضروری است. برای آغاز، هر کس که حداقل دانشی ابتدایی از جنگ و مسیر آن داشته باشد، می‌تواند ببیند که اسرائیلی‌ها، اعراب و ایرانی‌ها توان یک جنگ دیگر را ندارند. پهپادها و حتی موشک‌های هوشمندتر و ارزان‌تر، روزبه‌روز گسترده‌تر در حال توزیع‌اند و به سرعت بازیگران بیشتری را توانمند می‌سازند.

لازم نیست به اسرائیلی‌ها یادآوری کنم که در اول ژوئن، بیش از ۱۰۰ پهپاد اوکراینی که به‌طور قاچاق وارد روسیه شده بودند، پایگاه‌های هوایی در عمق داخل خاک روسیه را هدف قرار دادند و دست‌کم یک دوجین هواپیما، از جمله بمب‌افکن‌های راهبردی دوربرد را آسیب زدند یا نابود کردند. حدس می‌زنم این حمله جسورانه و غافلگیرکننده برای اوکراین چیزی در حد یک خرید سنگین از فروشگاه «بست بای» هزینه داشته باشد، نه چیزی نزدیک به حدود ۸۰ میلیون دلار بهای یک جنگنده اف-۳۵ ساخت لاکهید مارتین در ناوگان اسرائیل.

نکته دوم این است که نتانیاهو هرچقدر هم بخواهد می‌تواند بگوید ــ همان‌طور که دوشنبه گفت ــ اگر حماس این طرح را نپذیرد، «اسرائیل خودش کار را در غزه تمام خواهد کرد»؛ حرفی که ترامپ هم گفت از آن حمایت می‌کند. گفتنش آسان است، عمل کردنش نه. اگر چنین شود، اسرائیل خود را با یک اشغال دائمی نظامی غزه روبه‌رو خواهد یافت که در برابرش یک شورش دائمی شکل خواهد گرفت ــ چیزی که حتی فرماندهی نظامی خود اسرائیل هم مخالف آن است. این هم از «تمام کردن کار». به همین دلیل است که حالا که ترامپ این طرح را روی میز گذاشته، نه برای بی‌بی و نه برای حماس به‌سادگی ممکن نیست آن را قاطعانه رد کنند.

این ما را به آخرین دلیل ضرورت این توافق می‌رساند، حتی اگر غیرممکن به نظر برسد. گسترش شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه تیک‌تاک، به این معناست که فیلم هر قربانی غیرنظامی ــ هر بدن تکه‌تکه‌شده ــ اکنون می‌تواند بر صفحه تلفن هوشمند هر فرد روی کره زمین ظاهر شود. بنابراین، همان‌طور که اسرائیل دارد درمی‌یابد، تنها راهی که بتواند دشمنی مانند حماس را، که در میان غیرنظامیان جا گرفته است، شکست دهد، این است که خود را به بهای بدل شدن به مطرود جامعه جهانی و تحریم شدن تیم‌های ورزشی، دانشگاهیان و هنرمندانش در سراسر جهان، نابود کند.

تغییر دیدگاه جمهوری‌خواهان درباره اسرائیل

نتانیاهو می‌تواند با دلایلی واقعی اعلام کند که اسرائیل با شکست دادن حماس اسلام‌فاشیست در غزه از ارزش‌های دموکراتیک غربی دفاع می‌کند. حماس سازمانی هولناک است ــ پیش از همه برای خود فلسطینی‌ها. اما امروز هر نوجوانی در تیک‌تاک می‌تواند همزمان ببیند که بی‌بی و یهودیان برتری‌طلب اسرائیل در حال تداوم استعمار غربی‌گونه شهرک‌نشینان در کرانه باختری‌اند. هیچ‌کس فریب نمی‌خورد ــ و منظورم واقعاً هیچ‌کس است.

به گفته شِبلی تلهامی، استاد دانشگاه مریلند که این داده‌ها و سایر نتایج نظرسنجی‌ها را تحلیل کرده است: «یک نظرسنجی مؤسسه پیو که در مارس ۲۰۲۵ انجام شد، نشان داد که دیدگاه جمهوری‌خواهان جوان‌تر درباره اسرائیل از سال ۲۰۲۲ تغییر چشمگیری داشته است؛ دیدگاه جمهوری‌خواهان زیر ۵۰ سال نسبت به اسرائیل بسیار منفی‌تر شده (۵۰ درصد) در مقایسه با ۳۵ درصد در سال ۲۰۲۲ ــ یعنی تغییری ۱۵ واحدی.»

این طرح صلح از آن رو نیز ضروری است که ما نباید از راه‌حل دوکشوری دست بکشیم ــ هرچند بعید به نظر برسد، چرا که همچنان تنها نتیجه عادلانه و عقلانی برای این منازعه است. اما باید اذعان کرد که از وضعیت کنونی نمی‌توان مستقیماً به آن رسید.

ما نیازمند پلی هستیم که اعتماد را بازسازی کند، جایی که هر ذره اعتماد نابود شده است. این طرح می‌کوشد چنین پلی را ایجاد کند؛ از طریق شکل‌دهی به نوعی قیمومت مورد تأیید سازمان ملل برای قرار دادن غزه تحت نظارت یک نهاد بین‌المللی حکمرانی و نیروی نظامی، با موافقت اعراب و با مشارکت تشکیلات خودگردان فلسطین در کرانه باختری. منطق این طرح چنین است: تا زمانی که فلسطینی‌های غزه نتوانند ظرفیت اداره این منطقه را بسازند و نشان دهند، سخن گفتن از راه‌حل دوکشوری ناممکن است.

اما برای اینکه فلسطینی‌ها بهترین شانس را برای اثبات این ظرفیت داشته باشند، آنان نه‌تنها به حمایت بین‌المللی نیاز دارند، بلکه لازم است اسرائیل از سر راهشان در غزه کنار برود و ــ به باور من ــ همچنین ساخت‌وساز شهرک‌های اسرائیلی در کرانه باختری متوقف شود؛ ساخت‌وسازی که عملاً برای محو هرگونه امکان حاکمیت فلسطینی طراحی شده است. اسرائیل باید وادار شود در صورت دستیابی فلسطینیان به معیارهای مشخص حکمرانی، احتمال تشکیل دولت فلسطینی را باز بگذارد. تنها ترامپ ــ که در طرحش به «دولت» به‌عنوان «آرزوی مردم فلسطین» اذعان شده ــ می‌تواند این الزام را بر بی‌بی تحمیل کند.

اما این همان انگیزه پنهانی است که اسرائیل را وادار می‌کند به طرح ترامپ چنگ بزند. نابودی ویرانگر ظرفیت نظامی ایران و حزب‌الله توسط اسرائیل، یک پیروزی نظامی تاکتیکی بود که امکانات جدید و عظیمی را برای ادغام منطقه‌ای ایجاد کرده است.

این امر به سقوط رژیم دست‌نشانده ایران در سوریه انجامید و راه را برای روی کار آمدن یک ائتلاف شکننده دموکراتیک در آن کشور هموار کرد. همچنین فضایی ایجاد کرد تا بهترین زوج رهبری لبنان از زمان جنگ داخلی ــ رئیس‌جمهور جوزف عون و نخست‌وزیر نواف سلام ــ بتوانند دموکراسی نحیف لبنان را از چنگ مرگبار ایران و حزب‌الله رها کنند. افزون بر این، فضای بیشتری برای دولت منتخب عراق فراهم آورد تا کنترل بهتری بر شبه‌نظامیان طرفدار ایران در آن کشور به دست گیرد.

رهبری ایران همچنان در توهم

همزمان، این تحولات در داخل ایران بحثی آرام را برانگیخته است درباره اینکه آیا صرف میلیاردها دلار و تبدیل کردن تهران به یک مطرود بین‌المللی برای حمایت از بازندگان سیاسی‌ای چون حماس و حزب‌الله و تهدید دائمی اسرائیل، اصلاً فایده‌ای دارد یا نه.

اگر، اگر، اگر طرح صلح ترامپ بتواند پلی به سوی راه‌حل دوکشوری بسازد، این امر اختیار گسترده‌ای به عربستان سعودی، لبنان، سوریه و حتی عراق خواهد داد تا پیوستن به «توافق‌های ابراهیم» و عادی‌سازی روابط با اسرائیل را در نظر بگیرند.

به بیان دیگر، این طرح می‌تواند شکست تاکتیکی نظامی‌ای را که اسرائیل و دولت ترامپ در جنگ ۱۲ روزه بر ایران وارد کردند، به یک دستاورد راهبردی بدل کند.

ترامپ در نشست خبری روز دوشنبه در کاخ سفید عمداً تلاش کرد این پیام را به ایران بدهد که اگر تهران مایل باشد، او نیز آماده برقراری رابطه‌ای تازه است. ترامپ گفت: «چه کسی می‌داند، شاید حتی ایران هم بتواند وارد این روند شود»، اشاره‌اش به توافق‌های ابراهیم بود، در حالی که نتانیاهو در کنار او ایستاده بود.

«رغیده درغام»، رئیس مؤسسه بیروت، چندی پیش در مقاله‌ای تحلیلی در «النهار العربی» نوشت که برای تحقق این هدف، اسرائیل باید بر «ذهنیت محاصره و شجاعت‌نمایی نظامی‌گرایانه» خود غلبه کند و ایران نیز باید بر «ذهنیت بازار، در نوسان میان عربده‌کشی و امتیازدهی، تشدید و عقب‌نشینی» فائق آید.

او خاطرنشان کرد که رهبری ایران همچنان «یک قدم به سمت مصالحه و دو قدم به سمت تشدید تنش» پیش می‌رود و همچنان به این توهم چسبیده است که زمان به نفع آنهاست. اما در پسِ این سرپیچی، وحشت خاموشی نهفته است. در این وضعیتِ به تنگنا افتاده، تهران همچنان به اشتباهات محاسباتی پرهزینه‌ای دست می‌زند، به‌ویژه در مورد اسرائیل و افسانه‌های رو به زوالِ «محور مقاومت» به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان، عراق و یمن، و تا حد کمتری در سوریه، جایی که شبکه‌های ایران قطع شده‌اند.»

اگر این توافق ترامپ به اجرا درآید، ایران چنان منزوی خواهد شد که شاید سرانجام یک کشمکش واقعی داخلی و تغییر راهبردی در آنجا را نیز برانگیزد.

سخن آخر من: اگر اهل شرط‌بندی هستید، روی این شرط ببندید که ضروری به ناممکن تبدیل خواهد شد ــ تاریخ فراوانی در دست شماست که نشان می‌دهد هرچه به صلح نزدیک‌تر شده‌ایم، نفرت‌پراکنان آن را به شکست کشانده‌اند.

اگر اهل امیدواری هستید، امیدوار باشید که این بار متفاوت باشد.

اگر اهل دعا هستید، دعا کنید که همه آنچه از این منطقه، رهبران کنونی آن و میراث سمی جنگ غزه می‌دانید، پشت سر گذاشته شود ــ زیرا به شکلی، همه بازیگران کلیدی دریابند که این واقعاً آخرین قطار به سوی جایی آبرومند است؛ و قطار بعدی، و همه قطارهای پس از آن، مستقیم به دروازه‌های جهنم خواهند رفت.





iran-emrooz.net | Mon, 29.09.2025, 12:30
ایران در اسارت تفکرات آخرالزمانی یک نفر

محمد چاسبی

هنگامی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، مبارزه با انجمن حجتیه در دستور کار قرار گرفت. این جریان، با اعتقاد به حضور امام غایب در عصر کنونی، تشکیل حکومت اسلامی را نامشروع می‌دانست. آنان بر این باور بودند که جهان باید به سمتی پیش برود که بستر ظهور امام غایب را فراهم کند؛ امری که با گسترش ظلم، فساد و نامردمی محقق خواهد شد.

به این ترتیب، تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت، در تضاد با آموزه‌های فکری شیعه انتظارگرا قرار داشت، زیرا از یک‌سو این حکومت با ادعای عدالت‌ورزی و با تکیه بر نیابت ولی فقیه، مسیری متضاد با ایده‌های شیعه در پیش گرفته بود و از سوی دیگر، انجمن حجتیه این مسیر را انحرافی از باور به ظهور می‌دانست. از این رو، آیت‌الله خمینی با دستور به برخورد با این جریان، راه مقابله با شبهات فکری و اعتقادی آن‌ها را در پیش گرفت.

اما دیری نپایید که با مرگ آیت‌الله خمینی و به قدرت رسیدن خامنه‌ای، باور اسلام‌گرایانه شیعیِ برآمده از انقلاب، با تفکر آخرالزمانی در هم آمیخت و بسترسازی برای ظهور امام غایب در دل حکومت به اصطلاح اسلامی نمود یافت.

التقاط فکری و قدرت‌طلبی

آنچه در اندیشه خامنه‌ای ریشه دوانده بود، التقاط تفکر ایدئولوژیک و انقلابی شیعه با اندیشه‌های آخرالزمانی حجتیه بود. او بر این باور است که اکنون که شیعه صاحب قدرت و حکومت شده، باید از منظر قدرت، نقاط تضاد و دشمنی با غرب و سیاست‌های استعماری آن را افزایش داد. در این تفکر، ظهور با نشستن و دعا خواندن ممکن نیست، بلکه شیعه باید در اوج قدرت کسب‌شده از انقلاب اسلامی، راهی برای توسعه قدرت و دشمن‌تراشی با غرب و دنباله‌روهای آن در جوامع اسلامی پیدا کند.

از این چشم‌انداز، خامنه‌ای با گرایش به مسائل نظامی همچون قدرت موشکی، فناوری‌های نظامی و ارتباطی و کسب دانش هسته‌ای، در صدد ایجاد یک قدرت نظامی بلامنازع برای حکومت شیعی برآمد. این حکومت قوی با ایده آمادگی برای لحظه ظهور توجیه می‌شد. اوج این تفکر در دوران محمود احمدی‌نژاد به وضوح دیده شد.

خامنه‌ای در لحظات حساس سیاسی که کشور در معرض بحران‌های بین‌المللی قرار می‌گرفت، برای حفظ نظام، به شخصیت‌های معتدل اجازه ورود به صحنه را می‌داد تا از فرو رفتن کشور به گرداب بحران جلوگیری کند. هرچند که روی کار آمدن این دولت‌های به‌ظاهر اعتدالی، تنها پوششی برای پیشبرد اهداف نظامی و هسته‌ای بود که در خفا در حال رشد و نمو بودند.

پشت پرده مذاکرات و نفوذ اطلاعاتی

نفوذ جاسوسی اسرائیل در بدنه حکومت، پرده از بسیاری از مسائل برداشت که پیش از آن به صورت فرضیه مطرح می‌شد. غرب از تمامی اهداف نظامی که خامنه‌ای دستور به اجرای آن داده بود، آگاه شد. همواره این پرسش برای بسیاری از آگاهان به امر سیاست مطرح بود که چرا خامنه‌ای با اجازه دادن به مذاکرات، کشور را وارد وادی تعهداتی می‌کند که خود بستر نابودی آن را نیز فراهم می‌سازد؟

در مذاکرات اولیه در دوره خاتمی که به ریاست حسن روحانی صورت گرفت و به توافق سعدآباد انجامید، تا توافق برجام و استمرار آن که به نابودی کامل رفت، همگی به توافقی منجر شد که خود خامنه‌ای با طرح این امر که «من از اول مخالف بودم» یا «ایراد بر بخشی از آن دارم»، مجوزی را صادر می‌کرد تا تندروهای پیرو او این توافق‌ها را به نابودی بکشانند.

امروز پاسخ این پرسش برای همگان آشکار شده است: مذاکره در زمانی که کشور در بحرانی بزرگ فرو می‌رفت و ترس از نارضایتی داخلی وجود داشت، پوششی برای کنترل افکار عمومی و اجتناب از رویارویی جدی با غرب بود. همچنین، این مذاکرات پوششی امن برای پیشبرد اهداف نظامی و هسته‌ای بود که خامنه‌ای به دنبال رسیدن به نقطه اطمینان‌بخش آن بود.

آگاهی غرب و به خصوص اسرائیل از برنامه‌های خامنه‌ای از طریق جاسوسی و سرقت اسناد هسته‌ای، ترس از به وجود آمدن دشمنی قدرتمند متکی بر منابع نظامی و هسته‌ای را در آن‌ها ایجاد کرد. ایران با رسیدن به قدرت نسبی در بخش موشکی و انتقال فناوری آن به نیروهای نیابتی مانند حزب‌الله در لبنان و حوثی‌ها در یمن، به سرعت خود را به عنوان یک قدرت تهدیدساز برای غرب و اسرائیل مطرح کرد.

این ادعای تبلیغاتی و موفقیت در به چالش کشیدن غرب و اسرائیل در خاورمیانه، حکومت اسلامی و خامنه‌ای را به خطری بزرگ برای غرب تبدیل کرد. در این لحظه، معادله قدرت در منطقه خاورمیانه تغییر کرد. از یک‌سو، آمریکا به دنبال آن رفت که موجودیت اسرائیل را به عنوان یک بازیگر رسمی و مقبول در خاورمیانه تثبیت کند و با ایجاد پیمان صلح ابراهیم، اسرائیل را به عنوان بازیگری فعال و مقبول از سوی کشورهای اسلامی مطرح ساخت. سپس وارد فاز مواجهه عملی با ایران شد.

این فاز که با کشته شدن قاسم سلیمانی کلید خورد، اگر رخدادها را پیگیری کنیم، در نهایت به جنگ مستقیم و رودرروی اسرائیل با حکومت اسلامی می‌رسد. تمامی این مسائل با هدف تضعیف حکومت خامنه‌ای صورت می‌گرفت، زیرا برای غرب یک حکومت فعال در ایران، در صورتی که ضعیف و گرفتار مشکلات سخت داخلی باشد، بسیار بهتر از یک حکومت قوی یا حتی یک حکومت جدید است که منافع غرب را در آینده تهدید کند یا نکند. مسئله اصلی، تضعیف حکومت و ایجاد بحران داخلی است که صورت گرفته است.

اسارت ایران در یک پندار آخرالزمانی

اگر از این چشم‌انداز به مسئله ایران نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خامنه‌ای با تکیه بر تفکری التقاطی میان اندیشه‌های انقلابی و اندیشه‌های مهدویت آخرالزمانی، خود را بسترساز ظهور امام غایب با قدرت‌سازی شیعی می‌دانست. این اندیشه در ذهن خامنه‌ای، ایران و ایرانیان را به اسارت گرفته است. با روی کار آمدن احمدی‌نژاد، جریانی شروع شد که تلاش می‌کردند خامنه‌ای را سید خراسانی معرفی کنند که مقدمه‌ساز ظهور امام غایب خواهد بود.

در این چارچوب، برخی از آخوندهای وابسته به دستگاه خامنه‌ای با طرح مسائل شهودی، مانند نشست و برخاست خامنه‌ای با امام غایب یا تأیید او از سوی امام غایب، این تصویر آخرالزمانی را از رهبری او ترسیم می‌کردند. در جایی از سید حسن نصرالله نقل شده که خامنه‌ای گفته است: «هرگاه در مسائل حکومت با مشکل و دشواری روبرو می‌شوم، به قم و مسجد جمکران سفر می‌کنم؛ بعد از خواندن دو رکعت نماز، چنان الهامات راهگشایی بر قلب من وارد می‌شود که کلید حل تمام مشکلات می‌شود.» وجود چنین افکاری در باور خامنه‌ای در کنار چاپلوسان طراح افکار آخرالزمانی، کار را به جایی رساند که خامنه‌ای در سخنانی علنی، از «حرف زدن خدا از زبان خود» سخن می‌گفت.

این پندار خامنه‌ای و مسائلی که برای ایران رخ داده، به وضوح اسارت ایران و ایرانیان را به واسطه افکار بی‌اساس نشان می‌دهد که نتیجه آن فرو رفتن ایران در بحران‌های گوناگون در مدت سی و شش سال رهبری او بوده است. حال تصور کنید کسانی از اصلاح‌طلبان وابسته به الیگارشی قدرت اقتصادی، در اندیشه جانشینی فرزندش مجتبی با ایده «بن سلمان ایرانی» هستند. این در حالی است که به گواه بسیاری از نزدیکان به دستگاه خامنه‌ای، یکی از کسانی که مروج و باورمند به افکار آخرالزمانی مهدویت در حکومت اسلامی است، شخص مجتبی خامنه‌ای است. او با نفوذی که بر پدر دارد و با ساختن حلقه پیرامونی آخوندهای مقرب به پدر، مروج ایده مهدویت آخرالزمانی است. این حرکت، تنها درگیر کردن ذهنیت عمومی برای خروج از چاه ویل به دریایی از مشکلات بی‌پایان خواهد بود. طرح ایده بن سلمان ایرانی از سوی اصلاح‌طلبان، تنها با هدف تضمین بقای خود در مناسبات قدرت اقتصادی بوده است.

یک نیاز اساسی: تحول در خودآگاهی اجتماعی

اکنون ما در برابر واقعیتی از تاریخ معاصر خود ایستاده‌ایم. نفی و کنار گذاشتن خامنه‌ای به تنهایی نمی‌تواند برای ایران امروز مفید باشد، بلکه تحول در خودآگاهی اجتماعی و پندار عمومی مردم، امری ضروری است. در این تحول، مردم ایران باید به این نکته مهم توجه کنند که آنچه حکومت اسلامی از عصر خمینی و اوج آن در دوران خامنه‌ای به نام اسلام و مذهب تشیع ساختند، باوری خودساخته و مبتنی بر منافع بخشی از آخوندها بوده است که از بازاندیشی در تفکر شیعی، الیگارشی متکی بر دستگاه اقتصادی بزرگی برای خود به وجود آوردند.

اگر به تاریخ شیعه از زمان آغاز توجه کنیم، با درس‌آموزی از واقعه کربلا و برخورد با زید بن علی و حوادث دیگر، از قدرت‌خواهی عبور کرده و با تکیه بر آموزه‌های معنوی، در تلاش برای تربیت انسان مؤمن مرتبط با خدا بودند. در کتاب کافی، مهم‌ترین کتاب جامع حدیثی شیعه، کمترین سهم و آن هم با تأکید بر نفی قدرت‌طلبی و حکومت، به امر سیاسی داده شده است. این را نویسنده این سطور با آگاهی کامل از مطالعه تمام منابع شیعه اولیه می‌گوید.

برساختن حکومت اسلامی در تاریخ معاصر، اهرم اخلاقی دین را که در پندار ایرانی در تنظیم مناسبات اجتماعی به بهترین شیوه عمل می‌کرد، از بین برد. امروز ایران با بحران‌های بسیاری در مناسبات هنجاری روبرو است که با نابودی باور اخلاقی به دین در جامعه نمود یافته است؛ در حالی که نخبگان و اندیشمندان نتوانستند اخلاقیات جدیدی در تنظیم مناسبات اجتماعی شکل دهند.

بر این اساس، جامعه با توجه به وضعیت ناگواری که در آن فرو رفته، شایسته است به نداهای مهم نخبگان آگاه در گذار از حکومت توجه کند. امروز گذار از حکومت اسلامی، همراه با عبور از تمام تفکرات ایدئولوژیک آن خواهد بود.





iran-emrooz.net | Sat, 27.09.2025, 19:38
حاشیه‌ای بر روضه‌ای که مسعود خواند

اکبر کرمی

مسعود پزشکیان پس از تصمیم به بازگشت تحریم‌ها و کارا شدن سازوکار ماشه در شورای امنیت سازمان ملت‌ها گفت این تصمیم غیرقانونی و غیراخلاقی است. هرجور که به داستان نگاه کنیم این ادعا و داو بی‌معنا و دور از دریافت ژرف از اخلاق، قانون و حتا سیاست است؛ یعنی اگر دریافت اندکی از سیاست، قانون، و اخلاق و بنیادهای آن‌ها در میان باشد، چنین ادعایی آشکارا بی‌معنا خواهد شد.

پس چرا پزشکیان این داو را پیش‌نهاده است؟

پاسخ آشکار است، زیرا او همانند بسیاری از ما ایرانی‌ها دریافت درخوری از این برساخت‌ها ندارد؛ و در مرزگویی و کران‌بندی آن‌ها ناکام است. و شوربختانه همه‌ی ناکامی‌های از جمله در این رخ‌داد به همان‌جا می‌رسد.

با این‌همه برای این داوگفت پزشکیان می‌توان دفاعی کوچک آورد؛ دفاعی که بر دریافتی اندک و بسبار باریک از سیاست و قدرت استوار است. اما بگذارید پیش از پیش‌گذاشتن این دفاعیه از نادانی سوار بر داو پزشکیان آن‌جا که تصمیم شورای امنیت را غیراخلاقی و غیرقانونی می‌خواند (و بدتر شاید سیاسی می‌داند!) گفت‌وگو کنیم، پوست‌ آن را بکنیم و سپس به این‌جا برگردیم.

آن‌چه پزشکیان در باره‌ی رفتار شورای امنیت می‌گوید، همانند آن است که کسی به مسعود پزشکیان بگوید: گزینش شما به عنوان رییس‌جمهور ایران گزینشی غیراخلاقی و غیرقانونی است. هر پایه‌ای که پزشکیان برای داو خود پیش‌بگذارد، خودکار برای این ادعا و داو هم پیش‌گذاشتنی است؛ چه در فرآیند گزینش مسعود پزشکیان نه‌تنها به باور و داوری منتقدان و دشمنان جمهوری اسلامی و که حتا بسیاری از حقوق‌دان‌ها و سیاست‌مدارها و فلاسفه‌ی اخلاق که دشمن جمهوری اسلامی هم نیستند و تنها هم‌آورد پزشکیان یا کسی که او را با آماده‌گی‌ها و برنامه‌هایی برگزید (علی خامنه‌ای) هستند، مرزهای اخلاقی و قانونی‌ی بسیاری درنوردیده شده است.

این دست‌ گفت‌وگو‌ها اما هرگاه پای سیاست در میان است، هم بی‌معناست و هم در جایی بریده می‌شود. زیرا سیاست و قدرتی که در هسته‌ی سخت آن داوری می‌کند، پیش‌تر حرف خود را زده است؛ داوری خود را کرده است؛ و مرز قانون و حتا اخلاق را گذاشته است؛ و نمی‌توان از داوری آن گریخت.

همه‌ی گفت‌وگوها از جمله اخلاق و قانون گفت‌وگوهایی باز و بی‌پایان هستند، و باید باشند؛ مگر گفت‌وگوهایی که در میدان سیاست هست. در سپهر سیاست است که هر گفت‌وگویی به‌گونه‌ای گذرا و دوره‌ای پایان می‌گیرد؛ و قدرت است که بر هر گفت‌وگویی نقطه‌ی پایان می‌گذارد. به زبان دیگر اخلاق، علم و حتا قانون هم در پایان چیزی نیست و نمی‌تواند باشد، مگر زبان قدرت که داوری می‌کند. و در هر دو باره بالا پیش‌تر داوری کرده است. یعنی همه‌ی داوری‌ها در پایان داوری‌هایی سیاسی هستند.(۱)

این دست گفت‌وگوها در معنادارترین ریخت چالیدن فرآیندهای تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری است. گوینده می‌خواهد بگوید: کسانی که این تصمیم را پختند و ریختند، دریافت درخوری از پیچیده‌گی‌های داستان ندارند و تصمیم آن‌ها در آینده ویران‌گر خواهد بود؛ یا خواهد شد. به زبان دیگر، برخی از برآمدهای دیرآیند این تصمیم‌ها به‌پرسش گرفته می‌شود و تکاپوی آن است نشان داده‌شود که این تصمیم‌ها با آماج تصمیم‌گیرنده‌گان بی‌گانه است. دش‌واری داستان اما آن‌جاست که حتا اگر این ادعا و داو در جهانی نمادین درست و راست باشد، در جهان واقعی به‌کار نمی‌آید! زیرا این قدرت و هسته‌ی سخت آن است که داوری می‌کند؛ و برآورد و ارزیابی اوست که اهمیت دارد. و این برآورد و داوری تا آن‌جا ادامه می‌یابد که در جمهوری اسلامی که دریافتی از حقوق بشر در میان نیست، داور می‌تواند منتقدان داوری خود را هم به زندان بیندازد.

پزشکیان باید خدا را شکر کند که ترامپ و داوران نهادهای جهانی دست‌شان به اندازه علی خامنه‌ای باز نیست! (۲)

و این همان‌جاست که امکانی برای دفاع از داو بی‌معنای پزشکیان هم آفریده می‌شود. قدرت و داوری برای آن که سنگ‌واره نشود و به فساد کشیده نشود، به‌ناچار باید پخش شود؛ و می‌شود. رعایت حقوق بشر از جمله آزادی بیان و حق دفاع و هزار و یک چیز کوچک و بزرگ دیگر در فن‌آوری سیاست و رام‌داری آمده است که می‌توانند به ادامه‌ی گفت‌وگو و حتا گاهی فیلوباستر و روده‌درازی برای پرهیز از تصمیم‌گیری هم برسد. یعنی می‌توان پذیرفت که مسعود پزشکیان هم می‌تواند از این حرف‌های بی‌معنا انرژی بیافریند و برآیند فرآیندهای سیاسی را گاهی جا‌به‌جا کند.

——————————-
پانویس‌ها:
۱. توسعه سیاسی به معنای دولت وبری، حکومت قانون و دمکراسی چیزی نیست مگر باز و بی‌پایان کردن گفت‌وگوهای سیاسی به کمک پخش قدرت. این پخش قدرت و‌ نهادمند و سامان‌مند کردن قدرت و سازوکارهای روانیدن آن است که در دو سطح گفت‌وگوهای سیاسی را باز و بی‌پایان می‌کند.
یکم. در سطح تصمیم‌سازی با حکومت قانون و سازوکارهای حقوقی همانند قرارداد اجتماعی و نهادهای قانوگذاری و علمی و مدنی و‌ سیاسی گوناگون و رنگارنگ می‌توان گفت‌وگوها ی سیاسی را در تصمیم‌سازی‌ها باز، بی‌پایان کرد.
دوم. در سطح تصمیم‌گیری با آزادی‌های گوناگون، برابری حقوقی و مردم‌سالاری می‌توان فرآیند‌های تصمیم‌گیری را باز و بی‌پایان کرد.
اما همیشه و در همه حال به‌گاه تصمیم‌گیری این قدرت است که حرف آخر را می‌زند و داوری می‌کند. توسعه سیاسی روال‌مند، نهادمند و قانون‌مند کردن این فرآیند است.
۲) آن‌ها دست بالا می‌توانند رفت‌وشد و خرید ره‌آورد از کاسکو را در تنگ کنند! که هرجور نگاه کنیم از حصر و زندان که زندان‌بان اعظم ایران به‌کار می‌برد تا منتقدان و هم‌آوردان خود را زمین‌گیر کند، خوش‌خیم‌تر است. اگر پزشکیان لحظه‌ای می‌توانست در میان روضه‌خوانی خود به میرحسین موسوی و مصطفا تاج‌زاده ب‌اندیشید، برای آن‌ها روضه‌ می‌خوانند. کشتار فله‌ای در جمهوری اسلامی داستان پرآب‌وچشم دیگری است که در جایی دیگر باید به آن پرداخت. شوربختانه کسانی که در نهادهای جهانی برای ایران روضه می‌خوانند پای‌شان که به ایران برسد برای سرکوب ایرانیان فلسفه خواهند بافت.



نظر خوانندگان:


■ جناب کرمی با درود! مقاله شما با عنوان «حاشیه‌ای بر روضه‌ای که مسعود پزشکیان خواند» از جنبه‌های مختلفی قابل تأمل است. به چند نکته اشاره میکنم.
دلیل و تناسب انتخاب عنوان مقاله را متوجه نشدم. محتوی مقاله ارتباط زیادی با عنوان آن ندارد. روضه معمولا به مطالب و اشعاری که در سوگواری و عزاداری بالای منبر می‌خوانند گفته می شود. آیا منظور شما آنست که پزشکیان بجای ایراد سخنانی سنجیده و سیاستمدارانه در مورد رای شورای امنیت سازمان ملل در رفع تعلیق از تحریم های بین المللی علیه ایران به روضه خوانی پرداخته و ذکر مصیبت کرده است؟ در این صورت جمله پانویس که “اگر پزشکیان لحظه‌ای می‌توانست در میان روضه‌خوانی خود به میرحسین موسوی و مصطفا تاج‌زاده ب‌اندیشید، برای آن‌ها روضه‌ می‌خواند” به چه معنی است؟
خلاصه مقاله، تا آنجا که متوجه شدم، آنست که آقای پزشکیان درک درستی از مفاهیم قانون و اخلاق و سیاست ندارد زیرا متوجه نیست که این (رابطه) قدرت (در سطح بین المللی) بوده که منجر به تصمیم شورای امنیت سازمان ملل در رفع تعلیق تحریم های بین المللی علیه ایران شده و اخلاق و قانون در این میان محل زیادی از اعراب ندارند همانطور که رئیس جمهور شدن ایشان هم تابع رابطه قدرت در ایران بوده است. یعنی قدرت و خواست مستبد حاکم بر کشور که آقای خامنه ای باشد او را سر کار آورده و در این کار اخلاق و قانون را هم زیر پا گذاشته است.
واضح است که بر مبنای نظریه نئو ریالیستی (Real Politics) در روابط بین الملل این قدرت نسبی (که البته متغیر مرکب و پیچیده ای متشکل از مولفه های متعدد قدرت سخت و قدرت نرم است ) کشورها است که تعیین کننده اصلی روابط بین آنها است و اخلاقیات و قوانین بین المللی در نهایت متغییرهای تعیین کننده نیستند، اما استدلال شما در این مورد و مقایسه ساختار قدرت پشت تصمیم شورای امنیت سازمان ملل با اعمال قدرت سیاسی آقای خامنه ای برای رئیس جمهور کردن آقای پزشکیان صحیح نیست.
در واقع تصمیم شورای امنیت سازمان ملل هم قانونی و هم اخلاقی بوده است. شورای حکام سازمان بین المللی انرژی هسته ای، که ایران از اعضای آن و متعهد به عدم اشاعه سلاحهای هسته ای است، گزارش کرده که نمیتواند تائید کند که افزایش میزان غنی سازی اورانیوم در برنامه هسته ای ج. ا. ایران، صرفا برای مقاصد غیر نظامی است. بر اساس آن کشورهای اروپایی عضو معاهده برجام دولت ج. ا. ایران را به نقض تعهدات خود در برجام متهم و بر مبنای آن معاهده خواستار فعال شدن مکانیسم ماشه که متضمن رفع تعلیق تحریم های بین المللی مصوب سالهای قبل شورای امنیت بر علیه ج. ا. ایران بوده شده اند. اکثریت اعضاء آن شورا هم به این رای داده اند. چون در فعال شدن مکانیسم ماشه در برجام حق وتو هم در نظر گرفته نشده بوده روسیه یا چین نیز نتوانستند رای اکثریت را با وتوی خود بی اثر کنند. بنابراین در این تصمیم قوانین و معاهدات ین المللی نقض نشده. از سوی دیگر نمیتوان جلوگیری از دستیابی دولت تمامیت خواه دینی ج. ا. ایران به سلاح هسته ای را غیر اخلاقی خواند. زیرا دستیابی خامنه ای و سپاه پاسداران که یک نیروی نظامی ایدئولویک است، (که توسط شمار فزاینده ای از کشورها نیز یک سازمان تروریستی شناخته شده است)، میتواند عواقب فاجعه باری برای منطقه و حتی جهان بوجود آورد و جلوگیری از این دسترسی نمیتواند غیر اخلاقی تلقی شود.
بنابراین مقایسه این تصمیم شورای امنیت سازمان ملل با تصمیم آقای خامنه ای برای روی کار آوردن آقای پزشکیان صحیح نیست. بنا بر اظهار معاون آقای پزشکیان تمام اعضای شورای نگهبان (اعم از فقها و حقوقدانان) صلاحیت آقای پزشکیان برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته را رد کرده بوده اند اما آقای خامنه ای بر خلاف قانون از بالای سر آنها صلاحیت او را تائید و او را به ریاست جمهور رسانده است. غیر اخلاقی بودن این موضوع هم نیازی به توضیح ندارد.
گذشته از نکته اصلی که در بالا ذکر شد مقاله از جهات دیگری نیز قابل تامل است:
یک نکته آنست که نوشته همراه با طعن و کنایه بوده و حتی میتوان گفت نسبت به آقای پزشکیان دارای لحن تحقیر آمیز است. شخصا آقای پزشکیان را مناسب ریاست جمهوری ایران نمیدانم و معتقدم افراد شایسته تری در کشور برای این سمت وجود دارند اما در عین حال این را هم درست نمیدانم که در انتقاد از او، یا هر مقام سیاسی، اداری دیگری، طعن و کنایه و لحن تحقیر آمیز بکار رود.
دیگر آنکه، در پانویس مقاله، «دولت وبری» را معادل «حکومت قانون و دموکراسی» دانسته‌اید. اما تا آنجا که بخاطر دارم در نظریه ماکس وبر، دولت مدرن به‌عنوان سازمانی تعریف می‌شود که انحصار استفاده مشروع از زور در قلمرو معین دارد و بر پایه بوروکراسی عقلانی، قانون‌مندی و اقتدار مشروع عمل می‌کند. تأکید وبر بیشتر بر مشروعیت، عقلانیت قانونی و بوروکراسی است نه «بی‌پایان کردن گفت‌وگوها». توسعه سیاسی نیز به «باز و بی‌پایان کردن گفت‌وگوها از طریق پخش قدرت» تعبیر شده که برداشتی دقیق نیست و بهتر است تمایز بین «دولت وبری» و «دولت دموکراتیک» روشن شود.
خسرو


■ درود و مهر بر خسرو عزیز، سپاس‌گزارم از توجه و واسنجی شما
یکم. سخن‌رانی و گفت‌وگوهای مسعود پزشکیان چیزی بیش از روضه‌خوانی و ذکر مصیبت نبود. سرنام نوشتار پدیدارشناسانه و برگفتی (توصیفی) است. تکاپویی برای کوچک کردن و خوارداشت پزشکیان درمیان نیست.
دوم. واسنجی من به همانندیدن نهادهای جمهوری اسلامی و نهادهای جهانی و آن‌چه در دل داوری‌های آن‌هاست نمی‌پردازد؛ داو من آن است که اگر پای داوری در میان باشد، نهادهای جهانی برترین نهادهای داوری هستند؛ و اگر بخواهیم این نهادها و داوری آن‌ها را بچالیم، در بنیادها داوری ناممکن می‌شود.
به زبان دیگر واسنجی باید در دل نهاد و وفادار به آن بماند. باریک‌بینی من اگر در پیش‌گذاشتن آن پیروز بوده باشم، نگره‌مانی پسینی از اخلاق و قانون و سیاست است که در میان ایرانیان چندان شناخته‌شده نیست.
در باره‌ی کران‌بندی توسعه به باور من نکته‌ی تاریکی در میان نیست. دولت وبری با همان مرزگویی شما بخشی از فرآیند توسعه ی سیاسی است.
شاد باشید.





iran-emrooz.net | Sat, 27.09.2025, 13:25
برای ایران بازخواست و پرسش کنید

ایلیا چاسبی

انسان‌ها خود در یک جامعه باز خلق قداست‌ها، فاصله‌ای اجتماعی با امور متعالی برساخته را حقیقت می‌بخشند. این ویژگی در خیال دینی ایرانیان از دوران‌های دور تا کنون به مثابه مؤلفه‌ای بنیادین نهادینه شده است. این ویژگی حاکم بر بینش انسان ایرانی در عرصه سیاسی و حکمرانی به تقدیس جایگاه حاکم، شاهنشاه و در دوره معاصر ولی فقیه منتهی شده است. لذا هنگامی که حکمران در کنش سیاسی از دامنه صفات بایسته مطرح در بینش ایرانی که بوسیله آن موقعیت قدسی یافته، فرو می‌ریزد با بحران‌های فکری روبرو می‌شود. اگر به تاریخ سیاسی ایران از گذشته تا اکنون توجه کنیم، درمی‌یابیم که ریشه استبدادزدگی در این فرهنگ ناشی از همسازی دین و سیاست با هم بوده که به تولید حقیقت قدسی حکمران شده است. خیال‌اندیشی سیاسی ایرانی با برسازی حکمران مقدس از موقعیت مشروعیت دینی او برمی‌خیزد، امکان تداوم استبداد را در فرهنگ سیاسی صورت بخشیده است. مشروعیت برامده از مذهب آن چنان مهم می‌نماید که بر مقبولیت عمومی برتری دارد.

در دوره سقوط شاهنشاهی در ایرانشهر و حضور ایرانیان در دامنه اندیشمندان و کنش‌گران سیاسی در بستر اسلامی برای اولین بار ابن‌مقفع در کتاب‌های خود تلاش می‌کند تا با برسازی پندارهای نو بر پایه تجربه‌های گذشته به تصحیح خیال‌اندیشی سیاسی ایرانی – مسلمانی کوشش کند. او در ادب الکبیر اظهار می‌دارد که باید کارگزاران از همکاری و همسویی با حکامی که در اندیشه و فکر خیر و صلاح رعیت خویش نیست رهایی یابد.(ابن-مقفع، ادب الکبیر، ص۴۰) برای اولین‌بار ما با عمل‌گرایی متکی بر واقعیت و درس‌آموزی از قدسی‌سازی جایگاه حاکم که امکان نصحیت، مشورت و همنشینی با نخبگان و اندیشمندان حقیقی را از او می‌گیرد و حلقه پیرامونی نفع‌طلب، چاپلوس و متملق جایگزین می‌کند.

حال ابن‌مقفع در تصحیح خیال‌اندیشی سیاسی به کارگزاران این پندار را عرضه می‌دارد که عرصه حکمرانی و سیاست، مبتنی بر خیر عمومی و مصالح مردم است؛ حال اگر حکمران از آن عدول کرد و نصحیت نپذیرفت و خود را در مقامی قرار داد که دانای کل و فراتر از شنیدن هر نصیحت و مشورت دانست؛ نباید با او همسو و برای او کار کرد. ابن‌مقفع با کنار کشیدن از چنین حاکمی، او را در معرض مسئولیت تصمیمات، سیاست‌های خود قرار داد.

این آموزه ابن‌مقفع در خیال‌اندیشی سیاسی ایرانی به دلیل نهادینگی باور به همسازی دین و سیاست، امکان نمود و ظهور نیافته است. از این‌رو در دوره‌های مختلف این حکمرانی قدسی‌ساز به بازتولید حاکم مستبدِ مقدس همت گمارده است. در دوره معاصر ما با نمود مسئله ولایت فقیه از دل انقلابی برای مقابله با استبداد و تبعات آن، روبرو می‌شویم. در زمانی که حکومت سکولار که پادشاه را سایه خدا بر زمین می‌پنداشته را کنار می‌زند تا به تجسید کامل امر مقدس از دل دانش فقه اقدام کند. امری که آیت‌الله خمینی در درس‌گفتارهای حکومت اسلامی و در توضیح موقعیت و اختیارات ولی فقیه به این نکته اشاره می‌کند که هر آن‌چه از وظایف و تصور از توانایی و قدرتی که برای پیامبر می‌شناسید باید برای ولی فقیه هم در نظر بگیرید. آقای خامنه‌ای در دوران تثبیت جمهوریت و نهادینگی حکومت، این باور آیت‌الله خمینی را به صورت امر قدسی در سازمان حکومت نمود بخشید.

در سال ۱۳۶۸ش در زمان بازنگری قانون اساسی ج.ا.ا اصل ۱۱۰ با توجه به این تصور که رهبر بعد از آیت‌الله خمینی از موقعیت فرهمندی او برخوردار نیست؛ با ارتقاء گسترده وظایف و اختیارات رهبری به صورت قانونی قدرتی بسیار و بی‌پاسخ و مسئولیت‌پذیری را در دل قانون اساسی بوجود آوردند. شاید به این نکته اشاره شود که در ق.ا.ج.ا پاسخ‌گویی به نهادی به نام خبرگان در نظر گرفته شده است. امروز تجربه قانون‌گذاری در ایران معاصر به ما نشان می‌دهد که با برسازی قدرت مطلقه به صورت منشأ قدرت در نهادها، دوری بوجود می‌آید که نتیجه آن، خضوع نهادهای ناظر بر نهاد منشأ قدرت انتظام می‌گیرد. حال تصور کنید که این جایگاه قانونی با خیال‌اندیشی شیعی و ایرانی قدسی‌ساز همراه شود تا استبداد را در موقعیت امام و تالی تلو امام عصوم تجلی یابد.

آقای خامنه‌ای از این چشم‌انداز بیشترین بهره را از اعمال قدرت خود و نهاد رهبری در سرتاسر حکومت در جغرافیای ایران بُرده است. این در شرایطی است که بنگاه‌های اقتصادی بزرگی چون نهادهای انقلابی و مذهبی در اختیار رهبری، عدم پاسخ‌گویی را به حد کمال خود ارتقاء بخشیده است. او در سی و شش سال رهبری ج.ا با دخالت در تمام مسائل از سیاست‌گذاری‌های کلی تا جزء و از مسائل اجرایی و تقنینی، خود را به رهبری مطلق عنان در همه امور قدرت ج.ا قرار داده است. اما در قبال این قدرت تا کنون به صورت یک‌طرفه مسئولیت هیچ سیاستی، اتفاقی یا رخدادی داخلی و بین‌المللی را نپذیرفته است. او در مقام اعمال نفوذ در همه مسائل دخالت می‌کند تا جایی که در نهایت مسعود پزشکیان در آخرین انتخابات دوره چهاردهم ریاست جمهوری با طرح شعار انتخاباتی که هیچ برنامه‌ای ندارد و تنها برای اجرای منویات مقام رهبری آماده، مُهر تأییدی بر مقام فعال و مختار بی‌مسولیت رهبری در ایران زد.

خامنه‌ای و حلقه سازمانی پیرامون او که بزرگ‌ترین حکومت در حکومت در ساختار ج.ا. را شکل می‌دهد؛ عامل اصلی تمام حوادث و رخدادهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی و حتی اجتماعی در ایران امروز است؛ اما با عدم مسئولیت‌پذیری دولت‌های ادوار مختلف را عامل این فلاک امروز مطرح می‌کند.

روزی در سال ۱۳۸۸ش در اوج بحران ناشی از انتخابات ریاست جمهوری و اعتراض مردم به دخالت نهاد رهبری و شخص علی خامنه‌ای در انتخابات، مردم در جنبشی مدنی فریاد رأی من کو را سر داده بودند؛ طرحی را با یکی از اصلاح‌طلبان با نفوذ آن زمان مطرح کردم. طرح من در راستای حرکت مدنی خواستار کنشی برای پاسخگویی خامنه‌ای به مردم بود. می‌دانستم که نهاد قدرت هیچ طرحی را در به چالش کشیده شده مکانت قدسی‌سازی شده رهبری را نمی‌پذیرد؛ اما طرح آن همانند حرکت نمادین استعفای نماینندگان مجلس ششم در اعتراض به رد صلاحیت‌ها در وجدان سیاسی ایران معاصر به یادگار خواهد ماند. طرح این بود که مردم به طور مستقیم علی خامنه‌ای را مسئول تقلب در انتخابات ریاست جمهوری می‌دانند. حال اگر از این سه میلیون نفر حاضر در راهپیمایی سکوت، صد هزار نفر فردا صبح به دادگاه مراجعه و شکایتی مستقیم از علی خامنه‌ای دال بر دخالت در انتخابات و تقلب در رأی گیری را ثبت کنند، این امر باعث می‌شود تا قوه قضائیه و نهاد قدرت رهبری را به چالش پاسخگویی سوق دهد. از بیان عمومی این طرح هم خودداری شد؛ چون اصلاح‌طلبان حکومتی، منافع اقتصادی و مصالح در قدرت داشتند که حاضر به خطر انداختن آن برای مردم نبودند.

اما مردم ایران از جنبش دانشجویی ۱۸ تیر و اقدامات اعتراضی ناهمسو با خواست خامنه‌ای، همواره بر خلاف منویات رهبری گام برداشتند. جنبش‌های اعتراضی اصلاحی مدنی به جنبش-های اعتراضی کنش‌گرایانه در مقابله با قدرت مطلقه خامنه‌ای تغییر ماهیت می‌دهد تا حرکت‌های اعتراضی زن، زندگی، آزادی مشروعیت سیستم ج.ا را برای حکمرانی در ایران به چالش می‌کشد. خامنه‌ای عامل اصلی تمام سرکوب‌های خشن و اعدام‌ها به خصوص در جنبش زن، زندگی، آزادی بوده است. همچنین مسئول اول تمام سیاست‌های هسته‌ای در ایران است که به‌وسیله آن ایران و زیست ایرانیان را در راستای اهداف امپراتوری‌سازی شیعی و مقابله با غرب و اسرائیل است. او همواره به صورت یک‌طرفه بدون توجه به سخنان دیگران، مردم را مخاطب قرار می‌دهد. او سخنان افرادی از داخل حکومت را به صورت محدود و بدون ذکر نام در بعضی از سخنرانی‌ها پاسخ می‌گوید؛ بدون این که اجازه بده آنان پاسخی به گفتارهای او بدهند. او حتی اجازه شنیده شدن صدای منتقدین همسو با ج.ا متوجه خود او را نداده است.

اما اکنون شرایط ایران بسیار متفاوت شده است. در شرایطی که ایران یک تجربه سخت جنگ با اسرائیل در اختیار دارد و وضعیت ناگوار اقتصادی، شرایط زیست مردم را رو به قهقرا سوق داده است؛ سخنان وی در مخالفت با مذاکره و دمیدن شیپور از دهانه گشاد آن، نمونه‌ای دیگر دخالت در امور اجرایی برای بهبود شرایط زیست مردم است. اما در این شرایط از رئیس جمهوری که اوج خلاقیت‌اش اجرای منویات رهبری است، توقع هیچ نمی‌رود. دیپلماسی مبتنی بر تهدید طرف مقابل، جناب عراقچی که محصول درس‌آموزی ایشان از مکتب اجرای منویات است؛ چیزی جز قرار دادن ایران در ذیل فصل هفتم منشور سازمان ملل نخواهد بود.

حال نخبگان و اندیشمندان در داخل و خارج ایران باید در حرکتی همسو برای ایران و ایرانیان، نقدهای صریح و بی‌پروایی را متوجه سی و شش سال رهبری بی‌مسولیت خامنه‌ای آغاز کنند. اگر این امر صورت نپذیرد، دیر یا زود ما باید در بر سر آمدن فردی به غایت بدتر از علی خامنه‌ای در عدم مسولیت‌پذیری خواهیم شد. امروز وقتی برای نجات ایران و ایرانیان از لحظه بازتولید استبداد قدسی‌سازی شده هستیم. بی‌توجهی به این دوره و نیاز آن مسولیتی بر گردن تمام روشنفکران، اندیشمندان و نخبگان در سطوح مختلف اجتماعی خواهد بود.





iran-emrooz.net | Wed, 24.09.2025, 17:53
ساعت طلایی فلسفه: گفتگو با ان اپلباوم

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

بخش اول
برگردان صوتی به متن و از متن به زبان فارسی: علی‌محمد طباطبایی

میراث پوتین: آن اپلباوم درباره محرومیت از آزادی سخن میگوید

* روز بخیر. ما خیلی راحت فراموش می‌کنیم که آزادی در یک جامعه باز تا چه اندازه شکننده و در معرض تهدید وخطر است. به همین دلیل مهمان امروز من، تاریخ‌نگار و نویسنده آن اپلباوم (Anne Applebaum)، خود را وقف تاریخ محرومیت از آزادی (Unfreiheit) کرده است، به‌ویژه تمامیت‌خواهی استالین. میراث او تا امروز بر سیاست جهانی اثر گذاشته است: از روسیه پوتین گرفته تا جنگ اوکراین، و حتی تا ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ. این‌ها موضوعات داغی هستند که امروز می‌خواهیم دقیق‌تر بررسی کنیم. خانم اپلباوم، خوش آمدید.

ممنونم.

* خانم اپلباوم، اجازه دهید با لحنی مثبت آغاز کنیم. در هفته‌های اخیر کدام رویداد در تاریخ معاصر جهان بیش از همه به شما امید داده است؟

به‌نظر من در برخی کشورهای اروپایی، به‌ویژه در اروپای شرقی، شاهد آغاز یک واکنش ضدپوپولیستی هستیم که از گذشته هوشمندانه‌تر است. پیکربندی‌های حزبی تازه‌ای شکل می‌گیرد. سبزها و لیبرال‌ها شروع کرده‌اند به این درک که باید در سیاستشان موضع روشن‌تری بگیرند. نشانه‌های آن را می‌توان در سوئیس، اسپانیا، لهستان و اسلواکی دید.

* جالب است که شما در این زمینه به اوکراین اشاره نکردید. در آنجا انتخاباتی آزاد، انتقال مسالمت‌آمیز قدرت و یک رئیس‌جمهور شگفتی‌آفرین جدید، ولودیمیر زلنسکی (Volodimir Selenski)، داشتیم. دیدگاه شما درباره این رئیس‌جمهور جدید چیست؟

هنوز کمی زود است که چیزی قطعی درباره او بگوییم. نکته جالب و مشهور درباره زلنسکی این است که او کارزار انتخاباتی خود را به‌عنوان یک شخصیت خیالی پیش برد. کمپین انتخاباتی‌اش همان سریال تلویزیونی‌اش بود. او کمدین، بازیگر و تهیه‌کننده است. سریالش درباره یک معلم تاریخ از یکی از استان‌های اوکراین بود که ناگهان به ریاست‌جمهوری انتخاب می‌شود و بعد با فساد روبه‌رو می‌گردد. جالب اینجاست که ارزش‌هایی که این سریال منتقل می‌کند بسیار جذاب‌اند: معلم تاریخ یک دموکرات است، به آموزش باور دارد و با فساد مخالف است. او مردی از میان مردم، یک شهروند عادی است و بنابراین به نظر می‌رسد حرف دل بسیاری از اوکراینی‌های عادی را می‌زند. گیج‌کننده اینجاست که ما نمی‌دانیم آیا شخصیتی که او در تلویزیون بازی می‌کرد با شخصیت واقعی‌اش مطابقت دارد یا نه.

* پس شما معتقدید که در اصل همان شخصیت خیالی انتخاب شد یا دست‌کم تصویری که آن شخصیت ارائه می‌کرد؟

بله، کاملاً همین‌طور است.

* اما این کمی غیرمسئولانه به‌نظر نمی‌رسد؟ کشوری که پنج سال درگیر جنگ بوده، فردی را انتخاب می‌کند که هیچ تجربه‌ای ندارد و حتی مشخص نیست دقیقاً چه مواضعی دارد. می‌توان گفت این اصلاً دموکراسی نیست، بلکه نوعی بدبینی و واکنش منفی است. این صرفاً رأی علیه کسی است نه رأی به نفع کسی.

می‌توان گفت بخشی از ماجرا همین است. این رأی علیه پوروشنکو (Poroschenko) بود و علیه این باور رایج که اوکراین فقط توسط الیگارش‌های فاسد اداره می‌شود. اما همان‌طور که گفتم، هرچند عجیب به نظر برسد، ارزش‌هایی که این سریال منتقل می‌کرد و زلنسکی با شخصیت خود نشان می‌داد، جذاب بودند. آن مرد کوچک که برای حقوق بشر – یا بهتر بگویم، برای عدالت – می‌جنگد و جامعه‌ای برابرتر و بهتر می‌خواهد، این پیام چندان هم غیرجذاب نیست.

* پس می‌توان گفت ارزش‌های دموکراسی در اوکراین به شکل زلنسکی تأیید شده‌اند. این کشوری است که پنج سال درگیر جنگ بوده و در اروپای مرکزی ما تقریباً هیچ نمی‌دانیم. رسانه‌ها هم تقریباً هیچ گزارشی نمی‌دهند. می‌توان گفت با نوعی بی‌توجهی دائمی به این جنگ روبه‌رو هستیم. به نظر شما دلیل این بی‌توجهی چیست؟

ببینید، تا مدتی پیش، یعنی تا ۱۹۹۱، اوکراین کشوری مستقل نبود. مردم آن را بخشی از روسیه می‌دانستند و نمی‌دانستند که هویت و زبان خاص خود را دارد. بنابراین توضیحی منطقی برای این بی‌توجهی وجود دارد. در سال‌های اخیر، حق با شماست. وقتی در ۲۰۱۴ جنگ آغاز شد، رسانه‌ها پر از گزارش بودند، اما بعد از مدتی علاقه کاهش یافت. فکر می‌کنم این بی‌علاقگی و کمبود درک، بازتابی از عذاب وجدان غرب هم هست. چرا در اوکراین و روسیه الیگارش‌های فاسد وجود دارند؟ از جمله به این دلیل که بانک‌ها و مؤسسات مالی غربی این وضعیت را ممکن می‌سازند. ما پول آن‌ها را می‌شوییم. ما اجازه می‌دهیم این الیگارش‌ها در کشورهای ما زندگی کنند – همین‌جا، نه چندان دور از این استودیوی تلویزیونی. همین‌طور در سوئیس. البته در سوئیس هم همین‌طور است. ما خیلی به جامعه‌های «پاک» و «غیر فاسد» خودمان می‌بالیم. اما در عمل، همین ما هستیم که در بازارهای مالی و در اینترنت این معاملات کثیف را انجام می‌دهیم و به این روند امکان ادامه می‌دهیم.

* پس شما می‌گویید که نوعی همدستیِ نادیده‌گرفته‌شده در این بی‌توجهی دخیل است، و شاید هم نوعی ناتوانی نظامی: یعنی این‌طور می‌گوییم که «خب، ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟»

چند سال پیش می‌توانستم پاسخ‌های متعددی به این پرسش بدهم و اکنون هم پاسخ‌های مختلفی وجود دارد. امروز اما به‌روشنی منافع ما ایجاب می‌کند که دولت اوکراین پابرجا بماند و بتواند از خودش دفاع کند.

* و منظور شما از «ما» همان جوامع آزاد غربی است؟

بله، ما، جوامع آزاد غربی، ما اروپایی‌ها اگر بخواهید این‌طور بگویید. به نفع ماست که بین اتحادیهٔ اروپا و روسیه یک کشور بزرگ وجود داشته باشد که طرفدار اروپا باشد یا دست‌کم در پی دموکراسی. این توازن قدرت را تغییر می‌دهد و برای ما خوب است: برای تجارت، برای کسب‌وکار. اوکراین اگر در این مسیر پیش برود، همسایه‌ای خوب برای اروپا خواهد بود. از دید ژئوپولیتیک و اقتصادی، این کاملاً به نفع ماست.

* چون بسیاری مردم دقیقاً نمی‌دانند آن‌جا چه می‌گذرد، یک گزارش کوتاه آماده کرده‌ایم دربارهٔ وضعیت کنونی. و تازه اقدام جدیدی هم صورت گرفته: ولادیمیر پوتین به ساکنان مناطق اشغالی اوکراین پیشنهاد کرده که بتوانند گذرنامهٔ روسی دریافت کنند. بگذارید گزارشی کوتاه ببینیم.

گزارش تلویزیونی:
فرمان روسیه برای جمهوری‌های خودخواندهٔ دونتسک و لوهانسک در شرق اوکراین صادر شده و بیش از سه میلیون شهروند را دربر می‌گیرد. از دیروز، آن‌ها می‌توانند در روندی ساده و سه‌ماهه تابعیت روسیه بگیرند. این دخالت مستقیم روسیه در امور داخلی یک کشور مستقل است. نقض فاحش حاکمیت و تمامیت ارضی اوکراین. در مناطق دونتسک و لوهانسک با مراکز هم‌نامشان، پنج سال است که جنگ جریان دارد. این مناطقِ سایه‌زده روی نقشه را جدایی‌طلبان جمهوری‌های مستقل می‌دانند. هرچند چهار سال پیش در توافق‌نامهٔ مینسک آتش‌بس اعلام شد، اما درگیری‌ها مدام شعله‌ور می‌شود. مأموریت نظارتی سازمان امنیت و همکاری اروپا تقریباً هر روز از نقض آتش‌بس توسط هر دو طرف خبر می‌دهد. با این تصمیم، پوتین عملاً خطر تشدید بحران در شرق اوکراین را به جان خریده است. در بهترین حالت، اعطای انبوه گذرنامه‌های روسی فقط یک تاکتیک سیاسی است برای تحت فشار گذاشتن کی‌یف. در بدترین حالت اما این کار می‌تواند به نوعی الحاق خزندهٔ دونتسک و لوهانسک به روسیه منجر شود. با این حال، روسیه در درازمدت توان یک تشدید واقعی بحران را ندارد. نه از نظر سیاسی و نه مالی. هزینهٔ مستقیم سرمایه‌گذاری روسیه در کریمه ۱۵ میلیارد فرانک بود. فقط ساخت پل میان شبه‌جزیرهٔ کریمه و سرزمین اصلی روسیه ۴ میلیارد فرانک خرج داشت. یارانه‌های زیرساختی و بیمه‌های اجتماعی را هم اضافه کنید. هیچ نشانی از توقف این هزینه‌ها دیده نمی‌شود. هر چه وضعیت فعلی طولانی‌تر شود، اثرات منفی بر اقتصاد روسیه بیشتر و هزینه‌ها بالاتر می‌رود. پنج سال پس از الحاق کریمه، نتیجهٔ سیاسی و اقتصادی برای روسیه ناامیدکننده تا ویرانگر بوده است. و این مردم هستند که بهای آن را می‌پردازند. پایان گزارش.

* خانم اپلبام، بیایید سعی کنیم موضوع را از نگاه روسیه ببینیم. این جنگ پرهزینه است، جان انسان‌ها را می‌گیرد. چرا روسیه می‌خواهد مناطقی را که جزو خاکش نیستند تصرف کند، آن‌ها را ضمیمه کند و جمعیتشان را «روس» بسازد؟

در اصل، جنگ اوکراین تقریباً ربطی به خود اوکراین نداشت. بیشتر به شخص پوتین مربوط می‌شد و میل او به ماندن در قدرت. خلاصه بگویم، پوتین در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری خود با این استدلال مشروعیت می‌گرفت: «ممکن است من فاسد و دیکتاتور باشم، اما دست‌کم به لطف من وضع زندگی شما رو به بهبود است.» این حرف تا دو دورهٔ اولش درست بود. اما حالا دیگر چنین نیست. اوضاع اقتصادی برای همه بهتر نشده، به‌ویژه در استان‌ها. پس او با استدلال دیگری آمده که چیزی شبیه این است: «بله، من فاسدم، اما روسیه را دوباره بزرگ می‌کنم. روسیه کشوری قدرتمند است. ما در جهان اهمیت داریم.» تسخیر یا کنترل اوکراین این استدلال را بسیار تقویت می‌کرد. از سوی دیگر، باید به این هم توجه کرد که اوکراین برای روس‌ها چه معنایی دارد: یک استان از دست رفته، بخشی از قلمرو پیشین. اینکه اوکراین طرفدار اروپا شده و ممکن است یک دموکراسی واقعی شود، برای نظام روسیه تهدیدی بزرگ است. چون اگر اوکراینی‌ها بتوانند اروپایی و دموکرات باشند، چرا روس‌ها نتوانند؟ پوتین از وقوع شورشی مشابه آنچه در سال ۲۰۱۴ در کی‌یف دیدیم می‌ترسد. به همین دلیل است که باید با چنین اقدامی نشان دهد که مخالف است.

* بله، اینجا یک بُعد ژئو‌استراتژیک و ژئو‌پولیتیک هم وجود دارد که با موقعیت جغرافیایی مرتبط است. بیایید روی نقشه نگاه کنیم تا بدانیم درباره چه چیزی صحبت می‌کنیم. پیش از هر چیز، ببینیم این کشور چقدر بزرگ است: بزرگ‌ترین کشور اروپاست. مرزی طولانی با روسیه دارد، و استدلال روسیه هم همین بود که می‌گفتند می‌خواهند جنبهٔ امنیتی را پررنگ کنند، به‌ویژه در مورد کریمه. آن‌ها می‌گفتند از گسترش حوزهٔ نفوذ ناتو به شرق احساس تهدید می‌کنند.

اینکه روسیه از گسترش ناتو احساس تهدید کند، همیشه مضحک بوده است. زیرا هم‌زمان با گسترش ناتو به کشورهای سابق پیمان ورشو، ایالات متحده نیروهایش را از اروپا خارج می‌کرد. روسیه می‌داند که ناتو یک اتحاد دفاعی است. می‌داند که ناتو هرگز یک نیروی تهاجمی نخواهد شد و نمی‌تواند روسیه را اشغال کند. این صرفاً یک استراتژی از سوی دولت پوتین است که مدام از آن استفاده می‌کند. برای او یک دلیل دیگر است تا توجیه کند چرا باید در قدرت بماند. فراموش نکنید، او یک دیکتاتور غیردموکراتیک است که از حمایت عمومی برخوردار نیست یا هیچ‌وقت نمی‌تواند مطمئن باشد که برخوردار است. به همین دلیل، او باید مدام برای روس‌ها دلایلی بتراشد که چرا باید در قدرت بماند.

* شما نکتهٔ جالب دیگری هم گفتید: اینکه یک چشم‌انداز بزرگ‌تر به مردم روسیه فروخته می‌شود، یعنی بازسازی یا احیای حوزهٔ نفوذ اتحاد جماهیر شوروی سابق. بسیاری هم می‌ترسند که اوکراین فقط یک گام یا پیامی باشد برای سیاست توسعه‌طلبانهٔ گسترده‌تر.

این ایدهٔ اعطای گذرنامه‌های روسی به اوکراینی‌ها، همان چیزی است که روس‌ها قبلاً هم انجام داده بودند، وقتی به ساکنان استان‌های جداشده از گرجستان گذرنامه دادند. با این بهانه می‌گفتند: «ما باید از شهروندان روسی دفاع کنیم.» آنچه در اوکراین رخ می‌دهد، عملاً گام دیگری در همان روندی است که مدت‌هاست آغاز شده. البته اتحاد جماهیر شوروی دیگر به‌طور کامل بازنخواهد گشت، اما روسیه می‌خواهد دوباره خود را به‌عنوان یک بازیگر مهم ژئوپولیتیک تثبیت کند، و این کاملاً بخشی از مشروعیت‌سازی پوتین است.

* اینجا به اصل پروژهٔ شما نزدیک می‌شویم: بررسی نوعی تداوم در تاریخ روسیه و در کل تاریخ بلوک شرق. شما یک سه‌گانه نوشته‌اید دربارهٔ تاریخ توتالیتاریسم استالینیستی. کتاب نخست دربارهٔ گولاگ، یعنی اردوگاه‌های نابودی و کار در روسیه بود. کتاب دوم دربارهٔ گسترش پردهٔ آهنین در کشورهای پیمان ورشو. و کتاب سوم، که تازه منتشر شده، دربارهٔ «گرسنگی سرخ» است، همان‌طور که شما نامیده‌اید، یعنی جنگ استالین علیه اوکراین: یک قحطی در سال ۱۹۳۳ که چهار میلیون قربانی گرفت. آیا درست است که بگوییم این سه کتاب بسیار تأثیرگذار در واقع یک مجموعه‌اند و قصدشان نشان دادن تداوم تاریخ و بازتاب آن تا امروز است؟

من فکر می‌کنم بین روسیهٔ امروز و اتحاد شوروی تفاوت‌های مهمی وجود دارد. همه‌چیز دقیقاً یکسان نیست. اما این کتاب‌ها همان‌طور که شما گفتید، به‌منزلهٔ یک سه‌گانه در نظر گرفته شده‌اند، چون در همهٔ آن‌ها کوشیدم بفهمم توتالیتاریسم شوروی چه بود و چگونه کار می‌کرد. به‌نظرم دولت کنونی روسیه نمی‌خواهد این مدل را عیناً تکرار کند، چون نهایتاً شکست خورد. اما روسیه تلاش می‌کند از آن بیاموزد و اقدامات مشابهی انجام دهد، و اغلب تاکتیک‌هایشان برایم آشناست. مثلاً وقتی روس‌ها کریمه را گرفتند، من تازه کتاب «پردهٔ آهنین» را تمام کرده بودم. وقتی تهاجم را دیدم، با خودم گفتم: ای‌کاش این را پیش‌تر دیده بودم، چون دیدم چگونه سربازان ارتش بدون یونیفرم ظاهر شدند. هیچ‌کس دقیقاً نمی‌فهمید چه می‌گذرد. سربازان روسی خود را به‌عنوان سربازان اوکراینی جا می‌زدند. دقیقاً همین در سال ۱۹۴۴ در لهستان هم رخ داده بود. همان فیلمنامهٔ قدیمی بود، می‌شود گفت. همان فیلمنامهٔ به‌روز‌شدهٔ کا.گ.ب از سال ۱۹۴۴–۴۵. آن موقع بود که بهتر فهمیدم. آرزو می‌کردم زودتر دیده بودم. حتی نحوهٔ همکاری با باندهای جنایتکار محلی و کنار زدن برخی افراد برای ساختن یک گروه از نخبگان جدید در کریمه ــ این هم دقیقاً همان کاری بود که بیش از شصت سال پیش در اروپای مرکزی انجام داده بودند.

* یکی از راه‌های پنهان کردن این تداوم آن است که هیچ یادآوری‌ای صورت نگیرد. کار شما از این نظر چشمگیر است، زیرا در خود روسیه و شوروی، سال‌ها این خاطرات سرکوب می‌شد. چیزی مثل «گذشته‌پردازی» و کار بر روی حافظه، همان‌طور که در آلمان نسبت به جنایات نازی‌ها وجود داشت، در مورد این جنایات هرگز در روسیه دیده نشد.

نه، تنها در برهه‌ای کوتاه در اواخر دههٔ ۱۹۸۰، در دوران پرسترویکا، دربارهٔ گذشته صحبت شد. اما وقتی من در دههٔ ۱۹۹۰ زیاد به روسیه سفر می‌کردم، دیدم مردم آنجا تقریباً رویکردی منفی داشتند. می‌گفتند: «در دههٔ ۱۹۸۰ همهٔ این‌ها را شنیدیم. حالا اینجا هرج‌ومرج اقتصادی است. همه‌چیز شکست خورده. خیلی زود این حس پدید آمد که شاید ما دیگر ملت بزرگی نباشیم، اما نمی‌خواهیم بیشتر بشنویم که رژیم قدیم بد بود.» میل به این وجود داشت که از تاریخ روسیه یک درس مثبت به امروز منتقل کنند. پوتین این را خوب فهمید. یکی از مهم‌ترین کارهای او زنده کردن یاد «پیروزی بزرگ ۱۹۴۵» بود، از طریق جشن‌های سالانه در مسکو با حضور سربازانی در یونیفرم‌های شوروی و پرچم‌های شوروی. در واقع، این‌گونه بر تداوم تأکید می‌شود ــ اما بر بخش خاصی از گذشته. دربارهٔ گولاگ‌ها یا کشتارهای جمعی چیزی گفته نمی‌شود، بلکه دربارهٔ آن پیروزی در اروپا، آن لحظهٔ شکوه امپراتوری است که بازآفرینی می‌شود. پوتین همین را زنده می‌کند. جنبه‌های منفی اصلاً موضوع بحث نیستند. شاید متوجه شده باشید که در سال‌های اخیر حتی استالین دوباره به‌عنوان قهرمان بازمی‌گردد. در حافظهٔ بسیاری از روس‌ها او همچون یک شخصیت بزرگ جلوه داده می‌شود.

* در نتیجه، یک نوع دسترسی گزینشی به تاریخ استالینیسم وجود دارد. باید بگویم وقتی کتاب‌های شما را می‌خوانیم، آن‌ها کتاب‌هایی هستند که چیزی در ما تغییر می‌دهند. تجربه‌ای دگرگون‌کننده‌اند، چون رنج‌ها و تولید متمرکز رنج به دست دولت، آن‌قدر دردناک روایت شده که خواندن و دنبال کردنش سخت است. آدم از خود می‌پرسد، برای کسی که این کتاب‌ها را نوشته و ۲۵ سال از عمرش را صرف مطالعهٔ تاریخ رنجِ تولید‌شده به‌وسیلهٔ دولت کرده، این کار چه معنایی داشته است؟

این کار سختی است و من در دوره‌های مختلف زندگی‌ام به شکل‌های متفاوتی با آن کنار آمده‌ام. کتاب «گولاگ» را زمانی نوشتم که فرزندانم بسیار کوچک بودند. روی آن کار می‌کردم، از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، بچه‌های کوچک را می‌دیدم که بازی می‌کنند و با خودم فکر می‌کردم من چقدر خوشبخت هستم. کارم باعث شد جهانی را که امروز در آن زندگی می‌کنیم بیشتر قدر بدانم. همچنین قداست زندگی را، مثلاً وقتی که آن را می‌بینیم، و اینکه چه‌قدر باید شکرگزار باشیم که در این لحظه‌ی خارق‌العاده تاریخ زندگی می‌کنیم. ما صلح و دموکراسی داریم و جنگی در کار نیست. بنابراین تأثیر مثبتی بر من داشت. کتاب‌های «گولاگ» و «پرده آهنین» سرشار از داستان‌هایی از انسان‌هایی هستند که سعی داشتند با تروما و زخم‌هایشان کنار بیایند، تلاش می‌کردند مقاومت کنند، اعتراض کنند یا به‌لحاظ ذهنی با آن روبه‌رو شوند. بنابراین در هر دو کتاب داستان‌های مثبت زیادی هم وجود دارد. اما سخت‌ترین تجربه برای من کتاب درباره قحطی اوکراین بود، همان که تازه به زبان آلمانی منتشر شده است، زیرا موضوع آن این است که اغلب دهقانان بی‌سواد همراه با کودکانشان از گرسنگی مردند. موضوعی وحشتناک و بسیار دشوار. نمی‌توانم وانمود کنم که در آن چیزی مثبت وجود داشته است. هیچ چیز مثبتی از آن برنمی‌آید. باید آن را روایت کرد به‌مثابه یک یادآوری هشداردهنده: چنین رژیمی چه می‌تواند بکند.

* شاید باید دوباره به‌روشنی گفت که موضوع چه بود. «هولودومور» (Holodomor)، آن‌گونه که در زبان اوکراینی نامیده می‌شود، تجربه‌ی مرگ بر اثر گرسنگی حدود ۴ میلیون انسان در مدت یک سال، در زمستان و بهار ۱۹۳۲–۱۹۳۳ است. چهار میلیون انسان ظرف چند ماه از گرسنگی مردند، آن هم به سبب «اشتراکی‌سازی اجباری کشاورزی» به دست استالینیسم.

بله، مهم است بفهمیم که هولودومور نه تنها بر اثر اشتراکی‌سازی اجباری به وجود آمد، بلکه به سبب گروه‌هایی از پلیس و فعالان حزبی بود که خانه به خانه می‌رفتند و مواد غذایی را مصادره می‌کردند. آنها به معنای واقعی کلمه غذای دهقانان را از آنها می‌گرفتند. گاهی همه چیزشان را: گاو و گوسفندشان، ذخیره‌ی غله‌شان. این موضوع اتفاقی نبود یا نتیجه سیاست‌های ضعیف سیاسی نبود، بلکه یک «قتل‌عام عمدی» بود. باید این را فهمید.

* به همین دلیل هم آن را «جنگ علیه اوکراین» می‌نامند، زیرا اقدامی کاملاً هدفمند برای نابودی جمعیت بود.

دقیقاً. این اقدامی آگاهانه بود که چنین پیامدی داشت. هولودومور بخشی از یک قحطی بزرگ‌تر در سراسر شوروی بود که قزاقستان را هم دربر گرفت، جایی که باز هم بر اثر سیاست‌های هدفمند بیش از یک میلیون انسان جان باختند. اما ببینید، برای استالین اوکراین از جهت هایی همان نقشی را داشت که امروز برای پوتین دارد: یک «مقایسه تاریخی». استالین اوکراین را یک مشکل می‌دید. در سال ۱۹۱۸، در خلال جنگ داخلی، در آنجا یک شورش بزرگ ضد بلشویکی روی داد. و پس از آغاز اشتراکی‌سازی در ۱۹۲۹، شورش عظیم دیگری در میان دهقانان شکل گرفت. استالین دائماً می‌ترسید که این ناآرامی‌ها در اوکراین به روسیه، به مسکو سرایت کند و همانند جنگ داخلی نیروهای خارجی دوباره به کشور وارد شوند. پوتین هم امروز اوکراین را مشابه می‌بیند: آنچه آنجا اتفاق می‌افتد، می‌تواند به مسکو سرایت کند. آنچه در آنجا خراب شود، می‌تواند روسیه را هم گرفتار کند. اوکراین در صد سال گذشته بارها این نقش «عوامل مزاحم» را بازی کرده است.

* البته اوکراین همچنین «انبار غله» بود که باید به رژیم روسی خدمت می‌کرد، یعنی منبع مواد خام. و به همین شکل به آن نگاه می‌شد. بنابراین جمعیت آن تنها به‌طور ابزاری دیده می‌شد: باید محصولی تولید کنند، اما ضرورتی نداشت که به عنوان مردمی مستقل وجود داشته باشند.

بله، درست است. لنین قاطعانه باور داشت: «ما به اوکراین نیاز داریم، بدون آن از گرسنگی خواهیم مرد.» او بهتر از همه می‌دانست که در وهله اول «کمبود مواد غذایی» بود که انقلاب بلشویکی را شعله‌ور کرده بود. از همین رو، شوروی همیشه نوعی وسواس نسبت به اوکراین داشت. در مورد نابودی روستاها در خلال هولودومور باید یادآور شد که اوکراینی‌های جان‌باخته در برخی جاها با روس‌ها یا با اوکراینی‌های دیگری که از مناطق دیگر کوچانده می‌شدند، جایگزین شدند. چون حکومت به غله نیاز داشت، اما همیشه از این دهقانان یاغی می‌ترسید و می‌خواست از آنها در امان باشد.

* به نظر شما، تجربه‌ی هولودومور چه‌قدر در «هویت ملی اوکراین امروز» اهمیت دارد؟ می‌دانیم ملت‌ها یا مردمانی مانند اسرائیلی‌ها هستند که تجربه‌ی نابودی (مانند هولوکاست) برایشان عنصر بنیادی و محوری هویت جمعی شده است. آیا این را می‌توان برای اوکراین هم در مورد قحطی‌ـ‌مرگ (هولودومور) گفت؟

در حقیقت نخستین مواجهه با این موضوع در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ نوعی مکاشفه برای اوکراینی‌ها بود. این همان لحظه‌ای بود که ملت شروع به یکپارچه شدن کرد و مقاومت علیه اتحاد شوروی افزایش یافت. بنابراین این مواجهه بسیار مهم بود. هولودومور همچنین اهمیت دارد، زیرا اوکراین از خلال آن با انواع گوناگونی از آسیب‌های جمعی زیست: جنگ، پاکسازی‌ها، هولوکاست. بله، مجموعه‌ای از تروماها. اما هولودومور بیش از آنکه موجب تفرقه شود، مردم را متحد می‌کند. اوکراینی‌ها از جنگ جهانی دوم یادهای بسیار متفاوتی دارند. در آن دوران یک شورش ملی رخ داد و اوکراینی‌ها برداشت‌های گوناگونی از آن دارند. اما هولودومور یک تراژدی وحدت‌بخش است. جالب است که در چهار یا پنج سال اخیر چنین به نظر می‌رسد که این موضوع نسبت به دهه‌ی ۱۹۹۰ جایگاه کمتری یافته است. زیرا امروز اوکراین یک دولت واقعی است و برای بقای خود علیه روسیه می‌جنگد. بنابراین پرداختن به گذشته اهمیت کمتری دارد. یکی از پیامدهای طنزآمیز حمله‌ی پوتین به اوکراین همین است: او آگاهی‌ای از هویت ملی را برانگیخت که پیش‌تر وجود نداشت و این آگاهی مردم را متحد کرد، حتی اوکراینی‌های روسی‌زبان را. اگر بخواهیم به انتخاب زلنسکی برگردیم، نکته‌ی مهم این است که او روسی صحبت می‌کند، مادرش روس است، اما خود را اوکراینی می‌داند و اوکراینی‌ها هم او را یکی از خود می‌شمارند. امروز بسیاری از اوکراینی‌های روسی‌زبان خود را اوکراینی می‌دانند و این یکی از پیامدهای جنگ است.

* این جالب است. شما می‌گویید او یک اوکراینی روسی‌زبان است. این را می‌توان برای پوتین به‌نوعی کابوس دانست، زیرا او قادر است به زبان روسی و با همان منش، روسیه را خطاب قرار دهد، کاری که پیش‌تر ممکن نبود.

بله، فکر می‌کنم پوتین وقتی به اوکراین لشکر کشید مرتکب خطا شد. او تصور می‌کرد اوکراینی‌هایی که روسی صحبت می‌کنند، روس هستند. اما این درست نیست. بخش بزرگی از روسی‌زبان‌ها اوکراینی هستند. اوکراین کشوری دو زبانه است. هر کس در کی‌یف به رویدادهای عمومی برود، می‌بیند مردم میان روسی و اوکراینی جابه‌جا می‌شوند و در هر دو زبان احساس راحتی دارند. همه به این عادت کرده‌اند. درست مثل سوئیس، که مردم ژنو فرانسوی حرف می‌زنند و در زوریخ آلمانی. اما بسیاری از اروپایی‌ها ادعای پوتین را پذیرفته‌اند که گویا اوکراینی‌های روس‌زبان روس هستند، در حالی که این نادرست است. آنان هرچه بیشتر خود را اوکراینی می‌دانند. برای بعضی‌ها همیشه چنین بوده است. نویسندگانی داریم که به روسی می‌نویسند اما خود را اوکراینی می‌دانند. بسیاری از روسی‌زبان‌ها نیز خود را بخشی از این کشور می‌شمرند. این موضوع به‌ویژه در چند سال اخیر روشن‌تر شده است.

* وقتی به سخنانشان گوش می‌دهید، درمی‌یابید که این فقط یک علاقه‌ی آکادمیک نیست، بلکه امری درونی است، یک انرژی و شعله‌ی درونی وجود دارد. بیائید کمی به عقب برگردیم. برای ما آمریکایی‌ها یا اروپای غربی‌ها، وقتی به تاریخ توتالیتاریسم فکر می‌کنیم، نخست آلمان نازی به ذهن می‌رسد. چطور می‌شود که یک آمریکایی نسل ما، زندگی‌اش را وقف پژوهش درباره‌ی جنایات شوروی می‌کند؟ چه انگیزه‌ی درونی در کار بوده؟ آیا رویداد خاصی جرقه زد؟

گفتنش دشوار است، اما می‌توانم چند قطعه‌ی پازل را کنار هم بگذارم. گمان می‌کنم جرقه‌ی اصلی این بود که در سال ۱۹۸۹ خوشبختی داشتم به‌عنوان خبرنگار جوان در ورشو کار کنم و فروپاشی نظام را از نزدیک تجربه کنم. وقتی این اتفاق افتاد، طبیعتاً از خود پرسیدم چرا؟ یادتان هست، در سال ۱۹۸۹ همه سقوط دیوار برلین را پیش‌بینی می‌کردند. اوضاع واقعاً وحشتناک بود. همه مطمئن بودند که دیوار فروخواهد ریخت و مردم از مرز میان شرق و غرب برلین عبور خواهند کرد. اما چگونه به این نقطه رسیده بودیم؟ این پرسشی بود که در ذهنم شکل گرفت و باعث شد متوجه شکافی بزرگ در آموزش خود شوم .فهمیدم درباره‌ی این موضوع چندان نمی‌دانم. البته درسی گذرانده بودم، اما تاریخ گولاگ را به اندازه‌ی تاریخ اردوگاه‌های نازی لمس نکرده بودم. از اردوگاه‌های نازی فیلم دیده بودم، رمان خوانده بودم و غیره. اما درباره‌ی گولاگ‌ها چنین تجربه‌ای نداشتم. برایم روشن شد که نیمه‌ای مهم از تاریخ گم شده و شایسته‌ی کشف است .از سوی دیگر، دهه‌ی ۱۹۹۰ را شاید بعضی بینندگان باور نکنند، اما دوره‌ای هیجان‌انگیز برای کشف آرشیوهای روسیه بود. همه‌چیز تازه بود. به اسنادی برمی‌خوردم که احتمالاً هیچ‌کس پیش از من نخوانده بود، دست‌کم نه کسی از آمریکا یا اروپای غربی. و این حس وجود داشت که می‌توان چیزی تازه روایت کرد و کاری اصیل انجام داد. نوعی گشایش علمی، پرسشی برخاسته از روزنامه‌نگاری.

* می‌توان همچنین گفت علاقه‌ی خانوادگی نیز در میان بوده است. خوانده‌ام که خانواده‌ی شما اصالتاً از بلاروس می‌آیند و ریشه‌هایی در آنجا دارند.

باید اعتراف کنم که این واقعیت که خانواده‌ام از آنجا می‌آیند چندان اهمیتی ندارد. به یاد داشته باشید که آمریکایی‌ها چگونه‌اند. من در ایالات متحده بزرگ شدم و خود را تمام‌وکمال آمریکایی می‌دانستم. ما هیچ‌وقت درباره‌ی ریشه و اصل‌ونسبمان صحبت نمی‌کردیم. نیاکان من خیلی وقت پیش، در اوایل قرن نوزدهم، به آمریکا مهاجرت کرده بودند. به محض اینکه به آنجا رسیدند، تلاش کردند گذشته‌ی خود را فراموش کنند؛ به این معنا که «اروپا وحشتناک بود، بیایید فراموشش کنیم. حالا ما آمریکایی هستیم.» این من بودم که ارتباط با روسیه را کشف کردم. آن زمان هنوز بلاروس وجود نداشت، بلکه روسیه‌ی پیش از جنگ یا بهتر بگوییم روسیه‌ی پیشاانقلابی بود. بنابراین من بودم که ریشه‌های خانوادگی‌مان را پیدا کردم و به آنجا رفتم، و خانواده‌ام از این کشف شگفت‌زده شدند.

* یعنی تاریخ‌دان، درواقع، تاریخ خانواده‌ی خودش را کشف کرده است. اما وقتی کسی خودش را وقف این موضوع می‌کند، وارد حوزه‌ای حساس هم می‌شود: پژوهش درباره‌ی توتالیتاریسم در قرن بیستم. اینجا با دو پدیده‌ی بزرگ روبه‌رو هستیم: شوآ (هولوکاست) به‌عنوان تجربه‌ی بزرگ نابودی، و گولاگ و رویدادهایی مثل هولودومور. چگونه می‌توان با این خطر روبه‌رو شد که یکی را در برابر دیگری قرار دهیم؟

پیش از هر چیز، همان‌طور که کتاب هانا آرنت (Hanna Arent) را آنجا می‌بینید، من فکر می‌کنم بسیار مهم است که این دو را با هم مقایسه کنیم و درباره‌شان حرف بزنیم. زیرا این‌ها دو نظام توتالیتر عظیم بودند که هم‌زمان وجود داشتند، از یکدیگر خبر داشتند، در برابر هم از هم استفاده می‌کردند، و همان‌طور که تاریخ‌دان تیموتی اسنایدر (Timothy Sneider) به‌زیبایی شرح داده است، بخش‌هایی از اروپا را مشترکاً تحت سلطه داشتند. پس مهم است که آن‌ها را در کنار هم ببینیم. در کتاب گولاگ این کار را کردم و در پیشگفتار به‌صراحت این دو نوع اردوگاه را مقایسه کردم. اما وقتی درباره‌شان می‌نویسیم، طبعاً به تفاوت‌ها هم پی می‌بریم. اردوگاه‌ها یکسان نبودند. وسواس هیتلر نسبت به یهودیان با وسواس‌های استالین قابل مقایسه نیست. تفاوت‌هایی وجود دارد. اما هرچه از آن دوران فاصله می‌گیریم و نیمه‌ی دوم قرن بیستم را تحلیل می‌کنیم، ضرورت صحبت کردن درباره‌ی هر دو نوع اردوگاه در کنار هم آشکارتر می‌شود. این موضوع دیگر به اندازه‌ی ۲۰ یا ۳۰ سال پیش تابو نیست. حتی وقتی من دانشجو بودم، به‌نوعی تابو محسوب می‌شد، و حالا دیگر چنین نیست.

* اگر به تاریخ تاریخ‌نگاری نگاه کنیم، می‌بینیم که تلاش‌هایی برای دیدن این موازات از دهه‌ی ۱۹۴۰ آغاز شد. و سپس در سال ۱۹۵۱ آن اثر بنیادین هانا آرنت منتشر شد: عناصر و خاستگاه‌های حاکمیت توتالیتر. این کتاب امکان درکی تازه از شباهت‌های ممکن میان نظام‌های استالین و هیتلر را فراهم آورد. آیا این کتاب برای شما هم در درک این شباهت‌ها اثری مهم بود؟

بله، بسیار سودمند و ارزشمند است که این قیاس‌ها را بکشیم. اما مهم است که بیندیشیم واژه‌ی «توتالیتاریسم» به چه معناست. در سال‌های اخیر برخی تاریخ‌دانان تجدیدنظرطلب گفته‌اند این واژه بی‌معناست، زیرا در هر دو نظام، کسانی بودند که مخالف حکومت بودند یا نهادهایی مستقل وجود داشت. در آلمان هیتلر شرکت‌های مستقلی وجود داشت، در روسیه‌ی استالین مناطق یا بازیگران مستقلی دیده می‌شد. اما هیتلر و استالین هر دو تمایل مشابهی به کنترل کامل داشتند: نه فقط اقتصاد و سیاست، بلکه فرهنگ، اندیشه‌ی مردم و آموزش. هر دو باور داشتند که این ممکن است، یعنی همه را وادار کنند یکسان بیندیشند، نوعی همسان‌سازی کامل زندگی اجتماعی. هدف، از میان بردن هر گونه مخالفت بود. با زندانی کردن، کشتن یا ناپدید کردن افراد. در هر دو نظام، باور بزرگی به قدرت تبلیغات وجود داشت. چیزی که امروز روابط عمومی می‌نامیم: این که بتوان ذهن مردم را تغییر داد و آن‌ها را در یک قالب فکری ریخت. هر دو نظام به این باور داشتند، هرچند هیچ‌یک به‌طور کامل به هدف نرسید و هیچ‌کدام کاملاً توتالیتر نشد. به‌ویژه در اروپای مرکزی، این هدف پیگیری شد اما بارها شکست خورد و بحران‌های پی‌درپی پیش آمد. با این حال، باور به امکان‌پذیری آن مهم بود. این نیت همان چیزی است که این دو نظام را به هم پیوند می‌داد. ارزشمند است که این را درک کنیم. همچنین ریشه‌های مشترکی در اوایل قرن بیستم داشتند.


ادامه دارد ...



نظر خوانندگان:


■ ضمن قدردانی از آقای طباطبایی عزیز. مطلب بسیار خوب و مهمی بود. من نیز هم افکار خانم اپلباوم را می‌شناسم و هم برنامه تلویزیونی SRF را. مطالعه آن را به دوستان توصیه می‌کنم. در مورد تاریخدان Timothy Sneider اضافه کنم که او کتابی با همراهی Tony Judt دارد به نام “فکر کردن به قرن بیستم”، که کتاب بسیار جالب و عمیقی است، در عین حال که پیچیدگی‌های تخصصی تاریخدانان را ندارد و خواندن آن برای عموم بسیار مفید است.
با احترام و آرزوی موفقیت. رضا قنبری. آلمان


■ با تشکر از جناب رضا قنبری که همیشه مشوق بنده بوده‌اند. البته این گفتگو مربوط به چند سال پیش و قبل از تهاجم اخیر روسیه به اوکراین انجام گرفته بود با این وجود سخنان خانم اپلباوم به نظر من خیلی مهم آمد و دیدم ارزش ترجمه و خواندن را دارد.
با تشکر. علی‌محمد طباطبایی





iran-emrooz.net | Wed, 24.09.2025, 13:05
رهبری که در جُبه امام رفت

محمد چاسبی

سیاست در دنیای مدرن، کنشی متکی به مصالح و منافع عمومی افرادی دانسته می‌شود که در دامنه محدودی به نام مرز‌های مشخص زندگی می‌کنند. این مجموعه انسانی در درون یک سرزمین با مرز مشخص را ملت می‌خوانند. بنابراین هر کنشی در عرصه قدرت داخلی و مناسبات بین‌المللی صورت گیرد، باید منافع عمومی را درنظر بگیرد. این رویکرد به کنش سیاسی، بسیار متفاوت از سیاست‌ورزی گذشته‌گرا و متعلق به دوران سنت یا پیشامدرن است. در گذشته، سیاست معطوف به قدرت و توسعه سرزمینی و دامنه اعمال حاکمیت بوده است. با این بینش به قدرت، ساختارهای حکومتی امپراتوری شکل گرفته‌اند. با سقوط دو امپراتوری بزرگ ساسانی و بیزانس در دوره پساباستان توسط حکومت نوپای مسلمانان، ایده برسازی امپراتوری توسط مسلمانان امتداد یافت. امری که در ابتدا در تلاش اموی در زمان هشام بن عبدالملک به اوج رسید و در زمان عباسی نهادینه شد.

شکل‌گیری امپراتوری اسلامی در قالب حکومت‌اندیشی اسلامی به مثابه مؤلفه‌ای پایدار در مُخلیه انسان مسلمان جای گرفت. این مؤلفه در بستر دانش اسلامی در عرصه سیاست‌نامه‌ها، شریعت‌نامه‌ها، فلسفه و تاریخ و ادبیات اندیشیده و نظریه-پردازی شد. در بستر تفکر شیعی که به مثابه جریان اپوزیسیون حکومت اسلامی عمل می‌کرد؛ بعد از ماجرای شهادت حسین بن علی و زید بن علی بن حسین به سمت گرایش معنویت‌گرایانه سوق یافته بود. با این وجود مؤلفه برسازی امپراتوری اسلامی در ذیل حکومت فرزندان پیامبر اسلامی از نسل فاطمه را در فقه خود مستور و نهادینه نگه‌داشتند.

از این چشم‌انداز اگر به جریان انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷ش/۱۹۷۸م توجه کنیم، بعد از ارائه بُعد انقلابی از جریان فکر شیعی، برسازی امپراتوری با حاکمیت فکر شیعی در بنیاد فکری رهبرانش نمود داشت. اگر آیت‌الله خمینی را رهبر انقلاب تفکر شیعی در ایران بدانیم؛ حجه الاسلام خامنه‌ای را باید رهبری خودخوانده برسازی امپراتوری شیعی تلقی کرد. جریان شهادت امام حسین در سال ۶۱ هجری در کربلا توسط یزید بن معاویه، بُن‌مایه تفکر انقلابی شیعی را تغذیه می‌کرد. دکتر علی شریعتی با بازخوانی این تاریخ در چارچوب انگاره‌های انقلابی، خدمتی بی‌مانند را به تفکر فقهی شیعه کرد؛ زیرا دانش فقه در قالب داده‌های برسازنده نظم و استقرار در جامعه از هرگونه تفکر انقلابی بدور بود. حتی فقه شیعی که حاشیه‌ای بر فقه حاکم در امپراتوری مسلمانان بود؛ ایده‌های فردگرایانه ایمانی و شریعت مسلمان بودن را در خود نمود می‌داد. لذا تفکر موعودگرایی در دوری از انگاره‌های انقلابی و التزام به صبر و عمل به وظایف ایمانی تعریف می‌شد.

حال علی شریعتی با بازاندیشی تاریخی این حادثه حسینی را به بستری برای نمود زیست انقلابی در عصر انتظار موعود تبدیل کرد. موج فکری انقلاب شیعی را روحانیت شیعی مصادره و خود را رهبران عصر نظم و استقرار حکومت معرفی کردند. با مرگ آیت‌الله خمینی و پایان جنگ، خامنه‌ای ایده تداوم انقلاب را در بستر گسترش دامنه حکومت و نفوذ تفکر شیعی مطرح کرد. او که می‌توانست رهبری انقلاب را به رهبری حکومت و ساختار تبدیل کند؛ رهبری گسترش بخش تفکر حکومت شیعی بر مدار هلال سبز شیعی در خاورمیانه را به دست گرفت.

مسائلی چون غیریت‌سازی با غرب و سیاست‌های آنان که برآمده از تصور فکری عصر استعمار بود را به مثابه یک هدف مطرح کرد. مبارزه با غرب از طریق نمود عینی سیاست‌های استعماری آنان در خاورمیانه که همانا اسرائیل بود را در دستور کار قرار داد. اگر به سخن مهندس مهدی بازرگان به نیکی توجه کنیم که در مقایسه خود با آیت‌الله خمینی گفته بود که خمینی ایران را برای اسلام می‌خواست و من (بازرگان) اسلام را برای ایران؛ از این منظر باید گفت با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و به دست گرفتن قدرت توسط روحانیت شیعی، ایران از قالب یک حکومت با حاکمیت مشخص بر مرزهای ملی و ملت ایران به سمت ساختاری انقلابی و جنبش‌گرا سوق پیدا کرد که برای تحقق منویات ایدئولوژیک با مؤلفه‌های نهادینه در خیال رهبران مذهبی آن، یعنی ایده حکومت‌اندیشی امپراتوری سوق پیدا کرد.

در مدت سی و شش سال رهبری خامنه‌ای کشور در کشمکشی بی‌پایان با هدف مقابله با غرب و نمود استعماری آن اسرائیل، بنیاد دولت-ملت، حکومت ملی، رفاه و آزادی مردم ایران را به اسارت گرفته است. خامنه‌ای در مقام رهبری با مشکلات عدیده‌ای روبرو بود؛ از آن جمله، موقعیت علمی و آخوندی که در مقایسه با آیت‌الله خمینی و دیگر هم‌سلکان در پایین‌ترین سطح ممکن بود. همچنین او در زمانی به مقام رهبری دست یافت که تصور نخبگان، روشنفکران و بسیاری از عامه مردم این بود که با پایان جنگ و مرگ آیت‌الله خمینی، پایانی بر مرحله انقلابی‌گری و آغاز دوره ساختارگرایی متکی بر جمهوریت و دموکراسی بود.

خامنه‌ای برای مقابله با این دو دشواره، رهبری تداوم انقلابی‌گری را بر پایه رکن نظامی(سپاه) و امنیتی (وزارت اطلاعات) استوار ساخت. او می‌خواست رهبری حکومت ج.ا را با رفتن در جُبه آیت‌الله خمینی، به صورت رهبری تداوم انقلاب با هدف برسازی امپراتوری شیعی صورت دهد. او سپاه و وزارت اطلاعات را برای مقابله با منتقدین و معترضین ساحت رهبری به کار گرفت. در ابتدای رهبری، هاشمی رفسنجانی چون در اندیشه بازسازی کشور بود، در راستای مقابله با هرگونه نقد و اعتراض با سیاست‌ها با خامنه‌ای هم‌سو و هم‌آواز شد. اگرچه بعدها هاشمی از این کرده خود روی‌گردان شد؛ اما در زمانی بود که او خارج از ساحت قدرت بود و در نهادینه سازی ساحت قدسی برساخته برای مقام رهبری در عمل نقش داشت.

خامنه‌ای در طول رهبری خود، همواره به صورت یک طرفه و مونولوگ جامعه ایران را با سخنرانی‌های انقلابی می‌نواخت. هرکس به هر صورت به نقد و توصیه از باب نصیحت به ائمه مسلمین، سخنی را متوجه می‌کرد با اتهام توهین به مقام رهبری مواجه، محکوم و به حبس می‌رفت. خامنه‌ای در طول رهبری خود با ایجاد یک حاشیه مورد اعتماد خود که همواره او را تأیید کرده و خود را مجری منویات او می‌دانستند، مسیر یک‌سوی قدرت را پیموده است. نتیجه این ساختار، ایجاد توهم قدرت و برسازی امپراتوری شیعی بزرگی بود که از یک مقطع به بعد به صورت علنی و بدون ابأ از غرب و کنش متقابل آنان، به تهدید منافع و مصالح آنان اقدام کرد. مقابله با داعش در عراق و سوریه و ابقای بشار اسد در قدرت سوریه بر توهم قدرت و نفوذ خود در منطقه افزود. این روندِ در حال اوج با کشته شدن، قاسم سلیمانی، فرمانده نظامی برسازند امپراتوری روبه افول گذاشت.

خامنه‌ای چون همواره در چارچوب یاران چاپلوس محاصره و ارتباطی مونولوگ با جامعه قرار داشت؛ از شنیدن سخنان منتقدین باز ماند. او در زمانی که دکتر محمد جواد ظریف از سر مهر به ساختار ج.ا سخنی را مطرح کرد که داشته‌های نظامی ما در مقابله داشته‌های نظامی آمریکا چیزی نیست؛ به جای توجه به کُنه سخن ظریف، دستور داد تا او را به تور گردشی در شهرهای موشکی و بمب‌ها ببرند.

خامنه‌ای، رهبری که با رفتن در جُبه خمینی، دیکتاتور شد و با انجام ائتلاف‌های نامتقارن از لحاظ منافع ملی با روس و چین، خود را رهبر انقلابی برسازنده امپراتوری شیعی و نابود کننده غرب و اسرائیل معرفی می‌‌کرد. او چنان در درون این جُبه رفت؛ که چونان کلاغی که می‌خواست راه رفتن طاوس را بیاموزد، راه رفتن خود را هم فراموش کرد. او فراموش کرد که ج.ا قانون اساسی دارد که او آن را نادیده گرفته است و با به قدرت رسانیدن افرادی که الیگارشی مالی و سیاسی در ساختار قدرت شکل دادند، قدرت حکومت ج.ا به مثابه یک نظام را تضعیف کرد. او فراموش کرد که بر جامعه‌ای حکومت می‌کند که در مسیر تحولات زمانی با گسست نسلی، مشروعیت سیستم در ذن آنان سقوط کرده است. لذا با ایجاد ساختار سرکوب، اعتراض‌های به حق مردم را به بدترین شیوه دیکتاتوری که به توتالیتاریسم می‌نماید، مقابله کرد. چه نیک فرمود استاد علوم سیاسی که؛ خامنه‌ای در مقابله با اعتراض‌های مردم و سرکوب هرباره آن اعتراض‌ها، بخشی از مشروعیت و وجود سیاسی خود را می‌کشد و از دست می‌دهد.

حال خامنه‌ای در نقطه‌ای حساس از تاریخ ایران ایستاده است که مسیر بازگشت و تصحیح غلط‌های صورت گرفته را ندارد. در این مسیر سی و شش سال رهبری هزینه‌های مالی گزافی که با بحران‌های اقتصادی سخت بر مردم ایران تحمیل شده است؛ مسیری که با نابودی تمام مؤلفه‌های نفوذ و قدرت منطقه‌ای ج.ا به مثابه یک جنبش انقلابی از حزب‌الله در لبنان، سقوط حکومت بشار اسد در سوریه، برخورد با جریان حوثی در یمن و گروه‌های شبه نظامی عراق به مرگ سیاسی رسیده است.

در نقطه مرگ سیاسی، در سن پیری نزدیک به نود سال، تنها چیزی که برایش باقی مانده، سخن گفتن و رجزخوانی از پناهگاه بوده است. در حالی که به سخنان او بعد از سخنرانی ترامپ در سازمان ملل گوش می‌دادم که در تجسم جهل تنه به هم می‌زدند؛ همواره این پرسش را مطرح می‌کردم، چرا؟ دلیل تو چیست؟ مذاکره مفید نیست. چرا ضرر دارد؟ چرا؟ به چه دلیل؟ و تا پایان سخن انتظار ارائه یک تحلیل تازه، حرف جدید، درک مدیریت سیاسی متناسب با شرایط اکنون می‌رفت؛ اما تنها چیزی که در آن نمود می‌یافت، تکرار مکرار از رهبر خودخوانده‌ای که در کشورش مشروعیتش و مقبولیتش از بین رفته است.

امروز خامنه‌ای در نقطه‌ای از تاریخ ایستاده که با اصرار بر ادامه روند رو به افول و لجبازی‌های بی‌معنا در عرصه کنش سیاسی، کیان ایران و ایرانی را در معرض خطر قرار داده است. امروز پزشکیان باید بداند براساس وعده انتخاباتی خود، مجری منویات رهبر است؛ لذا در تمام مسائل پیش‌روی جامعه مسؤل و پاسخگو در مقابل ملت و تاریخ خواهد بود.





iran-emrooz.net | Wed, 24.09.2025, 9:56
دژ برزیل

پراجکت سیندیکیت

سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد - شریف‌زاده
۱۹ سپتامبر ۲۰۲۵

در ششم ژانویه ۲۰۲۱، هنگامی که کنگره آمریکا گرد هم آمد تا پیروزی جو بایدن بر دونالد ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۰ را تأیید کند، ترامپ جمعیتی خشونت‌طلب را تحریک کرد تا به ساختمان کنگره یورش ببرند که در نتیجه آن پنج نفر کشته شدند. دو سال بعد، ژایر بولسونارو، رئیس‌جمهور وقت برزیل، همان کار را برای برگرداندن شکست انتخاباتی خود در برابر لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا امتحان کرد. امروز ترامپ دوباره در کاخ سفید است و بولسونارو در آستانه زندان – بازتابی آشکار از مسیرهای متفاوت دو بزرگ‌ترین دموکراسی قاره آمریکا.

همان‌طور که پدرو آبرامووای (Pedro Abramovay)، وزیر پیشین دادگستری برزیل، توضیح می‌دهد، بولسونارو با «مقاومتی به‌مراتب گسترده‌تر از سوی نظام حقوقی کشورش» روبه‌رو شد، بخشی از آن به این دلیل که قانون اساسی برزیل جرم «تلاش برای برچیدن حاکمیت دموکراتیک قانون» را به‌طور روشن تعریف کرده است و «کودتا» را صراحتاً جرم‌انگاری کرده است. امروزه، بزرگ‌ترین تهدید برای دموکراسی در برزیل نه در «کودتاهای کلاسیک» از نوعی که بولسونارو تلاش کرد، بلکه در «زوال تدریجی نهادهای دموکراتیک» نهفته است که به «اقتدارگرایان رقابتی» اجازه می‌دهد قدرت را به دست آورند و حفظ کنند.

در واقع، همان‌طور که کامیلا ویلارد دوران (Camila Villard Duran)، دانشیار حقوق در مدرسه مدیریت ESSCA، یادآور می‌شود، ترامپ دقیقاً با حمله به نهادهای دموکراتیک برزیل سعی داشت به بولسونارو کمک کند تا از پاسخگویی بگریزد. تحریم‌هایی که او علیه الکساندر د موراِس – قاضی دیوان عالی مسئول رسیدگی به پرونده‌های جنایی مرتبط با شورش ۲۰۲۳ – اعمال کرد، در عمل «حمله‌ای» به استقلال قضایی برزیل بود.

علاوه بر این، همان‌گونه که برنده نوبل، جوزف ای. استیگلیتز(Joseph E. Stiglitz)، خاطرنشان می‌کند، ترامپ در مخالفت آشکار با قانون آمریکا، تعرفه‌ای ۵۰ درصدی بر برزیل اعمال کرد تا آن کشور را به‌خاطر محاکمه بولسونارو مجازات کند.

با این حال، تحت رهبری لولا، برزیل «شجاعت» نشان داده، از «تسلیم شدن در برابر زورگویی آمریکا» سر باز زده، از حاکمیت خود دفاع کرده و تعهدش به «حاکمیت قانون» را دوباره تأیید نموده است – الگویی که سایر کشورها نیز باید از آن پیروی کنند.

اما سرجیو فاوستو (Sergio Fausto)، مدیر اجرایی بنیاد فرناندو انریکه کاردوسو، هشدار می‌دهد که هرچند دموکراسی برزیل وضعیت بهتری از آمریکا دارد، اما هنوز در امان نیست. تاب‌آوری نظم قانون اساسی برزیل بستگی خواهد داشت به این‌که آیا «محافظه‌کاران سنتی همچنان با راست افراطی متحد می‌مانند» و این‌که تا چه اندازه تلاش ترامپ برای ایجاد تردید در مشروعیت انتخابات ریاست‌جمهوری سال آینده «پویایی سیاست داخلی برزیل» را دگرگون خواهد کرد.

بولسونارو و ترامپ بزرگ‌ترین تهدید برای دموکراسی را آشکار کردند

🖊️ پدرو آبرامووای (Pedro Abramovay)
🗓️ ۵ سپتامبر ۲۰۲۵

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، و ژایر بولسونارو، رئیس‌جمهور پیشین برزیل، نمونه‌های بارز دوران کنونی «اقتدارگرایی رقابتی» هستند و هر دو تلاش کردند نتیجه یک انتخابات دموکراتیک را با تحریک هوادارانشان به خشونت بر هم بزنند. اما چرا یکی در دادگاه محاکمه می‌شود و دیگری دوباره در قدرت است؟

نیویورک – پوشش رسانه‌ای محاکمه رئیس‌جمهور پیشین برزیل، ژایر بولسونارو، اغلب بر شباهت‌های چشمگیر پرونده او با مسیر سیاسی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تمرکز دارد. هر دو از بیرون از جریان‌های سنتی راست به قدرت رسیدند، در دوران همه‌گیری حکومت کردند، و با انکار علم پزشکی و تغییرات اقلیمی شناخته می‌شوند. هر دو علناً اعلام کردند که شکست انتخاباتی را نمی‌پذیرند و پس از باخت در پای صندوق‌ها، هواداران خود را به یورش به پارلمان‌های ملی برای لغو نتایج تحریک کردند.

اما امروز یکی از آن‌ها در جایگاه متهم نشسته و احتمالاً در دیوان عالی کشورش محکوم خواهد شد، در حالی که دیگری ایالات متحده را اداره می‌کند. همان‌طور که اکونومیست نوشت – جمله‌ای که تا چند سال پیش غیرقابل تصور بود – «دست‌کم به طور موقت، نقش عاقلانه دموکراتیک نیمکره غربی به جنوب منتقل شده است.» فهم چرایی این تحول برای مقابله با چالش‌های اصلی دموکراسی‌های امروز ضروری است.

بولسونارو نخستین بار در انتخاباتی که پس از تصویب قانون اساسی ۱۹۸۸ برزیل – بازگرداننده دموکراسی پس از بیش از دو دهه دیکتاتوری نظامی – برگزار شد، وارد سیاست شد. اما برنامه سیاسی‌اش بر اقتدارگرایی استوار بود. در اوایل کار، بولسونارو مدعی بود دیکتاتوری نظامی برزیل شکست خورد چون «چپ‌ها را به اندازه کافی نکشت.» او همچنین گفته بود فرناندو انریکه کاردوسو (Fernando Henrique Cardoso)، رئیس‌جمهور برزیل بین ۲۰۰۲-۱۹۹۵، باید اعدام می‌شد و وعده داد در صورت انتخاب شدن، کنگره را تعطیل کند. در زمان رأی‌گیری برای استیضاح دیلما روسف Dilma Rousseff در ۲۰۱۶، او رأی خود را به افتخار سرهنگی تقدیم کرد که در دوران دیکتاتوری مسئول شکنجه او بود. این‌ها و ده‌ها نمونه دیگر نشان می‌دهد بولسونارو محصول دموکراسی بود، با وجودی که دهه‌ها آن را مورد حمله قرار می‌داد.

مسیر سیاسی ترامپ متفاوت بود. او در دهه ۱۹۸۰ به عنوان یک جنجال‌آفرین سیاسی مطرح شد و خواستار مجازات اعدام برای پنج نوجوان سیاه‌پوست و لاتینی تبار شد که به ناحق به تجاوز در نیویورک متهم شده بودند. او بعدها در حالیکه هویت خود را به‌عنوان اجرا کننده میلیاردر واقع گرا در برنامه تلویزیونی تغییر داد و نوع فعالیت سیاسی‌اش را بر پایه نارضایتی‌های اقتصادی و فرهنگی بنا نهاد.

هرچند ترامپ هرگز به دموکراسی لیبرال پایبند نبود، بیشترین تبلیغات اهانی آمیزش متوجه دادگاه‌ها بوده است. در نگاه او، داشتن ثروت و قدرت سبب زدودن موانع نهادهای قانونی است – باوری که آن را به سیاست نیز منتقل کرده است. در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش، او در پی تضعیف قانون اساسی، پایان دادن به استقلال بانک مرکزی آمریکا، دستکاری در نظام انتخاباتی و بازتعریف شهروندی است.

ترامپ و بولسونارو هر دو در نخستین تلاش برای انتخاب مجدد شکست خوردند. اما شباهت‌ها همین‌جا پایان می‌یابد. نظام انتخاباتی برزیل بسیار متمرکزتر و مقاوم‌تر از سیستم آمریکا است. انتخابات در یک روز واحد در سراسر کشور، تحت نظارت دستگاه قضایی فدرال برگزار می‌شود و همه – از بومیان آمازون تا کشاورزان پامپاس – دسترسی برابر به صندوق رأی دارند. نتایج نیز ظرف چند ساعت اعلام می‌شود. بولسونارو نخستین نامزد در دهه‌های اخیر بود که مشروعیت انتخابات برزیل را زیر سؤال برد، سیستمی که تا آن زمان مورد اعتماد ملی بود. این در تضاد با نظام پراکنده آمریکا است که ترامپ آن را برای تضعیف اعتماد هوادارانش به دموکراسی و زمینه‌سازی برای حمله ششم ژانویه ۲۰۲۱ به کار گرفت. او حتی بر مسئولان ایالتی فشار آورد تا نتایج را دستکاری کنند.

بولسونارو پا را فراتر گذاشت.

تحقیقات نشان داد او و نزدیکانش پیش‌نویس فرمانی برای جلوگیری از مراسم تحلیف لولا تهیه کرده بودند – طرحی که تنها به دلیل اختلاف در ارتش ناکام ماند. طرح دیگری شامل ترور لولا، معاونش ژرالدو آلکیمین، و قاضی دیوان عالی الکساندر د موراِس بود – نقشه‌ای که باز هم به دلیل عدم حمایت ارتش در آخرین لحظه متوقف شد. پس از انتخابات، هواداران بولسونارو بیرون پادگان‌ها اردو زدند و خواستار مداخله نظامی شدند، در حالی که مقامات دولتی خواهان تشدید تنش بودند. یک هفته پس از تحلیف لولا، آن‌ها به‌طور خشونت‌آمیز به سه نهاد اصلی حکومت حمله کردند.

در آمریکا، اوضاع پس از تحریک شورش ششم ژانویه تغییر کرد. ترامپ با اتهامات جنایی مواجه شد، اما جدی‌ترین آن‌ها با رأی دیوان عالی – که اعلام کرد رؤسای‌جمهور تقریباً از مصونیت کامل برخوردارند – منتفی شد. پیروزی او در انتخابات ۲۰۲۴ عملاً تمام تلاش‌ها برای پاسخگویی را پایان داد. در مقابل، بولسونارو با مقاومت حقوقی گسترده‌تری روبه‌رو شد. یکی از اهداف اصلی‌اش در دوره ریاست‌جمهوری، دیوان عالی برزیل بود. هنگامی که دادستان کل – نهادی مستقل‌تر از همتای آمریکایی‌اش – علیه او کیفرخواست صادر کرد، این لحظه نقطه عطفی در تاریخ برزیل و پایان مصونیت برای تلاش‌های کودتاچیانه بود. اکنون او به جرم «تلاش برای برچیدن حاکمیت دموکراتیک قانون» محاکمه می‌شود – جرمی که در حقوق برزیل به وضوح تعریف شده، برخلاف آمریکا.

ترامپ و بولسونارو نمادهای اقتدارگرایی رقابتی هستند. هر دو با مهارت از اطلاعات نادرست استفاده می‌کنند، بر ضد علم و حقوق بشر سخن می‌گویند و به نهادهای دموکراتیک بی‌اعتنا هستند. اما بولسونارو ردپای آشکار اقتدارگرایی قرن بیستم را بر خود دارد. الگوی سیاسی او دیکتاتوری نظامی است که در دهه ۱۹۸۰ پایان یافت. هرچند هیچ کشوری در برابر فرسایش دموکراسی کاملاً مصون نیست، قانون اساسی پسادیکتاتوری برزیل حفاظ‌های محکمی ایجاد کرده است. بولسونارو محاکمه می‌شود چون نتوانست صبر کند و به فروپاشی تدریجی دموکراسی رضایت دهد؛ او تلاش کرد کودتایی کلاسیک به راه اندازد – و با کشوری مواجه شد که آماده رد آن بود.

به‌عنوان یک برزیلی که اعضای خانواده‌اش در دوران دیکتاتوری نظامی دستگیر یا تبعید شدند، دیدن بولسونارو در دادگاه آرامش‌بخش است، به‌ویژه وقتی هیچ فرمانده نظامی هرگز برای جنایات آن دوران محکوم نشد. اما امروز تهدید اصلی آزادی‌های ما کودتاهای نظامی نیستند، بلکه اقتدارگرایان رقابتی‌اند. در برزیل، آمریکا و جاهای دیگر، باید جلوی زوال تدریجی نهادهای دموکراتیک را گرفت – روندی که به آنان اجازه می‌دهد به قدرت برسند.

ایالات متحده چنگال مرگبار دلار را بر دموکراسی برزیل تنگ‌تر می‌کند

🖊️کامیلا ویلارد دوران (Camila Villard Duran)
🗓️ ۹ سپتامبر ۲۰۲۵

با تحریم الکساندر دِ موراِس Alexandre de Moraes، قاضی دیوان عالی برزیل، دولت دونالد ترامپ حمله‌ای بی‌سابقه به استقلال قضایی برزیل آغاز کرده است. این اقدام همچنین نشان می‌دهد چگونه برتری جهانی دلار حاکمیت کشورهای دیگر را تضعیف می‌کند.

آنژه – دفتر کنترل دارایی‌های خارجی وزارت خزانه‌داری آمریکا (OFAC Office of Foreign Assets Control) در نامه‌ای خطاب به بزرگ‌ترین بانک‌های برزیل، خواستار توضیح شد، که آن‌ها چه اقداماتی برای تبعیت از تحریم‌های اعمال‌شده علیه قاضی الکساندر د موراِس Alexandre de Moraes – تحت «قانون پاسخگویی حقوق بشری ماگنیتسکی جهانی Global Magnitsky Human Rights Accountability Act. » – انجام می‌دهند. دولت ترامپ پیامی آشکار ارسال کرد: آمریکا تصمیم می‌گیرد و دیگران باید پیروی کنند.

قرار دادن نام موراِس در فهرست «اتباع ویژه تحریم‌شده» اقدامی بی‌سابقه است، چرا که او نه الیگارشی متهم به فساد است و نه ناقض حقوق بشر. بلکه او به این دلیل هدف قرار گرفته که پرونده‌های جنایی مرتبط با شورش ۸ ژانویه ۲۰۲۳ در برازیلیا را بررسی می‌کرد؛ زمانی که هواداران رئیس‌جمهور وقت، ژایر بولسونارو، به کنگره ملی، دیوان عالی و کاخ ریاست‌جمهوری یورش برده بودند، تا شکست انتخاباتی او را برگردانند.

هرچند این موضوع ممکن است یک مسأله فنی در حوزه «انطباق مالی» به نظر برسد، اما اقدام ترامپ در اصل حمله‌ای به استقلال قضایی برزیل است.

تحریم موراِس تنها دارایی‌های شخصی او را محدود نمی‌کند؛ بلکه به‌طور غیرمستقیم به نهادهایی که او نمایندگی می‌کند فشار وارد می‌آورد. همچنین بانک‌های برزیلی را مجبور می‌کند میان اجرای احکام دادگاه‌های داخلی – و تحمل مجازات‌های سنگین آمریکا – یا حفظ دسترسی به بازارهای جهانی یکی را انتخاب کنند. هر دو انتخاب مشروعیت آن‌ها را در داخل و خارج تهدید می‌کند. نامه OFAC همچنین شکنندگی حاکمیت اقتصادی را برجسته کرد. هرچند قانون ماگنیتسکی رسماً یک قانون داخلی آمریکا است، اما نقش دلار به‌عنوان ارز ذخیره برتر جهان دامنه نفوذ آن را بسیار فراتر از مرزهای آمریکا گسترش داده است.

بانک‌های برزیل، مانند همتایان جهانی خود، برای تسویه تراکنش‌های دلاری به بانک‌های آمریکایی متکی هستند و بسیاری در نیویورک و دیگر مراکز مالی شعبه دارند. چه برای صادرات سویا به آسیا و چه برای انتشار اوراق قرضه در وال‌استریت، زیرساخت مالی مورد نیاز آمریکایی است. این وابستگی بدین معناست که نادیده گرفتن OFAC اقدامی شجاعانه نیست، بلکه گامی به سوی تبعید مالی – اگر نه نابودی کامل – است.

این همان پارادوکس حاکمیت است. از نظر حقوقی، دادگاه‌های برزیل می‌توانند حکم دهند که تحریم‌های آمریکا در داخل اعمال نمی‌شوند، زیرا طبق قانون اساسی و حقوق بین‌الملل، اقدامات خارجی تنها پس از تصویب رسمی اثرگذارند. اما از نظر اقتصادی، تبعیت اجتناب‌ناپذیر است، زیرا تجارت و نظام مالی برزیل بر زیرساخت‌های دلاری خارج از کنترل آن متکی است. در عمل، حاکمیت پولی در مرز سیستم دلاری پایان می‌یابد.

کنایه‌برانگیز است: ایالات متحده زمانی قانون ماگنیتسکی را برای مقابله با سوءاستفاده‌های اقتدارگرایانه در خارج به‌کار می‌برد، به‌ویژه با تحریم مقام‌های روسی درگیر در قتل سرگئی ماگنیتسکی در ۲۰۰۹. امروز همان قانون برای ارعاب قاضی‌ای استفاده می‌شود که می‌کوشد از نظم دموکراتیک برزیل (کشور خودش) دفاع کند. با تسلیح ابزارهای سیاست خارجی برای تأثیرگذاری بر فرآیندهای قضایی داخلی، دولت ترامپ عملاً حاکمیت برزیل را به آزمونی از میزان اطاعت فروکاسته است.

سیاست‌گذاران برزیل اکنون در وضعیتی دشوار قرار دارند. هدایت تراکنش‌های مالی شخصی موراِس از طریق تعاونی‌های داخلی، در بهترین حالت، راه‌حلی موقت است که مشکل بنیادی را حل نمی‌کند. گزینه‌های بلندمدت‌تر، مانند سامانه‌های پرداخت جهانی مبتنی بر پرداخت مستقیم دو کشور بدون استفاده از دلار (بلاک‌چین (Blockchain، هنوز فاصله زیادی تا عملی شدن دارند.

با گرفتار ماندن برزیل در مدار جاذبه دلار، بحران کنونی بر فوریت سرمایه‌گذاری در جایگزین‌ها تأکید دارد.

همان‌طور که در یک مقاله سیاستگذاری اخیر استدلال کرده‌ام، فناوری‌ها و بسترهای نو – از شبکه‌های مبتنی بر بلاک‌چین تا پرداخت‌های آنی فرامرزی – می‌توانند تسویه‌ها را کارآمدتر کنند و شاید سلطه دلار را به چالش بکشند. اما فعلاً این ابتکارات چیزی جز پروژه‌های آزمایشی پراکنده در میان «ائتلاف‌های مایل» نیستند که اغلب اقتصادهای در حال توسعه – وابسته‌ترین‌ها به دلار – را کنار می‌گذارند. حتی پیشرفته‌ترین پلتفرم‌های چندارزی نیز در عمل به دلار یا یورو بازمی‌گردند، هنگامی که نقدینگی ارزهای محلی کافی نیست؛ و همان سلسله‌مراتبی را بازتولید می‌کنند که مدعی‌اند به چالش می‌کشند.

با این حال، این نوآوری‌های پولی تصویری از آینده‌ای ارائه می‌کنند که در آن زیرساخت‌های چندجانبه دیگر تحت کنترل یک دولت یا نهادهای خصوصی تحت صلاحیت یک کشور واحد نباشند. اما تحقق چنین آینده‌ای نیازمند همکاری دیپلماتیک و فنی خارق‌العاده و چارچوب‌های حکمرانی تازه است. تا آن زمان، قدرت برون‌مرزی دلار بی‌رقیب باقی خواهد ماند.

از این منظر، نامه OFAC چیزی بیش از پیامی به بانک‌های برزیل است؛ یادآوری‌ای است برای همه کشورها درباره قدرت خارق‌العاده‌ای که آمریکا از طریق کنترل زیرساخت مالی جهانی اعمال می‌کند. برای مقابله با آن، کشورها باید با هم همکاری کنند تا جایگزین‌های معتبری چون ارزهای دیجیتال بانک‌های مرکزی، شبکه‌های پرداخت آنی سازگار و ترتیبات چندجانبه گسترده‌تر ایجاد کنند. در غیر این صورت، حاکمیت پولی و خودمختاری سیاسی‌شان همچنان در گرو تصمیم‌های سیاست‌گذاران آمریکایی خواهد بود.

ایستادگی شجاعانه برزیل در برابر ترامپ

🖊️ جوزف استیگلیتز
🗓️ ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۵

تحت رهبری رئیس‌جمهور لولا داسیلوا، برزیل تصمیم گرفته است که بار دیگر به تعهد خود نسبت به حاکمیت قانون پایبند بماند، حتی در زمانی که ایالات متحده به نظر می‌رسد که از قانون اساسی خودش دست کشیده است. امید آن می‌رود که دیگر رهبران سیاسی نیز در برابر زورگویی قدرتمندترین کشور جهان، چنین شجاعتی از خود نشان دهند.

نیویورک – برای چندین دهه، ایالات متحده مدعی پیشتازی در دموکراسی، حاکمیت قانون و حقوق بشر بود. البته بین شعار و واقعیت شکاف‌های بزرگی وجود داشت: در طول جنگ سرد، آمریکا به بهانه‌ی مبارزه با کمونیسم، دولت‌های دموکراتیک منتخب در یونان، ایران، شیلی و جاهای دیگر را سرنگون کرد. در داخل کشور نیز، یک قرن پس از پایان برده‌داری، همچنان برای حفظ حقوق مدنی سیاه‌پوستان آمریکایی مبارزه می‌کرد.

اما در حالی‌که آمریکا پیش‌تر اغلب نتوانسته بود آنچه را که موعظه می‌کرد، در عمل پیاده کند، اکنون نه تنها در عمل، بلکه در گفتار هم از آن فاصله گرفته است. دونالد ترامپ و حزب جمهوری‌خواه مسئول این تغییر هستند.

در دوره‌ی اول ریاست جمهوری، بی‌احترامی ترامپ به حاکمیت قانون به اوج خود رسید، زمانی که تلاش کرد مهم‌ترین اصل دموکراسی، یعنی انتقال مسالمت‌آمیز قدرت را نقض کند. او ادعا کرد – و همچنان اصرار دارد – که در انتخابات ۲۰۲۰ پیروز شده، در حالی‌که جو بایدن حدود ۷ میلیون رأی بیشتر کسب کرده بود و ده‌ها دادگاه حکم دادند که هیچ تخلف انتخاباتی مهمی صورت نگرفته است.

کسانی که ترامپ را می‌شناسند شاید شگفت‌زده نشده باشند؛ شگفتی واقعی این بود که حدود ۷۰٪ از جمهوری‌خواهان باور داشتند که انتخابات تقلبی بوده است. بسیاری از آمریکایی‌ها – از جمله اکثریت یکی از دو حزب اصلی کشور – به دنیای توطئه‌های عجیب و اطلاعات نادرست سقوط کرده‌اند.

برای بسیاری از هواداران ترامپ، دموکراسی و حاکمیت قانون کمتر از حفظ «سبک زندگی آمریکایی» اهمیت دارد، که در عمل یعنی سلطه‌ی مردان سفیدپوست به قیمت حذف دیگران. اخیراً نیز دیوان عالی آمریکا به طور تهاجمی تلاش کرده که راه‌حل‌هایی برای جبران میراث تبعیض نژادی تاریخی را محدود کند.

چه خوب و چه بد، آمریکا مدت‌ها الگوی دیگر کشورها بوده است. متأسفانه، اکنون دموکرات‌های عوام‌فریب بسیاری در سراسر جهان حاضرند نسخه‌ی ترامپ برای لگدمال کردن نهادهای دموکراتیک و رد ارزش‌های بنیادین آن‌ها را تقلید کنند.

یکی از نمونه‌های برجسته، رئیس‌جمهور پیشین برزیل، ژایر بولسونارو است، که حتی تلاش کرد حمله‌ی ششم ژانویه‌ی ۲۰۲۱ به کنگره‌ی آمریکا را برای جلوگیری از روی کار آمدن بایدن تقلید کند. کودتای نافرجام هشتم ژانویه‌ی ۲۰۲۳ در برازیلیا از حمله به کنگره آمریکا بزرگ‌تر بود، اما نهادهای برزیل ایستادگی کردند – و اکنون خواستار پاسخ‌گویی بولسونارو هستند.

در مقابل، ایالات متحده از زمان بازگشت ترامپ به کاخ سفید در ژانویه، در جهت معکوس حرکت کرده است. ترامپ بار دیگر نشان داده که عاشق تعرفه‌هاست و از حاکمیت قانون بیزار – حتی توافق تجاری با مکزیک و کانادا را که در دوره‌ی نخست خود امضا کرده بود، نقض کرد.

اکنون، بی‌اعتنا به قانون اساسی آمریکا که تنها به کنگره اختیار وضع مالیات را داده – و تعرفه‌ها هم نوعی مالیات بر واردات کالا و خدمات هستند – تهدید کرده است که اگر برزیل پیگرد قضایی بولسونارو را متوقف نکند، ۵۰٪ تعرفه بر کالاهای برزیلی وضع خواهد کرد.

در این‌جا ترامپ برای نقض حاکمیت قانون پا پیش گذاشت تا برزیل را مجبور کند، برخلاف روند قانونی که در پیگرد بولسونارو رعایت کرده، آن را کنار بگذارد. کنگره‌ی آمریکا هرگز از تعرفه‌ها به عنوان ابزاری برای وادار کردن کشورها به تبعیت از دستورات سیاسی رئیس‌جمهور استفاده نکرده، و ترامپ نیز نتوانست حتی به قانونی برای پوشش ظاهری این اقدامات غیرقانونی استناد کند.

آنچه برزیل انجام می‌دهد، در تضاد آشکار با وضعیت ایالات متحده است. در حالی‌که روند قضایی در آمریکا برای پاسخ‌گویی به مشارکت‌کنندگان در شورش ششم ژانویه کند اما سنجیده پیش رفت، ترامپ بلافاصله پس از آغاز دوره‌ی دوم خود، با استفاده از قدرت عفو ریاست‌جمهوری، همه‌ی محکومین – حتی خشن‌ترین آن‌ها – را مورد عفو قرار داد. مشارکت در حمله‌ای که پنج کشته و بیش از صد پلیس زخمی بر جای گذاشت، دیگر جرم محسوب نشد.

برزیل، مانند چین، از زورگویی آمریکا سر باز زده است. رئیس‌جمهور لولا تهدید ترامپ را «باج‌خواهی غیرقابل‌قبول» خواند و افزود: «هیچ بیگانه‌ای به این رئیس‌جمهور دستور نخواهد داد.»

لولا نه تنها از حاکمیت کشورش در حوزه‌ی تجارت دفاع کرده، بلکه در زمینه‌ی تنظیم مقررات بر پلتفرم‌های فناوری تحت کنترل آمریکا نیز ایستادگی کرده است. الیگارش‌های فناوری آمریکا با پول و نفوذ خود در سطح جهانی تلاش می‌کنند کشورها را مجبور به تسلیم در برابر راهبردهای سودمحورشان کنند – راهبردهایی که اغلب آسیب‌های بزرگی وارد می‌کنند، از جمله از طریق گسترش اطلاعات نادرست.

همانند انتخابات اخیر در کانادا و استرالیا، در برزیل نیز لولا از «جهش ضدترامپی» در حمایت عمومی برخوردار شد، چرا که مردم از رفتار دولت آمریکا منزجر شدند و پشت سر او جمع شدند. اما انگیزه‌ی لولا از این موضع‌گیری، صرفاً کسب محبوبیت نبود، بلکه باور واقعی او به حق برزیل برای تعیین مسیر خود بدون دخالت بیگانگان بود.

تحت رهبری لولا، برزیل بار دیگر تعهد خود به حاکمیت قانون و دموکراسی را تأیید کرده، حتی زمانی که به نظر می‌رسد آمریکا در حال پشت پا زدن به قانون اساسی خویش است. امید آن می‌رود که دیگر رهبران کشورها، چه بزرگ چه کوچک، در برابر زورگویی قدرتمندترین کشور جهان شجاعت مشابهی از خود نشان دهند.

ترامپ دموکراسی و حاکمیت قانون در آمریکا را تضعیف کرده – شاید به شکلی جبران‌ناپذیر. نباید اجازه داد او همین کار را در جاهای دیگر نیز انجام دهد.

آیا دموکراسی برزیل از خطر گذشته است؟

🖊️سرجیو فاوستو (Sergio Fausto)
🗓️ ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵

محکومیت ژایر بولسونارو، رئیس‌جمهور پیشین برزیل، به جرم تلاش برای کودتا بار دیگر تاب‌آوری دموکراسی برزیل را به آزمایش می‌گذارد. بخش زیادی از آینده به این بستگی دارد که آیا محافظه‌کاران سنتی برزیل همچنان مانند دوران ریاست‌جمهوری بولسونارو با راست افراطی هم‌پیمان می‌مانند یا نه.

سائو پائولو – دیوان عالی برزیل مجازات‌های سنگینی را برای بولسونارو و هفت متهم دیگر، از جمله سه افسر عالی‌رتبه نظامی، به دلیل توطئه علیه دموکراسی و تلاش برای کودتا صادر کرد. بولسونارو به ۲۷ سال و سه ماه زندان محکوم شد. اما این پایان ماجرا نیست.

محاکمه و محکومیت بولسونارو دستاوردی تاریخی در کشوری است که بارها شاهد کودتا – با رهبری یا دخالت ارتش – و دو دیکتاتوری طولانی‌مدت بوده است، آخرین آن از ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۵. تصمیم دیوان عالی (STF) جایگاه برزیل را در میان معدود کشورهایی تثبیت می‌کند که کودتاچیان را با رعایت روند قضایی محاکمه و محکوم کرده‌اند. این امر تا حدی خوش‌بینی نسبت به تاب‌آوری دموکراسی برزیل را توجیه می‌کند؛ دموکراسی‌ای که در چهار سال ریاست‌جمهوری بولسونارو سخت‌ترین آزمون خود از زمان بازسازی در ۴۰ سال پیش را پشت سر گذاشت.

