نیویورک تایمز / ۴ فوریه ۲۰۲۶
جمهوری اسلامی ایران دوران سختی را پشت سر گذاشته است.
در دو سال گذشته، متحدان نیابتی منطقهای این کشور بهشدت در برابر ارتش اسرائیل تضعیف شدهاند. افزون بر این، در ماه ژوئن، ایران هدف یک کارزار بمباران ۱۲روزه از سوی ایالات متحده و اسرائیل قرار گرفت. ماه گذشته، زمانی که اعتراضات گسترده خیابانی در واکنش به فروپاشی اقتصادی کشور بهسرعت به شعارهایی برای سرنگونی حکومت بدل شد، رژیم ضربهای سخت را متحمل شد. برای لحظاتی چنین به نظر میرسید که معترضان ممکن است دست بالا را پیدا کنند. اما سپس، سرکوب خشن حکومت آغاز شد.
اینکه حکومت تا چه اندازه احساس کرده بود در آستانه سقوط قرار دارد، پرسشی است که پاسخ به آن دشوار به نظر میرسد؛ بهویژه آنکه کشور همچنان عملاً از جهان خارج جداست. با این حال، در چنین شرایطی اغلب یک شاخص قابل اتکا وجود دارد: سنجش میزان خشونتی که یک رژیم در واکنش به ناآرامیها به کار میگیرد. شاید این رویکرد رنگوبویی تلخ داشته باشد، اما یکی از راههای اندازهگیری این واکنش، تعیین شمار افرادی است که جان خود را از دست دادهاند.
تلاش برای مشخص کردن شمار قربانیان، تنها معیاری برای سنجش میزان تهدیدی که یک رژیم احساس میکند نیست؛ بلکه گامی حیاتی برای ایجاد حس عدالت برای قربانیان و پاسخگو کردن عاملان این جنایات نیز بهشمار میرود.
با این حال، انجام چنین محاسبهای آسان نیست، زیرا اغراق و کمبرآورد کردن شمار کشتهشدگان، از دیرباز بخشی جداییناپذیر از درگیریهای مسلحانه بوده است. در جنگهای متعارف، طرفهای درگیر معمولاً تلفات خود را کمتر و تلفات دشمن را بیشتر از واقعیت اعلام میکنند تا روحیه نیروهایشان را تقویت کرده و این تصور را القا کنند که پیروزی نزدیک است. اما در شورشهای داخلی، مانند آنچه در ایران شاهد بودهایم، این الگو معمولاً معکوس میشود: دولتها شمار قربانیان را پایین اعلام میکنند ـــ چرا که هیچ حکومتی نمیخواهد بهعنوان رژیمی که بیمحابا شهروندانش را قتلعام میکند شناخته شود ـــ و مخالفان برای برانگیختن خشم عمومی، آمارها را بالا میبرند. رژیم کنونی ایران این امتیاز مشکوک را دارد که هر دو سوی این میدان را تجربه کرده است.
در انقلاب ۱۹۷۸–۱۹۷۹ که به سرنگونی شاه و استقرار حکومت اسلامی در ایران انجامید، نخستین موج بزرگ خشونت در فوریه ۱۹۷۸ در شهر تبریز، در شمالغرب کشور، رخ داد. پس از آنکه نیروهای امنیتی ناآرامیها را سرکوب کردند، دولت شاه در ابتدا اعلام کرد که شش نفر کشته شدهاند، در حالی که مخالفان از کشته شدن صدها نفر سخن گفتند.
چنین اختلافات گستردهای در آمار کشتهشدگان بهسرعت به یکی از ویژگیهای انقلاب ایران بدل شد؛ بهگونهای که مخالفان اغلب شمار قربانیان اعتراضات را پنج یا ده برابر ـــ و گاه حتی تا بیست برابر ـــ ارقام اعلامشده از سوی دولت عنوان میکردند. یکی از واکنشهای رایج مردم در مواجهه با چنین اختلافهایی، گرفتار شدن در آن چیزی است که «دوراهی کاذب» نامیده میشود؛ یعنی این فرض که رقم واقعی باید جایی در میانه این فاصله عظیم قرار داشته باشد.
در انقلاب ۱۳۵۷ ایران، این گرایش به سود مخالفان تمام شد و بسیاری از ناظران را به این باور رساند که درگیریها بسیار خونینتر و سربازان شاه بهمراتب بیرحمتر از آنچه واقعاً بود عمل کردهاند. پس از پیروزی انقلاب، کمیسیونی که از سوی حکومت اسلامی برای تعیین شمار کشتهشدگان تشکیل شد، به رقم شگفتآور و بسیار دقیق ۲۷۸۱ نفر رسید. اما این نیز اهمیتی نداشت؛ چرا که تا آن زمان، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله خمینی، بهطور مرتب از وجود حدود ۶۰ هزار «شهید» سخن میگفت.
اکنون، البته، رژیم ایران خود را در سوی دیگر این نبرد بر سر شمار کشتهشدگان مییابد.
ناآرامیهای اخیر در واکنش به سقوط ارزش ریال ایران و بروز ابرتورم آغاز شد؛ زمانی که در ۲۸ دسامبر، کسبه و بازاریان تهران به خیابانها آمدند. در روزهای بعد، هزاران نفر ـ و سپس میلیونها ایرانی دیگر ـ به این اعتراضات پیوستند. مطالبات آنان بهسرعت از حوزه اقتصادی فراتر رفت و رنگوبوی سیاسی به خود گرفت؛ بهطوری که بسیاری خواستار انحلال دولت شدند. در ابتدا، سطح خشونت پایین بود و شمار کشتهشدگان در حد چند ده نفر گزارش میشد.
اما در ۸ ژانویه، همهچیز تغییر کرد. این همان روزی بود که حکومت اینترنت را قطع کرد و عملاً ایران را از جهان خارج جدا ساخت. طی روزهای بعد، دامنه درگیریها چنان گسترش یافت که حتی دولت نیز ناچار به اذعان به آن شد. تا ۲۱ ژانویه، و پس از آنکه تا حدی نظم برقرار شد، حکومت اعلام کرد که ۳۱۱۷ نفر جان باختهاند؛ آماری که به گفته مقامهای رسمی، شامل چند صد نفر از نیروهای امنیتی نیز میشد.
این رقم بهشدت با آنچه اکنون از سوی اغلب رسانههای بینالمللی و نهادهای حقوق بشری خارج از کشور گزارش میشود، در تضاد است. این نهادها که اغلب بر پایه تکههایی از ویدئوها و تماسهای تلفنی پنهانی از منابع داخل ایران کار میکنند، شمار کشتهشدگان اعتراضات را از بیش از ۶۸۰۰ نفر ـــ برآورد آژانس خبری «فعالان حقوق بشر» مستقر در واشینگتن ـــ تا حدود ۳۰ هزار نفر اعلام کردهاند؛ رقمی که مجله تایم با استناد به گفتههای دو مقام ارشد ناشناس در وزارت بهداشت ایران گزارش کرده است.
پس، کدام روایت درست است؟
سابقه رژیم در توسل به خشونت در هنگام احساس تهدید، سرنخی به دست میدهد. در آنچه «انقلاب توییتری» سال ۲۰۰۹ خوانده شد ـ زمانی که معترضان در اعتراض به آنچه «تقلب در انتخابات ریاستجمهوری» میدانستند به خیابانها آمدند ـ نیروهای امنیتی چند ده نفر را کشتند. در سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد نیز بسیاری شمار قربانیان را حدود ۵۵۰ نفر برآورد میکنند. حتی بر اساس آمارهای رسمی خود حکومت، آنچه در ژانویه امسال رخ داد، از نظر ابعاد و شدت، کاملاً در سطحی دیگر قرار دارد.
با این حال، آمارهای رسمی رژیم نیز به احتمال زیاد ساختگی است. برای نمونه، در شهر رشت، آژانس خبری معمولاً قابلاعتمادِ فعالان حقوق بشر، دستکم ۳۹۲ مورد مرگ را مستند کرده است. اگر در شهری با جمعیتی حدود ۷۶۶ هزار نفر چنین تعدادی کشته شده باشند، این چه تصویری از آمار تلفات در تهران ـــ با جمعیتی حدود ۱۰ میلیون نفر و کانون اصلی اعتراضات ـــ به دست میدهد؟ در سراسر کشور، شهروندان از گورهای جمعی، سردخانههایی مملو از کیسههای اجساد، و ناپدید شدن بیرد و نشان خویشاوندان یا همسایگان گزارش دادهاند.
علاوه بر کشتهشدگان، برآورد شمار مجروحان تا ۳۰۰ هزار نفر نیز میرسد. این رقم با نسبت معمول یک کشته به یک تا سه مجروح در شرایط درگیریهای رزمی همخوانی ندارد، اما در پرتو گزارشهایی که از شلیک ساچمهای نیروهای امنیتی به سوی معترضان ـــ با هدفگیری چشمها و سر ـــ منتشر شده، قابل درک است. پزشکان در تهران از معترضانی با آسیبهای شدید چشمی، بسیاری دچار نابینایی، سخن گفتهاند و همچنین از یورش نیروهای امنیتی به بیمارستانها برای بردن افرادی که زخمهای مشخص ناشی از ساچمههای شاتگان داشتهاند.
با این همه، حتی این تصویر نیز احتمالاً کامل نیست. یکی از ویژگیهای تقریباً همه ناآرامیهای مدنی گذشته در ایران آن بوده که نیروهای امنیتی در مناطق روستایی با مصونیت و بیپروایی بیشتری عمل کردهاند. این امر بهویژه در مناطقی صادق است که اقلیتهای قومی مانند کردها و بلوچها در آنها غالباند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهطور دورهای دست به سرکوبهای خونین زده است. اگر تنها این دو گروه قومی را به جمعیت روستایی کشور بیفزاییم، روشن میشود که درباره سرنوشت مردم در بخش وسیعی از ایران، اطلاعات اندکی به بیرون درز کرده است.
مجموعه این شواهد، پاسخی هولناک به این پرسش میدهد که رژیم تا چه اندازه بقای خود را در خطر میدید. هر عدد نهایی که در نهایت بهعنوان شمار واقعی قربانیان پذیرفته شود، این احتمال وجود دارد که حکومت برای حفظ خود، دست به یکی از بدترین کشتارهای دولتیِ شهروندان غیرمسلح در هر نقطهای از جهان، در نزدیک به نیم قرن گذشته، زده باشد.
—-
اسکات اندرسن نویسنده کتاب «شاهِ شاهان: انقلاب ایران؛ روایتی از غرور، توهم و خطای محاسباتی فاجعهبار» است.
بعد از دوران خونینی که پشت سر گذاردیم وارد دوران جدیدی شدهایم، که میتوان آن را “دوران تعیین تکلیف رژیم” نامید. چند گزینه پیش روی ما میباشد.
یا، نیروها و شخصیتهای مدنی و سیاسی داخل کشور، با همراهی بخشی از اصلاحطلبانی که به حمایت از جنبش کنونی، اعلام موضع نمودهاند، با کمک نیروهایی از درون رژیم، موفق میشوند خامنهای را وادار به گوشهنشینی و قبول یک زندگی گیاهی (یعنی فقط نفس بکشد و نان و آب مصرف کند) بنمایند، که البته همراهی بخشی از سپاه و ارتش دارای نقشی تعیینکننده خواهد داشت. یعنی کمهزینهترین و سالمترین گزینه. با این شرط که تیم جدید، همراه با تفاوتها و تغییرات بنیادین وارد صحنه عمل شود. میگویند این گزینه بیش از هر گزینه دیگری مورد توجه آمریکا و غرب قرار دارد.
یا به احتمالی دیگر، نوعی سرنگونی با اعمال زور با هماهنگی بین داخل و خارج کشور، با حمایت (احتمالی) آمریکا، و باز همراهی بخشی از نیروهای مسلح، که نیاز به یک سازماندهی، هم به هنگام سرنگونی و هم برای اداره کشور، بعد از فروپاشی میباشد. این گزینه بسیار پر هزینه، هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ انسانی میباشد و چنانچه از سازماندهی و قدرت کافی برای تثبیت قدرت بعد از فروپاشی نباشد میتواند حتی تبدیل به خطری برای تمامیت ارضی کشورمان گردد.
ما از این دوران خونین که پشت سر گذاردیم میتوانیم به چند نتیجه برسیم. آیا تعداد دهشتناک جوانانی که (بعد از صدور فراخوان از واشنگتن) به زیر خاک رفتند به مخیله فراخوان دهندگان هم خطور میکرد؟ با یک حساب دو دوتا چهارتا، مشکل نبود به عدم تعادل بین نیروهای تا دندان مسلح سرکوبگران و خوی جنایتپیشه آنان، از یک سو، و از سوی دیگر، جوانانی که با دست خالی، تنها با سلاح شعار، روبروی هم ایستادند، پی برد. اصولا انقلاب ۵۷ و تمام انقلابهای مشابه در سایر نقاط، این درس را به ما نداد که مقوله رهبری، مقولهای است بر مبنای محاسبه، تدبیر و مشاوره و نه تحت تاثیر شعارهای خیابانی. خیابان، قادر به محاسبه و تحلیل اوضاع نیست. اتاق رهبری (که در واقع اصلا وجود نداشت) نباید فراخوان یا فرمانهایش منبعث از خیابان و شعارهای برخاسته از خیابان باشد. نتیجه طبیعی وجود عدم تعادل بین خیابان و نیروی سرکوب، نمیتوانست جز این فاحعه باشد. در این فاجعه، رژیم دچار هزینه جانی نشد و به اقتدارش هم لطمهای نخورد. فقط مشروعیت رژیم دچار ضربه شدیدی گردید، به خصوص از لحاظ بینالمللی و افکار عمومی جهان. ولی تصویری که دنیا از این رژیم داشت پیش از این فاجعه هم، یک چهره کریه و منفی بود.
در اینجا مایلم شاهزاده را، از روی خیرخواهی، مورد خطاب قرار دهم. مشاهده نمودید که بخشی از جامعه به فراخوان شما گوش فرا داد. اما این نفوذ معنوی در عین حال این مسئولیت سنگین را هم بر دوش شما میگذارد که از امروز، بار دیگر نسنجیده، تحت تاثیر خیابان، با آشنائی به توان نیروی سرکوب و خوی جنایتکار آن، باعث نگردید که فرزندانمان گوشت دم توپ گردند. اصلا زمان آن رسیده که با تیمی از مشاوران آگاه و دلسوز، راهی بنیادین برای رهائی سرزمینمان، از معضل کنونی بیابید.
شوربختانه تاریخ دوباره تکرار شد. زمانی که شاه فقید از طریق رسانهها گفت صدای انقلاب را شنیده، مناسبترین زمان برای مخالفین آن روز او بود که با او به صحبت و گفتگو بنشینند و اتفاقا او هم آمادگی صحبت و گفتگو را داشت، ولی مخالفین آن روز، آن را نشانه ضعف دانستند و جریتر شدند و حتی جبهه ملی خودمان هم، بر خلاف اصول و پرنسیپ خود، به انقلابیون پیوستند و بختیار را هم اخراج نمودند، اقدامی که اگر انجام نمیشد شاید سرنوشت کشورمان (و خود جبهه ملی) را شکل دیگری رقم میزدند. نظر به این که تفاوت غیرقابلقیاسی بین رژیم گذشته و این رژیم وجود دارد نمیتوان چنین نتیجهگیری کرد که این رژیم نیز، مانند رژیم گذشته، آمادگی صحبت با مخالفان را دارد. مضافا نظر به این واقعیت که جناب ترامپ (که اول ادعای دغدغه جان معترضین را داشت) با یک اعلام آمادگی برای مذاکره از سوی جمهوری اسلامی، جان معترضین را به کلی فراموش نمود.
نویسنده این سطور، زمان انقلاب در جهت مخالف آب شنا کرد. هم مخالف انقلاب بودم هم هوادار بختیار. یعنی درست عکس اعتقاد اکثریت بزرگی از ملتمان در آن زمان. زمانی که شادروان شاپور بختیار به خارج کشور آمد به او پیوستم و با او همراه حمید ذوالنور(از یاران او در حزب ایران) و پسرش گیو بختیار (که کارمند پلیس امنیتی فرانسه بود) به پارلمان اروپا برای سخنرانی رفتیم. او به فرانسه و من به انگلیسی صحبت کردیم. به همین خاطر من در آن زمان تبدیل به یک جذامی شدم که هر وقت دوستان چپ و ملی مرا در خیابان میدیدند مرا دور میزدند. همان دوستان اکنون از بهترین دوستان کنونی من هستند.
به همین دلیل، جناب پهلوی، چنانچه با یاری یک اتاق فکر، دارای احساس مسئولیت و علاقمند به سرنوشت ایران، به این نتیجه (احتمالی) رسیدید که سرنوشت آینده این سرزمینی که به آن عشق میورزیم را، کاملا به شکل و طریق دیگری باید رقم زد و نه از طریق هیاهوها و جنجالهای خیابانی، همراه با هزینه بسیار سنگین انسانی، آن زمان شما هم، عزیز، بیاعتنا به اعتراضات و فحاشیهایی که نثارتان میشود، اصلا و به کل، ابائی نداشته باشید که در جهت مخالف آب شنا میکنید. مطمئن باشید رادیکالها و تندروهای گذشته که فحش نثارتان میکردند در زمره بهترین دوستداران شما خواهند شد.
شاهد از غیب آمد. امروز با خبر شدم عدهای از جمهوریخواهان داخل کشور تصمیم دارند در خفا با شما تماس بگیرند و درباره سرنوشت آتی سرزمینمان به رایزنی بپردازند. دستی را که به سویتان دراز میشود پس نزنید. ایرانمان توان جنگ و خونریزی بیش از این را ندارد. میدانم جریان آب بسیار شدید است و شنا در جهت مخالف، کار همه کس نیست. شاد و موفق باشید.
داریوش مجلسی فوریه ۲۰۲۶
حاکمیت جمهوری اسلامی سرکوبهای اخیر را در گفتمان رسمی خود بهمنزلهٔ نشانهای از تثبیت موقعیت و پیروزی بر معترضان بازنمایی میکند و برخی رسانهها و چهرههای همسو نیز با ادبیاتی تهدیدآمیز به جامعه واکنش نشان میدهند. این روایت، سرکوب خشونتبار را بهعنوان تضمینی برای بقای بلندمدت معرفی میکند؛ بااینحال، چنین برداشتی مبتنی بر درکی محدود از دینامیکهای تحول اجتماعی است و پیامدهای انسانی این خشونت قابل محو یا فراموششدن نخواهد بود.
از این منظر، اگرچه حکومت میتواند با افزایش هزینههای کنش اعتراضی، فشارهای قابلتوجهی بر جامعه تحمیل کند، اما بنا بر تحلیلهای اقتصادی و سیاسی، این امر الزاماً به معنای توانایی پایدار برای جلوگیری از فرسایش مشروعیت یا بروز بحرانهای ساختاری نیست. روایتهای رسمی دربارهٔ تثبیت وضعیت، بیش از آنکه بازتاب واقعیتهای میدانی باشند، کارکردی روانی و بسیجکننده، بهویژه برای نیروهای اجرایی و امنیتی دارند و همزمان میکوشند بر جامعهای که با نااطمینانی نسبت به آینده مواجه است اثر بگذارند.
در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، محرک اصلی نه فروپاشی معیشتی، بلکه ادراک نقض حقوق سیاسی بود. در دیماه ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸، در مقابل، خشم معیشتی در مرکز مطالبات قرار داشت و عواملی چون جهش قیمتها، بیکاری و تشدید فشارهای اقتصادی نقشی تعیینکننده ایفا کردند.
در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، پیوند میان خشم ناشی از بیعدالتی و خشم برخاسته از فشارهای معیشتی برجستهتر شد؛ زیرا گسترش فقر با تشدید نابرابریها همزمان گردید و بیعدالتی در اشکال عریانتری بروز یافت. تداوم این همپیوندی، بهویژه در قالب صورتبندیهای گفتمانی و الگوهای بسیج جمعی، در حال تکوین و ساختیابی به نظر میرسید.
جنبش دیماه ۱۴۰۴، در صورت برخورداری از سطح بالاتری از سازماندهی و هماهنگی، میتوانست از الگوی غالب اعتراضات خیابانی به سمت کنشهای مدنی سازمانیافته، از جمله اعتصابات گسترده تغییر جهت دهد. در چنین سناریویی، و با توجه به نشانههایی از آمادگی اولیه دولت (نه لزوماً کل ساختار حاکمیت) برای عقبنشینیهای محدود و بهرسمیتشناختن اعتراضات، امکان آن وجود داشت که امتیازاتی، نه در سطح تغییر فوری قدرت سیاسی، بلکه در قالب اصلاحات اقتصادی و مدنی تدریجی، برای تداوم فرایندهای تحول اجتماعی حاصل شود. همزمان، چنین مسیری میتوانست به تعمیق شکاف در درون حاکمیت و نیز در میان نیروهای اجرایی و امنیتی بینجامد و از پشتیبانیِ بینالمللی و ملیِ بیشتری برخوردار گردد و بدینترتیب بر موازنهٔ نیروها در میدان سیاسی اثر بگذارد.
اعتراضات اخیر، که میتوانست در تداوم جنبش «زن، زندگی، آزادی» صورتبندی شود، از سوی بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور بهعنوان پایان آن جنبش و آغاز مرحلهای تازه از کنشهای اجتماعی با هدف سرنگونی نظام سیاسی با اتکا به مداخلهٔ نظامی خارجی، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل معرفی شد. این بازتعریف گفتمانی، در عمل به گسست میان دو جنبش انجامید و بخشی از سرمایهٔ نمادین «زن، زندگی، آزادی» را هم در عرصهٔ بینالمللی و هم در عرصهٔ ملی به حاشیه راند؛ امری که به نظر میرسد در راستای تقویت موقعیت هژمونیک یکی از جریانهای سیاسی تعبیر شده است.
شکست جنبش اخیر، همراه با آنچه از سوی برخی کنشگران بهعنوان عهدشکنی و استفادهٔ ابزاری از جان انسانها در جهت منافع فردی یا گروهی تلقی شده است، هنوز بازتابهای میدانی خود را در عرصهٔ روانشناسی اجتماعی بهطور کامل آشکار نکرده است؛ بااینحال، به نظر میرسد این تجربه در تحولات فکری و نگرشی جامعهٔ ایران پس از شوکهای وارده نقشی قابلتوجه ایفا خواهد کرد.
حتی در صورت وقوع مداخلهٔ نظامی ایالات متحده علیه ایران، در شرایط کنونی نمیتوان انتظار داشت که چنین اقدامی به رفع مشکلات ساختاری جامعه بینجامد؛ چهبسا بر دامنهٔ رنجها و هزینههای انسانی بیفزاید.
اگر دولت آمریکا، بهویژه دونالد ترامپ در روزهای نخست اعتراضات به وعدههای خود برای حمایت از معترضان عمل میکرد و مراکز سرکوب را هدف قرار میداد، ممکن بود این مداخله، در صورت همسویی با کنشهای داخلی، به تضعیف ساختار قدرت جمهوری اسلامی یاری رساند و همزمان بهمثابهٔ پشتیبانی از جامعهای در وضعیت بحرانی تلقی شود. اما، در وضعیت کنونی، نهتنها مداخلهٔ نظامی بعید است به بسیج گستردهٔ اجتماعی در داخل کشور بینجامد، بلکه ممکن است به تشدید سرکوب و افزایش خشونت علیه زندانیان و معترضان نیز منجر شود؛ بهویژه از آنرو که از دیدگاه برخی منتقدان، اکنون آشکارتر شده است که تشویق ایرانیان به اعتراض از سوی دولت ترامپ بیش از آنکه مبتنی بر دغدغههای حقوق بشری باشد، در راستای کسب امتیازات راهبردی برای منافع ایالات متحده و اسرائیل صورت گرفته است.
در نهایت، هزینههای انسانی سنگینی که جامعهٔ ایران در جنبش اخیر متحمل شده است، به دشواری با دستاوردهای آن قابل مقایسهاند؛ حتی اگر برخی روایتها آن را پیروزی معرفی کنند، شواهد عینی موجود در مقطع کنونی بیش از هر چیز حاکی از ناکامی و فرسایش اجتماعی است. بااینحال، میتوان امیدوار بود که این تجربهٔ پرهزینه، در بازاندیشی دربارهٔ منشها و شیوههای کنش جمعی به سرمایهای برای تلاشهای آینده در جهت رشد فکری و اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
۱۵-بهمن ۱۴۰۴
«زبانِ رایشِ سوم» (LTI – Lingua Tertii Imperii) – ویکتور کلمپرر شاهکارِ پدیدارشناسی زبان است. کلمپرر که خود یک زبانشناس بود، در دفترچههای خاطراتش در آلمان نازی ثبت کرد که چگونه واژگانِ روزمره به تدریج مسموم شدند و چگونه زبانِ پیشوا همچون ذراتِ سم در خونِ مردم رسوخ کرد. کلمپرر به ما آموخت که توتالیتاریسم بیش از آنکه با «اسلحه» پیروز شود، با «واژه» پیشروی میکند. او میگفت: «نازیسم در سخنرانیهای هیتلر نبود، بلکه در تکتکِ کلماتی بود که مردم عادی در مکالمات روزمره بهکار میبردند، بدون آنکه متوجه شوند چقدر سمی هستند.»
دراینجا، با رویکردی پدیدارشناسانه و با نگاه به ساختار «ولایت فقیه» و زبانِ حاکم بر ایران، یافتههای کلمپرر را در سه سطح بازخوانی میکنیم:
کلمپرر معتقد بود که زبانِ قدرت، معانی را جابهجا نمیکند، بلکه آنها را «باردار» میکند. در زبانِ حاکم بر ایران، واژهها دیگر خنثی نیستند؛ آنها یا «مقدس»اند یا «نجس». در ایران، واژگانی چون «بصیرت»، «فتنه»، «نفوذ» یا «جهاد»، از معنای لغوی خود خارج شده و به «سلاحهای کنترل گر» بدل شدهاند. کلمپرر میگفت زبانِ رایش سوم (LTI) با تکرارِ بیپایانِ صفتهای تفضیلی (بزرگترین، مقدسترین، نابترین)، مغز را از تواناییِ سنجشِ واقعیت تهی میکرد. همانطور که در آلمان نازی همه چیز «قهرمانانه» (Heroic) میشد، در زبانِ ولایت فقیه نیز همه چیز صبغهی «عاشورایی» یا «تکلیفمدار» میگیرد. این زبان، واقعیتِ عینیِ فقر یا فساد را پشتِ پردهای از «امتحانِ الهی» یا «صبرِ انقلابی» پنهان میکند.
کلمپرر در یادداشتهایش مینویسد که زبانِ نازیها واژهی «من» را منزوی کرد. در ساختارِ ولایی نیز، «منِ» اندیشمند به نفعِ «امت» یا «سربازِ نظام» سرکوب میشود.
پیشوا/ولی، تنها گویندهی حقیقی (The Speaker) است و دیگران تنها «پژواک» (Echo) یا بلندگوی او هستند. کلمپرر متوجه شد که مردم در نامهنگاریهای سادهشان هم از اصطلاحاتِ پیشوا استفاده میکردند. در ایران نیز، واژگانی چون «ذوب در ولایت»، اوجِ این پدیدارشناسیِ استحاله است؛ جایی که سوژه (انسان) افتخار میکند که دیگر «خودش» نیست، بلکه بخشی از ارادهی «او»ست.
ویکتور کلمپرر در اوجِ خفقان، با یک تصمیمِ بزرگ زنده ماند:«او تماشاگر نشد، بلکه مشاهدهگر شد» او هر روز جملاتی که در خیابان، نانوایی یا رادیو میشنید را یادداشت میکرد تا اجازه ندهد زبانِ مسمومِ پیشوا، عقلِ سلیمِ او را تسخیر کند. گفت: «من کلمات را بو میکشم تا ببینم بوی تعفنِ قدرت میدهند یا بوی حقیقت.»
در شرایطِ کنونی ایران، درسِ کلمپرر برای ما این است:
نباید اجازه دهیم اصطلاحاتِ برساختهی قدرت (مانند «بدحجابی» به جای پوششِ اختیاری، یا «اغتشاش» به جای اعتراض) واردِ دامنهی لغاتِ شخصی ما شوند.یعنی دست به پالایش روزمره زبان بزنیم و دوم اینکه تمام جزئیات را ثبت کنیم. توتالیتاریسم میخواهد حافظه را پاک کند. کلمپرر با ثبتِ دقیقِ «دروغهای کوچک»، مانع از آن شد که «دروغِ بزرگِ» پیشوا پیروز شود.
رویارویی با «زبانِ ولایت» در زندگی روزمره
امروز در ایران، ما با نسخهای از LTI روبرو هستیم که با الهیات گره خورده است. این زبان سعی میکند هرگونه «نافرمانی» را به «گناه» و هرگونه «مطالبه» را به «دشمنی با خدا» ترجمه کند. کلمپرر به ما یادآوری میکند که نخستین سنگرِ آزادی،«پاکیزگیِ زبان» است. وقتی شما از نامیدنِ پدیدهها با واژگانِ حاکم سر باز میزنید، در واقع دارید قلمرویی را پس میگیرید که پیشوا میخواست با کلماتش اشغال کند. بیایید با چاقوی جراحیِ کلمپرر، به سراغ یکی از کلیدیترین و در عین حال مسمومترین واژگان در قاموس سیاسی ایران برویم: واژه «نظام»
در پدیدارشناسی زبانِ ولایی، واژه «نظام» دیگر به معنای یک ساختار اداری یا سیاسیِ صرف (System) نیست؛ این واژه دچار یک «استحالهی الهیاتی» شده است. کلمپرر در کتاب LTI توضیح میدهد که چگونه نازیها کلمات را از ساحتِ انسانی خارج کرده و به آنها جنبهی «ارگانیک و ابدی» میدادند. در ایران، «نظام» دیگر یک قرارداد اجتماعی میان شهروندان نیست که بتوان آن را نقد یا اصلاح کرد، بلکه به یک «موجودِ زنده و قدسی» بدل شده است.نظام تجسم و تجسد پیشوا-رهبر است.
وقتی گفته میشود «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، واژه «نظام» از یک ساختارِ سیاسی به یک «ارزشِ مطلق» بدل میشود که فراتر از جانِ انسانها، اخلاق و حتی احکامِ اولیهی دین قرار میگیرد. اینجا «نظام» همان بتِ بزرگی است که همهچیز باید پیش پای آن قربانی شود. در زبانِ کلمپرری، وقتی یک واژه «مقدس» شد، نقدِ آن «کفر» تلقی میشود. شما نمیتوانید به عملکردِ «نظام» اعتراض کنید، چون نقدِ عملکرد به معنای ضربه زدن به «عمودِ خیمه» تعبیر میشود. یکی از تکنیکهای LTI که کلمپرر به دقت ثبت کرده، استفاده از واژگانی است که «حاکمیت» را با «کلِ هستی» یکی جلوه میدهد. در ایران، هرگاه کسی علیه فساد یا خفقان سخن میگوید، به «اقدام علیه نظام» متهم میشود. اینجا «نظام» همچون یک «پوستهی فراگیر» عمل میکند که راهِ فراری از آن نیست. اگر شما با «نظام» زاویه داشته باشید، طبق این منطق زبانی، شما دیگر بخشی از «مردم» نیستید؛ شما «خس و خاشاک»، «عامل نفوذی» یا «میکروب» هستید. واژهی نظام در اینجا نقشِ یک «صافیِ بیولوژیک» را بازی میکند: هر که در آن ذوب نشود، «زائدهای» است که باید حذف شود. کلمپرر میگوید در زبانِ نازی، «حقیقت» آن چیزی بود که به نفعِ جنبش باشد. در ایران، واژهی «مصلحت» همین کارکرد را دارد.
مصلحت، آن تیغی است که گلویِ «حقیقت» و «قانون» را میبرد. وقتی «نظام» در خطر باشد، دروغ گفتن، فریب دادن و حتی جنایت کردن، با برچسبِ «مصلحت» تطهیر میشود. از دیدگاه پدیدارشناسانه، «مصلحتِ نظام» زبانی است که «اخلاق را تعلیق میکند» این واژه به کارگزاران قدرت اجازه میدهد که بدون لرزشِ صدا، فجیعترین کارها را انجام دهند، چون آنها نه برای خود، بلکه برای آن «موجودِ برتر» (نظام) عمل میکنند. برای آنکه از سَمِ این واژه در امان بمانیم، باید آن را در ذهن خود «غیرمقدس» کنیم. کلمپرر میگفت باید به کلماتِ قدرت «بیاحترامی» کرد.
هرگاه لغت «نظام» را شنیدیم، باید در ذهن خود آن را به «گروهی از آدمهای جایز الخطا که قدرت را قبضه کردهاند» ترجمه کنیم. باید در زبانِ روزمرهی خود، میان «ایران» (به مثابهی وطن و هویتِ تاریخی) و «نظام» (به مثابهی یک ساختارِ موقتِ سیاسی) مرزِ قاطعی بکشیم. پیشوا میخواهد این دو را یکی کند تا سقوطِ خودش را سقوطِ وطن جلوه دهد؛ کارِ ما در زبان، «تفکیکِ این دو» است.
ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی شکست میخورد که دیگر نتواند «معنای کلمات» را به تودهها دیکته کند. وقتی ما واژهی «نظام» را از جادویِ قدسیاش تهی میکنیم، در واقع نخستین گام را برای فروریختنِ دیوارهای ذهنیِ استبداد برداشتهایم.
واژهی دیگری که ذهن و زبان ما را مسموم می کند واژه «فتنه» است که در دستگاه زبانی ولایت فقیه، دقیقاً همان نقشی را ایفا میکند که واژهی «خیانت به خونِ نژاد» در زبان رایش سوم (LTI) ایفا میکرد. کلمپرر اشاره میکند که زبان توتالیتر نیاز به واژگانی دارد که «فرایند تفکر را متوقف کنند». وقتی برچسبی زده میشود، دیگر نیازی به استدلال نیست؛ حکم صادر شده است.
بیایید این واژه را کالبدشکافی کنیم:
در ریشهشناسیِ دینی، «فتنه» به معنای گداختنِ طلا برای جدا کردن ناخالصیها یا نوعی آزمایش است که در آن «حق و باطل» در هم میآمیزند. اما در زبانِ پیشوا، این واژه دچار یک «دگردیسیِ ابزاری» میشود: هدف از بهکارگیری واژه فتنه، «ابهامزایی» است. وقتی اعتراضی صورت میگیرد، پیشوا آن را «فتنه» مینامد تا بگوید: «ظاهرِ این حرکت حقطلبانه است، اما باطنش شیطانی است.» اینگونه، او حقِ پرسشگری را از جامعه میگیرد؛ چون هر سؤالی میتواند بخشی از آن نقشهی شومِ پنهانی باشد. فتنه در زبانِ قدرت یعنی «فضا غبارآلود است و فقط من (پیشوا) هستم که چشمانِ عقابین دارم و حقیقت را میبینم.» این واژه، «بصیرت» را به انحصارِ پیشوا درمیآورد و بقیهی جامعه را «نابینا» فرض میکند.
کلمپرر میگفت زبانِ نازی دشمن را «انگل» یا «میکروب» مینامید تا کشتنِ او نه یک جنایت، بلکه یک اقدامِ بهداشتی به نظر برسد. واژه «فتنه» نیز در ایران همین کارکردِ «بیولوژیک-الهیاتی» را دارد:
فتنهگر به مثابهی ویروس است. کسی که برچسب «فتنهگر» میخورد، دیگر یک «مخالف سیاسی» نیست که باید با او محاجه کرد؛ او یک «مفسد فیالارض» است که فضایِ پاکِ امت را آلوده کرده است.
حذفِ حقِ حیات او واجب است. زبانِ فتنه، راه را برای سرکوبِ خشن هموار میکند. چرا که با «فتنه» نمیتوان گفتگو کرد؛ فتنه را باید «خاموش» کرد. در اینجا واژهی «خاموش کردن» جایگزینِ واژهی «کشتن» یا «سرکوب» میشود تا وجدانِ جلاد آسوده بماند.
کلمپرر متوجه شد که کلمات در نظامهای توتالیتر به صورت «جفتهای متضاد» عمل میکنند. واژه «فتنه» بدون واژه «بصیرت» بیمعناست. بصیرت در این زبان یعنی: «دیدنِ جهان دقیقاً از دریچهی چشمانِ پیشوا»
اگر کسی واقعیتی را ببیند که با روایتِ رسمی تضاد دارد، او بیبصیرت است. بنابراین، بصیرت نه به معنایِ «فهمِ عمیق»، بلکه به معنایِ «کوریِ ارادی نسبت به واقعیت» و «دقتِ وسواسی نسبت به فرامینِ پیشوا» است. برای آنکه در تلهی واژهی «فتنه» نیفتیم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر در دفترچههایش میکرد:«کشفِ واقعیتِ عریان زیرِ حجابِ واژه».
هرگاه رسانههای قدرت از واژه «فتنه» استفاده کردند، ما باید در ذهن خود آن را به «بحرانِ مشروعیتِ حاکمیت» یا «اعتراضِ بهحقِ مردم» ترجمه کنیم.کلمپرر میگفت نازیها از واژهی «ایمان» (Glaube) زیاد استفاده میکردند. پادزهرِ آن، بازگرداندنِ سیاست به ساحتِ «عقل و قرارداد» است. ما باید بگوییم: «اینجا نه جنگِ حق و باطل است و نه فتنهی شیاطین؛ اینجا بحث بر سرِ نان، آزادی و کرامتِ انسانی است..» با این کار، ما غباری را که پیشوا با واژهی «فتنه» به پا کرده، میزداییم و او را مجبور میکنیم در زمینِ واقعیت (جایی که او ضعیفترین است) با ما روبرو شود.
سخن گفتن از «خون و شهید» در زبانِ ولایی، ما را به تاریکترین و در عین حال حیاتیترین بخشِ پدیدارشناسیِ قدرت میبرد. ویکتور کلمپرر در تحلیل زبانِ نازی (LTI) به واژهی «فداکاری» (Opfer) اشاره میکند و میگوید قدرتِ توتالیتر عاشقِ «کیشِ مرگ» است؛ چرا که مرگ، تنها حقیقتی است که نمیتوان با آن محاجه کرد. در زبانِ ولایت فقیه، «خون» از یک پدیدهی بیولوژیک به یک «ارزِ سیاسی» بدل شده است که حاکمیت با آن، مشروعیتِ خود را از بازارِ تاریخ خریداری میکند.
زیباییشناسیِ مرگ: «شهید» به مثابهی ستونِ خیمه
در یک جامعهی نرمال، مرگ یک فقدان و تراژدی است؛ اما در زبانِ پیشوا، مرگِ پیروان، یک «دارایی» است. پیشوا از واژهی «شهید» استفاده میکند تا مرگ را «زیبا» جلوه دهد. وقتی مرگ زیبا شد، نقدِ سیاستی که منجر به آن مرگ شده، ناممکن میشود. کلمپرر میگفت نازیها از کشتهشدگانِ خود «خاکریزِ اخلاقی» میساختند. در ایران نیز، «خونِ شهید» به مثابهی بنبستِ بحث عمل میکند: «چگونه جرئت میکنی نقد کنی، وقتی ما اینهمه شهید دادهایم؟»
پدیدارشناسیِ شهید نشان میدهد که فرد پس از مرگ، دیگر متعلق به خانواده یا خودش نیست؛ او به مالکیتِ «نظام» درمیآید. نام او روی خیابانها میرود نه برای تجلیل از او، بلکه برای «نشانهگذاریِ قلمرو»؛ تا به زندگان یادآوری شود که این فضا، فضایی اشغالشده توسط ایدئولوژی است.
استعارهی «خون» به مثابهی چسبِ هویت
کلمپرر متوجه شد که زبانِ قدرت از کلماتِ «پیونددهنده» استفاده میکند تا فردیت را منحل کند. واژهی «خون» در ایران، نقشِ این چسب را بازی میکند.زبانِ ولایی همواره در حالِ «بازتولیدِ کربلا»ست. با استفاده از استعارهی خون، زمانِ حال به زمانِ اسطورهای پیوند میخورد. اینگونه، هر اعتراضی در خیابان، نه یک طلبِ مدنی، بلکه «تکرارِ شمر و یزید» تعبیر میشود. این زبان، زندگان را همواره «بدهکارِ» مردگان نگاه میدارد. «خون» ابزاری است برای ایجادِ «احساسِ گناهِ جمعی».اگر تو نقد میکنی، یعنی به خونِ فلانی خیانت کردهای. این یعنی تبدیلِ عاطفهی انسانی به زنجیرِ سیاسی.
در پدیدارشناسیِ زبانِ کلمپرری، قدرت همواره سعی میکند واژگان را انحصاری (Monopolize) کند. در ایران، واژهی «شهید» تنها متعلق به کسانی است که در راستای بقایِ «نظام» کشته شدهاند. اما وقتی معترضان در خیابان کشته میشوند، زبانِ قدرت آنها را «کشتهسازی» یا «حذفِ فیزیکیِ اشرار» مینامد.این «تبعیضِ زبانی در مرگ»، اوجِ شقاوتِ پدیدارشناسانه است؛ جایی که حتی حقِ داشتنِ یک واژهی متعالی برای مرگِ مظلومانه نیز از مخالف سلب میشود. برای شکستنِ این طلسم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر پیشنهاد میداد:«جدا کردنِ عاطفه از ایدئولوژی.»
ما باید شهید را از چنگالِ استعارههای حکومتی نجات دهیم. آنها انسانهایی بودند با آرزوها، ترسها و خانوادهها. با روایتِ زندگیِ انسانیِ آنها (به جای روایتِ آرمانی)، جادویِ زبانِ پیشوا باطل میشود. کلمپرر میآموخت که در برابر زبانِ حماسی، باید زبانِ «تحلیلی» را قرار داد. وقتی قدرت از «خون» میگوید، ما باید از «مسئولیت» بپرسیم. باید بپرسیم: «کدام تصمیمِ سیاسی منجر به این ریختنِ خون شد؟» مقاومت یعنی قائل بودن به این حقیقت که خونِ هیچ انسانی از خونِ دیگری رنگینتر نیست. شکستنِ انحصارِ واژهی «مظلوم» و «شهید»، بزرگترین ضربه به زبانِ ولایی است.
ویکتور کلمپرر در پایانِ جنگ نوشت: «نازیسم با هیتلر نرفت، بلکه در لایههای زبان باقی ماند.» وظیفهی ما، به عنوان کسانی که در میانهی این زبانِ مسموم زندگی میکنیم، این است که اجازه ندهیم واژهی «انسان» در زیرِ حجمِ عظیمِ استعارههای «خون و شهادت» دفن شود.
زبان موازی آغاز زوال زبان پیشوا
ایجاد «زبان موازی» یا همان چیزی که زبانشناسان به آن «آرگو» (Argot) یا زبانِ مخفی میگویند، در پدیدارشناسیِ کلمپرر، نشانهی آغازِ زوالِ پیشوا است. کلمپرر متوجه شد که هرچه زبان رسمی (LTI) سفتوسختتر و مسمومتر میشود، مردم در پستوها، لطیفهها و استعارههای خود، زبانی میسازند که برای قدرت، «ناخوانا» است. در ایران امروز، این زبانِ موازی نه یک تفریح، بلکه یک «سنگرِ ادراکی» است. بیایید لایههای این زبانِ مقاوم را تحلیل کنیم:
۱. طنز و تمسخر: خلعِ سلاحِ «امرِ قدسی»
پیشوا برای بقا به «ابهت» و «ترس» نیاز دارد. زبانِ رسمی ولایی، زبانی عصاقورتداده، پرطمطراق و بهشدت جدی است. مردم با ساختنِ لطیفهها و بهکاربردنِ کنایههای گزنده دربارهی مفاهیمی چون «بصیرت» یا «مصلحت»، جادویِ این واژهها را باطل میکنند. کلمپرر میگفت وقتی مردم به کلماتِ پیشوا میخندند، یعنی دیگر از او نمیترسند. وقتی واژهای مثل «ساندیس» به یک نماد سیاسی تبدیل میشود، در واقع زبانِ مردمی دارد «بسیجِ تودهای» را به یک «معاملهی حقیرِ شکمی» تقلیل میدهد. این همان «زمینی کردنِ امرِ متعالی» است.
۲. واژهسازیِ وارونه (Irony)
در زبانِ موازیِ ایرانیان، کلماتِ قدرت با باری کاملاً متضاد بهکار میروند. این دقیقاً همان چیزی است که کلمپرر در اواخرِ دوران رایش سوم حس کرد؛ نوعی «دوگانهگویی» (Double-speak) مردمی. وقتی مردم از واژهی «نورچشمی» یا «آقازاده» استفاده میکنند، در حال رسوا کردنِ پدیدهی رانتخواری در پوششِ انتساب به بیوتِ قدسی هستند. این فضاها «سنایِ واقعیِ مردم» هستند. در اینجا، زبانِ رسمیِ صداوسیما بهطور کامل بایکوت میشود. اگر رادیو از «حماسهی حضور» میگوید، زبانِ موازی در تاکسی از «سیرکِ سیاسی» سخن میگوید. این «گسستِ زبانی» نشاندهندهی پایانِ تسلطِ ذهنیِ پیشوا بر جامعه است.
فضای مجازی در ایران باعث شده است که «زبانِ زیرزمینی» به «زبانِ مسلطِ نسلِ نو» بدل شود. هشتگها در زبانِ موازی، کارکردِ شعارهای حماسیِ قدیم را دارند، اما با رویکردی فردی و متکثر. کلماتی که در اعتراضات خلق میشوند (مانند «کتلت» یا استفادهی طنزآمیز از «ارزشی»)، نشاندهندهی جراحیِ عمیقِ مردم بر پیکرهی زبانِ رسمی است. مردم آگاهانه واژگانی را برمیگزینند که قدرت توانِ هضم یا بازپسگیریِ آنها را ندارد. ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی واقعاً سقوط میکند که «زبانِ حاکم» دیگر حتی توسط پیروانش هم جدی گرفته نشود؛ یعنی زمانی که حتی کارگزارانِ قدرت هم در خلوتِ خود به زبانِ موازیِ مردم سخن بگویند. در ایران، ما اکنون در مرحلهی «بیاعتباریِ مطلقِ روایتِ رسمی» هستیم. پیشوا هنوز تریبونها را در اختیار دارد، اما کلماتش دیگر «معنا» تولید نمیکنند؛ آنها فقط «صدا» تولید میکنند. در مقابل، این زبانِ لایه لایه، استعارهای و سرشار از طنزِ مردم است که «حقیقتِ زیستهی جامعه» را حمل میکند.
———————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ جناب عباسی در این مقاله شما به یک گفتاری که کمتر مورد توجه قرار گرفته را با دقت و با مقایسه مورد مشابه تاریخی در آلمان هیتلری به نگارش در آوردهاید و دو گونه زبان رهبر و پیشوا را با زبان مردم به درستی مورد سنجش قرار دادهاید. با سپاس از شما ودرج مقالات خواندنی در سایت معتبر ایران امروز.
دهقان
مقدمهٔ
نوفدی چیست و چه نقشی در تدوین «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار» دارد؟
نوفدی (NUFDI) مخفف National Union for Democracy in Iran، سازمانی غیرانتفاعی و ثبتشده در خارج از ایران است که خود را نهادی پژوهشی و سیاستگذار معرفی میکند. این نهاد بستر سازمانی و اجرایی «پروژهٔ شکوفایی ایران» را فراهم کرده و مسئول هماهنگی، پشتیبانی و انتشار رسمی «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار» بوده است.
نوفدی فرآیند تدوین سند و گردآوری نویسندگان و کارشناسان مشارکتکننده را مدیریت کرده است، اما سازوکار انتخاب این افراد، معیارهای تصمیمگیری داخلی، و میزان پاسخگویی این نهاد به افکار عمومی ایران بهروشنی توضیح داده نشده است. با وجود معرفی نوفدی بهعنوان نهادی غیرسیاسی، محتوای دفترچه مستقیماً به طراحی ساختار قدرت و مدیریت دوران گذار میپردازد و در عمل نقشی فراتر از یک مرکز پژوهشی صرف ایفا میکند.
ضرورت نقد پیش از تفویض قدرت
نقد «دفترچهٔ اضطرار» بدون یک مقدمهٔ صریح، افشاگر و مسئولانه، خود نوعی مماشات با تاریخ است. ما در کشوری زندگی میکنیم که بهای تصمیمهای شتابزده، اعتمادهای بیپرسش و واگذاری قدرت بدون تضمین، با زندان، تبعید، فقر، اعدام و سرکوب چند نسل پرداخت شده است. در سال ۱۳۵۷، در فضایی آکنده از خشم، امید و بیاطلاعی، اکثریت مردم ایران به رهبری آیتالله خمینی و نظامی رأی دادند که نامش «جمهوری» بود اما در عمل به یکی از خشنترین و بستهترین اشکال استبداد بدل شد. آن رأی، صرفاً یک انتخاب سیاسی نبود؛ نقطهٔ آغاز یک فاجعهٔ تاریخی بود که آثارش هنوز بر تن و جان جامعه باقی است.
امروز، پس از بیش از چهار دهه تجربهٔ عینیِ این خطای تاریخی، هیچ بهانهای برای تکرار آن وجود ندارد. جامعهٔ ایران دیگر نمیتواند و نباید به نام «اضطرار»، «وحدت» یا «نجات کشور»، از حق پرسش، نقد و مطالبهٔ تضمینهای روشن صرفنظر کند. «دفترچهٔ اضطرار» ـ صرفنظر از نیت تدوینکنندگانش ـ یک متن صرفاً فنی یا مدیریتی نیست؛ این سند مستقیماً به مسئلهٔ قدرت، مشروعیت و ادارهٔ کشور در حساس ترین مقطع تاریخ معاصر ایران میپردازد. بنابراین، نقد آن نه فقط حق، بلکه وظیفهٔ سیاسی و اخلاقی هر فرد است.
بررسی این دفترچه باید علنی، بیملاحظه و بهدور از تقدس سازی انجام شود. نه از سر هیجان، نه با امیدهای مبهم، و نه با تکیه بر چهرهها؛ بلکه بر پایهٔ تجربهٔ خونبار گذشته، آگاهی تاریخی و نتایج ملموس تصمیمهایی که روزی «موقت» و «اضطراری» نامیده شدند و به حاکمیتی دائمی بدل گشتند. سکوت یا تعارف در برابر چنین متنی، بازتولید همان خطایی است که یک بار آیندهٔ ایران را گروگان گرفت.
اگر در گذشته رأیی داده شد که دههها سرنوشت یک ملت را رقم زد، امروز جامعهٔ ایران حق دارد ـ و باید ـ پیش از هر تفویضی، پیش از هر «گذار» و پیش از هر «مرحلهٔ اضطرار»، موضع خود را روشن کند. این موضعگیری دیگر یک انتخاب سیاسی معمولی نیست؛ داوریای تاریخی است دربارهٔ اینکه آیا قرار است بار دیگر، قدرت بدون نظارت، بدون تضمین و بدون پاسخگویی واگذار شود یا نه. نقد امروز، نه انتقام از گذشته، بلکه تلاشی ضروری برای جلوگیری از تکرار یک فاجعه است.
نقد بنیادین «دفترچهٔ اضطرار»: مدیریت از بالا، بیپاسخ به خونِ خیابان
در شرایطی که جامعهٔ ایران زیر سرکوب عریان، بحران معیشت و فروپاشی اعتماد سیاسی دست وپا میزند، هر فراخوان سیاسی که مردم را به خیابان میکشاند، مسئولیتی مستقیم و غیرقابلانکار نسبت به جان آنان دارد. اگر چه مسیول هر کشتاری در خیابان ، در درجه اول جمهوری اسلامی است، با اینهمه، رضا پهلوی بدون برخورداری از سازماندهی، شبکهٔ حمایتی درون زا یا راهبرد روشن، فراخوان حضور خیابانی داد؛ فراخوانی که در عمل، بدون پشتوانهٔ سیاسی و حفاظتی، به کشتهشدن شمار قابلتوجهی از معترضان انجامید. این واقعیت، نه حاشیهای، بلکه نقطهٔ عزیمت نقد «دفترچهٔ اضطرار» است؛ سندی که وانمود میکند میتوان از ویرانهٔ یک فاجعه، بیپاسخگویی، بهسادگی عبور کرد.
۱. سکوت مطلق دربارهٔ سرنگونی: حذف آگاهانهٔ سختترین مرحله
نخستین و بنیادیترین ضعف «دفترچهٔ اضطرار»، سکوت کامل دربارهٔ چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی است. گویی سقوط رژیم امری بدیهی، خودبهخود و بیهزینه فرض شده است. در حالیکه گذار از یک نظام اقتدارگرا، نیازمند راهبرد سیاسی مشخص، سازماندهی اجتماعی، پیوند با نیروهای مدنی، تحلیل شکافهای قدرت و مدیریت هزینهٔ انسانی است، این سند هیچ پاسخی به این پرسشها نمیدهد.
این حذف، نه تصادفی، بلکه نشانهٔ گسست کامل میان متن و واقعیت خونین خیابان است: مردمی که باید هزینه بدهند، اما در متن هیچ جایگاهی ندارند.
۲. «مرحلهٔ اضطرار» و تعلیق ارادهٔ مردم
دومین بحران، تعریف یک دورهٔ ۱۰۰ تا ۱۸۰ روزهٔ موسوم به «مرحلهٔ اضطرار» است که در آن:
• نه انتخاباتی برگزار میشود،
• نه همهپرسیای پیشبینی شده،
• و نه حتی یک نهاد نمایندگی موقتِ منتخب مردم شکل میگیرد.
در این چارچوب، «ضرورت» جایگزین «رضایت عمومی» میشود. این همان الگویی است که در ادبیات گذار دموکراتیک بهعنوان «مشروعیت کارکردی» شناخته میشود؛ الگویی که بارها در تجربههای تاریخی، به بیاعتمادی عمومی، شکاف دولت ـ جامعه و شکست گذار انجامیده است. جامعهای که از ولایت فقیه زخم خورده، نمیتواند بار دیگر حاکمیت را به نام اضطرار، بدون رأی و نظارت واگذار کند.
۳. تمرکز قدرت در جایگاه «رهبر خیزش ملی»: بازتولید یک الگوی آشنا
سومین مسئله، تمرکز افراطی قدرت در جایگاه موسوم به رهبر خود خوانده « خیزش ملی » است. در این طرح، نهادهای کلیدی ـ نهاد خیزش ملی، دولت گذار و دیوان گذارـ یا مستقیماً توسط این رهبر ایجاد میشوند یا اعضای آنها با تأیید او منصوب میگردند.
۴. اما منشأ این اختیار چیست؟
نه رأی مستقیم مردم، نه اجماع نیروهای سیاسی، نه سازوکار پاسخگویی، و نه حتی امکان عزل.
در این الگو، نهادها از شخص مشروعیت میگیرند، نه شخص از نهادها؛ ساختاری که به طرز نگرانکنندهای یادآور منطق ولایت فقیه است ـ با این تفاوت که اینبار، پیشاپیش و بدون حتی وعدهٔ محدودسازی قدرت، نهادینه میشود.
۵. نیروهای نظامی و امنیتی: سکوتی که خطر میزاید
چهارمین ضعف جدی، ابهام و سکوت سند دربارهٔ نقش نیروهای نظامی و امنیتی است. «پیوستن به ملت» مفروض گرفته میشود، بیآنکه: سازوکار کنترل دموکراتیک تعریف شود، غیرنظامیسازی سیاست تضمین گردد، یا پاسخگویی این نیروها روشن شود.
در کشوری که ساختار نظامی ـ امنیتی آن ایدئولوژیک، چندپاره و عمیقاً در قدرت سیاسی تنیده است، این سکوت نه خوشبینی، بلکه خطر شکلگیری یک ائتلاف سیاسی–نظامی در دوران گذار را در خود دارد؛ الگویی که بارها مسیر دموکراسی را مسدود کرده است.
جمعبندی: گذار از بالا، با حذف مردمِ
در مجموع، نظم نهادی پیشنهادی در «دفترچهٔ اضطرار» نه بر دموکراسی تأسیسی، بلکه بر مدیریت متمرکز گذار از بالا استوار است. مردمی که باید هزینهٔ خیابان، زندان و مرگ را بدهند، در این متن به تماشاگرانی خاموش تقلیل یافتهاند.
چنین الگویی، بهجای گسست از گذشته، خطر بازتولید اقتدارگرایی ـ اینبار با زبانی نو و چهرهای متفاوت ـ را بههمراه دارد. تجربهٔ ۱۳۵۷ به ما آموخت که قدرتِ بیمهار، حتی اگر با وعدهٔ نجات بیاید، در نهایت علیه همان مردمی عمل میکند که به نام آنان سخن گفته است.
وعدهها، حذف مخالفان و تمرکز قدرت
چرا مقایسهٔ ۱۳۵۷ با «دفترچهٔ اضطرار» خطر را عیان میکند
تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ یک درس خونین دارد : قدرتی که بدون پرسش، بدون تضمین و بدون محدودیت تفویض شود، دیر یا زود به استبداد بازمیگردد ـ حتی اگر با شعار نجات و آزادی آغاز شود.
خمینی پیش از بهدست گرفتن قدرت، آگاهانه تصویری فریبنده ساخت: گفت قصد حکومت ندارد، گفت به قم خواهد رفت، گفت روحانیت دخالت نخواهد کرد.
اما واقعیت این بود که اندیشهٔ حکومت اسلامی و ولایت فقیه سالها در ذهن و نوشتههای او وجود داشت؛ فقط به بحث عمومی گذاشته نشد. مدارا با جبههٔ ملی، نهضت آزادی و حتی چپها تاکتیکی بود برای حذف مقاومت، نه پذیرش تکثر.
پس از پیروزی نیز، خمینی برای مدتی کوتاه به بخشی از وعدهها عمل کرد: دولت موقت غیرروحانی تشکیل شد، بازرگان نخستوزیر شد، و چندصدایی محدودی شکل گرفت — نه از سر باور دموکراتیک، بلکه برای تثبیت قدرت پیش از حذف کامل رقبا.
اما در «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار»، حتی همین پردهپوشی اولیه هم کنار گذاشته شده است.
در صفحات ۱ تا ۱۳، تمرکز قدرت از همان ابتدا مفروض گرفته میشود: رضا پهلوی مرجع تصمیمگیری نهایی است، نهادها با ارادهٔ او شکل میگیرند، و هیچ تضمین الزامآوری برای تقسیم قدرت، مشارکت دیگر نیروها یا حق مخالفت سازمانیافته وجود ندارد.
اگر خمینی دروغ گفت که حکومت نمیکند و بعد قدرت را قبضه کرد، اینجا خطر آن است که تمرکز قدرت از ابتدا صادقانه اما بیمهار اعلام میشود.
نگرانکنندهتر آنکه نشانههای گفتمان حذف، پیش از هر تغییری بروز کرده است: تهدید مخالفان، برچسبزنی، و شعارهایی چون «مرگ بر سه مفسد» ـ حتی از سوی نزدیکان و خانوادهٔ رهبر نمادین ـ یادآور این حقیقت تلخ است که استبداد، پیش از آنکه نهاد شود، عادی میشود.
پیام تاریخ روشن است: جامعهای که پیش از تفویض قدرت نپرسد، پس از آن، دیگر فرصتی برای پرسیدن نخواهد داشت.
سوم فوریه ۲۰۲۶
۱۲ بهمن ۱۴۰۴ / ۱ فوریه ۲۰۲۶
۱ – حامیان متفاوت یک نظام اقتدارگرا
از منظر تئوریک، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (۱) پایان دادن به اقتدارگرایی، (۲) استقرار پایههای دموکراسی و (۳) استحکام دموکراسی نوپا. تحقق مرحله اول نیز به سه شیوه میسر است. (الف) تصمیم به تغییر و اقدام از بالا، (ب) کنش اجتماعی و فشار از پایین یا (ج) مداخلهی نیروی خارجی.
یکی از راهکارهای یک نظام اقتدارگرا برای «حفظ وضع موجود»، ترویج بیعملی سیاسی از طریق جلوگیری از بند (ب)، یعنی شکلگیری جنبشهای اعتراضی و ممانعت از کنش اجتماعی و فشار از پایین است که به شیوههای متفاوتی انجام میشود.
مثلا در شیوهی ابتدایی، اشخاص شناختهشدهی نظام، با ادبیاتی خشن و آمرانه، به مردم دستور میدهند که حق برپایی جنبشهای اعتراضی را ندارند و مجاز نیستند تا برای احقاق مطالباتشان به کف خیابان بیایند، وگرنه با داغ و درفش و برچسب «عوامل بیگانه» مواجه خواهند شد. خب این شیوهی سخن گفتن همیشه و همه جا کارساز و راهگشا نیست.
در رویکرد فنیتر و پیچیدهتر، آن فرامین در قالب یک نظریه به مردم تلقین میشود. یعنی به جای آن اشخاص خشن و منفور، چهرههایی معصوم، با زبانی آهنگین، آن فرامین را در قالب یک نظریه خوش آب و رنگ، با ظاهری پیراسته و انسانی، به خورد خلائق میدهند.
به بیان دیگر، در یک نظام اقتدارگرا، کوشش برای «حفظ وضع موجود» همیشه از طریق بیان صریح مواضع و از زبان نمایندگان رسمی آن نظام انجام نمیشود. بلکه لازمست تا چهرههایی با وجاهت لازم و با ژست منتقد نظام و فیگور مصلح اجتماعی، به خدمت گرفته شوند تا این پروژه را به شکلی تلطیفشده، از جانب یک جناح ظاهرا متفاوت به ثمر برسانند. این چهرههای محبوب، ضرورت «حفظ وضع موجود» را با استفاده از واژهها و مفاهیمی که مقبولیت اجتماعی دارند، تئوریزه میکنند. سپس شرایطی پدید خواهد آمد که در عمل، خود مردم مروج و مدافع آموزههای نظام اقتدارگرا میشوند.
۲ – تئوری «خشونتپرهیزی» راهکاری برای «حفظ وضع موجود»
این ماجرای «خشونتپرهیزی» هم به همین دلیل توسط تئوریسینهای وطنی «حفظ وضع موجود» خلق شده است.
در نسخهی معتبر و اصلی تئوری «خشونتپرهیزی»، نه تنها کنش اجتماعی خیابانی (اعم از تظاهرات، راهپیمایی و ...) نکوهش نمیشود، بلکه سازوکار صحیح آن به کنشگران آموزش داده میشود. به عنوان نمونه، «خشونتپرهیزی» در آثار نظریهپردازانی مانند مایکل نیگلر، به این معنا به کار رفته که معترضان خیابانی نباید خشونتورزی کنند. چرا که نظام اقتداگرا از آن سود خواهد برد و به آن دامن خواهد زد و تشدیدش خواهد کرد. در اینصورت بازندهی بازی، کنشگران خیابانی خواهند بود.
اما اصلاحطلبان و روزنهگشایان وطنی یک نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی» را ابداع کردهاند و مروج آن هستند. در این نسخهی جعلی، اساسا با هر گونه کنش سیاسی از «پایین» مخالفت میشود. «خشونتپرهیزان» وطنی اینطور استدلال میکنند که اصلیترین محل بروز و ظهور کنش اجتماعی از «پایین»، کف خیابان است و در نتیجه ممکن است چنین کنشی با خشونت مواجه شود. در نتیجه، برای احتراز از خشونت، باید کنش اجتماعی از «پایین» را تعطیل نموده و کار را به دستان لایق و باکفایت دلالان اصلاحات و روزنهگشایان در «بالا» سپرد.
به سخن دیگر، «خشونتپرهیزان» وطنی با ظاهری وجیه و با ژست منتقد نظام و پرچم «خشونتپرهیزی» در دست، خواسته یا ناخواسته، در حقیقت برای «حفظ وضع موجود» میجنگند.
۳ – اعتراضات دی ۴۰۴ و خشونتپرهیزان جدید
مطرح شدن «نهاد پادشاهی» در کسوت یک آلترناتیو و بهمثابه مرکز فرماندهی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، سبب شد تا استفاده از نسخهی جعلی «خشونتپرهیزی» دوباره اهمیت پیدا کرده و در دستور کار قرار گیرد.
بهعلاوه اینبار، برخی از چهرههای جمهوریخواهان و چپها، به جمع خشونتپرهیزان قدیمی پیوستند تا با کمک این ابزار تئوریک، دعواهای حزبی و جناحی خودشان را به پیش ببرند.
اینان رهبر معترضان را به باد نقد گرفته و شماتت کردند که چرا مشوق شرکت در تظاهراتی بوده که پیشاپیش، اعمال خشونت از جانب حکومت در آن قابل پیشبینی بود؟ «خشونتپرهیزان» از یک سو، طوری درباره معترضان سخن میگویند که گویی به یک گله گوسفند نادان اشاره میکنند که به فرمان هر چوپانی، به هر سویی میرود و از سوی دیگر به رهبر معترضان میتوپند که چرا گله را به مسلخ برده است.
در این نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی»، مسبب بروز خشونت، معترضان و کنشگران سیاسی هستند، نه آنکه تفنگ در دست دارد و شلیک میکند. یعنی فاعل «خشونت»، مطالبهگر کف خیابان است و مجری اعمال خشونت، مامور است و معذور.
۴ – به رسمیت شناختن «حق اعتراض»
فقر، فلاکت، بیکاری، فقدان امنیت اقتصادی، ناامیدی، مهاجرت اجباری، بیآبی، بیبرقی، هوای آلوده، فرونشست زمین زیرپا، سبک زندگی اجباری، جنگ ۸ ساله، جنگ ۱۲ روزه و صلح موقتی (وضعیت نه جنگ نه صلح)، همگی اَشکال متنوعی از خشونت هستند. خشونتی که هر روز و هر ساعت و هر لحظه به افراد جامعه تحمیل میشوند و آنها را از «یک زندگی معمولی» بازمیدارند. «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه»، اعتراضات خیابانی مردم به این خشونتهای اقتصادی و اجتماعی را تقبیح میکند. اما آنچه که باید جایگزین این «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه» شود، بهرسمیت شناختن «حق اعتراض» است. دفاع از «حق اعتراض»، خود متضمن «خشونتپرهیزی واقعی» خواهد بود.
■ آقای اتفاق عزیز، مماشات “اصلاح طلبان” حکومتی با دیکتاتوری تازه نیست، همینطور سوء استفاده آنها از مفاهیم مهمی نظیر “خشونت پرهیزی”. اما نوشته شما در نسبت دادن این مغلطه کاری به سکولارها کمی زیاده روی میکند.
خشونت و خشونت ورزی برای جمهوری اسلامی حکم اکسیژن را دارد، از اینرو مبحث خشونت پرهیزی اهمیت ویژه ای پیدا میکند و مهم است که هیچگونه سانسور و ممانعتی پیرامون این مفهوم مهم ایجاد نکنیم.
در مورد قتل عام مردم درست گفتید. جمهوری اسلامی اعتراضات دادخواهانه مردم را با وحشیانه ترین شکل به خاک و خون کشید، و بدتراز آن که این جنایت را حساب شده و تا حدود زیادی با نقشه قبلی انجام داد. بدلیل ضرباتی که رژیم از جنبش “زن زندگی آزادی” دریافت کرد دچار سر در گمی شده بود، مجبور شد خاکریز هایش را جا به جا کند و با تضاد های درونی کنار بیاید. همه و همه سبب شد که نوعی فضای باز نسبی در یکسال و اندی اخیر ایجاد شود، مجبور شدند افرادی نظیر نرگس و تاجزاده را به مرخصی استعلاجی بفرستند، برخی محافل بحث و تبادل نظر شکل گرفت و توان رژیم برای فشار بر رسانه ها کمتر شد. رژیم و نیروهای امنیتی به هیچ وجه تحمل رشد این شرایط را نداشتند و مدتی بود که در تدارک کودتا بر علیه فضای باز محدود بودند و اینچنین دست به جنایت تاریخی خود زدند. آقای اتفاق تصور میکنم که اکثریت قاطع جنبش سکولار ایران چنین روایتی را کم و بیش در نظر دارد. دلیلی ندارد که شکاف ها را بیشتر کنیم.
مسلما برای آقای پهلوی نیز که قصد هدایت جنش مردم را دارند زمین بازی تغیر کرده است، و تاکتیک های بعدی هر چه باشد بهتر است با احتساب همه نیروهای جنبش و وحدت نسبی میان آنها اتخاذ شود.
با احترام، پیروز
■ درود بر جناب اتفاق
از دریچهای دیگر ..!