اما اینکه آیا برزیل در آینده نزدیک از خطر یک ماجراجویی خودکامه جدید در امان خواهد بود، به چند پرسش کلیدی بستگی دارد:

۱. آیا راست افراطی با رهبر اصلی‌اش در زندان همچنان فعال و قدرتمند باقی می‌ماند؟
۲. احزاب سنتی راست برزیل – که با بولسونارو متحد شدند اما مستقیماً وارد کودتا نشدند – از این پس چه راهبردی در پیش می‌گیرند؟
۳. آیا آن‌ها از بولسونارو فاصله خواهند گرفت، حتی اگر برای شکست لولا در انتخابات اکتبر ۲۰۲۶ به رأی‌دهندگان راست افراطی نیاز داشته باشند؟

آخرین پرسش، و شاید مهم‌ترین: دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، که با تحریم و تعرفه‌های تجاری تنبیهی کوشید جلوی محاکمه بولسونارو را بگیرد، احتمالاً مشروعیت انتخابات ریاست‌جمهوری سال آینده برزیل را زیر سؤال خواهد برد. این مداخله تا چه اندازه پویایی سیاست داخلی برزیل را مخدوش خواهد کرد؟

برای پاسخ باید برزیل را با ایالات متحده مقایسه کرد. هرچند ترامپیسم و بولسوناریسم شباهت‌هایی دارند، نباید تفاوت‌ها را نادیده گرفت. مهم‌ترین تفاوت این است که در برزیل، جامعه و نظام قضایی رهبر اقتدارگرا را از صحنه سیاسی کنار گذاشتند. برزیل بدون تردید از داشتن قانونی اساسی بهره‌مند است که از دل ۲۱ سال حکومت استبدادی الهام گرفته شد. مجلس مؤسسان ۱۹۸۷-۸۸ سازوکارهایی برای دفاع از دموکراسی در آن گنجاند و هر تلاش سازمان‌یافته برای نابودی آن را در قانون جزا جرم دانست.

از سوی دیگر، راست افراطی در برزیل نتوانسته خود را به‌صورت یک حزب غالب سازمان دهد. نظام چندحزبی مانع از شکل‌گیری اکثریت‌های قاطع می‌شود و برزیل هم از این قاعده مستثنا نیست. در آمریکا، ترامپ یکی از دو حزب اصلی را تسخیر کرد و تمام مخالفان داخلی را کنار زد. در برزیل، بولسونارو مجبور بود با نظام حزبی پراکنده کنار بیاید، جایی که احزاب محافظه‌کار عمدتاً به پایگاه‌های محلی و نفوذ پارلمانی خود اهمیت می‌دهند، نه پروژه سیاسی یک رهبر اقتدارگرا. به همین دلیل، راست افراطی نه جانشینی طبیعی برای بولسونارو دارد و نه حزبی که کاملاً قابل کنترل وی باشد.

جای تعجب نیست که احزاب راست، که از ۲۰۱۸ تاکنون در شوراهای شهری، دولت‌های ایالتی و کنگره ملی پیشروی کرده‌اند، تمایلی ندارند سرمایه سیاسی خود را صرف لایحه‌ای کنند که می‌تواند بولسونارو را از حکم دیوان عالی معاف کند و به صحنه سیاسی بازگرداند. در حال حاضر بیشتر آن‌ها در حالی که مخالفت خود با محکومیت بولسونارو را ابراز می‌کنند، در کنگره بر سر نوعی عفو سبک‌تر مذاکره می‌کنند. هدفشان اجتناب از تحریک هواداران بولسونارو است، بدون آنکه بحران سیاسی جدیدی بیافرینند، چراکه دیوان عالی قطعاً هرگونه عفو رهبران کودتا را غیرقانونی اعلام خواهد کرد.

دیدگاه عموم مردم متفاوت است. طبق نظرسنجی اخیر مؤسسه معتبر داتافولیا، ۵۴٪ مخالف عفو رهبران و شرکت‌کنندگان در کودتای ۲۰۲۳ هستند، در حالی که ۳۹٪ موافق‌اند. بزرگ‌ترین دشواری انتخاب رقیب اصلی لولا در انتخابات سال آینده است. در انتخاباتی که احتمالاً با اختلاف اندک در دو دور تعیین خواهد شد، چالش یافتن نامزدی است که هم راست افراطی (حدود ۲۵٪ رأی‌دهندگان) را بسیج کند و هم برای محافظه‌کاران غیررادیکال قابل قبول باشد.

این چالش زمانی پیچیده‌تر می‌شود که چنین نامزدی نیازمند تأیید بولسوناروست؛ فردی که به سختی به توافقات وفادار می‌ماند. چندین فرماندار راست‌گرا بارها وعده داده‌اند که در صورت رسیدن به ریاست‌جمهوری، بولسونارو را عفو خواهند کرد؛ وعده‌ای که از نظر حقوقی دشوار و از نظر سیاسی برای جلب حمایت او ناکافی است. در جلب حمایت بولسونارو، این فرمانداران جایگاه خود را نزد رأی‌دهندگان میانه‌رو تضعیف خواهند کرد.

این آسیب با هر اقدام تنبیهی و تهدید تازه‌ای که ترامپ علیه برزیل و اعضای دیوان عالی مطرح می‌کند، بیشتر می‌شود.

هرچند بعید است، نمی‌توان سناریویی را نادیده گرفت که در آن احزاب محافظه‌کار، از بیم قطع رابطه با بولسونارو به دلایل انتخاباتی کوتاه‌مدت، بار دیگر به استراتژی‌ای کشیده شوند که تنها به سود راست افراطی است: دامن زدن به دوقطبی شدید برای زیر سؤال بردن مشروعیت انتخابات سال آینده – با حمایت ترامپ. چنین راهبردی احتمالاً انتخاب مجدد لولا را تسهیل می‌کند و پیامدهای سنگینی برای کشور خواهد داشت.

قدرت هر دموکراسی به وفاداری همه نیروهای عمده سیاسی به نظم قانون اساسی بستگی دارد. راست غیر بولسوناریستی برزیل در ماه‌های پیش رو مسئولیتی تاریخی و بسیار سنگین بر دوش دارد.

—————————-
• پدرو آبرامووی
نویسنده در Project Syndicate از سال ۲۰۱۴
پدرو آبرامووی، وزیر دادگستری برزیل (۲۰۱۰–۲۰۱۱)، معاون برنامه‌ها در بنیاد «جامعه باز» است.

• کامیلّا ویلارد دوران
نویسنده در Project Syndicate از سال ۲۰۱۴
کامیلّا ویلارد دوران دانشیار حقوق در مدرسه مدیریت ESSCA است.

• جوزف ای. استیگلیتز
نویسنده در Project Syndicate از سال ۲۰۰۱
برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیس‌جمهور ایالات متحده، و هم‌رئیس پیشین کمیسیون عالی‌رتبه در زمینه قیمت‌گذاری کربن است. استیگلیتز همچنین هم‌رئیس «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکت‌های چندملیتی» است و تازه‌ترین کتاب او با عنوان راهی به‌سوی آزادی: اقتصاد و جامعه خوب در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton & Company و Allen Lane منتشر شده است.

• سرخیو فاوستو
نویسنده در Project Syndicate از سال ۲۰۲۵
سرخیو فاوستو مدیر اجرایی بنیاد فرناندو هنریک کاردوسو است.
________________________________________
https://www.project-syndicate.org/onpoint/the-brazilian-bulwark



نظر خوانندگان:


■ دیدگاه اصلی این مقاله موجه است، فقط باید اضافه کرد که تفاوت برزیل و امریکا بدلیل انسجام در قوانین دموکراتیک نبود بلکه تفاوت اصلی و تعیین کننده در توان و انسجام و حجم پایه‌های پوپولیسم در سطح جامعه بود.
سیستم دموکراسی امریکا بعد از ژانویه ۲۰۲۱ ابزار کافی برای طرد و محکوم کردن ترامپ را داشت، اما تهدید اصلی در سطح جامعه بود تا جایی که حتی بالاترین نهاد قضایی امریکا مورد ارعاب ناگفته قرار گرفت. تنها اشاره می‌کنم به یک فاکت که رابط مستقیمی با موضوع ندارد، میزان اسلحه‌ای که در امریکا و تنها بعد از شروع “کووید” خریداری شد از بودجه نظامی بیش از صد کشور دنیا بیشتر بود. حائز اهمیت است که چالش امریکا و برزیل در انتظار بسیاری دیگر از کشورهاست. بویژه کشورهای اروپایی در سالهای آینده به نقطه جوش اجتماعی دموکراسی خود می‌رسند.
با احترام، پیروز





iran-emrooz.net | Mon, 22.09.2025, 19:58
خامنه‌ای و آتشی که شعله‌ور کرد

سعید سلامی

سیاست در عرصۀ بین‌الملل صحنۀ شطرنجی فراخ و گسترده است. شطرنج‌باز مجرب و دورنگر قبل از جابه‌جایی یک‌ مهره حرکت‌های بعدی مهره‌های خود و بازیگر مقابل را پیش‌بینی می‌کند. قطب‌نمای یک سیاست‌مدار به‌ ویژه در جای‌گاه رهبر یک جامعه و تعیین کنندۀ نیک و بد سرنوشت میلیون‌ها انسان، باید افق‌های دوردست را رصد کند تا بتواند کم‌ هزینه‌‌ترین، کم‌ دردسرترین و سریعترین مسیر را برای رسیدن به مقصد برگزیند. سیاست درعرصۀ کلان، نه خیابان یک ‌طرفه، بلکه میدانی‌ست با شاهراه‌ها و گذرگاه‌های متعدد و تودرتو و در بزن‌گاه‌های تاریخی فرصت زودگذری‌ست برای گزینش لحظه‌ به‌ لحظۀ هموارترین و نزدیکترین راه برای نیل به مقصود. در سیاست خط مستقیم کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به هدف نیست.

انعطافِ و عقب‌گرد به موقع رهبران سیاسی و لگام زدن بر سیاست نابه‌‌هنگام و لجاجت خام ، شرط ضرور وعاملی حیاتی در رسیدن به هدف یا اجتناب از شکست جبران ناپذیر است.

واژه سیاست در زبان فارسی از ریشه «ساس، السَّائِس» از عربی به معنی رام کردن (سِيَاسَةً الدوابَّ: ستوران را مهتری و تيمار كردن) و همچنین ادب کردن و مجازات کردن است. مترجمان جهان اسلام در سده‌های میانه، «پولیتیکا» را به سِيَاسَةً ترجمه کردند. در آتن، واژه «پولیس» (Polis یا πόλις) را به معنی شهر، دولت‌ شهر و شهروند به‌کار می‌بردند و پولیتیکا به معنی «تدبیر امور شهر» بود.

ترجمه پولیتیکا به سِيَاسَةً، ناشی از ریشه زبان عربی از زیست بادیه‌نشینی بود؛ زیستی مبتنی بر شبانی و شتربانی که اهلی و رام کردن حیوانات در آن اهمیت فراوان داشت.

در کوته‌زمانی، تغییرات غیرقابل‌پیش‌بینی در ایران، منطقه و جهان رخ می‌دهد؛ بازی‌گرانی در شطرنج سیاسی بین‌المللی حذف و بازی گران جدیدی در این صحنه ظاهر می‌شوند، پیمان‌های پیشین بازنگری می‌شوند و اتحاد‌های جدید شکل می‌گیرند. در این زیست سیاره‌ای و درهم تنیده سودوزیان کشورها در امنیت و اقتصاد، دوستی‌ها در ترازوی منافع ملی سبک‌ سنگین می‌شوند، در وفاداری‌ها بازنگری به عمل می‌آید، تصمیم‌ها هر ساعت تغییر می‌یابند و محاسبه‌های دور از انتظار به ناگزیر در کانون توجهات قرار می‌گیرند.

عقربه زمان اما برای علی خامنه‌ای و مردان هم‌فکرش از حرکت باز مانده و در یک نقطه‌ سیاه میخ‌کوب شده است. آنان می‌خواهند جهان را با الگوهای قبیله‌ای و بدوی؛ از طریق برساختن امتی واحد، راه انداختن «غزوات» ویران‌گر از طریق ایجاد بازوهای اختاپوسی (شبکه‌ای از قشرهای فرقه‌ای و بدوی در منطقه)، بی‌ثبات‌سازی کشورهای دیگر، گروگان‌گیری، ترور و به کار گرفتن تبه‌کاران بین‌المللی سامان‌دهی کند.

جنگ ۱۲ روزه

آتش ویران‌گر و خانمان‌سوزی که با استقرار ج.ا. در سال ۵۷ درگرفت، از سال‌های نه چندان دور در زیر خاکستر اوهام خرافی (۱) و حکم‌‌رانی تک‌صدایی محمدرضا پهلوی، کج‌فهمی «روشن‌فکران» زمانه او (از گونه جلال آل‌احمد، خسرو گلسرخی، علی شریعتی) و حاشیه‌نشینان شهری، گرم و زنده جاخوش کرده بود. این آتش با جلوس جنگ‌افروز متعصب و متوهمی به نام روح‌الله‌ الموسوی‌الخمینی بر مسند قدرت، شعله‌ور شد و در سال‌های زمامداری ضحاکی به نام علی خامنه‌ای شعله‌ورتر گردید.

جنگ ۱۲ روزه پیامد ناگزیر رژیم آشوب‌گری بود که هویت خود را با عرب‌ ستیزی، امحای اسرائیل ( قوم یهود)، «تسخیر سفارتخانه»ها و لگدکوب کردن و به آتش‌کشیدن نماد ملی دیگر کشورها، گروگان‌گیری شهروندان خارجی با هدف بازپس‌گیری پول‌های بلوکه شده یا معامله برای آزادی تروریست‌های خودی، در آمیخته است.

در این نوشتار به گوشه‌هایی از جنگ ۱۲ روزه، «این گرانترین و پرهزینه‌ترین نبرد کوتاه مدت جهان»، به بازبینی حال و روز مردم در ایام جنگ (که هم‌اکنون شیپور جنگی دیگر از هر دو سو نواخته می‌شود)، به توانایی‌ها و امکانات نظامی و اطلاعاتی حکومت در دفاع سرزمینی، دفاع از مردم و حتا از خود، نه در شعارهای توخالی و رجزخوانی‌ها، بلکه در واقعیت عینی و زمینی، پرداخته می‌شود.

موشک‌ها و پهپادهای پرهزینه اما ناکارآمد

قبل از جنگ، فرماندهان نظامی و شخص خامنه‌ای، به اتکای موشک‌ها و پهپادهای خود که «قادرند اهداف مختلفی از جمله در عمق خاک دشمن را مورد اصابت قرار دهند»، همواره شعارهای «پشیمان کننده» سرمی‌دادند. موشک‌های ج. ا. شامل طیفی از موشک‌های پدافندی، موشک‌های کروز دریایی، موشک‌های هوا به زمین و هوا به هوا و موشک‌های فضایی و ماهواره‌ برها می‌باشد.

در جنگ ۱۲ روزه، ج. ا. در مجموع ۵۷۴ موشک به سوی اسرائیل پرتاب کرد. از این تعداد ۲۰۱ موشک توسط آمریکا و اسرائیل رهگیری و ساقط شد، ۵۷ موشک به مناطق مسکونی پرجمعیت و حدود ۳۱۶ موشک به مناطق بیابانی اصابت کرد.

در این جنگ ۱۸۵ پهپاد هم از گونه‌های مختلف به سوی اسرائیل پرتاپ شد. قیمت هرکدام از پهپادهای انتحاری شاهد ۱۳۶ و ۱۳۱ بین ۲۰ تا ۵۰ هزار دلار اعلام شده است، بنابراین میانگین هزینه‌ای که طی این حملات صرف این پهپاد‌ها شد، به حدود شش و نیم میلیون دلار بالغ می‌شود. از ۱۸۵ فروند پهپاد شلیک شده کمتر از ۱۰ فروند به خاک اسرائیل رسید.

بر طبق داده‌ها، تسلیحات مورد استفاده ج. ا. در این حملات هزینه‌ای حدود ۷,۵ میلیون دلار دربر داشته است. هزینه‌های لجستیکی، انسانی، ویرانی‌های مناطق مسکونی و دیگر ضررزیان‌ها را هم باید به این هزینه‌ها اضافه کرد.

جنگ ۱۲روزه، نبرد اهالی غار کهف با هوش‌مصنوعی بود

در جنگ ۱۲ روزه، اسرائیل توانست با ۲۴۰ جنگنده مدرن، برتری هوایی مطلق را به دست آورد و در آسمان تهران و دیگر شهرها حمله‌های هوایی و پهپادی گسترده‌ای را اجرا کند. پای‌گاه‌های هوایی در مشهد، تبریز، مهرآباد، اصفهان و همدان مورد هدف قرار گرفتند. این پای‌گاه‌ها مراکز اصلی جنگنده‌های عملیاتی و پشتیبانی لجستیکی هوایی بودند.

در پی این حمله‌ها آسمان بخش بزرگی از کشور عملا بدون پوشش مؤثر باقی ماند و شرایط برای انجام عملیات هوایی بدون مانع فراهم شد.

تومر بار، فرمانده نیروی هوایی اسراییل، پیش از آغاز حملات «طلوع شیران» اعلام کرده بود که براساس ارزیابی داخلی ارتش، احتمال سقوط ۱۰ جنگنده در نتیجه عملکرد پدافند هوایی ایران وجود دارد. این پیش‌بینی در جلسات محرمانه ارتش اسراییل به‌عنوان ریسک عملیاتی مطرح شده بود. اما در جریان جنگ ۱۲‌روزه، هیچ جنگنده‌ اسرائیلی مورد هدف قرار نگرفت.

چرا ج. ا. با آن همه هزینه در طی سال‌ها با این سرعت کنترل آسمان ایران را از دست داد؟ چرا جنگنده‌ها و سامانه‌های دفاعی نتوانستند با حمله‌های هوایی اسرائیل مقابله کنند؟ بنا به نظر کارشناسان، آنچه تفاوت اصلی را در میدان نبرد رقم زد، در واقع رویارویی فن‌اوری فرسوده و منسوخ ج. ا. با سامانه‌های به‌روز و مدرن اسرائیل بود.

رونن برگمن، روزنامه‌نگار تحقیقی و کارشناس اطلاعاتی اسرائیل، در باره پیروزی کشورش در جنگ ۱۲ روزه می‌گوید: «سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل ۳۲ سال است که برنامه هسته‌ای ایران را زیر نظر دارند. در مجموع، این کار میلیاردها دلار هزینه داشته و ده‌ها هزار نفر را درگیر کرده است.» مصاحبه با اشپیگل، ۹ مرداد ۱۴۰۴

از سوی دیگر، در سال‌هایی که اسرائیل صنایع جنگی، لجستیکی و پرسنل نظامی خود را برای نبردی احتمالی تجهیز و آماده می‌کرد، کارگزاران ج. ا. در پی شکار و بازداشت شهروندانی بودند که در پوشش، شیوه زیست و نگاه به عالم و آدم، به قالب‌های منسوخ حکومتی تن نمی‌‌‌دادند.

مردم رها شده

محسن رضایی در روزهای جنگ گفت: «ما از اسفند ۱۴۰۳ می‌دانستیم که جنگی رخ خواهد داد.» اما در عمل هیچ تمهیدی برای حفاضت از جان شهروندان صورت نگرفت.

آنچه آن‌روزها در تهران می‌گذشت، از نگاه بسیاری از تحلیل‌گران، نه فقط نشان‌گر کلان‌شهری در آستانه یک فاجعه انسانی، بلکه همچنین آینه‌ای تمام‌نما از بی‌کفایتی، بی‌توجهی و فقدان دوراندیشی سیاسی یک دستگاه متوهم حکومتی بود که به‌رغم جنگ‌طلبی‌هایش، خود را برای هیچ بحرانی آماده نکرده بود؛ نه در زیرزمین‌، نه در روی زمین ونه در دل مردم. آن‌چه اتفاق افتاد: مردم رها شده و سرزمینی در معرض جنگ هوش مصنوعی بدون آژیر خطر بود.

در روزهایی که از هر سو آتش می‌بارید، سخن‌گوی دولت گفت: «به علت نبود پناه‌گاه‌ها مردم در ایستگاه‌های مترو، مدرسه‌ها و مسجدها پناه بگیرند.»

ماندن یا نماندن

تهران؛ فضای اضطراب، آتش و دود و ویرانی، شهر بی‌پناه در برابر انتخابی حیاتی: ماندن، بی‌پناهی، مرگ یا ترک خانه‌وکاشانه و آوارگی، فرار از کلان‌شهر تهران توسط بیش از دو میلیون ساکنان آن تنها در چند روز نخست پس از حمله؛ صف طولانی خودروها در جای‌گاه‌های بنزین و ترافیک شدید در خروجی‌های متنهی به اتوبان‌ها؛ مقصد؟ استان‌های شمالی و غربی ایران، از مازندران و گلستان تا زنجان و آذربایجان شرقی، امید؟ فرار از مرگ!

آن‌ها که جایی برای رفتن نداشتند: ماندند و جان باختند یا آسیب‌های جدی دیدند. و حال‌وروز تیره‌‌وتار آن‌ها که به خانه ‌و کاشانه‌شان برمی‌گشتند؛ اگر هنوز سقفی و دیواری به جا مانده باشد. آبی در لوله‌ها جاری نیست، لامپی اتاقی را روشن نمی‌‌‌کند، گازی خانه‌‌ای را گرم نمی‌‌کند، خاکی که در زیر پایشان دهان به نفرین باز می‌کند. قفسه‌های خالی داروخانه‌ها، بیمارستان‌هایی که بدون پرداخت پیشاپیش، آسیب‌دیده‌ها را نمی‌‌‌پذیرند، «ناترازی» از درودیوار می‌بارد، اما «تراز» در برپایی سریع ایست‌های بازرسی‌ و بازداشت‌های بی‌دروپیکر در میدان‌ها و خیابان‌ها جاری است: انتقام از مردم به خاطر شکست در جنگ، ترس‌ولرز مردم از بگیروببندهای «دشمن داخلی» بعد از وحشت از حمله «دشمن خارجی»

علی خامنه‌ای هم که بعد از ترور اسماعیل هنیه، حسن نصرالله و دیگر انصار خود، دست‌خوش وحشتی مرگبار شده بود، به‌رغم اینکه قبلا گفته بود: «اگر جنگی رخ دهد من لباس رزم خواهم پوشید»، بر عهد خود وفا نکرد و از همان روز نخست جنگ ناپدید شد و در روزهای جنگ هم آفتابی نشد. «خامنه‌ای کجاست؟» پرسش پرتکرار آن روزهای مردم رها شده بود.

خامنه‌ای چند روز بعد از جنگ هم خود را علنی نکرد و در پیام سوم خود از مخفی‌گاه، از این‌که اسرائیل له شده و از پا درآمده و آمریکا هم سیلی سختی خورده است، به امت خود تبریک گفت.

دیپلماسی هیئتی

علی خامنه‌ای در دیدار با پزشکیان و هیئت وزیران در ۱۶ شهریور گفت: «حالت نه جنگ نه صلح برای کشور ضرر و خطر دارد. دشمن درصدد تحمیل حالت نه جنگ نه صلح است.» و اضافه کرد: «در حل مشکلات نباید منتظر تحولات بیرونی بود.»(جنگ پیش‌دستانه؟) عراقچی، وزیر خارجه نیابتی علی خامنه‌ای بعد از رد مذاکره با آمریکا و اروپا گفت: «جنگ کردن، گاهی از مذاکره‌ای که منجر به تسلیم شود، کم‌هزینه‌تر است.»

محمد جواد لاریجانی، معاون بین‌الملل و رئیس ستاد حقوق بشر قوه قضائیه ایران و مدیر پژوهشگاه دانش‌های بنیادی گفت: «گروسی فرد خلاف‌کار درجه یک است و باید محاکمه شود.» و افزود: «رژیم صهیونیستی دچار استیصال شده و برای آمریکا هزینه ساز شده است. آمریکا می‌داند در صورت ورود به جنگ، نمی‌‌‌‌‌تواند از آن خارج شود، در اینصورت تمام مقرهای سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا جزو اهداف مشروع ما خواهد بود.» مدیر پژوهشگاه دانش‌های بنیادی یک بار هم گفت: «ترامپ دیگه نمی‌‌‌تونه در مارالاگو آفتاب بگیره، چون ممکنه وقتی دراز کشیده، یک ریزپرنده شکمش را نشونه بگیره و بزنه به نافش»!

علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی هم گفت: «... همین آقای گروسی که آدم مالی هم نیست... جنگ تمام شود به حساب گروسی خواهیم رسید.» لاریجانی، مشاور رهبر انقلاب در مصاحبه‌هایش با تاکید گفت: «جنگ هنوز تمام نشده، ما در حالت توقف جنگ هستیم.»

عراقچی که این هفته در اجلاس عربی اسلامی قطر شرکت کرده بود، با رد پیشنهاد بیانیه اجلاس مبنی بر به رسمیت شناختن دو کشوری، در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «من در دوحه هستم با پیامی روشن از طرف مردم ایران و ج. ا. در کنار قطر و در حقیقت در کنار تمام برادران و خواهران مسلمان ایستاده است، به‌ویژه در مقابله با بلایی که کل منطقه را تهدید می‌کند.»

بودن یا نبودن (۲)

به نظر می‌رسد آتشی که خامنه‌ای شعله‌ور کرده است دور نیست که بنیادش را به خاکستر نشانده و برباد دهد. آیا میهن بلادیده ما هم در فقدان اپوزیسونی منسجم، هماهنگ، متکثر، در هیئتت یک آلترناتیو کارساز و آینده‌نگر، جان سالم به در خواهد برد یا قربانی زبانه‌های این آتش خانمان‌سوز خواهد شد؟

در پاسخ به کامنت‌های دوستان در مقاله «اپوزیسیون» در چهار راه تصمیم، نوشتم:

اسرائیل برخلاف حکومت‌گران ج. ا. (و ایضا «اپوزیسیون» ج.ا.) از جنگ ۱۲ روزه درس‌های لازم را گرفته، سامانه‌های دفاعی خود را بازسازی کرده، بر موشک‌های دفاعی و جنگده‌هایش افزوده است. آسمان ایران هنوز هم در زیرجنگنده‌های مهاجم بی‌دفاع است. اسرائیل دست بر ماشه منتظر فعال‌شدن مکانیسم ماشه و پیامدهای آن است.

راز نهانی نیست که جاسوسان اسرائیل در کل ساختار حکومتی حضور فعال دارند و دور از ذهن نیست که گفته شود تصمیم‌های خامنه‌ای هم تحت تاثیر القائات عوامل اسرائیل گرفته می‌شوند؛ برای اسرائیل هم هزینه جنگ کمتر از مذاکره بی‌حاصل است. موضع کنونی آمریکا و اروپا در قبال ج.ا.، موضع مزورانه و موذیانه چین و روسیه، (دو متحد استراتژیک ج. ا.) و سکوت معنادار کشورهای منطقه، فرصت مغتنم است که اسرائیل کار دشمن دیرینه و چموش خود را برای همیشه یکسره کند.

نفس‌های خامنه‌ای به شمارش افتاده و با دوپینگ پزشکان و دارو و درمان زنده است. بحث‌هایی که در جلسات محرمانه و پشت درهای بسته در حلقه محدود قدرت درگرفته است و گوشه‌هایی از آن‌ها به بیرون درز می‌کند، نشان می‌دهد که بازی‌گران این حلقه از هم اکنون به رقابت تنگاتنگی برای جانشینی بعد از مرگ خامنه‌ای پرداخته‌اند.

ما فرصت‌های مغتنم اما پرهزینه‌ای را در سال‌های گذشته از دست داده‌ایم، دیگر فرصتی نیست که خود را در گرداب بحث‌های تکراری و بی‌حاصل گرفتار کنیم. بازگشت تحریم‌های بین‌المللی و تنگناهای حاصل از آن پیش پای مردم است. خامنه‌ای و کارگزارانش مذاکره با آمریکا و اروپا را بر اساس شرایط آنان استحاله و مرگ خود تلقی می‌کنند. از این رو، همچنان بر طبل جنگ می‌کوبند؛ آنان در جنگ (به‌رغم کشتار و ویرانی غیرقابل پیش‌بینی)، احتمال بقای خود را بیشتر از مذاکره ارزیابی می‌کنند.

برخی از کارگزاران ج.ا. پیش از آغاز جنگ امیدوار بودند با آزادسازی ۷۰ میلیارد دلار از دارایی‌های بلوکه‌شده و جذب قراردادهای بزرگ انرژی با کشورهایی مانند هند، چین و روسیه، به نوعی گشایش اقتصادی دست یابند. اما بعد از جنگ تحریم‌های بیشتری بر تحریم‌های قبلی اضافه شد، سرمایه‌گذاران خارجی به خاطر بی‌ثباتی اقتصادی و اجتماعی و آینده ناروشن‌، ابران را ترک کرده‌اند؛ حتا متحدی مثل چین هم محتاط‌تر شده‌؛ در سایه و از طریق کشتی‌های اشباح نفت ایران را در بنادر خود تحویل می‌گیرد.

اکنون در بزنگاه تاریخ میهنمان و بر لبه پرتگاه قرار گرفته‌ایم. ناقوس زمان، آینده شومی را برای مردم و میهن‌مان در روزها و ماه‌های نه چندان دور می‌نوازد. نتایج جنگ بعدی قابل پیش‌بینی نیست. ج. ا. همواره سیاست لبه پرتگاه را دنبال کرده و توانسته است تا مرزهای اوج تنش پیش برود و سپس در لحظه‌ای حساس و لغزنده عقب‌نشینی کند. علی خامنه‌ای نبرد با مردم و «دشمن صهیونی» را باخته است. او از این باخت زخم‌خورده و خشمگین است و دارد چهاردست و پا به استقبال جنگ می‌رود، اما به احتمال زیاد جنگ بعد به مرگ وی و نابودی رژیم برساخته‌اش منجر خواهد شد.

نیک و بد آینده در دست‌های ماست. آیا کاری از دست ما ساخته است؟ اگر پاسخ مثبت است، پس معطل چه هستیم؟

———————————
۱ــ شاه به مذهب نگاه خرافی داشت. در دوران کودکی در اوهام خود مردان سفیدپوش نورانی را دیده بود و فکر می‌کرد که نظر کرده و سلطنت‌اش «مستظهر به الطاف الهی» است. به قول علم: «اعتقاد و ایمانش به خدای متعال سبب شده که قضا و قدری بشود.» در تمام دوران سلطنت شاه نیروهای مذهبی آزادانه فعالیت می‌کردند، هر کوی و خیابانی مسجد، هیئت‌ و جلسه‌های مذهبی خود را داشت. شاه گمان می‌کرد که مسجدها و حوزه‌های علمیه و آموزش «تعلیمات دینی» در مدارس می‌توانند جوانان را از گزند نفوذ اندیشه‌های مارکسیستی مصون ‌دارند. شگفتا که شاه دوبار و هریارتوسط جوانان مذهبی مورد سو قصد قرار گرفت.
۲ــ (To be, or not to be, that is the question…) :
بودن، یا نبودن، مسئله این است،
آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم،
یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم
تا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟
مردن، آسودن، سرانجام همین است و بس؟...
(بخشی از مونولوگ معروف هملت در پرده سوم، صحنه یکم در نمایش‌نامه هملت از ویلیام شکسپیر)


۲۲ سپتامبر ۲۰۲۵ / ۳۱ شهریور ۱۴۰۴



نظر خوانندگان:


■ این آتش خانمانسوز که از بدو جریانات ۱۳۵۷ شروع شده و بیش از همه به ایرانی و ایران ضرر زد، جز بتوسط ملت ایران و همکاری همه تفکرات که آگاهانه بتوانند با کنار گذاشتن یا حتی تعدیل خواسته‌های فردی و فرقه‌ای صورت پذیر نیست.
ن. آزاد





iran-emrooz.net | Mon, 22.09.2025, 11:53
فاجعه جنگ هشت ساله ایران و عراق

ناخدا حمید احمدی

جنگ هشت ساله ایران و عراق یکی از فاجعه‌های تاریخ بشری در قرن بیستم است. پس از گذشت ۱۷ سال از خاتمه این جنگ، هنوز بررسی و پژوهشی مستقل دربارة مسایل این جنگ در جمهوری اسلامی در فراسوی «خط قرمز» قرار دارد.

نگارنده این سطور طی دو دهه گذشته در خارج کشور در فصلی از یک کتاب (تحقیقی درباره تاریخ انقلاب ایران) و در چندین مقاله و نیز در گفتگوهای رادیو و تلویزیونی، مطالعات و بررسی‌های خود را دربارة گوشه‌هایی از تاریخ جنگ ایران و عراق بازتاب داده است.

اینک به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد شروع جنگ ایران و عراق [تاریخ انتشار اول این مقاله شهریورماه ۱۳۸۴ است] این نوشتار در رابطه با دو پرسش درباره جنگ ایران و عراق که رژیم جمهوری اسلامی همواره آنها را به اَشکال مختلف تحریف می‌کند، آنها را در دو بخش مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد.

اول: علل شروع جنگ ایران و عراق و در این رابطه کوشش می‌شود تا نظرم را درباره این پرسش که آیا جنگ ایران و عراق اجتناب پذیر بوده است، به قضاوت بگذارم.

دوّم: بررسی سیاست جنگ‌طلبانه جمهوری اسلامی پس از آزادسازی خرمشهر و در این رابطه کوشش می‌شود تا نادرستی به کار بردن اصطلاح «دفاع مقدس هشت ساله» که تحریف تاریخ آن جنگ است، نشان داده شود.

***

صدام حسین درباره تجاوز نظامی گسترده خود در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که همانا حمله نظامی از زمین و هوا به خاک ایران بوده، همواره می‌کوشید تا این تجاوز نظامی رژیم عراق را تحت عنوان «دفاع پیشگیری» توجیه کند. صدام حسین در نامه‌ای که به تاریخ ۴ مهرماه ۱۳۵۹ به دبیر کل وقت سازمان ملل متحد نوشت، ادعا کرد که عملیات نظامیِ ارتش عراق که از تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به اجراء درآمد، «دفاع پیشگیری» برای دفاع از منافع حیاتی عراق بوده است.

ادعای آنروز صدام حسین در تاریخ نزدیک و در عمر خود او نیز در عراق تکرار شد یعنی ادعای جورج دبلیو بوش رئیس جمهور آمریکا در ۲۳ سال بعد که حمله نظامی گسترده ارتش آمریکا به خاک عراق را تحت نام «دفاع پیشگیری» توجیه کرده است.

واقعیت این است، ادعای «دفاع پیشگیری» از نظر حقوق بین الملل مجوزی برای حمله نظامی به خاک کشوری نیست. طبق ماده ۵ تعریف تجاوز در حقوق بین المللی که از سوی کمیته ویژه‌ای از حقوق دانان بین المللی برای بررسی و تعریف تجاوز تشکیل گردیده (در ۱۸ دسامبر ۱۹۶۷ و تصویب قطعنامه ۱۳۳۰) مدت ۷ سال درباره آن به بحث پرداختند. سرانجام در هفتمین نشست سالانه در ۱۲ آوریل ۱۹۷۴ متن تجاوز را مورد تصویب قرار دادند. متن مزبور طی گزارش شماره ۹۸۹۰ به مجمع عمومی سازمان ملل متحد ارائه شد و مجمع عمومی نیز طی قطعنامه شماره ۲۳۱۴ آن را تصویب کرد.

طبق پاراگراف اوّل بند ۵ تعریف تجاوز از حقوق بین الملل که در ۱۲ آوریل ۱۹۷۴ به تصویب مجمع عمومی سازمان ملل متحد رسید، چنین می‌گوید: «هیچ نوع دلیلی دارای هر ماهیتی که باشد اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی و یا غیره نمی‌‌تواند مجوزی برای تجاوز باشد» (۱)

نوشتار کنونی که با این مقدمه درباره تعریف تجاوز و نیز غیر حقوقی بودن مقوله «دفاع پیشگیری» شروع شده، حال می‌خواهم، آن پرسش مطروحه را با توضیحاتی که درباره علل شروع جنگ ایران و عراق ارائه می‌شود مورد بحث و بررسی قرار دهم.

علل و زمینه‌هایی که شروع جنگ ایران و عراق را موجب شده، به باور من سه علت از علل اساسی شروع آن جنگ بوده است:

الف: درپیش گرفتن سیاست صدور انقلاب اسلامی از طرف رژیم جمهوری اسلامی ایران
ب: اشغال سفارت آمریکا در ایران و گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی
پ: سیاست تضعیف و از هم پاشیدن ساختار ارتش کلاسیک ایران

سیاست صدور انقلاب اسلامی

روند انتقال قدرت از سلطنت به روحانیون و تغییر و تحولات در چند ماه قبل از انقلاب آن چنان پرشتاب بود که صدام حسین مانند بسیاری تصور نمی‌‌کرد، نظام سلطنتی در ایران با قدمت بالغ بر صد نسل سقوط کند. او باور نمی‌‌کرد، پنج ماه پس از اخراج آیت‌الله خمینی از عراق، هیأتی را برای ابراز تبریک و حسن همجواری و برقراری روابط حسنه بین دو دولت نزد آیت‌الله خمینی به عنوان رهبر انقلاب اسلامی به تهران بفرستد. خود آیت‌الله خمینی هم وقتی در ۱۵ مهر ۱۳۵۷ از نجف وارد پاریس شد، هرگز تصور نمی‌‌کرد، سه ماه بعد با اجرای برنامه سیاست پشت پرده که همانا سیاستِ «وحدت ارتش با روحانیون» بود، گام به گام به سوی سقوط سلطنت در ایران کشیده شد.

چند روزی پس از ورود آیت‌الله خمینی به پاریس، آقای احمد خمینی در گفتگو با آقای بنی صدر در پاریس نگرانی پدرش و خودش را از این که مبادا در پاریس زمین گیر بشوند، بیان داشت.(۲)

در روند شکست دولت شریف امامی، با اعزام ریچارد کاتم در هفته اول آبان ۱۳۵۷ از سوی وزارت خارجه امریکا از واشنگتن به پاریس و گفتگوی او با آیت‌الله خمینی بود که سمت و سوی سیاست وزارت خارجه آمریکا یعنی تمایل دولت آمریکا به برکناری شاه برای آیت‌الله خمینی معلوم شد. به این موضوع نیز بعداً اشاره خواهم کرد.

به هر حال، صدام حسین در نخستین هفته بعد از انقلاب، موسی اصفهانی، نوه آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی (مرجع تقلید شیعیان که در سال ۱۳۲۵ وفات کرد و آیت‌الله خمینی در سال ۱۳۲۳ در کتاب «کشف اسرار» به تحسین و تمجید او می‌پردازد) را برای رفع کدورتها و حسن همجواری و دوستی دو کشور ایران و عراق به حضور آیت‌الله خمینی فرستاد. آقای بنی صدر از نزدیکان آن روز آیت‌الله خمینی درباره این موضوع چنین روایت می‌کند: «صدام حسین آقا موسی اصفهانی نوه آقا سید ابوالحسن اصفهانی که از مراجع مشهور تاریخ شیعه بود به نزد آقای خمینی فرستاد. آقا موسی یک زندگی پرماجرایی داشت، آن زمان در دانشگاه بغداد تدریس می‌کرد. آقا موسی نزد اینجانب آمد تا از طریق اینجانب پیام صدام را به آقای خمینی برساند. صدام پیغام داده بود از رفتار خود پوزش می‌خواهد و آماده همه گونه جبران و همکاری با دولت جدید است. پیام صدام را به آقای خمینی گفتم. آقای خمینی گفت، صدام شش ماه هم در عراق دوام نمی‌‌آورد، چون می‌داند که امواج مردم عراق بر می‌خیزد، او را هم می‌برد، آنجا که شاه را برد. صدام به التماس افتاده و می‌خواهد از ما مشروعیت بگیرد و رژیم خود را نجات بدهد. آقای موسی از طریق دیگر هم کوشید، اما نتیجه نگرفت». (۳)

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، سیاست صدور انقلاب اسلامی به عراق برای آیت‌الله خمینی و همفکرانش در قدرت، دارای اولویت و جایگاه ویژه‌ای داشت.

اصولاً تفکر «پان اسلامیسم» و رؤیای حکومت جهانی اسلام در آیت‌الله خمینی سابقه دیرینه سال داشت. او از دوران جوانی و میانسالی و تا پایان عمر در رؤیای استقرار این چنین حکومتی بود. او در سن ۴۰ سالگی در کتاب «کشف اسرار» که در سال ۱۳۲۲ در قم – بدون ذکر نامش – آن را منتشر کرد، رؤیای چنین حکومتی را در سر داشت. البته در آن زمان به علت شرایط سیاسی – اجتماعی حاکم بر ایران بجای واژه «حکومت اسلامی» از واژه «قانون اسلامی» استفاده کرد و رؤیایش را چنین منعکس نمود: «قانون اسلام می‌خواهد سر حدات را از جهان برچیند و یک کشور همگانی تشکیل دهد و تمام افراد بشر را در زیر یک پرچم و یک قانون [حکومت] اداره کند» (۴).

اما طنز تاریخ، این رؤیای او را در کشوری به نمایش گذاشت که از نظر تعصبات مذهبی در مقایسه با کشورهای منطقه و خاصه کشورهای عربی منطقه زمینه‌ای به مراتب کمتری برای پدیده ظهور حکومت اسلامی داشت. در اینجا بی مناسبت نمی‌‌دانم به موردی تاریخی‌ای استناد کنم:

در حدود ۳۰ سال قبل از انقلاب بهمن و در دوره دولت دکتر مصدق در رابطه با اسلام سیاسی بنیادگرا و کسانی مانند نواب صفوی که تحت نام «جمعیت فدائیان اسلام» فعالیت داشتند و حامیانی چون حاج آقا روح الله خمینی در حوزه علمیه می‌کوشیدند به نحوی مذهب را دستاویز قرار دهند تا امتیازی بستانند. در گزارش سفیر فرانسه در تهران در سال ۱۹۵۳ چنین می‌خوانیم: «مخالفان دکتر مصدق نمی‌‌توانند تندروی‌های مذهبی را دستاویز متزلزل کردن دولت او قرار دهند زیرا ایرانیان اهل تعصب و خشک اندیشی دینی نیستند و بعید است که تحت تأثیر چنین جریان‌های تند رویِ مذهبی قرار گیرند. همان طوری که فرانسویان مسیحیان ولتری‌اند، ایرانیان نیز مسلمانان ولتری می‌باشند». (۵)

به هر حال، با سقوط رژیم سلطنتی در ایران، این رؤیای خمینی در ایران به عنوان اولین حکومت اسلامی در تاریخ معاصر جهان، به واقعیت پیوست!

رؤیای آیت‌الله خمینی همانا تشکیل امپراتوری اسلامی، و سپس برپایی حکومت اسلامی در جهان بود. او تخیل می‌کرد که به همان آسانی و به سرعت نظام سلطنتی در ایران سرنگون شده که آن را «معجزه» می‌پنداشت، این بار سیاست کلی خود را پس از پیروزی انقلاب برای تحقق «معجزه»‌های بعدی که گویا می‌تواند در جایگاه خلیفه مسلمین جهان قرار گیرد، دنبال می‌کرده است. بر پایه این تصور، آیت‌الله خمینی معتقد به صدور انقلاب اسلامی بود و در نخستین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اظهار داشت: « ما باید به هر قیمت شده انقلاب خود را به تمام ممالک اسلامی و تمام جهان صادر کنیم.» (۶) او پس از استقرار از قم به تهران و اقامت در محله جماران تهران و در دیدار با مردم آن محله و خطاب به مردم ایران تصریح می‌کند که: «شما باید اسلام را به پیش ببرید و انشاءالله اسلام را به تمام دنیا صادر کنید و قدرت اسلام را به تمام ابرقدرتها بفهمانید.» (۷)

یاران و پیروان اندیشه صدور انقلاب اسلامی آیت‌الله خمینی با بیان این نظریه که انقلاب اسلامی نمی‌‌تواند در محدوده جغرافیایی ایران باقی بماند، به عنوان مثال، آیت‌الله مطهری چنین اظهار می‌داشت: «اگر انقلاب در محدوده جغرافیایی ایران اسلامی محبوس بماند، به زودی از جوش و خروش می‌افتد و نابود می‌گردد» (۸). و یا آیت‌الله منتظری در این رابطه در نماز جمعه ۶ شهریور ۱۳۵۹ به لزوم صدور انقلاب تاکید می‌ورزید.

در راستای بینش صدور انقلاب اسلامی آیت‌الله خمینی و پیروان و یاران او در قدرت، از همان ماههای نخست پس از پیروزی انقلاب، این سیاست را در برخی کشورهای خاورمیانه و منطقه خلیج فارس دنبال کردند. اینان به اشکال مختلف در تقویت و سازماندهی و یاری رسانی مالی به جریانهای اسلامی و خاصه شیعه اسلام سیاسی در مصر، عربستان سعودی، کویت، بحرین، لبنان و … دست به فعالیت زدند. در راستای همین گونه ارتباطات و همکاریهای آشکار و نهان بود که به عنوان مثال، در ۳۱ فروردین ۱۳۵۹ به دعوت رسمی فرمانده سپاه پاسداران، شورای انقلاب جزیره العرب (عربستان سعودی، یمن، قطر، عمان، امارات متحده عربی) وارد تهران شدند و سخنگوی شورا در تهران در سخنان خود گفت: « همان طور که می‌دانید انقلاب اسلامی ایران اکنون امید تمام ملل مسلمان و جنبشهای آزادیبخش در جهان است. این انقلاب امید ماست و ما خود را جزیی از این انقلاب می‌دانیم و ایمان داریم که انقلاب، تنها با پیروی از مشی و رهبری انقلاب اسلامی به پیش می‌رود». (۹)

در خارج از ایران، نمایندگان آیت‌الله خمینی مانند حجت الاسلام مُهری و حجت الاسلام‌هادی مدرسی در برخی از کشورهای منطقه خلیج فارس مانند کویت و بحرین که به سمت امام جماعت شیعیان انتخاب شده بودند، در همان ماههای نخست پس از انقلاب با طرح شعارهایی چون چگونگی اداره کشور اسلامی در کویت موجب تظاهرات جمعی از شیعیان در آن کشور شدند. حجت الاسلام مُهری در ۷ اسفند ۱۳۵۷ یعنی حدود دو هفته بعد از انقلاب به همراه هیئتی از شیعیان کویت به دیدار آیت‌الله خمینی آمدند و آیت‌الله خمینی در آن دیدار از لزوم متشکل شدن «کشورهای اسلامی در زیر یک دولت و یک پرچم» تاکید ورزید و اظهار داشت: «یک دولت بزرگ اسلامی باید بر همه دنیا غلبه کند» (۱۰)

دولت کویت حرکات و اقدامات و اظهارات حجت الاسلام مُهری در کویت را طی چند ماه بعد از انقلاب اسلامی مداخله درامور داخلی کشور و تحریک افراد به قیام علیه دولت خود تلقی کرد و مُهری را با گروهی از اطرافیانش شامل ۱۹ نفر در ۵ مهر ۱۳۵۸ از کویت اخراج کرد. (۱۱) روزنامه رأی العام چاپ کویت در همان روزها که مصادف با اخراج حجت الاسلام مُهری از کویت بود، نوشت: «چنین معلوم است که تهران مایل است به نام اسلام یک امپراتوری را دوباره ایجاد نماید … اعراب به هیچکس اجازه نمی‌‌دهند، در بین آنها تفرقه افکنده و زیر لوای شعارهای دروغین در امور داخلی آنان دخالت کند.» (۱۲)

سفیر کویت در ایران هفته بعد از اخراج حجت الاسلام مُهری و گروهی از اطرافیانش از کویت در مصاحبه‌ای اظهار داشت: «ما همین قدر که مطمئن شویم هیچ مداخله‌ای در امور داخلی یکدیگر انجام نشود، ما حاضر به حمایت بدون قید و شرط از ایران هستیم. ما یک اقلیت ایرانی در کویت داریم که آنها را جز جامعه خود می‌دانیم. اما آنچه ما می‌خواهیم آن است که بگذارند ما مسئله را حل کنیم و مایل نیستیم کشور دیگری در این مسایل مداخله کند». (۱۳)

مشابه همین واکنش به شکل دیگری از سوی دولت بحرین دیده می‌شود که ماجرای آن از جمله در رابطه با شعارها و ماجراجویی‌های شیخ صادق خلخالی حاکم شرع منتخب آیت‌الله خمینی بود که در برابر واکنش دولت بحرین تهدید کرد، که ادعای ارضی خود را نسبت بحرین دنبال خواهند کرد. این امر موجب تشنج در رابطه دو کشور ایران و بحرین گردید و دولت بحرین با توجه به وجود اکثریت شیعه در جمعیت بحرین، این مسایل را دخالت در امور داخلی و ایجاد ناآرامی در کشور خود دانست. (۱۴)

به دنبال مسایل و رخدادهای ذکر شده در کویت و بحرین، رژیم عراق در همان روزهای مهرماه ۱۳۵۸ بدون ذکر نامِ جمهوری اسلامی، اظهار داشت: «قدرت عراق علیه هر کشوری که بخواهد به حاکمیت کویت یا بحرین تجاوز کند و یا به مردم و یا تمامیت ارضی آن کشورها آسیب رساند به کار می‌رود» و در همین رابطه روزنامه الثوره ارگان حزب بعث تاکید کرد: «نیروهای حاکم در ایران که هنوز سه جزیره را در خلیج [فارس] در اختیار دارند، سعی دارند، بحرین را نیز مالک شوند … عراق هرگونه بهانه‌ای را برای مداخله خارجی و یا هر کوششی را برای تحمیل یک فرمول غیر قابل اکثریت مردم در هر کشوری مفروض را مردود می‌داند» (۱۵)

به عنوان نمونه دیگر از جمله در عربستان سعودی می‌توان به جریان تسخیر مسجد اعظم مکّه توسط مخالفان خاندان پادشاهی سعودی و شورش شیعیان عربستان به پاسگاه پلیس اشاره داشت. واقعه تسخیر مسجد الحرام چون ضعف دولت عربستان سعودی و آسیب پذیری آن را نشان می‌داد به همین جهت زمامداران آن سعی کردند که واقعه را ناچیز جلوه دهند. ملک فهد در مصاحبه اختصاصی با خبرنگار مجله نیوزویک گفت: «گروهی که مسجد را تسخیر کردند، افراد کافری بودند که از اسلام تعبیر غلطی دادند». (۱۶) ولی رادیو ایران در برنامه رادیویی خود که جریان مبارزه شیعیان در عربستان سعودی را پخش کرد، رژیم سعودی را مخالف اسلام و نمونه دیگری از تسلط شاهان و فساد آنان معرفی نمود که جرقه‌های انقلاب در آن مشاهده گردیده است و تسخیر کنندگان مسجد الحرام مکّه را نیز مسلمانان مترقی ستمدیده دانست و عمل آنان را تایید کرد. (۱۷)

درباره این قبیل شعارها و اقدامات ماجراجویانه رژیم جمهوری اسلامی از جمله در رابطه با سیاست صدور انقلاب اسلامی در آن دوران می‌توان به تفصیل بیشتر آنها را بررسی کرد و نشان داد. به عنوان مثال دیگر، تأیید عملیات تروریستی اسلامی و در این رابطه نامگذاری یکی از خیابان‌های معروف تهران یعنی خیابان وزراء به نام خالد اسلامبولی تروریست اسلامی که انورسادات رئیس جمهور مصر را ترور کرده و به قتل رسانده بود، نمونه‌های آشکاری از آن خط مشی سیاسی بود.

شاید برای ثبت در تاریخ گفتی باشد، نگارنده این سطور همانند برخی از هموطنان آشنا به مسایل استراتژی نظامی – سیاسی منطقه، در آن ایام حساس یعنی در روز ۲۸ مهر ۱۳۵۸ (دو هفته قبل از اشغال سفارت آمریکا در ایران و گروگانگیری و ۱۱ ماه قبل از شروع جنگ) در میز گرد روزنامه اطلاعات شرکت کردم و با تحلیل مسایل استراتژی سیاسی – نظامی منطقه و شکست دکترین گوام، مقامات جمهوری اسلامی را دعوت به پرهیز از طرح شعارها و اقدامات تحریک کننده و ماجراجویانه نمودم و از جمله با تأکید به حساسیت مسایل در تنگه هرمز و نفت و احتمال خطر پیدایش یک جنگ با ایران در منطقه خلیج فارس را هشدار دادم.

این تحلیل و نظرات هشدارباش من در شماره ۱۵۹۸۱ مورخ ۲۸ مهرماه ۱۳۵۸ روزنامه اطلاعات در تهران (نظریات تحلیلی ناخدا حمید احمدی کارشناس مسایل استراتژی نظامی- سیاسی درباره حساسیت منطقه خلیج فارس و خطر جنگ) چاپ شده است.

واقعیت این است، اینگونه نگرانیها ناشی از امکان شروع جنگ که به صورت هشدارباش در آن ایام به عنوان نمونه مطرح می‌شد، کوچکترین تأثیری در اندیشه مقامات تعیین کننده سیاست کلان کشور ایران نداشت. سقوط نظام سلطنتی و استقرار دولت اسلامی در ایران، آیت‌الله خمینی را چنان مغرور کرده بود که خط مشی سیاسی صدور انقلاب اسلامی و در واقع با رؤیای خویش می‌زیست و بر پایه آن عمل می‌کرد و البته برخی یاران و همفکران او در قدرت نیز خود را با آن رؤیا همسو و سهیم کرده بودند.

در کتاب خاطرات آیت‌الله حسینعلی منتظری به نحوی به این موضوع اشاره می‌شود که می‌نویسد: «وقتی که انقلاب پیروز شد یک غرور مخصوص هم بیت امام (رحمه الله علیه) و هم ما و هم دیگران را فرا گرفت، اصلاً در ذهن همه ما این بود که گویا عالم را مسخر کرده ایم، ما می‌گفتیم مسئله، مسئله اسلام است و ایران و عربستان ندارد، انقلاب اسلامی است و امام هم رهبر جهان اسلام است، ما هم حامیان اسلامیم … این حالت غرور را برای همه ما ایجاد کرد و لذا در ُبعد سیاست خارجی شعارها همه بر اساس صدور انقلاب و این که انقلاب مرز نمی‌‌شناسد و این قبیل مسایل متمرکز بود. این شعارها کشورهای همجوار را به وحشت انداخت و این فکر برای آنها ایجاد شد که اینها به این شکل که پیش می‌روند فردا نوبت ماست …» همچنین آیت‌الله منتظری نیز درباره موضع گیری آیت‌الله خمینی در این رابطه می‌افزاید: «… یک روز رفتیم منزل آقای شیخ محمد یزدی در قم، آن وقت هنوز امام در قم بودند و در منزل آقای یزدی سکونت داشتند. به امام عرض کردم: هر انقلابی که در دنیا به پیروزی می‌رسد معمولاً هیأتهای حسن نیتی را برای کشورهای مجاور می‌فرستد و خط مشی خود را برای آنها توضیح می‌دهد و با آنها تفاهم می‌کند، و این گونه که امروز عراق و دیگران تحریک شده‌اند و دائماً علیه ما تبلیغ می‌کنند، خطرناک است. بجاست هیأتهای حسن نیت به کشورهای مجاور فرستاده شود تا یک مقدار این تشنجها کاهش پیدا کند. ایشان فرمودند: وِل کُن، ما کاری به دولتها نداریم. … من عرض کردم: ما نمی‌‌توانیم دور کشورمان دیوار بکشیم، بالاخره اینها دولتهایی هستند در مجاورت ما و وحشت اینها را گرفت. ایشان فرمودند: نخیر، ما می‌خواهیم دور کشورمان دیوار بکشیم. اصلاً ایشان حاضر نبودند که اسم دولتها به میان بیاید، همان که در مغز ما بود که ملتها ملاک هستند، در نظر امام همین مسئله بود و می‌فرمودند، ملتها با هم هستند. به نظر من اگر یک مقدار تفاهم می‌کردند، شاید بهانه به دست آنها نمی‌‌آمد، بالاخره این زمینه [یعنی حمله نظامی به ایران] برای آنها فراهم شد …». (۱۸)

اصولاً تفکر «پان اسلامیسم» که «خمینیسم» یک قرن بعد آبشخور از آن پدیده بود – البته در شکل فقاهتی آن – از همان سال اول انقلاب از حدّ شعار مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی فراتر رفت و وارد قانون اساسی جمهوری اسلامی شد. اصل ۱۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی مصوبه پاییز سال ۱۳۵۸ بازتاب دهنده این تفکر است و در آن چنین آمده است: « همه مسلمانان یک امت‌اند و دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است سیاست کلی خود را بر پایه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامی قرار دهد و کوشش پی گیر به عمل آورد تا وحدت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام را تحقق بخشد.» و یا اینکه در مقدمه این قانون اساسی درباره «شیوه حکومت اسلامی» تصریح می‌شود که: «قانون اساسی با توجه به محتوای اسلامی انقلاب ایران که حرکتی برای پیروزی تمامی مستضعفین بر مستکبرین بود، زمینه تداوم انقلاب را در داخل و خارج کشور فراهم می‌کند. به ویژه در گسترش روابط بین المللی با دیگر جنبشهای اسلامی و مردمی می‌کوشد تا راه تشکیل اُمّت واحد جهانی راهموار کند و استمرار مبارزه در نجات ملل محروم و تحت ستم در تمامی جهان قوام یابد».

بدین ترتیب، سیاست صدور انقلاب اسلامی به منظور تشکیل «اُمّت واحد جهانی» در محدوده سیاست روز و شعاردهی باقی نماند بلکه جزو سیاست کلان و بینش ایدئولوژیک – سیاسی مدون رژیم جمهوری اسلامی در آمد و با صراحت در قانون اساسی آن متبلور گردید.

سیاست صدور انقلاب اسلامی به مثابه سیاست تدوین شده در جمهوری اسلامی، دولت عراق آن را برای خود تهدید می‌پنداشت زیرا عراق کشوری است که ۶۰ درصد جمعیت آن را شیعیان تشکیل می‌دهند و آنان به مذهب شیعه در وجه سنتی آن دلبستگی خاص ابراز می‌دارند. ساکنان دو شهر نجف و کربلا که آرامگاه امامان اوّل و سوّم شیعیان در آنها قرار دارد، همبستگی وابسته به جناح محافظه کار شیعه می‌باشند و دو شهر مذکور مرکز احساسات افراطی دین تشیع به شمار می‌رود. (۱۹)

با رویدادهای سال ۱۳۵۸ در رابطه با سیاست صدور انقلاب اسلامی از سوی جمهوری اسلامی و اقدامات آشکار و پنهان در منطقه زمینه‌ای شد تا دو کشور عراق و عربستان سعودی به یکدیگر بیشتر نزدیک شوند و یک سال قبل از شروع جنگ در ۲۹ شهریور ۱۳۵۸ پیمان امنیت متقابل بین دو کشور عراق و عربستان سعودی امضاء گردید. (۲۰)

در دیماه ۱۳۵۸، عزت ابراهیم الدوری عضو برجسته شورای رهبری انقلاب عراق به عربستان سعودی مسافرت کرد و مدت یک هفته در آنجا اقامت نمود و با سران عربستان سعودی به مذاکره پرداخت. در ۳ بهمن ۱۳۵۸ شاهزاده عبداله معاون اوّل نخست وزیر عربستان سعودی به بغداد آمد و با صدام حسین ملاقات کرد. در تیرماه ۱۳۵۹ سعدون حمادی وزیر خارجه عراق به جدّه رفت و پیام صدام حسین را به ملک فهد تسلیم کرد. در ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ هفت هفته قبل از حمله عراق به ایران، صدام حسین شخصاً به اتفاق طارق عزیز معاون نخست وزیر به دیدار پادشاه عربستان سعودی رفت و طی دو روز اقامت در ریاض، مذاکرات لازم را انجام داد. علت ظاهری ملاقات، گفتگو درباره تصمیم اسرائیل به الحاق تمام بیت المقدس به خاک اسرائیل بود ولی همه آگاهان سیاسی عقیده داشتند که صدام حسین در این ملاقات درباره روابط عراق با ایران گفتگو نموده است.

در اعلامیه‌ای نیز که در آن زمان صادر شده، قید گردید که «وضع جدید در دنیای اسلام» که به روشنی نشان از رژیم جمهوری اسلامی ایران داشت، مورد مذاکره قرار گرفت. (۲۱)

به یقین می‌توان گفت که صدام در مذاکرات خود با پادشاه و ولیعهد عربستان سعودی موضع عراق در مبارزه با دولت جمهوری اسلامی ایران و نتایج آن را برای زمامداری عربستان سعودی روشن ساخت و تصمیم خود را برای مبادرت به جنگ تمام عیار با ایران به اطلاع آنان رسانید و از آنان اطمینان گرفت که عربستان سعودی و با همکاری و اعمال نفوذ آن، کشورهای عربی خلیج فارس که آنها نیز به نوبه خود از اقدامات و تبلیغات جمهوری اسلامی ایران و شعار صدور انقلاب آن نگران بودند از عراق به عنوان سنگر مقدم مبارزه علیه حکومت شیعه ایران حمایت مؤثر نمایند و در روابط بین المللی نیز با جلب نظر مساعد آمریکا از عراق پشتیبانی کنند. (۲۲)

صدام حسین با جلب موافقت عربستان سعودی و کشورهای عربی منطقه خلیج فارس برای جنگ با ایران توانست از امکانات مالی، نظامی و تدارکات عظیم این کشورها بهره برداری کند. رژیم عراق در آخرین سال قبل از جنگ حدود ۳۸ میلیارد دلار ذخیره ارزی داشت و با این وجود، کشورهای نفتی منطقه خلیج فارس (عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی و قطر) حاضر به پرداخت ۱۴ میلیارد دلار وام بدون بهره به عراق شدند. (۲۳)

بدین ترتیب، صدام حسین با این هدف و انگیزه جاه طلبانه که با پیروزی نظامی بر ایران از یک سو می‌تواند مانع صدور انقلاب اسلامی به عراق گردد و از سوی دیگر او می‌تواند جایگاه خود را به عنوان قدرتمندترین کشور منطقه خلیج فارس ارتقاء دهد و در حقیقت با سودای رهبری اعراب و یا لااقل رهبری کشورهای عربی منطقه خلیج فارس حمله نظامی گسترده و تجاوز به خاک ایران را طرح ریزی می‌کرد. حدود ۹-۸ ماه قبل از شروع جنگ، نوع خرید برخی تسلیحات جدید توسط رژیم صدام حسین گویای آن است که او زمینه تدارک برای اجرای حمله نظامی خود به ایران را، لااقل از این مقطع زمانی طرح ریزی کرده باشد. به عنوان مثال، خرید دو هزار دستگاه تانک نفربر خاکی – آبی از برزیل در اوائل زمستان ۱۳۵۸ از نوع Type-ee-۱۱-Amphiobious که که از نقطه نظر نظامی به منظور عملیات عبور دادن نیروهای نظامی خود از رودخانه کارون به خاک ایران بوده است. (۲۴)

از فروردین – اردیبهشت ۱۳۵۹ شبح جنگ نمایان می‌شد. در ۲۷ فروردین ۱۳۵۹ سعدون حمادی وزیر خارجه عراق طی مصاحبه‌ای در هلسینکی در پاسخ این سئوال که آیا احتمال جنگ بین دو کشور وجود دارد، اظهار داشت: «هیچ چیز غیر ممکن نیست اما احتمال درگیری مسلحانه بین دو کشور وجود ندارد …. تا زمانی که خمینی اصرار دارد انقلاب باید در سراسر جهان اسلام ادامه داشته باشد مناقشه دو کشور ادامه خواهد یافت». (۲۵)

از اردیبهشت ۱۳۵۹ بر تعداد زد و خوردهای مرزی و دامنه آن افزوده شد و ارتش عراق با نبردهای پراکنده و تقریباً روزانه، ارتش ایران را در چند جبهه، مبارزه باکردها، با سران عشایر دور مرزهای عراق مشغول نگاه می‌داشت.

زمامداران عراق که به اهمیت نقش سازمانهای بین المللی و افکار عمومی مردم جهان واقف بودند، می‌دانستند که در صورت جنگ با ایران به پشتیبانی آنها نیازمند خواهند بود، به موازات اقدامات بالا، در سیاست خارجی روش تهاجمی در پیش گرفتند و به دبیر کل سازمان ملل متحد و رئیس ششمین کنفرانس جنبش غیر متعهدها نامه نوشتند و سعی کردند که با توجه به نظر مخالف دولتهای جهان نسبت به جمهوری اسلامی پس از اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری، ذهن آنها را نسبت به اعمال دولت ایران باز هم بیشتر معطوف نمایند.

اقدامات دولت ایالات متحده آمریکا در قطع رابطه سیاسی با ایران و خاصه اقدام نظامی آن دولت در ۴ اردیبهشت ۱۳۵۹ در مورد تجاوز نظامی بر تمامیت ارضی ایران در عملیات طبس برای آزادساختن گروگانها و عدم اقدام جدی از طرف دولت ایران و سازمان ملل و عدم واکنش مخالف در مردم آمریکا و جهان، زمامداران عراق را برای اجرای برنامه حمله نظامی به ایران مصمم‌تر ساخت. (۲۶)

اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری

دومین علت و زمینه‌ای که در وقوع جنگ و حمله گسترده نظامی رژیم عراق به خاک ایران به سهم خود تأثیر مهمی داشت، جریان اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری بود. این عملی بود بر خلاف قواعد و عرف بین المللی که موجب محکومیت ایران در مجامع بین المللی و نیز بین دولتها و ملتها گردید. شورای امنیت سازمان ملل متحد به اتفاق آراء این اقدام ایران را محکوم کرد و با تأکید به لزوم آزاد کردن فوری گروگانها، دو قطعنامه صادر کرد. دیوان بین المللی دادگستری و جامعه مشترک اروپایی، گروگانگیری را محکوم کردند. آمریکا در ۱۸ فروردین ۱۳۵۹ رابطه سیاسی خود را با ایران قطع کرد.

جریان گروگانگیری، رژیم جمهوری اسلامی ایران را در صحنه سیاست جهانی منزوی ساخت. موضع گیری‌ها و مخالفتهای وسیعی در سراسر جهان علیه گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا، جریان داشت. بنابراین، انزوای سیاسی بین المللی و همچنین ترسیم چهره نامطلوب از حکومت اسلامی ایران در مجامع بین المللی، زمینه دیگری بود که به نوبه خود در تصمیم عراق به حمله نظامی به ایران نقش داشت. ابعاد عمل گروگانگیری برای دولت و مردم آمریکا و صدمات روانی که به آنها وارد آمده بود، بیش از آن بود که آیت‌الله خمینی و یاران آن روز او در قدرت بتوانند تصور کنند. خمینیی با تأیید عمل گروگانگیر و با طرح این شعار که این یک عمل انقلابی است و ا نقلابی بالاتر از انقلاب اول، عملاً کشور را تا آستانه حمله نظامی آمریکا به ایران سوق داد بدون اینکه متوجه پیامد ابعاد چنین عملکردی باشد.

مردم آمریکا که از زمان جنگ ویتنام با یک نوع بدبینی به اعمال دولت خود نگاه می‌کردند، این بار یک صدا و متحد از دولت خود حمایت می‌نمودند و دولت خود را به انجام اقدامات تلافی جویانه تشویق می‌کردند. عكس العمل دولت آمریكا برای جبران این وضعیت روانی و همچنین جریان گروگانگیری با مسئله موفقیت یا عدم موفقیت حزب دموكرات آمریکا در انتخابات دوره بعدی به ریاست جمهوری كارتر نیز ارتباط پیدا می‌كرد. ابعاد واكنش دولت آمریكا در رابطه با گروگانگیری و تقابل با ایران تا آنجا پیش رفت كه طرح ریزی نظامی برای اجرای عملیات گسترده نظامی علیه رژیم ایران آغاز کرده شده بود.

اوایل دسامبر ۱۹۷۹، برژینسكی مشاور امنیتی كارتر رئیس جمهوری وقت آمریكا مأمور طرح ریزی عملیات نظامی گسترده برای مقابله با رژیم جمهوری اسلامی شده بود. آنچه كه موجب توقف اجرای آن طرح شد، پیاده شدن بیش از ۶۰ هزار نیروی نظامی شوروی سابق در ۲۶ دسامبر ۱۹۷۹ در افغانستان بود. (نگارنده این سطور درباره سیاست ضرب العجل شوروی سابق در پیاده كردن نیروی نظامی به افغانستان در آن مقطع زمانی و رابطه آن با درز كردن خبر طرح حمله نظامی یاد شده آمریكا به ایران را بررسی و نشر داده است. و در همین رابطه نقش مخرب اشغال سفارت آمریكا و گروگانگیری و پیامدهای زنجیره‌ای فاجعه بار آن را در عرصه داخلی، منطقه‌ای و جهانی که تا امروز ادامه دارد از نظر گذراندم)

برژینسكی در كتاب خاطرات خود، درباره مسایل مربوط به این طرح و انصراف از آن می‌نویسد: «مسایلی كه ما در ایران و كل منطقه باآن روبرو بودیم در هفته چهارم ماه دسامبر [۱۹۷۹] به كلی دگرگون شد. تجاوز شوروی به افغانستان [۲۶ دسامبر ۱۹۷۹] ما را وادار می‌ساخت كه در اقدامات بعدی خود در ایران مصالح كلی و هدف مهار كردن توسعه طلبی شوروی را در مدّ نظر داشته باشیم. به عبارت روشن تر، تجاوز شوروی به افغانستان به اهمیت تجهیز مقاومت کشورهای اسلامی در برابر شوروی، ما را از دست زدن به اقدامات نظامی علیه ایران که موجب تجزیه و پراكندگی در جهان اسلام می‌شد، بر حذر داشت [چون با ورود نیروی ارتش شوروی به افغانستان، اولویت جدید دولت آمریكا، همانا همبستگی كشورهای اسلامی در جهت مبارزه با نفوذ کمونیزم بود که پایگاه عملیاتی آن را در پاكستان ایجاد كردند. نتیجه این سیاست بعدها به ظهور «اسلام طالبان» و اسامه بن لادن در افعانستان و پیدایش پدیده القاعده و سپس فاجعه ۱۱ سپتامبر در نیویورک منتهی شد] در چنین شرایطی می‌بایست حتی الامكان از یك رویارویی نظامی بین ایران و آمریكا پرهیز كرد. در حالیكه تا قبل از تهاجم شوروی به افغانستان، سیاست آمریكا به تدریج در جهت دست زدن به یك اقدام نظامی در ایران پیش می‌رفت. تجاوز شوروی به افغانستان، این روند را متوقف ساخت و استراتژی ما از این تاریخ به بعد به ادامه تلاش برای نجات گروگانها ضمن حفظ منافع ملی خود در منطقه استوار شد كه در مجموع مارا به خویشتن داری در بكار بردن نیروی نظامی خود [علیه ایران] وادار ساخت». (۲۷)

البته آقای برژینسكی از ذكر چگونگی سیاست حمایت از نیروی نظامی كشور دیگر در آن مقطع زمانی که همانا دادن چراغ سبز به دولت عراق برای حمله نظامی به ایران و نیز درباره خط سیاسی جدید دولت آمریكا برای آزادی گروگانها – حمله نظامی عراق به ایران که در این رابطه موجب نیاز تسلیحاتی ایران به آمریكا در این جنگ می‌شد و حكومت ایران را وادار به آزاد كردن گروگانها می‌كرده و نیز اینچنین شده – سكوت كرده است.

سیاست دولت آمریكا در عدم قطع فوری جنگ عراق با ایران به روشنی در جریان جلسه اول شورای امنیت سازمان ملل متحد دیده می‌شود و متن بیانیه‌ای كه در پایان آن جلسه انتشار یافت، مبین این واقعیت است كه دولت آمریكا در راستای قطع جنگ نبوده است. (۲۸)

تضعیف و از هم پاشیدگی ساختار ارتش كلاسیك

علت و زمینه سوّم از شروع جنگ ایران و عراق را ناشی از هم پاشیدگی ساختار ارتش ایران می‌دانم كه به نوبه خود نقش مهمّی در تصمیم گیری صدام حسین در حمله نظامی به ایران داشت. اما پیش از ورود به چگونگی پاشیدگی ساختار ارتش ایران، بی مناسبت نمی‌‌دانم به پیش زمینه سیاسی آن در رابطه با نظریاتی كه در جریان شكل گیری انقلاب در ایران و حدود یك ماه بعد از ورود آیت‌الله خمینی به پاریس طرح ریزی شد، اشاره‌ای داشته باشم.

در آخرین ماههای قبل از انقلاب در رابطه با انتقال قدرت از سلطنت به روحانیون، مسئله «وحدت ارتش با روحانیون» و نیز یكپارچگی ارتش ایران بعد از نظام سلطنتی از مسایل محوری سیاست وزارت خارجه آمریكا بود.

با شكست سیاست «آشتی ملی» دولت شریف امامی و نیز ناموفق بودن دولت نظامی ارتشبد ازهاری در همان یكی دو هفته اول، چرخش جدی در سیاست وزارت خارجه آمریكا دیده می‌شود. این چرخش، كوششی بود در راستای ایجاد وحدت ارتش با روحانیون و جانشین كردن وحدت آنان با شاه. از هفته دوم آبان ۱۳۵۷، سایروس ونس وزیر امور خارجه وقت آمریكا و همفكرانش به این نتیجه رسیدند كه آمریكا می‌تواند با یك حكومت جانشین شاه كنار بیاید و منافع آمریكا را در یك ایران غیركمونیست پس از عبور از این مرحله بحرانی حفظ كند. بنابراین، وحدت ارتش با روحانیون باید هدف اساسی این سیاست باشد. (۲۹)

در همین مقطع زمانی یعنی اواسط آبان ۱۳۵۷ سایروس ونس از سولیوان سفیر آمریكا در ایران می‌خواهد بیدرنگ با نمایندگان آیت‌الله خمینی در داخل تماس برقرار كند و در این باره می‌نویسد: « از سولیوان خواستم بیدرنگ با رهبران اپوزیسیون مخالف و مقامات نظامی و دولتی ایران تماس برقرار كند تا مقدمات انتقال از حكومت مطلقه به رژیم جدید كه نوع آن را باید مردم تعیین كنند، فراهم سازد. برای ما فرقی نداشت كه این رژیم جدید مشروطه یا جمهوری اسلامی باشد. (۳۰)

در روند همین خط سیاسی وزارت خارجه آمریكا بود كه به آقای ریچارد كاتم استاد دانشگاه در آن زمان و مشاور وزارت خارجه آمریكا مأموریت سفر از آمریكا به پاریس داده می‌شود و او به دیدار و گفتگو با آیت‌الله خمینی می‌پردازد. در آن زمان، درباره این دیدار سكوت شد. همانطوری که قبلاً اشاره شد، وقتی آیت‌الله خمینی وارد پاریس شد تصوری از سقوط نظام سلطنتی و حمایت آمریكا از او در پیوند با ارتش نداشت وحتی نگران بود كه مبادا همواره در پاریس زمین گیر شود.

از اواسط آبان ۱۳۵۷ و به دنبال ملاقات و گفتگو با ریچارد كاتم است كه آیت‌الله خمینی متوجه می‌شود، آمریكا موافق رفتن شاه است. از همین مقطع به بعد است كه شاهد شعارهای تند و تیز او هستیم كه موضعی رادیكالی از خود بروز داد كه «شاه باید برود». در حالیكه در فاصله زمانی ۱۵ مهر تا ۱۵ آبان ۱۳۵۷ كه در پاریس بوده، نگران زمین گیر شدنش در پاریس بود. خیلی‌ها كه از مذاكرات وسیاست‌های پشت پرده آن روزها آگاهی ندارند، به نادرست آن را به حساب تیزبینی سیاسی و قاطعیت آیت‌الله خمینی می‌گذارند. در حالی كه، پیدایش آن موضع تند و تیز او را باید در رابطه با رؤیت چراغ سبز آن روز دولت آمریكا نگاه كرد. البته این هماهنگی‌ها و توافق‌های سیاسی پشت صحنه در آخرین ماههای قبل از انقلاب در رابطه با انتقال قدرت سیاسی، نباید این مسئله موجب توهم «تئوری توطئه» شود که گویا انقلاب ایران كار نیروهای خارجی بوده است. به نظر نگارنده این سطور، زمینه اساسی پیدایش وضعیت خودجوش و عصیان انقلابی در ایران را باید در رابطه با ویژگی ساختار سیاسی – اجتماعی و اقتصادی نظام پیشین و خاصه سیاست خودکامگی محمدرضا شاه دید كه زمینه ظهور پدیده‌ای واپسگرا به نام «خمینیسم» را در ایران فراهم ساخت.

در رابطه با پیدایش انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در ایران، در طول ۲۶ سال گذشته همواره دو دیدگاه بیش از همه مطرح است: دیدگاهی كه نقش قدرتهای خارجی و خط سیاسی آنان را – تا مرز توهم تئوری توطئه – عامل اصلی تغییر نظام در ایران می‌داند. البته در این برداشت در رابطه با مقطع معینی از جنبش عمومی، هسته‌ای از واقعیت وجود دارد و آن این كه، حدود سه ماه قبل از انقلاب كه دیگر امیدی به حفظ نظام سلطنتی نداشتند، برخی قدرتهای خارجی و خاصه آمریكا و انگلیس نقش مهمی را در روند انتقال قدرت از سلطنت به روحانیون به رهبری آیت‌الله خمینی ایفا كردند.

دیدگاه دیگر، به عامل فرهنگی پایدار یعنی به نقش باورهای مذهبی مردم كه موجب كشیده شدن آنان به جریان انقلاب و منجر به سرنگونی نظام سلطنتی شده، پر بهاء می‌دهد. در این برداشت هم هسته‌ای از واقعیت وجود دارد و جای انكار نیست كه باورهای مذهبی لایه‌هایی از جامعه – به دلیل خلاء حاصل از سركوب همه سازمانها و نیروهای سیاسی سكولار در جامعه از یكسو و فراهم بودن زمینه نسبی مساعد برای فعالیت روحانیون سیاسی در میان اقشار زحمتكش و سخن گفتن آنان به زبان توده‌ها از سوی دیگر – دستاویزی برای مبارزه سیاسی با شاه شد و این نیز سهم و نقش معینی در پیدایش «خمینیسم» در انقلاب ایران ایفاء كرده است.

در هر حال، ریچارد كاتم پس از ملاقات با آیت‌الله خمینی در پاریس در یك مصاحبه مطبوعاتی در روز ۲۰ آبان ۱۳۵۷ در پاریس شركت كرد و بدون آن كه درباره ملاقاتش با آیت‌الله خمینی اشاره‌ای داشته باشد، درباه سیاست آینده آیت‌الله خمینی و سیاست آمریكا كه در واقع ماحصل گفتگوی وی از طرف وزارت خارجه آمریكا با آیت‌الله خمینی و توافقها بود، چنین گفت:

«اگر چنین وانمود می‌كنند كه حضرت آیت‌الله خمینی سایر ادیان را تحمل نمی‌‌كند، قضیه درست عكس این است. نظر ایشان بر آن است كه اسلام از نظر اجتماعی باید فعال باشد و مردم باید آزادی داشته باشند تا بتوانند شخصیت خود را شكوفا سازند. آیت‌الله خمینی به اصول اخلاقی می‌اندیشند و یك استراتژ نیستند و به جزییات سیاسی علاقه‌ای ندارند و مایل نیستند در امور روزمره سیاسی مداخله نمایند. آیت‌الله خمینی به عدالت اجتماعی تأكید فراوان دارند و نیز با ادامه فروش نفت به آمریكا موافقند، اما با تخصیص یك سوم درآمد نفت به خرید اسلحه موافق نیستند. دولت آمریكا باید از مصالحه‌ای پشتیبانی كند كه پیروان آیت‌الله خمینی با رهبران جبهه ملی برای كسب قدرت به عمل می‌آورند». (۳۱)

در هر حال، ریچارد كاتم بعد از دیدار با آیت‌الله خمینی در پاریس برای منتقل كردن خط سیاسی وزارت خارجه آمریكا و اجرای برخی هماهنگی‌ها و دیدارهایی که در پاریس داشت، به تهران آمد تا خط سیاسی جدید دولت آمریكا را برای گروهی از دست اندركاران اپوزیسیون داخل ایران هم مانند مهندس بازرگان و یارانش و رهبران جبهه ملی که در آن زمان تحت عنوان دفاع از حقوق بشر فعالیت می‌کردند، روشن نماید. درباره جریان سفر او به ایران و گفتگوهایی كه در این دیدارها در تهران مطرح شده، آقای عباس امیرانتظام كه بعد از انقلاب معاون نخست وزیر دولت موقت بود، چنین روایت كرده است:

«آقای كاتم پس از رفتن به پاریس و احتمالاً ملاقات با حضرت آیت‌الله خمینی به تهران آمد و من از طرف سازمان دفاع از حقوق بشر مطلع شدم كه آقای ریچارد كاتم به ایران آمده و با اعضاء سازمان دفاع از حقوق بشر جلسه خواهد داشت. مرا هم برای این جلسه دعوت كردند. افرادی كه در این جلسه حضور داشتند، عبارت بودند از: آقای دكتر میناچی، آقای دكتر علی اصغر حاج سید جوادی، آقای مهندس بنافتی، آقای ریچارد كاتم، آقای استمپل و شخص من. موضوع مذاكره عدم حمایت دولت آمریكا از شاه و دولت وقت ایران [دولت اذهاری] بود. پس از ختم جلسه، آقای كاتم، آقای استمپل [دومین مقام سیاسی سفارت آمریكا در ایران] را به من معرفی كرد». (۳۲)

در رابطه با سفر ریچارد کاتم به ایران و هماهنگی‌های او بین سفارت آمریکا در تهران با اپوزیسیون داخل که روایت آن در بالا آمده است، توافق‌هایی هم با نمایندگان آیت‌الله خمینی در داخل انجام گردید. مهمترین توافق همانا یک پارچگی ارتش در حکومت بعدی بود. در این رابطه توافق‌هایی بین نمایندگان آیت‌الله خمینی در داخل کشور یعنی آقای مهندس بازرگان و آیت‌الله موسوی اردبیلی با سولیوان سفیر آمریکا در ایران در منزل آقای فریدون سحابی بعمل آمد. (۳۳)


ریچارد كاتم كیست؟

ریچارد كاتم در دوران نهضت ملی شدن نفت با بورس فولبرایت در ایران تحصیل می‌كرده است. در سالهای ۱۳۳۲-۱۳۳۷ به عنوان كارمند ارشد سفارت آمریكا در ایران،اشتغال داشت. در سالهای بعد به عنوان یكی از ایران شناسان معروف آمریكا در دانشگاه پیتسبورگ (پنسیلوانیا) تدریس می‌كرده است. (۳۴)
اسناد بایگانی دولتی بریتانیا درباره فعالیتهای ریچارد كاتم در ایران در دوران نهضت ملی شدن نفت چنین نشان می‌دهد: او در تضعیف دولت مصدق دست به كار تبلیغاتی پنهان می‌زده و با بخش سازمان «سیا» در ایران فعالیت داشته و بخشی از فعالیت او مربوط می‌شد به رابطه بین سفارت آمریكا و انگلیس در تهران. او از جمله مقالاتی در تخریب شخصیت دكتر حسین فاطمی وزیر امور خارجه دولت مصدق مقالاتی تهیه می‌كرده و به زبان فارسی در نشریات «صبا» و «جوشن» تحت عناوین بهایی بودن و هموسكسوئل بودن دكتر حسین فاطمی برای مشوش كردن اذهان به چاپ می‌رسانده است. اسناد بایگانی دولتی بریتانیا به شماره‌های زیر درباره ریچارد كاتم:

F.O. ۲۴۸/Persia ۱۹۵۲/۱۵۱۷
F.O. ۳۷۱/Persia ۱۹۵۱/۱۰۴۵۶۹
F.O. ۳۷۱/Persia ۱۹۵۳/۱۰۴۵۶۷
F.O. ۳۷۱/Persia ۱۹۵۳/۱۰۴۵۶۶

شایان ذكر است، این اسناد به همّت دوست عزیزم پروفسور یرواند آبراهامیان تاریخنگار نامدار ایرانی و اسناد تاریخ دانشگاه نیویورك شناسایی و از بایگانی یاد شده استخراج شده است. وی از سر لطف این پیشینه مستند را در اختیار نگارنده این سطور قرار داده.

شکست نظریه سایروس ونس

این دیدارها و توافقهای داخل و خارج كشور در روند انتقال قدرت از سلطنت به روحانیون در روند نظریه سایروس ونس و همفكران او در دولت كارتر بوده است.

آیت‌الله خمینی هم در آن دوران در پاریس برای رسیدن به قدرت سیاسی و در راستای آن توافقها، آن گونه وانمود می‌كرد كه او و روحانیون در امور دولتی دخالت نخواهند كرد و نیز هیچ مسئولیت دولتی را نخواهند پذیرفت. از جمله در آن ایام می‌گفت: «من در آینده، همین نقشی كه الآن دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی كه مصلحتی در كار باشد، اعلام می‌كنم … لكن من در خود دولت نقشی ندارم (۳۵). و یا می‌گفت: « من و سایر روحانیون پستی را اشغال نمی‌‌كنیم. وظیفه روحانیون ارشاد دولتهاست». (۳۶)

ناگفته نماند، برخی یاران مکلاّی آیت‌الله خمینی هم در آن زمان، گویا حرفهای او را باور کرده بودند و یا میل داشتند که باور کنند و گویا در عمل این باور خود را درباره آیت‌الله خمینی به وزارت خارجه آمریکا هم منتقل کرده باشند تا آنجا که سولیوان آیت‌الله خمینی را «گاندی» ایران می‌پنداشت.

نظریه سایروس ونس در روند انتقال قدرت از سلطنت به روحانیون و خاصه پس از خروج محمد رضا شاه از ایران، نقش معینی در ایجاد تفرقه و سردرگمی بین فرماندهان بالای ارتش داشت تا اینکه سرانجام به صدور بیانیه بیطرفی ارتش انجامید. هفته اول بعد از انقلاب، نظریه سایروس ونس درباره حفظ یكپارچگی ارتش با شكست مواجه شد.

آیت‌الله خمینی با دادن حكم شرعی به صادق خلخالی به عنوان حاكم شرع و اعدام گروهی از سران ارتش و بدون محاكمه آنان، نقطه آغازی بود در روند ایجاد وحشت در ارتش و زمینه‌ای در روند از هم پاشیدگی بعدی ساختار ارتش.

آیت‌الله خمینی در آخرین ماههای قبل از انقلاب اظهار می‌داشت كه در دولت نقشی نخواهد داشت وظاهراً بر اساس مقوله «تقیه»، نیّت واقعی خود را پنهان و متناسب با شرایط سیاسی برای نیل به قدرت سیاسی، خود را آنگونه می‌نمایاند که با خواست یاران آن روزش همسو باشد. او در خط فکری خودش بسیار «زیرکانه» عمل می‌کرد. بعنوان نمونه، آقای مهندس بازرگان را آگاهانه با دادن «حکم شرعی» به نخست وزیری برگزید. در واقع حکم شرعی به معنای آن بود كه حرف آخر را در همه امور آیت‌الله خمینی یعنی صادر كننده حكم شرعی می‌زند و عملاً نیز چنین شد. درست است كه آقای بازرگان مخالف آن اعدامهای بدون محاكمه بود ولی در عمل در هیچ زمینه‌ای نمی‌‌توانست در مقابل تصمیمات آیت‌الله خمینی بایستد و نقطه نظراتش را پیش ببرد.

در هر حال، در همان ماههای نخست بعد از انقلاب با اعدام از جمله كسانی حتی با درجات پایین نظامی چون گروهبان ارتش و یا پاسبان، زمینه روانی برای ایجاد فضای رعب و وحشت در ارتش را برقرار کردند. در هر واحد نظامی حتی در سطح یك گردان مستقل، یك آخوند به نام نماینده امام در آن واحد نظامی دفتری دایر نمود و حضور پیدا كرد و بعد از مدت كوتاهی تحت نام «مدیریت سیاسی – عقیدتی» كه یك آخوند در رأس آن بود، جنبه سازمان – از ستاد کل ارتش تا رده‌های پایینی واحدهای نیروهای سه گانه ارتش – پیدا کرد. این شیوه تا حدودی الگوبرداری از ایجاد تشکیلات «کمیساریای نظامی» کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی که بعد از انقلاب اکتبر در دوران شکل دهی ارتش سرخ ایجاد شده بود. تشکیلات مدیریت عقیدتی – سیاسی را هم حزب جمهوری اسلامی سازماندهی کرد.

با ایجاد رعب و وحشت در ارتش در همان ماههای اول بعد از انقلاب، چنانچه فرمانده یك واحد نظامی مأموریت یا دستور اجرای كاری را در سلسله مراتب نظامی صادر می‌كرد، پرسنل نظامی دریافت كننده آن امریه،اجرای آن را منوط می‌كرد به دریافت امریه كتبی از آخوندی كه به عنوان نماینده امام در آن واحد نظامی بود. استدلال پرسنل نظامی این بوده چه تضمینی وجود دارد كه در صورت اجرای دستور فرمانده نظامی واحد مربوطه با مخاطراتی احتمالی مواجه نشوند. در واقع، بدین ترتیب سلسله مراتب ارتش را در آن ایام، عملاً در هم شكستند. اگر چه ظاهراً آیت‌الله خمینی خود را در آن ایام پشتیبان ارتش معرفی می‌كرد ولی این موضع گیری او هم در سلسله مقوله «تقیه» بوده است، زیرا از همان هفته اول بعد از انقلاب، دستور تشكیل سپاه پاسداران را صادر کرد تا این سپاه روزی بتواند به مثابه بازوی مسلح، مجری اهداف اسلام سیاسی او باشد. در واقع، شكستن اتوریته فرماندهان در هر واحد نظامی، سیاست حساب شده آیت‌الله خمینی و روحانیون در قدرت بود. با مداخله آشكار روحانیون در مسایل تخصصی و پرسنلی نظامی،فرماندهان حتی در بالاترین رده نظامی در صورت مخالفت با نظریات آنان، یكی پس از دیگری كنار زده می‌شدند و یا شخصاً ناگزیر به استعفا می‌گردیدند. در طول ۱۴-۱۵ ماه بعد از انقلاب و تا مقطع حمله ارتش عراق به ایران، به طور متوسط در فاصله هر ۴-۵ ماه یك فرمانده در مقام رئیس ستاد كل ارتش و یا فرمانده یکی از نیروهای سه گانه به اشكال مختلف تعویض شدند یا ناگزیر كناره گیری كردند. بعد از ترور سرلشگر قره نی، در طول مدت ۱۷ ماه رؤسای ستاد کل ارتش یكی پس از دیگری استعفا دادند. این فرماندهان ستاد کل به ترتیب عبارت بودند از: سرلشگر فربد، سرلشگر شادمهر، سرتیپ شاد و بالاخره سرتیپ فلاحی كه پنجمین رئیس ستاد كل ارتش به هنگام شروع جنگ.

در نیروی هوایی، در طول ۱۴-۱۵ ماه بعد از انقلاب، تعویض بالاترین رده در موقعیت فرماندهی آن نیرو بدین ترتیب بود: سپهبد مهدیون، سرتیپ ایمانیان، سرهنگ معین پور، سرلشگر باقری، و بالاخره سرهنگ فكوری پنجمین فرمانده نیروی هوایی به هنگام شروع جنگ.

در نیروی دریایی نیز این تغییرات در طول یك سال و نیم بدین ترتیب بوده است: دریادار دكتر مدنی،دریادار علوی،دریادار طباطبایی و بالاخره ناخدا دكتر مهندس بهرام افضلی چهارمین فرمانده نیروی دریایی به هنگام شروع جنگ بود.

گفتنی است، از میان فرماندهان نیروی هوایی در آن دوره زمانی، یك نفر اعدام شد (سپهبد مهدیون) و سرلشگر باقری نیز چندین سال زندانی شد. در نیروی دریایی، دریادار دكتر مدنی ناگزیر راه خروج از ایران را پیش گرفت و به مهاجرت آمد و دریادار علوی چندین سال را در زندان گذرانید. وقتی نگاهی به سرنوشت آن دوره از بالاترین رده فرماندهان ارتش بیاندازیم، با این وضعیت برخورد می‌كنیم كه از ۱۳ تن بالاترین رده فرماندهان نیروهای مسلح ارتش ایران، ۸ نفر به اشكالی چون اعدام، زندان، تبعید و دو نفر نیز در سانحه هوایی البته در دوران دفاع میهنی جان باختند.

در طول یك سال و نیم بعد از انقلاب تا مقطع شروع جنگ، وضعیت در رده‌های پایین‌تر نیروهای مسلح ارتش به اشكالی چون پاكسازی، بازخرید، استعفا و بازنشستگی، حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد از افسران نیروی هوایی عمدتاً افسران ارشد به یكی از اشكال یاد شده از نیروی هوایی خارج شدند. این وضعیت آماری عمدتاً از افسران ارشد در نیروی دریایی بین ۲۵ تا ۳۰ درصد بوده است. (این آمارها از مطالعه میدانی من در رابطه با تاریخ شفاهی ایران بدست آمده است و البته جای مداقه بیشتری است، زیرا تاکنون آماری دقیق ارائه نشده است).

وضعیت ریزش‌های پرسنلی در نیروی زمینی به مراتب بیش از آن دو نیرو بوده است. سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده وقت نیروی زمینی، یك بار آمار چهارده هزار نفر از نظامیان كه از صف نیروی زمینی بیرون رفته‌اند را ذكر كرده است.

ظرفیت پرسنلی نیروهای مسلح ارتش ایران در مقطع شهریور ۱۳۲۰ و به هنگام اشغال ایران توسط نیروهای متفقین بالغ بر ۱۷۰ هزار پرسنل بوده است. (۳۷). این بار به هنگام حمله ارتش عراق به ایران، نیروهای مسلح ارتش ایران با ظرفیت پرسنلی بالغ بر ۱۸۰ هزار نفر،در حالیكه قبل از انقلاب، ظرفیت پرسنلی نیروهای مسلح ارتش ایران بالغ بر ۴۷۰ هزار نفر بوده است.

وضعیت آمادگی واحدهای نیروی زمینی ارتش ایران بجز ارتش در غرب كشور، در سایر نقاط مختلف كشور به گونه‌ای بود كه بعد از ۴۲ روز از شروع جنگ توانستند خود را بتدریج برای دفاع در مقابل ارتش عراق به جبهه جنوب ایران برسانند! در این فاصله زمانی، تنها واحد از نیروهای نظامی كه در خرمشهر در مقابل دو لشگر عراق مقاومت كردند، مجموع ظرفیتشان كمتر از یك تیپ یعنی یك ششم ظرفیت واحدهای نظامی ارتش عراق در حمله به خرمشهر بود (شامل تكاوران نیروی دریایی، یك گردان پیاده، هنگ ژاندارمری و گروهی از دانشجویان دانشكده افسری) و اكثریت این پرسنل نظامی ارتش ایران در جریان مقاومت ۳۴ روزه در دفاع از خرمشهر در برابر حمله ارتش عراق جان باختند.

لشكر زرهی خوزستان كه مجهزترین لشگر زرهی ارتش ایران قبل از انقلاب و نقش تدافعی در حمله احتمالی ارتش عراق به ایران جزو مسئولیت‌های سازمانی آن لشگر مجهز بود، به هنگام حمله ارتش عراق به ایران از ۳۸۵ تانك سازمانی این لشگر، فقط ۳۸ تانك آماده عملیات بود. بخشی از فرماندهان آن لشگر تا رده فرماندهان گردان و گروهان در زندان رژیم جمهوری اسلامی بودند. فرمانده لشگر ۹۲ زرهی به نام سرهنگ فرزانه، حدود یك ماه قبل از حمله ارتش عراق به ایران توسط شیخ صادق خلخالی حاکم شرع در اهواز اعدام شده بود. (۳۸)

در سطور آغازین این نوشتار، این پرسش را طرح كردم كه آیا جنگ ایران و عراق اجتناب پذیر بود؟

با بررسی مسایلی که بعنوان علل شروع جنگ در پیوند با هم به اختصار از نظر گذشت، آنها را زمینه ساز شروع جنگ ایران و عراق می‌دانم و به باور من این جنگ اجتناب پذیر بوده است ولی متأسفانه این چنین نشد و به فاجعه‌ای منجر گردیده است.

آیا به کار بردن اصطلاح «دفاع مقدس هشت ساله» تحریف تاریخ جنگ نیست؟

پس از آتش بس جنگ ایران و عراق و پذیرش قطعنامه ۵۹۸ که حدود ۱۷ سال از آن تاریخ می‌گذرد، رژیم جمهوری اسلامی از آن مقعطع به بعد به تدریج توانست اصطلاح نادرستی را تحت نام «دفاع مقدس هشت ساله» به عنوان ادبیات سیاسی – نظامی در جامعه ایران جا بیاندازد.

دیده شده است که این اصطلاح به صورت یک غلط رایج حتی از سوی برخی کسان که موضع مخالف با سیاست‌های جنگ‌طلبانه رژیم جمهوری اسلامی ایران پس از آزادی خرمشهر دارند، ناخودآگاه اصطلاح «دفاع هشت ساله» به کار بردند.

به عنوان مثال، از زبان شخصیت مبارز و منتقد جدی جمهوری اسلامی چون آقای اکبر گنجی نیز چنین خواندیم: «آیا هیچ انتقادی به مدیریت دفاع هشت ساله وارد نیست؟ مگر نه آن است که آدمیان عاقل و فرهنگ‌ها و تمدن‌های پایدار دائماً گذشته خود را بازخوانی و نقد می‌کنند؟ … روشنفکران و مردم آلمان از فردای پایان جنگ دوم جهانی مسئله جنگ را به گفتگو و بحث گذاشتند». (۳۹)

آقای اکبر گنجی از انگشت شمار اصلاح طلبان و منتقدان داخل ایران بوده است که با جسارت کم نظیری انتقادات درستی را که بازی با مرگ بود، از جمله در رابطه با جنگ بیان کرده است و در عین حال، ناخودآگاه اصطلاح نادرست «دفاع هشت ساله» را نیز به کار برده است. در حالیکه همواره می‌باید دوره هشت ساله جنگ ایران و عراق را به دو دوره یعنی ۲ بعلاوه ۶ تقسیم کرد و ماهیت آنها را از هم تفکیک نمود. دوره اول جنگ یعنی از مقطع حمله نظامی رژیم عراق به خاک ایران تا آزادسازی خرمشهر (قدری کمتر از دو سال) برای مردم ایران جنبه تدافعی داشت در این دوره فرماندهی عملیات جنگ با فرماندهان ارتش کلاسیک ایران بود و در واقع، این دوسال جنگ، به معنای دفاع میهنی بوده است. در صورتیکه، دوره دوّم جنگ یعنی از مقطع آزادسازی خرمشهر در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۶۱ تا اوایل سال ۱۳۶۷ که حدود ۶ سال به طول انجامید و مسئولیت فرماندهی عملیات جنگ با علی اکبر‌هاشمی رفسنجانی و شورای فرماندهان سپاه پاسداران بوده، ماهیت این جنگ جنبه تهاجمی داشت، عیناً همانند عملکرد صدام حسین در شروع جنگ و حمله به ایران. در آن دوره ۶ ساله، رژیم جمهوری اسلامی با شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» یا «جنگ تا رفع فتنه در عالم» در راستای سیاست صدور انقلاب اسلامی و با اتخاذ سیاست جنگ‌طلبانه خواستار سرنگونی صدام حسین و ایجاد یک حکومت اسلامی در عراق بوده است. رژیم جمهوری اسلامی در این دوره با سیاست جنگ‌طلبانه خود تا عمق یک صد کیلومتر در خاک عراق پیش رفت. علی اکبر‌هاشمی رفسنجانی جانشین فرمانده کل قوا و فرمانده عملیات جنگ در این دوره چنین اذعان می‌کند: «نیروهای عملیاتی که من فرمانده بودم، طرح عملیات می‌دادند … بیش از یک صد کیلومتر در خاک عراق پیش رفته بودیم. به کرکوک نزدیک می‌شدیم و امکان حمله به کرکوک از کردستان برای ما به وجود آمده بود. حتی طراحی آزادی اسرای خودمان را در موصل داشتیم یعنی تا این مقدار در خاک عراق حضور جدی داشتیم. در عملیات کربلای ۵ ما به پشت بصره رسیدیم». (۴۰)

در این بخش کوشش می‌کنم، گوشه‌هایی از مسایل جنگ در این دو دوره را مورد بررسی قرار دهم تا تحریف اصطلاح «دفاع مقدس هشت ساله» بیشتر روشن گردد.

حمله ارتش عراق به خاک ایران

نیروی هوایی عراق در بعد از ظهر روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ – به تقلید از تاکتیک برق آسای ارتش اسرائیل در جنگ با اعراب در سال ۱۹۶۷ – به پایگاه‌های نیروی هوایی ایران حمله کرد و با این تصور که با این عملیات غافلگیرانه نیروی هوایی ایران را فلج خواهد کرد. حملات هوایی باصطلاح برق آسای عراقی‌ها به این صورت بود:

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر توسط ۶ میگ به فرودگاه اهواز، ساعت دو و دوازده دقیقه بعد از ظهر با سه میگ به فرودگاه مهرآباد تهران، ساعت دو و چهل پنج دقیقه به فرودگاه همدان، با سه میگ به فرودگاه سنندج، با هشت میگ به فرودگاه تبریز و نیز با حمله چند میگ به اسلام آباد و کرمانشاه.

نیروی هوایی عراق به علت اشتباه در کاربرد سلاح و انتخاب نوع مهمات، خسارت وارده حملات آن به نیروی هوایی ایران بسیار جزئی بود. یکی از دلایلی که ارتش عراق بعد از ظهر را برای حمله به پایگاههای نیروی هوایی ایران انتخاب کرد به علت عدم آگاهی آنها از عکس العمل سریع نیروی هوایی ایران در عملیات شبانه بود، در حالیکه نیروی هوایی ایران از معدود نیروهای هوایی دنیا بود که عملیات شبانه را انجام می‌داد. خلبانان نیروی هوایی ایران به فاصله دو ساعت پس از بمباران عراقی‌ها، توانستند در ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ با هواپیماهای اف – ۴ به پایگاههای الرشید در جنوب بغداد و شعیبه در داخل خاک عراق و نزدیک مرز آن کشور حمله کنند و خسارات عمده به این دو پایگاه وارد آورند. فردای آن روز یعنی در روز یکم مهرماه ۱۳۵۹، خلبانان نیروی هوایی ایران پس از خواندن دسته جمعی «سرود‌ای ایران … » در باشگاه افسران نیروی هوایی تهران با ۱۴۰ فروند هواپیماهای بمباران به پرواز درآمدند و به پایگاههای هوایی و مراکز ارتباط و رادار نیروی هوایی عراق حمله نمودند. همزمان در آسمان نیز درگیریهایی بین هواپیماهای دفاع هوایی ایران و هواپیماهای عراقی به وقوع پیوست و تعدادی از هواپیماهای میگ عراقی سرنگون شدند. در عملیات روز یکم مهرماه که ۲۰۰ پرواز در یک روز توسط خلبانان نیروی هوایی ایران انجام گردید، عملاً توان و برتری قدرت هوایی ایران را نشان داد. (۴۱)

حجت الاسلام علی خامنه‌ای رئیس کمیسیون دفاع مجلس وقت در ساعت نه و چهل و پنج دقیقه روز اوّل مهر ماه ۱۳۵۹ در جلسه علنی در مجلس شورای اسلامی اعلام کرد: ۱۴۰ فروند هواپیمای ایرانی برای حمله به عراق اعزام شدند و تقریباً همه به سلامت برگشتند. نیروی هوایی ارتش صبح امروز حدود ۱۵ مرکز مهم نظامی را در عراق مورد هدف قرار داده است که از جمله آن جنوب بغداد بوده است.

در روز پنجشنبه و جمعه ۳ و ۴ مهر ۱۳۵۹، ۵۹ فروند هواپیما بمباران نیروی نیروی هوایی ایران مواضع مهم نظامی و برخی تأسیسات نفتی عراق را منهدم کردند. در همین دو روز، ۴۱ فروند از میگ‌های عراقی توسط پدافند هوایی ایران سرنگون شدند.

نیروی هوایی عراق به خاطر نگرانی از نابودی بیشتر هواپیماهایش در زمین، ناگزیر شد تعداد زیادی از هواپیماهای خود را به فرودگاه «الولید» نزدیک اردن منتقل کند تا از برد هواپیماهای شکاری نیروی هوایی ایران در امان باشند. هواپیماهای شناسایی نیروی هوایی ایران، این عملیات را تعقیب نمودند و خلبانان ایرانی توانستند با انجام عملیات سوخت گیری در هوا خود را به پایگاه «الولید» برسانند و در آنجا تعداد زیادی از هواپیماهای عراقی را در زمین منهدم نمایند. (۴۲) این حمله هوایی نیروی هوایی ایران از نظر سیاسی – روانی دارای ارزش ویژه‌ای بود.

سفیر الجزایر در تهران در روز ۴ مهرم ۱۳۵۹ یعنی پنج روز پس از حمله ارتش عراق به ایران، در دیدار با رئیس جمهور وقت ایران درباره نقش نیروی هوایی ایران اظهار داشت: « نیروی هوایی شما ضربات جانانه‌ای وارد کرده است و همه فهمیدند که این نقشه موشه دایان [منظور تاکتیک عملیات برق آسا موشه دایان وزیر دفاع وقت اسرائیل در جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ که صدام حسین در حمله برق آسا به ایران از تاکتیک او تقلید کرده بود] این بار نگرفت» (۴۳).

در ایامی که نیروی زمینی عراق به پیشروی خود در خاک ایران ادامه می‌داد و در فاصله دو ماه از شروع جنگ متجاوز از چهار ده هزار کیلومتر مربع خاک ایران را تصرف کرده بود (شهرهای مرزی خرمشهر، سوسنگرد، بستان، مهران، دهلران، قصر شیرین، هویزه، نفت شاه، سومار، موسیان را به اشغال خود در آورد و شهرهای آبادان، اهواز، اندیمشک، دزفول، شوشتر و گیلان غرب را آماج توپخانه خود قرار می‌داد) نیروی هوایی ایران با برتری خود در آسمان، با پرواز در ارتفاع کم روی واحدهای تانک دشمن در واقع نقش توپخانه را ایفاء می‌کرد و توانست مانع سرعت پیشروی نیروی زمینی عراق که تا فاصله ۱۰ کیلومتری اندیمشک و ۲۰ کیلومتری اهواز رسیده بودند، بشود.

در این ایام، واحدهای مختلف نیروی زمینی ایران به دلیل از هم پاشیدگی با تأخیر توانستند خود را به جبهه جنوب برسانند. در هشتم و نهم آبان ۱۳۵۹، ارتش عراق با دو لشگر خود حمله گسترده‌ای را برای تصرف پل نادری بر روی رودخانه کرخه انجام داد، مقاومت یگانهایی از لشگر ۲۱ حمزه (لشگر سابق گارد) و یک گردان تانک از لشگر ۷۷ خراسان مانع از تصرف پل نادری شدند. در صورت تصرف پل نادری توسط عراق، این امر منجر به قطع جاده مهم اندیمشک – اهواز می‌شد و چنانچه خود را به ارتفاعات شمال منطقه می‌رساندند، کلیه ارتباطات جنوب قطع می‌شد و این مقدمه‌ای بود برای سقوط آبادان و اهواز. مقاومت سرسختانه گردان ۴۴ پیاده نیروی زمینی ارتش در پنج کیلومتری آبادان در این مقطع نقش مهمی داشت.

همزمان با متوقف شدن پیشروی نیروی زمینی عراق و شكست نیروی دریایی عراق در ۷ آذر ۱۳۵۹ توسط نیروی دریایی ایران كه منجر به بسته شدن راه آبی عراق به خلیج فارس شد، نیروی زمینی ارتش ایران با پشتیبانی نیروی هوایی و هلیکوپترهای هوانیروز (هواپیمایی نیروی زمینی ایران) موفق به بازسازی، پیش بینی‌های عملیاتی و طرح ریزی‌های لازم شد. بدین ترتیب، یگانهای پیاده و زرهی از یگانهای لشگر ۷۷ خراسان، لشگر ۲۱ حمزه مركز، لشگر ۱۶ قزوین، گروه رزمی زرهی شیراز و تیپ خرم آباد و همدان و … به طور گسترده برای مرحله بیرون راندن دشمن متجاوز، در جبهه جنوب مستقر شدند.

در میان واحدهای نیروی زمینی ارتش ایران در هفته اول حمله عراق به ایران، تنها ارتش ایران در جبهه غرب كشور به فرماندهی سرهنگ هوشنگ عطاریان بود كه با اتخاذ و تاكتیك عملیاتی ضد حمله در روز هشتم از شروع جنگ توانست ارتش عراق را از خاك ایران بیرون نمایند،در گزارش جنگی جمهوری اسلامی در آن ایام آمده است: «بعد از ظهر امروز سرهنگ عطاریان قصر شیرین را باز پس ستاند و در جبهه غرب كشور ۸۰ تانك دشمن را نابود كردند و نیروهای ما رادیو و تلویزیون را باز پس گرفتند». (۴۴)

ناگفته نماند، دو سال بعد، سرهنگ عطاریان نظامی برجسته جبهه جنگ با عراق، به خاطر دگراندیشی سیاسی به اتهام واهی عامل نفوذی در جبهه جنگ تیرباران شد.

سرنوشت این دوره جنگ، عملاً توهم صدام حسین كه در ماه اول جنگ می‌پنداشت، می‌تواند حداقل خوزستان را از ایران جدا نماید نقش بر آب کرد. او در آن مقطع زمانی صریحاً به مسئله تجزیه ایران نیز تاكید كرده بود و می‌گفت: «ما هرگز آرزومند نبودیم كه ایران را تجزیه شده ببینیم. از این پس، دیگر چنین تمایلی نداریم زیرا كشوری كه نسبت به ملت عرب و عراق خصومت می‌ورزد باید رو به زوال بگذارد و تجزیه شود. این استراتژی ماست». (۴۵)

اینک به طور اجمال اشاره‌ای به نقش نیروی دریایی ایران به فرماندهی ناخدا بهرام افضلی می‌كنم كه این نیرو نقش تعیین كننده و تاریخی در حفظ خوزستان و سرنوشت این دوره جنگ ایفاء كرده است.

پس از حمله عراق به ایران، استراتژی نیروی دریایی ایران این بود كه عراق را دراستفاده از راه آبی درخلیج فارس محروم كند. این استراتژی در روز ۷ آذر ۱۳۵۹ كه بعداً این روز به عنوان روز نیروی دریایی ایران نامگذاری شد – و کماکان این نامگذاری پابرجاست – با عملیات دریایی معروف به «عملیات مروارید» به نتیجه نشست.

در آن زمان، بارگیری و تخلیه كالا برای عراق از طریق بندر الم القصر كه خارج از اروند رود است، انجام می‌گرفت. صدور نفت عراق از طریق دو سكوی عظیم نفتی به نامهای «البكر» و «الامیه» واقع در مصب اروندرود عملی می‌شد. در عملیات پیروزمند «مروارید» این سكوهای نفتی منهدم شدند و عملاً صدور نفت عراق از طریق دریا قطع گردید. بدین ترتیب، رفت و آمد كشتیهای نفت كش و تجاری برای كشور عراق که از این طریق انجام می‌گرفت و برای عراق در زمان جنگ نقش اساسی و تعیین کننده داشت، ناممكن شد. از آن سو، ۹۰ درصد از صادرات و واردات ایران که از طریق دریا بود با پیروزی نیروی دریایی ایران و سیادت دریایی ایران در خلیج فارس، امکان پذیر بود. (۴۶)

در این عملیات تاریخی نیروی دریایی ایران، ۴ فروند ناوچه موشك انداز عراقی كلاس «اوزا» و ۷ فروند شناور دیگر عراقی به قعر دریا فرستاده شد و نیروی دریایی عراق عملاً فلج و تا پایان جنگ قادر به ایفاء نقشی نبوده است.

هاشمی رفسنجانی درباره آن روزهای جنگ و نقش نیروی هوایی و نیروی دریایی ارتش ایران پس از گذشت بیست سال از آن تاریخ، اذعان دارد كه : «نیروی هوایی بسیار خوب عمل كرد و پشت جبهه عراق را فلج كرد. كمی گذشتیم و بعد نیروی دریایی كل نیروی دریایی عراق را در شمال خلیج فارس منهدم كرد كه دیگر تا آخر جنگ هم اینها نتوانستند فعالیت نظامی كنند». (۴۷)

بی مناسبت نیست كه اشاره شود، در آن ایامی كه فرماندهان ارتش ایران موفق شده بودند تا مانع تجزیه ایران شوند،‌هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس شورای اسلامی وقت برای تضعیف فرماندهان ارتش نامه‌ای به آیت‌الله خمینی در ۲۵ بهمن ۱۳۵۹ می‌نویسد تا ذهن او را كه همواره نسبت به نظامیان مشوش بود – او در صحبت‌های درگوشی به یارانش می‌گفت، که اینها سرود شاهنشاهی خوانده‌اند – بیش از پیش مشوش سازد. لذا در آن نامه با تكیه به «اسلام خالص» و «غیر اسلامی» چنین می‌نویسد: «در خصوص جنگ و فرماندهان ارتش، مطالب و احتمالات زیادی داریم. فرمانده [ارتش] به خاطر ناهماهنگی و وحشت از نیروهای خالص اسلامی، مایل است نیروهای غیراسلامی را در ارتش حاكم كند كه منافع مشترك پیدا كرده‌اند و نیروهای خالص دینی را یا منزوی و یا منفصل نمایند». (۴۸)

جنگ ایران و عراق در آن زمان، یک جنگ کلاسیک تمام عیار بود و چگونگی بهره برداری از تجارب و دستآوردهای فنی و دانش نظامی نقش تعیین کننده داشت. بنابراین، رزم نظامیان در میدان نبرد و پذیرش خطر تا مرگ احتمالی در آن جنگ ربطی به مقوله «اسلامی» یا «غیراسلامی» نداشته است. و این موضوعی نبود كه آقای رفسنجانی آن را نداند.

آمار نظامیان جانباخته در آن جنگ مؤید این واقعیت است و آن اینکه: پس از گذشت ۱۲ سال از خاتمه جنگ، نخستین بار توسط سرلشگر علی شهبازی فرمانده ستاد کل ارتش (به مناسبت ۲۹ فروردین روز ارتش در سال ۱۳۷۹) آمار کشته شدگان نیروهای مسلح ارتش در جنگ اعلام شد که ۴۸ هزار نفر بودند. بخش عمده این رقم می‌تواند مربوط به دوره دفاع میهنی تا مقطع آزادسازی خرمشهر باشد. اما، پیش از آن رژیم جمهوری اسلامی همواره با بکار بردن اصطلاح «رزمندگان اسلام»، از انتشار آمار کشته شدگان نظامی طفره می‌رفته است و آن را با به کار بردن واژه «رزمندگان اسلام» مغشوش می‌کرده و هنوز هم اینگونه است.

واقعیت این است، شرکت نظامیان در جنگ و مقاومتشان در برابر تهاجم ارتش عراق نه ناشی از اعتقادشان به حکومت اسلامی بود و نه نگاهشان به جنگ از زاویه ایدئولوژی اسلامی. اکثریت بزرگ نظامیان ایران هم مخالف انقلاب اسلامی بودند و هم مخالف پدیده‌ای بنام اسلام سیاسی و حکومت آخوندی. تجاوز نظامی عراق به خاک ایران از سوی کشوری با یک سوم جمعیت ایران و آنهم با نگرش به سابقه تاریخی حمله اعراب به ایران و تبلیغات صدام حسین که آن را قادسیه دوّم می‌نامید، برای نظامیان سخت گران و دردآور بود. مقاومت نیروهای مسلح ارتش ایران در برابر تهاجم ارتش عراق را می‌بایستی از زاویه احساسات و غرور ملّی آنان ارزیابی کرد. اصولاً و در مجموع بدنه اصلی نیروهای مسلح ارتش ایران که همانا عمدتاً افسران جوان – بین ۲۳ تا ۴۶ سال در زمان جنگ – باید با حساب آن بخش از ژنرال‌های بی شخصیت و فاسد در رژیم شاه کاملاً متمایز کرد. قبل از انقلاب و در دوره شاه اصطلاح ارتش شاهنشاهی بکار برده می‌شد، این یک شعار تبلیغی و درون تهی رژیم شاه بوده است. در حالی که نظام سلطنتی فرو ریخت و شاه از کشور گریخت ولی بدنه و نیروی اصلی ارتش در خدمت حفظ استقلال کشور باقی ماند و در بزنگاه تاریخ، مانع تجزیه ایران شد و در برابر تجاوز دشمن ایستاد و کشته داد. بدنه اصلی ارتش ایران از طبقات متوسط میانه و متوسط پایین و غالباً از خانواده‌های زحمتکش شهرنشین کشور و در مجموع میهن دوست و در خدمت منافعِ ملّی ایران بودند. در تجربه زندگی اجتماعی، نقش آنان در دوره دفاع میهنی این واقعیت را به روشنی نشان داد. شناخت این پدیده برای بسیاری از سازمانها و نیروهای سیاسی ایران ناشناخته بود و قادر به تفکیک آن در ارتش نبودند. برخی سازمانها و افراد با دادن شعار «ارتش ضد خلقی نابود باید گردد، ارتش خلقی ایجاد باید گردد» و یا با شعار «سپاه پاسداران را با سلاح سنگین مجهز کنید» در واقع ابعاد ناآگاهی خود را از جامعه ایران و ساختارهای آن به نمایش می‌گذاشت.

یکی از سیاست‌های آیت‌الله خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی در ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر همانا حذف تدریجی ارتش و جانشین کردن سپاه پاسداران بجای آن بود. این سیاست گام به گام به مرحله اجراء درآمد. یعنی تبدیل سپاه به ارتش، عملی شد. در واقع پیروزی ارتش ایران در دوره دفاع میهنی و آزادسازی خرمشهر، زمینه‌ای شد برای پایان دادن به سرنوشت تاریخی آن. این از پدیده‌های نادری در تاریخ ارتش‌های جهان بود که یک ارتش پیروزمند در جنگ، پیروزی آن موجب حذف آن از سوی حاکمیت آن کشور شده باشد.

گفتنی است، یک بار محمدعلی رجایی نخست وزیر وقت در سخنرانی خود در مسجد سپهسالار حرف دل خود و یارانش را بر زبان آورد و گفت: در صورت پیروزی ارتش در جنگ، ما چنین پیروزی را نمی‌‌خواهیم.

البته آیت‌الله خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی زیرک‌تر از آن بودند که این باور خود را اینگونه به زبان بیاورند بلکه در عمل آن را دنبال می‌کردند.

واقعیت این است، پیروزی ارتش در آن ایام و بدنبال آن پذیرش رژیم عراق برای آتش بس نه تنها موجب خوشحالی روحانیت حاکم نشد بلکه نگران قدرت و حاکمیت انحصاری خود بودند. انگیزه ناخوشنودی و نگرانی آنان ناشی از پیدایش یک رقیب نیرومند مسلح که با وفاداری به میهن، از یک جنگ میهنی پیروز بیرون می‌آمد و مهمتر از همه، از این پس اعتماد و پشتیبانی مردم را به همراه داشت. پیش آمدن چنین وضعیتی، خواب روحانیت حاکم را که به تصور خود می‌رفتند با یک رقیب نیرومند، آنهم مسلح و پیروز برگشته از جنگ مواجه شوند، آشفته ساخته بود. چون این ارتش در چارچوب دفاع از میهن و احساسات ملی گرایی در برابر دشمن ایستاده بود و پشتوانه مردمی پیدا کرده بود و به عنوان یک ارتش ملّی مورد مقبول عام قرار گرفت. لذا این موضوع در تضاد با بینش ایدئولوژیک خمینیسم بود. زیرا در بینش آیت‌الله خمینی پدیده‌ای به نام ارتش ملّی بی معنا بوده است و مدتی بعد از آزادسازی خرمشهر، صریحاً در مقابل بینش ملی گرایی و مسئله آزادسازی خرمشهر به عنوان پیروزی ارتش ایران موضع گیری کرد و گفت: جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی‌‌شناسد … اینکه بگوئیم تنها خرمشهر و یا شهرهای دیگر آزاد شد، تمامی اینها خیال باطل ملی گراهاست و ما هدفمان بالاتر از آنست که ملی گراها تصور نمودند. هدفمان پیاده کردن اهداف بین المللی اسلامی در جهان است … مسلمین معنایش این نیست ایرانی. اسلام برای ایران نیامده است، اسلام برای عالم آمده است.

صحبتم را در رابطه با موضوع آتش بس پی می‌گیرم:

پس از موفقیت‌های نظامی تدافعی ارتش ایران در آن ماههای اوّل جنگ و نیز بسته شدن راه آبی عراق و به دنبال آن، توفق نیروی دریایی ایران در خلیج فارس، رژیم صدام حسین پی برد كه در ارزیابی خود نسبت به ارتش ایران دچار خطای بزرگی شده. از بهمن ۱۳۵۹ در صدد برآمد تا راه حلی برای خاتمه دادن به جنگ پیدا كند. ناگفته نماند، سیادت دریایی ایران در خلیج فارس موجب نگرانی و وحشت كشورهای نفتی منطقه خلیج فارس گردید و آنها نیز در تلاش برآمدند تا زمینه آتش بس را فراهم آورند.

حدود چهار پنج ماه پس از شروع جنگ، مسئله آتش بس و صحبت‌های اولیه آن از سوی هیأت‌های میانجی صلح مطرح شد و در همین رابطه، كشورهای نفتی منطقه خلیج فارس آمادگی خود را برای پرداختن ۶۰ میلیارد دلار غرامت جنگی به ایران اعلام كردند. در هیأت میانجی صلح یعنی هیأتی از كنفرانس کشورهای اسلامی و هیأتی از جنبش كشورهای غیرمتعهد به دفعات به ایران و عراق سفر كردند و طرح پیشنهادی خود را برای آتش بس با مقامات دو كشور در میان گذاشتند.

رئیس جمهور بنی صدر و فرماندهان ارتش با طرح آتش بس پیشنهادی كه از سوی هیأت جنبش كشورهای غیر متعهد ارائه شده بود، نظر موافق داشتند. رئیس جمهور وقت در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۰ نامه‌ای خطاب به آیت‌الله خمینی می‌نویسد و پیشنهاد هیأت كشورهای غیر متعهد را به سود منافع ایران ارزیابی می‌كند. به گوشه‌های از آن نامه اشاره می‌كنم: « اگر بنا را بر صلح بگذاریم، بهتر از این پیشنهاد، پیشنهادی ممكن نیست بما بكنند. برای اینكه یك منطقه غیر نظامی در ایران و عراق بوجود می‌آید و در نتیجه:

۱- شط العرب در كنترل كامل ما می‌ماند و عراق هم از استفاده از آن محروم است و هم نمی‌‌تواند از خلیج فارس نفت خود را صادر كند. بنابراین، چیزی به دست نیاورده بلكه وضع بدتری هم پیدا كرده است …

۲- از مرزهای خاكی هم عقب می‌رود یعنی زمین‌هایی را هم كه طبق موافقتنامه ۱۹۷۵ بدست می‌آورد، فعلاً محروم می‌گردد و ابتكار عمل در همه زمینه‌ها بدست ما می‌افتد. ما خواهیم بود كه شرایط و موضوعات گفتگو را معین خواهیم كرد. در واقع ما خود را به موافقتنامه ۱۹۷۵ مقید كرده بودیم، متن آن را شرط قرار داده بودیم. اما حالا آزادیم در پیش كشیدن مطالب دیگر … (۴۹).

از درون یادداشت‌های روزانه آقای رفسنجانی كه مربوط به آن روزها است، می‌توان به این نكته دست یافت كه رئیس جمهور وقت و فرماندهان ارتش در آن زمان موافق طرح پیشنهادی آتش بس و صلح هیأت كشورهای غیرمتعهد بودند. او می‌نویسد: «با آقای رجایی [نخست وزیر وقت] درباره پیشنهاد و صلح غیر متعهدها صحبت كردیم، پیشنهاد ایجاد منطقه غیرنظامی درخاك ایران همراه با خروج نیروهای عراقی داده‌اند. بعضی نظامی‌ها و آقای بنی صدر مایلند با تعدیلی آن را بپذیرند». (۵۰)

از درون همین یادداشت‌های روزانه آقای رفسنجانی در آن ایام، می‌توان دریافت كه او مانند خمینی از جمله كسانی از سران رژیم جمهوری اسلامی بود كه موافق طرح آتش بس و پایان گرفتن جنگ در آن زمان نبوده است. او شادمانی خود را از مخالفت آیت‌الله خمینی با پیشنهاد صلح هیأت میانجی یاد شده، در این عبارت به نمایش می‌گذارد و می‌نویسد: «آقای بنی صدر در كارنامه دیروز (یكم اردیبهشت ۱۳۶۰) نوشته مایل است به جنگ خاتمه بدهد و صلح كند، ولی شعارهای راه پیمایی امروز [كه از طرف سران حزب جمهوری اسلامی سازماندهی شده بود و در همان روز شعار مخالف با آتش بس سر می‌دادند] و اظهارات امام یقیناً راه را بر ایشان بسته است». (۵۱)

سران حزب جمهوری اسلامی با انواع شگردها می‌كوشیدند تا مانع به اجرا درآمدن طرح پیشنهاد آتش بس هیأت‌های میانجی صلح بشوند. بعنوان مثال، از درون یادداشت‌های آقای رفسنجانی به نمونه‌ای از برخورد آنان را با هیأت میانجی صلح كه در آن زمان به ایران آمده بودند، نشان می‌دهیم. رفسنجانی در آن یادداشت می‌نویسد: «قرار بود در نخست وزیری با آقای ضیاء الرحمن رئیس جمهور بنگلادش و حبیب شطی (نمایندگان هیأت میانجی صلح كه به ایران آمده بودند) ملاقات كنیم كه نرفتم. بعداً معلوم شد، آنها هم نیامده‌اند. زیرا توقع داشته‌اند، این ملاقات در هتل یا خانه سفیرشان انجام شود و آقای رجایی (نخست وزیر) موافقت نكرده‌اند و از طرف ما به آنها بی اعتنایی شد … آنها تقاضا كرده بودند كه با من، آقای رجایی و آقای بهشتی ملاقات كنند». (۵۲)

در ارتباط با این سند می‌توان گفت، وقتی آن زمان منافع ملی یك ملت در میان بوده، گفتگو و مذاكره با كسانی كه به عنوان هیأت میانجی صلح به كشور ما آمده بودند و می‌كوشیدند تا به این جنگ فاجعه بار خاتمه بدهند، چه اهمیت داشت كه این گفتگو و دیدار با آنان در هتل یا در منزل سفیر صورت بگیرد؟ اگر سران حزب جمهوری اسلامی تمایل به اجرای برنامه صلح و پایان دادن به جنگ می‌داشتند، آیا چانه زدن بر سر محل ملاقات پذیرفتنی است؟ در سطور بعد نشان خواهم داد كه هدف آنان در بی اعتنایی به هیأت میانجی صلح، در واقع نوعی كارشكنی بود برای اینكه طرح آتش بس به اجرا در نیاید. در آن مقطع زمانی كه زمینه آتش بس فراهم بود و رئیس جمهور وقت و فرماندهان ارتش ایران نیز با آن موافق بودند، رفسنجانی ظاهراً مدعی بود كه سیاست پایان دادن به جنگ بنفع ایران نیست و ازخواسته‌های دولت آمریكا است. (۵۳)

در حالیكه،‌هاشمی رفسنجانی دو ماه پیش از آن، که هنوز مسئله آتش بس به صورت یک پیشنهاد جدی طرح نشده بود برای تضعیف فرماندهان ارتش، عكس این ادعا را عنوان می‌كرد و در نامه‌ای خطاب به آیت‌الله خمینی (نامه ۲۵ بهمن ۱۳۵۹) که قبلاً به آن اشاره کردم، فرماندهان ارتش را متهم به خواستار طولانی شدن جنگ می‌كرد و چنین می‌نوشت: «احتمال اینكه مدیران جنگ به علل سیاسی طالب طولانی شدن جنگ باشند، وجود دارد و این احتمال تكلیف آور است. احتمالاً آقای بنی صدر به منظور تضعیف دولت و شاید بعضی‌ها هم باشند برای اجرای منویات آمریكا و …» (۵۴)


انكار پرداخت غرامت جنگی

آقای رفسنجانی برای لاپوشانی سیاست ادامه جنگ كه از سوی آیت‌الله خمینی، خود او و دیگر سران حزب جمهوری اسلامی دنبال می‌شد، به گونه‌ای آشكار مسئله پرداخت غرامت شصت میلیارد دلار در آن زمان را انكار می‌كند و در این باره می‌گوید: «حرفهایی در مورد پول [غرامت] می‌گویند كه كنفرانس اسلامی و كشورهای عربی دادند یا می‌خواستند بدهند، دروغ محض است. این موضوع را هم هیچ كس به صورت رسمی با ما مطرح نكرد. بنابراین، در این فاصله كسی پیشنهاد مشخصی به ما نداد. اینكه ما نمی‌‌پذیرفتیم، واقعیت ندارد. هر كس می‌داند، بیاید و بگوید». (۵۵)

از آنجا كه حافظه آقای رفسنجانی گویا در اینگونه موارد، یاری نمی‌‌كند، به دو نمونه از یادداشت‌های روزانه خود او استناد می‌کنم تا واقعیت امر مربوط به پرداخت غرامت روشن شود.

۱- پیشنهاد اولاف پالمه معاون دبیر كل سازمان ملل متحد یعنی یک شخصیت رسمی بین المللی در زمینه پرداخت غرامت به ایران كه در یادداشت روز ۸ اسفند ۱۳۶۰ آقای رفسنجانی چنین آمده است: « دیشب در جلسه شورای عالی دفاع شركت كردم، گزارش جبهه‌ها و بحث درباره تهیه مهمات ضروری و پیشنهادات پالمه بود. خروج عراقی‌ها از خاك ایران را پذیرفته، مذاكره درباره مرزها منجمله اروندرود می‌خواهد و حضور نیروهای ناظران بین المللی در مرزها و پرداخت غرایم جنگی به دو طرف از طرف دولتهای داوطلب [یعنی كشورهای نفت خیز منطقه]». (۵۶)

۲- مورد دوم، دریافت پیغام از سوی یك مقام بلندن پایه مسئول در ایران یعنی ناخدا بهرام افضلی فرمانده وقت نیروی دریایی ایران بود كه شخصاً به اطلاع آقای رفسنجانی رسانید. این نكته نیز در یادداشت روزانه آقای رفسنجانی به تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۶۰ یعنی یك هفته بعد از پیشنهاد پرداخت غرامت كه از سوی اولاف پالمه مطرح شده بود، منعكس است. آقای رفسنجانی می‌نویسد: «ظهر و عصر ملاقاتهایی داشتم. ناخدا افضلی آمد راجع به مین گذاری و مین روبی توضیحاتی داد. او اطلاع داد كه وابسته نظامی ایتالیا گفته، كشورهای نفت خیز منطقه مایلند ۶۰ میلیارد دلار خسارت جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند». (۵۷)

همین دو سند به تنهایی گویاست و نشان از آن دارد كه خود آقای رفسنجانی یكی از كارگردانان اصلی ادامه جنگ بعد از آیت‌الله خمینی بود و جای انكاری در ماهیت سیاست جنگ‌طلبانه شان باقی نمی‌‌گذارد.
عدم پذیرش هیأت میانجی صلح

بر اساس فعالیت‌های میانجی گرانه، قرار بود هیأت صلح از سوی جنبش غیر متعهدها در اواخر خرداد ۱۳۶۰ برای دریافت پاسخ دولت جمهوری اسلامی نسبت به پیشنهاد خود به ایران سفر كنند. محمد علی رجایی نخست وزیر وقت از طریق سفیر كوبا در ایران به هیأت مزبور خبر می‌دهد كه «فعلاً تحولاتی در ایران در پیش است. لذا امكان پذیرش هیأت میانجی صلح از جانب ایران مقدور نیست». (۵۸).

پس از بركناری اولین رئیس جمهوری و رفتن جامعه به سوی سركوب و اختناق بیشتر و ایجاد جامعه‌ای تك صدایی، حكومت ایران كماكان از پذیرش هیأت‌های میانجی امتناع می‌كرده است. وضعیت بگونه‌ای بود كه حتی رهبران «ملی – مذهبی» چون مهندس بازرگان و یاران او در آن روزها جرأت طرح و بیان آن را نداشتند.

در چنین فضایی، ناخدا بهرام افضلی فرمانده وقت نیروی دریایی ایران به اتفاق نگارنده این سطور (مشاور مسایل استراتژی سیاسی – نظامی تا مقطع آزادسازی خرمشهر) بر آن شدیم بنحوی این مسئله را به درون جامعه ایران منتقل كنیم. تصمیم بر آن شد كه ناخدا افضلی صحبت‌هایی در رابطه با ضرورت و اهمیت پایان دادن به جنگ مطرح كند و بر اهمیت پذیرش مجدد هیأت‌های میانجی صلح كه در این ایام عملاً از ورود آنان به ایران سر باز می‌زدند، تاكید كند.

ناخدا افضلی آن نظرات را در ۱۴ تیرماه ۱۳۶۰ که در چند روزنامه دولتی چاپ شد، چنین بیان كرد: «ما باید با پذیرفتن هیأت‌های صلح و با دلیل و برهان حقانیت خود را ثابت كنیم و خود را در دیدگاه ملت‌های جهان، ملتی صلح دوست، آرامش طلب و غیر متجاوز جلوه گر سازیم … هر چه جنگ بیشتر طول بكشد، امپریالیسم به هدفهای خود بیشتر نزدیك می‌شود». (۵۹)

متأسفانه، در شرایط جامعه تكصدایی آن روز ایران، این گونه هشدارباش‌ها و دلسوزی‌های میهن دوستانه در مقابل خط سیاسی جنگ‌طلبانه حاكم بر جمهوری اسلامی طنینی نداشت. ناخدا افضلی كوشید تا از راه دوستان همدوره تحصیل خود در آكادمی لیورنو ایتالیا در ۲۵ سال پیش كه اكنون در مقامات بالای نیروی دریایی ایتالیا بودند و نیز از طریق وابسته دریایی ایتالیا در ایران، طرح پیشنهادی پرداخت غرامت به ایران را به جریان بیاندازند تا شاید مجدداً زمینه‌ای برای ادامه مذاكرات برای پایان یافتن جنگ فراهم‌اید. بنابراین، مطلبی كه آقای رفسنجانی درباره مراجعه ناخدا افضلی و رساندن پیام وابسته دریایی ایتالیا به او در یادداشت‌های روزانه‌اش قید كرده بود و به آن اشاره كردم، در ارتباط با این كوشش‌ها بوده است كه پس از بركناری اولین ریاست جمهوری عملاً متوقف ماند.

امكان پایان دادن به جنگ پس از آزادسازی خرمشهر

پس از آزادسازی خرمشهر در سوم خرداد ۱۳۶۱، دومین زمینه تاریخی مناسب در راستای منافع ملی ایران فراهم آمده بود كه به جنگ خاتمه داده شود. تا مقطع آزادسازی خرمشهر، هدایت جنگ با فرماندهان ارتش بود و حتی آقای رفسنجانی هم قادر به انكار این واقعیت نیست و در این باره اذعان دارد: «وقتی خرمشهر را گرفتیم، عراق با تمام بی میلی اعتراف كرد كه خرمشهر را از دست داد و غربی‌ها هم قدرت و برتری نظامی ایران را باور كردند. بعد از فتح خرمشهر فشار [برای برقراری آتش بس] خیلی زیاد شد. در همین زمان میانجی‌ها خیلی رفت و آمد داشتند حتی از كنفرانس اسلامی هم میانجی آمد. البته آن موقع مدیر جنگ نبودم، نظامی‌ها جنگ را اداره می‌كردند. من سخنگوی شورای عالی دفاع و نماینده امام در آن و رئیس مجلس بودم». (۶۰)

در عملیات آزادسازی خرمشهر به مدیریت فرماندهان ارتش ایران که البته بسیج مردمی و سپاه پاسداران هم در کمک در جبهه‌ها بودند، حدود ۵۵۰۰ کیلومتر مربع از اراضی اشغالی از جمله خرمشهر آزاد شد، ۳۴ هزار نفر از نیروهای ارتش عراق به اسارت درآمدند و ۱۶ هزار نفر کشته شدند. ۵۱۱ دستگاه تانک و نفربر عراقی، ۳۸ فروند هواپیما و ۸۰ قبضه توپ از ارتش عراق منهدم شد.

آنانی كه با مسایل نظامی آشنایی دارند، نیك می‌دانند كه چنانچه فرماندهان ارتش ایران قصد ورود به خاك عراق و اشغال مناطقی از خاك آن كشور را داشتند، در واقع، مناسب‌ترین موقعیت برای حمله و وارد شدن به خاک عراق، لحظه عقب نشینی ارتش عراق پس از آزادسازی خرمشهر بود. در حالیكه فرماندهان ارتش ایران چنین سیاستی را دنبال نكرده و قبول نداشتند و مضافاً استراتژی سیاسی- نظامی ایران مبتنی بر دفع متجاوز از خاك ایران بوده است و رژیم جمهوری اسلامی نیز قبلاً آن را اعلام كرده بود كه هدفش بیرون راندن دشمن متجاوز از خاك ایران است. بعد از آزادسازی خرمشهر، علاوه بر هیأت‌های میانجی صلح، شورای امنیت سازمان ملل متحد با صدور قطعنامه شماره ۵۱۴ خواستار آتش بس و خاتمه فوری كلیه عملیات نظامی شد (متن كامل این قطعنامه به پیوست این نوشتار است). صدام حسین این قطعنامه را بلافاصله پذیرفت و جمهوری اسلامی آن را رد كرد. فرماندهان ارتش بر اساس سیاست اعلام شده سران رژیم جمهوری اسلامی، مخالف ورود به خاك عراق و خواستار آن بودند كه جنگ در این مرحله كه با برتری نیروهای زمینی، هوایی و دریایی ایران بر ارتش عراق به اثبات رسیده و به پیروزی عملی ایران در این جنگ منجر شده، در راستای منافع ملی ایران است که پایان پذیرد. آقای منتظری در خاطراتش به مواضع فرماندهان ارتش در آن زمان اشاره دارد و می‌نویسد: «آن زمان كه صدام حسین كشور ایران را اشغال كرد، ما نظرمان مثل همه این بود كه باید جنگید و آنها را از كشور بیرون كرد. ولی وقتی كه خرمشهر را فتح كردیم و اینها را بیرون راندیم احساس كردیم كه نیروها بخصوص ارتش انگیزه داخل شدن در خاك عراق را ندارند، خودشان می‌گفتند: «ما تا حالا جنگیدیم كه دشمن را از كشورمان بیرون كنیم ولی حالا اگر بخواهیم به خاك عراق برویم، این كشورگشایی است». روی همین اصل هم من همان وقت پیغام دادم هركاری می‌خواهید بكنید، حالا وقتش است و حمله كردن به عراق درست نیست. آن روز حسابی برای غرامت به كشور ما پول می‌دادند و منت ما را هم می‌كشیدند و شرایط آماده بود ولی آقایان فكر می‌كردند كه الآن می‌رویم عراق را می‌گیریم، صدام را نابود می‌كنیم. بالاخره من از همان وقت نظرم این بود كه جنگ را به یك شكلی خاتمه دهیم ولی خب، رهبری با امام بود و نظر ایشان [یعنی خواهان ادامه جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر] مقدم بود». (۶۱)

روایت دیگری در رابطه با آمدن یاسر عرفات به ایران بعد از آزادسازی خرمشهر و گفتگوی او با آیت‌الله خمینی گویای موضع آیت‌الله خمینی برای ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر است و چنین روایت شده است: «در گفتگویی كه با یاسر عرفات در تونس داشتم و متن آن در روزگار نو چاپ شد، یاسر عرفات یاد آور شد: پس از فتح خرمشهر به دیدن خمینی رفتم و با خواندن نماز در پشت سر او به همراه رؤسای جمهور پاكستان، گینه و بنگلادش به طور تلویحی به او گفتم كه اینك تو امام اُمّت اسلام هستی، و لازم است همچون یك رهبر وقائد رفتاركنی و از ورود به خاك عراق بپرهیزی. خمینی اما نگاهی تند به من كرد و گفت بروید خود را اصلاح كنید تا بلكه در زمان آزادسازی قدس جایی هم به شما بدهیم. عرفات به آقای خمینی گفته بود، اگر پای شما به عراق رسید، بدانید ما فلسطینی‌ها تا پای جان در برابر شما خواهیم ایستاد و رؤیای اشغال بصره را به كابوسی گران برای شما تبدیل خواهیم كرد». (۶۲)

سه هفته بعد از آزادسازی خرمشهر، آیت‌الله خمینی در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۱ كماكان به سیاست ادامه جنگ و سقوط صدام و نجات قدس تاكید می‌كرد: «ما باید از راه شكست عراق به لبنان برویم. ما می‌خواهیم كه قدس را نجات بدهیم. لكن بدون نجات كشور عراق از این حزب منحوس [بعث عراق] نمی‌‌توانیم. مقدمه اینكه لبنان را نجات بدهیم، این است كه عراق را [با تشكیل حكومت اسلامی در آن كشور] نجات بدهیم». (۶۳)

آیت‌الله خمینی و سران جمهوری اسلامی ایران با آگاهی به نقطه نظرات فرماندهان ارتش ایران – كه مخالف ادامه جنگ و واردشدن به خاك عراق بودند – در جلسه تصمیم گیری كه در حضور آیت‌الله خمینی برای ورود به خاك عراق یعنی تداوم جنگ و وارد شدن به خاک عراق تشکیل شده بود، هیچیك از فرماندهان نیروهای سه گانه ارتش (فرماندهان نیروی زمینی، هوایی و دریایی) را دعوت نكردند. (۶۴)

گفتگو با رفسنجانی

برای فرماندهان بالای نیروهای مسلح ارتش روشن بود كه آقای رفسنجانی به عنوان نماینده آیت‌الله خمینی در شورای عالی دفاع و سخنگوی این شورا و به عنوان یكی از نزدیك‌ترین افراد به آیت‌الله خمینی می‌تواند نقش اساسی در چنین مرحله‌ای ایفاء كند. بنابراین، او می‌تواند با توضیح وضعیت، آیت‌الله خمینی را متقاعد كند كه آتش بس را پس از آزادسازی خرمشهر بپذیرد. از اینرو، فرماندهان بالای نیروهای مسلح ارتش از ناخدا افضلی فرمانده نیروی دریایی خواستند كه او در یك دیدار خصوصی با آقای رفسنجانی، پیامدهای ورود به خاك عراق را تشریح كند و به نادرستی ادامه جنگ و رفتن به داخل خاک عراق تأكید نماید.

ناخدا افضلی از نگارنده این سطور خواست، یك بررسی و تحلیل از زاویه سیاسی – نظامی در رابطه با ادامه جنگ و ورود خاک عراق تهیه نمایم. پس از تهیه این بررسی، حدود دو هفته بعد از آزادسازی خرمشهر، ناخدا افضلی و من با حضور سرهنگ هدایت الله حاتمی (از نزدیكان آقای رفسنجانی و حزب جمهوری اسلامی و فرمانده بعدی دانشكده افسری که از طریق او زمینه آن دیدار در آن مقطع زمانی فراهم شده بود) در منزل آقای رفسنجانی در خصوص دورنمای سیاست ادامه جنگ و ورود به خاك عراق صحبت كردیم. این گفتگو حدود ۲ ساعت و نیم به طول كشید. در آن گفتگو با ارائه داده‌های سیاسی و نظامی در آن روز، تحلیل شد كه ورود به خاك عراق، چه پیامدهای فاجعه باری را از نظر نظامی – سیاسی برای ایران به همراه خواهد داشت. واقعیت این است، پیش بینی آن مسایل در آن روزها چندان پیچیده نبود كه نتوان چشم انداز فاجعه بار آن را ندید. هنری کی سینجر استراتژ سیاسی معروف آمریکایی در همان زمان به وضوح گفته بود که این جنگ نباید برنده‌ای داشته باشد بلکه می‌باید با دو بازنده ختم شود.

بعد از آن نشست، ناخدا افضلی در ارزیابی آن گفتگو از من پرسید: «نظر تو درباره موضع رفسنجانی و صحبت‌هایی كه امروز با او داشتیم چه بود؟» پاسخم كوتاه بود: «در سیمای این شخص، صلح نمی‌‌بینم». ناخدا افضلی پس از شنیدن این نظرم،گفت: «عیناً همان برداشتی است كه من از او بدست آوردم». او پس از مكث و با غمی عمیق رو به من كرد و گفت: «حالا چه باید كرد؟» گفتم: «تا اینجا،دفاع از میهن بود و همه توان و زندگیمان را در این راه گذاشتیم ولی از این پس، جای ما در این ارتش نیست و باید راهی پیدا كرد و از آن خارج شد». ناخدا افضلی این سخن را تأیید كرد و دو ماه بعد، از آقای خامنه‌ای رئیس جمهور وقت تقاضای بازنشستگی نمود (كه در جریان محاكمه در دادگاه شرع ارتش نیز به این موضوع اشاره كرد) و من نیز از فعالیت‌های شبانه روزی گذشته‌ام كنار كشیدم و در مسئولیت مدیر آموزش و معاون دانشكده فرماندهی و ستاد نیروی دریایی ایران كه در حال سازماندهی آن بودیم، مشغول كار شدم تا بتوانم پس از مدت كوتاهی با داشتن بیست سال سابقه خدمت به بهانه‌ای بازنشسته شوم. به هر حال، با بازنشستگی ناخدا افضلی موافقت نشد و او حدود یك سال و نیم بعد از گفتگوی آن روز با آقای رفسنجانی، به جوخه اعدام سپرده شد و من نیز در اردیبهشت ۱۳۶۲ از مرز ایران گریختم و راه تبعید اجباری و زندگی در غربت را برگزیدم که تا اكنون ۲۲ سال ادامه دارد.

حمله مجدد عراق به خاك ایران

پس از آزادسازی خرمشهر، مدیریت جنگ از دست فرماندهان ارتش که موافق ادامه جنگ نبودند، عملاً خارج شد و توسط آیت‌الله خمینی به شورای فرماندهان سپاه پاسداران واگذار شد. بدین ترتیب، عملاً مدیریت جنگ از حالت تخصصی که متكی به دانش و تجربه نظامی ۵۰ ساله ارتش كلاسیك ایران بود، خارج گردید. پس از شش سال ادامه جنگ در خاك عراق به مدیریت سپاه پاسداران، سرانجام ارتش عراق از موضع ضعف و عقب نشینی در مقطع خرداد ۱۳۶۱، این بار توانست به موضع تهاجمی برسد و مجدداً وارد خاك ایران شود. در تیر ماه ۱۳۶۷، رژیم جمهوری اسلامی از موضع ضعف و نیز از ترس از دست دادن قدرت مجبور به پذیرش آتش بس مندرج در قطعنامه ۵۹۸ (مصوبه ۲۹ تیر ۱۳۶۶) شورای امنیت سازمان ملل شد. البته این قطعنامه یك سال پیش صادر شده بود ولی سران جمهوری اسلامی در آن موقع، آن را نپذیرفتند. ناگفته نماند، یك هفته بعد از صدور قطعنامه ۵۹۸ یعنی در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۶۶، آیت‌الله خمینی كماكان به ادامه جنگ پای می‌فشرد و به عنوان مثال، خطاب به زائران حج، چنین می‌گفت: «تب جنگ در كشور ما جز به سقوط صدام فرو نخواهد نشست و انشاءالله تا رسیدن به این هدف، فاصله چندانی نمانده است و اكنون كه به مرز پیروزی مطلق رسیده ایم، صدام و جهانخواران صلح طلب شده اند».

محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران در آن سالها، این شكست فاجعه بار فرماندهان سپاه در برابر حمله مجدد عراق به ایران به این شکل اعتراف كرده است: «دلیل مهمی كه موجب شد امام خمینی قطعنامه ۵۹۸ آتش بس را بپذیرد این ارزیابی‌های نظامی بود كه عراق بار دیگر بتواند به خاك ایران وارد شود و بخش‌هایی از ایران را دوباره به تصرف درآورد». (۶۵)

البته آقای محسن رضایی ضمن بیان بخشی از واقعیت، بخش دیگر آن را تحریف می‌كند. زیرا ارتش عراق با تهاجم دوم خود به خاك ایران در ۲۵ تیرماه ۱۳۶۷، دهلران را تصرف كرد و برای اشغال خوزستان به طرف اهواز در حال پیشروی بود. هنگامی كه آیت‌الله خمینی و سران جمهوری اسلامی در ۲۶ تیرماه ۱۳۶۷ اعلام كردند كه قطعنامه ۵۹۸ را می‌پذیرند، ۲۴۰۰ كیلومتر خاك ایران به اشغال ارتش عراق درآمده بود. (۶۶).

ایجاد وحشت رژیم جمهوری اسلامی در آن روزها كه مبادا ارتش عراق مجدداً به سوی خوزستان پیشروی كند تا آنجا بود که آقای محلاتی نماینده ایران در سازمان ملل متحد در ۲۷ تیر ماه ۱۳۶۷ شبانه به منزل آقای پرز دوگوئیار دبیر كل سازمان ملل متحد رفت و موافقت دولت ایران را با قبول قطعنامه ۵۹۸ اعلام كرد.

هاشمی رفسنجانی ۱۲ سال پس از آن ایام، واقعیات را به این شكل تحریف می‌كند و عوامفریبانه می‌گوید: «دشمنان در پی مقاومت و دلیرمردی‌های مردم و رزمندگان اسلام سرانجام پذیرفتند كه عراق متجاوز است و ایران مظلوم است و با التماس ما را وادار كردند كه قطعنامه ۵۹۸ را امضاء كنیم». (۶۷)

واقعیت این است، ارتش عراق در تمام مدتی كه سیاست نظامی تهاجمی جمهوری اسلامی ایران در خاك عراق از ۲۲ تیر ۱۳۶۱ (با شروع عملیات رمضان) تا ۲۸ فروردین ۱۳۶۷ – حدود ۶ سال – ادامه داشت، در موضع تدافعی قرار داشت.

در دوره ۶ ساله جنگ در خاک عراق، فرماندهی سپاه پاسداران عمدتاً با تکیه به نیروی بسیج جوانان تا جائیکه ۸۰ درصد پرسنل نیروی زمینی در جبهه‌ها را سپاه پاسداران و نیروهای بسیج تشكیل می‌دادند. در طول این سال‌ها بالغ بر ۵۰ عملیات نظامی به اجراء درآمد تا بتوانند بصره را به اشغال خود درآورند كه نا موفق ماندند.

از ۲۸ فروردین ۱۳۶۷ تا ۲۷ تیر ۱۳۶۷ به مدت ۳ ماه، مرحله‌ای است كه ارتش عراق از موضع تدافعی به موضع تهاجمی می‌رود و با حمله گسترده نظامی نیروهای سپاه پاسداران را در ظرف ۳۶ ساعت از شبه جزیره فاو بیرون می‌كند. بدین ترتیب، شبه جزیره فاو و جزایر مجنون كه سپاه پاسداران با دهها هزار كشته آن را اشغال كرده بودند، در مدت كمتر از ۲ ماه یكی را پس از دیگری از دست می‌دهد. رژیم جمهوری اسلامی در مرحله‌ای كه رژیم عراق در حال پیشروی به درون خاك ایران بود، ناگزیر موافقت خود را با قطعنامه ۵۹۸ اعلام كرد. پس از اعلام موافقت رژیم جمهوری اسلامی با این قطعنامه، رژیم عراق اعلام نمود كه مذاكرات با رژیم ایران برای اجرای قطعنامه ۵۹۸ باید رو در رو و مستقیم باشد. در حالیكه چنین شرطی در مفاد قطعنامه ۵۹۸ وجود نداشت. در واقع، رژیم عراق با مطرح كردن این موضع، قصد داشت سران رژیم جمهوری اسلامی را كه همواره در شعارهای خود كمتر از سقوط صدام حسین رضایت نمی‌‌داد، تحقیر نماید. رژیم جمهوری اسلامی به ناچار به مذاكره «چهره به چهره» با رژیمی كه مذاكره با آن را خیانت می‌دانست، تن در داد.

آیت‌الله محمد یزدی رئیس قوه قضایی وقت و عضو بعدی شورای نگهبان، علت پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از جانب آیت‌الله خمینی را چنین توصیف كرده است: «شرایط امام خمینی در زمان پذیرش قطعنامه ۵۹۸ درست مثل شرایط زمان امام حسن (ع) بود و اگر امام این كار را نمی‌‌كرد، اساس [نظام] از بین می‌رفت. او جام زهر را نوشید و به مردم و مسئولان گفت كه وارد فصل بازسازی شوید». (۶۸)

بیانیه آیت‌الله خمینی در روز ۲۹ تیر ۱۳۶۷ در مورد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ معنای دیگری جز شكست سیاست ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر كه با مدیریت سپاه پاسدارن بود، نداشت. آیت‌الله خمینی در آن بیانیه، چنین گفت: «در مورد قبول قطعنامه كه حقیقتاً مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصاً برای من بود، اگر آبرویی داشته‌ام با خدا معامله كرده‌ام … با قبول آتش بس موافقت نمودم، و در مقطع كنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می‌دانم. و خدا می‌داند كه اگر نبود انگیزه‌ای كه همه ما عزت و اعتبار ما باید در مسیر مصلحت اسلام و مسلمین قربانی شود، هرگز راضی به این عمل نمی‌‌بودم، و مرگ و شهادت برایم گواراتر بود. بدا به حال من كه هنوز زنده مانده‌ام و جام زهر آلود قبول قطعنامه را سركشیدم». (۶۹)

به هر روی، آیت‌الله خمینی با این كلمات – اما بدون اعتراف صریح درباره سیاست نادرست خودش و كسی كه مسئولیت و نقش اول را در ادامه جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر داشته – به یكی از طولانی‌ترین جنگ‌های فاجعه بار در تاریخ ایران و نیز یكی از فاجعه‌های تاریخ بشریت در قرن بیستم پایان داد. او با پذیرش آتش بس اگر چه تلخی خطای خویش را چشید ولی حاضر نشد به عنوان فرمانده كل قوا و مسئول مستقیم سیاست ادامه جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر كه منجر به صدها هزار كشته و معلول و ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت به جامعه ایران شده است،از مردم این سرزمین پوزش بخواهد!

به دنبال پذیرش قطعنامه ۵۹۸، آیت‌الله خمینی برای پیشگیری از اعتراضات و انتقادهای احتمالی مردم نسبت به سیاست ادامه جنگ بعد از آزاد سازی خرمشهر، راه ایجادِ فضای رعب و وحشت بیشتر در جامعه را در پیش گرفت و در این رابطه به فاجعه بی نظیر دیگری در تاریخ ایران دست یازید یعنی قتل عام زندانیان سیاسی ایران که حدود ۴ هفته پس از تاریخِ سرکشیدن «جام زهر»، فرمان کشتار زندانیان سیاسی را صادر کرد (دستخط او توسط آیت‌الله منتظری در کتاب خاطراتش منتشر شد کلیشه گردید) و پیروانش آن را در کمیته‌ای که به «کمیته مرگ» معروف شده است، سازماندهی کرده‌اند.

آقای دکتر بهرام بیگدلی مسئول «جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی ایران (کلن)» در مصاحبه با رادیو «دویچه وله» در ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۵ به مناسبت هفدهمین سالگرد فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی، کشتار زندانیان سیاسی ایران در تابستان ۱۳۶۷ را که تاکنون حدود ۵ هزار اسامی جمع آوری شده است، یادآوری نمود. او در آن مصاحبه همچنین به این نکته مهم اشاره کرد که پورمحمدی وزیر کشور کابینه احمدی نژاد جزو هیأت بازجویان [کمیته مرگ] آن دوره فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی بوده است.(۷۰)

به دنبال ایجاد فضای ترس و خفقان بیشتر در جامعه، آیت‌الله خمینی سخن پیشین خود را درباره سیاست خاتمه دادن به جنگ و ناگزیری‌اش در پذیرش قطعنامه ۵۹۸ پس گرفت و موضوع را به این شكل توجیه كرد: «در جنگ پیروزی از آن ملت ما بود … جنگ ما جنگ حق و باطل است و تمام شدنی نیست. و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد …»(۷۱)

آقای رفسنجانی از یاران و پیروان خط آیت‌الله خمینی پس از گذشت ۱۲ سال از پایان جنگ، این فاجعه تاریخی را به حساب حادثه‌ای بی نظیر از پیروزی ملت ایران جا می‌زند و چنین می‌گوید: «دوران هشت ساله دفاع مقدس، [مدت ۶ سال جنگ در خاک عراق را هم به حساب «دفاع مقدس» می‌گذارد] حادثه‌ای بی نظیر در تاریخ اسلام و در كتاب قطور دائره المعارف ایران است … اگر چه ما در این جنگ قربانی‌ها و خسارات زیادی را متحمل شدیم، ولی سرانجام ملت ایران طعم پیروزی واقعی را چشید». (۷۲)

پرسش این است، اگر نتیجه این جنگ یك پیروزی واقعی ملت ایران بود، چه دلیلی داشت كه آیت‌الله خمینی بجای طعم شیرین پیروزی، تلخی جام زهر را بچشد؟ مضافاً در مقطع پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی جمهوری اسلامی، حدود ۲۴۰۰ كیلومتر مربع خاك ایران در تصرف عراق بوده است. حدود دو سال پس از آتش بس، در نامه‌هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت خطاب به صدام حسین در سال ۱۳۶۹، صریحاً در آن نامه به موضوع در اشغال بودن بخشی از سرزمین ایران اشاره دارد كه می‌نویسد: «توجه شما را به این حقیقت جلب می‌كنم كه ادامه اشغال بخشی از سرزمین اسلامی ما می‌تواند حركت ما را در تحصیل صلح جامع، كُند یا بی اثر نماید». (۷۳)

در هر حال، مطالعه و مقایسه مفاد قطعنامه‌های ۵۱۴ و ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد می‌تواند به فاجعه‌ای كه سیاست جنگ طلبی آیت‌الله خمینی و سران جمهوری اسلامی برای ملت ایران ببار آورده، پی برد. قطعنامه ۵۱۴ در شرایط پیروزی ایران پس از آزادسازی خرمشهر به تصویب رسید، آنهم با امكان پرداخت ۶۰ میلیارد دلار غرامت جنگی به ایران، افشای ماهیت تجاوزگرانه رژیم صدام حسین و حتی احتمال اثبات حقوقی متجاوز بودن صدام حسین وجود داشت. اما قطعنامه ۵۹۸، شش سال بعد یعنی در شرایط حمله مجدد عراق به خاك ایران و نیز اشغال ۲۴۰۰ كیلومتر مربع خاك ایران توسط ارتش عراق، تصویب شد؛ آنهم بدون پرداخت غرامتی به ایران و صدها هزار کشته بعد از آن تاریخ و نیز عدم شناخت رژیم عراق به عنوان متجاو. (مفاد این دو قطعنامه در ضمیمه این نوشتار از نظر خوانندگان می‌گذرد)

واقعیت این است، پس از آزادسازی خرمشهر، آیت‌الله خمینی آنچنان ذوق زده شده بود كه حدود سه هفته بعد از آن و بدون آنكه هنوز سپاه پاسداران از نظر نظامی تدارك اجرای «عملیات ورود به خاک عراق» را آماده كرده باشد، در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۶۱ خط سیاسی – نظامی ادامه جنگ تا فتح كربلا را چنین اعلام كرد: ما راهمان این است كه باید از راه شكست عراق به لبنان برویم … همه گویندگان موظفند، چه ائمه جمعه، چه ائمه جماعت و چه خطبا و همه نویسندگان موظفند مردم را از توجه به جنگ خودمان غافل نكنند و بیدار كنند.

فرماندهان ارتش و فرماندهان سپاه پاسداران

آیت‌الله خمینی پس از آزادسازی خرمشهر با انگیزه صدور انقلاب اسلامی به عراق و سپس رفتن به لبنان، فرماندهی و هدایت عملیات جنگ را همانگونه که قبلاً به آن اشاره کردم، عملاً به شورای عالی فرماندهان سپاه پاسداران محول كرد كه متوسط سن اعضای آن حدود ۲۴ سال بود. اعضای این شورا عبارت بودند از:

محسن رضایی (فرمانده سپاه پاسداران)، علی شمخانی، رحیم صفوی، محسن رفیق دوست، رضا سیف اللهی، حمید حاج عبدالوهاب، علی اصغر شیخی، محمد ابراهیم سنجقی، اصغر سلیمانیه، ابراهیم محمد زاده، مسعود جزایری. (۷۴)

در میان این افراد كه مدت ۶ سال عهده دار هدایت و فرماندهی عملیات جنگی بودند حتی یك نفر دارای تحصیلات نظامی در حد دانشكده افسری و یا حتی طی دوره نظامی و مقدماتی رسته‌ای در سطح آموزش كلاسیك گروهبانی ارتش هم نبود. با توجه به سن متوسط این افراد، حتی با این فرض كه اگر آنان تحصیلات آكادمی نظامی نیز می‌داشتند، مسئولیتی كه می‌شد به آنان واگذار كرد، از حد فرمانده دسته یا معاون یك گروهان رزمی فراتر نمی‌‌رفت. ناگفته نماند كه افراد یاد شده نه تنها فاقد تحصیلات نظامی بودندبلكه عده‌ای از آنان در آن زمان حتی تحصیل خود را در حد دیپلم متوسط دبیرستان نیز تمام نكرده بو.دند! در حالیكه فرماندهان رده بالای ارتش ایران كه هدایت و فرماندهی جنگ را تا آزادسازی خرمشهر به عهده داشتند، برابر سن متوسط فرماندهان سپاه پاسداران یعنی حدود ۲۶-۲۵ سال سابقه خدمت و تحصیل نظامی (در ایران، اروپا و آمریكا) در نیروهای مسلح ارتش ایران داشتند. (۷۵)

نخستین عملیات نظامی پس از آزادسازی خرمشهر در سوم تیرماه ۱۳۶۱ به نام «عملیات رمضان» بود که با هدایت و فرماندهی سپاه پاسداران در وسعتی حدود ۱۵۰۰ کیلومتر مربع برای تصرف نهایی بصره انجام شد که با شکست سختی مواجه گردیدند.

بعد از آزادسازی خرمشهر و انتقال مسئولیت فرماندهی جنگ از ارتش به سپاه پاسداران، شیوه عملیات نظامی نیز در جبهه‌ها تغییر بینادی كرد و عمدتاً بر «امواج انسانی» و اعزام جوانان و نوجوانان به جبهه‌ها تأكید می‌شد. به عنوان مثال علی اکبر پرورش وزیر آموزش و پرورش وقت، در آن زمان با افتخار بیان می‌داشت که توانست موفق شود حدود یک میلیون دانش آموز را به سوی جبهه‌های جنگ روانه کند. فتوای آیت‌الله خمینی در خصوص اعزام جوانان «بالغ» (۱۴ سال و ۶ ماه خورشیدی) به جبهه‌ها در همین راستا بود. که چنین فتوا می‌داد: «مادامی که جبهه‌ها نیاز به نیرو دارد، رفتن به جبهه به بالغین واجب است و رضایت والدین شرط نیست». (۷۶)

به یکی دو نمونه از فتوای آیت‌الله خمینی در رابطه با پرسش از او برای رفتن به جبهه اشاره می‌کنم: «پدر و مادرم به علت اینکه من تنها فرزند خانواده هستم با رفتن من به جبهه مخالفت می‌کنند. البته من می‌توانم بدون اجازه آنها و به زور بروم ولی فکر کردم رفتن من از نظر شرعی اشکالی داشته باشد. لطفاً تکلیف شرعی را روشن بفرمایید؟ جواب آیت‌الله خمینی: تا موقعی که جبهه‌ها نیاز به نیرو دارند، اجازه والدین شرط نیست». (۷۷)

به مورد دیگری اشاره می‌کنم: «اینجانب کارگر معدن هستم. پدر و مادرم به غیر ازمن فرزند دیگری ندارند و هر کدام حدود ۶۰ سال سن دارند و خودم پنج فرزند خردسال دارم که بزرگترین آنها هفت سال و کوچکترین آنها یک ساله است و من این هشت نفر را باید از راه کارگری نان بدهم. آیا با این شرایط می‌توانم به جبهه بروم یا خیر؟ جواب آیت‌الله خمینی: شرکت در جبهه دفاع واجب است». (۷۸)

آرزوی آیت‌الله خمینی برای سرنگونی رژیم صدام و استقرار حكومت اسلامی در عراق با تمایلات قدرت طلبی اغلب فرماندهان سپاه پاسداران همسویی پیدا كرده بود؛ جوانانی كه عطش قدرت داشتند و می‌خواستند به عنوان سرداران پیروزمند جبهه جنگ علیه ارتش عراق معرفی شوند. و به اصطلاح یك شبه از «سربازی» به «سرداری» برسند. به عنوان مثال، جوان ۲۳-۲۴ ساله‌ای كه آموزش نظامی در سطح دوره سربازی را هم طی نكرده بود، به نام محمدعلی جعفری كه در آغاز جنگ دانشجوی رشته معماری و هنرهای زیبا بود و مدتی بعد از آزادسازی خرمشهر تحت عنوان «سردار» در مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران قرار گرفته بود، درباره رهنمود آیت‌الله خمینی و تركیب نیروهای نظامی در جبهه‌ها چنین می‌گوید: «ما در «هشت سال دفاع مقدس» حدود یك سال و نیم در كشور خودمان به دفاع پرداختیم [تا آزادسازی خرمشهر با هدایت فرماندهان ارتش] و الباقی جنگ را در خاك عراق گذراندیم … ما در تمام رده‌ها، فرماندهی عملیات، نیروهای فرهنگی و بسیجی، اسوه و شاخص‌هایی برای درس آموزی داشته‌ایم تا آنجا كه حضرت امام می‌فرمایند رهبرمان آن طفل سیزده ساله ایست كه با نارنجك زیر تانك می‌رود … »(۷۹)

محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران در آن زمان نیز به تغییر شیوه جنگ و نیروهای عمده در جبهه‌ها در این دوره كه شامل نیروهای سپاهی و بسیجی بوده است، تأكید دارد. (۸۰)

بی مناسبت نیست به نمونه‌هایی از شیوه «نوین» فرماندهان سپاه پاسداران در این دوره جنگ اشاره‌ای داشته باشیم. به عنوان مثال، آقای محسن رضایی با هواپیما جت فانتوم از دزفول به تهران می‌آید و ضمن گزارش وضعیت جبهه‌ها از آیت‌الله خمینی برای حمله نظامی خواستار استخاره می‌شود. در یادداشت روزانه‌هاشمی رفسنجانی چنین می‌خوانیم: «ظهر آقای محسن رضایی از دزفول تلفن كرد و گفت، عراق در ناحیه شوش از دیشب حمله كرده و از من می‌خواست كه به جنوب بروم. گفتم، ایشان به تهران بیاید … ایشان با یك جت اف – ۵ آمد. و مشورت داشت كه از محورهای دیگر حمله كنیم، پذیرفتم. امام را هم زیارت كردند، استخاره می‌خواست». (۸۱)

به نمونه‌های دیگری از بی توجهی در حد بی خردی در عرصه نظامی كه مربوط به صدور دستور عملیات نظامی از طریق مكالمه تلفنی از جبهه جنوب با تهران بود، اشاره می‌كنم. در یادداشت‌های روزانه آقای رفسنجانمی چنین می‌خوانیم: «آقای رضایی از جبهه تلفن كرد و گزارش جبهه را داد كمی اثر ضعف و احتیاط در اظهاراتش بود». (۸۲)

آقای منتظری در كتاب خاطراتش، مشاهدات خود را از شیوه فرماندهی آقای رفسنجانی كه در آن سالها فرمانده جنگ بود، چنین می‌نویسد: «در جریان مسایل جنگ بیشتر آقای رفسنجانی در امور جنگ دخالت می‌كرد مثلاً آقای محسن رضایی از جبهه به آقای رفسنجانی تلفن می‌كرد، آقای رفسنجانی هم دستور می‌داد كه فلان كار را بكنید یا فلان جا بروید. من در چند جلسه‌ای كه در بحران‌های جنگ در تهران بودم، گاهی راجع به بعضی مسایل تلفن زده می‌شد، آقای رفسنجانی خودش تصمیم می‌گرفت كه این كار را بكنید یا نكنید». (۸۳)

كسانی كه با دانش اولیه نظامی آشنایی دارند، نیك می‌دانند كه یكی از اصول ۹ گانه در عملیات و تاكتیك‌های نظامی، اصل غافلگیری است. هدایت عملیات جنگ از راه دور و آنهم از طریق تلفن بین دزفول و تهران یا بالعكس با توجه به امكانات مدرن ُشنود كه در آن روزها در اختیار ارتش عراق بود، نه تنها ابعاد سهل انگاری در رعایت اصل غافلگیری بلکه نادانی نظامی – فنی شگرفی را به عنوان نمونه از آن دوران شش ساله جنگ به نمایش می‌گذارد كه به بهای از دست رفتن جان دهها هزار جوان این سرزمین شده است.

به علت اینگونه سهل انگاری‌ها و فقدان دانش نظامی گردانندگان جنگ در این دوره بود كه فرماندهان بالای ارتش عراق در آخرین ماه‌های جنگ طی مصاحبه‌ای با خبرنگار واشنگتن پست اظهار می‌داشتند: «برای اولین بار در تاریخ ما، می‌خواهیم كه ایرانیان حمله كنند زیرا یقیناً قادر به شكست خط دفاعی عراق نخواهند بود و یك شكست، ضعف ایرانیان را آشكار خواهد ساخت». (۸۴)

پایان سخن اینکه: اگر چه شرایط حاكم بر جامعه امروز ایران زمینه‌ای برای بررسی جامع و مستقل مسایل این جنگ و روشنگری بیشتر مسئولیت این فاجعه آفرینان را نمی‌‌دهد، و اگر چه در جمهوری اسلامی برای لاپوشانی فجایعی كه تنها بخش كوچكی از آن در این مختصر آمد، قلم تحریف در دست آنان است ولی روزی ابعاد این فاجعه و نیز ماهیت عملکرد آیت‌الله خمینی و یارانش در سیاست ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر بیش از پیش روشن خواهد شد.

جنگی كه با آمار رسمی دولتی ایران ۲۱۳ هزار كشته و ۳۳۵ هزار معلول و ۴۰ هزار اسیر و هزار میلیارد دلار خسارت بر جامعه ایران وارد كرده است. (۸۵) در حال حاضر، ۲ میلیون و ۴۰۰ هزار هکتار اراضی ایران همچنان آلوده به مین است و هر هفته به طور متوسط ۱۵ نفر دراین اراضی آلوده جان خود را از دست می‌دهند. احتمالاً همین آمارهای مشابه در خصوص کشته شدگان، معلولین، خسارات مالی و غیره می‌تواند جزو صدماتی باشد که بر مردم عراق در آن جنگ نیز وارد آمده باشد.

جنگی كه سرانجام دوبازنده داشت و دو دیكتاتور در عراق و ایران – صدام حسین و روح الله خمینی- بیش از هر كس مسئول این فاجعه تاریخی‌اند كه با سیاست‌های فاجعه بار خود صدمات جبران ناپذیری برای مردم ایران و عراق فراهم ساختند، صدماتی كه اثرات آن طی چندین نسل باقی خواهد ماند.

فاجعه جنگ هشت ساله ایران و عراق فراموش شدنی نیست. جنگی که بعد از جنگ ویتنام، طولانی‌ترین جنگ تاریخِ جهانِ قرن بیستم بوده است.

———————-
یادداشت‌ها:
۱- دكتر منوچهر پارسادوست، «نقش سازمان ملل متحد در جنگ ایران و عراق»، شركت سهامی انتشار، تهران،۱۳۷۱، صص ۵-۸۴
۲- نگاه كنید به: «درس تجربه»، خاطرات ابوالحسن بنی صدر در گفتگو با حمید احمدی، چاپ آلمان، سال ۱۳۸۰
۳- همانجا، ص ۲۶۶
۴- آیت‌الله خمینی، «كشف اسرار»، بی نام، بی تاریخ، صفحه ۲۶۷. نگارنده این سطور در كتاب «تحقیقی درباره تاریخ انقلاب ایران»، (چاپ آلمان، سال ۱۳۸۰ در ۴۰۰ صفحه) درباره تفكر پان اسلامیسم آیت‌الله خمینی و ظهور پدیده‌ای به نام خمینیسم در ایران را بررسی كرده است.
۵- گزارش‌هاروی از پاریس به دیکسون، اسناد بایگانی دولتی بریتانیا به تاریخ ۴ ژانویه ۱۹۵۳، (FO/ 371 EP/104501) نقل سند از کتاب «بحران دمکراسی در ایران»، تألیف فخرالدین عظیمی، ص ۴۲۷
۶- روزنامه اطلاعات، ۲۲ بهمن ۱۳۵۸
۷- روزنامه اطلاعات، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۹
۸- مجموعه سخنرانیها و مصاحبه‌های آیت‌الله مطهری، ص ۳۵
۹- مجله «پاسدار اسلام»، شماره ۶، خرداد ۱۳۶۱
۱۰- روزنامه جمهوری اسلامی، ۳۱ فروردین ۱۳۵۹ و اول اردیبهشت ۱۳۵۹
۱۱- روزنامه آیندگان، ۷ اسفند ۱۳۵۹
۱۲- روزنامه اطلاعات، ۵ مهر ۱۳۵۹
۱۳- نقل از: روزنامه بامداد، ۳ مهر ۱۳۵۸
۱۴- روزنامه اطلاعات، ۲۲ مهر ۱۳۵۸
۱۵- روزنامه اطلاعات، اول مهر ۱۳۵۸
۱۶- نقل از: دكتر منوچهر پارسادوست، «بررسی تاریخ سران و اندیشه‌های حزب بعث»، شركت سهامی انتشار، تهران، ۱۳۶۹، ص ۱-۲۰۰.
۱۷- همانجا.
۱۸- خاطرات حسینعلی منتظری، انتشارات انقلاب اسلامی، ۲۰۰۱، آلمان، صفحات ۲۱۷-۲۷۲.
۱۹- عبدالفهد نفیسی، «نهضت شیعیان در انقلاب اسلامی عراق»، ترجمه كاظم چایچیان، امیركبیر، تهران، ۱۳۶۴، ص ۱۴.
۲۰- دكتر منوچهر پارسادوست، همانجا، ص ۲۰۲
۲۱- همانجا، صص ۳-۲۰۲
۲۲- همانجا
۲۳- نقل از: Süddeutsche Zeitung, Nov. 3, 1981
۲۴- نقل از: Middle East Economic. Digest, Feb. 1, 1980
۲۵- روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۷ فروردین ۱۳۵۹
۲۶- دكتر منوچهر پارسادوست، همانجا، ص ۳۱۶
۲۷- Brzezinski, Zbigniew, “Power and Principle, Memoirs of the National Security Advisor, 1977-1981, NY, Farrar, Straus, Giroun Press, 1983, P. 458
۲۸- نگاه كنید به: دكتر منوچهر پارسادوست، «نقش سازمان ملل متحد در جنگ ایران و عراق»، انتشارات شركت سهامی كتاب، تهران، ۱۳۷۱، صفحات ۱۷-۳۵.
۲۹- سایروس ونس، خاطرات، متن انگلیسی، ص ص ۳-۳۳۲، (Simon Press Choice Hard)
۳۰- همانجا.
۳۱- خبرگزاری یونایتد پرس، ۲۰ آبان ۱۳۵۷، نقل از روزنامه اطلاعات
۳۲- عباس امیرانتظام، روزنامه اطلاعات، ۱۸ بهمن ۱۳۵۸، صفحه ۴.
۳۳- نقل از «درس تجربه»، ابوالحسن بنی صدر، خاطرات، در گفتگو با حمید احمدی، صص ۱۵۵ و ۱۹۳
۳۴- ریچارد كاتم، ناسیونالیسم در ایران، ترجمه فارسی فرشته سرلك، چاپ ۱۳۷۱، مقدمه كتاب به قلم مؤلف
۳۵- صحیفه نور، جلد ۴، ص ۲۰۶
۳۶- صحیفه نور، جلد ۲۲، ص ۱۶۸.
۳۷- استفانی كرونین، «ارتش و حكومت پهلوی»، ترجمه غلامرضا علی بابایی
۳۸- گفتگوی نگارنده با سرهنگ بهمن فرقانی معاون فرمانده پایگاه هوایی وحدتی در آن مقطع زمانی، در تاریخ دیماه ۱۳۷۹
۳۹- اكبر گنجی، روزنامه فتح، ۶ بهمن ۱۳۷۸
۴۰- علی اكبر‌هاشمی رفسنجانی، «حقیقت‌ها و مصلحت‌ها»، نشر نی، ۱۳۷۸، تهران، ص ص ۵-۹۴
۴۱- مصاحبه رادیویی سرهنگ خلبان امیر بیگدلی با رادیو بین المللی فرانسه، بخش فارسی، تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۷۹
۴۲- سپهبد هوانورد عبدالله آذربرزین، «فداكاری خلبانان جان بركف نیروی هوایی در جنگ عراق با ایران»، ماهنامه نیما، شماره ۱۳۱، اردیبهشت ۱۳۸۴
۴۳- روزها بر رئیس جمهور چه می‌گذرد؟ روزنامه انقلاب اسلامی، ۴ مهر ۱۳۵۹
۴۴- روزها بر رئیس جمهور چگونه می‌گذرد، روزنامه انقلاب اسلامی، ۷ مهر ۱۳۵۹
۴۵- Stephaner Grummon: The Iran-Iraq war- The Center für Strategie and International Studies, Georgetown University, Washington, 1982, P. 19
۴۶- دریادار زاهدی، معاون هم آهنگ كننده نیروی دریایی روزنامه اطلاعات، ۶ آذر ۱۳۷۹ به مناسبت بیستمین سالگرد عملیات مروارید و روز نیروی دریایی ایران.
۴۷-‌هاشمی رفسنجانی، مصاحبه رادیو تلویزیونی به مناسبت بیستمین سالگرد جنگ ایران و عراق، روزنامه اطلاعات بین المللی، ۸ مهرماه ۱۳۷۹
۴۸- نامه‌هاشمی رفسنجانی به آیت‌الله خمینی، به تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۵۹، درج شده در مقدمه كتاب عبور از بحران، یادداشت‌های روزانه، در سال ۱۳۶۰
۴۹- «درس تجربه»، خاطرات ابوالحسن بنی صدر، در گفتگو با حمید احمدی، آبان ۱۳۸۱، متن كامل این نامه در بخش ضمایم آن كتاب آمده است.
۵۰- علی اكبر‌هاشمی رفسنجانی، «عبور از بحران»، یادداشت‌های روزانه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۰
۵۱- یادداشت‌های روزانه آقای رفسنجانی، روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۶۰، كتاب «عبور از بحران»
۵۲- همان منبع، ص ۱۰۸
۵۳- همانجا.
۵۴- نامه رفسنجانی به آیت‌الله خمینی به تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۵۹، درج شده در مقدمه كتاب «عبور از بحران».
۵۵- مصاحبه رادیو – تلویزیونی رفسنجانی به مناسبت بیستمین سالگرد جنگ ایران و عراق، اطلاعات بین المللی، ۸ مهر ۱۳۷۹
۵۶- «عبور از بحران»، ص ۴۹۶
۵۷- «عبور از بحران»، یادداشت آقای رفسنجانی، در ۱۵ اسفند ۱۳۶۰، ص ۵۰۰
۵۸- نگاه كنید به: «درس تجربه»، خاطرات ابوالحسن بنی صدر
۵۹- ناخدا افضلی، روزنامه اطلاعات، ۱۴ تیرماه ۱۳۶۰
۶۰- رفسنجانی، مصاحبه رادیو – تلویزیونی به مناسبت بیستمین سالگرد جنگ ایران و عراق، اطلاعات بین المللی، ۸ مهر ۱۳۷۹
۶۱- خاطرات حسینعلی منتظری
۶۲- علیرضا نوری زاده، «تبدیل پیروزی به شكست»، روزنامه كیهان لندن ۲۵ تا ۳۱ فروردین ۱۳۸۴
۶۳- روزنامه جمهوری اسلامی، ۳۱ خرداد ۱۳۶۱
۶۴- درباره تركیب شركت كنندگان در آن جلسه نگاه كنید به: محسن رضایی، دفاع مقدس، روزنامه رسالت، ۳ تیر ۱۳۸۰، ص ۶.
۶۵- مصاحبه محسن رضایی با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، به نقل از هفته نامه نیمروز، ۲۰ اسفند ۱۳۷۸
۶۶- ولایتی وزیر امور خارجه وقت، كیهان هوایی، ۳۰ بهمن ۱۳۶۷
۶۷- رفسنجانی، روزنامه اطلاعات بین المللی، ۸ مهر ۱۳۷۹
۶۸- آیت‌الله محمد یزدی، خطبه نماز جمعه، ۱۳ خرداد ۱۳۷۹
۶۹- متن كامل، نگاه كنید به: كیهان هوایی، ۵ مرداد ۱۳۶۷
۷۰- متن کامل گفتگو و گزارش گردهم آیی در کلن، نگاه کنید به سایت اینترنتی:
http://www.dw-wold.de/Persian/iran/aktuelle_berichte/1.1533064.1.html
۷۱- پیام تاریخی «خطاب به مراجع و روحانیون»، ۳۰ اسفند ۱۳۶۷، به نقل از روزنامه كیهان، ۶ اسفند ۱۳۶۷
۷۲-‌هاشمی رفسنجانی، سخنرانی روز چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۷۹، بیستمین سالگرد آغاز جنگ در مراسم بزرگداشت شهدای روحانیت و یك هزار و دویست شهید شهرستان میانه، چهارشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۷۹.
۷۳- متن نامه‌های مبادله شده بین رؤسای جمهور ایران و عراق، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، تهران، ۱۳۶۹.
۷۴- «عبور از بحران»، ص ۲۴۰
۷۵- نگاه كنیدبه: حمید احمدی، «تحقیقی درباره تاریخ انقلاب ایران»، از انتشارات انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران (برلین)
۷۶- درباره فتوای آیت‌الله خمینی در این زمینه نگاه كنید به: استفتائات آیت‌الله خمینی، جلد اول، ص ۴۹۴
۷۷- همانجا، ص ۴۶۹
۷۸- همانجا، ص ۵۰۱
۷۹- محمد علی جعفری، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، روزنامه انتخاب، ۵ مهر ۱۳۸۰، ص ۵.
۸۰- سخنرانی محسن رضایی، روزنامه كیهان، اینترنت، ۱۱ مهر ۱۳۷۹
۸۱- نگاه كنید به: یادداشت‌های روزانه آقای رفسنجانی، كتاب «عبور از بحران»، ص ۵۱۲.
۸۲- «عبور از بحران»، ص ۴۰۷
۸۳- خاطرات حسینعلی منتظری
۸۴- روزنامه واشنگتن پست، ۲ مارس ۱۹۹۹، نقل از پارسادوست، همان منبع، ص ۶۹۲.
۸۵- دکتر ولایتی وزیر اسبق خارجه ایران (خسارات ایران در جنگ بالغ بر هزار میلیارد دلار است)، سایت اینترنتی بازتاب، ۱۲ فروردین ۱۳۸۴.


————————
ضمیمه:

قطعنامه ۵۱۴ شورای امنیت

در ۱۲ ژوئیه ۱۹۸۲ (۲۱ تیر ۱۳۶۱) به اتفاق آراء تصویب شد

شورای امنیت،

بعد از رسیدگی مجدد به موضوع دارای عنوان «وضعیت بین ایران و عراق»، با ابراز نگرانی عمیق درباره طولانی شدن منازعه بین دو كشور كه منجر به تلفات سنگین انسانی و خسارات مادی قابل توجه گردیده و صلح و امنیت را دچار مخاطره كرده است، با یادآوری مفاد ماده ۲ منشور ملل متحد و اینكه برقراری صلح و امنیت در منطقه مستلزم رعایت دقیق این مفاد می‌باشد،

با یادآوری این نكته كه به موجب ماده ۲۴ منشور، شورای امنیت مسئولیت اصلی حفظ صلح و امنیت بین المللی را به عهده دارد،

با یادآوری قطعنامه ۴۷۹ كه در ۲۸ سپتامبر ۱۹۸۰ به اتفاق آراء تصویب شد و همچنین بیانیه رئیس شورای امنیت در ۵ نوامبر ۱۹۸۰،

با توجه به كوششهای میانجیگری كه به نحو شایانی از طرف دبیركل سازمان ملل و نماینده‌اش و همچنین جنبش كشورهای غیر متعهد و سازمان كنفرانس اسلامی پیگیری شده است،

۱- خواهان آتش بس و خاتمه فوری كلیه عملیات نظامی می‌باشد؛

۲- به علاوه خواهان عقب نشینی نیروها به مرزهای شناخته شده بین المللی می‌باشد؛

۳- تصمیم می‌گیرد گروهی از ناظران سازمان ملل را برای تأیید، تحكیم و نظارت بر آتش بس و عقب نشینی [نیروها] اعزام دارد و از دبیر كل درخواست می‌كند گزارشی درباره ترتیبات لازم برای [اجرای] این مقصود را به شورای امنیت تسلیم نماید؛

۴- مصراً می‌خواهد كه كوششهای میانجیگری به گونه‌ای هماهنگ از طریق دبیركل جهت دستیابی به یك راه حل جامع، عادلانه، شرافتمندانه كه قابل هر دو طرف باشد در مورد كلیه مسائل مهم بر اساس اصول منشور ملل متحد از جمله احترام به حاكمیت، استقلال، تمامیت ارضی و عدم مداخله در امور داخلی كشورها ادامه یابد؛

۵- از كلیه كشورهای دیگر درخواست می‌كند از هر گونه اقدامی كه ممكن است به ادامه منازعه كمك نماید خودداری كنند و اجرای قطعنامه حاضر را تسهیل نمایند؛

۶- از دبیر كل درخواست می‌كند كه اجرای قطعنامه حاضر را در ظرف سه ماه به شورا گزارش دهد.

***

قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت

در ۲۰ ژوئیه ۱۹۸۷ (۲۹ تیر ۱۳۶۶) به اتفاق آراء تصویب شد
با تأیید مجدد قطعنامه ۵۸۲ (۱۹۸۶)،

با ابراز نگرانی عمیق از اینكه با وجود درخواستهایش برای آتش بس، منازعه بین جمهوری اسلامی ایران و عراق با تلفات سنگین‌تر انسانی و ویرانیهای بیشتر همچنان ادامه دارد،

با ابراز تأسف از آغاز و ادامه این منازعه،

همچنین با ابراز تأسف از بمباران مراكز كاملاً مسكونی غیرنظامی، حملات به كشتیهای بی طرف یا هواپیماهای مسافربری، نقض حقوق بین الملل درباره بشر دوستی و سایر حقوق مربوط به درگیریهای مسلحانه،و به ویژه، به كار بردن سلاحهای شیمیایی كه بر خلاف تعهدات مذكور در پروتكل ۱۹۲۵ ژنو می‌باشد،

با ابراز نگرانی عمیق از اینكه تشدید و گسترش بیشتر منازعه ممكن است وقوع یابد، با اتخاذ تصمیم به پایان دادن به كلیه عملیات نظامی بین ایران و عراق، با اعتقاد به اینكه [منازعه] بین ایران و عراق باید به نحو جامع، عادلانه، شرافتمندانه و پایدار حل شود،با یادآوری مجدد مقررات منشور ملل متحد، و به ویژه تعهد كلیه كشورهای عضو كه اختلافات بین المللی خود را از راههای مسالمت آمیز و به گونه‌ای كه صلح و امنیت بین المللی و عدالت دچار مخاطره نگردد حل نمایند،

با احراز این امر كه نقض صلح در مورد منازعه بین ایران و عراق وجود دارد، با اقدام بر اساس مواد ۳۹ و ۴۰ منشور ملل متحد،

۱- آمرانه می‌خواهد كه ایران و عراق به عنوان نخستین گام در راه حل اختلاف از طریق مذاكره، آتش بس فوری را رعایت نمایند، كلیه عملیات نظامی را در زمین، دریا و هوا قطع كنند كلیه نیروها را بدون درنگ به مرزهای شناخته شده بین المللی باز گردانند؛

۲- از دبیر كل درخواست می‌كند كه گروهی از ناظران سازمان ملل متحد را برای تأیید، تحكیم و نظارت بر آتش بس و عقب نشینی اعزام دارد و همچنین درخواست می‌كند كه دبیر كل [در اجرای این امر] ترتیبات لازم را با مشورت با طرفین فراهم آورد و گزارش آن را به شورای امنیت تسلیم دارد،

۳- مصراً می‌خواهد كه اسیران جنگی پس از قطع عملیات خصمانه، بر طبق كنوانسیون سوم ژنو در ۱۲ اوت ۱۹۴۹ بدون درنگ آزاد شوند و به كشورهای خود باز گردند؛

۴- از ایران و عراق می‌خواهد كه در اجرای این قطعنامه و در كوشش‌های میانجیگری برای دستیابی به یك راه حل جامع، عادلانه و شرافتمندانه مورد قبول دو طرف درباره كلیه مسائل مهم، بر طبق اصول مندرج در منشور ملل متحد با دبیر كل همكاری نمایند؛

۵- از كلیه كشورهای دیگر می‌خواهد كه نهایت خویشتن داری را به عمل آورند و از هر اقدامی كه ممكن است منجر به تشدید و گسترش بیشتر منازعه گردد خودداری كنند و بدین ترتیب، اجرای قطعنامه حاضر را تسهیل نمایند؛

۶- از دبیركل درخواست می‌كند كه با مشورت با ایران و عراق، مسئله ارجاع تحقیق درباره مسئولیت منازعه به هیأت بی طرف را بررسی نمایند و هر چه زودتر به شورای امنیت گزار شدهند؛

۷- با تصدیق ابعاد عظیم خساراتی كه در طول منازعه وارد شده و ضرورت تلاشهای بازسازی با كمك‌های مناسب بین المللی پس از خاتمه منازعه، از دبیر كل درخواست می‌كند كه گروهی از كارشناسان را برای بررسی مسئله بازسازی تعیین و به شورای امنیت گزارش كند؛

۸- همچنین از دبیركل درخواست می‌كند با مشورت با ایران و عراق و سایر كشورهای منطقه، راههای افزایش امنیت و ثبات منطقه را بررسی كنند؛

۹- از دبیر كل درخواست می‌كند كه شورای امنیت را در مورد اجرای این قطعنامه آگاه سازد؛

۱۰- تصمیم می‌گیرد كه در صورت لزوم برای بررسی اقدامات دیگر به منظور تضمین اجرای این قطعنامه تشكیل جلسه دهد.


iran-emrooz.net | Sun, 21.09.2025, 9:21
پزشکیان و چهره‌های گوناگون

داریوش مجلسی

سفر پزشکیان به قطر برای شرکت در نشست کشورهای عربی، مرا با چند سؤال و ایراد روبرو ساخت. وقتی به صحبت‌های او در این نشست گوش دادم، اولین سؤالی که به ذهنم آمد، دربارهٔ چهرهٔ واقعی پزشکیان بود. پزشکیان چنان با چهره‌های متفاوت و گفته‌ها و ژست‌های متضاد در صحنه ظاهر شده که نمی‌توان به‌آسانی تشخیص داد چهرهٔ واقعی او کدام است. شأن حضور او در مسند ریاست‌جمهوری، بیشتر به این دلیل بود که سران جمهوری اسلامی دنبال راه‌حلی برای رهایی از تحریم‌ها و تجدید برجام بودند؛ البته با رعایت شرایط رژیم اسلامی. از نظر آن‌ها، پزشکیان بهترین راه‌حل بود. بخشی از مردم (و از جمله این جانب) در آن زمان صلاح را در انتخاب پزشکیان دیدیم، چون چهره‌ای که او در آن زمان از خود نشان می‌داد، چهرهٔ اصلاح‌طلبی بود.

او با ماندات محدودی از سوی رهبر، به نشست نیویورک رفت و به‌قدری در آن نشست از امام علی، امام حسین و نهج‌البلاغه سخن گفت که نتیجتاً با دست خالی به ایران برگشت. چهره‌ای که در آن زمان از او دیدیم، چهرهٔ انسان سربه‌زیری بود که مفتون فرمایشات رهبر و قول‌وقرارهای بسیار محدود او قرار گرفت که به وی اجازه می‌داد دولتی بر مبنای نوعی شبه‌وفاق ملی، با حضور تعداد محدودی از افراد مورد نظرش، اما همراه با حضور تعدادی از دولت سیزدهمی‌ها، سرهم کند.

چهره‌ای که او در آن زمان از خود نشان داد همراه با اعلام اهداف دولتش، چهرهٔ رئیس دولتی بود که هرچند با محدودیت‌های زیاد، ولی درعین‌حال آمادهٔ اجرای تغییراتی نیز بود که بخشی از خواسته‌های جامعهٔ مدنی را شامل می‌شد. اما از آن زمان تاکنون، هیچ‌یک از آن اهداف اعلام‌شده به مرحلهٔ عمل و انجام نرسید و حتی می‌توان ادعا کرد که سرکوب، اعدام، شکنجه و زندان به همان شدت سابق ادامه یافت. از همه مخرب‌تر، با وجود تلاش‌های عراقچی، کشور ما برای اولین بار بعد از جنگ جهانی دوم، به دلیل سرپیچی از قوانین بین‌المللی و رویارویی با آمریکا و اسرائیل، مورد حملهٔ آمریکا و اسرائیل قرار گرفت.

جنگ دوازده روزه همراه با انزوای بین‌المللی، فقر و خرابی، باعث نگردید که رهبر و کل رژیم حاکم، از جمله پزشکیان، درس بگیرند و در وهلهٔ اول با مردم خودمان و نیز با جامعهٔ بین‌المللی، از در صلح و مدارا وارد گفتگو و دیالوگ گردند.

چهره‌ای که پزشکیان این بار در نشست قطر با سخنانش از خود نشان داد، فردی را به نمایش گذاشت که درک درستی از جایگاه بسیار شکنندهٔ حکومت و کشورمان در وضعیت کنونی ندارد. این بار هم برای چندمین بار، مانند یکی دو روز پیش از حملهٔ دوازده روزه، فریاد زد: «ما از شما نمی‌ترسیم، ما مرعوب شما نیستیم.» این در حالی است که همزمان با سخنان توخالی او، این بار شورای امنیت سازمان ملل با اکثریت آرا، مکانیسم ماشه (اسنپ‌بک) را تصویب کرد.

در همان نشست قطر، پیش از سفرش با عراقچی به نیویورک به قصد ترمیم روابط با غرب، از کشورهای عرب و مسلمان می‌خواهد که به اتفاق ایران یک اتحاد علیه اسرائیل و حامیانش به وجود آورند، در حالی که در همان سخنرانی، آمریکا و اروپا را حامیان اسرائیل می‌نامد. با یک جمع‌بندی خیلی ساده می‌فهمیم که جناب ایشان از کشورهای حاضر در آن نشست می‌خواهد که با شرکت ایران، جبهه‌ای علیه اسرائیل، آمریکا و اروپا به وجود آورند! با این توصیف، کسی نیست از این رئیس‌جمهور جراح بپرسد، با کدام رو و جُرئت به خودت و آن هیئت اجازه می‌دهی که به نیویورک سفر کنی و از همان آمریکا و اروپا، انتظار لطف و همراهی داشته باشی.

از همه مضحک‌تر در آن جلسه، از سوی او، قرائت فهرست حملاتی بود که از سوی اسرائیل به کشورهای عرب و مسلمان انجام گرفته. خجالت هم چیز خوبی است. همین جمهوری نحس اسلامی، از بدو وجودش اعلام داشت که اسرائیل باید از کرهٔ زمین محو گردد. برای اینکه عمل را با شعار همراه کند، چند گروه نیابتی را، از کیسهٔ ملت ایران، در اطراف اسرائیل مستقر نمود و گاه‌گاه نیز حملاتی از سوی این گروه‌های نیابتی علیه اسرائیل انجام می‌گرفت.

باز هم از همه مضحک‌تر، آن قسمت از سخنان او بود که از قواعد و مقررات بین‌المللی نام برد و اسرائیل را متهم به شکستن این قوانین کرد. شکی نیست آنچه که اسرائیل، نه فقط در غزه، بلکه در سراسر فلسطین انجام می‌دهد، از مصادیق آشکار جرم و جنایت علیه بشریت است. ولی آیا رژیمی که دستش تا مرفق به خون مردم خودش آغشته است و اعدام‌های روزانه‌ای که در سرزمینمان در حال انجام است، نمی‌توان متهم به نقض آشکار تمام قوانین و اصول اخلاقی، انسانی و بین‌المللی نامید؟

سخن کوتاه، دست‌وپا زدن‌های این رژیم برای اینکه بتواند سرش را از منجلاب خودساخته بیرون نگهدارد، فقط منجر به فرو رفتن بیشتر در منجلاب می‌گردد. واقعیت اینجاست که این رژیم هم در داخل و هم در خارج ایران، مانند نجس‌ها در هندوستان، از وجههٔ خوبی برخوردار نیست. برای رهایی از این منجلاب خودساخته، چاره‌ای جز این ندارد که در وهلهٔ اول با مردم سرزمین‌مان یک گفتمان عذرخواهی و بخشش‌طلبی را آغاز کند و ادارهٔ کشور را به دست تیمی از انسان‌های وارد و مطلع، که تعدادشان هم در درون کشور کم نیست، بسپارد تا شاید تیم تازه‌نفس از پس اصلاح خرابی‌ها و کمبودهایی که نتیجهٔ بیش از چهل‌وپنج سال حکومت سرکوب و فساد است برآید و درعین‌حال بتواند پرستیژ و آبروی بین‌المللی گذشته‌مان را بازگرداند که نتیجهٔ درایت و تدبیر شخصیت‌هایی مانند انتظام، خلعتبری و فراموش نکنیم شخص شاه و همچنین بعد از انقلاب، خاتمی و تا اندازه‌ای روحانی بود.

تا آنجا که به شخص من مربوط است، چنانچه قدم‌ها و اقداماتی در جهت ترمیم روابط با جامعهٔ بین‌المللی از سوی رژیم حاکم صورت گیرد، با سرکوفت و تمسخر من روبرو نخواهد شد. ایران‌مان در طول تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم، هیچ‌گاه این‌طور با بی‌آبی، فرونشست زمین و ضایعات طبیعی و زیست‌محیطی همراه با آسیب‌هایی که متوجه سدهایمان شده روبرو نبوده. شدت فقر در میان ملتمان حتی متوجه طبقهٔ متوسط هم گردیده که طبق اطلاعات شخصی‌ام گاهی دچار کمبود حتی نان شب هستند. در چنین شرایط اسفناکی، جنگ و حملهٔ نظامی، آخرین ضربهٔ نهایی را به بود و نبود سرزمینمان وارد خواهد کرد. فراموش نکنیم که بازیگران کنونی صحنهٔ بین‌المللی مانند نتانیاهو، پوتین و ترامپ را نمی‌توان دارای وجدان و عقل سالم نامید.

مخالفان رژیم که در خارج از ایران، کشورهای بیگانه را تشویق به جنگ با ایران می‌کنند و حتی از شنیدن خبر نزدیک بودن جنگ، شادی و خوشحالی می‌کنند، به‌طور ناخواسته، مرتکب خیانت می‌گردند.

داریوش مجلسی، سپتامبر ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ جناب مجلسی گرامی دود بر شما. از فاش گویی شما دربارۀ این فرد سپاسگزارم. با اینهمه، شما نوشته‌اید: «او برای رهایی از این منجلاب خودساخته، چاره‌ای جز این ندارد که در وهلهٔ اول با مردم سرزمین‌مان یک گفتمان عذرخواهی و بخشش‌طلبی را آغاز کند و ادارهٔ کشور را به دست تیمی از انسان‌های وارد و مطلع، که تعدادشان هم در درون کشور کم نیست، بسپارد تا شاید تیم تازه‌نفس از پس اصلاح خرابی‌ها و .......» آرزوی شما البته نیک و اندیشانه است اما بهتر از من می‌دانید که چنین انتظاری از این جماعت، مانند آنست که از یک خوک بخواهیم در آسمان پرواز کند. از پزشکیان هیچ کار خوبی را نباید انتظار داشته باشیم. شاید اندکی جز برای همان دو سه نفری که شما نام برد‌ه‌اید و من هم در زمان خود به آنها رأی داده‌ام، جز زیان برای کشور هیچ کاری ساخته نیست. مارکس لومپن پرولتاریا را جامع همۀ کثافت‌ها و پلیدی‌ها یا گزاره‌ای مانند آن خوانده‌بود. من نیز همانگونه که در یادداشتی که بر گفتارنامۀ آقای پورمندی نوشته بودم، پزشکیان را فشردۀ سه دولت پوپولیست و شیاد رجائی، احمدی‌نژاد و رئیسی و همۀ زیان آنها برای کشور می‌دانم، با توان اجرایی کمتر و دروغ و فریبکاری بیشتر. شاید استعفا، تنها کاری باشد که از گناه این‌جهانی او اندکی بکاهد.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی ۳۰ شهریور ۱۴۰۴


■ جناب خراسانی، با درود. منظور من “او” نبود بلکه منظورم “این رژیم” بود. آنچه که راه حل پیشنهادی من بود، در شرایط حاضر، چیزی بیش از یک آرزو نیست. همانطور که خودتان هم نوشتید، داشتن چنین انتظاری از این رژیم بیش از حد خوش بینانه است. ولی دوست عزیز، این در همیشه به روی این پاشنه نخواهد چرخید. هم الآن هم افرادی در درون رژیم به این واقعیت رسیده‌اند که، کشتیبان را سیاستی دگر باید. زمانی که آمریکا به عراق حمله کرد، گوینده رادیو عراق، مانند پزشکیان، با غرور، اعلام می‌کرد: ما از شما نمی‌ترسیم: ولی ما در تلویزیون می‌دیدیم که پشت سر گوینده تلویزیون خمپاره‌ها و بمب‌های آمریکا در خیابان منجر به ایستگاه تلویزیون، منفجر میشدند.. بقیه ماجرا را خودتان بهتر از من شاهد بودید. امید من این است که دوزاری عراقچی‌های درون رژیم، آن قدر افتاده باشد که قادر به فهم اوضاع بسیار خطرناکی گردند، که هم برای رژیم و هم برای سرزمینمان در راه است.
با احترام، مجلسی





iran-emrooz.net | Fri, 19.09.2025, 20:55
پزشکیان، آخرین کورسوی امید!

احمد پورمندی

همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، پیش‌نویس قطعنامه‌ای که خواستار ادامه تعلیق تحریم‌های ایران بود، با ۹ رأی مخالف، ۴ رأی موافق و ۲ رأی ممتنع به تصویب شورای امنیت نرسید. تعداد بالای اعضای مخالف با ادامه تعلیق تحریم‌ها چنان بالا بود که نیازی به استفاده از حق وتوی قدرت‌های اروپایی باقی‌مانده در برجام نبود.

این رأی‌گیری بدین معناست که در صورت عدم حل‌وفصل اختلافات میان طرف‌ها، تحریم‌های شورای امنیت علیه ایران از ۲۸ سپتامبر اعمال خواهند شد.

تا ۲۸ سپتامبر تنها ۹ روز باقی مانده است و در این فاصله پزشکیان به منظور شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد راهی نیویورک می‌شود.

عباس عراقچی به‌عنوان وزیر خارجه نشان داد که نه اراده و نه علاقه و نه توانایی آن را دارد که مذاکرات سرنوشت‌ساز اتمی را هدایت کند. او رهبر وقت‌کشی، ژست‌های اینستاگرامی، گفتارهای کم‌ارزش و خواب‌کردن مقامات بالاتر از خودش بوده است. او به هیچ وجه شایستگی ایفای نقش در این ۹ روز تعیین‌کننده را ندارد و اگر در این موقعیت بماند، کشتی ایران را با مکانیسم ماشه غرق خواهد کرد.

لازمهٔ عبور از این بحران، اقدامی برخلاف منویات سید علی خامنه‌ای است. این اقدام از عهده هیچ مقامی جز پزشکیان برنمی‌آید. پزشکیان با اعلام ناتوانی در اجرای لایحهٔ حجاب و عفاف نشان داد که می‌تواند از یکی از چهار «خط قرمز» خامنه‌ای عبور کند و بدون رویارویی آشکار با رهبر نظام، با نوعی نافرمانی مدنی، عواقب نپذیرفتن نظر پیشوا را بر عهده گیرد. اگر این تمهید در مورد آن خط قرمز کارگر واقع شد، چرا در مورد خط قرمز بعدی نتواند تکرار شود؟ به‌ویژه آنکه موقعیت خامنه‌ای در این فاصله به‌شدت تضعیف شده و اساساً امکان نقش‌آفرینی سیاسی جدی او در هاله‌ای از ابهام است. شاید او هم راحت‌تر باشد که سرش را برگرداند و بگذارد رئیس‌جمهور «خیانت به اسلام» را به‌عهدهٔ خود انجام دهد.

آنچه در این بین اهمیت کلیدی دارد، درک و فهم خود پزشکیان از ابعاد خطرات ناشی از فعال‌شدن مکانیسم ماشه و باور به ضرورت بسیج همهٔ توان و اراده‌اش ـــ و به تعبیر ماندگار مهندس موسوی، «انجام غسل شهادت» ـــ پیش از پرواز به نیویورک است.

خامنه‌ای دو بار در نیویورک روسای جمهور پیشین، خاتمی و روحانی، را در پیش‌پای اوهام و خرافات ضدبشری خود ذبح شرعی کرد و نگذاشت که ملاقات با کلینتون و اوباما انجام شود.

اکنون در واشنگتن فردی از طیف راست افراطی در کاخ سفید نشسته است که انتهای خودشیفتگی است. بی‌اعتناییِ او را خشمگین و انتقام‌جو ساخته و هر پیروزی کوچکی او را تا حد جنون شاد خواهد کرد. این فرصت استثنایی نباید از دست برود.

پزشکیان تنها کسی است که به‌عنوان رئیس‌جمهور، مسئول اجرای قانون اساسی و رئیس شورای عالی امنیت ملی، می‌تواند مخاطرهٔ نشستن، گفت‌وگو و توافق با ترامپ را به‌جان بخرد؛ از کفن‌پوشانی که ممکن است در تهران منتظر استقبالش باشند، هراسی به دل راه ندهد و مطمئن باشد که به‌ازای هر خودفروخته یا متوهمِ کفن‌پوش، هزاران ایرانیِ مشتاق صلح به استقبالش خواهند رفت.

از سخنان پزشکیان در ماه‌های اخیر کاملاً روشن است که او به عمق مشکلات و بحران‌هایی که گریبان‌گیر کشور و نظام جمهوری اسلامی ایران است پی برده و درک می‌کند که اگر کاری نکند، در تاریخ ایران از او به ننگ یاد خواهند کرد؛ اما اگر شجاعت نشان دهد ـــ حتی اگر برکناری از قدرت بهای آن باشد ـــ که چنین نیست ـــ نام نیک، کمترین پاداش او نزد مردم امروز و فردای ایران خواهد بود. آیا او این ضرورت را درخواهد یافت؟ شمارش معکوس آغاز شده و تنها نه روز برای جلوگیری از فاجعه فرصت داریم.



نظر خوانندگان:


■ جناب پورمندی گرامی، درود بر شما.
شوربختانه واکنش‌های دولت جمهوری اسلامی از جمله شخص پزشکیان در همین یکی دو روز گذشته و پیش از آنکه نشست سازمان ملل برپا شود، نشان داد که این کورسو به راستی از هم اکنون کور کور خاموش است و بر سوی دید آن افزوده نمی‌شود. شاید این بیماری چشم ما باشد که در آن سیاهی ظلمات نوری می‌بینیم و زمان را از دست می‌دهیم. تلاش اصلاح‌طلبان از هر سویۀ آن برای به قدرت رساندن پزشکیان، بدترین انتخاب آنها از سال ۱۳۷۶ تا کنون بود، و به گمان من پس از این هم هیچ نتیجه‌ای نخواهد داشت. دولت پزشکیان به راستی عصاره یا به سخن دیگر تفالۀ سه دولت بی‌عرضه و ایران برباد ده رجایی، احمدی‌نژاد و رئیسی است و هیچ دستآوردی بهتر از کار آن سه دولت ننگین نخواهد داشت. در هرحال جامعۀ ایرانی ناگزیر است فزون بر ۴۷ سال گذشته چند روز دیگر هم به این کورسو بنگرد و دندان روی جگر بگذارد، تا شاید سوی چشم اصلاح‌طلبان از هر نوع آن کمی روشنتر شود. امیدوارم این چند روز هم بگذرد، و شما و من زنده باشیم تا پس از آن بازهم با هم گفتگو کنیم و با چشم‌های بازتر دنیا را ببینیم.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی ۲۹ شهریور ۱۴۰۴


■ جناب آقای پورمندی بادرود و احترام
کاش پزشکیان چنین می کرد و در صورت مخالفت خامنه‌ای، کنار می‌رفت اما از حرف‌های دیروز او ناامید شدم. او گفته: در صورت تشدید تحریم‌ها، با کشورهای دوست و سازمان‌های منطقه‌ای، مشکلات را حل خواهیم کرد!!
اصلا متوجه نیست چه اوضاعی در انتظار ایران است! پزشکیان، آخرین رئیس جمهور جمهوری اسلامی ست و جمهوری اسلامی به تاریخ خواهد پیوست یا با زبان خوش و عقب‌نشینی خامنه‌ای، و یا با جنگ و تحریم...
ارادتمند: فردین


■ آقای خراسانی با درود، با شما موافقم، فقط اضافه کنم که برخی‌ها نمی‌بینند و برخی‌ها نمی‌خواهند ببینند.
دسته اول را می‌توان روزی با ادعیه و اوراد یا با هوش مصنوعی از نابینایی نجات داد اما علاج نابینایی دسته دوم کار سخت و گاهی ناممکن است. طفلک پزشکیان که به صراحت گفته بود: «همه تلاش خود را انجام می‌دهیم تا منویات رهبری را عملیاتی کنیم.» یا: «برنامه هفتم را برمبنای سیاست‌های رهبری اجرا می‌کنم.» یا: «سیاست‌های کلی رهبر انقلاب چراغ راهنمای مسیر است.» چراغ رهبر انقلاب هم که معلوم است راهنمای کدام مسیر است. حالا، به نظر شما نابینایی یا ناشنوایی آدمی که به رئیس جمهور نیابتی امید می بندد، روزی علاج خواهد شد؟
سعید سلامی


■ متاسفانه آقای پورمندی با کلی تعارف و لکنت زبان به اصل خویش که همانا رای به روحانی بود رجوع کرده‌اند. بی‌شک جناب فرخ نگهدار و شرکا از چنین اظهاراتی در طیف جمهوری خواهان خوشحال خواهند شد. تاکید و اتکای زیاد به مواضع حسین موسوی نیز از این ریشه آب می‌خورد. جمله “تنها نه روز برای جلوگیری از فاجعه فرصت داریم” نشان دهنده “ما”ی ایشان هم هست. نکته دیگر اینکه برداشتن تحریم‌ها قبل از هر چیز نظام را نجات خواهد داد و به ضرر جناحی که از بود تحریم‌ها منافعشان بیشتر تامین می‌شود، خواهد بود. حالا معلوم نیست که به چه علتی باید “هزاران ایرانیِ مشتاق صلح به استقبالش” بروند. مگر اینکه قبول کنیم: اصلاح‌ طلب، اصولگرا، تموم نشده ماجرا. در مقاله ایشان کلا مردم صغیراند و غایب و هر چه هست آن بالاست.
با احترام سالاری


■ دوستان عزیز، اقایان خراسانی، فردین، سلامی و سالاری!
جدای از برخی عادات کهنه «انگ زنی» مندرج در یادداشت آقای سالاری، من در سیاست موافق ایده «هرچه بدتر، بهتر!» نیستم و تصور می‌کنم که اگر مکانیسم ماشه در چند روز آینده فعال شود، امروز و فردای مردم ایران تباه می‌شود و فردای بعد از ج.ا. هم در چاله تحریم‌های سازمان ملل گیر خواهد کرد. تحریم‌ها در تخریب همه‌جانبه جامعه ایران نقشی جدی داشته‌اند و با تداوم و تشدید، باز هم مخرب‌تر خواهند شد. جامعه فرسوده و خسته ایران، برای تدارک گذار خشونت پرهیز، دموکراتیک و سامانمند از ج.ا. به زمان برای تنفس و بازسازی خود نیاز دارد. من سرنکونی قهرآمیز رژیم، چه با اتکا به خارج و چه بدون آن را تداوم فاجعه می‌دانم و تصور می‌کنم که مردم ایران هنوز چیز های زیادی برای از دست دادن دارند! کسانی که خود را نواندیش می‌دانند و اغلب به گذشته امثال من فیک بک می‌زنند، باید قبل از هر چیز، با فکر «انقلاب قهر آمیز» به جا مانده از قرون گذشته، تکلیف‌شان را روشن کنند. از نگاه من این ره بیش از قرون گذشته، به ترکستان است. دیروز هر دو تیم کشتی آزاد و فرنگی ایران، قهرمان جهان شدند. این خبر باید برای ما غربت نشینان حاوی این پیام باشد که با جامعه‌ای مرده طرف نیستیم و ما جز از طریق تقویت جوامع مدنی و گسترش جنبش‌های اجتماعی، قادر به گذار به دموکراسی نخواهیم بود. تشدید تحریم‌ها سمی است بر پیکر مدنیت و جوامع مدنی. برای جلوگیری از فاجعه فعال شدن مکانیسم ماشه، هر کاری از جمله تشویق پزشکیان به نافرمانی مدنی، ولو که شانس تحقق آن نزدیک به صفر باشد، نه که لازم، بلکه «واجب عینی» است. برای جلوگیری از سقوط کشور، امروز لازم است، حتی اگر آبرویی هم داریم، از آن بگذریم.
با ارادت پورمندی


■ جناب پورمندی گرامی، شما که مخالف انگ زنی هستید ابتدا باید ثابت کنید که چه کسی اینجا طرفدار  «هرچه بدتر، بهتر!» و”انقلاب قهر آمیز” و “با اتکا به خارج” هست؟ رفع تحریم‌ها اگر با حل رعایت حقوق بشر و سرکوب بی‌امان گره نخورد و هدفمند نباشد چه گرهی از حل مشکلات جامعه و بهتر شدن وضعیت معیشت مردم ایران خواهد گشود؟ در دوره روحانی و رفع تحریم ها چه چیزی عاید مردم شد؟ جز اینکه بودجه دستگاه های عریض و طویل روحانیت و دستگاه سرکوب رژیم و نیابتی‌ها افزایش پیدا کرد و در ادامه‌اش سرکوب ۱۳۹۶ بعد از برجام. البته اگر از دید یک صغیر قانع به قضیه نگه کنیم از نانهای تقسیم شده خرده‌هایی هم بر سر سفره مردم هم ریخت.
یک چیز را هم اضافه کنم در رابطه با چک سفید دادن به دستگاه سرکوب رژیم و نرمیدن اصلاح‌طلبان در رابطه با استفاده از “قهر”. آیا مردم حق دفاع از خود را در مقابل حکومت در مواقع ضروری با استفاده از خشونت را دارند؟ اگر چند جوان به کمک دختری که زیر پای گشت ارشاد طلب کمک می‌کند با درگیری با گزمه‌ها باعث نجات آن دختر شدند به خاطر استفاده از خشونت قابل سرزش‌اند؟ این نوع مقاومت‌ها و در گیری‌ها به هر حال در رابطه با اوباشان و آدمکشان رژیم رخ خواهد داد و ابعادش هم قابل پیش‌بینی نیست زیرا حد و مرزش را رژیم بر سر ماندن و رفتنش تعیین می‌کند. در هر صورت صلاح نیست آبرو را ارزان بفروشیم آن هم در دکان حقیر پزشکیان که صاحبش هم یک بی‌آبروی متوهم است و بهتر است به “تقویت جوامع مدنی و گسترش جنبش‌های اجتماعی” همت گماریم تا دخیل بستن به “امامزاده های” رژیم.
با درود سالاری


■ آقای سالاری عزیز!
۱- اشاره بی‌ربط به آقای نگهدار و رای من به روحانی و نظرم در مورد مهندس مو سوی، مگر همه صغری و کبری کردن برای این نیست که «ما»ی مورد نظر مرا صورت بندی کنید که یک مای اصلاح طلب است؟ اسم این کار، انگ زدن نیست؟
۲- در مورد برجام و نتایج آن، شما فقط ۵۰٪ منفی حقیقت را می‌بینید. بعد از برجام گشایش های قابل توجهی در اقتصاد ایران پدید آمد. قرار داد های بسیاری به امضا رسیدند و اوضاع به سمت بهبود رفت و تورم یک رقمی شد. ۲۴ میلیون ایرانی ابله نبودند. ما به امید تداوم این روند و ایستادگی روحانی بر سر وعده هایش پیه ریسک رای دادن به او در دور دوم را به تن مالیدیم. ما گزینه دیگری نداشتیم. مثل بازی پوکر، اگر کارت نمی کشیدیم، با ریاست جمهوری رئیسی ، حتما بازنده بودیم. با کارت کشیدن ریسک کردیم تا شاید بازنده نباشیم. این ریسک با خیانت و آدم فروشی خامنه ای و روحانی، به نتیجه نرسید و برجام هم به هوا رفت. عرصه سیاست، میدان عاشقیت و ایدئولوژی نیست. البته شکست همیشه یتیم است و پیروزی هزار تا پدر دارد!
۳- با قهر نباید شوخی کرد. این یک بازی کودکانه است که از حق دفاع مشروع آغاز کنیم، به دفاع مشروع پیشدستانه و بعد مقابله با مثل در مقابل خشونت فزاینده برسیم و بعد هم: مشت در مقابل مشت!
صورت مساله در عین پیچیدگی، تا حدودی روشن است. بنا بر اعلامیه جهانی حقوق بشر، قیام در مقابل بیداد، حق مردم است و اگر این اتفاق بیفتد، نمی توان مردم را سرزنش یا محکوم کرد. این یک روی سکه است. روی دیگر این است که حق داشتنن و از حق استفاده کردن، دو مقوله متفاوتند. هم بر اساس تجربه و هم از نگاه نظری، انقلاب قهرآمیز به تداوم استبداد و سرکوب، ای بسا بدتر از نظام مستقر، منجر می شود. ۵۷ هنوز به تاریخ نپیوسته و تجربه زیسته ماست.
اینجا مساله اصلی به نقش و وظیفه نیرو های سیاسی و نخبگان جامعه بر می گردد که با شعار های زیبایی مثل دفاع مشروع، آتش قهر را باد بزنند یا توده را به راه های مدنی هدایت نمایند اگر صادقانه به گذار خشونت پرهیز از طریق “تقویت جوامع مدنی و گسترش جنبش‌های اجتماعی” باور داریم. دیگر نمی‌توانیم از هیچ امکانی، هرچقدر هم کوچک باشد، صرف نظر کنیم، اگر به اندکی گشایش در جامعه منجر شود. این تفاوت اساسی گذار طلبی و براندازی است. نماندن در اصلاحات کوچک و رفتن به سمت کنار زدن نظام مستقر هم تفاوت ما با اصلاح طلبان است.
زنده باشید. پورمندی


■ آقای پورمندی عزیز متاسفانه شما در جاده‌ی اصلاح‌طلبی و گذارطلبی در رفت و آمدید گاه از نا امیدی از سکولاریسم می‌گذرید و گاهی به پزشکیان امید می‌بندید. بقیه دوستان اینجا هم حدودا همین را گوشزد کردند. از جای واقعی خود که به نظرم گذار طلبی است عدول نکنید. در رابطه با “حق داشتن و از حق استفاده کردن” حرفم این است که مردم را به هر قیمتی خلع سلاح نکرده و به سرکوب گران چک سفید ندهیم که هر بلایی که خواستند سر مردم بیاورند و آن طرف هم روی دیگر صورت را برای سیلی دوم بگیرد. میتوانید تفسیرهای دلبخواه خود را راجع به نظرم کش و قوس داده و نتایج مورد نیازتان را استخراج کنید ولی این کمکی به دیالوگ و روشنگری نمی‌کند و تنها می‌تواند نیاز روحی را بر طرف و آرامشی موقت برقرار کند. قضاوت در باره حرف هایی نظیر “۲۴ میلیون ایرانی ابله نبودند” و “در مورد برجام و نتایج آن” و “۵۰٪ منفی حقیقت” که می‌شود احتمالا ۵۰٪ به نفع جامعه تعریفش کرد، را هم به خوانندگان واگذار می‌کنم. درست می‌فرمایید که “میدان عاشقیت و ایدئولوژی نیست.” ولی شناخت دقیق از نیروهای درگیر در سیاست جامعه می‌تواند به انتخاب تاکتیک درست بینجامد و مه توهم را تبخیر می‌کند.
موفق باشید، با احترام سالاری



■ حضور پزشکیان در سازمان ملل بعید است فراتر از شعارهای رسمی برود. در شرایطی که تحریم‌ها به معضل اصلی کشور بدل شده‌اند، ابتکار دیپلماتیک جدی از سوی او انتظار نمی‌رود؛ چراکه ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بر بقای خود متمرکز است و برای این هدف به نیروهای وفادار داخلی تکیه می‌کند و در برابر غرب ــ که تنها «تسلیم بی‌قید و شرط» را می‌پذیرد ــ حالت مقاومت به خود می‌گیرد.
تحریم‌ها طی سال‌های گذشته نه مانع فساد و رانت شدند و نه سفره مردم را تقویت کردند؛ برعکس، بیشترین فشار را بر جامعه تحمیل کردند. چه‌بسا اگر این تحریم‌ها هدفمندتر طراحی می‌شدند، امروز جامعه مدنی ایران نیرومندتر بود. حال که بازگشت تحریم‌ها بسیار محتمل به نظر می‌رسد، پرسش کلیدی این است: مردم چگونه می‌توانند بار سنگین اقتصادی را کمتر احساس کنند؟ آیا همیاری و سازمان‌دهی اجتماعی می‌تواند امکان بقا را برای طبقات آسیب‌پذیر فراهم آورد؟
در این میان، قیاس میان امتناع پزشکیان از اجرای مستقیم حجاب اجباری و فرض «تسلیم او در برابر غرب» سنجیده نیست. در موضوع حجاب، او صرفاً نوعی فاصله‌گذاری تاکتیکی کرد؛ اما در سیاست خارجی، تسلیم شدن در برابر غرب ــ به‌ویژه در موضوع تحریم‌ها ــ معنایی کاملاً متفاوت دارد: خروج از چارچوب حاکمیت.
سلمان گرگانی


■ آقای گرگانی عزیز! من در صحت مفروض «تسلیم شدن در مقابل غرب» تردید جدی دارم. آیا معنی «مذاکره با آمریکا، تن دادن مجدد به بازرسی آژانس، روشن کردن موقعیت ۴۶۰ کیلو اورانیم ۶۰ در صدی و تعلیق غنی سازی» تسلیم شدن به غرب است یا تسلیم شدن به عقل؟ کسی در آن طرف، از پزشکیان انتظار ندارد که قباله مالکیت ایران را مهر و امضا کند و بدست ترامپ بدهد. در واقعیت، ترامپ تشنه یک پیروزی کوچک است که با آن فیل هوا کند! قبول شرایط اروپای ۳، قبل از هر چیز، تسلیم به اراده و تمایل مردم ایران است. کدام ایرانی میهن دوستی خواستار رها کردن کشور از شر پروژه ایران برباد ده اتمی و عادی سازی رابطه با غرب نیست؟
با ارادت پورمندی


■ با تشکر از جناب پورمندی برای مقاله جالب و در عین حال بحث بر انگیزشان. موضوع اصلی بحث آنست که آیا آقای پزشکیان میتواند ریسک (و یا مخاطره ای) کرده و بدون هماهنگی با خامنه ای و هسته سخت قدرت با ترامپ ملاقات و با دولت آمریکا به توافقی سیاسی پایدار و محکمی برسد یا خیر؟ البته به دنبال آن این سئوال مطرح میشود که چنین مخاطره ای از سوی پزشکیان، اولا چقدر احتمال موفقیت دارد و ثانیا، در صورت موفقیت، آیا به نفع مردم ایران و گذار به دموکراسی است یا صرفا به تحکیم پایه های رژیم و ادامه حیات او می انجامد و بضرر مردم ایران است. من در اینجا تنها به سئوال نخست که در بالا آمد میپردازم.
شخصا فکر نمیکنم پزشکیان بخواهد یا بتواند ابتکاری در جهت عادی سازی روابط ایران و آمریکا به خرج دهد. اگر هم چنین مخاطره ای بکند بدون هماهنگی با خامنه ای و هسته سخت قدرت، نخواهد توانست موفقیت واقعی، به معنی خارج کردن کشور از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، کسب کند. اما چرا؟
یک پاسخ کوتاه آنست که او مرد این کار نیست. به چه معنی؟ در زبان انگلیسی دو مفهوم (Politician) سیاستمدار و (Statesman)، که میتوان آنرا دولتمرد یا رجل سیاسی ملی ترجمه کرد، داریم که توجه به معانی این دو کلمه منظور مرا توضیح میدهد. (من ابتدا تعاریف ایندو را با استفاده از دیکشنریهای آنلاین نوشتم اما بعد به دلیل طولانی شدن بحث حذف کردم. دوستان براحتی میتوانند خود معانی ایندو را در اینترنت بخوانند).
آن چیزی که در اینجا مد نظر جناب پورمندی است از یک رجل ملی انتظار میرود اما آقای پزشکیان نه تنها در تعریف رجال ملی نمی گنجد بلکه حتی سیاستمدار برجسته ای هم نیست. نه حزب متشکل و قوی دارد که از او حمایت کند. نه از محبوبیت بالایی نزد مردم برخوردار است که اگر لازم شد به خیابانها ریخته از او در مقابل دشمنان سیاسی اش حمایت کنند. نه مبتکر گفتمان قوی و جذابی است که در سطح ملی، منطقه ای و جهانی او را رهبر سیاسی مناسبی معرفی کند. او ابتدا خود را ذوب در ولایت فقیه معرفی کرده و ماموریت خود را پیش بردن منویات رهبری اعلام کرده. سپس گفتمان وفاق ملی را به مفهوم ایجاد یک ائتلاف نه چندان محکم و تعریف شده بین اصلاح طلبان و اصولگرایان گرفته و در بیشتر موارد در مقابل اصولگرایان و پایداری چی ها عقب نشینی کرده. در مجلس گفته معتقد به مذاکره با آمریکا بوده اما هنگامی که خامنه ای آنرا صلاح ندانسته مساله را منتفی میداند. در جایی گفته نه برای رئیس جمهور شدن بلکه افزایش مشارکت مردم در انتخابات نامزد ریاست جمهوری شده....... در هیچ موردی هم از خود ذکاوت و درایت بالایی که نشانه ای از یک سیاستمدار برجسته باشد بروز نداده است. بهترین بینه آن هم کابینه ضعیفی است که تشکیل داده. آن از وزیر آموزش و پرورش، آن از وزیر کشور آن از وزیر نیرو آنهم مثلا از وزیر امور خارجه اش که در این شرایط پیچیده بین المللی مانند مرغ سر کنده ای به این در و آن در میزند اما تلاش مذبوحانه اش راه بجایی نمی برد زیرا بجای اجرا و پیشبرد یک راهبرد متین و حسابشده روابط بین الملل مانند کارگزاری نه چندان ماهر منتظر دستورات ضد و نقیض مراکز قدرت از شخص خامنه ای و بیت رهبری و هسته سخت قدرت و شورایعالی امنیت و سپاه و غیره نشسته است. نتیجه اش هم شده این بلبشو و افتضاحی که در دیپلماسی بین المللی داریم و فاجعه ای که تحریم های همه جانبه کشور و مردم را تهدید میکند.
من فکر میکنم خامنه ای اتفاقا به دلیل همین ضعف ها پزشکیان را در انتخابات ریاست جمهور تائید و برکشید و دیگران (مثلا علی لاریجانی، آخوندی و غیره) را رد صلاحیت کرد تا از طریق او سیاستهای خود را پیش برده و طبق معمول، با خباثتی که از ویژگیهای اوست، کاستی ها و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی را به رئیس جمهور منتخب مردم و دولت و اصلاح طلبان نسبت دهد. اما تصور نمیکرد راهبرد “نه جنگ و نه مذاکره” او به این فضاحت و رسوایی در هم شکسته و با قتل عام فرماندهان سپاه، تخریب مراکز برنامه هسته ای کشور و احتمال ترور خود و فرزندانش و دیگر مقامات کار او به زندگی در مخفیگاه ها کشیده و در اواخر زندگی به موضوع شوخی و مزاح مردم تبدیل و ملقب به موشعلی شود.
حال اگر در این شرایط انتظار داشته باشیم پزشکیان با این زمینه و پیشینه و دولت ضعیف و مجلس امنیتی 5 درصدی بتواند ابتکار و شجاعتی بخرج داده و اعلام ملاقات و مذاکره و عادی سازی روابط با آمریکا را بکند منطقی نیست. زیرا اگر بدون هماهنگی با خامنه ای و هسته سخت قدرت اینکار را بکند با احتمال زیاد با رای عدم کفایت سیاسی مجلس و برکناری از قدرت مواجه بود و حتی اگر مقاومت کند ممکن است جانش را هم از دست بدهد. اما حتی اگر در خفا با چراغ سبز خامنه ای بخواهد اینکار را بکند بازهم احتمال موفقیت او بسیار کم خواهد بود. زیرا از یک طرف خامنه ای به دلایل متعدد نخواهد توانست تمام قد از عادی سازی روابط با آمریکا که مستلزم کنار گذاشتن تمام آن ادعاها بر علیه شیطان بزرگ، پایان دادن به غنی سازی و برنامه هسته ای، کنار گذاشتن برنامه موشکهای دوربرد، قطع ارتباط با نیابتی ها و حتی به رسمیت شناختن اسرائیل باشد حمایت کند. زیرا این امر مستلزم بیرون راندن افراطیون سیاسی از مواضع قدرت، از جمله در سپاه، شورایعالی امنیت ملی، مجلس، شورای نگهبان و مجمع تشخیص و غیره و متحدان آنها که کاسبان تحریم باشند از مصادر ثروت و درآمد خواهد بود که بلافاصله حمایت همان 5% تا 10% باقیمانده حزب اللهی های طرفدار حکومت را نیز بخار کرده از بین خواهد برد و به احتمال زیاد نیروی سرکوب را هم، که در حال حاضر تنها تکیه گاه حکومت است، فلج خواهد کرد. اگر هم بخواهد مکر و حیله بخرج داده و تلویحا از او حمایت و مثلا با طرح لزوم نرمش قهرمانانه و غیره از اقدامات پزشکیان پشتیبانی کند نه خواهد توانست قدرتهای خارجی را دیگر با این سیاستهای کجدار و مریز (مثلا حاضر به مذاکرات غیر مستقیم شده و قولهای سر خرمن فتوای حرمت بمب اتمی را بپذیرند) راضی کند و نه قادر خواهد بود از داخل مخفیگاه خود افراطیون داخلی را ساکت و مطیع و وادار به همکاری با دولت پزشکیان کند. این امر حتی میتواند منجر به شروع تحرکاتی از سوی افراطیون بر علیه پزشکیان (اما در عمل برای به زیر کشیدن خامنه ای) شود.
به این دلایل من فکر نمیکنم پزشکیان در نیویورک حرکت موثر و نمایانی برای عادی سازی روابط با آمریکا از خود نشان دهد. اما اگر هم مواضعی در این جهت گرفت (که فکر میکنم با هماهنگی خامنه ای خواهد بود) قادر به حل معضلات و پایان دادن به بحرانهای اقتصادی، اجتماعی سیاسی کشور که مستلزم عادی سازی واقعی روابط ایران با آمریکا و دنیای غرب نخواهد بود. اشاره ای به دلایل آن شد ولی تفصیل موضوع را میتوان در آن زمان بحث کرد.
بنظر میرسد خامنه ای بیشتر در فکر بردن ایران بسمت شرایطی مانند کره شمالی با موشکهای دوربرد و انفجار یک بمب اتم (لابد اسلامی-ایرانی) است تا از آن طریق در مقابل خارج بازدارندگی ایجاد کرده و در داخل به بهانه مقاومت در برابر تحریم ها و با حمایت افراطیون با تکیه به سرنیزه حتی به قیمت کشتن هزاران ایرانی به حکومت ادامه دهد. البته بعید است او در این سیاست هم موفق شود. هم به دلیل مبارزات آزادیخواهان و مقامت مردم و هم نفود جاسوسان قدرتهای غرب و شرق در ارگانهای نظامی و سیاسی و اداری کشور که میتوانند در سر بزنگاه ها با ترورها و انفجارها و خرابکاریهای دیگر نتایج تمام تلاشهای او را از بین ببرند. در اینجا آنچه مایه تاسف است فقدان یک رهبری سیاسی جمعی توانمند و منتخب مردم در اپوزسیون است که با پایگاه گسترده مردمی خود بتواند مبارزات مدنی و سیاسی مردم کشور را پیوند داده و با مبارات خشونت پرهیز رژیم را وادار به عقب نشینی و نهایتا انحلال کند.
خسرو


■ جناب پورمندی گرامی
در مورد «تسلیم» شاید لازم باشد بیشتر توضیح داده شود. بنا به گفته شما و پرسشی که مطرح کردید: آیا «مذاکره با آمریکا، تن دادن به بازرسی‌های آژانس، روشن کردن موقعیت ۴۶۰ کیلو اورانیوم ۶۰ درصدی و حتی تعلیق غنی‌سازی» تسلیم شدن به غرب است یا تن دادن به عقلانیت؟ واقعیت این است که مسأله بسیار فراتر از اینهاست. در ادامه باید افزود: توقف حمایت از نیروهای نیابتی، دست برداشتن از تهدید اسرائیل، توقف ساخت موشک‌های دوربرد، پرهیز از ترورهای خارج از کشور و در نهایت رعایت قوانین بین‌المللی. چنین تغییراتی از عهده جمهوری اسلامی برنمی‌آید، زیرا به معنای تغییر ماهیت آن است؛ یعنی پایان کل نظام. طبیعی است که رژیم نه تنها تمایلی به این مسیر ندارد، بلکه حتی طرح آن را تهدیدی برای بقا و انسجام نیروهای وفادار و متحجر خود می‌داند.
اگر چنین مسیری طی شود، «تسلیم» نه تنها در برابر غرب بلکه در برابر ملت ایران هم خواهد بود. البته این تسلیم به معنای «واگذاری مالکیت ایران» یا مهر و امضای پایان حاکمیت ملی نیست. بلکه باید میان «تسلیم جمهوری اسلامی» و «تسلیم ایران» تفکیک قائل شد. تسلیم نظام حاکم به معنای عقب‌نشینی از پروژه‌های ایدئولوژیک و امنیتی است؛ در حالی که اگر دولت و حکومت ایران همچون دیگر حکومت‌های عادی و نرمال عمل می‌کردند، اصلاً نیازی به استفاده از واژه «تسلیم» نبود، بلکه نام درست آن «پایبندی به قواعد بین‌المللی» می‌بود.
سلمان گرگانی


■ احتمالا دوستان توافق دارند که این نظام زنده بودنش در این است که دیگ بحران همیشه گرم بماند و بجوشد. این طفره رفتن‌ها و بی‌عملی هم پشتش سیاستی نهفته است. عقب نشینی و اصلاح را نابودی خویش می‌داند و در شرایط جنگی و تنش ماندگاری بیشترش را. بقیه‌اش را جناب خسرو به تفصیل شرح داده‌اند. عقلانیت این نظام بیش از این نبوده و نیست.
با درود به همه دوستان نگران سرنوشت میهنمان، سالآری


■ همانطور که همه دوستان اشاره و تاکید کردند، تا علی خامنه‌ای سکان امور را در دست دارد، هیچ گرهی از کار فروبسته ایران باز نخواهد شد و اندک احتمال اینکه با محدود شدن نقش او و شکاف های درون حکومت، پزشکیان بتواند گامی در جهت کاهش بحران‌های ویرانگر بردارد، خنثی شده است. صحبت‌های امشب خامنه‌ای تیر خلاص به کورسوی امید بود. او پیشدستی کرد و ساعاتی قبل از ورود پزشکیان به نیویورک، بار دیگر بر تداوم غنی‌سازی و عدم مذاکره با آمریکا پافشاری کرد. به این ترتیت سفر پزشکیان به نیویورک، به نقطه پایانی بر امید به سیاست نرمال و تداوم سقوط ایران در باتلاق بحران و جنگ تبدیل می‌شود. حضور پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل به صحنه تداوم تحقیر جمهوری اسلامی بدل می‌شود و برای ایران مکانیسم منحوس ماشه را به ارمغان می‌آورد. به پرونده سیاه علی خامنه‌ای، بخاطر این پیام عجولانه و جنایتکارانه، برگ سیاه دیگری اضافه شد.
با ارادت پورمندی




iran-emrooz.net | Fri, 19.09.2025, 20:19
بهار عربی در آسیا دوباره جان می‌گیرد

مینا کنداسامی

نیویورک‌تایمز / مترجم جمشید خون‌جوش

خیزش نسل Z: از خیابان تا فضای مجازی، سیاستی بدون رهبر

مقدمه مترجم: نوشته زیر از خانم «مینا کنداسامی» (Meena Kandasamy) تلاش دارد تا با توجه به اعتراضات اخیر جوانان در نپال، جنبش‌های مشابه در دیگر کشورهای جنوب و جنوب‌شرقی آسیا را در یک چارچوب کلی بررسی کند؛ به‌ویژه با تاکید بر نقش رسانه‌های دیجیتال و نسل Z که پیوندی با انقلابیون حرفه‌ای نداشته و تنها به دلیل فشار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، وارد صحنه شده‌اند.
بحران‌های اقتصادی، بیکاری گسترده، فساد نخبگان و شکاف طبقاتی عامل اصلی نارضایتی این جوانان هستند که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. این شرایط باعث شده که در این کشورها، قراردادهای اجتماعی آسیب ببینند و به اعتقاد نویسنده، حرکت‌های «سنتی چپ یا پیشرو» نیز نتوانسته‌اند جایگزین مناسبی برای هدایت خشم این جوانان باشند.
در مقابل رسانه‌های اجتماعی، عمدتا اینستاگرام و تیک‌تاک، ابزار اصلی سازماندهی و انتشار خشم سیاسی هستند و به نسل Z امکان می‌دهند بدون رهبران رسمی، اعتراضات خود را هماهنگ و مؤثر انجام دهد. اصلی‌ترین ویژگی‌های نسل Z این است که سازماندهی دیجیتال را خود سیاست می‌داند و نه فقط ابزاری برای آن، ساختارهای سنتی را نمی‌پذیرد و تلاش می‌کند تا ساختاری غیرمتمرکز، سیال و مؤثر ایجاد کنند.
اقدامات دولت‌ها برای محدود کردن رسانه‌های اجتماعی، به جای کاهش اعتراضات، باعث خشم و تجمعات خیابانی بیشتر شده است و این واکنش‌ها ضمن افزایش رادیکالیسم، باعث توجه سیاسی جوانان به فساد و خشونت دولتی نیز می‌شوند. از سوی دیگر، تلاش دولتها برای کنترل روایت و متهم کردن دشمنان یا عوامل خارجی، تاثیر گذشته خود را از دست داده است.
اگر چه این نسل صدای خود را یافته و نادیده گرفتن آن برای قدرت‌ها خطرناک است اما دارای نقاط ضعف خود نیز می‌باشد که احتیاج به آسیب‌شناسی دارد. به عنوان مثال همان‌طور که بهار عربی از امید به هرج‌ومرج کشیده شد، این خیزش‌های آسیایی (و دیگر نقاط همچون کشور ما) نیز بدون رهبری سیاسی روشن می‌توانند به آشوب، کودتا یا خشونت‌های فرقه‌ای منجر شوند. بهترین گواه، حملات آتش‌سوزی عمدی در جریان اعتراضات اخیر نپال است، که ساختمان‌ها، پرونده‌های دادگاه و حتی سوابق توافق‌های بین‌المللی و سرمایه‌گذاری‌های دولتی را نیز نابود کردند، به‌طوریکه این کشور اکنون به «نقطه صفر» بازگشته است.
درست است که خشونت‌ این جوانان عمدتاً واکنشی به سرکوب‌های دولتی و برخورد پلیس است، مثلاً تیراندازی پلیس در نپال، زیر گرفتن یک پیک در اندونزی و خودسوزی محمد بوعزیزی در تونس هستند. اما راه‌های موثر جهت کنترل این خشم و هدایت آن به مسیری سازنده چیستند؟
به اعتقاد خانم کنداسامی، «چپ و جنبش‌های پیشرو» در این کشورها به دلیل فساد، سوءاستفاده یا بی‌اعتباری از بین رفته‌ یا ضعیف شده‌اند و عدم وجود چنین جایگزین‌های سیاسی قابل اعتماد، مسیر آشوب و هرج و مرج را می‌گشاید. از سوی دیگر او معتقد است که «وضعیت فرسوده‌ی سیاست لیبرال، به‌ویژه در این منطقه از جهان، به این معناست که این جوانان هیچ نیروی وحدت‌بخشی ندارند.» صرف نظر از این پرسش مهم که این چه «چپ و جنبش پیشرویی» است که «تنها برای مشارکت در همان فساد و استثماری که پیش‌تر متعهد به نابود کردن آن بود»، مبارزه می‌کرد و با در نظر گرفتن «وضعیت فرسوده سیاست لیبرالی» در این کشورها، کدامین نیروهای سیاسی دیگری، جایگزین‌های قابل اعتمادی هستند؟
بدون ادعای داشتن پاسخی روشن برای این سوال اساسی، طرح آن جهت هم‌اندیشی و یافتن پاسخی مناسب، برای کشور ما نیز که شرایط مشابهی دارد، موضوعی حیاتی است.
خانم مینا کنداسامی، نویسنده‌ای مستقر در چنای، هند است که نوشته‌هایش اغلب بر برابری جنسیتی، نقد ساختارهای قدرت و مبارزه زنان با سرکوب اجتماعی تمرکز دارد. از او مجموعه شعری با عنوان Ms. Militancy منتشر شده است. رمان آینده او، «کار میدانی به‌مثابه یک ابژه‌ی جنسی» (Fieldwork As a Sex Object)، به بررسی فرهنگ اینترنتی، نقش اینفلوئنسرها و گروه‌های راست افراطی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه فضای آنلاین بر رفتارهای اجتماعی و سیاست‌های فرهنگی تاثیر می‌گذارد.

یک دستور زبان بصری تازه از مقاومت در گستره‌ی پهناور جنوب و جنوب‌شرقی آسیا در حال نوشته شدن است؛ و به‌طور زنده و لحظه‌ای برای مخاطبان جهانی پخش می‌شود.

تصاویر ماندگار نه از انقلابیون حرفه‌ای، بلکه از جوانان عادی است که به آستانه تحمل خود رسیده‌اند. آن‌ها تصاویر معترضان را نشان می‌دهند که بر تخت سایبان‌دارِ رئیس‌جمهور در حال فرار سریلانکا دراز کشیده‌اند؛ از جمعیت شادی که در حال غارت اقامتگاه نخست‌وزیر بنگلادش هستند و از ساختمان پارلمان در نپال که به آتش کشیده شده است. این یک زبان غریزیِ‌ شورش است برای نسل Z که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.

در بنگلادش سال گذشته، در سریلانکا در سال ۲۰۲۲ و تنها در چند هفته اخیر در اندونزی و نپال، جوانان ناراضی آسیایی حکومت‌های مستقر را سرنگون کرده یا به لرزه انداختند. تصادفی نیست که این رخدادها تا این اندازه گسترده روی می‌دهند؛ این‌ها پیامدهای افول جهانی جنبش‌های سازمان‌ یافته‌ چپ و پیشرو است.

در هر یک از این کشورها، قراردادهای اجتماعی توسط ترکیبی از بیکاری گسترده‌ی جوانان، نخبگان فاسد و سرکوبگر، بحران‌های اقتصادی و شکاف فزاینده بین ثروتمندان و فقرا در هم شکسته شده است. با این حال، در سراسر آسیا و فراتر از آن، جنبش‌های پیشرو که به طور سنتی مدافع این مسائل بوده‌اند، پراکنده، بی‌سروته یا نابود شده‌اند و قادر نیستند خود را به‌عنوان جایگزین‌های معتبر برای نسل Z مطرح کنند.

در این خلا، جوانان خشمگینی وارد می‌شوند که جایی برای رجوع ندارند جز تلفن‌های هوشمندشان. رسانه‌های اجتماعی به اندازه کافی قدرتمندند تا اعتراضات خیابانی را هماهنگ کنند، اما رهبری وجود ندارد که قادر باشد یک ایدئولوژی را بیان کند و خشم را به سمت چشم‌اندازی پس از انقلاب هدایت کند. این نسخه‌ای بازسازی‌شده از بهار عربی است، این بار در آسیا.

حکومت خاندان راجاباکسا در سریلانکا پس از افزایش شدید تورم و ورشکستگی کشور در پرداخت بدهی‌های بین‌المللی فروپاشید و میلیون‌ها نفر را در وضعیتی قرار داد که قادر به خرید غذا، سوخت و دارو نبودند. در بنگلادش، بیکاری گسترده‌ی جوانان و سیستم سهمیه‌بندی شغلی که به نفع طرفداران حزب حاکم لیگ عوامی تلقی می‌شد، به سرنگونی آن کمک کرد. در اندونزی، تورم، نابرابری و قوانین شغلی که به عنوان تضعیف حقوق کارگران و حفاظت‌های زیست‌محیطی مورد انتقاد قرار گرفته بود، یک جرقه آهسته ایجاد کرد که ماه گذشته به خشونت منجر شد. در نپال در این ماه، ترکیبی مشابه از عوامل سمی باعث درگیری‌های مرگبار بین معترضان و پلیس شد که منجر به استعفای نخست‌وزیر و خلأ مداوم قدرت گردید.

وقتی خشم فوران می‌کند، مستقیماً به سوی نمادهای افرادی هدایت می‌شود که معترضان آنها را مسئول تهی کردن آینده‌شان می‌دانند: ساختمان‌های پارلمان، کاخ‌های ریاست جمهوری و خانه‌های سیاستمداران.

این جنبش‌ها از طریق همبستگی دیجیتال شکل گرفته‌اند. رسانه‌های اجتماعی تنها عرصه‌ی اتاق‌های پژواک افراطی راست و قطبی‌شدن بی‌پایان نیستند. بخش قابل توجهی از نسل Z نیز به احساسات مشروع ضد ساختار و ضد فساد که در فضای آنلاین بیان می‌شوند، جذب می‌شوند. تنها مشکل این است که وضعیت فرسوده‌ی سیاست لیبرال، به‌ویژه در این منطقه از جهان، به این معناست که این جوانان هیچ نیروی وحدت‌بخشی ندارند.

چپ در اندونزی تحت رژیم رئیس‌جمهور سوهارتو در سال‌های ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۸ نابود شد و هرگز واقعاً احیا نشد. در نپال، شورشیان سابق مائوئیست که علیه سلطنت منحل‌شده کشور جنگ داخلی کرده بودند، وارد سیاست شدند اما تنها برای مشارکت در همان فساد و استثماری شدند که پیش‌تر متعهد به نابود کردن آن بودند. چپ در سریلانکا توسط شوونیسم قومی بلعیده شد و در بنگلادش عمدتاً بی‌اهمیتی شد.

اگر توییتر بیش از یک دهه پیش به بهار عربی نیرو داد، امروز در آسیا اینستاگرام و تیک‌تاک چنین نقشی دارند.

نسل Z اغلب به عنوان آسیب‌پذیر و پرهیزکار از ریسک تحقیر می‌شود و دیدگاه جهان و تمرکز آن‌ها توسط مصرف محتوای ۶۰ ثانیه‌ای اینستاگرام محدود شده است. اما قیام‌ها در جنوب و جنوب‌شرق آسیا خلاف این را ثابت می‌کنند. این نسل در برابر دنیای واقعی بی‌تفاوت نیست و رسانه‌های اجتماعی مانع از مشارکت سیاسی آن‌ها نشده است؛ برعکس، رسانه‌های اجتماعی قدرتمندترین سلاح آن‌ها شده است.

مردم فوراً وارد خیابان‌های پایتخت‌های آسیایی نشده و بلافاصله شروع به آتش زدن بناها نکردند. اعتراض‌ها عمدتاً در واکنش به خشونت دولت به خشونت گراییدند، که باعث بسیج و رادیکالیسم بیشتر در اینترنت و خیابان شد. این یک درس سیاسی برای جوانان بود که مجبور شدند دامنه بررسی‌های خود از نظام سرکوب را فراتر از درخواست‌های اولیه برای کمک اقتصادی یا اصلاحات سیاسی گسترش دهند و پاسخگویی در قبال خشونت دولت را نیز پیگیری کنند.

در نپال، در ابتدا جوانان حاضر در خیابان‌ها ساده‌لوحی اولیه‌ای داشتند. دوستی در کاتماندو به من گفت که معترضان صلح‌طلب قصد داشتند پس از تظاهرات هفته گذشته، محل را پاک‌سازی کنند و حتی در مورد راه‌اندازی غرفه‌های غذا برای تغذیه همرزمانشان بحث کرده بودند. این معصومیت جشن‌گونه تنها زمانی به خشونت کشیده شد که پلیس به معترضانی که قصد ورود به پارلمان را داشتند شلیک کرد.

خشونت دولتی همچنین نقطه عطفی در سریلانکا و بنگلادش ایجاد کرد. تظاهرات اندونزی پس از آنکه راننده جوان پیک، آفیان کورنیووان، که در میانه سرکوب پلیس علیه معترضان گرفتار شده بود، توسط یک خودروی زرهی در جاکارتا زیر گرفته و کشته شد، سراسر کشور را فرا گرفت. به طور مشابه، خودسوزی محمد بوعزیزی، فروشنده خیابانی ۲۶ ساله تونسی در سال ۲۰۱۰ — پس از آنکه کالاهایش توسط مقامات ضبط شد — موجی را به راه انداخت که جهان عرب را فرا گرفت.

سانسور اینترنت، که با هدف جلوگیری از ناآرامی‌ها اعمال شد، تنها اوضاع را بدتر کرد. پس از اینکه هشتگ‌هایی مانند #nepobaby — که خویشاوندسالاری و فساد نخبگان را در نپال افشا می‌کردند — وایرال شدند، رژیم انتقاد آنلاین را به عنوان تهدیدی وجودی قلمداد کرد. اما وقتی پلتفرم‌های رسانه‌ای اجتماعی را تعطیل کرد و توانایی مردم برای تخلیه خشم را محدود نمود، این اقدام جوانان را به روی خاکریزها کشاند. تمایل دولت برای کنترل روایت و سرزنش دشمنان یا «دست خارجی» نامرئی قبلاً مانع جوانان عرب نشده بود و امروز در آسیا نیز مؤثر نخواهد بود.

مسیر نهایی بهار عربی، از امید تا ویرانی، پیش‌نمایشی هشداردهنده از جایی است که این تحولات می‌توانند پیش روند. شرایطی که شورش‌های آسیایی را تغذیه می‌کنند، همچنان پابرجا هستند. و بدون جایگزین‌های چپ‌گرای معتبر یا پیشرو برای هدایت خشم، مسیر توأم  با آشوبی در انتظار است — خشم، کودتاهای نظامی و خشونت‌های فرقه‌ای.

اما این بار چیزی متفاوت به نظر می‌رسد. نسل Z آسیا سازماندهی دیجیتال را نه به عنوان مکمل سیاست، بلکه به عنوان خود سیاست می‌بیند. با دیدن شکست جنبش‌های قدیمی‌تر، آن‌ها چیزی را از صفر می‌سازند: غیرمتمرکز، سیال و به‌طرز ویرانگری مؤثر.

آن‌ها در حال یافتن صدای خود هستند. صاحبان قدرت اگر آن را نادیده بگیرند، به زیان خودشان است.

 





iran-emrooz.net | Wed, 17.09.2025, 22:12
روان‌شناسی جامعه ایران پس از جنگ ۱۲ ‌روزه

فرشید یاسائی

روان‌شناسی جامعه ایران پس از جنگ ۱۲ ‌روزه و پرسش قیام ملی

پیشگفتار: ایران، سرزمین تضادها و کشمکش‌ها، امروز بیش از هر زمان دیگری در آستانهٔ تحولی عظیم قرار دارد. در تاریخ معاصر، لحظه‌هایی بوده که ملت‌ها توانسته‌اند سرنوشت خود را بازنویسی کنند و ملت ایران نیز بارها نشان داده است که استعداد برخاستن از زیر بار سنگین‌ترین فشارها را دارد. اما پرسش اصلی اینجاست: چرا در برابر چنین حجم گسترده‌ای از بحران‌ها، جامعه سکوت کرده است؟ چرا توده‌های مردمی که زیر بار فقر، فساد و سرکوب خم شده‌اند، هنوز به خیابان‌ها بازنگشته‌اند؟

این رساله تلاشی است برای واکاوی لایه‌های پنهان روان‌شناسی اجتماعی ایرانیان در روزگار بحران. هدف آن، فراتر رفتن از تحلیل‌های سیاسی روزمره و نفوذ به ذهنیت و احساسات جمعی مردم ایران است؛ زیرا جنبش‌ها تنها از دل اقتصاد یا سیاست نمی‌جوشند، بلکه از بستر روان انسان‌ها و امید یا یأس جمعی شکل می‌گیرند. آنچه امروز بر ایران سایه افکنده، آمیزه‌ای از ناامیدی، خشم، ترس و انتظار است. مردمی که در چرخهٔ سرکوب و بی‌اعتمادی گرفتار آمده‌اند، میان «خواست تغییر» و «هراس از آینده نامعلوم» دست‌وپا می‌زنند.

در این مسیر، نشان داده می‌شود که سکوت مردم به معنای رضایت نیست، بلکه نوعی انفعال اجباری است. مردمی که بارها هزینه داده‌اند، اکنون در حال ارزیابی فرصت‌ها و تهدیدها هستند. ترس، معیشت، خاطرهٔ جمعی از سرکوب و نبود آلترناتیو قابل‌اعتماد، همه دست‌به‌دست هم داده‌اند تا خیابان‌ها خالی بمانند؛ اما همین خشم فروخورده می‌تواند در شرایط خاص به نیرویی غیرقابل مهار بدل شود.

این نوشته دعوتی است به اندیشیدن دوباره: آیا جامعه ایران محکوم به سکوت است یا در انتظار لحظه‌ای است که تاریخ ورق بخورد؟ آیا توده‌ها بار دیگر خواهند توانست از مرز ترس عبور کنند و قیامی ملی را رقم بزنند؟ یا این چرخهٔ انفعال همچنان تکرار خواهد شد؟ این پرسش‌ها، قلب تپندهٔ این رساله‌اند.

***

آغاز: ایران در سال‌های اخیر با فشارهای گوناگون سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مواجه بوده است. با وجود ادعاهای حکومت مبنی بر «استقامت» و «پایداری»، شکاف عمیقی میان دولت و ملت ایجاد شده است. حملهٔ برق‌آسای اسرائیل، نابودی بخشی از ساختار نظامی و بحران اقتصادیِ فزاینده، می‌توانستند بهانه‌ای برای یک جنبش اعتراضی تازه باشند. با این حال، برخلاف انتظار برخی ناظران، مردم به‌طور گسترده به خیابان‌ها نیامدند. پرسش کلیدی اینجاست: چرا؟

بخش اول: روان‌شناسی توده‌ها و ترس ریشه‌دار
یکی از عوامل اصلی عدم تحرک اجتماعی، ترس انباشته‌شده است. مردم ایران طی دهه‌ها با سرکوب سیستماتیک، بازداشت‌های گسترده و خشونت خیابانی نیروهای امنیتی خو گرفته‌اند. خاطرهٔ جمعیِ «هزینهٔ سنگین اعتراض» هنوز زنده است: دههٔ ۶۰ با اعدام‌ها، سال ۸۸ با کهریزک و سرکوب خونین، آبان ۹۸ با صدها کشته و خیزش ۱۴۰۱ با گلوله‌های مستقیم. این حافظهٔ تاریخی ناخودآگاه جامعه را فلج می‌کند.

از نگاه روان‌شناسی اجتماعی، زمانی که هزینهٔ اعتراض بسیار بالاتر از منفعت احتمالی آن باشد، توده‌ها به سمت انفعال سوق پیدا می‌کنند. این همان «فلج آموخته‌شده» است؛ پدیده‌ای که طی آن، انسان یا جامعه پس از تجربه‌های مکرر شکست، به نوعی به ناتوانی عادت می‌کند.

بخش دوم: بحران اقتصادی و اولویت بقا
اقتصاد ایران در وضعیت فاجعه‌بار قرار دارد: تورم افسارگسیخته، بیکاری مزمن، سقوط ارزش پول ملی و ناامنی شغلی. چنین شرایطی انرژی روانی مردم را صرفاً به سمت بقا و تأمین معیشت روزمره سوق می‌دهد. روان‌شناسی بحران نشان می‌دهد که وقتی فردی درگیر بقاست، توانایی کمتری برای کنش سیاسی دارد. مردمی که برای خرید نان و دارو دچار مشکل‌اند، به‌ندرت قادرند به آینده‌ای دور بیندیشند یا خطر خیابان را به جان بخرند.

بخش سوم: امید و بی‌اعتمادی به آلترناتیو
جامعه ایران تجربه‌های تلخی از وعده‌های اصلاحی و انقلابی داشته است. وعده‌های اصلاح‌طلبان بارها بی‌نتیجه مانده و اپوزیسیون خارج از کشور اغلب پراکنده و بدون برنامهٔ واحد عمل کرده است. این بی‌اعتمادی به «فردا» یکی از دلایل کلیدی عدم حرکت جمعی است. مردم با خود می‌گویند: «اگر این رژیم برود، چه کسی می‌آید؟»

تغییر تنها زمانی ممکن است که جامعه همزمان از وضع موجود ناراضی باشد و به آیندهٔ جایگزین اعتماد کند. در ایران، مؤلفهٔ دوم به‌شدت ضعیف است.

بخش چهارم: شکاف‌های اجتماعی و پراکندگی انرژی اعتراضی
اعتراضات گذشته نشان داده‌اند که جامعه ایران بسیار متکثر و چندصدایی است. دانشجو، کارگر، معلم، زن، اقوام و اقلیت‌ها هرکدام دغدغه‌های خاص خود را دارند. این تکثر اگرچه نشانهٔ حیات مدنی است، اما در لحظه‌های حساس مانع وحدت و همبستگی می‌شود. در نتیجه، اعتراضات به شکل موج‌های پراکنده بروز می‌کنند و به‌ندرت به قیام ملی فراگیر تبدیل می‌شوند.

بخش پنجم: آیا امکان قیام ملی وجود دارد؟
با وجود همهٔ موانع، نمی‌توان نارضایتی عمیق مردم را انکار کرد. بحران اقتصادی، فساد سیستماتیک، انزوای بین‌المللی و شکست‌های نظامی حکومت، سرمایهٔ اجتماعی آن را به‌شدت کاهش داده است. این نارضایتی به‌مثابهٔ آتشی زیر خاکستر است. از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، جامعه می‌تواند در لحظه‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر، در پی یک «جرقه»ٔ ناگهانی منفجر شود؛ همان‌طور که آبان ۹۸ با افزایش قیمت بنزین شعله‌ور شد و خیزش ۱۴۰۱ با مرگ مهسا امینی.

امکان وقوع قیام ملی همچنان وجود دارد، اما شرط آن نه صرفاً «بدبینی مردم به حکومت»، بلکه شکل‌گیری اعتماد به نیروی بدیل، سازماندهی هوشمندانه و همبستگی جمعی است.

بخش ششم: نقش نیروی سوم در معادلهٔ تغییر
در کنار توده‌های خاموش، گروه‌هایی در جامعه وجود دارند که می‌توانند به «نیروی سوم» بدل شوند؛ حلقهٔ واسطی که نارضایتی‌ها را به حرکت جمعی پیوند می‌دهد. زنان و جوانان، دانشگاهیان، کارگران، معلمان و هنرمندان... هر یک ظرفیت ویژه‌ای برای هدایت خشم اجتماعی دارند.

زنان در خیزش‌های اخیر پیشگام بوده‌اند. تجربهٔ ۱۴۰۱ نشان داد که زنان می‌توانند به نماد مقاومت و تغییر تبدیل شوند، زیرا زندگی روزمره‌شان به‌طور مستقیم با سیاست‌های سرکوبگرانه گره خورده است.

جامعهٔ آکادمیک و دانشگاهیان حامل اندیشه و زبان انتقادی‌اند. آنان قادرند نارضایتی‌های پراکنده را صورت‌بندی و افق آینده را ترسیم کنند.

کارگران و معلمان به‌عنوان ستون فقرات معیشت جامعه، هر زمان که به میدان آمده‌اند، توانسته‌اند موجی ملی ایجاد کنند. نارضایتی مزمن آنان از حقوق معوقه و شرایط سخت کاری، پتانسیل انفجار اجتماعی بزرگی دارد.

هنرمندان با صدای رسای خود می‌توانند به اعتراض، هویت فرهنگی ببخشند. هنر همیشه در تاریخ ایران ابزار بیان خاموشان بوده است.

پرسش این است: آیا فشارها و اعدام‌های روزافزون می‌تواند آنان را به سکوت دائمی وادارد یا برعکس، محرکی برای خیزش دوباره خواهد بود؟ روان‌شناسی جمعی نشان می‌دهد که فشار بیش از حد، دیر یا زود به نقطهٔ جوش می‌رسد. در چنین شرایطی، رهبری جمعی می‌تواند آلترناتیوی نو باشد؛ شبکه‌ای از نیروهای اجتماعی که همدیگر را تکمیل کرده و اعتماد عمومی را بازسازی می‌کنند.

بخش هفتم: سکوت، امید و درس‌های تاریخ
تجربهٔ تاریخی ملت‌ها نشان داده است که سکوت طولانی نمی‌تواند تا ابد ادامه یابد. تجربهٔ نپال نمونه‌ای روشن است: مردمی که سال‌ها در سکوت به سر می‌بردند، در بزنگاه تاریخ تصمیم گرفتند و به خیابان‌ها آمدند. امروز ایران نیز در شرایط مشابهی قرار دارد. وضعیت بحران‌زده نمی‌تواند پایدار بماند؛ هر روز که می‌گذرد، مردم با پوست و استخوان لمس می‌کنند که ادامهٔ این چرخه ناممکن است.

سکوت بیش از حد مردم را می‌توان به دو گونه تفسیر کرد: سکوت از ترس، یا سکوت از بی‌تفاوتی. روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که امید نیز همیشه مثبت نیست. امید بیش از اندازه، گاه به انفعال می‌انجامد؛ زیرا فرد یا جامعه، به‌جای عمل، در انتظار معجزه‌ای بیرونی می‌ماند. این همان خطری است که امروز جامعه ایران با آن روبه‌روست: امید به تغییر بدون عمل.

بخش هشتم: تجربه مشروطیت، فقدان تحزب و فعالیت سندیکایی و لحظه‌های انفجاری
ایران برخلاف بسیاری از کشورهای اروپایی، تجربهٔ نیرومند تحزب و مبارزات سندیکایی ندارد. دیکتاتوری‌ها همواره با تحزب و سازمان‌یابی جمعی به‌شدت مقابله کرده‌اند و در نتیجه جامعه ایران از تجربهٔ دمکراتیکِ نهادینه‌شده محروم مانده است. این فقدان باعث شده که مردم در بزنگاه‌های تاریخی بیشتر به‌شکل خودجوش و واکنشی عمل کنند تا سازمان‌یافته و برنامه‌دار.

اما یک نکته روشن است: در ایران، یک حادثهٔ ساده می‌تواند معادلات را دگرگون کند. تجربهٔ آبان ۹۸ با افزایش ناگهانی قیمت بنزین و خیزش ۱۴۰۱ با کشته شدن مهسا امینی نشان داد که جامعه ایران حتی بدون رهبری مشخص قادر است به خیابان‌ها بیاید و قدرت جمعی خود را نشان دهد.

این همان نقطه‌ای است که «نیروی سوم» ظهور می‌کند: زنانی که بی‌هراس از سرکوب پرچم اعتراض را برافراشتند، دانشجویانی که دانشگاه‌ها را به سنگر مقاومت بدل کردند، کارگرانی که با اعتصاب‌های خاموش اعتراض خود را فریاد زدند و هنرمندانی که با زبان فرهنگ به سیاست پیوند خوردند. این جنبش‌ها فراتر از دوگانه‌های فرسوده، مانند اصلاح‌طلبی یا اصولگرایی، راهی تازه گشودند: جنبشی بدون رهبر فردی، اما با رهبری جمعی و شبکه‌ای.

بخش نهم: نقشهٔ عملیاتی و راه عبور
اگر هشت بخش پیشین تلاشی برای واکاوی روان‌شناسی جامعه ایرانی در روزگار بحران بود، اکنون پرسش بنیادین همچنان پابرجاست: آلترناتیو چیست و راه عبور کدام است؟ پاسخ این پرسش را نمی‌توان در یک نسخهٔ جادویی یا یک رهبر نجات‌بخش جست. آینده ایران محصول فرایندی درونی و چندلایه است که از دل خود جامعه می‌جوشد؛ فرایندی که اگر به‌درستی شکل گیرد، می‌تواند سکوت امروز را به قیام فردا بدل کند.

نخستین لایه: روانی و ذهنی
جامعه ایران سال‌هاست با تجربهٔ شکست‌ها، سرکوب‌ها و هزینه‌های سنگین، به نوعی «فلج آموخته» دچار شده است. اما هیچ ملتی برای همیشه در بند ترس باقی نمی‌ماند. امید نه با شعار، بلکه با تجربه‌های کوچک و ملموس بازسازی می‌شود؛ با روایت‌های موفقیت‌های محلی، صنفی یا فرهنگی که نشان دهد تغییر حتی در ابعاد محدود، امکان‌پذیر است. ترس تنها زمانی قدرت خود را از دست می‌دهد که میان هزاران نفر تقسیم شود و فرد بداند تنها نیست. این همان جایی است که شهامت جمعی جایگزین وحشت فردی می‌شود.

دومین لایه: اجتماعی و سازمانی
ایران امروز به آلترناتیوی نیاز دارد که نه بر دوش یک فرد، بلکه بر شانه‌های یک شبکه بنا شود. زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان و هنرمندان هر یک می‌توانند ستون‌هایی از این آلترناتیو باشند. قدرت چنین شبکه‌ای در تنوع و تکثر آن است، اما شرط بقای آن، توافق بر سر «حداقل‌های مشترک» است. پایان دیکتاتوری، لزوماً تضمین آزادی‌های بنیادین و شکل‌گیری عدالت اجتماعی نیست! اگر جامعه هوشیاری خود را از دست دهد و مسخ رویدادها شود، در چرخهٔ دیکتاتوری نوین اسیر خواهد شد. اما اگر اصول حداقلی به‌عنوان پیوند مشترک پذیرفته شوند، اختلاف بر سر آیندهٔ مطلوب مانع حرکت جمعی نخواهد شد.

سومین لایه: سیاسی و استراتژیک
تاریخ معاصر ایران نشان داده است که تغییرات بزرگ غالباً با یک جرقه آغاز می‌شوند: خطای حکومت، یک رویداد ناگهانی و غیرقابل‌پیش‌بینی یا یک تصمیم غلط اقتصادی-اجتماعی. اما تفاوت میان انفجار زودگذر و قیام پایدار در آمادگی و وجود آلترناتیوی سازمان‌یافته است. این آمادگی در سه محور خلاصه می‌شود:

🔹 روایت آینده‌ای روشن که مردم را از ترس به امید سوق دهد.
🔹 شبکه‌هایی که بتوانند در لحظهٔ بحران انرژی جمعی را هدایت کنند.
🔹 استراتژی‌های نافرمانی مدنی هوشمند که هزینه‌ها را کاهش داده و امکان مشارکت گسترده‌تر را فراهم سازند.
🔹 اعتصاب‌های تدریجی، تحریم‌های اجتماعی، اعتراضات فرهنگی و حضور فعال در عرصهٔ روایت و رسانه، ابزارهایی‌اند که می‌توانند جامعه را آرام‌آرام از سکوت بیرون آورند.

این سه لایه ـ روانی، اجتماعی و سیاسی ـ نقشهٔ عملیاتی عبور از وضعیت کنونی را می‌سازند. اگر امید بازسازی شود، شبکه‌های افقی شکل گیرند و جامعه برای لحظهٔ جرقه آماده باشد، نیروی خفتهٔ ایران به حرکتی عظیم بدل خواهد شد؛ نیرویی که می‌تواند از دل سکوت و انفعال، فریادی تازه برای آزادی و کرامت انسانی برآورد.

امروز شاید خیابان‌ها خاموش باشند، اما این خاموشی همان سکوت پیش از طوفان است. تاریخ بارها نشان داده است که هیچ ملتی تا ابد در بند نمی‌ماند. فردا می‌تواند متفاوت باشد؛ فردایی که در آن مردم ایران ترس را به شهامت، پراکندگی را به شبکه و خشم را به کنش هدفمند تبدیل کنند. چنین فردایی دیگر رؤیا نیست، بلکه نقشه‌ای است که اگر ارادهٔ جمعی بر آن قرار گیرد، به واقعیت بدل خواهد شد.

سخن پایانی: سرنوشت ملت‌ها همیشه خطی و پیش‌بینی‌پذیر نیست. جامعه ایران نیز در چرخه‌ای از امید و یأس، خشم و سکوت، شکست و دوباره برخاستن گرفتار است. امروز، اگرچه خیابان‌ها خاموش‌اند، اما این خاموشی، سکوتی مرده نیست؛ سکوتی است پر از زمزمه، پر از خشم فروخورده، پر از رؤیای آزادی که در زیر پوست شهرها جریان دارد.