گذار مسالمتآمیز از نظامهای استبدادی در مواجهه با سرکوب خشن، یکی از پیچیدهترین چالشهای سیاسی و اخلاقی در نظریات تغییر سیاسی است. در این شرایط، تحلیلگران و نظریهپردازان معمولاً به چند محور اصلی اشاره میکنند:
۱. فرسایش توان سرکوب: نظریهپردازانی مانند جین شارپ معتقدند قدرت حاکم مستبد به اطاعت کارگزارانش (نیروهای نظامی و امنیتی) وابسته است. هدف مبارزه خشونتپرهیز در اوج سرکوب، ایجاد شکاف در بدنه سرکوب است. وقتی ریزش در نیروهای مسلح رخ دهد، ماشین کشتار از کار میافتد. خشونت متقابل معترضان اغلب باعث انسجام بیشتر نیروهای امنیتی پیرامون حاکم میشود، در حالی که تداوم ایستادگی مدنی میتواند منجر به «نافرمانی» سربازان از دستور شلیک شود.
۲. هزینه مشروعیت بینالمللی: استفاده از سلاح گرم علیه معترضان غیرمسلح، رژیم را در سطح بینالمللی منزوی کرده و زمینه را برای فشارهای دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و مداخلههای حقوق بشری فراهم میکند. ورود به فاز مسلحانه توسط معترضان، اغلب باعث میشود جامعه جهانی بحران را نه یک «سرکوب آزادیخواهانه» بلکه یک «جنگ داخلی» تلقی کند که لزوماً به نفع معترضان نیست.
۳. تله خشونت: تاریخ نشان داده است که گذارهای متکی بر خشونت و قهر، اغلب به بازتولید استبداد در شکلی جدید منجر میشوند. وقتی قدرت با اسلحه به دست میآید، معمولاً با اسلحه نیز حفظ میشود. گذار مسالمتآمیز، هرچند در کوتاهمدت بسیار پرهزینه و دردناک به نظر میرسد، اما احتمال استقرار یک دموکراسی پایدار در بلندمدت را افزایش میدهد.
۴. دفاع مشروع در برابر خشونت عریان: در مقابل، برخی نظریهپردازان و فعالان معتقدند که «حق دفاع مشروع» یک حق انسانی است. آنها استدلال میکنند که وقتی حکومتی به کشتار سیستماتیک دست میزند، فضای گفتگو و مبارزه مدنی را کاملاً مسدود کرده است. در این دیدگاه، استفاده از «قهر انقلابی» یا دفاع از خود، نه به عنوان انتخاب اول، بلکه به عنوان واکنشی اجتنابناپذیر برای بقا مطرح میشود.
دشواری اصلی در این است که خشونتپرهیزی یک «تاکتیک» نیست، بلکه یک «استراتژی» برای تغییر ساختار قدرت است. در شرایط سرکوب شدید، حفظ این استراتژی نیازمند سازماندهی بسیار قوی، شبکهسازی اجتماعی و یافتن روشهای جایگزین برای فلج کردن چرخه اقتصادی و اداری حکومت (مانند اعتصابات گسترده) است تا تکیه بر حضور صرف در خیابان که منجر به تلفات میشود، کاهش یابد.
سپاس - آشنا
■ گزارش شده که یکی از سرکوبگران در میان سرکوب و کشتار به عدهای از تظاهرکنندگان چیزی با این مضمون گفته که «امشب حنابندانه، عروسی فرداست که قراره دوشکا بیاریم و با دوشکا [مردم رو] بزنیم.» دوشکا سلاح ضدزرهی هست و میگویند رگبارش از فاصله پانصد متری میتواند بدن قربانی را به دو نیم کند.
مردم ایران با چنین سبعیتی روبرو هستند، با نیروهای عقیدتی بیرحمی که پیش از این در نیزار ماهشهر و سایر سرکوبها نشان دادند که حد و مرزی نمیشناسند. از آن گذشته بارها گزارش شده (و احمدی نژاد هم یک بار در میانهی کشمکش با رقبا افشا کرد) که بعضی از کسانی که ساختمان آتش میزدند و شیشه بانک میشکستند برادران لباس شخصی بودند. در ویدیوهای جنبش زن, زندگی، آزادی دیدیم که ماموران شیشههای خودروها و پنجرههای بعضی از خانهها را ضمن عبور از کوچهها میشکستند و میرفتند. واقعه بمب گذاری در مشهد و در «مقدس»ترین مکان شیعی ایران را هم به یاد داریم که نشان میدهد این حکومت حاضر است هر مرزی را زیر پا بگذارد، حتا مرزهای اعتقادی خودش را.
خشونت نزد ما افرادی که به کرامت انسانی باور داریم چیز ناپسند و مذمومی است. ضمن آنکه بحث در مورد خشونتزدایی بحث خوبی است لازم هست که وقتی حرف از شرایط ویژهی ایران است از دایرهی بحثهای کتابیک پا بیرون بگذاریم و شرایط میدانی را در نظر بگیریم. اگر مقهور روایت رسمی جمهوری اسلامی بشویم و خشونتزدایی را مانند یک موضوع انتزاعی و کلی مطرح کنیم ناخواسته ممکن است جای عنصر خشونتزای دولتی را با قربانیان عوض کنیم. بدترین رفتاری که با هزاران خانوادهای که عزیزانشان را از دست دادهاند میتوانیم بکنیم این است که انگشت اتهام را بسوی کشتهشدگان اعتراضهای اخیر بگیریم و آنها را مقصر بپنداریم. این شاید نیت و خواسته ما نباشد اما اگر با قاطعیت بر آمران و عاملان خشونت دولتی انگشت نگذاریم و مسوولیت ویژه آنها را در بکار گیری آگاهانهی خشونت برای ایجاد رعب و وحشت برجسته نکنیم ممکن است ندانسته به تکرار تمام یا بخشی از روایت رسمی سرکوبگران بپردازیم.
ارادتمند - یوسف جاویدان
■ درود پیروز عزیز
همزمان با اعتراضات دیماه، برخی چهرههای اصلاحطلب که سوابق دیرینهای در تحریف مفهوم «خشونتپرهیزی» دارند، کوشیدند تا معترضان و رهبرشان را مسئول جانهای از دست رفته معرفی کنند و نشانی غلط بدهند و تلویحا مسببان را تطهیر کنند. به دنبال این ماجرا، متاسفانه برخی از چهرههای جمهوریخواه و چپ نیز برای تسویه حساب شخصی با نهاد پادشاهی، در این دام افتادند و همان دستگاه استدلالی را به خدمت گرفتند. در این یادداشت کوتاه تلاش کردم تا تاکید کنم که به جای دفاع از نسخهی «خشونتپرهیزی فریبکارانه»، مدافع «حق اعتراض» مدنی باشیم.
سپاسگزارم. - شهرام اتفاق
■ درود بر آشنا گرامی
همچنانکه در یادداشتم مشهود است، من مدافع هیج شکلی از خشونتورزی نیستم. بلکه مدافع امکان استفاده از کف خیابان به عنوان محلی برای «اعتراض مسالمتآمیز جمعی» هستم. درحالیکه مروجان «خشونتپرهیزی فریبکارانه»، تلاش میکنند تا وانمود کنند که «خشونتپرهیزی»، مترادف با تعطیل کردن «کنش از پایین» و از جمله «کنش خیابانی» است.
سپاسگزارم. - شهرام اتفاق
■ درود بر یوسف جاویدان عزیز
«حق اعتراض» مردم باید به رسمیت شناخته شود و کسی نباید اجازه تعرض به جان معترضان را داشته باشد. نظام حکمرانی تحت هر شرایطی مکلف بوده تا حافظ جان و سلامت معترضان باشد. برخی از اصلاحطلبان و روزنهگشایان سالهاست که میکوشند تا تحت عنوان «خشونتپرهیزی»، این «حق اعتراض» را تعطیل کنند.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ ممنون جناب اتفاق،
این یک واقعیت است که وقتی اعتراض هیچ مجرای قانونی و نظاممند ندارد و گاه در جوامعی مثل ایران اسلامی، کنترل معترضان از دست میرود، خشونتورزی (در شرایطی بهشدت نابرابر) دوطرفه میشود. اما بروز این موارد نباید موجب شود که مسئولیت توسل به خشونت در کف خیابان به گردن مردمی که هیچ امکان اعتراض منظم ندارند انداخته شود. اما دعوت به خشونت یا سازماندهی توسل به خشونت از سوی رسانهها یا سازمانهای سیاسی، ربطی به منظره فوق ندارد.
این واقعیت هم که در عمل سازمانهای سیاسی میتوانند رأساً متوسل به خشونت شوند یا چنین کاری را از سوی مردم تجویز کنند، در نظامهای دیکتاتوری و حتی دموکراسیها نمونههای فراوانی دارد. اما درست مثل بسیاری از کارهای دیگر، این کار هم صرفاً به این دلیل که در عمل اتفاق میافتد، به امری قانونی یا موجه تبدیل نمیشود. آنچه با عنوان «دفاع مشروع» نامیده میشود و تقریباً در قوانین عادی همه کشورها مجاز تلقی شده است (از جمله مواد ۱۵۶ تا ۱۵۹ قانون مجازات عمومی در ایران)، امری شخصی است و ربطی به میدان اعتراضات سیاسی ندارد. تعریف دولت مدرن چیزی جز ماشینی قادر به اعمال قهر و خشونت در یک محدوده جغرافیایی نیست. حتی دولتی که از طریق نقض حق انحصاری اعمال خشونتِ دولت قبلی برآمده است نیز خود، بهعنوان اولین گام دولت جدیدش، به برپایی و استحکام همین حق انحصاری میپردازد.
البته در اینجا هم در عمل، در نظامات دیکتاتوری، مردمان گرفتار، رژیمهای حاکم بر خود را ـ از جمله (نه همیشه) با نقض این حق انحصاری دولت حاکم ـ سرنگون میکنند. نهایت آنکه مردمان به تنگ آمده از جور بیحد رژیمی مثل رژیم اسلامی حاکم بر ایران، در قید و بند بحث نظری نیستند و از فرصتهایی که دست میدهد برای پاسخ به دستگاه سرکوب رژیم استفاده میکنند.
با این وجود، فهم سیاسیون و اهل نظریه از این تفرعات مهم، خود فضیلتی است. تفاوتِ توسل مردم به خشونت در میدان مواجهه با توحش دستگاه سرکوب در کف خیابان، با سازماندهی خشونت از سوی اپوزیسیون یا دعوت به خشونت از سوی رسانههای اپوزیسیون ـ اگر قادر به تغییر رژیم نشود ـ صرفنظر از جنبههای حقوقی و حتی اخلاقی آن، یک جنبه صرفاً پراگماتیستی هم دارد. اینکه این رفتارها عمر رژیم را طولانیتر میکند یا کوتاهتر، نه یک موضوع اخلاقی است و نه یک بحث حقوقی.
با بهترین آرزوها برای شما و مردم زجرکشیده ایران
علیرضا ردبیلی
■ درود بر دوست فرهیختهی من علیرضا اردبیلی عزیز
تجربهی نیم قرن گذشته زندگی در جمهوری اسلامی نشان داده است که تحولخواهی از بالا به شکست انجامیده است. برعکس کنش سیاسی از پایین همواره بسیار موفق بوده است. امکان استفاده از ماهواره و پوشش اختیاری، نمونههای فشار از پایین هستند. درحالیکه دلالان اصلاحات تلاش میکنند تا کنش سیاسی از پایین را مذموم نشان دهند و آن را نکوهش کنند. تحریم انتخابات ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ نیز نمایشگر ناامیدی مردم از هرگونه تحول در بالا بوده است. بنابراین آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، قابل انتطار بود. در نتیجه، با استناد به پیشینه نیم قرن گذشته، اهمیت کنش از پایین را نباید دست کم گرفت و باید از حق اعتراض دفاع کرد.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ آقای شهرام اتفاق عزیز
من با شما کاملن در دفاع از «حق اعتراض» همسو هستم، وقتی هستی شهروندانی که دولت با آنها مانند دشمن رفتار میکند به خطر میافتد طبیعی است که واکنش نشان میدهند و اعتراض در خیابان سادهترین واکنشی است که مردم میتوانند به خشونت دولتی نشان دهند. این حق چنانکه در مقاله آمده باید به رسمیت شناخته شده و به آن احترام گذاشته شود. اصلاح طلبی بارها رنگ عوض کرده، در دههی شصت نام آن استحاله بود و بعد نامهای دیگری مانند اصلاحات و تحول خواهی جایگزین استحاله شدند. به غیر از تجاوز به حریم کلمات و وارونه کردن و تهی کردن برخی مفاهیم (مانند همین واژه رفرم)، اصلاحطلبان تلاش کردند تعدادی از واژهها و عبارتها را به صورت «تابو» در آورند و یکی از آنها همین مفهوم اعتراض است که به غلط گاهی مترادف خشونت خواهی پنداشته و تعریف میشد و میشود. شرایط اما چنان حاد شده که نشان میدهد جامعه قاطعانه به این نتیجه رسیده که دیگر نمیتوان دل به تغییر از بالا بست و به همین دلیل دست به اعتراض خیابانی میزنند و این حق انسانی آنهاست.
با احترام، یوسف جاویدان
در این روزها، جمهوریخواهان روزهای پرمشغله و پر از نگرانی دارند. چشمان گشاد جمهوریخواهان شاهد آن است که چیزی بهنام «بایگانی تاریخ» وجود ندارد و هر موجودی از درگذشتگان و فراموششدگان تاریخ، استعداد کسب حیات مجدد با دم عیسایی یک جامعه ملتهب و گرفتار بحران همهجانبه را دارد.
«آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» یا آلترناتیو اثباتی برای ایجاد دموکراسی و توسعه؟
اهمیت وجود یک «آلترناتیو جذاب» برای بسیج توده مردم، برای بازیگران سیاسی امروز ایران محل مناقشه نیست. اما مشخصات لازم برای کارکرد مؤثر چنین مدلی، میتواند سیاسیون را دچار غفلتی جبرانناپذیر کند. آلترناتیو مزبور، کلاً در بسیاری از موارد لازم نیست از منظر تحلیلگر، بازیگر سیاسی یا کارشناس، عقلانی، عملی یا حتی دموکراتیک باشد؛ اما کافی است در ذهن مردم ناراضی توجیه شده و «جذاب» به نظر برسد.
از این منظر «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» لزوماً معادل برنامه حزبی یا پروژه تخصصی برای ساختن نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر و قادر به تأمین امنیت و رفاه شهروندان نیست.
نبود آلترناتیو یا وجود فقط انتقاد بدون جایگزین باعث میشود اعتراضات، پراکنده، کوتاهمدت یا فاقد انسجام شوند. این را چارلز تیلی (Charles Tilly) در نظریههای اجتماعی و جنبشهای جمعی تأکید کرده است: جنبشها زمانی موفق میشوند که مردم تصویری از آینده بهتر داشته باشند. مهم آن است که هم مدلهای پوپولیستی جذاب (وعدههای میانبُر غیرواقعی) و هم پروژههای واقعی و علمی متکی بر تجربه جهانی برای بسیج تودههای خواهان تغییر مورد استفاده قرار بگیرند.
مصادیق تاریخی آلترناتیوهای جذاب و فاجعهبار
دو مصداق تاریخی چنین پروژههایی در ایران، یکی در دوره انقلاب مشروطه و دیگری در سالهای منتهی به مرداد ۱۳۳۲ بود. هم تصورات و انتظارات مشروطهخواهان از نقش «قانون» و محدود شدن اختیارات پادشاه و هم وعده «سهم نفت» مردم را در جریان موسوم به «نهضت ملیشدن صنعت نفت» به میدانها سرازیر میکرد؛ این تصورات بسیار رویاپردازانه و بهشدت اغراقآمیز بودند. اما در زمان خود، به اندازه کافی معقول و جذاب بودند که جامعه را به درجه التهاب برسانند و انسانهای بیشماری را به حرکت دربیاورند.
نمونه سوم از این قبیل پروژهها در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ بخش مهم و تعیینکنندهای از جامعه ایران را به خیابان سرازیر کرد. در آن سالها تصوری (عوامانه) معتقد بود که پول نامحدودی از فروش نفت خام عاید ایران میشود و تنها کافی است که دولت این پول را تقسیم کند(!) نام این مدل «کویت» بود که بهشدت از سوی انقلابیون آن دوره تبلیغ میشد، در حالی که درآمد سرانه افسانهای کشور کویت هیچ تناسبی با واقعیت ایران آن سال نداشت.
در مقیاس جهانی نیز، تاریخ قرن بیستم، تاریخ چند نمونه برجسته از چنین فجایعی است. تبدیل شدن بلشویکهای روس از یک جریان حاشیهای به قدرت حاکم در پهناورترین کشور جهان طی ۷۴ سال، با شعار «نان، صلح، زمین» کلید خورد و روسیه را از یک جامعه جنگزده به یک کشور دچار قحطی نان تبدیل کرد. وعده بازگردانیدن عظمت آلمان از سوی نازیها، این کشور را به تلی بزرگ از آوار ساختمانی تبدیل کرد.
آنچه امروز شاهدش هستیم، تلاش برای ارائه نمونه جدیدی از چنین مدل سحرآمیزی از یک فردای رویایی است. سالهاست که رسانههای پرمخاطب سلطنتطلب، تصوری روتوششده از «گذشته خوب» را بهعنوان مدل جذاب برای فردا، بر افکار عمومی جامعه ایران پمپاژ میکنند. این مدل که امروز بهنام «زمان شاه» از دل تاریخ ماضی احضار روح شده است، مدلی است که در آن، ایران چیزی کمتر از یک کشور پیشرفته و در آستانه نیل به «تمدن بزرگ» نبود. این مدل برای کسانی که راهی برای رهایی از دست نکبت جمهوری اسلامی تصور نمیکنند و بهویژه برای آن دسته که تجربه دستاولی از وضعیت واقعی در نظام آریامهری نداشتهاند، جذابیت لازم برای ایفای نقش پروژه پوپولیستی موجه را داشته و در ذهن آنها «عقلانی» به نظر میرسد.
تفاوت دو نظام قابل قیاس یا تفاوت دیکتاتوری و دموکراسی؟
جمهوریخواهی دموکرات و سکولار بهعنوان یک پروژه برای ساخت اولین دموکراسی ایران، آلترناتیو قابل قیاس با سلطنت نیست. فرق جمهوریخواهی و سلطنتطلبی برای ایرانیان شبیه تفاوت دو حزب سیاسی راست و میانه در یک دموکراسی یا تفاوت جمهوریت و سلطنت در دو کشور دموکراتیک نیست. نبود سابقه دموکراسی در تاریخ ایران، رسیدن به همچون نظامی را به امری تأسیسی و حیاتی مبدل کرده است.
امروز در کشورهای دموکراتیک پادشاهی، هر بحثی در تفاوت جمهوریت و سلطنت به یک مقایسه میان سهم هر شهروند از هزینه دربار و کاخ ریاستجمهوری تبدیل میشود (حدود یک و نیم تا دو دلار در سال از جیب هر شهروند در منابع اینترنتی دمدست). اما در ایران کنونی، صحبت از نظام پادشاهی محدود به تئوری پادشاهیخواهی در مقابل جمهوریت نیست. چراکه آلترناتیو سلطنت ارائه شده توسط پهلویطلبان یک گزینه ناشناخته نبوده و هواداران آن با منش و رفتارهای خود معلومالحال هستند. باید دقت کرد که پهلویطلبان امروزی هیچ انتقادی به استبداد، خفقان و فساد پهلوی قبل از انقلاب ندارند. در عوض، ایراد نظام پهلوی و محمدرضا شاه را همانا رحمانی بودن و عدم کشتار کافی مخالفانش میدانند. به عبارت دیگر، نسخه اصلاحشده پهلوی که میتوان آن را ورژن دو پهلوی نامید، تنها با سرکوب بیشتر و ساواک خشنتر بهروزرسانی شده است و هواداران این نظام فاشیستی، هماکنون در شبکههای مجازی و خیابانهای کشورهای دموکراتیک با حمله و کتککاری مخالفان خود، تصویر واضحتری از نظام سلطنتی مطلوب خود بهدست میدهند.
جمهوریخواهان دموکرات و سکولار ایران، متوجه پیچیدگی نظامهای دموکراتیک هستند و نمیتوانند وعده خوشبختی و ثروت بیپایان در فردای پیروزی بدهند. در سال ۱۳۵۷ این حاکمان امروزی بودند که رژیم پهلوی را وابسته به خارجی و دشمن ذاتی مردم ایران معرفی میکردند و امروز تبلیغات سلطنتطلبان علت ناکارآمدی اقتصادی و سرکوب سیاسی خشن مردم را به «غیرایرانی» بودن حاکمان رژیم اسلامی نسبت میدهند. با این روایت پوپولیستی، همه چیز به سرنگونی رژیم حاکم بستگی پیدا میکند و پروژه برکناری رژیم غیرایرانی حاکم، همان اصل و اساس تأمین خوشبختی اهالی است. در نتیجه «شاه باید بیایدِ» سلطنتطلبان امروزی همانند «شاه باید برودِ» سال ۱۳۵۷ جایگزین ساده و پوپولیستی پروژه مشخص تأسیس دموکراسی است.
دشواری جمهوریخواهان
دشواری پروژه جمهوریخواهی دموکراتیک و سکولار در این است که برای اولین بار در تاریخ ایران خواهان برپایی یک نظام حکمرانی جدید، بیاعتنا به نهادهای سنتی (سلطنت و روحانیت) است. اقتدار خدایگونه پادشاه و نمایندگان خدا بر روی زمین، نیازی به اثبات قاهر بودن قدرت خودشان برای یک جامعه سنتزده ندارند؛ اما قابل تجسم کردن قدرتِ حافظِ نظم و اعمالکننده قانون در یک نظام دموکراتیک کار سادهای نیست. همینطور است دشواری توضیح مدل اقتصادی برای تأمین رفاه اهالی و امنیت اقتصادی کشور بدون اتکا به ثروتهای طبیعی.
بدینسان پروژه جمهوریخواهی دموکرات و سکولار برای قابل فهم کردن نوع حکمرانی و مدل اقتصادی مورد نظر خود، در رقابت با مدل «زمان شاه» در موقعیت دشوارتری است. ذهن ایرانیِ آشنا با مدل شخصمحوری چون ولایت فقیه و سایه همایونی ظلالله، راحتتر میتواند مدل حکومتی «زمان شاه» را (مخصوصاً تحت تأثیر پروپاگاندای رسانهای) جذب و هضم کند.
بنابراین در چنین جامعهای که ذهن توده، تنها قدرت خداگونه ولی فقیه یا پادشاه را برای برپایی و حفظ حکمرانی میشناسد، وقتی جبهه سلطنتطلبی به نداشتن رهبر واحد و شناخته شده در جبهه جمهوریخواهی اشاره میکند، در واقع نقطه ضعف مهم جمهوریخواهان را هدف قرار میدهد.
با توجه به نکات برشمرده، کار جبهه جمهوریخواهی برای ارائه تصویر ساده و عمومفهم از مدل حکمرانی دموکراتیک مد نظر خود، به سادگیِ ساختن امیدهای غیرواقعی در جریان سه تجربه تاریخی مشروطه، نهضت ملی کردن صنعت نفت، انقلاب ۱۳۵۷ و مدل «زمان شاهِ» سلطنتطلبان در زمان حال نیست. اگر طراحی یک پروژه سیاسی برای بنا نهادن یک دموکراسی در کشور بزرگی مانند ایران نیازمند کار کارشناسی مبتنی بر علوم مربوطه و تجربیات جهانی در جوامع مشابه است، «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» نه نیازی به این دارد که عقلانی باشد و نه الزاماً باید مبتنی بر تجربه دیگران باشد.
امروز مهمترین نقطه قوت جمهوریخواهی یعنی متکی نبودن بر نهادهای سنتی اوتوریتهپرور مثل روحانیت و سلطنت به یک ضعف تبدیل میشود؛ تا جایی که یکی از دلایل طرفداران نظام پادشاهی در ایران برای ادعای حقانیت خود، برخورداری از مزایای نهاد سنتی سلطنت در اعطای نقش رهبری به یک فرد غیرمنتخب است. این دلیل که میتوانست در قیاس با رهبری جمعی جمهوریخواهان به نمادی از سنت و عقبماندگی و چیزی از جنس ولایت فقیه باشد، در غیاب رهبری جمعی و کارآمد جمهوریخواهی، به یک نقطه ضعف از سوی جمهوریخواهان در رقابت با آلترناتیو سنتی و عقبمانده پادشاهی تبدیل شده است.
بنابر آنچه که آمد، ارائه یک رهبری منسجم و کارآمد از سوی جبهه وسیع و متکثر جمهوریخواهی که قادر به توضیح مدل قابل فهمی از یک دموکراسی برای آینده ایران باشد، نه یک اقدام سیاسی برای پیروزی بر دشمن در قامت رژیم حاکم اسلامی و نه صرفاً در رقابت با آلترناتیو سنتی پادشاهی، بلکه به مثابه عمل به وظیفه تاریخی سیاسیون ایران برای ساختن اولین دموکراسی تاریخ کشور در پی یک مبارزهی طولانی و پرهزینه در این مسیر است.
اول فوریه ۲۰۲۶
■ دود بر شما دومان رادمهر، علیرضا اردبیلی
ازدریچه ای دیگر!
ایجاد یک جایگزین (آلترناتیو) دموکراتیک و حقوقبشر محور در ایران با چالشهای ساختاری و سیاسی پیچیدهای روبروست که فراتر از رقابت ساده میان گروههاست. بر اساس تحلیلهای کارشناسان و گزارشهای نهادهای معتبردشواریهای اصلی عبارتند از:
۱. تشتت و فقدان رهبری واحد اپوزیسیون ایران با وجود توافق بر سر ضرورت تغییر رژیم، به شدت دچار شکافهای ایدئولوژیک است. این اختلافات میان جمهوریخواهان، مشروطهخواهان، نیروهای چپ و گروههای اتنیکی، مانع از شکلگیری یک جبهه واحد شده است. شکست ائتلافهایی مانند «منشور مهسا» به نمادی از ضعف سازماندهی و جهتگیری استراتژیک در خارج از کشور تبدیل شده است.
۲. چالش سلطنتطلبان و اعتبار دموکراتیک حضور پررنگ جریان سلطنتطلب به رهبری رضا پهلوی، هم فرصت و هم چالش تلقی میشود: مشروعیت میدانی: این جریان به دلیل شعارهای برخی معترضان در داخل، خود را دارای مشروعیت میدانی میبیند و گاهی نیاز به ائتلاف با نخبگان سیاسی دیگر را حس نمیکند.
ابهام در مدل حکومتی: منتقدان معتقدند که حامیان تندروی سلطنت ممکن است به دنبال بازگشت به الگوی اقتدارگرای پیش از انقلاب ۱۹۷۹ باشند که با اصول دموکراتیک و حقوقبشر در تضاد است.
شکافهای هویتی: تاکید برخی سلطنتطلبان بر تمرکزگرایی مطلق، با مطالبات حقوقبشری و عدم تمرکز که توسط گروههای قومی (مانند کردها و بلوچها) مطرح میشود، در تقابل است.
۳. تداوم ساختارهای رژیم فعلی و سرکوب شدید خلاء سیاسی: رژیم فعلی با سرکوب مداوم هرگونه نهاد مدنی و احزاب مستقل در داخل، اجازه رشد به رهبران جایگزین دموکراتیک را نداده است.
بازماندگان رژیم: حضور لایههایی از قدرت که ممکن است حتی پس از فروپاشی، به دنبال حفظ ساختارهای امنیتی یا تغییر چهره (مانند تسلط سپاه بر اقتصاد و سیاست) باشند، گذار به یک دموکراسی خالص را تهدید میکند.
۴. تفکیک فعالیت سیاسی از حقوقبشری یکی از موانع بزرگ، ناتوانی اپوزیسیون در تمایز قائل شدن بین «فعالیت حقوقبشری» و «کار سیاسی استراتژیک» است. در حالی که حقوقبشر یک ارزش عام است، ایجاد آلترناتیو نیازمند ارائه یک برنامه حکمرانی دقیق برای مدیریت اقتصاد، امنیت و روابط بینالملل است که هنوز به طور منسجم ارائه نشده است.
۵. آمارهای نظرسنجی و توزیع آرا طبق نظرسنجیها, اگرچه اکثریت قاطع ایرانیان (بیش از ۸۰٪) خواهان تغییر هستند، اما توزیع ترجیحات سیاسی نشاندهنده یک جامعه متکثر است:
تکثر آرا نشان میدهد که هیچ جریانی به تنهایی اکثریت مطلق را ندارد و تنها راه ایجاد یک آلترناتیو پایدار، توافق بر سر یک فرآیند دموکراتیک (مانند رفراندوم) است، نه تحمیل یک فرد یا سیستم خاص. اصلیترین دشواری، عبور از «نوستالژی» یا «انتقامجویی» به سمت یک «میثاق ملی» است که حقوق همه شهروندان و اقلیتها را تضمین کند.
سپاس ـ آشنا
■ در سایت کنونی ایران امروز نوشته دیگری از آقای بهرام خراسانی حاضر است که نتیجه گیری کاملا متفاوتی از غلبه رهبری آقای پهلوی دارد. جدا از تفاوت ها در بینش تئوریک میان این دو دیدگاه میتوان تفاوت کلان در نتیجه گیری را اینچنین خلاصه کرد: آقای خراسانی معتقدند که در تعیین سرنوشت پسا جمهوری اسلامی رشد و شعور سیاسی اجتماعی مردم و جوانان ایرانی حرف اول را میزند، و در مقابل نوشته حاضر معتقد است که نقش تعیین کننده در سرنوشت پسا جمهوری اسلامی را رهبری جنبش (اگر در دست سلطنت طلبان پوپولیست باشد) تعیین خواهد کرد. بسیار سودمند میدانم اگر دیگر عزیزان روشنفکر نظر تخصصی خودشان را بدور از تمایلات سلیقه ای در میان بگذارند، چرا که هزاران هزار ایرانی غیر سیاسی نیز امروز این دغدغه را دارند و درگیر این موضوع هستند.
جهت گیری من بیشتر (نه کاملا) به سمت تحلیل آقای خراسانی است. توضیحا، آقای خراسانی در برسی تحلیل خود از شواهد میدانی و واقعیت های روز بهره میگیرد، در حالی که نوشته شما عمدتا به تئوری و سوابق تاریخی رجوع میدهد، و تنها اشاره شما به واقعیت های روز برخی تجمعات سلطنت طلب در خارج است که رفتار خشونت و حذف در آنها غالب بوده. البته باور دارم که آقای خراسانی در ارزیابی رشد مدنیت سیاسی ایرانیان کمی زیاده روی کردهاند و وجود افراد آگاه متعدد در صحنه سیاسی و کنشگری را به پای نهاد سازی و تثبیت گفتمان مدنی در ایران گذاشتهاند. من نیز با حمایت از رهبری آقای پهلوی موافقم اما با تم “جوابگو بودن” و “تكثرگرایی”.
در عمل باید این واقعیت به آقای پهلوی و “تیم” ایشان فهمانده شود که دموکراسی خواهان اپوزیسیون از رهبری وی حمایت میکنند مشروط بر آنکه رهبر مطلقسازی، عالیجناب گرایی، شاهنشاه سازی زودهنگام جایی در رویکرد های وی نداشته باشد. اساسا موفقیت آقای پهلوی به عنوان رهبری جنبش مردم را در گرو حمایت روشنفکران سکولار میدانم (دست کم اکثر آنها)، در غیر این صورت تنها کار گذاری ایشان (instalation) توسط نیروهای خارجی ممکن است برای “تیم” ایشان سرانجامی به بار آورد. از اینرو حمایت روشنفکران از آقای پهلوی را برد-برد میبینم و در صورت رشد قابل توجه چنین حمایت هایی نه تنها خطر پوپولیسم به حاشیه رانده میشود، بلکه شرایط برای سیاست زهرآگین (poison politics) و آلودگیهای زبانی نیز از بین میرود.
با احترام، پیروز
■ دوستان، بنظر من مشکل جمهوریخواهان نه فقط در برابر پوپولیسم سلطنتطلبان است بلکه فقدان جاذبه لازم برای طبقات و لایههای جامعه نیز هست. شاید زمان آن رسیده باشد که نیروهای چپ و جمهوریخواه با در نظر گرفتن ذهنیت تودهها و درجه مقبولیت خود در نزد مردم و همچنین نیازهای تلنبار شده اقشار مختلف مردم، مرحله انقلاب ایران را بهتر درک کنند و با تعدیل اهداف درازمدت خود، سوسیال دمکراسی را به عنوان آلترناتیوی بهتر در مقابل سلطنت به مردم ارائه دهند. در ایران بخاطر زمینه های تاریخی و سیاسی، درک مناسبی از توزیع ثروت های ملی چون نفت، معادن، رودخانه ها و دریاچه ها ، مراتع و جنگل ها در نزد توده ها وجود دارد که میتواند امکانات پایه ای زندگی چون تحصیل و درمان رایگان و بیمه های بیکاری و بازنشستگی را برای مردم فراهم کند و از طرف دیگربا امکان دادن به بخش خصوصی در جهت صنعتی کردن کشور اشتغال و پیشرفت را امکانپذیر نمایند.
با تشکر نیما.
■ با سلام، من هم با گفتههای دوستان موافقت عمومی دارم، مخصوصا با یک نتیجهگیری از نیما. من هم بر این باورم که “جمهوری خواهی” به خودی خود، چشمانداز واضحی در پیش روی مردم نمیگشاید، زیرا به خودی خود در مقابل رشد پایدار، ایجاد ثروت، سیاستهای مالیاتی و رفاهی، خودگردانی در سطح روستا/شهر/شهرستان و استان/منطقه، و چیزهایی شبیه این ساکت است. اما سوسیالدموکراسی این توان را دارد که سیگنالها/پالسهایی در این موارد بفرستد. از آن گذشته، نمونههای احزاب سوسیال دموکرات و کارهایی که برای کشورهای خود (مخصوصا در برهه ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵) کردهاند، وجود دارد. این نمونهها میتوانند نشان دهند که چنین احزابی چه خدماتی برای ترمیم خرابیهای پس از دو جنگ جهانی انجام دادند.
با احترام – حسین جرجانی
از زرینتاج تا امروز: رؤیایِ ایرانیِ پایانِ تشیع و اسلام
نخستین کسی که آگاهانه تصمیم گرفت در روز عاشورا بهجای سوگواری، حنا ببندد و جشن بگیرد، زرینتاج قزوینی، مشهور به طاهره قرةالعین بود. کنشی که امروز در اشکال گوناگون در جامعهی ایران تکرار میشود و بهتدریج گسترش مییابد، نزدیک به دو قرن پیش بهدست او آغاز شد. برخی منابع تاریخی گزارش کردهاند که طاهره ــــ به روایتی در همدان و به روایتی دیگر در کربلا، پیش از تبعید ــــ در روز عاشورا جامههای رنگین پوشید، خود را آراست و پیروانش را فراخواند تا بهجای عزاداری، به شادی و جشن بپردازند. این کنش نه واکنشی احساسی و نه اعتراضی زودگذر، بلکه اعلامی صریح و نمادین بود: اعلام پایان تاریخی عقاید شیعی و نسخ شریعت اسلام. (برای مطالعه، بنگرید: ناسخالتواریخ، جلد سوم، ص ۱۶۰؛ روضةالصفای ناصری، جلد ده، ص ۴۳۴؛ قصصالعلماء، ص ۶۲)
از این منظر، طاهره را میتوان نه فقط معاصرترین زن، بلکه یکی از معاصرترین شخصیتهای تاریخ ایران دانست؛ زیرا جامعهی امروز ایران در مسیری گام میزند که او با کنشی آگاهانه و با شهامت، بابِ تاریخیِ آن را گشود. آنچه امروز در کنشها و ژستهای جمعی دیده میشود ــــ از آتشزدن مسجدها تا رقصیدن در آیینهای سوگواری ــــ نوعی اعلام اجتماعی است: اعلام فروپاشی مرجعیت خدای تشیع و خدای اسلام در سپهر معنایی جامعهی ایرانی. طاهره گویی رؤیای چنین روزی را در سر داشت؛ روزی که بدن، شادی و خودِ زندگی از زیر بار الهیات مرگ، شکنجه و قتل رها شوند.
او نیز بهای این «نه» گفتن را با جان خود پرداخت؛ همانگونه که بسیاری از کشتهشدگان دیماه جانشان را بر سر انکار نظم شیعی و خدای اسلامی گذاشتند. طاهره نمیخواست در حجاب بماند؛ نه فقط حجاب تن، بلکه حجاب فرهنگیای که اسلام بر جامعهی ایرانی تحمیل کرده است. او رؤیای زیستنی آزاد از احکام اسلامی و مناسکِ مرگستایِ شیعی را در سر داشت؛ مناسکی که، برخلاف کارکرد کلاسیک آیینها در تولید همبستگی اجتماعی، بهجای تقویت پیوندهای جمعی، آنها را تضعیف میکنند و با قدسیسازی خشونت و بدلکردن آن به امری بدیهی، عادی و انحصاری، زمینهی سلطهی پایدار سیاسیِ یک گروه خاص را فراهم میکنند و بدینوسیله جامعه را به انقیاد یک اقلیت ایدئولوژیک میکشانند. آنچه امروز در جامعه رخ میدهد ــــ این وارونگی کامل مناسک ــــ ادامهی همان رؤیاست؛ رؤیایی که «رقصِ سوگ» تنها نقطهی آغاز آن است و رقصیدن در روز عاشورا، تحقق جمعی و کامل آن. این همقرانی تصادفی نیست، بلکه نشانهای تاریخی است که باید درک شود و به زبان آید.
در افق این دگرگونی، نهتنها رقصیدن و آوازخواندن دیگر نباید جرم تلقی شود، بلکه شادمانی و رقص در روز عاشورا نیز میتواند به یکی از مناسک آیندهی جامعه بدل شود؛ مناسکی که مرگمحوری اسلام و تشیع را به زندگیمحوری فرهنگ ایرانی واگذار میکند.
کنشهای نمادین: زبان ناخودآگاه خیزش دیماه ۱۴۰۴
برخی کنشهای جمعی، مانند آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری، بهسادگی در چارچوب تحلیلهای سیاسی یا جامعهشناختی نمیگنجند و حقیقت خود را بهتمامی در این قالبها بازنمینمایانند؛ این رفتارها واکنشهایی نمادیناند و پیش از هر چیز نشانههایی هستند که جامعه در لحظهی بحران از خود بروز میدهد و به واقعیتهایی فراتر از سطحِ آشکار کنش دلالت میکنند. چنین واکنشها را نمیتوان با منطق بیانیه یا شعار توضیح داد؛ آنها محصول تصمیمهای سیاسی از پیش طراحیشده نیستند و تنها با زبان نشانهها و منطق رؤیا قابل فهماند. جامعه، درست مانند فرد، رؤیا میبیند؛ همانطور که نمیتوان به کسی گفت خواب نبیند، نمیتوان از جامعه نیز خواست واکنشی نمادین نشان ندهد. برخلاف رفتارهای نظام سیاسی که برآیند طراحی و محاسبهاند، کنشهای جمعی در لحظات انفجاری، حاصل انباشتهای ناخودآگاه، تجربههای زیسته و گرههای حلنشدهی تاریخیاند. در چنین فضایی، تحلیل واکنشها دیگر به معنای قضاوت یا محکومکردن نیست؛ بلکه فهم نشانهها و درک زبانی است که جامعه برای بیان گسست، نفی یا آزادسازی خود برمیگزیند. همین زبان نمادین است که ما را به لایههای عمیقتر زندگی اجتماعی و معنای کنش جمعی رهنمون میکند و مسیر تحلیل واقعی را میگشاید.
از این منظر، آتشزدن مسجد در خیزش دیماه را نمیتوان فقط بهعنوان تخریب یک بنا یا بیاحترامی دینی توضیح داد. مسجد در ایران فقط یک مکان عبادی نیست؛ نماد تاریخیِ استیلای یک نظم دینی ـــ سیاسی است که پس از تهاجم اسلام به ایران، خود را از طریق ساختن مساجد، منارهها و نشانههای آیینی بر جغرافیا، حافظه و بدن اجتماعی تحمیل کرد. مسجد، در این معنا، حامل خاطرهی یک «تحمیل تاریخی» است، نه فقط یک فضای عبادت. وقتی بخش بزرگی از جامعه این نماد را هدف میگیرد، در واقع اعلام میکند که این نشانه دیگر برایش حامل قدسیت، مشروعیت یا مرجعیت نیست. آتشزدن مسجد، پیش از آنکه ویرانکردن یک ساختمان باشد، ابطال یک نشانه و مدلول آن است؛ معنایی که زمانی بر جامعه حجیت داشت و اکنون فرو ریخته است. این کنش را میتوان تلاشی نمادین برای بازپسگیریِ زیستجهان از نظمی دانست که خود را به نام دین، اما به شیوهی سلطه، مستقر کرده است.
در همین چارچوب، رقصیدن در زمان سوگواری نیز نه نشانهی بیحسی اخلاقی است و نه واکنشی خشمآلود که در لحظهای روی دهد و سپس خاموش شود؛ بلکه نفی آیینیِ نظمی است که میکوشد اندوه، مرگ و تجربهی جمعی را به شکلی انحصاری مدیریت و مصادره کند. رقص در اینجا زبان انکار است: انکار حق نظام سیاسی ــ دینی برای تعیین این که چه زمانی باید گریست و چگونه باید زیست.
این کنشها دسیسهی دشمن نیستند و محصول طراحی سیاسی هم نیستند ــــ چنانکه نظام حاکم با تکیه بر آنها معترضان را متهم و محکوم میکند. آنها تجلی رؤیاهای جمعیاند که گسست عمیق میان زندگی ایرانی امروز و دستگاه معنایی اسلام نهادی را آشکار میکنند. به بیان دیگر، مسئله این نیست که همهی کنشگران آگاهانه تصمیم گرفته باشند «مسلمان نباشند»؛ بلکه نکته این است که اسلام، بهمثابه یک شیوهی زیست فرهنگی، آیینی و سیاسی، دیگر قادر نیست برای بخش بزرگی از جامعه چارچوبی معنادار برای زندگی فراهم کند ــــ و تشیع در این میان نقشی دوگانه دارد: از یکسو با بهرهگیری از عناصر فرهنگ ایرانی توانسته اسلام را در این سرزمین بومی کند، و از سوی دیگر، همین پیوند باعث شده بحران اسلام، به شکلی عمیقتر و درونیتر در جامعهی ایرانی بروز کند. با این حال، مسئلهی بنیادین نه تشیع ـــ که اسلام در جامعهی ایرانی به ریخت آن درآمده ـــ بلکه خود دین اسلام است؛ دینی که خشت اول آن کج نهاده شد و از همان آغاز بر کرسیای نشست که سزاوار آن نبود.
بنابراین، درک نشانههایی همچون آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری نقطهی آغاز تحلیل است، نه پایان آن. اگر این کنشها را تنها به «نفرت»، «واکنش»، «بیاخلاقی» یا حتی «بیدینی» تقلیل دهیم، در واقع از روبهرو شدن با بحران اصلی میگریزیم: فروپاشی مرجعیت دینی بهمثابه چارچوب معنا و ورود جامعه به مرحلهای که نمادهای مقدس دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند. از این منظر، پرسش اساسی قابل طرح این است: اگر دینی نتواند نقش مهار خشونت و معنابخشی به زندگی را ایفا کند، آیا هنوز میتوان آن را «دین» نامید، یا باید آن را بهمثابه چارچوبی ایدئولوژیک و در نهایت الهیاتی سیاسی فهم کرد؟ به بیان دقیقتر، پرسش اصلی این است: با توجه به جهاننگری اسلام و ارادهی درونی و تاریخیِ آن به قدرت، آیا میتوان آن را از اساس «دین» نامید؟ آیا اطلاق عنوان «دین» به آن موجه است؟
اسلام؛ الهیات سیاسی در پوستینِ دین
اسلام را معمولاً در کنار دیگر ادیان جهان مینشانند؛ گویی با پدیدهای همجنسِ مسیحیت، یهودیت یا بودیسم طرفایم. اما همین قیاس، مسئله را از همان ابتدا مخدوش میکند. اسلام، بیش از آنکه دینی برای معنا و رستگاری فردی یا جمعی باشد، سامانهای هنجاری ــ سیاسی است که از آغاز، اخلاق، قانون و خشونت را در خدمت ساماندهی قدرت قرار داده است. نادیدهگرفتن این تمایز، فهم ما از خشونت اسلامی را یا به انکار میکشاند یا به سادهسازی. برای روشنشدن بحث، ابتدا باید مفاهیم را تفکیک کرد. «دین» در معنای کلاسیک، پاسخی است به مسئلهی معنا، رنج و مرگ؛ اخلاق در آن نقشی پیشینی دارد و وظیفهاش محدودکردن خشونت است. اما الهیات سیاسی نظمی است که قدرت را قدسی میکند، اخلاق را مشروط به ایمان میسازد، و خشونت را ــــ هرگاه لازم باشد ــــ به نام خدا واجب میشمارد. مسئلهی ما در اینجا ایمان فردی مسلمانان نیست، بلکه خود اسلام بهمثابه یک ساختار نهادی و تاریخی است. در اغلب ادیان بزرگ، خشونت یا امری ثانویه است یا محصول انحراف تاریخی. مسیحیتِ تعلیمی بر اخلاق قربانیمحور و نفی خشونت استوار است، حتی اگر کلیسا در تاریخ به خشونت آلوده شده باشد. یهودیت دینی قوممحور است، اما فاقد ایدهی جهانگشایی و سیطره بر جهان است. بودیسم از بنیاد خشونت را مانع رهایی و تجربهی معنوی میداند. اما اسلام از همان لحظهی تکوین، دین، دولت، قانون و جنگ را در یک بستهی واحد عرضه میکند: شریعت، خلافت، جهاد، و تقسیم جهان به دارالاسلام و دارالحرب.
مدافعان اسلام میگویند: اسلام دین رحمت است؛ خشونت در آن استثنایی و دفاعی است؛ جهاد معنایی اخلاقی دارد؛ و آنچه امروز میبینیم، سوءتفسیر یا محصول شرایط تاریخی است. این دفاع، در نگاه اول قانعکننده به نظر میرسد، اما در برابر بررسی ساختاری درهم میشکند.
نخست، اگر رحمت اصل بنیادین بود، نباید قابل تعلیق میبود. اما در اسلام نهادی، اخلاق تابع ایمان است: رحمت نسبت به مؤمن واجب، نسبت به کافر مشروط، و نسبت به مرتد لغو میشود. اخلاقی که براساس هویت دینی افراد فعال یا معلق میشود، هرگز اخلاق جهانشمول نیست؛ این اخلاق ابزاری است برای تمایزگذاری و تحمیل تبعیض. در یک کلام، هدف واقعی اخلاق، تأمین و حفظ کرامت انسانهاست، در حالی که اسلام، هم جان و هم کرامت انسانها را بهمثابه ابزاری برای بقای اجتماعی و تحکیم سیطرهی سیاسی خود به کار میگیرد.
دوم، ارجاع به «جهاد اکبر» ـــ همان مبارزه با نفس اماره ـــ بیش از آن که هستهی فقهی اسلام باشد، ترفندی خطابی و متأخر است. واقعیت این است که فقه اسلامی قرنها حول جهاد نظامی، فتح سرزمینها، غنیمت، اسیر و ادارهی جوامع مغلوب شکل گرفته است. اگر جهاد نظامی امری فرعی یا اصغر بود، هرگز چنین دستگاه حقوقی گستردهای برای آن طراحی نمیشد.
سوم، دفاع از «شرایط تاریخی» بهطور ناخواسته اسلام را به الهیات سیاسی تبدیل میکند. منظور از «شرایط تاریخی» وضعیتهای خشونتآمیز، جنگها و بحرانهای سیاسیای است که متن دینی در آن نازل شده است. اگر بپذیریم که چنین متنی همچنان الزامآور است، در واقع پذیرفتهایم که با یک دین معنوی و اخلاقی روبهرو نیستیم ــــ و دقیقتر، هرگز با دین حقیقی مواجه نبودهایم؛ بلکه با نظامی سروکار داریم که قانونگذاریاش را برای مدیریت قدرت و جنگ طراحی کرده است ــــ و این درست همان منطق الهیات سیاسی است.
چهارم، این ادعا که اسلام با قانونمند کردن خشونت، آن را مهار کرده است، از نظر اخلاقی نابسنده است. فقه اسلامی مشخص میکند چه کسی را میتوان کشت، چه کسی را میتوان به بردگی گرفت، چه کسی از حقوق کامل انسانی محروم است. اخلاقی که پرسش اصلیاش «چه کسی مستحق خشونت است؟» باشد، اخلاق نیست؛ مدیریت خشونت در راستای سود و سیطرهی حاکمان است.
پنجم، اجتهاد و تفسیرپذیری نیز راه نجات نیستند. اجتهاد اجازه میدهد در شیوهی اجرای احکام بحث شود، نه در اعتبار اخلاقی خودِ احکام. متن مقدس، پیامبر و ساختار شریعت از نقد بنیادین مصوناند. اصلاحی که به این بنیانها دست نمیزند، اصلاح نیست؛ تنظیم درونسیستمی است. از این منظر، مسئلهی اسلام نه خشونتِ برخی مسلمانان، بلکه این واقعیت است که خشونت در اسلام نهادی، از یک انحراف تاریخی به امکانی مشروعِ اخلاقی و حقوقی ارتقا یافته است. نظمی که خشونت را تعریف میکند، صورتبندی میکند و به آن مشروعیت میبخشد ـــ حتی اگر در مقاطع و شرایطی خاص آن را بهطور تاکتیکی محدود یا مهار کند ــــ دیگر در چارچوب دینِ کلاسیک باقی نمیماند، بلکه وارد منطق الهیات سیاسی میشود؛ جایی که امر قدسی مستقیماً در خدمت قانون، حاکمیت و اعمال قهر قرار میگیرد.
بازهم تأکید میکنم: مسئله بر سر آن نیست که اسلام، در سیر تاریخی خود، دچار «سیاسیشدن» شده یا خوانشهای سیاسی از آن پدید آمده است؛ مسئله این است که اسلام از همان آغاز، در سطح متن، شریعت و نظم اجتماعی، خود را بهمثابه الهیاتی برای ساماندهی قدرت، قانون، بدن و خشونت بنا کرده است. در این معنا، سیاست امری عارضی بر دین نیست، بلکه خودِ دین صورتبندیای سیاسی از امر قدسی است. خدا در اسلام نه صرفاً افق معنا، بلکه منبع قانون، مجوز خشونت و بنیان حاکمیت است؛ و شریعت نه راه رستگاری فردی، بلکه سازوکار تنظیم جامعه، انقیاد بدنها و بازتولید نظم قدرت. از اینرو، اگر دین را نهادی بدانیم که وظیفهاش محدود کردن خشونت، معنابخشیدن به رنج و گشودن امکان همزیستی است، آنگاه باید بیپرده این پرسش را مطرح کرد: آیا اسلام اساساً دین است، یا از آغاز نوعی الهیات سیاسی بوده که امر قدسی را در خدمت حاکمیت و سلطه به کار گرفته است؟
برای درک این مسئله کافی است به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد سر مردان اسیر و حتی کودکانی که هنوز به نوجوانی نرسیده بودند بریده شود، زنان به بردگی گرفته شوند و اموال قبیله به تاراج رود. این رخداد نه فقط یک تصمیم موردی، بلکه الگویی هنجارساز در سنت اسلامی بود؛ الگویی که بعدها برای خمینی به مرجع مشروعیتبخش تصمیمهایش بدل شد ــــ تا آنجا که در سخنرانیهایش بارها برای توجیه اعدامها و کشتارها به آن ارجاع داد ــــ و همین الگو، در تمام دوران زمامداری خامنهای، بهمثابه پشتوانهای الهیاتی ــ بر پایهی منطقِ تأسی به کنشِ پیامبر ــ او را به صدور فرمانهای اعدام و قتلعام با وجدانی آسوده جسور ساخت.
تا زمانی که اسلام را منفک از آیین قدرت و همچون «دینی مشابه دیگر ادیان» درک کنیم، خشونتِ درونزادِ آن یا ضروری و دفاعی جلوه میکند یا به بدفهمی تقلیل مییابد. اما فهم اسلام بهمثابه الهیات سیاسی امکان نقد ریشهای را فراهم میکند؛ نقدی که نه از سر دینستیزی، بلکه در دفاع از جایگاه دین در مقام شارح اخلاق جهانشمول و محدودکنندهی خشونت است. اگر دین جز این نمیکند، آیا هنوز نیازی به آن وجود دارد؟ بر اساس همین منطق است که ایرانیان مسجدها را به آتش میکشند: زیرا دریافتهاند که اسلام نه تنها منش دینی ندارد، بلکه خود گونهای الهیات کشتار و نصرت است. آنها را نمیتوان به دینستیزی متهم کرد، چرا که دین در شکل طبیعی خود میتواند حس معنوی و اخلاقی جامعه را تقویت کند، همکاری و همیاری را ممکن سازد و پیوند اجتماعی میان افراد ایجاد کند. دین چارچوبی برای محدود کردن خشونت، تنظیم رفتارها و معنا بخشیدن به زندگی انسانی فراهم میآورد. اما در اسلام تاریخی و اجتماعی نشانهای از این کارکرد اخلاقی و همبستگیآفرین دیده نمیشود. آنچه در متن و سنت اسلامی برجسته است، نه معنویت، بلکه معماری دقیقِ بسیج اعتقادی، حقوقی و بدنی برای فتح و سلطه بر دیگر جوامع است. به بیان دیگر، اسلام در شکل نهادی خود کمتر به اخلاق جمعی و همزیستی پایدار میاندیشد و بیشتر بر مشروعیتبخشی به قدرت و گسترش نفوذ متمرکز است.
اگر اسلام را بهمثابه نظمی سیاسی در پوشش دین در نظر بگیریم که گسترش قدرت و بازتولید مشروعیت خود را بر هر کارکرد دیگری مقدم میدارد، ظهور جنبشها و جریانهای فرهنگی و دینی در ایران را میتوان واکنشی آگاهانه به همین منطق دانست؛ از تصوف ایرانی گرفته تا حلقههای عرفانی و ادبی، شیخیه، و سپس جنبشهای بابی و بهائی. این جریانها ــــ که در اینجا تنها به نمونههایی از آنها اشاره کردهام ــــ کوشیدند جامعهی ایرانی را نه با نفی مستقیم، بلکه با زبان اخلاق، فرهنگ بومی و حتی تفسیر درونی متن اسلام، بهویژه قرآن، از سلطهی الهیات اسلامی رها سازند و مسیر جایگزینی معنایی، اخلاقی و فرهنگی را هموار کنند. این روش، در تاریخ فرهنگی ایران آشناست: نفوذ به درون پدیدهی تحمیلی و دگرگونکردن آن از باطن، تا سرانجام در مسیر فرهنگ شاعرانه و خشونتپرهیز ایرانی قرار گیرد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که اسلام، بهواسطهی پیوند ذاتی و ساختاریاش با قدرت و سلطه، از مهار این راهبرد جانسختتر است. از این رو، به نظر میرسد جامعهی ایرانی امروز از مرحلهی گوارش و دگرشِ درونی عبور کرده و به کنار گذاشتن کامل این الهیات سیاسی رسیده است؛ فرایندی که رد هلالگون آن را دو قرن پیش در اقدام زرینتاج دیدیم و امروز چون ماه کامل، در آسمان ایران میدرخشد.
■ جناب صباحی گرامی، اشاره شما “به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد .....” آیا تایید این نوع وقایع تاریخی است که در صحت آن تردید وجود داشته و بیشتر از قرار معلوم در زمان عباسیان و بعد آن نوشته شده، یا اینکه مثالیست هر چند غیر تاریخی و تنها اشاره به نو تفکر اسلام نسبت به “دشمنان یا فتنه گران” ؟ اینجور که اسلام پژوهی نوین (مثلا پژوهشکدۀ اِناره) منابع اسلامی را به روش تاریخی-انتقادی مورد بررسی قرار میدهند، برآنند که آنها را نباید به عنوان منابع تاریخی ارزیابی کرد. در این رابطه برای من و شاید هم خوانندگانی که پژوهش های جدید را (به عنوان مثال در سایت کندوکاو در پایین صفحه ایران امروز) دنبال میکنند شنیدن نظر شما جالب خواهد بود.
با احترام سالاری
■ آقای سالاری عزیز، از توجه و طرح پرسش شما سپاسگزارم. بیتردید پژوهشهای گروه اِنارَه از حیث روششناسی تاریخی ارزشمند و قابل اعتنا هستند؛ با اینحال، مسئلهی مورد نظر من نه اثبات یا نفی تاریخیِ اشخاص یا وقایع، بلکه اسلام بهمثابه یک روایت است؛ روایتی که در یک فرایند تدریجی و تاریخی برساخته و تثبیت شده است و امروز حدود دو میلیارد نفر به آن باور دارند و زندگی خود بر اساس آن سامان میدهند. ارجاع من به پارهای مشخص از این روایت ــ یعنی واقعهی قتلعام قبیلهی بنیقریظه ــ از آنروست که این رویداد در همهی منابع اصلی تاریخ اسلام آمده و، بهویژه در دورهی جمهوری اسلامی، به الگویی کانونی در منطق اعمال قدرت و شیوهی حکمرانی تبدیل شده است. خمینی بارها در سخنرانیها و نوشتههای خود به این واقعه ارجاع میدهد تا تصمیمهای خود را در ادامهی سنت پیامبر بازشناسی کند. این یکی از نمونه سخنرانیهای اوست: اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنیقریظه را در حضور رسولالله میکشند، گردن میزنند به امر رسولالله.
در کتاب آداب نماز هم نوشتهای هولناک دارد و قتلعام را رحمت و به صلاح مقتولان میداند و به واقعهی بنیقریظه هم ارجاع میدهد: حتی کسانی که نور ایمان و سعادت ندارند و آنها را با جهاد و امثال آن به قتل میرسانند ـ مثل یهود بنی قریظه ـ برای خود آنها نیز این قتل صلاح و اصلاح بود؛ و میتوان گفت از رحمت کاملهی نبی ختمی قتل آنها است؛ زیرا که با بودن آنها در این عالم در هر روزی برای خود عذابهای گوناگون تهیه میکردند، که تمام حیات اینجا به یک روز عذاب و سختیهای آنجا مقابله نکند؛ و این مطلب برای کسانی که میزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسبّبات آنجا را میدانند پر واضح است. پس، شمشیری که به گردن یهود بنیقریظه و امثال آنها زده میشد به افق رحمت نزدیکتر بوده و هست تا به افق غضب و سخط.
با احترام، محمود صباحی
■ آقای صباحی گرامی، با تشکر از پاسخ تان. در واقع میتوان گفت که برای این نوع حکومتها درست یا نادرست بودن این روایات اهمیت چندانی ندارد و تنها ابزاری است برای اعتبار بخشیدن و آسمانی کردن اعمالشان. اصولا همه این روایات و احادیث ثبت شده نشان از دولتی بودن اسلام از ابتدای تولدش است و اجرای دستورات در رابطه با زندگی خصوصی و اجتماعی مردم از همان موقع هم بوسیله حکمان با اتحاد و همراهی سران دینی به شدت پیگیری میشده است. که نمونههای زیادی هم از این انکیزیسیون شرقی در تاریخ این منطقه وجود دارد. با این حال ذکر جعلی بودن اکثر این روایات و احادیث از تقدس آن خواهد کاست و به خوانندگان نا آشنا نشان خواهد داد که چگونه این آیین از همان ابتدا مقدمات کنترل و دست درازی و دخالت در زندگی مردم را فراهم کرده بود تا به سرکوب خویش قداست ببخشد.
با احترام سالاری
پس از ماتم و سوگواری کشتار جمعی در خیابانها توسط حکومت اسلامی، زمان بازخوانی سنجشگرانه جنبش اجتماعی دی ماه ۱۴۰۴ است.
این جنبش سراسری در مقایسه با سه کنش اعتراضی ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ دارای یک تفاوت معنادار بود که به شنیدهشدن کم و بیش گسترده نام رضا پهلوی مربوط میشد. در یک کنش اعتراضی فراگیر داشتن یک لیدرشیپ و پروژه برای جایگزین کردن آنچه موضوع اعتراض است گام مهمی در فرا روئیدن به سطح یک جنبش اجتماعی کامل به شمار میرود.
دلیل این تحول هر چه که باشد از اهمیت این چرخش و وجود انگاره جمعی نوپدید در نمیکاهد. کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است. خلاقیت جنبشهای اجتماعی از جمله در نمادسازی و شکلدادن به تخیل جمعی جدید است. معنای سیاسی این رخداد امکان شکلگیری درونزای یک افق جدید در خلاء سیاسی است که جامعه خشمگین وعاصی را در یک بنبست فرسایشی قرار داده است.
فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض اما به معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست که جامعه ما در یافتن پاسخ آن در سه دهه گذشته خود را به آب و آتش زده است. فاصله میان استقبال از یک نام در خیابان و تبدیلشدن عملی به نماد ملی گروههای مختلف اجتماعی مسیری است که رضا پهلوی باید بپیماید.
کسانی که در یک کنش جمعی اعتراضی به خیابان میآیند تخیل جمعی جدیدی میآفرینند اما تداوم و فراگیر شدن آن به پویایی بعدی جنبش پیوند خورده است. رهبری یک جنبش انقلابی مسئولیت تاریخی بزرگی است که در میدان کنش سیاسی هم صیقل میخورد و مشروعیت عمومی پیدا میکند. چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.
درباره آنچه گذشت اما فراتر از سوگواری همگانی در پی قتلعام بیرحمانه حکومت، به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. ادبیات جنگی از ۱۶دی مانند فراخوان اشغال مراکز دولتی یا فتح تهران بیشتر به زمانی مربوط میشود که دستگاه حکومتی در حال فروپاشی است و نیروهای نظامی نیز دچار شکاف شدهاند. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر. در اینجا میتوان برای مثال پرسید نبودن ارتباط با مبارزان داخل و رهبری جمعی چه نقشی در این رویکرد داشت؟
نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند. لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
طرح این نکات به معنای کاستن از نقش و مسئولیت کامل حکومت جمهوری اسلامی در کشتار گسترده مردم نیست. هیچ کنشی از سوی گروههای معترض سرخورده و عاصی گشودن آتش با سلاح جنگی بر روی مردم و قتلعام خیابانی را توجیه نمیکند. واکنش جمهوری اسلامی به خاطر احساس خطر موجودیتی بود که ادامه و گسترش این جنبش میتوانست برای نظام سیاسی دینی در پی داشته باشد. حکومت و رهبر آن دیگر پایگاه اجتماعی خاصی ندارند و فقط به نیروی سرکوب متکی هستند.آنها در حرف و عمل نشان داده اند که برای بقای خود هیچ خط قرمزی ندارند.
ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند. برای مثال ترویج خشونت ویرانگر برای رسیدن پرشتاب به هدف نه تنها دست حکومت را در سرکوب باز میگذارد که صلح اجتماعی آینده را هم دشوار و چه بسا ناممکن میکند.
تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند. این واقعیت فراخوانی به همه نیروهای زنده جامعه برای بازاندیشی در رهیافتهای خود.
جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد. جامعه مدنی و همه نخبگان سیاسی، از جمله رضا پهلوی، در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند. یا ما میتوایم با خرد جمعی پاسخ پرسش تاریخ را پیدا کنیم و یا باید به پاسخی دل خوش کنیم که دیگران برای ما مییابند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ جناب پیوندی گرامی، این بهترین و مسئولانه ترین و تا حدی کاملترین برخوردی بود که تا به حال در این بلبشوی شاه/سلطنت طلبی و جمهوری خواهی چهل تکه خواندم. این فاجعه اخیر اگر احزاب و گروههای و شخصیت سیاسی را برای ایجاد جبههای فراگیر به خود نیاورد که در کنار هم راه حلی دمکراتیک برای گذار از حکومت اسلامی پی افکنند و اعتماد ملت رنج دیده ایران را بدست آورند و نمایندگی شان را به عهده بگیرند، روزگار تیره تار هم چنان بر این مرز و بوم و مردمش سایهاش را درازتر خواهد کرد. هیچ جریان و شخصیتی در این دوران نباید در جایی که ایستاده است میخکوب شود، باید قدم جلو بگذارد و از سایه خویش عبور کند و بر تفاهم و مشارکت اصرار بورزد، پا پس نگذارد و منافع ملی را که آسایش و رفاه و آزادی مردم ان سرزمین است در اولویت قرار دهد. خرد جمعی امکان خطا را کاهش داده و امیدآفرین است.
امیدوارم همه به خود آیند و دعواها و سهمخواهیها و تکرویهای موجود جایش را به توافقی آبرومند و معتبر برای رهایی ملت ایران دهد. این جمله شما که “چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.” باید به گوش آقای پهلوی برسد تا شاید با توجه به رویدادها اخیر و دیدن چهره سرد واقعیت، تجدید نظری در وی و اطرافیانش صورت گیرد.
با درود و احترام سالاری
■ درود و سپاس بی پایان بر شما. زبانتان صریح، گویا، علمی، و مسوولانه است. ما که خناق گرفتیم بس که بر حذر داشتیم دوستان دور و نزدیک را که از رویکرد پرخاش دوری کنند و به تحلیل علمی روی آورند، اینکه آقای پهلوی و نقش وی را نفی و رد نکنند ولی بخواهند که او پاسخگو به نقش تاریخی و وظایف ملی و تکثرگرا باشد. هر چه گفتید موشکافانه و مسوولانه است و من به عنوان مرجع رسانهای از نوشته شما بهره خواهم برد.
با احترام، پیروز.
■ تحلیل جنابعالی بسیار جالب و بیش از هفتاد درصد منطبق بر واقعیت است. فقط در مورد پادشاهی خواهان معتقدم که شعار جاوید شاه یا حمایت از پهلوی در این مقطع بحرانی و غلبه احساسات بر عقل و منطق را نباید به منزله پذیرش نظام شاهنشاهی دانست بلکه این یک الترناتیو دم دستی و تا حدودی مورد حمایت عوامل خارجی برای دوره گذار قابل پذیرش و مورد قبول جمعی از معترضان میباشد.
اکبر غلامی
■ دوستان عزیز جناب سالاری، جناب پیروز و جناب اکبر غلامی سپاس فراوان از بازخوردهای دلگرم کننده شما.
اگر بتوان به تدریج بخشهای گوناگون اپوزیسیون را به سوی یک گفتگو برای سازش تاریخی برد شاید سناریوهای بدبینانه از بخت کمتری برای واقعی شدن برخوردار باشند.
با مهر و احترام فراوان س. پیوندی
■ جناب پیوندی وقتی من و شما در رده حاکمان اسرائیل و آمریکا و اطرافیان رضا پهلوی نیستم, توصیههای ما به آنان اثری ندارد. برای تاثیر گزاری بر تصمیمات و اقدامات آنها ما نیازمند تشکیل جبههای هستیم با توانایی بسیج مردم تا دیگر مدعیان رهبری بعنوان یک طرف معادله نیازمند همکاری با ما باشند. فقط در آن صورت است که توصیههای ما شرط همکاری ما برای هدفی مشترک میشود.
با تشکر, نیما
یکم) همهکشی دهها هزار دختر و پسر و زن و مرد پیر و جوان و کودک خردسال در چند روز گذشته، یعنی روزهای میانی دیماه ۱۴۰۴ به دست نیروهای جمهوری اسلامی و نیابتیهای آن، بار دیگر و این بار جدیتر، بسیاری از ما را درگیر چیستی و ویژگیهای «انقلاب ملی ایرانیان» و راههای گذار از بختک نظام جمهوری اسلامی به نظامی دیگر کرده است. در این رویدادِ همهکشی فرزندان انقلاب ملی ایرانیان که از درد و رنج آن در سراسر جهان صدای ناله و درد برخاست، از چپِ محور مقاومت ایرانی و جهانی که با هر خراشی بر تن تروریستهای فلسطینی و لبنانی و یمنی فریادش به آسمان هفتم میرسید، برای این ایرانیان حتی آه کوتاهی هم نکشید.
انقلاب ملی ایرانیان یعنی انقلابی که ریشۀ آن نخست در همهکشی سال ۱۳۶۷ در زندانهای جمهوری اسلامی، و سپس در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ بسته شد. جنبش سبز روح زندۀ یک انقلاب مدرن را داشت؛ اما با وجود فداکاری و ایستادگی جوانان و دانشگاهیان، رهبر نمادین جنبش و همسرش تنها ماندند و بسیاری از اصلاحطلبان حکومتی، ملیمذهبیها و روشنفکران دینی، روح این انقلاب را در نطفه خفه کردند. آنها با سر دادن شعار «اللهاکبر» و «یا حسین، میرحسین»، فریاد «مرگ بر خامنهای» و فراخوان «نه غزه، نه لبنان» را در خیابانها خاموش کردند، و آنگاه با تنها گذاشتن میرحسین موسوی و همسرش در حصر خانگی، بسیاری خود به اروپا گریختند تا شاید هیاهویی برپا کنند و در پناه آن و برخی ایرادگیریها از جمهوری اسلامی، در تاریکی آرامشِ جمهوری اسلامی، سینهخیز به دامن نظام برگردند. آن دو تن نیز که تا جایی که ما میدانیم و امیدوارم اشتباه نکرده باشیم، از کمشمار نیروهای پاکدست جمهوری اسلامی بودند، روانۀ «حصر» شدند و هنوز هم شاید برای روز مبادای رژیم و اصلاحطلبان در حصر نگهداری شوند، تا شاید با برپاکردن هیاهویی بهظاهر روشنفکرانه و نمایشهای کمرمق اصلاح دینی و سیاسی، در پناه آن هیاهو به دامن نظام برگردند. اما درونمایۀ بیمار و فاسد ساختار جمهوری اسلامی، ناتوانی خود را در سیمای چندین جنبش ملی دیگر از جمله در سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، و سپس در جنبش «زن، زندگی، آزادی» (مهسا) نشان داد؛ و اکنون در برجستهترین جنبش کنونی یعنی انقلاب ملی ایرانیان که سال ۱۴۰۱ با همان جنبش زن، زندگی، آزادی آغاز شده و اکنون در این گفتار هم به آن خواهیم پرداخت.
با اینکه این بهاصطلاح اصلاحطلبان کوشش کردند تا شاید با پنهان شدن زیر سایۀ خود به مراد برسند و وصل به مادر شوند، اما ساختار فاسد جمهوری اسلامی با نمایش ناتواناییهای بیشتر خود و پیدایش جنبشهای تازه، اصلاحطلبان را که گاه روزنهجویی هم میکردند تا به درون نظام برگردند، تاکنون ناکام گذاشته است. هرچند اینان هنوز ناامید نشده و هر روز با بدگویی از رقیبان سکولار خود و سمپاشی علیه آنان، کوشش میکنند گامی دیگر به پیش بگذارند؛ گامی که البته پسگشتهای بسیار نیز داشته است و باز هم خواهد داشت. شاید این سخن میرحسین در همین روزها خطاب به خامنهای که گفته است: «بازی به پایان رسید! تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید»، نشانِ پاکدستی او در همسنجی با برخی از پیروان او از جمله رئیسجمهوری کنونی است، که همهچیز هست جز رئیسجمهور.
دوم) دانش و تجربۀ اجتماعی این نگارنده به آن اندازه نیست که بتوانم استراتژی و تاکتیک انقلاب کنونی ایران را پیشنهاد دهم یا دربارۀ آن اظهارنظر سودمند و بسندهای داشته باشم. این کار نیازمند هماندیشی همۀ چهرههای سیاسی شایستۀ این نام، و آگاه و آشنا به فلسفۀ سیاسی و روندهای سیاسی روز است؛ چیزی که گرچه هنوز به پاسخی فرجامین در آن نرسیدهایم، اما با توجه به آنکه این روزها دوستان بسیاری خواه ناخواه به این گفتگو پرداختهاند، من هم به سهم خود چند چیز را میتوانم یادآوری کنم.
نخست آنکه در ذهن کمابیش ۸۰ درسد ایرانیان (بهجز سران سپاه و بسیج، اصلاحطلبانِ خواهان بازآفرینی نظام اسلامی با شرکت خودشان، و چپهای از رده خارج شدۀ محور مقاومت چین و روسیه)، نظام اسلامی موجود شکست خورده و کسی به آن باور ندارد. این «باور» که حتی به گفتۀ شخص میرحسین هم «بازی به آخر رسیده است»، میتواند اصلیترین نیروی پیشبرندۀ انقلاب ملی ایران باشد، به شرط آنکه اصلاحطلبان یا چپها نتوانند اثر آن «باور» به انقلاب را به بیراهه کشند. با اینهمه، پنهان نمیتوان ساخت که جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از داراییهای مادی و معنوی خودِ مردم (از جمله توان نظامی کشور که امانتی نزد رژیم بوده) و نیز یاری نیروهای ارتجاعی جهادگرا و سلفی اخوانالمسلمین، و با به خدمت گرفتن بخشی از عوام و لومپنها که در صد سال گذشته معمولاً سرباز روحانیت شیعه بودهاند، ضربۀ سختی به جنبش وارد ساخت. با این ضربه البته جنبش انقلابی اندکی به حالت گیجی فرو رفته که به گمان من، بهزودی از این گیجی بیرون خواهد آمد و نیروی خود را باز خواهد یافت. میتوان گفت که نیروهای میدانی و پیشبرندۀ انقلاب ملی کنونی ایران — بیآنکه بخواهم بر برخی کمبودهای جدی آن بهویژه رقابتها و حسادتهای شخصی نخبگان سرپوش بگذارم — چه از نظر خاستگاه طبقاتی و چه از نظر سواد و آگاهی اجتماعی و جایگاه طبقاتی (که وابسته به طبقۀ پیشرو «میانۀ نوین» یعنی تکنوکراتها، کارگران صنعتی و معلمان هستند)، از آگاهترین و با تجربهترین کادرهای سیاستورزِ پرپیشینه و آموزشدیده، و رزمندهترین نیروی انقلابی و اجتماعی ایران در ۱۵۰ سال گذشتۀ تاریخ مدرن ایران برخوردار است.
به گواهی چشم و گوش، بسیاری از جوانان امروزینِ هوادار انقلاب ملی ایران، از بسیاری نیروهای سیاسی نسل ما در دوران پیش از ۱۳۵۷ که خود را «سیاسی» میخواندیم، دستکم به دلیل شرایط زمانی، آگاهتر و باسوادتر هستند. پروایی ندارم بگویم که سطح فهم سیاسی و اجتماعی بسیاری از جوانان امروز که کنشگر این انقلاب هستند و شوربختانه در همین چند روز گذشته هزاران تن از آنها به دست رژیم جمهوری اسلامی کشته شدند، از بسیاری بهاصطلاح سیاسیون سالهای پیش از انقلاب که باسوادترینشان مارکسیستها بودند، بهتر است؛ اسلامگرایان و ملیمذهبیهای پیرو شریعتی و مجاهدین که هیچ. از نظر شور انقلابی نیز باز هم به گواهی چشم و گوش، اگر نسل ما تنها میتوانست چند ساعتی زیر شلاق مقاومت کند تا همرزمش را لو ندهد (و این البته مهم بود)، در این چند سال پس از جنبش مهسا بهویژه چند روز گذشته در خیابانها، دیدیم که جوانان چگونه در برابر حجاب اجباری ایستادند و در این روزها در چشمِ مرگ دوختند و ابهت آن را شکستند.
برخلاف ادعای برخی گروههای بهاصطلاح دموکراسیخواه که بر انحصارطلبی و خودکامگی خود پردۀ فریب میکشند و ابراز نگرانی میکنند که اگر رضا پهلوی رهبر دوران گذار باشد، احتمالاً نظام را به کانال پادشاهیخواهی خواهد کشاند، این نسلی که امروز ما در جامعه میبینیم، بسیار آگاهتر از آن است که به کسی اجازه دهد جامعه را به بیراهه بکشاند. چنین سخنانی در اصل بازتاب این احساس است که این گروه از افراد بیش از هر چیز خود در جستجوی امتیازهای بیشتر هستند، آمادۀ همکاری با دیگران نیستند و با دستاویزهای ناپسند و لودهوار، رضا پهلوی را «نیمپهلوی»، بیسواد، بیجربزه و مانند آن میخوانند؛ و سرانجام با همۀ این حرفها دیگران را دیکتاتور و لومپن مینامند.
سوم) این روزها پرسمان وحدت اپوزیسیون، تشکیل جبهۀ واحد ضد جمهوری اسلامی، دموکراسی گروهی و شورایی، رهبری فردی و گروهی و مانند آن در گفتگوهای روزانۀ مردم و روشنفکران به فراوانی شنیده میشود، و نگران آیندۀ پس از انقلاب ایران در این زمینه هستند که البته نگرانی درست و بهجایی هم هست. اما دو پرسش اساسی در این زمینه، از سوی دو گروه و با دو ویژگی پیش کشیده میشود که خود بسیار مهم است. نخست اینکه این کسان از این واژگان گرانمایه تنها نام میبرند بیآنکه آن را تعریف کنند، از جعبه بیرون آورند و به دیگران بگویند منظور من از دموکراسی، آزادی، لیبرالیسم، انتخابات و... چنین چیزی است؛ نه اینکه تنها یک واژۀ تعریفنشده را پشتسر هم تکرار کنند.
این پرسش البته ویژۀ امروز نیست و در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ نیز گرچه نه به اندازۀ امروز، از این حرفها زده میشد، اما هیچگاه به فرجام خود نرسید؛ پس از این هم نمیدانیم چه خواهد شد. نکتۀ دیگر آن است که امروز این پرسش از سوی دو گروه اصلی پیش کشیده میشود که شکل کاربرد آن کمی پرسشبرانگیز است. گروه نخست ملیمذهبیها و اصلاحطلبانی هستند که به گواهی تاریخ اسلام در جهان و ایران، باورهای دینی آنان به هیچ شکلی با دموکراسی و حکومت ملی و سکولار و حقوق بشر سازگار نیست، نبوده و نخواهد بود. در جمهوری اسلامی هم هیچیک از مدعیان امروزِ دموکراسی (بهجز شمار اندکی که اکنون در زندانهای جمهوری اسلامی هستند و این روزها بیانیۀ ۱۷ نفره نوشتهاند و برای این نگارنده گرامیاند)، هیچگاه در این زمینه از حکومتی که شریک آن بودند، چیزی نپرسیدند. اگر شک دارید به پیرامون خود نگاه کنید.
دوم مارکسیستها هستند که از «شورا» و آزادی از سرمایهداری هم به فراوانی سخن میگویند. نتیجۀ کار آنها هم در اردوگاه سوسیالیستی آزموده شده، هم در حزبهای قومی و شوراهای کارگری سراسر دنیا، و هم در پیرامون خود ما و بیش از ۶۰ سال تجربۀ عملکرد آنها در ایران. در همین چند ماه گذشته در فیسبوکِ یکی از همینها دیدم که در پاسخ به کسی که نظر او را دربارۀ بهاصطلاح «سلطنتطلبان» پرسیده بود، گفته بود: «هر سلطنتطلبی را هر جا که دیدید، سرش را به سنگ بکوبید». این وضعیت این شک را برمیانگیزد که گویا امروز دعوا بر سر لحاف ملا است؛ یعنی اینکه کسی که ریسک کرده و میخواهد رهبر دوران گذار شود، «از اینها نیست». واژگان دموکراسی، دیکتاتوری، حقوق شهروندی و مانند آن، از پرکاربردترین و گاه تفرقهانگیزترین بهانهگیریها برای این گروه است که این روزها به کار میرود. همچنین، گاه برای نام بردن از حکومت جمهوری اسلامی همچون یک نظام بد، از واژگانی مانند حکومت فاشیستی، حکومت استبدادی یا خودکامه نام میبرند، در حالی که بهترین نامِ زیبندۀ این نظام، همانا «جمهوری اسلامی» است. کسانی مانند رضا پهلوی را نیز به آن متهم میسازند که گویا اگر او رهبر دوران گذار باشد، جامعۀ آیندۀ ایران را به سوی پادشاهی و به گفتۀ آنها سلطنتی خواهد کشاند.
برای کسانی مانند این نگارنده و کل مردم، اصلاً مهم نیست که نظم آینده جمهوری باشد یا پادشاهی، چون هم جمهورِ بد به فراوانی دیدهایم و میبینیم، هم پادشاهیِ خوب. آنچه مهم است آن است که آن نظام سکولار و غیردینی باشد و به همین دلیل چندی پیش من هم در همین سایت، رهبری آقای رضا پهلوی را برای گذار از جمهوری اسلامی پذیرفتهام. پس از این گذار، شکل نظام نیز با نظر مردم تعیین خواهد شد، و هرگونه ابهامآفرینی در این زمینه از سوی هر کس در این روزها، به سود رژیم جمهوری اسلامی و ترفند آن خواهد بود.
■ جناب خراسانی، من به عنوان یک سوسیال دمکرات و معتقد به نظام جمهوری سکولار از شما میپرسم که شما چگونه جناب رضا پهلوی را که یک روز زندان و حصر خانگی نکشیده و با پولهای ملت ایران زندگی مرفهی در امریکا داشته و از همپالکیهای ترامپ و نتانیاهو میباشد را به عنوان رهبری دوران گذار پذیرا هستید اما میر حسین موسوی را که بر سر قول خود ایستاد و حصر را به همدستی با خامنهای و رییس بانک مرکزی شدن و دزدی میلیارد دلاری و فرار به کانادا ترجیح داد را شایسته نمیدانید، حتا زمانی که او از جمهوری اسلامی گذر کرده و خواهان رفراندم برای تعیین نظام آینده است. من با رهبری رضا پهلوی مشکلی ندارم چون ایشان به رفراندم معتقد است. آیا این شرط برای دیگر متحدین و کاندیداها کافی نیست؟
با تشکر، نیما
■ جناب نیمای گرامی.
سپاس از اینکه نوشتار مرا خواندید و یادداشت گذاشتید. در پیوند با نوشتۀ صادقانۀ شما عرض میکنم که من هم مانند شما، خود را یک سوسیال دموکرات و سکولار میدانم، و به اندازۀ کافی هم در ایران زندانی بودهام. اما اکنون هیچ پیوندی میان زندان کشیدن و سوسیال دموکرات بودن یا انقلابی بودن نمیبینم، همانگونه که بسیاری از رهبران نخستین جمهوری اسلامی مانند عسگر اولادی یا لاجوردی یا محسن رضایی و اندکی خامنهای و مانند او هم زندانی بودهاند و هم تنگدست، اما عملکرد امروز و دزدی و غارت آنها را میدانیم. در برابر، تا جایی که من میدانم، میرحسین موسوی در رژیم پیشین و تاپیش از حصر در جمهوری اسلامی، هیچگاه نه زندانی بوده و نه سوسیال دموکزات و سکولار. بلکه به وارون آن، او همواره بر پایبندی به ارزشهای دینی و اسلامی پا فشاری کرده است.
با اینهمه و همانگونه که در نوشتار خود گفتهام، من هنوز شخص او را انسانی پاکدست میدانم، اما از پاکدستی بسیاری از پیروان و اطرافیان اصلاحطلب او آگاهی ندارم. فزون بر آن، نه به گذار واقعی از جمهوری «اسلامی» باور دارم، نه به گذار واقعی بسیاری از ملیمذهبیهای پیرو او که این روزها میداندار برخی عرصهها و مخالف رضا پهلوی هستند. این در حالی است که به گمان من، رضا پهلوی به راستی به یکپارچگی ایران و دولت سکولار باور دار و چون دین را ابزار کار خود نکرده است، من به او بیش از دیگرانی که هنوز به میدان نیامدهاند یا کسانی مانند میرحسین و اصلاح طلبان برای رهبری دوران گذار اعتماد دارم.
دوست گرامی، سوسیال دموکراسی، سکولاریسم و مانند آن البته آرمانهای خوبی هستند، اما هیچیک از آنها هنوز برای بیشتر کنشگران اجتماعی ما به روشنی تعریف و نهادینه نشدهاند و شاید در زندگی شخصی خود هم آن را نشان ندادهاند. همچنین، تا جایی که من میدانم، سوسیال دموکراسی ربطی به جمهوری یا پادشاهی بودن کشورها ندارد بلکه بیشتر با تاریخ و ساختارهای تاریخی و اندیشگی کشورها ربط دارند. ما میتوانیم بسیاری از جمهوریها از جمله روسیه و عراقی لیبی و ایران و .... را با سوئد، انگلستان، هلند و ... همسنجی کنم.
جناب نیما، شاید شما از من بهتر بدانید که بسیاری از انقلابیهای ایران و جهان روزگاری آه نداشتهاند که با ناله سودا کنند، اما اکنون در جرگۀ بزرگترین اولیگارکها و دزدان جهان هستند که شاید از نگر مالی رضا پهلوی را بخرند و آزاد کنند. من نمیدانم رضا پهلوی و پدرش چه مبلغ از پول ملت ایران را که شما میگویید از کشور خارج کردهاند و با آن زندگی میکند و کسی هم تا کنون فهرستی از این ثروت دزدی ندادهاست. اما میدانم همین امروز بسیاری از نزدیکان حکومت اسلامی چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، مبالغ نجومی و بزرگی را از کشور خارج میکنند. هم امروز و هم دیروز پیش از انقلاب ۵۷، یک رئیس بانک یا یک وزیر، میتوانند و میتوانستهاند تا حد ثروت دونالد ترامپ ثروت اندوزی کنند خانواده پهلوی ذرهای از آن هم نیستند. شاید بد نباشد ما در برداشت خود از مفهوم و اندازۀ ثروت و دزدی هم بازنگری کنیم تا شاید بهتر بتوانیم در بارۀ مفهئم دزدی داوری کنیم.
آقای میر حسین موسوی ارزش خود را دارد، اما نه به گذار واقعی از جمهوری اسلامی باور دارد، و نه تاپیش از سرنگونی جمهوری اسلامی رفراندوم شدنی است. یادآوری میکنم که خود رضا پهلوی هم تا پیش از آنکه کارش جدی بشود، از رفراندوم سخن میگفت اما نتیجهای نگرفت. بازهم از شما سپاسگزارم و آرزومند پیروزی انقلاب ملی کنونی هستم، و یاد هممیهنانی را که در این چند سال و چند روز شوم گذشته در این راه جان باختند، گرامی میدارم. پیروز باشیم.
بهرام خراسانی سیزدهم بهمن ۱۴۰۴
پیشگفتار
خشونت بی حد و حصر جمهوری اسلامی، به مسئولیت مستقیم، و تام و تمام خامنهای، نشانهای از استیصال و ضعف در کلِ سیستمِ ساخته و پرداخته خمینی و خامنهای است. هنگامی که خشونت به اوج میرسد، حفظ و حفاظت از شهروندان با استفاده از روشهایی که خشونت را از کار میاندازد و بیاثر میکند، مهمترین کار است. یکی از این روشها، و بخشی از این روشها، مقاومت مدنی است.
انواع مقاومت مدنی
تردیدی ندارم که دانشآموختگان و کارشناسان علوم سیاسی/اجتماعی و کسانی که عمری را در راه مبارزه گذراندهاند، میتوانند انواع مقاومت مدنی [۱] و تطبیق آن با شرایط فعلی ایران را برای شهروندان ایران تشریح کنند و راهنماییهای لازم را ارائه کنند. در کنار اینها و پس از اینها، مایلم که نگاه خود را، به عنوان یک دانشآموخته علوم تجربی/طبیعی، در مورد حداقلها، با شما خوانندگان در میان بگذارم تا اگر آنها را مناسب دانستید، با دیگران، مخصوصا شهروندانی که در داخل ایران زندگی میکنند، در میان بگذارید.
با تکیه به علوم مختلف تجربی/طبیعی، بر این باورم که برای دستیابی به تغییر، احتیاجی به انفجاری بزرگ، ناگهانی و خروشان نیست. البته چنین چیزهایی در طبیعت روی میدهند، اما “قاعده” کلی این نیست. مهبانگ اتفاق افتاده است، خورشیدها منفجر میشوند، سیارهها باهم برخورد میکنند، زلزله پیش میآید، سونامی میشود، کشورها نابود میشوند، سیستمها به فروپاشی میرسند، جوامع به انحطاط میروند، اقتصادها فرومیریزند، قتل صورت میگیرد. آری، پدیدههای فراوانی وجود دارند که انفجاری، بزرگ، ناگهانی و خروشان هستند، اما اینها “قاعده” نیستند. جهان، بعد از مهبانگ اولیه در حال تغییر تدریجی (ولو با سرعت زیاد) است. انفجارهای خورشیدی بخش کوچکی از زندگی یک خورشید است. برخورد سیارهها مربوط به دوره کوتاه پس از تشکیل منظومههاست. قارهها در حرکت دائمی هستند و گاهی (به ندرت) باعث ایجاد زلزله میشوند. ... . قتلها درصد بسیار کوچکی از تمام مرگها هستند.
اکثریتِ نزدیک به مطلقِ هرآنچه که میبینیم ناشی از حرکتهای تدریجی هستند که تعداد عوامل موثر در آن، و برهمکنش آنها باهم، از حد تصور ما بیرون است. متاسفانه به دلایلی که در جای دیگر به آن پرداختهام [۲] یک تصور باطل در ذهن ما جا افتاده که اولویت را به اقدامات بزرگ و انفجاری و ناگهانی و خروشان میدهد.
برای شکستن و تخریب یک ساختمان میتوان از دینامیت استفاده کرد، اما همچنین میتوان با وارد کردن ضربههای کوچک و مداوم به هر نقطهای از ساختمان به تدریج آن را فروریزاند. اگر هزاران هزار ضربهٔ چکشِ کوچکی بر “یک نقطه” از ساختمانی وارد آید، به تدریج دیوار ساختمان ترک میخورد، سوراخ میشود و فرومیریزد و کل ساختمان را فرومیریزاند. اما اگر هزاران هزار ضربهٔ چکش کوچک را بر “هزاران نقطه” وارد کنیم، ساختمان آسیب میبیند، اما ممکن است فرو نریزد. خوب است به یاد بیاوریم که یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد. اما برای افزایش سرعت حرکت و ایجاد شتاب، جهتِ نیرو باید ثابت باشد. این را بیش از ۳۰۰ سال پیش نیوتن برای ما روشن کرده بود. خوب است به خودمان یادآوری کنیم که برای تخریب هر سیستمی، انتخاب “نقطه فشار” مهم است، اما مهمتر این است که به “یک نقطه” به صورت مداوم فشار آورد. در فرگشت بیولوژیک هم پدیده مشابهی وجود دارد. اگر فشارهای گزینشی (از طریق انتخاب طبیعی) طی نسلهای متمادی، در یک جهت باقی بمانند، میتوانند به پیدایش گونههای تازهای بیانجامند (مانند پیدایش انسان، شامپانزه و گوریل از یک جمعیت اجدادی مشترک). اما اگر فشارهای گزینشی در جهتهای مختلف عمل کنند، هیچ اتفاقی نمیافتد (مانند کوسهها که چهارصد میلیون سال است که تغییر زیادی نکردهاند).
مایل نیستم با ارائه مثالهای بیشتر از زمینههای مختلف این بحث را به درازا بکشانم. هر یک از خوانندگان این نوشتار میتوانند دهها مثال در این زمینه را به خاطر بیاورد، چیزی مشابه قطرههای آب که سنگ را سوراخ میکنند.
مقاومت مدنی در ایرانِ امروز
در یک نکته نمیتوانم تردید کنم و آن این است که همه شهروندان ایران، و حتی طرفداران سفت و سخت رژیم و معتقدان به اصل ولایت فقیه، به خرابی اوضاع اقتصادی اذعان دارند. تا آنجا که من میبینم، بر سر هیچ موضوعی آن قدر توافق عمومی وجود ندارد که بر سرِ این مسئله. بنابراین این مناسبترین نقطهای است که باید از آن برای فشار بر تمامیت جمهوری اسلامی استفاده کرد.
نکته بعدی چگونگی وارد کردن فشار است که بهتر است با دقت مورد بررسی قرار بگیرد.
۱/ اصل اول مقاومت مدنی این است که شهروندان بدون پرداخت هیچ بهایی (یا کمترین بها) بیشترین فشار را بر ساختار جمهوری اسلامی وارد آورند و به آن “ضربه” بزنند. بسیار مهم است که بهای مقاومت مدنی آن قدر پایین باشد، که تعدادِ هر چه بیشتری از شهروندان به آن روی آورند. مشارکتِ بیشترِ شهروندان، به پایین آوردن بهایی که هر یک نفر از شهروندان میپردازد، میانجامد. هر شهروند بهتر است در درجه اول به فکر سلامتی خود و نزدیکانش باشد و از خطر کردن بپرهیزد. در مقاومت مدنی، استقامت طولانی و خسته نشدن مهم است. در مقابل، عوامل جمهوری اسلامی را خسته کنید.
۲/ برای ابراز مقاومت مدنی احتیاجی به تظاهرات خیابانی نیست. تظاهرات خیابانی یکی از آخرین کارهایی است که میتواند در نظر گفته شود. نکته مهم در مقاومت مدنی صراحت و شجاعت سخن گفتن درباره اوضاع نابسامان اقتصادی و “ناتوانی / بی کفایتی / بی لیاقتی مسئولان جمهوری اسلامی” در حل مشکلات اقتصادی است. هر کس که در ساختار جمهوری اسلامی مقام بالاتری دارد، مسئولیت بیشتری در ایجاد مشکلات اقتصادی دارد. خامنهای به عنوان بالاترین مقام، بالاترین مسئولیت را دارد، و عجز او در حل مشکلات نشان از این دارد که او ناتوانتر، بیکفایتتر و بیلیاقتتر از دیگران است. بهتر است پیام “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آن” نقل همهٔ محافل و گفتگوی همهٔ شهروندان باشد.
۳/ در مقاومت مدنی، شهروندان احتیاجی ندارند به توضیح مکانیسمها و علتهای “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان جمهوری اسلامی” بپردازند. اینها بحثهای کارشناسی است. آن چیزی که برای یک شهروند ملموس است کمبود کالا، تورم، کاهش ارزش پول ملی، و این جور چیزهاست. خوشبختانه در ایران (و در خارج ایران) تعداد زیادی کارشناسان اقتصادی وجود دارند که این بحث را واشکافی کنند. شهروندان بهتر است وارد جدل با طرفداران جمهوری اسلامی نشوند. فقط به کارشناسان ارجاع بدهند.
۴/ زبانِ تند و تیز، بدگویی، فحاشی، برچسبزنی، رفتار عصبی، ...، و خشونت ابزار سرکوب است که مسئولان جمهوری اسلامی، مخصوصا خامنهای، اژهای و سرداران سپاه به فراوانی آنها را به کار میگیرند. مقاومت مدنی هیچ نیازی به استفاده از این ابزارها ندارد. ابزار مقاومت مدنی، رواداری و همکاری است.
۵/ ثبت جنایات جمهوری اسلامی، نه برای انتقامجویی، بلکه برای استفاده در دادگاههای کشف حقیقت، ضروری است. هر شهروندی میتواند، با رعایت احتیاطهای امنیتی، به نگهداری اسناد جنایات در محلی امن، اقدام کند تا در اولین فرصت اسناد را به خارج کشور بفرستد و یا در فردای جمهوری اسلامی به دادگاههای عادل و صالح تحویل دهد.
چکیده
۱/ در راه مقاومت مدنی، در درجه اول به سلامتی خود و نزدیکانتان فکر کنید؛
۲/ مشکلات اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آنها را در هر جا و همه جا بیان کنید؛
۳/ در بیان مشکلات از وارد شدن به بحثهای کارشناسی خودداری کنید؛
۴/ از زبان تند و تیز و خشنی که مسئولان جمهوری اسلامی استفاده میکنند، بپرهیزید؛
۵/ از ثبت جنایات جمهوری اسلامی غافل نباشید.
با احترام
حسین جرجانی
بهمن ۱۴۰۴
hosseinjorjani2@gmail.com
———————
[۱] مقاومت مدنی، مجموعهای از فعالیتهای اجتماعیِ خشونتپرهیز، برای فشار به صاحبان قدرت (شامل حکومتها) است که توسط شهروندان، و به منظور انتقال قدرت به شهروندان، به کار گرفته میشود. این فعالیتها میتوانند فردی یا جمعی، پراکنده یا منسجم، بدون رهبری یا با رهبری، با هدفی نامشخص یا مشخص، باشند. نمونههای آن در تاریخ ۵۰ سالِ اخیر ایران فراوان است. نمونههای کوچک از مقاومی مدنی معمولا در تاریخنگاریها فراموش میشوند. اما مقاومت مدنی بخش بزرگی از فعالیتهای اجتماعی ایرانیان از زمان مشروطیت به این سو را شامل میشود. نمونههای بزرگ در جهان با نام بزرگان مقاومت مدنی گره خودهاند، مانند گاندی در هند، مصدق در ایران، مارتین لوتر کینگ در ایالات متحده، لخ والسا و جنبش همبستگی در لهستان، واسلاو هاول در چکسلاواکی، بخشهای بزرگی از بهار عربی، و جنبش “رای من کو” در ایران، بخشهای بزرگی از جنبش “زن، زندگی، آزادی”، و یکی از موفقترین آنها فعالیتهای شجاعانه، جسورانه و بسیار موفق زنان ایرانی در جنبش “پوشش اختیاری” در ایران پس از جنبش “زن، زندگی، آزادی” است.
■ آقای جرجانی عزیز میشود: عدم پرداخت قبضهای برق و گاز و آب، تحریم رفتن به مدارس و دانشگاه که الان تحت اشغال حکومت است، کشیدن پول از حسابهای بانکی و خرید ارز و طلا و...، کم کاری در تولید شرکتها و موسسات وابسته به حکومت و سپاه، حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابان ها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباس هایی با رنگ شاد، انجام ورزش های دسته جمعی در پارکها و مکان های مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط، را هم به فهرست شما اضافه کرد؟
با احترام سالاری
■ جناب سالاری گرامی،
بین “حداقل مقاومت مدنی” که هر شهروندی بتواند به راحتی آن را انجام دهد و “اقدامات موثرترِ مقاومت مدنی” که برخی شهروندان خود را ناتوان از انجام آن ببینند، تفاوت وجود دارد. مطلب کوتاه من به “حداقلها” میپردازد و هدف آن روشن نگاه داشته شعلهٔ مقاومت مدنی و تضمین ادامهٔ آن در پسزمینهٔ سرکوب وحشتناک و وحشیانهٔ هفتههای اخیر است. برخی از پیشنهادات شما، مانند “حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابانها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباسهایی با رنگ شاد، انجام ورزشهای دسته جمعی در پارکها و مکانهای مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط” به راستی پیشنهادهای خوبی هستند که هم حداقلی هستند (برای کسی ایجاد خطر نمیکنند) و هم موثرتر از پیشنهادهای من. خوشحالم که شما نقص مقاله مرا را دیدید و آن را گوشزد کردید. به امید آنکه فردای دموکراتیک ایران هر چه زودتر فرارسد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. مقاله کوتاه شما بسیاری نکات اساسی و پایهای را مطرح میکرد که جا دارد در مورد تکتک آنها به تفصیل سخن گفت. در این کامنت کوتاه به محدودیتهای نیروهای کوچک اشاره میکنم. نوشتهاید: “یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد”. اما توجه داریم که یک صندوق بزرگ را با نیروی کوچک مداوم نمیشود روی زمین کشید و به حرکت درآورد. نیرو باید آنقدر بزرگ باشد تا بتواند بر مقاومت اصطکاک صندوق با زمین غلبه کند. خودتان استاد هستید و میدانید که پس از تغییرات جزئی در تز و آنتیتز، نوبت سنتز میرسد که چه بسا ناگهانی اتفاق بیفتد.(در رفرانس شما مقاله ۳۸ صفحهای در مورد دیالکتیک را دیدم. چه خوب بود اگر متن فارسی هم داشت). الغرض، من مشکل را جای دیگری میبینم و لازم است در مورد آن نیز فکری بکنیم: مشکل ما در مبارزه فعلی این است که افکار و نظرات گوناگونی داریم و هنگامی که لازم است متحد شویم، دچار تشتت و تفرقه و سرگردانی میشویم. الان سیستم فکری بخشی از مردم ایران (عمدتا روشنفکران) اینطور است که اختلافشان با آمریکا و اسرائیل، بیشتر از اختلافشان با ج.ا. است. این یک مسئله مربوط به شناخت است، نه روش مبارزه. برگردم به موضوع مقاله شما. منظور اینکه، بخش مهمی از مقاومت مدنی، این است که بشود به نظرات مشابه یا نزدیک به هم دست یافت، تا بشود بر اساس آن عمل مشترک انجام داد. چطور میشود نظرات و عقاید را به یکدیگر نزدیکتر کرد؟
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ رضا قنبری گرامی،
مقاله دیالکتیک یک مقاله ۳ قسمتی است: [درباره دیالکتیک (۱): دیالکتیک چیست]، [درباره دیالکتیک (۲): بازبینی دیالکتیک] و [دربارۀ دیالکتیک (۳): جایگزینهایی برای دیالکتیک]. هر سه قسمت به فارسی در همان سایتی که در بالا به آن اشاره شد وجود دارد، اول نسخه انگلیسی دیده میشود و بعد نسخه فارسی.
در مورد مشکل اصلی که شما مطرح میکنید، من با “یک” اتحاد مخالفت دارم. نظر من این است که در درجه اول باید به ایجاد بلوکها/احزاب پرداخت. مثلا سوسیالدموکراتها با هم به یک انسجام نسبی برسند، کمونیستها باهم، لیبرالدموکراتها باهم، محافظهکاران با هم، و غیره. بعد از آنکه هر گروهی به یک انسجام نسبی رسید، نمایندگان خود را برای ایجاد ائتلاف با دیگر گروهها انتخاب کنند و کار ائتلاف عمومی را پیش ببرند. تعداد این بلوکها/احزاب هم نباید از ۵ یا ۶ گروه بیشتر بشود. مگر در کشورهای دیگر که دموکراسیهای باثباتی دارند، چند بلوک/حزب وجود دارد.
تصورش را بکنید که در حالحاضر دهها و بلکه صدها گروه سوسیال دموکرات وجود دارد که با هم گفتگو نمیکنند. بعد یکی از اینها وارد مذاکره با رضا پهلوی میشود. اگر مذاکره خوب است، بهتر است اول آن را با دیگر سوسیالدموکراتها انجام داد. “چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام”. همین استدلال را در مورد دیگر گروهها میتوان به کار برد. مشروطهخواهان بدون اینکه انسجام داخلی داشته باشند، با سلطنتطلبان وارد اتحاد میشوند.
از نظر من، “طولانیترین راه بین دو نقطه، میانبُر” است. ما نمیتوانیم کمکاریها و اشتباهات گذشته خودمان را دفعتا و با یک میانبُر جبران کنیم. حرکتهای کوچک، جامعه محور، مدنی که در جامعه “نشت” کند و دستاوردهای غیرقابل بازگیری داشته باشد، چارهٔ کار است. اگر از اشتباهات گذشته پرهیز کنیم، لازم نیست که مسیر حرکتهای کوچک، کُند باشد.
خلاصه کنم، برای من اولویت در این است که نیروهای سوسیالدموکرات به انسجام نسبی برسند تا بتوانند جامعه را به نحو موثرتری با راهنماییهای خود به سمت آیندهای روشنتر پیش ببرند. ائتلاف با دیگر جمهوریخواهان در مرحله بعد قرار دارد.
یک اشارهای هم به جمهوریخواهی بکنم. از نظر من جمهوریخواهی مفهوم روشنی نیست و در بهترین حالت به تحولی دموکراتیک اشاره دارد، اما چشمانداز اقتصادی و مدیریتی روشنی پیش پای مردم نمیگذارد. سوسیال دموکراسی، هر دو کار را انجام میدهد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. ممنونم بابت پاسخ شما. جزوات دیالکتیک را میخوانم و بعدا سر فرصت حتمأ تماس میگیرم. عجالتا عرض کنم که نظرات شما را کاملأ میفهمم و قبول دارم: اینکه سوسیال دموکراتها ابتدا با هم به انسجام نسبی برسند، و تعداد بلوکها بیش از ۵ یا ۶ تا نباشد و غیره. این نشان میدهد که در این مسائل، تفکر و ژرفاندیشی زیادی داشتهاید. من هم از همان زاویه نگاه میکنم و متأسفانه در انتهای خط به این نتیجه میرسم که “در عمل نهایی” این راهحلها جواب نمیدهند. با تلخی به این فرمول میرسم که “با حکومت توتالیتر نمیشود تا نهایت با روش دمکراتیک مبارزه کرد”! البته با روش دمکراتیک میشود “زمینهسازی” کرد، که روش آن را شما و نیز آقای سالاری به روشنی نشان دادهاید.
نظرم را روشنتر بنویسم: برای از پا درآوردن یک حکومت توتالیتر، ضربه آخر را فقط به شکل غیر دمکراتیک میتوان وارد آورد. پس از فرو ریزی حکومت توتالیتر، باید نیروهای دمکرات (بر اساس زمینهسازی قبلی) بتوانند جریان امور را به جلو هدایت کنند.
با ارادت فراوان. رضا قنبری
ترجمه: مهدی فیروزی
فدرالیسم را اغلب راهکاری مبتنی بر قانون اساسی برای جوامع متکثرِ برآمده از دیکتاتوری میدانند. در بحثهای مربوط به مرحلهٔ گذار سیاسی در ایران، فدرالیسم را چهارچوبی برای حفاظت از حقوق اقلیتها و جلوگیری از بازگشت اقتدارگراییِ متمرکز به کار میگیرند. مقالهٔ حاضر میگوید چنین رویکردهایی باید میان تمرکززدایی (که میتواند دموکراسی را تعمیق ببخشد)، و فدرالیسم قومیتی-سرزمینی تمایز قائل شوند. این شکل پُرریسک از فدرالیسم معمولاً در دوران گذار از اقتدارگرایی اتخاذ میشود. در این الگو، واحدهای تشکیلدهنده با جغرافیای قومی یا فرقهای منطبق هستند. این مقاله با مرور نمونههای تطبیقیِ پس از سال ۱۹۴۵ در آفریقا، اروپا و خاورمیانه، نشان میدهد که فدرالیسمِ دوران گذار که بر پایهٔ سرزمینهای هویتی سازماندهی میشود، اغلب به نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب، تشویق کارآفرینی جداییطلبانه، و جلب حمایت خارجی میانجامد، و بدینترتیب احتمال درگیری داخلی، تجزیه یا ازدسترفتن سرزمین را افزایش میدهد. نتیجه اینکه ایران باید نظمی یکپارچه مبتنی بر قانون اساسی را دنبال کند که با تمرکززدایی عمیق، حقوق تضمینپذیر اقلیتها، و حکمرانی مشارکتیِ چندمرکزی مبتنی بر اخلاق مدنی و سنت ایرانیِ «مِهر» همراه باشد.
چرا فدرالیسم به یکی از گزینههای مطرح برای ایران تبدیل شده است
با نزدیکشدنِ ایران به دورهٔ محتمل گذار از جمهوری اسلامی، چگونگیِ طراحی قانون اساسی به محور اصلیِ گفتمان سیاسی تبدیل شده است. در این میان، فدرالیسم جایگاهی ویژه دارد. طرفداران این الگو میگویند فدرالیسم هم تضمینی دموکراتیک برای اقلیتهاست، و هم مانعی ساختاری در برابر تمرکزگرایی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. چنین استدلالی جذاب است. دولت مدرن ایران در بسیاری از دورهها تفاوت فرهنگی را با ناامنی همسان پنداشته است، و تمرکز سیاسی بارها با عنوانِ بقای ملّی توجیه شده است.
با این حال، شکل قانون اساسی را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ جذابیت هنجاری آن ارزیابی کرد. مرحلهٔ گذار دورهٔ عادی سیاسی نیست. این دوران معمولاً با ضعف مشروعیت، نامعلومیِ اقتدار قهری، و رقابت شدید نخبگان همراه است. پژوهشهای مربوط به تثبیت دموکراسی تأکید میکنند که خطر موجود در چنین مقاطعی فقط بازگشت اقتدارگرایی نیست، بلکه فروپاشی دولت نیز هست. (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
ازاینرو، در بحث ایران باید روشن شود که دقیقاً چه نوعی از فدرالیسم پیشنهاد میشود. همهٔ انواع فدرالیسم یکسان نیستند. یک فدراسیون دموکراتیکِ باثبات که در نتیجهٔ مذاکراتی طولانی شکل گرفته است، از بنیان با سازوکار فدرالی که در دوران گذار تحمیل میشود، و بر پایهٔ سرزمینهای قومی یا فرقهای سازمان مییابد تفاوت دارد. تمرکز این مقاله بر همین گونهٔ خاص و پُرریسک است که میتوان آن را «فدرالیسمِ انتقالیِ مبتنی بر قومیت» نامید. در اینجا مقصود چهارچوبهای فدرالی است که در بسترهای پَساقتدارگرا پذیرفته میشوند؛ جایی که مشروعیت منطقهای با هویت جمعی گره میخورد، و خودمختاری بهمنزلهٔ گامی در جهت حاکمیت مستقل تفسیر میشود.
مدعای طرحشده در اینجا آن نیست که تمرکززُدایی نامطلوب است. برعکس، تمرکززداییِ سیاسی و حکمرانی محلیِ مشارکتی از ارکان نوسازی دموکراتیک هستند. استدلال این است که در بسترهای چندقومیتیِ پَساقتدارگرا، بهویژه در شرایط آسیبپذیری ژئوپولیتیکی، فدرالیسازی بر مبنای سرزمینهای هویتی غالباً به سازوکاری تشدیدکننده تبدیل میشود که احتمال تجزیه، درگیری داخلی، یا بیثباتیِ پایدار را افزایش میدهد (سوبرو، ۲۰۰۱؛ سانی، ۱۹۹۳).
تمرکززدایی در برابر فدرالیسم قومیتی-سرزمینی
یکی از ضعفهای اساسی در بحثهای اخیر دربارهٔ ایران، آشفتگی مفهومی است. بیشترِ حامیان فدرالیسم، آن را توزیع قدرت خارج از تهران معنی میکنند. اما در حقیقت، تمرکززدایی و فدرالیسم یکسان نیستند.
تمرکززدایی میتواند اداری یا سیاسی، و شامل توانمندسازی شوراهای محلی، واگذاری اجرای خدمات عمومی، اعطای اختیارات بودجه به شهرداریها، و ایجاد شفافیت و پاسخگویی از سطوح پایه باشد. اما هیچیک از این موارد مستلزم تقسیم حاکمیت نیست.
در مقابل، فدرالیسم بهمعنای تقسیم اختیارات میان دولت ملّی و دولتهای زیرمجموعهاش است. چنین تقسیماتی در دموکراسیهای باثبات با سطح بالای اعتماد نهادی از طریق فرهنگ سیاسیِ جاافتاده، مذاکره و البته دادگاههای مرتبط مدیریت میشوند. اما فدرالیسم در دوران گذار ممکن است به شکلگیری کانونهای رقیب مشروعیت بینجامد. وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی همپوشانی پیدا میکند، منطقه دیگر صرفاً یک واحد اداری نیست، بلکه میتواند به میهنی سیاسی بدل شود که ادعایی بالقوه نسبت به حاکمیت مستقل در خود دارد. در چنین شرایطی، فدرالیسم فقط اختیارات را توزیع نمیکند، بلکه شمار مدعیان بالقوهٔ ملّتگرایی را افزایش میدهد.
پژوهشگران حوزهٔ شکلگیری دولت و دموکراتیزاسیون بارها هشدار دادهاند که وقتی گذار در غیاب مشروعیت تثبیتشده رخ میدهد، طراحی قانون اساسی باید عدم قطعیت را کاهش بدهد، نه اینکه تشدیدش کند. تقسیم حاکمیت در دوران گذار رقابت سیاسی را به تعارضی وجودی تبدیل میکند (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
سازوکار علّی: چرا فدرالیسم انتقالیِ مبتنی بر قومیت غالباً به تشدید تعارض میانجامد
فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار معمولاً از طریق مجموعهٔ سازوکارهایی تکرارشونده به بیثباتی میانجامد. این سازوکارها در همهٔ موارد فعال نمیشوند، اما بهاندازهای پُرتکرار هستند که در حکومتهایی با آسیبپذیری بالا، احتیاط را ضروری میسازند.
۱. مشروعیت دوگانه و تکثیر ادعاهای حاکمیت
در دوران گذار، مشروعیت محل مناقشه است. اگر مناطق فدرالِ مبتنی بر هویت از اختیارات مندرج در قانون اساسی برخوردار شوند، میتوانند به کانونهای جایگزین مشروعیت تبدیل شوند. در این وضعیت، حاکمیت ملّی با حاکمیت منطقهای به چالش کشیده میشود. حاصل کار، تعارضی ساختاری در اقتدارست که دادگاهها و هنجارهای تثبیتشده توان مهار آن را ندارند (سانی، ۱۹۹۳).
۲. پیشیگرفتن قومیتی و بسیج دائمی
وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی منطبق میشوند، رقابت سیاسی غالباً به پیشیگرفتنِ قومیتی تبدیل میشود. رهبران از طریق تشدید روایتهای مبتنی بر احساس ستم و بیعدالتی، و با برچسب خیانت بر سازش، امتیاز سیاسی کسب میکنند. این جابهجایی، امکان شکلگیری هویت مدنیِ مشترک را تضعیف، و قطبیشدن سیاسی را عمیقتر میکند (سوبرو، ۲۰۰۱).
۳. معمای امنیتی و نظامیشدن مناطق
در شرایط نامطمئن، نخبگان منطقهای از سلطه یا سرکوب مرکزی، و نخبگان مرکزی از جداییطلبی هراس دارند. واکنش هر دو طرف، آمادگی دفاعی است که از سوی طرف مقابل بهمنزلهٔ اقدام تهاجمی تفسیر میشود. پیامد چنین رویکردی شکلگیریِ تنگنایی امنیتی است، پدیدهای که بارها با خشونت در دوران گذار و فروپاشی حکومت همراه بوده است (لینز و استپان، ۱۹۹۶).
۴. ظرفیت شبهدولتی از طریق کنترل مالی و سرزمینی
اگر مناطق فدرال به منابع، بنادر، درآمدهای مرزی یا کریدورهای راهبردی دسترسی پیدا کنند، خودمختاری به استقلالِ عملی تبدیل میشود. در این حالت، حکمرانی بدون نیاز به رضایت دولت ملّی امکانپذیر میشود.
۵. حمایت خارجی و بهرهبرداری ژئوپولیتیکی
واحدهای قومیتی-سرزمینی در مناطق مرزی غالباً شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی و همبستگیهای نمادین دارند که زمینهٔ حمایت خارجی را فراهم میکند. دولتهای بیرونی از شکافهای داخلی بهرهبرداری، و از کارآفرینان منطقهای پشتیبانی میکنند. این روند نهتنها تعارض را تشدید، بلکه آن را بینالمللی میسازد.
پنج سازوکار مذکور در مجموع مسیری تشدیدکننده ایجاد میکنند. در چنین بسترهایی، فدرالیسم کمتر به چهارچوبی برای شمول، و بیشتر به ساختاری مبتنی بر قانون اساسی تبدیل میشود که دقیقاً در زمانی که نهادهای ملّی کمترین توان را برای مهار نیروهای گریز از مرکز دارند، همان نیروها را تقویت میکند.
درسهایی از نمونههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵
اتیوپی: قانونمندیِ قومیت بهعنوان اقتدار سرزمینی
قانون اساسیِ ۱۹۹۵ اتیوپی یکی از نمونههای شاخص فدرالیسم قومی بهشمار میرود. این قانون، حکمرانی منطقهای را بر پایهٔ خطوط قومی-زبانی سازمان داد، و حق جدایی را هم به رسمیت شناخت. پژوهشگران استدلال کردهاند که این چهارچوب، ادعاهای حاکمیت قومی را نهادینه، و مشوقهای سیاسی گریز از مرکز را، بهویژه در دورههای بحران ملّی، تقویت کرد (آبینک، ۲۰۱۱؛ کلافام، ۲۰۱۷). جنگهای داخلیِ بعدی و گسست سیاسی نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی نقش شتابدهندهٔ تعارض را در حکومتهای شکننده ایفا مینماید، بهخصوص وقتی نخبگان، قومیت را به سلاح سیاسی تبدیل میکنند.
نیجریه: هویت منطقهای و جدایی بیافرا
ساختار فدرالِ اولیهٔ نیجریه در دوران پَسااستعمار، متکی بر بلوکهای نیرومند منطقهایِ همسو با هویتهای جمعی بود. تلاش منطقهٔ شرقی برای جدایی تحت عنوان کشور بیافرا، به جنگ داخلیِ فاجعهباری انجامید. تحلیلهای دانشگاهی، سیاست هویت منطقهای و ساختار فدرال را از آن دسته شرایط کلیدی میدانند که جدایی را هم قابل تصور و هم قابل اجرا ساخت (سوبرو، ۲۰۰۱؛ گاو، ۲۰۱۵). تجربهٔ نیجریه حاکی از آن است که خودمختاری سرزمینیِ منطبق با هویت میتواند رقابت سیاسی را به خروج سرزمینی تبدیل نماید.
سودان: خودمختاری که به تجزیه انجامید
تاریخ معاصر سودان شامل تلاشهای مکرر برای آشتیدادنِ تکثر اجتماعی از طریق چهارچوبهای خودمختاری است. با این حال، خودمختاری به شکلگیری جامعهٔ سیاسیِ مدنیِ مشترک منجر نشد. در عوض، جنگهای داخلیِ طولانی سرانجام به جدایی انجامید. مطالعات دربارهٔ سودان بر ناکامی در یکپارچگی ملّی و تعامل سیاست هویت با ضعف نهادی تأکید دارند، عواملی که نهایتاً به گسست انجامیدند (جانسون، ۲۰۰۳؛ یانگ، ۲۰۱۲). تجربهٔ سودان نشان میدهد که خودمختاری بدون اعتماد، شهروندی برابر، و حقوق قابل اجرا میتواند بهجای تقویت وحدت، به مرحلهای میانی در مسیر جدایی تبدیل شود.
یوگسلاوی: جمهوریها بهمثابه ملّتهای در انتظار
جمهوریهای فدرال در یوگسلاوی صرفاً تقسیمات اداری نبودند، بلکه سرزمینهای هویتیِ مبتنی بر قانون اساسی با نهادهای قدرتمند به شمار میرفتند. با تضعیف قدرت دولت مرکزی، مرزها به مبنایی برای طرح ادعای حاکمیت و جداییِ خشونتآمیز تبدیل شد. پژوهشگران تأکید میکنند که گسست سیاسی از مسیرهایی نهادی پیش رفت که خودِ طراحی فدرال ایجاد کرده بود (سانی، ۱۹۹۳؛ بیبر، ۲۰۰۶). این مورد از قابل توجهترین نمونههای پس از جنگ است که نشان میدهد گاهی اوقات واحدهای فدرالِ قومیتی-سرزمینی در دورهٔ بحران به موتور فروپاشی دولت تبدیل میشوند.
عراق: خودمختاری منطقهای و منطق همهپرسی
قانون اساسی عراق پس از ۲۰۰۳ خودمختاری گستردهای به مناطق، بهویژه اقلیم کردستان عراق، اعطا کرد. تحلیلگران بر این باورند که این سطح از خودمختاری به شکلگیری نهادهای پایدارِ شبهدولتی انجامید و مسیری مستقیم بهسوی مطالبهٔ استقلال فراهم کرد. همهپرسی سال ۲۰۱۷ نشان داد که خودمختاری فدرال ممکن است در شرایط مناقشه بر سر مشروعیت ملّی، به ابزاری برای طرح ادعای حاکمیت تبدیل شود (داج، ۲۰۱۲).
چکسلواکی: جدایی مسالمتآمیز که مسیر خروج را تأیید میکند
چکسلواکی اغلب بهعنوان نمونهٔ نقض مطرح میشود، زیرا فروپاشی آن مسالمتآمیز بود. با این حال، این مورد هم از ادعایی محوری پشتیبانی میکند مبنی بر اینکه فدراسیونها در صورت شکست اجماع ملّی میتوانند مسیرهای خروج ایجاد کنند. واگرایی اقتصادی و سیاسی میان نخبگان چک و اسلواک، حفظ هویت مدنیِ واحد را دشوار ساخت. وجود سازوکار نهادیِ جدا، امکان گسستِ توافقی را فراهم نمود (موسیل، ۱۹۹۵). البته جداییِ مسالمتآمیز جنگ داخلی نیست، اما همچنان جدایی به شمار میرود.
زمینهٔ ایران: چرا فدرالیسم قومیتی-سرزمینی برای ایران پُرخطر است
ایران دولت-تمدنِ پیوستهٔ تاریخی با تکثر عمیق اجتماعی است. تنوع قومی و زبانیِ آن مسئلهای نیست که بخواهیم حذف کنیم، بلکه واقعیتی اجتماعی است که باید از آن محافظت نمود. پرسش محوری، طراحی نهادی است.
چند عامل، فدرالیسازیِ مبتنی بر هویت را در دوران گذار برای ایران پُرریسک میسازد.
نخست اینکه بسیاری از جمعیتهای اقلیتی ساکن مناطق مرزی هستند، و شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی دارند. چنین شبکههایی در محیط انتقالیِ تضعیفشده به مجراهایی برای تأمین مالی خارجی، انتقال سلاح، و پشتیبانی سیاسی تبدیل میشوند.
دوم، گذار ایران به احتمال زیاد تحت فشار ژئوپولیتیکی رخ خواهد داد. قدرتهای منطقهای و رقبای جهانی بیطرف نخواهند ماند. هرگونه رویهای در قانون اساسی که سرزمینهای هویتیِ نیمهحاکمیتی ایجاد کند، از سوی بازیگران خارجیِ جویای نفوذ یا اهرم سرزمینی مورد بهرهبرداری قرار خواهد گرفت.
سوم، جمهوری اسلامی مشروعیت نهادی را فرسوده و تهی کرده است. گذارِ پس از رژیم بلافاصله به شکلگیری دادگاههای نیرومند، نهادهای امنیتیِ منسجم، یا اقتدار اداریِ مورد اعتماد نخواهد انجامید. در چنین وضعیت شکنندهای، تقسیم حاکمیت میتواند بهجای آنکه مجرای شمول باشد، به مولّد تعارض تبدیل شود.
به همهٔ این دلایل، ساختار فدرالِ منطبق با هویت در ایران به احتمال زیاد همان الگویی را ایجاد خواهد کرد که در نمونههای متعدد پس از ۱۹۴۵ مشاهده شده است. چنین الگویی عبارت از نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب و ایجاد مشوقهای پایدار برای خروج است، و راه را برای ازدسترفتنِ بازگشتناپذیرِ سرزمین میگشاید.
استدلال فدرالیستی و پاسخی ضروری
مسلماً هر مقالهٔ جامعی باید استدلال فدرالیستی را در نیرومندترین صورت آن مورد توجه قرار بدهد. مدافعان فدرالیسم معمولاً میگویند این الگو از اقلیتها حفاظت میکند، قدرت را توزیع مینماید، و مانع دیکتاتوری میشود. هر سه هدف موجه هستند، اما هیچیک مستلزم فدرالیسازیِ قومیتی-سرزمینی نیست.
حفاظت از اقلیتها تابعِ حقوقِ قابل اجرا، نمایندگی منصفانه، توسعهٔ متوازن، و حاکمیت قانون است. این هدف مستلزم حاکمیت سرزمینیِ مبتنی بر هویت نیست. حتی در مواردی، خودمختاریِ هویتی-سرزمینی حمایت از اقلیتها درون همان مناطق را تضعیف میکند، زیرا به اکثریتهای محلی امکان میدهد شکلهایی تازه از محرومسازی ایجاد کنند.
جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی مستلزم سازوکارهای مهار قدرت، استقلال قضایی، تکثر مدنی، و حکمرانی محلیِ نیرومند است، نه تقسیم حاکمیت. تاریخ نشان میدهد اقتدارگرایی در نظامهای فدرال و همینطور دولتهای یکپارچه پدیدار میشود.
در نهایت، کاهش تعارض بیش از آنکه به برچسبهای قانون اساسی وابسته باشد، به این بستگی دارد که نهادها مشوق همکاری ایجاد کنند یا مشوق خروج. فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار غالباً مشوقهای خروج را تقویت میکند.
بنابراین، انتخاب پیشِ رو میان استبداد و فدرالیسم نیست؛ بلکه انتخابی عمیقتر میان نظم قانون اساسیِ مدنی است که تکثر را از طریق شهروندی برابر پاس میدارد، و طراحی هویتی-سرزمینی که در دورهٔ آسیبپذیری، خطر گسست و تکهتکهشدن را افزایش میدهد.
جایگزینی امنتر: حاکمیت یکپارچه با تمرکززدایی عمیق
ایران به الگویی بر اساس قانون اساسی نیاز دارد که سه هدفِ جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی، حفاظت از حقوق اقلیتها، و حفظ یکپارچگی سرزمینی را همزمان محقق کند.
امنترین معماری برای کشوری با این ویژگیها، جمهوریِ یکپارچه همراه با تمرکززدایی عمیق است. این الگو شامل موارد زیر میشود:
۱. شوراهای محلیِ منتخب در سطح شهر و شهرستان
۲. ادارههای استانیِ نیرومند با اختیارات بودجهای، اما بدون جایگاه حاکمیتی
۳. بودجهریزی مشارکتی و انتقالات مالیِ شفاف
۴. دادگاه قانون اساسیِ مستقل با اختیار تضمین شهروندی برابر و منع تبعیض
۵. منشور ملّیِ حقوق اقلیتها، شامل حقوق زبانی، حقوق فرهنگی، و نمایندگی منصفانه
۶. حاکمیت ملّیِ واحد بر دفاع، مرزها، پول ملّی، منابع راهبردی، و سیاست خارجی
چنین الگویی در عمل به توزیع قدرت میانجامد، بیآنکه به تکثیر مدعیان حاکمیت دامن بزند. این چهارچوب تکثر را بدون منطقِ تجزیه فراهم میکند.
مِهر و مشارکت چندمرکزی، منبعی مدرن برای دموکراسی
گذار موفق را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ سازوکارهای نهادی بنا کرد؛ این فرایند مستلزم بازسازی مشروعیت اخلاقی نیز هست. قانونگرایی مدرن به اعتماد مدنی و خویشتنداری اخلاقی متکی است.
سنت ایرانیِ مِهر بنیانی مفهومی برای چنین مشروعیتی فراهم میکند. مِهر بیانگر تعهد متقابل، اعتماد مبتنی بر پیمان، و مسئولیت اخلاقی میان حاکمان و شهروندان است. این مفهوم صرفاً نمادی فرهنگی به شمار نمیرود، بلکه نوعی اخلاق مدنی است که قابلیت ترجمه به طراحی نهادی دارد.
در سطح عملی، مِهر با منطق حکمرانیِ چندمرکزی همراستاست. ایرانِ دموکراتیک میتواند از طریق شوراهای محلیِ تودرتو، نهادهای تعاونی، گفتوگوی عمومیِ شفاف، و مسئولیتپذیری مدنی بازسازی شود. پژوهشهای الینور استروم دربارهٔ نظامهای چندمرکزی و کنش جمعی این رویکرد را تقویت میکند، و نشان میدهد که چگونه نهادهای محلی، بدون اتکای صرف به اجبار متمرکز، منابع مشترک را اداره، و اعتماد تولید میکنند (استروم، ۱۹۹۰).
این الگو، وحدت را نه از طریق سرکوب تفاوت، بلکه با نهادینهسازیِ مشارکت در حکمرانیِ روزمره تقویت میکند.
نتیجهگیری: وحدت از مسیر مشارکت، نه تکهتکهشدن
تجربههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵ نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی، وقتی در دوران گذار پساقتدارگرا در حکومتهای شکننده و چندقومیتی پذیرفته میشود، خطرات جدی همراه دارد. این الگو میتواند مشروعیتهای رقیب را قانونمند کند، تنگناهای امنیتی را تشدید نماید، و به مسیرهای جداییطلبانه شتاب بدهد. این خطرات در شرایط مداخلهٔ ژئوپولیتیکی و ضعف نهادی افزایش مییابد.
ازاینرو، گذار ایران باید بر نظمی مبتنی بر قانون اساسی استوار شود که عدم قطعیت را کاهش بدهد، وحدت را حفظ کند، و هویتهای متکثر را از طریق حقوق قابل اجرا پاس بدارد. جمهوریِ یکپارچه با تمرکززدایی عمیق، و با حمایت اخلاق مدنی و حکمرانی محلیِ مشارکتی، مسیری امنتر و دموکراتیکتر فراهم میکند.
ایران برای پاسداشت تنوع به حاکمیتِ تقسیمشده نیاز ندارد، بلکه عدالت، شهروندی، و نهادهای مشارکت و اعتماد میخواهد. از این منظر، «مِهر» نوستالژی به شمار نمیرود، بلکه منبع سیاسیِ مدرنی برای بازسازی مشروعیت و اقتدار اخلاقی در جمهوریِ پساقتدارگراست.
——————————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
مراجع:
ابینک، جان. ۲۰۱۱. «فدرالیسم مبتنی بر قومیت و مسئلهٔ قومیت در اتیوپی.» نشریهٔ مطالعات آفریقای شرقی، ۵ (۴): ۶۱۸–۵۹۶.
بیبر، فلوریان. ۲۰۰۶. بوسنیِ پس از جنگ: قومیت، نابرابری و حکمرانی بخش عمومی. نیویورک: پالگریو مکمیلان.
کلافام، کریستوفر. ۲۰۱۷. شاخ آفریقا: شکلگیری و زوال دولت. لندن: هرست.
داج، توبی. ۲۰۱۲. عراق: از جنگ تا اقتدارگراییِ جدید. لندن: مؤسسهٔ بینالمللی مطالعات راهبردی.
انگلبِرت، پییر. ۲۰۰۹. آفریقا: وحدت، حاکمیت، و اندوه. بولدر: لین رینر.
گاو، جیمز. ۲۰۱۵. جنگ بیافرا: نیجریه و پیامدهای آن. لندن: آی.بی. تائوریس.
گِر، تد رابرت. ۱۹۹۳. اقلیتهای در معرض خطر: نگاهی جهانی به درگیریهای قومیسیاسی. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
هیل، هنری ای. ۲۰۰۴. «متحد ایستادهایم در عین تقسیم: خاستگاههای نهادیِ بقا و فروپاشی دولتهای قومفدرال.» سیاست جهانی ۵۶ (۲): ۱۹۳–۱۶۵.
هوروویتز، دونالد ال. ۱۹۸۵. گروههای قومی در تعارض. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا.
جهان، رونق. ۱۹۷۲. پاکستان: ناکامی در یکپارچگی ملّی. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا.
جانسون، داگلاس اچ. ۲۰۰۳. ریشههای اصلی جنگهای داخلی سودان. بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا.
کیملیکا، ویل. ۱۹۹۵. شهروندی چندفرهنگی: نظریهای لیبرال دربارهٔ حقوق اقلیتها. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.
لینز، خوان جی.، و آلفرد استپان. ۱۹۹۶. مسائل گذار و تثبیت دموکراسی: اروپای جنوبی، آمریکای جنوبی، و اروپای پساکمونیستی. بالتیمور: انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز.
موسیل، ییری. ۱۹۹۵. «چکسلواکی: طلاق مخملی.» نشریهٔ دموکراسی ۶ (۱): ۷۱–۵۷.
استروم، الینور. ۱۹۹۰. حکمرانی بر منابع مشترک: تکامل نهادها برای کنش جمعی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
سامبانِس، نیکولاس. ۲۰۰۱. «آیا جنگهای داخلیِ قومی و غیرقومی علل یکسانی دارند؟» نشریهٔ حلوفصل تعارض ۴۵ (۳): ۲۸۲–۲۵۹.
اسمیت، مارتین. ۱۹۹۹. برمه: شورش و سیاست قومیت. لندن: زد بوکس.
استپان، آلفرد. ۱۹۹۹. «فدرالیسم و دموکراسی: فراتر از الگوی ایالات متحده.» نشریهٔ دموکراسی ۱۰ (۴): ۳۴–۱۹.
سوبِرو، روتیمی تی. ۲۰۰۱. فدرالیسم و تعارض قومی در نیجریه. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
سانی، رونالد گریگور. ۱۹۹۳. انتقام گذشته: ملّیگرایی، انقلاب، و فروپاشی اتحاد شوروی. استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد.
تیلی، چارلز. ۲۰۰۷. دموکراسی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
یانگ، جان. ۲۰۱۲. سرنوشت سودان: خاستگاهها و پیامدهای فرایند معیوب صلح. لندن: زد بوکس.
■ جناب مهدی فیروزی با سپاس از زحمت ترجمه
مقالهی آقای کمال آذری از حیث پرداختن به شرایط کنونی ایران شایستهی توجه و گفتوگو است؛ زیرا به نظر میرسد وضعیت سیاسی موجود وارد مرحلهای بحرانی شده و سناریوهای گوناگون گذار سیاسی، صرفنظر از شکل و هزینههای احتمالی آن، در فضای عمومی و تحلیلی مطرحاند. در چنین وضعیتی، یکی از مسائل محوریِ پس از هرگونه تحول سیاسی، چگونگی تنظیم رابطهی میان گروههای قومی و ساختار حاکمیت خواهد بود؛ موضوعی که در صورت نادیدهگرفتن یا مدیریت ناکارآمد، میتواند پیامدهای پرهزینهای برای انسجام اجتماعی و حاکمیت ملی به همراه داشته باشد.
بخش قابلتوجه دیگری از مقاله، که شاید تنها بهاختصار به آن اشاره شده است، ضرورت تأکید بر رفتار اخلاقی و اصل «مهر» در شرایط گذار تمرکز دارد؛ امری که به باور من، در صورت کمتوجهی از سوی نخبگان سیاسی در دورهی پس از جمهوری اسلامی، میتواند به یکی از مهمترین چالشهای اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
■ چشمانداز یک ایرانِ کثرتگرا بر این باور استوار است که نیروی واقعی نه از یکدستی و یکنواختی، بلکه از عدالت و احترام متقابل برمیخیزد. کشوری که تنوع اقوام و ملتهای خود را پاس میدارد و زمینهی مشارکت آنان را فراهم میسازد، جامعهای مقاومتر، خلاقتر و صلحطلبتر خواهد بود.
ایران از دیرباز موزاییکی از ملتها، اقوام، فرهنگها و زبانها بوده است – فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر، همگی روح و جان این سرزمین را شکل دادهاند. هدف، ایرانی است که در آن هر جامعهی قومی، زبانی و فرهنگی، خود را بخشی برابر از کل بداند – آزاد در هویت خویش، اما پیوندخورده در ارزشهای مشترک دموکراتیک. خودمختاری در این معنا، نه جدایی، بلکه مشارکت است: توان تصمیمگیری دربارهی سرنوشت خویش و در عین حال مسئولیتپذیری در قبال خیرِ همگانی.
چنین ایرانی اتحادی فدرال، عادلانه و قانونمدار خواهد بود؛ جایی که قدرت تقسیم میشود، حقوق پاس داشته میشوند و تصمیمها با شفافیت گرفته میگردند. اعتماد میان مرکز و مناطق، میان اکثریتها و اقلیتها، به ستون استوار فرهنگ سیاسی نوینی بدل خواهد شد – فرهنگی بر پایهی گفتوگو، برابری و همزیستی مسالمتآمیز.
ابراهیم والی
■ با درود به آقای والی ، شما از “ملتها، اقوام” سخن گفتید، میتوانید لطف کرده و برایم روشن کنید که از میان به قول شما “فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر” کدام ملتاند و کدام اقوام، و ملتها در چه مناطق و حوزه هایی زندگی میکنند؟ در مقاله جناب آذری تنها از “مدعیان بالقوهٔ ملّت گرایی” سخن به میان آمد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای سالاری
در ایرانِ دیروز و امروز، بهویژه در دوران جمهوری اسلامی، کردها، آذریها و عربها از منظر حقوقی و دولتی بهعنوان ملتهای مستقل به رسمیت شناخته نشدهاند، بلکه همگی در چارچوب ملت ایران و بر پایهی شهروندی مشترک، قلمرو واحد و نظم سیاسی متمرکز تعریف میشوند.
تعریف رسمی دولت ها در ایران ِ— چه در سنت تاریخی و چه در قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی — بر اصل یگانگی و تجزیهناپذیری ملت پایهگذاریشده. از این رو و بر پایهی این اصل در سطح حقوقی، تنها یک ملت به رسمیت شناخته میشود: ملت ایران این تعریف حقوقی الزاماً بازتابدهندهی تمامی واقعیتهای اجتماعی ایران نیست. کردها، آذریها و عربها هر یک دارای هویتهای قومیِ نیرومند و ریشهدار هستند که بر زبان مشترک، سنتهای فرهنگی، تجربههای تاریخی و حافظهی جمعی استوار است. برای بسیاری از اعضای این جوامع، این هویتها صرفاً فرهنگی نیستند، بلکه درک و زیست میشوند، بهمثابهی هویتهایی ملی در معنای اجتماعی و فرهنگی، بهویژه در مناطقی که زبان، پیوند سرزمینی و روایتهای تاریخی، حس تعلق جمعی عمیقتری پدید آورده است.