شاید امروز مردم از ترس گلوله و از ناامیدی نسبت به آینده سکوت کرده باشند، اما این سکوت به‌مثابهٔ زلزله‌ای است که گسل‌های پنهانش دیر یا زود خواهد لرزید. روان‌شناسی جامعهٔ ایرانی نشان می‌دهد که خشم انباشته هیچ‌گاه نابود نمی‌شود؛ بلکه همچون انرژی در حال ذخیره، در انتظار لحظهٔ انفجار باقی می‌ماند. چه بسا همین بحران‌های تازه، چه بسا یک رویداد غیرمنتظره، چه بسا سقوطی دیگر از درون حاکمیت، به جرقه‌ای بدل شود که همه‌چیز را تغییر دهد.

این پرسش همچنان باز است: آیا ملت ایران بار دیگر جرأت عبور از ترس را خواهد یافت؟ آیا می‌تواند بر شکاف‌های درونی فائق آید و آینده‌ای تازه بسازد؟ پاسخ این پرسش‌ها نه در دست حاکمان، نه در دست قدرت‌های خارجی، بلکه در دست همان مردمی است که امروز خاموش نشسته‌اند و تاریخ نشان داده است: مردمی که خاموش‌اند، همیشه خاموش نمی‌مانند...

تابستان ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ آقای یاسایی گرامی. بسیار هوشمندانه است که شما موضوع “روانشناسی جامعه” را مطرح کرده‌اید. در این رابطه، برای ما ایرانیانی که خواهان یک ایران آزاد و آباد هستیم، دو مشکل وجود دارد.
برای مشکل اول به نوشته خودتان رجوع میدهم: “روان‌شناسی بحران نشان می‌دهد که وقتی فردی درگیر بقاست، توانایی کمتری برای کنش سیاسی دارد”. تناقض و مشکل این است که برای حرکت به جلو، کنش سیاسی و تفکر سیاسی لازم است. اما ما آنقدر از بحران حرف می‌زنیم که کسی جرات نمی‌کند و یا به فکر نمی‌افتد به “سیاست” بپردازد. منظورم از سیاست، درگیر شدن در مسائل اساسی سیاست و زندگی اجتماعی است. پرخاش و دشنام همراه با مقدار زیادی فراورده‌ها در فضای مجازی (که البته در جای خود گاهی بسیار خوب و مبتکرانه و هنری نیز هستند) کم نیست. اما سیاست‌ورزی چیز دیگری است. ما تیره و تار بودن آینده را به درستی نشان می‌دهیم، غافل از اینکه، برای پیشبرد سیاست باید امیدواری ایجاد کرد. نه می‌توان به دروغ، ایجاد امیدواری کرد، نه شرایط فعلی چندان جایی برای امیدواری می‌گذارد!! تناقض را می‌بینید؟
مشکل دوم این است که ما در میدان یک نبرد بزرگ تبلیغاتی در فضای مجازی هستیم. در کنار ج.ا. قدرت تبلیغاتی و خبرسازی روسیه و چین (و برخی دیگر) قرار دارند. در این زمینه، جز هشدار دادن چه کاری از ما برمی‌آید؟!
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان





iran-emrooz.net | Wed, 17.09.2025, 21:53
چرا جمهوری‌خواهی؟ پاسخی به پرسش امروز سیاست

عباد عموزاد

ساختارهای سیاسی، درست مانند شکل‌گیری‌های اجتماعی، تاریخ و ... مسیر مشخصی را طی کرده‌اند. برای نمونه، نظام فئودالی پس از گذر از مراحل گوناگون، پیشرفت علمی و تغییر در ابزار تولید، و در پی جایگزینی صنعت و کارخانه به‌جای کشاورزی و مزرعه، همراه با انتقال نیروی کار از دهقان (رعیت) به کارگر، جای خود را به نظام سرمایه‌داری داد. هرچند برخی نشانه‌ها و بازمانده‌های مناسبات فئودالی در دوران سرمایه‌داری نیز باقی مانده‌اند، این امر روند افول و زوال فئودالیسم را متوقف نکرده است. حتی اگر امروز هم در بعضی کشورها یا مناطق جهان سرمایه‌داری پیشرفته، بقایای شیوه تولید و روابط فئودالی دیده شود، این واقعیت تغییری نمی‌کند که جهان کنونی اساساً بر پایه نظم سرمایه‌داری می‌گردد و تحولات آینده نیز از دل چالش‌های درونی همین نظام برمی‌خیزد. بنابراین، نظام فئودالی اگر نمونه‌هایی از آن همچنان وجود داشته باشد به گذشته تعلق دارد.

ساختار سیاسی پادشاهی، همراه با افزایش آگاهی شهروندان و رشد شعور جمعی که مناسبات سلطانی را به چالش کشید و مشارکت در زندگی اجتماعی را به‌عنوان حق هر فرد به رسمیت شناخت، به تدریج جای خود را به ساختار جمهوری داد. جمهوری، نظامی است که هدف آن فراهم‌سازی شرایط حضور و مشارکت فعال همگان در حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. در این چارچوب، حق هر شهروند برای حضور و ایفای نقش در هر جایگاه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی محترم شمرده می‌شود، بدون آنکه کسی فراتر از قانون قرار گیرد.

در این نظام، هیچ فردی به دلیل نسب خانوادگی، وابستگی مذهبی یا تعلق به ایدئولوژی خاص، موقعیتی ممتاز و خارج از شمول قانون ندارد. هیچ مقام سیاسی‌ای موروثی نیست و تمامی تصمیمات بر اساس رأی و اراده مردم اتخاذ می‌شود. در چنین شرایطی، هیچ فرد یا مقام سیاسی نمی‌تواند خود را ولی‌نعمت مردم تلقی کند و هیچ شهروندی صرفاً رعیت یا فرمانبردار نیست.

اصل بنیادین این رویکرد، رهایی انسان است؛ نیروی محرکه‌ای که همواره عامل اصلی تغییر و تحول در حیات اجتماعی بوده است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که هرچه انسان‌ها در محدودیت و قید و بند قرار گیرند، حتی در شرایطی که مذهب برای آنان ساخته شود یا شاه و رهبر بر آن‌ها فرمان برانند، نهایتاً به سوی آزادی و توانایی تصمیم‌گیری برای زندگی خود حرکت خواهند کرد. انسان‌ها می‌کوشند خود تعیین کنند که زندگی‌شان در چه مسیر و با چه کیفیتی جریان یابد، تا چه اندازه و در پاسخ به چه ضرورت‌هایی مشارکت کنند و برای کدام اهداف همکاری نمایند.

تاریخ بشر نشان داده است که انسان همواره به دنبال ساختار سیاسی و نظم اجتماعی‌ای بوده است که بیشترین امکان و بهترین شرایط را برای همه فراهم کند؛ ساختاری که هر فرد بتواند، در عین برابری حقوقی با دیگران، متناسب با شناخت، توان و نیاز خود بیشترین تأثیرگذاری را بر محیط و زیست‌بوم خود داشته باشد و از منابع و خدمات اجتماعی متناسب با نیازهایش بهره‌مند شود.
چنین نظامی هیچ فردی را به دلیل امتیازات ویژه مستثنی نمی‌کند، هیچ فردی را به دلیل سبک زندگی خود حذف نمی‌سازد و خود را فراتر از مردم نمی‌داند؛ زیرا اساس آن مبتنی بر حاکمیت مردم است.

جمهوری، بیش از هر نظام سیاسی دیگری که بشر تا کنون تجربه کرده است، توانایی تبدیل شدن به ساختاری زنده، پویا و انسانی را دارد. جمهوری تنها یک قالب خشک و ثابت نیست؛ بلکه جوهری است که در بافت خود عناصر معنا و عدالت را حمل می‌کند. هنگامی که این عناصر فراموش شوند یا نادیده گرفته شوند، جمهوری تهی و ناقص خواهد بود.

تاریخ نمونه‌های زیادی از جمهوری‌های ناموفق را نشان می‌دهد؛ نظام‌هایی که حقوق برابر شهروندان را نادیده گرفته و رهبرانی مادام‌العمر را بر مسند قدرت نشانده‌اند. این‌ها گواه آنند که تنها شکل و نام جمهوری کافی نیست؛ جوهر و معنای آن است که آن را زنده و اثرگذار می‌کند.

در مقابل، نمونه‌های درخشان دیگری وجود دارند که با تکیه بر اصول واقعی جمهوری، موفق شده‌اند شهروندان را در هویت‌بخشی و قدرت تصمیم‌گیری سهیم کنند و فضایی برای مشارکت فعال آنان فراهم آورند. جمهوری واقعی، جایی است که هر فرد، در عین برابری حقوقی، می‌تواند در زندگی اجتماعی تأثیرگذار باشد و با آزادی و اختیار، سرنوشت خود و جامعه‌اش را شکل دهد.

آیا جمهوری، به خودی خود کامل و کافی است؟ قطعاً خیر. جمهوری اگر دموکراتیک نباشد، نقض غرض است. اگر سکولار نباشد، دموکراتیک نخواهد بود؛ و اگر عدالت اجتماعی را به‌عنوان یکی از مبانی خود نپذیرد، نه سکولار است و نه دموکراتیک. افزون بر این، اگر هویت‌های جمعی و گوناگون از جمله جنسیتی، ملی، قومی، مذهبی و فرهنگی نادیده گرفته یا حذف شوند، جمهوری نه دموکراتیک است، نه سکولار و نه عادلانه.

برای جلوگیری از فراموش شدن این عناصر اساسی که جوهره جمهوری را شکل می‌دهند، بخشی از جمهوری‌خواهان پسوندهایی مانند «دموکراتیک» و «سکولار» را به دنبال واژه جمهوری می‌آورند. هدف آن‌ها این است که یادآوری کنند جمهوری مورد نظرشان تنها یک قالب سیاسی صرف نیست که در اذهان عمومی به انتخاب رئیس‌جمهور محدود شود؛ بلکه دارای ویژگی‌هایی بنیادین است که آن را نسبت به ساختارهای غیرجمهوری و همچنین جمهوری‌های ناقص و تهی از معنا متمایز می‌سازد.

جمهوری دموکراتیک، سکولار و عدالت‌پژوه، نتیجه هماهنگی و پویایی نیروهای فعال جامعه و مشارکت مستمر و اثرگذار شهروندان است. اما مشارکت فعال مردم، حتی اگر آزادانه باشد، اگر بر پایه شناخت و آگاهی نباشد، به تدریج جنبه‌ای صرفاً ظاهری پیدا می‌کند و زمینه را برای شکل‌گیری قشری از افراد خاص با امتیازات ویژه فراهم می‌آورد؛ در نهایت جوهر جمهوری و از جمله اصل برابری را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

از این رو، تلاش مستمر برای آگاهی‌رسانی و تضمین گردش آزاد اطلاعات میان شهروندان، یکی از مهم‌ترین سازوکارهایی است که جمهوری را زنده و پویا نگه می‌دارد و امکان آسیب‌های درونی را کاهش می‌دهد. شناخت مردم از روندهای جاری و دسترسی به اطلاعات مهم و کانال‌های انتقال آن، اشتیاق به مشارکت را تقویت کرده و کیفیت مشارکت را ارتقا می‌بخشد.

شهروندی که بر جریان امور مسلط است، اختیار خود را به ولی فقیه، شاه یا رهبر نمی‌سپارد تا برای او تصمیم بگیرند. او در شکل‌گیری زندگی خود سهیم است و در مواقع لازم، نمایندگانی را برای انجام وظایف مشخص و محدود منصوب می‌کند. بر عملکرد نمایندگان نظارت دارد و از آنان پاسخ می‌طلبد و در صورت لزوم آن‌ها را تغییر می‌دهد. چنین شهروندی دارای عاملیت قوی است و نیازی به ولی فقیه، شاه، رهبر یا پیشوا ندارد تا هویت جامعه پیرامون خود را برای او تعریف کنند.

جمهوری‌ای که حاکمیت را بر شالوده کنش و واکنش چنین شهروندانی و برقراری مناسبات پویا، دموکراتیک و عادلانه میان آنان استوار کند، می‌تواند مدعی آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی باشد؛ ساختاری که بازگشت به هر نوع خودکامگی و استبداد را غیرممکن می‌سازد.

عباد عموزاد ـ شهریور ۱۴۰۴



نظر خوانندگان:


■ آقای عموزاد عزیز. دراصولی که شرح داده‌اید، مناقشه‌ای نیست، اما در عمل به تناقضات و بغرنجی‌هایی برمی‌خوریم که منشأ اختلاف و مناقشه می‌شوند. شما به درستی نوشته‌اید که “هیچ فردی به دلیل نسب خانوادگی، وابستگی مذهبی یا تعلق به ایدئولوژی خاص، موقعیتی ممتاز و خارج از شمول قانون ندارد”. بسیار خوب. اما اگر عده‌ای از شهروندان بخواهند اختیارات حکومتی را به یک فقیه یا یک شاهزاده بسپارند، چه می‌شود؟ من و شما علی‌‌رغم اعتقاد به برابری شهروندان در مقابل قانون، فکر نمی‌کنم بتوانیم شهروندی را به دلیل فقیه یا شاهزاده بودن، از حقوق شهروندی «انتخاب شدن» محروم‌ کنیم. به عنوان حق و نظر شخصی شما می‌پذیرم که اختیار خود را به ولی فقیه، شاه یا رهبر نسپارید. آیا در عین حال، نظر شخصی شما این نیست که روی انتخاب آزاد شهروندان نیز تاکید کنیم؟
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ جناب عموزاد گرامی. مشکل ما در چند خط و نه بیشتر چنین است: در هیچ جای دنیا هیچ حکومتی نمیتونه همه مردمش را راضی نگه داره. چون مردم هیچ کشوری همگی منافع مشترک ندارند، و چه بسا از نظر منافع متضاد هم هستند. در حکومت‌های ادواری هر چهار سال تا ده سال در انتخابات یک گروه راضی می‌شوند و گروه دیگر ناراضی تقریبا و حدودا پنجا پنجاه (نه ۹۹ و ۱) در انتخاب بعدی ممکنه گروه راضی‌ها ناراضی، ‌ و گروه ناراضی راضی شوند و این تسلسل از بیش از دویست سال ادامه داشته و دارد، و یک نوع توازن در جامعه بوجود آورده و می‌آورد. اما در حکومت‌های مادام العمری (چه سلطنتی، جمهوری یا ولایتی و یا سوسیایستی) برای سی یا چهل سال گروهی راضی و گروه دیگر ناراضی می‌مانند، و گروه راضی روز بروز پروارتر و ناراضیان لاغرتر می‌شوند و درنتیجه گروه ناراضی کاردش به استخوان و صبرش تمام می‌شود و کافه را بهم میریزد و انقلاب می‌شود.
لازم به یاد آوری است که «ادمیزاد ظرفیت قدرت مطلق در زمان نا محدود را ندارد، حتی اگر فردی صالح و درستکار باشد در طولانی مدت با فشار قدرت‌های داخلی و خارجی (بیشتر داخلی) به بیراه کشیده می‌شود». متاسفانه حتی جمهوری خواهان ما هم در مانیفست یا مرامنامه خود به آن اشاره‌ای ندارند، و آدم را به یاد جمهوری صدامی، قذافی، و یا ‌پوتینی می‌اندارند.
با احترام کاوه


■ نویسنده جمهوری و جمهوریت را باهم خلط کرده است نظام های پادشاهی هستند که شاه در آن‌ها نقش نمادین دارد با اختیارات محدود و اندک یا هیچ اما از نظر محتوی یا درونمایه جمهوری بشمار می‌آیند زیرا درونمایه این‌ها و حمهوری‌های دمکراتیک جمهوریت است و هر دو نظام همه‌ی ویژگی‌هایی را که نویسنده نامبرده است دارا هستند و نیز نظام‌های جمهوری هستند که در انها رییس جمهور از اختیارت بسیار برخوردار و رای مردم در انتخابات صوری یا مهندسی شده و هیچ است و دیکتاتور جمهوریت را نادیده می گیرد. تفاوت المان با نروژ تنها در شکل نظام است اما از نظر درونمایه تفاوتی با هم ندارند. تشکیل جمهوری یا پادشاهی بدون جمهوریت به دیکتاتوری می‌انجامد. اگر ما نتوانیم در ایران جمهوریت و نهادهای آن را بنا نهیم و بنیادهای جمهوریت را استوار گردانیم نظام سیاسی چه جمهوری باشد چه پادشاهی در بر همان چاشنه ی استبداد و دیکتاتوری خواهد چرخید. از این رو بیش از شکل نظام باید در اندیشه برپایی جمهوریت بود و جمهوریت‌خواهی را شعار خود قرار داد.
بهمن


■ جناب بهمن گرامی - نوشته‌اید «اگر ما نتوانیم در ایران جمهوریت و نهادهای آن را بنا نهیم و بنیادهای جمهوریت را استوار گردانیم نظام سیاسی چه جمهوری باشد چه پادشاهی در بر همان چاشنه‌ی استبداد و دیکتاتوری خواهد چرخید». دقیقا همینطور است که نوشته‌اید.‌ ممکن است شما هم یکی دو یا چند مورد از نهادها و بنیان های جمهوریت نکاتی را یادآور شوید؟ بنظر من مهمترین اصل آن تغیر حکومت‌های مادام‌العمری به حکومت‌های دوره‌ایست (که به آن اشاره کرده‌ام) - ولی هیچ پاسخی چه تائید یا مخالفت از هیچ فردی در این مورد در هیچ رسانه‌ای نشنیده یا نخوانده‌ام - شاید ما خودمان را شایسته آن نمی‌دانیم،‌ حکومت مادام العمری چه سلطنتی، ولایتی،‌ سوسیالیستی از نظر بنیادی همه شبیه هم هستند.‌ وفتی صحبت جمهوری بدون توضیح و مانیفست و مرام نامه‌ای (همانطور که نوشته‌اید) ارائه نشود، یادآور حکومت‌های جمهوری صدام، قزافی، ایدی امین و... می‌شود.
کاوه


■ جناب کاوه گرامی، چنین می‌نماید که به برخی نکات نوشته کوتاه من توجه نکردید.جمهوریت یعنی حاکمیت مردم، دمکراسی سیاسی، فرمانروایی قانون، تفکیک قوه های قانونگذاری، اجرایی و قضایی، کنترل قوه اجرایی از سوی مجلس قانونگذاری، انتخابات ازاد ودوره ای ، سازگاری قانون ها با اعلامیه جهانی حقوق بشر ، جدایی دین از دولت، دستگاه اداری مسئول و کارآمد، آموزش همگانی اجباری تا مقطع هایی ، نظام تامین اجتماعی، جامعه‌ی مدنی و نهادهای آن مانند حزب‌های سیاسی، انجمن‌ها، سندیکاها و... نیز آزادی های تضمین شده فردی و اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، حفظ حرمت فردی شهروندان، برابری حقوقی شهروندان به ویژه زن و مرد، عدم تمرکز در راستای مشارکت بیش‌تر شهروندان در امور شهر و روستا (مانند انجمن های ایالتی ـ و لایتی) توسعه اقتصادی، و ... می بینید این نهاد ها و بنیاد های جمهوریت که نتیجه و دستامده کوشش ها ونبردهای درازاهنگ شمرده می شود همانا درونمایه نظام های دمکراتیک گذشته از شکل ان ها (چه جمهوری و چه پادشاهی) است. اگر در کشوری جمهوریت و نهاد ها و بنیادهایش برقرار باشد شکل رژیم اهمیتی ندارد.در پادشاهی های دمکراتیک که اغلب موروثی‌اند، پادشاه قدرت اجرایی ندارد و نقشش نمادین و گاه ضامن یکپارچگی و وحدت ملی است (ژاپن، سوئد، اسپانیاو ....). افزون براین جمهوریت نیازمند فرهنگ دمکراتیک، رعایت قانون، احترام به حقوق دیگری (حتا مخالفان سیاسی) بردباری و مسئولیت پذیری و خشونت پرهیزی است. برقراری جمهوریت در ایران نیازبه کوشش های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی فراوان و بسیار دارد تا فرهنگ جمهوریت خواهی در کشور جا بیفتد. اگر ما تنها به شکل حکومت توجه کنیم و از جمهوریت غافل شویم استبداد چه در رخت پادشاهی و چه در رخت جمهوری باز تولید می‌شود چنان که در انقلاب ۵۷ دیدیم.
با سپاس بهمن





iran-emrooz.net | Mon, 15.09.2025, 11:07
آیا تحولات نپال درسی برای ایران دارد؟

تهیه و تنظیم: علی‌محمد طباطبایی

در داخل اتوبوس تنها نشسته بودم و سفر طولانی در انتظار من بود. در صندلی پشتی دو نفر در باره رویدادهایی که به تازگی در نپال اتفاق افتاده بودند صحبت می‌کردند و من نا خودآگاه گوش می‌دادم. به نظرم بحث خوبی بود و خلاصه‌ای از آن را برای شما اینجا می‌آورم:

🔶 اجازه بدهید با هم نگاه عمیقی به نپال و رویدادهای اخیر این کشور بر اساس منابعی که اینترنت در اختیار ما قرار دارد داشته باشیم. می‌خواهیم ببینیم این تحولاتی که در آنجا اتفاق افتاده است آیا واقعاً انقلاب به حساب می‌آید یا نه و شاید مهم‌تر اینکه آیا اصلاً تجربه نپال می‌تونه درسی برای وضعیت ما در ایران داشته باشه یا خیر؟ منابع موجود در اینترنت تحلیل‌های خیلی جالبی از خود اتفاقات نپال و تاریخش در اختیار ما می‌گذارند و حتی می‌تونیم به کمک آنها مقایسه‌هایی با وضعیت دیروز و امروز در ایران داشته باشیم.

🔷 اولین چیزی که در این تحلیل‌ها خیلی برجسته است همین بحث بر سر کلمه انقلاب برای اتفاقات نپال هست. آیا در نپال به راستی انقلابی به وقوع پیوسته؟ یا آنچه در این چند روزه در این کشور به روی داد بیشتر شبیه یک جور تغییر دولت و کابینه بوده؟ و آن هم به ویژه در چارچوب قانون اساسی جدید کشور نپال. آیا آنچه به قول بعضی‌ها در فقط شش ساعت روی داد چیزی مانند رویداد انقلاب ۵۷ ایران بود که برای انجام آن به چندین دهه زمان نیاز بود؟ یعنی رویدادی که کلاً سیستم ایران شاهنشاهی را حداقل از برخی جهات زیر و رو کرد؟

🔶 دقیقاً همین طوره. ببینید نکته اصلی اینه که انقلاب معمولاً به یه تغییر خیلی سریع و بنیادی اشاره داره گاهی هم خشونت‌آمیز توی ساختارها. این منابع نشون میدن نپال یه مسیر خیلی طولانی و پرفراز و نشیب رو رفته تا از سلطنت مطلقه برسه به جمهوری دموکراتیک یعنی اگه فقط چند سال اخیر رو نگاه کنیم این تحولات بیشتر شبیه جابه‌جایی قدرت یا بحران‌های سیاسی داخل همون سیستم جمهوری فدرال دموکراتیک بوده که ۲۰۰۷ شد. خب از این زاویه اگه نگاه کنیم شاید بحران سیاسی داخلی یا تغییر دولت کلمه‌های دقیق‌تری باشن تا انقلاب برای توصیف این رویدادهای مشخص اخیر.

🔷 آها اما جالبه که همون منابع وقتی یه‌کم تصویرو بازتر می‌کنن و به کل روند نگاه می‌کنن اتفاقاً خیلی هم از کلمه انقلاب استفاده می‌کنن. مخصوصاً وقتی به اون جنگ داخلی مائوئیستا اشاره می‌کنن. ۱۰ سال طول کشید مگه نه؟ از ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶؟

🔶 بله. بله. با تلفات خیلی بالا بیش از ۱۷ هزار نفر.

🔷 و اون جنبش مردمی بزرگ سال ۲۰۰۶ همون جان آندولان.

🔶 دقیقاً جنبش مردمی دوم علیه پادشاه وقت گرانندرا. بله اینجاست که تصویر کامل میشه این تحلیلا میگن اون دوره واقعاً یه نقطه عطف بود اون جنگ داخلی هدفش مشخص بود سرنگونی کامل سلطنت برقراری جمهوری سوسیالیستی بعدشم اون جنبش ۲۰۰۰ که خب یه اتحاد خیلی مهم بود بین احزاب اصلی و همون مائوئیستا. این اتحاد چنان فشاری آورد که پادشاه گیرانند را عقب‌نشینی کرد.

🔷 مجبور شد پارلمان رو برگردونه.

🔶 بله پارلمان منحل شده رو برگردوند و قدرتش رو واگذار کرد. این در واقع پایان کار سلطنت ۲۰۰ و خرده‌ای ساله نپال بود ولی این تازه اولش بود. سال ۲۰۰۸ مجلس مؤسسانی که تشکیل شد رسماً سلطنت رو لغو کرد و نپال شد جمهوری فدرال و دموکراتیک. بعدم قانون اساسی ۲۰۱۵ اومد و این ساختار جدید رو کاملاً تثبیت کرد. فدرال با ۷ تا استان و شاید از همه مهم‌تر نکته‌ای که خیلی روش تأکید شده نپال رسماً یه کشور سکولار تعریف شد.

🔷 یعنی دیگه تنها کشور پادشاهی هندو مذهب جهان نبود.

🔶 دقیقاً به اون هویت پایان داده شد. بنابراین وقتی کل این روند رو کنار هم می‌ذاریم یعنی جنگ داخلی قیام مردمی بعد برچیده شدن کامل نظام پادشاهی و ایجاد یه سیستم کاملاً جدید یعنی جمهوری فدرال سکولار خب استدلال این منابع اینه که بله این کل فرآیند با اینکه تدریجی بود و پیچیدگی داشت قطعاً مصداق یه انقلاب است.

🔷 انقلاب به معنی دگرگونی بنیادین نظام حکومتی.

🔶 آره دقیقاً یه انقلاب که البته خب یک دهه طول کشید و هزینه انسانی و اجتماعی خیلی سنگینی هم داشت. خب پس این بخش روشن شد نپالی دگرگونی و به نوعی انقلابی رو پشت سر گذاشته هرچند تدریجی. حالا بریم سراغ بخش دوم سؤال شما مقایسه‌ش با ایران. منابع به یه سری شباهت‌های کلی اشاره می‌کنن درسته؟

🔷 مثلاً جامعه مذهبی سابقه مبارزات مردمی و این‌ها درسته؟

🔶 بله یه سری شباهت‌های میشه گفت سطحی مطرح شده هر دو جامعه به شدت مذهبین. نپال با هندویسم و بودیسم، ایران با اسلام شیعه. نهاد دین نقش فرهنگی داره هر دو هم سابقه مبارزات مردمی علیه سلطنت رو دارن که آخرشم منجر به سقوطش شده. چالش‌هایی مثل فساد، نابرابری اجتماعی این‌ها هم مشترکه یا مثلاً نقش مهم جوون‌ها و دانشجوها توی تحولات. اینا نکات مشترکیه که بهش اشاره شده.

🔷 اما حس می‌کنم اصل حرف این تحلیل‌ها جای دیگه‌ست. یعنی وقتی می‌رسیم به تفاوت‌ها، اونجاست که موضوع واقعاً جدی میشه. انگار می‌خوان بگن اون شباهت‌ها خیلی کلین.

🔶 دقیقاً تفاوت‌ها اونقدر ریشه‌ای و بنیادین هستن که این منابع هر مقایسه ساده‌ای رو بی‌معنی می‌کنه. چند تا مورد خیلی کلیدی هست که اشاره می‌کنن. اولیش خب نوع نظام حکومتی امروزه. نپال الان یه جمهوری فدرال دموکراتیکه. سیستم چند حزبی داره. انتخاباتش نسبتاً آزاده و نکته حیاتی که گفتیم طبق قانون اساسیش یک کشور سکولاره. یعنی دین هیچ نقش رسمی در ساختار حکومت نداره.

🔷 خب این در مقابل ایرانه که یک جمهوری اسلامیه با محوریت ولایت فقیه. اسلام مبنای قانون و خب فعالیت احزاب مستقل هم با محدودیت‌های جدی روبه‌روئه. این یعنی از پایه و اساس دو تا مدل کاملاً متفاوتن.

🔶 یعنی زمین بازی‌شون کلاً فرق می‌کنه. یکی سکولاره، یکی دینی. این خودش کلی فاصله‌ست.

🔷 کاملاً. دومین تفاوت بزرگ ساختار فعلی قدرته. ببینید در نپال اون موقع قدرت خیلی دور شخص پادشاه متمرکز بود. وقتی مخالفا یعنی احزاب و مائوییستا با هم متحد شدن، پادشاه دیگه تکیه‌گاه محکمی نداشت و نسبتاً راحت‌تر فروپاشید.

🔶 آها.

🔷 اما تحلیل‌ها در مورد ایران امروز به یه ساختار قدرت خیلی پیچیده‌تر اشاره می‌کنن. یه ساختار چی میگن؟ شبکه‌ای. یعنی شبکه‌ای از نهادهای درهم‌تنیده مذهبی، نظامی، امنیتی مثل نهاد ولی فقیه، سپاه، شورای نگهبان، بنیادها، بوروکراسی دولتی به علاوه یه ایدئولوژی رسمی قوی. نکته اینجاست که توی همچین ساختاری به گفته این تحلیلا اگه یه بخش ضربه بخوره یا ضعیف بشه لزوماً کل سیستم فرو نمی‌پاشه چون قدرت پخش شده و مراکز متعددی داره این با اون وضعیت پادشاهی نپال خیلی فرق داره.

🔶 درسته.

🔷 پیچیدگی خیلی بیشتری داره.

🔶 بله. سومین تفاوت بافت اجتماعی و جغرافیاییه. نپال کشور کوچیکیه کوهستانیه محصور در خشکی. جمعیت روستاییش زیاده. تنوع قومی و زبانیش وحشتناکه. برای همینم ساختار فدرال رو انتخاب کردن نظام کاستی هم هست که هنوز تأثیر داره. ایران اما خب خیلی بزرگتره. جمعیت شهری غالبه. ساختار حکومت متمرکزه نه فدرال و مهم‌تر از همه موقعیت ژئوپولیتیکش توی خاورمیانه خیلی حساس و استراتژیک. نپال اصلاً این وضعیت رو نداره.

🔷 و حتماً نقش خود نهاد دین هم متفاوته جدا از سکولار بودن یا نبودن حکومت.

🔶 بله. چهارمین نکته کلیدی همینه. نقش و ساختار نهاد دین. هندوئیسم و بودیسم توی نپال با اینکه خیلی مهمن، اون ساختار سلسله مراتبی و سازمان‌یافته روحانیت شیعه تو ایران رو ندارن. یعنی اون شبکه منسجم علما و مراجع تقلید با اون نفوذ تاریخی و سیاسی اجتماعی در نپال به این شکل وجود نداره.

🔷 خب نکته پنجم چی؟

🔶 نکته پنجم و آخرم روابط و موقعیت بین‌المللیه. نپال همیشه بین هند و چین گیر کرده و سعی کرده تعادل رو حفظ کنه. ‌این که تحلیلا خیلی روش مانور میدن اینه که هند نقش خیلی فعال و مستقیمی توی روند گذار سیاسی نپال بازی کرد مخصوصاً تو میانج‌گری‌ها.

🔷 آها نقش هند خیلی پررنگ بوده پس.

🔶 بله ولی موقعیت ایران تو منطقه و جهان اصلاً اینطوری نیست. خیلی پیچیده‌تره با کلی تنش، اتحاد، دشمنی، تحریم‌های خاص خودش. این یعنی هر نوع دخالت یا نقش‌آفرینی خارجی توی ایران خیلی خیلی پرهزینه‌تر و پیچیده‌تره و پیامداشم خیلی غیرقابل پیش‌بینی‌تر از نپاله.

🔷 با این همه تفاوت بنیادینی که گفتید واقعاً مشخصه چرا این منابع به این نتیجه می‌رسن که نمیشه تجربه نپال رو یه جور نقشه راه برای ایران دونست.

🔶 جمع‌بندی اصلی این تحلیل‌ها همینه. به خاطر همین شکاف‌های عمیق توی ساختار سیاسی، نقش دین، بافت اجتماعی فرهنگی و مخصوصاً ژئوپولیتیک نپال نمی‌تونه یه سرمشق مستقیم برای ایران باشه. مسیری که نپال رفت یعنی رسیدن به یه جمهوری فدرال سکولار و چند فرهنگی، توی شرایط خیلی خاصی بود. جنگ داخلی طولانی داشت. اتحاد اپوزیسیون بود. نقش مشخص میانجی خارجی مثل هند بود. این سناریو با وضعیت ایران چه ایران ۵۷ که دین نقش محوری داشت چه ایران امروز با این ساختار قدرت پیچیده خب خیلی فاصله داره. برای همین مقایسه مستقیم به گفته این منابع می‌تونه گمراه‌کننده باشه.

🔷 خیلی خب. پس الگوبرداری مستقیم که تقریباً منتفیه. اما آیا این تحلیل‌ها با وجود همه این تفاوت‌ها هیچ نکته کلی قابل تأملی، هیچ درسی از تجربه نپال بیرون نمی‌کشن که بشه فارغ از اون زمینه خاص روش فکر کرد.

🔶 چرا؟ چند تا نکته کلی مطرح میشه. البته همیشه با این قید که باید با احتیاط بهشون نگاه کرد چون زمینه‌ها فرق می‌کنه. یکی اینکه چقدر مهمه که بشه راهی برای گفتگو و مصالحه ملی پیدا کرد تا از بحران‌ها خارج شد. البته نپال خودش جنگ داخلی وحشتناکی داشت. آخرش این توافق و مصالحه بین نیروهای مختلف بود که تونست تغییر رو ممکن کنه.

🔷 یعنی حتی بعد از اون همه درگیری؟

🔶 بله. دوم نقش کلیدی ائتلاف‌های سیاسیه. این منابع خیلی تأکید می‌کنن روی اون اتحاد احزاب سنتی با معایست‌ها تو سال ۲۰۶. چطور این اتحاد تونست پادشاه و مجبور به عقب‌نشینی کنه؟ این نشون میده اتحاد بین نیروهایی که شاید حتی با هم اختلاف دارن چقدر می‌تونه تعیین‌کننده باشه.

🔷 جالبه.

🔶 سومم توانایی نسبی نپال در حفظ یکپارچگی ملی بوده. با وجود اون همه تنوع قومی و زبانی و مذهبی. مدیریت این تنوع‌ها همیشه یه چالش بزرگه ولی کشور از هم نپاشید. شاید مهم‌ترین درسی که این تحلیل‌ها از تجربه نپال برای هر نوع گذار سیاسی می‌گیرن اینه. فقط بودن مردم تو خیابون و اعتراض هر چقدرم بزرگ باشه به تنهایی کافی نیست.‌ اینکه این انرژی مردمی به یه تغییر واقعی و پایدار برسه، نیاز حیاتی به سازماندهی سیاسی هست، به رهبری مشخص و از همه مهم‌تر به اتحاد بین نیروهای اصلی مخالف. همونطور که توی نپال دیدیم ترکیب فشار از پایین یعنی خیابون با یه توافق و چشم‌انداز سیاسی از بالا یعنی اتحاد احزاب و مائوئیستا تونست اون قفل سلطنت رو بشکنه.

🔷 بسیار عالی. پس توی این بررسیا می‌دیدیم که نپال واقعاً یه دگرگونی انقلابی و اساسی رو تجربه کرده اما به شکل یه فرایند طولانی و پیچیده نه یه انفجار و مهم‌تر اینکه، فهمیدیم با وجود یه سری شباهت‌های ظاهری با ایران، تفاوت‌های بنیادین توی ساختار قدرت، نقش دین در جامعه و جایگاه بین‌المللی اونقدر زیاده که صحبت از الگوبرداری مستقیم تقریباً بی‌معناست.

🔶 کاملاً درسته. پیام اصلی منابع هم فهمیدن جزئیات مسیری که نپال رفت؛ با همه ویژگی‌های خاص خودش مثل جنگ داخلی، جنبش مردمی، مصالحه‌های سیاسی، نقش خارجیا و رسیدن به جمهوری فدرال سکولار خودش ارزشمنده. می‌تونه نگاهمون رو به پیچیدگی‌های تغییرات سیاسی بازتر کنه. اما در نهایت هر جامعه‌ای و خب ایرانم همین طور باید راه و چاره منحصر به فرد خودش رو پیدا کنه بر اساس واقعیت‌ها و شرایط داخلی و بین‌المللی خودش. پس معنای همه این‌ها برا شما که گوش میدید چیه؟ منابع ما رو با این سؤال تنها می‌ذارن.

🔷 اگه اتحاد نیروهای سیاسی حتی نیروهای متضاد در کنار فشار مردمی انقدر نقش حیاتی توی گذار نپال از یه سلطنت متمرکز داشت، حالا وقتی با ساختاری مثل ایران روبه‌رو هستیم که قدرت توش خیلی پیچیده و پخشه و نیروهای مخالفم ممکنه دیدگاه‌های خیلی متفاوتی داشته باشن چه شکلی از سازماندهی ائتلاف یا رسیدن به اجماع می‌تونه رای مدیریت تغییرات سیاسی ضروری یا حتی ممکن باشه. این نکته‌ای که شاید بشه بیشتر بهش فکر کرد.

***

منابعی که آن دو نفر بر اساس آنها با هم صحبت می‌کردند و از اینترنت به دست آورده بودند را به من هم نشان دادند:

واژه «انقلاب» (Revolution) معمولاً به یک دگرگونی اساسی، ریشه‌ای و گاه خشونت‌آمیز در ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی یک کشور اشاره دارد که می‌تواند منجر به تغییر نظام حکومتی شود (مانند انقلاب ۱۳۵۷ ایران). آنچه در نپال رخ داد، بیشتر تغییر دولت و گذار سیاسی از طریق مکانیزم‌های قانونی و دموکراتیک بود، نه انقلابی به معنای واژگونی کامل نظام.

مشخصات رویداد نپال
نپال در دهه‌های اخیر روندی طولانی و پیچیده برای گذار از سلطنت مطلقه به جمهوری دموکراتیک را پشت سر گذاشته است. تحولات اخیر بیشتر در قالب تغییر کابینه یا بحران سیاسی درون‌حکومتی رخ داده‌اند و همگی در چارچوب قانون اساسی ۲۰۰۷ به پیش رفته‌اند، نه با قیام عمومی یا سرنگونی خشونت‌آمیز نظام.
از این رو، اصطلاح دقیق‌تر برای این رویدادها «تغییر دولت» یا «گذار سیاسی» است، نه «انقلاب» به معنای کلاسیک آن.

تفاوت با انقلاب
انقلاب معمولاً شامل مشارکت گسترده مردم، فروپاشی ساختارهای قدیم و ایجاد نظم کاملاً جدید است. اما در نپال، تغییرات اخیر در چارچوب جمهوری فدرال دموکراتیک موجود و بر پایه همان قانون اساسی شکل گرفته است.

شباهت‌ها و تفاوت‌های نپال با ایران

شباهت‌ها
🔹نقش دین در جامعه: نپال با اکثریت هندو و بودایی و ایران با اکثریت شیعه، هر دو جامعه‌ای مذهبی‌اند که دین در فرهنگ و سیاست اثرگذار است.
🔹تجربه مبارزات مردمی: هر دو کشور شاهد جنبش‌های ضدسلطنتی بوده‌اند؛ نپال با حرکت‌های دموکراسی‌خواهانه و ایران با انقلاب ۱۳۵۷.
🔹چالش‌های توسعه: فساد، نابرابری اقتصادی و تنش سنت و مدرنیته در هر دو وجود دارد.

تفاوت‌ها
🔹نظام حکومتی: نپال جمهوری فدرال دموکراتیک با نظام چندحزبی و انتخابات آزادتر است؛ ایران جمهوری اسلامی با ولایت فقیه و محدودیت شدید احزاب.
🔹نقش دین در حکومت: نپال کشوری سکولار است؛ ایران بر پایه اسلام سیاسی اداره می‌شود.
🔹ساختار قومی و جغرافیایی: نپال جامعه‌ای به‌شدت متنوع و فدرال است؛ ایران ساختاری متمرکز دارد.
🔹روابط بین‌الملل: نپال میان هند و چین توازن برقرار می‌کند؛ ایران در خاورمیانه بازیگری کلیدی و تحت تحریم‌های جهانی است.

آیا نپال می‌تواند برای ایران سرمشق باشد؟
با توجه به تفاوت‌های بنیادین، الگوبرداری مستقیم دشوار است. تجربه نپال بیشتر درس‌هایی کلی به همراه دارد:
🔹اهمیت گذار مسالمت‌آمیز و گفت‌وگوی ملی.
🔹نقش ائتلاف‌ها و مصالحه سیاسی برای ثبات.
🔹توان جامعه در حفظ وحدت با وجود تنوع قومی و مذهبی.

اما هر کشور باید بر اساس شرایط خود مسیر منحصر به فردی پیدا کند.

آیا آنچه در نپال رخ داد «انقلاب» بود؟
این موضوع بستگی به دوره مورد نظر دارد:
🔹جنبش مائوئیستی (۱۹۹۶–۲۰۰۶): جنگ داخلی میان مائوئیست‌ها و ارتش سلطنتی، با بیش از ۱۷هزار کشته، زمینه‌ساز ورود شورشیان به سیاست و تغییرات نهادی شد. برخی آن را «انقلاب مائوئیستی» می‌نامند.
🔹جنبش دموکراسی‌خواهی ۲۰۰۶: اعتراضات گسترده به سلطنت مطلقه شاه گیانندرا به بازگشایی پارلمان، تدوین قانون اساسی جدید و نهایتاً اعلام جمهوری (۲۰۰۸) انجامید. این روند بیشتر به «گذار سیاسی» شبیه بود اما ماهیتی ساختارشکنانه یافت.

در نتیجه، می‌توان گفت نپال شاهد «گذار انقلابی» بود که سلطنت چندصدساله را سرنگون و جمهوری فدرال دموکراتیک را جایگزین کرد.

مقایسه نپال با ایران امروز
🔹 اجتماع و اقتصاد: نپال کشوری کوچک، فقیر و عمدتاً روستایی است؛ ایران جامعه‌ای شهرنشین، با طبقه متوسط تحصیل‌کرده.
🔹 ساختار قدرت: در نپال، سلطنت شخص‌محور بود و با اتحاد احزاب سقوط کرد؛ در ایران، شبکه‌ای پیچیده از نهادهای مذهبی-نظامی قدرت را در دست دارد.
🔹 جنبش‌های مدنی: در نپال اتحاد احزاب و مردم عامل موفقیت بود؛ در ایران اعتراض‌ها بیشتر پراکنده و بدون اپوزیسیون منسجم است.
🔹 عامل خارجی: هند نقش کلیدی در گذار نپال داشت؛ در ایران، مداخله خارجی پرهزینه و پیچیده است.

جمع‌بندی:
🔹 نپال شباهت کمی با انقلاب ۵۷ ایران دارد و با ایران امروز نیز قابل مقایسه نیست.
🔹 تنها درس مشترک این است که فشار خیابانی بدون سازمان سیاسی پایدار به نتیجه نمی‌رسد. در نپال، اتحاد احزاب و جنبش‌های مدنی مسیر گذار را هموار کرد.

روند تاریخی گذار نپال
۱. ۱۹۵۱ – جنبش دموکراسی‌خواهی: پایان دیکتاتوری خاندان رانا و آغاز پادشاهی مشروطه.
۲. ۱۹۹۶–۲۰۰۶ – جنگ داخلی: شورش مائوئیست‌ها علیه سلطنت، با هزاران کشته.
۳. ۲۰۰۶ – قیام مردمی (Jana Andolan II): اتحاد احزاب و شورشیان، اعتراضات سراسری و پایان سلطنت مطلقه.
۴. ۲۰۰۸ – الغای سلطنت: مجلس مؤسسان جمهوری فدرال دموکراتیک را اعلام کرد.
۵. ۲۰۱۵ – قانون اساسی جدید: تثبیت نظام فدرال، سکولار و دموکراتیک.

چرا گذار نپال «انقلاب» محسوب می‌شود؟
🔹 قیام‌های مردمی و جنگ داخلی مسیر تغییر را هموار کردند.
🔹 سلطنت مطلقه و ساختار کهن سیاسی برچیده شد.
🔹 هویت ملی دگرگون شد: از پادشاهی هندو به جمهوری سکولار فدرال.

این گذار فراتر از تغییر دولت یا کابینه بود؛ یک دگرگونی اساسی نهادی که با هزینه انسانی سنگین همراه شد.





iran-emrooz.net | Sat, 13.09.2025, 12:29
«اپوزیسیون» در چهارراه تصمیم

سعید سلامی

پیش‌درآمد

۱ــ در «مزرعه حیوانات» (از جرج اورول) می‌خوانیم که حیوانات مزرعه، طی یک شورش، جونز صاحب مزرعه مانور را شکست می‌دهند و او را از مزرعه بیرون می‌کنند و خود اداره مزرعه را به دست می‌گیرند.

فردریک صاحب مزرعه پینچ فیلد در همسایگی، برای اینکه این ماجرا در مزرعه او هم تکرار نشود یک روز با پانزده مرد مسلح به مزرعه حیوانات حمله می‌کند. حیوانات هم با رشادت تمام یورش می‌برند، به گلوله‌های آتش‌باری که بر سرشان می‌برید اعتنائی نمی‌‌کنند، اما در نهایت تاب مقاومت در برابر گلوله‌ها را نمی‌آورند، خونین و مالین به داخل ساختمان پناه می‌برند. در آن لحظه ناپلئون (یکی ازخوک‌ها)، رهبر و فرمانده مزرعه هم که تکلیفش را نمی‌داند؛ دمش منقبض شده و بدون ادای یک کلمه بالا و پایین قدم می‌زند. چشم‌ها به فاکس وود، مزرعه دیگر در همسایگی دوخته می‌شود؛ ‌اگر پیل کینگتن، صاحب مزرعه و کسانش به یاری می‌آمدند، هنوز امکان پیروزی بود، اما دریغ از این یاری. در این جنگ سخت یک گاو، سه گوسفند و دو غاز کشته می‌شوند. سرانجام فردریک و مردانش با زخم‌ها و آسیب‌هایی که دیده‌اند می‌گذارند و می‌روند.

حیوانات وقتی به ساختمان نزدیک می‌شوند شلیک توپی را می‌شنوند. باکسر، اسب پرکار مزرعه با شگفتی می‌پرسد: «برای چه شلیک می‌کنند؟» اسکوئیلر، سخن‌گو و کارچاق‌کن ناپلئون فریاد می‌کشد: «فتح و پیروزی را جشن گرفته‌ایم.»

باکسر که از زانوانش خون می‌چکد، یکی از نعل‌هایش افتاده، سمش چاک برداشته و دوازده ساچمه در پای عقبش فرو رفته، می‌گوید: «چه فتحی؟»
اسکوئیلر با فریاد و کمی خشم‌آلود: «چطور چه فتحی رفیق؟ مگر ما دشمن را از خاک خود، خاک مقدس مزرعه حیوانات بیرون نرانده‌ایم؟»
باکسر: «ولی آسیاب بادی ما را ویران کردند. دو سال تمام روی آن کار کرده بودیم.»
اسکوئیلر: «چه اهمیتی دارد؟ آسیاب دیگری می‌سازیم. اگر دل‌مان بخواهد شش تا آسیاب هم می‌توانیم بسازیم. رفیق، تو نمی‌توانی عظمت کاری که کرده‌ایم درک کنی. همین زمینی که ما الان روی آن ایستاده‌ایم در تصرف دشمن بود و اکنون در پرتو رهبری رفیق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته‌ایم.»
باکسر: «پس ما چیزی را که قبلا داشته‌ایم پس گرفته‌ایم.»
اسکوئیلر: «بله، معنای فتح همین است، رفیق.»

۲ــ پزشکیان قبل از جنگ ۱۲ روزه: «دشمن ما را تهدید می‌کند که مرکز اتمی ما را می‌زند، اصلا بیایید و بزنید، این مغز فرزندان ماست که آن‌جا را ساخته. اگر صد تا را بزنید فرزندان ما هزار تا خواهند ساخت.»

در «گران‌ترین و پرهزینه‌ترین نبرد کوتاه‌ مدت جهان»، ج. ا. ۳۷ تن از فرماندهان ارشد نظامی و ۱۷ دانشمند هسته‌ای خود را از دست داد. بنا به نظر کارشناسان هزینه بازسازی ایران پس از این جنگ می‌تواند از ۵۰۰ میلیارد دلار فراتر برود. هزینه موشک‌های ج. ا. در این جنگ ۶.۶ میلیارد دلار برآورد می‌شود. قطع گسترده اینترنت در روزهای جنگ، به تنهایی ۵۰۰ میلیون دلار خسارت به اقتصاد ایران وارد کرد.

بلندپروازی‌های سلطه‌جویانه علی خامنه‌‌ای، حدود ۶ میلیارد دلار هم خسارت به اقتصاد اسرائیل تحمیل کرد، آمریکا و اسرائیل در مجموع برای رهگیری موشک‌های ج. ا. یک میلیارد و ۵۸۰ میلیون هزینه کردند.

خامنه‌ای که از اولین روز جنگ ناپدید شده بود، در سومین پیام ویدیوئی خود از پناه‌گاهش گفت: «چند تبریک به ملت عرض می‌کنم، یکی تبریک پیروزی بر رژیم جعلی صهیونی؛ با آن همه هیاهو و ادعا اسرائیل زیر ضربات ج. ا. تقریباً از پا درآمد و له شد.» و در ادامه گفت: «آمریکا وارد جنگ مستقیم شد، چون احساس کرد اگر وارد نشود، اسرائیل به کلی نابود خواهد شد. این‌جا هم ج. ا. پیروز شد و سیلی سختی به گونه آمریکا نواخت.»

***

آرمان‌شهری محال اما پرهزینه

مدینه فاضله منادیان «راه بهشت از جهنم اسلام انقلابی می‌گذرد»، سرزمینی‌ست سوخته با مردمانی بی‌پناه و بی‌اینده، فقر مطلق و گسترده، تورم کمر‌شکن، بیکاری مزمن و بی‌شهروندانی کارتن‌خواب و گورخواب. برای مشاهده ردپای این جهان‌بینی ویرانگر از ایران گرفته تا غزه، عراق، سوریه، لبنان و یمن به عینکی با شیشه ضخیم نیازی نیست.


بی‌شهروندان شب‌ها در کارتن‌ها یا در گورها می‌خوابند؛ در هر گور یک تا ۴ نفر

رهبران ج. ا. در بیش از چهاردهه، «صدور انقلاب» و «نابودی قریب‌الوقوع اسرائیل» را در سرلوحه حکمرانی خود قرار داده‌اند و برای عملی کردن آن به حمایت گسترده مالی، نظامی و آموزشی در منطقه، از شبه‌نظامیان فرقه‌گرای فعال در نوار غزه، عراق، لبنان، یمن و سوریه پرداخته‌اند.علاوه بر آن، برای سایت‌های هسته‌ای خود تحت عنوان «بازدارندگی» میلیاردها دلار هزینه کرده‌اند. اما از همان ساعات اولیه حمله تا آخرین روز جنگ، آسمان ایران در اختیار اسرائیل باقی ماند، سایت‌های هسته‌ای هدف جنگنده‌ای اسرائیل قرار گرفتند و سه سایت پرآوازه اما مسئله‌دار فردو، نطنز و اصفهان در عرض چند دقیقه توسط بمب‌افکن‌های بی۲ آمریکا تخریب و برای مدت نامعلومی از مدار استفاده خارج شدند.

«آنچه امروز در عرصه داخلی و خارجی پیش روی ج. ا. قرار دارد، تاریک‌تر از هر زمان دیگری است: بی‌برقی و بی‌آبی، فقر، تورم، سقوط پول ملی، بیکاری، تعطیلی صنایع و تولیدی‌ها، بازگشت تحریم‌های بین‌المللی، آمریکایی که فعلا تمایلی به مذاکره ندارد، جنگنده‌های آماده پرواز اسرائیل در آسمان بی‌دفاع ایران، همسایگان و منطقه‌ای که ضعف نظامی ج. ا. را به چشم دیده است.»(آزاده افتخاری، دبیر تحریریه ایندپندنت فارسی)

النصر بالرعب (۱)

النصر بالرعب (پیروزی از طریق ایجاد وحشت)؛ یکی از بنیان‌های حکومتگری ج. ا. است. بی‌دلیل نیست که این رژیم از اولین روز قبضه قدرت، ترور، اعدام، ضرب‌وجرح خشن، شلیک مستقیم به معترضان و به‌طور کلی هراس‌افکنی و ایجاد وحشت درخارج و داخل را در هر شرایطی پیش برده است. نیروهای انتظامی و سرکوبگر حتا در وقوع حادثه‌های طبیعی مثل سیل‌زدگی، زلزله، فروریختن ساختمان پلاسکو، انفجار اسکله شهید رجایی و حتا در زیر آتشبار جنگ، زودتر از نیروهای امدادگر برای نجات آسیب‌دیدگان، خود را به محل حادثه می‌رسانند. کارگزاران حکومت بیش از جان آنسان‌ها، همواره نگران اعتراضات و به خیابان آمدن مردم بوده‌اند.

درعرصه منطقه‌ای و بین‌المللی هم رویکرد همین است. عباس عراقچی در ۵ مرداد ۱۴۰۴ در مصاحبه‌ای گفت: «نیروهای مسلح از یک سال پیش، آرایش جنگی داشت و دولت آمادگی جنگ را پیدا کرده بود. هم دولت و نیروهای مسلح آماده بودند و هم سیاست خارجه فعالیت زیاد داشت و با «دیپلماسی ایجاد خوف» در منطقه توانستیم جلوی جنگ تمام‌عیار را بگیریم.»

رژیمی جهنمی

برخی معتقدند که دشمن‌تراشی و شعله‌ور نگهداشتن آتش جنگ، سرپوشی است بر ناتوانی‌ حکومتگران ج. ا. در اداره و مدیریت جامعه. اما در واقع ج. ا. بنا به ماهیت خویش رژیمی است دشمن زا و دشمن‌زی. اگر به جای میلیاردها دلار هزینه بی‌حاصلی که برای «محور مقاومت» و دو تریلیون دلاری که به سایت‌های هسته‌ای پرتنش خود صرف کرد، با وجود ذخایر عظیم نفت وگاز و معادن کم‌یاب، برای توسعه زیر ساخت‌های صنعتی، برای ساخت یک جامعه سالم و استاندارد، برای رفاه، آسایش و امنیت شغلی شهروندان صرف می‌کرد، نه نیازی به «عمق استرتژیک» در کشورهای منطقه داشت و نه نیازی به سازمان‌های اطلاعاتی موازی و نیروهای سرکوبگر در داخل. اما این‌ها دل‌مشغولی علی خامنه‌ای و نظامیان برگماشته‌اش نیستند.

سرلشکر صفوی، دستیار و مشاور عالی فرماندهی کل قوا در سال ۱۳۹۳ ‌گفت: «قدرت نفوذ ما از محور ایران، عراق و سوریه تا مدیترانه رسیده و این سومین بار است که قدرت نفوذ ایران تا مدیترانه گسترده شده است. خط دفاعی ما دیگر شلمچه نیست، مرز دفاعی ما جنوب لبنان با اسراییل است و عمق دفاع استراتژیک ما تا کنار مدیترانه و بالای سر اسرائیل رسیده است. نگرانی غربی‌ها از توسعه نفوذ قدرت ایران از خلیج فارس تا مدیترانه است.»

«دوران حکومت رهبران مذهبی از مدت‌ها پیش به پایان رسیده است و در حال حاضر این حکومت را سپاه اداره می‌کند. با این حال، این تغییر به معنای از بین رفتن دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل نخواهد بود. یک ج. ا. ضعیف‌شده که کاریزمایش را از دست داده است، همچنان به دنبال راه‌هایی برای تهدید اسرائیل و ایالات متحده خواهد بود، زیرا این رفتار یک ویژگی منحصربه‌فرد و ماهوی آن است.

ج. ا. رژیمی جهنمی برای مردم ایران و همسایگان این کشور، هویتش را از دشمن‌تراشی و هراس‌افکنی از دشمنان خارجی برای تسلط بر شهروندانش می‌گیرد. شعارهای مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و همچنین تحمیل حجاب به زنان را جزو دستورکارهایش می‌داند.

بسیاری از ایرانیان تعجب می‌کنند که چرا دولتشان به جای این‌که به اصلاح وضعیت اقتصادی و مبارزه با فساد درون این کشور بپردازد، این همه پول و تلاش برای جنگیدن با اسرائیل و ایالات متحده صرف می‌کند. پاسخ این سوال این است که هیچ نشانه‌ای دیده نمی‌شود که خود ج. ا. بخواهد اولویت‌های پیشینش را تغییر دهد، زیرا ماهیتش در همین امور نهفته است.» (گریم وود، ایندپندنت فارسی)

«اپوزیسیون» و فرصت‌های از دست رفته

ج. ا. به دلیل ترور از طریق تبهکاران بین‌المللی، بی‌ثبات سازی کشورهای منطقه، تهدیدهای گنده‌لات مآبانه در جهان، در ۴۶ سال گذشته، در منطقه و در صحنه بین‌المللی این‌چنین منفور و مطرود نشده بود. این رژیم با ۳ اپوزیسیون ایرانی (اپوزیسیون منفعل)، اپوزیسیون منطقه‌ای (اپوزیسیون ناظر) و اسرائیل (اپوزیسیونی پرخاشگر، هماهنگ، با توانایی‌های نظامی و اطلاعاتی شگفت‌انگیز و بی‌سابقه) مواجه است. ۴۶ سال گذشته نشان می‌دهد که «اپوزیسیون» ایرانی چه در داخل یا در خارج، به مصداق «کپی برابر اصل»، انگار جامه‌ای است برازنده بر اندام ناموزون ج. ا.: متفرق، بی‌برنامه، ناهماهنگ، اما در دشمنی‌اش با خود هماهنگ‌تر و مصمم‌تر از خصومت‌اش با ج. ا.

در سپیده دم ۲۳ خرداد اسرائیل حمله غافلگیر کننده‌ای به ایران انجام داد. این حمله، انگار تلنگری بود بر تعداد قابل ملاحظه‌ای از ‌«اپوزیسیون» ج.ا. که دریابد «مام میهن» مورد تجاوز قرار گرفته و وظیفه میهنی‌اش ایجاب می‌کند که با محکوم کردن «اسرائیل متجاوز بچه‌کش»(۲)، در کنار رژیمی بایستد که بیش از ۴۶ سال است میهن‌اش را به غنیمت گرفته، به شهروندانش تجاوز کرده و زندانی به وسعت ایران بنا کرده است.

برخی فرصت‌های تاریخی مثل سیاره دنباله‌دار‌ هالی هر چند دهه یکبار شانس رؤیت و دسترسی به ساکنان زمین می‌دهند و برخی یکبار و دیگر هرگز، مگر برای چندین نسل بعدی.

در یک فرصت نادر ما با یک «دشمن مهاجم خارجی» در شکست و اضمحلال یک دشمن ویرانگر داخلی اشتراک منابع پیدا کرده‌ایم. «دولت اسرائیل دیگر قادر به ادامه تفاهم‌های عمیق با ج. ا. نیست و دیگر نه می‌تواند به سیاست نرمش با حماس ادامه دهد و نه برای تداوم تفرقه میان فلسطینیان، کنترل نوار غزه را به حماس واگذارد. در واقع اسرائیل به این واقعیت پی برده است که فرصت دادن به حماس نتیجه مطلوب در پی نداشت. به‌خصوص پس از حمله‌ هفتم اکتبر به شهرک‌های اطراف غزه که به کشته شدن نزدیک به ۱۲۰۰ یهودی، عمدتا اسرائیلی که ۲۳ ماه پیش هنگام وقوع عملیات طوفان‌الاقصى، در آن شهرک‌ها حضور داشتند، منجر شد.

علاوه بر این، دسیتابی ج. ا. به سلاح هسته‌ای، سراسر کشورهای منطقه را به یک رقابت تسلیحاتی بی‌سابقه وارد می‌کند و به گسترش سلاح‌های هسته‌ای می‌انجامد. ج. ا. نمی‌تواند یک کشور هسته‌ای باشد و در عین حال کشوری مانند ترکیه در برابر چنین تحول خطرناکی، تماشاگر باقی بماند.» (خیرالله خیرالله، روزنامه‌نگار و تحلیگر سیاسی لبنانی.)

می‌گویند «جنگ همان دیپلماسی‌ست، اما به زبانی دیگر.» این «زبان دیگر» هزینه کلانی بر هر دو سو تحمیل می‌کند؛ نمی‌توان برای غلبه بر دشمن همواره به این «زبان دیگر» متوسل شد، یا برای زمانی نامعلوم طولانی‌اش کرد، حتا اگر طرف مقابل زبان دیپلماسی را نفهمد. اسرانیل (و همچنین آمریکا)، خود را برای حمله بعدی بازسازی و بازآرایی می‌کنند. از میان برداشتن علی خامنه‌ای در جنگ بعدی، ، امروزه حدس‌وگمان‌ محافل سری در داخل ایران یا حرف‌های درگوشی مردم کوجه‌وبازار نیست.

«رژیم ایران به جای ارائه راه‌حل‌های مشخص از طریق ورود به توافق‌های واقعی، همواره زمان را به ابزار چانه‌زنی بدل کرده و کوشیده است بن‌بست هسته‌ای را به اهرمی برای تداوم حضور و نفوذ در صحنه بین‌المللی تبدیل کند.» (خیرالله خیرالله)

اسرائیل و آمریکا، کتمان نمی‌کنند که این‌بار برخلاف جنگ ۱۲ روزه، حتا یه‌رغم فقدان جایگزینی قابل اتکا و چشم‌اندازی روشن، در سرنگونی دشمن نفهم و شرور هیچ تعللی نخواهند کرد. اسرائیل در حمله به دشمن دیرینه‌اش، فارغ از بودونبود «اپوزیسیون»ی جایگزین، برنامه و منافع خود را پیش خواهد برد.

بعد از جنگ ۱۲ روزه (و به‌ویژه قبل از آن) از سوی «اپوزیسیونِ» مخالفِ جنگ و «تجاوز اسرئیل به ایران»، این تئوری شبه‌علمی به تکرار مطرح می‌شد که «اسرانیل به دنبال منافع خویش است» و باور به این‌که «دموکراسی از بالا، از طریق جنگنده‌های کشوری متجاوز امکان‌پذیر است،» ساده‌لوحانه است. (۳) همانگونه که در بالا آمد، جنگ ۱۲ روزه برای اقتصاد اسرائیل ۶ میلیارد دلار (هزینه اسرائیل در پاسخ به یورش حماس در ۵۷ روز اول ۱۰ میلیارد دلار برآورد شده است)، و برای رهگیری موشک‌های ج.ا. همراه با آمریکا حدود ۱ میلیارد و ۵۸۰ میلیون دلار آسیب زد. بدون تردید اسرائیل به دنبال منافع خویش است؛ اما مقایسه منافع ایرانی سکولار و دموکراتیک برای اسرائیل (و همچنین آمریکا و کشورهای منطقه)، با هزینه جنگ‌های نیابتی یا مستقیم با دشمنی ایدئولوژیکِ ویرانگر، بی‌ثبات کننده و دیرینه، تضاد آشکاری است.

بی‌دلیل نیست که فردریش مرتس صدر‌اعظم آلمان در مورد حملات اسرائیل به ایران با خرسندی گفت: «این کار سخت و کثیفی بود که اسرائیل برای همه ما انجام داد» (۴) و کشورهای اروپا، حتا روسیه و چین، «متحدان راهبردی» ج.ا. هم برای خالی نبودن عریضه، صرفا به دعوت «خویشتن‌داری» دو طرف منازعه بسنده کردند.

دولت‌مردان اروپایی هم بعد از جنگ ۱۲ روزه، و تداوم جنگ‌طلبی ج. ا.، در این‌که اسرائیل این‌بار«جنگ سخت و کثیف» را با هدف حذف ج. ا. از صحنه روزگار به جای آن‌ها هم انجام دهد، اتفاق نظر دارند.

غم این خفته چند

«اپوزیسیونِ» ج. ا. (نه از گونه صادق زیباکلام یا بیژن عبدالکریمی)، ۴۶ سال فرصت‌های اعتراضی کشاورزان، بازنشستگان، آموزگاران، دانش‌جویان، پرستاران، رانندگان، مال‌باختگان و جنبش پرهزینه ۱۴۰۱ را از دست داد و به نظر می‌رسد هنوز هم منتظر است که سحرش دولت بیدار به بالینش بیاید و بشارت دهد که برخیز ج.ا. به حافظه تاریخ پیوسته و «مام میهن» گل‌‌وبلبل شده است.

غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می‌شکند (نیما یوشیج)

————————-
۱ــ مهدی مولایی، دارای دکترای سیاستگذاری فرهنگی در دانشگاه باقرالعلوم: «یکی از سیاست‌های کارآمد و امتحان‌پس‌داده در جنگ‌های بزرگ و مختلف مقاطع تاریخی و از جمله جنگ‌ها و غزوات اسلامی، “سیاست رندانه النصر بالرعب” است. سیاست “النصر بالرعب” (پیروزی از طریق ایجاد ترس) به‌عنوان یکی از مفاهیم راهبردی در تاریخ صدر اسلام، ریشه در متون قرآنی و روایات اسلامی دارد و به‌مثابه عاملی الهی در پیروزی‌های اولیه مسلمین علیه دشمنان‌شان مطرح شده است.»
۲ــ تردیدی نیست که اسرائیل بعد از هفتم اکتبر، به واکنشی ویرانگر و نسل‌کشی عریان در غزه دست زده است، اما توصیه می‌کنم مخالفان «رژیم متجاوز صهیونی» یکبار هم در اینترنت به رفتار قداره‌بندان حماس با «مردم مظلوم فلسطین» و «کودکان غزه»، زیر عنوان «می‌خواهیم زندگی کنیم» نظری بیندازند.
۳ــ جنگنده‌های متفقین در جنگ جهانی دوم در شکست نازیسم و فانتوم‌های فرانسه در پایان دادن به رژیم بدوی قذافی نشان دادند که از بالا می‌توان تغییراتی ایجاد کرد و برای تاسیس دموکراسی فرصتی فراهم نمود، اما بستگی دارد که پایینی‌ها چگونه از این فرصت استفاده کنند: تاسیس آلمانی سوسیال دموکراتیک و تبدیل آن به کشور برتر اروپا یا دامن زدن به منازعه، کشتار و تداوم فرقه‌گرایی در لیبی.
۴ــ جنگ کثیف اصطلاحی بود که به دوره تروریسم دولتی در دوران دیکتاتوری نظامی آرژانتین (حدود ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳) گفته می‌شد. در «جنگ کثیف» دولت نظامی با حمایت سازمان‌های امنیتی آمریکای لاتین و سی‌آی‌اِی، هزاران نفر را شکنجه، بازداشت و ناپدید کرد.

۱۲ سپتامبر ۲۰۲۵ / ۲۱ شهریور ۱۴۰۴



نظر خوانندگان:


■ سلامی عزیز، همیشه به نوشته های شما و نظراتتان ارادت داشته ام. در مورد مقاله بالا، از عمده مطالب گفته شده آموختم و بهره بردم، فقط سوالی برایم مطرح است که چه لزومی دارد یک ایرانی پشتیبان حمله کشوری خارجی به سرزمینش باشد به این دلیل که شاید به سقوط دیکتاتور حاکم کمک شود؟ و نمونه هم آوردید. حالا اگر اینطور نشد و جنگ تاثیر کاملا برعکس گذاشت چه کنیم؟ اصولا مگر نه آنست که جنگ ماهیت ضد مردمی و ضد زندگی دارد؟ آیا فکر نمی‌کنید که مردم ایران معترض و صدمه خورده جنگ اخیر بودند و رژیم را مقصر این نابسامانی می‌دانند؟ مردم ایران نیم قرن شاهد جنگ افروزی و ضدیت جمهوری اسلامی با جهان بوده‌اند. امروز اسرائیل بود و کمی امریکا، در آینده میتواند عربستان باشد، یا ترکیه یا طالبان، یا پاکستان یا جمهوری آذربایجان یا هر کشور دیگری. آیا می‌توان مبلغ و همراه هر کس که به ایران حمله کند بود؟ بی تردید نمی‌توانیم چنین کنیم. ما مستاصلیم به دلیل ضعف خود در ایجاد جبهه متحد ضد دیکتاتوری، اما دلیلی ندارد که دخیل به جایی ببندیم که ممکن است نهایتش پشیمانی باشد.
با احترام، پیروز.


■ آقای سلامی عزیز، به نکات اساسی و ظریفی اشاره کرده‌اید، اما من دقیقأ متوجه نشدم که اپوزیسیون راجع به چی باید «تصمیم‌گیری» کند.
جناب پیروز گرامی، این نکته اصلی را همیشه در نظر داشته باشیم که حمله اسرائیل، برای دفع خطر اتمی شدن ایران و قدرت موشکی آن بود. در این رابطه، اسرائیل حق داشت از خودش دفاع بکند. حال اگر در جریان حمله، برای ایرانیان امکان مثبتی پیدا می‌شود یا نه، بحث دیگری است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ پیروز گرامی درود و سپاس از لطف شما، متوجه نگرانی به جای شما هستم. به طور خلاصه عرض کنم که اگر اسرائیل قبل از حمله به ایران، ما، یعنی به اصطلاح «اوپوزیسیون» ج. ا. را مورد مشورت قرار می‌داد (یا برای جنگ بعدی نظر ما را جویا می‌شد)، به قول معروف صورت مساله کاملا متفاوت می‌بود. آنگاه می‌نشستیم و آلترناتیوهای مختلف را بررسی می‌کردیم: بهترین، کم‌هزینه‌ترین و کوتاه‌ترین راه را انتخاب می‌کردیم، یا در پاسخ توصیه می‌کردیم که فعلا دست نگه دارد، چون ما هنوز آماده نیستیم، آلترناتیو جایگزین نداریم و هنوز بین خودمان اختلاف داریم و به اتفاق نظر نرسیده‌ایم، یا، تو حمله‌ات را بکن ما بعدا فکری به حال خودمان میکنیم. اما دوست عزیز، سپیده دمی از خواب (ایضا از خواب غفلت) بیدار می‌شویم و می‌شنویم که اسرائیل به ایران حمله کرده و مابقی داستان. همانگونه که در مقاله هم به روشنی آورده‌ام اسرائیل (و اصولا هر کشوری جز جمهوری نکبت اسلامی در پی منافع کشور خویش (نه منافع مدینه فاضله و بقای خود) است.
دوباره یادآور می‌شوم که ایران دموکراتیک و سکولار در آینده که تهدیدی بر موجودیت اسرانیل نباشد، جزو منافع اوست. اما واقعیت عینی ماجرا این جاست که منافع این کشور مهاجم ویرانگر خارجی در یک بزنگاه نادر تاریخی، با منافع مخالفان مهاجم ویرانگر داخلی گره خورده است. از این رو من در مقاله‌ام از حمله اسرائیل به خاک ایران، (حتا با هدف خفه کردن هیولای مستقر در داخل) که به بهای جان هزاران مردم به قول تو مستاصل تمام می‌شود و ویرانی دیگری بر ویرانی های انباشته می‌افزاید، دفاع نکرده‌ام و صرفا به واقعیت موجود روی زمین پرداخته‌ام و بر انفعال «اپوزیسیون» که پرچانه است اما پرکارنیست انگشت گذاشته‌ام. و سعی نکرده ام که راهی نشان دهم یا پند و نصیحتی بکنم؛ تغییر و تحول در جامعه و در ذهن و نگاه آدم ها به عوامل بس پیچیده و بس متعدد عیان و نهان وابسته است. به این خاطر، از مقایسه ابو محمد الجولانی دیروز و احمد الشرع امروز یا آنچه در چند روز گذشته در نپال اتفاق افتاد، با وضعیت خودمان و «اپوزیسیون» موجودمان به عمد پرهیز کرده‌ام.
پیروز عزیز، در مورد حمله‌های محتمل آتی ایران به کشورهای دیگر به خاطر احتراز از طولانی شدن می‌گذرم، اما نکته‌ای را به صراحت می‌گویم: اسرانیل در دفاع از خود، در برابر هر تهدید نظری یا عملی، با هر دلیل و انگیزه‌ای که باشد، بی‌تردید محق است، ولی بر این باورم که امروزه اسرائیل در نوار غزه به واکنشی بی‌تناسب و نسل کشی آشکار پرداخته است. اما از سوی دیگر، در شرایطی که قرار گرفته‌ایم، دامن زدن به واقعیت عملکرد نیک و بد اسرائیل، آنچه در هفتم اکتبر اتفاق افتاد و پیامدهای مرگبار آن به هر دو سو، بحث بی‌پایان و بی‌سرانجام این که ایجاد دموکراسی از طریق جنگنده‌های کشوری مهاجم امکان پذیر است یا نیست و... آگاهانه یا از سر بدفهمی یا نفهمی بی‌تردید منحرف کردن واقعیت گریبانگیر ما ولاجرم طولانی کردن عمر هیولای ج.ا. است.
ما فرصت های بی‌تکراری را از دست داده ایم و داریم فرصت ناخواسته ای را از دست می‌دهیم. آتش خانه‌ای را که دچار حریق شده است نخست خاموش می‌کنند و سپیس دنبال منشا یا مجرم می‌گردند. توصیه من فقط این است: چگونه از این آتشی که بر دودمان ما می‌افتد، نه تنها آسیب کمتر ببینیم، بلکه چگونه می‌توانیم از آسیب ان حتا بهره ببریم و از «تاثیر برعکس» ان ممانعت کنیم. نیک و بد آینده در دست های ماست پیروز عزیز.
سعید سلامی


■ آقای قنبری گرامی، به نظرم در پاسخ به پیروز عزیز تا حدودی به سوآل شما هم مبنی بر اینکه «اپوزیسیون راجع به چی باید “تصمیم‌گیری» کند.”» پرداخته‌ام. پاسخ من خیلی ساده است: دو صد گفته چون نیم کردار نیست. «اپوزیسیون» منفعل، پراکنده، سرگرم با بحث‌های بی‌ربط و اتتظارات تاسف بار. چندی پیش، در همین سایت محبوب ما نویسنده‌ای پرکار و پرمدعی مقاله‌ای با این عنوان نوشت که «نوبتی هم باشد، نوبت اسرائیل است»، یعنی اسرائیل بابت رهایی‌شان از اسارت چند هزار سال قبل توسط داریوش، فرصتی است که ما را از اسارتی که به آن گرفتار آمده‌ایم رها سازد و بدهی تاریخ شان را تسویه کند.
از نویسنده مقاله باید پرسید که اگر اسرائیل می‌توانست از بالا با جنگنده‌های اف۳۵ خود برای ما جامعه ایده‌آل بسازد، چرا نتانیاهو بعد از جنگ ۱۲ روزه حداقل ۳ بار به رغم قواعد بین المللی آشکارا از ایرانیان خواست که آستین ها را بالا بزنند و به اعتراض و خیزش برخیزند؛ به عبارت دیگر: زدن و خفه کردن هیولای ج.ا. با من، اما ساختن ایران آینده با خود شماست. همانگونه که در متن مقاله هم آمده با فانتوم‌ها و اف۳۵ها میتوان از بالا کمر نازیسم را شکست یا قذافی را از کانال بیرون کشید و جانش را گرفت، اما بقیه ماجرا با آن پایینی‌هاست: برساختن آلمان سوسیال دموکرات یا کشتارهای فرقه‌ای پایان ناپذیر در لیبی بعد از قذافی؛ از ابو محمد الجولانی در ادلب به احمد الشرع در دمشق رسیدن (گیریم با کمک ترکیه، به هر دلیل)، یا ده‌ها سال به مناقشات فرقه‌ای و مباحثات بی‌سرانجام سرگرم شدن.
با درودهای فراوان سعید سلامی


■ سلامی و قنبری گرامی، از توضیحات شما سپاسگزارم، تنها اضافه کنم که در کامنت خودم اشاره به حق اسرائیل در دفاع از موجودیت خود نکردم، که البته این حق برایشان محفوظ است. اشاره‌ام به تبدیل حمله خارجی به امید مردم برای آزادیست. توضیحات شما را درک کردم و به این جمله آخر اکتفا می‌کنم: ” نیک و بد آینده در دست‌های ماست”
درود بر شما، پیروز.


■ جناب آقای سعید سلامی عزیز،
به باور من، جامعهٔ ایران در نبودِ اپوزیسیونی که بتواند پس از سرنگونیِ جمهوری اسلامی خلا قدرتِ سیاسی را پُر کند، مستأصل و ناتوان خواهد بود (حتی با شعارهای پرطمطراق). بخشی از ما هرگاه از خود ناامید می‌شویم، دست به دامن قدرت‌های خارجی می‌رویم و به نمونه‌های «موفقِ» دخالت‌های بیرونی دل می‌بندیم، یا با هر موجِ اعتراضیِ بزرگ در داخلِ ایران به تکاپو می‌افتیم.
مردم زیر حاکمیتِ جمهوری اسلامی از نظر رفتار جمعی، هم ضعف‌هایی پیدا کرده‌اند و هم قوّت‌هایی. ضعف‌ها: بی‌اعتمادیِ عمومی، فردگراییِ تدافعی، ترس از هزینه، و عادت به «نجات‌دهندهٔ بیرونی»؛ قوّت‌ها: شبکه‌های خردِ کمک‌رسانی، تجربهٔ کنش‌های مدنی، سواد رسانه‌ایِ نسل‌های جدید و ظرفیتِ بالای سازگاری در شرایطِ سخت. اگر این شناختِ دوگانه را صادقانه به رسمیت بشناسیم و برای رفعِ ضعف‌ها راهکاری بیابیم، می‌توانیم بدون اتکا به جنگ یا مداخلهٔ خارجی، راهی برای رهایی از اقلیتی به‌شدت مرتجع و بی‌رحمِ صاحبِ قدرت پیدا کنیم.
جمهوری اسلامی بیشترین «اپوزیسیونِ فردی» را دارد؛ اما این افراد هنوز به سطحِ «ما شدن» نرسیده‌اند. همه دشمن را خوب می‌شناسند، اما شناختی از «ما شدن» ندارند؛ و تا وقتی این «ما» ساخته نشود، حتی اگر اسرائیل به‌جای ۱۲ روز، ۱۲۰ روز هم حمله کند، «قشرِ خاکستری» برای سرنگونی قدمی بر نخواهد داشت.
رژیم طی این پنجاه سال آموخته است چگونه نیروی لازم برای سرکوب را سریع و کم‌هزینه فراهم کند؛ چگونه با «هویت‌بخشیِ هدایت‌شده» شکاف‌ها را عمیق‌تر سازد و همبستگیِ اجتماعی را از میان ببرد؛ و مهم‌تر از همه، چگونه «قشرِ خاکستری» را منفعل و در هراس نگاه دارد، امری که، متاسفانه، تاکنون به‌نحوِ چشمگیری موفق بوده است.
در مقابل، اپوزیسیون، به‌ویژه در خارج، کمترین توانمندی را در ایجادِ همبستگیِ اجتماعی نشان داده است؛ و این ضعف، همان عاملی است که جامعهٔ مستأصلِ ایران را در برابرِ رژیم ناتوان کرده است. اگر «من»های معتبر به «ما» بدل شوند، از این پیچِ بزرگ و دشوارِ استیصال و ناتوانی عبور خواهیم کرد. بدون ساختنِ این «ما»، نه حملهٔ خارجی سودی پایدار دارد و نه موج‌های اعتراضی به نتیجهٔ سیاسی می‌رسند. کار دشوار است، اما شدنی است؛ به شرط آن‌که محصولِ هر بحث، یک نهادِ کوچکِ مؤثر و یک کارِ مشترکِ قابلِ اندازه‌گیری باشد.
سلمان گرگانی


■ آقای گرگانی عزیز. با شما کاملا موافقم. تا حالا موضوع را اینطور مختصر و مفید جایی نخوانده بودم. پیشنهاد کرده‌اید که “محصولِ هر بحث، یک نهادِ کوچکِ مؤثر و یک کارِ مشترکِ قابلِ اندازه‌گیری باشد”. این ایده‌ای بسیار خوب و مطابق توصیه‌های علم مدیریت است، اما باید روی عملی کردن آن کار شود. در حال حاضر باید قدر این تبادل‌نظرهای خود را در فضای مجازی بدانیم، گرچه نتیجه اظهارنظرهای ما قابل اندازه‌گیری نیست. ما الان بدون ترس، نظرات خود را به بحث می‌گذاریم و فقط اخلاق و وجدان را ضامن درستی نظرات خود قرار می‌دهیم. حتی آزادتر از کسی هستیم که عضو یک حزب است، زیرا او ناچار به رعایت خطوط فکری حزب خود است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان



■ آقای گرگانی گرامی درود بر شما، دوست عزیز، ما فرصت‌های زیادی را از دست داده‌ایم و اینک در سربزگاه تاریخ میهن‌مان و بر لبه پرتگاه ایستاده‌ایم. بازیگران حکومتی هنوز هم بر این باورند که به سیاق سال‌های گذشته می‌توانند به بازی کردن و فریب جامعه جهانی بپردازند. آمریکا دیگر اشتیاقی به مذاکره نشان نمی‌دهد، از فرصت فعال کردن مکانیسم ماشه اروپا کمتر از دو هفته مانده است. در صورت اعمال تحریم ها، فشار بیشتری بر مردم تحمیل خواهد شد. بعد از آن ذیل ماده چهار پرونده ایران به سازمان ملل ارجاع خواهد شد. در یک ماه بعدی ج. ا. به احتمال و به روال معمول به مئاکره بازی خود ادامه خواهد داد. در نتیجه، اجماع جهانی، ذیل ماده ۷، ج. ا. را تهدیدی جدی بر ثبات و امنیت بین‌الملل اعلام خواهد کرد و ... باقی قضایا، که می‌دانید.
نوشته‌اید: «بخشی از ما هرگاه از خود ناامید می‌شویم، دست به دامن قدرت‌های خارجی می‌رویم و به نمونه‌های “موفقِ” دخالت‌های بیرونی دل می‌بندیم»
آقای گرگانی عزیز، دیگر کار ما از دست به دامن شدن و دخیل بستن گذشته؛ اسرائیل برخلاف بازیگران حکومتی ج. ا. (و ایضا «اپوزیسیون» ج.ا.) از جنگ ۱۲ روزه درس‌های لازم را گرفته، سامانه‌های دفاعی خود را بازسازی کرده، احیانا بر موشک‌های دفاعی و جنگده‌هایش افزوده، اسمان ایران هنوز هم در زیرجنگنده‌های مهاجم، بی‌دفاع است، نقل قول جا افتاده‌ای است که از هر پنج فرمانده نظامی یا دولت مردان، یکی جاسوس اسرائیل است. اسرائیل دست برماشه منتظر انقضای فرصت مکانیسم ماشه و یک ماه بعدی آن است. نفس های خامنه ای به شمارش افتاده وبا دوپینگ پزشکان و دارو و درمان زنده است. تصمیم‌هایی که در چارچوب مذاکرات محرمانه و پشت درهای بسته و در حلقه محدود قدرت گرفته می‌شود و گوشه‌ای از آن به بیرون درز می‌کند، نشان می‌دهد که «حلقه محدود قدرت» از هم اکنون به رقابت تنگاتنگی برای جانشینی بعد از مرگ خامنه‌ای پرداخته‌اند. (من هنوز هم کودتایی از سوی برخی فرماندهان سپاه را حتا قبل از مرگ خامنه‌ای دور از ذهن نمی‌دانم.)
آنچه گفته شد، تصویری سیاه و تابلویی بدبینانه نیست، واقعیت‌های زمینی است که در پیش چشمان ما دارند اتفاق می‌افتند. آمریکا و اروپا و اسرائیل از ما نمی‌پرسند؛ آن‌ها برای تامین منافع خود برنامه خود را پیش می‌برند. بعد از جنگ ۱۲ روزه در برخی تحلیل‌ها و نوشته‌های خارجی از سازمان مجاهدین «تنها آلترناتیو مسلح و سازمان یافته» (به قول آن‌ها) به عنوان نیرویی در دسترس نام می‌برند و به هر بهانه‌ای در گردهمایی آن‌ها شرکت می‌کنند و بدون رودربایستی عکس یادگاری می‌گیرند.
فرصت‌ها از دست رفته‌اند. «اپوزیسیون» کار جدی نمی‌کند. آقای رضا پهلوی و دیگر پادشاهی خواهان فقط به صدور بیانیه و ارائه چشم اندازی موهوم و تکراری میپردازند، از طیف رنگارنگ جمهوری خواهان حتا یک بیانیه هم برای خالی نبودن عریضه صادر نمیشود. ایران امروز زیر حکمرانی فاشیسم مذهبی، نه به طعنه و سیاه نمایی، بلکه در جسم و جان انسان‌ها و در واقعیت سرزمینی سوخته است. ما آینده را نمی‌سازیم، بلکه بر رخدادهای آینده چشم دوخته‌ایم گرگانی گرامی.
سعید سلامی


■ سلمان گرگانی گرامی،
نوشته‌ بودی “به شرط آن‌که محصولِ هر بحث، یک نهادِ کوچکِ مؤثر و یک کارِ مشترکِ قابلِ اندازه‌گیری باشد.” بسیار خوب گفتی! بگو الان چه از دست ما “منفرد”های نا امید شده از تشکل‌ها بر‌می‌آید؟ چون نه ایجاد تشکل تازه راه‌گشاست و نه تشکلی تازه می‌تواند اعضای زیادی را به خود جلب کند. خوشبختانه در همین سایت افراد زیادی پیشنهاد‌های خوبی ارائه داده‌اند، اما هیچکدام از پیشنهاددهنده‌ها قدرت اجرایی نداشته‌اند.
یک مثال می‌زنم.
تصور من بر این است که ما خارجه‌نشینان بهتر است که یک “مجلس موسسان در تبعید” بسازیم، کار گروه‌های مختلف معادل هر “وزارت‌خانه” بسازیم (البته هر کارگروهی بهتر است که تعداد زیادی اعضای داخل کشوری، به صورت مخفی، داشته باشند تا مشکل امنیتی برایشان پیش نیاید)، و با سخنگویان هر کارگروه، یک دولت در تبعید بسازیم، و ...، ... اما توان ایجاد یک سیستم آنلاین برای پیشبرد این پیشنهاد را ندارم.
لطفا توضیح بده که چه کاری از دست “من” بر‌می‌آید؟
با احترام - حسین جرجانی


■ جناب سلامی و جرجانی عزیز
ما امروز در چهارراه انتخاب سیاسی نیستیم، بلکه در چهارراه انتخاب نوع تفکر ایستاده‌ایم. تاریخ نشان داده است که تغییر نظام‌های سیاسی، بدون تغییر در شیوه اندیشیدن و فرهنگ سیاسی جامعه، تنها به بازتولید اشکال تازه‌ای از همان چرخه استبداد می‌انجامد. مسئله اصلی نه صرفاً «چه کسی حکومت کند»، بلکه «چگونه باید اندیشید و چگونه باید قدرت را سامان داد» است. اگر تفکر انتقادی، پذیرش مسئولیت جمعی و ارزش‌گذاری بر عقلانیت جایگزین نگاه‌های مطلق‌گرایانه نشود، هر انتخاب سیاسی جدیدی دیر یا زود به همان فرصت‌سوزی‌های گذشته منتهی خواهد شد.
نمونه‌های روشن این فرصت‌سوزی را می‌توان پیش از انقلاب ۱۳۵۷ مشاهده کرد. جامعه در برابر هتک حرمت مصدق سکوت کرد و بسیاری از نیروهای سیاسی، به جای آنکه از تجربه ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد درس بگیرند، همان خطاها را تکرار کردند. هنگامی که محمدرضا پهلوی اعلام کرد صدای انقلاب مردم را شنیده است، سخنش به‌طور کامل بی‌اعتبار شمرده شد، بی‌آنکه ارزیابی دقیقی از امکان‌ها و محدودیت‌های اصلاحات صورت گیرد. بختیار، که شاید آخرین فرصت برای گذار آرام به دموکراسی بود، با برچسب «نوکر بی‌اختیار» کنار زده شد و فضای عمومی چنان احساسی گردید که حتی دیدن تصویر امام در ماه حقیقتی مسلم تلقی شد. این رخدادها نشان داد که عقلانیت سیاسی درست در لحظه‌ای که بیش از هر زمان دیگر به آن نیاز بود، جای خود را به شور، احساس و اسطوره‌سازی داده است. پیامد این وضعیت، نه تنها سرنوشت انقلاب ۵۷ بلکه مسیر بعدی تاریخ ایران را نیز تحت تأثیر قرار داد و نمونه‌ای روشن از تکرار چرخه فرصت‌سوزی شد که بارها در تاریخ معاصر ما تکرار شده است.
کمی بیندیشیم؛ ما با جنبش شکوهمند «زن، زندگی، آزادی» چه کردیم؟ این حرکت اعتراضی نه تنها خواسته‌ای سیاسی بلکه نشانه‌ای از تحولی اجتماعی و نسلی بود. با این حال، به جای آنکه به برنامه‌ای منسجم و عقلانی برای تغییر پایدار تبدیل شود، بار دیگر در دام احساسات لحظه‌ای، تفرقه‌های درونی و نبود راهبرد روشن گرفتار آمد. این تجربه نشان داد که جامعه ظرفیت خیزش دارد، اما بدون سازمان‌دهی، همبستگی و چشم‌انداز مشخص، حتی بزرگ‌ترین جنبش‌ها نیز در معرض فرسایش و بازتولید چرخه فرصت‌سوزی قرار می‌گیرند.
این واقعیت یادآور می‌شود که گذر از استبداد تنها با فروپاشی یک نظام سیاسی امکان‌پذیر نیست، بلکه نیازمند بلوغ اجتماعی، نهادهای پایدار و فرهنگی است که مسئولیت تاریخی را بپذیرد. اگر همچنان در گذشته متوقف بمانیم و تاکتیک‌ها و الگوهای جنبش‌های خود را بر پایه انقلاب ۵۷ بازسازی کنیم، بی‌آنکه تحولات اجتماعی، روانشناسی جمعی و تجربه تاریخ را در نظر بگیریم، دیر یا زود دوباره به همان نقطه نخست بازخواهیم گشت. طی قرون، ما عادت کرده‌ایم به جای مسئولیت‌پذیری، دیگری را مقصر بدانیم. اما اگر به ریشه‌ها بنگریم، باید بپذیریم که فرهنگ سیاسی ما بیشتر بر پیروی بی‌چون‌وچرا از اقتدار استوار بوده است تا بر عقلانیت و نقد.
ما ایرانیان اغلب به‌خوبی می‌دانیم چه چیزی را نمی‌خواهیم، اما در مورد اینکه چه می‌خواهیم به توافق نمی‌رسیم. این سرگشتگی ریشه در نوعی نگاه مطلق‌گرایانه دارد؛ نگاهی که بر اصل «یا همه‌چیز یا هیچ‌چیز» بنا شده است. اگر به همه خواسته‌ها دست یابیم، آن را حق مسلم خود می‌پنداریم، و اگر کمتر از آن نصیبمان شود، احساس ظلم می‌کنیم و می‌کوشیم به هر قیمتی نظم موجود را برهم زنیم. چنین رویکردی نه تنها امکان رسیدن به توافق جمعی را کاهش می‌دهد، بلکه چرخه بی‌ثباتی سیاسی و اجتماعی را بازتولید می‌کند.
در شرایط کنونی، هر جمعی که بتواند عقلانیت را در خود پرورش دهد، نه تنها اهمیتی بنیادین دارد بلکه همچون نفسی حیاتی برای جامعه است. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، جنبش‌های اجتماعی در آینده نزدیک ــ چه در عرصه اقتصادی، چه سیاسی، فرهنگی و حتی نظامی ــ قابل تصور و وقوع‌اند. اما تفاوت میان جنبش‌های پایدار و گذرا، در میزان توانایی آن‌ها برای نقد درونی، بازشناسی نقاط ضعف و تقویت ظرفیت‌های مثبت خود است. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جنبش‌هایی که صرفاً بر خشم یا هیجان استوار بوده‌اند، غالباً به فرسایش یا بازتولید استبداد انجامیده‌اند؛ نمونه آن، بسیاری از خیزش‌های قرن بیستم در جهان سوم است که به جای دموکراسی، به دیکتاتوری‌های نوین منتهی شدند. در مقابل، جنبش‌هایی که توانسته‌اند از دل تضادها، سازوکاری برای همبستگی و گفت‌وگوی میان اقشار گوناگون بیافرینند نه تنها دوام بیشتری یافته‌اند بلکه به نهادسازی و اصلاحات پایدار منجر شده‌اند. بنابراین، برای جامعه ایران نیز ضروری است که به‌جای تکرار چرخه فرصت‌سوزی، ضعف‌ها و قوت‌های هر نوع جنبش را به‌طور نقادانه مطالعه کند و از دل آن راهی برای همبستگی در تمام سطوح اجتماعی بیابد.
سلمان گرگانی


■ آقای گرگانی عزیز، برای کسانی که می‌پرسند “چه باید کرد؟”، شما به درستی به آغاز راه اشاره کرده‌اید: “در شرایط کنونی، هر جمعی که بتواند عقلانیت را در خود پرورش دهد، نه تنها اهمیتی بنیادین دارد بلکه همچون نفسی حیاتی برای جامعه است”. من فقط اضافه می‌کنم که این ایده شما، تقریبآ همان راهی است که واتسلاو هاول (رئیس جمهور سابق جمهوری چک) در کتاب “قدرت بی قدرتان” در سال ۱۹۸۵ مطرح کرده بود.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان



■ آقای گرگانی گرامی، من در نوشتارهای قبلی از جمله «ج.ا. مرده ریگ محمد رضا پهلوی» در سه شماره به برخی نکاتی که شما اشاره کرده‌اید، در سایت ایران امروز پرداخته‌ام. به خاطر احتراز از تکرار گفته‌های پیشین، کوتاه و به اختصار عرض کنم؛ همانطور که در متن مقاله آمده و همچنین در کامنت دوستان هم سعی کردم شرایط موجود را توضیح دهم، کارنامه «اپوزیسیون» ج. ا. در سال‌های گذشته مردود و تاسف‌بار است. من آگاهانه واژه اپوزیسیون را در متن و در کامنت‌ها داخل گیومه گذاشته‌ام؛ ما به اصطلاح اپوزیسیون هستیم؛ «اپوزیسیونی» منفعل و متفرق مطلوب ج. ا. شاید «اپوزیسیون در چهار راه بی‌تصمیمی» عنوان درست‌تری برای مقاله می‌بود.
باری دوست عزیز، ما فرصت‌های مغتنم اما پرهزینه‌ای را درسال‌های گذشته از دست داده‌ایم، دیگر فرصتی نیست که خود را در گرداب بحث‌های تکراری و بی‌حاصل گرفتار کنیم. مکانیسم ماشه و تنگناهای حاصل از آن پیش پای ج. ا. است. خامنه‌ای و کارگزارانش مذاکره با آمریکا و اروپا را بر اساس شرایط آنان استحاله و مرگ خود تلقی می‌کنند. از این رو، همچنان بر طبل جنگ می‌کوبند؛ آنان در جنگ (با وجود کشتار و ویرانی)، احتمال بقای خود را بیشتر از مذاکره ارزیابی می‌کنند. همانطور که در کامنت های پیشین نوشتم، اکنون در سربزنگاه تاریخ میهنمان و بر لبه پرتگاه قرار گرفته‌ایم. تیک تیک ساعت زمان، مرگ هم میهنان و ویرانی میهن ما را در روزها و ماه های آتی با هزاران زبان اعلام می‌کند؛ نتایج جنگ بعدی قابل پیش بینی نیست، اما به احتمال زیاد به اضمحلال نکبت ج. ا. منجر خواهد شد. آیا کاری از دست ما ساخته است؟ اگر پاسخ مثبت است، پس معطل چه هستیم؟
سعید سلامی


■ جناب سلامی عزیز
ایرانیان همواره بر لبهٔ مخاطرات تاریخی ایستاده‌اند؛ امروز نیز سال‌هاست که بر همان لبه قرار داریم، اما شرایط معاصر به‌ویژه حملات پیشین اسرائیل و آمریکا و احتمال وقوع حملات بعدی این خطر را ملموس‌تر و فوری‌تر ساخته است.
به باور من، اکنون بیش از هر زمان دیگر ضروری است که از هر حرکتی که مانع «ما شدن» ایرانیان می‌شود، جدی و قاطعانه فاصله بگیریم و واقعیت‌های اجتماعی را آن‌گونه که هست بپذیریم. هر پویشی که هویت جمعی را تضعیف کند یا جامعه را از توان بازسازی و همبستگی دور سازد، در عمل ما را از مسیر تحقق خواست‌های مشترک بازمی‌دارد. بنابراین، پیامد راهبردی شرایط کنونی آن است که جامعه ایران یا با بازشناسی ضعف‌ها و تمرکز بر همبستگی از این لبه خطر عبور خواهد کرد، یا با تداوم تفرقه و خودفریبی، بار دیگر تاریخ فرصت‌سوزی را تکرار خواهد نمود.
فراموش نکنیم که در منطق «سیاست بقا»، تهدید خارجی می‌تواند برای رژیم‌های اقتدارگرا به منبع مشروعیت بدل شود و بقای آن‌ها را تضمین کند؛ امری که تاکنون نیز کم‌وبیش موفقیت‌آمیز بوده است. مگر آنکه جامعه بتواند با ایجاد «انسجام اجتماعی» و پذیرش مسئولیت جمعی، مانع بهره‌برداری نظام سیاسی از این تهدیدها شود.
سلمان گرگانی



iran-emrooz.net | Fri, 12.09.2025, 16:29
آمریکا و برزیل: دو مسیر متفاوت در دفاع از دموکراسی

مترجم: جمشید خون‌جوش

  مقدمه مترجم: دیوان عالی برزیل در حکمی تاریخی رئیس‌جمهور پیشین این کشور، ژائیر بولسونارو، را به توطئه علیه دموکراسی و تلاش برای کودتا پس از شکست در انتخابات سال ۲۰۲۲ مجرم شناخت و به ۲۷ سال زندان محکوم کرد.
بدین مناسبت، نیویورک‌تایمز مقاله‌ای به قلم دو پروفسور دانشگاههای ایالات متحده با عنوان «جایی که آمریکا شکست خورد، برزیل موفق شد» منتشر کرده است که حاوی اطلاعات و جزئیات جالب و قابل توجهی است که در زیر می‌خوانید.
مشاهدات بیش از یک دهه گذشته حاکی از آن است که دموکراسی‌های معاصر با چالشی فزاینده روبه‌رو هستند: سیاستمداران و جنبش‌های غیرلیبرال که از طریق صندوق رای به قدرت می‌رسند به محض تصاحب آن، نظم قانون اساسی را تضعیف می‌کنند. تجربه کشورهایی چون ونزوئلا با هوگو چاوز، ترکیه با رجب طیب اردوغان، مجارستان با ویکتور اوربان، السالوادور با نایب بوکله و تونس با قیس سعید نشان می‌دهد که چگونه رهبران منتخب، دستگاه‌های حکومتی را سیاسی کرده و آن‌ها را علیه مخالفان به کار می‌گیرند تا بقای خود را تضمین کنند.
در سالهای گذشته، ایالات متحده و برزیل هر دو با تهدیدی مشابه مواجه شدند: رؤسای‌جمهوری با گرایش‌های اقتدارگرایانه که پس از شکست در انتخابات، به نهادهای دموکراتیک یورش بردند. دونالد ترامپ در آمریکا و ژائیر بولسونارو در برزیل، هر دو از پذیرش شکست سر باز زدند و تلاش به بی‌اعتبار کردن فرآیندهای انتخاباتی نمودند.

ایالات متحده: فرصت‌های از دست‌رفته
ترامپ با امتناع از پذیرش نتایج انتخابات ۲۰۲۰ و تحریک هوادارانش در حمله ۶ ژانویه ۲۰۲۱ به کنگره، یکی از بنیادی‌ترین اصول دموکراسی – پذیرش شکست – را نقض کرد. با این حال، نهادهای آمریکایی در عمل نتوانستند او را پاسخگو کنند.
مجلس نمایندگان ترامپ را استیضاح کرد، اما سنای آمریکا او را تبرئه نمود و مانع از محرومیت او برای حضور مجدد در انتخابات شد. وزارت دادگستری در پیگرد او کند عمل کرد و دیوان عالی با اعطای مصونیت گسترده به روسای‌جمهوری عملاً پرونده‌ها علیه ترامپ را متوقف ساخت. در نتیجه، حزب جمهوری‌خواه بار دیگر او را نامزد کرد و ترامپ پس از بازگشت به کاخ سفید در دور دوم ریاست‌جمهوری خود، آشکارا به سمت اقتدارگرایی حرکت کرد: استفاده ابزاری از نهادهای دولتی برای تنبیه منتقدان، فشار بر رسانه‌ها و جامعه مدنی، و حتی عبور از خطوط قانون اساسی. کمتر از یک سال پس از آغاز این دوره، آمریکا وارد مرحله‌ای شده که می‌توان آن را «اقتدارگرایی رقابتی» نامید.

برزیل: تجربه‌ای متفاوت
برزیل اما مسیری دیگر پیمود. تجربه دیکتاتوری نظامی در نیمه دوم قرن بیستم موجب شد نخبگان سیاسی و قضایی این کشور تهدید بولسونارو را جدی بگیرند. قضات دیوان عالی و رهبران کنگره از همان آغاز ریاست‌جمهوری او در برابر تلاش‌هایش برای بی‌اعتبار کردن نظام انتخاباتی مقاومت کردند.
دادگاه عالی انتخابات تحقیقات گسترده‌ای را درباره کارزار انتشار اخبار جعلی توسط بولسونارو آغاز کرد، حساب‌های شبکه‌های اجتماعی فعالان ضد دموکراتیک را تعلیق نمود، محتوای آنلاین تهدیدآمیز را حذف کرد و حتی برخی متحدان بولسونارو را بازداشت کرد. هرچند این اقدامات جنجالی بود، اما به‌طور کلی در راستای دفاع از دموکراسی تلقی شد.
در انتخابات ۲۰۲۲ نیز دادگاه انتخاباتی برای جلوگیری از مداخله طرفداران بولسونارو، تدابیر فوری اتخاذ کرد و بلافاصله پس از شمارش آرا، نتایج را اعلام نمود تا فرصت برای زیر سوال بردن آن وجود نداشته باشد. برخلاف آمریکا، بسیاری از رهبران راست‌گرا به سرعت شکست بولسونارو را پذیرفتند.
وقتی در ژانویه ۲۰۲۳ هزاران تن از هواداران بولسونارو به کنگره، دیوان عالی و کاخ ریاست‌جمهوری حمله کردند، نهادهای برزیلی بدون تأخیر وارد عمل شدند. در ژوئن همان سال، بولسونارو از حضور در هر مقام عمومی برای هشت سال محروم شد و در سال ۲۰۲۵ به اتهام توطئه برای کودتا محاکمه و محکوم گردید. این اقدام، او را نخستین رئیس‌جمهور سابق برزیل ساخت که به دلیل تلاش برای سرنگونی دموکراسی به زندان می‌رود.

مداخله ایالات متحده و تناقض بزرگ
محاکمه و محکومیت بولسونارو نقطه اوج قاطعیت نهادهای برزیل بود، اما همزمان دولت ترامپ – برخلاف سنت چند دهه‌ای آمریکا در حمایت از دموکراسی در آمریکای لاتین – کوشید این روند را تضعیف کند. دولت او تحریم‌هایی علیه مقامات برزیلی از جمله قضات دیوان عالی اعمال کرد و با تعرفه‌های سنگین اقتصادی بر صادرات برزیل، در عمل این کشور را بابت دفاع از دموکراسی‌اش مجازات نمود.
این اقدام که یادآور مداخلات ضددموکراتیک ایالات متحده در دوران جنگ سرد است، نشان داد که چگونه منافع سیاسی کوتاه‌مدت می‌تواند سیاست خارجی سنتی آمریکا را زیر پا بگذارد.
دموکراسی نیاز به دفاع دارد
با وجود تمام نقص‌ها و موضوعات بحث‌برانگیز در اقدامات بالا، امروز دموکراسی برزیل سرزنده‌تر از دموکراسی آمریکاست. علت ساده این ادعا: نهادهای برزیلی تهدید را جدی گرفتند و فعالانه عمل کردند. در مقابل، نهادهای آمریکا در برابر ترامپ یا منفعل ماندند یا ناکام شدند.
تجربه و درس روشن از مقایسه این دو مورد این است که  دموکراسی، حتی در قدیمی‌ترین و قدرتمندترین کشورها، امری بدیهی و تضمین‌شده نیست. باید از آن دفاع کرد – و اگر ایالات متحده می‌خواهد همچنان الگوی دموکراسی باشد، شاید بد نباشد به جای کارشکنی در راه برزیل، از آن بیاموزد.
در اینجا می‌توان نکات بیشتری درباره دشواری‌های دموکراسی زخمی آمریکا در پرتو قتل چارلی کرک یافت.


جایی که آمریکا شکست خورد، برزیل موفق شد

فیلیپه کامپانته و استیون لویتسکی / نیویورک‌تایمز / جمعه ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۵

روز پنج‌شنبه (۱۱ سپتامبر ۲۰۲۵)، دیوان عالی برزیل کاری را انجام داد که سنای آمریکا و دادگاه‌های فدرال به شکلی غم‌انگیزی از آن بازماندند: محاکمه و محکوم کردن یک رئیس‌جمهور سابق که به دموکراسی حمله کرده بود.

در حکمی تاریخی، دیوان عالی با رای ۴ به ۱، ژائیر بولسونارو، رئیس‌جمهور پیشین برزیل، را به توطئه علیه دموکراسی و تلاش برای کودتا پس از شکست در انتخابات سال ۲۰۲۲ مجرم شناخت. او به ۲۷ سال زندان محکوم شد. مگر آنکه در تجدیدنظر – که بعید به نظر می‌رسد – موفق شود، بولسونارو نخستین رهبر کودتای تاریخ برزیل خواهد بود که واقعاً راهی زندان می‌شود.

این تحولات تضادی آشکار با ایالات متحده ترسیم می‌کند؛ جاییکه دونالد ترامپ، که او نیز در پی تغییر نتیجه انتخابات بود، نه به زندان که دوباره به کاخ سفید بازگشت. ترامپ، که به خوبی از قدرت این مقایسه آگاه بود، محاکمه بولسونارو را «شکار جادوگران» خواند و محکومیت او را «چیزی وحشتناک، واقعاً وحشتناک» توصیف کرد.

اما ترامپ تنها به انتقاد از تلاش برزیل برای دفاع از دموکراسی بسنده نکرد؛ او کشور را مجازات هم کرد. حتی پیش از صدور حکم، دولت ترامپ تعرفه‌ای ۵۰ درصدی بر بیشتر صادرات برزیل وضع کرد و چند مقام دولتی و قضات دیوان عالی این کشور را تحریم نمود. الکساندر دِ مورائس، قاضی ناظر پرونده، تحت «قانون ماگنیتسکی جهانی» (توضیح در انتها) با سخت‌ترین تحریم‌ها مواجه شد.

این اقدامی بی‌سابقه بود: دولت آمریکا قاضی یک دیوان عالی در کشوری دموکراتیک را با تحریم‌هایی هدف قرار داد که پیش‌تر تنها برای ناقضان بدنام حقوق بشر، مانند عبدالعزیز الحساوی (متهم در قتل جمال خاشقجی، نویسنده واشنگتن‌پست در سال ۲۰۱۸) یا چن کوانگو (معمار سرکوب اقلیت اویغور در چین) به کار گرفته شده بود. پس از اعلام حکم بولسونارو در روز پنج‌شنبه، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، نه‌تنها از سیاست ترامپ دفاع کرد بلکه آن را تکرار نمود و گفت ایالات متحده به این «شکار جادوگران» «به‌طور مقتضی پاسخ خواهد داد».

به بیان ساده، دولت ترامپ تلاش کرده است تا با استفاده از تعرفه‌ها و تحریم‌ها، برزیلی‌ها را وادار کند که نظام حقوقی – و دموکراسی – خود را تضعیف کنند. در عمل، دولت آمریکا برزیلی‌ها را برای کاری مجازات می‌کند که خود آمریکایی‌ها باید انجام می‌دادند، اما در آن ناکام ماندند: پاسخگو کردن یک رئیس‌جمهور سابق به‌خاطر تلاش برای تغییر نتیجه انتخابات.

دموکراسی‌های معاصر با چالش‌های فزاینده‌ای از سوی سیاستمداران و جنبش‌های غیر لیبرال روبه‌رو هستند؛ نیروهایی که از طریق انتخابات به قدرت می‌رسند، اما پس از آن نظم قانون اساسی را تضعیف می‌کنند. رهبران منتخبی همچون هوگو چاوز در ونزوئلا، رجب طیب اردوغان در ترکیه، ویکتور اوربان در مجارستان، نایب بوکله در السالوادور و قیس سعید در تونس نهادهای دولتی را سیاسی کرده و از آن‌ها برای تضعیف مخالفان و تثبیت قدرت خود بهره بردند.

درس دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ – آخرین دوره‌ای که دموکراسی‌های غربی با چنین تهدیداتی از درون مواجه شدند – این بود که نیروهای غیر لیبرال در انتخابات همواره منصفانه عمل نمی‌کنند. آن‌ها بیش از لیبرال‌ها حاضرند از عوام‌فریبی، اطلاعات نادرست و حتی خشونت برای کسب و حفظ قدرت استفاده کنند. همان‌طور که لیبرال‌های اروپایی در آن دوره آموختند، انفعال در برابر چنین تهدیداتی می‌تواند هزینه‌ساز باشد. دموکراسی‌ها ذاتاً توان دفاع از خود را ندارند؛ بلکه باید از آن‌ها دفاع شود. حتی بهترین سازوکارهای قانون اساسی نیز صرفاً روی کاغذ باقی می‌مانند مگر آنکه رهبران واقعاً از آن‌ها استفاده کنند.

در دهه گذشته، ایالات متحده و برزیل هر دو با تهدیدهایی غیر لیبرال مواجه شدند. شباهت‌ها چشمگیراند. هر دو کشور رؤسایی با گرایش‌های اقتدارگرایانه انتخاب کردند که پس از شکست در انتخابات، به نهادهای دموکراتیک حمله‌ور شدند.

ترامپ، با رد نتایج انتخابات ۲۰۲۰ و تلاش برای تغییر نتیجه، اصلی‌ترین قاعده دموکراسی را زیر پا گذاشت؛ کارزاری که در نهایت به شورش ۶ ژانویه ۲۰۲۱ انجامید.

بولسونارو، سیاستمدار راست‌گرای افراطی که در سال ۲۰۱۸ به قدرت رسید، آشکارا از الگوی ترامپ پیروی کرد. او وقتی در نظرسنجی‌های پیش از انتخابات ۲۰۲۲ عقب افتاد، اعتبار روند انتخاباتی را زیر سوال برد. بارها مقامات انتخاباتی را متهم کرد، نظام رأی‌گیری الکترونیک برزیل را هدف حمله قرار داد و خواستار حذف آن شد. او مدعی بود که تنها امکان باختش تقلب است، به این معنا که پیروزی مخالفان از اساس نامشروع خواهد بود.

پس از شکست نزدیک از لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا، همانطور که پیش‌بینی شده بود، بولسونارو از پذیرش شکست سر باز زد. در ۸ ژانویه ۲۰۲۳، هزاران تن از هوادارانش به کنگره، دیوان عالی و کاخ ریاست‌جمهوری برزیل یورش بردند. هرچند این قیام شباهت بسیاری به رویدادهای ۶ ژانویه داشت، اما حمله بولسونارو به دموکراسی حتی از اقدام ترامپ نیز فراتر رفت. او که سابقه خدمت در ارتش را داشت، با تکیه بر سنت دخالت نظامیان در سیاست برزیل، کوشید ائتلافی با بخش‌هایی از ارتش شکل دهد. در نبود یک حزب یا پایگاه قوی حامی در مجلس، بولسونارو امید خود را به ارتش دوخته بود.

تحقیقات گسترده پلیس فدرال نشان داد بولسونارو و شماری از متحدان نظامی‌اش برای براندازی انتخابات و جلوگیری از تحلیف لولا توطئه کرده بودند. شواهد حتی از طرح‌هایی برای ترور لولا، معاونش جرالدو آلک‌مین و قاضی مورائس حکایت داشت. خوشبختانه فرماندهی ارتش، تحت فشار دولت بایدن‌، حاضر به همراهی با این کودتا نشد.

در ایالات متحده و برزیل، هر دو رئیس‌جمهور منتخب پس از شکست در انتخابات به نهادهای دموکراتیک حمله کردند تا خود را در قدرت نگه دارند. هر دو تلاش در ابتدا ناکام ماند.

اما از این نقطه به بعد مسیر دو کشور از هم جدا شد. آمریکایی‌ها در عمل کار چندانی برای حفاظت از دموکراسی خود در برابر رهبری که به آن حمله کرده بود، انجام ندادند. سازوکارهای مشهور قانون اساسی نتوانستند ترامپ را به دلیل تلاش برای تغییر نتیجه انتخابات ۲۰۲۰ پاسخگو کنند. هرچند مجلس نمایندگان در ژانویه ۲۰۲۱ به استیضاح او رای داد، سنا – که می‌توانست او را محکوم کرده و برای همیشه از نامزدی ریاست‌جمهوری محروم سازد – رای به تبرئه داد. وزارت دادگستری نیز در پیگرد قضایی ترامپ به خاطر نقش او در شورش ۶ ژانویه تعلل کرد و تقریباً دو سال صبر کرد تا دادستان ویژه منصوب کند. ترامپ در اوت ۲۰۲۳ رسماً متهم شد، اما دیوان عالی بدون احساس فوریت، اجازه داد پرونده به تعویق بیفتد. در ژوئیه ۲۰۲۴، این دادگاه حکم داد که روسای‌جمهوری از مصونیت گسترده برخوردارند و در نتیجه پرونده دولت علیه ترامپ عملاً از مسیر خارج شد. حزب جمهوری‌خواه هم با وجود رفتار آشکارا اقتدارگرایانه ترامپ، او را برای انتخابات ۲۰۲۴ نامزد کرد. زمانی که او دوباره پیروز شد، تمام پرونده‌های فدرال علیه او مختومه اعلام گردید.

این ناکامی‌های نهادی هزینه‌های سنگینی به بار آورد. دولت دوم ترامپ آشکارا اقتدارگرایانه عمل کرده است؛ نهادهای دولتی را به سلاحی برای تنبیه منتقدان، تهدید رقبا و تحت فشار قرار دادن بخش خصوصی، رسانه‌ها، موسسات حقوقی، دانشگاه‌ها و نهادهای مدنی بدل کرده است. این دولت به‌طور مداوم قانون را دور زده و گاه حتی قانون اساسی را نادیده گرفته است. کمتر از ۹ ماه پس از آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ، ایالات متحده به‌طور جدی از مرز دموکراسی عبور کرده و به قلمرو «اقتدارگرایی رقابتی» وارد شده است.

برزیل مسیری متفاوت را در پیش گرفت. از آنجا که این کشور تجربه زندگی تحت دیکتاتوری نظامی را داشت، مقامات دولتی از همان آغاز ریاست‌جمهوری بولسونارو تهدید علیه دموکراسی را تشخیص دادند. بسیاری از قضات و رهبران کنگره به این نتیجه رسیدند که باید با تمام توان از نهادهای دموکراتیک کشورشان دفاع کنند. همان‌طور که قاضی مورائس به یکی از نویسندگان این متن گفته بود: «ما فهمیدیم که می‌توانیم چرچیل باشیم یا چمبرلین. من نمی‌خواستم چمبرلین باشم.»

قضات برزیل خود را سد راه اقتدارگرایی بولسونارو می‌دیدند و با قدرت در برابر او ایستادند. وقتی شواهدی ظاهر شد که نشان می‌داد کارزار انتخاباتی بولسونارو در سال ۲۰۱۸ به‌طور گسترده از اطلاعات نادرست استفاده کرده است، دادگاه تحقیقاتی موسوم به «پرونده اخبار جعلی» را آغاز کرد که هدف آن مقابله قاطعانه با اطلاعاتی بود که به باور قضات، تهدیدی علیه دموکراسی محسوب می‌شد. مورائس که در سال ۲۰۲۲ ریاست «دیوان عالی انتخابات» (وابسته به دیوان عالی کشور) را برعهده گرفت، این روند را هدایت کرد. تحت نظارت او، دادگاه حساب‌های شبکه‌های اجتماعی فعالانی را که در فعالیت‌های ضد دموکراتیک آنلاین دخیل بودند تعلیق کرد، دستور حذف محتوای آنلاین تهدیدکننده دموکراسی را داد، خانه‌های برخی از تاجران طرفدار بولسونارو را که متهم به حمایت از کودتا بودند بازرسی کرد و حتی یک نماینده طرفدار بولسونارو را که خواستار دیکتاتوری و انحلال دادگاه شده بود، بازداشت کرد (او پس از ۹ ماه آزاد شد). این اقدامات در برزیل بحث‌برانگیز بودند و بی‌تردید با سنت آزادی‌گرایانه آمریکا ناسازگار به نظر می‌رسند، اما با رویکردی که آلمان و دیگر دموکراسی‌های اروپایی در برابر سخنان ضد دموکراتیک اتخاذ می‌کنند، همخوانی داشتند.

در روز انتخابات، دیوان عالی انتخابات چندین اقدام کلیدی برای تضمین سلامت رأی‌گیری انجام داد؛ از جمله دستور به برچیدن ایست‌های بازرسی غیر قانونی که توسط نیروهای پلیس حامی بولسونارو ایجاد شده بودند و اعلام فوری نتایج بلافاصله پس از پایان شمارش آرا داد تا بولسونارو فرصتی برای زیر سوال بردن نتایج نداشته باشد. نکته مهم‌تر، و متفاوت با آنچه در ایالات متحده رخ داد، این بود که سیاستمداران برجسته طرفدار بولسونارو – از جمله رهبران عالی کنگره و فرمانداران راست‌گرا – بی‌درنگ پیروزی لولا را به رسمیت شناختند.

پس از حوادث ۸ ژانویه ۲۰۲۳، که روشن کرد بولسونارو تهدیدی جدی برای دموکراسی است، دادگاه‌های برزیل با قاطعیت وارد عمل شدند تا او را پاسخگو کنند و مانع بازگشتش به قدرت شوند. در ژوئن ۲۰۲۳، دیوان عالی انتخابات، بولسونارو را برای هشت سال از تصدی هرگونه مقام عمومی محروم کرد و بدین ترتیب راه بازگشت او به رقابت‌های ریاست‌جمهوری ۲۰۲۶ بسته شد. در فوریه ۲۰۲۵، او به اتهام توطئه برای کودتا رسماً تحت تعقیب قرار گرفت؛ روندی که در نهایت به محکومیت روز پنج‌شنبه منتهی شد.

اگرچه هواداران بولسونارو برای اعتراض به محاکمه او به خیابان‌ها آمدند، بیشتر سیاستمداران محافظه‌کار برزیل عملاً این روند را پذیرفته‌اند. بسیاری از آنان دستگاه قضایی را به زیاده‌روی متهم کرده و حتی از طرح‌هایی برای استیضاح قضات دیوان عالی یا اعطای عفو به بولسونارو و شورشیان زندانی ۸ ژانویه حمایت کرده‌اند، اما کنگره تحت سلطه محافظه‌کاران آشکارا از پیگیری این طرح‌ها خودداری کرده است. در واقع، اکثر سیاستمداران راست‌گرا ترجیح داده‌اند بولسونارو در انتخابات ۲۰۲۶ کنار گذاشته شود تا بتوانند پشت سر یک نامزد متعارف‌تر – احتمالاً یک فرماندار راست‌گرا – گرد هم آیند؛ کسی که هرچند محافظه‌کار است، اما احتمالاً قواعد بازی دموکراتیک را رعایت خواهد کرد.

برخلاف ایالات متحده، در برزیل نهادها با قدرت و تا این لحظه به شکل موثری عمل کرده‌اند تا یک رئیس‌جمهور سابق را به خاطر تلاش برای براندازی انتخابات پاسخگو سازند. درست همین کارآمدی نهادهای برزیل است که این کشور را در تیررس دولت ترامپ قرار داده است. بولسونارو که در داخل کشور راهی برای بازگشت نیافت، به ترامپ پناه برد. پسر او، ادواردو بولسونارو، ماه‌ها در کاخ سفید لابی کرد و از ایالات متحده خواست تا در پرونده پدرش مداخله کند. ترامپ که گفته بود پرونده بولسونارو «بسیار شبیه» چیزی است که «آن‌ها تلاش کردند با من انجام دهند»، سرانجام متقاعد شد.

با فشار بر مقامات برزیلی برای نجات بولسونارو از عدالت، دولت ترامپ نزدیک به چهار دهه سیاست سنتی ایالات متحده در قبال آمریکای لاتین را کنار گذاشته است. پس از پایان جنگ سرد، دولت‌های آمریکا کم‌وبیش در دفاع از دموکراسی در آمریکای لاتین موضعی ثابت داشتند. تلاش دولت بایدن برای جلوگیری از کودتای بولسونارو نمونه روشنی از همان سیاست بود. اما اکنون، در حرکتی که یادآور ضددموکراتیک‌ترین مداخلات آمریکا در دوران جنگ سرد است، ایالات متحده می‌کوشد یکی از مهم‌ترین دموکراسی‌های آمریکای لاتین را تضعیف کند.

دموکراسی برزیل با همه ضعف‌هایش امروز سالم‌تر از دموکراسی آمریکاست. مقامات قضایی و سیاسی برزیل، آگاه به گذشته اقتدارگرای کشورشان، هرگز دموکراسی را بدیهی فرض نکردند. همتایان آمریکایی آن‌ها، در مقابل، در انجام وظیفه‌شان کوتاهی کردند. به جای کارشکنی در تلاش برزیل برای دفاع از دموکراسی، آمریکایی‌ها باید از آن بیاموزند.

—————
فیلیپه کامپانته، استاد اقتصاد در دانشگاه جانز هاپکینز است.
استیون لویتسکی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه هاروارد است.

توضیح:
قانون قانون جهانی مگنیتسکی (Global Magnitsky Act): یک قانون آمریکایی است که در سال ۲۰۱۶ تصویب شد.

🔹 کارکرد اصلی:
این قانون به دولت ایالات متحده اجازه می‌دهد تحریم‌های مالی و ممنوعیت ورود علیه افراد خارجی اعمال کند که:
🔸در فساد گسترده دخیل‌اند، یا
🔸مرتکب نقض جدی حقوق بشر شده‌اند.

🔹 نام قانون:
نام آن از سرگئی مگنیتسکی گرفته شده؛ او یک وکیل و حسابدار روس بود که در سال ۲۰۰۹ پس از افشای فساد مالی گسترده مقامات روسی، در زندان مسکو کشته شد.

🔹 اقدامات معمول طبق این قانون:
🔸مسدود کردن دارایی‌ها و حساب‌های افراد هدف در آمریکا.
🔸ممنوعیت ورود آن‌ها به خاک ایالات متحده.
🔸فشار بین‌المللی بر دولت‌هایی که ناقض حقوق بشر هستند.





iran-emrooz.net | Thu, 11.09.2025, 7:52
آتش نهفته در خاکستر گرم!

احمد پورمندی

سومین سالگرد قتل مهسا/ژینا امینی و انفجار خیزش «زن-زندگی-آزادی» فرا رسیده است. خیزشی که با صد روز حضور خیابانی سراسری و مؤثر، به نقطه‌عطفی در تاریخ ایران بدل شد، پایه‌هایی برای یک گفتمان نوین، به کلی متفاوت، معاصر و در طراز جهانی را خلق نمود و ماندگار شد. راز ماندگاری این خیزش، از جمله در این حقیقت نهفته است که به قولی حکیمانه، سه کلمه‌ی «زن»، «زندگی» و «آزادی» به «بذرهای آینده‌ی روشن» تبدیل شده‌اند. این بذرها اما برای آنکه به بار بنشینند، در همه‌ی زمینه‌ها، نیازمند تیمارند.

تلاش برای تعیین جایگاه و نقش تاریخی این جنبش، تعیین نسبت آن با گفتمان‌های تاریخا شکل‌گرفته‌ی موجود و ظرفیت‌های احتمالی آن برای خلق یک گفتمان جامع سیاسی-اجتماعی نوین، از جمله کوشش‌های ضروری است که در سه سال گذشته، اهالی اندیشه و صاحب‌نظران علوم اجتماعی را درگیر خود کرده و در نتیجه، ادبیات پرمایه‌ای نیز تولید شده است.

به‌عنوان یک کنشگر سیاسی، در نخستین و دومین سالگرد آغاز خیزش ز.ز.آ.، برخی ملاحظات در حوزه‌ی نظر را، از جمله در دو یادداشت زیر به اشتراک گذاشتم.

🔸 زن، زندگی، آزادی، در آستانه یک سالگی
🔸 زن-زندگی-آزادی: فراسوسیال-دموکراسی!

در این یادداشت می‌کوشم تا مقایسه‌ای میان گفتمان پایه‌ای جنبش سوسیال‌دموکراسی و خیزش زن-زندگی-آزادی انجام دهم. اگر به نمودارهای زیر توجه کنیم، می‌توانیم تفاوت‌ها و اشتراکات آن‌ها را به صورت زیر تبیین نماییم:

۱. «آزادی» در هر دو نمودار مشترک است و درک و تبیین آن هم تغییری نکرده است.

۲. درحالی‌که «برابری» یکی از ستون‌های گفتمان سوسیال‌دموکراتیک است، در زن-زندگی-آزادی، جلوه‌ی مشخصی ندارد و تنها به‌واسطه‌ی «زن» به‌گونه‌ای غیرمستقیم نمایندگی می‌شود.

۳. «همبستگی» که کلیدواژه‌ی سوم سوسیال‌دموکراسی است، در ز.ز.آ. حضوری ندارد و چسبی که باید همه سنگ‌پایه‌ها را در درهم‌آمیزی با یکدیگر، هارمونی و معنا ببخشد، در ز.ز.آ. مشاهده نمی‌شود.

۴. اگر خدشه‌ناپذیری کرامت انسان، صلح، حقوق بشر و حفظ محیط‌زیست را به‌عنوان عمیق‌ترین زیرساخت‌های مشترک همه‌ی گفتمان‌های متمدنانه‌ی معاصر، بدیهی و مشترک در نظر بگیریم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که ز.ز.آ. به‌خاطر عدم حضور «برابری» و «همبستگی»، در مقایسه با سوسیال‌دموکراسی دچار نقصان جدی است.

۵. اصل «همبستگی» سوسیال‌دموکراسی که از خانواده و مدرسه تا کارخانه، شهر، کشور و جهان را در بر می‌گیرد، حاوی یک نگرش کلی به مناسبات دولت-ملت‌ها در جهان امروز نیز هست و می‌تواند توضیح‌گر ضرورت همبستگی جهانی علیه افسارگسیخگی سرمایه جهانی شده باشد. این نگرش در ز.ز.آ. حضوری ندارد.

۶. ز.ز.آ. با برجسته کردن «زن» و «زندگی» در دو حوزه‌ی تعیین‌کننده، از سوسیال‌دموکراسی پیشی گرفته است. تردیدی نیست که سوسیال‌دموکراسی یکی از پرچم‌داران اصیل دفاع از برابری زنان با مردان و رفع هرگونه تبعیض جنسی و جنسیتی و نیز پرچم‌دار دفاع از زندگی و زندگی بهتر برای همه‌ی مردم بوده است؛ اما مجموعه‌ی تحولات در دهه‌های اخیر، به‌گونه‌ای است که دیگر نمی‌توان این دو مقوله‌ی کلان را ذیل مفاهیم قدیمی‌تر قرار داد.

در جنوب جهانی و به‌ویژه در میان مسلمانان، ستم جنسی و جنسیتی، رکوردهای وحشتناکی پیدا کرده‌اند و بر زن کماکان، در مرز انسان و غیرانسان، بیشترین تحقیر و ستم روا داشته می‌شود و هیچ افق روشنی برای پایان دادن به این ننگ عظیم دیده نمی‌شود.

در  شمال جهانی هم، گرچه پیشرفت‌های بزرگی در راستای استیفای حقوق زنان و تحقق برابری جنسی و جنسیتی، رخ داده‌اند، اما مسائل نوینی، به تهدید در زندگی زنان بدل شده است.

رها شدن از قیدوبند ازدواج‌های سنتی و فراگیر شدن زندگی مشترک و آزاد دو جنس، در متن نابرابری اقتصادی و اجتماعی و نبود قوانین مؤثر در حمایت از دوران بارداری و مادری به‌مثابه‌ی «مشاغل برتر و دشوار»، ناهنجاری‌های جدیدی ایجاد کرده‌اند که نتیجه‌ی تحمیل و تحمل فشار نگهداری از فرزندان به‌وسیله‌ی مادران جوان و تنهاست. این امر مادران جوان را از بسیاری از امکانات رشد در این جوامع محروم می‌کند و هم‌زمان فرزندآوری را به معضلی بزرگ تبدیل می‌نماید.

تا وقتی که رابطه‌ی دو جنس در این کشورها زیرورو نشود و زن بر تارک هستی انسانی ننشیند، بار این قافله‌ی تمدن تا حشر، کج خواهد ماند. با جهانی‌شدن سرمایه و پایان عصر طلایی «دولت-ملت»ها و دولت‌های رفاه، فشار بر اقشار آسیب‌پذیرتر جوامع صنعتی و به‌ویژه زنان دائما در حال افزایش است. آنچه امروز در جوامع پیشرفته به مرحله‌ی بحرانی رسیده، دیر یا زود دامن کشورهای روبه‌رشد از جمله ایران را هم خواهد گرفت.

در حوزه‌ی بازار کار هم تحولات بزرگی رخ داده است که معادلات را به سود زنان تغییر داده و می‌دهد. نقش زور بازو و توانایی‌های بدنی در بخش تعیین‌کننده‌ی بازار کار و تولید ارزش، بسیار کم‌رنگ شده است و در مقابل هنر، ظرافت و چندوجهی‌نگری در آنِ واحد، که از جمله مزیت‌های بیولوژیک زنان است، جایگاه و وزن بیشتری یافته است. این امر هنوز در بخش مدیریت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، انعکاس لازم را نیافته است و در طبقات بالای سیاست و اقتصاد، کماکان مردان با موهای نقره‌ای و کت‌وشلوار خاکستری، حرف اول و آخر را می‌زنند.

همه‌ی این مقدمات، به این نتیجه ره می‌برد که اگر زمانی «کارگر» چشم و چراغ چپ و از جمله سوسیال‌دموکراسی به شمار می‌آمد، اکنون این «زن» است که به‌مثابه‌ی پیشتاز و پیش‌آهنگ، باید در نوک پیکان تمدن قرار بگیرد.

شعار «زن-زندگی-آزادی» از سر تصادف به تهران رسید؛ اما بر بستر ستم ناشی از حکومت اسلامی زن‌ستیز از یک‌ سو و گشایش‌های عظیم ناشی از انقلابات بزرگ علمی و آغاز عصر فرمانروایی قهرمانان سرعت از سوی دیگر، جامعه‌ی زنان ایران استعداد تمام را برای جذب و خودی کردن آن داشت و کرد آنچه را که باید می‌کرد و در گرفتن پرچم «زن» فردایی، پیشگام جهان آزادی‌خواه شد.

۷. در مبحث «زندگی» هم، سوسیال‌دموکراسی نتوانست، همه‌ی آنچه را که باور داشت و بدان جامع عمل پوشاند، بر پیشانی گفتمان خود بنشاند و با ارتقای مطالبات و نیازهای جامعه به سطوح بالاتر هرم مازلو، خود را به‌روز کند.

در نمودارهایی که مشاهده می‌کنید، درک تکامل‌یافته و هشت‌لایه‌ای از هرم مازلو را به‌مثابه‌ی تبیین مفهوم «زندگی» پیش نهاده‌ام تا پیکره‌ی کاملی از این مفهوم در مقابل ما قرار بگیرد و سیاست‌مدار هم بداند که منظور از زندگی چیست و از لایه‌ی اول تأمین آب، غذا و خواب تا لایه‌ی هشتم «تعالی» چه راه دراز و پیچیده‌ای در پیش دارد. چه با این تبیین و چه با هر تبیین دیگری، برکشیدن «زندگی» به مرکز گفتمان فراسوسیال‌دموکراسی را هم مدیون «زن-زندگی-آزادی» خواهیم بود.

۸. نظر به آنچه در مورد برتری‌ها و کمبودهای دو گفتمان سوسیال‌دموکراسی و «زن-زندگی-آزادی» ترسیم شد، می‌توان تصور کرد که اگر سنتزی صورت بگیرد و مثلاً «زن» و «زندگی» به سه‌گانه‌ی «آزادی-برابری-همبستگی» سوسیال‌دموکراسی افزوده گردد و یا برعکس، «برابری» و «همبستگی» به سه‌گانه‌ی «زن-زندگی-آزادی» اضافه شود، یک پنج‌گانه‌ی معاصرتر، کاراتر و جامع‌تری به صورت «زن-زندگی-آزادی-برابری-همبستگی» پدید خواهد آمد که از پیوندهای درونی نیرومند و هارمونیکی برخوردار است و احتمالاً نه صرفاً ناشی از جمع و تفریق ساده، بلکه نوعی انتگرال‌گیری از مفاهیم محدودتر و رسیدن به یک کلان‌گفتمان راه‌گشا است. این را می‌توان با ترسیم یک نمودار سوم هم نشان داد.