چکیده: بنابراین، اینکه آیا کردها، آذریها و عربها در ایران «ملت» به شمار میآیند یا نه، بهطور بنیادین وابسته به زاویهی نگاه است:
از منظر رسمی جمهوری اسلامی ، حقوقی و دولتی، پاسخ منفی است و آنان بخشی از یک ملت واحد، یعنی ملت ایران، محسوب میشوند؛ اما از دیدگاه اجتماعی، فرهنگی و هویتمحور، این تعریف از سوی بسیاری به چالش کشیده میشود، چرا که این جوامع خود را بهعنوان جمعهایی تاریخی با خودآگاهی و هویت ملی متمایز میشناسند.
این تنش مفهومی میان وحدت سیاسی دولت و کثرت اجتماعی جامعه یکی از ویژگیهای بنیادین واقعیت ایران معاصر است و همزمان، به یکی از محورهای اصلی بحثهای کنونی دربارهی دموکراسی، فدرالیسم و مشارکت سیاسی در ایران بدل شده است.
ابراهیم والی
■ آقای والی گرامی، با سپاس از پاسخ شما. من به این “زاویه نگاه” چه از طرف حکومت و چه از طرف مقابل آن آشنایی دارم. مسئله اصلی این است که چگونه کسانی که قایل به وجود ملتهای مختلف هستند (که البته محدودهاش گاه قومی است و گاه بسته به موقعیت، جغرافیایی) و ملتی به نام ایران را قبول ندارند، دنبال دولت-ملت خودشان نمیروند و با لکنت زبان حرف میزنند و از لحاظ تاکتیکی قائل به همزیستی “ملتهای” مختلف در کشوری به نام ایران هستند. یعنی حس تعلق جمعی آنان چیز دیگری است و در چارچوب ملتی به نام ایران که قبولش ندارند نیست، حال این ایران چه دمکراتیک باشد و چه دیکتاتوری. البته تا به حال آماری از نظرات مردم آن مناطق گرفته نشده تا صحت دیدگاه جریانهای معتقد به ملتها را ثابت کند، و اینکه آیا مردم آن جوامع خود را ملتی متمایز میشناسند. این تمایلات بیشتر نظرات سخنگویان و فعالین جریان های سیاسی از آن مناطق است (که البته در بعضی از مناطق پایگاه و طرفدار هم دارند). در واقع فدرالیسم آنها مقدمه ای برای ایجاد دولت-ملت مستقل است و باید هم بدون تعارف بیان شود تا همه بتوانند از آن آگاهی پیدا کرده و موضع و راه حل خویش را مشخص کنند. من نظر و راه حل جناب آذری را منطبقتر با شرایط میهنمان میدانم.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای سالاری،
چند روز پیش مقاله و کانسپت خود را دربارهٔ فدرالیسم، با عنوان «ایران را از نو بیندیشیم»، برای روزنامهٔ ایران امروز ارسال کردم. امیدوارم بررسی آن در جریان باشد و در آیندهٔ نزدیک منتشر شود.
با سپاس و احترام. والی
■ سپاس از شما آقای والی، با اشتیاق منتظر درج مقاله شما و آشنایی با نظرتان در ایران امروز هستم.
با احترام سالاری
زبان در ساحتِ فاجعه، نه یک ابزارِ بازنمایی، که یک «مخروبه» است. وقتی از قتلعام در کوتاهزمانی چون ۴۸ ساعت سخن میگوییم، با پدیداری روبهرو هستیم که تئودور آدورنو آن را «نقدِ فرهنگ پس از آشویتس» مینامید. معتقدم در چنین لحظاتی، زبان دچار یک «آنفارکتوسِ هستیشناختی» میشود. اندیشیدن در میانهی خون و خاکستر، نه یک فعالیتِ آکادمیک، که یک «تقلا برای بقایِ معنا» است. در وضعیتی که کُشتار با سرعتی فراتر از قدرتِ هضمِ آگاهی رخ میدهد، زبانِ متعارف که بر پایهی نظم، نحو و استدلال بنا شده، فرو میپاشد. در اینجا سه ساحتِ اساسی در دگردیسی زبان پدیدار میشود:
۱. لکنت و سکتهی نحوی (Aphasia of Trauma)
زبان در مواجهه با فاجعهی عریان، نخستین سنگرِ خود یعنی «نحو»(Syntax) را از دست میدهد. جملات شکسته میشوند. فعلها در زمان گم میشوند. زبان دچار نوعی «سکتهی بیانی» میشود؛ چرا که واژهها برای حملِ بارِ معناییِ هزاران جنازه در ۴۸ ساعت طراحی نشدهاند. در این وضعیت، ما با «زبانِ گسسته» روبهرو هستیم. این سکته، نشانهی بیشرفیِ زبان نیست، بلکه گواهی بر ابعادِ غیرانسانیِ فاجعه است. اندیشمند، نویسنده، شاعر و هر فرد دیگری که میخواهد درد را به زبان بیاورد در اینجا دیگر «سخنوری» نمیکند، بلکه «هقهقِ فکری» میکند.
۲. استحالهی واژگان به «اشیاءِ بُرنده»
در زمانهی بحران، واژهها از ساحتِ استعاری خارج شده و خصلتی فیزیکی پیدا میکنند. واژهی «مرگ» دیگر یک مفهوم انتزاعی در کتابهایهایدگر نیست؛ بلکه بویِ تندِ آهن و خون میدهد. زبان در این فرم، به جای آنکه «توصیف» کند، «لمس» میکند. پدیدارشناسی رنج نشان میدهد که در آشویتسهای مکرر تاریخ، زبان به سمت «کمینهگراییِ بدوی» میل میکند. کلمات کوتاه میشوند: «بزن»، «کُشت»، «رفت»، «آه». این فرمِ بیان، رادیکالترین شکلِ صداقت است، زیرا هرگونه تزیینِ کلامی در برابرِ جسد، نوعی وقاحت و همدستی با قاتل محسوب میشود.
۳. سکوت به مثابهیِ عالیترین فُرمِ زبان
ویتگنشتاین میگفت: «درباره آنچه نمیتوان سخن گفت، باید سکوت کرد.» اما در توصیف و بیان رنج، این سکوت به معنایِ تهیبودن نیست؛ بلکه «سکوتِ اشباعشده» است. وقتی فیلسوفنماها با پرگویی و بافتنِ مفاهیمِ انتزاعی سعی در توجیهِ سرکوب دارند، زبان را به فاحشگی کشاندهاند. در مقابل، «زبانِ رنج» در اوجِ خود به سکوت میرسد؛ سکوتی که نه از سرِ عجز، بلکه از شدتِ هولناکیِ واقعیت است. این سکوت، اعتراضیترین فرمِ زبان است؛ چرا که هیچ واژهای را شایستهی همنشینی با خونِ مظلوم نمیبیند.
مرزبندی میان «فلسفهبافیِ توجیهگر» و «اندیشهی دردمند»
تفاوت بنیادین در اینجاست: «توجیهگر» از زبان به عنوان یک «پرده» استفاده میکند تا واقعیت را بپوشاند. او با استفاده از مفاهیمی چون «ضرورتِ تاریخی»، «حفظِ نظم» یا «برچسبِ تروریسم»، میکوشد تا لبههای تیزِ فاجعه را سوهان بزند و آن را برای وجدانِ کرختشدهاش هضمپذیر کند. این زبان، زبانِ «سلطه» است. نگاه کنید به زبان سرتاسر توجیهآمیز و پر از مغالطه احمد زیدآبادی، بیژن عبدالکریمی و عبدالکریم سروش. آنها سخن نمیگویند تا درد و رنج یک ملت ستمدیده را افشا کنند یا عاملان آن را محاکمه کنند آنها در پی پرده کشیدن بر چهره عریان حقیقت هستند. درست مثل آن میماند که بر سر صحنهای رسیدهایم که درآن زنی کاملاً لخت مورد تعرض قرارگرفته و به فجیعترین شکل ممکن به قتل رسیده است. اما این جماعت اول کاری که میکنند پستانها و آلت جنسی او را میپوشانند تا بهزعم خود آبروی جسد حفظ شود.
اما «اندیشهی دردمند»، زبان را به عنوان یک «آینه» به کار میبرد. او اجازه میدهد زبان دچار سکته شود. او ابایی ندارد که بگوید: «من در برابر این حجم از جنایت، واژهای ندارم.» این فرم از بیان، به جای آنکه به دنبال «چرا» بگردد (تا به قاتل مشروعیت ببخشد)، به دنبال «ثبتِ فاجعه» است. در وضعیتِ آشویتسی، هرگونه تلاش برای «نرمالسازی» از طریق زبان، خیانت به حقیقت است. زبانِ اصیل در زمانهیِ قتلعام، زبانی است که چون تازیانه بر گردهیِ مصلحتاندیشان فرود آید. زبانی که به جایِ «بافتن»، «میدرد.»
زبانِ رنج، زبانی است که از میانهیِ زخم سخن میگوید. این زبان نه به دنبالِ قانع کردنِ دیگران، بلکه به دنبالِ شهادت دادن است. اگر متفکری، هنرمندی، نویسندهای و شاعری در لحظهیِ فورانِ خون، به جایِ فریاد، به «تحلیلِ سیاسیِ سرد» و «توجیهِ سرکوب» روی آورد، او دیگر با حقیقت نسبتی ندارد؛ او صرفاً یک «تکنیسینِ واژگان» در خدمتِ مرگ است.
زبانِ واقعیِ ما در پس و پی این ساعتهایِ سیاه، همان لرزشِ دستها و لکنتِ زبانهایی است که نمیتوانند نامِ «کودک» و «گلوله» را در یک جمله بگنجانند بدون آنکه دهانشان طعمِ خاکستر بگیرد.
آدورنو و امتناعِ شعر: بربریت در جامه زیبایی
سخن گفتن از پدیدارشناسی زبان پس از فاجعه، بازخوانیِ یکی از هولناکترین گسستهای تاریخ اندیشه است. زمانی که دودِ کورههای آدمسوزی آسمانِ اروپا را پوشاند، نه تنها اخلاق، بلکه «امکانِ بیان» نیز به خاکستر نشست. در آلمانِ پس از جنگ، زبان دیگر صرفاً یک وسیلهی ارتباطی نبود؛ یک «محلِ جرم» (Crime Scene) بود.
در ادامه کوشش میکنم این دگردیسی را با تکیه بر آراِء آدورنو و دیگر متفکران مکتب فرانکفورت و پساساختارگرا واکاوی میکنیم تا ببینیم تجربه متفکران و هنرمندان و نویسندگان غربی بعد از نازیسم و هولوکاست درساحت زبان به چه صورت بود.
مشهورترین گزاره در این باب متعلق به تئودور آدورنو است: «نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.» این جمله نه یک دستورالعمل ادبی، بلکه یک حکمِ پدیدارشناختی بود. آدورنو معتقد بود وقتی زبان نتوانسته است جلوی فاجعه را بگیرد، هرگونه تلاش برای خلقِ اثرِ «زیبا» با استفاده از همان زبان، نوعی همدستی با جلاد است.
آدورنو استدلال میکرد که «فرهنگ» خود به ابزاری برای پنهان کردنِ سبعیت بدل شده است. در آلمانِ نازی، جلادان شبها باخ میشنیدند و گوته میخواندند و صبحها فرمانِ قتلعام میدادند. این یعنی زبانِ فاخر و فلسفهبافیهای انتزاعی، به «مادهیِ بیهوشیِ» وجدان بدل گشته بود و زبان به مثابهیِ نقاب عمل کرده بود. پس از آشویتس، زبان دچار نوعی «فلج» شد. واژگانی چون «میهن»، «نظم» و «عدالت» چنان توسط رایش سوم مسموم شده بودند که دیگر نمیشد آنها را به سادگی به کار برد.
پل سلان، شاعرِ یهودیِ آلمانیزبان که خود بازماندهی هولوکاست بود، پدیدارشناسیِ رنج را در فرمِ شعرش پیاده کرد. او معتقد بود زبانِ آلمانی باید از فیلترِ «هزاران ظلمتِ کلامِ مرگبار» عبور کند. او به جای جملاتِ سلیس، از واژگانِ تکهتکه و «لکنتِ سیستماتیک» استفاده میکرد. زبان در نگاه سلان، دیگر نمیتواند آواز بخواند؛ زبان باید «خِرخِر» کند. این همان فرمی است که در مواجهه با قتلعامِ سریع مردم ایران شکل میگیرد: زبانی که نفسش بند آمده است (Turn of Breath).
هانا آرنت در تحلیلِ محاکمهی آدولف آیشمن، به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «زبانِ اداری» (Sprachregelung). آرنت متوجه شد که جنایتکاران نازی از زبانی به غایتِ «عینی» و «فنی» استفاده میکردند تا واقعیتِ خونین را بپوشانند. آنها به جای «کشتار» میگفتند «تخلیه»، و به جای «قتلعام» میگفتند «درمانِ ویژه.» چنانچه درایران قتل عام کودکان و نوجوانان و زنان را«مبارزه با تروریسم» مینامند و قطع کامل اینترنت و بستن همه روزنههای خبری و مهندسی سکوت و کشتار در خاموشی رسانهای را«مقابله با نفوذ دشمن» میداند.
فیلسوفی که امروز جنایت را تحت عنوان «مبارزه با تروریسم» یا «حفظ امنیت» توجیه میکند، دقیقاً در حالِ بازتولیدِ همان «زبانِ نازی» است. او با واژگانِ انتزاعی، «گوشت و پوستِ» انسانِ رنجدیده را به «ارقام و اصطلاحات» تبدیل میکند تا وجدانِ جامعه را سِرّ کند.
آگامبن با نگاهی پدیدارشناختی به «اردوگاه»، معتقد است که در لحظهی بحران، انسان به «زندگیِ برهنه» (Bare Life) تقلیل مییابد؛ یعنی موجودی که میتوان او را کُشت بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشی. در این وضعیت، زبانِ قانون و زبانِ فلسفه به یک «سوراخِ سیاه» بدل میشوند. هر تفکری که در میانهی قتلعام، به جای ایستادن در کنار «زندگیِ برهنه»، به سمتِ توجیهِ «حاکمیت» غش کند، در واقع در حالِ امضایِ سندِ مرگِ انسانیت است.
پس بگذار سخنان تئودورآدرنو را دوباره تکرار کنیم که به درستی گفت:
«زبان بعد از آشویتس خود بهترین نشانگر و مکان جرم بود. مجرمان را میتوانستی از زبان مغالطه آمیز، توجیه گرانه، خونسردانه در توصیف زجرکشی مردم و پر از اما و اگرهای بی مورد بدون فریاد کشیدن سر عاملان و آمران جنایت تشخیص داد.»
در آلمانِ پس از جنگ، جنبشی به نام «ادبیاتِ ویرانه» (Trümmerliteratur) شکل گرفت. نویسندگانِ این جنبش معتقد بودند که وقتی خانهها آوار شدهاند، زبان هم باید «آوار» شود. آنها از به کار بردنِ کلماتِ بزرگ پرهیز میکردند.
«فلسفهبافی» دقیقاً در نقطهی مقابلِ این اصالت قرار دارد. فلسفه باف سفساف از «آوارِ مردم»، برای خود «کاخِ کاذبِ نظری» میسازد. او زبان را نه برای بیانِ رنج، بلکه برای خفه کردنِ صدایِ رنجدیدگان به کار میبرد. در پدیدارشناسیِ آدورنویی، چنین شخصی نه یک متفکر، بلکه یک «تکنیسینِ بربریت» است که وظیفهاش صیقل دادنِ تیغِ جلاد با سوهانِ واژگان است.
زبانِ اداری (Sprachregelung) و پوشاندنِ واقعیتِ گوشتی
تحلیل پدیدارشناختی «زبانِ اداری» و فرآیندِ «انسانزدایی» (Dehumanization) در کلامِ توجیهگرانِ کشتار، ما را به تاریکترین زوایایِ ذهنِ بوروکراتیک و سوفسطایی میبرد. جایی کههانا آرنت آن را «شکستِ قوهیِ حکم» مینامید. در اینجا به بررسیِ دقیقِ این سازوکار میپردازیم که چگونه یک فیلسوفنما، با استفاده از تکنیکهای زبانیِ مشابهِ رژیمهای توتالیتر، انسان را به «سوژهیِ حذفشدنی» بدل میکند:
هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم نشان میدهد که نازیها چگونه با ابداعِ یک نظامِ زبانیِ موازی، واقعیتِ «قتل» را از ذهنِ عاملان و ناظران پاک میکردند.
وقتی آن فلسفهباف، کشتارِ مردم در خیابان را «تصفیهی تروریستها» یا «مقابله با عواملِ بیگانه» مینامد، دقیقاً در حالِ اجرایِ همان Sprachregelung است. در این زبان، واژهی «کشتن» به «اقدام» تبدیل میشود.
نتیجه این است که در این ساختارِ زبانی، «خون» به «هزینهیِ ثبات» تبدیل شده و «ضجهی مادران» به «پارازیتِ تبلیغاتی». زبانِ اداری، واقعیتِ «گوشتی و خونیِ» فاجعه را به یک «گزارشِ فنی» تقلیل میدهد تا وجدانِ عمومی دچار تهوع نشود.
با وام گرفتن از مفهومِ «هومو ساکر» (Homo Sacer) نزد جورجو آگامبن، میتوان دید که زبانِ توجیهگر چگونه انسانها را از ساحتِ «شهروند» (Bios) خارج کرده و به ساحتِ «حیوانِ سیاسی» (Zoe) یا زندگیِ برهنه میراند.
وقتی به معترض یا شهروندِ بیگناه برچسبِ «تروریست» یا «اغتشاشگر» زده میشود، او در واقع از قلمروِ حقوقِ انسانی خارج میگردد. در این فرمِ زبانی، کشتنِ او دیگر «قتل» محسوب نمیشود، بلکه «دفعِ شر» یا «جراحیِ تومور» است. فلسفهبافِ توجیهگر با صادر کردنِ این احکامِ زبانی، در واقع «جوازِ دفنِ» معنویِ هزاران نفر را پیش از مرگِ فیزیکیشان امضا میکند.
آرنت معتقد بود شرّ بزرگ لزوماً توسطِ شیطانصفتانِ شاخدار انجام نمیشود، بلکه توسطِ کسانی رخ میدهد که «فکر نمیکنند» (Thoughtlessness) یا تواناییِ دیدنِ جهان از منظرِ دیگری را از دست دادهاند.
فیلسوفِ توجیهگر، با پناه گرفتن پشتِ مفاهیمِ کلیِ انتزاعی مثل «حفظِ نظام» یا «امنیتِ ملی»، خود را از مسئولیتِ اخلاقیِ مواجهه با تکتکِ جانهایِ از دست رفته معاف میکند. او نمیتواند (یا نمیخواهد) «رنج» را تخیل کند. برای او، فاجعهیِ ۴۸ ساعته، صرفاً یک «متغیرِ مداخلهگر» در معادلاتِ قدرت است. این همان «ابتذالِ شر» است: تبدیلِ تراژدیِ مطلق به یک مسئلهیِ استراتژیک.
در زبانِ این افراد، یک جابجاییِ شیزوفرنیک رخ میدهد:
۱. قربانی، متجاوز میشود: کسی که تیر خورده، به عنوانِ «عاملِ بیثباتی» معرفی میشود.
۲. جلاد، ناجی میشود: اسلحه به دست، به عنوانِ «پاسدارِ صلح» تطهیر میگردد.
این وارونهسازی زبانی، دقیقاً همان کاری است که آدورنو آن را «صنعتِ فرهنگ» در خدمتِ تمامیتخواهی میدانست؛ جایی که حقیقت به نفعِ کارکرد، ذبح میشود. زبانِ این فلسفهباف، دیگر «لوگوس» (بیانِ حقیقت) نیست؛ بلکه نوعی «سلاحِ شیمیاییِ ذهنی» است که وظیفهاش ایجادِ خفگی در فضایِ عمومی و مسموم کردنِ سرچشمههایِ همدلی است. او با استفاده از مفاهیمِ عالیِ فلسفی برای توجیهِ پستترین اعمالِ بشری، مرتکبِ «زنایِ ذهنی با واژگان» میشود.
به تعبیرِ آرنت، او «همدستی» است که پشتِ میزِ تحریرش، جاده را برای تانکها صاف میکند. او با «انسانزدايی» از قربانیان، به جلاد اجازه میدهد که بدونِ لرزشِ دست، ماشه را بچکاند؛ چرا که پیشتر در ساحتِ اندیشه، آن قربانی توسطِ «فیلسوف» کشته و به یک «شیءِ حذفشدنی» بدل شده است.
اخلاقِ دگرآیینیِ (Heteronomous Ethics) لویناس
گذار از آرنت به امانوئل لویناس، در واقع گذار از «تحلیلِ ساختارِ شر» به «بنیانِ اخلاقیِ هستی» است. اگر آرنت به ما آموخت که چگونه زبانِ اداری باعثِ «بیفکری» و جنایت میشود، لویناس به ما میآموزد که چگونه نگاه کردن به چشمانِ «دیگری»، تمامِ آن قصرهایِ کاغذیِ فلسفه را ویران میکند.
لویناس معتقد است که کلِ تاریخِ فلسفه غرب، تاریخِ «تمامیتخواهی» (Totality) است؛ چرا که همیشه سعی کرده است «دیگری» را در «خود» هضم کند. وقتی آن شخص از پشتِ میزِ کتابخانهاش، حکم به حقانیتِ سرکوب میدهد، او در حالِ انجامِ یک عملیاتِ ریاضی است، نه اندیشهی فلسفی. او «انسان» را به «سوژه» یا «شهروندِ مطیع/نافرمان» تبدیل کرده است. لویناس میگوید اخلاق زمانی آغاز میشود که من با «چهرهیِ دیگری» روبرو میشوم. چهرهیِ آن جوانی که در خیابان ایستاده، یک «فرمان» (Commandment) صادر میکند: «تو نباید مرا بکشی!» (Tu ne tueras point).
این فلسفهباف، دقیقاً چشمانش را بر «چهره» بسته است. او به جای دیدنِ رنجِ عریانِ یک انسان، «نقشهیِ استراتژیک» را میبیند. از نظر لویناس، کسی که برای قتلِ دیگری دلیلِ فلسفی میآورد، از پیش مرده است، چرا که حساسیتِ انسانیاش (Sensibility) زیرِ بهمنِ مفاهیمِ انتزاعی دفن شده است. برای لویناس، مسئولیتِ من در قبالِ دیگری، پیش از هرگونه قراردادِ اجتماعی یا تعلقِ سیاسی است. لویناس میگوید من «گروگانِ» دیگری هستم. رنجِ او، مسئولیتِ من است، حتی اگر او دشمنِ من باشد. وقتی کسی میگوید «رژیم فقط تروریستها را کشته است»، او در حالِ مرزبندیِ غیراخلاقی است. او میگوید برخی جانها «ارزشِ سوگواری» (Grievable Life - به تعبیر جودیت باتلر) ندارند. لویناس پاسخ میدهد: «هر جانی که ستانده شود، تمامِ عالم ستانده شده است.» فلسفهبافی که قتل را دستهبندی میکند، در واقع در حالِ تجارت با خون است.
لویناس میان «گفته» (Le Dit) و «گفتن» (Le Dire) تمایز قائل است.
• گفته (The Said): محتوایِ ثابت، حقایقِ تاریخی، ایدئولوژیها و همان جملاتی که آن فیلسوف ردیف میکند تا جنایت را تئوریزه کند. این ساحتِ قدرت است.
• گفتن (The Saying): عملِ گشودگیِ من به سویِ دیگری. شهادت دادن به رنجِ او. آن که خواستارِ تشدیدِ سرکوب است، در «گفته» منجمد شده است. او زبان را به اسلحه بدل کرده تا صدایِ «گفتنِ» قربانیان را خفه کند. او به جای آنکه «پاسخگو» (Responsible) باشد، «پاسخبند» است.
تصور کنید لویناس در برابر این فیلسوفنما ایستاده است. لویناس به او نخواهد گفت که «تحلیلِ سیاسیات غلط است»، بلکه خواهد گفت: «تو برادرِ خود را کُشتی!» چرا که با توجیهِ زبانشناختیِ قتل، دستِ جلاد را در فشردنِ ماشه محکم کردی. در نظامِ لویناسی، کلماتِ این فرد، بویِ خون میدهند؛ زیرا هر واژهای که برای مشروعیتبخشی به خشونت به کار میرود، زخمی است که بر چهرهیِ خدا (که در چهرهیِ دیگری متجلی است) وارد میشود. از دیدگاه لویناس، این فلسفهباف نه تنها به مردمِ بیگناه، بلکه به ساحتِ «زبان» و «اندیشه» تجاوز کرده است. او «لوگوس» (خرد) را که باید در خدمتِ صلح باشد، به خدمتِ «پولموس» (جنگ و ستیز) درآورده است. زبانِ او، زبانی است که در آن «دیگری» مرده است. و فیلسوفی که در اندیشهاش «دیگری» را کُشته باشد، دیگر چیزی برای گفتن به زندگان ندارد. او تنها میتواند برایِ مردگانِ تاریخ، مرثیهای از جنسِ ننگ بسازد.
مانیفستِ نه به «سوفسطاییگریِ خونبار»؛ کیفرخواستِ خردِ بیدار
اینک، در پیشگاهِ وجدانِ معذبِ تاریخ و در برابرِ پیکرهایِ بیجانی که واژگانِ سمیِ «توجیهگران» قصدِ محوِ آنها را دارند، این کیفرخواستِ فلسفی را به عنوانِ جمعبندیِ نهایی بر اساسِ تثلیثِ اندیشهیِ آدورنو، آرنت و لویناس صادر میکنیم. این مانیفستی است علیه هر آن کسی که خرد را به مسلخِ قدرت برده و «فلسفه» را به «بافتنِ کفن برای حقیقت» بدل کرده است:
ما، بر ویرانههایِ معنا، علیه جانیانِ زبان اعلام میداریم:
هر فلسفهای که در زمانهیِ قتلعام، به جایِ «ایستادن بر شکاف»، به «توجیهِ وضعِ موجود» بپردازد، دیگر فلسفه نیست؛ بلکه صنعتِ تخدیر است. کسی که خونِ بیگناه را با مفاهیمِ انتزاعی تطهیر میکند، بربریت را به کمال رسانده است. فلسفهیِ او، نه نوری برای دیدن، که دودی برای پنهان کردنِ کورههایِ آدمسوزیِ مدرن است. جنایتِ بزرگ، محصولِ تفکری است که انسان را به «سوژه»، «تروریست» یا «متغیرِ مزاحم» تقلیل میدهد.
آن که از «تشدیدِ سرکوب» سخن میگوید، دچارِ فلجِ تخیلِ اخلاقی شده است. او با استفاده از زبانِ اداری و امنیتی، ساحتِ انسانی را سلب کرده و راه را برای شلیکِ نهاییِ جلاد هموار ساخته است. او نه یک اندیشمند، بلکه یک «همدستِ بوروکراتیک» است که پشتِ میزِ تئوری، ماشه را میچکاند. بنیادِ هستی بر مسئولیتِ بیقید و شرط در برابرِ رنجِ دیگری استوار است. ادعایِ این که «فقط تروریستها کشته شدهاند»، وقیحانهترین فرمِ «انکارِ چهره» است. در ساحتِ اخلاق، هیچ جانی «مازاد» نیست و هیچ خونی «ارزان» نیست. کسی که برایِ مرگِ دیگری دست میزند، پیش از قربانی، انسانیتِ خود را دفن کرده است.
ما اعلام میکنیم که زبانِ این «فلسفهباف»، زبانی مسموم و مُرده است. او با واژگانش:
خون را به «ضرورت» بدل کرد. فاجعه را به «تاکتیک» فروکاست. فیلسوف را به «توجیهگرِ جنایت» تبدیل نمود. تاریخِ اندیشه، نامِ او را نه در کنارِ سقراطِ شوکراننوش، بلکه در کنارِ سوفسطاییانِ قدرتپرست و مصلحتبافانِ رایشهایِ سیاه ثبت خواهد کرد. جایی که واژهها بویِ تعفن میگیرند و خرد، از شرمِ داشتنِ چنین فرزندانی، سر به گریبان میبرد.
«سکوت در برابرِ جنایت، همدستی است؛ اما توجیهِ جنایت، خودِ جنایت است در ساحتِ اندیشه.»
■ درود برشما آقای عباسی، از این بهتر نمی شد در باره زبان و ابعاد فاجعه نوشت و فیلسوف نماها را نقد کرد.
با تشکر فرزانه
۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
بایستگی رهبری در دوران گذار به دموکراسی: پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی
ایران در بزنگاه گذار از استبداد جمهوری اسلامی و بازیابی بزرگی و آزادی است. پیروزی بیش از هر چیز وابسته به همبستگی ملی و همبستگی ملی نیازمند رهبری است.
به گواهی تاریخ، هیچ جنبش و گذار سیاسی بدون نقشآفرینی رهبری کارآ و مردمپسند به پیروزی نرسیده است. رهبری اقتدارگرایی نیست، بلکه توانایی پیوند دادن نیروهای پراکنده و راهنمونی به سوی صندوق رای و حاکمیت مردم است.
در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگکننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت کنش جمعی و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی. از این نگر، رهبری نه جایگزین حاکمیت مردم، بلکه شرط امکان تحقق آن در شرایط فروپاشی مشروعیت نظم اقتدارگراست.
چنانکه مهاتما گاندی در هند، آدولفو سوارز و خوان کارلوس اول در اسپانیا، ماریو سوارز و رهبران نظامی–مدنی در پرتغال، کنستانتین کارامانلیس در یونان، لخ والسا در لهستان، واتسلافهاول در چکسلواکی و نیز بسیاری دیگر با تکیه بر مشروعیت مردمی خود، نیروهای ناهمگن را گرد آوردند و نهادهای دموکراتیک را در کشورهای خود برپا کردند.
شوربختانه تجربه تلخ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از اپوزیسیون ایرانی را در دام «رهبرهراسی» انداخته و به نقش ناگزیر رهبری در دوران گذار کمبها دادهاست. اما جنبش آزادیخواهی ایران، همچون هر جنبش دیگری برای پیروزی، نیازمند رهبری است.
در این نوشته نشان میدهیم که چرا شاهزاده رضا پهلوی از بهسزاترین و کارآترین چهرهها برای ایفای نقش رهبری دوران گذار است.
این نوشته برای بیان وفاداری شخصی یا ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه برای بررسی ویژگیهای ساختاری و کارکردی رهبری در دوره گذار و توانایی شاهزاده در ارتباط با آن است. انگیزه این نوشتار جستجو برای یافتن پاسخی با این پرسش بودرخوب که در شرایط کنونی ایران، کدام چهره سیاسی بیشترین توانش را برای ایفای نقش رهبریِ هماهنگکننده، پاسخگو و ملی دارد؛ پرسشی که پاسخ به آن ناگزیر میباید بر شواهد تجربی، رفتار سیاسی و پذیرش اجتماعی استوار باشد.
پشتیبانی مردمی
شاهزاده رضا پهلوی دهههاست که بر حاکمیت مردم، حقوق بشر و یکپارچگی ایران پای فشرده و چندی است که بخش بزرگی از ایرانیان در راهپیماییها و بپاخیزیها، به گونهای خودجوش نام وی را برای رهبری و بازگشت به ایران فریاد میکنند. یکی از این نمونهها اقبال مردم به فراخوان وی برای اعتراض در خیابان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ است.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی در نقش رهبری دوران سرنوشتساز کنونی، به معنی همافزایی نیروی مردم در برابر حاکمیت سرکوبگر در درونمرز و برکشیدن چهرهای از اپوزیسیون ایرانی در برونمرز است.
رواداری در برابر دیگر گزینههای رهبری
حق هر ایرانی است که برای خدمت به میهن نامزد رهبری شود، یا از رهبری که میپسندد پیروی کند. خود شاهزاده نیز بارها گفته است که رهبری را انحصاری نمیداند و بلکه حق هر کسی میداند که برای رهبری پا به میدان گذارد.
با وجود این، برخی که نه خود برای رهبری پیشقدم میشوند و نه کس دیگری را برای این کار معرفی میکنند، همچنان با رهبری شاهزاده مخالفت میکنند و حتی زمان بیشتری صرف مبارزه با وی میکنند تا با جمهوری اسلامی. نتیجه این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرسایش جنبش اعتراضی و پایدارشدن استبداد جمهوری اسلامی است.
وجود گزینههای دیگر برای رهبری دوران گذار، به شرط رقابت سالم و نه تخریب و نیز اولویت بخشی به مبارزه با رژیم خودکامه جمهوری اسلامی و نه با یکدیگر، بهسود ایران است، چون کیفیت رهبری هر یک از نامزدها را بر میکشد و به ایرانی انتخاب بیشتر و بهتری میدهد. شاهزاده چنین رقابت سازندهای را با دیگر نامزدها پذیرفته و همین به اعتبار وی برای رهبری با نگری ملی در دوران گذار افزوده است.
مسئولیتپذیری در مبارزه با ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی
در تمامی جنبشهای آزادیبخش جهان، مردم برای رسیدن به حق انتخاب قربانی دادهاند. هزینه دردناک قربانی ناشی از جنایت مستبدانی است که برای نگهداشت قدرت خود پاسخی جز گلوله برای خواست ملی نمیشناسند.
گذار به آزادی در ایران ما نیز بی هزینه نبوده و نمیتواند بود. اما متهم کردن کس دیگری جز حکومت جمهوری اسلامی در کُشتار مردم ایران نادرست و غیراخلاقی است.
در اندیشه سیاسی، تمایزی روشن میان «مسئولیت اخلاقیِ کنش اعتراضی» و «مسئولیت حقوقی و سیاسیِ سرکوب» وجود دارد. در نظامهای اقتدارگرا، تصمیم به استفاده از خشونت مرگبار نه محصول فراخوانهای اعتراضی، بلکه نتیجه اراده آگاهانه ساختار قدرت برای حفظ انحصار حاکمیت است. انتقال مسئولیت کشتار از عامل سرکوب به رهبران یا نمادهای جنبش اعتراضی، نهتنها تحلیلی نادرست، بلکه بازتولید روایت رسمی حکومتهای سرکوبگر است.
از نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴، مردم و بازاریانی که دیگر دورنمای بهبودی برای سختیهای اقتصادی و استبداد سیاسی نمیدیدند، در تهران و دهها شهر برای اعتراض به خیابانها ریختند. فهرست زیر گزارش ناکاملی از اعتراض دستهجمعی تا پیش از ۱۷ دیماه است.
● آغاز دیماه، گردهمایی و پایین کشیدن کرکرهها در بازار تهران
● آغاز دیماه، اعتراضهای گسترده و حمله به ساختمانهای حکومتی در اصفهان
● آغاز دیماه، اعتراض و گردهمایی صنفی در تبریز
● آغاز دیماه، گردهمایی اعتراضی و درگیری در اهواز، آبادان و شهرهای غربی
● ۷ دیماه، اعتراض بازاریان و درگیری با نیروهای انتظامی در شیراز
● ۷ دیماه، درگیری مرگبار و فشار بر بیمارستانها در کرج (فردیس)
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری و تیراندازی و کُشتن در مشهد
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری در بازار تاریخی رشت
فراخوان ویدیویی شاهزاده برای سر دادن شعار همزمان در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه برانگیحتن اعتراض خیابانی، که همچنان که آمد پیش از آن هم وجود داشت، بلکه، همچنان که از نقش رهبری در مبارزه سیاسی انتظار میرود، برای گسترداندن جنبش به سرتاسر کشور، افزودن بر شمار شرکتکنندگان، هماهنگسازی جنبشهای پراکنده و بخشیدن رنگ ملی بدان بود. این فراخوان بازتاب گستردهای یافت و در شبکههای اجتماعی دهها میلیون بازدیدکننده داشت.
نظام ولایی، همچون همیشه پاسخ این اعتراضها را با سرکوب داد و برپایه برآوردهای به دستآمده تا انتشار این نوشته، گویا بیش از ۱۳۵ هزارنفر را در خیابان و زندان و بیمارستان کُشت (برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال).
متهم کردن هر کس دیگری جز جمهوری اسلامی در کُشتار مردم، گمراه کننده و غیراخلاقی است، چرا که همچون ریختن آبپاکی است بر سر فرماندهان و کارگزاران اصلی که تصمیم به خشونت مرگبار برای سرکوب جنبش ملی گرفتند. به نمونههای تاریخی همانند در دیگر کشورها بپردازیم:
در هندوستان، مسئول کشتار ۳۷۹ معترض بیدفاع در جلیانوالهباغ (آمریتسار) در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ که بود؟ مهاتما گاندی یا نیروهای مسلح استعماری بریتانیا؟
در آفریقای جنوبی، کشتار ۶۹ معترض در شارپویل در ۲۱ مارس ۱۹۶۰ و ۵۷۶ معترض و دانشآموز در سووتو در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۶ به گردن که بود، نلسون ماندلا یا پلیس آپارتاید؟
در اسپانیا و پرتغال و لهستان، مسئول خشونت و کشتار مردم، رهبران جنبش دموکراتیک بودند یا پلیس حکومتهای دیکتاتور؟
در یونان، کشتار ۲۴ نفردر ۱۴-۱۷ نوامبر ۱۹۷۳ ناشی از رهبری جنبش اعتراضی دانشجویان پلیتکنیک آتن بود یا سرکوباستبداد حکومتی؟
در کره جنوبی، آیا رهبران دموکراسیخواه مسئول کشتار بین ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ معترض گواجو در ۱۸-۲۷ مه ۱۹۸۰ بودند یا نیروهای مسلح فرستاده دیکتاتوری نظامی؟
در چین، آیا رهبران دانشجویی مسئول کشتار صدها و شاید هزاران معترض دموکراسیخواه در میدان تیانآنمن در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ بودند یا ارتش سرخ؟
در ایران، چه کسی متهم اصلی اعدامهای گسترده سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، حمله خونین به جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، سرکوب مرگبار جنبش سبز از خرداد تا دی ۱۳۸۸، برخورد خشن با اعتراض به گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸، و به ویژه بگیر و ببند و بکش هواداران خیزش مهسا از شهریور ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ بده و هست؟ نظام جمهوری اسلامی یا مردم معترض به گرانی و نداری و استبداد؟
پیمان ملی
شاهزاده بارها بر مشروطگی و حاکمیت ملی پای فشرده است: حقوق بشر، مبارزه خشونتپرهیز، عدم دخالت خارجی در سرنوشت ملی، پایبندی به یکپارچگی سرزمینی و به ویژه رای آزاد ملت و حاکمیت ملی.
بر پایه باور به این اصول، که میتوان آن را پیمان ملی دوران گذار دانست، بسیاری از ایرانیان در درون و برون مرز، و نیز اندیشهورزان و کنشگران سیاسی با باورهای سیاسی گوناگون، از نقش رهبری شاهزاده در دوران گذار پشتیبانی کردهاند.
سخن پایانی
وجود رهبری، تضمینکننده پیروزی نیست، اما بایسته آن است و از هزینه مالی و بهویژه جانی مبارزه میکاهد و احتمال پیروزی آن را بسیار افزایش میدهد.
نبود چهره فرادست رهبری، یکی از مهمترین دلایل ناکامیابی جنیشهای پیشین ایرانیان در گذار از جمهوری اسلامی بوده است. از همین رو، و در پی دلایلی که آمد، بهجاست که از رهبری شاهزاده رضا پهلوی برای پیروزی در مبارزه سیاسی دوران گذار پشتیبانی کنیم یا دستکم به جای مبارزه با وی، گزینه خود را پیشنهاد دهیم.
پشتیبانی از نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار به معنای تصمیم درباره نظام سیاسی آینده ایران نیست، بلکه پیمان با رهبری پاسخگوست برای گذار از استبداد و رسیدن به نقطهای که ایرانیان بتواند آزادانه و آگاهانه شکل نظام و در پی آن مدیران حکومتی را انتخاب کنند.
از نگاه تحلیلی، پشتیبانی از یک چهره برای رهبری در دوران گذار، تصمیمی موقت، مشروط و قابل بازبینی است واعتبار آن نه از پیشینه تاریخی یا ارزش نمادین، بلکه ناشی از میزان پایبندی چهره رهبری به پاسخگویی، شفافیت و تعهد به واگذاری قدرت به اراده آزاد ملت است. پشتیبانی از رهبری برای دوران گذار، در چارچوب زمانی و نهادی مشخص، تهدیدی برای برپاداشت دموکراسی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای برآمد آن است.
پاینده ایران!
■ و تکلیف کتاب جهاد اکبر یا دفترچه دوران اضطرار؟ سخنان زیر درخت سیب را باور کنیم یا مفاد کتاب ولایت فقیه را؟
پورمندی
■ آقای پورمندی: قبل از پرداختن به سیب درخت و مفاد کتاب ولایت فقیه لطفا اول بفرمایید که به چه دلیل فاصله جنابعالی با رضا پهلوی بیشتر از جمهوری اخوندی است؟
با سپاس فتح اللهزاده
■ با شما موافقم که نباید ۵۷ را نظیر ریسمان سیاه و سفید بدانیم و چشم و گوش را به واقعیتهای روز ببندیم. اما درسگیری دقیق و تحلیلی نیز از ۵۷ نه تنها جایز است که ضروریست. خمینی در دوران پیش از بهمن ۵۷ اگر چه از زبان حذفی در مورد مخالفان رژیم استفاده نکرد (که شیوهای موفق بود) اما بگونهای مزورانه از پذیرش تنوع در نیروهای ملی و لزوم تکثرپذیری ملی شانه خالی کرد، و بزرگترین ضعف نیروهای ملی ندیدن یا ندیده گرفتن این کمبود مرگبار بود که خیلی زود گریبان خودشان را گرفت. اگر خمینی همه نیروها را بر مبنای ماهیت ملی زیر چتر انقلاب اعلام میکرد بیشک دولت شاپور بختیار نیز در جرگه مردمی قرار میگرفت. ولی استاندارد ناگفته خمینی ماهیت ایرانی-مردمی نبود بلکه آنچنان که بخوبی عریان شد استانداردش پذیرش بدون چون و چرای خودش به عنوان رهبر پیش و پس از ۵۷ بود (”نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”). این قسمت از درسهای ۵۷ - تکثر پذیری در عمل - چیزیست که روشنفکران ایرانی در مورد آن متفق القولاند و بدون شک یکی از تضمینهاییست که احتمال حذف و خشونت را کاهش میدهد.
من با شما موافقم که موقعیت آقای رضا پهلوی برای نمایندگی مردم ایران در غلبه و گذار از جمهوری اسلامی منحصر به فرد است و کارشکنی و بهانه تراشی در این مهم موجب فرصتسوزی میشود، اما لازم و حیاتی است که شاهزاده رضا پهلوی نیز نقش تاریخی خود را درک کنند و آنرا به عهده گیرند. از کنشها و فرازهایی نظیر “من پدر مردم ایران هستم” بطور جدی فاصله بگیرند، فعالان و رهبران میدانی جنبش نظیر نرگس و تاجزاده را در چهارچوب مبارزه ضد دیکتاتوری به رسمیت بشناسند، از تقسیم مردم و شاهنشاه سازی زود هنگام فاصله بگیرند. مسلما برخی نیروهای بینالمللی همچون ترامپ و پوتین از رویکرد دموکراتیک آقای پهلوی ناخشنود خواهند شد، این دیگر به هنر رهبری ایشان مربوط میشود که برای جلب حمایت رهبران جهانی اصول دموکراتیک ملی را قربانی نکنند.
با احترام، پیروز.
■ جناب فتح الله زاده گرامی! احتمالا در تشخیص فاصلهها دچار خطای دید شدهاید. من با یک تناقض روشن و نگران کننده روبرو هستم و امیدوارم که شما و آقای اسدی روشنم کنید. در کنفرانس مونیخ ۲ از سندی با عنوان دفترچه اضطرار با حضور آقای پهلوی رونمایی شد که همه قدرت به مدت سه سال ـــ و با امکان تمدید ـــ بعد از تغییر نظام را به شخص رضا پهلوی واگذار میکند. این سند در بخش ساختار قدرت، به نوعی کپی کتاب جهاد اکبر خمینی است. حتما برای شما روشن است که اگر عیسی مسیح را هم به مدت سه سال در مقام صاحب اختیار مطلق بنشانید، بعد از سه سال چنان میخ استبداد را در قلب ایران فرو میکند که برای در آوردنش باید سی سال دیگر جنگید. البته آقای پهلوی ـــ مثل آقای خمینی، زیر درخت سیب ـــ سعی می کند که در رسانهها فقط حرفهای زیبا بزند و از اشاره به دفترچه اضطرار فرار کند. اما خب، من مارگزیده حق دارم که نگران آن سند باشم و حرفها را باد هوا تصور کنم. حالا از شما و آقای اسدی میخواهم که روشنم کنید! سند را باور کنم یا حرف ها را؟ اصلا چرا میان سند و حرفها این همه فاصله است؟ چرا صاحب حرفها، سند را باطل اعلام نمی کند؟ شما اساتید که انشاالله دنبال کم فروشی نیستید، دو کلام جواب مشخص بدهید تا من هم به مریدان جناب پهلوی بپیوندم. کار سختی که نیست، هست؟
پورمندی
■ من در عجبم که آقای پورمندی مارگزیده، میرحسین موسوی را باور دارد که هنوز عکس خمینی را در اتاقش آویزان کرده و بهش علاقمند است و قبلا هم برگشت به دوران طلایی امام را آرزو کرده بود، ولی رضا پهلوی را باور ندارد. اولی در همین پیام اخیرش ما را به اجابت دعا توسط خداوند رجوع میدهد و لبخند محمدی را وعده میدهد و دومی یک حکومت سکولار دمکرات را هدفش قرار داده. کدامیک از این ریسمانها بیشتر به مار زیر درخت سیب شباهت دارند. لازم است که آنها که رضا پهلوی را پبشوا میخوانند به کارنامه خود نگاه کنند. علی جوانمردی یکی از اینها است. از زمانی که سرپرستی بخش فارسی صدای آمریکا را به عهده گرفته همه اخبار مربوط به رضا پهلوی و حتی ویدیو های مردم که پهلوی را صدا میزند سانسور صد در صدی کرده.
با احترام، بابک خرمدین
■ آقای خرمدین! پاسخ شما را قبلا در بخش کامنت مقاله خودم داده بودم و به نظرم، فقط تبلیغات منوتو را تکرار میکنید و کلا خیلی پرت هستید. نه موسوی را میفهمید و نه سیاست را.
پورمندی
■ با درود بر جناب دکتر اسدی و تشکر از ایشان برای انتشار این مقاله مهم و با ارزش.
مقاله با ارزش آقای دکتر اسدی بیانی روشن و استدلالی محکم و متین در ضرورت تفاهم پیرامون رهبری اپوزسیون و پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی برای گذار به دموکراسی دارد و فکر نمیکنم ایرانیانی که به آزادی و استقرار دموکراسی در ایران و اعتلای وطن علاقمندند (که منهم خود را در زمره آنان میدانم) مخالفتی با کلیات این مطالب داشته باشد. با اینحال به عنوان یک دانشجوی اقتصاد سیاسی ملاحظاتی دارم که فکر میکنم توجه به آنها میتواند سازنده باشد. خوشبختانه جناب دکتر اسدی استاد اقتصاد و آشنا با نظریههای اقتصاد سیاسی هستند بنابراین سوء تفاهمی بر سر مفاهیم مورد بحث پیش نخواهد آمد.
مقاله در زمینه کلی گذار به دموکراسی در ایران نوشته شده است و متمرکز بر موضوع حساس و مهم رهبری گذار به دموکراسی است. رهبری سیاسی موضوعی است که بدون اغراق ده ها کتاب و صدها مقاله علمی و دانشگاهی در مورد آن نوشته شده و از جوانب مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. آنچه در اینجا مورد نظر من است نه ویژگیهای فردی و اجتماعی رهبران سیاسی بلکه مفهومی است که رهبران سیاسی به دلیل آن اهمیت مییابند و موفقیت و شکست آنها بر اساس آن سنجیده میشود. این مفهوم عبارت است از حل مساله اقدام یا کنش جمعی (Collective Action).
آقای دکتر اسدی به زیبایی نوشتهاند: “در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگ کننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت “کنش جمعی” و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی”. بنابراین ایشان به درستی حل معضل “اقدام جمعی” را مبنایی برای درک ضرورت تفاهم بر موضوع رهبری گذار به دموکراسی مطرح میکنند.
برای توضیح موضوع فرض کنید در حال حاضر حدود ۶۲ میلیون نفر از هموطنان ما واجد شرایط رای دادن در انتخابات (ریاست جمهوری، مجلس، شوراها) باشند. همچنین فرض کنیم ۸۰% از این جمعیت یا حدود ۵۰ میلیون نفر مخالف خامنهای و رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بوده و مایل به تغییر آن به یک دموکراسی سکولار باشند. حال بر اساس مطالعات تجربی حتی بسیج ۱۰% این جمعیت مخالف (۵ میلیون نفر) در چارچوب یک مبارزه سنجیده خشونت پرهیز قادر خواهد بود رژیم را سرنگون و ایران را از شر رژیم کودک کش و قرون وسطایی جمهوری اسلامی آزاد کند.
نکته اصلی همان بسیج و هماهنگ کردن این شمار بزرگ از هموطنان مخالف رژیم و متحد و آماده نگهداشتن آنها برای “اقدام جمعی”، علیرغم هزینه های مالی و جانی، در مبارزات پیگیر، اعم از نافرمانی مدنی، اعتصابات و تظاهرات و اعتراضات، علیه رژیم تا سقوط آن است. این معضلی است که تا رهبری سیاسی اپوزسیون نتواند آنرا حل کند قادر به ساقط کردن رژیم ولایت فقیه نخواهد بود مگر آنکه رژیم در حملات خارجی، مانند رژیمهای عراق صدام حسین و لیبی قذافی، از بین برود و یا به دلیل فساد و ناکارآمدی خود مانند شوروی دچار فروپاشی شود.
در ادبیات اقتصاد سیاسی دو نظریه مهم در موضوع اقدام جمعی و نحوه حل این معضل توسط دو اقتصاددان سیاسی بزرگ طرح و توسط بسیاری از اقتصادانان و صاحبنظران علوم سیاسی و اجتماعی مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. چون در اینجا مربوط به بحث ما است بطور خلاصه اشاره میکنم.
- نظریه منکور اولسون: منطق کنش جمعی (۱۹۶۵) اولسون میپرسد: چرا گروهها، حتی اگر منافع مشترک داشته باشند، در بیشتر موارد نمیتوانند با هماهنگی هم اقدام مؤثر انجام دهند؟ پاسخ آن است که افراد ترجیح میدهند بدون پرداخت هزینه از منافع جمعی بهرهمند شوند. مفهومی که تحت عنوان سواری مجانی (Free-Rider Problem) بحث شده است. هرچه گروه بزرگتر باشد انگیزه مشارکت افراد در اقدام عمومی کمتر و احتمال شکست کنش جمعی بیشتر است. بنابراین منافع عمومی، مانند دموکراسی، آزادی، امنیت، بهخودی خود مبارزان را بسیج نمی کند. راه حلهای اولسون آن است که کنش جمعی فقط وقتی پایدار میشود اگر:
- مشوقهای انتخابی (Selective Incentives) وجود داشته باشد پاداش یا هزینه خاص برای مشارکت یا عدم مشارکت در نظر گرفته شود،
- سازمان دهی و رهبری متمرکز باشد،
- سازماندهی در گروه های کوچک تر و بصورت شبکه ای انجام شود.
پیام این نظریه برای مبارزات سیاسی آنست که بدون رهبری، سازمان، و سازوکار انگیزشی، جنبشها حتی با نارضایتی گسترده شکست میخورند.
- نظریه الینور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۹): کنش جمعی بدون دولت یا اجبار النور استروم از سوی دیگر میگوید انسانها تنها در کوتاه مدت سود و زیان خود را محاسبه نمیکنند بلکه برای منافع بلند مدت تر حاضرند همکاری کنند. او نشان میدهد که در دنیای واقعی حتی جوامع محلی، بدون دولت مرکزی یا زور، میتوانند منابع مشترک بلند مدت را پایدار و با موفقیت مدیریت کنند. در نظریه او کنش جمعی ممکن است اگر قواعد نهادی درستی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در نظریه استروم کنش جمعی پایدار زمانی شکل میگیرد که: (iمرزهای عضویت روشن باشد، (ii قواعد توسط خود اعضا تدوین شود، (iii نظارت درون گروهی وجود داشته باشد، (iv تنبیهها منصفانه باشند، (vسازوکار حل اختلاف وجود داشته باشد، (vi خودگردانی به رسمیت شناخته شود.
بنابراین اولسون بر آن است که بدون رهبری و سازمان اقدام جمعی شکست میخورد در حالیکه استروم میگوید بدون نهادهای مناسب (حتی علیرغم رهبری) اقدام جمعی شکست میخورد. در واقع جنبش های موفق علاوه بر رهبری و سازماندهی به نهادهای مناسب، قواعد شفاف و خودگردانی نیاز دارند. اگر دقت کنیم می بینیم اپوزسیون ایران دقیقاً از یک سو با مشکل اولسون روبه روست زیرا با پراکندگی، سواری مجانی و فقدان نقطه ی کانونی روبرو است. از سوی دیگر اپوزسیون ایران هم زمان به راه حل استرومی نیاز دارد یعنی ائتلافهای قاعدهمند، تقسیم قدرت و نهادسازی موقت و شفاف.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس مدل اولسونی توضیح دهیم چرا اپوزیسیون ایران با وجود نارضایتی گسترده ناکام مانده است؟ پاسخ آن است که هر چند اپوزیسیون ایران در سرنگونی استبدد و گذار به دموکراسی و رفاه با یک منفعت عمومی عظیم مواجه است؛ اما از آنجا که علیرغم منفعت عمومی بزرگ اپوزیسیون ایران گسترده و بسیار متکثر است و از سوی دیگر مشارکت در اقدام جمعی بسیار پرهزینه (سرکوب، زندان، مرگ) می باشد کنش جمعی با شکست مواجه می شود. بسیاری از کنشگران ترجیح میدهند دیگران هزینه بدهند و خودشان منتظر نتیجه بمانند. به قول معروف میگویند بگذار ببینیم چه میشود. هرگاه اینها به اندازه کافی پیش رفتند بعد حمایت میکنیم.
بسیاری بهانه میکنند من با این رهبر مشکل دارم، پس کنار میکشم. در نتیجه علیرغم اعتراض ها بسیج پایدار نیست. علیرغم خشم مردم اما سازماندهی وجود ندارد. نیست. اولسون فقدان مشوق ها را موجب فروپاشی کنش جمعی میداند. در اپوزیسیون ایران پاداش مشارکت معلوم نیست در حالیکه هزینه مشارکت در اقدام جمعی بسیار بالا است. سازوکار حمایت از مشارکتکننده روشن نیست که موجب می شود علیرغم عقلانیت فردی انفعال جمعی وجود داشت باشد. بنابراین از نگاه اولسون: اپوزیسیون ایران بدون رهبری هماهنگ کننده، نقطهی کانونی، و سازمان حداقلی نمیتواند پیروز شود. این دقیقاً همان جایی است که نقش یک چهرهی کانونی (مثل شاهزاده رضا پهلوی) معنا پیدا میکند. نه بهعنوان “حاکم آینده” بلکه همانطور که آقای دکتر اسدی میگویند بهعنوان راه حل مسئلهی هماهنگی.
متقابلا الینور استروم به ما هشدار میدهد که رهبری بدون نهاد سازی میتواند به دلیل بی اعتمادی منجر به انشعاب و شکست شود. از دیدگاه نظریه استروم مساله اپوزیسیون ایران فقط مشکل رهبری نیست بلکه مشکل نبود قواعد مشترک نیز است. بیاعتمادی به سیاستمداران، ترس از مصادره جنبش و حتی حافظه تاریخی ۱۳۵۷، موجب حساسیت شدید به تمرکز قدرت شده است. در مدل استروم، “منبع مشترک” چیزی است که همه از آن استفاده میکنند اما اگر بد مدیریت شود نابود میشود. در اپوزیسیون ایران، منابع مشترک عبارتاند از: مشروعیت جنبش، فداکاری مردم، حمایت بینالمللی و سرمایه نمادین اعتراض. اما بدون قواعد و نهادهای سنجیده و پایدار این منابع فرسوده میشوند یا دررقابتهای درونی نابود میشوند. بنابراین در این نظریه بر تعریف شفاف نقش ها، مرزبندی روشن اختیارات و مسئولیت ها، نظارت، سازوکار حل اختلافات و پاسخگویی تاکید میشود. بدون اینها، هر رهبری، حتی محبوب، فرسوده میشود.
حال اگر بخواهیم با تلفیق دو مدل السون و استروم به اپوزسیون ایران بپردازیم می بینیم که نظریه اولسون میگوید چرا بدون رهبری و سازماندهی شکست میخوریم در حالیکه نظریه استروم میگوید چرا حتی با وجود رهبریِ بدون نهادهای مناسب هم شکست میخوریم. بنابراین مدل پیشنهادی برای اپوزسیون ایران آنست که لازم است یک رهبری کانونی برای حل مسئله هماهنگی داشته و در عین حال نهادهای گذار شفاف، زمانبدی شده قابل بازبینی با قواعد مکتوب برای حل مسئله بیاعتمادی ایجاد کنیم. در این چارچوب ائتلاف تشکل های سیاسی اعضای ائتلاف را به مثابه مالک مشترک گذار تلقی میکند و نه تابع رهبر و شاهزاده رضا پهلوی نه “رهبر کاریزماتیک مطلق” بلکه نقطه کانونی هماهنگی است. او حامل مشروعیت نمادین قابل تبدیل به مشروعیت حقوقی است مشروط به اینکه با نهاد سازی به موقع و مناسب اعتماد اپوزسیون و به تبع آن عموم مردم را برای رهبری دوران گذار و واگذاری قدرت در زمانی که مردم رای دهند، کسب کرده باشد. بنابراین نه رهبر بدون قاعده و نه قاعده بدون رهبری راه بجایی نخواهد برد و موفقیت شاهزاده و شخصیتها و رهبران سیاسی اپوزسیون، از جمله آقای دکتر اسدی، در ایجاد چنین سیستم سازگار و کارآمدی برای هدایت فرایند گذار به دموکراسی در ایران است که میتواند معضل “اقدام جمعی” مخالفان میلیونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را حل و رژیم جهل و جنون و جنایت حاکم بر کشور را ساقط کند.
ارادتمند - خسرو
■ جناب دکتر اسدی با درود مجدد.
من با توجه به طولانی شدن اظهار نظری که داشتم به ادامه منطقی پیشنهادم در نحوه حل معضل اقدام جمعی (Collective Action) مبارزان و آزادیخواهان کشورمان نپرداختم اما چون دیدم امکان خارج شدن مقاله شما (و به همراه آن اظهار نظر من) از بخش مقالات ایران امروز وجود دارد این بخش تکمیلی را نیز فرستادم و امیدوارم ملاحظه کنید.
این پیشنهاد در واقع عملیاتی کردن نظریه های اقتصادانان سیاسی بزرگ منکور اولسون (Mancur Olson) و النور استروم (Elinor Ostrom) برای ایجاد یک رهبری جمعی جنبش انقلابی بمنظور سازماندهی مخالفان و نیز ایجاد نهادهای مورد نیاز برای حل معضل “کنش جمعی” و تسهیل فرایند گذار به دموکراسی در ایران است.
پیشنهاد من از چند سال پیش آن بوده است که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور همت به خرج داده و یک پارلمان در تبعید، متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل دهند. این نمایندگان میتوانند از طریق یک انتخابات آنلاین سالم، رقابتی و منصفانه انتخاب شوند. انتخابات آنلاین در بسیاری از کشورهای دنیا، شماری از ایالت های کشور آمریکا و نیز برای انتخاب مدیران بسیاری از شرکتهای بزرگ بین المللی انجام میشود. موسسات و شرکتهایی ایجاد شده اند که این انتخابات را با تضمین سلامت فرایند رای گیری، شمارش آرا و اعلام نتایج آن برگزار میکنند. حتی موسسه هایی هستند که این انتخابات را برای توسعه دموکراسی با کمترین هزینه انجام دهند و موسسات دانشگاهی (در سوئیس) نیز وجود دارند که میتوانند بر سلامت انتخابات آنلاین نظارت کرده و سلامت برگزاری انتخابات را گزارش کنند. بنابراین تشکیل چنین مجلس یا پارلمان در تبعیدی عملی بوده و خیال پردازی نیست؛ تنها به تصمیم و همت رهبران سیاسی اپوزسیون و در راس آن شاهزاده رضا پهلوی بستگی دارد.
من فکر میکنم تشکیل یک پارلمان در تبعید متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشو زیر نظر نهادهای ذیربط سازمان ملل و دیگر سازمانهای حقوق بشری، در واقع تجسم عینی نظریه های اولسون و استروم برای حل معضل اقدام جمعی بوده، خواهد توانست موضوع رهبری جنبش انقلابی ایران را که هم اکنون در جریان است، به بهترین وجه حل کند. طبیعی است که شاهزاده رضا پهلوی میتوانند با بیشترین آرا به این پارلمان انتخاب شده و اگر بخواهند سخنگوی پارلمان در تبعید ایرانیان باشند. طبعا دیگر شخصیتهای سیاسی و مدنی کشور از داخل و خارج ایران میتوانند با رای مردم عضو این پارلمان در تبعید شده و بهترین ائتلاف سیاسی اپوزسیون در قالب یک مجلس در تبعید را تشکیل دهند. جلسات این مجلس میتواند بصورت آنلاین و با نظارت ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل شده و مصوبات آن میتواند قدم به قدم فرایند گذار به دموکراسی را هدایت کرده و به پیروزی انقلاب اجتماعی-سیاسی آزادیبخش ایران کمک کند.
تشکیل این پارلمان دارای هرگونه توجیه منطقی است زیرا رژیم سفّاک و خون ریز حاکم بر ایران نا مشروع بوده و به دلایل واضح حقانیت حکمرانی را از دست داده است. ساز و کارهای استصوابی آن رژیم نمایندگان مجلس، روسای جمهور و نمایندگان مجلس خبرگان رهبری را به جای نمایندگان مردم ایران به منصوبان مستبد خون ریز حاکم بر کشور، یعنی علی خامنه ای، تنزل داده است. بنابراین طبیعی است ایرانیان تلاش کنند یک مجلس شورای ملی واقعی ایجاد کنند. این پارلمان در تبعید راه های گذار به دموکراسی در ایران را هموار خواهد کرد. این موضوع به اندازه ای روشن است که به قول معروف تصور آن باعث تصدیق می شود؛ برای مثال:
- پارلمان در تبعید میتواند از میان نمایندگان یک هیات اجرایی برای تصدی مسئولیت ها و اقدامات دولت در تبعید انتخاب کند، این هیات یا کمیته اجرایی نمایندگی مردم ایران را داشته و مشروعیت مکاتبه و گفتگو با پارلمانها، رهبران سیاسی و موسسات بین المللی برای جلب حمایت آنان از انقلاب ملی ایران را خواهند داشت.
- پارلمان در تبعید میتواند با مصوباتی سازوکارهای شفافی برای دریافت کمک از دولتها و سازمانهای حامی دموکراسی ایجاد کرده و حتی با انتشار اوراق قرضه انقلاب ملی ایران هزینه اجرای برنامه ها و پیشبرد انقلاب را تامین کند. اگر تنها دو میلیون ایرانی خارج از کشور بطور متوسط نفری ۱۰۰۰ یورو اوراق قرضه پارلمان در تبعید را خریداری و نگهداری کنند پارلمان در تبعید و هیات اجرایی آن دو میلیارد یورو برای پیشبرد برنامه های خود در اختیار خواهد داشت. خزانه داری (پارلمان یا) دولت در تبعید میتواند با تعیین نرخ بهره و سر رسید های مناسب انگیزه لازم برای خرید این اوراق قرضه را ایجاد کند.
- با در اختیار داشتن منابع مالی لازم دولت در تبعید (هیات اجرایی منتخب پارلمان در تبعید) میتواند ضمن حمایت از خانواده های جان باختگان، مجروحان یا آسیب دیدگان مبارزات داخل کشور حتی از فرماندهان نیروهای مسلح و سرکوب که از اجرای دستورات سرکوبی مردم خودداری کنند حمایت مالی کرده و از مدیران دستگاه های دولتی برای اعتصاب یا استعفا و قطع همکاری با رژیم ارتجاعی و ضد میهنی حاکم پشتیبانی کند.
- پارلمان در تبعید میتواند با منابع مالی در اختیار و حمایت دولتهای دنیای آزاد به ایجاد رادیو تلویزیون ملی ایران در تبعید اقدام و برای دسترسی ایرانیان داخل کشور به اینترنت آزاد تلاش کند.
- ...
به امید استقرار سریعتر آزادی و دموکراسی در ایران / خسرو
جمهوری اسلامی در بُنبست سقوط
واکاوی خیالخانه خامنهای و چرخه تولید خشونت در دوران رهبری او
طرح مسئله و نمود بحران
جمهوری اسلامی از زمان تأسیس در رفراندوم ۱۳۵۸ تا اکنون که در اواخر سال ۱۴۰۴ هستیم، در نزاع میان زیستن که جامعه خواستار آن است و انقلابیگری عصر جنگ سرد، که حکومت خواستار آن است، بهسر میبرد. جامعه ایرانی در میانه این نزاع، هزینههای جانی، مادی و معنوی زیادی را از دست داده است. امری که باعث شده ما در بنیانهای اجتماعی و مناسبات دولت – ملت با شکافهای متراکمی روبرو شویم که هریک امروزه از حالت بالقوه به بالفعل به سمت تقاطع گام برمیدارند.
این متن را در زمانی مینویسم که مردم ایران با خیزشی عظیم، در روزهای ۱۸ دیماه به بعد، شرایطی نو از وضعیت سیاسی جامعه ایرانی را به نمایش گذاشت. حکومت ج.ا که پس از انتخابات سال ۸۸ در ورطه بحران مشروعیت فرو رفته بود با ندانمکارهای ناشی از سرمستی قدرت بر جامعه، راهی را در پیش گرفت تا به جای حل، بحران به سرکوب و امحای آن اقدام کرد. در مسیر بحران مشروعیت، لایه سخت قدرت حاکمیت که در نهاد رهبری ولایت فقیه متجلی است، ناگزیز ورود به کانال گرایش به متعهدها و خالصسازی معتقدین به ایدئولوژی نظام گام بردارد. نتیجه آن انتقال بحران مشروعیت به بحران مضاعف ناکارآمدی نظام در بستر حضور افراد مطیع، غیرخلاق، ناشایست و بله قربان گو حرکت کند. پایان برجام در دوره اول حکومت حسن روحانی، زمینگیر شدن حکومت در بحران ناکارآمدی را به نمایش گذاشت.
ظهور جنبش اعتراضی ۱۳۹۸ که در نتیجه بیخردی ناشی از افزایش قیمت بنزین و پس از آن اعتراض مشهد با دسیسه کارگزاران لایه سخت قدرت شروع شده بود، چنان از مدار سلطه حاکمیت خارج شد تا آغازگر راهی برای شکسته شدن استخوانهای حکومت ج.ا، یکی پس از دیگری شنیده شود. لایه سخت قدرت به رهبری علی خامنهای در اوج بحران مشروعیت و ناآکارآمدی در تدبیر اعتراض برنیامد؛ بلکه با سرکوب خشن و بیرحمانه، تلاش کرد تا سرپوشی خونین بر کل این جنایتها بگستراند. این تزاید بحران ناکارآمد با سقوط هواپیمای اوکراینی که توسط نیروهای سپاه در نتیجه شلیک دو موشک، به نهایت خود رسید. حسن روحانی در پشت سر خود کولهباری از اصطکاک و مواجه با جامعه را در ذیل رهبری علی خامنهای به جا گذاشت.
دیری نپایید تا با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی، بحران ناکارآمدی در اوج خود در سطوح مختلف ظاهر شود. رئیسی در اندیشه جانشینی رهبری با حرکاتی نمایشی و تقلیدی از مسؤلین دهه ۶۰ انقلابی، به دنبال نامی برای رهبری آینده بود. حکومت در مقابل در مسیر ارائه الگوی حکومت اسلامی با جامعه در چالش بود. جامعه تحت فشار اقتصادی، دنبال منفذی برای رهایی و تنفس بود. لذا در کنشی متضاد با رویگردانی از ساختار، بیتفاوت به حکومت و ایدئولوژی آن روزگار سرمیکردند. سبک زندگی از الگوی مدنظر حکومت به سوی شیوه زیست آزاد، در چارچوب زندگی سکولار و غیرمنتظم به باورهای دینی و شریعت پیش میرفت. حکومت ناگزیر از احیای گشتهای ارشاد و مقابله با سبک زندگی نسل جوان و نوظهور در ج.ا. شد.
چالش این دوگانه به مرگ دختر جوان و مظلومی منتهی شده که در نهایت سادگی و وقار بود. مرگ او، گسستهای نهادینه و پایدار در ساختار حکومت ج.ا را تحریک کرد و به صورت یک جنبش قوی زنانه در همبستگی با مردان برای فتح یک خاکریز حکومت آغاز شد. جنبش مهسا، اولین جنبش اجتماعی موفقی بود که تودههای اجتماعی با اعتراض و نافرمانی، حق پوشش را از حکومت بازستاند. پیروزی این جنبش در نتیجه همبستگی اجتماعی و ترس حکومت از تراکم بحرانها منتهی به سقوط بود. اگرچه لایه سخت قدرت در این فقره از کشتار و اعدام و سرکوب بازنایستاد؛ اما امکان تحمیل سبک زندگی را از دست داد.
جامعه خسته و زخمی از مواجه سرکوبگرایانه و کشتار در خود فرو رفت؛ اما مترصد ضربهای سخت و نهایی به حکومت بود. آمدن پزشکیان و حرکت دست به عصای او در مقابل جامعه، ناشی از ترس حاکمیت از مواجه با جامعه بود. علی خامنهای در اندیشه گذار به رهبری بعدی در همکاری با مدیری بیخلاقیت و بیکیاست به مثابه فردی مطیع و بلهقربانگو بود. چیزی که در تصور نمیگنجید و بر آن تحلیلی استوار نشده بود، بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید بود. آمدن او با تصور برخورد شدید با ایران هم همراه نبود. تمام تحلیلگران و استراتژیستهای بزرگ، حمله به ایران را ورود به جهان پرآشوب نزاعهای نیابتی تصور میشد.
اسرائیل تمام بستر لازم را برای خرد کردن خامنهای و همفکرانش را آماده کرده بود. حمله به سرکنسولی ایران در دمشق، بازی دادن سنوار و جناح جنگطلب حماس به خلق فرصت بینظیر ثبیت همیشگی اسرائیل، ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و فرو بستن چشم برای تمام رفتار نابخردانه گروهی افراطی در زمین حکومتی نظامی که شبها با چشمهای باز میخوابند. فرصت ایجاد شده بود؛ بقا و موجودیت اسرائیل در خطر افتاده و رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی، امکان سقوط تمام ضوابط و مقرارات بینالمللی و ارزشهای انسانی را برای اسرائیل توجیه میکرد. جنگ بدون محاسبه چشمانداز تحولات آینده آن، کار را تا بدانجا رساند که دیوار مستحکم و دژ استوار خامنهای، چون پوشال آتش بگیرد و بر هوا شود. از انفجار پیجرها تا کشته شده حسن نصرالله و جانشینش، مرگ رهبران میدانی حماس و حمله به کابینه حوثی و در نهایت در اوج ناباوری، جنگ ۱۲روزه با ایران، ببر غران در برابر اسرائیل و غرب را چون ماکتی مقوایی در هم کوبید.
پایین جنگ ۱۲روزه، آغاز سقوط اقتصادی و درهم پیچیدگی اوضاع در درون ایران بود. فرماندهان میدانی پیشبرنده ایران در سپاه و تمام دانشمندان هستهای دیگر نبودند تا در وضعیت بحرانی، ناجی خامنهای باشند. خامنهای تنها محاط در ناکارآمدترین افراد در حکومت و مجلس و قوه قضائیه شده بود. کارگزاران ناکارآمد در مواجه با بحرانهایی از نوع مواجه با اعتراضهای عمومی، راهی جز مقابله خشونتآمیز ندارند. البته ج.ا از بدو تأسیس برای حذف رقبا با بهرهبرادری از ابزارهای خشونتآمیز چون کشتار، اعدام و حبسهای طولانی مدت توانسته بود ساحت سیاسی را به باورمندان حکومت دینی و ولایت فقیه محدود سازد. حال خامنهای به دلیل برخورداری از یک شخصیت ضعیف، ناگزیر از استفاده از چرخه حذف و خشونت بود؛ زیرا شخصیت ضعیف، هیچگاه وجود افراد توانمندتر و خلاقتر از خود را در ساختار تحمل نمیکنند. برای درک موضوع به واکاوی شخصیت خامنهای در چارچوب کشف زوایای مخفی خیالخانه او و اثر عینی بر سیاستگذاری کلان در ج.ا و واکنشهای سیاسی او بپردازیم.
خیالخانه علی خامنهای و رهبری جمهوری اسلامی
خیالخانه خامنهای در دورانی از تاریخ ایران شکل گرفته که در آن از یکسو اسلامگرایانی چون نواب صفوی و از سوی دیگر ایدههای چپگرایانه ضد امپریالیستی غرب به مثابه گفتمان مسلط در فضای فکری ایران حاکم شده بود. در این چارچوب اسلامگرایان با نمود جریان نواب صفوی و ارتباطی که او با اخوان المسلمین در مصر برقرار کرد، به مثابه یک ایده بدیل در عرصه جنبشهای فکری خود را مطرح میکردند. در جهان اسلام با شکست ناسیونالیسم عربی در مواجه با اسرائیل و غرب، اسلامگرایان با طرح، «الاسلام هو حل»، اسلام همانا راه حل است؛ در صدد کسب قدرت با هر روش و رویکردی بودند. آموزههای اسلامی که همواره در چارچوب اخلاقیات مقید در دین تعریف میشد؛ تحت تأثیر انگارههای مارکسیستی که هدف وسیله را توجیه می-کند؛یعنی برای رسیدن به هدف که غایتی متعالی است، تحقق آن با هر روش و شیهای توجیهپذیر میکردند. لذا اسلامگرایان در این چارچوب به دو روش نامشروع از لحاظ دینی برای کسب قدرت اقدام کردند.
ترور و بمبگذاری که در آموزههای قرآنی، حدیثی، روایات متعدد در باب حرمت خون انسانهای بیگناه به خصوص مسلمان و نیز عدم مشروعیت ترور نقل شده است.(الاسلام قد الفتک و ان المسلم لا یفتک/ اسلام ترور را ممنوع کرده و مسلمان به ترور ناجوانمردانه نمیپردازد. روایت منقول از پیامبر اسلام است.) این توجیه، بستر ترور از جمال عبدالناصر تا انورالسادات را شکل داد. در ایران نیز جمعیت فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی به ترور حسنعلی منصور نخستوزیر اقدام کردند که سبب دستگیری بسیاری از اعضای جمعیت و هیئت مؤتلفه بازار شد. در مصر سید قطب از سران فکری اخوان المسلمین نویسنده کتاب معالم فی الطریق/ راهنمای در راه و در ایران نواب صفوی اعدام شدند.
در این جا باید به نکتهای کلیدی اشاره کرد که جریان اخوان المسلمین به طور خاص و اسلامگرایان به طور عام از شخصیتهای بارز و درجه اول در الازهر یا زیتونیه و...نبودند؛ بلکه حسن البناء و یارانش که اندیشمند آنان سید قطب از درجه علمی در ردهای علمی علوم اسلامی نبودند. در ایران هم در صورت کنکاش در اسلامگرایان شخصیتی بارز علمی پیدا نمیکنید. در چارچوب تفکر شیعی نمود یافته در بستر انقلابیگری اسلامی، وضعیت اسفناکتر است؛ زیرا افرادی در پایینترین سطح برخورداری از علوماسلامی و مقلد از جریانهای اسلامگرا در جهان عرب و هند و پاکستان بودند. در این نقطه است که اسلامگرایان وطنی برای تولید محتوا با گرایش به ایدههای چپ مارکسیستی به ارائه تصویری انقلابی از تفکر شیعی پرداختند. بارزترین آنها علی شریعتی بود که بر میراث دوگانه اسلام شیعی و مارکسیستی به تولید محتوا میپرداخت.
علی خامنهای در این فضای فکری، نه درسآموختهای بارز و متبحر در علوم اسلامی بود و نه در میان اندیشمندان فردی با نمودی فکری و یا کتاب و ایدهای شناخته میشد. تصویر ارائه شده از او به عنوان فردی ادیب، لازمه کنش ارتزاق حوزوی او بوده که برای منبر، فردی که میتوانست خطابهای درسآموز از تاریخ اسلام و معارف آن ارائه بدهد، بیشتر برای مجالس دعوت و از مواهب مادی آن برخوردارتر میشد. در مشهد هم چون بستر ادبی شعر جایگاهی خاص در میان عوام داشته، بهرهمندی از حافظه شعری هم امری شایع بوده است. حال در این چارچوب علی شریعتی هم سبکی از خطابهخوانی را متداول کرده بود که در آن لحن آتشین و گیرای اثربخشی در ذهان عمومی داشت. علی خامنهای در خطابه خوانی هم از سبک و سیاق علی شریعتی بهره میبرد.
او فردی تولیدکننده محتوا و اندیشمندی در سیاق اسلامگرایی نبود؛ بلکه فردی مقلد از تولیدات فکری دیگران بود. یعنی اگر به علی شریعتی توجه کنیم؛ او در ابتدای مسیر با ترجمه کردن از متون دیگران چون جودت السحار(کتاب ابوذر) آغاز کرد؛ اما در نهایت از بُنمایه پردازش و بازخوانی تاریخ اسلام و خوانشی جامعهشناختی از خود اثری در مقام معلم انقلاب برسازد. علی خامنهای نه اثری ماندگاری ترجمه کرده است و نه تولید کرده است. این روند همواره بر مسیر زندگی او سایه افکنده است. حتی زمانی که به عنوان مجتهد درس خارجی آغاز کرد؛ اجازه انتشار عمومی درس داده نمیشود، از ترس مواجه انتقادی یا اشکال در درس، تنها به نکات و روایات خوانی اخلاقی در ابتدای درسهای خارج او در صدا و سیما اکتفاء میشود. در باب دستگاه تبلیغی که تلاش میکند از او چهرهای کتابخوان و مطلع در حوزههای مختلف ادبی و علوم گوناگون باید یک پرسش اساسی کرد که عرصه گسترده دانایی و برخورداری از دادههای مختلف علمی و دانشی چه اثر وضعی و فکری بر شخصیت و کنش رهبری او داشته است؟
علی خامنهای در این چشمانداز از عقبه فکری او، در سال ۱۴۰۴، هنوز گرفتار در دوگانههای برساخته فکری دهه ۴۰شمسی است. او در سی و هفت سال رهبری با تقسیم جهان به دوگانههای جهان خیر و شر، غرب و شرق، جهان امپریالیسم و استعماگر و جهانی دشمن و همراهان ایدئولوژیک خود را به جبهه خودی و مستضعف که جهان آینده به وعده الهی در قرآن وارثان جهان هستند؛ عمل کرده است. او بر این ادبیات چپ اسلامگرایانه، نه کلمهای افزوده و نه در مقام یک رهبری تئوریسین همطراز با نظریهپردازان پسا استعماری و جنبشهای رهایی بخش آمریکای لاتین، حرفی نو در تکامل ایدههای ۴۰ شمسی بپردازد.
علی خامنهای که شخصیتی قوی علمی و بارز در میان صنف آخوندهای حوزوی نداشته است(در این زمینه به سخنان ایشان در مجلس خبرگان تنصیب رهبری توجه کنید) هنگامی که به جایگاه رهبری پس از روحالله خمینی میرسد، موقعیت نداشته را با اتکاء به دو نهاد وزارت اطلاعات و سپاه انقلاب اسلامی، بوجود آورد. مرجعیت و مقبولیت را با بازیهای سیاسی که وزارت اطلاعات برمیساخت و سپاه آن را اجراء میکرد، بزور دار و درفش بدست میآورد. در عرصه سیاستگذاری این فرد اسیر در ایدههای دهه ۴۰ شمسی و انگارههای تاریخی شکست خورده در تاریخ بعد از سقیفه بنی ساعده، در عرصه جهان اسلامی تلاش کرد تا به برسازی امپراتوری شیعی یا هلال سبز شیعی اقدام کند.
این کنش برسازی امپراتوری شیعی، چند مبنا در ذهن خامنهای داشت؛ او تمام شکستهای تاریخی را بستری قابل تحقق در چارچوب ساختار ج.ا متصور میدید. آن چه شیعه در طول تاریخ از کسب آن در عرصه نظری و عینی باز مانده بود، مسائلی چون جانشینی پیامبر اسلام و خلافت و امامت عینی علی بن ابیطالب، شکست منجر به صلح با معاویه توسط حسن بن علی ابن ابیطالب، شهادت حسین بن علی و یارانش در کربلا، و نهضتهای شیعی بعد از آن تا انقلاب اسلامی در قرن ۲۰، اکنون در زمانه علی خامنهای و رهبری او بر این ساختار فرصتی برای تحقق پیدا کرده است. در این تفکر ایران در اسارات تفکری ایدئولوژی در آمده است که علی خامنهای تحت آموزههای دوره انقلاب در صدد تبدیل شکستها به پیروزی بود. آن چه علی خامنهای به همراه فرمانده میدانی او قاسم سلیمانی در منطقه غرب آسیا و در وسط جهان اسلام صورت بخشیدند را باید در چارچوب این تفکرات مورد واکاوی قرار گیرد.
برای تحقق ایدههای شیعی، تفکر آخرالزمانی آن به عنوان ضرورتهای قبل از ظهور امام غایب شیعه، به بازنمایی شخصیتهای خیالی چون سید خراسانی و پیروزیهای شیعه قبل ظهور و...پرداختند. افرادی از دل حوزه که به مقامات عالیه حوزوی از طریق نزدیکی به قدرت و برسازی پوشش عرفانی و اخلاقی، با ترسیم روایتهایی چون ارتباط علی خامنهای با امام غایب و جعل روایتهای اسطورهای، تلاش کردند بر بنیاد این تفکر آخرالزمانی توجیهی مذهبی بدهند.
تاریخ شکستهای مذهب شیعی همراه با تفکرات اسلامگرایانه و ادبیات مارکسیستی، ذهنیت علی خامنهای به مثابه رهبر، ساختار ج.ا را شکل داده است. حال این جایگاه که از طرف روح الله خمینی در کتاب ولایت فقیه، چنین تعریف شده که شما هر قدرت و مقامی را که برای پیامبر اسلامی میتوان تصور کرد برای ولی فقیه هم قابل تصور است. همچنین، مقامی که قابلیت تعطیلی واجب رکنی و عبادی (نماز، روزه، حج و...) اسلام به مثابه یک دین دارد؛ بیشک با این هدف که حفظ نظام از اوجب واجبات است، این اختیار را به علی خامنهای میدهد تا با کشتار هزاران، هزار انسان معترض و بیگناه که از سیاست اسارت ایران به تنگ آمدهاند را به عینه نشان دهد. البته خامنهای در دوران رهبری خود و با اتکاء به میراث کشتار خونین خمینی در دهه ۶۰ شمسی، از جویهای خون بسیاری برای حفظ موقعیت این نظام گذشته است؛ اما در جریان کشتار روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، این جویهای خون به دریایی مواج از خون ایرانیان جوان و بیگناه تبدیل شده است.
خامنهای در اوج بحران مشروعیت که در سال ۱۳۸۸ نمود یافت با گرایش به خالصسازی به سمت بحران ناکارآمدی کارگزاران پیش رفت، جایی برای التیام این بحران و علاج آن با خرد و دانایی باقی نگذاشته است. ناکارآمدها در بدنه کارگزاری و عدم خلاقیت و برخورداری از روح انسانیت که نهادینه در بنیادهای فکری فردی از لایههای دونپایه اجتماعی در مقام رهبری، او را به قاتلی حرفهای برای تثبیت ساختار ج.ا تبدیل میکند.
در پایان باید دانست که فردی که حربهی آخر کشتار در اوج نالایقی به ابزار در اختیار همیشگی مدیریت خود تبدیل میکند؛ انسانی لایق نبوده که با درایت و دانایی سیستمی را رهبری نماید؛ بلکه او فردی با خیالخانهای مملو از عقدههای فروخفته برساخته از تاریخ و حقارتهای عدم برخورداری از موقعیتهایی است که نتوانسته در طول زندگی بدست آورد. این فرد میتواند در زیستنامه علی خامنهای نمودار شود.
۱- پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد. این تعجب اما دیری نپایید و در ادامه سخنان رهبر نظام، معلوم شد که این آمار بخشی از روایت حکومت برای فروش به مردم ایران و جامعه جهانی است و مبتنی بر تاکتیک همیشگی فقهای شیعه یعنی «توجیه ظلم، با بیدقِ مظلومنمایی» است. نظر حضرت آقا بر این است که تروریستهای صهیونی چند هزار نفر از شیعیان حسینبنعلی را کشتهاند و سربازان مظلوم امام زمان هم، چند صد تن از آنها را به درک واصل کردند. هدف بهتدریج روشن شد: تولید یک روایت کربلایی جدید، ۱۴۰۰ سال بعد از کربلای یک!
صداوسیما و بقیه بوقهای نظام ولایی به حرکت درآمدند تا روایت عاشورایی را جا بیندازند و برای مظلومیت سیدعلی، از شیعیان حسین اشک بگیرند و جهان استکباری را که شاهد ساکت و حامی قتلعام مردم بهدست عوامل نفوذی «رژیم غاصب و جعلی صهیونی» بوده است، بدهکار رأفت اسلامی نظام کنند.
تصویر عاشورایی خامنهای اما یک سوراخ بزرگ داشت: لشکر او نه ۷۲ سربهدار، بلکه ۷۲۰ هزار پاسدار، بسیجی و سرباز گمنام امام زمان بودند؛ و سیدعلی نه برای شهادت و اثبات مظلومیت آمده بود، بلکه داعیه امپراتوری شیعه را داشت. یک دوجین سازمان عریض و طویل اطلاعاتی او که ذیل عنوان سربازان گمنام امام زمان آدم میکشند، مدعی بودند که حافظ امنیت مایملک امام غایب هستند و هر جنبندهای را که خطی به دلتنگی در فضای مجازی بنویسد یا تار مویی را به باد بسپارد، زیر نظر دارند و او را به سزای اعمال کفرآمیزش میرسانند. حالا این دستگاه قدرقدرت و مدعی امنیت نظام، در سناریوی مظلومنمایی رهبر باید گردن میگرفت که دستگاهی پوشالی است که با صدها قرارگاه و قتلگاه، مرزهای کشور را بهروی سربازان «رژیم صهیونی» باز گذاشت تا در دهها شهر کشور مستقر شوند و در یک آخر هفته سرد دیماه، هزاران تن از سربازان امام زمان را سلاخی کنند.
هرچه صداوسیمای حکومت بر این روایت رهبر بیشتر پافشاری کرد، سوراخ آن گشادتر شد؛ تا جایی که در رسوایی دریافت «پول تیر» به نمایندگی از رژیم صهیونی، سوراخ اولیه کل روایت را بلعید. پرده فروافتاد و زشتیِ پیکرِ لختِ امپراتور در مقابل چشمان حیرتزده مریدان شروع به ذوب شدن کرد.
۲- در سوی دیگر فاجعه، امپراتوریهای دروغ «منوتو» و «ایران اینترنشنال» خیلی زود به بنبست خوردند. وقتی نخستین خبرهای بد از راه رسیدند و معلوم شد که قیام به خاک و خون کشیده شده، شاهزاده کمتجربه که عنان اختیارش را به امثال قاسمینژاد و اعتمادی سپرده بود، دچار لکنت زبان شد و حاشا کرد که با وعده «در راه بودن کمک»، فراخوان تسخیر خیابان و مراکز حساس را صادر کرده است. او حالا میبایست بهعنوان «رهبر انقلاب ملی» به مردم ایران و جهان حساب پس بدهد که چرا گزنکرده پاره کرد و چه شد که چند ده هزار جوان و نوجوان در آن آخر هفته سیاه پرپر شدند.
روایت سلطنتطلبان از روز نخست ازهمگسیخته بود و هنوز هم چنین است. روایتی که با انکار و حاشا شروع شد، به توجیهِ «جنگ است و در جنگ حلوا پخش نمیکنند» گسترش یافت و بعد از بیپاسخ ماندن فراخوانهای «ادامه انقلاب»، ابتدا به تغییر عنوان «انقلاب ملی» به «انقلاب شیر و خورشید» رسید و سرانجام با این ادعا که شاهزاده وصی خون دهها هزار جانباخته قیام است، شکل عاشورایی گرفت تا در کربلای دو، با روایت خامنهای مماس شود و بنبست خود را به نمایش بگذارد.
۳- در فضای ماتمزدهای که خبر از مرگ سیاست میداد، وقتی ابرهای تیره اندکی کنار رفتند، نخستین واکنشها خبر از آن دادند که سیاست هنوز کاملاً بیآبرو نشده است و هنوز کسانی هستند که بدون بیم از مرگ، صدایشان را علیه امپراتوریهای دروغ و بازیگران با سرنوشت کشور بلند کنند. رضا خندان و ابوالفضل قدیانی از پشت میلههای زندان اوین دادنامههای شجاعانهای را به بیرون دادند و به موازات آنها، جامعه مدنی ایران هم دیوار ترس را شکست. کادر درمان کشور که در نجات جان مجروحان حماسه آفریده بود به سخن درآمد، سینماگران بانگ اعتراض بلند کردند و شجاعت بهسرعت تکثیر شد تا به آذر منصوری، رئیسِ تنها ماندهی جبهه اصلاحات رسید.
دریدن پرده تزویر و برملا کردن روایتهای دروغین، نخستین گامی است که اینک با اعتمادبهنفس برداشته میشود تا در تداوم خود، روایت جمهوریخواهان و آزاداندیشان از زیر غبار فاجعه بیرون کشیده شود و روایت باورمندان به راه گذارِ خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور، به جایگاه روایت رهاییبخش بازگردد.
۴- شکست دو روایت ولایی-سلطنتی و فقاهتی، به ترکهای بزرگی در این دو اردوگاه منجر شده است.
شهریار آهی که از او بهعنوان معتبرترین چهره پادشاهیخواه مورد اعتماد مراکز قدرت در آمریکا یاد میشود، با اشاره به اینکه رضا پهلوی به عواقب فراخوانش فکر نکرده بود، به او هشدار میدهد که دست از تمامیتخواهی بردارد و در ترکیب مشاورانش تجدیدنظر کند.
در آن سوی جبهه اقتدارگرایی، ترکها بهمراتب بزرگتر هستند؛ تا جایی که میتوان از شکافی بزرگ سخن به میان آورد. علی قلهکی، فعال رسانهای اصولگرا، در جمعبندی نتایج قتلعام دیماه، عملکرد دستگاههای اطلاعات و امنیت را به پرسش میگیرد و از پایان گفتمانهای امت اسلامی و ولایت فقیه سخن میگوید و خواهان برچیدن بساط ساختار کنونی حاکمیت و سپردن همه قدرت به یک «دیکتاتور توسعهگرا» میشود. او معتقد است مردم از حکومت روی برگرداندهاند و اگر این تمهید اتخاذ نشود، حکومت فرو خواهد پاشید.
سخنان قلهکی تنها نوک کوه یخی است که از درون نظام به سمت بیت ولی فقیه در حرکت است. اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!
۵- تحولات شتابان در دو اردوگاه اقتدارگرای سنتی، بر بستر نخستین برآمدهای جامعه مدنی و نیروهای جمهوریخواه، میتواند ادبیات نومیدانه ناشی از شکست را بهتدریج پس بزند تا شجاعت جوانانی که بیمحابا به خط زدند، در همه مویرگهای جامعه بدود و پازل سیاست را بهگونهای دیگر بازسازی کند.
صحبت از خون دهها هزار انسان است که بر پای این درخت کهنسال ریخته شد؛ بیثمر نخواهد ماند.
■ جناب پورمندی گرامی
من شما را یک چپ معتدل میدانم و مقالات موجز شما را میخوانم متاسفانه در این مقاله با برابر انگاشتن اشتباه تاکتیکی شاهزاده با کشتار دهها هزار نفری آقای خامنهای ناخودآگاه دارید خونشویی میکنید. شما میبایست ابتدا آقای خامنهای را به خاطر این کشتار هولناک کاملا محکوم میکردید بعد انتقاد خود را از طرف دیگر ماجرا بیان میکردید. متاسفانه جمهوری خواهان جز بحثهای تئوریک و مخالفت با رضا پهلوی کاری نمیکنند.
با تشکر دهقان
■ این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد “.
نویسنده با مهارتی قابلتوجه، دو دشمنِ نابرابر را در یک قاب مینشاند: از یک سو حکومتی که دهها هزار نفر را سلاخی کرده، و باز هم خواهد کرد، و از سوی دیگر رسانهها و چهرههایی که حتی اگر خطا کرده باشند، فاقد هرگونه قدرت سرکوب، زندان، اسلحه و دادگاه هستند. این همان ترفند قدیمی اخلاقگراییِ جعلی است: وقتی نمیتوان قاتل را تبرئه کرد، قربانی و معترض را هم دستِ فاجعه معرفی کن.
ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است. امید بستن به چند بیانیه از دل زندان ( که خود گواه انسداد کامل ساختار است)، چند اظهار نظر رسانهای از اصولگرایانی که تا دیروز چرخ دندههای ماشین سرکوب بودهاند، و خیالپردازی کودکانهای به نام “اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند “. گویا تا بحال از زندگی زجر بردهاند. گویی مسئلهی جمهوری اسلامی کمبود لذت است، نه وفور خون.
این منطق بهطرز دردناکی آشناست: همان منطقی که یکبار به «چپِ خط امام»، بعد به «اصلاحات»، بعد به «اعتدال»، و حالا به «دیکتاتور توسعهگرا» پناه برده است. نامها عوض شدهاند، اما توهم ثابت مانده: اینکه ساختاری که با خشونت مطلق زاده شده، روزی با عقلانیت و نرمی اصلاح خواهد شد. در بخش حمله به رضا پهلوی، که از یک کینه مزمن و قدیمی نشات میگیرد، تا یک عقلانیت مسئول، نویسنده میکوشد مسئولیت قتلعام را از شانههای نظام بردارد و آن را به ” فراخوان” ، ” لکنت”، یا ” کمتجربگی” یک چهرهی بیرون از قدرت منتقل کند. این جابهجایی، و ادبیات، خطرناک و گمراه کننده است.
اگر فراخوان خیابانی جرم است، پس شلیک گلوله چیست؟ اگر امید دادن خطاست، پس دروغ سازمانیافتهی یک نظام مذهبی چه نام دارد؟ هیچ قیامی بهخاطر «توئیت» یا «تلویزیون» کشته نمیشود؛ قیامها را سیاستِ رعب و وحشت، گلوله و شکنجه، “حیدر حیدر” ها و جلادانی که برای بهشت، پول یا مزایا حاضرند حتی کودکِ شیرخوار را در آغوش مادر به خاک و خون بکشند، نابود میکند.
میتوان به آقای رضا پهلوی نقد داشت، و بسیار هم، اما نسبت دادن خون کشتهشدگان به اپوزیسیون، همان ادبیاتی است که همواره مقدمهی تبرئهی جلاد بوده است. این متن، جمهوریخواهی را نه به مثابه پروژهای سیاسی، بلکه بهعنوان پناهگاه اخلاقی شکست عرضه میکند: خشونتپرهیز، جامعهمحور، سامانمند, اما بیپاسخ به این پرسش ساده: وقتی قدرت، خشونت را انحصاری کرده، جامعهی مدنی با چه ابزاری از خود دفاع میکند؟
تا زمانی که ماشین سرکوب سالم است، هیچکدام از این مفاهیم رهاییبخش نیستند؛ فقط زمان میخرند، برای همان ساختاری که قرار است “از درون” تغییر کند. چرا که ” اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!” و در نهایت، عنوان مقاله: «سقوط روایتها، افقهای امید!»
در اینجا، اگر قرار است روایتی تلخ و واقعی گفته شود و یقه کسی هم بجز جلادان جمهوری اسلامی گرفته شود، همان کسانی هستند که با دیدگاهها و توصیههای غلطشان، طول عمر این رژیم را افزایش دادند. افرادی که با دیده اغماض به جنایات جمهوری اسلامی نگریستند و حتی به جای تمرکز بر «هسته نهایی قدرت» و ذات سرکوبگر رژیم، بر تقسیمبندیهای خیالی «اپوزیسیون قرمز و آبی» و مزایای ظاهری مشارکت یا تحریم متمرکز شدند.
خواننده گرامی را ارجاع میکنم به یکی از نوشتههای آقای احمد پورمندی، “تحریم یا مشارکت؟ مساله این نیست! ” تا عمق عدم شناخت نویسنده از ماهیت جمهوری اقتدارگرا وانحصار طلب مذهبی را به نمایش گذاشته شود. انتظار میرود که ایشان بدون لکنت زبان باشهامت از چنین توهماتی که در مورد مشارکت آزاد در انتخابات ذیل “ولایت فقیه” داشتند و دیگر آدرسهای غلط، تبری بجویند.
ایشان برای گرفتن سهمی از قدرت، بارها بر ضرورت «مشارکت مستقل و فعال» در انتخابات تأکید کرده و از تحریم کامل آن اجتناب کرده است. او صراحتاً میگوید: “…آنگاه به جای تحریم یا ضمیمه شدن، سیاست بلندمدت مشارکت مستقل و فعال را که در ارائه شعار مشخص و کاندیدای مشخص تجلی مییابد، در پیش خواهیم گرفت…”
وی استدلال کرده که با حضور در انتخابات میتوان «حق انتخاب شدن» را استیفا کرد و پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان را تقویت نمود. اما همانطور که تجربه و تاریخ نشان داده، شرکت در انتخابات فرمایشی و نمایشی جمهوری اسلامی نه تنها هیچ حقی به اپوزیسیون نمیدهد، بلکه به طول عمر رژیم کمک میکند و فاجعهای که امروز شاهدش هستیم، نتیجه مستقیم این دیدگاههاست. این حضرات، با چنین توصیههایی، شرکت در انتخابات نمایشی را همواره بر تحریم آن ترجیح دادند، و نتیجه آن، امروز در سرکوب وحشیانه و ادامه حیات ننگین این رژیم قابل مشاهده است.
روایتِ حکومتی که هنوز میکُشد، سقوط نکرده است؛و این به گفته ” لشگر حیدر حیدر” تازه اول کار است. اگر با سرشت و ماهیت ددمنشانهی این رژیم آشنا نیستید، پیش از پیچیدن نسخههای شفابخشِ «اصلاح»، کمی بیشتر در تاریخ این رژیم و مبنای اعتقادی آن کمی درنگ کنید.
” افتخار سربازان گمنام امام زمان؟” پشتهای از کشتهها در جنگ و خونریزی، تا جایی که با افتخار میگویند که قائدشان در یک روز هفتصد گردن زد و این، الگوی ستایششدهٔ آنهاست! درک و فهم این جماعت از دین و شریعت و مذهب و اعتقاد همین است. با توجه به دسترسی داشتن آنها به اسلحه های پیشرفته امروزی به آسانی میتوان از عمق فاجعه اگاه شد.
خمینی در یکی از سخنرانیهایش میگوید: ” اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنی قریضه را در حضور رسول الله می کشند، گردن می زنند به امر رسول الله” تکبیر حضار. خامنهای نیز همان را تکرار کرد: ” با معترض حرف میزنیم، اما اغتشاشگر را باید سر جایش نشاند.” یعنی اگر “تربیت” نشدند! “ارشاد” نشدند! سر جایشان مینشانیم؛ به زبان سادهتر: گردن میزنیم.. و روایتِ اپوزیسیونی که ابزار قدرتی ندارد، هرگز هم سنگ آن نبوده که ” سقوط مشترک” کند. آنچه سقوط کرده، نه روایتها، که مرز مسئولیت است. و این ” افق امید” ، چیزی نیست جز تزریق امیدِ ارزان پس از فاجعهای گران؛ بازسازی همان توهم کهنه که میگوید شاید اینبار، این نظامِ زادهشده با خشونت، از درون به عقلانیت برسد.
اما تاریخ ایران، و نه فقط ایران، بارها و بیرحمانه نشان داده است: نظامی که برای بقا میکُشد، افق امید نمیسازد؛ فقط زمان میخرد. خون ریخته شده بیثمر نمیماند، درست؛ اما فقط به این شرط که دوباره به پای توهمِ تغییر از درون ریخته نشود.
ایرانِ عزیز در بستر بیماری است؛ گرفتار دردی جانکاه و المی جانسوز. راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است. اجماعی که پیش از هر چیز، وضعیت مردم ایران را روشن، دقیق و بیواسطه به افکار عمومی جهان منتقل کند و خواستِ کمک و همیاری را صریح و بیتعارف مطرح سازد. در این مسیر، تلاش فعالان سیاسی خارج از ایران و دیدارهای آنان با پارلمانها و نهادهای سیاسی کشورهای محل اقامتشان، مهم و اثرگذار است — هرچند بهتنهایی کافی نیست. ما نمیتوانیم هر چند سال یا چند ماه، شاهد اعتراضاتِ بحقِ مردمی بهجانآمده باشیم و سپس، سرکوبی وحشیانه را با انبوهی از مقالات، افاضات، نسخههای آبکی، تکراری و بیمایه، و توصیه به «پرهیز» و «صبر» توجیه کنیم. این آشِ شلهقلمکار، درمانِ این بیمار نیست. مرگ یکبار؛ شیون یکبار. آخرین راه نجات ایران، جدا کردنِ آن غدهی سرطانی از پیکرِ نحیفِ این بیمار است.
شهرام
■ جناب پورمندی من در مصاحبه علی قلهکی چیزی جز دروغ و لاپوشانی و توجیه این جنایت سترگ ندیدم ولی آنچه مشخص بود بازسازی رژیم سرکوبگر به طریقی دیگر و مرمت این ساختار ضد مردمی برای تداوم حیات ننگینش بود تا آقازادهها همچنان لذت ببرند. بله انفجاری که بر اثر این جنبش و سرکوبش رخ داد ترکشش به همه خورد ولی عده ای را هم در رژیم به فکر چگونگی حفظ نظامشان در آینده انداخت.
شما هم مثل آقای مجلسی از واکنش بیخاصییت خانم آذر منصوری که هنوز جرئت برداشن روسریاش را هم ندارد تا چه رسد به همراه بودن با مردم داغ دیده این دیار و محکوم کردن و نام بردن عاملان این قتل و عام، ذوق زده شدید، انگار هنوز هم این جماعت را درست نشناختید.
رضا پهلوی سیاستمدار نیست و تجربهای هم ندارد اگر یک جبهه جمهوری و مشروطهخواهی قوی وجود داشت احتملا میشد او را جذب کرده و باعث تقویت جبهه شد. نگاه کنید به مصاحبه وی با CBS تمام حرفها و انکار کردنش، ناپختگی و دستپاچگی و عدم تسلط موج میزند. خطا کردن چنین فردی با دور و بریهای متوهمش امری ست مسلم. فراخوان برای تصرف مراکز شهرها با دست خالی و با حساب کردن روی وعدههای ترامپ و نتانیاهو نابخردانه هست ولی فراخوان برای همبستگی با دیگران و به شکل مسالمتآمیز امریست قابل دفاع.
باید از خود پرسید که آیا دیر یا زود با ادامه تظاهرات مسالمت آمیز، حکومت قوای سرکوبش را به خیابان نمیفرستاد؟ تجربه و ماهیت حکومت عکس آن را ثابت کرده است.خود رژیم هم میدانست که جنبشی در راه است و خود را آماده برخود با آن کرده بود. به هر حال باید رنگ انتقاد و حتی سرزنش کردن یک جریان سیاسی با محکوم کردن دشمن اصلی متفاوت باشد و مسئولانه تر برخورد کرد. تاکتیک غلط هر جریان سیاسی مثل بوم رنگ است و اثراتش به زودی آشکار خواهد شد.
در ضمن در گفتگوی شما با آقای اکبر کرمی آن جاهایی که ایشان قصد کشیدن شما به طرف نظرات خود را داشت باید محکم تر میایستادید مثلا برابر کردن خامنهای و رضا پهلوی با این حرف که الان ما شاه داریم و یا نظر مساعدش در مورد اینکه اگر قراره تغییری صورت بگیره باید در چهار چوب جمهوری اسلامی باشه (حالت اول) و این ترجیح دادنی است که با مرده خواندن رضا پهلوی در صحبتش با آقای امیراحمدی همخوانی دارد که نتیجه آن: اگر قرار باشد رضا پهلوی از دل این تحولات در بیاید، بهتر است که همین حکومت بماند. آقای اکبر کرمی در مصاحبههایش خط خاصی را دنبال میکند و اگر طرف گفتگویش کمی همراهی نشان داده و شل کند چیزی در حول و حوش نظرات پیکنتیها به بیرون درز میکند.
با احترام سالاری
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.
٣- آقای پورمندی به برداشت من حامی گذار از جمهوری اسلامی به رهبری آقای میر حسین موسوی است. ایشان تصویری ترسیم می کنند که شاهزاده ای به مردم فرمان حمله می دهد و دشمن دست به کشتار می زند و هردو شکست می خورند و سیاست لوث می شود ولی یکمرتبه چند سیاستمدار مجرب و صادق از جریان گذار و اصلاح طلب با چند بیانیه سیاست را نجات می دهند.
۴- خانواده هایی که این نوشته را می خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده.
۵- آیا اینگونه موضع گیری ها از شخصی که آقای پهلوی را در سیاست یک کودک می داند عجیب نیست؟ مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه و نه هوشمندانه است.
۶- با همه احترامی که من برای استقامت آقای موسوی و خانم رهنورد دارم ایشان هم بدون اشتباه نبودند. ایشان در جنبش سبز دارای یک استراتژی نبود و خیلی از نیروها در آنزمان هرز رفتند. ایشان هم بعد از سالها نتوانسته جریانی جدی برای عبور از رژیم سازمان دهد. زندانیانی که در داخل هنوز به خط ایشان وفادارند از انگشتان دست تجاوز نمی کنند. در خارج هم جریانی جدی در جهت خط ایشان وجود ندارد.
اخیرا مسیح مهاجری سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ملاقاتی با آقای میرحسین داشتند. ایشان گفت که آقای موسوی هنوز عکس خمینی را در اتاقش دارد و به خمینی علاقمند است. این اظهار ایشان توسط نزدیکان موسوی تکذیب نشد. شخصی که هنوز به خمینی اعتقاد دارد چقدر با جامعه امروز ما و احساسات مردم ما فاصله دارد؟
٧-این دو ماراتون هنوز به پایان خود نرسیده. تا اینجایش پیداست که هواداران رضا پهلوی علارغم تخریب های همیشگی دشمنانشان برآمد داشته اند. رژیم هم که نشان داده است حاظر است قتل عام کند و قدرت را به گذار طلبان واکذار نکند. روزها، هفته ها و ماه های آینده نشان خواهد داد مردم ما و آنان که در میدان هستند جریانات مختلف را چگونه قضاوت خواهند کرد.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ با سلام. حق انتقاد (انتقاد از هر کسی) حقی شهروندی است اما شهروندی شامل مسئولیتهایی هم میشود. خانم پرستو فروهر درست گفت که همگی ما در برابر خونهای ریختهشده مسئولیم. نه فقط در برابر کشتار موحش اخیر بلکه کشتار زندانیان در سال ۶۷ و کشتار ماهشهر و قتلهای زنجیرهای حکومتی مانند کشتن رهبران کرد در میکونوس و غیر. من با وجود آنکه هنگام وقوع انقلاب در ایران نبودم و بود و نبود من تاثیری در انقلاب ۵۷ نداشت خودم را به عنوان یک ایرانی مسئول میدانم و با وجود آنکه از همان نخستین تابستان پس از انقلاب با دیدن حملههای چماقداران در تهران و مشاهده انحصارطلبی ملایان امیدم را به هرگونه اصلاح دولتی که روحانیان بر آن مسلط باشند از دست دادم و با وجود آنکه در هر فرصتی با صدای بلند اعلام کردم که این حکومت اصلاح ناپذیر است (و اینک نیز ثابت شده که دریافتم درست بوده) باز خودم را در برابر آنچه که در این سالهای تباه بر این مردم رنجدیده رفت مسئول میدانم و بارها به نظم و نثر از خود انتقاد کردهام، هر چند که بخاطر آنچه بر خانوادهام رفته دادخواه نیز هستم. شاید بد نباشد که هر کدام از ما به جای طلبکاری از این و آن یا دستکم ضمن نوشتن نقدهای مبسوط کمی به بررسی و نقد دیدگاهها و مواضع خودمان در این سالها بپردازیم و ببینیم چه شد که به این نقطهی دردناک رسیدیم؟ از خود بپرسیم که در کجا به کجراهه افتادیم و آیا می توانستیم موضع موثرتری اتخاذ کنیم؟ آیا موضع ما پس از این کشتار و عریان شدن این واقعیت که این نظام اصلاح پذیر نیست در امتداد موضعگیریهای نادرست گذشته است یا اینکه این سیل خون ما را به خود آورده تا در مواضع نادرست گذشته تجدید نظر کنیم؟ دوستان فرهیخته بهتر از من میدانند که مدنیت و دموکراسی خواهی با حس مسئولیت در برابر جامعه آغاز میشود.
ارادتمند یوسف جاویدان
■ همان طور که آقای شهرام نوشت، “این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد”.
البته این اولین بار نیست که آقای پورمندی انگشت اتهام را به طرف رضا پهلوی گرفته سعی میکند از آب گل آلود برای اصلاحطلبان که آنها را زیر عنوان “جمهوری خواهان دمکرات” استتار میکند ماهی بگیرد، اما این بار فرق میکند چه پای قتل عام هزاران جوان آرزومند در میان است. نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.
آرش
■ پورمندی گرامی، به واکنشهای تاجزاده، نرگس و موسوی توجه کنید، فقط سخن از رویارویی ملت ایران با رژیم است و اضمحلال جنایتگرایانه دیکتاتور. شرایط بعد از قتل عام ملت جای مناسبی برای تکان دادن انگشت اتهام به دیگری نیست. مسلما شما با مجموعه پادشاهی زاویه دارید و من بیشتر موارد خود را به نظرات تئوریک شما نزدیکتر دیده ام. عزیزان دیگری بارها گفته اند که اگر آقای پهلوی با سکولار های جنبش نزدیک نیست و مشورت نمیکند، نکوهش بیشتر به گردن روشنفکران دمکرات است تا خود ایشان.
با احترام، پیروز
■ “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.”
از نوشته آرش گرامی درست و بجا هستو این شخصیت های سیاسی داخل ایران جای اصلی را نشانه گرفته اند و انگشت اشاره شان به سوی مسئول این جنایت هست تا جلوی سؤاستفاده های احتمالی گرفته شود. قبل از حمله به مردم و حتی قبل از سخنرانی خامنه ای و دستور سرکوب، هیچ گروه و سازمان و شخصیت شناخته شده ای به مردم در خیابان رهنمودی نمیداد، با هوش شدن همه بعد از وقوع جنایت و عیان شدن ابعادش هنری نیست. در واقع کسی که دست به کاری نمیزند اشتباه هم نمیکند.
با احترام سالاری
■ با سپاس از همه عزیزانی که در گفتگو شرکت کرده اند، سعی می کنم که برداشتم از موارد مطرحه را به اشتراک بگذارم
آقای دهقان گرامی! مطلب من با این عبارت آغاز شده است:
«پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد»
اگر به نظر شما این در محکومیت خامنه ای کفایت نمی کند و هر نویسنده یا گوینده ای برای اثبات آنکه « خونشور» نیست، باید ابتدا مخاطب را به صحرای کربلا ببرد و از او اشک بگیرد، نه! من این کاره نیستم. به نانوشته های یادداشت شما در پاسخ به یادداشت شهرام گرامی خوهم پرداخت.
آقای شهرام گرامی!
شما در یادداشت بلندی که زحمت تهیه آنرا کشیدید، به موارد متعددی پرداخته اید. به بخشی که جنبه ریختن آتش تهیه ، از طریق روی میز گذاشتن پرونده های نا مرتبط، نظیر فلان انتخابات مربوط است، الان و در اینجا، نمی پردازم. به آنها در جای خود پرداخته ام و باز هم درجای خود خواهم پرداخت.
بخش دوم مطلب شما سرشار از حکم، اتهام و پیشداوری است، به گونه ای که می توان آنرا یک انشای خشم آلود و طبعا ناروا دانست شما ابتدا یک تصویر از زشت کاری های حکومت را پیش می گذارید تا سه حکم خود را مستدل سازید . اول- نوشته من ، هم سطح سازی جلاد و تماشاگر، سرکوب گر و «اپوزیسیون»، گذاشتن دو دشمن نابرابر در یک قاب است.
دلیل؟ نقد همزمان دو گفتمان خامنه ای و پهلوی! من پاسخی به اینگونه «تحلیل» ها ندارم. تنها می توانم توصیه به تغییر نمره عینک کنم.
دوم-«ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است.» چرا؟ چون نویسنده به نامه هایی از زندان اشاره کرده که در آنها از ضرورت پایان دادن به جمهوری اسلامی دفاع شده و یا سعی کرده، برخی تحولات در درون اقتدارگرایان و احتمال تغییراتی در هسته سخت قدرت را ببیند و آنرا به خواننده منتقل کند! شما با « جسد متعفن اصلاح طلبی» مشکل دارید، کجای نوشته من به شما این فرصت را می دهد که آنرا بر سرم بکوبید؟ دوست عزیز! من هم مثل بسیاری از جمهوریخواهان دیگر، «گذار طلب» هستم. برایم انقلاب در شمار مقدسات نیست و اصلاحات هم اصلا متعفن نیست. از هر اصلاحی ولو کوچک ، چه افزایش چندر غاز حقوق بازتشستگی باشد و چه تمکین به موی رهای زنان، استقبال می کنم و انقلاب را هم آخرین فریاد از سر ناچاری و بی پناهی، علیه بیداد و ستم می دانم که مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر ، آنرا به رسمیت شناخته است. داروی تلخی است که معلوم هم نیست، فرجام خوشی هم داشته باشد. نظریه پردازان گذار همواره بر «تنوع اشکال گذار» تاکید کرده اند . گذار در ایران می تواند، مثل کره جنوبی یا آفریقای جنوبی یا شیلی باشد و یا به احتمال بیشتر، مدل جدیدی را به تجارب تا کنونی اضافه کند. عرصه گفتگو پیرامون راهبرد ها، عرصه تاخت و تاز احساسات زخمی و پناه گرفتن پشت جانباختگان و درشت گویی های دوران کودکی نیست. برای من گذار طلب، « سرنگونی نظام حاکم به هر قیمت» در شمار مقدسات قرار ندارد.
سومین نکته یادداشت شما این عبارت است: «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است.»
نه! من با شما موافق نیستم. به باور من : «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع ملی واقعگرایانه و عملمحور و نیز جلب کمک های نرم بین المللی است.» من در فرمول شما ابتدا، بجای «جهانی» ،«ملی» را گذاشتم و بعد عامل جهانی را با قید « نرم» مشروط کردم و در جای مناسبش قرار دادم.
اگر می خواستم با ادبیات «علی بونه گیر»، حرف بزنم ، می نوشتم که شما در شعار از مردم حرف می زنید، اما در عمل مردم را حذف می کنید و به یک دلال معاملات ملکی و دارای اختلال های روانی به عنوان ناجی ، امید بسته اید. مقایسه این دو فرمول ، به خواننده کمک می کند تا تفاوت دو نگاه را بهتر بیند.
آقای سالاری عزیز!
همانطور که اشاره کردید، بخش اصلی مصاحبه قلهکی دروغ و لاپوشانی بود. اما آنچه برای ما می تواند قابل توجه باشد، بیان نظراتی مثل پایان گفتمان امت اسلامی، پایان ولایت فقیه، رفتن حکومت از دل های مردم و ضرورت گذار به یک «دیکتاتوری توسعه گرا» هستند. بیان این مطالب از زبان یک روزنامه نگار اصولگرای نسبتا جوان ، طبعا بیانگر تغییراتی است که در درون قدرت در جریان است. دیدن این مسائل وظیفه ماست و البته به این نتیجه مبتذل راه نمی برد که فلانی که از اصلاح طلبی متعفن نا امید شده، حالا به اصولگرایی و ظهور بناپارت دخیل بسته تا ج.ا. را نجات بدهد!
در خصوص نحوه تعامل با آقای پهلوی، تا امروز کوششم متوجه «دیالوگ سازنده» ، بدون هراس از شانتاژ حواریون متعصب ، فلانژ ها و عوامل نفوذی بوده است و در مصاحبه ها، توجه داشتم که این چهار چوب را حفظ کنم. خوشبختانه، حالا صدا های انتقادی در اردوی پادشاهی خواهان هم بلند شده اند و کسی مثل آهی هم به پهلوی زنهار می دهد که تمامیت خواهی جواب نمی دهد و باید با کثرتگرایی جایگزین شود.
بابک خرمدین گرامی!
در فضای به شدت عاطفی موجود، ماندن در بحث های مهم راهبردی کار آسانی نیست و هر لحظه این امکان هست که کسی نویسنده را به بی اعتنایی به خون های ریخته شده و حتی به خونشویی (به روایت آقای دهقان) متهم کند و به این اظهار تاسف راه ببرد که:
«من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.» خب، شما از کجای نوشته من به این نتیجه رسیدهاید؟ صرف نقد همزمان دو گفتمان که نمیتواند به این نتیجه راه ببرد. من چگونه باید رفتار آقای پهلوی را و بویژه فراخوان «قیام» را نقد کنم که متهم به حمایت از خامنهای نشوم؟ فلانژ-پهلویست» ها نظرشان روشن است: « بحث، بعد ازمرگ سید علی»! نظر شما چیست؟ من بر این باورم- و آنرا در این نوشته هم منعکس کردم- که آقای پهلوی در صدور فراخوان قیام و گرفتن مراکز حکومتی، مرتکب یک اشتباه راهبردی بزرگ شد و به قول آقای آهی، «حساب عواقبش را نکرده بود» و چون او الان یکی از بازیگران اصلی صحنه است، خطا هایش تاثیرات مهم و حتی مرگباری دارد و سکوت درمقابل آنها جنبه خیانت به خود می گیرد. هواداران پهلوی هرگونه نقدی از خطا های پیشوا را تضعیف «انقلاب شیر و خورشید» می پندارند و با رگبار های دشنام به جنگ منتقدان می روند. شما بگویید که من چگونه بنویسم؟ اصلا بنویسم یا باید لالمونی بگیرم؟
در خصوص راهبرد گذار خشونت پرهیز، طبعا امید من به سرآمدان سیاسی داخل کشور است که فعلا در قالب بیانیه های ۱۷ نفره برآمد می کنند و آقای موسوی هم با آنها همسوست. من از انقلاب وحشت دارم، حتی اگر ناگزیر باشد و تا جایی که بتوانم، تلاش می کنم که کشور به سمت آن رانده نشود. حرکت با گام های سنجیده تر، شاید دیر تر به مقصد برسد، اما تنها متوجه «گذار از» نیست و به سوال « گذار به» هم توجه دارد.
آقای جاویدان گرامی
با متد شما، نحوه ورود به مساله و ضرورت نقد آنچه کردیم و آنچه بر ما گذشت، کاملا موافقم . در حد بضاعتم این کار را کرده ام و ماحصل برداشتم از این تجارب، مطالبی است که می نویسم.
آقای آرش!
شما حرف های پهلویست های افراطی را تکرار کرده اید.پاسخ شما را آقای آهی پادشاهی خواه داده است. بدتر از خونشویی، سو استفاده از خون هاست که این روز ها سکه رایج بازار سیاست ایران شده است.
پیروز گرامی!
مساله امروز تقسیم تقصیر نیست. «عبور از تمامیت خواهی به کثرت گرایی همین امروز» ، است! برای این مساله باید راهجویی کنیم.
سالاری عزیز!
چرا خودتان را به کوچه علی راست می زنید؟ لابد یقه آهی را هم می گیرید که چرا پهلوی را مورد انتقاد قرار داد!
وقتی همه رسوایی های پهلویست ها در این ۴-۵ هفته در خیابان ها را می بینم، از آن رسوایی در بروکسل تا فحاشی ها و پرچم گردانی ها و…. و از دوستانم می شنوم که هر نوع نقد پهلوی، ضربه به انقلاب و حرکت مردم است، از خودم می پرسم که ما را چه می شود؟ به کجا داریم می رویم؟ آیا صدای گام های راست افراطی را می شنویم؟ آیا نفرت کورمان نکرده؟
چند روز پیش، مجریان منو تو، دسته جمعی خطاب به دولت های آمریکا و اسرائیل کر گرفته بودند که اگر در شب ۱۸ دی ماه فقط چند هواپیمای جنگده از آسمان تهران رد می شد، کار تمام بود و چون این کار را نکردید، قیام پیروز نشد و ما دیگر پرچم شما را در تظاهرات حمل نمی کنیم! و این رسانه ایست که پهلوی را از فرش به عرش برد! پوپولیسم فعلا در لوی خونخواهی بلای جان ما شده است.
با ارادت و احترام احمد پورمندی
■ جناب پورمندی گرامی، قصدم از آوردن نقل قول از آقای آرش این نبوده است که شما “برای خامنهای جنایتکار شریک جرم” میتراشید. اینکه آن شخصیتهای مبارز خامنهای را مسئول قتل عام هموطنان ما دانسته و به مسائلی دیگر نپرداختند قابل تقدیر و یاد گیری است، تاکیدم روی این موضوع بود و اگر سؤتفاهمی شد عذر خواهی مرا بپذیرید. در این مقطع قرار اگر هم است یک سوزن به جریان رضا پهلوی زده شود در کنارش زدن ده جوال دوز به رژیم جنایت پیشه ضروری ست. اصولا من رژیم اسلامی را وقتی که بقایش را در خطر میبیند، مستعد هر نوع جنایتی میدانم حتی اگر مردم کاملا مسالمتآمیز در خیابان باشند. امکان پیروزی خیابان بدون اعتصابات سراسری و عدم همکاری مردم برای از کار انداختن گردش دم و دستگاه اداری و مالی رژیم، ضعیف است، حضور خیابانی به تنهایی کافی نیست.
در ضمن مایلم خدمتتان عرض کنم که شما چنان مشغول جواب دادن و دفاع از خود هستید که کامنت اول مرا از یاد برده و نیتخوانی کرده و از “کوچه علی راست” استفاده میکنید. در صورتی که در این مدت باید با نظرات بعضی از ما که با هم تبادل نظر زیادی اینجا داشتیم به قدر کافی آشنایی داشته باشید. من هم مانند خیلیها در جرگه جمهوری خواهان بیخاصیت هستم. و اظهار نظرم گاریای را از گل و لای در نمیآورد تا از روی پای شما رد شود. گاه احساس میکنم که بحثها در اینجا قصدی جز دفاع از هویت ندارد و موضوع اصلی قربانی آن میشود. یک جمله مشهور خواندم که: “نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.” بیشتر باید در رابطه با این بربریت جاری شده در میهنمان
فریاد برآوریم.
با درود سالاری
■ سالاری عزیز!
با هردو نکته شما همدلم. برای خامنهای و بقیه بنیادگرایان، سقوط ج.ا. به معنی نابودی «آرمان شیعه جعفری» است و آنها در مقابل خطر سرنگونی، تا شهادت آخرین شیعه، خواهند جنگید. آنهایی هم که دیگر باوری به مکتب ندارند، در فردای ج.ا. همه چیزشان را از دست رفته تصور می کنند و به راحتی تن به تسلیم نمیدهند. از اینرو مقابله با ج.ا. با هدف به زیر کشیدن آن ،نیازمند یک راهبرد چند وجهی است که علاوه بر اعتصابات سراسری و فلج کننده، گسترش جنبش اجتماعی نظیر جنبش برای حجاب اختیاری، حق دسترسی آزاد به اطلاعات، حق گزینش آزادانه سبگ زندگی و تسخیر هدفمند خانوادههای کادر های میانی و پایین حکومت، فعالیت سیستماتیک برای تقویت سکولاریسم در میان باورمندان مسلمان، جنبش نافرمانی مدنی و جنبش «امتناع از همکاری با حکومت» از جمله اجزای این راهبرد هستند. خوب است که این بحث را بیشتر باز کنیم. در خصوص گلایه و طعنه کوچه علی راست، طبعا من هر دو کامنت شما را خواندم و به آنها جداگانه جواب دادم. در کامنت دوم شما جمله زیر را از آرش نقل و آن را تایید کرده بودید: “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.” «نوشته آرش گرامی درست و بجا هست.»
زنده باشید پورمندی
■ جناب پورمندی
از اینکه در کامنت در ذیل مقاله، شما را به خونشویی متهم کردم پوزش میخواهم با توضیحات شما تا اندازهای قانع شدم اما مخالفت شما با گرایش پادشاهی خواهی برایم هنوز قانع کننده نیست. تعدادی از سایتها و تحلیلگران هم کم به رضا پهلوی توهین (نه انتقاد) نمیکنند. کاش گرایشهای مختلف میتوانستند در یک حداقلهایی به تفاهم برسند.
با تشکر دهقان
■ آقای پورمندی گرامی،
با سپاس از پاسخ شما، شما سوال میفرمایید آیا باید نقد خود را بنویسید یا «لالمونی» بگیرید. پاسخ من اینست که بین سفید و سیاه رنگهای دیگر هم هستند. ممکن است بین نیت افراد و گفتارشان همخوانی باشد یا نباشد. ظاهرا نیت شما نقد سازنده رقیب سیاسیتان جهت تصحیح راه و شاید همگرایی است. نوشته شما از دید من ممکن است به تصحیح راه منجر شود ولی تخریبی و در جهت زمین زدن رقیبتان است و نتیجهاش واگرایی بیشتر است. وقتی بین دو جریان سیاسی عدم اعتماد وجود دارد، حتی نقد سازنده چون با زبان گزندهای اظهار شده ممکن است تخریبی بنظر برسد. مطلوب آنست که نقد هم به تصحیح راه منجر شود و هم همگرایی را بدنبال داشته باشد. متاسفانه در جو موجود همه به لزوم همگرایی اذعان دارند ولی در جهت واگرایی حرکت می کنند. مثلا شما در پاسختان به من با اشاره به «پیشوا» آقای رضا پهلوی را با هیتلر مقایسه مقایسه می کنید. من که سخنان آقای رضا پهلوی را با سخنان شما مقایسه میکنم ایشان را هزار مرتبه دمکراتتر دورتر از هیتلر میبینم.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ این روایت آقای پورمندی اصلاحطلبانه از جنس ماشالله شمس الواعظین بود. این مقاله روایت اصلاحطلبانی است که از یک طرف جنایت را توجیه میکنند و از طرف دیگر تسلیت میگویند مثل آذر منصوری. نویسنده ارادت به خاتمی اذر منصوری و پزشکیان دارد.
نجاتی
■ آقای دهقان عزیز! از صمیمیت شما و رفع سو تفاهم سپاسگزارم.
آقای خرمدین گرامی! روند “پیشوا سازی” از آقای پهلوی، در دفترچه اضطرار مصوب کنفرانس مونیخ۲، با حضور خود ایشان کلید خورد و از سوی رسانههای منوتو و اینتر، شبکههای اجتماعی سلطنتطلبان و در کف خیابانهای اروپا و آمریکا با عصبیت حداکثری، پی گرفته شد. به من اطمینان میدهید که با چماق “پهلوی ستیزی” بر سرم کوبیده نشود تا خروارها فاکت اثبات کننده این مدعا را روی میز بگذارم؟ شما اگر دنبال وحدت ملی هستید ـــ که هستید ـــ چگونه میتوانید یک آدم لیبرال ایرانی را با این برنامه سامانمند ـــ و نه تصادفی ـــ آشتی بدهید؟ مطمئن باشید که تا وقتی این بازی، به این شکل ادامه دارد، هیچ انسان آزادیخواه و ملیگرایی، دست دوستی به سمت آقای پهلوی دراز نخواهد کرد و شما اگر علاقمند به تاثیر گذاری هستید، باید مسیر”پیشوا سازی” را مورد نقد قرار بدهید.
و یک نکته مهم! واقعیت این است که یک چرخش به راست بزرگ، نه فقط میان پادشاهیخواهان، بلکه در بخشهای بزرگتری از جامعه سیاسی ایران، صورت گرفته که مبتنی بر یک تحلیل از تحولات جهانی است و برای آینده ایران یک نظام “پیشواسالار” و متکی بر مشت آهنین را ممکن و مطلوب می پندارد. این جریان فکری که خیلی فراختر از سلطنتطلبی است، در شیوه مبارزه و تدوین تئوری گذار هم، از همین اندیشه پیروی میکند. آتوریتر ، حذف گراست و خونریز است.
شما اگر سیر دگردیسی محسن بنایی را، به عنوان یک نمونه تیپیک پیگیری کنید، این تحول را به خوبی میبینید. یک پزشک و نویسنده سابقا مجاهد، حالا نه تنها مدافع افراطیترین برداشت از سلطنت شده، بلکه با میرباقری-جانشین مصباح یزدی- همصدا شده و از کشتن یک میلیون نفر حرف میزند.
شاید الان زمان انتخاب برای برخی و زمان گفتگو پیرامون تنظیم رابطه با این جریان برای برخی دیگر، فرا رسیده باشد. آنها که در خیابان و رسانه، بر ساواک درود میفرستند و از کشتن و کشته شدن یک میلیون نفر حرف میزنند، دقیقا میدانند که چه میخواهند. ظاهرا، این جناحهای چپ و میانه جامعه هستند که هنوز بیدار نشدهاند و نمیدانند که با این جریان چگونه رابطهای را تنظیم بکنند. احتمالا من و شما هم در این نقطه ایستادهایم. یا اشتباه می کنم؟
آقای نجاتی! کمی دیر تشریف آوردهاید. این نسبتها پیشتر داده شدهاند.
پورمندی
عصر پنجشنبه هجدهم دیماه، خیابان مملو از جمعیتی از پیر و جوان بود؛ عزم و ارادهای پولادین در میان آنان موج میزد. ناگهان در کمرکش خیابان، جمعیت خود را با واحدهای سرتاپا مسلح سپاه که بر فراز خودروهای خود مسلسل نصب کرده بودند روبرو دید. در ردیف اول راهپیمایان، زنی که جسارت در هر گامش آشکار بود گام برمیداشت. با مشاهده واحدهای مسلح دشمن، او به سوی جمعیت برگشت و چنین گفت: «دوستان، ما برنمیگردیم؛ حتی اگر به سوی ما شلیک کنند و پانصد نفر از ما را بکشند. میدانیم رژیمی که پانصد نفر را در یک راهپیمایی مسالمتآمیز بکشد، از فردا دیگر مشروعیتی برای ماندن ندارد.» هنوز سخنان این بانوی شجاع به پایان نرسیده بود که رگبار گلوله از هر سو بر پدربزرگ و نوه، مادر و نوزاد، ورزشکار و بانوی با واکر باریدن گرفت و خیابان را غرق خون کرد.
(روایت یکی از شرکتکنندگان راهپیمایی میلیونی پنجشنبه ۱۸ دی)
آنروز که نعلینهای آلوده خمینی سنگفرشهای فرودگاه مهرآباد را لمس کردند و او از ارتقای شخصیت انسانی ایرانیان در کنار بهبودی زندگی مادی آنان دم زد، کم بودند کسانی که در وجنات او و باند همراهش شرارههای شیطنتی را دیدند که قادر است فرمان کشتار بیش از چهار هزار تن از زندانیان را در عرض چند هفته صادر کند؛ زندانیانی که سالیانی بود به اصطلاح احکام زندان خود را دریافت کرده و آن را سپری میکردند.
اما شیطان پس از ده سال راهی دیار عدم شد و جانشین شیطان، پس از سی و شش سالِ شرارتبار، اکنون دست به جنایتی زده که برای بسیاری از مفسرین که او را زیر نظر داشتند هم تصورش چندان آسان نبود.
در میانه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، دوستی که بهتازگی از زندان آزاد شده، در گفتوگویی برای ما تعریف کرد یکی از فرماندهان سپاه قبل از آزادی به او گفته بود: «فکر نکنید که شما را گریزی هست؛ اگر جمعیت میلیونی را هم به خیابان بیاورید، ما با تانک و زرهپوش به استقبالتان خواهیم آمد.»
به یاد میآورم در سال ۱۳۶۲، لاجوردی، قصاب اوین، به اتاق ما در سالن سه آمد و ضمن تهدیدهایش گفت: «اگر کسی از شما در این رؤیاست که من بیست سال زندان میکشم و روزی بر دستان مردم از اینجا بیرون میآیم، اشتباه بزرگی میکند؛ من برای شماها برنامهای مشابه آنچه عارف، رئیسسابق عراق، برای چپها به اجرا درآورد در سر دارم. عارف زندانیان را به دو دسته تقسیم کرد؛ عدهای طرف راست ستون و بقیه طرف چپ، و گفت طرف راست را بفرستید خانه، طرف چپ را هم اعدام کنید.» بعد از ۵ سال در اعدامهای ۶۷، همین برنامه اجرا شد.
کوتاه سخن اینکه، آنکه امروز در سرزمین ما عنان اختیار را دارد فرقهای مجنون است که اگر برای هیچ شکل جدی کشور (از آب و برق تا معاش مردم) هیچ برنامه مشخصی ندارد، اما از نخستین سالهای پس از فاجعه ۵۷ طرحهای جنونآمیزی برای کشتار و نسلکشی ایرانیان در دست و ذهن دارد.
فراموش نکنیم که دیگر فرقههای مشابه در دولتهای توتالیتر، در آخرین روزها مسیر مشابهی را در پیش گرفتند؛ از جمله نازیهای آلمان که درست در ماههای آخر، ماشین کشتار یهودیان را شتاب داده و همزمان شروع به پاکسازی زندانها از همه دگراندیشان کردند.
اکنون پس از قتلعام؟
ایدهای که اکنون در میان ما فراگیر شده: «گذار مسالمتآمیز در مقابل نظامی که بدون هیچ اخطاری آتش به روی مردم میگشاید، بیمعناست.»
(نلسون ماندلا، پس از کشتار شارپویل)
در تظاهرات صلحآمیز مارس ۱۹۶۰ در شهرک شارپویل که به قتل ۶۹ نفر و مجروح شدن ۱۸۰ نفر منجر شد، پلیس هیچگاه به تعقیب مردم در کوچهها و تعقیب مجروحین در بیمارستانها نپرداخت و به مجروحان تیر خلاص نزد. اما جامعه جهانی بهشدت نسبت به حوادث «شارپویل» عکسالعمل نشان داد؛ ۲۱ مارس در تقویم سازمان ملل بهعنوان روز جهانی مبارزه با آپارتاید ثبت شد و کنگره ملی آفریقای جنوبی بهعنوان بزرگترین سازمان سیاسی کشور، مبارزه مسلحانه را در دستور کار خود قرار داد. از آن پس کارهایی چون انفجار قرارگاههای موتوری و تدارکاتی نیروهای مسلح آفریقای جنوبی، بخشی از مبارزه روزانه این سازمان در سراسر کشور شد.
و ما؟
در اواخر آوریل ۱۹۴۵، یعنی تنها دو روز قبل از خودکشی هیتلر، یکی از آجودانهای او که کسی جز برادر همسرش نبود، در زیرزمینی که در واقع به ستاد هیتلر تبدیل شده بود، حضور نیافت. هیتلر واحدی را برای دستگیری و اعدام او فرستاد. این واقعه درست در روزهایی بود که صدای توپهای ارتش شوروی زیرزمین ستاد را میلرزاند و سقوط رایش سوم تنها مسئله روز و ساعت بود و نه بیشتر. این صحنه دقیقاً نحوه برخورد نظامهای تمامیتخواه را در آخرین لحظه قبل از سقوط نشان میدهد: بکش، حتی وقتی مرگ در چند قدمی توست.
آشکار است که نیروهای مردمی در تقابل بعدی که به احتمال زیاد پس از حمله مرگبار آمریکا خواهد بود، با سینه باز به پیشواز رگبار مسلسلهای رژیم و مزدورانش نخواهند رفت و آمادگی برای این مقابله باید از هماکنون تدارک دیده شود. شواهد نشان میدهند که ضربه نظامی آمریکا دور نیست؛ و آنگاه که پهپادهای آمریکا و اسرائیل جولان علنی را بر پاسداران و دیگر اوباش همراهشان در خیابانها غیرممکن سازند، زمان خروج ماست. یعنی اینکه واحدهایی از «گارد جاویدان» همزمان مراکز تدارکاتی و تمرکز نیروهای سرکوب را مورد حمله قرار دهند.
البته روشن است اینگونه عملیات بیشوکم از همین امروز نیز قابل اجرا هستند. بعلاوه توجه به این نکته لازم است که به هنگام خروج تودهای مردم، واحدهای مسلح گارد جاویدان باید در نواحیای حرکت کنند که پهپادهای متحد ما بتوانند آنها را از لباسشخصیها تمیز دهند و بدینگونه بتوانیم مراکز اصلی رژیم را به تسخیر خود درآوریم. تجهیز بیشتر با پیوستن ریزشیها و مصادره سلاحهای مراکز نظامی رژیم ممکن میگردد.