نظر خوانندگان:


■ احمد پورمندی گرامی، خوب گفتی و پیگیری‌ات در پرورش ایده‌هایت در مورد “فراسوسیال‌دموکراسی” قابل تحسین است. امیدوارم دیگران هم بتوانند به پرورش بیشتر این ایده کمک کنند.
با احترام - حسین جرجانی


■ با سلام و احترام. مقاله مفید و راه گشایی است، هر چند لازم به یادآوری است و شایسته بود که نگارنده محترم منشا گفتمان و شعار زن، زندگی، آزادی را متذکر می‌شدند که از جنبش کردستان ترکیه پدیدار شده و حاصل تراوشات و زحمات فکری روشنفکران و مبارزان آن دیار است که خوشبختانه می‌رود که بر سرتاسر خاورمیانه گسترش پیدا کند، متاسفانه این گفتمان در تاریخ سياسی معاصر ایران تا جنبش ژینا به صورت جدی طرح، بسط و انسجام نیافته بود.
مرسی. رودین


■ آقای پورمندی گرامی، ممنون که بحث مهمی را گشودید. مخصوصا نکته مهم و جالب مقاله شما، ارتباط دادن “هرم مازلو” با شعار زن، زندگی، آزادی، و همچنین سوسیال‌دمکراسی بود. این موضوع احتیاج به بررسی بسیار زیادتری دارد. چرا که هرم مازلو ناظر بر رفتار فردی است. ما اینجا از سیستم اداره کشور و ضرورتا مناسبات جهانی بحث می‌کنیم. صلح و محیط زیست اموری جهانی هستند. سؤال به این شکل مطرح می‌شود: اگر ملتی گرسنه بود (پایین‌ترین لایه هرم مازلو)، آیا ملتی دیگر می‌تواند به لایه‌های بالاتر هرم مازلو (مثل نیازهای زیبایی‌شناختی) بپردازد؟ اخلاق و اطلاعات به سمت جهانی شدن می‌روند. اما اقتصاد (علی‌رغم گلوبالیزاسیون) به سمت تمرکز می‌رود: با کالایی که در چین تولید می‌شود، تولید در اتیوپی یا لهستان نمی‌تواند رقابت کند. یعنی اقتصاد، متمرکز می‌شود.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ جناب پورمندی گرامی، درود بر شما. «آتش نهفته در خاکستر گرم»ی را که  گرمای آن را در نوشتار شما نیز می‌توان دید، آتش زیر خاکستری است که هنوز تن فرسوده و سرد بیشتر ایرانیان را از مرگ یخ‌زدگی در امان نگه می‌دارد. این آتش از اخگر جهلی برمی‌خیزد که از  افتادن سیخ سوختۀ سیگار یک ابله کارگزار و مزد بگیر ارتجاع سیاه جمهوری اسلامی در انبار خس و خاشاک خشک همین نظام برخاسته است. آتش پر اندوهی که جامعۀ ایرانی و من و شما را به جنبشی دوباره واداشت و هنوز گرم نگهداشته. اما گرمای آن پیش از هرچیز از تن سوختۀ یک دختر زیبای جوان کرد ایرانی و سپس ده‌ها و سدها جوان ایرانی دیگر پس از او برخاسته و هم اکنون نیز جان چند زن کرد و غیر کرد ایرانی دیگر را هدف گرفته است. آتش تلخ و سوزانی که اکنون خواه ناخواه من و شما را نیز هنوز گرم نگهداشته است. آتش به گفتۀ درست شما «زیر خاکستر گرم‌»ی که اشک چشم میلیون‌ها زن و مرد ایرانی آن را فرو نخواهد نشاند و دور نیست خشک و تر اصلاح‌طلب و اصولگرا و دل‌بستگان چپ محور شرارت و اولترالیبرال آن را در خود بسوزاند. زنهار که این آتش، این چپ‌های متوهم ریشو و اولترالیبرال‌های «عاقل»، بیجا در آن نسوزند زیرا چنین سوختنی با سوختن مهساها و نیکاها ....  که سیاوش‌های بیگناه زمان ما بودند و هستند، یکسان نخواهد بود.
جناب پورمندی گرامی، با شناخت دورادوری که از شما دارم، می‌د‌انم که جوش و خروش بسیار شما در اینجا و آنجا، و این محفل و آن محفل و این مناظره و آن مناظره، یافتن راه بهتر و نزدیکتر برای ایرانی آزاد و آباد است. اما ترسم که با گزینش راه‌های ناتمام و گوناگون و نیمه کاره، به کعبۀ فراسوسیال دموکراسی هنوز نه چندان روشن خود نرسید.
جناب پورمندی، به گمان من سرود جنبش «اتقلاب ملی ایران» به تعبیر این نگارنده را، جوان دانشجوی نیک‌اندیش و خوش‌اندیش بی‌ادعایی به نام شروین حاجی‌پور که اکنون همۀ ما او را می‌شناسیم و پس از او خوانندگانی که رها شدن «مو»ها در باد را خواستار شده‌اند، به خوبی سروده‌اند. انچه را امروز شما در گفتارنامۀ خود به سبک نقطویون و حروفیون و فیثاغورسیان و اخوان الصفا آورده‌اید و گویا هدف نزدیکتان نیز این یا مدعی رهبری جنش انقلابی ایران است، راه به جایی نخواهد برد. اما چون به نیک اندیشی و ایراندوستی شما باور دارم، بار دیگر دست شما را برای رسیدن به ایرانی آباد و آزاد می‌فشارم. 
بهرام خراسانی بیست و یکم شهریور ۱۴۰۴


■ با تشکر از جناب پورمندی برای مقاله خوبشان. کاش فعالان و صاحبنظران سیاسی اپوزسیون ایرانی که دستی هم در قلم دارند، (آنهم افرادی در کالیبر آقای پورمندی)، به آراء و نظرات متفکرین برجسته معاصر علوم انسانی توجه بیشتری داشتند. یکی از چنان متفکرانی آمارتیا سن (A. K. Sen) اقتصاددان (سیاسی) و فیلسوف برجسته هندی الاصل و استاد (فلسفه و اقتصاد) دانشگاه هاروارد و برنده جایزه نوبل اقتصاد است. از نظریه‌های مهم او تاثیر تبعیض سیستماتیک بر علیه زنان در جوامع (مخصوصا جنوب و غرب آسیا) در کندی رشد اقتصادی و عقب ماندگی این جوامع است. به همین دلیل او و همفکرانش ایده توانمند سازی زنان در این جوامع را مطرح کردند که بعدها در سازمان ملل در ذیل برنامه توسعه انسانی جایگاه مهمی یافت و هم اکنون نیز دنبال میشود.
نکته اصلی آمارتیا سن در این نظریه آن است که موقعیت افراد (از جمله زنان) در جوامع مختلف بواسطه برخورداری از و دسترسی آنها به دارائی‌های (Assets) مختلف (بطور کلی ۵ دارایی) تعیین می‌شود. این دارائی‌ها شامل سلامت و توانمندی‌های جسمی، توانمندی‌های ذهنی و دارائی‌های مهارتی و تخصص‌ها، دارائی‌های مالی (منقول)، دارائی‌های غیر منقول (املاک و مستغلات) و دارایی روابط اجتماعی و ارتباط با رهبران و افراد و تشکل‌های تاثیرگذار در روابط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه (که اهمیت زیادی در پیشرفت افراد دارد)، است.
او نشان می‌دهد در جوامعی که تبعیض سیستماتیک علیه زنان وجود دارد (از جمله کشور ما) برخورداری زنان از تمام این دارائیها بطور کلی کمتر است و این موضوع باعث عقب ماندگی کلی این جوامع، در مقابل جوامعی که زنان در آنها از آزادیها و حقوق برابری نسبت به مردان برخوردار بوده اند، شده است. تصور می‌کنم این رویکرد و توجه به حقوق زنان و رفع تبعیض از آنها که برخورداری آنها از دارائیهای یاد شده را افزایش میدهد (توانمند سازی زنان) کارسازتر است و می‌تواند راهنمایی باشد برای موضعگیری‌ها، گفتمان‌سازی و فعالیتهای اپوزیسیون به‌خصوص زنان کشورمان که در سپهر اجتماعی- سیاسی و فرهنگی فعال هستند.
به‌نظر می‌رسد در انقلاب ۱۳۵۷ ترکیب دو گفتمان استقلال‌طلبی و عدالت اجتماعی که توسط پیروان ایدئولوژی‌های اسلام سیاسی و مارکسیسم ضدامپریالیستی آن زمان دنبال می‌شده تبدیل به گفتمان غالب شده و توانسته نیروی عظیم مردمی برای تغییرات ساختاری مناسبات اجتماعی سیاسی ایجاد کند که سپس با تسلط و استبداد آخوندی به بیراهه رفت. سئوال آنست که گفتمان غالب انقلاب اجتماعی-سیاسی آینده ایران که می‌توان گفت هم اکنون در جریان است و با خیزش بزرگ انقلابی زن، زندگی آزادی درخشش و تابندگی تازه‌ای پیدا کرده چه خواهد بود؟
تردیدی نیست که شخصیت‌ها، گروه‌ها و تشکل‌هایی که چنان گفتمانی را بسط و گسترش داده و به گفتمان غالب تبدیل کنند نقش مهمی در این انقلاب سرنوشت‌ساز بازی خواهند کرد. تصور من آنست که گفتمان غالب گفتمانی با مولفه‌های ملی‌گرایی (عکس‌العملی در برابر امت‌گرایی اسلام سیاسی) با تاکید بر شهروندی همه ایرانیان با قومیت‌ها و باورهای مختلف و دموکراسی خواهی (برابری و تقابل با استبداد) خواهد بود و در این میان طبعا تاکید بر حقوق زن و آزادی‌های اجتماعی سیاسی آنها اهمیت دارد که در شعار زن، زندگی، آزدی نیز به خوبی منعکس شده است.
امیدوارم با کوشش‌های صاحبنظران و شخصیت‌های اجتماعی سیاسی توانمند و تاثیرگذار، مانند جناب پورمندی، به زودی شاهد شکل‌گیری و غالب شدن چنان گفتمان دوران‌سازی باشیم.
خسرو


■ رضا قنبری گرامی،
گمانم بر این است که احمد پورمندی، هم قادر است که از نظرش دفاع کند و هم خوب است که از نظرش دفاع کند. آنچه به ذهن من می‌رسد آن است که تعمیم هرم مازلو از “فرد” به “گروه” ایرادی ندارد. زیرا در سوسیال‌دموکراسی، برای هر فرد، علاوه بر یک هویت فردی (که لیبرالیسم هم به آن قائل است)، و یک هویت “به اصطلاح طبقاتی” (که کمونیسم هم به آن قائل است)، به هویت‌های جمعیِ فراوانی برای هر فرد احترام قائل است. جمع کردن این نکته با هرم مازلو در این نهفته است که بالاترین مرحله هرم مازلو، که در این مقاله از آن با نام “نیاز به تعالی” نام برده شده، در زبان انگلیسی “self actualization” نام دارد. به عبارت دیگر، هرم مازلو، رسیدن به اهداف شخصی (و یا گروهی) را جزو خواسته‌ها، نیاز‌ها، و یا “حق”های هر فرد یا گروهی در نظر می‌گیرد.
کارِ احمد پورمندی، در کنار هم قرار دادن یک امر “روان‌شناسانه” و یک امر “جامعه‌شناسانه”، کاری شجاعانه و قابل تقدیر است.
با آحترام - حسین جرجانی



■ با سلام و‌ تشکر از نظرات سازنده دوستان
@ حسین آقا جرجانی عزیز،
نخست از توضیح روشنگرانه شما در مورد هرم مازلو ممنونم و از آن آموختم. در مورد تداوم این گفتگو، شما بیشتر از من اهلیت، تجربه و دانش این کار را دارید و‌ خوب است که با دخالت فعال‌تر، این مبحث را گسترش و تعمیق ببخشید.
@ رودین گرامی! در دو نوشته‌ای که لینک دادم، به منشا این شعار هم اشاره کرده‌ام. اکنون، همانطور که توجه کرده‌اید، دامنه نفوذ و‌گستره آن، از زادگاهش بسی فراتر رفته است و محتوی غنی‌تر هم بر آن بار شده است. مهم، شناخت این نقش نوین و‌ محتوای فنی‌سازی شده آن است. زنده باشید.
@ آقای خراسانی عزیز!
ممنون از لطف شما، جنبش ز.ز.آ ادبیات غنی و گسترده‌ای خلق کرد که به برخی از آنها اشاره کردید. در این جنبش هم، مثل هر جنبش دیگری، هر کوشنده‌ای به وسع خویش سنگی بر سنگی، می‌نهد. یکی آهنگ می‌سازد، دیگری شعر و قصه می‌نویسد و یکی هم به قول شما به سبک حروفیون و بقیه، به مسایل نظری و حوزه گفتمان می‌پردازد. اینها مکمل همند و نه نافی یکدیگر. امیدوارم آتش این جنبش، همانطور که اشاره کردید، دل‌های ما را همچنان گرم نگه دارد و در تلاش برای استقرار دموکراسی در کشورمان ، در کنار یکدیگر باشیم.
@ آقای قنبری عزیز!
به بخشی از سوال شما آقای جرجانی پرداخته‌اند. تصور می کنم که اگر «زندگی» را به مدد هرم مازلو تعریف کنیم، می توانیم به یک تعریف فراگیر برسیم که همه پایه های هرم را در بر بگیرد. طبعا تعارضاتی بین ملاحظات کسانی که در پایه هشتم به تعالی می اندیشند و آنها که در پایه اول گرفتار آب و ‌نان هستند، وجود دارد، اما تلاش برای زندگی بهتر فصل مشترک هر هشت لایه هرم و‌نقطه قوت آن است. در مورد تحولات در اقتصاد جهان، حتما باید گفتگو کنیم. اما در جای مناسب دیگری. الان با یک‌اشاره، راه بجایی نمی‌بریم.
@ خسرو خدیو عزیز
مثل همیشه یادداشت شما سرشار از نکات آموزنده است. برداشت من این است که نظرات آمارتیا سن که به آنها اشاره کردید، می تواند مکمل برداشتی باشد که در نورد زنان پیش نهاده‌ام. به نظرم «توانمند»سازی  یک‌مفهومی است که فعال آن غیر از خود زن است. دولت، سمن‌ها و یا نهاد های بین‌المللی شاید مخاطب آقای سن بوده باشند. آنچه من بدان می اندیشم نقش خود زن، به عنوان فاعل داستان است. زمانی کارل مارکس بر پایه تحلیل نقش طبقه کارگر در تولید، به این نتیجه رسید که این طبقه پیشران تاریخ و طبقه‌ای انقلابی است. امروز باز هم با عزیمت از سازمان تولید، می‌توان ‌گفت که پرولتاریای مارکس به یک اقلیت کوچک محافظه‌کار بدل شده است که نمی‌توان آنرا پیشران تاریخ دانست. در متن یادداشت، این ایده- شاید کمی جسورانه - را پیشنهاده‌ام که نقش پیشران تاریخ را هم در متروپل و هم در حاشیه و‌ جنوب، زنان بر عهده گرفته و می‌گیرند. هسته اصلی این ایده این است که سهم کار یدی در تولید ناخالص جهان بسیار پایین آمده و باز هم پایین تر خواهد آمد. نوعی از کار که به هنر، ظرفیت و توانایی کار چند وجهی نیاز دارد، بخش بزرگ‌تری از تولید جهانی را در دست دارد. بگذارید یکی- دو‌ مثال از محیط اطراف بزنم . زیر عنوان «توانمند سازی» شرکت های آلمانی موظف شده‌اند که درصدی از هیت مدیره را به زنان اختصاص بدهند. در بسیاری از شرکت ها، مردان مو نقره ای ، به اینگونه زنان عنوان «سهمیه‌ای» داده‌اند و آنها را موبینگ می‌کنند!
در مقابل شاهد یک تجربه جالب متفاوت بودم، دختری از نزدیکان و از نسل فعالین ز.ز.آ که ابتدا مهندسی و در ادامه مدیریت پروژه خوانده است، در همان ایران مردسالار، بدون کردیت و سهمیه، در یک شرکت بسیار بزرگ، ده مهندس مرد را مدیریت می‌کرد. ابتدا این مهندسان، به هیچ وجه به اتوریته یک «دختر بچه» ریزه میزه گردن نمی‌دادند. اما او‌ توانست با همان ویژگی‌ها که برشمردم، همه آنها را رام کند. این دختر حالا در اروپا ، به سرعت به مدیریت کیکی از پروژه‌های دهگانه یک کنسرت بزرگ، منصوب شده است. تفاوت این دو مثال آن چیزی است که به تصور من آینده را می‌سازد. ما مردان، زمانی که تولید با پتک نسبت مستقیم داشت، حرف زیادی برای زدن داشتیم. امروز اما، دوران دیگری آغاز شده است. زنان می‌توانند به سادگی همزمان، هم بافتنی ببافند، هم در اینستا چت کنند، هم مراقب شیطنت اطفال باشد و هم یک گوش شان به بحث و جدل مردان در اتاق بغلی باشد! این استعداد در ما مردان وجود ندارد و اگر دو‌کار را با هم انجام بدهیم، هر دو را خراب خواهیم کرد! سازمان تو‌لید امروز چنین توانایی‌هایی را می طلبد و بدین خاطر است که تصور می‌کنم زنان پیشران تاریخند. در جنبش زن زندگی آزادی شاهد نقش زنان به عنوان فاعل بوده‌ایم و این واقعیت تلخ و در عین حال غرور آفرینی است که آنها، بدون حمایت چندانی از سوی مردان، یکی از مهم ترین سنگرهای ناموسی و هویتی ج.ا. را فتح کردند.
در خصوص عناصر اصلی گفتمان بدیل، نظیر ملی‌گرایی، دموکراسی و… بحث من اولا این است که این عناصر باید نظام‌مند شوند، ثانیا- ز.ز.آ به خودی خود، فاقد این نظامندی است و ثالثا سوسیال-دموکراسی به عنوان یکی از دستآوردهای بزرگ بشری هنوز این ظرفیت را دارد که مبنا و‌ محور قرار بگیرد و با دستآوردهای نظری و عملی از جمله ز.ز. آ تکمیل شود. این نکته را کوشش کردم با رسم نمودارها روشن سازم.
زنده باشید پورمندی




iran-emrooz.net | Wed, 10.09.2025, 20:00
ده اشتباه بزرگ سیاست خارجی ترامپ تاکنون

استفان ام. والت

فارن پالیسی
۱۰ سپتامبر ۲۰۲۵

باید اعتراف کرد: همان‌طور که تماشای ویدئوی سقوط یک هواپیما یا تخریب یک ساختمان با نوعی جذابیت هولناک همراه است، مشاهده عملکرد دولت ترامپ در سیاست خارجی آمریکا هم همین احساس را برمی‌انگیزد. ما در ردیف اول نمایش بزرگ‌ترین انحلال داوطلبانه جایگاه و نفوذ ژئوپلیتیکی یک قدرت بزرگ در تاریخ مدرن نشسته‌ایم: نتایج آن هم چشمگیر و نگران‌کننده است، اما نگاه برداشتن از آن تقریباً غیرممکن است. و هنوز حتی هشت ماه هم نگذشته.

آن‌قدر رویدادهای بد رخ داده که حتی کارشناسان تمام‌وقت سیاست خارجی هم برای پیگیری همه آن‌ها دچار مشکل می‌شوند. اصلاً «سیگنال‌گیت» را به خاطر دارید؟ بنابراین، به‌عنوان یک خدمت عمومی، امروز فهرست ۱۰ اشتباه بزرگ دولت ترامپ در سیاست خارجی (تا اینجا) را ارائه می‌کنم.

۱. جنگ تجاری بسیار بد، وحشتناک و زیان‌بار

من طرفدار مطلق تجارت آزاد نیستم و می‌دانم که در برخی موارد دلایل موجهی برای محدود کردن تجارت بین‌المللی از طریق تعرفه یا اقدامات دیگر وجود دارد. اما حمله نامنظم، متناقض و بی‌دلیل دونالد ترامپ به نظم تجاری جهانی به شکلی مدیریت‌شده، همزمان به ایالات متحده و بسیاری از کشورهای دیگر آسیب می‌رساند.

اگرچه واکنش بازارها تا این لحظه به دلایل مختلف ملایم بوده، اما مالیات بستن بر واردات خارجی همین حالا رشد اقتصادی آمریکا و جهان را کاهش داده، تورم را افزایش داده، تولید صنعتی آمریکا را به دلیل گران‌تر شدن مواد اولیه وارداتی مختل کرده و بسیاری از کشورها را به خشم آورده است. این سیاست همچنین با برخی دیگر از اهداف دولت مغایر است: درخواست از متحدان برای افزایش هزینه‌های دفاعی و هم‌زمان ضربه زدن به اقتصاد آن‌ها کاری متناقض و زیان‌بار است. علاوه بر این، استفاده از تعرفه‌ها برای تنبیه کشورهایی صرفاً به دلیل اینکه رهبرانشان رئیس‌جمهور زودرنج آمریکا را آزرده‌اند، ایالات متحده را شبیه یک قلدر انتقام‌جو نشان می‌دهد.

نظام مدیریت‌شده و مبتنی بر قواعد برای آزادسازی اقتصاد جهانی، یکی از چشمگیرترین دستاوردهای سیاست خارجی دوره پس از جنگ جهانی دوم است و یکی از دلایل آن‌که بیشتر آمریکایی‌ها امروز زندگی بهتری نسبت به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایشان دارند. آیا این نظام بی‌نقص است؟ خیر. آیا نیاز به نگهداری مداوم و اصلاحات سنجیده گاه‌به‌گاه دارد؟ قطعاً. اما چیزی که مطلقاً نیاز ندارد، آتشی ویرانگر از نوعی است که ترامپ برافروخته است — رویکردی که هم از نظر اقتصادی بی‌سوادانه است و هم از نظر ژئوپلیتیکی ابلهانه.

۲. طمع برای گرینلند، کانادا و شاید بیشتر

چه نوع نابغه راهبردی از پیش و علناً اعلام می‌کند که می‌خواهد سرزمینی را تصاحب کند که آشکارا متعلق به کشور دیگری است؟ پیشنهاد ترامپ برای تبدیل کانادا به ایالت پنجاه‌ویکم و سیاست تعرفه‌ای تنبیهی او علیه آن کشور — که بالاتر توضیح داده شد — به شکست نامزد طرفدار ترامپ در آخرین انتخابات کانادا کمک کرد و شاید جامعه‌ای را که بیش از یک قرن همسایه‌ای فوق‌العاده خوب برای آمریکا بود، برای همیشه بیگانه ساخت.

تمایل نادرست او برای به دست آوردن گرینلند نیز نه از نظر راهبردی و نه اقتصادی معنایی ندارد، اما روابط با دانمارک را — که پیش‌تر یکی از طرفدارترین کشورهای اروپایی نسبت به آمریکا بود — به هم ریخت. دیگر این‌طور نیست: یک نظرسنجی اخیر از یک روزنامه دانمارکی نشان داد که ۴۱ درصد دانمارکی‌ها اکنون ایالات متحده را تهدید می‌دانند. و آیا ترامپ متوجه است که تضعیف هنجارهای موجود علیه چنین رفتار امپریالیستی درِ اقدامات غارتگرانه مشابه از سوی دیگران را خواهد گشود؟ پاسخ روشن است: نه، او متوجه نیست.

۳. متحد کردن دیگران علیه ایالات متحده

در یک جهان چندقطبی، هدف باید جذب هرچه بیشتر متحدان مهم و منزوی کردن رقیب یا رقبا باشد. همان‌طور که صدراعظم آلمان، اتو فون بیسمارک، گفته بود، در جهانی با پنج قدرت رقیب، هدف باید این باشد که در جمع سه قدرت باشید. هنری کیسینجر، وزیر خارجه فقید آمریکا، نیز در دوران جنگ سرد دیدگاهی مشابه داشت: در روابط مثلثی (مانند ایالات متحده، اتحاد شوروی و چین) بهتر است با ضعیف‌تر متحد شوید تا قوی‌تر را مهار کنید.

از آنجا که ایالات متحده فاصله زیادی از دیگر قدرت‌های بزرگ داشت و هیچ جاه‌طلبی سرزمینی مهمی در اوراسیا دنبال نمی‌کرد، بسیاری از دولت‌های مهم آن منطقه ترجیح می‌دادند با آمریکا توازن برقرار کنند تا اینکه در برابر آن متحد شوند. این یکی از دلایل اصلی بود که چرا نظام اتحادهای تحت رهبری آمریکا بزرگ‌تر، قدرتمندتر و بسیار ثروتمندتر از پیمان ورشو بود و چرا دیگر قدرت‌های بزرگ همگی برای مهار ایالات متحده متحد نشدند. برعکس، بسیاری از آن‌ها به دنبال کمک آمریکا بودند تا با چالش‌های نزدیک‌تر به خانه خود مقابله کنند.

ترامپ موفق شده است آن مزیت بزرگ را به خطر بیندازد، عمدتاً به دلیل درگیری شخصی با نارندرا مودی، نخست‌وزیر هند. همان‌طور که نشست ۳۱ اوت و یکم سپتامبر در تیانجین نشان داد، اقدامات او به نزدیک‌تر شدن هند به روسیه، چین و کره شمالی کمک کرده و تقریباً سه دهه تلاش آمریکا برای پرورش دهلی‌نو به‌عنوان وزنه تعادل در برابر قدرت رو به رشد پکن را تضعیف کرده است. من می‌دانستم که مدل مطلوب ترامپ برای حکمرانی جهانی — یک «کنفرانس پدرخوانده‌ها» — عملی نخواهد شد، اما انتظار نداشتم که خودش آن را منفجر کند و ایالات متحده را بیرون گود رها سازد.

۴. چراغ سبز به نسل‌کشی

سیاست آمریکا در خاورمیانه مدت‌هاست که ناکارآمد بوده و ترامپ مسئول پاسخ شرم‌آور و بی‌اثر دولت بایدن به جنگ نسل‌کشانه اسرائیل در غزه نیست. اما حمایت سخاوتمندانه و بی‌قید و شرط از اسرائیل، با وجود اقداماتش در غزه و کرانه باختری، نه آمریکایی‌ها را امن‌تر یا ثروتمندتر می‌کند و نه احترام بیشتری در جهان برای آنان به همراه می‌آورد. نظرسنجی‌ها نیز به‌طور فزاینده‌ای نشان می‌دهد که مردم آمریکا دیگر از این سیاست پشتیبانی نمی‌کنند.

بسیاری از دموکرات‌ها و شمار رو به افزایش جمهوری‌خواهان برجسته، آشکارا این سیاست را زیر سؤال می‌برند. این به معنای آن است که ترامپ فرصت طلایی داشت تا به بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، یادآوری کند که ایالات متحده یک قدرت بزرگ است و اسرائیل یک دولت وابسته، و بنابراین روابط آمریکا با اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه را بر پایه‌ای تازه و محکم‌تر قرار دهد. تنها کاری که لازم بود انجام دهد این بود که به نتانیاهو بگوید کمک‌های آمریکا قطع خواهد شد مگر اینکه آتش‌بس را بپذیرد، الحاق عملی کرانه باختری را متوقف کند و به‌طور جدی به راه‌حل دوکشوری روی آورد.

ترامپ چه کرد؟ او فرصت را از دست داد و تصمیم گرفت از تلاش بیهوده و خودویرانگر اسرائیل برای تثبیت سلطه دائمی منطقه‌ای پشتیبانی کند.

۵. گذاشتن جیبش در اختیار پوتین

برخلاف بسیاری از منتقدان ترامپ، من فکر نمی‌کنم دیدگاه‌های او درباره پایان دادن به جنگ اوکراین کاملاً نادرست باشد. آرزو می‌کردم اوضاع طور دیگری بود، اما او درست می‌گوید که اوکراین در آینده قابل پیش‌بینی همه سرزمین‌های از دست‌رفته‌اش را بازپس نخواهد گرفت و یک توافق صلح باید به برخی (نه همه) از دلایلی بپردازد که روسیه را به آغاز این جنگ غیرقانونی واداشت. همچنین باید تضمین شود که تجاوزگری‌های روسیه از سر گرفته نخواهد شد.

اما باور ترامپ که می‌تواند با تحت فشار گذاشتن رهبران اوکراین و دلجویی از ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، جنگ را پایان دهد، در بهترین حالت ساده‌لوحانه بود. آن نشست آماده‌نشده، شرم‌آور و در نهایت بی‌معنای او با پوتین در آلاسکا یادآوری شرم‌آور دیگری بود مبنی بر این‌که ترامپ یک مذاکره‌کننده بی‌احتیاط و ناشی است که بیش از آن‌که به پیشرفت واقعی در مسیر صلح علاقه‌مند باشد، دنبال جلب توجه است.

۶. معکوس کردن انقلاب سبز

یک آزمون سریع: در لحظه‌ای که انتشار گازهای گلخانه‌ای دمای جهانی را بالا می‌برد، رویدادهای خطرناک آب‌وهوایی را تشدید می‌کند و جان میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان تهدید می‌سازد، و در شرایطی که هوش مصنوعی و دیگر فناوری‌های نو تقاضا برای مقادیر عظیم تازه‌ای از برق را بالا برده‌اند، آیا کوچک‌ترین منطقی دارد که تلاش‌های آمریکا برای توسعه بیشتر ظرفیت انرژی خورشیدی و بادی را نابود کنیم؟ و بعد هم دیگر کشورها را تحت فشار بگذاریم تا همین کار را بکنند؟ جدی می‌گویید؟

حتی اگر هدف شما حمایت از شرکت‌های بزرگ نفت و گاز (و ادامه جذب کمک‌های مالی انتخاباتی آن‌ها) باشد، این سیاست‌های سر در برف فقط ایالات متحده را ناآگاه و کوته‌بین جلوه می‌دهد. معنای دیگر آن این است که آمریکا آینده تولید انرژی‌های تجدیدپذیر را به کشورهایی مانند چین واگذار می‌کند؛ کشوری که همین حالا بر بسیاری از فناوری‌های سبز مسلط است و احتمالاً در آینده نیز جایگاه برتر را در این عرصه‌ها حفظ خواهد کرد. برای ندیدن حماقت چنین اقداماتی، نوع خاصی از نابینایی لازم است — اما متأسفانه این دولت از نزدیک‌بینی چیزی کم ندارد.

۷. نمایش‌های بی‌فایده از قدرت نظامی

ترامپ را می‌توان به‌خاطر احتیاط در پرهیز از «جنگ‌های بی‌پایان» که جورج دبلیو. بوش، رئیس‌جمهور پیشین، را به دام انداخت و باراک اوباما هم نتوانست از آن بگریزد، ستود. اما او علاقه دارد از نیروی هوایی در کارزارهای کوتاه علیه دشمنان ضعیفی استفاده کند که توانایی تلافی آسان علیه آمریکا را ندارند؛ مانند ایران، حوثی‌ها در یمن یا یک قایق کوچک حامل قاچاقچیان مواد مخدر در کارائیب.

مشکل این است که این اقدامات نیمه‌تصادفی جنگی هیچ هدف راهبردی ملموسی به بار نمی‌آورند — حوثی‌ها همچنان سرسخت‌اند، برنامه هسته‌ای ایران نابود نشد، و جریان مواد مخدر غیرقانونی از آمریکای لاتین هم با این نمایش سیاسی غیرقانونی قطع نخواهد شد. تلاش‌های موازی ترامپ برای تبدیل ارتش آمریکا به ابزاری برای سرکوب داخلی نیز باید همه آمریکایی‌ها را نگران کند؛ هم به‌دلیل تهدیدی که برای آزادی در داخل ایجاد می‌کند و هم به این علت که استفاده از گارد ملی و دیگر منابع نظامی در خاک آمریکا، توان ایالات متحده را برای مقابله با مجموعه‌ای فزاینده از دشمنان خارجی نیرومند کاهش خواهد داد.

۸. تلاش برای در اختیار گرفتن فدرال رزرو

تلاش ترامپ برای برکناری جروم پاول، رئیس فدرال رزرو، و لیزا کوک، عضو هیئت‌مدیره، شاید در ظاهر موضوعی صرفاً داخلی به نظر برسد، اما پیامدهای بزرگی برای سیاست اقتصادی خارجی آمریکا دارد. یک بانک مرکزی مستقل و قابل‌اعتماد باعث افزایش اعتماد خارجی‌ها می‌شود که سیاست پولی ایالات متحده تابع منافع شخصی یا هوس‌های رئیس‌جمهور نیست؛ در نتیجه، تمایل بیشتری به پذیرش بدهی آمریکا و استفاده از دلار به‌عنوان ارز ذخیره جهانی خواهند داشت.

وقتی سیاستمداران کنترل سیاست پولی را به دست می‌گیرند — همان‌طور که رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، انجام داد یا رهبران مختلف آرژانتین در گذشته کرده‌اند — نتایج معمولاً فاجعه‌بار است. اگر جمهوری‌خواهان در سنا و دیوان عالی کنونی از تلاش ترامپ برای سیاسی کردن فدرال رزرو حمایت کنند، آن‌گاه جان رابرتز، رئیس دیوان عالی، و همکارانش جایگاهی ویژه در تاریخ بدرفتاری‌های ویرانگر قضایی خواهند یافت.

۹. نهادینه کردن بی‌کفایتی

این اشتباهات سیاست خارجی تعجب‌آور نیست، زیرا دولت عمداً افرادی را به سمت‌ها منصوب کرده که نه صلاحیت لازم برای مسئولیت‌های خود دارند، نه تجربه‌ای در اداره سازمان‌های بزرگ، و نه به خاطر دانش حرفه‌ای بلکه صرفاً به دلیل وفاداری شخصی به رئیس‌جمهور انتخاب شده‌اند.

بله، منظورم شما هستید، پیت هگست، وزیر دفاع؛ و شما، تولسی گابارد، مدیر اطلاعات ملی؛ و به‌ویژه شما، استیو ویتکاف، فرستاده ویژه. واقعاً چه کسی به یک سرمایه‌دار املاک و مستغلات بدون هیچ تجربه دیپلماتیک، مأموریت دشوار حل جنگ اوکراین و پایان دادن به نسل‌کشی در غزه را می‌سپارد؟ پاسخ: رئیس‌جمهوری که واقعاً اهمیتی به دستیابی به هیچ‌یک از این اهداف نمی‌دهد. این‌ها همان افراد بی‌جدیتی هستند که فکر می‌کنند با نامیدن یک پهنه آبی به «خلیج آمریکا» یا تلاش برای تغییر نام وزارت دفاع، ایالات متحده ناگهان امن‌تر، قوی‌تر و شکوفاتر خواهد شد.

می‌دانم چه فکری می‌کنید. با توجه به برخی نوشته‌های دیگرم، شاید گمان کنید من از نابود کردن «بوروکراسی سیاست خارجی» خوشحال می‌شوم و بنابراین از تلاش ترامپ برای پاکسازی وزارت خارجه، اخراج افسران ارشد نظامی و مقامات عالی اطلاعاتی، و فشار بر بسیاری از کارمندان غیرسیاسی برای استعفا استقبال خواهم کرد.

اما همان‌طور که پیش‌تر گفته‌ام، مشکلات اصلی سیاست خارجی اخیر آمریکا نه از سوی کارشناسان غیرسیاسی در خدمات مدنی یا دیپلماتیک، بلکه از جاه‌طلبی‌های معیوب همه رؤسای‌جمهور پس از جنگ سرد یا منصوبان سیاسی‌ای ناشی شده که آن‌ها برای مشاوره و اجرای دیدگاه‌هایشان به آن‌ها تکیه داشتند.

ترامپ چه می‌کند؟ او سراغ گروه نخست رفته است، از جمله تحلیلگر ارشد روسیه در سیا؛ کارشناسان غیرسیاسی امنیت سایبری مانند جن ایستِرلی؛ یا ژنرال تیموتی ها، رئیس آژانس امنیت ملی و فرماندهی سایبری. دلیلش — اگر باور کنید — این است که یک فعال افراطی در شبکه‌های اجتماعی به نام لورا لوومر از آن‌ها خوشش نمی‌آید.

یکی از دیپلمات‌های توانای ما، ویلیام برنز، سفیر پیشین و رئیس سابق سیا، اخیراً یادآور شد: «اگر تحلیلگران اطلاعاتی سیا می‌دیدند رقبای ما دست به چنین خودکشیِ قدرت‌های بزرگ می‌زنند، ویسکی باز می‌کردیم. اما در واقع، این صدای تق‌تق لیوان‌های شامپاین است که در کرملین و ژونگ‌نانهای شنیده می‌شود.»

چرا این موضوع اهمیت دارد؟ زیرا یکی از ابرنقاط قدرت ایالات متحده، این برداشت گسترده بود که کشور توسط افرادی کاردان اداره می‌شود که در بیشتر موارد می‌دانستند چه می‌کنند. آن‌ها معصوم نبودند (چه کسی هست؟) اما از زمان جنگ جهانی دوم، هم متحدان و هم دشمنان اذعان داشتند که اغلب مقامات عالی آمریکا افراد جدی هستند، کار خود را می‌شناسند و حتی زمانی که دیگران با آنان موافق نبودند، باید به سخنانشان گوش داد.

اما ترامپ چاپلوسی و وفاداری را بیش از شایستگی یا صداقت ترجیح می‌دهد. به همین دلیل، رئیس اداره آمار کار را صرفاً به خاطر گزارش دقیق درباره ناکامی سیاست‌های اقتصادی‌اش اخراج کرد. از این پس، مقامات خارجی کمتر تمایل خواهند داشت از رهبری آمریکا پیروی کنند، زیرا نه به تخصص و قضاوت همتایان آمریکایی خود احترام خواهند گذاشت و نه به آنچه «واقعیت» خوانده می‌شود. آن‌ها این را آشکارا نخواهند گفت، چون می‌دانند چاپلوسی شرط ورود به کاخ سفید فعلی است، اما می‌توان مطمئن بود که وقتی یک نمایش مضحک می‌بینند، به‌خوبی می‌شناسند.

۱۰. پایین آوردن سطح علمی و فکری آمریکا

بزرگ‌ترین دارایی راهبردی ایالات متحده موقعیت ژئوپلیتیکی بسیار مطلوب آن است، اما این مزیت عظیم همواره با دانشگاه‌ها، کالج‌ها و دیگر نهادهای علمی تراز اول جهان تقویت شده است. این مراکز هر سال میلیاردها دلار از محل شهریه دانشجویان خارجی به اقتصاد کشور تزریق می‌کنند، کشفیات و ایده‌های تازه‌ای ارائه می‌دهند که بهره‌وری را بالا می‌برد، ما را سالم‌تر و امن‌تر می‌کند و برتری فناورانه ارتش آمریکا را حفظ می‌نماید. اگر رئیس‌جمهور باشید و بخواهید ایالات متحده قدرت برتر جهان باقی بماند، باید شبانه‌روز تلاش کنید تا جایگاه مسلط کشور در بیشتر حوزه‌های علم، فناوری و آموزش حفظ شود — به‌ویژه اگر بدانید چین تا چه اندازه سخت در تلاش است تا از آمریکا پیشی بگیرد.

کاری که نباید انجام دهید این است که بودجه فدرال برای تحقیقات علمی را کاهش دهید، دانشگاه‌های آمریکا را با اتهامات ساختگی (که بازی با نام ترامپ هم در آن هست) هدف قرار دهید، دانشجویان خارجی را از تحصیل در این مراکز دلسرد کنید و آمریکا را برای دانشمندانی که مشتاق فعالیت علمی هستند، به مکانی کم‌جاذبه‌تر بدل کنید.

با این حال، دقیقاً همین کاری است که دولت ترامپ انجام داده است. آسیب‌ها شاید بلافاصله آشکار نشود، اما گسترده، پایدار و دشوار برای جبران خواهد بود.

***

این ده مورد را کنار هم بگذارید، تصویری از نابودی سیستماتیک چیزی به دست می‌آید که همکار فقیدم جوزف نای به شهرت «قدرت نرم» توصیفش می‌کرد. نای استدلال می‌کرد که قدرت نرم پیش از هر چیز «قدرت جذب» است — این‌که جامعه‌ای باشید که دیگران آن را تحسین کنند، بخواهند دست‌کم در برخی زمینه‌ها از آن الگو بگیرند، شما را به‌طور کلی خیرخواه و نه صرفاً مهاجم خودخواه ببینند، و کشوری که نماد ارزش‌ها یا آرمان‌های مشترک گسترده باشد. قدرت نرم جایگزین قدرت سخت نمی‌شود، اما باعث می‌شود دیگر کشورها داوطلبانه از رهبری آمریکا پیروی کنند و در نتیجه، استفاده از قدرت سخت کمتر ضروری گردد.

چین می‌کوشد قدرت نرم بیشتری در کنار قدرت سخت رو به رشدش به دست آورد، عمدتاً با تلاش برای متقاعد کردن دیگران که واقعاً متعهد به یک نظم جهانی عادلانه‌تر و باثبات‌تر از ایالات متحده است. نیازی نیست ادعاهای پکن را باور کنید تا درک کنید که این پیام در بخش‌های زیادی از جهان شنونده همدل خواهد داشت.

اما ایالات متحده در پاسخ چه می‌کند؟ تحت دولت ترامپ ۲.۰، آمریکا تعرفه‌های تنبیهی بر کشورهای دیگر به دلایل گوناگون و تقریباً تصادفی و بدون توجه به پیامدها اعمال می‌کند. به‌طور غیرقانونی به کشورهای دیگر و کشتی‌های غیرنظامی حمله می‌کند و به متحدانش برای کشتن ده‌ها هزار غیرنظامی بی‌گناه، از جمله کودکان، کمک می‌رساند. نه تنها مرتکبان چنین جنایاتی را تحریم نمی‌کند، بلکه مقامات دادگاه کیفری بین‌المللی را که در حال تحقیق درباره این اقدامات هستند، هدف تحریم قرار می‌دهد. در داخل کشور، دستور اعزام نیرو به خیابان‌های پایتخت را صادر کرده، مردم را بدون طی فرآیند قانونی بازداشت و اخراج می‌کند و قوانین را به شیوه‌های بی‌شمار دیگری نقض می‌نماید. و در همین حال، رئیس‌جمهور خود و خانواده‌اش را ثروتمندتر می‌سازد، شورشیان را تجلیل می‌کند و کسانی را که کوشیدند آنان را پاسخگو کنند، مجازات می‌نماید. تنها دیگر مستبدان بالقوه هستند که این اقدامات را تحسین خواهند کرد یا می‌خواهند تقلید و دنبال کنند.

بسیاری از دولت‌های ریاست‌جمهوری در آغاز اشتباهات ناشیانه‌ای مرتکب می‌شوند و عملکردشان با گذشت زمان بهتر می‌شود؛ زیرا بی‌کفایت‌ترین مقامات اخراج می‌شوند و باقی‌مانده یاد می‌گیرند که وظایف خود را مؤثرتر انجام دهند. اما این نخستین دوره ترامپ نیست — او اکنون مسن‌تر و از نظر ذهنی انعطاف‌ناپذیرتر است و تیمش این بار به شکل غیرعادی‌ای در برابر واقعیت، شواهد، منطق یا یادگیری مقاوم به نظر می‌رسد. و این بدان معناست که این فهرست اشتباهات سیاست خارجی در طول زمان بسیار طولانی‌تر خواهد شد.

—-
* استفان ام. والت ستون‌نویس «فارن پالیسی» و استاد روابط بین‌الملل رابرت و رنه بلفر در دانشگاه هاروارد است.





iran-emrooz.net | Wed, 10.09.2025, 8:01
«مفهوم غرب رو به زوال است»

گفت‌وگوی اشپیگل با جوزفین کوین

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

ساختارهای ایدئولوژیک در حال تغییرند و فرجام کار نامعلوم

گفتگوی تازه‌ترین شماره هفته نامه اشپیگل با جوزفین کوین، تاریخ‌دان بریتانیایی تمدن باستان

  گفت‌وگوی اشپیگل: جوزفین کوین (Josephine Quinn)، تاریخ‌دان بریتانیایی تمدن باستان، «غرب» را یک توهم می‌داند و و همذات‌پنداری با تمدن‌های عهد باستان را بسیار مبالغه‌آمیز ارزیابی می‌کند. به عقیده او، نگرشِ مبتنی بر تقسیم‌بندی جهان به فرهنگ‌های مجزا خطرناک است.
در مقابل دروازه کالج سنت جان در کمبریج (St John’s College in Cambridge)، گردشگران ازدحام کرده‌اند. اما به محض ورود به داخل، آرامش بر فضا حاکم می‌شود و نمی‌توان از تحت تأثیر قرار نگرفتن اجتناب کرد. راهروهای ارتباطی بین ساختمان‌ها، یادآور دالان‌های صومعه‌ها هستند و تالار بزرگ غذاخوری متعلق به قرن شانزدهم، با تیرهای قوسی و پانل‌های چوبی تزئین شده است. هر چه اینجاست گواهی است بر تاریخ درخشان و وزنۀ عظیم روحی. اکنون جوزفین کراولی کوین،۵۱ ساله، ما را از پلکان‌هایی که زیر پا جیرجیر می‌کنند به دفتر کارش راهنمایی می‌کند. از ابتدای امسال، او به عنوان اولین زن، کرسی استادی تاریخ باستان را در این دانشگاه نخبه‌پرور انگلستان در اختیار گرفته است. پیش از این در آکسفورد تدریس می‌کرد. در آغاز گفت‌وگو این پرسش مطرح می‌شود که قدیمی‌ترین شیء موجود در دفتر کارش چیست. کوین در پاسخ می‌گوید: «ممکن است هنوز چند تکه سفال باستانی جایی اطراف افتاده باشد.»
همین جمله نشان می‌دهد که او لزوماً در پی حفظ گذشته نیست، بلکه بیشتر به واسازی (Dekonstruktion) آن علاقه‌مند است. او در کتاب جدیدش نیز همین رویکرد را دنبال می‌کند. کوین در این کتاب، به روایت مفصل از تاریخی از منطقه مدیترانه در طی۴۵۰۰ سال می پردازد، که آن رادر واقع از عصر برنز آغاز می‌کند. تز اصلی او این است: ما این‌همه مجذوب رومیان و یونانیان باستان هستیم و با آنان همذات‌پنداری می‌کنیم، زیرا آنان در چارچوب یک مکتب فکری که تا به امروز غالب بوده است می‌گنجند، مکتبی که جهان را از طریق تمدن‌های بزرگ مجزا و البته به شکلی نادرست درک می‌کند. به گفته کوین، این نگرش، دیدگاه ما را نسبت به گذشته و حال به شیوه‌ای خطرناک محدود و تنگ می‌کند.

اشپیگل: خانم کوین، از زمانی که دونالد ترامپ برای دومین دوره به قدرت بازگشت، در همه جا از پایان غرب سخن گفته می‌شود. آیا شما موافقید؟

کوین: برای من این یک سؤال پیچیده است. ازیک سو، این ایده که «غرب» وجود دارد، یک تصور و پندار است، نه یک واقعیت. تاریخ نشان می‌دهد که جهان در واقعیت به گونه‌ای دیگر تکامل یافته است. دسته‌بندی‌هایی مانند «غرب» و «شرق» جغرافیایی نیستند، بلکه انگیزه‌های سیاسی دارند. از سوی دیگر، افراد بسیار زیادی این مفهوم غرب را پذیرفته و از آن استفاده کرده‌اند.و بله، این مفهوم اکنون در بحران است، و حتی بسیار عمیق‌تر از چیزی که من فکر می‌کردم زمانی که کتابم ۱۸ ماه پیش به انگلیسی منتشر شد.

اشپیگل: دقیقاً پس از آن بود که ترامپ دوباره انتخاب شد.

کوین: این اتفاق، جهان انگلیسی‌زبان (Anglosphere) را به گونه‌ای از هم گسست که حتی بریتانیایی‌ها را نیز مجبور کرد تا دوباره با اروپایی‌هاهمکاری نزدیک تری برقرار کنند و به دنبال اتحادهای کاملاً جدیدی باشند. بنابراین پاسخ کوتاه من این است: مفهوم غرب در حال افول است.

اشپیگل: و پاسخ طولانی؟

کوین: ما در حال تجربه یک لحظه جالب هستیم که هنوز مشخص نیست چه چیزی جایگزین ایده غرب خواهد شد. ما نمی‌دانیم مردم، جهان را در پنج سال آینده چگونهاز جهت مفهومی درک خواهند کرد. ساختارهای ایدئولوژیک در حال تغییرند و نتیجه نهایی نامشخص است. برای مدت‌ها دو مدل در حال رقابت از «اندیشۀ تمدنی» (civilisational thinking) یا به عبارتی اندیشیدن در قالب فرهنگ‌ها غالب بود: یک مدل چندقطبی است، که از دولت‌هایی نشأت می‌گیرد که از نظر فرهنگی جدا اما هم‌ارز (gleichwertig) هستند، در اینجا ولادیمیر پوتین، آنجا شی جین پینگ، و آنجا نارندرا مودی. مدل دیگر فرهنگ را معادل غرب می‌داند و بقیه جهان را به عنوان غیر متمدن (unzivilisiert) علامت‌گذاری می‌کند. این برای مدت‌ها همان موضع ایالات متحده بود و این نوع تفکر در ماه‌های گذشته به مردی مانند بنیامین نتانیاهو کمک کرد. اکنون یک امکان سوم نیز روی میز است.

اشپیگل: که آن چه می تواند باشد؟

کوین: یک مدل که در آن برخی کشورهای بزرگتر توسعه‌طلبانه عمل می‌کنند، برای مثال ایالات متحده مقابل گرینلند و کانادا - که پشت آن ایده یک وحدت فرهنگی شمال آمریکایی قرار دارد - و روسیه در برابر اوکراین. کشورهای کوچکتر در میان اینها به دام افتاده‌اند و هنوز نمی‌دانند به کجا تعلق دارند: اروپا در واقع شامل روسیه نیز می‌شود، و غرب نیز دوباره شامل ایالات متحده است. اما در حال حاضر هیچ یک از این کشورها به عنوان متحد فرهنگی در دسترس نیستند.

اشپیگل: اصلاً چرا اندیشیدن در قالب فرهنگ‌ها پذیرفته شده و مورد تایید قرار گرفته است و تا به امروز باقی مانده؟

کوین: ایده غرب در نیمه اول قرن نوزدهم تثبیت شد. برای مثال، بریتانیا، فرانسه، پرتغال و اسپانیا گاهی علیه «اتحاد مقدس» (Heilige Allianz) متشکل از روسیه، پروس و اتریش متحد می‌شدند. جنگ کریمه در ۱۸۵۳ این ایده از یک شکاف بین روسیه و بقیه را تقویت کرد - ریشه‌های اندیشیدن در تضادهای فرهنگی در اینجا نهفته است. و سپس آمریکایی‌های مستقلی بودند که باید به نوعی ادغام می‌شدند. اصطلاح «غرب» مفید است زیرا بسیار مبهم و نامشخص است: به یک منطقه جغرافیایی مشخص اشاره ندارد، می‌تواند مرزها را در اروپا جابجا کند. به زودی روشنفکران روسی، آمریکایی و بریتانیایی در مورد آن بحث کردند. در آن زمان، علاقه به رومیان و یونانیان به عنوان نیاکان غرب نیز رشد کرد.

اشپیگل: و ایده تمدن‌ها چگونه با ایده غرب مرتبط است؟

کوین: در اواخر قرن نوزدهم، قدرت‌های بزرگ اروپای غربی به تندروی کشانده شدند و در مستعمرات بیش از گذشته تاخت و تاز کردند. البته از عصر حجر ایده‌های «ما» و «شما» وجود داشت. اما سپس این اندیشه به ظاهر با پشتوانه علمی مسلح شد: ایده وجود نژادها و تمدن‌های متفاوت در میان روشنفکران اروپایی اهمیت یافت، در حالی که همزمان ایده‌های جهان‌شمول عمدتاً مسیحی – که می‌گفت ما همگی فرزندان یک خدا هستیم – نفوذ خود را از دست داد. برخی نیز از فرهنگ‌ها صحبت می‌کردند که از مفهوم نژادها دوستانه‌تر به نظر می‌رسد. اما هدف، قرار دادن مردم در دسته‌بندی‌های مشخص بود. در قرن بیستم، ایده تمدن‌های متفاوت سپس به یک مفهوم شناخته شده تبدیل گردید و در قرن بیست و یکم به یک امر مسلم.


جوزفین کوین

اشپیگل: اما نمی توان گفت که اندیشیدن در قالب فرهنگ‌ها ایده مزخرفی (Humbug) است. این ایده فقط در مورد بهره‌کشی و مرزبندی نیست.

کوین: یک تمدن یا فرهنگ یک منطقه محدود جغرافیایی و فرهنگی را با نوعی مرز توصیف می‌کند. و این به سادگی جواب نمی‌دهد. فقط در صورتی جواب می‌داد که جوامع واقعاً منزوی می‌بودند. اما این به ندرت اتفاق می‌افتد. بسیاری هنوز فکر می‌کنند جهانی‌سازی زمانی آغاز شد که انسان در سال ۱۴۸۸ برای اولین بار دماغه امید نیک را دور زد. اما جهان آفریقایی- اوراسیایی هنوز در دوران باستان به شدت شبکه‌ای بود. من کتابم را از ۴۵۰۰ سال پیش آغاز می‌کنم زیرا در آن زمان کشتی‌های بادبانی از نیل در منطقه مدیترانه گسترش یافتند. پیش از آن نیز تماس‌هایی وجود داشت، اما پراکنده و پیچیده بود – به نظر می‌رسد گاهی۳۰۰ سال هیچ انسانی اروپا را ترک نکرده است. همراه با کشتی های بادبانی اطمینان به مبادله و تجارت نیز همراه شد: ما ماه آینده دوباره همدیگر را می‌بینیم! یا حداقل سال آینده. بنابراین: ما معمولاً هویت‌های بسته‌شده نداریم زیرا شبکه‌ای (vernetzt) هستیم و تقریباً همیشه بوده‌ایم. اما اصطلاحاتی مانند تمدن یا فرهنگ هویت‌های بسته‌شده (abgeschlossene Identitäten) را القا می‌کنند.

اشپیگل: و وقتی مردم یک زبان، یک مذهب، و ارزش‌ها را به اشتراک می‌گذارند، چگونه باید چنین گروهی را توصیف کرد؟

کوین: مثلاً منظور شما چه کسانی است؟

اشپیگل: در حوزه تخصص شما بمانیم: رومیان باستان.

کوین: رومیان یک مذهب واحد نداشتند، بلکه مذاهب مختلف زیادی داشتند. در امپراتوری روم حداقل سه زبان اصلی وجود داشت: لاتین، یونانی و پونی (فنیقی) و علاوه بر آن یک میلیون زبان دیگر، تقریباً هیچ کس لاتین را به عنوان زبان اول صحبت نمی‌کرد. رومی بودن معنای قومی نداشت، یک نسبت‌دهی صرفاً سیاسی بود: این که آیا کسی حق شهروندی روم را داشت یا نه. شواهد بسیار زیادی از رومیان وجود دارد که بین این هویت سیاسی و هویت محلی بسیار مهم آن زمان در یک جامعه خاص تمایز قائل می‌شدند. وضوح و یکتایی (Eindeutigkeit) را بعدها به این مردم نسبت دادند. اما همین که در گذشته چنین یکتایی و وضوحی وجود نداشت را مردم آن دوره بیشتر می پسندیدند. و امروز؟ مثلاً اروپایی بودن به چه معناست؟

اشپیگل: سؤال خوبی است.

کوین: معمولاً مردم احساس این که فقط اروپایی هستند را نمی‌کنند. فقط در زمان‌ها یا زمینه‌های خاصی است که اروپایی بودن بسیار مهم می‌شود. بیست سال پیش، تقریباً هر بریتانیایی‌ای به این سؤال که آیا اروپایی است پاسخ می‌داد: بله، هستم. امروز این یک سؤال بسیار احساسی است که با آن موضوعاتی بسیار بیشتر از هویت ابراز می‌شود: یا کاملاً اروپایی هستید، یا اصلاً نیستید. مردم آن قدر کسل‌کننده نیستند که تاریخ‌نگاری اغلب آن‌ها را نشان می‌دهد، آن‌ها بسیار خیال‌پردازتر هستند.

اشپیگل: در کتاب خود شما خواستار تمرکز بیشتر بر مناطق مرزی امپراتوری‌های بزرگ شده‌اید – آن طور که می گوئید نه در مرکز قدرت، بلکه در حاشیه است که نوآوری‌های سرنوشت‌ساز صورت گرفته است.

کوین: زیرا این مناطق مرزی غالباً بهتر به صورت شبکه‌ای با هم در ارتباط هستند! برای مثال جزیره کرت (Kreta) به دلیل موقعیت مرزی‌اش بسیار جذاب است: در دوران باستان بخشی از اروپا محسوب نمی‌شد، بلکه به عنوان حلقه ارتباطی میان شام (Levante) و مکان‌های غربی بود. زمانی که احتمالاً ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد اولین کشتی‌های بادبانی از لبنان امروزی به آنجا رسیدند، این جزیره به شدت تغییر کرد، فناوری‌ها و کالاهای لوکس از غرب آسیا و شمال شرق آفریقا ظاهر شدند. چرخ در وسایل نقلیه و به عنوان چرخ کوزه‌گری استفاده شد، تولید پیشرفته برنز صورت گرفت. کرتی‌ها شروع به نوشتن کردند، و آن هم در یک سیستم هیروگلیف که تا امروز رمزگشایی نشده است.

اشپیگل: این ایده را از کجا گرفته اند؟

کوین: به نظر می‌رسد کسی از آنان جایی نوشته‌ای دیده و سپس با الهام از آن، خطی برای خود ابداع کرده است. به همین ترتیب، نوعی کاخ‌ها در کرت به وجود آمدند که از معماری بناهای عظیم مصر الهام گرفته بودند، اما به نظر می‌رسد آنها را به عنوان میدان‌های عمومی (Piazzas) بازتفسیر کردند. ما نمی‌دانیم که آیا در آن دوره پادشاهی در کرت وجود داشت یا نه. این نیزیک درس از تاریخ است: تبادل فرهنگی به معنای کپی‌برداری صرف چیزها نیست. در غیر این صورت، تغییری هم رخ نمی‌داد. همیشه پای یک نسخه تغییریافته و متعلق به خود در میان است. توهم کنونی راست افراطی درباره یک «جابجایی بزرگ جمعیتی» ادعایی - که در نهایت اسلام جایگزین اروپای مسیحی می‌شود - این موضوع را به کلی بد فهمیده است.

اشپیگل: شما از مهاجرت و مرزهای باز دفاع می‌کنید.

کوین: قطعاً. جلوگیری از ورود مردم به اروپا یک جنایت اخلاقی است. اما همچنین نوعی خود- تخریبی (Selbstsabotage) محسوب می شود. چند ماه پیش، نخست‌وزیر کیر استارمر (Keir Starmer) هشدار داد که انگلستان در خطر تبدیل شدن به یک «جزیره غریبه‌ها» است. اما به نظر من، به ویژه جزایر به مهاجرت نیاز دارند، زیرا همیشه در خطر دورماندن از ملاقات‌های جدید و در نتیجه جدا ماندن از تحولات تازه هستند. ما در بریتانیا به انسان‌ها و ایده‌های جدید نیاز داریم.

اشپیگل: آیا این امکان وجود دارد که کتاب شما به ویژه توسط مخاطبان چپ با نگاهی بسیار مثبت مورد توجه قرار گیرد؟

کوین: هدف من نوشتن یک تحلیل چپ یا نوشتن یک متن جهان‌وطنی مثبت از طریق نگاهی دستکاری شده نبود. برخوردهای بین انسان‌ها می‌تواند خشونت‌آمیز نیز باشد. برای مورخان واضح است که شرایط زندگی بیشتر مردم معمولاً بسیار خوشحال‌کننده نبوده و آنان همچنین چندان یکدیگر را دوست نداشته‌اند.

اشپیگل: بنابراین شما موافقید که تغییر می‌تواند منفی نیز باشد.

کوین: البته. اما این در مورد رکود نیز صادق است. تغییر معمولاً برای برخی مثبت و برای برخی دیگر منفی است، حداقل در کوتاه ‌مدت. اما این دلیل نمی شود که مردم هیچ تلاشی جهت پیشرفت و توسعه ‌انجام ندهند. صادقانه بگوییم: زندگی‌های ما چقدر کسل‌کننده‌تر می‌بود اگر این کشتی‌ها چند هزار سال پیش چرخ را برای ما نمی‌آوردند! و چقدر دشوارتر.

اشپیگل: دونالد ترامپ و جنبش او با عنوان «بیائید دوباره آمریکا را عظمت بخشیم» (Make America Great Again) (یا به اختصارMAGA) نیز به ریشه‌های باستانی استناد می‌کنند و خود را در امتداد امپراتوری روم می‌بینند.

کوین: درست است. اما جنبش MAGA همچنین خود را با اسپارت همذات‌پنداری می‌کند. نقل قول لئونیداس، پادشاه اسپارتی، مکرراً ظاهر می‌شود - «بیا و بگیرشان» - و این پاسخی است که او هنگامی که پادشاه پارسی از او در نبرد ترموپیل (Thermopylen) می‌خواهد سلاح‌هایش را زمین بگذارد، به آن حاکم می دهد. اسپارتی‌ها می‌جنگند و همگی کشته می‌شوند. آیا واقعاً می‌خواهید با این قبیل چیز ها هویت بخشی کنید؟ اما احتمالاً می‌توان ثابت کرد: در زمانه بحران، مردم در گذشته به دنبال تکیه گاه می‌گشتند و در جستجوی «اندیشۀ تمدنی».


جوزفین کوین

اشپیگل: زیرا آنچه قبلاً اتفاق افتاده، برخلاف زمان حال، برای آنان امن و آرامش‌بخش به نظر می‌رسد؟

کوین: شاید. من از خود می‌پرسم آیا اشتیاق به یک آمریکای بهتر پیشین و در نتیجه انتخاب مجدد ترامپ، همچنین با ضربه روحی حاصل از یک بیماری همه گیر (Pandemie) ارتباط دارد. ایالات متحده در بسیاری از مکان‌ها به شدت از کووید رنج برد. بسیاری کسان شخص نزدیکی را از دست دادند. چنین چیزی جای زخمی از خود به جا می‌گذارد. این مردم را آسیب‌پذیرتر می‌کند و در نتیجه وضعیت جهان را برای حداقل یک یا دو نسل نامطمئن می‌سازد. برای این نیز نمونه‌های تاریخی وجود دارد، برای مثال رنسانس.

اشپیگل: رنسانس معمولاً به عنوان یک دوران بحرانی شناخته نمی‌شود، بلکه دوره‌ای از نوآوری است.

کوین: رنسانس از یک تراژدی سربرآورد: مرگ سیاه. یک شاعر و متفکر رنسانس ایتالیایی مانند پترارک (Petrarca)، از طاعون جان سالم به در برد، اما بسیاری از عزیزانش مردند. غم و اندوه در آن زمان تقریباً جهانی بود، مرگ و مردن بسیار نزدیک احساس می‌شد. متفکرانی مانند پترارک در این بحران، عصر باستان را دوباره کشف کردند، به طور دقیق‌تر: جهان پیش از مسیحیت، رومیان و اتروسک‌ها را (Etrusker). این ایده از یک میراث، یعنی این که مردم باید به چیزی که شاید اجدادشان انجام داده‌اند افتخار کنند، یا حتی فقط به کسی که زمانی در جایی که امروز زندگی می‌کنند زندگی می‌کرده — این ایده تا به امروز ما را رها نکرده است، و به ویژه در دوران دشوار بسیاراهمیت پیدا می کند. آیا غم‌انگیز نیست که مردم می‌خواهند ریشه‌ها و میراث خود را حفظ کنند، آن هم به جای آنکه از آنها به عنوان نقطه شروعی برای چیزی تازه و متعلق به خود استفاده کنند، یا به عبارتی خودشان تاریخ خود را بنویسند؟

اشپیگل: جایگزین تفکر بر اساس فرهنگ‌ها چگونه خواهد بود؟

کوین: عالی می‌شد اگر این ایده را پشت سر بگذاریم که معنقد است تمدن‌های تا حد زیادی ایزوله هستند که ما را شکل می‌دهند. در عوض به تماس‌ها و روابط بین انسان‌ها فکر کنیم. آنچه ساموئل هانتینگتون (Samuel Huntington)، دانشمند علوم سیاسی، در سال ۱۹۹۶ با مفهوم معروف خود از «برخورد تمدن‌ها» ادعا کرد به هیچ وجه صحت ندارد: این ادعا که هر فرهنگی مانند یک درخت منفرد رشد می‌کند و برای خودش شاخه‌دار می شود، اما مستقل از دیگران به شکوفایی میرسد ویا از بین می رود.

اشپیگل: بلکه؟

کوین: برخی از ژنتیک‌دان ها اکنون دیگر از شجره ها صحبت نمی‌کنند، بلکه از داربست‌ها صحبت می‌کنند – مانند پیچک یا دیگر گیاهان رونده، برخی شاخه‌ها به سمت بالا می‌روند، برخی به سمت پایین، و گره‌گاه‌هایی وجود دارد. ساختارهایی وجود دارند، اما آنها همواره به مکانی که از قبل مشخص نیست منتهی می‌شوند. اینگونه در مورد فرهنگ‌ها صحبت کنیم.

اشپیگل: اما این [ایده] از نظر زبانی می‌تواند پیچیده شود. چطور باید عملی گردد؟

کوین: برای مثال، ما تمایل داریم تفاوت‌های درون گروه‌ها را با استفاده از حروف تعریف پاک کنیم: «انگلیسی‌ها» (die Engländer)، «آلمانی‌ها» (die Deutschen). بدون حرف تعریف، این عناوین بسیار بازتر خواهند بود – یک گام کوچک برای یک دنیای بهتر. وقتی دانشجویانم از اصطلاحی مانند «غرب» استفاده می‌کنند، از آنها می‌پرسم: دقیقاً کدام دوره را منظور دارید؟ در مورد چه کسی صحبت می‌کنید؟ آیا به یک بلوک سیاسی اشاره دارید، به یک اشتراک فرهنگی؟ ما از این مفاهیم انتزاعی و جمع‌بندی و خلاصه کننده به ویژه زمانی استفاده می‌کنیم که جهان در واقعیت بسیار پیچیده است.

اشپیگل:چیزی مثل «غرب» را دانشجویان شما پشت سر نگذاشته‌اند؟ مگر آن‌ها ۲۰ ساله نیستند، با دغدغه‌های پسااستعماری، و علاقه‌مند یا حتی به‌ویژه علاقه‌مند به رویدادهایی که بیرون از تاریخ‌نگاری کلاسیک جریان داشته‌اند؟

کوین: نه، نمی‌توان به طور کلی چنین گفت. برای درخواست ورود به دانشگاه‌ها در بریتانیا، باید یک پرسشنامه پر کنید که بخش وحشتناکی نیز دارد: «بیانیه شخصی». در اینجا باید خود را تا حد امکان خیلی خوب نشان بدهید، بنابراین هیچکس واقعی‌ترین افکار درونی خود را نمی‌نویسد، بلکه چیزی را می‌نویسد که امیدوار است من یا یک کارمند اداره در یک دفتر آن را بپسندد. اغلب این جمله را در آنهامی بینیم: «من می‌خواهم در مورد یونان و روم بیاموزم، زیرا آنها ریشه‌های تمدن غربی هستند.» این مورد سال ها است که ادامه دارد، من آن را در آکسفورد خوانده‌ام و هر سال اینجا در کمبریج نیز می‌خوانم. امیدوارم این چیزی نباشد که مردم واقعاً فکر می‌کنند.


هجوم طرفداران ترامپ به ساختمان کنگره آمریکا در سال ۲۰۱۹

اشپیگل: شاید متقاضیان به ساختارهای دموکراتیک اولیه‌ای اشاره دارند که در آتن و روم پایه ریزی شده بودند.

کوین: اما ساختارهای دموکراتیک را می‌توان در مکان های دیگر دوران باستان نیزیافت. سکونتگاه‌های لوانتی (شرق مدیترانه) که از طریق انجمن‌های شهروندی و یک قانون اساسی سازماندهی شده بودند، ممکن است الگوهایی برای دولت-شهر یونانی بوده باشند. و این رومیان و یونانیان باستان به خودی خود برای ما بسیار بیگانه هستند. چرا می‌خواهیم خود را در یک خط با آنها ببینیم؟ هرکس که با رومیان و یونانیان سروکار دارد، متوجه می‌شود: این مردم نه فقط نظرات متفاوتی در مورد تمامی جوانب زندگی داشتند. بلکه مفروضات اساسی پشت این نظرات نیزبه طور اساسی متفاوت بود.

اشپیگل: زیرا برای مثال، آن‌ها به عنوان شهروند تا حدی به شیوه‌ای دموکراتیک زندگی می‌کردند، اما برده‌داری داشتند. آیا منظور شما چنین تناقض‌هایی است؟

کوین: می‌توان استدلال کرد که دولت‌شهرهای یونان باستان اولین جوامعی بودند که اقتصادشان به طور مرکزی به برده‌داری وابسته بود. و امروز تقریباً هیچ‌کس این را نقد نمی‌کند، این درست است. اما ایده پشت آن با ایده برده‌داری مدرن متفاوت بود. انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کردند: آزاد و غیرآزاد - و فرد می‌توانست از یکی به دیگری حرکت کند. برده‌داری هنوز هیچ ارتباطی با قومیت یا نژادپرستی نداشت. در عوض، این تصور وجود داشت که ممکن است یک روز پادشاه باشی و روز بعد یک برده. یایک روز برده باشی، اما شاید در آینده‌ای دور یک انسان آزاد.

اشپیگل: این بیگانگی عصر باستان در کدام موارد دیگر تا این اندازه قابل توجه است؟

کوین: طبیعتاً در حوزهٔ جنسیت. مفاهیم مدرن اروپایی دربارهٔ جنسیت ابژه‌محور (objektzentriert) هستند: انسان به افراد خاصی جذب می‌شود، فرقی نمی‌کند که دگرجنس‌گرا، همجنس‌گرا یا دوجنس‌گرا باشد. در دوران باستان، «سلیقه‌ها» در مرکز توجه بودند. ایدهٔ داشتن یک «هویت جنسی» برای آن‌ها بی‌معنا بود. جنسیت آن زمان بخش مرکزیِ هویت فردی به‌شمار نمی‌رفت. هیچ مقوله‌ای وجود نداشت که تو را در یک دستهٔ مشخص جای دهد. روشن کردن این موضوع می‌تواند بسیار سودمند باشد.

اشپیگل: چرا؟

کوین: من معتقدم که هر نوع اجبار هویتی می‌تواند مردم را بسیار محدود کند، به ویژه جوانان امروز را. آیا این واقعیت رهایی بخش نیست که مفهومی مانند هویت جنسی - و هویت به طور کلی - در دوره‌های طولانی از تاریخ بشریت نقش بزرگی ایفا نکرده است؟ نحوه نگاه ما به جهان تنها یکی از امکانات متعدد است. و ۲۰۰۰ سال پیش، کاملاً متفاوت به نظر می‌رسید.

اشپیگل: خانم کویین، از شما برای این گفت‌وگو سپاسگزاریم.


شماره ۳۷ / ۵ سپتامبر ۲۰۲۵
هفته‌نامه اِشپیگِل - صفحه ۱۱۱

 





iran-emrooz.net | Mon, 08.09.2025, 11:42
جبهه اصلاحات، مکانیسم ماشه، ادامه اعدام‌ها

داریوش مجلسی

در بیانیه اخیر جبهه اصلاحات، علاوه بر فاصله‌ای که هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ ادبیات با بیانیه‌های گذشته داشت، نکاتی وجود داشت که به عمد یا غیرعمد، زیاد چشمگیر نبود. درک این نکات نیاز به تیزبینی داشت، در حالی که از اهمیت بالایی برخوردار بودند. ولی قبل از هر چیز، باید اذعان کرد که چنانچه نکات ذکرشده در این بیانیه را جمع‌بندی کنیم، به‌خصوص در مقایسه با گذشته، مواضع بیان‌شده در آن، کمترین شباهت را به اصلاح‌طلبی دارند. مواضع این جبهه در رابطه با غنی‌سازی اورانیوم، تعامل با جهان، سرکوب‌های داخلی، و آزادی بیان، هیچ تفاوتی با مواضع کنشگران و مبارزان «خط سوم» در صحنه سیاسی و مدنی داخل کشور ندارد؛ یعنی هم مخالفت با دخالت و دخیل بستن به بیگانه و هم اعتراض به فساد و سرکوب‌های حاکمیت.

دو نکته دیگر نیز در این بیانیه نیاز به دقت و تیزبینی داشت. بعد از عنوان «بیانیه جبهه اصلاحات» در بالای صفحه، کلمه «تغییر» به چشم می‌خورد. این یعنی در اینجا، «اصلاحات» جای خود را به «تغییر» داده است. تغییر، مقوله‌ای بس فراتر از اصلاحات است. جمله دیگری که در ادامه کلمه «تغییر» به چشم می‌خورد و قابل ملاحظه است، عبارت «بازگشت به مردم» است.

شکی نیست که نویسندگان این بیانیه افراد بی‌سوادی نیستند. آن‌ها به‌خوبی معنای کلمات و جملاتی را که می‌نویسند، می‌فهمند. شما هر طور که مایلید می‌توانید آن را تعبیر یا تفسیر کنید؛ اما «بازگشت به مردم» یعنی ما با مردم نبودیم، ولی حالا به سوی آن‌ها بازگشتیم و شاید هم به‌طور غیرمستقیم، نوعی اذعان به کوتاهی‌های گذشته است.

من شخصاً حضور این طیف در صحنه سیاسی داخل کشور با شعار «تغییر و بازگشت به مردم» را مبارک می‌دانم و آن را گامی در جهت تقویت نیروهای تغییر و تحول‌طلب داخل کشور می‌شمارم.

اما در اینجا مایلم جوابی هم برای سؤالی که ذهنم را مشغول کرده، بیابم که موفق نمی‌شوم. وقتی این بیانیه را می‌خوانید، می‌بینید که برعکس گذشته، به‌جای آیه‌های قرآنی، با جمله ساده و فارسی «به نام خدا» آغاز می‌شود. خواهی نخواهی سعی دارید ارتباطی بین محتوا و ادبیات به‌کاربرده‌شده با تصویر بالای بیانیه بیابید، اما موفق نمی‌شوید. برای من، محتوای گفته‌ها و نوشته‌ها مهم‌تر از پوشش است؛ اما وقتی سطح و محتوای بیانیه را با تصویر بالای صفحه مقایسه می‌کنید، هماهنگی بین این دو مشاهده نمی‌کنید. پوشش سفت و سخت و بی‌نهایت اسلامی خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات، هماهنگ و هم‌خوان با آنچه در بیانیه نوشته شده، نیست.

فرض را بر این می‌گذاریم که من و شما این بیانیه را بدون تصویر می‌خواندیم؛ مطمئن باشید تصویری که از نویسندگان بیانیه در ذهنمان نقش می‌بست، متفاوت با این تصویر می‌بود. قصد من هرگز این نیست که خانم منصوری را به خاطر نوع پوشش مورد انتقاد قرار دهم؛ اما مطالبات و خواسته‌های به‌حق این جبهه، خواسته‌ها و مطالبات زنانی نیز هست که پوشش کاملاً متفاوتی دارند و متأسفانه با وجود کمتر شدن سخت‌گیری‌ها، هنوز هم با اخطار مأموران روبرو می‌شوند که چرا حجابی مانند خانم منصوری ندارند.

زمانی که زنان و دختران ما برای مبارزه با حجاب اجباری، موی سرشان را کوتاه می‌کردند، یکی از وزیران کابینه هلند که یک زن ترک‌تبار بود، برای هم‌صدایی با زنان هم‌وطنمان، در تلویزیون موی سرش را کوتاه کرد. چه‌خوب می‌بود چنانچه زنان اصلاح‌طلب کشورمان نیز با نوع پوشش، حتی برای یک‌بار، هم‌صدایی‌شان با زنان هم‌وطنمان را به نمایش می‌گذاشتند.

هم‌زمان با این بیانیه، کشور ما در چندقدمی بحران و دوران خطرناکی قرار گرفته که در تاریخ صدساله اخیر سرزمینمان بی‌نظیر بوده است؛ البته منظورم این نیست که در صد سال اخیر کشورمان با جنگ یا بحران روبرو نبوده‌ایم، بلکه در زمان‌هایی که سرزمینمان درگیر جنگ، بحران یا انقلاب بود، حاکمان آن زمان به اندازه حاکمان کنونی به قتل، شکنجه و اعدام روزانه مردم نمی‌پرداختند؛ نه قاجارها و نه پهلوی‌ها، هیچ‌کدام.

هم ترامپ و هم نتانیاهو علناً، هر روز رساتر از روز پیش، استفاده از «ماشه» را در چند روز آینده اعلام می‌کنند. این در حالی است که رژیم جمهوری اسلامی در قعر منجلاب فساد و سرکوب، دست‌وپا می‌زند. نه قادر به یافتن راه‌حل است، نه قادر به نوعی توافق برای جلوگیری از جنگ، و هم‌زمان به جنایات و سرکوب‌ها ادامه می‌دهد. نشریات روزانه هلند از یک جنایتکار به نام «سامی. ب» نام می‌برند که از سوی جمهوری اسلامی مأمور ترور یک فعال مدنی ایرانی در هلند بود و اکنون به ایران فرار کرده است. در آخرین فرصتی که تیم عراقچی برای توافق با اروپا داشت، نتوانست به توافق برسد و کشورمان را در لبه پرتگاه قرار داد. در عوض، به‌جای تعامل با غرب، پزشکیان در یک مجمع کشورهای آسیایی، در کنار شی جین پینگ، پوتین و رهبر کره شمالی، غرب را به چالش کشید؛ یعنی یک اقدام خطرناک در یک زمان خطرناک‌تر.

شریفه محمدی، فقط به جرم فعالیت صنفی کارگری، همراه با عزیزان زیاد دیگری محکوم به اعدام گردیده است. فکر نمی‌کنید چنانچه گزینه ماشه عملی شود، خانواده‌های داغدار این عزیزان، در دوراهی وجدانی عذاب‌دهنده‌ای قرار خواهند گرفت که یا همکاری با ماشه برای انتقام قتل عزیزانشان یا سینه سپر کردن در برابر مهاجم بیگانه؟

اینجاست که نبود چشمگیر یک اجماع وسیع از نیروهای اصلاح‌طلب، مدنی و ملی در داخل کشور، بیش از هر زمان دیگر به چشم می‌خورد تا بتواند رژیم را به چالش بکشد و قادر به تشکیل دولتی برای زمان بحران شود؛ یعنی درحقیقت، نوعی «کابینه بحران». حتی جبهه اصلاحات، شورای هماهنگی احزاب اصلاح‌طلب و منفردین اصلاح‌طلب، به‌صورت جمعی هم دارای نیرو، دانش و تجربه کافی برای اداره مملکت هستند، همان‌طور که در گذشته نیز نشان دادند، مانند زمان خاتمی.

اقدامات و فعالیت‌های تهوع‌آور شادی و هلهله به‌خاطر اظهارات ترامپ و نتانیاهو در رابطه با حمله به ایران، نشان‌دهنده فقط یک چیز است: نداشتن پایگاه مردمی و دخیل بستن به نیروی بیگانه. شخصاً معتقدم غرب حاضر نیست تجربه چلبی و کرزای را در ایران تکرار کند.

روان فردوسی شاد که نوشت: دریغ است ایران که ویران شود.

داریوش مجلسی
سپتامبر ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ آقای مجلسی عزیز. شما برای نشان دادن توان نیروی‌های گذارطلب در اداره مملکت، دلیل کافی ارائه نکرده‌اید. این ادعا که “حتی جبهه اصلاحات، شورای هماهنگی احزاب اصلاح‌طلب و منفردین اصلاح‌طلب، به‌صورت جمعی هم دارای نیرو، دانش و تجربه کافی برای اداره مملکت هستند، همان‌طور که در گذشته نیز نشان دادند، مانند زمان خاتمی”، قیاس مع‌الفارق و نادرست است. از جمله به این دلیل ساده که آقای خاتمی، فقط بخش کوچک و کم‌اهمیتی از اداره کل کشور را در شرایطی کاملا متفاوت، به عهده داشت. در حاال حاضر، بخش وسیعی از مردم ایران این ناتوانی اپوزيسيون را درک کرده و به همین دلیل از وارد شدن در عرصه‌های خطیرتری از مبارزه، خودداری می‌کنند.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ جبهه اصلاحات متاسفانه از بدو پیدایش در سال ۱۳۹۹ تا امروز هیچ ره آوردی نداشته و حتی خود بیست‌و هشت حزب واحد که آنرا بوجود آوردند فقط در حد‌گپ زدن‌های مکرر و بیهوده برای ماندن در سر تیتر روزنامه‌‌ها تلاش کردند. آقای بهزاد نبوی که خود زمانی وزنه معتبری در سیاست بود و اعتبار بالائی در احزاب داشت به مرور زمان افول کرد و نتوانست مدیریتی بالا برای اصلاحات داشته باشد و بعد از دوبار استعفا سکان رابه خانم منصوری سپرد. اطلاع کامل دارم که شماری از اوضاع هم در حال برون رفت از جبهه هستند. متاسفانه گروهی هستند بدون مدیریت کارآمد و پویا. اکنون بیشتر مردمان در ایران جوگیر ملی‌گرائی و دور شدن از مکتبی بودن گذشته شده‌اند ولی من فکر می‌کنم این تنها روبنائی است و درونی و خالصانه نیست. به امید آزادی ایران بزرگ و سروری مردم بر مردم در سایه سکولاریسم. با تشکر از مقاله شما آقای مجلسی گرامی.
کاظم مهراس


■ قنبری عزیز، یرواند آبرامیان تحلیل گر مسائل تاریخی، بهترین دولت بعد از انقلاب را دولت خاتمی می‌نامد. من به یاد دارم که در زمان خاتمی، اقتصاد مملکت، فعالیت‌های فرهنگی، آزادی بیان، و روابط بین‌المللی، در مقایسه با دوران پیش و بعد از او (بعد از انقلاب) بی‌نظیر بود. ولی عزیز، شما اداره مملکت را با مبارزه مردم، اشتباه می‌گیری.
با عرض ارادت، مجلسی


■ مهراس گرامی،
یک حقیقت را باید اذعان کنیم، سازماندهی هیچوقت با خوی اصلاح‌طلبان سازگار نبوده، از زمان فعالیتشان تا کنون. منتها شما وقتی اصلاح طلبان را به طور فردی با تمام تفاوت‌هائی که بین آنها هست جمع بندی کنید با تعداد کثیری روبرو خواهید شد. ضمنا فراموش نکنید که یک تشکل اصلاح‌طلبی دیگری هم وجود دارد به نام “شورای هماهنگی احزاب اصلاح طلب” من از تعدادشان اطلاعی ندارم ولی لحن و زبان بیانیه‌هایشان ملی می‌باشد. فقط یکی از احزاب آنها را از دور می‌شناسم “حزب توسعه و تدبیر”. حزب کوچکی است ولی دارای مواضح خوب. البته وضع ایده آلی می‌بود چنانچه جبهه ملی، فعالان مدنی، صنفی و سندیکایی به اضافه اصلاح‌طلبان، قادر به تشکیل یک حکومت آلترناتیو قوی در داخل کشور می‌بودند. ولی این بیشتر یک آرزو می‌باشد تا واقعیت.
با سپاس از توجهتان، داریوش مجلسی


■ آقای مجلسی گرامی، با شما موافقم به شرط موافقت روی معنی عبارت “اداره کشور”. شما معتقدید که نیروی دانا و مجرب کافی برای اداره کشور، در صورت نبودن ج.ا. وجود دارد. آری، وجود دارد! اگر اداره کشور فقط جنبه “اثباتی” داشته باشد. اما متأسفانه جنبه “غیر اثباتی” اداره کشور بسیار مهمتر است. به گمان من ۳۰ درصد انرژی حکومت برای اداره اثباتی کشور کافی است، اما ۷۰ درصد انرژی، صرف مبارزه با خرابکاری‌ها، کارشکنی‌ها، ندانم‌کاری‌ها، ترمز کردن دوستان تندرو، هل دادن دوستان کندرو، خنثی کردن توطيه‌های داخلی و خارجی و.... می‌شود. باور ندارید؟!
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ نوشتن یک اعلامیه خشک و خالی و بدون پشتوانه و عمل بعد از این همه انفعال کدام معضل را قرار است حل کند و با چه کنشی؟ در حالی که چنین بساطی با یک تشر فرمانده هر چند درمانده جمع می‌شود و همه از ترس از دست دادن موقعیت متزلزل خود ماست‌ها را کیسه خواهند کرد. اینها پشت کدام یک از جنبش‌های چند سال اخیر محکم ایستادند و از خط قرمز رهبری و نظامشان گذشتند؟ فرق است بین جنبش اصلاح‌طلبی و این اصلاح‌طلبان، اولی در فکر گذر از این نظام است و دومی در فکر رفو کردن خیمه سوراخش. رییس جمهور مورد حمایتشان هم که دربست در خدمت رهبریست و اختیار اتاقش را هم که ندارد هیچ، چرند هم زیاد می‌گوید. ملت ایران اگر شجاعت که وظیفه‌اش است را به خرج ندهد حکومت بعدی دست اولیگارشی نظامی و امنیتی چشمک زن به غرب و با فاصله ای متعادل ولی شیرین از اسلام خواهد بود، چیزی حدودا بعد از فروپاشی شوروی و احتملا فلک زده تر. تا ته مانده هستی این سرزمین را هم ببلعد و زمین کاملا سوخته تحویل دهد. این قدر روی این اسب شل شرط بندی نکنید.
با احترام سالاری





iran-emrooz.net | Sun, 07.09.2025, 0:09
کوروش و میراث هخامنشی: بازخوانی انتقادی اسطوره و تاریخ

کاظم علمداری

چکیده
کوروش بزرگ در حافظه تاریخی ایران و در روایت‌های عبری، یونانی و لاتین، نماد عدالت و خردمندی شناخته می‌شود. اما بررسی منابع تاریخی نشان می‌دهد که تصویر آرمانی او بیش از آنکه مبتنی بر اسناد ایرانی باشد، در متون غیرایرانی و با فاصله زمانی طولانی از مرگ وی شکل گرفته است. این مقاله با تمرکز بر استوانه کوروش، بحران جانشینی پس از او، و روایت‌های متناقض پژوهشگران، به بازخوانی انتقادی جایگاه کوروش در تاریخ می‌پردازد.

مقدمه
کوروش دوم (۵۵۹–۵۳۰ ق.م) بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی است. در روایت‌های عبری، یونانی و لاتین، او چهره‌ای اسطوره‌ای یافته و به‌عنوان نماد مدارا و رهبری خردمند معرفی شده است.[۱] اما پرسش اساسی این است که آیا این تصویر با واقعیات تاریخی هم‌خوانی دارد یا بخشی از فرایند اسطوره‌سازی است که بعدها، به‌ویژه در تاریخ‌نگاری معاصر ایران، تقویت شده است؟

کوروش و فتح بابل
مهم‌ترین سند تاریخی درباره کوروش، استوانه‌ای است که در سال ۱۸۷۹ در پرستشگاه مردوک در بابل کشف شد. این متن، برخلاف ادعای محمدرضا شاه در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله (۱۹۷۱)، «نخستین منشور حقوق بشر» نیست، بلکه تکرار سنت‌های مذهبی بابل است. شاهان آشور و بابل پیش‌تر متونی مشابه صادر کرده بودند و قانون‌نامه حمورابی (قرن ۱۸ ق.م) نمونه بارز آن است.[۲] در استوانه کوروش، پیروزی او نتیجه اراده مردوک معرفی می‌شود و نه حاصل یک ایده حقوقی مدرن.

بحران جانشینی: کمبوجیه و بردیا
پس از مرگ کوروش در نبرد با ماساگت‌ها، کمبوجیه به سلطنت رسید. او برای جلوگیری از ادعای سلطنت توسط برادرش، بردیا را به قتل رساند. مرگ مشکوک کمبوجیه در بازگشت از مصر موجب شد فردی به نام گئومات، خود را «بردیا» معرفی کرده و قدرت را به دست گیرد. این رخداد، نخستین بحران جدی مشروعیت در تاریخ هخامنشی بود.[۳]

داریوش و مسئله کودتا
داریوش با همراهی گروهی از بزرگان دربار، گئومات را کشت و خود به سلطنت رسید. منابع تاریخی در مورد این رویداد متناقض‌اند: هرودوت آن را نتیجه توطئه‌ای درباری می‌داند، در حالی‌که روایت‌های هخامنشی آن را عملی مشروع معرفی می‌کنند.[۴] این دوگانگی پرسش‌برانگیز است: آیا داریوش مشروعیتی سیاسی داشت یا صرفاً با کودتا قدرت را تصاحب کرد؟

دین و دولت در ایران باستان
از دوره هخامنشی، ادغام دین و دولت به عنصر بنیادین سیاست ایران بدل شد. مشروعیت شاهان در گرو تأیید خدایان بود: در بابل با مردوک و در ایران با اهورامزدا. این الگو در تاریخ ایران بارها تکرار شد و به‌عنوان یکی از عوامل بازدارنده توسعه سیاسی شناخته می‌شود.[۵]

روایت‌های متناقض پژوهشگران
- گزنفون در کوروش‌نامه، کوروش را رهبر آرمانی و اسطوره‌ای معرفی می‌کند.[۶]
- هرودوت تصویری انتقادی‌تر و گاه تراژیک از او ارائه می‌دهد.[۷]
- کتزیاس، حتی پیش از این دو، روایت‌هایی آمیخته با افسانه از کوروش نقل کرده است.
- رابرت فاکنر نشان می‌دهد که این منابع در ترسیم کوروش ناهمگون و ناسازوارند.[۸]
- رابرت رولینگر بر الگوی تکرارشونده بحران‌های جانشینی و دوگانگی قدرت در تاریخ ایران تأکید دارد.[۹]
- امنون نتصر اهمیت متون عبری، از جمله کتاب استر، را در بازنمایی سلطنت ایران در حافظه یهودیان برجسته می‌سازد.[۱۰]

نتیجه‌گیری
کوروش بی‌تردید شخصیتی برجسته در تاریخ ایران و جهان باستان است. اما تصویر او بیش از آنکه بر شواهد مستقیم استوار باشد، ساخته روایت‌های غیرایرانی و اسطوره‌پردازی‌های بعدی است. استوانه کوروش را نمی‌توان «منشور حقوق بشر» دانست؛ بلکه باید آن را در ادامه سنت‌های مذهبی و سیاسی بابل تحلیل کرد. از سوی دیگر، تاریخ هخامنشی با فرزندکشی، برادرکشی و کودتاهای کاخی پیوند خورده است. بنابراین، بازخوانی انتقادی کوروش نه کاستن از عظمت او، بلکه گامی برای فهم واقع‌گرایانه‌تر تاریخ ایران است.

علاقمندان به کاوش در باره کوروش می توانند به ویژه نامه کوروش بزرگ، فصلنامه ره آورد،  شماره ۱۴۴، پائیز ۱۴۰۲/۲۰۲۳ مراجعه کنند.

—————-
منابع و ارجاعات

1. Xenophon, Cyropaedia.
2. Kuhrt, A. (1983). “The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy.” Journal for the Study of the Old Testament.
3. Herodotus, Histories, Book III.
4. Dandamayev, M.A. (1989). A Political History of the Achaemenid Empire. Leiden.
5. Boyce, M. (1982). Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices. London.
6. Xenophon, ibid.
7. Herodotus, ibid.
8. Faulkner, R. (2000). Cyrus the Great: Images and Realities.
9. Rollinger, R. (2004). “The Median ‘Empire’, the End of Urartu and Cyrus the Great’s Campaign in 547 B.C.” Ancient West & East.
10. Netzer, A. (1996). “The Book of Esther and its Achaemenid Setting.” Iranica Antiqua.



نظر خوانندگان:


■ با شما هم عقیده هستم و چندین سال در روی آن با کتاب‌های زیادی که خواندم متوجه ایرادات نویسندگان مختلف شدم. تا کنون کمتر کسی به درستی دوران هخامنشیان را نقد و بررسی کرده ولی امیدوارم که شما بیشتر این دوره را از نظر جامعه شناسی و تاریخی به مردم بشناسانید.
با تشکر کاظم مهراس.


 




iran-emrooz.net | Sat, 06.09.2025, 21:21
کودکانی که کودکی نمی‌کنند

فرشید یاسائی

* ما جهان را برای کودکان نساخته‌ایم...!

پیشگفتار: کودکی فقط گذرگاهی زودگذر در زندگی نیست؛ بلکه زیربنای شکل‌گیری شخصیت، هویت و رؤیاهای هر انسان است. لبخند هر کودک، نوید فردایی روشن‌تر برای جامعه و جهان است. اما امروز واقعیتی تلخ و بی‌رحم، سیمای کودکی را در بخش بزرگی از جهان مخدوش کرده است؛ جایی که میلیون‌ها کودک، به جای دویدن در حیاط مدرسه، در خیابان‌ها، معادن، کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، بارهایی سنگین‌تر از سن و توان خویش بر دوش می‌کشند.

پدیده کودکان کار و خیابان، تنها یک معضل اجتماعی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از بی‌عدالتی مزمن و فروپاشی ساختاری در نظام‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی اخلاقی جهان معاصر است. برای فهم آن نمی‌توان تنها به آمار یا طرح‌های کوتاه ‌مدت اکتفا کرد؛ بلکه باید با نگاهی باز و قلبی آگاه به عمق رنج این کودکان نگریست.

انگیزه نگارش این رساله، برآمده از نیازی درونی است: فریاد زدن واقعیتی که در سایه بی‌توجهی‌ها خاموش می‌شود؛ رنج کودکانی که از حق طبیعی کودکی محروم‌اند. دیدن تصاویر و ویدئوهایی از کودکان خردسال، که در چهارراه‌ها، کوچه‌ها و کنار سطل‌های زباله در جست ‌وجوی تکه‌ نانی‌اند، مرا واداشت تا با اتکا به منابع مستند و تحلیلی، این بحران خاموش را روایت کنم.

این گفتار در دو سطح به موضوع پرداخته است: نخست، بررسی وضعیت جهانی کودکان کار و دوم، واکاوی بستر ایران. در هر دو بخش، ریشه‌های اقتصادی، اجتماعی و حقوقی تحلیل شده و عملکرد سازمان‌های بین‌المللی و قوانین داخلی، همراه با خلأهای اجرایی، مورد نقد قرار گرفته است.

همزمان، تلاش بر آن بوده تا بُعد انسانی ماجرا از یاد نرود. چرا که اگر به کودکان تنها از منظر آمار بنگریم، آن‌ها را از مقام انسانیت به «اعداد» تقلیل داده‌ایم. این مقاله مدعی جامعیت مطلق نیست، بلکه هدفش بیدار کردن آگاهی و برانگیختن دغدغه‌مندی اجتماعی است. اگر بسیاری از گزارش‌ها تنها هشدار داده‌اند، این نوشتار می‌خواهد ادبیات، پژوهش، رسانه و هنر را به زبان گویای این نسل خاموش بدل کند.

از خواننده دعوت می‌کنم تا خود را نه صرفاً یک تماشاگر، بلکه مسئول سرنوشت کودکانی بداند که گاه تنها چند قدم با ما فاصله دارند، اما به جای رؤیا، ناگزیر به کارند. امید دارم این پژوهش پلی باشد میان آگاهی و عمل و صدای خاموش کودکان کار و خیابان روزی شنیده شود.

***

🔴 «امنیت و آرامش به ‌خودی‌خود پدید نمی‌آید، بلکه حاصل اجماع جمعی و سرمایه‌گذاری عمومی است. ما به کودکانمان - آسیب‌پذیرترین شهروندان جامعه - بدهکاریم که زندگی‌ای عاری از خشونت و ترس داشته باشند.» نلسون ماندلا

آغاز: برخی چشم به جهان می‌گشایند در گهواره‌ای گرم و امن؛ برخی دیگر، کنار جوی آبی آلوده و زیر سقفی از کارتن و آسمان. آنچه کودک نخستین ‌بار می‌بیند، تصویری از عدالت است. اما بسیاری از کودکان، در همان نگاه نخست، عدالت را گم می‌کنند.

ما درباره کودکانی سخن می‌گوییم که در هیچ قصه‌ای جایی ندارند؛ نه قهرمانند و نه چشم انتظار، فقط هستند و دیده نمی‌شوند. آن‌ها که پشت چراغ قرمز، با دستمالی در دست ایستاده‌اند و آرزویشان نه دوچرخه‌ای است و نه عروسک؛ تنها تکه‌نانی برای شام شب.

کودکی، لطیف‌ترین و بی‌نقص‌ترین مفهوم حیات است؛ زمانی که باید سرشار از بازی، خنده، آموزش و امنیت باشد. اما در کوچه ‌پس‌ کوچه‌های شهرهای بزرگ و کوچک، کودکانی را می‌بینیم که به‌جای نیمکت مدرسه، با دستان کوچک و چشم‌های خسته، بار زندگی را بر دوش می‌کشند.

این کودکان قربانیان خاموش جامعه‌اند؛ جامعه‌ای که گاه نگاه می‌دزدد و گاه سکوتش را پشت پرده بی‌خبری پنهان می‌کند. کودکان کار و خیابان زخمی عمیق بر وجدان جمعی ما هستند.

این رساله، نه گزارش خشک آماری است و نه مرور صرف قوانین؛ بلکه تلاشی است برای بدل شدن به صدای کودکانی که صدایشان شنیده نمی‌شود. دغدغه‌ای انسانی که مرز و قومیت و مذهب نمی‌شناسد و بر یک اصل بنیادین تکیه دارد: حق بازی، حق آموزش، حق امنیت و حق زندگی.

از نخستین دیدنم بر صفحه تلویزیون، پسربچه‌ای که در چهارراهی شلوغ زیر آفتاب شیشه ماشین‌ها را پاک می‌کرد، تا امروز که این سطور را می‌نویسم، پرسشی مدام در ذهنم می‌چرخد: «ما در این چرخه کجا ایستاده‌ایم؟» آیا با بی‌عملی و تنها نظاره‌گری، شریک رنج آن‌ها نیستیم؟

این پژوهش، با نگاهی واقع‌گرایانه و آمیخته به احساس، به وضعیت کودکان کار در ایران و جهان پرداخته، از داده‌های رسمی و گزارش‌های بین‌المللی بهره برده و روایت‌های عینی را نیز به میدان آورده است. امید است که سهمی هرچند اندک در حساس‌سازی جامعه نسبت به این بحران انسانی داشته باشد.

سیمای جهانی کودکان کار:

گزارش سازمان بین‌المللی کار (ILO) در سال ۲۰۲۲ نشان می‌دهد حدود ۱۵۵ میلیون کودک ۵ تا ۱۷ ساله در سراسر جهان مشغول فعالیت‌های اقتصادی‌اند: ۷۲ درصد در کشاورزی، ۱۷ درصد در صنعت و ۱۱ درصد در خدمات.

🔴 «کار کودکان و فقر، ناگزیر به هم گره خورده‌اند. اگر همچنان از کار کودکان به‌عنوان درمانی برای بیماری اجتماعی فقر استفاده کنید، تا ابد هم فقر خواهید داشت و هم کار کودک.» گریس اَبِت

این اعداد، چهره‌های خسته و داستان‌های ناتمام را پنهان کرده‌اند. در بنگلادش، بیش از پنج میلیون کودک در کارگاه‌های نساجی با ساعت‌های طولانی و شرایط ناایمن کار می‌کنند، در معرض آتش‌سوزی، بیماری و مرگ. در کنگو، کودکان در معادن کبالت به اعماق زمین فرستاده می‌شوند، بی‌هیچ تجهیزات ایمنی. در هند، کودکانی خردسال، از طلوع تا غروب در مزارع چای و نیشکر، زیر آفتاب و سموم شیمیایی، کار می ‌کنند و دستانشان از تاول و زخم پوشیده است. در آمریکای جنوبی، صنعت قهوه و کاکائو بر شانه‌های کودکان می‌چرخد.

حتی در کشورهای توسعه ‌یافته، کار کودک پنهان است: تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی، مراقبت از بیماران خانواده، یا کار کشاورزی غیررسمی. این‌ها ثابت می‌کنند کار کودک فقط مسئله کشورهای فقیر نیست، بلکه زخمی جهانی است که در هر جغرافیا به شکلی دیگر رخ می‌نماید.

دختران بسیاری در جهان پیش از ده‌سالگی قربانی ازدواج اجباری می‌شوند. پسران خردسال به ارتش‌های شبه‌نظامی فروخته می‌شوند و مورد تجاوز قرار میگیرند. کودکانی در معادن طلا و کبالت آسیا و آفریقا کار می‌کنند تا رفاه دنیای مدرن در قالب تلفن هوشمند و خودروهای لوکس عرضه شود. رفاهی که بهایش آینده کودکان بی‌پناه است.

وضعیت ایران:

در ایران، آمار رسمی و شفاف اندک است؛ برآوردها از سه تا هفت میلیون کودک کار حکایت دارد. شمار زیادی از آنان بی ‌شناسنامه یا مهاجر غیرقانونی‌اند، به‌ویژه کودکان افغان که محرومیت ‌شان از آموزش و خدمات دوچندان است. در کلان‌شهرهایی چون تهران، مشهد، اهواز، کرج، اصفهان و شیراز، بیشترین حضور کودکان کار به چشم می‌خورد؛ کودکانی که آدامس می‌فروشند، شیشه تمیز می‌کنند یا زباله‌گردی می‌کنند. بسیاری شب‌ها را در خیابان به صبح می‌رسانند و در معرض خشونت، سوءاستفاده و آزار قرار دارند.

فقر، بیکاری والدین، اعتیاد، طلاق و بی‌سرپرستی از عوامل اصلی ورود به چرخه کار است. نبود حمایت اجتماعی و آموزشی، این کودکان را در برابر باندهای خلافکار بی‌پناه گذاشته است. قانون کار سن قانونی اشتغال را ۱۵ سال تعیین کرده، اما بسیاری از این کودکان در حوزه‌های غیررسمی یا خانگی کار می‌کنند که هیچ نظارتی بر آن نیست.

« کار کودکان را نمی ‌توان قانونمند کرد. همان‌طور که برده‌داری را نمی‌توان قانونمند کرد. بعضی چیزها ذاتاً نادرست ‌اند.» مایکل مور

ناکارآمدی حمایت‌ها:

اگرچه ایران در سال ۱۳۷۲ به کنوانسیون حقوق کودک پیوست، اما اجرای تعهداتش ناکافی بوده است. سازمان‌ها اغلب جزیره‌ای عمل می‌کنند و استراتژی ملی منسجم وجود ندارد. در سطح جهانی نیز نهادهای بین‌المللی توان مداخله مستقیم ندارند و عمدتاً به گزارش و فشار سیاسی بسنده می‌کنند.

پیامدهای کار کودک:

کار زودهنگام آسیب‌های جدی دارد:
جسمی: سوءتغذیه، توقف رشد، مشکلات اسکلتی و بیماری‌های تنفسی و پوستی.
روانی: افسردگی، اضطراب، احساس بی‌ارزشی و بی‌اعتمادی به جامعه.
اجتماعی: بازتولید چرخه فقر؛ کودکان محروم از تحصیل، فردا نیروی کار بی‌مهارت و کم‌درآمد خواهند شد.

سکوت، هم‌دستی با جنایت است

«غم‌انگیزترین صحنه این روزها تصویر صدها هزار کودکی است که از هشت‌سالگی ربوده شده و فریب خورده‌اند تا کودک ‌سرباز شوند.» سِر راجر مور

شاید فکر کنیم این موضوع وظیفه دولت‌ها و سازمان‌هاست، اما مسئولیت بر دوش همه ماست. وقتی کودک زباله‌گردی را می‌بینیم و چشم می‌دوزیم و بی‌اعتنا می‌گذریم، خود بخشی از چرخه سکوت می‌شویم. حمایت تنها کمک خیریه‌ای نیست؛ مطالبه‌گری، آگاهی‌رسانی و فشار بر سیاست‌گذاران نیز ضروری است.

راهکارها:
- آموزش رایگان، اجباری و باکیفیت برای همه کودکان.
- مهارت‌آموزی برای نوجوانان جهت شغل‌های امن‌تر.
- حمایت مالی و اجتماعی از خانواده‌های کم‌درآمد.
- تقویت قوانین و نظارت بر بخش غیررسمی.
- افزایش آگاهی عمومی از طریق رسانه، آموزش و نهادهای مدنی.

🔴 «بیش از ۲۰ میلیون کودک درگیر جنگ از مدرسه محروم مانده‌اند. آموزش اغلب فراموش می‌شود.» آنجلینا جولی

سخن پایانی: مسئله کودکان کار زخمی بر وجدان انسانی است. کودک کار نه «مجرم» است و نه «مزاحم»؛ او قربانی فقر و بی‌عدالتی و بی‌تفاوتی ماست. ما نمی‌توانیم همه زخم‌های جهان را درمان کنیم، اما می‌توانیم مسئول بی‌تفاوتی نباشیم.

کودکانی که امروز در خیابان می‌خوابند، فردا شهروندانی خواهند شد که هیچ تعلقی به جامعه ندارند، چراکه جامعه از همان آغاز آن‌ها را پس زده است. بچه‌هایی که پشت چراغ قرمز لبخند می‌زنند، در حقیقت فریادهایی‌هستند که آموخته‌اند خاموش باشند.

دنیا را نمی‌توان یک‌شبه تغییر داد، اما هر گام کوچک در شناخت، مطالبه‌گری و همدلی، از این ظلم تاریخی می‌کاهد. بیاییم کاری کنیم که نسل‌های آینده نگویند: «در زمان شما، کودکانی خیابان‌نشین بودند و شما تنها تماشا کردید.»

تغییر ممکن است اگر بخواهیم؛ با اصلاح قوانین، توانمندسازی خانواده‌ها، آموزش همگانی و ایجاد همبستگی اجتماعی. تقویت جامعه مدنی می‌تواند با قدم‌های کوچک اما پیوسته، بخشی از این تغییر را ممکن سازد.

پرسش اینجاست: آیا جامعه‌ای که کودکانش را نادیده می‌گیرد، می‌تواند به آینده‌ای روشن امیدوار باشد؟ پاسخ، در عمل ماست. باشد که روزی همه کودکان، در خانه‌ای امن، مدرسه‌ای روشن و جهانی مهربان، آینده خود را بسازند.

این مقاله پایانی ندارد؛ همان‌گونه که داستان کودکان خیابانی پایان ندارد. تا وقتی کودکی پشت چراغ قرمز دستمال بفروشد و کودکی دیگر پشت نیمکت مدرسه بنشیند، دنیا ناعادلانه خواهد بود. کاش روزی فرا رسد که هیچ کودکی قربانی شرایطی نباشد که خود هیچ انتخابی در آن نداشته است.

این رساله، پاسخ قطعی نیست؛ چراغی است کوچک در مسیری دشوار. کودکان کار، با نگاهی خسته و دستانی که زودتر از موعد پیر شده‌اند، از کنار ما می‌گذرند. هر یک رؤیایی دارند که ما می‌توانیم زنده نگه داریم یا نابود کنیم. این نوشته دعوتی است به دیدن، شنیدن و عمل کردن؛ تا روزی برسد که هیچ کودکی، به جای دفتر و مداد، ابزار کار به دست نگیرد و رؤیاهایش از فرط خستگی خاموش نشود. آینده این کودکان، آینده ماست.

پایان – تابستان ۲۰۲۵

***

توضیحات:

* ما جهان را برای کودکان نساخته‌ایم...!

خشونت و استثمار کودکان: واقعیت‌ها، شواهد و راهکارهای جهانی

کودکان به‌عنوان آسیب‌پذیرترین قشر جامعه، در بسیاری از کشورها با طیف گسترده‌ای از خشونت و استثمار مواجه‌اند؛ از کودک‌آزاری و تجاوز گرفته تا کار کودکان، ازدواج‌های زودهنگام، کودک‌ سربازی و استثمار جنسی. این معضلات نه‌تنها حقوق بنیادین کودکان را نقض می‌کنند، بلکه آینده‌ی جوامع را نیز تهدید می‌سازند.کوشیده ایم در این بخش توضیحات و با مرور نقل‌قول‌های جهانی، نمونه‌های مستند از کشورها و راهکارهای اثبات‌شده، تصویری جامع از این بحران انسانی ارائه شود.

صدای جهانی علیه خشونت کودکان

* نلسون ماندلا: «ما به کودکانمان - آسیب‌ پذیرترین شهروندان جامعه - بدهکاریم که زندگی‌ای عاری از خشونت و ترس داشته باشند.»
* کایلاش ساتیارتی: «برده‌داری کودکان، جنایتی علیه بشریت است. من پایان کار کودک را در طول زندگی‌ام خواهم دید.»
* نادا الحَضَل (دختر یمنی، علیه ازدواج اجباری): «من یک کالا برای فروش نیستم؛ من یک انسانم. ترجیح می‌دهم بمیرم تا اینکه در این سن ازدواج کنم.»
* این جملات نمایانگر رنج‌ها و هم‌ زمان امیدهایی هستند که در تلاش‌های جهانی برای نجات کودکان جریان دارد.

ازدواج زودهنگام: نمونه اتیوپی

برنامه Berhane Hewan در اتیوپی از موفق‌ترین مداخلات جهانی برای جلوگیری از کودک‌همسری است. با ترکیب گفتگوهای محلی، تشویق تحصیل دختران، ارائه مشوق اقتصادی (مانند یک بز) و آموزش‌های مهارتی، این برنامه توانست:

- نرخ ازدواج دختران ۱۰–۱۴ ساله را به‌طور چشمگیری کاهش دهد؛
- حضور آنان در مدارس را سه برابر کند؛
- استفاده از خدمات سلامت جنسی را افزایش دهد.
- این طرح به ۳۸ منطقه دیگر گسترش یافت و به الگویی جهانی بدل شد.

کار کودکان: تجربه هند

جنبش Bachpan Bachao Andolan در هند، به رهبری کایلاش ساتیارتی، نزدیک به ۱۰۰ هزار کودک را از کار اجباری و بردگی آزاد کرده است. رویکرد این جنبش:

- عملیات نجات و بازپروری؛
- بازگرداندن کودکان به مدرسه؛
- ایجاد دهکده‌های دوستدار کودک؛
- کمپین‌های جهانی برای تغییر قوانین.

نتیجه: تصویب قوانین سخت‌گیرانه ‌تر، افزایش آگاهی عمومی و استانداردهایی مانند «RugMark» برای تولیدات بدون کار کودک.

کودک ‌سربازان: بازتوانی در سیرالئون

در سیرالئون، پس از جنگ داخلی، هزاران کودک ‌سرباز با کمک یونیسف و NGOها بازگردانده شدند. اقدامات کلیدی:

- ایجاد مراکز مراقبتی موقت (ICC)؛
- بازگرداندن ۹۸٪ کودکان به خانواده‌ها؛
- آموزش رسمی و غیررسمی برای بازسازی هویت.

نتیجه: آموزش و پذیرش اجتماعی به کودکان کمک کرد تا از هویت «سرباز» فاصله بگیرند و زندگی عادی را بازیابند.

استثمار جنسی و چالش‌های منطقه‌ای

افغانستان: پدیده «بچه‌بازی»
پسران نوجوان مجبور به رقص و سوءاستفاده جنسی می‌شوند. علی‌رغم ممنوعیت قانونی، این عمل ادامه دارد.

ایران: کودک‌همسری، ضعف قوانین و عدم پشتیبانی والدین!
ازدواج دختران زیر ۱۵ سال همچنان شایع است (بیش از ۲۷,۰۰۰ مورد در یک سال). همچنین، پلتفرم‌های داخلی محتواهای نامناسب در اختیار کودکان قرار می‌دهند NGOهایی مانند بنیاد امید در زمینه پناهگاه، مشاوره و آموزش فعال‌اند.

فلسطین: کودکان در شرایط اشغال
کودکان فلسطینی با بازداشت‌های مکرر، جدایی از خانواده و خطر استثمار روبه ‌رو هستند. سازمان‌های حقوق بشری مداوماً خواستار حمایت بیشتر از کودکان این سرزمین شده‌اند.

راهکارهای کلیدی برای پایان خشونت و استثمار کودکان
- آگاهی‌رسانی و آموزش : تغییر هنجارهای اجتماعی و آموزش مهارت‌های خودحفاظتی به کودکان.
- تقویت قوانین: ممنوعیت مطلق ازدواج زودهنگام، کار کودک و هرگونه استثمار.
- حمایت روانی و اجتماعی: مراکز حمایتی، خدمات مشاوره و بازپروری. کاهش فقر و نابرابری: آموزش رایگان، توانمندسازی اقتصادی خانواده‌ها.
- همکاری جهانی: فشار سیاسی، بودجه و تجربه مشترک میان کشورها.

جمع‌بندی:
شواهد جهانی نشان می‌دهد که تغییر ممکن است؛ همان‌گونه که برنامه‌هایی در اتیوپی، هند و سیرالئون نشان دادند. اما برای ریشه ‌کن کردن خشونت و استثمار کودکان، نیاز به اراده جمعی، قانون ‌گذاری قاطع و همبستگی جهانی داریم. کودکان تنها «قربانیان» امروز نیستند؛ آن‌ها سازندگان آینده اند. مسئولیت ماست که جهانی بسازیم که در آن، هیچ کودکی از حق زندگی، امنیت و آموزش محروم نماند.





iran-emrooz.net | Thu, 04.09.2025, 20:18
آیا چیزی به نام منشور کوروش وجود دارد؟

علی‌محمد طباطبایی

مطالبی که به دنبال می‌آید در پاسخ به مقاله آقای امیر ممبینی در ایران امروز با عنوان «هفتخوان ولایت فقیه» و البته در خصوص منشور کوروش و این که آیا او ابداع کننده حقوق بشر بوده است می‌باشد. منابع پاسخ‌های من به طور کلی از سایت‌های مختلف اینترنتی تهیه و جمع‌آوری شده است.

نکته کلیدی اعتراض بنده این است که اصولاً چیزی به نام منشور کوروش وجود نداشته و ندارد بلکه آن استوانه کوروش که امروز به یمن افسانه‌پردازی‌های حکومت قبلی ایران و طرفداران کنونی سلطنت معروفیت جهانی پیدا کرده در اصل یک دفینه است که در آن ایام و حتی تا چندی پیشتر، به هنگام ساخت بناهای مهم و بزرگ متداول بوده. یکی از خواص چنین دفینه‌هایی جنبه تبلیغاتی آن است چون می‌دانیم که آنچه بر روی آن نوشته شده صرفاً و تماماً تعریف و تمجید از همان کسی است که به دستور وی آن دفینه نوشته و دفن شده است. در واقع به دستور خود او چنین تبلیغاتی نوشته می‌شود و شاید به عنوان یادبود برای نسل‌های بعدی باقی می‌ماند اما تبلیغاتی که شخصی برای خودش انجام می‌دهد تا چه اندازه می‌تواند معتبر باشد؟ ضمن آن می‌دانیم این نوع از تبلیغات هم در گذشته و هم در روزگار ما هنوز هم به طور جدی انجام می‌شوند.

حال دقیق‌تر به موضوع اصلی توجه کنیم. چیزی که امروز به نام «منشور کوروش» یا «منشور حقوق بشر کوروش» شناخته می‌شود، در اصل یک استوانهٔ گِلی به خط میخی بابلی است که در حفاری‌های بابل در سال ۱۸۷۹ میلادی توسط باستان‌شناس بریتانیایی هورمزد رسام (Hormuzd Rassam) پیدا شده است. این استوانه اکنون در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.

اما اکنون به چند نکته تاریخی و علمی درباره آن توجه کنیم:

۱. ماهیت باستان‌شناسی:
o استوانه در واقع یک کتیبه فونداسیون (Foundation Cylinder) است. در سنت بابلی و آشوری، شاهان هنگام ساخت یا بازسازی معابد، لوح یا استوانه‌هایی گِلی را به عنوان یادبود و سند وقف در پی ساختمان‌ها دفن می‌کردند.
o بنابراین این اثر هم یک دفینهٔ آیینی و رسمی بوده، نه یک «منشور» به معنای متعارف امروزی.

۲. محتوا:
o متن روی استوانه به زبان اکدی (بابلی نو) است و از دید ادبی شبیه دیگر کتیبه‌های سلطنتی بابلی است.
o کوروش خود را در آن «شاه بزرگ، شاه بابل، شاه سرزمین‌ها» معرفی می‌کند و می‌گوید که به خواست خدای مردوک وارد بابل شد، مردم را آزاد کرد، خدایانِ شهرهای مختلف را به پرستشگاه‌های خود بازگرداند، و معابد را مرمت نمود.
o این متن بیش از آنکه «حقوق بشر» به معنای مدرن باشد، در ادامهٔ سنت کتیبه‌های پادشاهان میان‌رودان است که فتح خود را مشروع جلوه می‌دادند.

۳. نام‌گذاری «منشور کوروش»:
o پس از کشف در ۱۸۷۹، دانشمندان غربی آن را معمولاً «Cyrus Cylinder» یا «استوانه کوروش» می‌نامیدند.
o اصطلاح «منشور حقوق بشر کوروش» در قرن بیستم و به‌ویژه در دوره پهلوی دوم رواج یافت. در سال ۱۹۷۱، هم‌زمان با جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، این استوانه به ایران آورده شد و در آن زمان تبلیغ شد که این نخستین سند حقوق بشر جهان است.
o در حالی‌که در جامعهٔ پژوهشی، همچنان آن را یک کتیبهٔ سلطنتی/مذهبی بابلی می‌دانند، نه «منشور حقوق بشر» به معنای فلسفی و حقوقی امروز.

خلاصه:
• از نظر باستان‌شناسی، چیزی جز یک دفینه بنیادین بابلی نیست.
• عنوان «منشور کوروش» و به‌ویژه «منشور حقوق بشر» نامی مدرن است که از قرن بیستم به بعد برای مقاصد فرهنگی و سیاسی به آن داده شد.

این‌که «استوانه کوروش» چگونه به «منشور حقوق بشر» مشهور شد، خودش داستان جالبی دارد:

۱. در پژوهش‌های باستان‌شناسی
از زمان کشف در ۱۸۷۹ تا نیمه قرن بیستم، پژوهشگران غربی و بابلی‌شناسان آن را صرفاً یک کتیبه فونداسیون می‌دانستند. نام رایجش در انگلیسی Cyrus Cylinder بود، نه بیش‌تر.

۲. ورود ایده‌ی «حقوق بشر»
از دهه ۱۹۵۰ میلادی به بعد، برخی نویسندگان ایرانی در خارج از محافل علمی شروع کردند آن را نوعی «اعلامیه آزادی» جلوه دادن، چون کوروش در متن خود از آزاد کردن مردم و بازگرداندن خدایان سخن می‌گوید.

۳. دوران پهلوی دوم
• نقطه عطف در سال ۱۳۵۰ خورشیدی معادل با ۱۹۷۱ میلادی به وقوع پیوست، یعنی هم‌زمان با جشن‌های ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی.
• محمدرضا شاه پهلوی خواست ایران را به عنوان مهد حقوق بشر معرفی کند. استوانه از موزه بریتانیا به تهران آورده شد و تبلیغ رسمی این بود که: «این نخستین منشور حقوق بشر جهان است.»
• واژه «منشور» (Charter) به کار رفت تا آن را شبیه «منشور ملل متحد» یا «اعلامیه حقوق بشر» جا بزند.

۴. بعد از انقلاب
حتی پس از انقلاب هم، این عنوان در گفتمان عمومی و فرهنگی ماندگار شد. برخی سازمان‌های ایرانی و یونسکو نیز گاهی از آن با همین عنوان یاد کردند، هرچند همیشه مورد بحث و جدل بوده است.

۵. انتقادها
• باستان‌شناسان و آشورشناسان می‌گویند متن استوانه تفاوتی اساسی با کتیبه‌های دیگر شاهان بابل و آشور ندارد؛ بیشتر یک متن دینی– سیاسی است تا حقوق بشری.
• مورخان غربی تأکید می‌کنند که حقوق بشر به معنای مدرن (حقوق فردی، آزادی بیان، برابری جنسیتی، منع برده‌داری و...) اصولاً در آن وجود ندارد.
• بنابراین اصطلاح «منشور حقوق بشر کوروش» بیشتر یک برداشت ایدئولوژیک و مدرن است تا یک واقعیت تاریخی.

به این ترتیب نام «منشور کوروش» (به‌ویژه با پسوند «حقوق بشر») از قرن بیستم و به‌طور جدی از جشن‌های ۲۵۰۰ ساله وارد فرهنگ سیاسی و عمومی ایران شد.

چرا این استوانه با حقوق بشر امروزی بیگانه است:

۱. ماهیت متن
• استوانه اساساً یک کتیبه مذهبی–سیاسی است، شبیه ده‌ها استوانه دیگر شاهان بابلی و آشوری.
• هدف اصلی آن، مشروعیت‌بخشی به پادشاهی کوروش در بابل و نشان دادن او به‌عنوان منتخب خدای بابلی، «مردوک»، بوده است.
• این‌گونه متون سنتی بخشی از آیین‌های مذهبی-سیاسی بودند و ربطی به مفهوم حقوق بشر نداشتند.

۲. فقدان حقوق فردی و جهان‌شمول
• در متن هیچ اشاره‌ای به حقوق فردی، آزادی بیان، برابری زن و مرد، یا لغو برده‌داری وجود ندارد.
• بیشتر دربارهٔ بازسازی معابد و بازگرداندن خدایان به شهرهایشان است.
• حقوق بشر مدرن، جهان‌شمول است و شامل تمام افراد فارغ از قومیت و مذهب می‌شود؛ در حالی که متن کوروش محدود به مردم بابل و معابدشان است.

۳. برداشت نادرست از واژه «آزادی»
• در متن آمده که کوروش «یوغ سنگین را از گردن مردم برداشت» یا «مردم را به خانه‌هایشان بازگرداند».
• این بیشتر به معنای آزادی جمعی-دینی مثلاً بازگشت تبعیدی‌ها و آزادی پرستش خدایان‌شان است، نه آزادی فردی یا مدنی به معنای حقوق بشر.
• نمونه‌ی مشهور: بازگرداندن یهودیان به اورشلیم، که در متون عبری هم تأیید شده است؛ اما این یک اقدام سیاسی-مذهبی بود، نه اصل کلی حقوق بشر.

۴. محدود بودن دامنه
• متن فقط درباره‌ی بابل و نواحی اطراف آن است، نه یک اعلامیه عمومی برای همهٔ مردمان تحت فرمان کوروش.
• حتی در خود متن هم خطاب به همهٔ «انسان‌ها» نیست، بلکه به مردم بابل و خدایان‌شان مربوط است.

۵. استمرار برده‌داری و تبعیض اجتماعی
• شواهد تاریخی نشان می‌دهد که در دوران هخامنشیان، برده‌داری، نابرابری اجتماعی، و مجازات‌های سنگین همچنان وجود داشت.
• بنابراین اگر استوانه را «منشور حقوق بشر» بنامیم، باید انتظار داشته باشیم این اصول در عمل هم جاری باشد، در حالی‌که شواهد باستان‌شناختی و تاریخی خلاف آن را نشان می‌دهد.

۶. مقایسه با اعلامیه‌های مدرن
• حقوق بشر به معنای مدرن نتیجه‌ی قرون روشنگری و انقلاب‌های آمریکا و فرانسه است (قرن ۱۸).
• معیارهای آن مبتنی بر فلسفه سیاسی مدرن، برابری حقوقی افراد، و نظام حقوقی جهانی است.
• استوانه کوروش هیچ ارتباط مستقیمی با این سنت ندارد.

حقیقتاً اگر این استوانه منشور حقوق بشر و یا چیزی شبیه به آن بوده برای چه دفن شده است؟ چرا به جای آن که دستورات حقوق بشری کوروش را مانند قوانین حمورابی که بر روی یک سنگ بزرگ کنده‌کاری شده بوده انجام نداده و داخل زمین مخفی کرده‌اند؟ می‌دانیم که از قانون حمورابی که بر روی سنگ بزرگی کنده‌کاری شده بود نمونه‌های متعددی وجود داشته که به عنوان دستورالعمل در نقاط مختلف حکومت او به عنوان قوانین معتبر به مورد اجرا گذارده می‌شدند. همین را ایرانیان آن زمان می‌توانستند از منشور کوروش به طور گسترده‌تر درست کنند و در سراسر منطقه تحت کنترل آنها پخش کنند و نه آن که به عنوان دفینه در زمین چال بشود.

استوانه کوروش از نظر تاریخی ارزشمند است چون نخستین بار است که یک فاتح (کوروش) خود را نه به‌عنوان ویرانگر، بلکه به‌عنوان بازساز و آزادکننده معرفی می‌کند. اما انتقال دادن آن به سطح «منشور حقوق بشر جهانی» یک تعبیر مدرن و سیاسی است که بیشتر در قرن بیستم ساخته شد.

اکنون جازه دهید که از محیط جغرافیایی ایران کمی فاصله بگیریم و به بخش دیگری از جهان توجه کنیم. برای ما ایرانی شخصی چون چنگیز یادآور سفاک‌ترین و خون آشام‌ترین و بدترین‌ها از هر جهت است اما چنانچه به اعتقادات مردم مغولستان مراجعه کنید خواهید دید که برای آنها چنگیز بزرگترین و مهم‌ترین و داناترین و مهربان‌ترین شخصی است که جهان به خود دیده است. درست مانند شخصیت پیامبر اسلام برای مسلمان‌ها و یا همین کوروش بزرگ برای ما ایرانی‌ها. چکونه ممکن است کسی که همراه سربازان بی‌رحم خود نقشه جغرافیایی و جمعیت شناختی ایران را با کشتار‌ها و ویرانی‌های غیرقابل وصف تغییر داده است برای بعضی از انسان‌های دیگر بالاترین سرمشق بشریت باشد؟

چند سال پیش کتابی در ایران منتشر شد به نام «چنگیز خان و ساخت جهان مدرن» (Genghis Khan and the Making of the Modern World) اثر جک ودرفورد (Jack Weatherford) در واقع یکی از مشهورترین و تاثیرگذارترین کتاب‌ها در مورد چنگیزخان و امپراتوری مغول آن هم در کشوری که بالاترین ضربه‌ها و قتل عام‌ها را توسط همین چنگیز خان از سر رگذرانده است.

در اینجا مهم‌ترین نکات و ایده‌های اصلی این کتاب آورده شده است:

ودرفورد به جای تصویر رایج از چنگیزخان به عنوان یک وحشی خون‌ریز، بر جنبه‌های دیگری تاکید می‌کند: نابغه نظامی، استراتژیست سیاسی و قانونگزار مدرن.

او استدلال می‌کند که تاریخ امپراتوری مغول عمدتاً توسط دشمنانشان (مثلاً تاریخ‌نویسان اروپایی و ایرانی) نوشته شده و بنابراین بسیار مغرضانه و یک‌طرفه است.

ودرفورد در کتاب خود به نوآوری‌های شگفت‌انگیز چنگیزخان و امپراتوری مغول می‌پردازد، از جمله: ایجاد سیستم ارتباطی بین‌قاره‌ای یعنی شبکه‌ای از ایستگاه‌های پستی که امکان انتقال سریع اطلاعات و کالا در سراسر امپراتوری وسیع را فراهم می‌کرد. این سیستم پیش‌درآمدی بر سیستم‌های پستی مدرن بود.

و آنچه به راستی برای ما غیر قابل باور است تساهل مذهبی و فرهنگی چنگیز خان و حکومت او. ودرفورد ادعا می‌کند برخلاف بسیاری از فاتحین هم‌عصر چنگیز، مغول‌ها باورهای‌های مذهبی مردمان تحت سلطه خود را سرکوب نمی‌کردند. آن‌ها از استعدادهای افراد از هر نژاد و مذهبی (از جمله مسلمانان، چینی‌ها و اروپایی‌ها) استفاده می‌کردند. همچنین نویسنده کتاب می‌نویسد که با ایجاد قوانین واحد چنگیزخان یک قانون یکپارچه ایجاد کرد که بر اساس شایستگی و نه نژاد یا طبقه اجتماعی عمل می‌کرد. این قوانین امنیت و ثبات را در سراسر امپراتوری برقرار کرد.

مورد دیگر آن که از طریق تقویت تجارت بین‌المللی حکومت مغول دستاوردهای بزرگی داشته است: با امن کردن جاده ابریشم، مغول‌ها برای اولین بار تجارت و تبادل فرهنگی بین شرق و غرب را در مقیاسی بی‌سابقه ممکن ساختند. این امر تأثیر عمیقی بر رنسانس اروپا و اقتصاد جهانی داشت. وی تا به آنجا پیش می‌رود که می‌نویسد سفارت‌های دیپلماتیک، سیستم پستی، اصول حقوقی فراتر از قومیت و مذهب و اولین شکل‌های جهانی‌سازی ریشه در ابداع‌گری‌های امپراتوری مغول دارد.

البته این کتاب مورد انتقادات بسیاری قرار گرفته اما منظور من از اشاره به این کتاب این بود که چقدر راحت می‌توان از چنگیز سفاک خونخوار به یک چنگیز دوستدار بشر و معمار جهان نو رسید. وقتی در باره چنگیز می‌توان تا این اندازه غلو کرد چرا در باره دیگر چهره‌های تاریخی نتوان؟

در پایان من بار دیگر به استوانه کوروش باز می‌گردم. آنچه مهم است این که ما تمایز قائل شویم بین «نماد» بودن و «تأثیر مستقیم تاریخی» داشتن. نقش نمادین (Symbolic) در مقابل نقش تأثیرگذار مستقیم (Direct Influence). استوانه کوروش به طور مستقیم بر نویسندگان اعلامیه‌های حقوق بشر مدرن (مانند اعلامیه ۱۷۸۹ فرانسه یا اعلامیه ۱۹۴۸ سازمان ملل) کم‌ترین تأثیری نگذاشته است. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد مثلاً توماس جفرسون یا النور روزولت مستقیماً متن استوانه را مطالعه کرده و از آن الهام گرفته‌اند. ایده‌های حقوق بشر مدرن ریشه در سنت‌های فکری دیگری دارند: حقوق طبیعی (Natural Law) در فلسفه یونان و روم، قانون عرفی (Common Law) در انگلستان، اندیشه‌های روشنگری (لاک، منتسکیو، روسو)، اعلامیه‌های استقلال و حقوق در انقلاب‌های آمریکا و فرانسه.

استوانه کوروش در ۱۸۷۹ توسط باستان‌شناس بریتانیایی، هرمزد رسام، در بابِل کشف شد. ترجمه و شناخت محتوای آن دقیقاً همزمان با شکل‌گیری گفتمان حقوق بشر در قرن بیستم بود. در سال ۱۹۷۱، سازمان ملل متحد آن را به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» به رسمیت شناخت و کپی‌هایی از آن در مقر سازمان ملل در نیویورک و در شهرهای دیگر جهان نگهداری می‌شود. اینجاست که ارتباط نمادین قدرتمند شکل می‌گیرد. جهان مدرن، که در حال تدوین اصولی جهان‌شمول برای حقوق بشر بود، به دنبال پیشینه و تبار تاریخی برای این اصول می‌گشت. استوانه کوروش با برداشت غلوآمیزی که از آن شد خود به نماد ایده‌آل و کهنی تبدیل شد که اعلامیه جهانی حقوق بشر می‌خواست آن را در شکل مدرن‌اش تحقق بخشد آن هم بدون آن که از هیچ یک از اصول منشور حقوق بشر در استوانه کوروش اثری بوده باشد.

همان گونه که اشاره شد برخی مورخان و پژوهشگران (عمدتاً غربی) با عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» برای استوانه مخالفند. استدلال آنان این است که: این استوانه یک سند تبلیغاتی و بیانیه سیاسی از سوی کوروش برای کسب مشروعیت در میان بابلی‌ها بوده است.

وانگهی مفاهیم مدرنی مانند «حقوق بشر» که برپایه حقوق ذاتی فرد استوار است، با منطق دنیای باستان که بر «فضل و عدل پادشاه» استوار بود، به طور کاملاً اساسی و از ریشه متفاوت است. اگر کوروش به عنوان یک پادشاه «عادل» عمل کرده باشد علتش این نبود که به «حقوق ذاتی» مردم بابل یا هر جای دیگر باور داشته است.

هسته مرکزی حقوق بشر مدرن، مفهوم فرد به عنوان موجودی عقلانی و صاحب حق است که حاکمیت بر بدن و زندگی خود دارد. این ایده محصول مستقیم عصر روشنگری و اندیشمندانی مانند جان لاک (حقوق طبیعی)، ژان-ژاک روسو (قرارداد اجتماعی) و ایمانوئل کانت (خودآیینی انسان) است. در جهان پیشامدرن، فرد عمدتاً جزئی از یک کل بزرگتر (خداوند، قبیله، امت) تعریف می‌شد. در نظام‌های پیشامدرن، قانون بر اراده حاکم استوار بود (حکومت قانون به معنای مدرن وجود نداشت). پادشاه خود را «سایه خدا بر روی زمین» می‌دانست و پاسخگو به مردم نبود. بنابراین، تصور یک «منشور» که حاکم را ملزم به رعایت حقوقی کند که منبعش خود مردم هستند، در آن چارچوب فکری ممکن نبود. حقوق بشر مدرن نیازمند یک سیستم بین‌المللی از دولت- ملت‌هاست که به طور داوطلبانه حاکمیت خود را در برخی حوزه‌ها محدود کنند و به نهادهای فراملی مشروعیت ببخشند. این سیستم نیز پس از جنگ‌های جهانی و به ویژه پس از سال ۱۹۴۵ شکل گرفت.

اما آیا در جهان گذشته ایده‌های «مشابه» با حقوق بشر وجود داشتند؟ جواب البته مثبت است، اما این ایده‌ها ماهیتاً با حقوق بشر مدرن تفاوت داشتند: قوانین باستانی (مانند قانون حمورابی): قوانینی عمودی بودند که از سوی حاکم برای تنظیم جامعه وضع می‌شدند، نه برای اعطای “حق” به افراد. احکام دینی (مانند «همسایه خود را دوست بدار»): اینها وظایف اخلاقی محسوب می‌شدند، نه حقوق قابِلِ مطالبه (Claimable Rights). تمرکز بر تکلیف انسان در برابر خدا یا همنوع بود، نه بر حقی که فرد می‌تواند از جامعه طلب کند. منشور کبیر (مگنا کارتا) در ۱۲۱۵ اگرچه یک سند مهم در محدود کردن قدرت پادشاه بود، اما حقوقی برای اشراف انگلیس ایجاد می‌کرد، نه برای همه انسان‌ها.

از نظر فلسفی و حقوقی، پیش‌نیازهای فکری لازم برای تدوین یک منشور حقوق بشر به مفهوم مدرن — یعنی جهان‌شمول، ذات‌بنیاد، فردمدار، و سکولار — قبل از تحولات فکری عصر روشنگری و شکل‌گیری دولت-ملت‌های مدرن فراهم نبود. بنابراین، اگرچه ارزش‌های اخلاقی بشردوستانه در طول تاریخ وجود داشته‌اند، اما چارچوب حقوقی-فلسفی “حقوق بشر” یک پدیده مدرن متأخر است.

در پایان به این نکته توجه کنیم که شخصیت‌هایی مانند کوروش، داریوش، خشایارشا، اسکندر و غیره همگی مردان نظامی و اهل جنگ و ستیز بودند که هدفشان فتح جهان تا آنجا که ممکن است بوده، حال هر کدام ممکن است برای فتح جهان از قواعد متفاوتی استفاده کرده باشند. اگر آنها واقعً به دنبال ارزش و اهمیت دادن به نوع بشر بودند به جای شمشیر چوبدستی در دست از این روستا به آن یکی و از این شهر به شهر دیگر می‌رفتند و به پند و اندرز مردم می‌پرداختند ولی استعداد و ذوق و توانایی آنها در نظامی‌گری و فتح جهان بود.



نظر خوانندگان:


■ این مقاله برای امروز ما ایرانیان بسیار سودمند است، زیرا در شرایط سیاسی و اجتماعی کنونی خطر لغزیدن به بیراهه‌های فکری و سیاسی بالاست. یکی از نیازهای اساسی ما ایرانیان، واقعیت‌شناسی تاریخی است؛ یعنی توانایی تمایز نهادن میان «افسانه‌های سیاسی» و «حقیقت تاریخی».  افسانه‌ها هویت‌بخش‌اند، اما اگر جای حقیقت را بگیرند، می‌توانند ما را به خودشیفتگی تاریخی گرفتار کنند و مانع توسعهٔ فکری شوند.
استوانهٔ کوروش می‌تواند نمادی ملی برای ایرانیان باشد، اما نباید آن را «نخستین منشور حقوق بشر» جهان پنداشت (همانطور که در این مقاله به خوبی دلایلش توضیح داده شده). آنچه در روزگار باستان «مدارا» خوانده می‌شد، بیشتر سیاستی عمل‌گرایانه برای جلب حمایت مغلوبان بود تا اعتقاد به «حقوق ذاتی انسان».
هیچ فرمانروایی تنها از یک روش برای حفظ قدرت استفاده نکرده است. بسته به شرایط، ترکیبی از زور، مدارا، مذهب، دیوانسالاری، اقتصاد و تبلیغات در کار بوده است.
آشوکا (هند، سده سوم پیش از میلاد): پس از جنگ خونین کالینگا، از خشونت دست کشید و آیین بودایی را ترویج کرد که بر شفقت و پرهیز از خونریزی تأکید داشت.
عمر بن عبدالعزیز (خلافت اموی، سده هشتم میلادی): در قیاس با دیگر خلفای اموی، سیاستی نرم‌تر در قبال غیرمسلمانان و مخالفان در پیش گرفت.
سلمان گرگانی


■ جناب طباطبایی،
از خواندن مقاله‌تان لذت بردم و با شما هم عقیده هستم. برای ملتی که به جای امروز و آینده چشم به گذشته، چه خوب و چه بد، دارد امیدی نیست. ما ایرانیان دچار زمان‌پریشی هستیم. اگر می‌توانستیم به جای ارزیابی وقایع و شخصیت‌های گذشته و اشتباهاتی که کرده‌ایم بدون تعصب برخورد کنیم، در شرایط فاجعه بار امروز نبودیم. ما ایرانیان احساس تحقیر از وضع کنونی‌مان را با یادآوری تعصب‌آلود و اغراق‌آلود از گذشته، و همه اشتباهات را به گردن دیگران انداختن، جبران می‌کنیم.  ملت آلمان، بعد از جنگ، و شرایط فاجعه پس از آن، ویرانه‌ای را به یکی از قدرتمندترین اقتصاد دنیا تبدیل کرد. زیرا به جای مویه و یادآوری گذشته، شروع به ساختن با دست خالی آینده کرد. ایکاش ما هم می توانستیم چشم به آینده داشته باشیم.
مقیسی


■ آقای طباطبایی، مقاله شما آموزنده و مفید بود، بویژه که نتیجه گیری‌ها با توضیح و فاکت همراه است. با کامنت آقای گرگانی نیز بسیار موافقم که: “افسانه‌ها هویت‌بخش‌اند، اما اگر جای حقیقت را بگیرند، می‌توانند ما را به خودشیفتگی تاریخی گرفتار کنند” . در این گذر بجا و مفید است که اگر دوستانی بر خلاف محتوای این مقاله باور دارند توضیح و استدلال خود را بیان کنند و غنای بیشتری به این مبحث (مهم، شاید نه فوری) ببخشند.
روزتان خوش، پیروز.


■ مطلب جالب و آموزندەای بود و یکی از بهترین نوشتەهایی است کە در بارە این “منشور” دروغین منتشر شدە است. به سهم خود از نویسندە آن سپاسگزارم. تنها نکتەای کە می‌خواستم یادآور شوم این است کە این منشور دروغین در حد یک “نماد تاریخی هویت بخش” نیز نمی‌تواند قابل پذیرش باشد. نە فقط این لوح گلی، بلکە حتی خود کوروش و داریوش و امثالهم نمی‌توانند نماد تاریخی هویت بخش مورد پذیرش تمام ایرانیان باشند. بالعکس اینها بیشتر مایە دردسر، تفرقە، اختلافات و بیشتر مانعی در برابر هویت مشترک ایرانیان هستند تا آنکە هویت‌بخش باشند. اگر ایران تنها بە قوم (ملت) فارس محدود می‌شد، آنگاە شاید می‌شد کە از این بە اصطلاح نماد تاریخی هویت بخش بهرە گرفت. ولی اگر ایران را سرزمین بزرگتری با اقوام (ملل) گوناگون در نظر بگیریم، آنگاە در صورت نیاز بە نمادهای تاریخی هویت بخش، بە نمادهای مشترک و مورد توافق همگانی نیاز داریم. البتە هیچ اجبار و ضرورتی هم برای چنین نمادهای تاریخی وجود ندارد و می‌توان هویت را بر روی اصول دیگر و از جملە قراردادهای اجتماعی مورد پذیرش عام مردمان ایران (مثلا یک قانون اساسی سوسیالیستی مبتنی بر برابری اقوام یا ملل ایران) استوار ساخت. تحمیل کوروش و استوانە او به عنوان نماد هویت‌بخش ایران و ایرانی تا جائیکە من آگاە باشم، از سوی اکثریت اقوام (ملل) ایران مانند آذری، کورد، لر، بلوچ، گیلک، عرب، ترکمن مورد پذیرش نیست، چراکە اینان به درستی کوروش را به عنوان بنیانگذار ایران باستان قبول ندارند. ایران باستان یا سرزمینی مشابە آن دو سدە قبل از هخامنشیان از سوی پادشاهان ماد بنیانگذاری شدە بود. گذشتە از همە اینها آیا واقعا خندەآور یا تأسف بار نیست کە آدمی در عصر مدرن و در شرایطی کە افکار جهانشمول هومانیستی و نیز پیشرفت‌های علمی بشریت بە اوج خود رسیدەاند، در گورستانهای تاریخ بدنبال کشف نمادهای تاریخی و یافتن هویت باشد و بە امپراتورهایی کە در پی تسخیر جهان بودە و خون بیگناهان بیشماری را بر زمین ریختەاند، افتخار کند و هویت خود را از آنان کسب نماید؟!!
آرمان


■ وقتی احساس بی‌هویتی به انسان دست می‌دهد برای پر کردن آن خلا بسته به جهان بینی‌اش به تکاپو می‌افتد. گروه‌های انسانی با پوشیدن چنین لباسی احساس همبستگی و یگانگی و امنیت می‌کنند. تاریخ ما پر از عَلَم‌هایی است که هر چند گاهی توده بی‌شکل را زیر خود جمع کرده است البته همیشه ذینفعانی در بر افراشتن چنین علمی کوشا بوده و از قدرت آن توده ها استفاده کرده و به قدرت و مکنت رسیده‌اند. هویت جعلی متکی به نژاد آریایی و سفید پوست بودن و نواده گان کوروش یا ماد ها و غیره .. نشان دهنده آن بی‌هویتی ست. هویتی که بر آزادی و عدالت و احترام به حقوق طبیعی دیگران بنا نشده و با شاخ و برگ دادن به جعلیات و تحریف تاریخ و علم بنا نهاده شده باشد سبب دوری انسان‌ها از هم و دشمنی‌شان با هم خواهد شد. تکیه بر میراث کوروش برای هویت دادن و حل معضلات مردم ایران به همان اندازه بی معنی ست که شکست ماد ها از وی را آغاز ستم ملی نام نهادن. مبارزه برای بدست آوردن حقوق شهروندی و بسط آزادی و دمکراسی، احتیاجی به ساختن هویت جعلی ندارد. با تشکر از جناب طباطبایی بابت مقاله روشنگرشان.
با احترام سالاری





iran-emrooz.net | Thu, 04.09.2025, 12:01
سه‌گانهٔ مشروعیت در جامعهٔ ایران

سلمان گرگانی

حقیقت، مصلحت و اخلاق؛ سه‌گانهٔ مشروعیت در جامعهٔ ایران

یکی از دغدغه‌های اساسی انسان در زندگی اجتماعی، انتخاب میان مصلحت‌ها در رفتار و گفتار در مواجهه با حقایق روزمره است.

حقیقت آن چیزی است که مطابق با واقع باشد و مستقل از منافع فرد یا گروه وجود دارد. حقیقت اجتماعی همان واقعیت جمعی است که رخ می‌دهد و وجود دارد؛ همان «وضع موجود جهان» یا «امر مطابق با واقع» که همواره با «قدرت» و «گفتمان» در پیوند است.

مصلحت شیوهٔ رویارویی انسان با پدیده‌ها و واکنش او به حقیقت و شرایط عینی است. برخلاف حقیقت، مصلحت امری پیشینی و ذاتی نیست؛ بلکه تصمیم یا رفتاری است که برای دستیابی به منفعت، بقا، آرامش یا جلوگیری از خطر به کار گرفته می‌شود. به بیان دیگر، مصلحت تدبیر ما در برابر واقعیت است.

اخلاق مجموعه‌ای از اصول، ارزش‌ها و هنجارهایی است که رفتار درست و نادرست انسان را در نسبت با خود، دیگران و جامعه تعیین می‌کند. اخلاق بر پایهٔ فرهنگ، تاریخ و قدرت شکل می‌گیرد. برخی هنجارها نسبی‌اند، اما ارزش‌هایی چون کرامت انسانی، عدالت و آزادی می‌توانند ادعای جهان‌شمولی داشته باشند.

در علوم انسانی، حقیقت به فهم و تفسیر پدیده‌های انسانی و اجتماعی بازمی‌گردد؛ پدیده‌هایی که در واقعیت جمعی رخ داده‌اند و مستقل از میل یا مصلحت حکومت یا گروه خاصی وجود دارند. ازاین‌رو حقیقت در این حوزه‌ها سیال‌تر، نسبی‌تر و چندلایه است و نیازمند مشاهده، تفسیر، تحلیل تاریخی، مقایسهٔ فرهنگی و مطالعات کمّی و کیفی. حقیقت همواره تحت تأثیر فرهنگ، تاریخ، زبان و قدرت قرار دارد و نباید صرفاً به زاویهٔ دید ناظر محدود شود.

در سطح فردی، حقیقت همیشه بار روانی دارد. برخی حقیقت‌ها برای فرد تحمل‌پذیر نیستند؛ در اینجا مصلحت همچون «فیلتر» عمل می‌کند. بیان تدریجی حقیقت به فرد کمک می‌کند ظرفیت هضم آن را پیدا کند (مانند اعلام یک بیماری سخت). گاه حتی باید بخشی از حقیقت پنهان شود تا از فروپاشی روانی جلوگیری گردد. بنابراین مصلحت در این سطح کارکردی محافظتی دارد.

در سطح اجتماعی، حقیقت به معنای واقعیت‌های جمعی است که مستقل از میل یا مصلحت افراد یا گروه‌ها وجود دارند و آثارشان بر همه تحمیل می‌شوند، چه پذیرفته شوند و چه انکار گردند. جامعه برای شکوفایی به شناخت حقیقت به‌عنوان بنیاد نیازمند است، اما مصلحت ابزار مدیریت حقیقت است. اخلاق پلی است میان حقیقت و مصلحت. جامعه برای پرواز همچون پرنده‌ای به هر دو بال حقیقت و مصلحت نیاز دارد؛ همان‌قدر که حقیقت بدون مصلحت خطرناک است، مصلحت بدون حقیقت نیز چنین است؛ زیرا در عمل، حقیقت و مصلحت همیشه در تنش‌اند و نیازمند «اخلاق» به‌عنوان واسطه‌اند.

تشخیص درست حقیقت از مصلحت ـ یعنی تمایز میان «آنچه واقعاً هست» و «آنچه برای بقا و نظم باید کرد» ـ شرط سلامت سیاست، اعتماد اجتماعی، پیشرفت علمی و اخلاق پایدار است. مشروعیت یک جامعه یا نظام سیاسی وابسته است به توانایی آن در شناخت حقیقت‌های اجتماعی، مدیریت مصلحت‌ها و حفظ چارچوب اخلاقی. جامعهٔ سالم نیازمند تعادلی میان حقیقت و مصلحت است؛ تعادلی که تنها از مسیر اخلاق برقرار می‌شود و باید هم در سطح حکومت و هم در سطح مردم رعایت گردد.

پهلوی دوم و بحران مشروعیت

رژیم محمدرضا پهلوی ضرورت مدرنیزاسیون، توسعهٔ اقتصادی، اصلاحات ارضی و ورود ایران به اقتصاد جهانی را دریافت، اما حقیقت نارضایتی سیاسی، شکاف طبقاتی، رشد سریع انتظارات اجتماعی و بحران مشروعیت را انکار کرد. سانسور و ساواک حکومت را از شناخت حقیقت‌های اجتماعی بازداشت و مصلحت بقای نظام بر حقیقت آزادی و عدالت مقدم شد.

از سوی دیگر، بخش‌هایی از جامعه به دلیل سرکوب سیاسی و شکاف طبقاتی، دستاوردهای توسعه را نادیده گرفتند یا آن‌ها را محصول استبداد دانستند. در نتیجه، مصلحت سقوط شاه به «مصلحت مطلق» بدل شد و بسیاری نیروها (چپ، مذهبی، ملی‌گرا) حاضر شدند حقیقت‌های تلخ آلترناتیو (خشونت انقلابی، خطر استبداد دینی) را نادیده بگیرند. در حالی که حکومت در حوزه‌هایی چون آموزش، بهداشت و حقوق زنان تلاش‌هایی ارزشمند کرده بود، شکنجهٔ مخالفان، سانسور، فساد و بی‌توجهی به آزادی‌های مدنی مشروعیت اخلاقی آن را فرو ریخت.

انقلاب ۱۳۵۷ و فروریختن اخلاق سیاسی

با آغاز انقلاب، اخلاق سیاسی قربانی شد. تخریب، شایعه‌سازی و نسبت دادن هر فاجعه‌ای (مانند سینما رکس) به شاه، بدون توجه به حقیقت، نشانگر ضعف اخلاق جمعی در میان بسیاری از کنشگران بود.

به این ترتیب، هم حکومت و هم مردم در پیوند حقیقت–مصلحت–اخلاق دچار اختلال شدند: حکومت حقیقت نارضایتی را ندید، مردم حقیقت دستاوردها را. بدین‌سان مشروعیت اخلاقی کل جامعه فروپاشید و انقلاب ۵۷ رخ داد.

جمهوری اسلامی و بحران سه‌گانه

جمهوری اسلامی از آغاز حقیقت‌های اجتماعی مدرن را نادیده گرفت. مصلحت بقا و امنیت ایدئولوژیک بر حقیقت (شفافیت اطلاعاتی و گردش آزاد خبر) و اخلاق (دادرسی منصفانه و برابری حقوقی) مقدم شد. اگرچه در آغاز بهبودهایی نسبی در حوزهٔ آموزش و بهداشت دیده شد، اما بی‌ثباتی اقتصادی، محدودیت آزادی‌ها و فساد بار سنگینی بر جامعه تحمیل کرد. مشروعیت در بخش‌های بزرگی از جامعه به‌شدت فرسایش یافته و اعتماد عمومی به‌طور گسترده از بین رفته است. امروز تعادل میان حقیقت، مصلحت و اخلاق بسیار شکننده است و سقوط این نظام در شکل کنونی‌اش محتمل به نظر می‌رسد.

اپوزیسیون و معیارهای مشروعیت

جریانات اپوزیسیون که بخواهند توان جایگزینی جمهوری اسلامی را داشته باشند، باید:

۱. حقیقت‌های اجتماعی امروز ایران را ـ از شکاف طبقاتی و بحران اقتصادی تا مطالبات آزادی‌های مدنی (زنان، جوانان، اقوام) ـ بپذیرند و واقعیت چندصدایی جامعه را انکار نکنند، حتی اگر تلخ باشد.
۲. توان مدیریت بحران‌ها (تحریم‌ها، بیکاری، مهاجرت نخبگان، بحران محیط زیست) را داشته باشند و میان منافع کوتاه‌مدت و بلندمدت توازن برقرار کنند؛ نه صرفاً وعده‌های فوری بدهند، بلکه برنامه‌ای برای توسعهٔ پایدار و دیپلماسی واقع‌گرایانه ارائه دهند.
۳. به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی پایبند باشند، صداقت در سیاست پیشه کنند، از تحریف تاریخ و وعده‌های غیرواقعی پرهیز کنند، و به‌جای خشونت و انتقام‌جویی، بر آشتی ملی و عدالت تأکید کنند. همچنین مسئولیت‌پذیر باشند و سهم خود و دیگر نیروهای سیاسی را در بحران‌های گذشته بپذیرند.

هرچند در گفتمان‌های فردی سخن از «پایبندی به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی»، «صداقت در سیاست» و «پرهیز از تحریف تاریخ و وعده‌های غیرواقعی» شنیده می‌شود، اغلب جریان‌های سیاسی یا تنها از ناکارآمدی جمهوری اسلامی شکایت می‌کنند، یا به فردای سقوط آن وعده و شعار می‌دهند، بی‌آنکه راهی واقعی و کم‌هزینه برای گذر از این بختک مرگبار پیش پای جامعه بگذارند.

لیبرال‌دموکرات‌ها و سکولار دموکرات‌ها (چه در قالب احزاب کوچک و چه شبکه‌های مدنی و روشنفکری پراکنده) بیش از دیگران بر حقوق بشر و آزادی‌های اساسی تاکید دارند. آن‌ها در گفتمان خود، صداقت نسبی بیشتری نشان داده‌اند و کمتر دچار وعده‌های غیرواقعی یا تحریف تاریخ می‌شوند. ضعف اصلی‌شان «قدرت سازمانی و پایگاه اجتماعی» است.

جنبش‌های مدنی داخل ایران (زنان، کارگران، معلمان، دانشجویان) گرچه پراکنده و تحت فشارند، اما پایبندی عملی به حقوق بشر و اخلاق سیاسی نشان داده‌اند. این جریان‌ها معمولاً صداقت بیشتری نسبت به گروه‌های سیاسی سنتی دارند، هرچند برنامهٔ جامع برای مدیریت بحران‌های کلان کشور ندارند.

نیروهای ملی‌گرا و جمهوری‌خواه میانه‌رو در پذیرش واقعیت چندصدایی جامعه و حقوق اقلیت‌ها گام‌های مثبتی برداشته‌اند، اما بخشی از آن‌ها همچنان درگیر روایت‌های تاریخی گزینشی (ستایش مطلق از پهلوی یا نفی مطلق آن) هستند که صداقتشان را محدود می‌کند.

نیروهای چپ سنتی در عدالت‌خواهی اجتماعی صادق‌اند، اما هنوز به نقد کامل گذشتهٔ خود (خشونت انقلابی، نگاه ایدئولوژیک) تن نداده‌اند و این مانع تحقق کامل تعادل حقیقت–مصلحت–اخلاق در گفتمانشان است.

سلطنت‌طلبان بخشی از حقیقت تاریخی (پیشرفت‌های دورهٔ پهلوی) را برجسته می‌کنند، اما در نقد استبداد سیاسی و سرکوب آن دوران سکوت دارند. این امر موجب می‌شود صداقت تاریخی‌شان کامل نباشد و به تحریف تاریخ نزدیک شوند.

با فهم من برای آیندهٔ ایران، تنها جریان‌هایی می‌توانند حامل مشروعیت جایگزین باشند که با پذیرش حقیقت‌های تلخ جامعه، مدیریت عقلانی مصلحت‌ها و پایبندی به اخلاق سیاسی بتوانند اعتماد اجتماعی را بازسازی کنند. بدون این تعادل سه‌گانه، هیچ نظام سیاسی پایداری در ایران شکل نخواهد گرفت.

سلمان گرگانی
۱۴۰۴/۰۶/۱۳



نظر خوانندگان:


■ مقالهٔ شما با دقت و عمق قابل توجهی به یکی از مسائل بنیادین و همیشگی جامعهٔ ایران پرداخته است: تنش میان حقیقت، مصلحت و اخلاق و تأثیر آن بر مشروعیت سیاسی و اجتماعی. تحلیل سه‌گانه‌ای که ارائه کرده‌اید، نه‌تنها چارچوبی روشن برای فهم تاریخ معاصر ایران فراهم می‌کند، بلکه نشان می‌دهد که بحران مشروعیت چگونه ریشه در ناتوانی همزمان حکومت و جامعه در تعادل میان واقعیت‌ها، نیازهای عملی و اصول اخلاقی دارد.
نکتهٔ برجستهٔ مقاله، تأکید بر نقش اخلاق به‌عنوان «پلی میان حقیقت و مصلحت» است. این دیدگاه، به‌ویژه در بررسی دوران پهلوی دوم و انقلاب ۱۳۵۷، توضیح روشنی ارائه می‌دهد که چرا فقدان این تعادل می‌تواند منجر به فروپاشی مشروعیت شود و پیامدهای بلندمدتی برای جامعه به دنبال داشته باشد. همچنین تحلیل شما از جمهوری اسلامی و بحران سه‌گانهٔ آن، با دقت و انصاف، نشان می‌دهد که فقدان شفافیت، مدیریت خردمندانهٔ مصلحت‌ها و پایبندی به اخلاق، چگونه اعتماد اجتماعی را فرسوده کرده و زمینهٔ بی‌ثباتی را فراهم می‌آورد.
بخش نهایی مقاله که معیارهای مشروعیت برای اپوزیسیون را مشخص کرده است، بسیار کاربردی و امیدبخش است. اشاره به پذیرش حقیقت‌های اجتماعی، مدیریت واقع‌گرایانهٔ مصلحت‌ها و پایبندی به اخلاق سیاسی، به‌عنوان شرط ضروری برای بازسازی اعتماد اجتماعی، نقطهٔ قوت مقاله است و مسیر تفکر عقلانی برای آیندهٔ ایران را روشن می‌کند. تحلیل دقیق گروه‌های مختلف سیاسی و جریان‌های مدنی نیز تصویر جامعی از وضعیت موجود ارائه داده و نشان می‌دهد که هیچ راه‌حل فوری و ساده‌ای وجود ندارد؛ بلکه اصلاحات خردمندانه و پایدار نیازمند درک عمیق از تاریخ، واقعیت‌های اجتماعی و اخلاق سیاسی است.
در مجموع، مقاله شما هم آموزنده است و هم انگیزه‌بخش؛ با ارائهٔ چارچوب تحلیلی روشن، به مخاطب کمک می‌کند تا پیچیدگی‌های تاریخ و سیاست ایران را بهتر بفهمد و ضرورت تعادل میان حقیقت، مصلحت و اخلاق را درک کند. این نگاه علمی و اخلاق‌محور، برای همه فعالان سیاسی، روشنفکران و شهروندان علاقه‌مند به آیندهٔ ایران بسیار ارزشمند است. با امید شرکت بیشتر خوانندگان در بررسی مقاله‌های نوشته شده و با تشکر بسیار ار نویسنده مقاله جناب گرگانی.
علی‌محمد طباطبایی





iran-emrooz.net | Tue, 02.09.2025, 23:13
هفتخوان «ولایت فقیه»

امیر مُمبینی

چندی پیش، در هشتم مرداد ماه امسال، دیوارنگاره‌ای تناور با هزار و چهارصد متر مربع مساحت و طرحی از نبرد رستم پرخاشگر با اژدهای هفت سر، در سبک سنتی درویش‌پرده (پرده‌ی درویشی) در میدان انقلاب تهران رونمایی شد. این نگار‌ه‌ی پهناور مانند یک کتیبه‌ی باستانی بیانگر نوعی بینش و گرایش منجمد سیاسی سنتی است. این آخرین کار از یک رشته کارها در مسیر راهپیمایی درونی یک گرایش در جمهوری اسلامی به سوی آرامگاه کوروش و شاهنامه‌ی فردوسی و پادشاهی ساسانیان و تاریخ پیش از اسلام است. پیش از این دیوارنگاری، برپا شدن تندیس‌ها و نگاره‌ها و پرده‌های آرش کمانگیر و کوروش بزرگ و شاپور ساسانی و نیز تندیس سخنورانی چون سعدی و فردوسی و رودکی و شماری دیگر از بزرگان علم و ادب ایران گرایش را نشان داده بود.

فرض بر این است که هدف سیاسی مبتکران این حرکت تسخیر زیارتگاه‌های بخشی از اپوزیسیون و بسیج نیرو با انگیزه‌های ملی و میهنی است. اما، با هر انگیزه‌ای، برداشته شدن حصر از تاریخ پیش از اسلام و اسطوره‌ها و افسانه‌های ایرانشهری می‌تواند پیامد مثبتی بر مذهب کشور داشته باشد و گرایش ملی را در آن توان بدهد. در گفتمان «ایران اسلامی» یا «اسلام ایرانی» این گرایش در سمت اسلام ایرانی است. اکنون ببینیم چنین گرایشی کدام درونمایه‌ی فرهنگی را دارد و آیا نمود آن با نهاد باستانی و فرهنگی ما همخوان است یا نه. این نوشته بیشتر به جنبه‌ی فرهنگی توجه دارد.

***

پیش از سربرآوردن نگاره‌ی رستم و اژدها در میدان انقلاب اثری با نام «پرده‌ی کوروش کبیر» روی دیوار آمده بود. در پی سال‌ها بحث در این باره که آیا کوروش همان ذوالقرنین نام برده در قرآن است یا نه، سرانجام با توسل به طلسم نام «ذوالقرنین» راهی برای حلال کردن کوروش و تاریخ او پیدا شد. وقتی آقایان تورات را کتاب مقدس می‌دانند و در تورات کوروش یکی از مقدس‌ترین نام‌ها است دیگر مشکل چه بود که مذهب ابراهیمی ایران حداقل به اندازه‌ی مذهب ابراهیمی یهود این شخصیت را احترام نکرد و و راه‌ او را به فرهنگ امروزین بسته بود؟ هنگامی که پادشاهان و شخصیت‌های دینی یهودی در تورات پیامبر و پیامبرزاده شناخته می‌شوند و پرستیده می‌شوند توسط روحانیان ایرانی، چرا تنها کوروش پارسی که خود یکی از مقدس‌های دین یهود است از این امتیاز محروم شده بود. آیا دلیلی جز درگیری دین و ملیت، درگیری اسلام و پیشا اسلام باعث آن شده باشد؟ یک دلیل درستی چنین گمانه‌ای همزمانی امروزین رجوع به کوروش و آرش با رواج عنوان ملت و میهن در بازار سیاست دین‌سالار است. به هرگونه، گویا حالا راه باز شده است و نام و داستان کوروش بین نیروهای دین سالاری هم دارد رواج پیدا می‌کند.

نقاشی پهناور کورش بزرگ اثر مهدی طالعی‌نیا در دوم آذر ماه سال ۱۴۰۳ با استقبال بسیار در موزه‌ی هنرهای زیبا، در مجموعه‌‌ی تاریخی فرهنگی سعدآباد، به نمایش گذاشته شد و بسیاری به تماشای آن رفتند. آقای مهدی طالعی برای کشیدن این تابلو سبک درویش‌پرده یا پرده‌ی درویشی را به کار بست، بر پایه‌ی کلیشه‌‌ی معروف این سبک. کلیشه‌ای که در آن دو چهره‌ی اصلی، یکی شر مطلق و دیگری خیر مطلق، در وسط تابلو و در اندازه‌ای بسیار بزرگتر با هم در نبرد هستند و معمولاً پهلوان خوب با یک ضربه‌ی شمشیر چنان از فرق سر تا پایین شکم حریف را در خط عمودی چاک می‌زند که گویی با تیز‌ترین شمشیر ژاپنی یک هندوانه را به دو نیم کرده‌اند. در گرداگرد این نبرد تن به تن خیر و شر جنگ لشکریان مغلوبه است و دانه به دانه‌ی سربازان سپاه خیر، دانه به دانه‌ی سربازان سپاه شر را از یک‌جای بدنشان چاک می‌زنند و به جهنم می‌فرستند.

آقای طالعی با یک شگرد آسان، طبق همین کلیشه، جای پهلوان خیر را به کوروش داد و جای حریف شر را به کس دیگری داد و گرز گاوسر یک منی رستم را نیز با یک بدعت بامزه به دست کوروش داد و جناب کوروش نیز چنان این گرز را بر کله‌ی حریف خود، مثلاً کرزوس، می‌کوبد که احتمالاً آن بخت برگشته پیش از مرگ فکر کرده که آسمان بر سرش رمبیده است. طبق همین کلیشه، در پایین تابلو نیز گروهی از آدمیان نشانه‌گذاری شده با کلاه هخامنشی و ایلیاتی به جان حریفان برهنه‌ی یونانی افتاده‌اند و نیزه و شمشیر و خنجر هخامنشی را در پیش و پشت آنها دخول می‌دهند. بدین‌گونه هم از روز اول بنیانگذاری پادشاهی پارس جنگ شرق و غرب آغاز می‌شود.

این مضمون چه ربطی به کوروش دارد و این آدم‌کشی‌ها چه جای ستودن دارند؟ این کدام فرهنگ و دانش و وجدان است که وقتی می‌خواهد از مهمترین چهره‌ی باستانی ما ستایش کند او را فردی مهاجم و کشنده‌ی آدمیان می‌کند؟ بی‌گمان برای پژوهنده‌ی اینگونه آثار بیش از هر چیز چگونگی اندیشه و انگیزه و روانشناسی آفریننده‌ در مرکز توجه جای می‌گیرد و از این که کوروش مسخ شده را به نمایش می‌گذارند متاسف می‌شود. کوروش هم مثل هر انسان دیگری افکار و رفتار خوب و بد داشت. هم خرد داشت و هم خشونت. اما آنچه باعث زنده ماندن نام وی شد، به گواهی نویسندگان یونانی و کتاب تورات، رعایت نسبی حقوق مردمان بود. رعایت آزادی دین و عقیده‌ی دیگران. مدارای او با دین‌ها و ملت‌ها و مردمان دیگر. پرهیز از دشمن‌‌سازی و دشمن‌بازی و دشمن کشی. پرهیز از کافر‌کشی.

بارزترین مثال برخورد کوروش با مهمترین دشمن آنزمان وی کرزوس پادشاه لیدیه بود. کوروش پس از فتح سارد پایتخت لیدی نه تنها کرزوس را نکشت، نه تنها او را ناچار به پذیرش دین ایرانیان نکرد، نه تنها به جرم دگردینی و دگراندیشی و قصد او برای حمله به ایران ویرا آزار نداد، بلکه او را در دربار خود جای داد و به مقام وزیر مشاور خویش گمارد، که این مقام پس از کوروش در دربار هخامنشی ادامه یافت. می‌توان حدس زد کرزوس دوست صمیمی کوروش شد و طرح آرامگاه کوروش را که به سبک رایج در افسوس و لیدیه آن زمان است او طراحی کرد. کرزوس مشاور اعظم کمبوجیه هم بود. دربار هخامنشی با حضور کرزوس و همراهان وی احتمالاً متأثر از فرهنگ یونانی هم بود. شگفت نیست اگر همین امروز یونانیان و ایرانیان، این دو نماینده خاور و باختر آن روزگار، آنجا که آگاهی تاریخی دارند همدیگر را دوست می‌دارند و می‌ستایند. پس، کار مثبت رفع حصر از کوروش نباید با تحریف تاریخ او صورت گیرد و تلاش شود تا از وی وسیله‌ی تبلیغی برای جنگ و غرب‌ستیزی بسازند.

***

پس از نگاره‌ی کوروش و شماری از تندیس‌ها و نگاره‌های باستانی دیگر می‌رسیم به نگاره‌ی رستم و اژدها که موضوع اصلی این یادداشت است. در این نقاشی عظیم میدان انقلاب، رستم شمشیر کشیده و چهار کله‌ از هفت کله‌ی اژدهای آمریکا را بریده و حالا برای بریدن سه کله‌ی دیگر آن در نبرد است. اژدهای افسونگرِ از نوع پُرکرشمه و فلس‌دار و مارگونه است و عینهو مثل  شلنگِ آب ولو شده در باغچه‌ پیچ و تاب خورده است. دهان اژدها برای بلعیدن رستم، بخوان حکومت، تا به آخر باز شده است و حالتی از مزاح را هم می‌توان لای دندانهای تیز آن دید، چرا که رستم از فرط عجله برای سرکوب اژدها، برعکس معمول شمشیر را به دست چپ و سپر را به دست راست گرفته است. اما هرگز از کسی شنید نشد که پهلوان ما چپ دست بوده است. بسیار طبیعی است که رستم را راست دست در نظر بگیریم چون در این باره بحثی نبود. اگر به گفته‌ی فردوسی هم رجوع کنیم همین را می‌گوید، مثلا در جنگ رستم با اشکبوس، فردوسی در وصف تیراندازی رستم با کمان می‌گوید:

ستون کرد چپ را و خم کرد راست
غریو از خم چرخ چاچی بخاست

امروزه هم می‌توان دید که در مسابقه‌های تیراندازی با کمان، دست چپ را ستون می‌کنند تا کمان را نگهدارد و با دست راست زه  را می‌کشند، چرا که زور و دقت دست راست برای راست دستان بیشتر است. علت چپ دست شدن رستم در این دیوارنگاره، اگر به اصل نقاشی برگردد یک اشتباه و تحریف است. اما بدتر از آن، ممکن است علت آن وارونه کشیدن نقاشی، یعنی آینه‌ای شدن تصویر یا mirror image باشد. مثل تصویر کوه در دریاچه. کمی آشنایی با عکس و نقاشی کافیست تا فرد بداند که آینه‌ای شدن یا چرخاندن و پشت و رو کردن تصویر هم تحریف می‌کند و هم تغییر می‌دهد نقاشی را. برای امتحان، عکسی از تابلو رستم و اژدهای میدان انقلاب بگیرید و آن را در یک آینه تماشا کنید. می‌بینید که رستم راست‌ دست و قابل پذیرش‌تر می‌شود.

در این نقاشی سیمای رستم پیر و از روح و طراوت تهی است و مثل ناردانه‌ی خُشک شده استخوان‌هایش عیان و شربت شیرینش نهان است. پهلوان سالخورده در همان سنی برای جنگ با آمریکا به میدان انقلاب آمده است که در آن سن رفته بود دنبال شکار و بی‌خبر افتاد در چاه برادرش شغاد. و دریغا که ریش دو فاق معروف رستم، آن هم در کشوری که بر سر درازا و پهنای ریش مسابقه درگیر است، ریشی سپید و آشفته و کوتاه و نامرتب است که بیشتر به ریشک می‌ماند تا ریش.

***

محتوا و غرض سیاسی در نگاره‌ی نبرد رستم با اژدهای آمریکا را یک شعار خشن بیان می‌کند:

«چو پایان این خوان آخر خوش است
بخوان نام ایران که دشمن کُش است»

گویا حکومت رسیده است به خوان آخر در هفتخوان با آمریکا و این بار رستم دستان در میدان است و حریف غربی با «ایران دشمن‌کُش» روبرو است. پس، گفتگو بی‌گفتگو، چرا که احتمال جنگ زیاد است و برابر آخرین گفته‌ی آقای خامنه‌ای درگیری با آمریکا یک درگیری بی‌پایان است. حاملان این شعار نه درک می‌کنند و نه در نظر می‌گیرند که اگر جنگ اعلام شود همه‌ی مصیبت‌های کنونی در سنجش با مصیبت‌های ناشی از جنگ اعلام شده ناچیز خواهد بود.

در ادبیات کهن و هم‌روزگار هرگز دیده نشد که ایران را «دشمن‌کُش» بنامند. به تاریخ که نگاه کنیم واقعیت ردکننده‌ی این اتهام متعصبان ستیزه‌جو است. بنیانگذاری دولت ـ کشور در ایران با رهبری کوروش بزرگ یکی از استثناء تاریخ جهان است از نگاه مدنیت رزم و نرمش رفتار. دولت ـ شهر یونانی و دولت ـ کشور ایرانی هیچکدام «دشمن‌کُش» نبودند. آن دو الگوی باستانی بیانگر آغاز یک رنسانس در مهار خشونت دینی و دولتی بودند. آن دو با همه‌ی جنگهایی که با هم داشتند بیش از هر دوستی همدیگر را ستودند و از هم الهام گرفتند و امروز نیز ایرانی و یونانی «یادگاری از دوران فخر و عصمت» همدیگر هستند.

هنگامی که فرماندهان سپاه ایران به بابل درآمدند دشمن‌کشی نکردند بلکه به احترام مردم بابل خدای آنان بَعَل را زیارت کردند، در شهر جلو کشتار و غارت را گرفتند و اسیران را آزاد و شهر را آبادتر کردند. شمشیر بیخ گلوی مردم ننهادند تا دینشان عوض کنند. در فتح لیدی، کرزوس پادشاه لیدی که بزرگترین دشمن آن زمان ایران بود کشته نشد بلکه مهمترین مشاور کوروش و دو پادشاه دیگر هخامنشی شد و ایران میهن دوم او گشت. نه این است آیا که تورات کافر‌کُش نیز ایرانیان غیر توراتی آن زمان را به آزادگی و انسانیت ستوده است و شاه ایرانی را مسیح نجات دهنده‌‌ی بشر نامیده است. نه این است آیا که کسی چون هرودوت از همان سنگر نادوستانه‌ای که داشت خشن و خرافاتی نبودن ایرانیان را ستوده است و آنان را بیش از هر ملت دیگری جویای چیزهای نو نزد مردمان دیگر و استقبال از کاربرد آنها معرفی کرده است.

کمتر فرهنگی در جهان مانند فرهنگ باستان‌‌بنیاد مردم ایران که در شعر پرشکوه این سرزمین ثبت است شریک درد دیگر مردمان جهان بود و هست و برای ستمدیدگان غیر خودی دل می‌سوزاند و میل به یاری دارد. آیا مذهب شیعه که اسلام ایرانی درآمیخته با دین زرتشت است سرشتش ستاینده‌ی فتوحات دشمن‌کُش؟

فرهنگ باستانی ایران مثل دشت باران دیده از تراوُش زندگی سرشار بوده است. فرهنگ مرگ و کشتن و خودکشی و شهادت و قربانی نبود. هرگز انسان را قربانی خدایان نکرد. فرهنگ زندگی بود این فرهنگ. فرهنگ جشن‌ها بوده این فرهنگ. هر ماه نمادی و مناسبتی برای جشن و آمرزش و نیایش به درگاه طبیعت داشت و هر سال نیز همین‌سان. هر فرشته و نیروی فراطبیعی نمادی از یک نیروی طبیعت بود و عبادتگاه بزرگ این مردم دشت پربار طبیعت بود با چهار عنصر اصلی آب و آتش و باد و خاک. با خورشید و ماه و ستارگان آسمان نشسته بر ستیغ‌های آسمان‌سای کوه‌های ما. این فرهنگ خدا و طبیعت را در هم پیوسته بود و بزرگترین عیدش عید طبیعت بود. نوروز و آغاز بهار بود. ما زندگی می‌کردیم بی‌آن که بخواهیم زندگی را از دیگران بگیریم. پروردگار را آنچنان تنزل ندادیم و بر خاک نکوبیدیم و بی‌رحم و بی مروت نکردیم به خاطر روسری رنگین دختران نوشکفته آنها را با شکنجه بی‌جان کنیم. ایران هرگز دشمن کُش نبوده است.

***

این که نشریات عمده‌ی کشور و نیز رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی شعار پای نگاره‌ی رستم و اژدها را سروده‌ی فردوسی دانستند اشتباه بزرگی است که باید اصلاح شود. چنین شعر و شعاری از فردوسی نیست. فردوسی حتی شعری مثل این هم ندارد و معمولاً اگر کلام او حامل خشونتی باشد آن گفته‌ی کسی دیگر به نقل از اوست و برای قصدی دیگر. حتی اگر فردوسی چنین شعاری را در شعر خود گنجانده بود آن را باید خطای وی قلمداد می‌کردند نه این که شعرش را شعار کنند. فردوسی، آنجا که از زبان خود حرف می‌زند بدون تعصب و مبالغه دادخواه‌ترین انسان قلمزن ایران بوده است. تا جایی که خداوند خیرخواهی در شعر پارسی، سعدی شیرازی، حداکثر دفاع خود از خشونت‌پرهیزی را بر شعر فردوسی متکی می‌کند و می‌سراید:

چنین گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

تماس گرفتن هوش و احساس و تخیل با محتوای شکوهمند این شعر، در یک مقیاس کیهانی اشک رحمت بر چشم خلقت می‌کشد و از بطن سرنوشت غم‌انگیز و محتوم زیست بر زمین، ابرانسان رحمان و رحیم را ترسیم می‌کند. رحم گوهر آن قانون زرینی است که می‌گوید، آنچه بر خود می‌پسندی بر کسان آن را پسند.

این که جماعتی فریاد مرگ بر یک کشور را سر بدهند پژواکش مرگ بر خود است. انسان هر حقی را از دیگران سلب کند کارش مجوزیست برای سلب آنگونه حق خود با دست دیگران. فردوسی به عکس شعار نقاشی میدان انقلاب می‌گوید:

گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست
بد و نیک را داد دادن نکوست

رد جنگ و ستیزه و خشونت و ستودن تدبیر و صلح و مهر نزد اندیشمندان بزرگ ایران یک اصل بوده است. سعدی می‌گوید آن که دولت مدار است:

گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در ملکش آید گزند
اگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی بوی نیست

دقیقاً همین شد سرنوشت ما در جمهوری اسلامی. به عیان می‌بینیم که در این کشور از آسودگی بویی نیست. چرا که از گزند مردم بیمی نیست.

سعدی می‌گوید:
به تدبیر جنگ بداندیش کوش
مصالح بیندیش و نیت بپوش
منه در میان راز با هر کسی
که جاسوس هم کاسه دیدم بسی

خوب، این یک حرف مستقیم سعدی با این حکومت است که در درگیری با آمریکا به جای «مصالح بیندیش و نیت بپوش» «مصالح نیندیش و نیت بگو» را انجام می‌دهد. حتی پناهگاه ساده هم برای مردم نساخت که موقع حمله‌ی نتانیاهو کودکان ما کشته نشوند. در درگیری با آمریکا با هزار وسیله می‌خواهد بیان نفرت کنند و همزمان بروند و مذاکره کنند و به توافق برسند. به کشور ما می‌گویند «دشمن کُش» و به آمریکا می‌گویند چرا دشمن کشی می‌کنید!

سعدی در یک پیام مستقیم دیگر به این حکومت و در رابطه با بحث مذاکرات این روزها می‌گوید:

چو نتوان عدو را به قوت شکست
به نعمت بباید در فتنه بست
گر اندیشه باشد ز خصمت گزند
به تعویذ احسان زبانش ببند
عدو را به جای خَسَک زر بریز
که احسان کند کُند، دندان تیز

از این روشنتر چه می‌توان گفت. «چو نتوان عدو را به قوت شکست» یعنی وقتی نمی‌‌توانید شر آمریکا و ایالت زر و زور خیز آن اسرائیل را با زور دفع کنید «به نعمت بباید در فتنه بست» یعنی از طریق تطمیع و تأمین منافع اقتصادی آن، از طریق رساندن نفع به آن؛ باید جلو فتنه را بگیرید. «عدو را به جای خسک زر بریز» یعنی، به جای زیان رساندن به او نفع برسان، چون «که احسان کند کُند، دندان تیز».
به کلمه‌ی احسان توجه کنیم و به توصیه‌ی احسان کردن به دشمن و مقایسه کنیم با شعار «ایران دشمن کُش» و ببینید که تضاد پندار و کردار تا به کجاست و کشور و مردم بیچاره شده‌ی ما در چنگ نادانی و عصبیت چگونه سرنوشت‌شان مثل کشتی بی ناخدا بر دریای طوفانی است.

***

ما در زمانی دچار نمایش‌های مضحکی چون محاربه‌ی رستم و اژدهای آمریکا هستیم که اکثر گردانندگان کشورهای پیشرفته خود نمی‌‌دانند که چه دورانی شروع شده است و این دوران به کجا می‌رود. پدیده‌ای در حال تکامل است که اطلاع ما از چگونگی تکامل آن هر روز کمتر می‌شود. دانش زمانه گواه حرکت جهان بسوی یک فاجعه محیط زیستی است. فاجعه‌ای که کمبود آب و نابودی خاک و آلودگی هوا و گرمایش هولناک و تحولات نابود کننده زندگی را در مسیری بسیار ناپایدار قرار می‌دهد. جهان می‌تواند در مسیر تکامل هوش مصنوعی شاهد اوج‌گیری تضاد انسان و ماشین و امکان غلبه‌ی هوش مصنوعی بر تمدن بشری باشد. ارزش و اخلاق و معیار و قانون در عصر هوش مصنوعی و ربات‌های آن در حال فروپاشی هستند. اصل همنوع دوستی به کلی برای ماشین جنگ دارد بی‌معنی می‌شود.

آنچه در غزه شاهد آن هستیم آزمایشی می‌تواند باشد برای آنچه بسیاری از کشورها ممکن است دچار آن شوند. خیالی خام است که دولتی فکر کند که کشور وی از این خطر مصون است. امنیت هر چه بیشتر گروگان زور می‌شود. زور هر چه بیشتر در خدمت گرفتن زور از کمزوران قرار می‌گیرد. در این مسیر چه بسا قانون تنازع بقا مسیر نجات محیط زیست را نیز تعیین کند و تمدن در توحش غرق شود. در چنین شرایطی مردم ایران چه باید بکنند، وقتی که سیاست و رفتار حکومت مستبد همان است که نباید باشد.

ایران وقت زیادی ندارد، اگر که اصلاً وقتی داشته باشد. باید این وضع پایان یابد و اراده‌ی مشترک ملی و خرد مشترک مبنای سامان‌دهی مجدد به اوضاع گردد. برعکس شعاری که بر نگاره‌ی رستم و اژدها آمده است، پایان یافتن ستیز با آمریکا و اسرائیل و غرب و رسیدن به یک توافق معطوف به سودآور کردن صلح برای حریفان مهمترین مسئله سیاست خارجی ایران است. مردم ایران فقیر و فرسوده شده‌اند. سه نسل از خوشبختی و آرامش محروم شدند. مردم پاره می‌کنند این دیوارنویسی‌های تهی از سیاست و سرشار از شرارت را. ایران گروگان ستیزه‌جویان نیست. مردم می‌خواهند ایران جایی برای زندگی در صلح و آرامش و رفاه باشد.



نظر خوانندگان:


■ دوست گرامی تنظر شما در باره نمایش‌های ملی‌گرایانه رژیم قابل تقدیر است اما شوربختانه ملی‌گرایی افراطی شما در مورد برخی رویدادهای تاریخی پیش از اسلام از جمله در رابطه با یونان باستان پرسش برانگیز است!
شاد باشید، شهرام


■ ضرب‌المثل مشهوری هست که به افراد مختلفی نسبت داده شده اما معروف‌ترین آنها لنین است که گفته بود بدون شکستن تخم مرغ نمی‌توان نیمرو درست کرد. حالا داستان کوروش بزرگ هم همین است که بدون جنگ و خون ریزی وی هرگز موفق نمی‌شد اولین و بزرگترین امپراتوری جهان را تشکیل بدهد. حالا این میان سیاست‌های به نسبت نرم‌تر و اهل مدارای وی تا چه اندازه از اهمیت برخوردار است برای من خیلی توجیه پذیر نیست. در مورد این که کوروش رهبران قبلی را همچنان در جای خود حفظ می‌کرد هم البته بیشتر نوعی شوخی باید باشد. تصور کنید مثلا در دوره قبل از انقلاب صدام حسین موفق شده بود ایران را تسخیر کند اما به محمد رضا شاه اجازه بدهد که از طرف او همچنان شاه باشد. خب دیگر مثل روز روشن است که چنین شاهی در واقع نوعی پادوی صدام بیشتر نمی‌توانست باشد.
ضمنن به یاد بیاوریم که نزدیک به ۱۲ قرن قبل از کوروش (که در عصر آهن زندگی می‌کرد) حمورابی در عصر برنز هم دقیقاً همین سیاست کوروش را انجام می‌داد و نرم‌خویی با دشمنان شکست خورده اختراع کوروش نبوده. در مورد ادیان هم باید گفت که به استثنای پادشاهان بسیار بی‌رحمی مانند شاهان آشور در آن دوره چون چند خدایی کاملاً متداول بود بنابراین اصولاً تحمیل دین معنا نداشت و در مورد دین شخص کوروش هم هنوز هیچ نظریه‌ای وجود ندارد.
خلاصه مطلب این که برای شاه شاهان شدن کوروش در ایران و تشکیل چنان امپراتوری بزرگی خدا می‌داند چه تعداد انسان بی‌گناه و سرباز حکومتی کشته شده‌اند. و باید پرسید کشته شده‌اند که چه بشود؟
با تقدیم احترام علی‌محمد طباطبایی


■ دوست گرامی آقای طباطبایی!
ساختار و سامانی که در زمان کوروش برای نخستین بار در ساختار امپراتوری به کار گرفته شد تا همین امروز یک مکتب و سبک مهم است. پیش از آن هر حکومتی جایی را فتح میکرد خود آن حکومت و عوامل آن قدرت را مستقیما به دست گرفته و اداره میکردند و این مستلزم درگیری شدید با مردم بومی و خونریزی مداوم بود. کوروش که روش وی یک مکتب در سیاست جهانی شد و حتی تا امروز از مضمونهای آموزشی است امپراطوری را بر پایه ی خودگردانی بومی استوار کرد. یعنی پس از فتح یک کشور یک حکومت بومی با فرهنگ و مذهب و قومیت همانجا داره میکرد کشور را و از طریق یک سیستم ساتراپی به مرکز امراطوری وصل میشد. این روش اداره حتی در سوئد و با آگاهی از کار شخص کوروش در گذشته به کار گرفته شد. مکتب کوروش در اروپا بسیار معروف بود و هست. این روش سبب میشد که ستیز با مردم بومی کمتر شود و حتی بررخی کشورها با علاقه متحد امراطوری بشوند. ویژگیهای این سبک دولتمداری کوروشی چنین بود:
تمرکززدایی و ساتراپی‌ها
کوروش پس از فتح سرزمین‌های مختلف، به‌جای نابود کردن حکومت‌های محلی، سیستم «ساتراپی» (استانداری) را ایجاد کرد. هر ساتراپ (استاندار) اداره منطقه را بر عهده داشت، اما زیر نظر شاه بود. این نظام بعدها توسط داریوش اول تکمیل شد و به یکی از کارآمدترین ساختارهای اداری جهان باستان تبدیل شد.
احترام به فرهنگ‌ها و مذاهب
کوروش اقوام مختلف را مجبور به تغییر مذهب یا زبان نکرد. نمونه معروف آن، منشور کوروش (استوانه کوروش) است که در آن آزادی دینی و بازسازی پرستشگاه‌ها تأیید شده است.
پایه‌های حقوقی و انسانی
فرمان‌های او نوعی «نخستین سند حقوق بشر» تلقی می‌شوند. همین باعث شده تا امروز نامش با مفاهیمی مثل عدالت، آزادی، و مدارا گره بخورد.
ساختار نظامی و امنیتی
ارتش منظم، جاده‌های ارتباطی (مثل جاده شاهی)، و سیستم پیک‌رسانی از دیگر ویژگی‌های سازمان حکومتی او بودند. به‌طور خلاصه: «مختصات سازمان دولتی کوروش» یعنی سامان حکومتی نوین، ساتراپی‌ها، مدارا با ملت‌ها، منشور حقوق بشر و ایجاد نظم سیاسی پایدار.
ایران در سیاست دو فرد دارد با مکتب جهانی، یکی کوروش در دولتمداری و دیگری سعدی در علم سیاست.
در آخر این که، به حاشیه ها نچسبیم. غرض نوشته این است که ایران به واقع دارد نابود میشود و اینها همچنان داردند شعارهای پوک را روی دیوار میبرند. هراسانگیز تر از هر چیز این است که ایران اصلا حکومت ندارد. معلوم نیست سرنوشت صد میلیون انسان دست کیست.
امیر مُمبینی


■ در باره کوروش
می‌گویند دو نفر بحثی داشتند که آیا شکسپیر  نویسنده آثار مربوطه بود یا نه. یکی گفت، آن نمایشنامه‌ها را شکسپیر ننوشته است. دیگری گفت، ما به همان کسی که آن نمایشنامه‌ها را نوشته است می‌گوییم شکسپیر. حال در باره کوروش. ما به همان کسی که نزد یهودیان تنها مقدس غیر یهودی است، نزد یونانیان باستان نامی محترم و بزرگ است، نزد برخی از دول دولتمداری او خردمندانه و سرمشق شده است، و نزد شایعات ماندگار مردمی سیمایی نیک از او مانده است، می‌گویم کوروش.
اگر قصد تاریخ‌نگاری با جزییات باشد هیچ قهرمانی نیست که یک ضد قهرمان در خود نهان نکرده باشد و به قول ابن خلدون هر یک از ما فرعونی در درون خود داریم که اگر شرایط فراهم شود می‌تواند بیرون بجهد. اما، وقتی قصد دفاع از دستاویزهای باقی مانده برای مردمی ستمدیده و نومید باشد که حتی تاریخ باستان آنها می‌خواهد تفسیری واژگون پیدا کند آنگاه مهمترین مسئله دفاع از امید است. این که قبل از کوروش نیز چنان منشورهایی بود سندی نمی‌شود برای انکار سند کوروش. و حتی اگر کسی تقلید کرده و یا کپی کرده منشوری چنین را از گذشتگان صرف همین کار دارای ارزش است و حداقل آن کپی و نسخه برداری حامل یک گزینش و یک ارزش است.
تمام حرف دموکرات‌های ایرانی مگر چیست جز یک کپی‌برداری به عمل در نیامده از حرف‌های اروپاییان در باره دموکراسی. همه می‌گویند دموکراسی و اتحاد و زیر همین دو عَلَم انشعاب می‌کنند و بدون دلیل و مدرک حقوق دیگران را ضایع می‌کنند و ترور فکری می‌کنند. با این همه، در حد همین تقلید باز می‌توان ارزشی در کار اینان یافت. هرگز هیچ پادشاهی در تاریخ نامی چنین نیک از خود برجای نگذاشت و به قول هرودوت پدر ملت خود بوده است او.
تاریخ داستانیست که ما می‌نویسیم، بر پایه منافع و علائق خویش. هیچ تاریخی واقعیت ناب نیست. در علوم اجتماعی حقایق سیال‌تر هستند. چه کسی گفت که ناپلئون مستحق آن همه عظمت و احترام در فرانسه است؟ چه کسی می‌تواند ثابت کند که ژاندارک آسبرگ سیندروم نداشته است مثل گرتا تونبرگ؟ در مهترین مرکز هنری جهان، در واتیکان، کدام حقیقت نهفته است و می‌خواهند بشریت را به کدام حقیقت آویزان کنند؟ کمدی الهی دانته شاید ابلهانه‌ترین مفهوم را در یک اثر ادبی حمل میکند. و آن همه پرت و پلاهای او اعتقادات راسخ کاتولیکی وی بوده است. همن آخوندهای مرتجع ما بسیار از ایشان روشن‌اندیش‌تر هستند وقتی انسانهای پیشا اسلام را همه محکوم نمی‌کنند، که دانته کرد. اما او بر اساس هنرش بزرگترین چهره شعر اروپا شد. چه کسی می‌تواند او را کاهش دهد؟ دانته دانته است و کوروش کوروش است، نه آنگونه که بودند بلکه آنگونه که در ذهن جامعه ساخته شده‌اند. و اگر اتفاقی در ذهن جامعه منشأ خیر دارد به حرمت اصل خیر باید آن را رعایت کرد. کسی از دانته یاد نمی‌گیرد که شرور باشد بلکه روحش لطیف می‌شود از خواندن شعر او. کوروش هم دو پدیده است. آن چنان که بود، که هیچ کس یقینش را نمی‌داند و روایات گوناگون است. و آنچنان که توانست باشد و بماند در خاطره ی جامعه. در اینجا این ماندنی نیک شد و یاری دهنده. و اگر بن‌مایه‌ای نمی‌داشت این را نمی‌توانست. او به هرگونه تصویری از نیک پی ترین پادشاه جهان باستان شده است.
امیر ممبینی





iran-emrooz.net | Mon, 01.09.2025, 13:20
جنگ ۱۲ روزه

سعید سلامی

خشت اول

سال‌ها پیش از استقرار جمهوری اسلامی در ایران، آیت‌الله خمینی گفت: «من از سال‌های طولانی راجع به اسرائیل و راجع به جنایات او همیشه در خطبه‌ها، در نوشته‌ها، گوشزد کرده‌ام به مسلمین که این یک غدۀ سرطانی است در یک گوشۀ ممالک اسلامی...» (صحیفه امام، ج۱۲، ص۳۱) او همچنین می‌گفت: «امروز قبله اول مسلمین به دست اسرائیل، این غده سرطانی خاورمیانه افتاده است. بر هر مسلمانی واجب است برای محو این غده سرطانی جهد کند.»

روح‌الله خمینی به‌عنوان یک شخصیت مؤمن و معتقد آشتی‌ناپذیر، آموزه‌ها و جهان‌بینی خود را از آیه‌های قرآن کریم می‌گرفت:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا» (مائده، سوره ۵، آیه ۸۲) به این معنا که «به طور مسلم دشمن‌ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهی یافت.»

«وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَن يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ...» (اعراف، آیه ۱۶۷) به این معنا که «و یاد کن که پروردگارت فرمود که بر آنان [قوم یهود] کسی را تا روز قیامت خواهد گماشت که سخت‌ترین عذاب را به آنان بچشاند...»

آرمان و فتوای خمینی پس از استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، به یک فرصت و هدف عملی‌تر تبدیل شد. بعد از ولایت علی خامنه‌ای، برای محو «این غدۀ سرطانی»، «محور مقاومت»، شبکه‌ای از شبه‌نظامیان و گروه‌های سیاسی اسلام‌گرای عمدتاً شیعی تحت حمایت جمهوری اسلامی، در خاورمیانه و یمن شکل گرفت. این محور با هدف هماهنگی و اتحاد در یک درگیری بزرگ با اسرائیل و دستیابی به هدف مشترک نابودی «صهیونیسم بین‌الملل» تشکیل شد و میلیاردها دلار برای آن هزینه شد. «خشت کج معمار نخستین، همچنان دارد کج بالا می‌رود.»

جمهوری اسلامی، برجام و تهدید اتمی

در تیرماه ۱۳۹۴، پس از ۲۰ ماه مذاکره در وین میان ایران، اتحادیه اروپا و گروه ۱+۵، تفاهم هسته‌ای موسوم به برجام (برنامه جامع اقدام مشترک) امضا شد. بر اساس این توافق، ایران متعهد شد تا ذخایر اورانیوم غنی‌شده متوسط خود را پاکسازی کرده و ذخیره‌سازی اورانیوم با غنای کم را تا ۹۸ درصد کاهش دهد. همچنین، تعداد سانتریفیوژها برای حداقل ۱۵ سال به حدود دو سوم کاهش یافت. ایران با عدم غنی‌سازی اورانیوم با غلظت بیش از ۳.۶۷ درصد و نساختن تأسیسات غنی‌سازی اورانیوم یا راکتور آب سنگین جدید موافقت کرد.

خامنه‌ای در سخنرانی خود در ۱۸ شهریور ۱۳۹۴ گفت: «یک جمله راجع به رژیم صهیونیستی عرض بکنم؛ بعد از اتمام این مذاکرات هسته‌ای، شنیدم صهیونیست‌ها در فلسطین اشغالی گفتند با این مذاکراتی که شد، تا ۵۲ سال از دغدغه ایران آسوده‌ایم. بنده در جواب عرض می‌کنم اولاً شما ۵۲ سال آینده را نخواهید دید. ان‌شاءالله تا ۵۲ سال دیگر، به توفیق الهی و به فضل الهی چیزی به نام رژیم صهیونیستی در منطقه وجود نخواهد داشت؛ ثانیاً در همین مدت هم روحیه اسلامیِ مبارز و حماسی و جهادی، یک لحظه صهیونیست‌ها را راحت نخواهد گذاشت.» او بار دیگر به آیه قرآن اشاره کرد: «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ...» (بر آنان کسی را تا روز قیامت خواهد گماشت که سخت‌ترین عذاب را به آنان بچشاند.)


تابلوی روزشمار نابودی اسرائيل در تهران

در بهمن‌ماه ۱۳۹۰، او اظهار داشت: «صریح می‌گوییم ما در قضایای ضدیت با اسرائیل دخالت کردیم. نتیجه‌اش هم پیروزی جنگ سی‌وسه روزه [جنگی میان اسرائیل و حزب‌الله لبنان در سال ۱۳۸۵] و پیروزی جنگ بیست‌ودو روزه [جنگ غزه به رهبری حماس و اسرائیل در آبان ۱۳۹۱] بود. بعد از این هم هر جا هر ملتی، هر گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه کند، مقابله کند، ما پشت سرش هستیم و کمکش می‌کنیم و هیچ ابایی هم از گفتن این حرف نداریم.»

در حال حاضر ۹ کشور دارای سلاح هسته‌ای هستند. ایالات متحده، روسیه، چین، فرانسه و بریتانیا نخستین کشورهایی بودند که به این سلاح دست یافتند و هر پنج کشور عضو پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) هستند. این پیمان کشورهای فاقد سلاح هسته‌ای را به عدم ساخت یا دستیابی به آن متعهد کرده و کشورهای دارای سلاح هسته‌ای را ملزم به «مذاکره با حسن نیت در جهت خلع سلاح هسته‌ای» می‌کند.

آخرین گزارش سالانه مؤسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم (SIPRI) تخمین زده است که تا ژانویه ۲۰۲۵، کشورهای دارای ذخایر کلاهک‌های هسته‌ای نظامی به شرح زیر بوده‌اند:

۱.  روسیه: مجموعه زرادخانه ۴۳۰۹ کلاهک هسته‌ای
۲.  ایالات متحده: مجموعه زرادخانه ۳۷۰۰ کلاهک هسته‌ای
۳.  چین: مجموعه زرادخانه ۶۰۰ کلاهک هسته‌ای
۴.  فرانسه: مجموعه زرادخانه ۲۹۰ کلاهک هسته‌ای
۵.  بریتانیا: مجموعه زرادخانه ۲۲۵ کلاهک هسته‌ای
۶.  هند: مجموعه زرادخانه ۱۸۰ کلاهک هسته‌ای
۷.  پاکستان: مجموعه زرادخانه ۱۷۰ کلاهک هسته‌ای
۸.  اسرائیل: مجموعه زرادخانه ۹۰ کلاهک هسته‌ای
۹.  کره شمالی: مجموعه زرادخانه ۵۰ کلاهک هسته‌ای

طبق این گزارش، شمار سلاح‌های هسته‌ای در جهان به‌طور تخمینی به حدود ۱۳,۰۰۰ کلاهک می‌رسد. هرچند این عدد کمتر از دوران جنگ سرد است (۶۰,۰۰۰ سلاح هسته‌ای)، اما کاهش آن، تهدید اساسی این سلاح‌ها برای بشریت را تغییر نمی‌دهد؛ به دلیل افزایش اندازه و توانمندی تخریبی آن‌ها. برای نمونه، کلاهک‌های هسته‌ای مستقر بر تنها یک زیردریایی هسته‌ای ایالات متحده، هفت برابر قدرت تخریبی تمام بمب‌هایی را دارند که در طول جنگ جهانی دوم استفاده شدند. ایالات متحده معمولاً ۱۰ فروند از این زیردریایی‌ها را به‌طور هم‌زمان در دریا دارد.

اما چرا آمریکا، برخی کشورهای غربی و اسرائیل با برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی مخالفند؟ محمود احمدی‌نژاد در چهارم آبان ۱۳۸۴ در همایشی با عنوان «جهان بدون صهیونیسم» گفت: «بدون تردید می‌گویم که این شعار و این هدف [«جهان بدون صهیونیسم»] دست‌یافتنی است و به حول و قوه الهی به زودی جهان، بدون آمریکا و صهیونیسم را تجربه کرده و در دوران درخشان حاکمیت اسلامی بر جهان امروز تنفس خواهیم کرد.»

برنامه هسته‌ای ایران در سال ۱۳۲۹ آغاز شد و در سال ۱۳۵۳ با تأسیس سازمان انرژی اتمی ایران و امضای قرارداد ساخت نیروگاه اتمی بوشهر شکل جدی به خود گرفت. ایران در سال ۱۳۴۷ پیمان NPT را امضا کرد و در سال ۱۳۴۹ در مجلس شورای ملی به تصویب رسید. همچنین در سال ۱۳۳۷ به عضویت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) درآمد و در سال ۱۳۸۲ به‌طور داوطلبانه پروتکل الحاقی به معاهده NPT را امضا و اجرا کرد، اما در اسفند ۱۳۹۹، با توجه به مصوبه مجلس، از این پروتکل خارج شد و دیگر آن را اجرا نمی‌کند.

در ۲۰ بهمن ۱۳۸۱، محمد خاتمی، رئیس‌جمهور وقت، از تهیه سوخت هسته‌ای توسط متخصصان ایرانی برای نیروگاه‌های هسته‌ای خبر داد و در فروردین ۱۳۸۵ نیز محمود احمدی‌نژاد اعلام کرد که ایران موفق به غنی‌سازی اورانیوم به میزان ۳.۵ درصد شده است. در ۲۶ بهمن ۱۳۹۰، ایران از ساخت میله سوخت هسته‌ای ۲۰ درصد غنی‌شده و بارگذاری آن در راکتور تحقیقاتی ۵ مگاواتی تهران خبر داد. به نظر کارشناسان، جمهوری اسلامی تاکنون برای سایت‌های هسته‌ای خود حدود دو تریلیون (۲,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰) دلار هزینه کرده است.

روزنامه واشینگتن پست نوشت که یکی از دلایل مخالفت با برنامه اتمی ایران، «سیاست‌های تهدیدآمیز جمهوری اسلامی علیه آمریکا، غرب و اسرائیل» است. گزارش افق سالانه ارتش اسرائیل، ایران را رسماً به‌عنوان خطری که موجودیت اسرائیل را تهدید می‌کند، معرفی کرد. به گفته دنیس بلر، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)، اسرائیل مصمم به جلوگیری از پیشرفت برنامه اتمی ایران است. برای آمریکا نیز، یک ایران هسته‌ای ترسناک و بازدارنده است. در اوت ۲۰۰۶، کمیته دائمی منتخب مجلس نمایندگان آمریکا در گزارشی به کنگره، با استناد به گفتار احمدی‌نژاد، ایران اتمی را «تهدیدی علیه امنیت ملی آمریکا» و جهان عنوان کرد و «موضع خصمانه ایران علیه آمریکا» را دلیل محکمی برای لزوم پیشگیری از دستیابی به فناوری هسته‌ای دانست.

جمهوری اسلامی، علاوه بر تأسیس بازوهای ترور و تخریب‌گر در گوشه‌وکنار جهان و پیگیری برنامه اتمی تهدیدآمیز خود با هدف نابودی «صهیونیسم بین‌الملل»، در میدان فلسطین تهران نیز روزشمار «نابودی اسرائیل» را نصب کرده است. خامنه‌ای در مرداد ۱۳۹۸ گفت: «در سال‌های نه‌چندان دور، فلسطینی‌ها با سنگ مبارزه می‌کردند، اما امروز به‌جای سنگ، مجهز به موشک‌های نقطه‌زن هستند و این، یعنی احساس پیشرفت.»

جنگ نیابتی

از سپیده‌دم هفتم اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲)، جنگ نیابتی جمهوری اسلامی علیه اسرائیل رقم خورد؛ جنگی مرگبارتر و ویران‌گرتر از جنگ‌هایی که از سال ۱۹۴۸ آغاز شده بود. خامنه‌ای در ۱۸ مهر ۱۴۰۲ سعی کرد تهاجم حماس را خودجوش و مستقل از جمهوری اسلامی نشان دهد: «حامیان رژیم صهیونیستی و برخی از افراد این رژیم غاصب، یاوه‌گویی‌هایی در این دو سه روز کرده‌اند، از جمله اینکه ایران اسلامی را پشت این حرکت معرفی می‌کنند، اشتباه می‌کنند.» اما در ادامه سخنانش بی‌پرده و بی‌تعارف گفت: «ما البته از فلسطین و مبارزات آنان دفاع می‌کنیم. ما پیشانی و بازوی طراحان مدبر و هوشمند و شجاع فلسطینی را می‌بوسیم و به آن‌ها افتخار می‌کنیم.»


۷ اکتبر ۲۰۲۳، نیروهای حماس در حال شکستن حصار مرزی برای ورود و حمله به خاک اسرائيل

یورش ۷ اکتبر به شهرها و شهرک‌های اسرائیلی، حمله‌ای ترکیبی بود که در آن از پهپادها هم برای از کار انداختن مراکز رصد اسرائیلی استفاده شد. طبق داده‌هایی که اسرائیل از روی هزاران دوربین، فیلم و شواهد دیگر منتشر کرد، ۳۸۰۰ نیروی «نخبه» حماس با خودروهای کوچک، موتورسیکلت، بولدوزر و پاراگلایدر، خود را به شهرها و شهرک‌های اسرائیلی رساندند و شماری نیز با قایق‌های تندرو از طریق دریا وارد شدند.


ویرانی غزه در پی واکنش نامتناسب اسرائيل

با شکسته شدن حصار مرزی، بیش از ۲۲۰۰ نفر دیگر از غیرنظامیان فلسطینی ساکن نوار غزه با پای پیاده، دوچرخه و گاری‌های بسته به الاغ برای غارت و کشتن اسرائیلی‌ها به سوی نزدیک‌ترین آبادی‌های این کشور هجوم آوردند. برخی نیز در همان ساعات توانستند چند بار بین غزه و این آبادی‌ها تردد کرده و تراکتورها و خودروهای کیبوتص‌های اسرائیلی را سرقت کنند. در یک گزارش ویدیویی، یکی از مردان فلسطینی زنی سالخورده را کشت، با تلفن همراه او به مادرش در غزه زنگ زد و مژده داد: «... من با دست خودم این زن را کشتم و دارم با تلفن همراه او زنگ می‌زنم.» مادرش پاسخ داد: «می‌روم نماز شکر بخوانم» و برای پسرش آرزوی موفقیت کرد.


بحران گرسنگی در غزه

بنا به آخرین آمار رسمی، در نتیجه یورش‌های مسلحانه آن روز ۱۱۴۵ اسرائیلی کشته شدند. ۷۷۹ نفر از قربانیان غیرنظامی و ۳۸ کودک بودند. ۷۱ شهروند خارجی نیز که اکثراً کارگران مهاجر کشورهای آسیای شرقی بودند، در ساعات اولیه به قتل رسیدند. ۳۸۳ نفر از کشته‌شدگان، حاضران در «جشنواره صلح نووا» بودند. بر اساس گزارش مجله آنلاین تبلت، برخی زنان همان‌جا در کنار بدن دوستانشان و جنازه‌های بر زمین افتاده، مورد تجاوز قرار گرفتند. چندین نفر از این قربانیان پس از تجاوز کشته شدند و حدود ۲۵۰ اسرائیلی به‌عنوان گروگان به نوار غزه منتقل شدند.

واکنشی نامتناسب؛ مرگبار و ویرانگر

در پیامد تسلیح، تربیت و تقویت حماس از سوی جمهوری اسلامی و امتناع از پیدا کردن راه‌حلی دیپلماتیک، امروزه غزه باریکه‌ای است «ویرانِ ویرانِ ویران»، با بیش از ۶۳ هزار انسان جان‌باخته (تا امروز) و بیش از دو میلیون انسان مفلوک، «بر خاک افتاده، گرسنه، گرسنه، گرسنه». در چهار ماه اخیر بیش از ۱۷۰۰ نفر در محل توزیع غذا جان باخته‌اند.

جنگ نخواهد شد

علی خامنه‌ای در اردیبهشت ۱۳۹۸ گفت: «در دو کلمه خدمت ملت عزیز ایران بگویم، جنگ نخواهد شد، مذاکره نخواهیم کرد.» اما جنگی بی‌واسطه آغاز شد.

بامداد پنج‌شنبه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ (۱۳ ژوئن ۲۰۲۵)، ارتش اسرائیل در عملیات «شیر برخاسته»، تهاجم نظامی گسترده‌ای را علیه جمهوری اسلامی آغاز کرد. این حملات با بهره‌گیری از بیش از ۲۰۰ فروند هواپیما و پهپاد، سه مرکز اصلی غنی‌سازی اورانیوم شامل نطنز، فردو و اصفهان، سامانه‌های پدافندی زمین به هوا و اهداف دیگر را هدف قرار داد. هم‌زمان، انفجارهای عظیم در تهران خسارات گسترده‌ای به زیرساخت‌ها وارد کرد.

در همان ساعات اولیه، ۹ نفر از دانشمندان هسته‌ای به‌صورت هم‌زمان در خواب و در خانه‌شان کشته شدند. هدف از هم‌زمانی ترور، ممانعت از فرصت فرار اهداف دیگر بود. دانشمندان هسته‌ای به دلیل مراقبت تیم‌های «محافظت شخصی»، در خانه‌های خود احساس امنیت بیشتری می‌کردند و بنا به تجربه ترورهای قبلی، فکر می‌کردند که خطر اصلی در بیرون از خانه در کمین است؛ غافل از اینکه از سال ۲۰۲۲، دقایق کار و لحظات زندگی روزانه‌شان را ۲۰ افسر سازمان اطلاعات ارتش اسرائیل در پروژه‌ای به نام «عملیات نارنیا» زیر نظر داشتند.

همچنین، در ساعات و دقایق اولیه، کل فرماندهی ارشد سپاه پاسداران و رئیس کل ستاد نیروهای مسلح نیز کشته شدند. پنت‌هاوس علی شمخانی، مشاور ارشد علی خامنه‌ای در برج منطقه «کوه نور» در محله کامرانیه تهران نیز هدف قرار گرفت.

«چکش نیمه‌شب»

در نیمه‌شب جمعه، ۱ تیر (۲۲ ژوئن)، یک گروه عملیاتی بزرگ برای حمله به سه سایت هسته‌ای ایران، شامل فردو، نطنز و اصفهان از خاک آمریکا به پرواز درآمد. گروه اصلی عملیات، شامل هفت بمب‌افکن بی-۲ اسپیریت با دو خدمه در هر هواپیما به همراه ۱۲۵ هواپیمای جنگنده، بی‌سروصدا و با حداقل ارتباطات به سمت شرق حرکت کرد. گروه حمله از پایگاه هوایی وایتمن در ایالت میسوری آمریکا پرواز کرد و با عبور از اقیانوس اطلس شمالی و تنگه جبل‌الطارق، از فراز دریای مدیترانه گذشت و پس از طی آسمان اسرائیل، سوریه و عراق، وارد فضای هوایی ایران شد و پس از پایان عملیات از همان مسیر به پایگاه وایتمن برگشت.

حدود ساعت ۱۲:۳۰، درست پیش از ورود گروه حمله به فضای هوایی ایران، یک زیردریایی آمریکایی مستقر در منطقه، بیش از ۲۴ موشک کروز تاماهاوک را به سوی اهدافی در سایت‌های روی زمین در اصفهان شلیک کرد. در مجموع، نیروهای آمریکایی حدود ۷۵ سلاح هدایت‌شونده دقیق در این عملیات به‌کار بردند که شامل ۱۴ بمب جی‌بی‌یو-۵۷ سنگرشکن بود و هر کدام وزنی حدود ۱۳,۶۰۰ کیلوگرم داشتند.


جنگنده‌های نیروی هوایی اسرائيل

پس از بمباران سایت‌های هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان، گروه عملیاتی «چکش نیمه‌شب» پس از ۱۸ ساعت پرواز بدون توقف و طی تقریباً ۱۱ هزار کیلومتر، از فضای ایران خارج شده و وارد مسیر بازگشت شد. در طول پرواز ۳۶ ساعته، هواپیماها چندین بار در حین پرواز سوخت‌گیری کردند. از شلیک به این گروه عملیاتی در مسیر بازگشت گزارشی منتشر نشد؛ سامانه‌های پدافندی ایران هم نتوانستند گروه را ردیابی کنند و در نتیجه، هیچ جنگنده ایرانی برای دفاع بلند نشد.

آتش‌بس شکننده

در دوازدهمین روز جنگ، ساعت ۱۸:۲ سوم تیر (۲۳ ژوئن) به وقت منطقه زمانی شرقی، ترامپ اعلام کرد که توافقی برای آتش‌بس بین ایران و اسرائیل تا ۲۵ ژوئن اجرا خواهد شد و این درگیری را «جنگ ۱۲ روزه» نامید. بر اساس اعلامیه ترامپ از شب دوشنبه، دو طرف توافق کردند که ایران حملات علیه اسرائیل را از نیمه‌شب متوقف کند و اسرائیل قرار بود ۱۲ ساعت پس از آن، از حملات علیه ایران دست بکشد. عباس عراقچی این ادعا را رد کرد و گفت هیچ پیشنهادی برای آتش‌بس پذیرفته نشده، اما ایران آماده است در صورت توقف حملات اسرائیل تا ساعت ۴ صبح به وقت تهران، عملیات نظامی خود را متوقف کند.

چهارم تیر، ساعت ۶:۴۵ صبح به وقت تهران، پدافند هوایی جمهوری اسلامی به حملات ادامه‌دار اسرائیل به تهران پاسخ داد و در ساعت ۷:۰۷ صبح، موشک‌هایی به سمت بئرشبع شلیک کرد که در آن حمله موشکی چهار شهروند اسرائیلی کشته شدند. صبح همان روز، اسرائیل اعلام کرد که با آتش‌بس دوجانبه‌ای که آمریکا و قطر میانجی‌گری کرده‌اند، موافقت کرده و اهداف عملیاتی خود را محقق‌شده می‌داند.

تلفات و خسارت‌ها

بنا به گفته سخنگوی دولت، جنگ ۱۲ روزه، ۱۰۶۲ کشته (نظامی و غیرنظامی) و ۵۸۰۰ زخمی برجای گذاشت. (در اسرائیل به دلیل اسکان شهروندان در پناه‌گاه‌ها، ۳۲ نفر کشته و ۳۲۳۸ نفر زخمی شدند.) طبق گزارش یکی از اعضای شورای شهر تهران، ۸۸۰۰ ساختمان تخریب شدند و ۵ هزار میلیارد تومان (۵ تریلیون تومان) این جنگ خسارت مالی به بار آورد. (بنا به گزارش‌ها، هزینه اسرائیل در این جنگ به ۶ میلیارد دلار بالغ شد.)

در ۱۲ روز جنگ، بیش از ۱۲ هزار پرواز در ایران لغو شد و حدود ۸۴۰ هزار بلیت باطل شد. خسارت تعلیق پروازها بیش از ۹ هزار و ۶۰۰ میلیارد (۹,۶۰۰,۰۰۰,۰۰۰) تومان برآورد شده است. شرکت خدمات فرودگاهی نیز ۷۰ درصد کاهش درآمد داشته است. به گفته ستار هاشمی، وزیر ارتباطات ایران، روزانه بیش از هزار میلیارد تومان در دوره جنگ به اقتصاد دیجیتال ایران ضرر وارد شد.

جمهوری اسلامی در مجموع ۵۷۴ موشک به سوی اسرائیل پرتاب کرد. از این تعداد ۲۰۱ موشک توسط آمریکا و اسرائیل رهگیری و ساقط شد، ۵۷ موشک به مناطق مسکونی پرجمعیت و حدود ۳۱۶ موشک به مناطق بیابانی اصابت کرد. کارشناسان هزینه موشک‌های جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه را تا ۶.۶ میلیارد دلار برآورد می‌کنند. از منظر سرانه تولید ناخالص داخلی، این جنگ برای ایران تا ۹۳ برابر پرهزینه‌تر از اسرائیل و ۳۷۱ برابر پرهزینه‌تر از ایالات متحده بوده است (به دلیل خرید قطعات و تسلیحات از طریق قاچاق و دلالان اسلحه).

جمهوری اسلامی در این جنگ، به‌رغم هشدارهای سازمان‌های بین‌المللی از جمله صلیب سرخ و سازمان ملل، چندین کلاهک خوشه‌ای سیمرغ (بی‌ال۷۵۵) به سوی بیمارستان و مناطق مسکونی اسرائیل پرتاب کرد. سازمان عفو بین‌الملل هم اعلام کرد که استفاده جمهوری اسلامی از بمب‌های خوشه‌ای علیه اسرائیل می‌تواند مصداق «جنایت جنگی» باشد. از هزار پهپاد شلیک‌شده، فقط یک پهپاد به خاک اسرائیل رسید.

در جنگ ۱۲ روزه، ۳۵ نفر از فرماندهان ارشد نظامی و ۲۸ دانشمند هسته‌ای مورد هدف قرار گرفتند. در عملیات «وعده صادق-۲»، ارزش موشک‌هایی که تا ۹۰ درصد به هدف اصابت نکردند، ۷۹ هزار میلیارد تومان برآورد شد. افزون بر این، قیمت موشک‌های «وعده صادق-۱» به حدود ۱۳۸ هزار میلیارد تومان بالغ شد که به ازای هر شهروند ایرانی، حدود یک میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است.

اکنون، بعد از گذشت تقریباً دو ماه از آتش‌بس شکننده، هر دو طرف منازعه، جمهوری اسلامی و اسرائیل، هرکدام به دلایلی، خود را برای جنگ بعدی آماده می‌کنند. در نوشتار بعدی، از زاویه‌ای دیگر به نکات پیدا و ناپیدا و درس‌های «جنگ ۱۲ روزه» خواهم پرداخت؛ در صورتی که پرداختن به جنگ «آخرالزمانی» بعدی در اولویت قرار نگیرد.

——————————-
منابع:
- بی‌بی‌سی فارسی
- رادیو فردا
- ایران اینترنشنال
- ویکی‌پدیا
- و دیگر سایت‌های مرتبط

۳۰ آگوست ۲۰۲۵ / ۹ شهریور ۱۴۰۴





iran-emrooz.net | Mon, 01.09.2025, 12:33
زندگی قرضی: ایران در آستانه فروپاشی اقتصادی-اجتماعی

فرزاد امینی

۳۱ اوت ۲۰۲۵

ایران که در واقع کشوری ثروتمند است، امروز با یکی از سخت‌ترین بحران‌های اقتصادی و اجتماعی در تاریخ مدرن خود روبرو است. حتی خرید مواد غذایی نیز برای ایرانیان تنها از طریق قرض و خرید نسیه ممکن شده است.

کشوری که با دارا بودن ذخایر عظیم نفت و گاز برکت یافته و روزی قادر بود توسعه و رفاه را برای مردمش فراهم کند، اکنون به نقطه‌ای رسیده است که شهروندانش حتی برای خرید ابتدایی‌ترین مایحتاج زندگی - از نان و برنج گرفته تا مواد شوینده و روغن خوراکی - به وام و قرض متوسل می‌شوند.

آنچه زمانی به کالاهای گرانقیمتی مانند خودرو یا لوازم خانگی محدود بود، اکنون به کالاهای روزمره گسترش یافته است. تحت حاکمیت نظام روحانیون، بسیاری از خانواده‌ها حتی توان پرداخت نقدی یک کیلوگرم گوشت یا یک لیتر شیر را نیز ندارند، تا جایی که مغازه‌داران مجبور به نگهداری دفترچه‌های بدهی برای مشتریان خود شده‌اند.

این بحران تنها نتیجه تورم و سوء مدیریت اقتصادی نیست، بلکه مستقیماً بازتاب‌دهنده اولویت‌های سیاسی رهبری ایران است. در حالی که علی خامنه‌ای، رهبر عالی، میلیاردها دلار برای پیشبرد برنامه هسته‌ای، تأمین مالی شبه‌نظامیان منطقه‌ای، توسعه پروژه‌های موشکی و جنگ‌های نیابتی خود هزینه می‌کند، مردم برای ساده‌ترین نیازهای زندگی روزمره خود تقلا می‌کنند.

در کشوری با دارا بودن دومین ذخایر بزرگ گاز طبیعی و سومین ذخایر نفت جهان، بازنشستگان و کم‌درآمدها مجبور به خرید نسیه و اعتباری هستند. این تناقض دردناک به نمادی از شکاف روزافزون بین مردم و حکومت تبدیل شده است - شکافی که هر روز بر ناامیدی، خشم و بی‌اعتمادی عمیق می‌افزاید.

فروپاشی تدریجی

آمار رسمی تصویری روشن از این فروپاشی ترسیم می‌کند. تورم مواد غذایی اکنون از تورم کلی پیشی گرفته است. در ماه ژوئن گذشته (تیر ۱۴۰۴)، قیمت نان و غلات شانزده درصد افزایش یافت، در حالی که قیمت روغن خوراکی و گوشت قرمز چندین برابر سریع‌تر از درآمد خانوارها رشد کرد.

در چنین شرایطی، خانواده‌ها مجبورند نیازهای اولیه خود را از طریق بدهی‌های کوتاه‌مدت تأمین کنند - چرخه‌ای که قبل از پرداخت اقساط قبلی، دوباره از نو آغاز می‌شود و میلیون‌ها نفر را در فقر دائمی اسیر نگه می‌دارد. نتیجه این وضعیت، از دست دادن کامل پس‌اندازها، فروپاشی هر چشم‌اندازی برای ثبات و ناپدید شدن کوچک‌ترین مزایای زندگی مانند سفر یا سرگرمی‌های اوقات فراغت است.

بعد اجتماعی و روانی این بحران هشداردهنده است. عادی‌سازی بدهی به عنوان یک مکانیسم بقا، تحقیر روزمره شهروندانی که مجبور به التماس برای دریافت اعتبار از مغازه‌های کوچک هستند و شکاف عمیق‌تر بین اقلیت مرفه و اکثریت فقیر، عزت نفس ایرانیان را تحلیل برده و ساختار اخلاقی و اجتماعی جامعه را نابود می‌کند.

فقر در ایران امروز تنها به معنای گرسنگی نیست، بلکه به معنای پسرفت در آموزش و بهداشت و در نتیجه نابودی هر امیدی برای آینده نیز هست. جامعه‌ای که بخش‌های بزرگی از جمعیت آن دائماً با موعدهای بازپرداخت اقساط دست و پنجه نرم می‌کنند، جایی برای رشد، پیشرفت یا کرامت انسانی باقی نمی‌گذارد. چنین شرایطی بستری حاصلخیز برای نارضایتی فزاینده، اعتراضات گسترده و ناآرامی‌های اجتماعی فراهم می‌کند - تحولاتی که می‌توانند در ماه‌ها و سال‌های آینده به بحران‌های سیاسی و امنیتی تبدیل شوند و احتمال فروپاشی سیستم را بیشتر از درگیری نظامی کنند.

تراژدی باورنکردنی

این بحران درست در زمانی تشدید می‌شود که احتمال فعال‌شدن مکانیسم «اسنپ‌بک» (بازگشت تحریم‌ها) به دلیل برنامه هسته‌ای و اعمال کامل مجدد تحریم‌های بین‌المللی، بیش از هر زمان دیگری است. در صورت تحقق این سناریو، اقتصاد در حال فروپاشی ایران، تحت فشاری غیرقابل تحمل قرار خواهد گرفت. کاهش شدید درآمدهای نفتی، دسترسی محدود به بازارهای جهانی و انزوای مالی شدیدتر به این معناست که رژیم ملاها بار هزینه‌های سنگین خود را بار دیگر بر دوش مردم خواهد انداخت. اگر امروز خانواده‌ها مجبور به خرید قسطی سیب‌زمینی و پیاز هستند، فردا حتی نان و آب نیز برای اکثریت غیرقابل تهیه خواهد شد.

آنچه در ایران در حال رخ دادن است، یک تراژدی تقریبا باورنکردنی است: یک کشور غنی از منابع که توسط حکومتی با سیاست‌های مخرب و خصمانه، به یکی از فقیرترین و ناامیدترین جوامع منطقه تبدیل شده است. پیامدهای این افول به ایران محدود نخواهد ماند: تداوم این روند می‌تواند امواج جدیدی از مهاجرت اجباری، ناآرامی‌های اجتماعی و بی‌ثباتی سیاسی در سراسر خاورمیانه به راه اندازد.

زندگی با قرض - که امروز سرنوشت میلیون‌ها ایرانی است - تنها نتیجه سوء مدیریت اقتصادی نیست، بلکه محصول مستقیم حکومتی است که ایدئولوژی و بقای خود را بر نیازهای مردم ترجیح می‌دهد. آینده این کشور به صورت اقساطی فروخته شده است و اگر تغییرات بنیادینی رخ ندهد، نه تنها یک ملت تحقیرشده و فقیر بر جای خواهد ماند، بلکه منطقه‌ای نیز باقی خواهد ماند که بی‌ثبات‌تر از هر زمان دیگری است.

————-
* فرزاد امینی استاد دانشگاه، نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در زمینه‌های روانشناسی، جامعه‌شناسی و فناوری تخصص دارد.
* منبع مقاله: وبسایت https://www.mena-watch.com



نظر خوانندگان:


■ آقای امینی گرامی، به گوشه‌ای از اوضاع ویران و دور از انتظار اما به واقعیت جاری در میهن امروز ما پرداخته‌اید: «ایران که در واقع کشوری ثروتمند است، امروز با یکی از سخت‌ترین بحران‌های اقتصادی و اجتماعی در تاریخ مدرن خود روبرو است. حتی خرید مواد غذایی نیز برای ایرانیان تنها از طریق قرض و خرید نسیه ممکن شده است.»، «فقر در ایران امروز تنها به معنای گرسنگی نیست، بلکه به معنای پسرفت در آموزش و بهداشت و در نتیجه نابودی هر امیدی برای آینده نیز هست.» و... اما شگفتا که معتقد هستید: «تحت حاکمیت نظام روحانیون، بسیاری از خانواده‌ها...»، «رژیم ملاها بار هزینه‌های سنگین خود را...»
بی‌تردید زندگی نسیه و قسطی بخش بزرگ هم‌میهنان ما، امروز نه پیامد «حاکمیت نظام روحانیون» و «رژیم ملاها» بلکه نتیجه ناگزیر حکومتی با اتوپیای مذهبی است که جهان‌بینی آن مبتنی است بر انفال (اموالی که بر اساس دیدگاه فقهی در اختیار حاکم اسلامی یا ولی فقیه قرار می‌گیرد؛ اموالی شامل کوه‌ها، دره‌ها، جنگل‌ها، مراتع، معادن، نفت و گاز، صید و شکار، اراضی موات (آباد نشده)، و اموال مجهول‌المالک یا بدون وارث)، برده داری و ولایت (پذیرش رهبری الهی و اعتقاد به جایگاه رهبرانی که از سوی خداوند بر مردم ولایت دارند.)
در چهل و شش سال حاکمیت اسلامی در ایران، مکلاهایی از گونه محمدعلی رجایی، محمود احمدی‌نژاد و مسعود پزشکیان کم نبودند و کم نیستند که ردای روحانیت بر تن نداشتند و ندارند، اما با دیدگاه دینی‌شان در پی ایجاد همان دوزخی بودند و هستند که خمینی، مصباح یزدی و علی خامنه‌ای بنای آن را گذاشتند. به درستی معتقدید که این همه بیداد: « ... ـ که امروز سرنوشت میلیون‌ها ایرانی است - تنها نتیجه سوء مدیریت اقتصادی نیست، بلکه محصول مستقیم حکومتی است که ایدئولوژی و بقای خود را بر نیازهای مردم ترجیح می‌دهد.»
آری، این حکومت ایدئولوژیک دینی است که برای بقای خود و برای «بازدارندگی در برابردشمنان» خارجی و «رژیم صهیونی» به بهای ویرانی و درماندگی مردم در ایران، لبنان، عراق، سوریه، یمن و... میلیارد ها دلار هزینه میکند و در داخل هر چند ساعت یک شهروند را از طناب دار آویزان میکند، به زندانیان تجاوز میکند، به چشم معترض ها شلیک میکند و در عمل زندانی به وسعت یک کشور می سازد: حکومت: «راه بهشت از دوزخ اسلام انقلابی میگذرد» شهروندان: « آب، برق، زندگی، حق مسلم ماست»
با احترام سعید سلامی





iran-emrooz.net | Sun, 31.08.2025, 21:06
دخیل بستن خامنه‌ای به چوبه‌دار!

م. روغنی

پس از حملهٔ تروریستی ۷ اکتبر که بر اساس شواهدی با چراغ سبز خامنه‌ای انجام شد، پایان تدریجی بنیادگرایی اسلامی به سرکردگی جمهوری جهل و جنایت آغاز گردید.

اسرائیل در واکنش به این حملهٔ یهودی‌ستیزانه، ماشین جنگی‌اش را به حرکت درآورد و در چندین جبهه به رویارویی با نیروهای بنیادگرا روی آورد که در توهم نابودی اسرائیل به سر می‌برده و می‌برند.

اولین قربانیان توطئهٔ ۷ اکتبر، ده‌ها هزار نفر از مردم بی‌گناه غزه بودند که گروه تروریستی حماس پس از ۱۷ سال حکومت در این باریکه با خودداری از ساخت حتی یک پناهگاه زیرزمینی، جان فلسطینیان ساکن را در معرض نسل‌کشی ارتش اسرائیل قرار داد. هم‌اکنون این نسل‌کشی با شدت بیشتری با انتخاب «کینگ ترامپ» از جمله به‌صورت کشتار و گرسنگی گستردهٔ ساکنان، اجرای راهبردهای فلسطین‌ستیزی دولت تروریستی نتانیاهو، خطر کوچ اجباری آنان از سرزمین مادری، شتاب در شهرک‌سازی‌های غیرقانونی و سرکوب در کرانهٔ باختری ادامه یافته است!

واکنش «ناتوی» محور مقاومت، از حزب‌الله لبنان گرفته تا حشد الشعبی و حوثی‌های یمن علیه کشتار در غزه با پشتیبانی مالی و تسلیحاتی خامنه‌ای، جنگ علیه تروریسم اسلامی را به خارج از غزه کشاند و پس از تضعیف چشمگیر این محور در پی کشته شدن رهبران برجستهٔ این گروه‌ها در غزه، تهران و لبنان، و فرار بشار اسد به مسکو، نوبت به جمهوری جهل و جنایت رسید.

علل جنگ ۱۲ روزهٔ خامنه‌ای، نتانیاهو و ترامپ را باید در راهبردهای ایدئولوژیک اسرائیل و آمریکاستیزی خامنه‌ای جستجو کرد که در عمل به اصرار ولی مطقهٔ فقیه از جمله بر ادامهٔ پروژهٔ کاملاً مشکوک هسته‌ای، ساخت فله‌ای موشک‌های بالستیک با بمب‌های خوشه‌ای ممنوعه که حتی در مناطق غیرنظامی اسرائیل به‌کار برده شد [۱]، تلاش بر مسلح کردن گروه‌های نیابتی و مشارکت در جنگ تزار روسیه علیه مردم بی‌گناه به‌ویژه کودکان اوکراینی نمایان می‌گردد.

کشته شدن ۱۸۴ غیرنظامی و ۹۰۰ نظامی شامل ده‌ها سردار ارشد سپاه و ارتش، بیش از ۱۰ دانشمند هسته‌ای، نابودی بیش از هزار موشک بالستیک و صدها پرتاب‌گر و سرانجام خسارت شدید و حتی بنا به گفتهٔ عراقچی نابودی تأسیسات هسته‌ای هزار میلیارد دلاری، و به‌تازگی فعال شدن مکانیسم ماشه، بخش کوچکی از زیان‌های ناشی از راهبردهای خانمان‌سوز جنگی بود که بنیادگرایی اسلامی را باید مسئول مستقیم آن دانست.

خامنه‌ای که در پناهگاه پنهان شده و بنا به گزارش‌هایی از روی هراس با آمبولانس جابه‌جا می‌گردد، تنها توانسته است در جبههٔ داخل به‌یاری سرکوب‌های وحشیانه علیه مردمان کشور با هزینهٔ از دست رفتن مشروعیت حداکثری نظام دینی، کامیابی‌هایی به دست آورد که پایداری آن با تردید کامل روبه‌روست. زندان، شکنجه، اعترافات اجباری و بالاخره اعدام از جمله شیوه‌هایی است که اراذل و اوباش خامنه‌ای وظیفهٔ اجرای آن‌ها را به‌عهده گرفته‌اند.

در این میان ابزار اعدام به‌ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه از برجستگی شایان توجهی برخوردار و یادآور رویدادهای دههٔ ۶۰ و اعدام‌های فله‌ای خمینی در کشور است. خامنه‌ای در یک سخنرانی گفته بود خدای امروزی در جمهوری اسلامی همان خدای دههٔ ۶۰ می‌باشد.

اعدام در ایران به بالاترین میزان خود در دو دههٔ اخیر رسیده است. گزارش جدید سازمان حقوق بشر ایران نشان می‌دهد که در سال ۲۰۲۴، دست‌کم ۹۷۵ نفر در ایران اعدام شده‌اند که نسبت به سال گذشته ۱۷ درصد افزایش داشته است.

خبرگزاری‌های سپاه، به‌تازگی از بازداشت دست‌کم ۷۰۰ نفر و اعدام ۶ نفر به جرم «جاسوسی» خبر داده‌اند. اما بنا بر منابع حقوق بشری آمار واقعی بیشتر از آمار رسمی است [۲]. شمار واقعی بازداشتی‌ها به ۱۸۰۰ نفر می‌رسد. بیشترین بازداشت‌ها در یک ماههٔ پس از جنگ ۱۲ روزه مربوط به شهروندان کُرد بوده که به ۵۰۰ نفر می‌رسد.

خامنه‌ای برای نجات، به چوبه‌دار دخیل بسته است. این تنها سرکوب ساده است که دستگاه فاسد قضائیهٔ جمهوری اسلامی می‌تواند بدون هیچ واهمه‌ای انجام دهد. بنا به گزارش منابع حقوق بشری از شنبه ۳۰ تیر تا پنج‌شنبه چهار مرداد، دست‌کم ۲۷ زندانی در شهرهای گوناگون کشور اعدام شدند، در واقع جمهوری جهل و جنایت در شش روز هر ۵ ساعت یک نفر را اعدام کرده است [۳].

هشدار نگران‌کننده دربارهٔ اعدام‌ها گزارش روزنامهٔ بریتانیایی ساندی تایمز است که بر اساس آن از اعدام احتمالی ۱۰۰ زندانی به اتهام جاسوسی برای اسرائیل خبر داده است [۴].

این در حالی است که کشورهای اروپایی و سازمان‌های بین‌المللی در تلهٔ هسته‌ای خامنه‌ای گرفتار و نقض حقوق بشر در ایران به حاشیه رانده شده است. در نتیجه بهترین شرایط برای ایجاد ترس و واهمه به‌منظور پیشگیری از اعتراضات توده‌ای فراهم شده است.

کشور علاوه بر تهدیدات خارجی، از بحران‌های گوناگونی از جمله کمبود آب، برق، گرانی، بی‌اعتبار شدن پول ملی، فساد و بی‌کفایتی گستردهٔ دولت و نارضایتی فراوان روبه‌روست و دولت بی‌اختیار پزشکیان می‌کوشد از راه گفتاردرمانی و رویکردی دوگانه میزان نارضایتی‌ها را کاهش دهد. با این حال براساس نظرخواهی مؤسسهٔ گمان در سال ۱۴۰۳، بیش از ۷۰ درصد ایرانیان با ادامهٔ جمهوری اسلامی مخالفند [۵]. گرایش اصلی سیاسی در جامعه «براندازی نظام جمهوری اسلامی» (۴۰٪) و سپس «گذار ساختاری از جمهوری اسلامی» است.

جای تأسف است با وجودی که خامنه‌ای و نظام دینی‌اش در ضعیف‌ترین دوران حکمرانی دیکتاتوری‌اش به سر می‌برد، مخالفان نظام از همبستگی و همراهی بی‌بهره‌اند. بخشی به‌یاری آمریکا و اسرائیل امید بسته و بخشی دیگر رسالت خود را در انتشار اعلامیه‌های کلیشه‌ای محدود کرده‌اند. پیامد این رویکردها ادامهٔ ناامیدی جامعهٔ مدنی، کنشگران سیاسی داخل کشور و ادامهٔ وضع موجود تا آینده‌ای نامعلوم خواهد بود.

شهریور ۱۴۰۴
mrowghani.com
——————-
[۱]  - مراد رحمتی، ایران در حمله به اسرائیل از بمب‌های خوشه‌ای استفاده کرد،  دویچه وله، ۲/۵/۱۴۰۴
[۲]  - مراد رحمتی، هشدار در مورد موج بی سابقه بازداشت‌ها و اعدام ها در ایران، دویچه وله، ۱۴/۴/۱۴۰۴
[۳]  - هر پنج ساعت یک اعدام، دست کم ۲۷ زندانی در ۶ روز در ایران دار زده شدند، ایران اینترنشنال، ۵ مرداد ۱۴۰۳
[۴]  - ساندی تایمز: ایران ممکن است ۱۰۰ نفر را به اتهام جاسوسی برای اسرائیل اعدام کند. ایران اینترنشنال
[۵]  - عمار ملکی، ایرانیان در ۱۴۰۳، گزارش تحلیلی یافته‌های نظرسنجی گمان



نظر خوانندگان:


■ آقای روغنی عزیز. شما اطلاعات خوب و دقیقی در مورد آمار زندانیان و خطر اعدام‌ها ارائه داده‌اید و نیز به درستی، به این نکته اشاره کرده‌اید که مسائل و مشکلات جنبی، مانع شده که این خطر، آنطور که باید و شاید مورد توجه عمومی و جهانی قرار گیرد. نیز در پایان مقاله به نکته‌ای اشاره کرده‌اید که این روزها در شماتت اپوزیسیون بر سر زبان‌هاست: “مخالفان نظام از همبستگی و همراهی بی‌بهره‌اند”. اما تجربه نشان می‌دهد که طی ده‌های گذشته، جوابی برای این سؤال نداشته‌ایم. آیا نباید از این سؤال سترون و نازا دست برداریم و به فکر سؤالی جانشین و معادل باشیم؟ مثلأ شاید بهتر باشد آن سؤال را با این سؤال جایگزین کنیم، که از مردم عادی جز ابراز نارضایتی و پرخاش به سیستم، چه کاری ساخته است؟ شما نوشته‌اید که طبق آمار بیش از ۷۰ درصد ایرانیان با ادامهٔ جمهوری اسلامی مخالفند و اکثر آنها نیز خواستار گذار ساختاری از جمهوری اسلامی هستند. این درصد انبوه ناراضیان “در عمل” چه باید بکنند؟ آیا مثلأ ایده‌هایی مثل آنچه واتسلاو هاول در کتاب «قدرت بی‌قدرتان» مطرح می‌کند، نباید مورد توجه بیشتری قرار گیرد؟
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ با درود فراوان به شما آقای قنبری و با سپاس از توجهتان. پرسش مهمی را مطرح کرده‌اید. و آن چه باید کرد است؟! پیش از هرچیز همانطور که می‌دانید، برخی از کنشگران و فعالین جامعه مدنی داخل راه‌حل‌های خود را برای گذار از جمهوری اسلامی ارائه داده و بابت آن هزینه می‌پردازند. زنان شجاع ایران نیز با مقاومت در برابر حجاب اجباری نشان داده‌اند که کامیابی در برابر رژیم سرکوب گر امکان پذیر است. به باور من کنشگران داخلی به تلاش های خود برای دگرگونی شریط اسفناک داخل ادامه خواهند داد و اگر در بر همین پایه بچرخد، نقش مخالفان پراکنده خارج کشور در تحولات داخل کم رنگ تر خواهد گشت.
با سپاس فراوان م- روغنی


■ در واقع انگار قضیه مثل مرغ و تخم مرغ است. آیا با ایجاد یک آلترنایو توسط اپوزیسیون مردم بپا خواهند خواست؟ مثلا می‌گویند رضا پهلوی کلی طرفدار در ایران دارد خوب این طرفداران دارای آلترناتیو کجایند؟ جنبش مردم است که به آلترناتیو شکل می‌دهد، پالایشش می‌کند و یا در ایجادش موثر است. برای نمونه می‌شود به نشست جورج‌ تاون هر چند ناکام اشاره کرد یا به جنب و جوش احزاب و سازمانها و شخصیت های سیاسی در رابطه با جنبش سبز و جنبش های بعدی در ایران.
خواست گذر از این نظام به تنهایی کافی نیست، تداوم مبارزه و فلج کردن رژیم و سست کردن ستونهای اقتدارش با حضور در خیابان و اعتصاب و عدم همکاری برای چرخاندن دستگاه بروکراسی و سرکوبش و شکستن ستون فقرات آن رخدادیست اجتاب ناپذیر و در نبود آن در بر همان پاشنه سابق با تق تق بیشتر و ملال‌آورش تا پوسیدگی کامل خواهد چرخید. آیا پس از آن پوسیدگی و فروپاشی چیزی بر جای خواهد ماند که بر رویش زندگی دوباره ساخته شود؟
حرکت های پراکنده و مقطعی مردم و اتحادهای شکننده مخالفان قادر به جلوگیری از این فروپاشی دردآور و احتمالا طولانی نیست. یک شجاعت ملی و عزم راسخ از هر دو طرف برای پایان دادن به اقتدار پوشالی حاکم در میهن‌مان ضروریست.
بادرود سالاری





iran-emrooz.net | Sat, 30.08.2025, 9:53
با شکست‌ها و تاریخ دردناک کشورمان چه باید کرد؟

سعید پیوندی

با تاریخ، حوادث دردناک و آن‌چه بر کشور ما رفته است مانند ۲۸ مرداد، انقلاب ۵۷، دهۀ خونین ۱۳۵۷-۱۳۶۷، جنگ ایران و عراق با صدها هزار کشته و زخمی و شکست سخت رؤیای “راه قدس از کربلا می‌گذرد”، تنش دنباله‌دار با آمریکا از سال ۵۷، ورشکستگی “محور مقاومتی” که قرار بود اسرائیل را نابود کند و “بازدارنده” باشد، و حملۀ آمریکا و اسرائیل به ایران چه باید کرد؟

بسیاری از کشورهای جهان با چالش دوران پس از شکست‌های نظامی، جنگ داخلی، انقلاب و سرکوب‌های سیاسی روبه‌رو بوده‌اند. چگونگی برخورد به تروما و ناکامی‌ در تاریخ، آزمونی بزرگ سیاسی و فرهنگی برای یک کشور و میزان بلوغ و مسئولیت‌پذیری آن است.

در هیروشیما، در مکانی که اولین بمب اتمی توسط آمریکا منفجر شد، بنای یادبود ساده‌ای برای ۲۲۰ هزار قربانی این حادثۀ هولناک در کنار موزه‌ای به نام صلح ساخته شده است. بر روی بنای یادبود نوشته شده که روز ۶ اوت ۱۹۴۵ بمب اتمی در این محل منفجر شد... اما متن علیه کسی شعار نمی‌دهد. این اولین چیزی بود که هنگام بازدید از این مکان نظرم را جلب کرد. همکار ایرانی دانشگاه ناگویا می‌گوید: “این بنای یادبود برای صلح است و نه برای ادامه تنفر و جنگ.”

در موزۀ صلح هیروشیما تصاویر بقایای شهر و صحنه‌های دلخراش مربوط به انفجار بمب اتمی را می‌بینید. موزه در تلاش برای خوانشی منصفانه از تاریخ است. در متن شرح حوادث، یک پرسش اساسی و ژرف وجود دارد: “آمریکا بمب اتمی را بر سر ما انداخت، ولی نقش خود ژاپن در این جنایت چه بود؟” طرح این پرسش شجاعت سیاسی و اخلاقی و فرهنگ مسئولیت‌پذیری می‌خواهد. اگر قرار است درسی برای آینده وجود داشته باشد، در پاسخ به این پرسش بنیادی نهفته است.

موزه به مسئولیت ژاپن، نظامی‌گری و سیاست‌های جنگ‌طلبانۀ این کشور هم اشاره می‌کند و جنگ را نتیجۀ نوعی بی‌خردی و ماجراجویی جمعی می‌داند و سهم همۀ طرف‌های درگیر را یادآور می‌شود.

صحبت از دوگانۀ ساده‌شدۀ “آمریکای جنایتکار” و “ژاپن مظلوم و قربانی” و نکوهش تسلیم در برابر قدرت خارجی نیست، سخن از جنگ است و ویرانگری و کشتار انسان‌ها. پیام موزه برای بشریت، صلح، پرهیز از نظامی‌گری و خلع سلاح اتمی است تا دیگر هیچ‌گاه این فاجعه تکرار نشود.

برای من واکنش کسانی که از موزه بازدید می‌کنند جالب است. بسیاری از هزاران دانش‌آموزی که هر روز به دیدن این محل می‌آیند، با چشمان اشک‌آلود موزه را ترک می‌کنند. گویا برای بچه‌هایی که غرور ملی و تعصب ژاپنی دارند، پذیرفتن مسئولیت خودشان در این فاجعه چندان آسان نیست. این آموختن از تاریخ است، به شیوه‌ای دیگر برای مسئولیت‌پذیری و درک سنجش‌گرانۀ گذشته‌ای دردناک. سربرافراشتن ژاپن از ویرانه‌های ۱۹۴۵ و پیشرفت سریع این کشور هم شاید اتفاقی نباشد.

لحظات دردناک و تروما در تاریخ هر کشوری، جامعه و حافظۀ جمعی آن را دستخوش چندپارچگی می‌کند. اسپانیا پس از فرانکو، شیلی پس از پینوشه، آفریقای جنوبی پس از سقوط حکومت نژادپرست، آلمان پس از هیتلر، فرانسه پس از جنگ جهانی دوم و یا جنگ‌های استعماری، و کشورهای آمریکای جنوبی پس از سقوط حکومت نظامیان، نمونه‌های قابل تأمل دوران ما هستند.

در این تجربه‌های تاریخی، جامعه و حکومت میان انکار، فراموشی جمعی، انتقام و بازتولید تنفر، و بازشناسی هوشمندانه و خوانش سنجش‌گرانۀ آن‌چه گذشت، در نوسان بودند. حافظۀ جمعی یک برساخت است و حافظه‌سازی بخشی از سیاست. حکومت و جامعه به اشکال گوناگون در شکل‌دادن به آن مشارکت می‌کنند. این خلاقیت جمعی و توانایی بازیگران جامعه است که سبب می‌شود هر کشوری با فروتنی و پذیرش مسئولیت گذشته، با تاریخ دردناک خود کنار آید، به چرخۀ خشونت و سیاست نفرت پایان دهد و راه صلح اجتماعی و توسعه را بگشاید.

می‌توانیم این را با خاورمیانه و یا ایران مقایسه کنیم؛ جایی که انتقام، “مرگ بر...”، ماندن در گذشته، نگاه آخرالزمانی، انکار شکست و بازتولید وجدان‌های شوربخت گاه حرف اول و آخر را می‌زنند.

ادامۀ لجوجانۀ جنگ با عراق به بهای بسیار سنگین، یک نمونۀ دردناک از تاریخ معاصر کشور است. جمهوری اسلامی از روی اجبار و با فشار بین‌المللی دست از لجاجت در ادامۀ جنگ و شعار “راه قدس از کربلا می‌گذرد” برداشت و تن به آتش‌بس داد. این پروندۀ دردناک و چرایی تداوم راهبرد ویرانگر نظامی آن زمان، کمتر مورد چون‌وچرای جامعه، نهادهای رسمی و حتی دنیای آکادمیک قرار گرفته است و فقط گاه در خاطرات افراد می‌توان به واقعیت‌های تلخ مربوط به نقش مخرب نگاه مکتبی، سیاست جنگی غیرعقلانی، انکار و لجبازی نهادهای قدرت پی برد.

آمریکاستیزی کور و بازتولید آن توسط نهادهای رسمی و گاه حتی بخشی از اپوزیسیون، نمونه‌ای دیگر از رابطۀ آسیب‌شناسانۀ ما با گذشته است. می‌توان به سراغ مثال‌های دیگر از ناتوانی در برخورد سنجش‌گرانه با گذشته رفت. بازنکردن پروندۀ اعدام‌های پس از ۵۷، پروژۀ دخالت‌های منطقه‌ای ج.ا. و راه‌انداختن سپاه قدس و نیابتی‌ها، نمونه‌های دردناک دیگری هستند از لجاجت سیاسی، فرهنگ انکار شکست سنگین ژئوپلیتیک و فرار از سنجش‌گری و مسئولیت. نه کسی در حکومت پاسخ‌گوی این همه زیان و خسارت و بازماندن از توسعه است و نه حاضر به پذیرفتن شکست.

ناتوانی در برخورد منصفانه و سنجش‌گرانه به گذشته اما به حکومت فروکاسته نمی‌شود. در اینجا هدف، یکسان دانستن سهم و مسئولیت حکومت و نیروهای مدنی نیست. هنوز هم بر سر اینکه در ۲۸ مرداد و یا ۲۲ بهمن چه گذشت، چه کسی مقصر بود و چرا این بلاها در تاریخ بر سر ما آمد، جدل و برخوردهای یک‌سویه، تقلیلی، کینه‌توزانه و یا نوستالژیک در میان بخش بزرگی از نیروهای سیاسی ادامه دارد.

مشکل اساسی این است که رخدادهای تاریخی، شکست‌ها و تروماها فقط گذشته و متعلق به تاریخ نیستند. گذشته، حال و آینده در سرنوشت یک کشور، انگاره‌ها و حافظۀ جمعی به هم گره خورده‌اند و بار گران گذشته بر دوش حال و آینده سنگینی می‌کند. کسانی که باید آینده را بسازند، وقتی بر سر گذشته و خوانش رویدادهای اصلی آن در حال جدل و کشمکش پیوسته هستند، زمینه‌های ساختن آینده‌ای متفاوت برای بازتولید نکردن گذشته‌های دردناک را با دست خود نابود می‌کنند.

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed



نظر خوانندگان:


■ جناب دکتر پیوندی عزیز. به نظرم در مقاله کوتاه خود به مطالب بسیار مهمی اشاره کردیده‌اید. مقاله شما کوتاه است اما گستره زمانی آن از سن من که در سال آن رویداد مهم به نام کودتای ۳۲ به دنیا آمده‌ام طولانی‌تر است. مشکل این جا است که بر خلاف مردم ژاپن که شما به خوبی در مطلب خود مثال آوده‌اید و نشان می‌دهید که چگونه آنها حداقل بخش قابل توجهی از مسئولیت فجایع جنگ با آمریکا را پذیرفنه‌اند اما ما ایرانی‌ها هنرمان ظاهراً در این خلاصه می‌شود که یا تقصیر همه مشکلات و شکست‌ها و عقب‌ماندگی‌ها را به گردان خارجی‌ها بیندازیم و یا به گردن گروه‌های سیاسی رقیب. در حالی که آنچه در حال حاضر در ایران با آن روبرو هستیم، یعنی جمهوری اسلامی دست پخت خود ما مردم ایران است و آن هم نه فقط کسانی که با عشق و علاقه در انقلاب ۵۷ شرکت کردند که مسئولیت آن همه ما مردم ایران را در بر می‌گیرد.
هنوز که هنوز است طرفداران سلطنت حاضر به پذیرش هیچ نقص و اشکالی در حکومت پیش از انقلاب نیستند و تنها چیزی که مرتب تکرار می‌کنند این است که اگر انقلاب نشده بود ما اکنون جزو یکی از ثروتمندترین و خوشبخت‌ترین مردم جهان بودیم. انگار نه انگار که همان مردمی طی کمتر از دو سال طومار حکومتی را بستند که تصور می‌کرد به زودی به تمدن بزرگ می‌رسد. اگر آن حکومت واقعاً موفق بود دیگر چه دلیلی به آن راه پیمایی‌ها و تظاهراتی بود که به سقوط ۵۷ انجامید و چرا آنها به هیچ وجه اطلاعیه مهم ارتش در ظهر روز ۲۲ بهمن را مورد توجه قرار نمی‌دهند که با بی‌طرفی خود باعث روی کار آمدن جمهوری اسلامی شد. چرا به خاطرات ژنرال هایزر توجه نمی‌کنند که فرماندهان ارتش وقتی متوجه رفتن شاه از ایران شده بودند می‌گریستند و معتقد بودند که آمریکا باید جلوی خروج شاه را بگیرد وگرنه ارتش سقوط خواهد کرد؟ چه کسی ارتش را متکی به یک نفر بار آورده بود مگر خود شاه.
البته صحبت زیاد است و من سخن خود را با تشکر از مقاله خوب شما به یایان می رسانم ضمن اشاره به این واقعیت که البته فرهنگ و دین ما کمترین شباهتی به فرهنگ و دین مردم ژاپن ندارد. در ژاپن دین بر خلاف ایران هیچ گاه نقش مهمی نداشته و طبقه‌ای به نام روحانی وجود نداشته است و البته بسیار تفاوت های دیگر که مجالی برای مطرح کردن آنها نیست. و باز هم اعلام می‌کنم که ما همگی با هر عقیده و تفکری که داریم باید نقش خود در این شکست‌های بزرگ را بپیذیریم.
با تشکر علی‌محمد طباطبایی


■ نوشته مختصر ولی بسیار ارزشمندی است. این درس بسیار گران قیمت تاریخی را باید همه‌ی ملت‌ها و از جمله فعالان سیاسی و مدنی با دقت دوره کرده و عمیقا درکش کنند. منظورم تمام طیف‌ها هستند و منحصر به سلطنت‌طلب‌ها یا چپ‌ها فقط نمی‌شود. مرحبا دکتر پیوندی گرامی برای این مقاله‌ی ارزشمند و به موقع.
ه. آذرخش🌹🌹🌹


■ دوستان گرامی جناب طباطبایی و آذرخش عزیز
با سپاس از بازخوردهای شما. اشاره به تفاوت‌های فرهنگی میان ایران و ژاپن دقیق است و یک واقعیت انکار ناپذیر. آنچه مرا بیشتر غمگین می کند عدم بلوغ ما در برخورد و نقد گذشته و گیر کردن در دوگانه های ساده شده بد و خوب، دیو شیطان است و همین طور پدیده انکار و نپذیرفتن مسئولیت.
با احترام و مهر س. پیوندی





iran-emrooz.net | Fri, 29.08.2025, 22:04
سخنی با تماشاگران مرگ

فرشید یاسائی

♦️ «مجازات مرگ، بازتابی از ناتوانی جامعه در اصلاح است، نه قدرت آن!» – گاندی

پیشگفتار: هیچ جامعه‌ای فارغ از عدالت نمی‌تواند دوام آورد. اما همواره پرسش بنیادین در برابر ما قد علم می‌کند: عدالت را چگونه باید جست؟ درک ما از عدالت چیست؟ آیا با افزودن زخم بر زخم، مرهم نهاده‌ایم؟ یا با برپایی نمایش مرگ، حقیقت زندگی را پاس داشته‌ایم؟

انسان در ژرفای خویش جویای معناست، عاشق زیبایی و آفرینش. او شعر می‌گوید، آلات موسیقی می‌نوازد، بناهای سترگ برپا می‌کند و رؤیای فردایی امن‌تر را در جان می‌پروراند. بااین‌همه، تاریخش آکنده از صحنه‌هایی است که در آن، زندگی به نمایش مرگ پیوند خورده است؛ از میدان‌های گلادیاتورهای روم تا میدان‌های اعدام معاصر.

امروز نیز، در روزگاری که جهان بر کرامت انسانی و حقوق بشر فریاد می‌زند، در سرزمین ما هنوز «تماشای مرگ» به آیینی جمعی بدل گشته است. مردمانی گرد می‌آیند، سکویی برافراشته می‌شود و انسانی دیگر در برابر دیدگان همگان جان می‌بازد. آیینی که به نام «عبرت» برگزار می‌شود، اما در عمل چیزی جز تکثیر خشونت و تداوم توحش نیست.

این نوشته، نه صرفاً پژوهشی حقوقی یا جامعه‌شناسانه است، بلکه گفت‌وگویی انسانی است؛ گفت‌وگویی با کسانی که در میدان‌های اعدام حاضر می‌شوند؛ آنان که با سکوت یا هیاهو، با نگاه یا فریاد، در مرگ دیگری شریک می‌گردند. به‌ویژه با والدینی که دستان کودکانشان را می‌گیرند و به تماشای واپسین لحظهٔ زندگی انسانی می‌برند.

این نوشتار از سر خشم نوشته نشده، بلکه از دل اندوه برآمده است؛ اندوهی همراه با پرسشی ساده: ما در برابر مرگ دیگری چه موضعی داریم؟ آیا صرفاً تماشاگر خاموشیم یا شریکی پنهان در جنایت؟ و آیا کودکی که امروز با چشمان معصوم خود بر صحنهٔ خشونت خیره می‌شود، فردا جهانی مهربان‌تر خواهد ساخت یا جهانی خشن‌تر؟

آنچه می‌خوانید، تلاشی است برای بازخوانی پدیدهٔ اعدام در ملأعام؛ اما بیش از آن، کوششی است برای برانگیختن پرسشی بنیادین دربارهٔ نقش ما، تماشاگران مرگ. این سطور دعوتی است به اندیشیدن، به سکوتی آگاهانه، به پذیرش مسئولیتی انسانی. زیرا آینده، در نگاه کودکان ما شکل می‌گیرد و اگر امروز آنان را شاهد صحنه‌های مرگ سازیم، فردا زندگی را در کجا باید بجوییم؟

تمنای زندگی در برابر نمایش مرگ

♦️ «مجازات اعدام، حساب‌شده‌ترین قتل است؛ قتلی که در پوشش قانون و به نام عدالت رخ می‌دهد. هیچ جنایتی به این اندازه سرد، بی‌رحم و از پیش طراحی‌شده نیست.» – آلبر کامو

آغاز: زندگی، پیش از هر قانون و قرارداد، تمنایی ژرف است برای بقا؛ تمنایی برای عشق ورزیدن، برای زایش، برای آفرینش. هیچ موجودی خودخواسته مرگ را نمی‌جوید، مگر آنکه زخمی عمیق بر جانش نشسته باشد و بار حیات برایش طاقت‌فرسا گردد. بااین‌همه، تاریخ انسان مملو از لحظاتی است که در آن، مرگ نه‌تنها به‌عنوان پایان اجتناب‌ناپذیر، بلکه به‌صورت نمایشی عمومی اجرا شده است.

آیین اعدام، هزاران سال است که بر این خاک غریب تکرار می‌شود؛ از روم باستان و نبردهای خونین گلادیاتورها گرفته تا میدان‌های ساده و بی‌پیرایهٔ شهرهای امروز. آیا میان هلهلهٔ تماشاگران رومی بر مرگ اسیران و نگاه جمعیتی که آمده‌اند تا شاهد صحنهٔ اعدام باشند، تفاوتی هست؟ تنها پوشش عوض شده است: دیروز به نام سرگرمی، امروز به نام عدالت!

از نگاه روان‌شناسی، تماشای مرگ رویارویی با بخشی پنهان از خویشتن است؛ با سایه‌ای تاریک که میل به خشونت و انتقام در آن خانه کرده است. صحنهٔ اعدام، آینه‌ای است که جمعیت در آن، نه فقط مرگ مجرم که سیمای پنهان خود را می‌بیند. اما این آینه اگر بارها در برابر چشم‌ها نهاده شود، تصویر دیگری می‌سازد؛ تصویری که در ناخودآگاه اجتماعی می‌ماند و آرام‌آرام خشونت را نه‌تنها عادی، بلکه لازم جلوه می‌دهد.

روان‌کاوی به ما می‌آموزد: هیچ تصویر خشنی بی‌هزینه نیست. هر بار که چشم معصومی بر طناب و بدن آویزان خیره می‌شود، زخمی در روان او ایجاد می‌شود و هر بار که جمعیتی، در سکوت یا هیاهو، مرگ را تماشا می‌کند، بخشی از ظرفیت جامعه برای شفقت و همدلی فرومی‌ریزد.

پرسش همین‌جاست: آیا ما با این آیین‌ها عدالت را پاس می‌داریم یا مرگ را تقدیس می‌کنیم؟ آیا زخم را درمان می‌کنیم یا تنها بر زخم پیشین زخمی دیگر می‌افزاییم؟ و آیا می‌توان از آینده‌ای روشن سخن گفت در جهانی که هنوز کودکانش را به تماشای دار می‌برد؟

ریشه‌های تاریخی نمایش مرگ

♦️ «انسانی که مرگ را نمایش می‌دهد، در حقیقت زندگی را به ابتذال کشیده است.» – نیچه

نمایش مرگ در تاریخ بشر، نه پدیده‌ای تازه که رسم و آیینی دیرین است. روم باستان، سرزمین جشن‌های خونین بود؛ گلادیاتورها در میدان‌های وسیع می‌جنگیدند و مرگ آنان، خوراک شادمانی هزاران تماشاگر می‌شد. در آن روزگار، خون بر خاک ریخته می‌شد تا توده‌ها احساس قدرت کنند، تا در میان وحشت و هیاهو، شور زندگی را باز یابند.

اروپای قرون وسطی نیز کم‌وبیش چنین بود. اعدام‌های عمومی نه‌فقط برای مجازات، بلکه برای نمایش اقتدار کلیسا و پادشاه برگزار می‌شد. جمعیت انبوه، گرد چوبه‌دار جمع می‌شدند، دعا می‌خواندند، هلهله می‌کردند و گاه سنگ و دشنام نثار محکوم می‌کردند. در آن فضای سنگین، مرگ به صحنهٔ تئاتر بدل می‌شد؛ صحنه‌ای که در آن دولت و دین، قدرت خویش را بر جسم و جان انسان‌ها حک می‌کردند.

امروز اگرچه جهان مدرن جامه‌ای نو پوشیده و بسیاری از ملت‌ها اعدام را لغو کرده‌اند، اما در برخی جوامع، نمایش مرگ همچنان ادامه دارد. گویی تاریخ در حلقه‌ای تکرارشونده گرفتار آمده است: دیروز به نام تماشای گلادیاتورها، امروز به نام اجرای عدالت! در حقیقت، آنچه تغییر یافته تنها الفاظ است، اما اصل همان است: نمایش خشونت در برابر چشمان جمع!

روان‌شناسی تماشای اعدام

♦️ «تماشاگر اعدام، نه فقط شاهد مرگ دیگری که شریک پنهان خشونت است!» – فروید

هر نمایش جمعی، نیازمند تماشاگر است. اعدام در ملأعام نیز اگر بی‌تماشاگر برگزار شود، به نمایش بدل نمی‌گردد. این حضور جمعیت است که به آن معنا می‌دهد. اما پرسش این است: چرا انسان‌ها مشتاق تماشای مرگ‌اند؟

روان‌شناسی پاسخ‌های گوناگون می‌دهد. نخست، کنجکاوی: مرگ مرموزترین تجربهٔ بشر است و دیدن آن راهی برای لمس ناآگاهانهٔ آن راز است! دوم، تخلیهٔ هیجانی: مردمی که در فشارها و محرومیت‌های روزمره می‌زیند، خشونت فروخوردهٔ خود را در صحنهٔ اعدام تخلیه می‌کنند. سوم، هم‌ذات‌پنداری معکوس: با دیدن مرگ دیگری، فرد ناخودآگاه احساس رهایی می‌کند که «من هنوز زنده‌ام»!

♦️ «در جامعه‌ای که نمایش مرگ اجرا می‌کند، زندگی را کوچک شمرده است. تمدن راستین در خدمت حیات است، نه مرگ.» – الی ویزل، بازماندهٔ هولوکاست

اما این توضیحات کافی نیست. حقیقت آن است که هر بار تماشای مرگ، زخم تازه‌ای بر روان فرد، بر روان جمعی و بر جامعه می‌زند. روان‌کاوی نشان می‌دهد که تصاویر خشونت، به‌ویژه در کودکی، در لایه‌های ناپیدای ذهن رسوب می‌کند و بعدها در رفتار، اخلاق و جهان‌بینی فرد بازتاب می‌یابد. جامعه‌ای که بارها و بارها صحنه‌های مرگ را در برابر دیدگان اعضایش می‌گذارد، آرام‌آرام به خشونت خو می‌گیرد؛ خشونت دیگر «هولناک» نیست، «عادی» می‌شود.

در چنین جامعه‌ای، زشتی مرگ زدوده می‌شود و به «ضرورت» بدل می‌گردد. این همان خطری است که کم‌کم از ما انسان‌هایی می‌سازد که در برابر رنج دیگری بی‌تفاوتیم، یا حتی با مرگ او احساس امنیت و آسودگی می‌کنیم.

کودک و زخم‌های ناپیدا

♦️ «هر کودکی که شاهد خشونت است، زخمی می‌شود که درمانش سال‌ها طول می‌کشد.» – یونیسف

در میان همهٔ تماشاگران مرگ، کودک جایگاهی ویژه دارد. کودک هنوز در جهانی خیال‌انگیز و روشن زندگی می‌کند؛ جهانی که در آن مرگ معنایی مبهم دارد و عدالت هنوز به‌روشنی شکل نگرفته است. آوردن کودک به صحنهٔ اعدام، او را ناگهان از دنیای بازی و معصومیت به جهانی تاریک پرتاب می‌کند؛ جهانی که در آن انسان‌ها همدیگر را می‌کشند، و جمعیتی انبوه این مرگ را می‌ستاید.

روان‌شناسان کودک هشدار داده‌اند که دیدن چنین صحنه‌هایی، آثار بلندمدت دارد: کابوس‌های شبانه، اضطراب مزمن، کاهش اعتماد به دیگران، پرخاشگری و گاه بی‌حسی عاطفی. کودک ممکن است مرگ را «بازی» بپندارد، یا برعکس، آن‌چنان وحشت‌زده شود که دیگر نتواند به امنیت جامعهٔ کوچک و بزرگ اعتماد کند.

والدینی که دست کودک خود را می‌گیرند و به میدان اعدام می‌برند، اغلب ناآگاه‌اند. می‌پندارند که فرزندشان «درس عبرت» خواهد گرفت و از «راه خطا» بازخواهد ماند. اما آنان نمی‌دانند که روان کودک از جنس شیشه است: یک تصویر می‌تواند سال‌ها در ذهن او بماند و در لحظه‌ای ناپیدا به خشونتی ناگهانی بدل شود. آیا کودکانی که بارها و بارها شاهد چنین صحنه‌هایی باشند، فردا جهانی سرشار از مهربانی خواهند ساخت؟ یا جهانی که در آن، مرگ و خشونت بخشی عادی از زندگی است؟

تماشاگران؛ از سکوت تا همدستی

♦️ «اعدام، هر نامی که بر آن بگذارند: عدالت، قانون، عبرت، چیزی جز قتلِ عریان نیست... با سکوت ما مشروعیت می‌یابد. این مرگ نمایشی، نه امنیت می‌آورد و نه نظمی نو؛ تنها خشونت را تقدیس می‌کند و انسانیت را به مسلخ می‌برد.» – تولستوی

تماشاگر اعدام، تنها «شاهد» نیست؛ او بخشی از نمایش است. بدون جمعیت، اعدام در ملأعام کارکرد خود را از دست می‌دهد. حضور انبوه مردم است که به آن رسمیت و مشروعیت می‌بخشد. برخی می‌گویند: «ما فقط تماشا کردیم، دخالتی نداشتیم.» اما سکوت نیز نوعی دخالت است. سکوت، همان چیزی است که به مجریان نمایش قدرت می‌دهد. هر چشمی که بر طناب دار خیره می‌شود، هر گوشی که صدای نفس آخر را می‌شنود، بخشی از آیین مرگ را تأیید می‌کند.

این همدستی پنهان، خطرناک‌تر از خود اجرای اعدام است. زیرا جامعه‌ای که تماشای مرگ را به عادتی جمعی بدل کند، در برابر خشونت روزمره نیز بی‌تفاوت می‌شود. قتل، شکنجه، تحقیر انسان، همه در چشم او عادی می‌شود و این همان سقوطی است که در تاریخ بارها دیده‌ایم: سقوط انسانیت در میان جمعیتی پرهیاهو.

دعوت به واکنش آگاهانه

جامعه‌ای که بارها نمایش مرگ را در میدان‌های عمومی می‌بیند، در معرض خطری بزرگ است: خطر فراموشی انسانیت. اما راه برون‌رفت کجاست؟ نخستین گام، واکنش آگاهانه است. اگر روزی جمعیت از پیرامون چوبه‌های دار پراکنده شود و سکویی که برای نمایش مرگ برافراشته‌اند خالی بماند، آن‌گاه آیین اعدام کارکرد خود را از دست می‌دهد. مرگ بی‌تماشاگر، دیگر «نمایش» نیست، صرفاً جنایتی است عریان که بی‌وپوشش باقی می‌ماند و آن‌گاه جامعه درمی‌یابد که راهی جز بازاندیشی در عدالت خویش ندارد.

پیام به والدین

♦️ «هر آنچه به کودکانمان نشان می‌دهیم، آینده‌ای را می‌سازیم که در آن زندگی خواهیم کرد.» – خلیل جبران

والدین! شما نخستین آموزگاران زندگی برای فرزندان خود هستید. نگاه کودکان شما از شما می‌آموزد، دست‌های کوچکشان از دستان شما معنا می‌گیرد. آنان جهان را چنان خواهند دید که شما به آنان نشان می‌دهید.

اگر کودکانتان را به میدان اعدام ببرید، چه درسی به آنان می‌دهید؟ آیا درس زندگی است یا مرگ؟ آیا به آنان می‌آموزید که انسان را باید دوست داشت، یا آنکه باید سقوط دیگری را تماشا کرد و آسودگی یافت؟

شاید گمان کنید که فرزندتان با دیدن مرگ دیگری از خطا بازخواهد ماند، اما روان‌شناسی کودک خلاف آن را می‌گوید. کودکانی که با خشونت خو می‌گیرند، یا خود خشونت‌ورز می‌شوند یا در برابر خشونت بی‌تفاوت. آیا فردایی چنین را برای فرزندانتان می‌خواهید؟

اگر می‌خواهید عبرت بیاموزند، آنان را به کتابخانه ببرید، به موزه، به باغی پر از درخت و گل. اگر می‌خواهید از بدی بپرهیزند، دستشان را در دست بگیرید و در روشنایی هنر و زیبایی قدم بزنید. زندگی را به آنان بیاموزید، نه مرگ را. زیرا فردا که شما نیستید، آنان میراث شما خواهند بود و اگر امروز تصاویر زیبا در ذهنشان نکارید، فردایی نازیبا و خشن را تجربه خواهند کرد!

بازاندیشی در مفهوم عدالت

عدالت، در اصل، پاسداشت زندگی است، نه ستایش مرگ. عدالت یعنی بازگرداندن تعادل به جامعه، یعنی التیام زخم، یعنی یافتن راهی برای بازسازی اعتماد از دست رفته. اعدام، هرچند به نام عدالت اجرا شود، چیزی جز افزودن زخمی تازه بر پیکر جامعه نیست. جامعه‌ای که به‌جای ترمیم زخم‌ها، تنها به حذف مجرم بسنده کند، در حقیقت از مسئولیت اصلاح شانه خالی کرده است. عدالت راستین نه در دار زدن انسان، بلکه در فهمیدن ریشه‌های جنایت و درمان آن است؛ در آموزش، در عدالت اجتماعی و قضائی، در رفع فقر و تبعیض، در ساختن جهانی که در آن کسی نیازمند خشونت نباشد.