* در بخش دوم به پارهای دیگر از ویژگیها و مسائل انقلاب ملی خواهیم پرداخت.
■ آقای هدایی، شما یک جنگ داخلی را به تصویر میکشید که شراره هایش میتواند تا سالها به قتل و خانه خرابی و آوارگی مردم ایران امتداد پیدا کند. اعتراف میکنم که سناریو شما محتمل است، دست کم آن ور معادله که رژیم خونخوار باشد ابایی از شعله ور کردن فاجعه ندارد، اما آزادیخواهان ایرانی به استقبال چنین پرده پایانی نمیروند، و هر چه در توانشان است میکنند تا سادیسم درنده خوی رژیم مردم ایران را به آوارگی نکشد و مدنیت را برای چند نسل عقیم نکند.
با احترام، پیروز.
■ آقای هدایی، کوتاه میپرسم: چرا این «واحدهای مسلح گارد جاویدان» در قتل عام دی ماه به صحنه جنگ نیامدند؟ یا منتظرند تا فاجعهای با ابعادی به مراتب بزرگتر و ویرانگرتر بر سر مردم آوار شود تا حضورشان در صحنه ضرورت پیدا کند. بیتعارف میپرسم: هنوز هم دارید با این رؤیا فروشی و امید واهی برای کشتار بعدی زمینه را آماده میکنید؟ پیام های «شاهزاده» موجب مرگ چند ده هزار انسان شد؟ یا نشد؟
سعید سلامی
■ آقای سلامی، من سعی میکنم در پاسخم از ادبیات شما فاصله بگیرم و گرنه بحث به نتیجه نخواهد رسید.
۱- متاسفانه شما مقاله را با دقت نخواندهاید، روشن است که اگر مردم میلیونی به خیابان بیایند واحدهای مسلح هم در کنارشان باشند، و نیروهای سرکوب هم مثل اکنون سازمان یافته در صحنه ظاهر شوند، تلفات ما چند برابر خواهد بود.
در مقاله گفته شد آنگاه که پهبادهای امریکا و اسرائیل امکان جولان را در خیابان از پاسداران گرفتهاند، آنگاه نوبت مردم است که به خیابانها آیند. در این شرایط هم من حدس میزنم اگر واحدهای مسلح گارد جاویدان بخواهند کاری انجام دهند باید به سراغ مراکزی چون پمپ بنزینها، واحدهای حمل ونقل رفته آنها را از کار بیندازند، و نه اینکه با اسلحه در صف بایستند.
۲- اینکه چرا این واحدها چرا در هژده و نوزده بهمن برای حفظ مردم به صحنه نیامدندڻ، درست مثل اینست که پس از بیست و یکم مارس و مطرح شدن فاز مسلحانه، کسی به احزاب مبارز افریقای جنوبی بگوید، شما اگر از این کارها بلد هستید، بیست مارس کجا بودید. در ایران ما نیز برای پارهای نیروهای ملی پس قتل عام دی ماه تغییر پارادایم، پارادیم پدید آمده، تصور قبلی تسخیر خیابان با جمعیت زیاد دیگر کار نمیکند.
پرویز هدایی
■ آقای پیروز گرامی، آیا شما در صورتی که یک حاکمیت فاشیستی امکان هر نوع شرکت در سرنوشت خود را از مردم بگیرد، و مردم بعد از پنجاه سال تجربه روشهای مسالمت آمیز دست به سلاح ببرند، آنها را متهم به روی آوری به روشهای غیر مسئولانه میکنید؟ چند سال دیگر مردم ما باید انواع و اقسام فلاکتها را تجربه کنند، آیا چیزی از ایران ما باقی مانده؟ البته من امید دارم در هفتهها آینده امریکا با یک ضربه کارساز پروسه سرنگونی را تسریع کند در آن صورت در چند ماه پیش روی لبخند پیروزی را بر چهره مام وطن خواهیم دید.
با احترام پرویز هدائی
■ آقای هدایی گرامی، من قصد توهین نداشتم که زبانی این چنین از ما دور باد. اما دوستانه بگویم فکر و نظر شما را دور از واقعیت های روی زمین بازی می بینم. شاید من اشتباه میکنم. اما دارد اتفاقاتی می افتد؛ به امید و آرزوی آرامشی بعد از توفان دی ماه خونین برای میلیون ها هم میهنانمان که روح و روان شان زخم خورده است. شاید در اینده نه چندان دور بحث ما به گونه دیگری خواهد بود.
تا آن روز هدایی عزیز سعید سلامی
■ ۱- با جناب هدایی موافقم که در گفتار و ادبیات درون جنبش، گناه جنایات رژیم را نباید بپای یکدیگر نوشت، در غیر این صورت امکان تبادل افکار با شیوه دموکراتیک ممکن نخواهد بود.
۲- در جواب آقای هدایی که عکس العمل قهر آمیز مردم در مقابل جنایات و خشونت رژیم را محق میدانند باید این را بگویم که اساسا طرح چنین صورت مسله و سوالی اشتباه است، حالا هر چقدر هم سعی کنیم که به آن جواب درست بدهیم ؟ اینکه در شرایط بعد از قتل عام، احتمال شکل گیری خود بخودی کانون های مقاومت مسلحانه در میان جوانان ایرانی وجود دارد، امری طبیعی است. یکی از فاکتور هایی که به این شرایط کمک کرده و جوانان پر شور ایرانی احساس میکنند بی دفاع و بی پشتوانه در سطح ملی و بین المللی هستند، قصور و کمبود های سیاست ورزی در میان اپوزسیون است. حالا برای جبران این کمبود و کوتاهی ها نمیتوان گفت “حالا که کار به اینجا کشید جهنم که جبهه و اتحاد و تشکیلات معتبر نداریم و مردم مجبورند مسلح شوند، ما هم برویم تفنگ بر داریم و بجای فرهنگ سازی و نهاد سازی مشق نظامی دهیم؟”، به عقیده این حقیر اگر چنین تفکری در میان اپوزسیون غالب شود و مبارزه مدنی شکست خورده و تمام شده اعلام گردد؟ فاجعه جمهوری اسلامی آخرین و بدترین ضربه اش به پیکر جامعه وارد میشود.
۳- ترکیه از همین حالا منطقه حائل مرزی تعیین کرده، یعنی خودش را آماده ملیون ها آواره ایرانی در مرز ها میکند. اینبار عزیزان ما هستند که قرار است در کمپ های صحرایی شب و روز بگذرانند و رژیم خامنه ای مثل آب خوردن چنین سناریو هایی را کلید میزند و ابایی هم ندارد. جمهوری اسلامی حدود نیم ملیون نیروی مسلح دارد که دست کم ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار از آنها موقعیت شریک جرم را دارند، و جایی برای فرار هم ندارند. بیاییم و صادقانه از خود بپرسیم : آیا باور میکنیم که خون را نمیتوان با خون شست؟ آیا باور میکنیم ادامه زنجیره خشونت برای فرزندان و نوادگان ایران زمین سعادت ببار نمیآورد؟
با احترام، پیروز
■ آقای سلامی عزیز، آیا واقعا اینکه پهبادهای اسرائیلی و امریکائی به شکار نیروهای سرکوبگر مستقر در خیابانها بپردازند، و مردم از شکاف ایجاد شده و عدم حضور آنها استفاده کرده، مراکز دولتی و حتی نظامی را تحت کنترل خود درآورند، تخیل پردازی است؟ مگر در بسیاری از انقلابهای گذشته همین اتفاق نیفتاد؟ منتها با پارهای جابجائیها؟ من فکر میکنم مردم آنگاه به آرامش خود دست مییابند که کشور خود را از بیگانگان بازستانند، اکنون خوشبختانه اجماعی جهانی برای نخستین بار پدید آمده که میتواند راه گشا باشد.
با مهر و احترام هدائی
■ با درود آقا پیروز گرامی، شما روی مسئله کلیدی دست گذاشتهاید: در مقابله با توحش یک رژیم تمامیت چه باید کرد که پاسخ حود را نیز ذکر کردهاید: فرهنگسازی. البته من در موقعیت کنونی ایران در درستی تلاش برای فرهنگسازی به عنوان مهم ترین خط مبارزه شک دارم، فرهنگسازی در شرایط قبل از ۵۷ براستی بسیار مهم بود، که متاسفانه در آن غفلت شد، اما در شرایط کنونی من در اینکه فرهنگ سازی خط مقدم است شک دارم. آیا واقعا فکر میکنید در حالیکه هیتلر و پولپوت مشغول سربه نیست کردن میلیونها کامبوجی و یهودی بودند میبایست به فرهنگ سازی روی آورد؟ وگرنه جامعه در یک سیکل پایان ناپذیر خشونت فرو میرود. من فکر میکنم نه، چرا که کافی بود چند ماه اضافه به هیتلر وقت میدادیم تا با بمب اتمی خود چرخه حاکمیت توحش خود را وارد سیکل جدیدی کند و به احتمال زیاد سالهای زیادی بر تسلط خود بر اروپا بیفزاید. در کامبوج هم که پل پوت در عرض چهار سال یک چهارم جمعیت کامبوج را سر به نیست کرده بود، اگر مداخله ارتش ویتنام نبود، قطعا در شرایطی که فرهنگسازان کامبوجی در رویای ترویج یک فرهنگ خشونت پرهیز بودند، پول پوت یک چهارم دیگر از کامبوجی ها را به دیدار بودای حکیم میفرستاد.
آقا پیروز عزیز اگر امریکا و اسرائیل به موقع و سریع ضربات لازم را بر پیکر این عجوزه خون آشام وارد سازند، ما درگیر یک جنگ طولانی در داخل کشور نخواهیم بود و فقط گروههای کوچکی آنهم برای تسریع و در زمان کوتاهی از اسلحه استفاده خواهند کرد، چنانکه پارتیزانهای فرانسوی در جنگ دوم و یا واحدهای رزمنده در آفریقای جنوبی در فاصله ۱۹۶۰ تا پیروزی به آن دست یازیدند.
با مهر، پرویز هدائی
۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
برای درک بهتر ابعاد کشتاری که حکومت ایران در همین ماه علیه مردم خود مرتکب شده است، بد نیست آن را در کنار برخی از خونینترین رویدادهای تاریخ معاصر قرار دهیم. در حملهٔ تحت رهبری حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بیش از ۱۲۰۰ شهروند اسرائیلی و تبعهٔ خارجی کشته شدند؛ در حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نیز اندکی کمتر از ۳۰۰۰ نفر جان باختند. نبرد آنتیِتام، خونینترین روز در تاریخ نظامی ایالات متحده، حدود ۳۶۰۰ قربانی از نیروهای اتحادیه و کنفدراسیون برجای گذاشت.
تا این لحظه، یک گروه حقوق بشری ایرانی مستقر در ایالات متحده اعلام کرده است که کشتهشدن بیش از ۵۵۰۰ معترض را تأیید کرده و همچنان در حال بررسی ۱۷ هزار پروندهٔ دیگر است. هزاران نفر دیگر نیز زخمی شدهاند و گزارشهای مستقل حاکی از آن است که دهها هزار ایرانی بازداشت یا بهطور خودسرانه زندانی شدهاند. یک پزشک ایرانی در شهر اصفهان به نیویورک تایمز گفته است که «جوانانی را دیده که مغزشان با گلولهٔ جنگی متلاشی شده بود، و مادری که گلوله به گردنش اصابت کرده بود؛ دو کودک خردسالش در خودرو گریه میکردند. کودکی را دیدم که مثانه، لگن و راسترودهاش با گلوله خرد شده بود.»
این تنها یکی از گزارشهای شاهدان عینی در میان دهها مورد دیگر است. در همین حال، رئیس قوهٔ قضائیهٔ ایران وعدهٔ مجازات «بدون کوچکترین اغماض» را داده است. نام او غلامحسین محسنیاژهای است. آیا جهان اجازه خواهد داد او به خواستهاش برسد؟
این همان پرسشی است که در زمان نگارش این سطور، پیش روی دولت ترامپ قرار دارد. نه شورای امنیت سازمان ملل متحد، جایی که ایران میتواند روی پوشش دیپلماتیک دوستان نزدیکش در مسکو و پکن حساب کند. نه اتحادیهٔ اروپا که ایران را محکوم و تحریم کرده، اما ابزار بیشتری برای تنبیه آن در اختیار ندارد. نه رهبران عرب، که ترجیح میدهند با ایرانی تضعیفشده روبهرو باشند که مردم خود را سرکوب میکند، تا ایرانی فروپاشیده که بیثباتی صادر میکند — یا ایرانی آزاد که الهامبخش دیگران شود.
و نه فعالان دانشگاهی و نیکوکاران جهانی که برای جان فلسطینیان عمیقاً دلسوزی میکنند، اما برای جان ایرانیان نه.
در نتیجه، این ایالات متحده است که باید پیامدهای واقعی و معناداری را بر حکومت ایران تحمیل کند؛ آن هم بهخاطر یکی از بدترین جنایات این قرن. دونالد ترامپ روز دوشنبه به اکسیوس گفت که ایرانیها «میخواهند معاملهای انجام دهند» که مانع حملهٔ نظامی شود. با این حال، تهران تاکنون هیچ نشانهای از پذیرش مطالبات اصلی آمریکا نشان نداده است: ممنوعیت هرگونه غنیسازی مستقل اورانیوم، پایان حمایت از حزبالله و دیگر نیروهای نیابتی، و اعمال محدودیت بر برنامهٔ موشکهای دوربرد.
ایران همواره میتواند برای خرید زمان، انعطافپذیرتر به نظر برسد. اما احتمال آنکه رئیسجمهور پس از استقرار نیروهای کافی آمریکا در منطقه — که ممکن است همین هفته رخ دهد — دستور نوعی حمله را صادر کند، رو به افزایش است. این امر نیز بهنوبهٔ خود احتمال درگیرشدن اسرائیل را بیشتر میکند؛ یا به این دلیل که به حملات موشکی تلافیجویانهٔ ایران پاسخ دهد، یا برای پیشدستی و ضربهزدن پیش از وقوع آنها. در هر صورت، این جنگی کوتاه و سهساعته به سبک ونزوئلا نخواهد بود.
آیا گزینهٔ نظامی عاقلانه است؟ استدلال مخالف آن است که بعید است دستاورد چندانی داشته باشد.
معترضان زخمخوردهٔ ایران شاید در زمانی که هنوز در خیابانها بودند، با حملهٔ آمریکا روحیه میگرفتند؛ اما اکنون بهاحتمال زیاد حاضر نخواهند بود بار دیگر جان خود را به خطر بیندازند. حکومت نیز بیتردید از حملات موفق اسرائیل در ژوئن گذشته علیه فرماندهان ارشدش درس گرفته و اکنون رهبرانش را بسیار مؤثرتر پنهان میکند. حملات سال گذشتهٔ اسرائیل به پایگاههای موشکهای بالستیک ایران مانع از آن نشد که تهران پس از پایان جنگ، خطوط تولید را از سر بگیرد. و یک حملهٔ آمریکا — حتی اگر با دقت و با پرهیز از هدفگرفتن غیرنظامیان انجام شود — تبلیغات حکومت دربارهٔ «عموی سام» خائن و فریبکار را نیز تقویت خواهد کرد.
در برابر همهٔ اینها، مجموعهای دیگر از خطرات قرار دارد: خطر الگویی که در آن رئیسجمهور آمریکا معترضان را به خیابانها فرامیخواند و وعدهٔ کمک میدهد، اما سپس با بیعملی به آنها خیانت میکند؛ خطر از دستدادن فرصتی برای زمینگیرکردن دشمنی که آسیبپذیر، مردد و — علیرغم نمایش قدرت — در درون دچار شکاف است؛ خطر دادن زمان به آن برای بازیابی توانش، با آگاهی از اینکه پس از آن بار دیگر تهدیدی آشکار و فوری برای ایالات متحده و متحدانش خواهد بود.
و نکتهای دیگر: آیا واقعاً میخواهیم در جهانی زندگی کنیم که افرادی مانند محسنیاژهای، رئیس دستگاه قضایی، بتوانند با مصونیت کامل مردم را به وحشت بیندازند؟ آیا دههها تکرار شعار «هرگز دوباره» — در حالی که این سهشنبه سالگرد آزادسازی آشویتس است — هیچ درسی به ما نداده، جز صدور محکومیتهای تشریفاتی هنگامی که هزاران معترض به دست آینزاتسگروپنهای(*) عصر جدید به گلوله بسته میشوند؟
میدانم که در حال حاضر، آمریکاییهای متفکر بسیار بیش از هر چیز نگران قتل اوباشگونهٔ الکس پِرِتی در مینیاپولیس در روز شنبه و نیز تخریب شخصیت او پس از مرگ، از سوی مقامهای ارشد دولت هستند. همچنین میدانم که همان رئیسجمهوری که بهشکلی فاحش در شعلهورکردن اوضاع در مینهسوتا مقصر است، قهرمان بعیدی برای معترضان ایران به نظر میرسد.
اما اگر مرگ پرتی یک فاجعه است، در برابر قتل هزاران ایرانی چه باید گفت یا چه باید کرد؟ آیا آنها — چنانکه استالین شاید میگفت — صرفاً «یک آمار دیگر» هستند؟
——————
* «آینزاتسگروپن»ها، واحدهای پلیس ویژه امنیتی در حکومت نازیهای آلمان بود. این “واحدهای ویژه” از نظر ایدئولوژیک به خوبی آموزش دیده بودند و در اجرای ایدئولوژی نژادی نازیها و سیاستهای نسلکشی رژیم او نقش داشتند. آینزاتسگروپنها و به همراه سایر گروههای جنایتکار، به طور قابل توجهی در هولوکاست و نسلکشی سینتیها و روماها در آلمان و اروپا نقش داشتند.(ایران امروز)
با درود و احترام، جناب اتفاق عزیز،
مقالهٔ پربارتان را با دقت خواندم و بیتردید با بخش قابلتوجهی از تحلیلهای مطرحشده در آن موافقم. با این حال، به گمان من در چند محور اساسی نیاز به مکث و تأمل بیشتری وجود دارد که طرح آنها را ضروری میدانم.
نخست آنکه ما هنوز بهطور دقیق از ابعاد واقعی فاجعه، گسترهٔ جنایات و پیامدهای آنچه رخ داده آگاه نیستیم و نمیدانیم واکنش جامعه به روشنشدن این ابعاد چگونه خواهد بود. آیا این سرکوب خونین به فروکشکردن جنبش خواهد انجامید یا برعکس، به اشکال دیگری تداوم خواهد یافت؟ اگر تداوم یابد، با چه شکل، چه هزینه و چه افقی؟
در این میان، تناقضی نیز نیازمند پاسخ روشن است: آیا آنگونه که برخی حامیان سلطنت در اوج اعتراضات گفتند، مردم «به فرمان رضا پهلوی» به خیابان آمدند؟ یا آنگونه که همان جریان پس از سرکوب خونین توجیه کرد، اعتراضات کاملاً خودجوش بوده است؟ این دو روایت نمیتوانند همزمان درست باشند و روشنشدن این مسئله برای ارزیابی مسئولیتها ضروری است.
دوم، در توضیح چرایی رویآوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، به نظر من نمیتوان یک واقعیت تعیینکننده را نادیده گرفت: نفرت عمیق از جمهوری اسلامی و این تصور فراگیر که «فقط این رژیم برود، هر که بیاید قدمش مبارک است». در کنار این، حسابکردن بخشی از جامعه بر احتمال حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا و تداوم یا تکرار جنگ دوازدهروزه، نقشی مهم در شکلگیری انتظارات و رفتارهای پرهزینه داشت؛ انتظاراتی که در فضای وعدهها و سیگنالهای سیاسی و رسانهای تقویت شد.
اما آنچه در عمل رخ داد، هیچ شباهتی به این تصور نداشت. کمتر کسی گمان میکرد واکنش رژیم تا این اندازه عریان، خشن و بیرحمانه باشد. برخلاف تصور برخی شعاردهندگان، این نه آخرین نبرد، بلکه آغاز یک رویارویی سخت و طولانی با جمهوری اسلامی است؛ رویاروییای که از مسیرهای ساده عبور نخواهد کرد.
بیتردید، فرماندهٔ اصلی و مسئول جنایات رخداده شخص خامنهای است. اما پرسش اساسی اینجاست: فرمانده یا فرماندهان اصلی مبارزات مردم چه کسانی بودهاند؟ شما در مقاله نوشتهاید:
«حتی فراتر از این، به نظر میرسد که “نهاد پادشاهی” رسماً رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان “شاهزاده”، بر اساس فرامین و برنامهٔ زمانبندی او به میدان میآیند.»
اگر چنین باشد، مسئلهٔ مسئولیت پررنگتر میشود. در صورت وقوع خطای بزرگ، اشتباه محاسباتی یا کشیدهشدن مردم به مسیری که به سرکوب گسترده انجامید، آیا رضا پهلوی مسئولیتی ندارد؟ و اگر دارد، این امر چه تأثیری بر آیندهٔ سیاسی او و امکان طرح دوبارهٔ نظام سلطنت خواهد گذاشت؟
این پرسشها در شرایطی مطرح میشوند که دونالد ترامپ، همزمان با وعدههای مبهم «کمک در راه است»، بارها نیز به امکان معامله با جمهوری اسلامی اشاره کرده است. نشریهٔ اکسیوس در ۲۶ ژانویه به نقل از ترامپ گزارش داد که ایران همزمان با افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، خواستار توافق با واشنگتن شده است. همچنین روزنامهٔ هاآرتص نوشت رویکرد تقابلی ترامپ بر این فرض استوار است که زور میتواند نظم سیاسی ایران را تغییر دهد، اما بدون ائتلاف بینالمللی، با اپوزیسیونی متفرق و نیروهای امنیتی قدرتمند، جنگ ممکن است نه به تغییر پایدار، بلکه به تشدید بیثباتی بینجامد.
شما همچنین به سازمانها و شخصیتهایی باورمند به جمهوری دموکراتیک — از جمله امضاکنندگان بیانیهٔ ۱۷ نفره — اشاره کردهاید و استدلال کردهاید که چون مردم در خیابانها به نفع آنان شعار ندادند، پس جامعه خواهان نظام مورد نظر آنها نیست. به نظر من، این قیاس واقعگرایانه و منطبق با شرایط عینی داخل ایران نیست. رضا پهلوی در خارج از کشور و در شرایط امنیتی کامل زندگی میکند و رژیم دسترسی مستقیمی به او ندارد؛ حال آنکه بسیاری از افرادی که نام بردهاید یا در زنداناند یا همواره در معرض خطر بازداشت و حذف قرار دارند. در چنین فضایی، شعار دادن به نفع آنان میتوانست بهسادگی به معنای جلب توجه مستقیم دستگاه سرکوب و افزایش خطر برای جانشان باشد. بنابراین، نبودِ شعار خیابانی لزوماً نشانهٔ نبود پایگاه اجتماعی یا نفی خواست سیاسی آنان نیست.
افزون بر این، جمهوریخواهان اساساً به رهبری فردی — که تجربهٔ آن در تاریخ معاصر ایران بارها آزموده و پرهزینه بوده است — باور ندارند. آنان به ضرورت شکلگیری نهاد رهبری جمعی یا شورایی، بازتابدهندهٔ صداهای متکثر جامعهٔ ایران، برای دورهٔ گذار معتقدند. از نگاه جمهوریخواهان، در صورت موفقیت در گذار، نخستین گام باید تشکیل دولتی موقت و ائتلافی باشد که مأموریت اصلی آن برگزاری انتخابات آزاد و رقابتی است. تعیین شکل نهایی حکومت — جمهوری یا پادشاهی مشروطه — باید در چارچوب این فرایند دموکراتیک و با نظارت نهادهای معتبر بینالمللی به رأی مردم سپرده شود.
در مقابل، طرح کنونی جریانهای سلطنتطلب، مطابق سند منتشرشده با عنوان «اضطرار»، بر یک دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز و عملاً مطلق رضا پهلوی استوار است. نگرانی اصلی جمهوریخواهان آن است که چنین فرمولبندیای، حتی اگر با نیتهای اعلامشدهٔ مثبت آغاز شود، میتواند به بهانههایی چون «حفظ امنیت» یا «شرایط اضطراری»، به بازتولید نوعی دیگر از دیکتاتوری فردی بینجامد.
افزون بر این، میدانیم که پیش از ۱۸ و ۱۹ دی، شعارهای حمایت از رضا پهلوی در اعتراضات غالب نبود. این شعارها دقیقاً زمانی پررنگ شد که ادعای «در راه بودن کمک آمریکا» از طریق شبکههایی که عملاً در اختیار حامیان سلطنتاند—از جمله ایران اینترنشنال و منوتو—بهطور شبانهروزی بازتاب داده میشد و ذهن بخشی از جامعه با خبری که واقعیت نداشت، شکل میگرفت.
من عمیقاً معتقدم با قیام یا انقلاب نمیتوان بازی کرد. تا زمانی که آمادگی واقعی برای براندازی وجود ندارد، نباید جامعه را به چنین مسیری سوق داد. آمادگی یعنی سازمان، تشکیلات، بدیل حکومتی روشن و — مهمتر از همه — رهبری قابل اتکا. در حالی که سلطنتطلبان در داخل ایران فاقد سازماناند و خود رضا پهلوی نیز در همین دورهٔ کوتاه، در گفتوگو با رسانههای خارجی دچار خطاهای جدی شد؛ از جمله این ادعا که «مردم خودشان به خیابان آمدند» یا این جمله که «جنگ است و جنگ تلفات دارد» که عملاً به توجیه کشتهشدن مردم انجامید — در حالی که هیچیک از این دو روایت دقیق و مسئولانه نبود. افزون بر این واقعیتها، ترامپ — که بخشی از سلطنتطلبان بر حملهٔ نظامی او تکیه کردهاند — رضا پهلوی را رهبر مناسبی برای آیندهٔ ایران نمیداند.
به باور من، رهبری فردی رضا پهلوی برای جامعهای که از تمرکز قدرت فردی زخمهای عمیق خورده است، قابل اتکا نیست؛ نه الزاماً بهدلیل نیت یا شخصیت، بلکه به این دلیل که اعتماد بخشی از جامعه به او نه بر پایهٔ توان تشکیلاتی یا برنامهٔ سیاسی فراگیر، بلکه بر اساس احتمال مداخلهٔ نظامی خارجی و تصور ارتباط ویژهٔ او با دولتهای آمریکا و اسرائیل—که خود نگران بیثباتی منطقهاند—شکل گرفته است. افزون بر این، کنارگذاشتهشدن مشاوران باتجربه و واقعنگر و جایگزینی آنان با چهرههای کمتجربه و بعضاً پرخاشگر، بر این نگرانیها افزوده است.
اتکا به حملهٔ نظامی خارجی نیز واقعبینانه نیست؛ زیرا نه اسرائیل توان اعزام نیروی زمینی برای مقابله با نهادهای نظامی جمهوری اسلامی را دارد، و نه سیاست آمریکا—با توجه به تجربههای عراق و افغانستان و مخالفت کشورهای همسایهٔ ایران—چنین مسیری را دنبال میکند. هیچ حکومتی نیز صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است. راه دیگر، مسلحشدن مردم و درگیری مستقیم با نیروهای نظامی رژیم است؛ مسیری که بهمعنای جنگ داخلی و ظهور مدعیان متعدد قدرت خواهد بود، با آیندهای کاملاً غیرقابل پیشبینی.
عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اساسی این است که چگونه میتوان از این نظام عبور کرد، بیآنکه بار دیگر دیکتاتوری بازتولید شود. اینها پرسشها و نگرانیهایی است که به نظر من باید صریح، مسئولانه و بدون ملاحظهکاری سیاسی دربارهشان گفتوگو کرد؛ به احترام هزاران جان از دسترفته و آیندهای که هنوز میتوان — و باید — از آن پاسداری کرد.
با احترام
کاظم علمداری
■ جناب علمداری عزیز با درود و احترام
من هم به رضاپهلوی نقد دارم و ایشان حتما و باید نقد شوند اما پرسشم از مخالفین ایشان که به هر دلیلی با او مخالفت میکنند و نگران بازتولید دیکتاتوری هستند این است که: آیا در خیابان جز نام ایشان، اسم شخص دیگری مطرح شده است؟ اگر نه آیا منطقی ست در چنین شرایط خطیری، ایشان را تضعیف و با او مخالفت کرد؟ آیا انقلاب ملی بدون رهبری ممکن است؟
ایام به کام فردین
■ با عرض سلام خدمت آقای دکتر علمداری، باید عرض کنم که اگر اپوزیسیون خارج از کشور بیمار و علیل نبود که گروهی از مردم در داخل ایران برای نجاتشان به بنیامین نتانیاهو متوسل نمی شدند. گذشته نشان داده که تنها کاری که از دست ما بر میآمده همیشه میتینگ گذاشتن بوده است. مثلا خیلی از ما سال ها در خارج بودهایم اما هنوز نمیدانیم لقب «شاهزاده» یک لقب سیاسی است. اندرو برادر شاه فعلی انگلستان چند ماه پیش بخاطر افشای کثافتکاریهایش در پرونده اپستین استعفا داد از آن موقع نشریات و رادیوتلویزیونهای انگلستان دیگر با لقب «پرینس» صدایش نمیکنند. آن وقت تلویزیون فارسی بیبیسی رضا پهلوی را «شاهزاده» خطاب می کند، یعنی پیشاپیش برای مردم ایران مقام سیاسی تعیین کرده، حالا بگذریم که معنای پرینس و پرینسس در فرهنگ انگلیسی اصلا والاگهر است نه «شاهزاده». ما هنوز حتی نمیدانیم که برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست، چون با حقوق فردی و ذاتی انسانها مغایرت دارد. کسی نمیتواند بر سر داشتن حقوق انسانها انتخابات برگزار کند. این مانند آن می ماند که ما برای حق برابری زن و مرد انتخابات بگذاریم.
با تشکر. ب
■ خانم یا آقای ب. برایم خیلی جالب است بدانم چرا «برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست»؟ ممکن است توضیح بیشتری بدهید؟
ممنونم. رضا قنبری
■ دوست گرامی فردین
در این نکته که همگرایی و همکاری میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی میتواند در فرایند گذار سیاسی نقشی تعیینکننده ایفا کند، تردیدی وجود ندارد و گذر از رژیمی به غایت ددمنش وائدولوژیک، مستلزم بسیج گستردهی منابع انسانی، سازمانی و نمادین است.
بااینحال، صورتبندی این ضرورت در قالب گزارههای قطعی و ارزشداورانه، اگرچه از منظر سیاسی قابلفهم است، معمولاً با زبانی محتاطانهتر و توصیفیتر بیان میشود تا امکان بررسی آن حفظ گردد.
در اینکه نام پهلوی و خامنهای در جریان تظاهرات اخیر بهعنوان نمادهای متضاد در گفتمان خیابانی مطرح شدهاند، تردیدی نیست؛ بااینحال، بررسی علل و پیامدهای این امر در اینجا محل بحث حاضر نیست. تمرکز این یادداشت بر مفهوم «تضعیف» و دلالتهای آن در منازعات سیاسی معاصر است.
پرسش محوری آن است که آیا طرح سوال، ارائهی پیشنهاد، یا انتقاد از کنشها و مواضع یک کنشگر سیاسی لزوماً بهمنزلهی «تضعیف» آن کنشگر یا جریان فکری تلقی میشود؟ همچنین آیا عدم همراهی با تمامی رفتارها و عملکردهای یک جریان سیاسی بهطور منطقی معادل مخالفت بنیادین با آن است؟ از منظر روانشناسی اجتماعی، جوامعی که تجربههای طولانیمدت اقتدارگرایی را پشت سر گذاشتهاند، گاه مستعد صورتبندیهای دوقطبی و دوگانهساز در عرصهی سیاسی میشوند؛ وضعیتی که در آن طیفهای خاکستری و امکان نقد درونگفتمانی یا برونگفتمانی کمرنگ میشود.
در چنین زمینهای، این پرسش مطرح است که آیا نقد کنشها و مواضع رضا پهلوی و اطرافیانش صرفاً باید به درون حامیان او محدود بماند، یا سایر کنشگران و جریانهای فکری نیز میتوانند از منظرهای متفاوت به این مجموعه انتقاد وارد کنند؟ اگر نقدهای بیرونی بهطور پیشینی بهمثابهی «تضعیف» تعبیر شوند، فضای گفتوگوی سیاسی بهسوی انسداد و قطبیشدن بیشتر سوق داده خواهد شد. در عین حال، ارزیابیهای تاریخی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران در دورهی پهلوی در قیاس با جمهوری اسلامی، صرفنظر از داوریهای ارزشی متفاوت در افکار عمومی حضوری پررنگ دارد؛ بااینحال، این واقعیت ادراکی لزوماً به معنای امکان بازگشت به الگوهای سیاسی نیمقرن پیش نیست. تجربههای گذار سیاسی در سایر کشورها نشان میدهد که جوامع معمولاً به بازتولید عینبهعین گذشته تن نمیدهند، بلکه در پی صورتبندیهای جدید نهادی متناسب با شرایط کنونیاند.
در نهایت، برخی از کنشگران اپوزیسیون غیرپادشاهیخواه بر این نکته تأکید میکنند که در سطح رهبری و گفتمان رسمی، مواضع آنان نسبت به رضا پهلوی عمدتاً در قالب پرسش و نقد بیان شده است، نه نفی مطلق یا کنش تخریبی؛ و اینکه تلقی برخی از هواداران رضا پهلوی از این نقدها بهعنوان «مظلومیت» یا «تضعیف» است، خود نیازمند بررسی جامعهشناختی جداگانهای است.
سلمان گرگانی
■ آقای علمداری گرامی، انتقاد کردن حق شماست از هر کسی که باشد ولی جا دارد که کمی هم به عملکرد خود نگاه کنیم. شما در این سالها چه کردید، من در این سالها چه کردم؟ جز امضا کردن بیانیه و امیدواری بی اساس و پایه دادن به دیگران و دامن زدن به این توهم که این حکومت مطلقه اصلاح پذیر است، اصلاح طلبان خارج کشوری و حامیان آنها چه کاری در این سالها انجام دادند؟ اگر در جایی از عملکرد گذشته خود انتقاد کردید من از شما پیشاپیش عذر میخواهم و ممنون میشوم اگر مرا مطلع کنید که در کجا نقد کردید.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان
■ جناب قنبری،
در هر جامعه ای دو نوع حقوق وجود دارد، یک حقوق فردی، یک حقوق اجتماعی. حقوق فردی مجموعه کارهایی است که هر فرد می تواند بدون اینکه به حقوق دیگران آسیبی بزند انجام بدهد. مثلا شما حق دارید هر نوع لباسی را بپوشید هر نوع غذایی را میل کنید به هر موسیقی که دوست دارید گوش کنید هر تیم فوتبالی را که دوست دارید تشویق کنید. مثال معروفش اینست که شما حق دارید مشت هایتان را در هوا به هر سمتی که دوست دارید پرتاب کنید مادامی که مشت شما به صورت کسی اصابت نکند. حقوق اجتماعی اما آنهایی هستند که برای حرکت گروهی ما وضع شده اند. اصل اساسی این حقوق برابری انسان هاست. این حقوق در حقیقت در یک قانون خلاصه شده اند : همه انسان ها با هم برابرند پس من حق دارم هر موقعیت حقوقی که هر انسان دیگر در جامعه دارد داشته باشم. من حق دارم مثلا به بالاترین موقعیت سیاسی در جامعه یعنی ریاست جمهوری برسم. حقوق اجتماعی اکثریت اقلیتی نیستند. شما مثلا نمی توانید بگویید نود درصد مردم می گویند موی سر زنها باید پوشیده باشد پس زن ها باید موهایشان را بپوشانند. شما نمی توانید یگویید نود و نه درصد جامعه می گویند ریاست جمهوری خوب نیست پس شاهی باشه. چون این خواست با حق برابری مطلق انسان ها در جامعه تضاد دارد. حقوق اجتماعی حقوق مشاع اند، نمی توان با سلیقه خود تقسیم شان کرد. اگر قانع نشدهاید تقصیر از من است که نتوانستم درست توضیح بدهم.
بهجت.ب
■ جناب علمداری، با درود! در نقد شما از مقاله با ارزش جناب اتفاق نکات جالبی وجود دارد اما بنظر میرسد نکات اصلی و برجسته مقاله ایشان نادیده گرفته شده و به موضوعی پرداخته اید، که بنظر من، در گذار تاریخی ایران به سکولار دموکراسی موضوعی فرعی بوده و عمده کردن آن در این موقعیت شکننده اشتباه است. من در اظهار نظری که در مورد مقاله جناب اتفاق داشته ام این نکات را با جزییاتی بحث کرده ام و نیازی به تکرار آنها در اینجا نیست؛ اگر خواستید میتوانید آنها را در همین شماره ایران امروز ذیل مقاله آقای اتفاق ملاحظ کنید. اما بطور کلی، از نظر من، نکته مرکزی مقاله با ارزش جناب اتفاق عبارت است از ظهور الترناتیو رژیم جمهوری اسلامی.
مشاهد ایشان آنست که اکنون و پس از این قیام خونین مردم ایران با آن وسعت و گستره جغرافیایی “الترناتیو پادشاهی خواهی بطور اجتماعی تثبیت شده است”. بنظر من این مشاهده درستی است و کشتار هولناکی که خامنه ای جلاد در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه به دست سرداران فاسد سپاه و بسیج و نیروهای نیابتی انجام داد در واقع ناشی از خشم و غضب او و آدم کشانش از ظهور ناگهانی و وسعت حیرت انگیز طرفداران جایگزین پادشاهی خواهی بود. بطوریکه اگر تظاهرات سرتاسری مردم ایران هفته ای دیگر دامه میافت اصلا بعید نبود با پیوستن سیل گروه های میلیونی مردم ناراضی از رژیم فاسد و ارتجاعی خامنه ای و مافیای نظامی-مالی شکل گرفته پیرامون او جمهوری اسلامی سقوط کند. بهمین دلیل دستگاه تبلیغاتی و نیروهای سرکوب خامنه ای مذبوحانه تلاش کردند بر ظهور این جایگزین ناگزیر سرپوش گذارند اما خوشبختانه به دلیل وسعت دامنه جنبش و به یمن انقلاب ارتباطات و گزارش های صوتی-تصویری شاهدان و شرکت کنندگان در این اعتراضات سرتاسری موفق به این کار نشدند و همه دنیا فهمید که مردم ایران خواهان چه جایگزینی بجای رژیم فاسد و ارتجاعی ولایت فقیه هستند. نکته اینجا است که در تمام سالهای گذشته بحث اپوزسیون در خارج از کشور آن بوده است که متاسفانه هنوز الترناتیو توانمند و با پایگاه مردمی در ایران ظهور نکرده است تا فرایند گذار به دموکراسی در ایران را هدایت و رهبری کند. اما حال که این الترناتیو پیدا شده شماری از فعالان سیاسی و رهبران فکری و تشکیلاتی جمهوری خواهان، اعم از چپ گرایان، اصلاح طلبان تحول خواه و نیروهای به اصطلاح ملی-مذهبی ابتد سعی کردند منکر وسعت و عمق طرفداران الترناتیو پادشاهی خواهی شوند و پس از حوادث اخیر تلاش کرده اند با بحثهای انحرافی مانند مسیولیت شاهزاده رضا پهلوی در فراخوان های حساب نشده مردم به تظاهرات، که به کشته و مجروح شدن شمار زیادی از هموطنان ما شده، از مساله اصلی طفره بروند.
البته این موضعگیریها از جریانهای چپ توده ای- فدایی و ملی-مذهبی که ذاتا دشمن جریان پادشاهی خواهی بوده اند عجیب نیست اما از سوی شخصیتهای ملی مانند جنابعالی که انتظار میرود موضعگیریهای مستقل و دقیقتری داشته باشند دردناک است. مثلا بهتر نبود با شروع تظاهرات مردم در کشور رهبران تشکیلاتی و فکری جمهوریخواهان (از جمله جنابعالی) طی نامه ای ضمن حمایت از مبارزات شاهزاده رضا پهلوی برای استقرار دموکراسی در کشور و پیشنهاد همکاری عملی در این مبارزات راهبرد حساب شده مورد نظر خود را برای پیشبرد این جنبش انقلابی اعلام میکردند؟ آیا هیچ راهبرد حساب شده ای از نافرمانیهای مدنی، اعتصابات سرتاسری و دیگر کنشهای انقلابی در داخل و خارج و کشورکه بتواند فرایند گذار را تسریع و هزینه های جانی و مالی آنرا پائین بیاورد از سوی جنابعالی یا مجموعه ای جموری خواهان ارائه شده است؟
دوستان جمهوریخواه حداقل میتوانند به مبارزان و آزادیخواهان سرشناس داخل کشور که در زندانها و یا تحت تهدیدهای دانمی زندان و شکنجه امنیتهای خامنه ای مستبد خونخوار اقتدا کنند. در بیانیه درخشان اخیر ۱۷ نفر از مبارزان و آزادیخواهان سرشناس، که نامهای بزرگی مانند نرگس محمدی، نسرین ستوده، صدیقه وسمقی، محمد رسولاف، ابوالفضل قدیانی، حاتم قادری، مهدی محمودیان، سعید مدنی، عبدالله مومنی و غیره در آن دیده میشود و میتوان آنرا در همین شماره ایران امروز خواند، این مبارزان بزرگ بدون هیچ واهمه ای خامنه ای را مسئول اصلی قتل عام هموطنان مبارز و معترض ما دانسته و خواهان برکناری و محاکمه او و سایر آمران و مجریان این جنایت عظیم شده اند. هیچ اشاره ای در این بیانیه به مسایل انحرافی مانند فراخوان های شاهزاده و یا قول ترامپ به تظاهر کنندگان برای ارسال کمک و یا اظهارات مشکوکی مانند فعالیت ماموران موساد در میان تظاهر کنندگان از سوی امثال پمپو (وزیر خارجه دوره اول ترامپ) و غیره دیده نمیشود. در میان این بزرگان حقوقدانان و جامعه شناسان و صاحبنظران سیاسی و دینی وجود دارند و اطلاعات آنها از داخل کشور بیشتر ازمبارزان خارجی است و می بینیم این بزرگان به دام تبلیغات رژیم نیفتاده و مسایل فرعی را در بیانیه تاریخی خود نیاورده اند. امیدواریم جمهوریخواهان دموکراسی خواه خارج از کشور نیز با ملاحظه شرایط خطیر کشور با اقدامات و موضع گیریهای مناسب به جریان انقلابی ایجاد شده کمک کنند و خود را درگیر مباحث فرعی و اختلاف بر انگیز نکنند.
خسرو
■ آقای علمداری همانطور که تجربه سیاسی شما هم شاهد است مبارزات شکست و پیروزی دارد و عاملیت مبارزاتی را ماهیت مبارزه هدایت میکند. ماهیت این مبارزه ضد ديکتاتوری دینی و در طلب شرایط لیبرال دمکراسی است. هر نوع ایدئولوژی برای مردم بيزار کننده است. مردم از هر کسی که در گذشته و حال با رژیم دینی جمهوری اسلامی ارتباط داشتند بیعلاقه و بیاعتماد میکند. ما با توجه به روانشناسی مردم علیرغم خواستها و تمایلاتمان نباید جهت گیری کنیم بلکه مسیری که ما را با این لیبرال دموکراسی منتهی میکند فکر کنیم. من هم مثل شما هر وقت اسم رضا پهلوی میآید شاید سئوالاتی در ذهن خطور کند، ولی مبارزه به انسان جرات میدهد و مبارز را از محافظه کاری دور می کند همانطور که ملت قهرمان ایران تجربه کردند. بله چهرههای شاخصی در زندانهای ایران هستند که قابلیت رهبری را دارند ولی فعلا مورد پسند مردم نیستند. ما با تاکید بر یک دوره گذار که بتواند چهرههای مختلف را بهتر بشناساند احتیاج داریم. بهتر است با جرات برای شرایط حال فعلا رضا پهلوی را قبول کنیم. شاید بازماندگان این رژیم اهریمنی درسر ساز شوند و اگر این چنین شد قانونی با آنها برخورد شود. من هیچ شکی به اقلیتهای قومی ندارم چون در مبارزات مردم چه جانفشانیهای که نکردند. چرا که میدانند صلاح و مصلحت و منفعت همه آنها در ایران آزاد و آباد و توسعه یافته قابل حصول است مثل همه مردم ایران.
پیروز باشید. م. ا.
■ بهجت ب. گرامی. ممنونم بابت پاسخ شما. راستش را بخواهید قانع نشدم، اما چون حقوقدان نیستم در فرصتی مناسب نظر تخصصی در این باب را جویا میشوم. در عین حال، اگر از خوانندگان محترم این سطور کسی حقوقدان است، بسیار شایسته و موجب امتنان است توضیحی ارائه نمایند.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ جناب خسرو عزیز. من با نظرات متین شما (و نیز بسیاری دوستان دیگر که در همین راستا نوشتهاند) موافقم. در عین حال برای روشنتر شدن بحث اجازه میخواهم به دو نکته اشاره کنم. اول اینکه ممکن برای یک موضوع واحد، چندین جواب وجود داشته باشد، بسته به اینکه از چه زاویهای نگاه کنیم. برای اکثر ما پیش آمده است که گاهی برای موضوعی واحد، ملاحظات خانوادگی یک جواب، و ملاحظات شغلی جواب دیگری میطلبد. در ادامه مطلب، نکته دوم این است که اگر از زاویه “آزادی عقیده” حرکت کنیم یک جواب، و اگر از زاویه “شرکت در مبارزهای که جاری است” حرکت کنیم، جواب دیگری میگیریم. کشتاری که توسط ج.ا. صورت گرفت به قدری سهمگین بود و هست که باید تمام قد در مقابل آن ایستاد. اگر بین نیروها و افراد آزادیخواه، دیدگاهها و ملاحظات دوراندیشانه دیگری هست، با بحث و اقناع و بردباری و حوصله جلو میرویم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ خدمت دوستان گرامی، با اجازه، بهاختصار به چند نکتهٔ مطرحشده در یادداشتهای شما پاسخ میدهم. دلیل اختصار روشن است: طی یک ماه گذشته سه مقالهٔ کوتاه و در دسترس دربارهٔ همین موضوعها نوشتهام و دو روز پیش نیز در یک گفتوگوی تلویزیونی ۵۰ دقیقهای این مباحث را با تفصیل توضیح دادهام. ویدئوی آن مصاحبه در بالای همین صفحهٔ «ایران امروز» قابل دسترسی است. با این همه، در اینجا به چند محور انتقادی بهطور خلاصه اشاره میکنم.
نخست، آقای فردین نوشتهاند که مردم جز نام رضا پهلوی نام دیگری را صدا نکردند. در مقاله توضیح دادهام که اعتراضات این دوره از ۷ دی آغاز شد و تا شب ۱۸ دی — یعنی حدود ده روز — شعارهای حمایتی از رضا پهلوی در اقلیت بود؛ تا آنجا که دو شبکهٔ تلویزیونی خارج از کشور گاه برای جبران این کمبود، صحنههای اعتراض را صداگذاری میکردند. نمونههایی از این صداگذاریها بعدتر در رسانهها نیز به نمایش درآمد.
اما چرا در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی ناگهان هم شمار معترضان افزایش یافت و هم شعارهای حمایتی از رضا پهلوی غالب شد؟ پاسخ در مقاله آمده است. نخست باید به این واقعیت اشاره کرد که مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است که از هر نیرویی که تصور شود قادر به ساقطکردن این رژیم است استقبال کنند. در این فضا، اعلام نادرست دونالد ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی سلطنتطلبان — از جمله خود رضا پهلوی — توهمی ایجاد کرد مبنی بر اینکه حملهٔ آمریکا بهزودی رژیم را ساقط خواهد کرد. این توهم، جمعیت بیشتری را به خیابان کشاند. همزمان، برخی منابع اسرائیلی نیز مدعی شدند که عوامل آنان در اعتراضات خیابانی حضور دارند. افزون بر این، فراخوانهایی برای «تصرف مراکز مهم» داده شد و خود رضا پهلوی در مصاحبهای اعتراضاتِ دستِ خالی مردم را «جنگ» نامید. مجموعهٔ این عوامل به غلبهٔ شعارهای حمایتی انجامید. در مقابل، رژیم نیز ظاهراً این ادعاها را جدی تلقی کرد و دست به سرکوبی بیسابقه زد.
با این حال، باید تأکید کرد که همهٔ شعاردهندگان لزوماً سلطنتطلب نبودند. واقعیت آن است که در این فرآیند — و در فاصلهای بسیار کوتاه — ادعاهای نادرست بسیاری مطرح شد و هزینهٔ انسانی بزرگ و جبرانناپذیری بر مردم تحمیل گردید. تأکید میکنم: عامل اصلی این جنایات شخص علی خامنهای است. اما همزمان، نمیتوان خطاهای نیروهای مخالف — بهویژه اتکای بیپایه به حمایت خارجی و ایجاد توهم عمومی — را نادیده گرفت.
حتی اگر فرض کنیم آمریکا و اسرائیل مراکز رژیم را بمباران کنند، هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی ساقط نمیشود. چنین سناریویی نیازمند نیروی زمینی است که در کنار حملات هوایی با رژیم بجنگد. اسرائیل نیرویی برای اعزام به ایران ندارد و سیاست ترامپ نیز اعزام نیروی زمینی به ایران نیست. در این صورت، مسئولیت اصلی بر دوش مردم ایران باقی میماند. پرسشهای اساسی اینجاست: آیا جامعهٔ ایران در درجهٔ نخست چنین آمادگیای دارد؟ و دوم، آیا این مسیر کشور را به سمت جنگ داخلی با آیندهای نامعلوم سوق نخواهد داد؟ این ملاحظات به احتمال زیاد در محاسبات مردم عادی و نیز در برنامههای اطرافیان رضا پهلوی — که دچار توهم قدرتگیری سریع بودند — جایگاهی نداشت.
در پاسخ به پرسش جناب یوسف جاویدان دربارهٔ نقد از خود: اگر منظور نقد حمایت از اصلاحات است، من در سال دوم ریاستجمهوری آقای خاتمی با مقالهای توضیح دادم چرا اصلاحات به بنبست رسیده و سپس مجموعهای از ۱۵ مقاله با عنوان «چرا اصلاحات شکست خورد» نوشتم که بعدتر بهصورت کتاب منتشر شد و هنوز بهصورت آنلاین در دسترس است. اگر منظور نقد باورهای ایدئولوژیک است، شما را به کتاب «چرا شوروی فروپاشید» ارجاع میدهم.
در پاسخ به نوشتهٔ جناب خسرو دربارهٔ «ظهور آلترناتیو»: اعتراض خیابانیِ فاقد سازمان و تشکیلات، بدیل حکومتی نیست. بدیل حکومتی یعنی شکلگیری قدرت دوگانه؛ نیروی سازمانیافتهای که رژیم نتواند آن را نادیده بگیرد، و نیز پیوستن بخشهایی از حاکمیت به اپوزیسیون. ادعای پیوستن «۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی» به رضا پهلوی هرگز در میدان واقعیت دیده نشد؛ حتی در اوج سرکوب نیز نشانهای از آن مشاهده نشد.
در مورد این نقد که «از جمهوریخواهان خبری نبود»، پاسخ در مقاله آمده است. بهاختصار: جمهوریخواهان هرگز این اعتراضات را مرحلهٔ سقوط قطعی رژیم ندانستهاند، زیرا بدیل حکومتی شکل نگرفته است. نبرد ادامه دارد، اما بدون تشکیلات، سازماندهی و یک جبههٔ فراگیر ملی که بازتابدهندهٔ همهٔ صداها و خواستهای متکثر جامعه باشد، بدیل حکومتی پدید نمیآید. رژیمی— حتی اگر ورشکسته و منفور—بدون وجود بدیل سازمانیافته سقوط نمیکند. یا نیروهای مخالف باید نهادسازی کنند، یا بخشهایی از نهادهای موجود به اپوزیسیون بپیوندند. تا امروز چنین تحولی رخ نداده است.
در نهایت، باید یادآور شد که اسرائیل و آمریکا در پی منافع خود هستند، نه منافع مردم ایران. حتی وجود منافع مشترک نیز کافی نیست؛ بدون تشکیلات، سازماندهی و توان حفظ امنیت و ادارهٔ جامعه، گذار ممکن نخواهد بود. قدرتهای خارجی نمیتوانند برای مردم ایران نهادسازی کنند.
سپاس از توجه شما. علمداری
اول بهمن ۱۴۰۴ / ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
مردم به ستوه آمده از فلاکت، فساد، تباهی و ناامیدی در کشور، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را رقم زدند. سپس این اعتراضات وارد عرصههای جدید و متفاوتی شد. در این یادداشت میکوشم تا به دو پرسش پاسخ دهم: چه چیزی شعله اعتراضات را در دیماه ۱۴۰۴ شعلهور کرد؟ و چرا «نهاد پادشاهی» به شکل بارزی مورد اقبال معترضان واقع شد؟
فهرست مطالب
۱. رجعت به نهاد پادشاهی
۲. تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
۳. زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
۴. بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
۵. آرایش نیروهای سیاسی پیش از جنگ ۱۲ روزه
۶. آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
۷. آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
۸. عناصر فراملی
۹. جمعبندی
۱۰. منابع و مراجع
۱- رجعت به نهاد پادشاهی
روی آوردن اکثریت معترضان دیماه ۱۴۰۴ به «نهاد پادشاهی»، و بازخوانی این نهاد توسط بخش بزرگی از جامعهی ایرانی، یکی از وجوه قابل تأمل این اعتراضات بوده است. در واقع چنین به نظر میرسد که برخی از معترضان، نهاد پادشاهی را مددکار گذار از جمهوری اسلامی، با اتکا به صندوق رأی میدانند و برخی دیگر، استقرار مجدد آن را خواه در قالب «مشروطه» و خواه در شکل «مطلقه» آرزومندند.
در این اعتراضات، «نهاد پادشاهی» نه به مثابه یک گزینه از میان سایر گزینهها، بلکه به مثابه مرکز فرماندهی اعتراضات و «آلترناتیو» تجلی یافت و شگفتی و حیرت همه را، از مدافعان و مصلحان جمهوری اسلامی گرفته تا منتقدان و مخالفانش برانگیخت و خطای محاسباتیشان را به وضوح هویدا ساخت. به عنوان نمونه، چند روز قبل از شروع اعتراضات، سعید لیلاز (از چهرههای اصلاحطلب) در مصاحبه با یورونیوز، مدعی بود که «من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد».[۱] در یک نمونهی دیگر، رسانهی بی.بی.سی. فارسی به کرات به رضا علیجانی (از چهرههای ملیمذهبی) فرصت داد تا نظرش را دربارهی اعتراضات بگوید، اما چنین به نظر میرسید که علیجانی نمیتواند ناخوشنودیاش را دربارهی «اقبال مجدد نهاد پادشاهی در نزد معترضان» پنهان کند و مهمترین دغدغهی خاطر او در برخی از مصاحبههایش با آن رسانه، برشمردن خطاهای «شاهزاده» و نقد او بود.[۲]
گمان میکنم که این پدیدهی ظهور یک «آلترناتیو» نزد معترضان، موضوعی بسیار حائز اهمیت است و ضرورت دارد که در کانون توجه و کندکاومان قرار بگیرد:
(i) اعتراضات سال ۱۳۸۸ موسوم به جبش سبز، هم وجه سلبی داشت و هم وجه ایجابی. یعنی در وجه سلبی، معلوم بود که معترضان احمدینژاد را نمیخواهند و در وجه ایجابی، مطالبهگر ریاستجمهوری موسوی یا کروبی هستند. در جنبش سبز، آلترناتیوهای مورد نظر، گزینههایی از درون نظام جمهوری اسلامی بودند.
(ii) جنبش «زن زندگی آزادی» وجهی سلبی داشت، به این معنا که معلوم بود که معترضان، کدام شیوه حکمرانی را نمیخواهند و با چه چیزی مخالفند. اما وجه ایجابی نداشت. یعنی روشن نبود که چه نظامی را مطالبه میکنند یا چه چیزی باید جایگزین باشد.
(iii) اما اعتراضات ۱۴۰۴ چند ویژگی مهم داشت:
- در وجه سلبی، مسجل بود که معترضان نظام جمهوری اسلامی را نمیخواهند. در وجه ایجابی، اکثریت معترضان[۳]، با شعارهایشان و یا پوسترهای در دستشان، به دفاع از آلترناتیو «نهاد پادشاهی» برخاسته بودند یا به سخن دیگر، اغلب معترضان خواهان احیای «نهاد پادشاهی» یا استمداد طلبیدن از آن نهاد برای «گذار» به دوران و نظامی نوین بودند. حتا فراتر از این، به نظر میرسد که «نهاد پادشاهی»، رسما رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان «شاهزاده»، بر اساس فرامین و برنامهی زمانبندی او به میدان میآیند.
- بهموازات، اقلیت معترضان، به رغم اینکه شعاری در دفاع از «نهاد پادشاهی» سر نمیدادند، اما روشن بود که گزینهای به عنوان آلترناتیو در بیرون نظام ندارند. به این معنا که مثلا پوستر هیچ چهره مستقلی همچون نرگس محمدی یا مصطفی تاجزاده را به عنوان نماد قیامشان حمل نمیکردند یا در شعارهایشان، مثلا هیچ سخنی از تشکلهای «جمهوریخواه» به میان نمیآمد. ضمن اینکه شعارهای معترضان نیز هیچ ربط و نسبتی با بیانیهها یا مطالبات «جمهوریخواهان» یا «گذارطلبان»[۴] نداشت و ندارد. حتا تردید دارم که معترضان، اساسا از وجود آن تشکلها یا بیانیهها مطلع باشند.
- بنابراین از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴، یک تحول مهمی در جامعهی ایرانی رخ داده است. اولا معترضان از جمهوری اسلامی عبور کردهاند و بالطبع، چهرههای پیشین مرتبط با نظام (مانند خاتمی و ...) نیز اعتبارشان را در نزد ایشان از دست دادهاند. دوما، آلترناتیو اکثریت معترضان، «نهاد پادشاهی» است. سوما، هیچکدام از گزینههای خارج از نظام، از چهرههای مستقل گرفته تا جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دینی و سایر جریانهای فکری و سیاسی مشابه، قادر نبودهاند تا «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض» را نمایندگی کنند.

برخی از دلایل این تحول، به تفصیل که در پی خواهد آمد، به ترتیب عبارت هستند از: تغییرناپذیری جمهوری اسلامی، زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام، بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام.
۲- تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
واقع امر از قرار است که جمهوری اسلامی برای فائق آمدن بر مشکلاتش، باید به چیزی بر ضد خودش بدل شود و همین امر، هرگونه «تغییر» یا «اصلاح» را غیرممکن میکند. این به آن معنا نیست که برخی اصلاحات مقطعی در طول حیاتش رخ نداده است. اما همهی آنها خیلی زود دوباره بر سرجای خودش برگشته و نابسامانیها ادامه یافته است. این وضعیت در جمهوری اسلامی، متاثر از سه عامل «پارادایم»، «ساختار» و «جامعهی رضایتمندان» است.
الف - پارادایم حاکم بر ج.ا.
اینطور به نظر میرسد که تقریبا از دورهی صفویه تا پایان پهلوی دوم، طی حدود ۴۵۰ سال تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، ما با فراز و نشیبهای زیادی، در مسیر دستیابی به «توسعه» گام برمیداشتیم و آرمانها و پارادایم حاکم بر نظامهای حکمرانی در ایران، دستیابی به ترکیبی از «توسعهی سیاسی»، «توسعهی اقتصادی» و «توسعهی انسانی» بود.[۵] اما از انقلاب ۵۷ به بعد، وارد دوران تاریخی جدیدی شدیم. به این معنا که آرمان جمهوری اسلامی برخلاف ۴۵۰ سال گذشته، دستیابی به توسعه نبود. جمهوری اسلامی، آرمانها، نظام باورها و در یک کلام «پاردایم» دیگری داشت که اجزای آن عبارت بودند از: احیا و ارتقای زندگی معنوی و دستیابی به سعادت اخروی مردم، مبارزه با استکبار جهانی به ویژه غرب (آمریکا و انگلستان و ...)، محو اسرائیل از صفحه روزگار، صدور انقلاب ایران به جهان، ترویج دین شیعه در سراسر جهان یا به عبارت ساده: «پارادایم اسلام انقلابی».
اگر بخواهیم جمهوری اسلامی و «پارادایم اسلام انقلابی»اش را با اتحاد جماهیر شوروی و «پارادایم مارکسیسم – لنینیسم»اش مقایسه کنیم، پارادایم شوروی بسیار توسعهگراتر بود. در حالی که «پارادایم اسلام انقلابی» جمهوری اسلامی اساسا ضدتوسعه است.
به استناد آنچه گفته شد، اگر از این پس، جمهوری اسلامی رضایت بدهد که پیوند دین و سیاست در درونش گسسته شود، اگر احکام شرعی دیگر مرجع مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نباشد، اگر انتخابات کشور فارغ از نظارت استصوابی برگزار شود، اگر نظام دو رکنی مالکیت (انفالی و دولتی)، برچیده شود، اگر نظام گزینش نیروی انسانی به دست فراموشی سپرده شود و اگر شهروندان بهایی، سنی، بلوچ یا مسیحی، فارغ از جنسیتشان و همچنین فارغ از پوشش دلخواهشان، بتواند کارمند یک مؤسسهی دولتی، نماینده مجلس یا کاندیدای ریاست جمهوری شوند، آنوقت از «جهموری اسلامی» چه باقی میماند؟ مبرهن است که در آن صورت، جمهوری اسلامی به چیزی بر ضد خودش تبدیل خواهد شد.
اگر مظفرالدینشاه در تعامل با مشروطهخواهان، «مشروطیت» را پذیرفت، به این دلیل بود که نظام حکمرانی قاجار، یک نظام «پادشاهی سنتی» و «نرمال» بود و با پذیرش «مشروطیت»، به چیزی بر ضد خودش تبدیل نمیشد؛ بلکه به یک نظام پادشاهی مشروطه ارتقاء مییافت.
در حالیکه «آرمان»ها و «پارادایم»های حاکم بر «نظام جمهوری اسلامی» به کلی متفاوت با قاجار، پهلوی، یا هر حکومت نرمال دیگری است و به همین دلیل، جنس مشکلاتش نیز به کلی با مسائل آنها فرق دارد.
البته جمهوری اسلامی این فرصت را داشت که طول ۴۷ سال گذشته، با اعمال تغییرات تدریجی، مستحیل شده و این ماجرای «به چیزی بر ضد خود تبدیل شدن» را گام به گام طی نموده و سرانجام، به یک نظام حکمرانی معمول یا شبهمعمول در جهان شباهت پیدا کند. اما در تمام طول این سالها، حتا به اندازه قانونی کردن ماهواره نیز کوتاه نیامده و اکنون نیز، «سرمایه اجتماعی» لازم را برای هر تغییری از دست داده است.[۶] در واقع مقدورات نظام در اعطای امتیاز به شهروندان، همان گونی برنجهایی بوده که در «آبدانان» توزیع شده است.[۷]
ب – ساختار نظام حکمرانی: محصول مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی
وانگهی، تحقق آرمانهای جمهوری اسلامی یا همان «پارادایم اسلام انقلابی»، قرار بوده تا در یک نظام تئوکراتیک (دینسالار) متحقق شود که وجه سیاسی آن مبتنی بر «ولایت مطلقه فقیه» بوده و وجه اقتصادی آن بر دوگانهی «دولت» و «انفال» اتکا داشته است. ساختاری متفاوت از تمامی نظامهای حکمرانی متداول در جهان و متفاوت از نظامهای حکمرانی قاجار و پهلوی. نظامی که با یک مهندسی اجتماعی عظیم و آزمودهنشده، بر اساس تصورات آیتالله خمینی بنا شده و مبتنی بر دو دستگاه موازی اداری، دو دستگاه موازی اقتصادی و دو دستگاه موازی امنیتی و الی آخر است. این ساختار بدیع، خود سرمنشاء بسیاری از بحرانهای کنونی کشور ماست.
ج – اولویت رضایتمندی هواداران و ذینفعان
این مطلب را در جای دیگری هم گفتهام که سیستم حکمرانی قاجار یا پهلوی، شباهت زیادی به نظریه سیاسی هنری روهان داشت که معتقد بود «پادشاهان بر کشور فرمان میرانند و مصلحت بر پادشاهان». به بیان ساده، هر چند که به نظر میرسد که کسی یا چیزی بر پادشاهان مستولی نیست، اما در حقیقت، در یک نظام سنتی حکمرانی، حکمرانان خود فرمانبرداران «مصالح عمومی» بودهاند. یعنی همانطور که پادشاهان بر کشور فرمان میرانند، سلسلهای از مصالح عمومی هم وجود دارد که پادشاهان را مقید میکنند. بنابراین، در یک نظام پادشاهی مثل پهلوی دوم، به رغم اینکه پس از دهه ۱۳۳۰، محمدرضاشاه تقریباً اصلیترین تصمیمگیرندهی کشور بود، اما برای تحکیم پایههای قدرتاش، مشتاق و مترصد این بود که «رضایت عمومی» را در جامعه تأمین کند.[۸]
اما پس از انقلاب ۵۷ این ساختار تغییر میکند و پایههای قدرت حاکمیت به تدریج متکی به رضایتمندی یک گروه اقلیت از «حامیان» میشود. این حامیان دو گروه هستند. یک بخش از آنان، «هواداران ایدئولوژیک» هستند و اصلیترین دلیل هواداریشان از نظام، باورهای مذهبی و سیاسی ایشان، و تعهدشان به «پارادایم اسلام انقلابی» است. یک بخش دیگر از حامیان، «جامعهی ذینفعان»، یعنی بهرهمندان از بودجهها و منابع حکومتی هستند: «سازمان تبلیغات اسلامی»، «مجمع جهانی اهل بیت»، «مؤسسهی نشر آثار امام»، «بنیاد سعدی»، «مرکز الگوی پیشرفت ایرانی اسلامی» و نظایر آنها. آنچنانکه در دشوارترین شرایط اقتصادی کشور و همهنگام با قطع برخی یارانههای مردم در لایحه بودجه ۱۴۰۵ کشور، بودجه نهادهای مذکور همچنان افزایشی بود.
پس از خاتمه جنگ در ۱۳۶۸، حاکمیت رفتهرفته، استحکام موقعیت خودش را با رضایتمندی این «اقلیت» پیوند میزند. سپس در گذر زمان، این پیوند را پایدار و پایدارتر میسازد و در نهایت، بقای خودش را در گرو تداوم رضایتمندی این «اقلیت» میداند. سرانجام، اهمیت رضایتمندی «حامیان ایدئولوژیک»، به اولویت اصلی حاکمیت مبدل میشود، بهگونهای که رضایتمندی آن «اقلیت»، همواره میتواند به قیمت «نارضایتی عمومی» تمام شود. به بیان دیگر، «جامعهی هدف» جمهوری اسلامی برای ارضای رضایتمندی، نه عموم مردم، بلکه اقلیت هواداران ایدئولوژیکاش است. به عنوان نمونه، سازمان عریض و طویل «صدا و سیما» با آن بودجه هنگفتاش، برای رضایتمندی «هواداران و ذینفعان» فعالیت میکند و برای حکمران اهمیتی ندارد که عموم مردم از این رسانه ناراضی هستند و تخصیص بودجهی عمومی به آن را تأیید نمیکنند.
بدینسان، جمهوری اسلامی بر این باور است که اگر «به چیزی بر ضد خودش بدل شود»، حمایت جامعهی «هواداران و ذینفعان» را از دست خواهد داد.
۳ – زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
تردیدی نیست که طی ۴۷ سال گذشته، جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» کوشید تا در داخل نظام حکمرانی، به قدرت برسد و در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» به سمت توسعه حرکت کند. اما از یک جایی به بعد - یعنی از اواسط دولت دوم روحانی در حوالی ۱۳۹۸ به بعد – به رغم اینکه اصلاحطلبان، از شکست قطعی پروژهشان اطمینان یافته بودند، اما حاضر نبودند تا قدرت و موهبات ناشی از قدرت را رها کنند و فریبکارانه مردم را تشویق میکردند که به پای صندوقهای انتخابات آمده و به آنها رأی بدهند.
اما کشف دلایل ناکامیهای جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» در طول ۴ دهه گذشته مهم است و جای تأمل دارد:
الف - اصلاحطلبان خود به نسبتهای گوناگونی متأثر و ملهم از «پارادایم اسلام انقلابی» بوده و هستند و قصد داشته و دارند تا اصلاحات را در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» متحقق سازند. در حالیکه «پارادایم اسلام انقلابی» اساسا با «پاردایم توسعه» در تعارض و تضاد است.