ما و مسئولیت انسانی

سخن پایانی: ما، تماشاگران مرگ، مسئول‌ هستیم. هر نگاه، هر سکوت، هر گام ما در میدان اعدام، بخشی از این نمایش را شکل می‌دهد. اگر بخواهیم آینده‌ای روشن‌تر برای فرزندانمان بسازیم، باید این مسئولیت را بپذیریم.

شاید نتوانیم یک‌باره مجازات مرگ را از قوانین برچینیم، اما می‌توانیم از تماشای آن سر باز زنیم. می‌توانیم کودکانمان را از میدان‌های خشونت دور کنیم. می‌توانیم به‌جای مرگ، زندگی را تماشا کنیم، به‌جای طناب دار، شاخه‌ای سبز و آواز پرندگان را بشنویم.

این رساله تلاشی است کوچک برای برانگیختن پرسشی بزرگ: ما در برابر مرگ دیگری چه موضعی داریم؟

پاسخ این پرسش، آیندهٔ ما را رقم خواهد زد. اگر روزی کودکان ما در جهانی بیدار شوند که دیگر هیچ صحنهٔ اعدامی برای تماشا وجود ندارد، آن روز انسانیت دوباره زاده خواهد شد و آن‌گاه شاید بتوانیم با افتخار بگوییم: ما، نسل تماشاگران مرگ نبودیم! ما: نسل پاسداران زندگی بودیم.

پایان

تابستان ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ آقای یاسایی عزیز. مقاله شما بسیار منطقی و مسؤلانه بود و در شرایط حاضر، بسیار ضرور. البته مطمئن هستم بسیاری از خوانندگان به ارزش مقاله شما آگاه هستند و لزومی به تاکید و نوشتن کامنت نمی‌بینند. من به این دلیل این کامنت را می‌نویسم که برخلاف عموم، به مطلق کردن منع اعدام اعتقادی ندارم. تاکید می‌کنم که “مطلق کردن” موضوع! شما نیز با ذکر کردن کلمه “شاید”، از مطلق کردن موضوع پرهیز کرده‌اید: “شاید نتوانیم یکباره مجازات مرگ را از قوانین برچینیم”. آنچه پیام اصلی شما بود، یعنی شرکت نکردن در مراسم اعدام و برحذر داشتن والدین از این آسیب جدی به فرزندان خود، بسیار بسیار بجاست.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ فرشید عزیز، بسیار درست و همه‌جانبه به این نمایش تبهکارانه و جامعه تاییدگر و شریک تبهکاری پرداختید!
سپاسگزار حمید





iran-emrooz.net | Fri, 29.08.2025, 18:13
آیا میهن‌پرستی ارزشمند است؟

تهیه و تنظیم: علی‌محمد طباطبایی

مجری: به این مناظره فلسفی خوش آمدید. امشب میزبان دو دیدگاه کاملاً متضاد دربارهٔ مفهوم میهن‌پرستی هستیم. در سمت راست من، برتراند راسل، فیلسوف شهیر بریتانیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات که از منتقدان سرسخت ملی‌گرایی و میهن‌پرستی افراطی است و در سمت چپ، آقای میهن‌دوست، مدافع ارزش‌های ملی و فرهنگی.

آقای راسل، شما به‌عنوان آغازگر بحث، لطفاً دیدگاه خود را دربارهٔ میهن‌پرستی بیان کنید.

برتراند راسل (با لحنی آرام اما تند): میهن‌پرستی بزرگ‌ترین مانع پیشرفت بشر است. این ایده که انسان‌ها باید خود را متعلق به قطعه‌ای خاص از خاک بدانند، منشأ تمام جنگ‌ها و منازعات تاریخ بوده است. من معتقدم وفاداری ما باید به کل بشریت باشد، نه به مرزهای تصادفی که سیاستمداران ترسیم کرده‌اند.

مجری: آقای میهن‌دوست، پاسخ شما به این ادعای جسورانه؟

آقای میهن‌دوست: با احترام به اندیشه‌های عمیق شما، استاد راسل، اما باید بگویم که تحلیل شما از میهن‌پرستی، نگاهی یک‌بُعدی و ناعادلانه است. اولاً، میهن‌پرستی به‌خودی‌خود نه‌تنها مانع پیشرفت بشر نیست، بلکه می‌تواند موتور محرکه‌ای برای توسعه و همبستگی اجتماعی باشد. تاریخ نشان داده است که عشق به وطن الهام‌بخش بزرگ‌ترین دستاوردهای علمی، فرهنگی و انسانی بوده است. آیا ماری کوری بدون عشق به لهستان و فرانسه به چنین کشفیاتی می‌رسید؟ آیا انقلاب‌های علمی و صنعتی بدون حس تعلق به یک جامعهٔ مشترک ممکن بود؟ ثانیاً، شما جنگ‌ها را محصول میهن‌پرستی می‌دانید، اما این تقلیلِ پیچیدگیِ تاریخ به یک فرمول ساده است. جنگ‌ها ریشه در قدرت‌طلبی، ترس و منافع اقتصادی دارند، نه صرفاً در عشق به میهن. در واقع، بسیاری از صلح‌طلب‌ترین جنبش‌های تاریخ مانند مبارزات استقلال‌طلبانهٔ مبتنی بر عدالت از دل میهن‌پرستیِ اخلاقی برخاسته‌اند. ثالثاً، شما می‌گویید وفاداری باید تنها به کل بشریت باشد، اما این نگاه آرمان‌گرایانه، غافل از واقعیت‌های روان‌شناختی و اجتماعی انسان است. انسان‌ها نیاز به تعلقات خُردتر — خانواده، جامعه، میهن — دارند تا بتوانند از طریق آن‌ها به تدریج به ایده‌آل‌های جهانی برسند. همان‌طور که عشق به خانواده، مانع عشق به همسایه نمی‌شود، عشق به میهن نیز نمی‌تواند مانع عشق به بشریت باشد.

در پایان، مشکل نه از میهن‌پرستی، بلکه از تحریف آن توسط سیاستمداران و ناسیونالیسمِ افراطی است. همان‌طور که ایمان می‌تواند به بنیادگرایی یا انسان‌ستیزی تبدیل شود، میهن‌پرستی نیز اگر با خرد و اخلاق همراه نباشد، ممکن است به خشونت بینجامد، اما این دلیل نمی‌شود که اصلِ عشق به وطن را محکوم کنیم. من معتقدم میهن‌پرستیِ خردورزانه — که هم‌زمان انتقاد از کاستی‌های کشورش را ممکن می‌داند — نه‌تنها با انسان‌گرایی در تضاد نیست، بلکه پل‌هایی برای همکاری‌های جهانی می‌سازد.

و حالا پرسش متقابل من از شما: اگر وفاداری به کل بشریت را توصیه می‌کنید، چگونه می‌توان این وفاداری را بدون وجود تعلقات میانی مانند میهن در دل میلیاردها انسان پراکنده با منافع متناقض نهادینه کرد؟

برتراند راسل (با چهره‌ای جدی و اشاره‌ای طعنه‌آمیز): چه پاسخ هیجان‌زده‌ای! اما بگذارید منطقی بررسی کنیم: اول به ادعای شما دربارهٔ ماری کوری می‌پردازم. آیا می‌دانستید که همین بانوی بزرگ، خود را «شهروند جهان» می‌خواند؟ (با لحن تمسخرآمیز) کشفیاتش را نه برای لهستان یا فرانسه، که برای بشریت انجام داد. این دقیقاً اثبات حرف من است! و حالا برویم سر ادعای دیگر شما: جنگ‌ها و میهن‌پرستی. آمار نشان می‌دهد ۹۳ درصد جنگ‌های مدرن با شعار «دفاع از میهن» توجیه شده‌اند! (مکثی دراماتیک) حتی امروز که صحبت می‌کنیم، کودکان فلسطینی با بمب‌های «میهن‌پرستانه» کشته می‌شوند! و آخر از همه دربارهٔ روان‌شناسی اجتماعی: (با خنده‌ای خشک) عجیب است! پس چرا همین «تعلقات خُرد» در بالکان منجر به نسل‌کشی شد؟ یا در رواندا، فلسطین و خیلی جاهای دیگر؟ (با اشاره انگشت) این‌ها نتیجهٔ مستقیم میهن‌پرستی افراطی است! و اما راه‌حل من این‌چنین است: آموزش جهانی‌گرایی از کودکی، تقویت نهادهای فراملی مانند سازمان ملل و جایگزین کردن هویت‌های انعطاف‌پذیر به‌جای تعصبات جغرافیایی. (با لحنی تهاجمی) شما هنوز پاسخ ندادید: چگونه می‌توان خونریزی‌هایی را که مستقیماً از میهن‌پرستی ناشی شده توجیه کرد؟!

آقای میهن‌دوست: ابتدا اجازه دهید به نکات شما پاسخ دهم: در مورد ماری کوری، جناب راسل، آیا می‌دانستید که همین ماری کوری هنگام دریافت اولین جایزه نوبل خود، به صراحت از «کشورش» لهستان نام برد که تحت اشغال بود؟ اینجا تناقضی در کار نیست، بلکه نشان می‌دهد که عشق به میهن و خدمت به بشریت می‌توانند همسو باشند. و اما در بارهٔ آمار جنگ‌ها، آمار شما گویا است، اما آیا دقت کرده‌اید که در همین جنگ‌ها، اولین قربانیان همیشه میهن‌پرستان واقعی بوده‌اند که علیه جنگ ایستاده‌اند؟ (مکثی معنادار) از مارتین لوتر کینگ تا دانشجویان معترض ویتنامی. و حالا به نمونه‌های بالکان و رواندا می‌پردازیم. (با چهره‌ای جدی) این‌ها نه میهن‌پرستی، که نتیجهٔ ناسیونالیسم قومی بیمارگونه بود! (با صدایی رسا) همان‌طور که مذهب تحریف‌شده منجر به جنگ‌های مذهبی می‌شود، میهن‌پرستی تحریف‌شده هم چنین آثاری دارد.

حال پاسخ مستقیم به سؤال شما: (با آرامش اما قاطع) خونریزی‌ها را نه میهن‌پرستی، که سوءاستفاده از میهن‌پرستی توجیه کرده است! (انگشت اشاره را بلند می‌کند) دقیقاً همان‌طور که از عشق به خدا برای جنگ‌های صلیبی سوءاستفاده شد. اما پیشنهادهای عملی من: اول، آموزش انتقادی میهن‌پرستی. (با اشاره به سالن) به‌جای حذف میهن‌پرستی، باید نسلی تربیت کنیم که میهن‌پرستی را با عقلانیت و حقوق بشر ترکیب کند. دوم، نهادهای فراملیِ مردمی. سازمان ملل فعلی ابزار قدرت‌هاست. ما به نهادهای واقعاً دموکراتیک نیاز داریم که از دل جوامع محلی رشد کنند و در نهایت، هویت‌های چندلایه: (با دست روی سینه) یک انسان می‌تواند هم‌زمان به محله، شهر، کشور و جهان تعلق داشته باشد. این‌ها مانند حلقه‌های متحدالمرکز هستند، نه متضاد. اما سؤال متقابل من از فیلسوف شهیر: (با چهره‌ای چالش‌برانگیز) آیا قبول دارید که بسیاری از دستاوردهای حقوق بشر و دموکراسی، از جمله همین بحث آزادی که اکنون از آن استفاده می‌کنیم، محصول مبارزات میهن‌پرستانه‌ای بوده که در برابر امپراتوری‌ها ایستاده‌اند؟

برتراند راسل (با چهره‌ای برافروخته و لحنی تند): اول به موضوع ماری کوری بپردازیم: (با خنده‌ای تحقیرآمیز) عجب! پس شما هم اعتراف می‌کنید که ماری کوری اول به بشریت فکر می‌کرد، بعد به لهستان! این دقیقاً تأیید حرف من است. (با اشاره انگشت) میهن‌پرستی همیشه در مرحله دوم قرار دارد! اما در مورد جنگ‌ها: (صدایش را بالا می‌برد) چه توجیه مسخره‌ای! مگر نمی‌بینید که همین «میهن‌پرستان واقعی» هم وقتی به قدرت می‌رسند، تبدیل به همان هیولاهایی می‌شوند که با آن مبارزه می‌کردند؟! (مشت را روی میز می‌کوبد) این دور باطل ۲۰۰۰ سال است ادامه دارد! و از همه مهم‌تر تحریف میهن‌پرستی است: (با حرکتی نمایشی) همیشه همین بهانه را می‌آورید! «این واقعی نبوده»! (با صدایی نیشدار) پس تعریف شما از «میهن‌پرستی واقعی» چیست؟ کیست که صلاحیت تشخیص آن را دارد؟!

و اکنون پاسخ به پیشنهادهای شما: در مورد آموزش انتقادی، آموزش انتقادی تحت حکومت‌های ملی؟! (به حضار اشاره می‌کند) این مثل آن است که از روباه بخواهید از مرغدانی حفاظت کند! مورد بعدی نهادهای فراملی هستند. (با طعنه) بسیار خب! پس بیایید اول همه میهن‌پرستان را متقاعد کنیم که از قدرتشان بگذرند! (دست‌ها را به نشانه تسلیم بالا می‌برد) طرحی عملی‌تر از این سراغ دارید؟ و بعد به هویت چندلایه اشاره کردید. (با کنایه) آهان! پس مشکل اینجاست که مردم به اندازهٔ کافی اسکیزوفرنی هویتی ندارند! (به سرش اشاره می‌کند) نیاز به چندپارگی بیشتر شخصیت داریم! (با فریاد) نه! هرگز! آنچه شما «دستاورد» می‌خوانید، تصادفات تاریخ بوده‌اند. دموکراسی یونانی بر دوش بردگان بنا شد (با لحنی آهسته و شمرده) و امروز هم «آزادی» ما بر استثمار جهانی استوار است! و در نهایت سؤال متقابل من: (با چهره‌ای معنادار) آیا حاضرید آزمایش ساده‌ای انجام دهیم؟ اگر ثابت شود کشوری که شما آن را «میهن» می‌نامید، بر اساس قراردادهای استعماری به‌وجود آمده، باز هم از آن دفاع خواهید کرد؟ یا آنگاه هم می‌گویید «این میهن‌پرستی واقعی نیست»؟!

آقای میهن‌دوست: (با خونسردی و وقار، اما با شور انقلابی در صدا) در مورد ماری کوری، (با لبخندی هوشمندانه) جناب راسل عزیز، شما دارید بازی «مرغ یا تخم‌مرغ» تاریخی انجام می‌دهید! (با اشاره به کتاب) اسناد نشان می‌دهد آزمایشگاه ماری کوری در پاریس پر بود از پرچم‌های لهستانی. این نه «مرحله دوم» که همزیستی هماهنگ دو وفاداری است! دربارهٔ دور باطل قدرت: (با حرکت نمایشی دست) پس به پیشنهاد شما چه؟ (با تأکید) آیا می‌خواهید نوزاد را با آب حمام دور بیندازید؟ مشکل قدرت است، نه میهن! (صدایش را پایین می‌آورد) همان‌طور که کلیسای فاسد، معنویت را بی‌اعتبار نمی‌کند. تعریف میهن‌پرستی واقعی از نظر من این‌چنین است: (سر پا می‌ایستد) تعریف من روشن است: من خواهان نوعی میهن‌پرستی هستم که هم‌زمان سه ویژگی داشته باشد: انتقاد از کاستی‌های میهن، دفاع از حقوق همهٔ شهروندان و تعهد به صلح جهانی.(نگاه تندی به راسل می‌اندازد) این همان میهن‌پرستی است که شما عمداً نادیده می‌گیرید! و حالا پاسخ به انتقادات شما: آنچه در مورد پیشنهاد من از آموزش انتقادی گفتید: (با مدارا) استاد بزرگ! مگر نه اینکه خود شما محصول سیستم آموزشی بریتانیا بودید؟ (با طعنه ملایم) پس امکان اصلاح وجود دارد. حتی روباه‌ها هم می‌توانند آموزش ببینند! و در خصوص نهادهای فراملی: (با انگشت اشاره) پیشنهاد من: میهن‌پرستان روشن‌فکر در کنار انسان‌گرایان جهانی! (با شور) این اتحاد است که می‌تواند نهادهای فعلی را دگرگون کند!

و دربارهٔ هویت چندلایه: (با خنده‌ای گرم) اسکیزوفرنی نمی‌گویم! (دست روی قلب) این ظرفیت انسانی است که شکسپیر و گوته ثابتش کرده‌اند! در پاسخ به تاریخ‌نگاری شما: (با صدایی محکم) تصادف؟! (مشت را به‌آرامی روی میز می‌زند) پس چرا این «تصادفات» همیشه در جوامعی رخ داده که مردمش به چیزی بزرگ‌تر از خود ایمان داشتند؟! و در نهایت پاسخ به چالش نهایی شما: (با آرامش اما قاطع) آزمایش شما معیوب است! (با اشاره به نقشهٔ جهان) مرزها مهم نیستند، مردم مهم‌اند. اگر ثابت شود کشوری بر ظلم بنا شده، وظیفهٔ میهن‌پرست واقعی است که... (مکثی دراماتیک) ...آن را از نو بسازد، نه که آن را رها کند! این است تفاوت من با شما: شما می‌گویید «رها کنید»، من می‌گویم «اصلاح کنید»!

سؤال متقابل نهایی من: (با چهره‌ای باز) آیا حاضرید اعتراف کنید که همین الآن هم میلیون‌ها انسان عادی وجود دارند که بدون شعارهای جهانی‌گرایانه، فقط به‌دلیل عشق به همسایه و شهرشان، هر روز جهان را به جایی بهتر تبدیل می‌کنند؟ این آیا «میهن‌پرستی عملی» نیست؟ جناب راسل، شما با هوشمندی تمام، نیمهٔ خالی لیوان را نشان می‌دهید، اما من امروز اینجا آمده‌ام تا از نیمهٔ پر آن دفاع کنم. شما انسان را موجودی یک‌بُعدی می‌بینید که تنها می‌تواند به «جهان» یا «میهن» عشق بورزد، اما تاریخ به ما می‌آموزد که بزرگ‌ترین خدمت‌گزاران بشریت - از ابن‌سینا تا اینشتین - دقیقاً کسانی بودند که توانستند این دو عشق را در خود جمع کنند. بله، از نام میهن سوءاستفاده شده است، اما (با تأکید) از نام آزادی، برابری و حتی عشق هم سوءاستفاده شده است. آیا این‌ها را هم باید کنار بگذاریم؟ به‌جای دور انداختن میهن‌پرستی، بیایید آن را ارتقا دهیم: از قبیله‌گرایی به شهروندی، از تعصب به مسئولیت و از مرزهای جغرافیایی به ارزش‌های انسانی. (با لبخندی تلخ) آیا می‌دانید که همین حالا در سراسر جهان، میهن‌پرستان واقعی مشغول مبارزه با مرزهای ناعادلانه هستند؟ از فعالان محیط زیست تا مدافعان حقوق بشر. اینان نه مخالف میهن، که سربازان راستین آنند. راسل عزیز، من هم مانند شما به بشریت عشق می‌ورزم، اما راه من برای خدمت به بشریت، از کوچه‌پس‌کوچه‌های زادگاهم می‌گذرد. این نه تناقض که تکامل عشق است.

برتراند راسل (با صدایی آرام اما نافذ): و پیش از آنکه این مناظره به پایان برسد، اجازه دهید پرسشی بنیادین بپرسم: شما از میهن سخن گفتید، اما آیا می‌دانید همین مرزهایی که از آن دفاع می‌کنید، نتیجهٔ تصادف‌های تاریخی و جنگ‌های خونین‌اند؟ هیچ خط مرزی در جهان طبیعی و ذاتی نیست؛ همه ساختهٔ دست انسان و محصول نزاع‌های قدرت‌اند. اگر فردا این مرزها دوباره تغییر کنند، که می‌دانید بارها و بارها تغییر کرده‌اند، آیا باز هم مردم باید جان خود را برای خطوطی بر نقشه فدا کنند؟ آیا عقلانی است که عشق و نفرت انسان‌ها را به خطوطی اعتباری گره بزنیم؟

آقای میهن‌دوست (با مکثی طولانی و سپس لبخندی مطمئن): بله، مرزها اعتباری‌اند و حاصل تاریخِ پرآشوب بشر، اما این اعتبار دقیقاً همان چیزی است که به آن‌ها معنا می‌دهد. (با تأکید) هیچ‌یک از نهادهای انسانی — از زبان و قانون گرفته تا پول و قراردادهای اجتماعی — ریشه در طبیعت ندارند؛ همه ساختهٔ ذهن و تاریخ ما هستند، اما مگر بی‌اعتبارند؟ نه! همین اعتبارات‌اند که امکان زندگی مشترک را فراهم می‌کنند. مرزها ممکن است جابه‌جا شوند، اما آنچه در دل مردم رسوب می‌کند، تعلق به یک سرزمین و فرهنگ است. (با لحنی قاطع) پس وظیفهٔ میهن‌پرست واقعی این نیست که از خطوط نقشه دفاع کند، بلکه باید از مردم، زبان، خاطره‌ها و ارزش‌هایی که این خطوط به‌طور نمادین نمایندگی می‌کنند پاسداری کند. اگر مرزها تغییر کنند، عشق به میهن هم با مردم جابه‌جا می‌شود؛ زیرا میهن نه نقشه‌ای بر کاغذ، که تجربه‌ای زنده در قلب انسان‌هاست.

مجری (با لحنی متعادل و جمع‌بندی‌کننده): به پایان این مناظره پرشور و فلسفی می‌رسیم. امروز شاهد تقابل دو دیدگاه عمیق بودیم: ازیک‌سو، جناب برتراند راسل با نگاهی انتقادی به میهن‌پرستی، خطرات تبدیل آن به ابزار قدرت و توجیه خشونت را به ما یادآوری کرد. ایشان به‌درستی بر این نکته تأکید داشتند که عشق به بشریت نباید قربانی تعصبات جغرافیایی شود. از سوی دیگر، آقای میهن‌دوست با دفاع از نسخه‌ای اصلاح‌شده و انسانی از میهن‌پرستی، به ما نشان داد که چگونه می‌توان عشق به سرزمین مادری را با مسئولیت جهانی ترکیب کرد. نتیجه‌گیری نهایی این است که: به‌نظر می‌رسد حقیقت ـــ مانند همیشه ـــ در میانهٔ این دو دیدگاه نهفته است. شاید پاسخ نهایی، نه در نفی مطلق میهن‌پرستی، که در ارتقای آن به سطحی انسانی‌تر و عقلانی‌تر باشد.

از هر دو مهمان ارجمندمان سپاسگزاریم. این بحث قطعاً ادامه خواهد داشت، چراکه پرسش‌های مطرح‌شده امروز، از بنیادی‌ترین مسائل جوامع انسانی هستند.

و سخن پایانی به حضار: شما مخاطبان گرامی کدام دیدگاه را پذیرفتید؟ آیا میهن‌پرستی را نیازمند اصلاح می‌دانید یا نفی کامل؟ این پرسش را با خود به خانه ببرید و درباره‌اش تأمل کنید.

جلسه را به پایان می‌بریم. شب بخیر و متشکرم.





iran-emrooz.net | Thu, 28.08.2025, 10:15
بازگشت تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران

شاهرخ بهزادی

مکانیسم ماشه یا «اسنپ‌بک» و بازگشت تحریم‌های شورای امنیت و اتحادیه اروپا علیه ایران

نافرجام ماندن گفت‌وگوهای روز سه‌شنبه ایران با تروئیکای اروپایی در ژنو می‌تواند ابزار لازم حقوقی را در اختیار سه کشور اروپایی عضو برجام بگذارد تا برای فعال کردن مکانیسم ماشه علیه ایران اقدام کنند. فعال شدن این مکانیسم در شورای امنیت با بازگشت همه تحریم‌های پیشین شورای امنیت و اتحادیه اروپا علیه ایران همراه خواهد بود. بازگشت تحریم‌ها، اقتصاد به‌زانو‌نشسته ایران را در وضعیت بسیار بدتری قرار خواهد داد. واکنش بازار و نرخ ارز و بورس و انتظارات تورمی در این روزها در ایران نشان می‌دهد که در صورت بازگشت تحریم‌های شورای امنیت، وضعیت به‌مراتب دشوارتر و بدتری در انتظار اقتصاد ایران است. آنچه مهم است و باید در نظر گرفت این است که بازگشت تحریم‌های شورای امنیت می‌تواند دامنه تحریم‌های فراسرزمینی آمریکایی و همچنین بازگشت تحریم‌های اروپایی علیه ایران را تشدید کند. اجرای تحریم‌های بین‌المللی وضعیت را به‌گونه‌ای خواهد کرد که حداقلِ روابط موجود ایران هم دچار بحران می‌شود. بازگشت قطعنامه‌های تعلیق‌شده شورای امنیت همچنین این مجوز را به آمریکا و متحدانش می‌دهد که همه وسایل نقلیه ایرانی از جمله کشتی و خودرو و همچنین اشخاص ایرانی را در هر نقطه جهان، خارج از مرزهای ایران مورد بازرسی قرار دهند.

در فردای نشست روز سه‌شنبه در ژنو، بسیاری از ناظران اعتقاد دارند که فعال کردن مکانیسم ماشه در این هفته بسیار محتمل است. در همین راستا، لارنس نورمن، خبرنگار وال‌استریت ژورنال در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «اگر قرار باشد که مکانیسم ماشه این هفته فعال شود، به‌احتمال بسیار زیادی روز پنج‌شنبه اتفاق می‌افتد و اگر مکانیسم ماشه فعال نشود، می‌توان نتیجه گرفت که یا اوضاع به‌طور چشمگیری تغییر کرده یا تمدیدی در کار خواهد بود.» به گفته وی، احتمال کنار گذاشتن مکانیسم ماشه بدون تمدید، در این مقطع بسیار ناچیز است. همچنان این امکان وجود دارد که مکانیسم ماشه فعال شود، اما در جریان فرایند ۳۰ روزه، بر سر تمدید آن، توافق شود. «این موضوع به ایران بستگی دارد.»

به‌هرحال، بدون تلاش‌های مقدماتی ایران در جهت تحقق شروط سه کشور اروپایی، تمدید فعال کردن مکانیسم ماشه امکان‌پذیر نیست: نخستین شرط، ازسرگیری همکاری ایران با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی است و دومین شرط، مذاکره با آمریکا برای نیل به توافقی که جایگزین برجام شود. در مورد شرط نخست، رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، روز سه‌شنبه ۲۶ اوت در گفت‌وگو با شبکه فاکس‌نیوز گفت: «ما در حال گفت‌وگو با مقام‌های ایرانی هستیم. اکنون نخستین گروه از بازرسان آژانس به ایران بازگشته‌اند و در حال آماده‌سازی برای ازسرگیری [بازرسی‌ها] هستیم.» درباره مذاکره با آمریکا، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی روز چهارشنبه اعلام کرد تهران همچنان آماده مذاکره است، اما فقط در صورتی که واشنگتن تضمین دهد در طول گفت‌وگوها هیچ حمله نظامی علیه ایران انجام نخواهد شد. در همین راستا، استیو ویتکاف، فرستاده ویژه دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا در غرب آسیا نیز روز سه‌شنبه گفت: «ما این هفته نشست‌های مفصل درباره غزه، ایران و درگیری بین روسیه و اوکراین برگزار خواهیم کرد.» وی گفت که امیدوار است پیش از پایان سال جاری میلادی پرونده‌های ایران، جنگ اوکراین و جنگ غزه حل‌وفصل شوند. با توجه به موارد یادشده، تمدید زمان فعال کردن مکانیسم ماشه شاید امکان‌پذیر باشد. اما تمدید زمان فعال کردن مکانیسم ماشه باید به تصویب شورای امنیت برسد. در این راستا تروئیکای اروپایی پیش‌تر آمریکا را برای تمدید شش‌ماهه مکانیسم ماشه در صورت تحقق شروط یادشده، در جریان گذاشته است.

سه کشور اروپایی عضو برجام: آلمان، فرانسه و بریتانیا حدود پنج هفته پیش در نامه‌ای به شورای امنیت سازمان ملل اعلام کردند که اگر تا پایان ماه اوت هیچ راه‌حلی برای گشایش مذاکره در مورد برنامه هسته‌ای ایران پیدا نشود، آماده‌اند تا «مکانیسم ماشه» را علیه ایران فعال کنند.

از سوی دیگر، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، روز جمعه گذشته در تماس‌های تلفنی جداگانه با وزرای امور خارجه بریتانیا، فرانسه و آلمان و نیز با مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، مشروعیت تلاش‌های این کشورها برای فعال‌سازی «مکانیسم ماشه» در شورای امنیت سازمان ملل را زیر پرسش برده بود. در همین راستا، وزارت امور خارجه ایران در بیانیه‌ای رسمی اعلام کرده بود که عباس عراقچی صلاحیت سه قدرت اروپایی را برای چنین اقدامی رد کرده و نسبت به پیامدهای هرگونه تلاش در این زمینه هشدار داده است.

جمهوری اسلامی می‌گوید که سه کشور اروپایی «عملاً عضویت خود در برجام را زیر پرسش برده‌اند». ایران در حمایت از این موضع، استدلال می‌کند که قدرت‌های اروپایی پس از خروج ایالات متحده از توافق در سال ۲۰۱۸، در عمل از اجرای وعده‌های اقتصادی که بر اساس توافق مورد انتظار ایران بوده است، کوتاهی و قصور کرده و اخیراً، در طول جنگ ژوئن علیه ایران و تخریب سایت‌های هسته‌ای این کشور، مواضع خصمانه‌ای علیه ایران اتخاذ کرده بودند.

افزون بر این، تهران گفته بود که پیشنهاد اروپا پایدار نیست. از یک طرف، ایران اصرار داشته است که ایالات متحده تضمین کند که در طول مذاکرات به جمهوری اسلامی حمله نخواهد شد. اما چنین شرطی، در صورت برآورده شدن، احتمالاً به تعهد تهران به واشنگتن بستگی دارد. کشورهای اروپایی نمی‌توانند چنین تضمینی را از طرف واشنگتن ارائه دهند و تهران نمی‌تواند بدون تعامل با ایالات متحده آن را به دست آورد. در مورد شرایط اول و دوم، در حالی که امکان افزایش تعامل با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی وجود دارد، ایران احتمالاً ذخایر اورانیوم غنی‌شده خود را که از نظارت بین‌المللی خارج شده‌اند، یکی از نقاط اصلی اهرم فشار خود می‌داند. باز هم، بعید است که این اهرم فشار را در ازای تعلیق شش‌ماهه مکانیسم ماشه از دست بدهد.

با این وجود، در نهایت، طرفین توافق کردند که مذاکرات در سطح معاونان وزرای امور خارجه، روز سه‌شنبه گذشته، ۲۶ اوت در ژنو برگزار شود. نشستی که تنها یک هفته پیش از انقضای مهلت اروپا برای فعال کردن مکانیسم ماشه برگزار شد. از نگاه بسیاری از تحلیل‌گران، سه کشور اروپایی از چند ماه پیش خود را برای چنین اقدامی آماده کرده بودند. اروپا قبلاً، یعنی حدود ۵ هفته پیش شرایطی را برای تمدید مهلت مکانیسم ماشه اعلام کرده بود. این شرایط شامل ازسرگیری همکاری‌های ایران با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و آغاز مجدد مذاکره با آمریکا برای نیل به توافق جدیدی که جایگزین برجام شود. این شرایطِ اروپا نشان می‌دهد که سه کشور اروپایی خود را دیگر یک طرف مذاکره قابل قبول در مورد برنامه اتمی ایران نمی‌دانند و انجام چنین مذاکراتی بین ایران و آمریکا را ضروری می‌دانند.

طبق مفادِ توافق اتمی ایران با قدرت‌های بزرگ در وین، مکانیسم ماشه، سازوکاری است که به شرکت‌کنندگان در این توافق اجازه می‌دهد تحریم‌های تعلیق‌شده توسط برجام را دوباره علیه ایران اعمال کنند. امکان استفاده از این سازوکار در ۱۸ اکتبر سال جاری منقضی می‌شود. با توجه به اینکه در این تاریخ، محدوده ۱۰ ساله توافق اتمی ایران با قدرت‌های بزرگ عملاً پایان می‌یابد، سه شرکت‌کننده اروپایی (متشکل از فرانسه، آلمان و بریتانیا) اعلام کرده‌اند که ترجیح می‌دهند پیش از آنکه توانایی اعمال مجدد تحریم‌ها را از دست بدهند، این مکانیسم را فعال کنند، تا در صورت عدم انجام اقدامات قابل توجه از سوی ایران، امکان بازگرداندن محدودیت‌ها و کنترل‌ها بر برنامه هسته‌ای ایران را داشته باشند. در همین راستا، آنها هشدار داده بودند که اگر ایران امتیازات قابل توجهی ندهد، روند بازگرداندن چندمرحله‌ای تحریم‌ها را تا پایان هفته آخر ماه اوت آغاز خواهند کرد.

کوروش احمدی، دیپلمات پیشین جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل در این باره می‌گوید: «در یک چیز نباید تردید کرد و آن اینکه طرف غربی اجازه نخواهد داد که مهلتِ بازگشتِ قطعنامه‌های [تعلیق‌شده] علیه ایران در شورای امنیت سپری شود و این کار انجام نشود. چرا که در این صورت، نه‌تنها بازگشتِ قطعنامه‌های قبلی منتفی می‌شود، بلکه مطابق بند ۸ قطعنامه ۲۲۳۱ این قطعنامه نیز مختومه شده و برنامه اتمی ایران از دستور کار شورای امنیت خارج خواهد شد. در چنین صورتی البته در آینده، ارجاع پرونده ایران از سوی شورای حکام آژانس می‌تواند دوباره پرونده ایران را به دستور کار شورای امنیت بازگرداند، اما، تصویب قطعنامه‌های جدیدی علیه ایران ممکن است با توجه به مخالفت یا تردد چین و روسیه دیگر مثل قبل امکان‌پذیر نباشد.»

ناظران بین‌المللی برنامه اتمی ایران می‌گویند که اعلام ضرب‌الاجل پایان ماه اوت برای فعال‌سازی «مکانیسم ماشه» از سوی تروئیکای اروپایی به این دلیل است که برای روند اجرایی این سازوکار ۳۰ روز زمان لازم است و ریاست دوره‌ای (ماهانه) شورای امنیت از ماه اکتبر آینده به عهده روسیه است و سه کشور اروپایی در نظر دارند اقدام خود را با سهولت بیشتری در ماه سپتامبر و در زمان ریاست دوره‌ای کره جنوبی به نتیجه برسانند.

سازوکار حل اختلاف در برجام و مکانیسم ماشه «اسنپ‌بک»

بند ۳۶ و ۳۷ برجام به موضوع حل اختلاف بین اعضای امضاکننده توافق اتمی وین ارتباط دارد. در بند ۳۶ پیش‌بینی شده است هر یک از طرف‌های توافق می‌توانند به کمیسیون مشترک شکایت کنند، و این کمیسیونِ برجام برای حل‌وفصل موضوع پانزده روز فرصت دارد؛ مسائل حل‌وفصل نشده به کمیته وزرای امور خارجه کشورهای عضو برجام ارجاع داده می‌شود، که آنها نیز پانزده روز دیگر فرصت دارند. سپس کمیسیون مشترک برجام پنج روز دیگر فرصت دارد تا مسئله را حل‌وفصل کند. اگر پس از این فرایند ۳۵ روزه، طرف شاکی هنوز راضی نباشد و بر ادامه شکایت خود اصرار داشته باشد، موضوع به عنوان «مصداق عدم پایبندی اساسی» به تعهدات مندرج در برجام، جهت اجرای بند ۳۷ برجام به شورای امنیت ارجاع خواهد شد.

بند ۳۷ برجام و مکانیسم ماشه «اسنپ‌بک»

مکانیسم ماشه سازوکاری پیش‌بینی‌شده در بند ۳۷ برجام است که در قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت تأییدشده است. این مکانیزم به طرف‌های برجام اجازه می‌دهد در صورت تخطی ایران از تعهداتش، بازگشت خودکار همه تحریم‌های بین‌المللی را که تعلیق آنها موضوع این قطعنامه است، درخواست کنند. این قطعنامه در سال ۲۰۱۵ و در حمایت از توافق هسته‌ای ایران به تصویب شورای امنیت رسید.

بند ۳۷ برجام صراحت دارد: «متعاقب دریافت ابلاغ طرف شاکی، به نحو مشروح در فوق، به همراه توضیحی از تلاش های توأم با حسن نیت آن طرف برای طی فرایند حل‌وفصل اختلاف پیش‌بینی‌شده در برجام، شورای امنیت سازمان ملل متحد می‌بایست منطبق با رویه‌های خود در خصوص قطعنامه‌ای برای تداوم لغو تحریم‌ها رای‌گیری نماید. چنانچه قطعنامه فوق‌الذکر ظرف ۳۰ روز از تاریخ ابلاغ به تصویب نرسد، آنگاه مفاد قطعنامه‌های سابق شورای امنیت سازمان ملل متحد مجدداً اعمال خواهند شد، مگر اینکه شورای امنیت سازمان ملل متحد به نحو دیگری تصمیم‌گیری نماید...»

نکته مهم در بند ۳۷ این است که اگر موضوع اختلاف بین یکی از اعضا با ایران به این بند ختم شود، شورای امنیت باید برای «تداوم لغو تحریم‌ها» و نه برای «اعمال تحریم‌ها» تصمیم‌گیری و رای‌گیری نماید.

اگر موضوع، صرفاً اعمال تحریم‌ها بود، وتوی یکی از اعضای دائم شورای امنیت می‌توانست مانع از تصویبِ قطعنامه شود. اما «مکانیسم ماشه» به‌طور متفاوتی عمل می‌کند. در واقع، قطعنامه ۲۲۳۱ به هر «کشور مشارکت‌کننده در برجام» (آلمان، بریتانیا، فرانسه، چین و روسیه) این اختیار را می‌دهد که به تنهایی برای فعال کردن روند بازگرداندن قطعنامه‌های تحریمی تعلیق‌شده اقدام کند. در بیشتر موارد، این روند غیرقابل‌توقف است. همانطور که در ماده ۳۷ برجام و بندهای اجرایی ۱۱ و ۱۲ قطعنامه ۲۲۳۱ پیش‌بینی شده است، روند فعال‌سازی با ارائه اطلاعیه عدم پایبندی توسط هر کشور مشارکت‌کننده در برجام به شورای امنیت آغاز می‌شود. از آن نقطه به بعد، اعضای شورا می‌توانند قطعنامه‌ای را برای حفظ لغو تحریم‌های پیش از سال ۲۰۱۵ علیه ایران پیشنهاد دهند که می‌تواند توسط هر یک از اعضای دائم شورای امنیت وتو شود.

یکی از راهکارها برای ایران این است که باید با رایزنی‌های فشرده دیپلماتیک با طرفین برجام و همچنین سایر اعضای شورای امنیت، مانع از قرار گرفتن این موضوع در دستور کار شورا گردد. چون اگر موضوع در دستور کار قرار بگیرد و تا یک ماه قطعنامه تداوم تعلیق تحریم‌های تصویب نشود، جریان اُمور به‌صورت خودکار به ضرر ایران پیش رفته و عملاً برجام هم به پایان می‌رسد.

قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل متحد علیه برنامه هسته‌ای ایران

قطعنامه‌های شورای امنیت علیه برنامه هسته‌ای ایران ضمن آنکه مجموعه تحریم‌های جدیدی را علیه جمهوری اسلامی ایران به تصویب می‌رساند، چارچوب قانونی جدیدی را نیز در اختیار آمریکا قرار داد تا حلقه تحریم‌های یکجانبه خود علیه ایران را تنگ‌تر و تنگ‌تر کند. پس از محکومیت برنامه هسته‌ای ایران طی شش قطعنامه شورای امنیت، موضوع برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی ابعادی بین‌المللی به خود می‌گیرد و این شرایط، بهترین فرصت را برای آمریکا فراهم ساخت تا با توجه به هژمونی سیاسی- اقتصادی خود در جهان، ضمن آنکه متحدان غربی خود را در استراتژی تحریمی خود علیه ایران بسیج و شریک کرد، سایر کشورها و شرکت‌های جهان را ناچار به پیروی از سیاست‌گذاری تحریمی آمریکا علیه ایران کرد.

همانطور که ملاحظه خواهیم کرد، تحریم‌های مندرج در این شش قطعنامه، صرفاً برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی را هدف قرار می‌دهند و تلاش بر آن است که تمامی فعالیت‌ها، چه از سوی کشورها، اشخاص حقوقی و حقیقی در ارتباط با توسعه برنامه هسته‌ای ایران را محدود کند. تحریم‌های شورای امنیت همچنین تلاش می‌کنند تا ظرفیت نظامی ایران را با تحریم صادرات هرگونه سلاح و تجهیزات نظامی تضعیف کند.

اما، در مجموعه تحریم‌های شورای امنیت، ما هیچ اثری از تحریم‌هایی که اقتصاد ایران را مستقیماً هدف قرار می‌دهند، نمی‌بینیم. تحریم بانک سپه و کشتیرانی جمهوری اسلامی، صرفاً به لحاظ ارتباطات مشکوک این دو نهاد با پرونده هسته‌ای ایران صورت گرفته است.

قطعنامه شماره ۱۶۹۶: نخستین قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره پرونده هسته‌ای ایران بود که در ۳۱ ژوئیه سال ۲۰۰۶ تصویب شد. این قطعنامه با ۱۴ رأی موافق و یک رأی مخالف (قطر)، به تصویب رسید. این قطعنامه به ایران مدت یک ماه مهلت داد تا فعالیت‌های هسته‌ای خود در زمینه غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند. نخستین قطعنامه شورای امنیت فاقد اقدام‌های تنبیهی علیه ایران بود، اما سند الزام‌آوری برای ایران بود تا مفاد مندرج در این قطعنامه را رعایت کند. این قطعنامه در چارچوب ماده ۴۰ منشور ملل متحد صادر شده بود. در ماده ۴۰ اقدام‌های تنبیهی علیه ایران منظور نشده است، اما عدم اجرای خواست‌های مندرج در این ماده، ایران را با واکنش‌های پیش‌بینی‌شده در ماده ۴۱ فصل هفتم منشور ملل متحد که در برگیرنده اقدامات تنبیهی می‌باشد روبرو خواهد کرد.

قطعنامه شماره ۱۷۳۷: دومین قطعنامه شورای امنیت در ۲۳ دسامبر سال ۲۰۰۶ با رأی هر ۱۵ کشور حاضر در شورای امنیت به تصویب رسید. شورای امنیت با صدور این قطعنامه‌، مجموعه تحریم‌هایی شامل تحریم تأسیسات حساس هسته‌ای و توقیف دارایی‌ها و شرکت‌های ایرانی مرتبط با برنامۀ هسته‌ای ایران را به تصویب رساند و به ایران مدت ۶۰ روز فرصت داد تا برنامه غنی‌سازی اورانیوم را به حالت تعلیق درآورد.

قطعنامه شماره ۱۷۴۷: سومین قطعنامه شورای امنیت در ارتباط با پرونده‌ی هسته‌ای ایران بود که در تاریخ ۲۴ مارس سال ۲۰۰۷ میلادی، با رأی موافق تمامی پانزده عضو شورای امنیت سازمان ملل متحد، به تصویب رسید. این قطعنامه، همکاری تمامی کشورهای جهان با شرکت‌های ایرانی را که در زمینه انرژی هسته‌ای فعالیت دارند، منع کرده است. همچنین، ممنوعیت صادرات و واردات سلاح‌های سنگین به ایران نیز از دیگر موارد مندرج در این قطعنامه است. این قطعنامه در برگیرنده دومین مجموعه تحریم‌های شورای امنیت، شامل تحریم‌های جدید مالی و تسلیحاتی علیه ایران بود. این تحریم‌ها توقیف دارایی‌ها را به ۲۸ گروه، شرکت‌ها و اشخاص دیگری که در فعالیت‌های حساس هسته‌ای ایران یا تولید موشک‌ها شرکت داشتند، یا از آن حمایت می‌کردند، افزایش داد. بانک سپه و شرکت‌های مرتبط با سپاه پاسداران نیز از جمله نهادهایی بودند که نام آن‌ها در این دور از تحریم‌ها اضافه شد. این قطعنامه خواستار اجرای فصل هفتم از بند ۴۱ منشور سازمان ملل شد با حذف اقدام نظامی علیه ایران شد.

قطعنامه ۱۸۰۳: چهارمین قطعنامه شورای امنیت در سوم مارس سال ۲۰۰۸ به تصویب رسید. این قطعنامه، تحریم‌های اعمال‌شده در قطعنامه‌های قبل شورای امنیت علیه ایران را تشدید کرد. افزون بر آن، به موجب این قطعنامه، تمامی کشورهای عضو سازمان ملل متحد موظف گردیدند تا تمامی محموله‌های مشکوک دریایی و هوایی به مقصد ایران و بالعکس را، مورد بازرسی قرار دهند. این قطعنامه، ممنوعیت اقلام دادوستد کالاهایی را که کاربردهای دوگانه نظامی‌ و غیرنظامی دارند را گسترش داد. ممنوعیت‌ها، همچنین شامل فروش تمامی فناوری‌ها در این زمینه‌ها به ایران بود.

قطعنامه شماره ۱۸۳۵: پنجمین قطعنامه شورای امنیت در ۲۷ سپتامبر سال ۲۰۰۸ با رأی موافق همه ۱۵ عضو شورای امنیت به تصویب رسید. این قطعنامه، حاوی تحریم‌های تازه‌ای علیه ایران نبود و صرفاً از ایران می‌خواست چهار قطعنامه پیشین شورای امنیت را هرچه سریع‌تر به موقع اجرا گذارد.

قطعنامه شماره ۱۹۲۹: ششمین قطعنامه شورای امنیت علیه ایران در تاریخ ۹ ژوئن سال ۲۰۱۰ به تصویب رسید. این قطعنامه، ایران را از کلیه فعالیت‌های تجاری مرتبط با غنی‌سازی اورانیوم، مواد هسته‌ای و فناوری با دیگر کشورها محروم می‌کند. همچنین تمامی کشورهای عضو سازمان ملل متحد را از انتقال هرگونه سلاح و تجهیزات نظامی، سیستم‌ها و قطعات مرتبط با آن‌ها به ایران منع می‌کند. این قطعنامه همچنین تحریم‌های تازه‌ای را علیه ایران وضع کرد. تحریم سپاه پاسداران و شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی از موارد مهم تحریم‌های مندرج در قطعنامه ششم شورای امنیت بوده است.

تحریم‌های اتحادیه اروپا علیه ایران

پس از قطعنامه شماره ۱۹۲۹ شورای امنیت، تحریم‌های اتحادیه اروپا علیه ایران به تدریج به گستردگی تحریم‌های یکجانبه آمریکا علیه ایران شد. از جمله تحریم‌های اتحادیه اروپا می‌توان به تحریم خرید نفت ایران که در ۲۳ ژانویه سال ۲۰۱۲ تصویب و در اول ژوئیه سال ۲۰۱۲ وارد مرحله اجرایی شد، اشاره کرد. تعلیق دارایی‌های بانک مرکزی و تحریم سویفت بانکی با هماهنگی آمریکا و اتحادیه اروپا در ۱۷ مارس سال ۲۰۱۲ به مرحله اجرا رسید. ممنوعیت مبادلات بین بانک‌های ایرانی در اروپا، مسدود کردن تمامی اعتبارات بانکی کوتاه‌مدت به ایران، و ممنوعیت واردات گاز ایران و صادرات بسیاری از فلزات، از جمله آلومینیوم در اکتبر سال ۲۰۱۲ اجرایی گردید. همانطور که گفته شد، اتحادیه اروپا در زمینه اعمال تحریم‌ها علیه ایران، سیاست‌های همسانی را با هماهنگی آمریکا در پیش گرفت.

گاه‌شماری رویدادهای پس از توافق اتمی وین؛ چرا به نقطه بحرانی امروز رسیدیم؟

گروه بحران در یک مقاله تحلیلی به این موضوع پرداخته است. در زیر برگردان و خلاصه بخش‌های عمده این مقاله آورده شده است:

● در ژوئیه ۲۰۱۵ ایران و قدرت‌های بزرگ (گروه ۵+۱) موافقت کردند در ازای پذیرش محدودیت‌هایی بر برنامه هسته‌ای ایران از لغو تحریم‌ها علیه این کشور حمایت کنند. به شهادت ۱۳ گزارش سه‌ماهه آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، ایران به تمامی تعهدات برجامی خود به‌طور کامل عمل می‌کرد. به‌غیر از تحریم‌های شورای امنیت و اتحادیه اروپا برداشتن تحریم‌های گسترده امریکا با سرعت بسیار کمتری در جریان بود.

● پس از خروج ایالات متحده از این توافق در سال ۲۰۱۸ و اعمال کمپین «فشار حداکثری» از سوی دولت اول دونالد ترامپ، روند فروپاشی این توافق آغاز شد. این کمپین، تحریم‌های یکجانبه ایالات متحده را بازگرداند و به نحو بی‌سابقه‌ای گسترش داد.

● با خروج آمریکا از توافق اتمی، سه کشور اروپایی عضو برجام (بریتانیا، فرانسه و آلمان) به ایران قول دادند تا اثرات اقتصادی تحریم‌های تازه‌اعمال‌شده از سوی ایالات متحده را جبران کنند.

● در ماه مه ۲۰۱۹، پس از گذشت یک سال نه‌تنها اروپایی‌ها نتوانستند اثرات اقتصادی تحریم‌های تازه‌اعمال‌شده ایالات متحده را جبران کنند، بلکه اکثریت شرکت‌های اروپایی از ترس تحریم‌های فراسرزمینی آمریکا همکاری با ایران را متوقف کردند. در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی شروع به نقض تعهدات عدم اشاعه خود تحت برجام کرد.

● در ژانویه ۲۰۲۰، سه کشور اروپایی عضو برجام با تأکید به افزایش عدم پایبندی ایران به تعهداتش سازوکار حل اختلاف (DRM) برجام را فعال کردند. در عین حال، آنها همچنین برای خروج از بن‌بست از طریق «گفت‌وگوی دیپلماتیک سازنده» در چارچوب برجام امیدوار بودند. در این مرحله، قصد آنها به هیچ‌وجه فعال کردن مکانیسم ماشه نبود.

● در اوت ۲۰۲۰، دولت اول ترامپ تلاش‌های گسترده‌ای را آغاز کرد تا سازوکار اعمال مجدد تحریم‌ها که در قطعنامه ۲۲۳۱ پیش‌بینی‌شده بود را علیه ایران فعال کند. در عمل، سایر اعضای شورای امنیت از جمله سه کشور اروپایی عضو برجام این ابتکار آمریکا را فاقد زمینه لازم حقوقی دانستند. آنها معتقد بودند ایالات متحده، با خروج از توافق، دیگر نمی‌تواند «شرکت‌کننده‌ای» باشد که بتواند از این سازوکار در نظر گرفته شده در قطعنامه ۲۲۳۱ استفاده کند. شکست آمریکا در برابر شورای امنیت برای فعال کردن مکانیسم ماشه علیه ایران با اعمال تحریم‌های بسیار گسترده واشنگتن و فرو رفتن بیشتر ایران در عدم پایبندی به توافق همراه بود، در این شرایطِ تازه، کشورهای اروپایی در برابر کمپین فشار حداکثری آمریکا علیه ایران و اعمال تحریم‌های فراسرزمینی این کشورعلیه همه کشورهای جهان و شرکت‌هایی که با ایران تعامل بکنند، کاملاً ناتوان بودند. در این شرایط، برجام نیز از محتوا خالی شد و بیشتر به ظرفی بی‌محتوا شباهت داشت.

● در اکتبر ۲۰۲۰، محدودیت‌های سازمان ملل متحد برای فروش سلاح‌های متعارف به ایران و خرید این‌گونه تسلیحات از ایران پایان یافت.

● در ژانویه ۲۰۲۱، دولت جو بایدن، در ایالات متحده، روی کار آمد و پس از یک دوره مشورت داخلی، تلاش‌هایی را برای احیای برجام آغاز کرد. با این حال، مذاکرات غیرمستقیمی که در آوریل ۲۰۲۱ در وین آغاز شد در سپتامبر ۲۰۲۲ نا فرجام ماند. عدم موفقیت در احیای برجام و اختلافات عمیق‌تر بین شرکت‌کنندگان آن، که به عنوان گروه ۱+۴ شناخته می‌شوند، به‌ویژه به دلیل جنگ روسیه در اوکراین، مانع از دیدار جمعی طرف‌های برجام برای بیش از سه سال شد. با این حال، گروه‌های مختلف شرکت‌کنندگان همچنان به گفت‌وگو با یکدیگر ادامه می‌دهند. در اکتبر ۲۰۲۳، محدودیت‌های سازمان ملل متحد بر برنامه موشکی ایران، به عنوان بخشی از «روز گذار» پیش‌بینی‌شده در برجام، و از جمله تحریم‌هایی که در مجموع ۸۴ فرد و نهاد را هدف قرار می‌داد، منقضی شد. با این حال، اتحادیه اروپا و بریتانیا محدودیت‌های مربوطه خود را با استناد به عدم پایبندی ایران به برجام کماکان حفظ کردند.

● در نیمه اول سال ۲۰۲۵، ایران با دولت دوم ترامپ وارد دیپلماسی هسته‌ای شد. دولت دوم در ماه‌های آوریل و مه، با میانجیگری عمان، پنج دور مذاکره با تهران برگزار کرد، اما این مذاکرات به توافق جدیدی منجر نشد.

● در ژوئن ۲۰۲۵، با استناد به عدم همکاری ایران با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به قطعنامه‌ای رأی مثبت دادند که بر اساس آن ایران را به دلیل عدم انجام تعهدات پادمانی خود در چارچوب پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای، به عنوان کشور متخلف اعلام می‌کرد.

● در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، اسرائیل حمله‌ای را علیه زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی ایران آغاز کرد که منجر به تقریباً دو هفته جنگ شد و طی آن ایالات متحده نیز به سه تأسیسات هسته‌ای ایران در فوردو، نطنز و اصفهان حمله کرد. از آن زمان، ایران همکاری با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را به حالت تعلیق درآورده است و هیچ بازرسی بین‌المللی در سایت‌های هسته‌ای ایران انجام نشده است. ششمین دور مذاکرات بین ایالات متحده و ایران که قرار بود اواسط ژوئن برگزار شود نیز لغو شد، اگرچه طبق گزارش‌ها، دو طرف همچنان در تماس بوده‌اند.

با این اوصاف، اگر مکانیسم ماشه واقعاً فعال شود، تهران مطمئناً این اقدام را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت. مقامات ایرانی در پاسخ به فعال کردن مکانیسم ماشه احتمال خروج از پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) را مطرح کرده‌اند که طبق ماده دهم این پیمان، مستلزم اعلام نظر آن سه ماه پیش از خروج است، با این حال، این تهدید احتمالاً یک موضع حداکثری است که جایی برای اقدامات کمتر رادیکال، اما همچنان قابل توجه، با هدف کاهش تعهدات بین‌المللی ایران در زمینه عدم اشاعه باقی می‌گذارد. به عنوان مثال، ایران ممکن است بدون خروج از (NPT)، توافق جامع پادمان‌های سال ۱۹۷۴ خود با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را که پارامترهای دسترسی و کنترل آژانس بر مواد هسته‌ای در ایران را تعیین می‌کند، فسخ کند.

اجرای مکانیسم ماشه، شش قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد را که بین سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰ تصویب شده بود، مجدداً علیه ایران برقرار می‌کند. اولین مورد از این قطعنامه‌ها، قطعنامه ۱۶۹۶ (سال ۲۰۰۶)، از ایران می‌خواست که «تمام فعالیت‌های مرتبط با غنی‌سازی و بازفرآوری اورانیوم را به حالت تعلیق درآورد». ایران، در آن زمان و اکنون، همچنان معتقد بود و هست که بر اساس پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT)، حق غنی‌سازی دارد. سپس با وخیم‌تر شدن بن‌بست دیپلماتیک بر سر فعالیت‌های هسته‌ای‌اش، شورای امنیت مجموعهٔ فزاینده‌ای از تحریم‌ها را علیه ایران تصویب کرد. این تحریم‌ها توسط کمیته‌ای که در سال ۲۰۰۶ ایجاد شد و توسط گروهی متشکل از هشت متخصص که چهار سال بعد مأموریت خود را دریافت کردند، پشتیبانی و نظارت می‌شدند.

چارچوب قابل مشاهده قطعنامه‌های سازمان ملل علیه ایران، دامنه بسیار گسترده‌ای داشت. به عنوان مثال، تهران از دستیابی به فناوری‌های مرتبط با هسته‌ای منع می‌شد، در حالی که افراد و نهادهای مرتبط با برنامه هسته‌ای تحت تحریم قرار گرفتند. این کشور همچنین با محدودیت‌های قابل توجهی در واردات تسلیحات متعارف و توسعه موشک‌های بالستیک مواجه شد که به تحریم تسلیحاتی (همه تسلیحات از تانک گرفته تا هواپیما) منجر شد. افراد و نهادهای مرتبط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست تحریم‌ها قرار گرفتند. خصوصاً قطعنامه‌های تحریمی از کشورهای عضو می‌خواستند که کشتی‌های ایرانی را از نظر قاچاق بازرسی کنند. این قطعنامه‌ها همچنین شامل قرار دادن شرکت‌های کشتیرانی ایرانی در فهرست سیاه، افزایش نظارت بر بخش مالی ایران و مسدود کردن دارایی‌ها یا ممنوعیت سفر برای ده‌ها فرد و شرکت ایرانی بود.

پس از اعمال مجدد، تحریم‌ها طبق قوانین بین‌المللی الزام‌آور هستند. در عمل، برخی از کشورها ممکن است الزامات اجرایی را نادیده بگیرند، اما حداقل برخی احتمالاً آنها را با دقت اجرا خواهند کرد. با توجه به سخت‌تر شدن نگرش‌های منطقه‌ای نسبت به تهران، نه‌تنها به دلیل مسئله هسته‌ای، بلکه همچنین به دلیل تأمین تسلیحات ایران برای روسیه، بازداشت چندین تبعه اروپایی و نگرانی‌ها در مورد توطئه‌های فراسرزمینی، کشورهای اروپایی به‌ویژه احتمالاً این کار را خواهند کرد. لغو تحریم‌ها در سطح سازمان ملل تا زمانی که یکی از کشورهای عضو دائم شورای امنیت (مثلاً آمریکا) که از تحریم‌ها حمایت می‌کند، و مایل به وتوی قطعنامه‌ای برای لغو این اقدامات باشد، عملاً غیرممکن خواهد بود.

دیدگاه ایران چیست؟

در تهران، ممکن است نوعی عقب‌نشینی یا کم‌اهمیت جلوه دادن تأثیر بازگرداندن محدودیت‌های تحریمی سازمان ملل وجود داشته باشد، به‌ویژه از آنجا که اثرات مالی این تحریم‌ها، در مقایسه با تحریم‌های گسترده یکجانبه اعمال‌شده توسط ایالات متحده ناچیز به نظر می‌رسد. با این حال، با توجه به دامنه گسترده آنها و تلاش‌های بالقوه برای اجرای آنها به رهبری غرب، نمی‌توان آنها را صرفاً اقدامات نمادین دانست. این واقعیت که این اقدامات با توجه به دشواری ایجاد اجماع بین اعضای دائم شورای امنیت، به راحتی قابل برگشت نیستند، همچنین خطر تشدید نگرانی‌ها در باره اقتصادی که از قبل با تورم بالا، مشکلات ارزی و مشکلات زیرساختی فزاینده و جدی مواجه است، وجود دارد.

واکنش احتمالی چین و روسیه چه خواهد بود؟

تروئیکای اروپایی طرح‌های خود برای اعمال مجدد تحریم‌ها علیه ایران را با واشنگتن در میان گذاشته است و از حمایت آمریکا بهره‌مند خواهد شد، اما انتظار می‌رود روسیه و چین موضعی تند و انتقادی اتخاذ کنند. تهران در ماه‌های اخیر مذاکرات دوجانبه و سه‌جانبه‌ای با مسکو و پکن داشته و احتمالاً هماهنگی‌های مقدماتی برای اعمال مجدد تحریم‌ها را انجام داده است. روسیه و چین قطعاً در حوزه چندجانبه از تهران حمایت می‌کنند: هر دو با قطعنامه شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی که توسط تروئیکای اروپایی در ماه ژوئن تهیه شده بود، مخالفت کردند. روسیه معتقد بود که این سه کشور اروپایی «هیچ مبنای سیاسی، حقوقی یا رویه‌ای» برای فعال کردن مکانیسم ماشه ندارند، در حالی که چین هشدار داده که این کار «فقط تنش‌ها و رویارویی‌ها را تشدید می‌کند و تلاش‌های دیپلماتیک را بیشتر تضعیف می‌کند». هر دو کشور پیش از این یادداشت‌های توضیحی به شورای امنیت ارسال کرده‌اند و استفاده از مکانیسم ماشه را به چالش کشیده‌اند.

زمان‌بندی سه کشور اروپایی برای فعال‌سازی مجدد مکانیسم ماشه پیش از تصدی ریاست دوره‌ای روسیه بر شورای امنیت در ماه اکتبر، نشان‌دهنده تمایل آنها برای اجتناب از هرگونه مانور رویه‌ای با هدف تضعیف آن از سوی روسیه است. اما حتی اگر سه کشور اروپایی موفق شوند (که با توجه به دشوار بودن دستکاری این روند، محتمل است)، پکن و مسکو همچنان می‌توانند در اجرا و اعمال قطعنامه‌های دوباره وضع شده علیه ایران اختلال ایجاد کنند. یکی از میدان‌های نبرد می‌تواند بازسازی کمیته تحریم‌ها باشد که توسط قطعنامه ۱۷۳۷ تأسیس‌شده بود و با لازم‌الاجرا شدن برجام در سال ۲۰۱۵ منحل شد. اعضای شورا، به‌ویژه روسیه، می‌تواند با جلوگیری از انتصاب رئیس برای کمیته ۱۷۳۷ یا بایکوت مشورت‌های آن، تلاش کند تا مانع اجرا و تضعیف مشروعیت تحریم‌های دوباره وضع شده سازمان ملل شوند.

روسیه و چین همچنین می‌توانند تلاش‌های آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، برای انتصاب یک هیئت جدید از کارشناسان (هیئت قبلی نیز در سال ۲۰۱۵ منقضی شد) برای نظارت بر بازگرداندن تحریم‌های پیش‌بینی‌شده تحت مکانیسم ماشه را خنثی کنند. اگرچه این هیئت برای کمک به کمیته تحریم‌ها در نظر گرفته شده است، اما یک نهاد مستقل تحت نظارت دبیرکل است. پکن و مسکو می‌توانند انتخاب برخی از کارشناسان را مسدود کنند، همانطور که با سایر هیئت‌های منصوب سازمان ملل انجام داده‌اند. اعضای دلسوز مجمع عمومی سازمان ملل نیز می‌توانند مداخله کنند: آنها می‌توانند از طریق کمیته پنجم مجمع که بر بودجه سازمان ملل نظارت دارد، برای مسدود کردن بودجه برای انتصاب یک هیئت جدید از کارشناسان تلاش کنند.

در تئوری، هیچ یک از این اختلافات بر سر نظارت و اجرا نمی‌تواند بر اعتبار تحریم‌های اعمال‌شده تأثیر مهمی بگذارد، اما بحث‌های پیرامون آنها می‌تواند بر برداشت اعضای سازمان ملل از مشروعیت تحریم‌ها و تمایل آنها به اجرای این اقدامات تأثیر بگذارد. با این اوصاف، بعید است که واکنش تند ایران به اعمال مجدد تحریم‌ها، که شامل خروج آن از (NPT) می‌شود، حتی توسط کشورهایی که با تصمیم سه کشور اروپایی مخالف هستند، به‌ویژه روسیه و چین، مورد استقبال قرار گیرد.

آیا در نهایت توافقی حاصل خواهد شد، چگونه؟

اگر سه کشور اروپایی تصمیم به فعال کردن (مکانیسم ماشه) بگیرند، دوره انتظار ۳۰ روزه قبل از بازگرداندن قطعنامه‌های قدیمی هنوز می‌تواند دریچه‌ای برای مذاکرات فراهم کند. این زمان تا حدودی مساعد است، زیرا همزمان با هفته سالانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد است. هفته‌ای که رهبران ارشد جهان در نیویورک گرد هم می‌آیند تا راه‌های جلوگیری از اجرای قطعنامه‌ها را بررسی کنند. اگر چنین تلاشی موفقیت‌آمیز باشد، می‌تواند برای تعلیق این روند (فعال کردن مکانیسم ماشه) کافی باشد. اما حتی اگر این اتفاق بیفتد، احتمالاً این موضوع به زودی دوباره مطرح خواهد شد، مگر اینکه واشنگتن و تهران بتوانند بر سر شرایطی که قبل از جنگ ژوئن فراتر از دسترس آنها بود، به توافقی دست یابند. احتمالاً رسیدن به توافق در مورد آنها اکنون حتی دشوارتر از گذشته خواهد بود.

همانطور که گروه بحران پیش‌تر تأکید کرده است، بازگرداندن بازرسان و دسترسی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و ادغام فعالیت‌های غنی‌سازی ایران در چارچوب یک کنسرسیوم هسته‌ای چندملیتی در ازای کاهش تحریم‌ها می‌تواند پایدارترین راه‌حل برای رفع نگرانی‌های جهانی در ارتباط با عدم اشاعه باشد. تعهد دو کشور ایران و اسرائیل مبنی بر عدم تجاوز به یکدیگر، می‌تواند راه را برای چنین توافقی هموار کند و خطر ناآرامی‌های بیشتر در منطقه را کاهش دهد. اما آنچه شانس موفقیت این مسیر را تضمین می‌کند، اقدام مقتضی و تعهد دو طرف اصلی، یعنی ایران و ایالات متحده خواهد بود.





iran-emrooz.net | Wed, 27.08.2025, 22:04
تجزیه‌طلبی و انگارۀ گفتگو با تجزیه‌طلبان

محمد عثمانی

حاشیه‌ای بر گفتار دکتر حاتم قادری در برنامۀ «گذار به ایران متفاوت» به همراه با شهریار آهی

مقدمه

تجزیۀ ایران دشواره‌ای است که از دورۀ شکل‌گیری دولت مطلقه مدرن (عصر پهلوی اول) به عنوان خطری مطرح از سوی حاکمیت ایران بیان شده است. پیش از این، سرزمین ایران در قالب «ممالک محروسه» به ایالت‌ها و ولایت‌های مختلفی تقسیم می‌شد که بنیان تکثر ساختاری آن‌ها متکی بر مرکزیت تهران (عصر قاجاریه) یا اصفهان و قزوین (عصر صفوی) بود. نظم جدید مرکزگرا، تکثر قدرت را با برانداختن خان‌های قدرتمند و تبدیل نظام ایالتی ولایتی به استانی از بین برد. این نظم جدید، متناسب با شرایط دولت مدرن بود؛ اما چندان ارتباطی با شرایط قومی و زبانی متکثر در ایران نداشت. از این‌رو، رضا شاه با توصیه نخبگان همراه، فرآیند نظم دولت مطلقه مدرن را با توان نیروی نظامی و ارتش صورت‌بندی کرد. این امر خارج از مقولۀ اقناع جمعی و تحول در ذهنیت مردم همسو با برساختن دولت مدرن بود. بر این اساس، خطر گریز از مرکز و تجزیۀ ایران به مثابۀ یک دشواره و ترس در بنیان فکری حاکمیت مرکزگرای ایران باقی ماند.

اقوام ایرانی با توجه به انگارۀ تقسیم قدرت در سرزمین پهناور، بر مناطق تحت سکونت خود اعمال قدرت می‌کردند و در مناسبات قدرت، خود را تابع مرکز و حافظ امنیت و یکپارچگی سرزمین می‌دانستند. خان‌های عرب، کرد، بلوچ، ترک، لر و بختیاری و... در غیاب ارتش قوی ملی و فراگیر، ضامن امنیت و یکپارچگی ایران بودند. این شرایط با برساختن ارتش ملی منظم و در چارچوب مناسبات دولت-ملت، قدرت خان‌ها را نابود کرد و اعمال حاکمیت از سوی دولت مرکزی بر پیرامون صورت گرفت. حال از آن روزگار، تجزیه‌طلبی انگاره‌ای پُرمخاطره و متضاد با کلیت سرزمینی ایران به مثابۀ یک خطر گوشزد می‌شود. البته تلاش قدرت‌های بزرگ یا کشورهای متعارض با ایران برای تفکیک ایران را دور از نظر نباید داشت؛ اما مسئله تجزیۀ ایران به عنوان یک خطر از جانب اقوام ایرانی را من دور از واقع می‌دانم. دلایل تاریخی، فکری و فرهنگی برساختۀ ایران، مانع اصلی این تفکک قومی در ایران است. اما با وجود آن، بیش از چهار دهه حکومت ج.ا.ا و سیاست‌های تبعیضی و ناعادلانه نسبت به اقوام، ایدۀ گریز از مرکز را در میان برخی از این اقوام تشدید کرده است، با این وجود، این ایده را نمی‌توان به انگاره‌ای قوی و غالب در میان اقوام ایرانی دانست.

در این میان، دکتر حاتم قادری، استاد بازنشسته دانشگاه تربیت مدرس در تهران و اندیشمند مسائل فکری و فرهنگی ایران برای اولین بار در قالب طرحی برای ایران آینده، بحث با تجزیه‌طلبان و گفتگوی تعاملی با آنان را به شیوۀ مدنی مطرح کرده است. وی این ایده را در برنامۀ یوتیوبی جناب حسین رزاق با عنوان «استودیو پات» در گفتگو با شهریار آهی مطرح کرده است. در حاشیۀ این گفتار دکتر حاتم قادری، پاره‌ای از نکات مهم در باب ایران آینده ضرورت می‌یابد.

ایران و مخاطرات تجزیه‌طلبی آن در آینده از دیدگاه حاتم قادری

حاتم قادری، اندیشمندی که امروزه مسائل ایران را مورد تأمل قرار می‌دهد، از موضع آکادمیکی، راه‌حل‌هایی برای دشواره‌های ایران عرضه می‌کند. وی از این رهیافت در میزگرد گفتگویی با شهریار آهی، برای اولین بار به دشواره کثرت‌گرایی قومی در ایران و خطر تجزیه‌طلبی به صورت علنی واکنشی از موضع یک اندیشمند علوم سیاسی در راستای ارائه راه‌حل اقدام می‌کند. من با نقل به مضمون ایدۀ حاتم قادری به بسط این سخنان دکتر قادری در چارچوب ارائه راه‌حلی برای گذار می‌پردازم.

او سخن از شورایی می‌کند که اعضای آن از «پل‌سازان» آینده ایران خواهند بود. افرادی که در میان افراد قومیت، جامعه و گروه اجتماعی خود از مقبولیت عمومی برخوردار باشند و به نیکی، درستی و پاک‌دستی معروف باشند. بی‌تردید، دکتر قادری این ایده را در غیاب شخصیت ملی رهبری‌کنندۀ جریان گذار و ضررهای ناشی از اتکا به یک شخص، از رهبری شورایی افراد پل‌ساز سخن می‌گوید. مراد ایشان از پل‌سازان این است که امروز با توجه به وضعیت تکثرگرایی سیاسی و فکری و عدم امکان ایجاد شرایط وحدت، این افراد مقبول با اهدافی مشخص و با نگاهی ملی متوجه ایران و ایرانیان خواهند شد تا بنیان عدالت، زدودن نابرابری و فقر و ایجاد آزادی را در جامعه نهادینه سازند.

از مهم‌ترین نکاتی که قادری به آن اشاره می‌کند، نقش این شورا در مواجهه با افراد نظام سابق است. وی مواجهۀ کینه‌توزانه و دشمنانه با این افراد را زمینه‌ساز افتادن در تله‌ای دیگر تلقی می‌کند؛ امری که در ادبیات شعری ما به این شیوه مطرح شده است که: «خون به خون شستن محال آمد محال». سپس وی اشاره دارد که تمام افراد و گروه‌های ایرانی با هر گرایش فکری از ارزشی، ملحد، دینی و...، ایرانی هستند و حق همزیستی در بهترین شرایط را دارند. قادری معتقد است که مردم ایران آسیب دیده‌اند؛ آسیبی که در سال ۱۳۵۷ در اثر داروی ناصحیح تجویزی به آنان رسیده است. حال در این شرایط نباید با طرح سخنان تعصبی، آنان را درگیر فرآیندهای تجربه شده گذشته کرد.

قادری بر این باور است که شورای پل‌سازان باید از مردم ایران زمان بخرد؛ یعنی مدیریت آنان بر دوران گذار با آرامش و اطمینان در راستای ایجاد خودآگاهی اجتماعی و آگاهی‌سازی اجتماعی در فرآیند زمانی پنج سال استمرار یابد. این طرح قادری نقطه عزیمتی برای گام‌های استوار مهم پیش‌روی ایران و ایرانیان خواهد بود؛ زیرا وی معتقد است، اگر مردم ایران به آگاهی برسند و نسبت به راهی که در پیش دارند با خودآگاهی گام بردارند، آنگاه در این لحظه نباید از مسیر درست پیش‌روی ایران و ایرانیان ترسید و باید به مردم و خواسته‌های آنان اطمینان کرد. ترس زمانی رخ می‌نماید که ایرانیان در مسیر تکرار تاریخ و عدم درس‌آموزی از گذشته قرار گیرند. به جای توجه به آینده، با نگاه به عقب و گذشته، رویکرد نوستالژیک به فکر انتقام و خون‌خواهی باشند؛ حرکتی دور تاریخی که استمرار در انحطاط را به همراه خواهد داشت.

قادری شرایط امروزین ایران و حرکت در مسیر گذار را یک فرصت تاریخی می‌داند که شورای پل‌سازان باید دو اقدام بزرگ را صورت دهند:

الف: طرح یک سوسیالیسم حداقلی

قادری با توجه به زخم‌های اقتصادی و تبعیض در توزیع ثروت در ایران دوران ج.ا، آن را برای دوران گذار امری ضروری می‌داند. امری که به‌وسیلۀ آن امکان زدودن فقر و رفع ناعادالتی با این رهیافت در مدیریت سرمایه‌های ملی صورت گیرد. شرایط الیگارشی بهره‌مند از ثروت و قدرت سیاسی و نظامی در سیستم ج.ا، باعث شده تا طبقه‌ای نوظهور بر تمام کشور سایه بیفکند و وضعیت همراهی و برخورداری را به وجود آورده است. شما برای رسیدن به ثروت و امکانات در سطوح گوناگون، فقط به یکی از اعضای این شبکه متصل شوی، به سرعت از همراهی با آنان نتایج برخورداری را به دست خواهی آورد. این وضعیت به آسانی تغییر نمی‌یابد. لذا لازم است در مواجهه به این شبکه الیگارشی، اعمال سیاست‌های سوسیالیستی حداقلی به سیاست توزیع ثروت به صورت عادلانه و تقسیم کار و مدیریت، متناسب با توانمندی، درایت و رقابت دست بزنند. هرچند دکتر قادری این وضعیت را برای دوران گذار و از سر ناچاری طرح می‌کند. او در مواضع خود اظهار داشته که با ثروت و ساختارهای سرمایه‌داری ناهمسو نیست.

ب: طرح یک فدرالیسم حداقلی

نکته‌ای که مایلم بر آن وقوف کنم و به بحث پیرامون آن بپردازم، این ایده است. برای اولین‌بار اندیشمندی از نخبگان دانشگاهی در ایران، با توجه به شرایط ایران و مناسبات اجتماعی آن به صورت واقع‌بینانه و بدون ترس و واهمه از خطرات ناشی از عدم‌اعتماد به اقوام، به طرح ایدۀ فدرالیسم حداقلی برای دوران گذار می‌پردازد. قادری به نیکی می‌داند که ایران سرزمینی پهناور و گسترده است. اداره این سرزمین از مرکز با توجه به تجارب برآمده از دوران پهلوی اول تا به امروز همراه با سیاست‌گذاری‌های نادرست برآمده از مرکز و بینش مرکزگرایی به پیرامون بوده است؛ امری که شکاف‌های دولت-ملت را عمیق، متراکم و متقاطع کرده است. حال قادری با این پیش‌فرض، اعتماد به مردم و اعتقاد به این مردم که آنان را با قومیت‌های خود معرفی می‌کنند، بر یک دال مرکزی به نام ایران متحد شدند و این اتحاد استمرار خواهد یافت.

وی می‌گوید که شورای پل‌سازان با اعتماد به مردم، تصمیمات محلی و بخش‌های اداری مردم مناطق مختلف را در همه ایران به افراد آن منطقه در سطوح بالای مدیریتی واگذار کنند. سپس پل‌سازان تلاش کنند تا در سیاست‌های کلان با بینش ملی، طوری طراحی شود که همه اطراف و اکناف مملکت به هم و با هم بودن، احساس نیاز کنند. در توضیح ایدۀ دکتر قادری از شرایط امروزین دهکدۀ جهانی می‌توان کمک گرفت. امروز هیچ کشوری به تنهایی، نمی‌تواند تمام نیازها و مایحتاج خود را تأمین کند. تقسیم‌کار و نیاز به ثروت و سرمایه، کشورها را به هم وابسته کرده است. حال از این زاویه اگر به ایران توجه کنیم، اقلیم ایران به گونه‌ای نیست که هر منطقه یا استانی به تنهایی و بدون نیاز به دیگر استان‌ها بتواند امور خود را اداره کند. این ضرورت، باعث می‌شود تا یک همبستگی در کشور به وجود آید که همه به هم نیاز داشته باشند. تجلی این امر در سیاست‌های کلان و انعکاس آن در مناطق مختلف، بستر توسعۀ موزون و برابر در تمام کشور فراهم می‌آید. امری که ضرورت نیاز به هم در کلیتی به نام ایران باید حس شود تا بستری برای تعامل، تعاطی و همکاری در این سرزمین به وجود آید. نتیجه این فرآیند، ایجاد هویت جمعی در سطح ملی در عین حفظ هویت قومی خواهد بود. همچنین از کلیتی جمعی به نام ایران هم حفاظت می‌شود.

قادری از این چشم‌انداز اظهار می‌دارد که وقتی در یک جامعه عدالت، برابری و آزادی محقق شود و اقوام در هم‌بودگی به تمام خواسته‌های خود برسند، چه کسی در فکر تجزیه و بیرون رفتن از نظمی به نام ایران خواهد بود؟! حرکت در مسیر درست مبتنی بر آگاهی و متناسب با شرایط حقیقی و عینی ایران باعث استحکام موجودیتی به نام ایران خواهد شد. از حرکت در این مسیر و اعتماد به مردم نباید ترسید.

سپس قادری با مثال آوردن از اسپانیا بیان می‌کند که در کاتالونیای اسپانیا گروهی خواهان جدایی و استقلال از اسپانیا هستند؛ راه‌حل درست، اجازه به طرح ایده برای این است که بتوان با آنان گفتگو کرد. تبدیل تجزیه به مفهومی تابو و طرح آن مساوی با برخوردهای خشن، امکانی برای برخورداری از حربۀ مظلومیت را در اختیار آنان قرار می‌دهد. سپس در وضعیت سرکوب و مبارزه، امکان مواجهۀ درست با تمام ایده‌ها از بین می‌رود.

از این موضع قادری بیان می‌کند؛ شاید در آینده، گروهی یا قومی در ایران در حال گذار، خواستار جدایی باشند. راهش این است که با آن‌ها باید گفتگو کرد. نکته مهمی که قادری بدان اذعان می‌کند این است که باید با آنان گفتگو کرد. از آن‌ها خواست در فرآیند گذار و مسیر دولت‌سازی با دیگر اقوام و با ایران ادامه دهند تا شرایط به وضعیت مناسب برسد. سپس اگر سیاست‌ها به سوی آینده ایرانی متفاوت از شرایط حال گام بردارد که در آن هر فردی متناسب با توانمندی و موقعیت برابر با دیگر افراد جامعه امکان برخورداری از مواهب اجتماعی و سیاسی پیدا کند؛ اگر عدالت توزیعی عادلانه محقق شود؛ اگر این حس در درون هر ایرانی مشتعل شود که ایران مُلک مُشاع همۀ ایرانیان است و تبعیضی به نام خودی و ناخودی بر بنیاد الیگارشی نباشد و رفع شود؛ چه کسی خواستار جدایی از ایران خواهد بود.

اگر در ابتدای انقلاب اسلامی، به جای مقابله و سرکوب کردها و عرب‌ها به خواسته‌های آنان توجه می‌شد و آنان را در مسیر دولت‌سازی مشارکت می‌دادند؛ اگر مسئولین از نخبگان اقوام تا شرایط استقرار نظم و دولت‌سازی وقت می‌خریدند و سپس آنان را در مسیر برساختن دولت دخیل می‌کردند، امروز فرآیند ترس از تجزیۀ ایران را پشت‌سر نهاده بودیم. این تجربه تاریخی اول انقلاب اسلامی را از این باب گفتم که ما آزمون‌هایی از این نوع در خوزستان، کردستان و خوزستان داشتیم؛ حال با توجه به آن تجارب، دکتر قادری راه‌حلی را در مقابل ایرانیان و نخبگان آن می‌گذارد. ما باید ایران را برای همۀ ایرانیان بسازیم و از سیاست «ایران برای هر که با من است یا با ایدئولوژی من است» عبور کنیم.

نتیجه‌گیری

دکتر حاتم قادری اندیشمندی آوانگارد در ایران امروز است. موقعیت دانشگاهی او، امکان فرهیختگی و درک واقعیت ایران و ایرانیان را به دور از عینک‌های جناحی، گروهی و ایدئولوژیک داده است. او ممکن است به مثابۀ یک فیلسوف سیاسی، ایده‌های آرمان‌گرایانه داشته باشد؛ اما اکنون در مواجهه با واقعیت ایران امروز از موضع یک اندیشمند واقع‌گرا و راه‌گشا به ایران، مسائل و دشواره‌های آن توجه می‌کند. این نقطه عزیمت حاتم قادری، سبب شده تا با مسئله تجزیۀ ایران به صورت واقع‌بینانه و با آزادی تمام به طرح دیدگاه بپردازد.

مسئله قومیت‌ها در ایران تا بدان جایی رسیده که هم از جانب دستگاه امنیتی حاکمیتی با سرپوش‌گذاری مواجه شده و هم از جانب نخبگان در سطح جامعه. این سرپوش نهادن و عدم گفتگو درباره آن، واکاوی و ارائه راه‌حل، آن را به معضلی بزرگ و خطری بالقوه برای ایران تبدیل کرده بود. اما حضور حاتم قادری به مثابۀ نخبه‌ای آوانگارد دانشگاهی، سد مانع گفتگو حتی با تجزیه‌طلبان را شکسته و باید برای بقای ایران و تمامیت ارضی آن هم گفتگو کرد و هم تلاش.

—————————-
* محمد عثمانی، دکتر در علوم سیاسی و پژوهشگر اندیشه سیاسی ایران و عرب است.
Mo.osmani56@gmail.com
[۱] در این نوشتار با تکیه بر سخنان دکتر حاتم قادری، ایده مطرح در آن گرفته شده، بسط و تشریح شده است. سخنان منسوب به دکتر قادری به صورت مضمونی از گفتگوی شگل گرفته در استودیو پات با همراهی شهریار آهی برگرفته شده است. از خوانندگان برای شنیدن سخنان دکتر قادری به یوتیوب استودیو پات مراجعه نمایند. تلاشم بر آن بوده که فهمی درست از کلام استاد قادری داشته باشم؛ اگر لغزشی در فهم باشد، ناشی از نویسنده این سطور است و امیدوارم که استاد بر شاگرد خود خورده نگیرند.



نظر خوانندگان:


■ جناب دکتر عثمانی گرامی،
سخن شما بسیار عالی و سنجیده است. من در این مباحث صاحب‌نظر نیستم، هرچند گاهی از جناب دکتر قادری شنیده‌ام و به ایشان ارادت دارم.
شما به نکته‌ای اساسی اشاره می‌کنید که متأسفانه در میان ایرانیان چندان رایج نیست؛ چه در میان نخبگان و چه در میان عوام، تقریباً به یک اندازه کمیاب است: شهامت رویارویی با چالش‌های پیرامون.
مثال معروف «ان‌شاءالله بز است» را همه شنیده‌ایم؛ ما ایرانیان عادت کرده‌ایم مسائل را مطابق میل و دلخواه خویش تصور کنیم، نه بر اساس واقعیت. یا مثل کبک که سر زیر برف می‌برد تا خطر را نبیند. سوئدی‌ها هم ضرب‌المثل مشابهی دارند: «جارو کردن خاشاک زیر فرش»؛ یعنی پنهان‌کردن مشکل تا زمانی دیگر.
اما باید به هم‌ولایتی‌ها گفت که ایران، خواسته یا ناخواسته، در تمامی عرصه‌های زندگی عمومی خویش دچار پارادایم‌شیفت است: سیاست، اقتصاد و به‌ویژه چالش‌های معیشتی و زیست‌محیطی.
راه عبور سالم از این وضعیت تنها یک چیز است: نخست، دیدن مشکل آنگونه که هست. ما چاره‌ای نداریم جز آنکه با مشکلات، جسورانه، عاقلانه و واقع‌بینانه روبه‌رو شویم. تنها در آن صورت می‌توان چارچوبی برای حل یافت و به موفقیت رسید.
پایدار باشید
حسن قجاوند – سوئد


■ امروز چهار نیروی اصلی در میدان سیاست ایران حضور دارند: مجموعه حاکمیت موجود، جمهوریخواهان مخالف، سلطنت‌طلبان، و سازمان مجاهدین خلق.
اما مسئله‌ای مثل تبعیض‌های زبانی و فرهنگی ــ که بارها از سوی گروه‌های قومی و منطقه‌ای مطرح شده ــ ذاتاً به برنامه سیاسی جریان جمهوریخواهی مربوط می‌شود، نه سلطنت و نه مجاهدین.
اگر جمهوریخواهان بخواهند به بلوغ سیاسی برسند، بهترین راه این است که این بخش از واقعیت جامعه را به رسمیت بشناسند و برای آن راه‌حل پیدا کنند. یعنی پذیرش وجود تبعیض، پذیرش اهمیت مسئله، و همزمان پذیرش نبود اجماع کامل در درون جبهه جمهوریخواهی درباره راه‌حل نهایی.
جمهوریخواهان در این زمینه سه گرایش اصلی دارند:
۱. طرفداران نظام متمرکز،
۲. طرفداران تمرکززدایی و توزیع قدرت محلی،
۳. طرفداران نوعی فدرالیسم بومی‌شده (نه فدرالیسم قومی یا اتنیکی).
راه‌حل منطقی می‌تواند نوعی اعلام حسن‌نیت مشترک باشد: یعنی تأکید بر رفع تبعیض‌ها در ایران آینده و واگذاری تعیین جزئیات اجرایی به کارشناسان، مجلس مؤسسان و نهادهای قانون‌گذاری در چارچوب یک نظام دموکراتیک.
به بیان ساده، جمهوریخواهان می‌توانند امروز بر سر اصولی به توافق برسند: اینکه تبعیض وجود دارد، باید رفع شود، و اینکه راه‌حل نهایی باید در یک چارچوب دموکراتیک و مبتنی بر تجربیان مثبت جهانی و دانش کارشناسی تعیین شود. این رویکرد هم هم مانع سوءاستفاده می‌شود و هم نشان می‌دهد که جمهوریخواهان توانایی شنیدن و پاسخ دادن به خواست‌های واقعی جامعه را دارند.
علی‌رضا اردبیلی





iran-emrooz.net | Sun, 24.08.2025, 19:30
خامنه‌ای و آزمون بزرگ جبهه اصلاحات!

احمد پورمندی

شش روز پس از انتشار بیانیه جبهه اصلاحات ایران، سید علی خامنه‌ای از مخفیگاه خود خارج شد تا در نخستین ظهور جدی سیاسی، پس از شکست خفت‌بار در جنگی که گفته بود «سر نمی‌گیرد!»، تمام‌قد در مقابل جبهه اصلاحات بایستد. او با تکرار توهمات ضدملی، ضدانسانی و نابخردانه خود در مورد دشمنی آمریکا با ایران، و با بیان اینکه «یک دولتی، یک قدرتی پیدا شده در دنیا که نسبت به ایران ـــ ایران با این تاریخ، ایران با این عزت، ایران با این ملت ـــ این توقع را دارد که این کشور، این تاریخ، این ملت بزرگ، با همه افتخاراتش، گوش‌به‌فرمان او باشد»، به اصلاح‌طلبان هشدار داد که او ایران و ملت ایران است و برای مذاکره مستقیم و جامع با دولت آمریکا، باید از روی نعش او رد شوند.

خامنه‌ای برای آنکه جبهه اصلاحات و رئیس‌جمهور پزشکیان را از یکدیگر دور کند، با سیاست چماق و هویج، کوشش کرد تا ضمن دفاع از پزشکیان در مقابل افراطیون ولایی، او را بیش از پیش نمک‌گیر خود کند و به او بفهماند که تداوم حیاتش در پست ریاست‌جمهوری، نه در نرد عشق باختن با اصلاح‌طلبان، بلکه در گروی تبعیت از اوست.

همزمان با سخنرانی خامنه‌ای، سپاه پاسداران نیز با انتشار بیانیه‌ای سیاسی، ضمن اظهار مکرر تبعیت از «امام خامنه‌ای»، با اشاره ضمنی به بیانیه جبهه اصلاحات، آنها را بدخواه ایران و ایرانی نامید و مدعی شد که «بدون توجه به عملیات روانی و ماجراسازی‌های رسانه‌ای بدخواهان ایران و ایرانی تا هنگامه نیاز کشور» به حضور در اقتصاد ادامه خواهد داد.

سپاه و خامنه‌ای به‌طور همزمان دو قیچی را بر گلوی پزشکیان و جبهه اصلاحات نزدیک کرده‌اند: پزشکیان باید میان حمایت سپاه و خامنه‌ای یا تداوم شلوغ‌کاری‌های اخیرش، یکی را انتخاب کند و اگر حمایت آنها را می‌خواهد، دور مذاکره با آمریکا، تعلیق غنی‌سازی و این‌گونه امور ممنوعه را خط بکشد. همچنین جبهه اصلاحات باید، پیش از آنکه مرکّب بیانیه ۲۶ مرداد خشک شود، اگر نمی‌خواهد متهم به تسلیم کشور باستانی ایران به ترامپ و قرار گرفتن در صفوف بدخواهان ایران و ایرانی شود، باید اولاً، با طرح خواسته‌هایی نظیر خروج سپاه از سیاست و اقتصاد، پا روی دُم برادران قاچاقچی نگذارد و ثانیاً، با طرح ضرورت تعلیق غنی‌سازی و مذاکره مستقیم با آمریکا، در مقابل شاخ گاو مافیا و گاو بیت قرار نگیرد.

مفاد سخنان خامنه‌ای و بیانیه سپاه، نشان‌دهنده آن است که نقشه دقیقی برای به محاصره درآوردن جبهه اصلاحات و شکستن آن طراحی شده است. برای خامنه‌ای و سپاه، نگرانی‌های جبهه اصلاحات در مورد خطر بازگشت مکانیسم ماشه و خطر فروپاشی اقتصاد کشور، اصلاً اهمیتی ندارد. آنچه برای آنها مهم است همنوایی اصلاح‌طلبان با مهندس موسوی و تکرار نگرانی‌هایی است که موسوی پیش‌تر بر آنها انگشت نهاد و در پیوند با آنها، خواستار رفراندوم قانون اساسی و تشکیل مجلس مؤسسان شد.

جبهه اصلاحات که حدود سی سال تجربه چالش با خامنه‌ای و سپاه را پشت سر دارد، قطعاً می‌بایست منتظر واکنش تند آنها و همنوایی بیت و ستاد با حسین شریعتمداری و بقیه اوباش «کیهان»، «وطن امروز» و «جوان» بوده باشد. ایستادگی در مقابل این یورش همه‌جانبه، فقط با رویکرد به سوی مردم میسر است. آیا سران جبهه، آن‌گونه که موسوی در ۸۸ گفت و بدان گفته پایبند ماند، غسل شهادت کرده‌اند و یا قدر عافیت را بیشتر از ریسک ایستادن پای ایران می‌دانند؟ کارنامه تا امروز بخش‌هایی از جبهه، امید چندانی برای ایستادگی برنمی‌انگیزد، اما در هر حال برای دریافت پاسخ این سؤال، خیلی نباید منتظر ماند!



نظر خوانندگان:


■ جناب آقای پورمندی با احترام
به نظر می‌رسد برای اولین بار جبهه اصلاحات و حامیان آن، مصمم به ایستادگی در برابر دیکتاتور خامنه‌ای و برادران قاچاقچی هستند زیرا بیش از پیش متوجه شده‌اند که استبداد دینی در اوج ضعف و استیصال قرار گرفته است. ضمن این که ایران نیز در شرایط خطیری قرار دارد... نگاه کنید به مواضع جدید آذر منصوری رئیس جبهه اصلاحات، جواد امام سخنگوی جبهه اصلاحات، محسن آرمین رئیس کمیته سیاسی جبهه اصلاحات و افرادی مثل احمد زیدآبادی و عباس عبدی که علیرغم نقدی که به بیانیه دارند، با کلیات موضع جبهه موافقند و ایضا پاسخ امروز محمدجواد روح سردبیر روزنامه هم‌میهن که در پاسخ به تهدید اژه‌ای رییس قوه قضائیه که گفته بود: رفتارتان را اصلاح کنید، با شجاعت و صراحت تمام پاسخ داده که: شما باید رفتارتان را اصلاح کنید...
ارادتمند: علی فردین


■ آقای فردین عزیز! آنچه باعث شد که، علی‌رغم همه بزدلی‌ها و خرابکاری‌های اصلاح‌طلبان، امیدهایی نسبت به این اقدام آنها، از جمله در نزد من، پدید بیاید، وضعیت خطیر کشور و قرار گرفتن جبهه اصلاحات در موقعیتی شبیه مرگ و زندگی است که در مقدمه و مواخره بیانیه مورد تاکید قرار گرفته است. آنچه محتمل‌تر می‌نماید این است که اعضای متزلزل جبهه تحت فشار خامنه‌ای و سپاه وابدهند و خرج‌شان را جدا کنند، اما یک هسته نیرومند آن، به بیانیه موسوی بپیوندد.
با ارادت پورمندی





iran-emrooz.net | Sun, 24.08.2025, 13:50
بدون دموکراسی، هیتلری هم در کار نبود

گفت‌وگو با گوتس آلی، تاریخ‌نگار آلمانی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مصاحبه شماره جدید اشپیگل با تاریخ‌نگار آلمانی گوتس آلی در باره وضعیت دموکراسی در آلمان

  گوتس آلی (Götz Aly) در آخرین اثر بزرگ خود، به بررسی علل پیدایش ناسیونال‌سوسیالیسم می‌پردازد. او در اینجا درباره این پرسش سخن می‌گوید که از تاریخ چه می‌توان آموخت. آلی، ۷۸ ساله، روزنامه‌نگار، تاریخ‌نگار و نویسنده پرفروش است. شهرت او بیش از هر چیز به پژوهش‌ها و کتاب‌هایش درباره یهودستیزی و ناسیونال‌سوسیالیسم بازمی‌گردد. کتاب جدید او با عنوان «چطور چنین چیزی ممکن شد؟ آلمان ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵» (Wie konnte das geschehen? Deutschland 1933 bis 1945) در ۲۷ اوت توسط انتشارات فیشر (Verlag S. Fischer) منتشر می‌شود.

اشپیگل: آقای آلی، شما آخرین اثر بزرگ خود را به صعود و جنایت‌های ناسیونال‌سوسیالیسم اختصاص داده‌اید. جمع‌بندی شما چنین است: «آنچه رخ داد، می‌تواند دوباره رخ دهد.» بیایید از امروز به گذشته نگاه کنیم: آیا واقعاً ممکن است دوباره همان اتفاقی بیفتد که در دوران ناسیونال‌سوسیالیسم رخ داد؟

آلی: ما اکنون درست در آستانه ۱۹۳۳ نیستیم. چنین هشدارهای افراطی را نادرست می‌دانم. با این حال، تحولات امروز ما را به یاد این می‌اندازد که چگونه میانه‌ی دموکراتیک جمهوری وایمار (Weimarer Republik) از ۱۹۲۹ به بعد خودش را تضعیف کرد، زیرا نمایندگان منتخبش دیگر توانایی گرفتن تصمیمات ضروری و فوری را نداشتند.

اشپیگل: این برای امروز چه معنایی دارد؟ نگرانی درباره میانه‌ی دموکراتیک دوباره در آلمان زیاد شده است. دولت ائتلافی (چراغ راهنمایی) (۱) از هم پاشید و کارنامه ۱۰۰ روزه دولت جدید – دست‌کم در سیاست داخلی – ضعیف بود.

آلی: در بسیاری از کشورهای اروپایی، میانه‌ی دموکراتیک هنوز نسبتاً پایدار است، از جمله در آلمان. پرسش این است که آیا جدیت اوضاع در برابر اصلاحات ضروری درک می‌شود و آیا می‌توان برای آن اکثریت اجتماعی به دست آورد یا نه. اگر سیاستمداران با سکوت لجوجانه، اصلاحات بنیادی در نظام سلامت، مراقبت و بازنشستگی را به تعویق بیندازند، باید انتظار تحولات تهدیدکننده سیستم را داشت. در دموکراسی‌ها که در آن منافع گوناگون باید سنجیده و متوازن شوند، تغییرات دشوارتر صورت می‌گیرند. رأی‌دهندگان بی‌قرار می‌شوند و به این باور غلط گرایش پیدا می‌کنند که دولت‌های نیمه‌اقتدارگرا (autokratische Staaten) می‌توانند راه‌حل‌های بهتری ارائه دهند. ما نباید یک نکته را فراموش کنیم…

اشپیگل: چه نکته‌ای؟

آلی: بدون دموکراسی، هیتلری هم در کار نبود.

اشپیگل: منظورتان این است که جمهوری وایمار با مشکلاتش راه را برای دیکتاتوری هموار کرد؟

آلی: بله. در امپراتوری قیصری (Kaiserreich)، یک جنبش توده‌ای که بتواند فردی مانند آدولف هیتلر را به رأس دولت برساند، ممکن نبود. البته برایم مهم است تأکید کنم که حرکت به سوی ناسیونال‌سوسیالیسم تنها از تاریک‌ترین زوایای تاریخ آلمان برنخاست. در کنار انقلاب دموکراتیک ۱۹۱۸، دو پیش‌شرط مهم و به‌نوعی مثبت نیز وجود داشت.

اشپیگل: منظورتان کدام است؟

آلی: نخست، میان سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۵ بیشترین رشد جمعیت در تاریخ آلمان رخ داد: پیشرفت‌های پزشکی مشکل مرگ‌ومیر مادران و کودکان را به‌طور اساسی کاهش داد و در آن سال‌ها مازاد تولدی برابر با ۱۱ میلیون نفر به وجود آمد. کودکانی که در آن سال‌ها متولد شدند، نسبتاً بی‌گزند از جنگ جهانی اول عبور کردند و دوم، در اواخر امپراتوری و به‌ویژه در جمهوری وایمار شاهد یک دوره قوی از تحرک اجتماعی صعودی بودند. بسیاری از این نسل برای نخستین بار در خانواده‌هایشان به آموزش دانشگاهی دست یافتند.

اشپیگل: می‌توانید مثالی بزنید؟

آلی: نمونه بارز آن وزیر تبلیغات بعدی، یوزف گوبلز (Joseph Goebbels) است: پسری معلولیت جسمی از مادری خدمتکار و پدری کارمند جزء. او شاگرد اول کلاس بود و خیلی زود به درجه دکتری زبان و ادبیات آلمانی رسید. هیتلر به کسانی که بحران اقتصادی جهانی زندگی‌شان را تهدید می‌کرد، راه‌های تازه‌ای به سوی آینده‌ای بهتر وعده داد. زمانی که حزب ناسیونال‌سوسیالیست در ۱۹۳۳ به حزب پیشتاز دولت بدل شد، هم‌زیستی (Symbiose) میان تازه‌واردان جاه‌طلب و پرانرژی و مشاوران و نظامیان باتجربه، انرژی عظیمی ایجاد کرد.

اشپیگل: طبق یک مطالعه بین‌المللی تازه، امروزه افرادی که وضعیت اقتصادی‌شان از والدین‌شان بدتر است، به‌طور معناداری بیشتر به احزاب راست‌پوپولیست رأی می‌دهند. آیا مشکل مشابهی با آن زمان وجود دارد، یعنی اینکه کمبود فرصت‌های صعود اجتماعی به گرایش به راست دامن بزند؟

آلی: اگر بار سنگین و نامعقولی بر دوش نسل جوان بگذاریم – همان‌طور که همین حالا هم چنین است – و دغدغه‌های اصلی آنان چون آموزش، مسکن و بار بیش‌ازحد هزینه‌های اجتماعی برایشان حل‌نشده باقی بماند، این به بی‌ثباتی سیاسی خواهد انجامید.

اشپیگل: گرایش به راست موضوع بزرگی در آلمان است. البته قیاس کردن حزب AfD (۲) با حزب نازی هم نادیده‌گرفتن تاریخ است و هم کوچک‌انگاری NSDAP (۳)، اما این دو حزب اغلب مقایسه می‌شوند. شما هم شباهت‌هایی می‌بینید؟

آلی: میان «هیچ شباهتی» و «شباهت کامل» فاصله زیادی وجود دارد. بی‌تردید در AfD عناصر قومی‌گرا و راست افراطی وجود دارند، همچنین کسانی که از «فرهنگ تقصیر» (Schuldkult) سخن می‌گویند یا دوران نازی را «لکه‌ای ناچیز» (Vogelschiss) می‌نامند. با این حال، من در AfD نه یک گوبلز می‌بینم، نه یک گورینگ و نه یک هیتلر.

اشپیگل: پس به نظر شما AfD خطری برای دموکراسی نیست؟

آلی: به هر حال، من تا وقتی که معقول باشد، گفت‌وگو با رأی‌دهندگان و حتی اعضای AfD را ادامه می‌دهم و در حال حاضر طرفدار ممنوعیت این حزب نیستم.

اشپیگل: بنابراین بازگشت به دوران تاریک را در آلمان منتفی می‌دانید؟

آلی: خطرهایی وجود دارند، اما این‌ها تنها از سوی AfD ایجاد نمی‌شوند. فضای عمومی کشور خوب نیست. مردم از انتخابات برای گوشمالی دادن به «بالادستی‌ها» استفاده می‌کنند. در مقابل، وعده‌های انتخاباتی عملی نمی‌شوند و اصلاحات ضروری پیش نمی‌رود. همه این‌ها با رسانه‌های تازه و قدیمی که روزبه‌روز تندتر و دوقطبی‌تر می‌شوند، تشدید می‌شود. این روند حکمرانی را هرچه سخت‌تر می‌کند. اما در مجموع، شرایط امروز با شرایط جمهوری وایمار قابل مقایسه نیست.

اشپیگل: چه چیزی باعث می‌شود که شما این‌قدر مطمئن باشید؟

آلی: تردیدی نیست که کشور ما و کل جهان در آستانه دگرگونی‌های بزرگی قرار دارند. این روند بدون بحران پیش نخواهد رفت. با این حال، ما دارای ساختارهای لیبرال شکل‌گرفته و نهادهای قانونی سالم هستیم. با وجود این، جنگ‌ها، پاندمی‌ها، بحران‌های اقتصادی یا بلایای طبیعی می‌توانند حتی نظام‌های سیاسی ظاهراً باثبات را خیلی ناگهانی به لرزه درآورند.

اشپیگل: همیشه این فرض وجود داشت که حداقل درسی که ما آلمانی‌ها از تاریخ گرفته‌ایم این است که یهودستیزی را مهار کنیم. اما از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، یعنی از زمان حمله سازمان تروریستی حماس به اسرائیل، یهودستیزی به شدت بازگشته است. آن هم در محیط‌هایی که هرگز انتظارش نمی‌رفت.

آلی: با توجه به جنگ دفاعی بسیار سخت‌گیرانه‌ای که اسرائیل علیه مهاجمان یعنی حماس، حزب‌الله، حوثی‌ها و ایران پیش می‌برد، در کشور ما کم نیستند کسانی – و البته افرادی با نام‌های کاملاً آلمانی – که به این ادعا می‌رسند که «یهودی‌ها هم لابد بهتر از پدربزرگ‌ها و اجدادشان نیستند». این همان «یهودستیزی انتقالی» (Übertragungsantisemitismus) است، شکلی از یهودستیزی که بخشی از هم‌میهنانم از آن برای کنار گذاشتن بار روانی (Last) قتل شش میلیون یهودی توسط آلمانی‌ها استفاده می‌کنند. این موضوع از سال ۱۹۴۷ آغاز شد. آن زمان بازماندگان کشتار آلمان‌ها که برای تأسیس دولت خود در فلسطین می‌جنگیدند، در روزنامه‌های آلمانی اغلب به عنوان «تروریست‌های یهودی» معرفی می‌شدند.

اشپیگل: یعنی قضاوت درباره اسرائیل به نوعی راهی برای سبک‌کردن بار روانی خود است؟

آلی: بله، همین‌طور به نظر می‌رسد. و طبق تجربه زندگی من، در همه لایه‌های جامعه آلمان همیشه یک نوع یهودستیزی پنهان وجود داشته است.

اشپیگل: تجربه زندگی شما؟ دقیقاً چه چیزی دیده‌اید؟

آلی: برای مثال در اینجا در برلین، جنبش دانشجویی.

اشپیگل: شما در سال ۱۹۶۸ بیست‌وچند ساله بودید.

آلی: بله، و آن زمان فضای طرفداری از اسرائیل خیلی سریع به مخالفت با اسرائیل و سپس طرفداری از فلسطین تغییر کرد. این را می‌توانید در نوشته‌های اولریکه ماینهوف (Ulrike Meinhof)، تروریستی که مدتی بعد به سازمان RAF پیوست ببینید. او در ۱۹۶۷، در طول جنگ شش‌روزه، قاطعانه در کنار اسرائیل ایستاد. اما اندکی بعد سیاست اسرائیل در قبال فلسطین را با دولت‌های فاشیستی و امپریالیستی سرکوبگر یکی دانست. در تابستان ۱۹۶۹ نخستین سفیر اسرائیل در آلمان غربی، آشر بن‌ناتان، در دانشگاه‌های فرانکفورت و هامبورگ با شعارهایی چون «ها ها ها – الفتح اینجاست» هو شد و امکان سخنرانی از او گرفته شد. برنامه مشابهی در دانشگاه آزاد برلین هم لغو گردید.

اشپیگل: بنابراین از تاریخ نمی‌توان درس گرفت؟

آلی: به شکلی که تاریخ در آلمان معمولاً آموزش داده می‌شود، یاد گرفتن از آن دشوار است. دانش‌آموزان کار ارزشمندی می‌کنند و سنگ‌فرش‌های یادبود (۴) را تمیز می‌کنند و در مدرسه یاد می‌گیرند که «ناسیونال‌سوسیالیست‌ها» آدم‌های به‌ویژه شروری بودند. این رویکرد از یک سو همدلی خوشایندی با قربانیان ایجاد می‌کند و از سوی دیگر حداکثر فاصله را با ناسیونال‌سوسیالیسم می‌سازد – اما از پرسش اصلی طفره می‌رود: چگونه این اتفاق افتاد؟ چگونه میلیون‌ها آلمانی از همه اقشار جامعه، که نه پیش‌تر و نه پس‌تر به طور خاص جنایتکار نبودند، به بخش‌های فعال، بی‌تفاوت یا دست‌کم منفعل یک اجتماع جنایتکار بدل شدند؟

اشپیگل: شما همواره – و همین حالا در کتاب جدیدتان هم – تلاش می‌کنید ناسیونال‌سوسیالیسم را به زندگی خودتان نزدیک کنید، از جمله با بیان نقش اعضای خانواده‌تان در دوران نازی‌ها.

آلی: بله. داستان‌های خانوادگی، نامه‌های جبهه و دفترچه‌های خاطرات، تصویر بزرگ را در جزئیات کوچک بازتاب می‌دهند. در کتابم درباره پدرم که در ۱۹۱۲ به دنیا آمد نیز نوشته‌ام. او از ۱۹۳۷ به عنوان کارشناس اداری خانه‌سازی در رهبری جوانان ناحیه زارپفالز (Saarpfalz) کار می‌کرد و در واقع کارمند سازمان جوانان هیتلری بود.

اشپیگل: بعدتر او به عنوان افسر ورماخت در جبهه شرقی جنگید، به شدت زخمی شد و به بیمارستان پادگانی در ورشو منتقل گردید، که درست کنار دیوارهای گتو قرار داشت.

آلی: بله، این اواخر فوریه ۱۹۴۳ بود. پدرم تنها دو سال پیش از مرگش در سال ۲۰۰۷ برای نخستین بار برایم تعریف کرد که او و دیگر بیماران این بیمارستان چه‌طور فریادها، شلیک‌ها و انفجارها را شنیدند وقتی که قیام گتوی ورشو سرکوب می‌شد. در طول این درگیری‌ها بیش از ۵۰ هزار یهودی تیرباران شدند. چنین روایت‌هایی نشان می‌دهد چرا بسیاری از مردان آلمانی پس از جنگ سکوت کردند، آنچه دیده بودند را درون خود حبس کردند و اغلب با خود به گور بردند.

اشپیگل: پدرتان از جنگ جان به در برد. او چگونه با گذشته‌اش کنار آمد؟

آلی: رابطه آسانی با من نداشت و فقط در سنین پیری پرحرف‌تر و اندیشناک‌تر شد. مادرم  که بسیار جوان‌تر بود و آن زمان در «اتحادیه دختران آلمانی» (Bund Deutscher Mädel) عضو بود و حتی در گروه نمایش رادیویی با حضور مرتب در برنامه‌ها فعالیت داشت نیز همین‌طور. مثل بسیاری دیگر از آلمانی‌ها، والدین من هم پس از چند سال از همراهان رژیم به «نودموکرات‌ها» بدل شدند، همان‌طور که دانشمند علوم سیاسی ریچارد لوونتال (Richard Löwenthal) (۵) به زیبایی بیان کرده است.

اشپیگل: امروز هم این برخورد ناپخته با گذشته خانوادگی ادامه دارد. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند که آلمانی‌ها اگرچه از جنایت‌های ناسیونال‌سوسیالیسم به‌خوبی آگاهند، اما درباره نقش اجداد خود دچار توهم‌اند. طبق یک تحقیق تازه دانشگاه بیله‌فلد، بسیاری از نوادگان هنوز خانواده‌های خود را بی‌گناه می‌دانند.

آلی: فاصله گرفتن از رویدادهای هولناک تاریخی امری انسانی است. تاریخ‌نگاران اولیه آلمان غربی نازی‌ها را یک جنبش «خرده‌بورژوایی» معرفی کردند، متشکل از فناتیک‌های بی‌سواد که ما با آن‌ها هیچ نسبتی نداشته‌ایم. از چپ گفته می‌شد که نازی‌ها تنها از دل سرمایه‌داری انحصاری سر برآوردند. بعدها پژوهشگران جدید بر «نسل تعهد مطلق» (Generation des Unbedingten) تمرکز کردند. اما برای نازی شدن به هیچ داستان ویژه‌ای نیاز نبود. طرفداران هیتلر از همه لایه‌های جامعه می‌آمدند.

اشپیگل: نازی‌ها برای تثبیت قدرت بر خشونت، آشوب و سرعت تکیه کردند. هیتلر با نابودی تفکیک قوا، دستگاه قضایی مستقل و مطبوعات آزاد سلطه خود را تضمین کرد – که این موضوع بار دیگر ما را به وضعیت سیاسی امروز برمی‌گرداند: آنچه توصیف کردید، امروز در آمریکا هم دیده می‌شود.

آلی: اقتصاددان تبعیدی ویلهلم روپکه (Wilhelm Röpke) برای توصیف شیوه حکومت در آلمان نازی تصویر «فرفره» را به کار برد. به گفته او، تاکتیک هیتلر این بود که پیوسته چیز تازه‌ای به هواداران رو به افزایش خود عرضه کند و «مردم به هیجان‌آمده را نگذارد که به آرامش و تأمل روشن برسند». هنگام نگارش کتابم گاهی به سیاستمداران امروز هم فکر می‌کردم، اما درباره‌شان ننوشته‌ام. آنچه من تحلیل می‌کنم، فنونی است که رهبران ناسیونال‌سوسیالیست با آن یک نظام سیاسی همیشه بی‌ثبات را تا مدت‌ها سر پا نگه داشتند – و نه فقط  با ابزار غارتگری‌های عظیم و کشتارهای جمعی.

اشپیگل: نه رئیس‌جمهور آمریکا دونالد ترامپ و نه رئیس‌جمهور روسیه ولادیمیر پوتین، هیچ‌کدام هیتلر نیستند.

آلی: البته که نه. فقط امکان مقایسه‌های موردی وجود دارد. در روسیه اجازه ندارند از «جنگ علیه اوکراین» سخن بگویند، بلکه فقط باید از «عملیات ویژه نظامی» حرف بزنند. همین‌طور گوبلز بلافاصله پس از حمله به لهستان، استفاده از واژه «جنگ» را ممنوع کرد. قرار بود فقط از یک «حمله متقابل» سخن گفته شود.

اشپیگل: و ترامپ؟

آلی: رئیس‌جمهور آمریکا هر روز موضوعی تازه مطرح می‌کند و با تحریک عمدی و بمباران مداوم محرک‌ها، هیجان و تنش بالا ایجاد می‌کند. هیتلر هم به‌گونه‌ای مشابه عمل می‌کرد، هرچند به‌مراتب شدیدتر.

اشپیگل: چگونه؟

آلی: در بحران سودتن (Sudetenkrise) که او در آوریل ۱۹۳۸ عمداً برانگیخت، جمعیت آلمان و همچنین اروپا را در هراس جنگ فرو برد: نیروهای آلمانی در مرز چکسلواکی به حرکت درآمدند، هیتلر دستور توزیع آنچه «ماسک‌های مردمی ضدگاز» نامیده می‌شد داد، و تمرین‌های پدافند هوایی اجرا شد. او با این کار آلمانی‌ها را برای جنگی که از قبل در برنامه داشت، آماده می‌کرد. بحرانی که هیتلر می‌خواست، تنها در ۳۰ سپتامبر و پس از شش ماه «گرمای سیاسی عمدی»، آن‌طور که گوبلز می‌گفت، با «توافق مونیخ» پایان یافت. این توافق چیزی جز یک معامله ویرانگر نبود که فقط به سود هیتلر تمام شد و ظرف چند ماه به نابودی کامل چکسلواکی انجامید.

اشپیگل: هیتلر میلیون‌ها حامی داشت، پوتین و ترامپ هم طرفداران انبوهی دارند. نیاز به رهبری اقتدارگرایانه چگونه و از کجا پدید می‌آید؟

آلی: این نیاز در موقعیت‌هایی به وجود می‌آید که تهدید واقعی یا دست‌کم تهدیدی ادراک‌شده وجود داشته باشد. این تهدید می‌تواند ماهیتی جنگی داشته باشد، یا اجتماعی – مثلاً زمانی که شرایط اجتماعی از کنترل خارج شود، هنگامی که هرج‌ومرج، بن‌بست یا هر دوی آن‌ها تهدیدکننده باشند و ترس از آینده گسترش یابد. چنین وضعیت‌هایی هرگز به طور کامل از بین نخواهند رفت.

اشپیگل: شما اعلام کرده‌اید که کتاب جدیدتان آخرین اثر بزرگتان خواهد بود. شما همین‌جا سرحال مقابل ما نشسته‌اید. چرا می‌خواهید دست بکشید؟

آلی: من به پروژه‌های کوچک‌تر خواهم پرداخت. اما دیگر نمی‌خواهم هر روز با هیتلر سروکار داشته باشم.

اشپیگل: آقای آلی، از شما برای این گفت‌وگو سپاسگزاریم.


📖 شماره ۳۵ / ۲۲ اوت ۲۰۲۵ – اشپیگل

—————————
زیر نویس‌های مترجم:
۱:  «Ampelregierung»به معنای دولت چراغ راهنمایی» یا «ائتلاف چراغ راهنمایی» است. در سیاست آلمان، به ائتلافی که از سه حزب سوسیال‌دموکرات (قرمز)، آزاددموکرات (زرد) و سبزها (سبز) تشکیل می‌شود، اصطلاحاً «ائتلاف چراغ راهنمایی» یا Ampelregierung می‌گویند، چون رنگ‌های این سه حزب یادآور چراغ راهنمایی هستند: قرمز = حزب سوسیال‌دموکرات (SPD)/ زرد = حزب دموکرات آزاد (FDP)/سبز = حزب سبزها (Die Grünen)
۲: حزب Alternative für Deutschland (آلترناتیو برای آلمان)  یا به طور خلاصه AfD یک حزب سیاسی در آلمان است که در سال ۲۰۱۳ تأسیس شد. در ابتدا این حزب بیشتر بر انتقاد از یورو و سیاست‌های اتحادیه اروپا متمرکز بود. از حدود سال ۲۰۱۵، با بحران پناهجویان در اروپا، AfD بیشتر به سمت مواضع راست‌گرایانه، پوپولیستی و ضد مهاجرت حرکت کرد. این حزب در بسیاری از ایالت‌های آلمان کرسی دارد و در پارلمان فدرال (بوندستاگ) هم حضور پیدا کرده است. AfD معمولاً با برچسب راست افراطی یا دست‌کم راست پوپولیست شناخته می‌شود. در برخی ایالت‌ها (مثل تورینگن و زاکسن) حتی نهادهای امنیتی آن را زیر نظر برای گرایش‌های افراطی قرار داده‌اند. شعارهایش بیشتر حول محورهای زیر است: مخالفت با پذیرش مهاجران و پناهجویان/ انتقاد از اسلام و چندفرهنگی/ شکاکیت نسبت به اتحادیه اروپا و یورو/ انتقاد از سیاست‌های اقلیمی و محیط‌زیستی دولت آلمان
۳: حزب نازی (NSDAP) در سال ۱۹۲۰ در آلمان پایه‌گذاری شد و در ۱۹۲۱ آدولف هیتلر رهبری آن را به دست گرفت. ایدئولوژی آن بر پایه‌ی ناسیونالیسم افراطی، نژادپرستی (به‌ویژه یهودستیزی)، آریایی‌گرایی، ضدکمونیسم و ضدلیبرالیسم بود. این حزب از نارضایتی گسترده پس از جنگ جهانی اول و شرایط سخت «معاهده ورسای» استفاده کرد و با شعار بازگرداندن عظمت آلمان، حمایت توده‌ها را جلب نمود. در ۱۹۳۳ هیتلر به صدراعظمی رسید و حزب نازی به سرعت تمام احزاب دیگر را منحل کرد و نظامی تک‌حزبی بر پایه‌ی دیکتاتوری و تمامیت‌خواهی ایجاد نمود.
۴: واژه‌ی Stolpersteine در آلمانی به‌طور تحت‌اللفظی یعنی «سنگ‌های لغزش» یا «سنگ‌هایی که باعث زمین‌خوردن می‌شوند» گفته می شود. اما در متن تاریخی و اجتماعی آلمان،Stolpersteine یک پروژه‌ی یادبود است: این‌ها قطعات کوچک سنگی (مکعب‌های فلزی برنجی) هستند که در پیاده‌روها جلوی خانه‌هایی نصب می‌شوند که زمانی یهودیان، کولی‌ها (سینتی و روما)، همجنس‌گرایان، یا دیگر قربانیان نازی‌ها در آن‌ها زندگی می‌کردند. روی این سنگ‌ها نام، تاریخ تولد، تاریخ تبعید و مرگ قربانی نوشته شده است. فلسفه‌ی آن این است که رهگذران هنگام دیدن یا «لغزیدن نگاهشان» روی این سنگ‌ها به یاد قربانیان بیفتند. پس در اینجا یعنی: «دانش‌آموزان با تلاش شایسته‌ای سنگ‌های یادبود قربانیان نازی‌ها (Stolpersteine)  را تمیز می‌کنند…»
۵: ریچارد لوون‌تال ( (Richard Löwenthal ، زاده ۱۵ آوریل ۱۹۰۸ – درگذشته ۹ اوت ۱۹۹۱  . یک روزنامه‌نگار و استاد علوم سیاسی اهل آلمان بود که بیشتر درباره‌ی چالش‌های دموکراسی، کمونیسم و سیاست جهانی می‌نوشت. لوون‌تال از سال ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۹ عضو حزب کمونیست آلمان (KPD) بود، اما بعدها به‌دلیل مخالفت با روش‌های کومین‌ترن، از آن جدا شد و به گروه‌های استقلال‌طلب چپ‌گرای مستقر در جمهوری وایمار پیوست. : پس از روی کار آمدن نازی‌ها، او عضو گروه ضدسیاسی «Neu Beginnen» شد و در شرایط سخت سیاسی، به لندن، پراگ و سپس پاریس مهاجرت کرد. در دههٔ ۱۹۴۰، در برنامه‌های رسانه‌ای ضدنظام نازی برای شبکه‌ی بی‌بی‌سی فعالیت کرد و در مجلات بین‌المللی مطالعاتی حضور داشت. پس از جنگ، به‌عنوان خبرنگار برای رویترز و روزنامه آبزرور ( The Observer) فعالیت کرد. و برای روزنامه‌ی «دی سایت» (Die Zeit) نیز تحت عنوان مستعار «Rex Löwenthal» مقاله می‌نوشت. لوون‌تال مفهومش از اتحاد جماهیر شوروی را ورای نظریهٔ «تمامیت‌خواهی» دوباره تفسیر کرد. او بر این باور بود که پس از مرگ استالین، شوروی وارد مرحله‌ای موسوم به «اقتدارگرایی پساتوتالیتار» شده که سرکوب کاهش یافته، اما ساختار اقتدار حفظ شده است. دربارهٔ مقایسه جنایت‌های نازی و اتحاد جماهیر، او تأکید کرد که امرای کمونیستی و نازیستی تفاوت‌های بنیادینی دارند و مقایسه باید دقیق‌تر صورت گیرد. در مجموع ریچارد لوون‌تال چهره‌ای تأثیرگذار در حوزه‌ی علم سیاست و روزنامه‌نگاری آلمان پس از جنگ جهانی دوم بود. او از مبارزان روشن‌اندیش در برابر نازیسم، نظریه‌پرداز سیاسی معتدل، فعال فرهنگی و استاد دانشگاه معتبر بود که با نگاه دقیقی به تاریخ، دموکراسی و کمونیسم می‌نگریست.



نظر خوانندگان:


■ «آقای آلی، از شما برای این گفت‌وگو سپاسگزاریم.» من هم از شما طباطبایی عزیز سپاسگزارم که چنین مصاحبه های پرنکته را با انگشت گذاشتن بر نکات مرئی و نامرئی در لایه‌های اجتماعی و تاریخی را در بازه‌ای از از زمان انتخاب، ترجمه و در اختیار ما قرار می‌دهید. ظاهرا موضوع کانونی مصاحبه در آلمان قبل و بعد از هیتلر است، اما آقای آلی با نکته سنجی ظریف و شایسته، مسائل مبتلابه این زمان را چه در آلمان امروز و چه در آمریکای ترامپ منصفانه بازگو می‌کند. از این مصاحبه بسیار آموختم؛ به ویژه از هشداری تابوشکنانه: «بدون دموکراسی، هیتلری هم در کار نبود.»
با سپاسی دوباره سعید سلامی


■ دوست گرامی، جناب سعید سلامی، از لطف و مهر شما بسیار سپاسگزارم. خوشحالم که متن و گفت‌وگو برایتان آموزنده و تأمل‌برانگیز بوده است. اشاره‌های دقیق شما به ظرافت‌های تاریخی و اجتماعی، به‌ویژه پیوند میان گذشته و امروز، خود نشان از دقت و نگاه ژرفتان دارد. امیدوارم این‌گونه تبادل‌ها همچنان ادامه یابد تا بتوانیم در کنار هم از دل تاریخ و تجربه‌ها، برای اکنون و آینده درس‌های تازه‌تری بیاموزیم.
با احترام و ارادت طباطبایی


■ مقاله [گفت‌وگوی] جالب و روشنگری بود و شخصاً از آن آموختم. اما یک توصیه به نویسنده و مترجم پرکار جناب طباطبائی. لطفاً حتماً مطلب‌تان را پیش از ارسال برای انتشار یا خودتان ویرایش کنید یا از دوست ویرایشگری برای ویراستن و پیراستن آن کمک بگیرید. برای نمونه عبارت “میانه دمکراتیک” مبهم است. شاید بهتر می‌بود بجای آن از “دمکرات‌های میانه رو” استفاده می‌شد.
موفق باشید. شاهین


■ شاهین گرامی، راستش عبارت «میانه‌ی دموکراتیک» برای من هم مبهم بود و به عبارتی به دلم ننشست؛ اما چون به دقت آقای طباطبایی هم در گزینش واژه و هم در ترحمه باور دارم، فکر کردم شاید اشکال از کم سوادی من است. اگر عبارت آلمانی آن در متن می آمد، بهتر می‌شد قضاوت کرد به هر حال، برای من هم دقت شما مغتنم است. و باز هم دست مریزاد به آقای طباطبایی عزیز برای احساس مسئولیت و زحمتی که می‌کشند.
سعید سلامی


■ دوستان عزیز
آقای طباطبایی عبارت آلمانی «die demokratische Mitte» را «میانه‌ی دموکراتیک» ترجمه کرده است که ترجمه‌ی دقیق این عبارت است. هم پرسش‌گر و هم مورخ، گوتس آلی، آن را به کار برده‌اند. این عبارت در رسانه‌ها و مباحث سیاسی روزانه آلمان فراوان به کار برده می‌شود و مفهوم روشنی دارد: نیروهای میانی جامعه که پایه‌ی اصلی دموکراسی در این کشورند.
جهت اطلاع دوستان عرض می‌شود که همه مطالب منتشر شده در ایران امروز پیش از انتشار با دقت خوانده می‌شود و تا حد امکان سعی می‌شود در متن و سلیقه و انتخاب نویسنده یا مترجم، دخالتی نشود. مفهوم «میانه‌ی دموکراتیک» نیز روشن است و ما لزومی به تغییر یا توضیح آن ندیدیم.
با تشکر از حساسیت دوستان؛ ایران امروز





iran-emrooz.net | Fri, 22.08.2025, 21:56
صلح نافرجام ترامپ در اوکراین

پراجکت سیندیکیت

برگردان: آزاد ـ شریف‌زاده
۲۱ اوت ۲۰۲۵

همه نشانه‌ها حاکی از آن است که نخستین دیدار رودررو میان رؤسای‌جمهور آمریکا و روسیه از زمان تهاجم تمام‌عیار روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، به یک شکست دیگر در سیاست خارجی دونالد ترامپ انجامیده است. آنچه در ادامه رخ خواهد داد، احتمالاً نه تنها برای اوکراین، بلکه برای خود روسیه نیز فاجعه‌بار خواهد بود.

تصویر کلی

دستور ترامپ به نیروهای آمریکایی در پایگاه هوایی آلاسکا (انکوریج) برای زانو زدن بر باند فرودگاه و پهن کردن فرش قرمز برای ولادیمیر پوتین، لحن نشست را از همان آغاز تعیین کرد. رئیس‌جمهور ترامپ – که با پافشاری بر آتش‌بس در اوکراین وارد اجلاس شده بود – در برابر همتای روسی خود سر فرود آورد و اکنون می‌گوید بهترین راه پایان دادن به جنگ این است که «مستقیماً به توافق صلح برسیم.»

تیموتی اسنایدر از دانشگاه تورنتو این اجلاس را «نقطه پایان قطبی» در «دنیای خیالی» ترامپ می‌داند؛ دنیایی که در آن رهبران خارجی با «وعده‌های توخالی و زورگویی زننده» متأثر می‌شوند. اما «حرف‌های تند» اگرچه ممکن است بر آمریکایی‌ها اثر بگذارد، به هیچ وجه پوتین را قانع نخواهد کرد که از چشم‌انداز خود برای اوکراین – یعنی «دولت دست‌نشانده»، «مردمی مرعوب خشونت» و «منابعی در دست روسیه» – دست بردارد؛ به‌ویژه وقتی که ترامپ «امتیازات فوق‌العاده‌ای به روسیه در برابر هیچ» پیشنهاد می‌کند.

● در واقع، همان‌طور که یوشکا فیشر، وزیر خارجه و معاون صدراعظم پیشین آلمان، نوشته است، ترامپ با دعوت از پوتین – که یک «جنایتکار جنگی تحت تعقیب» است – برای دیدار در خاک آمریکا، به انزوای دیپلماتیک او پایان داد و عملاً چشم‌انداز کرملین از یک امپراتوری روسی بازسازی‌شده را که «سرزمین‌های از دست‌رفته اش را بازمی‌گیرد»، تأیید کرد. بدین ترتیب ترامپ پیام‌های روشنی فرستاد: به اوکراین («شما در جایی که باید باشید قرار دارید») و به اروپا («ایدهٔ غرب دیگر برای آمریکا معنای چندانی ندارد، اگر اصلاً معنایی داشته باشد»). نه اوکراین و نه اروپا دیگر نمی‌توانند روی ایالات متحده حساب کنند.

● اکنون، همان‌طور که نینا ال. خروشچوا از دانشگاه نیو اسکول سال گذشته هشدار داده بود، اوکراین ممکن است با «تجزیهٔ سرزمینی» روبه‌رو شود؛ وضعیتی که در آن ترامپ و پوتین این کشور را وادار می‌کنند تا به نام «صلح»، بخشی از زمین‌هایش را به روسیه واگذار کند. اما دلایل اندکی وجود دارد که باور کنیم اوکراینی‌ها – که شجاعت و پویایی عظیمی نشان داده و متحمل «خسارات انسانی و اقتصادی هنگفتی» در جنگ شده‌اند – «به‌آرامی با ایدهٔ تقسیم کشور» کنار بیایند. تاریخ به‌روشنی نشان داده است که چنین تقسیماتی معمولاً به «خشونت ویرانگر» و «دشمنی‌های پایدار» منجر می‌شوند.

کارل بیلت، نخست‌وزیر و وزیر خارجه پیشین سوئد، به درس دیگری از تاریخ اشاره می‌کند که به نظر می‌رسد پوتین آن را نادیده گرفته است: امپراتوری شوروی که او می‌کوشد بازسازی‌اش کند، یک «شکست عظیم» بود که با فروپاشی فاجعه‌باری پایان یافت، تا آنجا که «کشورهای غربی مجبور شدند کمک‌های بشردوستانه اضطراری ارسال کنند.» بنابراین، نوستالژی برای اتحاد شوروی یک «تهدید برای بسیاری» است – به‌ویژه برای مردم عادی روسیه، که اکنون به خاطر آن رنج می‌کشند و جان خود را از دست می‌دهند.

حماقت آلاسکایی ترامپ

🖊️ تیموتی اسنایدر
🗓️ ۱۷ اوت ۲۰۲۵

رئیس‌جمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، باور دارد که با رهبران خارجی هم می‌توان مانند آمریکایی‌ها رفتار کرد: با وعده‌های شگفت‌انگیز و زورگویی زننده. اما وعدهٔ پوچ یک آیندهٔ «زیبا» دیکتاتورهایی مانند ولادیمیر پوتین را تکان نمی‌دهد، زیرا او آیندهٔ خاص خودش – پر از جنایت – را برای اوکراین در ذهن دارد.

ورشو – در جهان باستان، مردم از «اولتیما ثوله» سخن می‌گفتند؛ سرزمینی اسطوره‌ای در شمال دور، در انتهای جهان. ترامپ با سفر به شمال و دیدار با رئیس‌جمهور روسیه در آلاسکا، به اولتیما ثولهٔ خودش رسید: نقطهٔ قطبی و انتهایی یک دنیای خیالی در سیاست خارجی.

برای ترامپ، رهبران خارجی همانند آمریکایی‌ها هستند و باید با وعده‌های پرزرق‌وبرق و تهدیدهای زننده با آنان رفتار کرد. اما این خیال‌بافی‌ها خارج از مرزهای آمریکا کار نمی‌کند. وعدهٔ توخالی یک آیندهٔ «زیبا» دیکتاتورهایی را که با ارتکاب جنایت چشم‌انداز خود را پیش می‌برند، یا مردمانی را که از خانواده‌هایشان در برابر تهاجم جنایتکارانه – سرقت زمین و ثروت، ربودن کودکان، شکنجه و کشتار غیرنظامیان – دفاع می‌کنند، تحت‌تأثیر قرار نمی‌دهد. پوتین هیچ دلیلی برای ترجیح آیندهٔ زیبا از نگاه ترامپ بر آیندهٔ خودش ندارد: اوکراینی با دولت دست‌نشانده، جمعیتی مرعوب خشونت، میهن‌پرستانی در گورهای جمعی، و منابعی در دست روسیه. همانند خیال‌بافی‌های ترامپ، زورگویی‌هایش هم در خارج جواب نمی‌دهد.

بی‌تردید، بسیاری از آمریکایی‌ها از ترامپ می‌ترسند. او حزب خود را پاکسازی کرده و تهدید به خشونت، نمایندگان جمهوری‌خواه کنگره را در خط نگه داشته است. او ارتش آمریکا را مانند نیروی پلیس به‌کار گرفته – نخست در کالیفرنیا و اکنون در واشنگتن دی‌سی. اما دشمنان خارجی این تاکتیک‌های ارعاب را به‌گونه‌ای دیگر درک می‌کنند: همان اقداماتی که آمریکایی‌ها را شوکه می‌کند، برای دشمنان آمریکا مایهٔ خوشحالی است. در مسکو، استقرار سربازان در خاک آمریکا نشانهٔ ضعف به نظر می‌رسد.

سخنان تند ممکن است در آمریکا پژواک داشته باشد، جایی که اغلب کلمات را با عمل اشتباه می‌گیریم. اما برای رهبران روسیه، این تنها پوششی بر سیاست خارجی ضعیف است. ترامپ امتیازات خارق‌العاده‌ای به روسیه داده، بی‌آنکه چیزی به دست آورد. پاسخ روسیه هم ادامهٔ جنگ در اوکراین و تمسخر او در رسانه‌های دولتی بوده است.

این امتیازات چه بودند؟ تنها با دیدار پوتین در آلاسکا، ترامپ به بیش از سه سال انزوای دیپلماتیک کرملین در غرب پایان داد. با دست دادن با یک جنایتکار جنگی تحت تعقیب، ترامپ نشان داد که کشتار، شکنجه و آدم‌ربایی‌ها در اوکراین اهمیتی ندارند. حتی انتخاب آلاسکا به‌خودی‌خود یک امتیاز – و آن هم امتیازی عجیب – بود. بسیاری از روس‌ها، از جمله شخصیت‌های برجستهٔ رسانه‌ای، آلاسکا را برای روسیه مطالبه می‌کنند. دعوت از کسانی که مدعی قلمرو شما هستند، به داخل اصلی‌ترین پایگاه نظامی‌تان در همان قلمرو، برای بحث دربارهٔ جنگ تجاوزکارانه‌ای که آغاز کرده‌اند، بدون اینکه نماینده‌ای از کشور قربانی حضور داشته باشد – این شاید نهایت یک دنیای خیالی در سیاست خارجی باشد. این همان اولتیما ثوله بود.

و این نقطه پایان بود، زیرا ترامپ پیش‌تر مسائل بنیادی‌تر را واگذار کرده بود. او سخنی از عدالت برای جنایتکاران جنگی روس یا غرامت‌هایی که روسیه بدهکار است، به میان نمی‌آورد. او پذیرفته که روسیه می‌تواند سیاست خارجی اوکراین و آمریکا را در مهم‌ترین موضوع، یعنی عضویت در ناتو، تعیین کند. همچنین قبول کرده که تجاوزات روسیه باید نه‌تنها به تغییرات عملی، بلکه به تغییرات حقوقی در حاکمیت سرزمینی منجر شود. پذیرش اینکه تهاجم می‌تواند به‌طور قانونی مرزها را تغییر دهد، نظم جهانی را از هم می‌پاشد. اعطای حق به روسیه برای تعیین سیاست خارجی دیگر کشورها، تجاوزهای بیشتر را تشویق می‌کند. چشم‌پوشی از واکنش‌های بدیهی حقوقی و تاریخی به جنگ‌های جنایتکارانهٔ تجاوزکارانه – یعنی غرامت و محاکمه – اصولاً جنگ را تشویق می‌کند.

ترامپ با صدای بلند سخن می‌گوید و چماقی کوچک در دست دارد. این تصور که کلمات به‌تنهایی کافی‌اند، او را به این نتیجه رسانده که سخنان پوتین اهمیت دارد، و بنابراین مجبور شد برای یک «تمرین شنیدن» به آلاسکا برود. دوران سیاسی ترامپ پر از گوش دادن به پوتین و سپس تکرار سخنان او بوده است. هر دو مرد شیفتهٔ این هستند که در آینده به بزرگی دیده شوند. پوتین باور دارد که این با جنگ محقق می‌شود، و بخشی از آن، با بازیچه قراردادن رئیس‌جمهور آمریکا صورت میگیرد. ترامپ گمان می‌کند میراث اجتماعیش با طرح صلح تضمین خواهد شد؛ و چون خود نمی‌خواهد سیاستی را اعمال کند، در دام جنگ‌افروز گرفتار می‌شود.

وقتی رئیس‌جمهور آمریکا سخنان تبلیغاتی پوتین را تکرار می‌کند، پوتین انگیزه‌ای برای پایان دادن به جنگ نخواهد داشت. او با چشم‌انداز مبهم یک دنیای بهتر فریب نمی‌خورد، چرا که خودش آیندهٔ خاص و جنایت‌بارش را در ذهن دارد. در آلاسکا، ترامپ به «اولتیما ثولهٔ » شخصی‌اش رسید: مرزهای دنیای پر از گفتار جادویی.

او با پرسشی بسیار ساده روبه‌رو شد: آیا پوتین آتش‌بس بی‌قیدوشرطی را که ترامپ خواستار شده بود می‌پذیرد یا خیر؟ پوتین چنین چیزی را نپذیرفت، و در آلاسکا هم دوباره آنرا رد کرد. روس‌ها پیشنهاد متقابل آشکارا مضحک و تحریک‌آمیزی مطرح کردند: اوکراین باید رسماً قلمرویی را به روسیه واگذار کند که حتی در اشغال روسیه نیست – سرزمین‌هایی که اوکراین در آن‌ها استحکامات دفاعی ساخته است – و سپس روسیه می‌تواند دوباره حمله کند، از موقعیتی بسیار بهتر.

پوتین می‌داند که ترامپ در پی جایزهٔ صلح نوبل است، پس حرکت آشکارش این است که به ترامپ القا کند جنگ روزی پایان خواهد یافت و ترامپ اعتبار آن را خواهد گرفت – اگر آن دو فقط به گفتگو ادامه دهند («دفعهٔ بعد در مسکو؟» او پیش از ترک آلاسکا پرسید) – در حالی که روسیه همچنان به بمباران ادامه دهد.

اکنون که ترامپ نتوانسته آتش‌بس بی‌قیدوشرط روسیه را به دست آورد، دو مسیر پیش روی اوست:

• یا می‌تواند این خیال‌بافی را ادامه دهد، هرچند هرچه بیشتر حتی برای دوستان و حامیانش آشکار می‌شود که این خیال‌بافی در واقع خیال پوتین است.
• یا می‌تواند جنگ را برای پوتین سخت‌تر کند و بدین وسیله پایان آن را نزدیک‌تر سازد.

ایالات متحده هنوز امتیازات غیرعادی خود به روسیه را رسمی نکرده است، و ترامپ می‌تواند آن‌ها را تنها با یک کنفرانس خبری لغو کند. آمریکا ابزارهای سیاستی لازم برای تغییر مسیر جنگ در اوکراین را دارد و می‌تواند از آن‌ها استفاده کند. ترامپ تهدید کرده بود که اگر پوتین آتش‌بس بی‌قیدوشرط را نپذیرد، «پیامدهای شدیدی» خواهد داشت. اما تاکنون، پیامد سخنان ترامپ برای روسیه، تنها سخنان بیشتر بوده است.

اکنون همه‌چیز در اولتیما ثوله روشن می‌شود. ترامپ به مرز دنیای خیالی‌اش رسیده است. پرسش این است: از اینجا به کجا خواهد رفت؟

صلح زمانهٔ ما به روایت ترامپ

🖊️ یوشکا فیشر
🗓️ ۱۹ اوت ۲۰۲۵

پیامی که نشست ترامپ–پوتین به اوکراین فرستاد این بود که حتی رئیس‌جمهور ایالات متحده هم می‌پذیرد امپراتوری روسیه بازگشته است. به اوکراین گفته شد: شما متعلق به روسیه هستید، نه به غرب، و تنها زمانی که این واقعیت خشن را بپذیرید، صلح بازخواهد گشت.

مونیخ – و اینک دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین بار دیگر دیدار کرده‌اند، این بار در سرزمین پیشین روسیه، آلاسکا. از منظر یک ناظر بیرونی، ممکن بود چنین به نظر برسد که زمان به پیش از پایان جنگ سرد بازگشته، وقتی که دو ابرقدرت – ایالات متحده و اتحاد شوروی – با غرور سرنوشت جهان را در وحدتی استکباری رقم می‌زدند.

اما این دیدار چیزی بیش از یک یادآوری تاریخی بود. سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، پوششی به تن داشت که هم مناسب این مناسبت می‌دانست و هم متناسب با اهداف پوتین: یک تی شرت با حروف «СССР» (مخفف سیریلیک اتحاد شوروی) بر روی سینه. اگر هم شوخی بود، در پس آن تهدید نهفته بود. هر کسی که لاوروف را می‌شناسد، می‌داند که او چندان به شوخ‌طبعی معروف نیست و جزئیات را در دیپلماسی جدی اجلاس‌ها نادیده نمی‌گیرد. انتخاب پوشش او عمدی بود؛ می‌خواست پیام دهد که روسیه بزرگ دوباره به میز اصلی سیاست جهانی بازگشته است. فروپاشی اتحاد شوروی و امپراتوری اروپای شرقی‌اش میان سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ پشت سر گذاشته شده است. امپراتوری بازگشته و در حال بازپس‌گیری سرزمین‌های از دست‌رفتهٔ خود است. مهم‌ترین این سرزمین‌ها، البته، اوکراین است. همان‌گونه که زبیگنیو برژینسکی، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا، در سال ۱۹۹۴ معروفاً گفت: «بدون اوکراین، روسیه از امپراتوری بودن بازمی‌ماند».

تی شرت لاوروف دربارهٔ جنگ سرد نبود، بلکه دربارهٔ جهانی بود که روسیه می‌خواهد بسازد. دعوت ترامپ از پوتین – یک جنایتکار جنگی تحت تعقیب – برای دیدار در خاک آمریکا، تأییدی بر همین چشم‌انداز بود. حضور مشترک پوتین با رئیس‌جمهور آمریکا، دست دادن بر باند فرش قرمز و نشستن در یک لیموزین، به جهان اعلام کرد که روسیه – بی‌آنکه ذره‌ای از خواسته‌های حداکثری‌اش دربارهٔ آیندهٔ اوکراین عقب‌نشینی کند – بار دیگر به‌عنوان شریکی برابر به رسمیت شناخته شده است. با این حرکت، پوتین بیش از سه سال انزوای دیپلماتیک را شکست.
پیامی که به اوکراین فرستاده شد نیز روشن بود: حتی رئیس‌جمهور آمریکا هم پذیرفته که امپراتوری روسیه بازگشته است. خیال نکنید می‌توانید با رفتن به غرب از آن بگریزید. شما همان‌جایی تعلق دارید که تعلق دارید: تنها وقتی این واقعیت خشن را درک کنید، صلح بازخواهد گشت. شما تنها هستید؛ آمریکا کمکی به شما نخواهد کرد و اروپا به‌تنهایی از عهدهٔ آن برنمی‌آید.

اما اروپایی‌ها نیز باید زیرمتن نشست آلاسکا را با دقت مطالعه کنند، چراکه برای آنان هم این تجلی یک نظم جهانی متکی صرف بر منافع قدرت‌های بزرگ پیام‌های هشداردهندهٔ فراوانی دارد. اگر این نشست بوی کنفرانس یالتا در ۱۹۴۵ را به خود داشت – جایی که فاتحان جنگ جهانی دوم غنایم ژئوپولیتیک را تقسیم کردند – دلیلش آن بود که این نیز نقطهٔ عطفی دیگر در افول چندجانبه‌گرایی و فراملی‌گرایی است. ایدهٔ «غرب» دیگر برای آمریکا تحت رهبری ترامپ معنای چندانی ندارد، اگر اصلاً معنایی داشته باشد. تنها چیزی که اهمیت دارد جهان‌بینی ترامپ و برداشت او از منافع آمریکاست – هرچند این برداشت‌ها به‌شدت مغشوش‌اند.

اروپاییان باید خود تصمیم بگیرند که کجا ایستاده‌اند. هرچند روابط رسمی آمریکا با اروپا در کوتاه‌مدت تغییر نخواهد کرد، ترامپ همچنان به سخنان اروپایی‌ها گوش خواهد داد، با رضایت به چاپلوسی‌هایشان لبخند خواهد زد، و سپس آنان را نادیده خواهد گرفت – درست همان‌گونه که در نشست آلاسکا رفتار کرد. بنابراین اروپاییان باید دریابند که در این نظم جهانی جدید تنها هستند. آمریکا دیگر منافع آنان را – چه در حوزهٔ امنیت و چه در تجارت – در نظر نخواهد گرفت.

اروپا باید به‌سرعت و با انرژی، خود را به یک قدرت جهانی مستقل بدل کند و با همهٔ طیف چالش‌هایی که این جایگاه به همراه دارد روبه‌رو شود – از فضا و سرویس‌های اطلاعاتی گرفته تا کل بخش دیجیتال. این «نقطهٔ عطف» در تاریخ طولانی اروپا، به تلاش‌هایی بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر از صرفاً تجدید تسلیحات متعارف و افزایش نیرو نیاز دارد – هرچند آن هم اهمیت دارد. این پیام آلاسکا برای اروپاست.

چرا آمریکای ترامپ این‌چنین آشکارا علیه منافع خودش عمل می‌کند؟ جز رفع تحریم‌های اقتصادی، پوتین تقریباً همه‌چیز را از نشست به دست آورد: مهم‌تر از همه رهایی از انزوای دیپلماتیک، به رسمیت شناخته شدن روسیه به‌عنوان یک قدرت جهانی برابر از سوی آمریکا، و پذیرش سرنوشت اوکراین به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از «روسکی میر» (جهان روسی). چرا ترامپ روسیه را بی‌هیچ عوضی تقویت می‌کند؟

چنین پرسش‌هایی – هرچند برای اروپاییان بسیار مهم‌اند – تنها در عرصهٔ سیاست داخلی آمریکا پاسخ خواهند یافت. اروپا اکنون باید به فکر خودش باشد.

آیا یک جنگ وحشیانه بر سر تجزیه در انتظار اوکراین است؟

🖊️ نینا ال. خروشچوا
🗓️ ۳ دسامبر ۲۰۲۴

به نظر می‌رسد دونالد ترامپ مصمم است «صلحی» با روسیه منعقد کند که به تجزیهٔ اوکراین بینجامد. تاریخ، از لهستان قرن هجدهم تا شبه‌قارهٔ هند در قرن بیستم، به‌روشنی نشان می‌دهد که چنین تجزیه‌ای به‌احتمال زیاد خشونت هولناک و دشمنی دیرپا به همراه خواهد داشت.

مسکو – برخلاف دوران نخست ریاست‌جمهوری‌اش، به نظر می‌رسد ترامپِ منتخب این بار مصمم است بسیاری از وعده‌های انتخاباتی خود را عملی کند. معرفی اعضای کابینه‌اش – از «تولسی گابارد» طرفدار کرملین به‌عنوان مدیر اطلاعات ملی، تا «رابرت اف. کندی جونیور» مخالف واکسن و دوستدار تئوری توطئه به‌عنوان وزیر بهداشت – نشان‌دهندهٔ عزم ترامپ برای اجرای کارزار «خانمان برانداز» علیه نهادهای آمریکایی و «دشمنان داخلی» است. سخنرانی پیروزی‌اش نیز گویای جدیت او در «توقف جنگ‌ها» – ابتدا جنگ اوکراین – بود.

ترامپ بارها مدعی شده که ظرف ۲۴ ساعت پس از ورود به کاخ سفید، جنگ اوکراین را پایان خواهد داد. سناریوهای مختلفی دربارهٔ توافق مورد نظر او مطرح شده است و همهٔ آن‌ها یک وجه مشترک دارند: تجزیهٔ اوکراین. اگر چنین بهایی برای صلح لازم باشد، به خاطر اوریم تاریخ تلخ تجزیه‌های سرزمینی را.

هیچ رویدادی مانند تجزیه کینه‌های طولانی‌مدت نمی‌آفریند؛ و معدود رویدادهایی خشونتی چنین ویرانگر به بار آورده‌اند. سه تجزیهٔ لهستان در اواخر قرن هجدهم – توسط اتریش هابسبورگ، پادشاهی پروس و امپراتوری روسیه – نمونه‌ای اروپایی شبیه به چشم‌انداز ترامپ برای اوکراین است. این تجزیه، که از ۱۷۷۲ آغاز شد، در نهایت بزرگ‌ترین کشور اروپایی از نظر وسعت را از نقشه حذف کرد.

چنین سلطه‌ای ناگزیر با مقاومت خشونت‌آمیز روبه‌رو ‌شد. لهستانی‌ها جنگ‌های چریکی متناوبی در دوران اشغال انجام دادند، با شورش‌های بزرگ در ۱۸۳۱ و ۱۸۶۳. مقاومت تا قرن بیستم ادامه یافت، به‌ویژه با کارزارهای یوزف پیلسودسکی برای استقلال – آمیخته با اعمال ترور – تا پیش از جنگ جهانی اول. دشمنی نسبت به روسیه، به‌ویژه، تا امروز ادامه یافته است؛ کرملین همچنان باید به‌خاطر خشونت‌های دوران استالین علیه مردم لهستان پاسخگو باشد.

فرانسه نیز دهه‌ها از آلمان کینه به دل داشت؛ به‌ویژه پس از الحاق آلزاس و لورن به امپراتوری آلمان در ۱۸۷۱. آشتی واقعی دو کشور تازه در دههٔ ۱۹۵۰ و با شکل‌گیری جامعهٔ زغال‌سنگ و فولاد اروپا (پیش‌درآمد اتحادیهٔ اروپا) و ناتو آغاز شد.

همچنین، تصمیم بریتانیا برای تقسیم ایرلند – و نگاه‌داشتن بخشی از اولستر در قلمرو بریتانیا – جنگ داخلی‌ای به‌راه انداخت میان موافقان سازش، به رهبری مایکل کالینز، و مخالفان هر توافقی که استقلال کامل ایرلند را تضمین نکند. این «جنگ وحشیانهٔ صلح» دو سال طول کشید، اما میراثی از ترور – هم کاتولیک و هم پروتستان – بر جای گذاشت که تنها با «توافق جمعه نیک»، با میانجی‌گری آمریکا در ۱۹۹۸، پایان یافت.

اما بی‌رحمانه‌ترین تجزیه‌ها در آسیا رخ داد. در ۱۹۳۲، امپراتوری ژاپن منچوری را از چین جدا کرد و دولت دست‌نشاندهٔ مانچوکوئو را ساخت. ارتش کوانتونگ ژاپن ۱۳ سال حکومت وحشیانه‌ای در آنجا داشت – با به‌بردگی‌کشاندن میلیون‌ها نفر، آزمایش‌های پزشکی غیرانسانی، و کشتار جمعی اقلیت‌ها – که الگویی برای نازی‌ها در اروپای شرقی شد. نفرت چینی‌ها از این اشغال وحشیانه تا امروز باقی است و رهبران چین از آن برای تحریک مخالفت با سیاست‌های ژاپن مدرن استفاده می‌کنند.

اما از نظر شمار جان‌باختگان مستقیم، هیچ تجزیه‌ای به پای تقسیم ۱۹۴۷ شبه‌قاره هند نمی‌رسد. خروج بریتانیا به تقسیم این منطقه به هندِ عمدتاً هندو و پاکستانِ عمدتاً مسلمان انجامید. این تجزیه یکی از بزرگ‌ترین مهاجرت‌های تاریخ را به‌همراه داشت: حدود ۱۸ میلیون نفر جابه‌جا شدند. خشونت‌های فرقه‌ای – شامل تجاوز، آتش‌سوزی و قتل‌عام – تا ۳.۴ میلیون قربانی گرفت. در ۷۷ سال پس از آن، هند و پاکستان چهار جنگ با هم داشته‌اند؛ آخرین آن در ۱۹۹۹، زمانی که هر دو کشور سلاح هسته‌ای داشتند. هیچ چشم‌اندازی برای آشتی تاریخی شبیه فرانسه و آلمان وجود ندارد.

تقسیم ویتنام در ۱۹۵۴ نیز به جنگی دو دهه‌ای انجامید که تا سه میلیون ویتنامی را به کام مرگ برد. (جالب آنکه ویتنامی‌ها کینه‌ای ویژه نسبت به آمریکا – که ۵۸ هزار سربازش را از دست داد – در دل نگاه نداشتند.) و تجزیهٔ ۱۹۴۷–۴۸ فلسطین به دو دولت یهودی و عرب نیز جنگ‌ها و دشمنی‌های چند دهه‌ای آفرید که هنوز ادامه دارد. کافی است به ویرانه‌های غزه بنگریم تا میراث هولناک آن را ببینیم.

حال اوکراین چه؟ اوکراینی‌ها در دفاع از تمامیت ارضی‌شان از فوریهٔ ۲۰۲۲ شجاعت و پویایی خارق‌العاده‌ای نشان داده‌اند – ویژگی‌هایی که در بازسازی کشور نیز به کار خواهند بست. اما با توجه به خسارت‌های عظیم انسانی و اقتصادی که متحمل شده‌اند، به‌سختی می‌توانند آرام و خاموش با ایدهٔ تجزیه کنار بیایند. این امر وقتی سخت‌تر می‌شود که ولادیمیر پوتین آشکارا می‌گوید اوکراین صرفاً «یک کشور همسایه» نیست، بلکه «به‌طور کامل توسط روسیه ساخته شده» و بنابراین باید زیر چتر روسیه باقی بماند.

در هر مذاکرهٔ صلح احتمالی، اوکراینی‌ها می‌دانند که بهترین راه برای جلوگیری از دخالت بیشتر روسیه، تضمین‌های امنیتی بین‌المللی محکم – اگر نه عضویت فوری در ناتو – خواهد بود. ترامپ از تعهدات امنیتی آمریکا بیزار به نظر می‌رسد، اما خودداری آمریکا از ارائهٔ چنین تضمین‌هایی ممکن است به زیان روسیه هم تمام شود. پوتین پس از جنگ و شورش طولانی‌مدت در چچن به قدرت رسید – شورشی که شامل حملات تروریستی جدایی‌طلبان چچنی در مسکو و دیگر شهرها بود. اوکراینی‌ها نیز از همان ۲۰۲۲ وعده داده‌اند که علیه روسیه جنگ چریکی به راه خواهند انداخت. اگر گزینهٔ دیگری در کار نباشد، این خطر تنها بیشتر خواهد شد. ترامپ باید بکوشد کرملین را به ضرورت مذاکرات منصفانه متقاعد کند؛ در غیر این صورت، پس از تجزیه، موج تازه‌ای از تروریسم ممکن است به روسیه برسد – شاید در مقیاسی بزرگ‌تر از آنچه چچنی‌ها تصور می‌کردند.

درک هدف نهایی روسیه

🖊️کارل بیلت
🗓️ ۱۹ اوت ۲۰۲۵

اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۲ با وعده‌ی آینده‌ای روشن برای بشریت پدید آمد، اما هفت دهه بعد با شکستی چنان عظیم فروپاشید که کشورهای غربی مجبور شدند کمک‌های بشردوستانه‌ی اضطراری به آن ارسال کنند. با تلاش برای بازآفرینی آن، رژیم ولادیمیر پوتین روسیه را به سرنوشتی مشابه محکوم می‌کند.

استکهلم – بسیاری شگفت‌زده شدند وقتی سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه، برای نشست ترامپ-پوتین در انکوریجِ آلاسکا از هواپیما پیاده شد در حالی که پلیوری با حروف «СССР» – مخفف سیریلیک اتحاد جماهیر شوروی – بر تن داشت. آشکارا این یک اتفاق نبود. اما لاوروف می‌خواست چه پیامی بدهد؟

پیام مورد نظر او احتمالاً این بود که روسیه‌ی امروز به همان اندازه بزرگ و قدرتمند است که زمانی اتحاد شوروی بود؛ و اینکه ولادیمیر پوتین جایگاه کشورش را به‌عنوان یک ابرقدرت شایسته‌ی احترام جهانی بازگردانده است. دلتنگی برای دوران جنگ سرد – زمانی که اتحاد شوروی و ایالات متحده تنها دو ابرقدرت جهان بودند – از زمان فروپاشی امپراتوری شوروی کرملین را به‌کلی دربرگرفته است.

خود لاوروف کاملاً موجودی برآمده از گذشته است. اگرچه او به زبان دیپلماسی چندجانبه مسلط است (به دلیل مأموریت پیشینش در سازمان ملل در نیویورک)، اما تمایل او به قلدری ریشه‌ای به‌وضوح شوروی دارد. او به‌راستی باور دارد که اوضاع در زمان حکومت اتحاد شوروی بهتر بود. سفرهای مکررش به پیونگ‌یانگ (کره شمالی) در سال‌های اخیر قطعاً خوشایند نبوده است. هنگامی که فرصتی برای نشستی با رئیس‌جمهور آمریکا در سرزمینی که زمانی بخشی از روسیه محسوب می‌شد فراهم شد، او مطمئن شد پلیور قدیمی‌اش را همراه ببرد.

این پیام در کشورهایی که زمانی پشت «پرده آهنین» زندانی بودند خوشایند دریافت نشد. وزیر خارجه روسیه بدترین ترس‌های استونیایی‌ها، لتونیایی‌ها و لیتوانیایی‌ها را درباره هدف واقعی پوتین ایجاد کرد و همچنین در قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی نیز نگرانی آفرید. این کشورها اتحاد شوروی را نه به‌عنوان یک امپراتوری باشکوه، بلکه به‌عنوان زندان به یاد می‌آورند. در حقیقت، نارضایتی در میان غیرروس‌ها بود که در نهایت فروپاشی شوروی را رقم زد. با کاهش سرکوب سیاسی در پی تلاش‌های میخائیل گورباچف برای اصلاح نظام در حال پوسیدگی شوروی در دهه ۱۹۸۰، دیگر آشتی دادن خواسته‌های ملیت‌ها با نظام متمرکز کرملین ممکن نبود.

اتحاد شوروی باید پایان می‌یافت تا مردم آن آزاد شوند. همین امر برای خود روسیه نیز صادق بود. بوریس یلتسین پرچم روسیه را برافراشت، نه پرچم شوروی را، زیرا آینده‌ای را می‌دید که کشورش بار سنگین امپراتوری را کنار گذاشته است. او خواستار روسیه‌ای بود که توسط روس‌ها اداره شود و این هدف در چارچوب ساختارهای پیچیده و پرهزینه‌ی امپراتوری قابل پیگیری نبود. اتحاد شوروی گذشته بود، در حالی که روسیه، اوکراین و دیگر جمهوری‌های شوروی که استقلال می‌جستند، آینده بودند. این چشم‌اندازی غیرمنطقی نبود.

پس از فروپاشی شوروی، توافق فوری برای احترام به مرزهای قدیمی جمهوری‌های سابق صورت گرفت تا از بروز درگیری‌های جدید جلوگیری شود. زمانی که روسیه با خشونت شدید به تلاش چچن برای اعلام استقلال پاسخ داد، باقی جهان ادعای کرملین مبنی بر تعلق آن منطقه به خاک روسیه را پذیرفت. پس از آن، هیچ دلیلی وجود نداشت که چرا روسیه و اوکراین – و همه‌ی ملت‌های دیگرِ سابقاً اسیر شوروی – نتوانند در آرامش زندگی کنند. البته همواره مقداری رقابت و حتی شاید دشمنی شدید وجود داشت؛ اما این پویایی‌ها می‌توانستند سالم باشند. این کشورها می‌توانستند همچون همسایگان خوب، به شرکای خوبی نیز بدل شوند – درست مانند آنچه در اروپای غربی دیده می‌شود.

اما چنین نشد. دلتنگی امپراتوری کم‌کم به کرملین بازگشت. رژیم پوتین که از توسعه‌های دموکراتیک در چندین کشور سابق شوروی تهدید می‌شد، هرچه بیشتر اقتدارگرا شد. در طول زمان، اوکراین دموکراتیک‌تر و در حال آزادسازی بیشتر، نه به‌عنوان یک شریک، بلکه به‌عنوان خطری برای رژیم آشکاراً غیردموکراتیک روسیه دیده شد. پوتین شروع به توصیف اوکراین به‌عنوان «ضد روسیه» کرد، حتی اگر اوکراینی‌ها هرگز چنین موضعی نداشتند. آنها فقط می‌خواستند اوکراین، اوکراین باشد.

تعجبی ندارد که پلیور لاوروف در هر کشوری که زمانی رژیم‌های دست‌نشانده شوروی بر آن حاکم بودند، به‌عنوان تهدید تلقی شود. اما این باید به‌عنوان تهدیدی برای خود روسیه نیز دیده شود. اگر کرملین همچنان با انگیزه‌ی دلتنگی امپراتوری عمل کند، روسیه هرگز نخواهد توانست روسیه باشد. ویران کردن و تلاش برای اشغال اوکراین برای نسل‌ها باری بر دوش آن خواهد بود. آخرین پروژه‌ی امپراتوری کرملین شاید در صورتی تداوم یابد که چین روسیه را به‌عنوان یک ماهواره‌ی سودمند ببیند (این کشور منابع خام و انرژی دارد و یک کرسی دائمی در شورای امنیت سازمان ملل، اما چیز چندانی فراتر از این ندارد). اما در این صورت، روسیه آینده‌ای به‌عنوان یک کشور مدرن، نسبتاً صلح‌آمیز و مرفه را از دست خواهد داد – هدفی که کاملاً در دسترس بود.

اتحاد جماهیر شوروی شکست عظیمی بود. این نظام در سال ۱۹۲۲ با وعده‌ی آینده‌ای درخشان برای بشریت پدید آمد، اما هفت دهه بعد چنان سقوط کرد که کشورهای غربی مجبور شدند کمک‌های اضطراری بشردوستانه ارسال کنند. در دوران اوج شوروی، نیکیتا خروشچف لاف می‌زد که این نظام «غرب را به خاک خواهد سپرد»؛ اما در واقع، گور خودش را می‌کند. ما باید از لاوروف برای یادآوری این میراث حقیر سپاسگزار باشیم. دلتنگی‌ای که او در آلاسکا به نمایش گذاشت، تهدیدی است برای بسیاری، از جمله شهروندان عادی روسیه.
____________________

درباره نویسندگان:
تیموتی اسنایدر، نویسنده یا ویراستار ۲۰ کتاب، دارنده نخستین کرسی تاریخ مدرن اروپا در دانشکده امور جهانی و سیاست عمومی مانک در دانشگاه تورنتو است و هم‌اکنون عضو دائمی «انستیتو علوم انسانی» در وین می‌باشد.
یوشکا فیشر، وزیر امور خارجه و معاون صدراعظم آلمان در سال‌های ۲۰۰۵-۱۹۹۸، به مدت نزدیک به ۲۰ سال از رهبران حزب سبز آلمان بود.
نینا ال. خروشچوا، استاد روابط بین‌الملل در دانشگاه نیو اسکول، نویسنده مشترک (با جفری تیلر) کتاب «در پی گام‌های پوتین: جست‌وجوی روح یک امپراتوری در گستره یازده منطقه زمانی روسیه» (انتشارات سنت مارتینز، ۲۰۱۹) است.
کارل بیلت، نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه پیشین سوئد بوده است.

* «تصویر کلان» (The Big Picture) مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها و تفسیرهای پراجکت سیندیکیت را گرد هم می‌آورد تا به خوانندگان درکی جامع از موضوعات خبری – و مسائل عمیق‌تر و ریشه‌ای‌ای که پشت اخبار قرار دارند – ارائه دهد. «تصویر کلی» تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های فشرده‌ی نویسندگان را درباره موضوعات روز ارائه می‌کند.

https://www.project-syndicate.org/onpoint/trump-s-botched-ukrainian-peace





iran-emrooz.net | Fri, 22.08.2025, 20:08
اسرائیل، ابزاری برای تخطئه و سرکوب

داریوش مجلسی

اسرائیل، کشوری که قرار بود نابود شود
و اسرائیل، ابزاری برای تخطئه و سرکوب

هنوز فراموش نکرده‌ایم که از همان آغاز جمهوری اسلامی، نابودی اسرائیل و ضدیت با آمریکا (شیطان بزرگ) شعارهای اصلی و اولیه جمهوری اسلامی در رابطه با سیاست خارجی این رژیم بوده و تا چندی پیش هم، به‌خصوص در نماز‌های جمعه، این شعار‌ها تکرار می‌شد. منتها چاشنی شعار‌ها درباره اسرائیل، نابودی اسرائیل هم بود ولی در رابطه با آمریکا فقط محدود به دشنام و “مرگ بر” می‌گردید. ولی چنانچه به مباحث درون رژیم و دشنام‌هایی که (این روزها) از سوی اقتدارچی‌ها نثار اصلاح‌طلبان و به‌خصوص تغییر و تحول‌طلبان می‌گردد توجه کرده باشید تغییر چشم‌گیری در مورد استفاده از اسم اسرائیل به چشم می‌خورد. دیگر اشاره‌ای به نابودی اسرائیل نمی‌‌بینید، این‌بار ولی این اسرائیل است که کمر به نابودی ایران بسته. نمونه آشکار این تغییر را در گفته‌های غضنفری نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی شنیدیم که علنا در یک پیام تصویری، پزشکیان را عامل اسرائیل و مامور نابودی ایران می‌خواند!

توجه کردید؟ اسرائیل یکباره از “تهدید شونده” تبدیل گردید به “ابزار تهدید”. یعنی اگر تا دیروز مژده نابودی اسرائیل در کوتاه مدت را شاهد بودیم، همان اسرائیلی که قرار بود نابود گردد موفق شده رئیس جمهور کشورمان را عامل نابودی ایران سازد. البته متهم کردن دیگران به همکاری با اسرائیل محدود به همین یک مورد نیست.

تعدادی از اقتدارچی‌ها بعد از انتشار بیانیه جبهه اصلاحات، شمشیر را از رو بسته و هرکدام به شکل و لحن مختلف دست اسرائیل را دخیل در این بیانیه می‌بینند. این شباهت به آن تف سربالای معروف دارد که نهایتا صورت خود فرد را مرطوب می‌کند. حکومت‌های نیابتی را با پول و سرمایه ملت‌مان در اطرف اسرائیل مستقر کردند و هواپیماهای جنگی را همراه با شعار “اسرائیل نابود باید گردد” حتی به زبان عبری تا نزدیکی مرزهای اسرائیل به پرواز در آوردند ولی یکباره جبهه اصلاحات به وسیله همین اسرائیل تبدیل به ابزاری برای نابودی ایران می‌گردد!!

ذلت و خواری، شاخ و دم ندارد. صهیونیستی که ادعای نابودیش را داشتند حالا یکباره تبدیل به چنان نیروی توانائی می‌گردد که قادر است جبهه اصلاحات در ایران را به جلو براند!! این یعنی چنته خالی، یعنی ضعف منطق، یعنی فقر بی‌حد سیاسی و مدنی. ناچارا زور خود را به شریفه محمدی نشان می‌دهند، به هموطنان بهائی‌مان که از خانه و زندگی ساقط شده‌اند نشان می‌دهند.

زمانی که رژیم نفرت می‌کارد نتیجتا خشم درو می‌کند، نیازی نیست که اسرائیل، اقدام به علم کردن ناراضی، تحول و تغییرطلب در برابر رژیم بنماید. این‌ها همه ثمره گام‌های آهسته ولی توانمندی می‌باشد که جامعه سیاسی و مدنی داخل کشور به سوی تغییر و تحول بر می‌دارد. یادم هست بختیار می‌گفت اگر مایلی به کیفیت و محتوای شخصیت‌ها و یا حرکت‌ها پی ببری، به مخالفان آن شخصیت یا حرکت بنگر.

تهمت‌ها و حملات پایدارچی‌ها و اقتدارطلبان نشان از آن دارد که جهت گیری “جبهه اصلاحات” دقیق و موثر بوده. آبی به لانه مورچه‌ها ریخته شده که بیش از حد تصور مورچه‌ها را هراسان از لانه‌شان به بیرون کشانده. این بیانیه، چه در رابطه با داخل کشور و چه در رابطه با روابط بین‌المللی، مباحثی را مطرح کرده که بسیار فراتر از دیدگاه اصلاح‌طلبی می‌باشد. به جرات می‌توان ادعا کرد که قطعات از هم جدا شده موزائیک زیبای صحنه میانی سیاست داخل کشور، یعنی راه یا موج سوم، به آرامی و به تدریج کنار هم قرار می‌گیرند. حال در انتظار آن ملاط یا سریشم معجزه آسایی هستیم که که این قطعات از هم جدا را به هم وصل کند و این موزائیک زیبا، چند رنگ و متنوع (وحدت در کثرت) تبدیل به یک واقعیت گردد.

آنچه که در این میان باعث شوق و ایجاد امیدی ضعیف در شخص من شده آغاز گام‌های کوچک به سوی اهداف بزرگتر در درون طیف ملی سرزمین‌مان می‌باشد، که بعد از یک دوران طولانی، تحمیلی، دور از صحنه، شخصیت‌هایی صاحب نام و ملی به شورای ششم جبهه ملی داخل کشور همراه با جمعی فعالان صنفی و مدنی پیوسته‌اند به این امید که حضور این صاحب‌نامان، همراه فعالین سندیکائی و جوانان و زنانی که به این حرکت پیوسته‌اند، قادر باشند حرکت تاریخی جبهه ملی را در کنار جمع وسیع تغییر و تحول خواهان سرزمین‌مان قرار دهند. همزمان نهضت آزادی نیز تصمیم به یک نشست درباره ۲۸ مرداد داشت که متاسفانه چنین اجازه‌ای به آنها داده نشد. ظاهرا به تبعیت از خمینی، این‌ها از مرده مصدق هم هراس دارند.

درحقیقت، حرکت‌ها، از چند سو ولی در یک جهت، آغاز گشته. انگار نسیم نویی شروع به وزیدن نموده که اقتدارگرایان را در موضع دفاعی قرار داده. حالا اگر کنش در درون کشور در جهت اعتدال و تغییر حرکت می‌کند، در خارج کشور ولی جو کاملا متفاوتی حاکم است که کوچکترین شباهتی به تحولات داخل کشور ندارد.

محض نمونه بد نیست نگاهی به تحلیلی که وبلاگ تایمز اسرائیل درباره دو حرکت خارج کشور نوشته بیاندازیم تا به دید این رسانه اسرائیلی به آنچه که “آلترناتیو” می‌نامد پی ببریم. از نظر او دو آلترناتیو در ایران وجود دارند، یکی خوب ولی بدون سازمان دهی و توانایی برای موفق شدن و یکی هم بد ولی دارای سازماندهی و قادر به دستیابی به قدرت. آلترناتیو خوب دارای پشتیبانی مردمی و وجهه خوب می‌باشد ولی قادر به موفقیت در ایران نیست، و آلترناتیو بد، بسیار بدنام، بدون پایه مردمی ولی دارای ابزار کافی برای موفقیت است. منظورش از آلترناتیو خوب ولی ناتوان از دستیابی به قدرت، شاهزاده رضا پهلوی است و آلتر ناتیو بد نام ولی قادر به دستیابی به قدرت، سازمان مجاهدین است. این رسانه در عین حال فاش ساخت که اسرائیل در حمله به ایران از همکاری‌های مجاهدین بهره برده، در حقیقت همان خیانتی که این سازمان در زمان حمله صدام حسین به ایران نیز مرتکب گردید.

حال همانطور که مشاهده می‌کنید دو تصویر در برابر ما قرار دارد. داخل کشور با وجود کار شکنی‌ها، به آرامی ولی با گام‌های محکم به سوی استقرار یک جامعه مدنی و عاری از استبداد، در دراز مدت، و خارج کشور آویزان به دامان بیگانه، بدون کوچکترین نشانه‌ای از امید به موفقیت، حتی در چشم انداز دراز مدت.

داریوش مجلسی، اگوست ۲۰۲۵



نظر خوانندگان:


■ آقای مجلسی عزیز. اشاره شما به معکوس شدن سیاست اصول‌گرایان در رابطه با اسرائیل، بسیار درست و جالب بود: اول می‌خواستند اسرائیل را نابود کنند، حالا اسرائیل قصد نابودی “ایران” را دارد!!
اما در آخر مقاله که فعالین ایرانی در خارج از کشور را، بدون در نظر گرفتن تنوع آنها، با صفت “آویزان به دامان بیگانه” نام برده‌اید، درست و دقیق نیست. به احتمال قوی شما هم می‌دانید که بسیاری از ایرانیان خارج از کشور جز بهروزی زادگاه خود، خواست دیگری ندارند، و بسیاری از استادان و متخصصان ایرانی در کشورهای مختلف دنیا در حال کار و شاغل هستند و می‌توانند تخصص و تجربه خود را رایگان در اختیار هم‌وطنان خود قرار دهند. هر فعال سیاسی و هر حکومتی در ایران که بخواهد این پتانسیل عظیم و مثبت را نادیده بگیرد، فرصتی بسیار گران‌بها و تاریخی را هدر داده است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ آقای قنبری عزیز، اشاره من و مقاله آن رسانه اسرائیلی درباره دو خط مشخص سیاسی خارج کشور بود، وگرنه منهم مانند شما به وجود این پتانسیل قوی و ایران دوست در خارج کشور نیز واقفم.
با عرض ارادت مجدد، مجلسی


■ با درود گرم به جناب مجلسی و دیگر هم میهنان
هم مجاهدین و هم پادشاهی خواهان در جنگ با اسراییل روی خوش به اسراییل کردند و یا آنگونه که گفته می شود همکاری در زمین جنگ! از دید من چندان هم این ساستی پیچیده و مرموز نیست، زیرا باز به گمان من هر دو این جریان دریافته اند که در دگرگونی های پیش رو در ایران بدون درنگ نیروهای بیرونی در آن شریک و اتر گذار خواهند بود، پس همدلی و همکاری با آنان سیاسیتی اندیشیده شده است. در انفجار اجتمایی و سیاسی در راه ایران چه از درون و چه در پایان شکست خلیفه‌گری آخوندی در یک جنگ تمام عیار،چهار بلوک خارجی در سرنوشت و فرماسیون حکومت آینده کم و بیش دست خواهند داشت اسراییل، امریکا، روسیه و اروپای غربی.
پیش‌بینی و اندیشه من می گوید در آن پسا فروریزی اگر دست اروپای غربی و روسیه بلندتر باشد، تلاش خواهد شد مجاهدین را با ترکیبی از بازمانده های ارتجاع سرخ و سیاه با هاله‌ای از یک جمهوری نیم بند سوسیالیستی- اسلامی- ایرانی سر کار آورند که نه سیخ و نه کباب بسوزد .اما کشور ما همچنان با زوری کمتر و تبی نیمه جان دمش به ارمانگرایی، فلسطین و امپریالیست ستیزی بند خواهد بود و سد راه شکوفای کشور و ازادی کامل ملت از بند ایدولوژی خواهد بود. در حالت دوم ، آمریکا و اسرائیل دست بالا را خواهند داشت و شانس شاهزاده و کمپ پادشاهی خواهان بیشتر می شود و در این حالت ایران به سوی یک آشتی همه جانبه با غرب و اسراییل می رود و دوباره ایران از همه هم پیوندی و همبستگی های سیاسی و اقتصادی جهان بر خوردار خواهد شد و ما از یک امت خرافاتی و ایدولوژی زده خوار و تک افتاده به یک کشور نرمال و مثبت جهان دگرگون خواهیم شد. و اما چرا چنین خواهد شد!
۱- ایران با نیروی بسیار ناتوان و پراکنده جامعه مدنی خودی آزاد نخواهد شد، دست‌کم در اکنون.
۲- وارونه انقلاب ۵۷ که شوری آتشین انقلابیون و امت خرافه‌گرا و متوهم انروزگار را برای هر ویرانی و فداکاری جهادی فرا گرفته بود، جامعه امروز ایران چنان روحیه و پتانسیلی را ندارد.در همه خیزش‌ها گروهی از بهترین فرزندان این کشور کشته و نابود می شوند و توده امت متوهم خرافاتی هر سال ملیونی با پای پیاده به صحرای کربلا می روند و پشگل بزهای مقدس را تربت به کشور می آورند!
۳-به باور من انقلاب ۵۷ به وارونه باور خیلی از ایرانیان انقلابی از درون و ۹۰درصد خواست و کارو ساخت مردم ایران بود با تاسیر خارجی بسیار نا چیز، شور بختانه ایرانیان همان چیزی را بدست آوردند که خود سزاوارش بودند، انقلابی مزهبی، اخوندی، غرب ستیز و از همه بیشتر یهود ستیز!
۴- اینبار، ما خوش شانس تر خواهیم بود که از بیرون هم کشورهایی مانند اسراییل و غرب تلاش کنند ، که نیروهای مدرن و همگرا تری با جهان سر کار آیند.
تجربه‌ای که حکومت شاه نشان داد که به دوست و همکاری سنجیده و برابر با غرب و اسراییل بسود پیشرفت و رفاه کشور می شود، از همین رو ، اگر شاه به غرب وابسته بیش از حد بود ، بهتر از نه شرقی نه غربی ساخته ارتجاع سرخ وسیاه!
و سر انجام اینکه چرا مجاهدین پیر و فرقه گرا می توانند قدرت را در دست گیرند، زیرا تفنگ بدست هستند، می توانند بجنگند و حقوق بشر و مهر انسانی جایگاه نخست در مرامشان نیست و سازماندهی کارآمدی هم دارند، سخنان لنین اگر راست باشد اینجا دوباره راست می نماید ، که می گوید ) در شرایط انقلابی و هرج و مرج ، تنها ۱۰ کادر انقلابی، ورزیده و با تشکیلات آهنین می توانند سرنوشت و مسیر انقلاب را از آن خود کنند)
آری همیشه در پس از فروپاشی تفنگ و پاینده نبودن به قانون و اخلاق کارت برنده است، چنانچه اخوندان و پاسداران اینرا بخوبی نشان دادند!
در پایان، کاشکی همه این داستان من اشتباه از آب در آید و در چند ماه یا چند سال آینده جامعه مدنی ایران جنان بزرگ و توانمند و دانا شود که بتواند در یک پروسه دموکراتیک و آرام کشور و ملت اسیر ایران را از چنگ اهریمن اخوند-پاسدار بدر آورد.
شادکام و تندرست باشید / کاوه


■ کاوه گرامی، ممنون از لطفتان. شما گزینه‌های مختلفی را پیش بینی کردید. حدس من این است که جامعه ما مسیری را طی میکند به سوی آنچه که شما در پایان مطلبتان، به عنوان آرزویتان نوشتید، منتها زمان می‌برد و حاکم غاصب هم بسیار خونخوار. به امید آن روز،
مجلسی





iran-emrooz.net | Wed, 20.08.2025, 15:15
سقوط “مینی امپریالیسم” شیعی در منطقه

سعید پیوندی

سال‌ها پیش در بحث دوستانه بر سر تنش‌های نظامی و ژئوپولتیکی منطقه با میشل، همکار دانشگاهی لبنانی ساکن بیروت، او از واژه “مینی امپریالیسم شیعه” برای توصیف حضور نظامی جمهوری اسلامی در لبنان، سوریه، عراق و یا یمن استفاده کرد. او می‌گفت که لبنان و کشورهای مشابه در حقیقت به صورت “نیمه مستعمره” از درون اشغال شده‌اند و بسیاری از تصمیمات سیاسی کلیدی در تهران گرفته می‌شود. حزب الله بدون پنهان‌کاری پول و اسلحه‌اش را از ایران می‌گیرد و در خدمت سیاست خارجی و اهداف راهبری این کشور به ویژه در رابطه با اسرائیل است.

کاربرد واژه “مینی امپریالیسم” برای من از آن نظر جالب بود که دخالت‌های قدرت‌های خارجی دغدغه همیشگی بسیاری در کشور ماست، ولی آن چه را که ما بر سر دیگران می‌آوریم را کمتر کسی می‌بیند و یا آن را نقد می‌کند.

میشل مورد لبنان را خیلی خوب و از درون می‌شناسد. او بدون انکار نقش سایر بازیگران خارجی مانند عربستان، اسرائیل، امریکا یا فرانسه در بحران لبنان به ویژگی‌های استعماری جمهوری اسلامی اشاره می‌کند که در عمل دولت و سیاست ملی را نابود کرده و به آن‌ها اجازه نمی‌دهد پای خود را از جنگ‌ها و بحران‌های منطقه‌ای بیرون بکشند.

دخالت‌های منطقه‌ای ایران که از دوران جنگ با عراق با شعار “آزادسازی قدس” و سپس “نابودی اسرائیل”  و گسترش سپاه قدس آغاز شد یکی از تجربه‌های کمیاب در دنیاست. حمید بوزرسلان، جامعه شناس کرد تبار ساکن فرانسه، در کتاب “آنتی دمکراسی در قرن ۲۱” (۲۰۲۵) به نکته اساسی درباره راهبرد جمهوری اسلامی در منطقه (نیابتی‌ها، سپاه قدس) اشاره می‌کند. نویسنده با تحلیل گفتمان رایج در میان رهبران ج.ا. به این نتیجه می‌رسد که ایران شاید تنها کشوری است که سیاست خارجی پرهزینه خود را نه بر اساس منافع ملی که با اهداف مبهم ایدئولوژیک تعریف کرده است.

امروز که در ایران بسیاری حتا در درون حاکمیت هم به خاطر شکست‌های پی‌در‌پی و بزرگ در لبنان، سوریه و یا عراق و نیز شرایط جنگی با اسرائیل و امریکا سخن از ضرورت بازبینی و چرخش سیاست‌های منطقه‌ای می‌گویند این پرسش پیش می‌آید که آیا همان معماران و کارگزاران سیاست ویران‌گر پیشین بدون سنجش شفاف گذشته می‌توانند پیام‌آور طرحی نو برای صلح در این منطقه‌ آشوب‌زده باشند؟ درس‌های گذشته کدامند و چرا بررسی سنجش‌گرانه آن‌چه گذشت و چرایی آن امری اساسی برای پی‌ریزی سیاست خارجی نوین در خدمت صلح است؟  بحث بر سر این است که چه چیزی باید تغییر کند، چگونه و توسط چه کسانی؟ مسئولیت آن‌چه گذشت و خسارت‌های بزرگ آن با کیست؟

پرسش هم‌چنین درباره واکنش و برخورد منفعل نخبگان، نیروهای سیاسی و روشنفکران و حتا دانشگاهیان با ماجراجویی‌های منطقه‌ای ج.ا. مطرح است. چرا در همه این سال‌ها به جز اقلیت کوچک کسان زیادی به نقد این سیاست و پی آمدهای ویرانگر آن برای کشور، توسعه و رفاه عمومی دست نزدند؟ چرا کسی نگفت که این بلندپروازی ماجراجویانه تناسبی با امکانات ایران ندارد؟ چرا کسی نگفت که این راهبرد ویرانگر نقش مهمی در قدرت گرفتن نظامیان در عرصه سیاست (داخلی و خارجی) و اقتصاد داشت؟

واقعیت تلخ این است که بسیاری، از اصلاح‌طلبان حکومتی تا منتقدان سکولار و برخی طرفداران نظام پادشاهی درباره اهداف و پی‌آمدهای این راهبرد سکوت کردند، بی‌تفاوت ماندند و یا آشکار و پنهان به دفاع از آن پرداختند. شماری دل به سویه ضدامپریالیستی و ضداسرائیلی “محور مقاومت” بستند، دیگرانی هم در میان گرایش‌های ناسیونالیستی از “نفوذ منطقه‌ای” ج.ا. چندان بدشان نمی‌آمد و با یادآوری رابطه تاریخی با شیعیان (به ویژه لبنان) از زمان شاه، این کشورگشایی امپریالیستی را به حساب قدرت و اقتدار ایران می‌گذاشتند و رخدادی نیکو برای امنیت ملی.

این سکوت کم و بیش فراگیر در غفلت و بی‌خبری جامعه ما از فاجعه‌ای که در حال وقوع بود نقش داشت. البته اگر با انصاف داوری کنیم باید بگوئیم ج.ا. هم در خلق روایت‌های تبلیغی برای سیاست خارجی خود برای خواب کردن افکار عمومی و نخبگان بسیار ماهرانه عمل کرد. حضور نظامی در سوریه برای حمایت از دولت اسد (پیش از پیدایی داعش) با روایت “مدافعان حرم” یا “اگر در سوریه نجنگیم باید در تهران با داعش بجنگیم” توجیه شد، دخالت منطقه‌ای با امنیت ایران گره خورد و یا ستیز کور با اسرائیل به صورت امری بدیهی و پرسش نکردنی در آمد.

اکنون ج.ا. مانده و یک صورت حساب کلان برای مردم ایران و آوار سنگین چهار دهه ماجراجویی مکتبی بی‌حاصل و ویران‌گر در منطقه. آن‌چه که قرار بود بازدارنده باشد و خاکریزهای دفاعی به تهدید امنیتی کلان تبدیل شده است.

سفر علی لاریجانی دبیر شورای عالی دفاع به عراق و لبنان اولین آزمون دورانی است که در آن سخن از تغییر سیاست جمهوری اسلامی در برخورد با نیروهای نیابتی به میان می‌آید. پرونده لبنان در این میان به خاطر درگیری مستقیم با اسرائیل از حساسیت بیشتری برخوردار است. در حقیقت کاهش تنش با امریکا و اسرائیل بدون توافقی بر سر آینده سلاح‌ها و نیروی نظامی حزب الله بسیار دشوار به نظر می‌رسد. از واکنش‌های انتقادی مقامات لبنانی در جریان سفر لاریجانی و آن‌چه نعیم قاسم، دبیر کل حزب الله، درباره طرح دولت لبنان و تهدید به جنگ داخلی و راه انداختن “نبرد عاشورایی” گفت هنوز بوی صلح نمی‌آید. 

نکته آخر این‌که نمی‌توان از سقوط “مینی امپریالیسم شیعی” و ورشکستگی سیاست‌های منطقه‌ای ج.ا. سخن گفت و یادی نکرد از جوانان و دیگرانی که از همان سال ۱۳۸۸ در خیابان‌ها فریاد “نه غزه، نه لبنان...” سر دادند. آن‌ها در سمت درست تاریخ ایستاده بودند.

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed





iran-emrooz.net | Wed, 20.08.2025, 14:58
دل فولاد هنوز مانده در راه مصدق

حمید اکبری

به مناسبت سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

«از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه. »
“نیما یوشیج”

با گذشت بیش از هفتاد سال از کودتای ۲۸ مرداد، قلب مصدق که در دفاع از حقوق ملت ایران در برابر دشمنان داخلی و استعمارگران خارجی چون فولاد بود، همچنان پرتپش و منتظر در محل خانه شماره ۱۰۹ خیابان کاخ تهران است، چشم به راه فرا رسیدن آزادی، دموکراسی، رفاه و شادابی پایدار برای ملت ایران.

مصدق در دامان مادری بزرگ شد که از نوادگان عباس میرزا بود. نجم السلطنه نخستین بیمارستان مدرن ایران «نجمیه» را بنیان گذارد. پس از درگذشت مادرش، مصدق تا زنده بود بر اداره ی امور این بیمارستان سرپرستی کرد و در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ در همانجا به خواب ابدی فرو رفت. از مادر و زنی چنین سترگ و ستبر بود که مصدق آموخت در راه پیشبرد و دفاع از حقوق مردم، نبایستی از ناسزا گویی بی همه چیزان نومید شد. می گویند که تا آخرین نفس، او دو چیز را در زندگی بیش از همه دوست داشت: ایران و مادرش.

نخستین یادگاری از پدر، میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر، گرفتن عنوان مصدق السلطنه از ناصرالدین شاه بود که در سن نُه سالگی به مناسبت درگذشت پدرش به او رسید - اگرچه با نام دکترمصدق بود که شهره ی آفاق ایران و جهان شد. لیک بالاتر از لقب، آنچه از پدر برایش باقی ماند، مستوفی گری بود. او فراگرفت که در زندگی فردی و اجتماعی عصر جدید، تمشیت و نظارت درست بر  دخل و خرج در امور مالی است که به انسان، جامعه و کشور، آزادی، استقلال و احترام می بخشد. بر اثر تجربه ی کار مستوفی گری، مصدق به نیکی درک کرد که وابستگی مالی چه برای شخص و چه در امر کشورداری و سیاست، زود و یا دیر، فساد و مکافات به بار می آورد.

مصدق در سفرهایش به خارج کشور و ادامه تحصیل در فرانسه و سویس بود که بیش از پیش آموخت که ایران و جهان دارای وجه انسانیت مشترک و بهم پیوسته هستند. او به ژرفی دریافت که می بایستی هم ایرانی بود وهم آنچه موجب پیشرفت و خوشبختی بشر است را از فرهنگ های دیگر آموخت. زندگی توام با تحصیل و کارآموزی در رشته ی حقوق در نوشاتل سویس را بیش از هر جایی پسندید تا آنجا که می خواست تابعیت دوم خود را از کشور سویس بگیرد. لیک، تلگرامی از رئیس الوزرای وقت، مشیرالدوله، که او را برای خدمت در مقام وزات عدلیه (دادگستری) به تهران فراخوانده بود، سرنوشت او را به عنوان میهن پرست ایرانی رقم زد.

در کوران انقلاب مشروطیت و همنشینی با مشروطه خواهان و بویژه برجستگانی چون علی اکبر دهخدا، حاج میرزا یحیی دولت آبادی، مستوفی الممالک و احتشام السطنه بود که هویت، رویه و رویکردش با آرمان ها و رویه ی مشروطه خواهی، انساندوستی و میهن پرستی گره خورد و بر اثر یافتن تجربه های سترگ اجتماعی و سیاسی آبدیده شد. این تجربه های استثنایی شامل وکالت در مجلس، وزارت، معاونت وزیر و والیگری بود.

مصدق در دوره ی والیگری فارس با کودتای ۱۲۹۹ سید ضیاء الدین طباطبایی و رضا خان میرپنج که سپس به نام سردار سپه ملقب شد، رویارویی کرد. در سالهای پس از آن از رئیس الوزرایی سردار سپه در سلطنت احمد شاه پشتیبانی کرد. در نهم آبان ماه ۱۳۰۴، در مقام نماینده مجلس شورای ملی، با شاه شدن سردار سپه مخالفت اصولی کرد. او چنین گفت: 

«ما می‌گوییم که سلاطین قاجاریه بد بوده‌اند، مخالف آزادی بوده‌اند، مرتجع بوده‌اند، خوب حال آقای رئیس‌الوزراء پادشاه شد، اگر مسئول شد که ما سیر قهقرایی می‌کنیم. امروز مملکت ما بعد از بیست سال و این همه خونریزی‌ها، می‌خواهد سیر قهقرایی بکند و مثل زنگبار بشود، که گمان نمی‌کنم در زنگبار هم این‌طور باشد که یک شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملکت باشد.

اگر گفتیم که ایشان پادشاه و مسئول نیستند آن وقت خیانت به مملکت کرده‌ایم برای این‌که ایشان در این مقامی که هستند موثر هستند همه کار می‌توانند بکنند.

در مملکت مشروطه، رئیس‌الوزراء مهم است نه پادشاه، پادشاه فقط می‌تواند به‌واسطه رای عدم اعتماد مجلس، یک رئیس الوزرایی را بفرستد که در خانه‌اش بنشیند یا به واسطه تمایل مجلس، یک رئیس‌الوزرایی را به کارد بگمارد. خوب اگر ما قائل شویم که آقای رئیس‌الوزرا پادشاه بشوند آن‌ وقت در کارهای مملکت هم دخالت کنند و همین آثاری که امروز از ایشان ترشح میکند، در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد؛ شاه هستند، رئیس‌الوزراء هستند، فرمانده کل قوا هستند؛ بنده اگر سرم را ببرند، تکه‌تکه‌ام بکنند، و آقای سید یعقوب [نماینده مجلس که جانبدار پادشاهی رضا خان بود] هزار فحش به من بدهد، زیر بار این حرف‌ها نمی‌روم.

بعد از بیست سال خون‌ریزی. آقای آقا سید یعقوب! شما مشروطه‌خواه بودید، آزادی‌خواه بودید. ابتدا خودم شما را در این مملکت دیدم که پای منبر می‌رفتید و مردم را دعوت به آزادی می‌کردید؛ حالا عقیده شما این است که یک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد، هم رئیس الوزراء باشد، هم حاکم؟! اگر اینطور باشد که ارتجاع صرف است، استبداد صرف است‏. پس چرا خون شهدای راه آزادی را بی‌خود ریختند؟! چرا مردم را به کشتن دادید؟! می‌خواستید از روز اول بیایید بگویید که ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی‌خواستیم؛ یک ملتی است جاهل، و باید با چماق آدم شود.»

باری، رضا خان، رضا شاه شد.

مصدق در سالهای ۱۳۰۵ تا ۱۳۰۷ نماینده مجلس ششم شورای ملی بود و در کنار اشخاصی چون سید حسن مدرس، از انگشت شمار نمایندگان منتقد سیاست های رضا شاهی به شمار می آید. با اوج گرفتن استبداد رضا شاه، مصدق ۱۲ سال را تبعید گونه در احمد آباد سپری کرد. در تیر ماه ۱۳۱۹ او به وسیله شهربانی رضا شاه دستگیر و به زندان بیرجند فرستاده شد. در آذر ماه همان سال، پس از درخواست ارنست پرون از ولیعهد، محمد رضا جوان از پدرش رضا شاه، برای آزادی مصدق میانجیگری کرد. مصدق از زندان بیرجند آزاد شد و در احمد آباد زیر نظر شهربانی قرار گرفت. مصدق تا زنده بود از محمد رضا شاه بابت این میانجیگری سپاسگزار بود. در سالهای پسین مصدق به شاه گفته بود که من به پدر شما باور نداشتم ولی به شما اعتقاد دارم. در زمان نخست وزیری دوباره در پی قیام ملی سی ام تیر ۱۳۳۱، مصدق در پشت قرانی برای محمد رضا شاه چنین نوشت: «دشمن قران باشم اگر بخواهم بر خلاف قانون اساسی عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهور را قبول نمایم.»

پس از اشغال ایران به وسیله ی متفقین و سقوط رضا شاه، در نخستین انتخابات مجلس (دوره چهاردهم) به سال ۱۳۲۲، مصدق با بیشترین رای به عنوان نماینده اول تهران انتخاب شد. مبارزات مصدق علیه دخالت خارجی و استبداد داخلی با تحصن در کاخ شاه در پاییز ۱۳۲۸ و تشکیل جبهه ملی ایران، به اوج رسید. سرانجام در تداوم این مبارزات و با پشتیبانی جمهور گسترده مردم، نمایندگان جبهه ملی در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹، لایحه ملی شدن صنعت نفت ایران را به تصویب مجلس شورای ملی و توشیح محمد رضا شاه رساندند. از آن سال تا کنون، ۲۹ اسفند هر سال روزی است برای بزرگداشت سروری و عاملیت ملت ایران در تعیین سرنوشت خود.

با داشتن چنین توشه ی پرباری بود که مصدق بنابر اراده عمومی مردم و رای تمایل نمایندگان مجلس شانزدهم در اردیبهشت سال ۱۳۳۰ و تایید محمد رضا شاه، نخست وزیر ایران شد. هدف دولت او دو چیز بود: اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و برگزاری انتخابات آزاد. مصدق قویا این انتظار را داشت که دولت انگلستان به کمک سرسپردگان داخلی اش به هرگونه مبارزه همه جانبه آشکار و پنهان توام با ترفند و کارشکنی علیه او دست بزند تا او و همکارانش را از پیشبرد اهداف ملت ایران بازدارد. لیک او انتظار این را نداشت که پادشاه مملکت با زد و بند با سرویس های مخفی آمریکا و انگلیس و همکاری آخوندها علیه او کودتا کند.

مصدق می خواست که پادشاه متکی به دولت خدمتگزار مردم و ملت باشد، شاهی که بنابر اصول مشروطیت تنها سلطنت می کند و بری از مسوولیت حکومتگری است. شوربختانه محمد رضا شاه می خواست که هم سلطنت کند و هم حکومت.

مصدق قوای مملکت را ناشی از ملت می دانست. در مقابل، محمد رضا شاه، قوای مملکت را ناشی از شاه می دانست. مصدق به توانایی و مشارکت مردم باور داشت. شاه توانایی را از آن خود می دانست. مصدق شاهی می خواست متکی بر ملتش که همواره قدرش را بدانند تا مبادا روزی یک قدرت خارجی شاه را به مقام قدرت برساند و روزی دگر، او را بردارد. شوربختانه پندار و کردار محمد رضا شاه زیر چنبره ی قدرت های خارجی گرفتار بود و ماند.

در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، با ترغیت ملکه ثریا و خواهرش اشرف پهلوی، شاه با برنامه ریزی و کمک دولت های آمریکا و انگلستان و همکاری آخوندها به سرکردگی کاشانی و بهبهانی، ارتشی ها و سایر خود فروختگان، علیه دولت قانونی محمد مصدق کودتا کرد. کودتا پس از شکست نخستین در ۲۸ مرداد موفق شد. افسوس آنچه شاه نفهمید و نخواست بفهمد این بود که این کودتا تنها علیه شخص مصدق نبود. در بنیادش، کودتا علیه مشروطیت بود. کودتایی بود علیه باور داشتن به توانایی های ملت ایران و داشتن حق مشارکت مردم در اداره و گزینش سرنوشت خویش. کودتایی بود در نفی ادامه ی رویاپردازی قلب هایی پر تپش و سرهایی پر آرزو برای ایرانی آزاد، دموکرات، شاداب و آباد.

صبح روز ۲۸ مرداد، دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه دولت ملی به همراه پسر خواهرش، دکتر سعید فاطمی، برای آخرین دیدار در منزل نخست وزیر بودند. هنگام ترک منزل، دکتر فاطمی رو به دکتر غلامحسین مصدق، پسر مصدق، چنین پیش بینی کرد که رویه مصدق در قبال کودتا، دولت او و سر یارانش را به باد خواهد داد، ولی افزود، ما همچنان با دکتر مصدق خواهیم بود. آخرین فریاد فاطمی پیش از تیربارانش در مقابل جوخه ی آتش، «زنده باد مصدق» بود!


حوض قلبی شکل و دل فولاد در راه مانده مصدق

در روز ۲۸ مرداد، مصدق بهمراه نزدیکترین یارانش در خانه مانده بود. از بعد از ظهر، ارتشی های کودتا چی خانه را زیر رگبار گلوله گرفته بودند. سرهنگ ممتاز و سایر سربازان وفادار به دولت قانونی، از خانه ی نخست وزیر با شهامتی بی نظیر دفاع می کردند و بر عهد خود استوار بودند که تا آخرین فشنگ و نفس مقاومت کنند. مصدق می خواست که همانجا کشته شود. یارانش به او التماس کردند که به خاطر سربازهای فداکار و سایر بی گناهان، خانه را ترک کند که سرانجام چنین کرد، اگرچه دل فولادی اش که آکنده از امید و  آرزوهای بزرگی برای ایران بود را در آن خانه به جای گذارد.

در عکس های خانه ی مصدق از روز ۲۸ مرداد، نشانه های تخریب و غارت خانه بوسیله رجاله ها هویداست . اما حوضی با شکل قلب در حیاط دست نخورده به نظر می آید! چه کسی این قلب را در خانه ی مصدق ساخته و نگارده بود؟ حوضی که حتی کودتاچیان به آن صدمه نزدند! شاید او پیشاپیش متوجه اهمیت نمادین این حوض برای تاریخ ایران بود. شاید او پنداشته بود که مصدق دلش را در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پیش از ترک منزلش به شمایل آن حوض در آنجا خواهد گذاشت تا همچنان برای فرا رسیدن آمال ملت ایران بتپد. تا سرانجام روزی برسد که ملت ایران با رسیدن به آزادی و دموکراسی قرین آسایش بشود و دیگر نیازی به تپیدن دل مصدق نباشد. در چنان روزی، کودتای ۲۸ مرداد از موضوع روز خارج می شود و تنها روایتی برای تاریخ نگاران می شود.

تا آنروز در هر ۲۸ مردادی، دل فولادی در راه مانده مصدق،  بیش از هر روزی برای ایران در تپش و اضطراب است.

پی نوشت با متن کامل شعر نیما یوشیج:

دل فولادم

ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.

رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد
مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا
شده اش می سوزد.

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم
بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

(برداشت متن شعر از تارنمای شعر نو)

*یادداشت: دو چیز الهام بخش من برای نوشتن این مقاله بوده است: ۱) دیدن و چند سال اندیشیدن به حوض قلبی شکل خانه ی مصدق که بنابرعکس های روز کودتای ۲۸ مرداد از هجوم کودتاگران در امان مانده بود؛ ۲) کتاب «فولاد قلب» به قلم زنده یاد مصطفی اسلامیه، نویسنده و روزنامه نگار، در باره ی زندگی دکتر محمد مصدق (انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۸۱). از قرار، اسلامیه عنوان کتابش را بنابر شعری از نیما یوشیج توام با بازنویسی بخشی از آن که در سرآغاز کتابش درج شده، برگزیده است. در کنار سایر آثارش، اسلامیه نویسنده ی زندگینامه ای از نیما یوشیج نیز است. به تاکید، در این مقاله عنوان کتاب اسلامیه الهام بخشم بوده و تیتر مقاله را هم وامدار او هستم. با سپاس از او و یادش گرامی باد.



نظر خوانندگان:


■ با درود، سپاس از این مقاله‌ی پربار. مصدق تا ابد زنده است و اکنون بیشتر که حتا کسانی که ادعای دوستی و علاقه و احترام نسبت به آن مرد بزرگ دارند، ساعتها بحث می کنند که آیا واقعه ۲۸ مردا کودتا بود یا نه و اینکه آیا ملی کردن نفت به نفع منافع ملی بود یا نه. به نظر می رسد که ۴۶ سال جنایت و سکوت نخبگان این کشور را قانع کرده است که مقاومت میهن‌دوستان در مقابل سرمایه‌داری جهان قدرتمند که اکنون که تمام منابع جهان ضعیف را بلعیده است تصمیم دارند مردمان این جهان را نابود کرده تا شاید سرزمین‌های آنها را سکنه خالی کنند تا بتوانند برای آینده نه چندان دور جا برای خودشان به اندازه کافی داشته باشند. جنگ اسرائیل علیه مردم غزه که صدای کسی را در نمی‌آورد نمونه‌ای از آینده‌ای نزدیک است. ایجاد کشورهای اسلامی متعصب که افتخارشان نه پیشرفت علمی و پیشرفت رفاه مردمانشان که داشتن اعتقاد مذهبی خاصی است، هم یکی از همین برنامه‌ها بوده است. در واقع ایجاد حکومت‌هایی اقتدارگرا و خرافه‌گرا بهترین راه برای پیشبرد برنامه‌های این کشورهای به اصطلاح پیشرفته و دموکرات است.
پایدار باشید / ایرانی


■ با سپاس از توجه شما هم میهن گرامی “ایرانی”.
نکات شما هم تامل‌آور است و هم تاسف‌بار. بی‌شک دموکراسی و اخلاق در سراسر جهان زیر هجوم بزرگی است و امیدوارم آزادی خواهان و دموکراسی خواهان با همبستگی و کوشش بیشتری در مقابل این هجوم بیاستند و بر آن غلبه کنند.
پیروز باشید / حمید اکبری





iran-emrooz.net | Tue, 19.08.2025, 21:28
بیانیه جبهه اصلاحات، آغاز پایان یک دوره!

احمد پورمندی

بیانیه جبهه اصلاحات که شامل یک مقدمه، یازده بند و یک نتجه‌گیری است، در نوع خود متفاوت است. این بیانیه، مماس بر سقف اصلاح‌طلبی دوم خردادی نوشته شده و جا به جا برای عبور از این سقف هم خیز برداشته است.

چرا جبهه اصلاحات در ضعیف‌ترین دوران حیات خود، به این موضع رسیده است؟ پاسخ را می‌توان در مقدمه و مواخره این سند به راحتی مشاهده کرد:

۱- خطر فلج اقتصادی بیش از هر زمان برجسته‌تر شده است.
۲- بازگشت مکانیسم ماشه، مشروعیت جنگ آینده علیه ایران را با برچسب «تهدیدکننده صلح» تأمین می‌کند. بنابراین پیشگیری از این سناریو، فوریت امنیت ملی است.
۳- هرگونه بی‌اعتنایی به ضرورت تغییر، کشور را به مسیر فروپاشی تدریجی سوق می‌دهد.
۴- این لحظه، لحظه تصمیم بزرگ عبور از گذشته و گشودن دروازه‌های آینده‌ای متفاوت است. فردا ممکن است دیر باشد.

مطلب روشن است، آنچه را که مهندس موسوی و همه گذارطلبان در خشت خام می‌دیدند، اکنون اصلاح‌طلبان در آینه می‌بینند: نظام اگر به فوریت تغییرات عمیق ساختاری، سیاستی و مدیریتی را نپذیرد، فرو خواهد پاشید!

این اعتراف دیر هنگام اما، نشانه تغییراتی ژرف در جامعه و انعکاس آن در آینه سیاست است.

روندی که با شعار «اصلاح‌طلب، اصولگرا! دیگه تمومه ماجرا!» آغاز شد، اینک به نقطه جوش رسیده است. جامعه به سه جناح کلان «برانداز»، «گذارطلب» و «تداوم‌طلب» تقسیم شده است. در جبهه تداوم‌طلبی، جایی برای اصلاح‌طلبی نمانده است! در تعادل قوای موجود، زیر سقف « نظام» هیچ چیز را نمی‌‌توان اصلاح کرد. ماندن در این جبهه، به ناگزیر به عبور از پل «روزنه‌گشایی» و ذوب شدن در تداوم‌طلبان اصیل و تبدیل شدن به چرخ پنجم جبهه سیاه «مافیا-سردار-روحانی حکومتی» منجر می‌شود و سرنوشتی شبیه روزنه‌گشایان در انتظار آنها خواهد بود. از این منظر، بیانیه جبهه اصلاحات را می‌توان «آغاز پایان اصلاح‌طلبی دوم خردادی و زیر سقف نظام» و نیز گامی بلند به سوی گذارطلبی دانست.

از برداشتن این گام، تا پیوستن به جبهه گذارطلبان هنوز چند منزل راه مانده است، اما بدون تردید و گزافه‌گویی، می‌توان اطمینان داشت که به اجرا در آمدن برنامه یازده ماده‌ای مندرج در این بیانیه، کشور را در آستانه برگزاری رفراندم قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان قرار خواهد داد. از این زاویه، بیانیه را می‌توان آب جوشی بر خوابگه اقتدارگرایان و روزنه‌گشایان خواب آلود دانست. آنها از دیروز، با جیغ و فریاد «وا اسلاما، وا ایرانا!» و سطلی از اتهامات همیشگی، از خیانت و وادادگی تا جاده صاف‌کنی دشمن، فتنه‌گری، موسادی و بی‌خردی سیاسی، شلیک به نویسندگان بیانیه را آغاز کرده‌اند. این تهاجم با ورود دفتر خامنه‌ای و درج مطلبی با عنوان «خشاب دشمن را پر نکنید» در «صدای ایران»، روزنامه این دفتر، اوج تازه‌ای گرفت.
آنچه این جماعت را بیش از هر چیز دچار شوک و ناباوری کرد، مطالبه «اعلام آمادگی تعلیق داوطلبانه غنی‌سازی» بود که مثل آب سردی بر پیکر تداوم‌طلبان ریخته شد.

فشاری که از همه طرف‌های اقتدار حاکم، روی نویسندگان بیانیه و جبهه اصلاحات متمرکز شده، در همین نخستین روز‌ها، برخی از اصلاح‌طلبان بدلی و مینی‌بوسی، نظیر حزب ندای ایرانیان را به اعلام برائت علنی از جبهه اصلاحات واداشته است و به کلاغ دم بریده روزنه‌گشایان هم فرصت پرفسورنمایی مجدد اعطا کرد. این اما بخش کوچک و بی‌اهمیت داستان است. اصلاح‌طلبان با علم به این نظریه که جامعه به سمت بحران فیصله‌بخش روان است و تداوم‌طلبی شانسی در آینده ایران نخواهد داشت، و از جمله از ترس غلبه براندازی قهرآمیز، به گذارطلبی روی آورده‌اند. اما تا اینجا، کاملا مراقب هستند که همه پل‌ها با مرکز اقتدار را پشت سر خود خراب نکنند و شاید در تحولات آینده نقش نوعی «میانجی» را برای خود قابل تصور بدانند.

آنها در این بیانیه، از رفراندم قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان به عنوان محور اصلی راهبرد گذارطلبان سخنی به میان نیاوردند و سند را به گونه‌ای بافته‌اند که در آن فاصله روشنی با این راهبرد حفظ شود. تلاش برای ایفای نقش میانجی و زیر سقف شیشه‌ای، خواه ناخواه آنها را در مقابل فشار سنگین تداوم‌طلبان، به درجاتی آسیب‌پذیر می‌کند و در جبهه مقابل هم استقبال از آنها را با تردید روبرو خواهد کرد.

نظر به سیر شتابناک حوادث و آغاز «عصر بی‌دولتی»، ایستادن در این نقطه نمی‌‌تواند چندان دوام بیاورد و احتمالا در روز‌های آینده مرددین بیشتری خرج‌شان را از جبهه جدا خواهند کرد و بخش آینده نگرتر آن، گام‌های بعدی به سوی بیانیه مهندس موسوی را برخواهد داشت.

تا همین‌جا، یکی دیگر از اثرات مهم حضور نه چندان خاموش مردم و جامعه مدنی، به‌ویژه در شکل افکار عمومی غیر رسمی، با بیانیه جبهه اصلاحات آشکار شده است. این را باید به فال نیک گرفت، حرکت جبهه را قدر شناخت و این امید را تقویت کرد که با پیوستن جبهه اصلاخات به گذارطلبی، افق آینده آیران آزاد روشن و روشن‌تر شود. باشد که خطر فروپاشی و براندازی قهرآمیز از سر ایران دور و دور تر باد!





iran-emrooz.net | Tue, 19.08.2025, 16:28
سراسیمگی اصلاح‌طلبان حکومتی

بهرام خراسانی

خونتای نظامی–دینی جمهوری اسلامی، و سراسیمگی اصلاح‌طلبان حکومتی

یکم) پس از جنگ ۱۲ روزۀ رژیم جمهوری اسلامی و اسرائیل و گوشمالی سختی که جمهوری اسلامی دید، این شکست و گوشمالی همچون آبی بود که در خوابگه همۀ مورچگان جمهوری اسلامی چه اصولگرا و چه اصلاح‌طلب ریخته شد. با این رویداد، ترسی بزرگ سراپای نظام جمهوری اسلامی ازجمله اصلاح‌طلبان حکومتی را فرا گرفت. ترس از احتمال فروپاشی کل نظام که اگر چنین شود، هیچیک از دو جناح آن، آینده‌ای نخواهند داشت. رهبری و اصولگرایان پیرو او دیگر نه حکومتی در دست خواهند داشت و نه گنج قارونی که به غارت ببرند. اصلاح‌طلبان نیز با جمع شدن سفرۀ نظام، دیگر جایی برای ریزه‌خواری از آن سفره نخواهند داشت، و بویژه روزنه‌جویان و رهبران خارج‌نشین آنها که سال‌ها است پای خود را لای در گذاشته‌اند تا مبادا در بهشت جمهوری اسلامی به روی آنها بسته شود، امید خود را بر باد رفته می‌بینند.

نیروی انقلابی هواداران مهندس موسوی در جنبش سبز هم دیگر نه به این گروه باوری جدی دارند و نه امیدی به آن جوش و خروش شبه انقلابی سال ۱۳۸۸، و نه نیرو و شور جوانی آن روزها را. حتا پرشورترین آنها که اکنون برخی در زندان هستند، نه می‌توانند از روزنه‌ها به درون بخزند، نه می‌توانند پای گیر کردۀ خود را از لای در بیرون بکشند، و نه امیدی به پذیرفته شدن دوباره در سراپردۀ نظام و دسترسی به شغل مهم و آب و نان داری در آن دارند، و نه اعتباری اجتماعی برای آنها باقی مانده است. با اینهمه بخشی از آنها به راستی و هرچند پنهان خواهان گذار از این نظام هستند، اما نه خود می‌دانند به کدام نظام بپیوندند، و نه دیگران.

دوم) در پی شکست در جنگ ۱۲ روزه، نظامیان و اصولگرایان نظام که تا روز بمباران به بوی برآمده از اورانیوم در حال غنی‌سازی برای بمب اتمی سرمست بودند و می‌پنداشتند که توپ هم نمی‌تواند آنها را جابجا کند، اکنون با باد بمب‌افکن‌های آمریکایی و موشک‌های اسرائیلی و فرار رهبرشان به نهانگاه زیرزمینی، زمین را زیر پای خود سست دیدند و دریافتند که اگر نه برای مردم بلکه برای منافع خود، باید کاری بکنند. اما نه کاری عاقلانه برای بهبود بنیادها اقتصادی و سیاسی کل کشور که در آن تخصصی ندارند، بلکه کاری برای خود که گمان می‌کردند در آن مهارتی دارند، اما جنگ ثابت کرد که در آن کارهم هیچ مهارتی ندارند. اکنون برای حفظ خود، راهی برای آنها نمانده بود جز آنکه با برخی دستکاری‌ها در نام نهادهای امنیتی موجود، یک خونتای نظامی– امنیتی با پشتوانه‌ی روحانیان مرتجع را سر پا کنند. چیزی که سخنگوی دولت دربارۀ آن گفته بود: «درخصوص تغییرات در شورای‌عالی امنیت ملی، این کار در راستای افزایش توان چانه‌زنی در عرصه بین‌المللی انجام شده است....» که این هم توهمی بیش نبود. آنگاه فزون بر عراقچی وزیر خارجه‌ی رسمی که مانند مرغ سرکنده از اینجا به آنجا می‌پرد بی‌آنکه دری را با تخته‌ای جور کند، یکی از چند برادر لاریجانی را نیز که همه مشکوک به انگلیسی بودن هستند، به شیلنگ تخته انداختن و رفتن به جاهایی مانند لبنان و عراق فرستادند و هرجا که رفت بویژه در لبنان و عراق، شری به پا کرد و با لب‌های آویزان بر گشت. در این گیرو دار، زمزمۀ بازگشت تحریم‌ها و حملۀ دوباره اسرائیل به جمهوری اسلامی همه گیر شد. این همه‌گیری تا جایی بود که یکی دیگر از مسئولان این خونتا یعنی سردار رحیم صفوی نیز از روشن شدن آتش جنگی دوباره با اسرائیل سخن به میان آورده، و بر دامنۀ ترس همگنان خود و اصلاح‌طلبان حاشیه نشین نیز افزوده است.

سوم) در این وضعیت ترسناک، «جبهۀ اصلاحات» در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۴۰۴ بمبی رسانه‌ای منفجر کرد که آتش خرج آن در میانۀ راه خاموش شد. اما تا آن را نخوانده باشی گمان می‌کنی این بیانیه دنیا را زیر و رو خواهد کرد. اما بزودی انسان از این اشتباه بیرون میآید، زیرا از همان آغاز بیانیه با یکی وانمود کردن «ایران» و «جمهوری اسلامِی» تلاش می‌کند خود را همسو با حکومت نشان دهد زیرا پیش از هر چیز و بسیار باشتاب که حرفش را فراموش نکند، «تجاوز جنایتکارانه اسرائیل و تحمیل جنگ ۱۲ روزه» به ایران را محکوم کرده و نوشته است: با وجود پاسخ قاطع و آشکار شدن توان بازدارندگی و قدرت دفاعی نیروهای مسلح کشور، چهره امنیت ملی ما را در منطقه و جهان دگرگون ساخته است. این جنگ نشان داد که ایران در دفاع از تمامیت ارضی خود مصمم و تواناست، اما هم‌زمان روشن کرد که تداوم این مسیر، بدون بازسازی اعتماد ملی و گشودن باب تعامل سازنده با جهان، هزینه‌های انسانی، مالی و روانی بسیاری بر ملت تحمیل خواهد کرد. امروز، روان جمعی ایرانیان زخمی است و سایه ناامیدی و اضطراب، هم‌چنان بر زندگی روزمره مردم سنگینی می‌کند. در چنین شرایطی، تهدید فعال‌سازی «مکانیزم ماشه» از سوی ت اروپا بسیار واقعی و در شرف عملی شدن است و........»

آنگاه بیانیه به حکومت زنهار می‌دهد که پیشگیری از این سناریو، یک فوریت امنیت ملی است، نه موضوع جناحی یا انتخابات، و پیشنهاد می‌کند که: «امروز در این بزنگاه تاریخی، سه راه پیش روی ملت و حاکمیت است: الف. تداوم وضع موجود؛ با آتش‌بسی شکننده و آینده‌ای مبهم، ب: تکرار الگوی ۲۲ سال گذشته؛ مذاکره تاکتیکی برای خرید زمان، بی‌آنکه ریشه بحران‌ها درمان شود. ج. انتخاب شجاعانه آشتی ملی و ترک تخاصم در داخل و خارج ‌کشور؛ اصلاح ساختار حکمرانی و بازگشت به اصل حاکمیت مردم از طریق برگزاری انتخابات آزاد و حذف نظارت استصوابی و از سوی دیگر پایان دادن به تنش زایی و انزوای بین‌المللی، جبهه اصلاحات ایران بر اساس استراتژی اصلاح از درون، آشتی ملی و نتایج حاصل از آن را تنها راه نجات کشور و فرصتی طلایی برای تغییر و بازگشت به مردم ..... ..... بنابراین ما نقشه راه فوری و عملیاتی خود برای انجام اصلاحات ساختاری در دو حوزه سیاست داخلی و سیاست خارجی را چنین اظهار می‌کنیم»

آنگاه بیانیه گویا بی‌آنکه جز جبهه اصلاحات باشنده دیگری را برای اتحاد و گذار به یک نظام تازه ببیند، ۱۱ بند بی‌خاصیت را ردیف و پیشنهاد می‌کند که متن آن اکنون در دسترس همگان هست. بیانیه بی‌آنکه اشاره‌ای به عملکرد ایران‌برانداز و زیانبار ۴۷ سال نظام اسلامی و کارگزاران اصلاح‌طلب و اصولگرای آن در اعدام و کشتار هزاران مخالف سیاسی در زندانها، به کشتن دادن صدها هزار ایرانی در افروختن آتش جنگ جنگ با عراق و دیگر جنگ‌ها، انتقال میلیاردها دلار درآمد نفتی ایرانیان بویژه سهم مردم خوزستان به جیب گشاد حسن نصرالله و باندهای تروریستی حماس و مانند آن، در نخسین بند بیانیه خواهان «اعلام عفو و بخشودگی عمومی، برداشتن حصر مهندس میرحسین موسوی و دکتر زهرا رهنورد، رفع محدودیت‌های سیاسی سیدمحمد خاتمی، آزادی همه زندانیان سیاسی. ....... شده است. گویی این جمهوری اسلامی است که باید خانوادۀ جانباختگان هواپیمای اوکراینی، جوانانی که چشمان خود را در تظارات از دست داده یا کشته شده‌اند، نابودی فرهنگ انسانی کشور زیر نعلین خشونت اسلامی، ببخشد نه اینکه از مردم عذرخواهی کند، و دست کم مانند زنده یاد محمدرضا پهلوی، اعتراف کند که صدای انقلاب مردم را شنیده است.

به گمان این این نگارنده، در چند سال گذشته بسیاری از کارگزاران اصولگرا و اصلاح‌طلب جمهوری اسلامی از نظام بریده و برخی از آنها هم اکنون در زندان‌ها به سر می‌برند، باید هرچه زودتر از زندان آزاد شده و ددر کنار اوپوزیسیون باورمند به گذار از نظام جای گیرند. اما آنچه از زبان نویسندگان این بیانیه به گوش می‌رسد، صدای جمهوری اسلامی صدای اصلاح‌طلبان حکومتی ترس خورده و روزنه‌جوی خواهان بازگشت به زیر خیمۀ خامنه‌ای است. این بیانیه چیزی بیش از یک صفحه کاغذ مچاله شده‌ای نیست که از درون خیمۀ نظام به سوی آنها پرتاب شده و جبهۀ دموکراسی هم آن را نمی‌پذیرد زیرا بیش از هر زمان دیگر می‌توان گفت که اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا».





iran-emrooz.net | Tue, 19.08.2025, 9:02
صلح ترامپ در زمان ما

یوشکا فیشر

برگردان: آزاد ـ شریف‌زاده
۱۹ اوت ۲۰۲۵

پیامی که اجلاس ترامپ–پوتین به اوکراین فرستاد، این بود که حتی رئیس‌جمهور ایالات متحده هم می‌پذیرد که امپراتوری روسیه بازگشته است. به اوکراین گفته شد: «تو متعلق به روسیه‌ هستی، نه به غرب؛ و صلح تنها زمانی باز خواهد گشت که تو این واقعیت خشن را قبول کنی».

مونیخ – دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین بار دیگر با هم دیدار کردند، این بار در آلاسکا، سرزمینی که پیش‌تر متعلق به روسیه بود. یک ناظر بیرونی می‌توانست چنین احساسی داشته باشد که گویی زمان به عقب برگشته است، به دوران پیش از پایان جنگ سرد، زمانی که دو ابرقدرت، ایالات متحده و اتحاد شوروی، هنوز با غرور سرنوشت جهان را تعیین می‌کردند. اما این دیدار چیزی فراتر از یک یادآوری تاریخی بود.

سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، لباسی غیرمعمول بر تن داشت که آن را مناسب این مناسبت و اهداف پوتین می‌دانست: یک بلوزی با نوشتهٔ «CCCP» (مخفف روسی اتحاد جماهیر شوروی) بر سینه. اگر این یک شوخی بود، پشت آن تهدیدی نهفته بود. کسانی که وزیر خارجه دیرپای روسیه را می‌شناسند می‌دانند که نه او به شوخ‌طبعی مشهور  است و نه در کار جدی دیپلماسی از کنار جزئیات می‌گذرد. انتخاب او عمدی بود: او می‌خواست اعلام کند که روسیه بزرگ به میز اصلی سیاست جهانی بازگشته است. فروپاشی اتحاد شوروی و امپراتوری اروپای شرقی‌اش در سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ پشت سر گذاشته شده است. امپراتوری بازگشته و سرزمین‌های از دست‌رفته‌اش را بازمی‌ستاند. مهم‌ترین این سرزمین‌ها، البته، اوکراین است. همان‌طور که زبیگنیو برژینسکی، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا، در سال ۱۹۹۴ به‌درستی گفت: «بدون اوکراین، روسیه دیگر امپراتوری نخواهد بود.»

بلوز لاوروف دربارهٔ جنگ سرد نبود، بلکه دربارهٔ جهانی بود که روسیه قصد ساختنش را دارد. دعوت ترامپ از پوتین – متهم به جنایت جنگی – برای دیدار در خاک آمریکا، تأیید همین چشم‌انداز بود. حضور مشترک پوتین با رئیس‌جمهور آمریکا، دست دادن در فرش قرمز باند فرودگاه و سوار شدن در یک لیموزین، پیامی به جهان داد: روسیه، بدون آنکه ذره‌ای از خواسته‌های حداکثری‌اش دربارهٔ آینده اوکراین کوتاه بیاید، بار دیگر به عنوان شریک برابر به رسمیت شناخته شد. و با این کار، پوتین بیش از سه سال انزوای دیپلماتیک خود را شکست.

پیام برای اوکراین هم روشن بود: حتی رئیس‌جمهور ایالات متحده پذیرفته است که امپراتوری روسیه بازگشته است. خیال نکن با رفتن به سوی غرب می‌توانی از آن بگریزی. تو متعلق به جایی هستی که هستی؛ تنها در زمانی صلح باز خواهد گشت که تو این واقعیت خشن را بپذیری . تو تنها هستی؛ آمریکا به تو کمک نخواهد کرد و اروپا هم به تنهایی  نمی‌تواند.

اما اروپایی‌ها نیز باید به دقت به پیام‌های ضمنی اجلاس آلاسکا توجه کنند، زیرا این نمایش یک نظم جهانی مبتنی بر منافع قدرت‌های بزرگ، برای آنها هم پیام‌های هشداردهنده‌ای دارد. اگر در این نشست بوی کنفرانس یالتای ۱۹۴۵ – جایی که پیروزمندان جنگ جهانی دوم غنایم ژئوپولیتیکی را تقسیم کردند – به مشام رسید، به این دلیل بود که این نیز نقطهٔ عطفی دیگر در افول چندجانبه‌گرایی و فراملی‌گرایی بود.

ایدهٔ «غرب» دیگر برای آمریکا تحت رهبری ترامپ معنای چندانی ندارد. تنها چیزی که اهمیت دارد، جهان‌بینی ترامپ و برداشت او از منافع آمریکاست – هرچند این برداشت‌ها مبهم و نادرست‌اند. اروپایی‌ها باید خود تصمیم بگیرند که کجا می‌ایستند. اگرچه ایالات متحده فعلاً روابط رسمی‌اش با اروپا را تغییر نخواهد داد، ترامپ همچنان به سخنان اروپایی‌ها گوش خواهد داد، با لبخندی تمسخرآمیز از چاپلوسی‌شان خوشنود خواهد شد و سپس آنها را نادیده خواهد گرفت – درست همان‌طور که در دیدار آلاسکا کرد.

بنابراین اروپایی‌ها باید بفهمند که در این نظم جهانی جدید تنها هستند. آمریکا دیگر منافع آنها را در نظر نخواهد گرفت – نه در امنیت و نه در تجارت. اروپا باید به سرعت و با قدرت به یک بازیگر جهانی مستقل بدل شود و با همهٔ چالش‌های گستردهٔ این جایگاه – از جمله فضا، سرویس‌های اطلاعاتی، و کل بخش دیجیتال – روبه‌رو شود. این «نقطهٔ عطف» در تاریخ طولانی اروپا به تلاش‌هایی بسیار بیشتر و گسترده‌تر از صرفاً بازتسلیح نظامی با تجهیزات و نیروی انسانی نیاز دارد، هرچند آن هم مهم است. این همان پیامی است که آلاسکا برای اروپایی‌ها دارد.

اما چرا آمریکای ترامپ آشکارا بر خلاف منافع خود عمل می‌کند؟ به جز لغو احتمالی تحریم‌های اقتصادی، پوتین عملاً هرچه می‌خواست از این اجلاس به‌دست آورد: خروج از انزوای دیپلماتیک، به رسمیت شناخته شدن روسیه به عنوان قدرتی جهانی هم‌سنگ آمریکا، و پذیرش سرنوشت اوکراین به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از «روسکی میر» (جهان روسی). چرا ترامپ بدون هیچ چشم‌داشتی روسیه را تقویت می‌کند؟

چنین پرسش‌هایی – هرچند برای اروپایی‌ها حیاتی‌اند – تنها در عرصه سیاست داخلی آمریکا پاسخ خواهند یافت. اروپا اکنون باید خود به فکر خویش باشد.

———————-
* یوشکا فیشر، وزیر امور خارجه و معاون صدراعظم آلمان در سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۵، به مدت نزدیک به ۲۰ سال از رهبران حزب سبز آلمان بود.
* تصویر بالای گزارش عکسی تاریخی مربوط به نوویل چمبرلین (Neville Chamberlain)، نخست‌وزیر بریتانیا، است که در ۳۰ سپتامبر ۱۹۳۸ (۹ مهر ۱۳۱۷ شمسی) در فرودگاه هِستون (Heston Aerodrome) در لندن گرفته شده. چمبرلین پس از بازگشت از مونیخ، جایی که توافق مونیخ را با آدولف هیتلر امضا کرده بود، کاغذ توافق را در دست تکان می‌دهد و عبارت معروف “صلح برای زمان ما” (Peace for our time) را اعلام می‌کند. این توافق اجازه داد آلمان نازی منطقه سودتنلند چکسلواکی را ضمیمه کند، اما کمتر از یک سال بعد، با حمله آلمان به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز شد و این توافق به عنوان نمادی از سیاست مماشات (appeasement) چمبرلین شناخته می‌شود.





iran-emrooz.net | Sat, 16.08.2025, 13:40
«چرا اسرائیل باید از مجاهدین خلق حمایت کند»

جولیان رنل

تایمز اسرائیل / ۱۰ اوت ۲۰۲۵ 

واقع‌گرایی به جای آرمان‌گرایی:
چرا اسرائیل باید پس از جنگ ۱۲ روزه از مجاهدین خلق (MEK) حمایت کند

جنگ اخیر ۱۲ روزه بین ایران و اسرائیل، چشم‌انداز استراتژیک سیاست‌های مخالفان در خاورمیانه را به‌طور اساسی تغییر داده و حقایقی آشکار درباره ماهیت مقاومت مؤثر علیه رژیم‌های اقتدارگرا را به نمایش گذاشته است. پس از جنگی که بیش از ۱۱۰۰ کشته ایرانی به جا گذاشت و توانایی اسرائیل در نفوذ به امن‌ترین تأسیسات ایران را نشان داد، پرسشی حیاتی مطرح می‌شود: آیا اسرائیل باید به امید تغییرات مردمی و خودجوش در ایران ادامه دهد یا باید به‌صورت واقع‌گرایانه از ابزارهایی که از نظر عملیاتی مؤثر بوده‌اند، حمایت کند؟ 

تضاد در میان اپوزیسیون ایران

چشم‌انداز مخالفان ایرانی، مطالعه‌ای جذاب از تضاد میان محبوبیت و کارآمدی ارائه می‌دهد. رضا پهلوی، ولیعهد سابق ایران، بدون شک از حمایت مردمی قابل‌توجهی در داخل ایران و در میان دیاسپورای ایرانی برخوردار است. اعتبار دموکراتیک او به نظر قوی می‌رسد؛ او از انتخابات آزاد و حکومتی سکولار حمایت می‌کند و تأکید دارد که هرگونه نقش آینده او تنها انتقالی خواهد بود.

با این حال، محبوبیت به معنای ظرفیت انقلابی نیست. جنبش پهلوی، با وجود جذابیت گسترده‌اش، بیش از آنکه یک نیروی عملیاتی باشد، به‌عنوان یک آرمان سیاسی عمل می‌کند. حامیان پهلوی، هرچند پرشمار، فاقد ساختار سازمانی و انضباط عملیاتی لازم برای مقاومت پایدار در برابر یک نظام اقتدارگرای ریشه‌دار هستند. به گفته یکی از تحلیلگران، «هیچ جنبش مقاومت مدنی مسلح یا غیرمسلح برای او در داخل ایران وجود ندارد». قدرت این جنبش در مشروعیت اخلاقی و چشم‌انداز دموکراتیک آن نهفته است، اما این دارایی‌ها نمی‌توانند سامانه‌های دفاع هوایی را غیرفعال کنند یا اطلاعات لحظه‌ای درباره تأسیسات هسته‌ای جمع‌آوری کنند.

مجاهدین خلق: منفور اما به‌شدت کارآمد

در مقابل، سازمان مجاهدین خلق (MEK) شاید منفورترین سازمان در میان ایرانیان عادی باشد. همکاری آنها با صدام حسین در جریان جنگ ایران و عراق همچنان «منبع نفرت عمیق ایرانیان است که این گروه را خائن می‌دانند». این سازمان به‌طور گسترده به‌عنوان گروهی شناخته می‌شود که «هیچ حمایت مردمی معناداری» در داخل ایران ندارد و منتقدان رفتار آن را «شبیه به فرقه» توصیف می‌کنند.

با این حال، جنگ ۱۲ روزه قابلیت‌های عملیاتی خارق‌العاده مجاهدین خلق را آشکار کرد. دادگاه کیفری تهران اسنادی ارائه داد که نشان می‌داد اعضای مجاهدین خلق با هماهنگی با سرویس اطلاعاتی اسرائیل، اطلاعاتی درباره جریان ترافیک در نزدیکی بیمارستان فارابی کرمانشاه جمع‌آوری کرده و به تل‌آویو منتقل کرده‌اند؛ اطلاعاتی که برای انجام حمله‌ای مرگبار استفاده شد. قاضی امیررضا دهقانی فاش کرد که «اسناد و شهادت‌های جدید ارائه‌شده توسط متهم دوم، همکاری فعال بین اعضای مجاهدین خلق و مأموران اسرائیلی را نشان می‌دهد، به‌ویژه در شناسایی و هدف قرار دادن دانشمندان هسته‌ای ایران».

دامنه همکاری مجاهدین خلق و موساد بسیار فراتر از حمله به یک بیمارستان است. مقامات آمریکایی تأیید کرده‌اند که مجاهدین خلق «توسط سرویس مخفی اسرائیل تأمین مالی شده، آموزش دیده و مسلح شده‌اند» تا دانشمندان هسته‌ای ایران را ترور کنند. شبکه عملیاتی این سازمان توانست «مختصات دقیق» زیرساخت‌های حساس، از جمله سایت‌های امنیتی، تأسیسات تسلیحاتی و آزمایشگاه‌های تحقیقاتی را در اختیار نیروهای اسرائیلی قرار دهد.

تکامل عملیات موساد و مجاهدین خلق 

ارزش مجاهدین خلق برای سرویس اطلاعاتی اسرائیل نه در محبوبیت آنها، بلکه در مزایای عملیاتی منحصربه‌فردشان نهفته است. به‌عنوان اتباع ایرانی «آشنا با زبان، فرهنگ و تاکتیک‌های عملیاتی»، آنها «بهترین انتخاب برای موساد» در انجام عملیات مخفی در داخل ایران هستند. این همکاری دست‌کم به سال ۲۰۰۲ بازمی‌گردد، زمانی که مجاهدین خلق تأسیسات هسته‌ای ایران در نطنز و اراک را افشا کردند — اطلاعاتی که بعدها روزنامه‌نگاران تحقیقی تأیید کردند از منابع اسرائیلی به دست آمده بود.

در جریان جنگ اخیر، این همکاری به سطح جدیدی از پیچیدگی رسید. «عناصر عملیاتی» مجاهدین خلق «خانه‌های تیمی در تهران ایجاد کرده بودند، جایی که پرتابگرها و خمپاره‌های دستی ساخته و فعالیت‌های تبلیغاتی و جمع‌آوری اطلاعات» در حمایت از اهداف اسرائیل انجام می‌دادند. مقامات ایرانی دو تن از اعضای مجاهدین خلق، مهدی حسنی و بهروز احسانی‌اسلاملو، را به دلیل نقش‌شان در ساخت تسلیحات دست‌ساز و جمع‌آوری اطلاعات اعدام کردند.

کارایی عملیاتی سازمان مجاهدین خلق از طریق توانایی آنها در ارائه داده‌های هدف‌گیری برای ترورهای باارزش بالا نیز به نمایش گذاشته شد. بیوه دکتر مسعود علی‌محمدی، فیزیکدان هسته‌ای ایرانی، شهادت داد که «ده روز پیش از مرگ همسرم، او ایمیل‌ها و تصاویر ماهواره‌ای از سایت‌های هسته‌ای را که توسط مجاهدین خلق ارسال شده بود به من نشان داد. وقتی او از همکاری با آنها خودداری کرد، او را کشتند».

الزام واقع‌گرایانه

محاسبات استراتژیک اسرائیل اکنون باید با واقعیتی ناخوشایند روبرو شود: انتخاب بین خلوص اخلاقی و کارایی عملیاتی. جنبش پهلوی، با وجود اعتبار دموکراتیک و جذابیت مردمی‌اش، نشان داده که قادر به نفوذ در برنامه هسته‌ای ایران یا اخلال در توانایی‌های نظامی آن نیست. در مقابل، مجاهدین خلق، با وجود نفرت گسترده‌ای که نسبت به آنها وجود دارد، توانایی ارائه اطلاعات عملیاتی، انجام عملیات خرابکارانه و هماهنگی با نیروهای اسرائیلی در زمان واقعی در جریان درگیری‌های فعال را به اثبات رسانده‌اند.

این عدم تقارن، حقیقتی گسترده‌تر درباره عملیات تغییر رژیم را منعکس می‌کند: جنبش‌های مردمی در کسب مشروعیت برتری دارند اما اغلب فاقد ظرفیت عملیاتی هستند، در حالی که سازمان‌های کوچک‌تر و منضبط ممکن است از حمایت مردمی برخوردار نباشند اما ساختار لازم برای اقدام مؤثر را دارا باشند. عملیات «به‌طور شگفت‌انگیزی کارآمد» مجاهدین خلق ناشی از ساختار «بسیار سازمان‌یافته» آنها است، حتی اگر «تعداد اندک هواداران» باعث عدم محبوبیت آنها شده باشد.

تحلیل پروفسور حقوق بین‌الملل، کوین جان هلر، روشنگر است: اگرچه اقدامات مجاهدین خلق ممکن است طبق کنوانسیون‌های بین‌المللی به‌عنوان تروریسم تلقی شود، اما آنها از نظر عملیاتی در جایی موفق بوده‌اند که جنبش‌های دموکراتیک شکست خورده‌اند. توانایی این سازمان در جذب مأموران، جمع‌آوری اطلاعات و هماهنگی عملیات پیچیده، آنها را به یک دارایی ضروری در کارزار اسرائیل برای اخلال در برنامه هسته‌ای ایران تبدیل کرده است.

توصیه مبتنی بر رئال‌پولیتیک

اسرائیل با یک انتخاب استراتژیک روبروست که فراتر از ترجیحات اخلاقی است: ادامه امید به تغییرات دموکراتیک خودجوش از طریق جنبش‌های مردمی مانند جنبش پهلوی، یا پذیرش واقع‌گرایانه توانایی‌های عملیاتی سازمان‌های غیرمحبوب اما مؤثری مانند مجاهدین خلق. جنگ ۱۲ روزه نشان داد که برتری فنی و نظامی اسرائیل، هرچند قاطع، نیازمند اطلاعات میدانی و پشتیبانی عملیاتی برای دستیابی به اهداف استراتژیک است.

آمار تلفات این درگیری — بیش از ۱۱۰۰ ایرانی کشته‌شده در مقابل ۲۸ اسرائیلی — بر تسلط تاکتیکی اسرائیل تأکید دارد. با این حال، این تسلط نه تنها از طریق قدرت نظامی، بلکه از طریق یکپارچگی عملیات موساد با شبکه‌های اطلاعاتی مجاهدین خلق به دست آمد. مقامات اسرائیلی اذعان کردند که «هماهنگی و فریب تاکتیکی انجام‌شده توسط نیروی هوایی و واحدهای کماندو زمینی ما» موفقیت آنها را ممکن ساخت، هماهنگی‌ای که به شدت به پشتیبانی عملیاتی مجاهدین خلق وابسته بود.

اسرائیل باید رابطه خود با مجاهدین خلق را به‌صورت رسمی در سیاست‌های خود ادغام کند و از همکاری مخفیانه به سوی مشارکت استراتژیک حرکت کند. این توصیه کاملاً بر اساس رئال‌پولیتیک است: مجاهدین خلق توانایی ارائه نتایجی را دارند که با اهداف استراتژیک اسرائیل هم‌راستا هستند، صرف‌نظر از میزان محبوبیت آنها در میان ایرانیان. گزینه جایگزین — انتظار برای توسعه توانایی‌های عملیاتی توسط جنبش‌های مردمی — ممکن است دهه‌ها طول بکشد، در حالی که ایران به سمت دستیابی به توانایی تسلیحات هسته‌ای پیش می‌رود.

اجتناب‌ناپذیری واکنش‌ها و مدیریت آن

هرگونه پذیرش علنی مجاهدین خلق بدون شک واکنش‌های قابل‌توجهی را هم در میان مردم ایران و هم در سطح بین‌المللی ایجاد خواهد کرد. همکاری تاریخی این سازمان با صدام حسین و ساختار داخلی اقتدارگرایانه آن، این گروه را به شریکی غیرقابل‌قبول تبدیل کرده است. با این حال، کارایی استراتژیک اغلب نیازمند اتحادهای ناخوشایند است.

اسرائیل باید این واکنش‌ها را پیش‌بینی کرده و از طریق چندین مکانیزم مدیریت کند:

نخست، باید این مشارکت به‌عنوان یک همکاری موقت و تاکتیکی، و نه استراتژیک و دائمی، معرفی شود. ارزش مجاهدین خلق در اخلال در رژیم کنونی ایران است، نه در اداره ایران پس از انقلاب.

دوم، حفظ روابط موازی با جنبش‌های دموکراتیک مردمی مانند جنبش پهلوی ضروری است، به‌گونه‌ای که آنها به‌عنوان شرکای ترجیحی برای سناریوهای پس از رژیم معرفی شوند، در حالی که از مجاهدین خلق برای نیازهای عملیاتی کنونی استفاده می‌شود.

سوم، باید پیچیدگی اخلاقی این همکاری تصدیق شود، اما بر ضرورت عملیاتی آن تأکید گردد. هدف استراتژیک اصلی اسرائیل جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تسلیحات هسته‌ای است، هدفی که مشارکت‌های تاکتیکی با سازمان‌های مؤثر اما غیرمحبوب را توجیه می‌کند.

درس‌هایی از پیشینه تاریخی

تاریخ نمونه‌های متعددی از همکاری قدرت‌های دموکراتیک با متحدان نامطلوب برای دستیابی به اهداف استراتژیک ارائه می‌دهد. ایالات متحده با پارتیزان‌های شوروی علیه آلمان نازی همکاری کرد، با وجود مخالفت ایدئولوژیک با کمونیسم. بریتانیا با استالین متحد شد و همزمان از جنبش‌های دموکراتیک در اروپای اشغال‌شده حمایت کرد. نکته کلیدی این است که مشارکت‌های تاکتیکی نیازی به انعکاس ترجیحات استراتژیک یا هم‌سویی اخلاقی ندارند.

رابطه اسرائیل با مجاهدین خلق باید در این چارچوب درک شود: اتحادی تاکتیکی که برای دستیابی به اهداف عملیاتی خاص طراحی شده است، نه تأیید ایدئولوژی یا روش‌های این سازمان. هدف، نصب رهبری مجاهدین خلق در تهران نیست، بلکه استفاده از توانایی‌های عملیاتی آنها برای اخلال در برنامه هسته‌ای رژیم کنونی است.

انتخاب کاذب بین واقع‌گرایی و اصول

منتقدان استدلال خواهند کرد که پذیرش مجاهدین خلق به معنای کنار گذاشتن اصول دموکراتیک به نفع رئال‌پولیتیک بدبینانه است. این چارچوب، انتخابی کاذب را ارائه می‌دهد. اسرائیل می‌تواند به‌طور همزمان از جنبش‌های دموکراتیک حمایت کند و از ابزارهای عملیاتی مؤثر استفاده نماید. نقش مجاهدین خلق باید اخلال تاکتیکی در رژیم کنونی باشد، در حالی که جنبش‌های دموکراتیک مانند جنبش پهلوی پایه‌ای مشروع برای اداره پس از انقلاب فراهم می‌کنند.

جنگ ۱۲ روزه نشان داد که برتری نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند اهداف استراتژیک را بدون اطلاعات عملیاتی و هماهنگی میدانی محقق کند. مجاهدین خلق توانایی ارائه این قابلیت‌ها را به شیوه‌ای که جنبش‌های دموکراتیک مردمی نمی‌توانند، به اثبات رسانده‌اند. امتناع از استفاده از ابزارهای مؤثر به دلیل فقدان حمایت مردمی، نوعی سوءمدیریت استراتژیک است وقتی با یک رژیم اقتدارگرا که به دنبال تسلیحات هسته‌ای است، مواجه هستیم.

نتیجه‌گیری: ضرورت اتحاد واقع‌گرایانه

جنگ ۱۲ روزه واقعیت‌های عملیاتی مقابله با رژیم ایران را آشکار کرد: موفقیت نه‌تنها به توانایی نظامی، بلکه به شبکه‌های اطلاعاتی، هماهنگی عملیاتی و دارایی‌های میدانی که قادر به اقدام در زمان واقعی هستند، وابسته است. مجاهدین خلق، با وجود عدم محبوبیت، بارها و به‌طور مؤثر این قابلیت‌ها را نشان داده‌اند.

محاسبات استراتژیک اسرائیل باید نتایج را بر ظاهر ارجحیت دهد. برنامه هسته‌ای رژیم ایران تهدیدی وجودی است که نیازمند استفاده از تمام ابزارهای موجود برای اخلال است. مجاهدین خلق به‌عنوان مؤثرترین ابزار در دسترس کنونی ثابت شده‌اند و اطلاعاتی ارائه کرده‌اند که حملات موفقیت‌آمیز به تأسیسات هسته‌ای و نظامی را ممکن ساخته است.

اسرائیل باید مشارکت خود با مجاهدین خلق را رسمی کند و همزمان روابط خود با جنبش‌های دموکراتیک را برای سناریوهای پس از رژیم حفظ کند. این رویکرد دوگانه، هم کارایی عملیاتی را به حداکثر می‌رساند و هم مشروعیت بلندمدت را تضمین می‌کند. گزینه جایگزین — انتظار برای توسعه توانایی‌های عملیاتی توسط جنبش‌های مردمی در حالی که ایران به سمت وضعیت آستانه هسته‌ای پیش می‌رود — یک قمار استراتژیک است که اسرائیل نمی‌تواند آن را بپذیرد.

انتخاب نهایی بین امیدهای آرمان‌گرایانه و واقعیت‌های واقع‌گرایانه است. جنگ ۱۲ روزه نشان داد که در مقابله با رژیم‌های اقتدارگرا، کارایی اغلب بیش از محبوبیت اهمیت دارد. سیاست موساد اسرائیل به دلیل پذیرش این واقعیت واقع‌گرایانه موفق بوده است. اکنون زمان آن است که سیاست رسمی دولت اسرائیل نیز از این الگو پیروی کند، صرف‌نظر از واکنش‌های اولیه کسانی که خلوص اخلاقی را به موفقیت استراتژیک ترجیح می‌دهند.



نظر خوانندگان:


■ با سلام،
هیچ‌کدام از دو آلترناتیوی که جولیان رنل در تایمز اسرائیل مطرح می‌کند واقع‌گرایانه نیستند. برای این حرف دو دلیل دارم. یک دلیل بنیادی است و دلیل دیگر سیاسی.
دلیل بنیادی است که اندیشه حاکم بر این تحلیل به شدت دوالیستی است. در حالیکه نه در دنیای امروز و نه نزد شهروندان امروز ایران، مخیر بودن بین “این یا آن”، بین “صفر و یک”، بین “یا با من یا بر من”، راه حل مطلوب نیست. این همان تفکر است که جمهوری اسلامی دارد و شهروندان ایرانی بارها، در اتنخابات مختلف، آن را مردود دانسته‌اند.
دلیل سیاسی آن است که هر دو این آلترناتیوها، همواره، خواهان کسب انحصاری قدرت بوده‌اند. اگر می‌توانستند به اتکای نیروی خود، قدرت را به دست بگیرند، باید تابحال این کار را می‌کردند. هر دو این‌ها، با اعمال خود، ناتوانی خود را فریاد می‌زنند. دلیل سیاسی، یک فاکتور دیگر را هم در بر می‌گیرد. اندیشمندان و دانشمندان ایرانی چنان بهایی به دموکراسی می‌دهند که جایی برای موفقیت برای این دو آلترناتیو باقی نمی‌گذارد. رنجی که این دو آلترناتیو از “فقدان دموکراسی درونی” می‌برند، هیچ درمانی ندارد. دموکراسی، خودش درمان است.
با احترام - حسین جرجانی





iran-emrooz.net | Fri, 15.08.2025, 17:33
درباره زندگی رهبر چین و پدرش

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

هیچ‌چیز برای شی جین‌پینگ ترسناک‌تر از آبِ وان حمام پدرش نبود

مصاحبه تازه‌ترین شماره هفته نامه اشپیگل با «جوزف توریگیان» نویسنده کتابی در باره زندگی پدر شی جین‌پینگ، رهبر کنونی چین

شی جونگ‌شون در ۱۴ سالگی تلاش کرد معلمش را بکشد. سپس معاون نخست‌وزیر جمهوری خلق چین شد و سرانجام به دست مائو به‌عنوان خائن معرفی گردید. نویسنده جوزف توریگیان زندگی پدر رهبر کنونی چین را بررسی کرده است.

جوزف توریگیان در دانشگاه آمریکایی واشینگتن دی‌سی درباره رژیم‌های اقتدارگرا، به‌ویژه چین و روسیه، تحقیق و تدریس می‌کند. زندگی‌نامه او با عنوان «منافع حزب در اولویت است» (The Party’s Interests Come First) (انتشارات دانشگاه استنفورد) داستان زندگی سیاستمداری را روایت می‌کند که «هم قربانی بود و هم عامل سرکوب»: یعنی شی جونگ‌شون، پدر شی جین‌پینگ رهبر کنونی چین.

اشپیگل: آقای توریگیان، خارج از روایت‌های تبلیغاتی پکن، درباره دوران جوانی شی جین‌پینگ (Xi Jinping) اطلاعات چندانی وجود ندارد. گفته می‌شود پدر او، شی جونگ‌شون (۱۹۱۳–۲۰۰۲) (Xi Zhongxun)، فردی خشن و سخت‌گیر بوده است. آیا پسر از او می‌ترسید؟

توریگیان: شی جونگ‌شون، مانند بسیاری از هم‌نسلانش، برای تنبیه فرزندان از مجازات‌های بدنی استفاده می‌کرد. یک آشنای خانوادگی این رابطه را «فئودالی» توصیف کرده بود. خود شی جین‌پینگ گفته که در کودکی هیچ‌چیز به اندازه بیدار شدن نیمه‌شب توسط پدرش برای رفتن به حمام و شست‌وشو در آب وانی که او قبلاً استفاده کرده بود ترسناک نبود. شی جونگ‌شون معتقد بود استفاده فقط یک‌بار از آب، اسراف است، بنابراین پسر خواب‌آلود و برادر کوچکش را از تخت بیرون می‌کشید تا از آن آب برای شستشو استفاده کنند.

اشپیگل: شی جونگ‌شون از سال ۱۹۵۹ معاون نخست‌وزیر چین بود. این فکر صرفه‌جویی از کجا می‌آمد؟

توریگیان: دقیقاً به همین دلیل. او از نسل بنیان‌گذاران جمهوری خلق بود. پس از پیروزی در جنگ داخلی ۱۹۴۹، بسیاری از اعضای نخبگان کمونیست می‌ترسیدند که فرزندانشان به دلیل جایگاه بالای خانواده، در رفاه پرورش یابند و نرم‌خو شوند. و این را برای انقلاب مهلک می‌دانستند. شی فرزندانش را بسیار سخت‌گیرانه تربیت می‌کرد و بی‌وقفه برایشان از انقلاب داستان می‌گفت، به قول خود شی جین‌پینگ «آن‌قدر که گوش‌هایمان پینه بسته بود».

اشپیگل: شما نوشته‌اید که از میان هفت فرزند، جین‌پینگ محبوب‌ترین فرزند او بود.

توریگیان: او جین‌پینگ را به‌ویژه پسری مقاوم و سرسخت می‌دانست. خودش می‌گفت جین‌پینگ «دارای شور و شوق» است و توان بالایی برای تحمل سختی‌ها دارد. این ویژگی برایش مهم بود، چون آن را با جوانی دشوار خودش و محرومیت‌های دوران جنگ داخلی که او را آبدیده کرده بود، مقایسه می‌کرد. شی جونگ‌شون سیاستمداری پرتناقض، و درعین‌حال مردی زخم‌خورده بود. دوران جوانی او چنان آسیب‌زا بود که تا پایان عمر از کابوس رنج می‌برد.

اشپیگل: چه تجربه‌هایی داشت که به این حالت رسیده بود؟

توریگیان: او در شمال شی‌آن (Xi’an)، پایتخت باستانی امپراتوری، بزرگ شد. در اوایل قرن بیستم، آن منطقه مکانی غم‌انگیز بود که قحطی و راهزنی بر آن حاکم بود. چین در حال فروپاشی بود و تحت فشار قدرت‌های استعماری غرب قرار داشت. در چنین شرایطی، شی جونگ‌شون نوجوان برای نخستین بار نوشته‌های کمونیستی را خواند. بعدها اعتراف کرد که آن مطالب را نمی‌فهمید، اما حزب کمونیست تازه‌تأسیس را راه نجات چین از مصیبت‌ها می‌دانست. در ۱۴ سالگی، یک عضو حزب کمونیست به او مأموریت داد تا یک معلم وفادار به دولت را بکشد. شی تلاش کرد، اما سوءقصدش با سم ناکام ماند و به زندان افتاد.

اشپیگل: تلاش برای قتل آنهم در سن  ۱۴ سالگی!

توریگیان: این نشان می‌دهد که او در محیطی سرشار از خشونت رشد کرده بود. او خیلی زود آزاد شد، اما همچنان تحت تعقیب ماند. وقتی از زندان بیرون آمد، بدنش پر از زخم و دمل‌هایی بود که در زندان شکل گرفته بود و به‌سختی می‌توانست راه برود. در کنار این، تراژدی‌های خانوادگی هم رخ داد: پدرش اندکی بعد درگذشت، احتمالاً به دلیل فشار روحی ناشی از اقدام پسرش به قتل. سپس مادرش مرد، و دو خواهرش از گرسنگی جان باختند. به‌عنوان فرزند بزرگ، اکنون مسئول تأمین خانواده بود، با این حال به فعالیت‌های انقلابی ادامه داد.

اشپیگل: کمی بعد از اعلام جمهوری خلق توسط مائو در ۱۹۴۹، شی جونگ‌شون وزیر تبلیغات شد. پیش‌تر گفته بود که حزب برای تثبیت قدرت باید «مدتی بی‌رحم باشد» و «به اندازه کافی بکشد تا رعب و وحشت ایجاد کند». این حرف چه چیزی درباره نگرش حزب کمونیست به انسان می‌گوید؟

توریگیان: این حرف نشان‌دهنده آن دیدگاه هولناک است که گویا «مقدار درست»ی از کشتار وجود دارد که باید انجام شود تا حکومت مؤثر باشد. طنز ماجرا اینجاست که بعدها شی جونگ‌شون شهرت یافت به این‌که انسانی‌ترین و لیبرال‌ترین نوع کادر حزبی بود که حزب کمونیست پرورانده است. امروز دیگر دوران اعدام‌های دسته‌جمعی گسترده گذشته است، اما یک چیز از دوره شی جین‌پینگ باقی مانده: این باور که بسیار مفید است که مردم از حزب بترسند.

اشپیگل: شی جین‌پینگ ۹ ساله بود که پدرش در سال ۱۹۶۲ ناگهان از سوی حزب به‌عنوان خائن معرفی شد. علت این سقوط، رمانی درباره انقلاب در شمال‌غرب چین ــ پایگاه قدرت شی ــ بود که توسط یک آشنای خانوادگی نوشته شده بود. مائو او را متهم کرد که پشت انتشار این رمان بوده تا به او حمله کند. در پی آن، حبس خانگی، زندان، کار در کارخانه‌ای در نقطه‌ای دیگر از کشور و ۱۶ سال کنار گذاشته‌شدن سیاسی در انتظارش بود. شی جین‌پینگِ جوان این دوره را چگونه گذراند؟

توریگیان: این برای کل خانواده تحقیرآمیز بود. بچه‌ها سال‌ها پدرشان را ندیدند و شایعاتی شنیدند که او مرده است. وقتی سرانجام از تبعید به پکن بازگشت، حتی نمی‌توانست پسرانش را از هم تشخیص دهد. شی جین‌پینگ طعم آزار و تعقیب را شخصاً چشید.

اشپیگل: در کتاب شما یک خاطره تکان‌دهنده از کودکی او آمده است. این رویداد در جریان انقلاب فرهنگی رخ داد ــ دهه‌ای پیش از مرگ مائو که در آن هر کس حتی فقط به خاطر نسبت خانوادگی با یک «فرد اشتباه» می‌توانست خائن اعلام شود.

توریگیان: شی جین‌پینگ حدود ۱۳ سال داشت. آن زمان مرتب «جلسات مبارزه» برگزار می‌شد که در آن، به‌اصطلاح ضدانقلابی‌ها را در انظار عمومی تحقیر می‌کردند. آن‌ها باید در «خودانتقادی»های طولانی، به گناه خود اعتراف می‌کردند. یکی از این نشست‌ها که در آن شی جین‌پینگ به خاطر پدر مغضوبش به نمایش گذاشته شد، در مدرسه عالی حزبی پکن ــ محل کار مادرش چی شین ــ برگزار گردید. شی جین‌پینگ مجبور شد روی صحنه بایستد و کلاهی بر سرش گذاشتند که آن‌قدر با وزنه سنگین شده بود که سرش پایین می‌افتاد. وقتی جمعیت فریاد می‌زد: «مرگ بر شی جین‌پینگ!»، مادرش در میان تماشاگران ناچار شد مشت خود را بالا ببرد و همراهی کند.

اشپیگل: از دوران مدرسه شی جین‌پینگ چه می‌دانیم؟

توریگیان: او و خواهر و برادرانش به مدرسه راهنمایی «اول اوت» می‌رفتند. این یکی از مدارس پکن بود که عمدتاً فرزندان نخبگان در آن تحصیل می‌کردند. مدرسه شبانه‌روزی بود و شی جین‌پینگ در طول هفته در آن زندگی می‌کرد. آموزش بسیار سخت و به سبک نظامی بود و دانش‌آموزان کتاب‌هایی درباره میراث انقلابیون، یعنی پدر و مادرشان، می‌خواندند. جالب اینجاست که حتی در دوره تبعید پدرش هم درس خواندن را در همان مدرسه ادامه داد. تصور کنید چقدر دشوار بود که در محیطی درس بخواند که بچه‌های دیگر مدام به مقام‌های پدرانشان افتخار می‌کردند.

اشپیگل: با توجه به همه کارهایی که حزب با خانواده شی کرده بود، ممکن بود انتظار برود که آن‌ها از نظام فاصله بگیرند. اما برعکس شد. شما صحنه‌ای را توصیف می‌کنید که در آن پدر و پسر با زیرپیراهنی کنار هم نشسته‌اند، سیگار می‌کشند و شی جین‌پینگ با افتخار سخنرانی‌های مائو ــ همان کسی که آن‌ها را به این روز انداخت ــ از حفظ می‌خواند. چرا چنین وفاداری‌ای؟

توریگیان: شی جونگ‌شون باور داشت که حزب همیشه حق دارد. اگر حزب می‌گفت او خائن است، وظیفه‌اش این بود که در درون خود دنبال اشتباهاتی بگردد که شاید از جهت نظری مرتکب شده باشد. هرچند بسیاری از اتهامات بی‌اساس بود ــ او حتی آن رمان جنجالی را شخصاً منفی ارزیابی کرده بود ــ اما اعتراف می‌کرد که هیچ‌کس در برابر «میکروب» لیبرالیسم بورژوایی مصون نیست و شاید او هم آلوده شده باشد. این‌که حتی وقتی به زمین خورده بود همچنان به حزب وفادار ماند، بعدها وقتی پس از بیش از یک دهه و نیم از او اعاده حیثیت به عمل آمد، مایه افتخارش بود. شی جین‌پینگِ جوان نیز مشابه همین احساس را داشت، که این را می‌توان از هشت بار درخواستش برای پیوستن به اتحادیه جوانان کمونیست فهمید.


سیاستمدار استانی شی جین‌پینگ در حوالی سال ۲۰۰۰، پشت سر پدرش شی جونگ‌شون، دخترش شی مینگ زه و همسرش پنگ لی یوان

اشپیگل: ایمان تزلزل‌ناپذیر، خودسرزنشی، اعتراف و بخشش: آیا ممکن است حزب کمونیست بی‌خدا در جهان‌بینی‌اش کمی شبیه کاتولیک‌ها باشد؟

توریگیان: در سخنرانی‌های کتابم در آمریکا، مردم اغلب به من می‌گویند که این‌ها چقدر شبیه چیزهایی است که در مدرسه کاتولیک یاد گرفته‌اند. البته، مبارزه طبقاتی کاملاً متفاوت است از پیام انجیل درباره عشق به همنوع. اما در نامه پولس به رومیان آمده: «ما به رنج خود می‌بالیم، زیرا می‌دانیم که رنج، بردباری می‌آفریند».

اشپیگل: یا همان‌طور که شی جین‌پینگ با افتخار در مصاحبه‌ای گفت: «من از بیشترِ مردم، بیشتر رنج کشیده‌ام.»

توریگیان: برای شی همیشه مهم بود که مسیر پررنج خود را برجسته کند. او می‌خواست با این کار در برابر اتهام رانت‌خواری خانوادگی از خود دفاع کند. البته واضح است که چندین‌بار موقعیت پدرش به پیشرفت کاری‌اش کمک کرد. اما در عین حال، درست است که او یک «شاهزاده بی‌اهمیت» (Prinzling) کلاسیک، آن‌طور که با تحقیر به فرزندان اشراف سرخ چین می‌گفتند، نبود. از یک سو، چون پدرش زودتر از بسیاری دیگر از رهبران هم‌سرنوشتش سقوط کرده بود. و از سوی دیگر، چون او در نوجوانی طی انقلاب فرهنگی به روستا فرستاده شد ــ آن هم به منطقه‌ای بسیار فقیر ــ و بیش از بسیاری از جوانان دیگری که به تبعید روستایی فرستاده شده بودند، در آن‌جا ماند.

اشپیگل: وقتی شی جین‌پینگ در سال ۲۰۱۲ به قدرت رسید، بسیاری او را به اشتباه یک اصلاح‌طلب پنداشتند، چون پدرش از کسانی بود که از آنها اعاده حیثیت شده بود و به عنوان فردی لیبرال شهرت داشت. آیا شی جونگ‌شون واقعاً چنین بود؟

توریگیان: بله و خیر. در دههٔ هشتاد، «شی جونگ‌شون» (پدر شی جین‌پینگ) از این ایده حمایت می‌کرد که باید به اقلیت‌های قومی مانند تبتی‌ها و اویغورها گوش داد. او گاهی به جای سرکوب، بر گفت‌وگو تکیه می‌کرد و حتی از تصویب قانونی برای حمایت از مخالفان سیاسی سخن گفت — که از منظر امروز، باورنکردنی به نظر می‌رسد. اما در نهایت، او همیشه از خط رسمی حزب دفاع می‌کرد. حتی وقتی این خط به معنای کشتن صدها دانشجوی طرفدار دموکراسی در میدان تیان‌آن‌من در سال ۱۹۸۹ بود..

اشپیگل: در یک مورد، موضع شی جونگ‌شون روشن بود: او پس از دوران مائو، دربارهٔ بازگشت به دیکتاتوری تک‌نفره و ایجاد کیش شخصیت هشدار داده بود. امروز که با هم صحبت می‌کنیم، سه تا از چهار مقالهٔ صفحهٔ اول روزنامهٔ حزبی «مردم» دربارهٔ شی جین‌پینگ است و تصویر جلد چهار بار چهرهٔ او را نشان می‌دهد. پدرش امروز چه می‌گفت؟

توریگیان: یک روشنفکر چینی یک‌بار به شوخی گفت: «شی جین‌پینگ پسر شی جونگ‌شون نیست، بلکه نوهٔ مائو تسه‌تونگ است.» وقتی شی پدر در سال ۲۰۰۲ درگذشت، شی جین‌پینگ هنوز یک سیاستمدار استانی بود. مسلم است که تمرکز این همه قدرت در دستان او تصادفی نیست، بلکه در ذات همان حزبی است که شی جونگ‌شون زندگی‌اش را وقف آن کرده بود. یک حزب انقلابی رهبران مطلقه می‌آفریند.

اشپیگل: شی جین‌پینگ که یک غیر‌اصلاح‌گرا است چه چیزی از پدر «گاه‌به‌گاه اصلاح‌گر» خود آموخته؟

توریگیان: مثل پدرش، شی جین‌پینگ معتقد است که رفاه مادی به تنهایی مخرب است. اگر مردم، کمونیسم را تنها یک افسانه بدانند، این می‌تواند به معنای پایان حزب باشد. شی این را یکی از دلایل فروپاشی اتحاد شوروی می‌داند. در چین نیز پس از انقلاب فرهنگی، بسیاری از مردم به دنبال خوش‌گذرانی، پول درآوردن و زندگی آزادانه بودند. چون دیگر به کمونیسم ایمان نداشتند، بسیاری به طور فزاینده‌ای به دنبال معنای زندگی در ادیان مختلف مانند کاتولیک و بودیسم بودند. برای حزب، این وضعیت یک رقیب بود. شی جین‌پینگ می‌خواهد مردم یک هدف معنوی والاتر داشته باشند، اما این هدف چیزی جز ملی‌گرایی چینی تحت حاکمیت حزب کمونیست نیست.

اشپیگل: یعنی مردم باید حاضر باشند آزادی فردی خود را قربانی کنند؟

توریگیان: در فرهنگ سیاسی کمونیسم، یک مفهوم کلیدی وجود دارد: «ساخته‌شدن» یا «آب‌دیده شدن» شخصیت فردی. چگونه می‌توان آب‌دیده شد؟ با عبور از آتش. در دیدگاه اخلاقی و تاریخی شی جین پینگ، نسل پدرش با جنگیدن در جنگ داخلی از آتش عبور کردند. نسل خودش نیز با تحمل انقلاب فرهنگی این کار را انجام داد. اما این مسئله برای نسل سوم، یعنی نسل امروزی، دشوار است.

اشپیگل: چون آتشی نبوده که [این نسل] از آن عبور کرده باشد؟

توریگیان: از یک نظر، کرونا آتش این نسل بود. اما آیا سختی‌های همه‌گیری ایمان جوانان چینی به حزب را تقویت کرد؟ بیشتر برعکس. امروز پدیده‌هایی مثل tangping (به معنی «دراز کشیدن» یا در اصل کنار کشیدن از جامعه) و runxue («هنر فرار» یا تمایل به مهاجرت) را می‌بینیم. شی در سخنرانی‌هایش تأکید می‌کند که جوانان باید یاد بگیرند «طعم تلخی را بچشند». سؤال این است: آیا چینی‌ها واقعاً آماده‌اند برای بار سوم سوار دور باطل بردباری (Karussell der Duldsamkeit) را تحمل کنند؟

اشپیگل: از یک طرف شی می‌گوید: ببینید حزب چقدر کشور را برای شما مرفه و قابل‌زندگی کرده است. از طرف دیگر هشدار می‌دهد: باید همچنان رنج بکشید، وگرنه بورژوا و تنبل می‌شوید. به نظر می‌رسد او تلاش می‌کند آرزوهای پدرش، متولد ۱۹۱۳، را به نسل دخترش، متولد ۱۹۹۲، تحمیل کند.

توریگیان: بله، این پروژهٔ اوست. یکی از معدود دفعاتی که در رسانه‌های چینی از دخترش نام برده شد، مصاحبهٔ «پنگ لی‌یوان» (Peng Liyuan) همسر شی، پس از زلزلهٔ ویرانگر سیچوان (Sichuan) در سال ۲۰۰۸ بود. او گفت که دخترشان در پاکسازی خرابه‌ها کمک می‌کند تا با مردم نیازمند یکی شود. به زبان دیگر: تا خودش را «آب‌دیده» کند.

اشپیگل: در پایان کتاب‌تان می‌نویسید که هم شی جونگ‌شون و هم شی جین‌پینگ یک «پیمان فاوستی» بسته‌اند. منظورتان چیست؟

توریگیان: در اثر «فاوست» گوته، فاوست روح خود را به شیطان می‌فروشد تا به دانشی بی‌پایان دست یابد. او برای چیزی که بسیار ارزشمند می‌داند، بهای وحشتناکی می‌پردازد. شی جین‌پینگ، مثل پدرش، معتقد است که حاکمیت مطلق حزب تنها راه نجات چین از سختی‌هاست.  چیزی با ارزش‌تر از این وجود ندارد. اما بهایی که خانوادهٔ «شی» برای این باور پرداخته‌اند، رنج انسانی عظیمی بوده است. شی جین‌پینگ یک‌بار به آنگلا مرکل، صدراعظم وقت آلمان، گفته بود که در نوجوانی «فاوست» را خوانده است. او اعتراف کرد که داستان را کاملاً درک نکرده.

اشپیگل: آقای توریگیان، از شما برای این گفت‌وگو سپاسگزاریم.

Nichts fürchtete Xi Jinping mehr als das Badewasser seines Vaters
Nr. 34 / 14.8.2025 DER SPIEGEL