ب – اصلاحطلبان هیچ ایده، طرح یا تئوری مشخصی برای تحقق اصلاحات نداشته و ندارند. از اینرو، ناکامیهای خودشان را در پس این «فقر تئوریک» پنهان میکنند و برای جبران ناکامیهایشان، هر دستاورد نازلی را «اصلاحات» مینامند.
ج – جبههی موسوم به اصلاحات (هاشمی، خاتمی، روحانی و پزشکیان)، بیش از ربع قرن (۲۵ سال) قوه مجریه، در دورههایی اکثریت کرسیهای مجلس، و برخی اوقات اکثریت کرسیهای شورای شهر را در اختیار داشتهاند. اصلاحطلبان همواره در کسوت اپوزیسون، فیگور «منتقد وضع موجود» را میگیرند. درحالیکه خودشان در شکلگیری و ایجاد بسیاری از بحرانهای امروز کشور در حوزه آب، انرژی، محیطزیست، تورم اقتصادی و نظایر آنها، سهیم بودهاند.
د - اصلاحطلبان پذیرای حد اندکی از اصلاحات هستند؛ حدی از اصلاحات که راهگشای ایشان به قدرت باشد و در عین حال، راه را بر بقیه رقبا ببندد. اصلاحطلبان دموکراسی واقعی را برنمیتابند.
هـ - اصلاحطلبان از جنبشهای مردمی و بسیج اجتماعی گریزانند و بیم آن را دارند تا این تحرکات اجتماعی از آنها عبور کند و ایشان را جا بگذارد.
و – اصلاحطلبان بیش از پیش فریبکار شدهاند و اکنون این فریبکاری بیش از هر زمان دیگری برملا شده است. به عنوان نمونه، در انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. درحالیکه بسیاری از اصلاحطلبان در تلاش دائمی برای کسب قدرت و بهرهمندی از انواع رانت هستند و اساسا امر اصلاحات، برایشان یک اولویت فرعی و دست چندم است. از همین روی نیز، چند روز پیش از آغاز اعتراضات، مصطفی معین (کاندیدای اصلاحطلبان پیشرو در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴) در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که «آفتی که دامنگیر اصلاحطلبان شد، چسبیدن به پست و مقام و جدائی از مشکلات جامعه بود.» [۹] [۱۰]
۴- بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
به جز نهاد پادشاهی، سایر گزینههای بیرون از نظام، میتوانستند عبارت باشند از: «اتحاد جمهوریخواهان ایران»، «حزب چپ ایران»، «جبههی ملی ایران شاخه اروپا»، «سازمانهای جبههی ملی ایران در خارج از کشور»، «همبستگی جمهوریخواهان ایران»، «کنگرهی مشترک جمهوری خواهان دموکرات و فدرال دموکرات»، «شورای ملی تصمیم»، «شورای همگرایی جمهوری خواهان»، «جمعیت جمهوریخواهان ایران»، «سازمان سوسیال دمکراسی در ایران»، «ندای جمهوری ایران»، «همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران»، «اتاق هماندیشی سیاسی»، «کانون حمایت از جنبش زن، زندگی، آزادی در کانادا»، «سازمان فدائیان خلق – اکثریت»، «سازمان مجاهدین خلق» و غیره و غیره، به همراه برخی افراد و چهرههای سیاسی مستقل مانند میرحسین موسوی، مصطفی تاجزاده، مسیح علینژاد، شیرین عبادی، حامد اسماعیلیون، احمد باطبی، نیره توحیدی، بهاره هدایت و چهرههای ورزشی و هنری مانند نازنین بنیادی، علی کریمی، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی و همچنین صادرکنندگان بیانیه ۱۷ نفره، شامل قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی.
برخی از این چهرههای یادشده، از محبوبیت قابل تأملی در نزد مردم برخوردارند. اما در طول اعتراضات، هیچکدام از آن چهرهها یا تشکلها، حتا از سوی «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض»، به عنوان نماد یا نماینده اعتراضات مطرح نشدند.
به این اعتبار، اکنون این پرسش بسیار مهم مطرح است که چرا سایر گزینههای بیرون نظام (به جز نهاد پادشاهی)، در ذهن و زبان معترضان (اعم از پادشاهیخواه و غیرپادشاهیخواه) غایب بودند؟
شاید موارد زیر، پاسخهایی برای توضیح وضعیت موجود باشد:
الف – به رغم اینکه در بیرون از نظام، چهرههای مستقل و محبوبی وجود دارند، اما این محبوبیت مترادف با «نمایندگی» در امر تحولخواهی یا «امکان بسیج اجتماعی» نیست. همین وضعیت در مورد «گذارطلبان» نیز صادق است.
ب – اغلب جریانهای فکری و سیاسی یادشده در اتمسفری متفاوت با مردم کشور تنفس میکنند. در سپهر سیاسی ایران کنونی، هر کدام از جریانهای فکری و سیاسی که گفتمان مسلطشان به روال سنوات قبل، مبتنی بر «پیوند دین با سیاست»، «غربستیزی و آمریکاستیزی»، «دفاع از آرمان فلسطین»، «دفاع از انقلاب ۵۷»، «دفاع از تسخیر سفارت آمریکا در ۵۸» و نظایر آن باشد، بقایای پایگاه اجتماعی خودشان را – اگر اساسا چنین پایگاهی وجود داشته باشد – از دست داده و خواهند داد.
ج – برخی و بعضی از آنانی که همه یا اکثر تخممرغهایشان را در سبد اصلاحطلبان داخلی چیده بودند، (مانند تمام یا برخی از اعضای «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «فدائیان اکثریت»، «اتحاد جمهوریخواهان» و غیره)، اعتبار خودشان را همراه با اصلاحطلبان از دست داده و خواهند داد. به عنوان نمونه، فرخ نگهدار در میانه اعتراضات، در مصاحبه با رسانهی بی.بی.سی. فارسی ادعا کرد که کشتهشدگان تظاهرات خیابانی زیر دست و پا کشته شدهاند و کسی به آنها تیراندازی نکرده است.[۱۱] درصورتی که مولوی عبدالحمید در رویکردی کاملا متفاوت، به انتقاد از شیوه مواجهه با معترضان پرداخت و خواستار آزادی بازداشتشدگان شد.
د - افول «مرجعیت دینی» در نزد مردم، سبب شده تا جایگاه، اهمیت و موضوعیت جریانهای فکری و سیاسی «دینی - مذهبی» مانند «روشنفکران دینی»، «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «سازمان مجاهدین» و غیره، تنزل پیدا کند.
ه – برخلاف نهاد شناختهشدهی پادشاهی، ایدههای حکمرانی یا آرمانشهرهای سایر گزینههای بیرون نظام، برای عامهی مردم شناختهشده نیستند و به همین دلیل، حتا در جایگاه آلترناتیوهای بالقوه نیز نیستند. احتمالا جمهوریخواهانی که هنوز با پسزمینه چپ یا پنجاهوهفتی، دلبستگی بخشی از جامعهی ایران را به «نهاد پادشاهی» برنمیتابند و آن را به رسمیت نمیشناسند، یا مثلا قادر نیستند تا «پادشاهی مشروطه» را به عنوان یک جریان لیبرال دموکرات در کنار سایر جمهوریخواهان بپذیرند، بیش از پیش از سوی معترضان منزوی خواهند شد.
۵- آرایش نیروهای سیاسی پس از جنگ ۱۲ روزه
در سلسله یادداشتهایی که از مردادماه ۱۴۰۴ به بعد، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در رسانهی ایرانامروز منتشر کردهام،کوشیدهام تا تصویر جدید صحنه سیاسی ایران را به تصویر بکشم. در آنجا شرح دادهام که شکافها و پیوندهایی که طی دو دهه اخیر درون جبهههای سیاسی وجود داشت، پس از جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید و تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» جای خود را به آرایش جدیدی داد.
الف - جبههی «تداومطلبان»: طیف وسیعی از «اصلاحطلبان و روزنهگشایان» از یک سو، و «اصولگرایان» از سوی دیگر، در این جبهه نوظهور جای گرفتهاند: از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا «جبههی پایداری - جلیلی» و «جبهه قالیباف».
اولویت اعضای این جبهه، بقای جمهوری اسلامی و بقای «اصل ولایت فقیه» است. اعضای این جبهه، ضمن اینکه ادامه حیات جمهوری اسلامی را مقدم بر هر اصول و مطالبه دیگری میدانند، اما همزمان و بهموزات، بر سر «جانشینی رهبری» و دسترسی به منابع مالی «انفال» با همدیگر رقابت دارند.[۱۲]
بهعلاوه، آخرین مواضع سیاسی چهرههایی مانند محمد خاتمی، فرخ نگهدار، احمد زیدآبادی و احزابی مانند «نهضت آزادی ایران»، آنها را خواسته یا ناخواسته در این جبهه قرار میدهد. چرا که برای اینان نیز بقای جمهوری اسلامی، مهمتر از تحقق اصلاحات است.
«چپهای محور مقاومتی» ساکن داخل و خارج از کشور (مانند ملیحه محمدی و علی علیزاده) نیز از اعضای این جبهه به شمار میآیند.
ب - جبههی «گذارطلبان»: اعضای این جبهه، ترکیبی از چهرههای رادیکال جداشده از اصلاحطلبان (مانند تاجزاده، موسوی و کروبی) و اشخاص مستقل و مخالف نظام مانند نرگس محمدی هستند.
پس از جنگ ۱۲روزه (۲۳ خرداد تا ۲ تیر ۱۴۰۴)، در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و چندصد نفر ، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند اندکی بعد، بیانیه مشابه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود. و چندصد نفر نیز از آن دفاع کردند.
اعضای این جبهه دربارهی گذار از نظامی مبتنی بر «اصل ولایت فقیه» و عبور از نظام «ولایی» با همدیگر همنظرند و بر ضرورت برگزاری «رفراندوم» و تشکیل «مجلس مؤسسان» تأکید میکنند.
ج - جبههی «سرنگونیطلبان» یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند که «گذار» را دور از دسترس و ایدهای آرمانی میدانند و نسبت به مواضع و علایق برخی از «گذارطلبان» مشکوکاند و راهکار کشور را در سرنگونی عاجل جمهوری اسلامی میدانند. پادشاهیخواهان مشروطهطلب، بخشی از جمهوریخواهان، سوسیال دموکراتها، طرفداران سلطنت مطلقه، برخی از جریانهای چپ و سازمان مجاهدین، از اعضای این جبهه به شمار میروند. اغلب اعضای این جبهه سکولار هستند.[۱۳]

۶ - آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
همچنان که پیشبینی میشد، وقوع اعتراضات دیماه، آرایش نیروهای سیاسی را وارد مرحلهی جدیدی کرد:
الف – تحولات درون جبههی «تداومطلبان»:
اعضای جبههی «تداومطلبان» از اصلاحطلبان گرفته تا اصولگرایان، اکنون حیات سیاسی خودشان را در خطر میبینند و از این روی، محافظهکاری، معامله یا رادیکالیزم را پیشه خواهند کرد:
(i) محتمل است که «سویهی محافظهکار اصلاحطلبان»، از آخرین مواضع اصلاحطلبانه خودشان عدول کرده و مبدل به مدافعان تمام عیار وضع موجود شوند و همچنان در جبههی «تداومطلبان» باقی بمانند و تفاوت قابل تأملی با اصولگرایان این جبهه نداشته باشند. به عنوان نمونه، سیدحسن خمینی همزمان با برگزاری تظاهرات حکومتی در ۲۲ دیماه، در صدا و سیما حضور یافته و رو به معترضان هشداری به این مضمون داد که: «فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه».[۱۴] سیدحسن خمینی در شرایطی از رفاه شهروندان تمجید میکند که حتا برخی از افراطیترین چهرههای اصولگرا، خود معترف به افزایش چشمگیر تعداد شهروندان زیر خط فقر هستند. از سوی دیگر، این پرسش مطرح میشود که اگر سیدحسن، ستایشگر امنیت، آزادی و رفاه در وضع موجود کشور است، بنابراین چه نیازی به «اصلاحات» داریم؟
- شواهد تلاش برای معامله با حکومت:
(ii) محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، برای حفظ جمهوری اسلامی، مترصد انجام معامله با حکومت باشند. طبعا این معاملهای با اصولگرایان و در درون جبههی «تداومطلبان» خواهد بود:
همزمان با اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، محمد فاضلی در یادداشتی تحت عنوان «چاره کار ایران»، به دنبال امتیاز گرفتن برای اصلاحطلبان و روزنهگشایان بود. فاضلی در آن یادداشت حکومت را بابت اینکه ممکن است «سرکوب کند و هیچ اصلاحی نکند» نکوهش میکرد و مشوق حالتی بود که امتیازاتی داده شده و اصلاحات واقعی شود.[۱۵]
- شواهد تلاش برای معامله با غرب:
محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، به نمایندگی از برخی اعضای جبههی «تداومطلبان»، مانند لاریجانیها، باهنر، مطهری، توکلی و غیره، در تلاش برای انجام معامله با ایالات متحده باشند تا بقای جمهوری اسلامی را تضمین کنند در این معامله، «سویهی میانه اصلاحطلبان» در ازای دسترسی به «کرسی ولایت فقیه» و تصاحب منابع «انفال»، مطالبات نامعلوم ایالات متحده را اجابت خواهند کرد. آنها بر این گمانند که تحقق این آرزوها، الزاما نیازمند اقناع «پایین» نیست و این معاملهای است که باید در «بالا» به سرانجام برسانند. از نگاه اینان، فرآیند پیش رو، باید شبیه مسیری باشد که شوروی طی کرد و به پوتین ختم شد.:
* مایکل رابین (Michael Rubin) به تازگی گفته است که «نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند».[۱۶] روبین پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ «امریکن اینترپرایز» و از تحلیلگران باسابقه در امور ایران است و این سخنان را نباید تخیلات ذهنی او پنداشت. روبین در ادامه میگوید: «من اصلاحطلبان را صادق نمیبینم و باور ندارم که ایرانیها هم این را میخواهند، اما مطمئن نیستم آیا دونالد ترامپ این را تشخیص میدهد یا برایش مهم باشد.»
** اظهارات روبین را در کنار دعاوی اخیر تام توگندهات (Tom Tugendhat)، نماینده پارلمان بریتانیا و وزیر پیشین امنیت این کشور بگذارید که او نیز به تازگی درباره تماس برخی مقامهای ایرانی با سرویسهای خارجی درباره «پس از سقوط» سخنان مبهمی را مطرح کرده بود.[۱۷]
(iv) محتمل است که «سویهی رادیکال اصلاحطلبان»، عملا از جبههی «تداومطلبان» جدا شده و به جبههی گذارطلبان نزدیک شوند. این جابهجایی ممکن است فعلا علنی نباشد.[۱۸]
ب – تحولات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»:
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، فرصتی برای وزنکشی پایگاههای اجتماعی نیروهای سیاسی بود. روی آوردن اکثریت معترضان به «نهاد پادشاهی» بهعنوان آلترناتیوی خارج از نظام، معادلات و مناسبات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» را تغییر داده و «گذارطلبان» را به «نهاد پادشاهی» نزدیک خواهد کرد.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، همچنین موجد تحولاتی جدی در درون جبههی «سرنگونیطلبان» خواهد بود و آن جبهه را به دو شقه خواهد کرد: «نهاد پادشاهی» اکنون مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» شده است. در عین حال، سویهای از این جبهه «سرنگونیطلبان» همچون «سازمان مجاهدین» و برخی «چپها»، احتمالا تحت هیچ شرایطی مایل به اتحاد با «نهاد پادشاهی» نخواهند بود؛ و سویهای مانند برخی جمهوریخواهان، احتمالا تابوهای خودشان را کنار گذاشته و بههمراه «گذارطلبان»، مسیر همگرایی با «نهاد پادشاهی» را خواهند پیمود.
۷ - آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
«آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، هر کدام مواجههای مخصوص به خود را با اعتراضات ۱۴۰۴ داشتند:
الف - آذربایجان:
در روزهای نخست اعتراضات، نامهای به امضای چند تن از بازاریان تبریز در حمایت از جمهوری اسلامی در فضای مجازی منتشر شد که البته صحت و اصالت آن مسجل نبود. ادعا میشد که حمایت معنادار معترضان کشور از «نهاد پادشاهی»، بخشی از جریانهای فکری و سیاسی تورک را مکدر ساخته است. چرا که آنان، «پادشاهی پهلوی» را مدافع مرکزگرایی و سرکوب اقوام بازمیشناسند. سپس برای مدتی آذربایجان ساکت بود و پس از آن، خبر آمد که تبریز هم به اعتراضات پیوسته است. این احتمال مطرح شده که «همشهری» بودن پزشکیان و وعدههای او دربارهی ضرورت اجرای تمرکززدایی در کشور، از جمله دلایل این واکنشها در آذربایجان بوده است.
ب - کوردستان:
در کوردستان، هفت حزب از اعتراضات حمایت کردند و خواستار اعتصاب در مناطق کوردنشین شدند. همچنین شش تشکل زنان، ضمن حمایت از اعتراضات اعلام کردند که: «سلطنتطلبی تلاش میکند تا سرکوب، تبعیض و انکار هویتهای ملی و جنسیتی را ادامه دهد، همانطور که در گذشته حق تعیین سرنوشت، زبان، فرهنگ و سازمانیابی مستقل مردم کوردستان را انکار میکرد.»[۱۹]
ج - سیستان و بلوچستان:
در سیستان و بلوچستان، نقش پررنگ مولوی عبدالحمید و حامیانش انکارنکردنی است. عبدالحمید در آخرین نماز جمعه دیماه از معترضان حمایت کرد و درخواست کرد تا بازداشتشدگان آزاد شوند. پس از خاتمه نماز هم تظاهراتی با شعارهای ضد حکومتی برگزار شد. البته پیش از آن هم سیستان و بلوچستان آرام نبود.
د - مؤلفههای «غیرملی»:
مناطقی مانند «خوزستان»، «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، صرفنظر از دغدغهی خاطر مشترکشان با کل جامعهی ایران، هر کدام، ویژگیها، مسائل و مطالبات ویژهای دارند. به عنوان نمونه، شکل جامعهی مدنی در کوردستان، به دلیل وجود احزاب متعدد و شناسنامهدار، با شکل جامعهی مدنی در آذربایجان متفاوت است، به این اعتبار، هرگونه کمالتفاتی به مؤلفههای «مرکز-پیرامون» و «قومی»، و دستکم گرفتن آنها، خطای بزرگی خواهد بود.
۸ – عناصر فراملی
الف – نقش عناصر فراملی در گذار:
بر اساس تئوریهای گذار، رهایی از یک نظام اقتدارگرا، از چهار طریق میسر است: (i) با تدبیر نظام حکمرانی و بر اساس توافقات در بالا، (ii) با اتکا به جنبشهای اجتماعی و بر اساس فشار از پایین، (iii) با مداخلهی نیروهای خارجی. (iv) یا ترکیبی از هر سه طریق. در برخی از تجریبات جهانی، مداخلهی نیروهای خارجی موجب تضعیف جنبشهای داخلی شده و در برخی دیگر، تنها راه رهایی بوده است. بنابراین در مطالعات گذار، نقش عناصر فراملی میتواند «منفی» یا «مثبت» باشد. در میان مخالفان جمهوری اسلامی، دو نگرش در این باره وجود دارد. یک گروه به کلی مخالف هر گونه مداخلهی عناصر فراملی در مسیر به ثمر رسیدن تحول اجتماعی هستند و برخی دیگر، معتقدند که چنین مداخلهای به صورت مقطعی، میتواند گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک را تسهیل کرده و هزینهی آن را کاهش دهد.
ب – عناصر فراملی در جبههی جمهوری اسلامی:
ادعا شده که در ادوار مختلف، جمهوری اسلامی برای مقابله با اعتراضات، نیروهای نظامی غیرایرانی (مانند جیشالشعبی و ...) را به خدمت گرفته و میگیرد. بهعلاوه چین و روسیه نیز مدافعان همیشگی ایران در صحنههای بینالمللی هستند. از سوی دیگر، در عرصهی منطقهای، جمهوری اسلامی خود یک «مداخلهگر تمامعیار» در امور لبنان، عراق، یمن، غزه و ... شناخته میشود؛ درحالیکه هرگونه موضعگیری یا مداخلهی «غرب» را در امور داخلی ایران برنمیتابد و با مدد مفاهیم ناسیونالیستی و دینی، اینگونه مداخلات را نکوهش کرده و نقض قوانین بینالمللی میداند. جریانهای فکری و سیاسی چپ با پسزمینهی «غربستیزی» نیز، در این فقره با جمهوری اسلامی همساز و همکوک هستند.
ج - عناصر فراملی در جبههی مخالفان جمهوری اسلامی:
در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، دونالد ترامپ مطالبی را در دفاع از معترضان و امکان ضربه آمریکا به جمهوری اسلامی بیان کرد که شنیدن آن، از زبان رئیسجمهور ایالات متحده، بیسابقه بود. اندکی بعد، ترامپ در یک چرخش آشکار، از جمهوری اسلامی بابت توقف اعدامها تشکر کرده و وانمود کرد که دیگر نیازی به مداخلهی آمریکا در ایران نیست. سپس ساعاتی بعد، اعلام کرد که ایران به یک رهبر جدید نیاز دارد. افزون بر این، در همان ایام، نشستهای اضطراری شورای امنیت سازمان ملل به دعوت آمریکا تشکیل شد. البته تا لحظه نگارش این نوشته، هنوز گمانهزنیها دربارهی واکنشهای آتی آمریکا خاتمه نیافته است.
در نتیجه، آنچه که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نسبت به موارد پیش از خود متمایز میسازد، مطرح شدن یک «مؤلفه فراملی» در کنار اعتراضات داخلی است.
۹ - جمعبندی
الف - ابربحرانهای تلنبارشده از دهههای گذشته و بیکفایتی مزمن در نظام حکمرانی، یگانه عامل اعتراضات دی ۱۴۰۴ نبود. هر چند که جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ با تشدید بحران اقتصادی زده شد، اما مواد محترقهی این انفجار اجتماعی، قطع امید معترضان از امکان تحول در درون نظام حکمرانی بود. فرآیندی که نقطهی عطف آن آبان ۹۸ و طنین شعارهای «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» بود. [۲۰]
آگاهی مردم از وعدههای فریبکارانهی «اصلاحطلبان» برای پیروزی پزشکیان در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳ در جهت کسب مجدد قدرت و رانت، نقطهی اوج این ناامیدی و خشم بود. وقوف مردم به این «فریبکاری»ها بود که سبب شد تا «نهاد پادشاهی» به عنوان آلترناتیوی خارج از نظام، جایگزین آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام (نظیر خاتمی و ...) شود. از این منظر، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ترکیب نیروهای سیاسی و موازنهی آنها در کشور را وارد مرحلهی تازهای کرده است.
ب – از سوی دیگر به نظر میرسد که اکثریت معترضان، به این نتیجه رسیدهاند که از سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام مانند جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دین و نظایر ایشان نیز آبی گرم نمیشود و آنها، دورتر، جزماندیشتر، بیبرنامهتر و متفرقتر از آنند که بتوانند مبتکر و خالق ایده یا اتحادی معنادار در مسیر تحولخواهیشان باشند. بنابراین، سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام، نهتنها در نزد طرفداران «نهاد پادشاهی»، بلکه در ذهن و زبان «معترضان غیرپادشاهیخواه» هم، غیبت محسوس و معناداری داشته و دارند.
ج – اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، اعضای جبههی «تداومطلبان» را بیش از پیش حول «بقای جمهوری اسلامی» و «بقای ولایت فقیه» متحدتر خواهد ساخت. همزمان و بهموازات، «نهاد پادشاهی» مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» و رأسالخیمه آن شده است. افزون بر این، همگرایی روزافزون «گذارطلبان» و «نهاد پادشاهی» بسیار محتمل خواهد بود.
د – برخلاف اعتراضات پیشین در سالها ۷۸، ۸۸، ۹۵، ۹۸ و ۴۰۱، در اعتراضات کنونی پای یک عنصر فراملی یعنی ایالات متحده و ترامپ هم در میان است. بنابراین وجود این مؤلفهی جدید نیز اعتراضات ۱۴۰۴ را به پدیدهای بسیار متفاوت از موارد پیش از خود مبدل خواهد ساخت.
ه - آنچه در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان» رخ داد، گواهی بر این مدعاست که اصل «تمامیت ارضی»، نباید مترادف با «مرکزگرایی افراطی» یا درکی «قومی فرهنگی از ملت» فهمیده شود.[۲۱]
————————————-
منابع و مراجع:
(این تحلیل را طی روزهای اعتراضات و در زمان قطع اینترنت در ایران نوشتهام. چند روزی است که دسترسی به موتور جستجوگر گوگل به صورت محدود میسر شده است، اما هیچ لینکی باز نمیشود و صرفا جمله اول هر متن یا خبر در گوگل قابل خواندن است. به همین دلیل برخی از ارجاعات این نوشته کامل نیستند. مابقی ارجاعات و لینکهایشان را قبلا فیشبرداری کرده بودم. اما امکان آزمون مجدد را نداشتم.)
[۱] - لیلاز، سعید (۱۴۰۰) من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد
[۲]- به دلیل قطعی اینترنت در ایران، به لینک مصاحبه مزبور که در روزهای اعتراضات انجام شد دسترسی ندارم.
[۳]- به عنوان یک شاهد عینی وقایع - یعنی کسی که تهران زندگی میکند - بر این گمانم که بیش از ۷۰ درصد معترضان، شعارهایی در دفاع از نهاد پادشاهی میدادند و میدهند.
[۴] - اشارهام به بیانیهی گذار موسوی و بیانیهی گذار ۱۷ نفر است و آن را بخش ۵ این نوشته توضیح دادهام.
[۵] - به تفصیلی که در جاهای دیگری گفتهام، سنجههای ما برای فهم توسعهی سیاسی، عبارت است از «حاکمیت قانون»، «دموکراسی» و «دولت وبری» در یک جامعه. توسعهی اقتصادی را بر پایه تولید ناخالص داخلی یا GDP میسنجیم. یعنی همهی شاخصهای منتج از GDP نظیر درآمد سرانه، نرخ رشد اقتصادی، اندازه خود GDP نسبت به کل GDP جهان و نظایر آن، میتوانند خطکش ما برای اندازهگیری توسعه اقتصادی باشند. دست آخر، معیار ما برای سنجش توسعهی انسانی در یک کشور، شاخص توسعهی انسانی یا HDI خواهد بود. شاخص توسعهی انسانی بر اساس میزان سواد، میزان سلامت و میزان درآمد سرانهی یک کشور معین میشود.
[۶] - از طنز روگار است که در این ایام، اخباری دربارهی جمعآوری مجدد ماهوارهها میشنویم.
[۷] - در میانهی اعتراضات، دولت به شکل سخیفی اقدام به توزیع مواد غذایی در مناطق مختلف کشور کرد؛ گویی موضوع و سطح اعتراض معترضان، دستیابی به چند کیلو مواد غذایی است. مردم شهر آبدانان (مرکز شهرستان آبدانان در استان ایلام)، در یک حرکت نمادین، گونیهای کوچک برنج را در یکی از خیابانهای شهر پاره کرده و محتوای آن را بر کف خیابان ریختند تا آن رفتار توهینآمیز را با مناعت طبع خودشان پاسخ بدهند.
[۸] - امیر اسدالله عَلَم در این باره مینویسد: «شاه ... میپنداشت آنچه برای توده مردم مهم است، آسایش مادی است ... از دید شاه سرآغاز این کار اصلاحات اجتماعی بهمن ۱۳۴۱ بود که با دادن زمین به دهقانان و سهیم ساختن کارگران در سود کارخانجات، موجبات بهزیستی آنان را فراهم کرده بود. در پی آن نیز به مناسبت دهمین سال انقلاب اعلام داشت که صاحبان صنایع باید تا ۴۹ درصد سهام خود را به ترتیب تقدم، نخست به کارگران و سپس به توده مردم عرضه دارند. همچنین به دنبال برپایی حزب رستاخیز به دولت دستور داد برای خرید سهام صنعتی، به کارگران و کارمندان وام بدون بهره داده شود. در اسفند ۱۳۵۲ هنگامی که افزایش خیرهکننده درآمد نفت همه را سرمست کرده بود، به فرمان شاه، آموزش از کودکستان تا پایان دوره راهنمایی و همچنین بهداشت رایگان شد. گمان شاه این بود که ... اکثریت مردمش از برکت وجود او در آسایش به سر میبرند و دهقانان صاحب زمین و کارگران صاحب سهم هستند و سراسر کشور زیر پوشش بهداشت و درمان رایگان در آمده و امکان آموزش کودکان و نوجوانان از کودکستان تا دانشگاه فراهم شده است. در این شرایط اگر کسی سخنی دربارهی ناخرسندی مردم به زبان میآورد، نشانه بدخواهی یا ناآگاهی او میبود. یکبار شاه از برنامه بیبیسی [در حوالی ۱۳۵۱] که گفته بود با این همه سلاحی که ایران میخرد، نیروهای انتظامی هرگونه جنبش انقلابی را سرکوب خواهند کرد، برآشفته میشود و با عصبانیت میپرسد چگونه کارگر و دهقان راضی ممکن است انقلاب کنند.» سخنان اسدالله عَلَم نیز تأکیدی بر این مدعاست که شاه در پی کسب «رضایت عمومی» بوده است و بقای حاکمیت خود (و ممانعت از بروز انقلاب احتمالی) را در گرو دستیابی به آن رضایت میدانسته است و از همین روی، از شنیدن خبر نارضایتی احتمالی مردم برآشفته میشود. برای دسترسی به متن اصلی و کامل، رجوع کنید به:
اتفاق – شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
[۹] - برای اثبات این ادعا به دو نمونه اشاره میکنم:
نمونهی اول – نخستین دور انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، با یک تحریم ۶۰ درصدی مواجهه شد و انتخابات به دور دوم کشید. در دور دوم، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. بهعلاوه ادعا کردند که پیروزی رقیب دیگر، یعنی سعید جلیلی، به منزله افتادن در تله جنگ، تورم اقتصادی بیشتر، نزول مجدد ارزش پولی ملی، تداوم تنش با غرب، ادامه فیلترینگ، تصویب مالیات بر تورم و غیره و غیره است. سرانجام پزشکیان پیروز انتخابات شد. اما همه آنچهکه قرار بود در دوران ریاستجمهوری جلیلی رخ بدهد، در دوره ریاستجمهوری پزشکیان به شکلی فاجعهبارتر به وقوع پیوست. افزون بر این، پزشکیان، برخلاف اسلاف خود، حتا در سطح تدارکاتچی نظام هم عمل نکرد.
نمونهی دوم - جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، با افزایش دوباره قیمت ارز زده شد. پزشکیان در روزهای نخست، مدعی شد که اعتراضات را به رسمیت میشناسد و با نماینده معترضان گفتگو خواهد شد تا دلایل نارضایتیشان معلوم شود. اما دعاوی پزشکیان صادقانه نبود. قیمت هر دلار آمریکا در آغاز ریاست جمهوری او حدود ۵۰ هزار تومان بود و در دیماه ۱۴۰۴، قیمت هر دلار آمریکا به مرز ۱۵۰۰۰۰ هزار تومان رسیده بود، قدرت خرید مردم طی یک دهه گذشته به یک هشتم تنزل یافته بود و تداوم وضعیت «نه جنگ نه صلح»، فعالیتهای اقتصادی را مختل کرده بود، بحران آب و انرژی در دوران ریاستجمهوری او به اوج خودش رسیده بود. آیا پزشکیان واقف نبود که موضوع نارضایتی معترضان چیست؟ و آیا واقعا باور داشت که پس از گفتگو با معترضان، قادر به حل ابربحرانهای اقتصادی کشور است؟
[۱۰]- همین اواخر مصطفی معین در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که از ناحیه چسبیدن به قدرت آسیب دیدند
[۱۱] - رجوع کنید به کانال تلگرامی حافظه تاریخی
[۱۲]- از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای جبهه «تداومطلبان» بودهایم: شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده، حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود، در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، علی اکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود. ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.
[۱۳]- برای دسترسی به این سلسله یادداشتها، رجوع کنید به:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش سوم
[۱۴] - خمینی، سیدحسن (۱۴۰۴) فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه دررسانه خبرآنلاین. (دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و لینک این خبر در دسترس نیست.)
[۱۵] - فاضلی، محمد (۱۴۰۴) چاره کار ایران
[۱۶] - مایکل روبین: نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند
[۱۷] - چند مقام ایرانی برای پس از سقوط با سرویسهای خارجی در ارتباطند. رسانه ملیون. در نشانی:
[۱۸] - به عنوان نمونه، در این ایام بیاینترنتی در ایران، خبر نصفهنیمهای توسط رسانهی ایران-اینترنشنال منتشر شده مبنی بر اینکه «جبههی اصلاحات» در بیانیهای، «خواستار کنارهگیری رهبر جمهوری اسلامی برای پایان دادن به وضعیت موجود و هموار کردن مسیر گذار سیاسی» شده است. بهعلاوه گفته میشود که از انتشار این بیانیه ممانعت بهعمل آمده است. دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و فقط عنوان خبر خوانده میشود و متن کامل این بیانیه در دسترس نیست. به هر روی، از این خبر و شیوه انتشارش، سه تفسیر متفاوت میتوان داشت:
* تفسیر اول: محتمل است که انتشار این خبر، راهکاری برای فرونشاندن اعتراضات و امیدوار کردن معترضان به احیای «اصلاحطلبی» باشد. در اینصورت متن خبر و انتشار اختصاصی آن در رسانهی ایران-اینترنشنال با هماهنگی نهادهای بالادستی انجام شده است. فراموش نکردهایم که بسیاری از چهرههای اصلاحطلب همواره از موهبت «خط سفید» بهرهمند بودهاند و بهعلاوه، دسترسی ایشان به سامانهی استارلینک و رسانههای خارج از کشور بهسهولت میسر است و باور کردن اینکه برای انتشار این خبر، محتاج به رسانهی ایران-اینترنشنال باشند، بسیار دشوار است.
** تفسیر دوم: اگر مقصود این بیانیه، جایگزین شدن فرد جدیدی (همچون حسن روحانی) در این سمت است، بنابراین صادرکنندگان این بیانیه همچنان همان «اصلاحطلبان»ی هستند که به شیوه و عادت مألوف، در پی کسب قدرت و رانت بودهاند.
*** تفسیر سوم: اگر مراد این بیانیه، حذف «ولایت فقیه» از ساختار حکمرانی است، بنابراین میتوانیم صادرکنندگان این بیانیه را «سویهی رادیکال اصلاحطلبان» شناسایی کنیم که در حال عزیمت از «تداومطلبی» به «گذارطلبی» هستند.
**** تفسیر چهارم: محتمل است که این بیانیه، یک پیشنویس متعلق به بخشی از اعضای جبهه باشد که هنوز تصویب و صادر نشده است.
[۱۹] - بیانیه احزاب و گروههای مختلف کرد برای ادامه اعتراضات
[۲۰] - هر چند که جرقه اعتراضات آبان ۱۳۹۸ با افزایش قیمت بنزین زده شد، اما موضوع اصلی اعتراض، وضعیت عمومی کشور بود. یکی از مسائل مربوط به اعتراضات مزبور، شیوه مواجه با معترضان و تعداد کشتهشدگان آن رویداد بود.
[۲۱] - یکی از نشانههای توسعهیافتگی کشورها میزان تمرکززدایی در نظام حکمرانی آنها و گذار از «ملت قومی - فرهنگی» به «ملت حقوقی - سیاسی» است. «تمرکززدایی» در درون یک «ملت حقوقی - سیاسی»، مخل «تمامیت ارضی» کشور نیست، بلکه مقوم آن است.
■ هرچند در این گزاره که بخشهای گستردهای از جامعه نسبت به کلیت نظام ولایی دچار ناامیدی و سرخوردگی شده و در پی گزینههایی برای بهبود شرایط زیست خود هستند، تردید وجود ندارد، اما به نظر میرسد در برآورد موقعیت نیروهای سیاسی و دینامیک کلی فرایند اجتماعی، نوعی شتاب در نتیجهگیری مشاهده میشود؛ شتابی که ممکن است فراتر از آن باشد که دادههای تجربی موجود اجازه میدهند.
بهکارگیری واژههای کلیای چون «اکثریت»، پیشبینی آرایش آیندهی نیروها، فرض هژمونیکشدن یک آلترناتیو خاص، و تعمیم تجربههای محدود به سطح ملی، میتواند تحلیل را در معرض نقدهای روششناختی قرار دهد. در این چارچوب، طرح چند پرسش تجربی ضروری به نظر میرسد:
۱) آیا پژوهشهای میدانی مستقل، فراتر از رسانهها یا منابع همسو با یک جریان سیاسی خاص در این زمینه انجام شده است؟
۲) اگر از «اکثریت» سخن گفته میشود، چگونه میتوان توضیح داد که در مقاطعی پیشین، از جمله در جریان فراخوانهای مرتبط با مداخلهی خارجی، پاسخ اجتماعی گستردهای مشاهده نشد، اما بنا بر این ادعا، در فاصلهای چند ماهه این ارزیابی دگرگون شده است؟
۳) معترضان چه سطح و چه نوع شناختی از سایر جریانهای فکری و سیاسی دارند و این شناخت از چه کانالهایی شکل میگیرد؟
۴) وضعیت نیروهای موسوم به «گذارطلب» از حیث محدودیتهای امنیتی، دسترسی رسانهای، و امکان سازماندهی در داخل کشور چگونه قابل ارزیابی است؟
هرچند میتوان نشانههایی از انسجام نسبی و موقعیتی در میان نیروهای موسوم به «تداومطلب» مشاهده کرد، اما چنین همگراییای لزوماً پایدار نیست و ممکن است در واکنش به تحولات میدانی دستخوش فرسایش شود. همچنین، محور شدن «نهاد پادشاهی» در میان سرنگونیطلبان، چنانکه ادعا شده، در فقدان شواهد تجربی گسترده همچنان زودهنگام به نظر میرسد؛ زیرا ادبیات نظری گذار سیاسی و جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.
بر این اساس، نمیتوان فرض کرد که اقبال به یک نماد سیاسی در جریان اعتراضات الزاماً پایدار خواهد ماند؛ بلکه استمرار آن مشروط به ارزیابی مداوم جامعه از نتایج عینی کنشها، توان کاهش هزینههای انسانی، و قابلیت حفظ انسجام جمعی است. مطالعات نظری همچنین بارها تأکید کردهاند که سرمایهی نمادین رهبران اعتراضی، بهویژه در صورت ورود به میدان سیاست اجرایی یا ناتوانی در مدیریت انتظارات عمومی، میتواند با سرعت قابلتوجهی فرسایش یابد.
سلمان گرگانی
■ چیزی که باید نادیده گرفته نشود این است که رضا پهلوی یک سیاستمدار نیست و در این عرصه تجربه چندانی ندارد و بیشتر یک چهره شناخته شده است. در باره دوروبریها و مانیفیست یا همان دفترچه اضطرار هم به قدر کافی نوشته شده. وی حتی مسؤلیت فراخوان را هم در مصاحبهاش با سیبیاس به گردن نگرفت و دچار دستپاچگی شد. باید جدای وزن سیاسیاش به علت روآوری بخشی از مردم به او هم پرداخت و وزنهاش را بر اساس کمیت موقت نسنجید تا اگر احیانا ائتلافی صورت گرفت با دادههای میدانی قابل انطباق باشد و از زیاده خواهی پرهیز شود. البته چگونه ائتلاف سایر جریانهای دمکرات با رضا پهلوی و این مشاورانی که هیچ شباهتی به محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، مهدیقلی خان هدایت و... ندارند، ممکن است، برای من مجهول است. به چهار نکته ای را که آقای گرگانی ذکر کردند باید عمیقا فکر کرد. با دستپاچگی و بیصبری حکم صادر کردن و تحلیل کردن در این فضای اجتماعی غبار گرفته باعث میشود که نتیجهگیریها به سرعت رنگ ببازند. نقد شخصیتها و جریان های سیاسی نباید به خاطر همبستگی و وجود دشمن مشترک به حاشیه رانده شود، در تاریکی فرقی بین بینا و نابینا نیست.
با احترام سالاری
■ جناب اتفاق گرامی درود بر شما
راستش اینکه در این روزهای شلوغ، من تنها توانستم نگاهی گذرا به نوشتار ارزشمند شما داشتم. اما در همین نگاه گذرا اما نه سرسری، یادآوریهای ارزشمندی را در آن یافتم و با تحلیل شما بویژه دربارۀ اصلاح طلبان کاملن همسو هستم و دست شما را میفشارم.
تندرست باشید./ بهرام خراسانی
■ با درود و تشکر از جناب اتفاق برای انتشار این مقاله با ارزش. مقاله نشان میدهد که اعتراضات دی ۱۴۰۴ نقطه عطفی است که در آن:
- امید به اصلاح کاملاً از بین رفته،
- آلترناتیو پادشاهی به طور اجتماعی تثبیت شده،
- آرایش نیروهای سیاسی تغییر یافته،
- و امکان گذار، وارد فاز جدیدی شده است.
که بطور کلی درست است، با اینحال برای ارزیابی دقیقتر و منصفانه متن من به چند نکته اشاره میکنم.
نخست آنکه موارد زیر به درستی در متن مورد توجه قرار گرفته و از نقاط برجسته مقاله است:
- تشخیص درست “تحول آلترناتیو” و اینکه مسئله امروز ایران فقط اعتراض نیست، بلکه ظهور یک آلترناتیو قابل شناسایی است؛ چیزی که در نظریه گذار حیاتی است.
- تحلیل ساختاری از اصلاح ناپذیری نظام، بحث پارادایم، ساختار و جامعه ذینفعان،
- نقد صریح اما مستند اصلاح طلبی بر پایه کارنامه، تناقضات و رفتار انتخاباتی اصلاح طلبان،
- توجه به مسئله قومیت و تمرکززدایی که متاسفانه در بسیاری از متون پادشاهیخواهی نادیده گرفته میشود.
با اینحال موارد زیر را میتوان از نقاط ضعف متن دانست:
- اغراق در انسجام رهبری اعتراضات
- کمتوجهی به مسئله کنش جمعی و سازمان، متن فرض می گیرد که وجود آلترناتیو نمادین کافی است، در حالی که رژیمها با نماد سقوط نمیکنند بلکه با شکستن ماشین سرکوب و حل مسئله کنش جمعی سقوط میکنند
- تحلیل ناکافی از نیروهای مسلح و امنیتی.
توجه شود که دستگاه های امنیتی و ارتش، سپاه، بسیج و پلیس صرفاً «ابزار» نیستند؛ بلکه دارای علایق و منافع متفاوت و نیز شکافهای درونیاند. این بعد در مقاله کمتر شکافته شده است.
- دوگانه سازی بیش از حد پادشاهی / بقیه. متن گاهی همه غیرپادشاهی خواهان را در یک سبد ناکارآمد میگذارد، در حالی که بخشی از جمهوری خواهان یا کنشگران مدنی میتوانند متحدان گذار پادشاهی خواهان باشند.
توجه به ابعاد زیر میتوانست متن را غنی تر کند:
- اقتصاد سیاسی سرکوب، شامل هزینه سرکوب، فرسایش منابع، ناتوانی دولت در تأمین وفاداری نیروهای سرکوب از نکات مهمی است که در چنین متونی نیاز به بررسی بیشتر دارد.
- نظریه کنش جمعی، و توضیح اینکه چرا مردم میآیند؟، چه زمانی بر ترس غلبه میکنند (شعار نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم)؟ و چه زمانی میمانند؟ اهمیت زیادی دارد.
- نقش دیاسپورا و رسانه و توضیح اینکه چگونه شکاف داخل–خارج میتواند پل شود، نه مانع
- بررسی سناریوهای شکست، اگر اعتراض فروکش کند چه؟، اگر رژیم معامله کند چه؟ تحلیل بدون سناریوی شکست ناقص است.
نهایتا باید توجه کرد که رژیمهای توتالیتر نه با خشم مردم، بلکه با فروپاشی ستونهای سرکوب سقوط میکنند. اگر رهبری اپوزسیون بتواند با ارتقاء مشروعیت رهبری جنبش انقلابی موفق به شکل دادن به سازمان های حداقلی برای حل معضل اقدام جمعی مبارزان و مخالفان رژیم شده و در در نیروهای سرکوب شکاف ایجاد کند شده براندازی رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه امکانپذیر خواهد شد. علاوه بر آن ایجاد بزرگترین ائتلاف ممکن از مخالفان رژیم در این فرایند گذار دموکراتیک را تضمین خواهد کرد. در این مفاهیم ادبیات گسترد ای از جمله در نوشته های عجم اوغلو و رابینسون، تیلی، او دونل و دیگر اندیشمندان انقلابهای اجتماعی-سیاسی وجود دارد که شاید به توان در فرصتهای بعدی به آنها پرداخت.
خسرو
■ سلام و درود آقای گرگانی گرامی
پاسخ به پرسش ۱ و بخشی از پرسش ۲) آنچه درباره «اکثریت» معترضان گفتهام، متکی به این مشاهدات میدانی است: (الف) نتیجهی مشاهدات میدانی خودم در ایران.
(ب) مشاهدات میدانی در اروپا شامل:
(ب۱) در تاریخ شنبه ۲۴ ژانویه، رویدادی در شهر دوسلدورف به فراخوان «شاهزاده» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع، به استناد گزارش کانالهای تلویزیونی آلمان ۱۸ الی ۲۰ هزار نفر بود.
(ب۲) در تاریخ شنبه ۲۵ ژانویه، رویدادی در شهر کلن به فراخوان «شورای جبهه ملی»، «حزب چپ»، «جمهوریخواهان»، «مجاهدین» و «تشکلهای کورد» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع به استناد گزارش پلیس آلمان ۱۵۰۰ نفر بود. تعداد مشارکتکنندگان دو رویداد دوسلدورف و کلن، بیانگر پایگاه اجتماعی این نیروهای سیاسی است.
(ب۳) پیشتر در جای دیگری نوشته بودم که جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. حضور چنگیز امیری عضو سابق حزب کمونیست کارگری، کیانوش توکلی، عضو سابق سازمان فدائیان اکثریت (چریکهای فدایی سابق)، امیر دها، عضو سابق سازمان مجاهدین، فرزاد قنبری، عضو سابق حزب توده، فریدون احمدی عضو سابق اکثریت، کریم شامبیاتی عضو سابق اکثریت، ابوالفضل محققی، عضو سابق اکثریت، و مراد خورشیدی عضو سابق حزب توده در رویداد مونیخ، گواهی بر تغییر پایگاه اجتماعی «نهاد پادشاهی» است.
(ب۴) دعاوی اصلاحطلبان مخالف «نهاد پادشاهی» نیز گواهی بر جهتگیری «اکثریت» معترضان است. به تازگی احمد زیدآبادی کشتار معترضان را نتیجهی فراخوان «شاهزاده» میداند. این ادعای زیدآبادی خود مهر تاییدی بر آن است که «نهاد پادشاهی»، مرکز فرماندهی «اکثریت» معترضان در دیماه ۱۴۰۴ بود.
پاسخ به بخش دیگری از پرسش ۲)
جنگ ۱۲ روزه در زمان نارضایتی مردم از وضعیت حکمرانی کشور شروع شد. اما به سرعت فضای انتقادی را مبدل به فضای امنیتی کرد. جنگ همه را از حکومت گرفته تا مردم غافلگیر کرده بود و همه منتظر نتایج آن بودند. بنابراین شرایط برای یک شکلگیری یک جنبش اجتماعی مناسب نبود. بعلاوه در آن ایام یک فراخوان جدی مطرح نبود. اسرائیل گمان میکرد که حملات نظامی موجب شروع اعتراضات خواهد شد. اما محاسباتشان اشتباه بود.
پاسخ به پرسش ۳)
معترضان را میتوان به دو گروه تقسیم کرد: معترضان گروه اول اساسا هیچ شناختی از سایر نیروهای سیاسی (مثلا انواع تشکلهای «جمهوریخواه») ندارند.
معترضان گروه دوم شامل افرادی است که شناخت مختصری با سایر نیروهای سیاسی (مثلا برخی از تشکلهای «جمهوریخواه») دارند. اما مواضع ایشان را نمیپسندند. مثلا درحالیکه معترضان شعار «نه غزه نه لبنان» را سر میدهند، مهمترین دغدغه خاطر برخی از این «جمهوریخواهان»، پیگیری «آرمان فلسطین» است.
وانگهی معترضان نمیدانند که «جمهوریخواهان»، کشور را به کدام سو خواهند برد؟ آیا مثلا نبرد با اسرائیل همچنان در دستور کشور خواهد بود؟ آیا قرار است نوعی سوسیالیسم برقرار شود؟ و هزاران ابهام دیگر. پاسخ به پرسش ۴)
برخی از چهرههای گذارطلب مانند حاتم قادری تریبون دارند و به کرات مطلب منتشر کردهاند. پیام برخی دیگر از درون زندان هم منتشر میشود. اما مشکل «گذارطلبان»، بلاتکلیفی درباره یک اصل ساده تئوریک است. برابر نظریههای تحول، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (اول) پایان اقتدارگرایی (دوم)، استقرار دموکراسی و (سوم) استحکام دموکراسی. راهکار «گذارطلبان»، مربوط به مرحله دوم گذار است. در حالیکه برای مرحله اول، چیزی در چنته ندارند.
من با این ادعای شما که “کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.” صددرصد موافقم و من نیز مدعی نیستم که تصویری ابدی از وضعیت نیروهای سیاسی و مطالبت اجتماعی ارائه دادهام. بلکه صرفا کوشیدهام تا لحظهی اکنون را به تصویر بکشم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ سلام و درود آقای سالاری گرامی
گمان میکنم که برخی از نکات مورد توجه شما را در پاسخ به جناب گرگانی، جواب دادم. افزون بر این، اضافه میکنم که در طول تاریخ، آنچه سبب جلب اعتماد مردم میشود، یک سیاستمدار خبره بودن نیست.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ جناب بهرام خراسانی گرامی ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم شهرام اتفاق
■ آقای اتفاق گرامی اعتماد مردم به فاکتورهای مختلفی وابسته است و همیشه میوه نمیدهد. و کسی که سیاستمداری خبره نیست و چهره ای مشهور است باید حداقل از مشاورانی فرهیخته و آشنا با سیاست برخوردار باشد و مسئولانه قدم بردارد و در صورت شکست یا اشتباه قبول مسئولیت کند. فکر میکنید چند نفر از هواداران رضا پهلوی دفترچه اضطرار را خوانده باشند؟ قصدم مقایسه نیست ولی انبوه اعتماد کنندگان به خمینی که اصلا هم خبره نبود، نباید فراموش شود. بدور افتادن علت طرفداری یا اعتماد از نگاه تان تعجب برانگیز است! بررسی اسباب و ریشههای اعتماد مردم میتواند روشنگر باشد.
با درود سالاری
■ سلام و درود خسرو عزیز
من همیشه از نظرات شما بهره جستهام و از آن آموختهام. برخی از نقایص نوشتههایم هم مربوط به محدودیتهایم است.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
امروز شاهد یک نظر از دو شخصیت، از دو قطب متفاوت سیاسی بودم. این دو از دو خانواده سیاسی متفاوت بودند که در رابطه با یک واقعه، نظر مشترک زیادی داشتند: شهریار آهی، مشاور سابق شاهزاده رضا پهلوی و احمد زیدآبادی، اصلاحطلب. مورد خطاب آنها آقای رضا پهلوی بود که با ادبیاتی مشابه از ایشان میپرسیدند: «آیا شما از عواقب فراخوانی که دادید مطلع بودید؟ میدانستید یا اقلاً حدس میزدید این روشی که در پیش گرفتهاید به کجا میانجامد؟» من شاید سؤال این دو را با کلمات متفاوتی بیان کنم، ولی هر دو سؤال از لحاظ محتوا یک معنا دارند.
سؤال من نیز این است: با آگاهی به این واقعیت که جوانان ما با دست خالی ترغیب میشوند «شهرها را تسخیر کنند» و تضمینهایی داده میشود مانند «۵۰۰۰۰ نفر از قوای مسلح آماده پیوستن به ایشان میباشند» و یا «پایداری کنید کمک در راه است»، آیا باعث نشدهاید که جوانان ما با هزار امید، عملاً از جان بگذرند و ناگهان با عدهای خونخوار و جانیِ تا دندان مسلح و اوباشان وارداتی با اسلحه سرد روبرو شوند؟ در حالی که نه قادر به فرار بودند و نه قادر به رویارویی، عملاً سلاخی شوند و اثری هم از «کمک در راه» به چشم نخورد؟
ما هم در فیلمها دیدهایم و هم در کتابهای درسی خواندهایم که در زمان جنگها و نبردهای مسلحانه، فرماندهان وقتی میدیدند درگیر یک نبرد نابرابر هستند و ادامه نبرد باعث تلفات و از دست دادن نیروی خودی میشود، فرمان عقبنشینی میدادند. عقبنشینی شکست نیست؛ عقبنشینی از روی تدبیر و مصلحت، چه بسا نهایتاً منجر به فتح گردد.
این فراخوانهای شاهزاده مرا به یاد زمانی انداخت که جنگ کره جریان داشت و منجر به ایجاد دو کره شمالی و جنوبی گردید. سربازان ترکیه نیز بر علیه کمونیستها میجنگیدند. تعداد آرامگاه سربازان ترک در قبرستان سربازان ترکیه (نسبت به تعداد کل سربازان ترک) بیش از قبر سایر ملتهای دخیل در جنگ بود؛ آن هم بدین علت که سربازان ترک بیمحابا و بدون محاسبه، به قلب صف سربازان دشمن میتاختند و به همین علت هم متحمل بیشترین تلفات میگردیدند.
من مایل نیستم آقای پهلوی را مقصر خونهای ریخته شده قلمداد کنم. نبرد مبارزان خیابانی با دست خالی، بیشتر نشان از عمق نفرت تلمبار شده در طول سالها نسبت به رژیم حاکم دارد. نفرتی که نتیجه سالها دزدی، فساد، سرکوب و جنایت است و فراخوان برای ریختن به خیابان، فرصتی برای جوانان جهت گرفتن انتقام بود. رشد کینه و نفرت نزد مردممان نتیجه ۴۷ سال قتل و جنایت است. خونریزی و کشتار با خون این رژیم عجین شده؛ شروع انقلاب ۵۷ همراه با اعدامهای بیشمار بود، شهریور ۶۷ را «شهریور خونین» نامیدهاند، قتلهای فجیع زنجیرهای فقط بهخاطر کارشکنی در دولت خاتمی و همینطور در طول سالهای ادامه حکومت این رژیم، اعدام، شکنجه و زندان جزو برنامههای (گاهی روزانه) این موجودات حاکم بر سرزمین ما به شمار میآید. جای تعجب میبود چنانچه عکسالعملی نسبت به بیش از ۴۷ سال اعدام و جنایت صورت نگیرد.
ولی بسیار شوربختانه جوانانمان درو شدند و قاتلان دچار صدمه چندانی نگردیدند. در عوض، دستاورد و نتیجه خونهای به زمین ریخته شده، عکسالعمل بسیار وسیع بینالمللی و ابراز انزجار از قتل و کشتاری بود که میتوان آن را در حد خود کمنظیر دانست. رژیم جمهوری اسلامی دچار چنان ضربه و لکه ننگی گردیده که دیگر پاکشدنی نیست و چنانچه از این مبارزه نابرابر با مردم خودش بهصورت فاتح بیرون آید، چارهای جز این ندارد که سکان کشتی را به دست کشتیبانان خوشنامتری بدهد؛ چون با قتلهای احتمالی بیشتری که در راه است، مردم ما با وجود تعداد وسیع عزیزان و نزدیکانی که از دست دادهاند و باز هم خواهند داد، محال است دیگر حتی قادر به دیدن چهرههای کریه افراد این حکومت باشند.
در عین حال خطاست چنانچه محاسبههای کاملاً غلط و اشتباه شاهزاده را با دیده اغماض کامل بنگریم. چنانچه با یک دید حسابگرانه و منطقی محاسبه کنیم، نمیتوانیم در نهایت شاهزاده را برنده نهایی این قیام خونین به حساب آوریم. اگر یادمان باشد بعد از انقلاب نحس ۵۷، خمینی و انقلابیون بسیار سازمانیافته حکومت را در دست گرفتند. «او» رفت و «این» آمد و هر جایی را که «او» خالی کرد، «این» پر نمود. شاهزاده با کمال تأسف نه از یک اتاق فکر و نه از مشاورین آشنا به جو داخل و خارج ایران در این برهه خطرناک برخوردار است. سوار شدن بر موج نوستالژی نمیتواند ضمانت کافی برای موفقیت باشد.
ناشیگری دیگر ایشان، یارگیری غلط بینالمللی میباشد. چنانچه به اتفاقات روزانه صحنه بینالمللی بنگرید، تنها فردی که با دنیا درافتاده دونالد ترامپ میباشد. ادعای علنی تسخیر گرینلند و ادعای کاملاً غلط و اشتباه او که اروپا در جنگ افغانستان بیشتر نقش فرعی داشت تا نقش اصلی، آمریکا را برای اولین بار در مقابل اروپا قرار داد. فرض را بر این میگذاریم که ونزوئلا بهجای یک کشور نفتخیز، یک شورهزار بود؛ مطمئن باشید جناب ترامپ حتی زحمت یک نیمنگاه به آن کشور را به خود نمیداد. آمریکا که تا چندی پیش دارای یکی از بهترین دموکراسیها بود، در حال حاضر تدریجاً مشغول از دست دادن ضمانتهایی میباشد که در هر دموکراسی لازمه کنترل بیطرفانه حکومت است. آنوقت بهخاطر نبود فکر، اندیشه و تدبیر در اطراف آقای پهلوی، جوانان مبارز خیابانی پیام دریافت میکنند که ترامپ به کمک خواهد آمد. البته ناو هواپیمابر در راه است؛ باید دید حمله به ایران و حمله به رژیم و نیروهای سرکوبگر، همراه با تحویل حکومت به شخصیتهای داخل کشور میباشد یا محاسبههای دیگری در راه است؟
دوستان، گوش به زنگ باشیم؛ سلاخ مشغول تیز کردن تیغ برای ادامه خونریزیهاست. سرزمینمان آبستن جنگ و خونریزی است و شاید روزهایی در انتظارمان باشد که خون گریه کنیم. وطنم، وطنم.
ژانویه ۲۰۲۶
■ با دوستانی در شهرهای مختلف اروپا که صحبت میکنم کارشان شده گریه و ناله. هم از سر فشار فاجعه کشتار مردم و هم بدلیل دست بسته بودن و عدم توانایی انجام کاری موثر. در بحبوحه جنگ و کشتار غزه بسیاری هشدار میدادند که ایران نیز به سمت سرنوشتی شوم میرود. جمهوری اسلامی آخر الزمانی است، رهبرانش از سران آلمان نازی ددمنشترند و برای لحظه آخر قرص سیانور حمل نمیکنند، چسبیدهاند به موشک و اورانیوم و سلاحهای جنگی. اگر این بار دها هزار نفر را کشتند کوچکترین ابایی از نابودی میلیونها نفر را ندارند. قذافی، رژیم پل پت، ایدی امین، صدام همگی در مقابل جمهوری اسلامی به بچههای بازی گوش شبیهاند. و صد البته چنین رژیمی در جبهه بین المللی “ضد دموکراسی” بخوبی میگنجد. فقط باید کمبودهایش را اصلاح کند: اول وجهه بینهایت آبرورفته باید کمی تغییر کند (لوکاشنکو، احمد الشرع، دولت فعلی ونزوئلا)، دوم با پراگما و مصلحتهای روز کنار بیاید (نظیر مدارا با نتانیاهو)، و سوم از ثبات نسبی بر خوردار باشد. از اینروست که با گفتههای آقای مجلسی موافقم که قلدرهای بینالمللی دستور العملهای خود را برای ایران دارند. اما معادلههای همه در یکجا میتواند به شکست و بنبست بیانجامد و آن فاکتور مردم و جنبش آزادیخواهی ایران است. این را تا حدودی میفهمند و سرکوب ندای آزادی شدیدتر ادامه خواهد داشت. هفتهها قبل از کشتار بگیر و ببندها آغاز شد، نرگس و یارانش را به زندان بردند، تاجزاده و برخی دیگر را به همچنین. جمهوری اسلامی کنونی و محتملا بعدی قصد کوتاه آمدن و آزاد گذاشتن رهبران دمکرات و لیبرال مردم را مطلقا نخواهد داشت.
من کوچکترین تایید یا دفاعی از فراخوان آقای پهلوی نمیکنم، اما بیانصافی و مغلطه است که حتی کوچکرتین بخشی از ددمنشی رژیم را به پای وی بنویسیم. بله این احتمال نیز هست که کمی بازی خوردند، چون دولت ترامپ اگر چه کانال مستقیم با آنها ندارد ولی غیر مستقیم زیاد دارد. شاهزاده رضا پهلوی از رهبران موثر جنبش است و بیش از هر زمان دیگر نزدیک شدن نیروهای سکولار و دموکراسی خواه به وی ضروری است، هر چه اطراف آقای پهلوی از نیروهای تکثر گرا خالی شود راه برای سیاست های زد و بندی و پشت و پرده باز تر میشود.
به امید روزهای بهتر، پیروز.
■ دوستان فراخوان برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن بدون سازماندهی و زمینه ها و نیروهای مناسب قابل نقد است ولی آیا بدون آن رژیم دست به این کشتار نمیزد؟ رژیم به خاطر حفظ موجودیتش همیشه آماده سرکوب جنبشهای مردمی هست و پیشبینی این اعتراضات وسیع علیه خود را داشت. به همین خاطر انگشت اشاره سمت و سویش معلوم است و مغلطه در آن قرار گرفتن در کنار جانیان است. همه ستمدیگان و بازماندگان این جنایت و سلاخی باید مشاهدات و تجربیات تلخ و دردناک خود را مکتوب کرده و به دست دستاندرکاران حقوق بشر که اکنون در حال جمعآوری مدارک و شهادت مردم داغ دیده هستند، برسانند. هیچ به قتل رسیدهای نباید بینام و نشان بماند و فراموش شود. سند جنایت این رژیم ضد انسانی باید بدین وسیله قطورتر شود و عاملان و قاتلان فرزندان رشید این آب و خاک باید افشا شده تا در نورنبرگی ایرانی جوابگوی جنایت خود باشند.
ملت داغ دیده: وظیفه انسانی و اخلاقی همه ما به عنوان شهروندانی متمدن ثبت این جنایتها و افشای جانیان است تا نتوانند آسوده سر بر بالین بگذارند و احساس امنیت کنند. ثبت جنایت و نام عاملان آن جدا از وظیفه، عاملیست بازدارنده برای دد منشی نیرویهای سرکوب.
هر چه ازین درد بگویم کم است / بار گرانی که نامش غم است
سالاری
■ جناب مجلسی، من نوشته های شما را از چند سال پیش می خوانم و به درجه خلوص و خوش نیتی شما ایمان دارم. در عین حال برداشتم اینست که چند خبر، گاها غیر رسمی یا چند نوشته شما را و قضاوتتان را عمیقا تحت تاثیر قرار می دهد. مثلا در مورد کارهایی که قرار بود پزشکیان انجام دهد. نوشته شما در اینمورد موجود است و می توان به آنها مراجعه کرد.
در مورد این نوشته بالا من شک ندارم که سیاست امنیتی های رژیم اینست که صورتحساب قتل عام اخیر را بجای خامنه ای به حساب رضا پهلوی بنویسند. به عبارت دیگر این کشتار بجای از بین بردن باقیمانده مشروعیت رژیم از دشمنش مشروعیت زدایی می کند. بخشی از مخالفان رژیم هم که با پهلوی از اول مخالف بودند از این موضوع استفاده می کنند. اونها سالها می گفتند رضا پهلوی در خارج هوادارانی دارد ولی در داخل نه. گفتند اگر راست می گوید یک فراخوان بدهد تا ببینیم چه وزنی دارد. بعد از شروع تظاهرات گفتند ویدیو ها صدا گذاری دیجیتالی شده. بعد که فراخوان داد و مردم میلیونی پاسخ دادند گفتند او مسئول خون های ریخته شده است.
من شخصا هوادار پادشاهی یا جمهوری نیستم و خواهان رفتن این رژیم و آمدن یک رژیم سکولار دمکرات هستم. اینرا هم میدانم که آقای رضا پهلوی معصوم نیست، اشتباه هم می کند و باید بکند و مهم اینست که مجموعه فعالیتش صحیح است و اشتباهاتی هم دارد. ایشان الان موقعیت استثنایی دارد و مملکت ما هم در موقعیت تعیین تکلیف است و همه ما در قبال خونهای ریخته شده مسئولیت داریم. مسئولیت ما اینست که کاری بکنیم که این خون ها بی فایده ریخته نشده اند. اگر می توانیم رژیم را تضعیف کنیم. حداقل با زدن مخالفین جدی رژیم، رژیم را تقویت نکنیم.
زید آبادی معتقد به براندازی رژیم نیست. او حتی معتقد به گذار از رژیم هم نیست و به آقای موسوی و هوادارنش هم انتقاد دارد و معتقد است که آنها با مشی خود نیروهای تند رو را تقویت می کنند. زید آبادی اصلا با به خیابان آمدن مخالف است، چه کشته بدهد و چه کشته ندهد. سقف نوع مبارزه زیدآبادی همان ویدیو ها و چند نوشته است که از فیلتر دستگاههای امنیتی عبور کرده اند و بی خطر و شاید مفید تشخیص داده شدهاند.
به امید رهایی میهن و مردم / بابک خرمدین
■ از اصلاحطلبی آقای زیدآبادی نوشته شد، نمیدانم وقتی که ایشان از گفتن نام عاملان این جنایت طفره میروند، چگونه برای پیوستن به رضا پهلوی شرط و شروط میگذارند که یکیش “حمایت صریح از حق مردم فلسطین” است. این اصلاحطلب حکومتی خیابان که هیچ اصلا مبارزه با رژیم را قبول نداشته و با آه و ناله از بالاییها انتظار رحمت دارد. گدایی این جناب کجا و سخنان بیپرده آقای ابوالفضل قدیانی از زندان اوین کجا. بد نیست آقای زیدآبادی از تززیق آمپول خود سانسوری به خویش مثل آقای عبدی صرفنظر کنند و همان طور که آرزومندند و اگر میتوانند “به یادِ لحظههای غربت و مظلومیت علی در جوار مسجد کوفه ساکن” شوند. نمیدانم شاید این یک نوع چشمک غیر مستقیم به نمایندگی از جاهایی به رضا پهلوی باشد.
با احترام سالاری
■ با درود، من با شریکِ جُرم خواندنِ آقای پهلوی در قتل و عامِ هموطنانِ به ستوه آمده مخالفم، اما او را رهبری فاقدِ توانمندیهای کافی جهتِ پیوند یا پُل زدن میانِ جامعه متکثرِ ایران با انبوهی بحرانها و پیچیدگیهایش میبینم، همچنین ایشان فاقدِ شناخت ِکافی از ولع بیپایان آخوند درحفظِ قدرت، میزان درندهخویی و سَبُعیتِ جمهوری اسلامی، الخصوص رهبرِ قصی القلبِ آن هست.( توضیح میدهم)
١- از مهمترین نیازهای مُبرم در یک میدانِ جنگ/ میدانِ مبارزاتی/ خیابان، ارتباطات و حفظِ آن است. آیا نخستین بار بود که ج.ا انترنت را قطع میکرد و دست به کشتار میزد؟ آیا آقای پهلوی میدانست که اگر انترنت قطع شود چگونه ارتباط را با نیروی کفِ خیابان برقرار کند؟ چه لزومی به دادنِ فراخوان بود؟ با این فراخوان چه کردیم؟ چقدر دستاورد داستیم؟
٢-به باورِ من پاسخِ بخشِ قابلِ توجهای از ایرانیان به فراخوان آقای پهلوی نه الزاما به توانمندیهای راهبردی او، بلکه بخاطرِ معروفیت جناب پهلوی، استیصال و درماندگی جامعه،عملکردِ ضعیف جمهوری خواهان، وقول و وعده های ترام در رسیدنِ کمک وتکرار آن توسط آقای پهلوی، مردم را با رغبتِ بیشتری به خیابانها کشاند.
٣- ما کار و فعالیتهای سیاسیِ سازماندهی شده را در چهارچوب احزاب، نهادها و شبکه سازی تجربه نکردیم، در مُقابلِ آن دستور العمل ها، فرمانها، فراخوانهای فردی، و مهمتر از آن اعتقادِ عمیق و ریشه دار ایرانیان به ناجی و نجات دهنده برایمان از جذاببتِ بیشتر ی برخوردار است تا فعالیت های جمعی و چهارچوبدار که مسئولیت جمعی را طلب میکند.
۴- آقای پهلوی استراتژی ندارد، استراتژیست هم اطراف او نیست، یک رهبر باید بداند در چه زمینی باید رهبری کند، قوائدِ آنرا باید بشناسد، نقاط ضعف و قوتِ حریف را بشناسد، باید بداند به چه اطلاعات و دانشی نیاز دارد، بعداً تاکتیک ها و استراتژی را تنظیم کند، ایشان فراخوان دادند: مراکزِ دولتی را تسخیر کنید! فرض کنید یک پاسگاه یا یک فرمانداری یا یک وزارتخانه تسخیر شد، چه کنیم با آن؟ چقدر و با چه نیرویی میتوانیم آنرا حفظ کنیم؟
۵- مشاورانِ آقای پهلوی یا تحلیلگران او آدمهایی اندیشه ورز نیستند، پیچیدگیهای سیاست ورزی و سیاست را نمیشناسند،آتش آنها بسیار تند است. تاکید و اصرارِ آنها روی شعارِ جاوید شاه، نتنها همگرایی ایجاد نمیکند، بلکه موجب شکاف و تفرقه بیسابقه ایرانیان شده.
۶- رفتار آقای پهلوی مانند رهبران غیرِ مسئول ِخاورمیانه است، هنگامیکه ازاو سوال شد چرا فراخوان دادید؟ فرمودند فراخوان ندادم، نه رسانهای او را نقد کرد! نه شخصی از سامانه او از ایشان پرسشگری کرد. چگونه میتوانیم از جمهوری اسلامی به یک نظام دموکراتیک با حداقل هزینه عبور کنیم؟ آیا آقای پهلوی که خود را رهبر خوانده و بخشی از مردم او را به هر دلیلی صدا میزنند، توانسته جوابی در خور به این صداها و انتظارات بدهد؟
با احترام مرادی
■ در همراهی با آقای سالاری و توضیح بیشتر در مورد “اصلاحطلبان” نظیر آقای زیدآبادی، رجوع میدهم به کامنت چند هفته پیش آقای علی سعید زنجانی که لزوم داشتن تاریخ مشترک را برای همراهی و همگرایی توضیح دادند. در مورد انقلاب ۵۷ اگر چه تشتت نظری در اپوزیسیون بسیار است اما در کلیت فاجعه آمیز بودن ۵۷ و یا نتیجه فاجعهآمیز زود هنگام ۵۷ اشتراک نظر گفته و نا گفتهای وجود دارد. ولی این بخش از “اصلاحطلبان” نه تنها بند ناف را نبریدهاند از قضا در آینده نیز چنین نخواهند کرد، و خواسته یا نا خواسته نقش محوله خود را که نمک بر زخم مردم پاشیدن است ادامه خواهند داد.
با احترام، پیروز
■ دوستان، میبینم با تفاوتهایی، نوعی اشتراک نظر بین وجود دارد. لذا بهتر است اشاره ای داشته باشم به خبری که از ایران شنیدم و شهریار آهی هم در مصاحبه اش به آن اشاره داشت. از این قرار: جمعی از فعالان سیاسی، فرهنگی و مدنی داخل کشور، مشغول مذاکره و راهیابی برای دور زدن خامنه ای و ایجاد تغییرات در حکومت را آغاز کرده اند. یکی از آن ها خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات میباشد. بد نیست برای آشنائی با افکار او، به بیانیه جدید او توجه کنید.
با احترام مجلسی
(بیانیه آذر منصوری)
■ با نظرات شما موافقم. بایستی لکنت زبان و ترس از برچسب های گوناگون را کنار گزارد. خون هزاران هموطن بیگناه و داغ ابدی خانوادههای آنان میطلبد که از این فاجعه کالبد شکافی شود. اینکه علی خامنهای تبهکار و نظام مافیایی ملایان متهم اصلی این کشتار هستند جایی برای مناقشه باقی نمیگذرد؛ اما از حکومتی که پنج هزار (۵،۰۰۰) اسیر را در سال ۶۷ به قتل رسانید چیز دیگری میبایستی انتظار داشت؟ به هنگام جنگ ایران و عراق که حکومت ملایان هزاران کودک سرباز را به جبهه ها و به روی میدان های مین منج انسانی گسیل داشت، صرف مشروع بودن دفاع از میهن و مقابله با دشمن متجاوز سبب نشد که خمینی از تیغ اتهام عنوان مقصر اصلی ان کشتار ها رها یابد. آیا به صرف اینکه صدام آغاز گر جنگ و متجاوز به خاک میهن بوده، می بایستی ازجنایات ملایان درگسیل هزاران کودک به جبهه چشم پوشید؟ در ان هنگام هم هزاران کودک و خانواده بیگناه به فراخوان خمینی پاسخ مثبت دادند! در ان زمان مخالفین حکومت، و از جمله سلطنت طلبان، به درستی خمینی را مسول کشتار کودکان میهن دانستند، چه از صدام جز کشتار توقعی نمیرفت! رضا پهلوی مبارزه با رژیم ملایان را “جنگ” نام نهاده و میبایستی با همین استدلال به ان نگریست. اما قبل از ان مروری بر آنچه که گذشت.
جنبش اعتراضی اخیر که از روزهای ۲۸-۲۷ دسامبرآغاز گشت اساسا جنبش مال باختگان بود. مال باختگانی به گستره ایران. مردم می دیدند که دارایی آنها روزانه کاهش می یابد. آنها بدرستی حکومت را مسول نابودی دارائی خویش میدانستند. از آنجا که این آسیب متوجه پول ملی و بی ارزشی روزانه ان بود، جنبش اعتراضی حتی سنتی ترین اقشار را در بر گرفت و با با به میدان آمدن بازاریان آغاز شد. در عمر ۴۷ ساله جمهوری اسلامی این اولین بار بود که بازاریان به اعتراض بر خواسته بودند. و حکومت در مقابل این عمل در مانده بود. اعتراض را برسمیت شناخت و به عنوان اولین اقدام ریس بانک مرکزی را عزل کرد. جنبش مدنی چند روز ادامه یافت ومیرفت تا با پیوستن اقشار گسترده تری از مردم همراه با اشکال دیگر مبارزه مدنی همچون اعتصابات به حرکت نیرومندی علیه ساختار حکومت ملایان تبدیل شود. این جنبش خود جوش بود و هیچ جریان سیاسی شناخته شده ای در براه اندازی ان دخالتی نداشت، تا اینکه در روز نهم سر و کله آقای رضا پهلوی پیدا شد و نخستین گام برای ربایش حرکت خودجوش مردم توسط رضا پهلوی برداشته شد، و ایشان فراخوان به خیابان آمدن در شبهای پنج شنبه و جمعه (۸ و ۹ ژانویه) را دادند؛ فراخوانی که بوی خون ان به مشام می رسید.
البته شعارهایی به طرفداری از پهلوی داده میشد، هر چند در آغاز کم رنگ تر، ولی در ادامه جنبش با دوپینگ ایران انترناسیونال و منوتو شدید تر داده میشد. در ان زمان بود که رضا پهلوی وهم برش داشت و به ناگاه فرمان حمله را صادر کرد. از دید پهلویون جنگی آغاز گشته بود و اینک هنگام انتقام کشی بود؛ رضا پهلوی در اندیشه انتقام کشی از مردم ایران است؛ همان مردمی که در بهمن ۵۷ او و خوانده اش را آواره کردند.
اگر رضا پهلوی کوچکترین احساس همدردی و مسولیتی،در قبال هزاران جانبازی، که از پی ددمنشی ملایان حاکم به خاک و خون خفتند، می دشت، در اولین برخورد به این کشتار با همدردی با بخون خفتگان آغاز میکرد، همانها که بسیاری از آنها در لحظه جان دادن، بجا و یا نابجا، نام او را بزبان داشتند. در عوض، او در پاسخ به سوال خبرنگار شبکه خبری سی بس نیوز در مورد مسولیت او در قبال فرستادن جوانان به قتلگاه ملایان، با بیشرمی تمام شانه ها را بالا انداخت و گفت: ” ما در حال جنگیم و جنگ تلفات دارد!”
حال که رضا پهلوی اعتراضات مدنی شهروندان را به جنگ همانند نموده است، بایستی از ایشان پرسید که کدام طرف جانگ را آغاز نمود؟ آیا رضا پهلوی که به عنوان فرمانده سپاه خودی در کمال عدم آمادگی نیروی پیاده نظام خود را به قتلگاه دشمن خونخوار میفرستد، پاسخگو است؟ در هر جامعه پیشرفته جنین اقدامی متلزم محاکمه فرمانده (رضا پهلوی) به داگاه صحرایی است. ایشان چه فکر میکرد؟ آیا ایشان بر این خیال باطل بود که ملایان خونخوار در این مورد به ملایمت برخورد خواهند کرد؟ در اینصورت دیگر مبارزه ایشان علیه ملایان محلی از اعراب ندارد. اگر ایشان حساب پاسخ خون آلود ملایان را نکرده بود، در این صورت بایستی به جرم بی لیاقتی تحویل دادگاه صحرایی داد.
با احترام سعادتی
به یادِ قربانیانِ قتلعامِ خیزشِ دیماه ۱۴۰۴
قتلعام در تاریخ تشیع، واکنشی استراتژیک به بحران مشروعیت است؛ روشی تکرارشونده برای بقا که از حذف بدیلهای فکری آغاز میشود و در لحظهای که احساس خطر به اوج میرسد، به کشتار عریان مردم میانجامد. به بیان دقیقتر، تشیع نه بهمثابه مذهبی متعارف، بلکه بهعنوان گرایش و ارادهای سیاسی زیر درفشِ دین، از آغاز با بحران مشروعیتی ذاتی مواجه بوده است؛ و تاریخ نشان میدهد که این بحران، نه بهطور اتفاقی بلکه بهشکلی نظاممند، با قتلعام و ترورهای هدفمند پاسخ داده شده است. در این خواستِ قدرتِ دیناندرآر، قتلعام نه انحراف از قاعده، بلکه تا امروز مؤثرترین روش بقا و ماندگاری بوده است.
غوغاسالاری، ترور شخصیت، توهین و بهتانزنی به هر گرایشِ عقیدتی و فکریِ متفاوت ــــ که قرنهاست بهمثابه «روش» در آخوندیسم شیعی به کار گرفته میشود ــــ نه پدیدههایی مستقل، بلکه مقدمات همان حذف نهاییاند: لحظهای که زبان بند میآید و خشونتِ عریان جای آن را میگیرد. از همین منظر بود که در اوج برآمدن داعش، در مقالهای با عنوان «تأملات تروریستی و اقتصاد مقاومتی» (زمانه، ۱۲ فروردین ۱۳۹۵) نوشتم جمهوری اسلامی، بهمثابه شکلِ تام و نهاییِ ظهور تشیع، خطری عمیقتر و پایدارتر از داعش برای جهان است؛ چرا که برآیندِ یک بیماریِ ریشهدار و نهادین است؛ شاکلهای که از همان آغاز بر حذف و نابودی استوار شده و از رهگذرِ دیالکتیکِ نژندِ «مظلومیت» و «مقاومت» خود را همچون قتالهای پیوسته صیقل میدهد؛ تا آنجا که به آمیزهای عریان از بلاهتِ نهادینه، خیانتِ سازمانیافته و ارادهای کور برای تهاجم بدل میشود و خشونت را نهفقط موجه، بلکه به وظیفهای مقدس تبدیل میکند.
در تشیع، «مظلومیت» نه یک واقعیت تاریخی، بلکه سازوکاری روایتسازانه برای تولید و بازتولید قدرت سیاسی است. چنانکه در کتاب «جامعهی تعزیه» (نشر فروغ، ۲۰۱۷) شرح دادهام، این مظلومیت نه از دل رنج، بلکه از دل نیاز به مشروعیتبخشی به خشونت زاده میشود. دستگاه شیعی، پیش از آنکه ضربه بزند، خود را قربانی روایت میکند و با این وارونگی بنیادین، خشونت را از کنشی تهاجمی به وظیفهای اخلاقی بدل میسازد. تشیع همزمان ظلم میکند و نقش مظلوم را از مظلومِ واقعی میرباید و به نام خود ثبت میکند؛ و این، خالصترین صورتِ تمامیتخواهیِ آن است. در این منطق، دیگری هرگز فقط منتقد، مخالف یا رقیب نیست؛ او از پیش «ظالم» روایت میشود و همین برچسب، حذفش را نه فقط مجاز، بلکه ضروری جلوه میدهد.
مظلومیت در اینجا نه روایت گذشته، بلکه پیششرطِ آمادگیِ روانی و اخلاقیِ کشتارِ آینده است: تمهیدی روایی برای تعلیق مسئولیت، تطهیر وجدان، و بسیج تودهها علیه جامعهای که باید سرکوب شود. از همینروست که هرچه شکاف میان حاکمیت شیعی و جامعه عمیقتر میشود، ماشینِ روایتسازیِ قدرتْ فریادِ مظلومیت را بلندتر میکند تا خشونتِ فزاینده را در هیاهوی آن پنهان سازد؛ چرا که این دستگاه، بنابر عادت، فقط تا جایی قادر به بقاست که بتواند خونریزی را زیر نقابِ مظلومیت و «مقاومت» مستور نگه دارد.
آنچه در دیماه در ایران رخ داد ـــ کشتار گستردهی مردم بیدفاع ـــ نه حادثهای استثنایی بود، نه لغزش یک رهبر عصبی، و نه «خطای امنیتی»؛ بلکه بازفعالشدن مکانیزمی کهنه و آزموده بود. تشیع، نه بهمثابه مذهبی در کنار دیگر مذاهب، بلکه بهعنوان گرایشی سیاسی و قدرتمحور که از نمادها و زبان دینی و عرفانی بهگونهای ابزاری بهره میگیرد، از آغاز با بحران مزمن مشروعیت زیسته است؛ بحرانی که هر بار با خشونت مشروعیتیافته بر پایهی روایتهای جعلی پاسخ داده شده است. از صفویانی که تشیع را با قتلعام ایرانیان تحمیل کردند، تا حذف خونین بابیان و سرکوب آشکار و پنهان بهائیان؛ از کشتار ابزاری سینما رکس تا اعدامهای دههی شصت، و سرانجام آبان و دیماه، یک الگو بیوقفه تکرار شده است: هر جا ارعاب، تهدید، و بهتان کارایی خود را از دست میدهد، ماشین ترور و قتلعام به کار میافتد. در این منطق شیعی، کشتن نه نشانهی شکست سیاست، بلکه آخرین و مؤثرترین ابزار بقای آن است.
این بحران از آنجا بهگونهای ذاتی در تشیع نهادینه شده است که این مذهب از آغاز، نه پدیدهای درونزاد و برآمده از تجربهی تاریخی جامعهی ایرانی، بلکه بیشتر سرهمبندیای فرانکشتاینوار از نمادها، اسطورهها و نشانههای مذهبی بوده است. اسلام، در بدو ورود به ایران، خود در فاصلهای عمیق با واقعیتهای تاریخی، فرهنگی و زیستی این جامعه قرار داشت؛ اما تشیع، این بیگانگی را دوچندان کرد. نخست از رهگذر خودِ اسلام، و سپس از طریق نهاد روحانیتی که نه از دل تاریخ اجتماعی ایران، بلکه از زمینهها و زمانههای بیرون از این سرزمین وارد شد. به بیان دیگر، تشیع از همان آغاز نه ادامهی یک سیر تاریخیِ درونی، بلکه پدیدهای تحمیلی بود که برای استقرار خود ناگزیر شد جای فقدان ریشهی اجتماعی را با قدرت، غلوّ، تقدس و ترور و حتی قتلعام جبران کند. همین گسست اولیه است که بحران مشروعیت را به وضعیتی دائمی بدل کرد؛ بحرانی که هرگز حل نشد و تنها با سرکوب، تعلیق و در نهایت خشونت عریان مدیریت شد.
نخستین بروزِ عینیِ بحرانِ مشروعیتِ تشیع را باید در دولت صفوی دید؛ لحظهای که تشیع برای نخستینبار نه فقط بهعنوان مذهب، بلکه بهمثابه قدرت سیاسیِ مستقر ظاهر شد. صفویان با جامعهای روبهرو بودند که نه شیعه بود و نه میلی به شیعهشدن داشت. این شکاف، از همان آغاز، امکان هر نوع اقناع و مصالحه را منتفی میکرد؛ و درست از همینجا خشونت به ضرورت بدل شد: قتلعام اهل سنت، اعدام و تبعید علما، اجبار مذهبی و پاکسازی شهرها، نه انحراف، بلکه ابزارهای ساختاریِ جبران فقدان مشروعیت بودند. تشیع در این تجربه، نه از دل جامعه، بلکه از دل شمشیر زاده شد و همزمان منطق بقای خود را تثبیت کرد: آنجا که ریشهای تاریخی در کار نیست، ترس کاشته میشود؛ و آنجا که باور شکل نمیگیرد، خون جای آن را میگیرد.
دولت صفوی نشان داد که تشیع تنها در صورتی میتواند دوام بیاورد که جامعه را پیشاپیش در وضعیت انقیاد و هراس نگه دارد ـــ الگویی که بعدها، با شدتها و صورتبندیهای متفاوت، بارها تکرار شد. شاه اسماعیل، در همان نخستین سالهای قدرت، تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی اعلام کرد، در حالی که اکثریت جامعهی ایران سنیمذهب بود. واکنش دولت به این واقعیت اجتماعی، اجبار عریان بود: لعن علنی خلفای اهل سنت، تخریب مساجد و مدارس سنی، اعدام یا تبعید علمای مخالف، و قتلعام گستردهی مردم در شهرهایی که در برابر این تغییر مقاومت میکردند.
منابع تاریخی از کشتارهای وسیع در تبریز، شیروان، بغداد و بخشهای بزرگی از غرب و شمال ایران سخن میگویند؛ کشتارهایی که هدفشان نه سرکوب شورش، بلکه تغییر مذهب یک جامعه با زور بود. صفویان برای پر کردن خلأ مشروعیت مذهبی، روحانیانی را از جبلعامل و دیگر سرزمینهای عربی به ایران وارد کردند و همزمان هر صدای مذهبیِ رقیب را با خشونتی آدمخوارانه از میان برداشتند. از اینرو میتوان گفت تشیعِ صفوی نه حاصل یک دگردیسی تاریخی، که برآیندِ پاکسازیِ سازمانیافتهی مذهبی بود.
در اینجا قتلعام تنها ابزار تثبیت قدرت نبود؛ بلکه خودِ سازوکار دولتسازی، یا دقیقتر: جعل دولت در جامعهای بود که از سر ناچاری به آن به گونهای نمایشی تن داده بود. درست از همین بزنگاه میتوان دید که تشیع، از بدو استقرار، نه تنها پدیدهای از بن دولتی و سیاسی و بیگانه با جامعه و دین ایرانی بود، بلکه به تدریج به نظامی آخوندیسمی و مخوف بدل شد که فقدان ریشهی اجتماعی را با تولید ترس و ترور جبران میکرد.
با فروپاشی صفویه، تشیع بهعنوان نیرویی تحمیلی و بیریشه از میان نرفت؛ تنها دولت متمرکز خود را از دست داد. آنچه باقی ماند، منطقِ خشونت بیمرزی بود که پیشتر نهادینه شده بود و اینبار در پیوندی تازه میان سلطنتِ قاجار و روحانیت شیعی عمل میکرد. قتلعام بابیان در میانهی قرن نوزدهم، نخستین ظهور آشکار همان منطق در غیاب دولت صفوی بود: ترور شخصیتی و ترور فیزیکیِ رهبران، اعدامهای در ملأ عام، محاصرهی شهرها و کشتار جمعیِ پیروان، جای هرگونه مواجههی فکری و عقیدتی را گرفت و در نیریز، زنجان و تهران این حذف روانی و فیزیکی وضوح و شدت بیشتری یافت؛ در این سرکوب هولناک و پر از شکنجه و قساوت، نیروی نظامی و دولتی به بازوی اجراییِ آخوندیسمِ حاکم بر جامعه بدل شده بود.
اگرچه در برخی موارد جنبش بابیه، همچون جنگ قلعهی طبرسی، به ناگزیر برای دفاع از خود دست به سلاح برد، اما در بنیاد نه جنبشی مسلحانه بود و نه تهدیدی نظامی. با این حال، دستگاه شیعی ـــ همانطور که امروز در قتلعام دیماه عمل میکند ـــ این جنبش را بهطور بزرگنمایانه و وارونه، تروریستی و توطئهی بیگانه جلوه داد. آری، این جنبش نیز همچون دیگر جنبشهای ایرانی خطرناک بود، اما نه برای جامعه؛ خطر واقعی آن در برانداختن حاکمیت مطلق آخوندیسم و، بهویژه، در توان بدیلبودنش بود: بدیلی الهیاتی که انحصار دینی و مشروعیت شیعی را به چالش میکشید و نیت نهاییاش بازپسگیری جامعهی ایران از سلطهی اسلام و تشیع از طریق غلبهای اجتماعی و فرهنگی بود.
این تجربه نشان داد که حتی بدون دولت مذهبیِ یکپارچه، آخوندیسم تشیع در لحظهی احساس خطر همچنان به همان ابزار خشونت متوسل میشود. قتلعام بابیان ثابت کرد که خشونت دیگر وابسته به ساختار دولت نیست؛ بلکه به بخشی از حافظه و واکنش خودکار آخوندیسم شیعی بدل شده است. از این پس، هر بدیل فکری نه رقیب، بلکه تهدیدی وجودی تلقی شد ـــ تهدیدی که پاسخ آن، نه گفتوگو و مصالحه، بلکه تکفیر و حذف به شنیعترین شکل بود.
سرکوب بهائیان مرحلهی تکاملیافتهی همان منطق حذف بود؛ جایی که به دلیل هوشیاری جامعهی بهائی، قتلعام علنی هم پرهزینه و هم بیفایده شد و جای خود را به حذف خاموش و ساختاری داد. بهائیت، برخلاف بابیه، نه جنبشی شورشی و انقلابی بود و نه دارای سازمان نظامی؛ خطر آن تنها در بدیلبودن آرام، مدنی و پایدارش بود که بدون خشونت، انحصار الهیاتی و سیاسی آخوندیسم را تهدید میکرد. واکنش در این مرحله دیگر کشتار گسترده نبود، بلکه شبکهای از حذف سیستماتیک به اجرا درآمد: اعدامهای گروهی و مفقودسازیهای پراکنده اما هدفمند، مصادرهی اموال، محرومیت از آموزش و اشتغال، تخریب گورستانها و خلاصه بیرونراندن تدریجی بهائیان از حیات اجتماعی. این سرکوب حاصلِ محاسبهای سرد بود که خشونتِ نامرئی را بیهزینهتر و بهمراتب مؤثرتر از خشونتِ عریان میدانست؛ محاسبهای که هدف نهاییاش نابودی یک بدیلِ دینی و اجتماعیِ نوظهور، جوان و پرانگیزه بود. از این منظر، حذف بهائیان نه گسستی از منطقِ قتلعام، بلکه تداوم همان منطق در صورتی کمهزینهتر و ماندگارتر است؛ مرحلهای که در آن، کشتن جای خود را به نامرئیسازی میدهد، بیآنکه اراده به حذف ـــ حتی یک گام ـــ عقب نشسته باشد.
سینما رکس آبادان نمونهای دیگر از تداوم همان منطق قتلعام است؛ قتلی جمعی و به شدت نمادین که روحانیت، آن را به دست مزدورانش برای ایجاد وحشت عمومی و بازآرایی میدان سیاست به سود خود به کار گرفت. در شب شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۵۷، ششصد و هفتاد و هفت نفر در آن سینما زندهزنده سوختند. هدف در اینجا نه حذف یک بدیل عقیدتی یا دینی ــ همچون بابیت یا بهائیت ــ بلکه تولید ترس فراگیر و بازآرایی میدان سیاست از طریق شوک و وحشت جمعی بود. قربانیان، مردم عادی و بیدفاع بودند و این آتشسوزی سالها در هالهای از تردید، انکار و جعل روایت نگاه داشته شد. هنوز به یاد دارم که در مدرسه، در نمایشی بازی میکردم که گیر افتادن و سوختن تماشاگران آن سینما را بازنمایی میکرد؛ سالها طول کشید تا روشن شود این فاجعه بهگونهای مستقیم به روحانیت شیعه و شبکههای درهمتنیدهی قدرت آن بازمیگردد ـــ جنایتی آگاهانه و حسابشده که برای بدنامسازی مخالفان و خاصه برای برانگیختن نفرت عمومی علیه حکومت پهلوی طراحی و اجرا شده بود. همین رویداد هولناک، بهتنهایی، ماهیت خشونتبار آخوندیسمِ نهفته در تشیع را عریان میکند: دستگاهی که نهفقط میکشد، بلکه روایتِ جنایت را نیز تصاحب و وارونه میسازد. و چه آسان، خود را به دام این داستانهای جعلشده سپرده بودیم.
دههی شصت خورشیدی لحظهای تعیینکننده در تاریخ دولتِ شیعی بود؛ لحظهای که خشونت نه بهعنوان واکنشی موقت، بلکه بهمثابه سازوکار اصلی حکمرانی تثبیت شد. اینبار، حاکمیت هم شبکهی دیرپای قدرت در سایه را در اختیار داشت و هم دولت رسمی را. پس از پیروزی انقلاب، حکومت تازهتأسیس با بحرانی عریان در مشروعیت روبهرو شد: رقابتهای ایدئولوژیک، مخالفتهای سیاسی و اجتماعی، و فشارهای منطقهای. پاسخ اما تازه نبود؛ همان منطقی به کار افتاد که از آغاز، دولتِ شیعی را ممکن ساخته بود: کشتار جمعی، بازداشتهای گسترده و ترور هدفمند مخالفان سیاسی و مذهبی. سازمانهای سیاسی و عقیدتی، حتی بدون توان مقابلهی مسلحانه، با خشونتی سازمانیافته مواجه شدند که پیام آن بیابهام بود: هر نقد و مخالفتی با انحصارطلبی آخوندیسم، از همان ابتدا، در منطق حذف تعریف میشود؛ حذف از حیات اجتماعی یا، در صورت لزوم، حذف از خودِ حیات.
دههی شصت آشکار کرد که این پتیارهی تمامیتخواه، هرگاه کوچکترین نشانهای از خطر را حس کند، بیدرنگ کهنالگوی قتلعام و ترور را در خود فعال میسازد. آن دهه، نه فقط یک مقطع تاریخی، بلکه میدان آزمونِ دوامپذیریِ منطقِ سیاسی ـ الهیاتیِ تشیع بود؛ منطقی که بعدها، با همان کارکرد بنیادین اما در قالبها و ابزارهای نو، در قتلهای زنجیرهای، سرکوب خیزشهای پس از انقلاب، و بهویژه در آبان ۱۳۹۸، خیزش مهسا در ۱۴۰۱، و سرانجام در دیماه ۱۴۰۴، بار دیگر خود را بازتولید کرد. شلیک به هواپیمای اوکراینی در دی ۱۳۹۸ نیز استثنا یا خطا نبود؛ بلکه یکی دیگر از تجلیات همین منطقِ فعالشدهی قتلعام، در لحظهی احساس خطر بود.
با اینهمه، آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، عریانترین و گستردهترین تجلیِ سیاستِ قتلعام از آغاز انقلاب تا امروز بود. در این نقطه، بیپشتوانگی و بیگانگیِ ذاتیِ نظامِ شیعی با جامعهی ایران بهتمامی خود را نشان داد: قاتلی که سالها پشت عبا و عمامه پنهان شده بود، اینبار بیواسطه و بینقاب به میدان آمد. شلیک مستقیم به معترضان، کشتار خیابانی، یورش به بیمارستانها، ممانعت از درمان مجروحان، و تیرخلاصزدن به بدنهای ازپیشزمینخورده، اجزای یک واکنش عصبی یا آشوبزده نبودند. اینها صورتهای گوناگونِ یک تصمیم واحد بودند: بازگرداندن جامعه به وضعیت ترس از طریق تعلیق کامل هر حد اخلاقی و حقوقی.
بازداشتهای سراسری، قطع ارتباطات، خاموشسازی آگاهانهی اطلاعات، و تبدیل فضاهای درمانی به میدان سرکوب، نشان میداد که خشونت نه ابزارِ اضطراری، بلکه زبانِ اصلی قدرت است؛ زبانی که در شرایطی به کار افتاد که هیچ حقه، فریب یا نمایش مشروعیتی دیگر قادر به اثرگذاری نبود. در دیماه ۱۴۰۴، ترور هدفمند نیز کارایی خود را از دست داده بود: تهدید، تودهای و بیچهره شده بود و پاسخ نیز ناگزیر تودهای شد. خشونت دیگر استثنا نبود؛ قاعده بود. خیزش دیماه نشان داد که آخوندیسم شیعی، در مواجهه با بحران مشروعیت عریان، هنوز تنها یک پاسخ میشناسد؛ همان پاسخی که قرنها پیش آموخته بود: قتلعام. اینبار نه برای تحمیل مذهب و نه تنها برای حذف مخالفان، بلکه برای بقای محض؛ برای زندهماندن شبحی که هیچ پیوند واقعی با جامعهای که بر آن حکم میراند ندارد و بیگانگی تاریخی و فرهنگیاش با پیکرهی جامعه اکنون به وضوح کامل رسیده است.
در اینجا دیگر سخن از دولتی نیست که بخشی از جامعه را مهار یا حتی سرکوب میکند؛ آنچه پیشِ روی ماست، عریانیِ کاملِ حاکمیتی است که جامعه را نه «موضوعِ حکومت»، بلکه دشمنِ دائمیِ خود میفهمد و با آن همچون تهدیدی وجودی رفتار میکند. اینجا با تشیعی مواجهایم که منطق بقایش نه بر پیوند اجتماعی، بلکه بر دشمنسازی استوار شده است. در چنین سامانهای، دشمنی نه واکنشی اضطراری است و نه انحرافی مقطعی، بلکه شیوهی وجود آن است. تیغ این دشمنی، اگر دشمنی بیرونی نیابد، ناگزیر به درون بازمیگردد و به نزدیکانِ خود حمله میبرد؛ و چون آن نیز به پایان رسد، سرانجام به جان خویش میافتد.
این واقعیت نشان میدهد که اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی و انسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است؛ غدهای که خود را به جهان فرافکنی میکند و برای بقایش خون میخورد و یکطرفه به جنگ جامعه ــ یعنی میزبان خود ــ رفته است. این جنگ مصداق روشنِ جنایت علیه بشریت است و از همینرو، گماشتگان این مرضِ مزمنِ دیناندرآر میکوشند برای گریز از پیامدهای جهانی آن، با جعل روایت، مردم بیسلاح را به تروریستهایی تقلیل دهند که تنها در خیال پریشان رهبرشان وجود دارند.
تشیع همانگونه که با قتلعام و خشونتِ بیمرز وارد حیات سیاسی و فرهنگی ایران شد، تنها از همان مسیر نیز از افق تاریخی جامعه بیرون خواهد رفت. دیماه نه یک استثنا، بلکه لحظهی انکشاف این منطق بود؛ لحظهای که عریان کرد تشیع، در بنیاد خود، فاقد عقل ارتباطی و زبان گفتوگوست و بقایش به گرفتن جان و ربودن روان گره خورده است. همین انکشاف، واپسین پرده از نمایش مظلومیت را کنار زد و جامعهی ایران ــ و فراتر از آن، افکار عمومی جهان ــ را با حقیقتی عریان و برگشتناپذیر روبهرو ساخت؛ و درست از همین نقطه است که گشایش فصلی دیگر در تاریخ جامعهی ایران ممکن میشود: نه در مقام وعده، بلکه بهمثابه پیامدِ گسست از غدهای که نظم طبیعی حیات اجتماعی را بهگونهای قهرآمیز و انگلگونه، با مصرف پیکر جامعه برای بقای خود، برهم زده است.
به بیان روشنتر، تشیع، صورتی نهادینه از همان خشونتی بود که اسلام با آن به حیات تاریخی ایران تجاوز کرد؛ بیماری روانتنانهای که هم بر بدن و هم بر روح جمعی ایرانیان تحمیل شد. از اینرو، «نه» گفتن امروز جامعه، نه اعتراضی مقطعی، بلکه اعلامِ پایانِ حاکمیتِ شیعی و همزمان گشایش یک فصلِ تاریخیِ تازه است: پایان سیطرهی «شیعهی شنیعه» و «ذلّت اسلام» ــ به زبان برخی از دانایانِ ایرانیِ قرن نوزدهم ــ و آغاز بازسازی حیات فردی و جمعی بر مبنایی سازگار با جغرافیای سیاسی و تجربهی تمدنی ایران، در افق همزیستی عقلانی با جهان معاصر؛ آغاز بهکاربستن عقل سلیم، در برابر عقلی که به تمامی در تسخیر سایههاست و بردهوار از نیروهای منفی روان، از کینها و نفرتها، فرمان میبرد.
■ آقای صباحی عزیز. من نیز مثل اکثریت قاطع هممیهنانم هنوز از شوک قتل عام خیزش اخیر بیرون نیامدهام. اما این را هماینک میتوانم قضاوت کنم که نه میتوان، و نه به صلاح است که این کشتار وسیع و بیسابقه را موجبی برای تصفیه حساب با دین و مذهب مردم بکنیم. بنابراین، جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید (اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی وانسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است) احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد.
استنباط من این است که مردم آگاه و بهپاخاسته ایران، از جمله به دنبال تحقق حقوق بشر، شامل آزادی عقیده و دین میباشند، و خواهان براندازی حکومتی هستند که این حقوق را انکار میکند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری، ممکن است که مقاله جناب صباحی به راه حل رادیکالی منجر شود ولی تمام شواهد تاریخی از آغاز کشتار صفویان برای تغییر مذهب ایرانیان و آوردن روحانیت شیعه از لبنان، قتل عام بابیان، کشتن و آزار بهاییان، سوزاندن مردم بیگناه در سینما رکس و انکار آن همگی فکتهای غیرقابلانکار تاریخی هستند. کشتار دیماه امسال را هم که اوج سبعیت است. به عیان میبینیم.
با تشکر دهقان
■ قبل از هر چیز، لازم میدانم به نکات مثبت و ارزشمند مقالهی آقای محمود صباحی اشاره کنم تا روشن شود که تحلیل ایشان نه متنی احساسی و واکنشی، و نه ادعایی شتابزده، بلکه محصول کاری فکری، دقیق و مستدل است.
استناد تاریخی قوی و ارتباط با رویدادهای معاصر: مقاله، خشونت و سرکوب مستمر در ایران را در پیوند با تاریخ طولانی حذف و سرکوب سیاسی–مذهبی، از صفویان تا دوران معاصر، تحلیل میکند. برای مثال، بهدرستی به سرکوب و قتلعام عریان بابیان در میانهی قرن نوزدهم و سپس حذف ساختاری و پیوستهی بهائیان اشاره میکند و این روند را در امتداد خیزشها و سرکوبهای سالهای اخیر قرار میدهد. مقاله نشان میدهد که این رفتارها نه تصادفیاند و نه نتیجهی «اشتباه»، بلکه الگویی تکرارشونده و ساختاری دارند.
تحلیل منطقی و عقلانی: ایشان با چارچوب روشن «بحران مشروعیت - احساس تهدید - خشونت سیستماتیک» نشان میدهند که کشتارها نتیجهی منطقی یک مسیر ایدئولوژیکاند، نه انحرافی مقطعی یا سوءمدیریتی گذرا.
شفافیت و دقت مفهومی: مفاهیم پیچیدهای چون «مظلومنمایی ساختگی»، «حذف سیستماتیک بدیلها» و «تقدیس خشونت» با مثالهای تاریخی توضیح داده شدهاند، بیآنکه به ابهام یا تعمیمهای غیرمنطقی دچار شوند.
دیدگاه انسانی و اخلاقی: مقاله ضمن نقد ایدئولوژی قدرت، توجه خود را بر قربانیان متمرکز میکند و با مسئولیت اخلاقی و فکری نوشته شده است.
شجاعت و صداقت فکری: آقای صباحی بیپرده به ریشههای ایدئولوژیک خشونت میپردازند و از سادهسازی یا فریب مفهومی پرهیز میکنند.
تعادل و انصاف: نقد مقاله معطوف به ایدئولوژی و نظام قدرت است و نه باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد.
نگاه جامع و چندبعدی: ترکیب تاریخ، سیاست، جامعهشناسی و اخلاق، تحلیلی همهجانبه و قابل اتکا ارائه میدهد و چرخهی خشونت و مشروعیت در ایران را بهروشنی توضیح میکند.
با توجه به این نکات، روشن است که وقتی آقای رضا قنبری از «شوک» سخن میگویند، در واقع به تعلیق داوری پناه میبرند. شوک، توضیحی روانی است؛ توجیه نیست. شوک نمیتواند سکوت، تردید یا انکار را توجیه کند. تاریخ نه با شوک اداره میشود و نه با نیتهای خیر.
متأسفانه برای بسیاری از ما، شوک نه نقطهی آغاز تفکر، بلکه بهانهای است برای فرار از مسئولیت فکری و اخلاقی.
از همین رو، وقتی ایشان میگویند: «جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد»، باید توجه داشت که بخش عمدهی این بررسی انتقادی دقیقاً در همین مقاله انجام شده است.
آیا واقعاً هنوز باید منتظر ماند تا جمهوری جور و جهل اسلامی بار دیگر، بیهیچ مانعی، دهها هزار انسان بیگناه دیگر را به خاک و خون بکشد تا برخی تازه به عمق فاجعه پی ببرند؟ آیا این حجم از کشتار، سرکوب و حذف سیستماتیک هنوز هم نیازمند «بررسی بیشتر» است؟
پرسش اصلی دقیقاً همینجاست: چرا آنچه دهههاست با وضوح کامل در برابر چشم همگان جریان دارد، همچنان برای عدهای «شوکآور» است اما نه «روشنگر»؟ همانگونه که آقای صباحی بهدرستی و با دقت نشان دادهاند، آنچه امروز در ایران و پیشتر در اشکال مختلف در منطقه شاهد آن بودهایم، نه انحرافی تصادفی است، نه حاصل سوءمدیریت، و نه نتیجهی «برداشت غلط» از دین. این کشتار گسترده و بیسابقه ریشه در ذات همان قرائت ایدئولوژیکی دارد که میتوان بیاغراق آن را «اسلام داعشی» نامید؛ قرائتی که خشونت را تقدیس میکند، حذف را توجیه میسازد و مرگ را به ابزار حکومت بدل میکند.
این سنت مسلط در ایدئولوژی اسلامی، از همان آغاز، با حذف فیزیکی و فکری «دیگری» همراه بوده است: از سرکوب فلسفه و عقلگرایی، تکفیر و قتل متفکران، تا جنگهای مذهبی و حذف نظاممند دگراندیشان. اینها «خطاهای تاریخی» نبودند، بلکه واکنشهای کلاسیک ایدئولوژیای بودند که هر بدیل فکری را تهدیدی وجودی میبیند و پاسخ آن را نه گفتوگو، بلکه حذف میداند.
همچنین نباید نقش «اصلاحطلبی» را در تداوم عمر این نظام نادیده گرفت. پروژهی موسوم به اصلاحات، نه گسستی واقعی از این ایدئولوژی، بلکه سوی دیگر همان سکه بود: ابزاری برای خرید زمان، ترمیم چهرهی نظام در داخل و خارج، و تزریق امیدی کاذب به جامعهای فرسوده. اصلاحطلبی با وعدهی تغییر از درون، به این نظام فرصت تنفس داد و امکان داد ماشین سرکوب خود را با هزینهای کمتر ادامه دهد؛ فریبی ساختاری که نهتنها جامعه، بلکه بخش بزرگی از افکار عمومی جهان را نیز سالها در انتظار و تعلیق نگه داشت. اگر چهلوهفت سال پیش، و حتی در دهههای بعد، عقلانیتی حداقلی بر تحلیل قدرت حاکم غلبه میکرد و این ایدئولوژی نه بهمثابه «بد اجراشده»، بلکه بهعنوان نظامی ضد آزادی و ضد حیات فهم میشد، امروز ایران در چنین موقعیت فاجعهباری قرار نداشت. تمام شواهد سفاکی و قلعوقمع ددمنشانهی این حاکمیت، که در مقالهی مورد بحث مستند شدهاند، با عباراتی چون «شوک»، «احتیاط» و «بررسی بیشتر» به حاشیه رانده میشوند؛ گویی هنوز باید صبر کرد، گویی هنوز خون بیشتری لازم است، گویی فاجعه هنوز به حد نصاب اخلاقی نرسیده است.
اما تاریخ صبور نیست. چنانکه جفری چاسر، شاعر قرن چهاردهم، گفته است: «جزر و مد و زمان برای هیچکس منتظر نمیماند.»
واقعیت این است که تاریخ مصرف آنچه «اسلام ناب آخرالزمانی» نامیده میشود، مدتهاست به پایان رسیده است. این ایدئولوژی نه توان پاسخگویی به مسائل انسان معاصر را دارد، نه قابلیت همزیستی با جهان امروز، و نه حتی امکان بقا بدون خشونت.
در نظم نوین جهانی، پیشرفت و تعالی بر پایهی تعامل، صلح، همکاری و احترام متقابل تعریف میشود، نه بر بنیاد توحش ایدئولوژیک، دشمنتراشی دائمی و تعصبات کور دینی. ایدئولوژیهایی که بقای خود را از مرگ، نفرت و حذف تغذیه میکنند، یا دگرگون میشوند یا به حاشیهی تاریخ رانده خواهند شد.
مسئلهی امروز ایران، برای بسیاری, کمبود اطلاعات یا شواهد نیست؛ مسئله، ناتوانی یا امتناع از دیدن حقیقت است. و حقیقت این است: آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه حادثهای ناگهانی، بلکه نتیجهی منطقی مسیری است که آگاهانه انتخاب شد و سالها با انکار، توجیه، اصلاحطلبی نمایشی و سکوت ادامه یافت.
این بار، نه شوک، نه تردید، و نه تعلیق اخلاقی، هیچکدام عذر قابل قبولی نخواهند بود. نور، سرانجام، بر شرارت و تاریکی غلبه میکند؛ و زمان، انتخاب خود را کرده است.
با احترام شهرام
■ جناب دهقان و شهرام گرامی. هم کامنتهای شما برایم بسیار جالب و آموزنده بود، و هم مقاله آقای صباحی. اما بحث من، یک بحث سیاسی است، نه یک بحث تئوریک یا آکادمیک.
من از نوجوانی با افکار و کتب احمد کسروی (از جمله کتاب شیعیگری او که ۸۰ سال پیش نوشته شده) مأنوس و آشنا بودهام. اما سوال اساسی این است: آیا مردم ایران برای گذر از ج.ا. باید شیعه را هم کنار بگذارند؟ چه بسا ما در این پاسخ متفقالقول باشیم که برداشت “ولایتفقیهی” از شیعه را باید حتما کنار گذاشت. فراتر از آن اما به گمان من، بحث دین و مذهب (از جمله شیعه) موضوع تفکر مداوم ملت است و دهها سال (شاید قرنها) طول میکشد. در طول سالها و نسلها، برداشتها از دین دگرگون میشود و تغییر میکند، که میدانید.
من از جمله جناب شهرام (باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد) استقبال میکنم و تأکید میکنم که برای تحقق این خواست ملی که حقوق شهروندی و آزادی عقیده و بیان را نیز شامل میشود، باید بیشترین نیرو را علیه ج.ا. گرد آورد. من صلاح کار را در این میبینم که بحث ایدئولوژیک را حتیالمقدور با ظرافت، از بحث سیاسی روز جدا کنیم.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری
■ مقاله ارزنده آقای صباحی به ایدئولوژی تشیع میپردازد و به درستی جوهر اصلی آن را که «مظلومیت» و «مقاومت» است نشانه میگیرد که خشونت را به امری مقدس تبدیل میکند. در ادامه نوشته آقای شهرام میشود به گفته های سروش دباغ “نو اندیش دینی” هم اشاره کرد و برخوردش با گلشیفته فراهانی و تمجید از خمینی را مثال زد. مخزن فکری شیعه برای حفظ هسته اصلی اش سرشار از خرافات است. این ایدئولوژی خطرناک در آینده نیز باید به نقد گرفته شود. “نو اندیش دینی” اگر نصف کتاب آسمانی اش را کنار نگذارد قادر به “رحمانی” کردن دینش نخواهد بود. حدیث ها و نقل قول های بی سند و مدرک تاریخی که جای خود دارد. هر چند موضوع مقاله اعتقادات و باورهای دینی مردم نیست ولی باید با دین داری مردم هم کار داشت و از راه آموزش و نقد دین و خرافات و جعلیات تاریخی به سراغش رفت. تا فرصت سر بر کشیدن چنین هیولایی در آینده از آن گرفته شود. وظیفه کنترل روحانیت در نظام سکولار دمکرات هم از وظایف دولت است تا پایش را ازگلیم تعیین شده اش درازتر نکند. جواب آقای قنبری هم درست و بجا توسط شهرام گرامی داده شد. در نگاه جناب قنبری نوعی پوپولیسم مستتر است که البته ربطی به موضوع مقاله ندارد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای صباحی وبا تشکر از دست اندرکاران سایت ایران امروز
آقای صباحی مقاله شما من رو یاد اول انقلاب ضدسلطنتی میاندازد که بحث داغی بود که آدرسهای غلطی داده میشد و عدهای خطر امپریالیسم را بزرگنمایی کرده و در پشت همین جمهوری اسلامی قرار گرفتند و سوختند. من نمیدانم شما چطور موی بحث شیعی را از این ماست پیدا کرده و بیرون کشیدید. مگر این جنبش دعوای شیعی سنی هست که شما آدرس شیعه میدهید؟ مگر ستار خان مگر سرکوب مصدق بحث شیعی بود؟ مگر زمان جنبش آذربایجان که رضا خان ۲۶ هزار آذربایجانی را کشت یا مگر کشتار ۱۷ شهریور ۵۷ یا کردها که سرکوب شدند بخاطر سنی بودنشان کشته شدند.
مگر اعدامهای سال ۶۰ به خاطر سنی بودنشان بود یا اکثرا اتفاقا از مجاهدین بودند که شیعی بودند مقاله علمی شما در بحث شیعه خوب است ولی ربط دادن جنبشها از زن زندگی آزادی یا جنبش اخیر به شیعه دادن همان ادرس اشتباهی زمان اول انقلاب است. در مبارزه برای آزادی یک خلق، شناخت تضاد اصلی نصف پیروزی هست و عدم شناخت آن مسیری رو به بیراهه است.
من نمیدانم چنگیز خان شیعه صفوی بود یا علوی بود نمیدانم ضحاک مسلمان بود یا بهایی بود ولی چیزی که الان میدانم و میفهمم اینست که مردمی بیسلاح و بیپشتیبان در مقابل رژیمی سراسر مسلح و وحشی قتل عام میشوند که از طرف دیگر قبل انکه به داد مردم برسیم و کاری برای آنهاب کنیم بحث مذهب قاتل و مقتول را وسط بکشیم بدور از انصاف خواهد بود.
اول انقلاب آگاهان سیاسی و مورخین تاریخ به مردم هشدار دادند که که دیکتاتوری نعلینی بدتر از دیکتاتوری نظامی خواهد بود ولی بلوغ سیاسی در حدی نبود که گوش شنوایی باشد و الان نتیجه ان در کف خیابان بوضوح دیده میشود. بنظر من چیزی که الان از دست به قلمها انتظار هست باز کردن راه پیشرفت دموکراسی و به هدر نرفتن خونهای پاک کف خیابان با صداقت و وجدان آگاهان و نویسندگان عزیز است. شمعی شده با نور خود مددکار مردم در تاریکی و نشان دادن راه درست باید میبود. خداوند به انقلابیون و مردم کمک کند. آرزو دارم همه وجدان و صداقت و از خودگذشتگی و فداکاری داشته باشند تا این رژیم سرنگون شود و همه چه شیعه چه سنی چه چپ و چه راست و چه بیدین چه با دین و همه اقوام به آزادی مقدس برسند.
با تشکر از همه شما حسین اردبیلی
■ خطاب به دوستانی که نگران تحلیل جامع آقای صباحی هستند.
اگر من به اسلام (شیعه یا سنی) باوری قلبی و شخصی داشتم بهیچوجه نگران آینده علایق دینی خودم نمیشدم؛ برای کسی که دین را یک باور شخصی و درونی میداند فرق نمیکند که در یک کشور سکولار با اکثریت مسیحی یا بودایی زندگی کند یا در ایران سکولار فردا که در آن باورهای رنگارنگ وجود دارند.
معمولن سه پدیده «ایمان» و «مذهب» و «دین سیاسی» (ایدئولوژیک) با هم اشتباه گرفته میشوند. «دین سیاسی» ابزاری است تا حاکمیت قشری تمامیت خواه بر جامعه را تضمین کند. «مذهب» دلالت بر جنبه اجتماعی یا قومی یک مکتب دینی دارد. مذهب در بعد اجتماعی آن در فرهنگها و زمینها و زمانهای گوناگون میتواند نقشی متضاد بازی کند و در ایران بخاطر ویژگیهای شیعه جنبهی زیانبار آن، چنانکه در نوشتهی بالا آمده، بسیار سنگین بوده است. «ایمان» اما مقولهای است فردی و شخصی که گسترهی آن قلب فرد باورمند و خانه و معبد است.
ایمان در زندگی و کنش فرد بازتاب پیدا میکند. در یک محیط سکولار و باورمند به تکثر ایمان هیچکس را نمیتوان از او گرفت. اگر هزار مسجد هم بسته شوند یا تبدیل به درمانگاه و ساختمانهای فرهنگی و غیر بشوند، در کشوری که دهها هزار مسجد دارد، برای فرد ایماندار، نباید جای نگرانی باشد.
نکته دیگر آنکه آنچه بسر اسلام در ایران آمد و هر آنچه که بسر آن خواهد آمد از ارادهی ما - چه باورمند و چه مخالف - بیرون است. سرنوشت اسلام در ایران را کسانی رقم زدند که دین را از خانه خود به عرصهی سیاسی کشاندند و آن را ابزار هژمونی فرهنگی و اجتماعی کردند. بهرهوری ابزارگونه از «ایمان» برای تسلط یک قشر بر جامعه این بلا را بسر دین آورد و هیچکس به اندازهی خمینی و خامنهای سهم بیشتری در این فرآیند نداشتند.
جنبهی اجتماعی دین به احتمال زیاد در ایران آینده بسیار کمرنگ خواهد شد. در یک ایران سکولار پدر و مادر هنگام خرید در بازار مجبور نخواهند شد که در گرمای تابستان به دختر یا پسر ۱۲ ساله خود تشنگی بدهند و به اجبار تظاهر به روزهداری کنند (از دورهی نوجوانی خاطرهای از تشنگی کشیدن خواهر کوچکترم در بازار تهران در گرمای ماه رمضان دارم)؛ در ایران سکولار فرد هیئتی نمیتواند ساعت ده شب طبلی به قطر دو متر را که روی آن نوشته «برود هر که دلش خواست شکایت بکند / شهر باید به من هیئتی عادت بکند» به جلو بیمارستان بکشد و طبل و سنج بزند.
باز بر این نکته تاکید میکنم که اگر دین یک مقوله شخصی و ایمانی است نباید کسی از محدود شدن آن و جلوگیری از تهاجم آن به حریم اجتماعی نگران بشود.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با سپاس از توضیح و نگاه شما، جناب قنبری. نباید از این نکته غافل ماند که تجربهی تاریخی نشان داده هر بار که ریشههای ایدئولوژیک خشونت را به زمان و «تحول تدریجی» واگذار کردهایم، هزینهاش را مردم پرداختهاند. شوک میتواند احساس را توضیح دهد، اما جایگزین داوری اخلاقی و مسئولیت انسانی نمیشود؛ همان نکتهای که آقای صباحی با دقت و شفافیت بر آن تأکید کردهاند و بیتوجهی به آن دیر یا زود همواره به فاجعه ختم شده است.
آقای سالاری گرامی نیز روی دو نکته بسیار اساسی انگشت گذاشتهاند: اول، این نکته که: «مخزن فکری شیعه برای حفظ هستهی اصلیاش سرشار از خرافات است». این خرافات، یکی از دلایل بقای حکومت مذهبی در ایران است و باید همواره نقد شوند. دوم، پدیدهی «نواندیشی دینی» که اغلب تغییراتش سطحی و نمایشی است؛ هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی و کنترلگرایانه دستنخورده باقی میماند و حتی گاهی دوام و مشروعیت رژیم را تقویت میکند.
برای نمونه، برخی از این خرافات عبارتاند از: نیابت امام غایب و قدسیسازی قدرت: اطاعت از فقها و مشروعیتبخشی به ولایت فقیه که پاسخگویی زمینی را از بین برده و ابزار سلطهی مطلق میشود. ولایت فقیه، محصول مستقیم همین تصور است.
ثواب محوری افراطی به جای اخلاق و مسئولیت: معاملهی ثواب و گناه جای تعقل و اخلاق را گرفته و زمینهساز اطاعت کورکورانه از نظام مذهبی میشود.
تقدس روحانیت و مصونیت از نقد: نقد روحانیت برابر با بیدینی تلقی میشود و باز تولید قدرت بدون نظارت و حذف عقل انتقادی را ممکن میکند.
مظلومیت مقدس و تقدیس رنج: روایت «ما همیشه مظلومیم» خشونت و سرکوب را توجیه میکند و قربانیسازی دائمی تولید میکند.
احادیث ضعیف و جعلی بهعنوان قانون زندگی: ابزار مشروعیتبخشی به رفتارها و سرکوبهاست.
تضاد شدید علم و عقل با چنین احادیثی (ساختگی و فیالبداهه): که در حوزهها و تکایا برای مصارف مخصوص ساخته و پرداخته میشوند.
تا وقتی این محورهای فکری نقد نشوند، اصلاحات و شعارهای «نوگرایانه» تنها سوی دیگر همان سکه خواهند بود و حکومت میتواند نفس بکشد و مشروعیت موقت کسب کند. در نتیجه، نواندیشی حتی با نیت اصلاح، اگر هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی را دست نخورده باقی بگذارد، در عمل تضمینی است برای بقای ساختار روحانیت و مردم را از ابزارهای سرکوب رها نمیسازد. تنها نقد عمیق، مستمر و علمی است که میتواند امکان تغییر واقعی در زندگی و آزادی مردم را فراهم کند.
به امید ایرانی آباد و آزاد؛ ایرانی که شیوه و تداوم زیست مردمانش، از هر قوم و نژاد و باور، زادهی گفتوگوی آزاد اندیشهها در فضایی امن و به دور از خشونت باشد؛ نه محصول غرش هراسانگیز گلولهای از دهانهی یک اسلحه، همراه ضجه یک مادر ... و نه زاییدهی فتوایی برخاسته از تاریکترین پستوهای یک مکتب فکری فرسوده. روح جامعه زمانی به آرامش میرسد که این اجماع و این انتخاب برای زیستن، حاصل شعاع ساطعهای از برخورد، امتزاج و التفات افکار گوناگون و بر اساس منشور حقوق بشر باشد؛ که آن، اگر عین حقیقت نباشد، لآاقل بارقهای از آن است.
موفق و پیروز باشید / با احترام شهرام
■ با سپاسی گرم از دکتر صباحی گرامی، مقاله ارزشمند، آگاهی دهنده، علمی و جسورانه شما درست در زمانیکه اندوهی سهمگین بر دلها نشسته است، و ذهن ها مبهوت و جستجوگر ماندهاند، نوشتار شما به مانند خورشید نورافشان بر ما تابید. از تحلیل تاریخی و جامعهشناختی بزرگترسن دشمن فرهنگی و تاریخی ما ایرانیان (تشیع شنیع اثنا عشری) بسیار آموختیم. من مطمئن هستم کتابهای شما منبع تدریس در دانشگاه های ایران آزاد فردا خواهد بود.
با سپاس / سیامک رفیعزاده
■ مایلم از جناب دکتر محمود صباحی بابت این مقاله، که بر پایهٔ روایتهای تاریخی و با رویکردی بیطرفانه نوشته شده، صمیمانه تشکر کنم. ایشان از معدود روشنفکران ایرانی معاصرند که بیواهمه و شجاعانه به ظلمی که بر بابیان و بهائیان هم رفته اشاره میکنند و همین امر، نشانی روشن از شجاعت فکری، تحلیلی جامعه شناختی و مهم تر از همه خودنفروختگی اخلاقی است.
مهران معلم
■ مثل همیشه شیوا و روشنگر... حرف حساب، امیدوارم به زودی بساط این تفکر دهشتناک تر از قرون وسطایی برچیده بشه و خودشان و طرفداران منفعت طلب و فریب خورده شان به زباله دان تاریخ بپیوندند. ارادتمند استاد عزیزم و همه انسانهای آزاداندیش.
حامد
■ شهرام گرامی. من در رد تئوریک نظرات شما و سایر دوستان محترم چیزی ننوشتم. آنچه روی آن تاکید داشتم این بود که فراسوی تفکرات دینی و فلسفی، باید تمام نیروهایی که برای آزادی مبارزه میکنند، باید متحد شوند تا بتوان از سد ج.ا. عبور کرد. خلاف میگویم؟ نکته دوم: اگر کسی اعلام میکند که به آزادی و حقوق بشر اعتقاد دارد، کافی است که در جبهه “آزادی” باشد. از چنین کسی اگر دوستانه تقاضا کنم که شرح دهد چگونه شیعه را با حقوق بشر منطبق میداند، اگر خواست، میشود در یک فضای سالم با او به گفتگوی منطقی نشست. اما اگر نخواست توضیح بدهد، نمیتوان او را مجبور به ادای توضیح کرد. اجبار و فشار آوردن به فرد برای توضیح عقاید خود، وارد مقوله تفتیش عقاید میشود. کنراد آدنایر اولین صدراعظم آلمان فدرال جمله پرمغزی دارد: “مردم، همینها هستند که میبینی”! توجه داریم که منظور او دنیای «سیاست» است. قبول کنیم که مردم نظرات گوناگون دینی، وجدانی و فلسفی دارند، اما وجه مشترک آنها نفی حکومتی است که دغدغه مردم را ندارد. ما مردم ایران، چه داخل چه خارج کشور، در یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ خود قرار گرفتهایم. تمامی شجاعت، تجربه و تیزهوشی فرهنگ چند هزار ساله ملت ایران به میدان مبارزه آمده است. آیا میتوانیم تمامی نیروی خود را علیه این دشمن خانگی بسیج کنیم؟ اگر نه، تاریخ این سهلانگاری را بر ما نمیبخشد.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
اگر تاریخ معاصر این سطح از کشتار را ذیل مفهوم نسلکشی طبقهبندی نکند، دستکم اقتضا دارد که در چارچوب حقوق بینالملل، مورد بازبینی و ارزیابی حقوقیِ جدی قرار گیرد. جامعهٔ ایران در وضعیتی از بهت، سوگواری و آسیب جمعی به سر میبرد، حال آنکه در سوی دیگر، عاملان خشونت در فضایی از سرمستی ناشی از تصور تثبیت قدرت عمل میکنند. این دو وضعیت متعارض نمیتوانند بهطور نامحدود تداوم یابند.
با فروکشکردن شوک اولیه و بازگشت عقلانیت به عرصهٔ عمومی، پرسش محوری آن خواهد بود که در دو سوی این مرز خونین چه بازآراییهای سیاسی و اجتماعی رخ خواهد داد. شواهد تاریخی نشان میدهد که حتی بخشی از نیروهای درگیر در سرکوب نیز در مقطعی با پیامدهای کنش خود مواجه میشوند؛ بااینحال، شکافی که در نتیجهٔ خشونت گسترده میان آنان و جامعه پدید آمده، ترمیمپذیر نیست. این شکاف ماهیتی روانی، نهادی و اخلاقی دارد.
در این چارچوب باید تصریح کرد که پس از تلفات گسترده در مقیاس دهها هزار نفر، سخنگفتن از «آشتی ملی» میان عاملان خشونت و قربانیان، بدون عبور از فرایندهای سختگیرانهٔ حقیقتیابی، پاسخگویی کیفری نه واقعبینانه است و نه از منظر اخلاق سیاسی قابل دفاع.
هرگونه تلاش برای گذار سیاسی که این مطالبات بنیادین را به تعویق اندازد، خطر تثبیت زخمهای اجتماعی و بازتولید چرخهٔ خشونت در آینده را در پی خواهد داشت.
سیاست و آرمانهای اجتماعی در عرصهٔ تحقق تاریخی همواره بر یکدیگر منطبق نیستند؛ همانگونه که واکنشهای جمعی در دورههای مختلف اشکال متنوعی به خود میگیرند. ازاینرو، کنش سیاسی و راهبرد گذاری، باید بهمثابه تابعی از این تحولات اجتماعی، بهطور مستمر باز تنظیم شود تا مسیر تغییرات با کمترین هزینهٔ انسانی و در جهت منافع عمومی جامعه هدایت گردد.
در وضعیت کنونی ایران، در یک سوی منازعه سران جمهوری اسلامی و نیروهای سرکوبگر قرار دارند و در سوی دیگر، اکثریت جامعهای متکثر که، فارغ از تفاوتهای فکری، ضرورت گذار از نظم سیاسی موجود را برای دستیابی به آیندهای متفاوت احساس میکند.
در این بزنگاه تاریخی که ممکن است از حیث زمانی کوتاهمدت باشد هر جریان داخلی یا هر دولت خارجی که بتواند بهگونهای مؤثر در کنار اکثریت جامعه قرار گیرد و از ظرفیت خشونت سازمانیافته بکاهد، از منظر تحلیلی میتواند عاملی مهم در کاهش هزینههای انسانی و تسهیل فرایند گذار تلقی شود.
هرچند در سیاست واقعگرایانه، دولتها عمدتاً بر اساس منافع ملی خود عمل میکنند، در شرایط کنونی هم جمهوری اسلامی و هم مخالفان آن در پی جلب حمایت دولتها و نهادهای بینالمللیاند. بااینحال، اگرچه حکومت از منابع و ظرفیتهای مالی گستردهتری برای اثرگذاری برخوردار است، کنشگران سیاسی مخالف برای بهرهگیری از این فضا الزاماً به هزینههایی همسنگ نیاز ندارند؛ مشروط بر آنکه تمرکز خود را از خودافشاییها و خودتبلیغیهای پراکنده به سوی ائتلافسازی و صورتبندی روشن راهبردهای گذار معطوف کنند.
در مقطع کنونی، تنها همبستگی نیروهای ایرانی میتواند امکان شکلگیری توافقهای پنهان یا معاملاتی زیانبار میان جمهوری اسلامی و قدرتهای بزرگ بینالمللی را کاهش دهد. نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.
این همبستگی، افزون بر تقویت موقعیت سیاسی مخالفان، میتواند هزینههای سیاسی و اقتصادی حمایت خارجی از جامعهٔ ایران را کاهش داده و احتمال آن را افزایش دهد که این حمایتها در مسیری همسو با مطالبات عمومی و نه در قالب بدهبستانهای غیر شفاف سامان یابد.
۵ بهمن ۱۴۰۴
■ با سلام، جان کلام نوشته شما بنظر میآید در این فراز باشد که «نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.».
ما مردمی هستیم تنها و فقط با همبستگی و اتحاد میتوانیم از پس این نظام جرار و مسلح که از بکار بردن مواد شیمیایی نیز باکی ندارد برآییم. امیدوارم که پس از در آمدن از شوک این فاجعه باورنکردنی همچنان بتوانیم بر عقلانیت تکیه کنیم و از یاد نبریم که امکانات این دولت گسترده است و ما تنها میتوانیم (با حفظ دیدگاهها) با همیاری و اتحاد و فشرده کردن صفها از این دولت ضدمردمی عبور کنیم.
با احترام ی. جاویدان
■ جاویدان گرامی، از اینکه توانستهاید کل نوشتهٔ مرا با چنین دقت و انسجامی خلاصه کنید، بسیار سپاسگزارم.
گرگانی
پدیدارشناسیِ خون و بنبست: مرثیهای برای نوزده سالگیِ مدفون
خیابان، پیش از آنکه مسیری برای عبور باشد، در تجربهیِ زیستهیِ یک جوانِ ایرانی، یک «آستانه» است؛ مرزی میانِ خفقانِ چهاردیواری و افقِ مبهمِ رهایی. اما وقتی از جوانی نوزدهساله سخن میگوییم که شرمِ سفرهیِ خالیِ پدر، ستون فقراتِ غرورش را شکسته است، خیابان دیگر نه یک معبر، که یک «فریادِ مجسم» میشود. او به خیابان نمیآید که قدم بزند؛ او به خیابان میآید تا حجمِ تنِ رنجورِ خود را به رخِ تاریخ بکشد.
خیابان، در آن لحظه، دیگر خیابان نیست؛ صحنهای است که زمان در آن میایستد و تاریخ، با صدایی خفه، نفس میکشد. جوان نوزدهسالهای که از خانه بیرون میآید، چیزی جز شرمساری پدر و مادرش را بر دوش ندارد؛ شرمساریِ ناتوانی از خرید نان، شرمساریِ نگاههایی که شبها بر سفرهی خالی میلغزند. او نه ایدئولوگ است و نه قهرمان؛ بدنِ نحیفِ امید است که به خیابان قدم میگذارد تا بگوید زندگی دارد از دست میرود. خیابان، در این لحظه به آستانه تبدیل میشود: آستانهی میان بودن و نبودن، میان رؤیا و مرگ.
پدیدارشناسیِ این حضور، با «شرم» آغاز میشود. شرم، غلیظترین تجربهیِ عاطفیِ فقر است. وقتی پسر نوزدهساله، لرزشِ دستانِ پدر را هنگامِ خالی کردنِ جیبهایش میبیند، یا نگاهِ رو به زمینِ مادر را در برابرِ ویترینِ قصابی، جغرافیا در ذهنش فرومیپاشد. در این لحظه، «خانه» که باید مأمن باشد، به قفسی از حقارت بدل میشود. نوزدهساله بودن، یعنی لبهیِ پرتگاهِ آرزوها ایستادن؛ یعنی لبریز بودن از تمنایِ زندگی، در حالی که واقعیتِ اقتصادی چونان بختکی سربی بر قفسهیِ سینهات نشسته است.
او به خیابان میآید. خیابان در نگاهِ او، «فضایِ عمومی» نیست؛ عرصهیِ تقابلِ «تنِ بیدفاع» و «آهنِ مستبد» است. او میآید تا بگوید: «من هستم»، اما خیابانِ شهرِ من، سالهاست که گوشهایش را با بتن و سرب پر کرده است. خیابان حافظه دارد. سنگفرشها میدانند پاهایی که بر آنها میدوند، پاهای فرار نیستند؛ پاهای مطالبهاند. صداها، نه شعار، که نالهی فروخوردهی سالها تحقیرند. اینجا بدنها سخن میگویند؛ بدنهایی که از فرط گرانی لاغر شدهاند، از فرط بیکاری خمیدهاند، از فرط شرم سر به زیر دارند. جوان، با قلبی که هنوز ریتم کودکی را حفظ کرده، به خیابان میآید تا لحظهای از این شرم رها شود؛ تا بگوید فقر فقط عدد نیست، زخمی است که هر روز تازه میشود.
یک ساعت. تنها شصت دقیقهیِ لرزان طول میکشد تا نوزده سال امید، تکهتکه شود. پدیدارشناسیِ گلوله، پدیدارشناسیِ «انقطاع» است. گلوله فقط نمیکشد، گلوله «زمان» را در تنِ جوان منجمد میکند. وقتی سُربِ سرد، بافتهایِ گرمِ قلبی را میدرد که لبریز از عشق به مادری رنجور بود، در واقع یک «جهان» منهدم میشود. قلب در اینجا فقط یک تلمبهیِ خون نیست؛ کانونِ آرزوهایی است که قرار بود فردا را بسازد.
یک ساعت بعد، خیابان صورت عوض میکند. همان آستانه، دهان باز میکند و گلوله را میبلعد؛ گلولهای که مسیرش کوتاه است اما پیامدش بیانتها. قلب جوان را میشکافد؛ قلبی که هنوز فرصت نکرده عاشق شود، کتابی را تمام کند، یا دست پدرش را با افتخار بفشارد. اینجا، پدیدارشناسی مرگ، عریان میشود: مرگ نه بهمثابه حادثه، که بهمثابه سیاست؛ نه خطا، که قاعدهای سرد. خیابان، که قرار بود میدان گفتوگو باشد،فضایی برای شیطنتهای جوانی به گورستانی بینام بدل میشود.
جوانمرگی در ایران، یک رخداد نیست؛ الگوست. الگویی که هر بار با نامی تازه تکرار میشود و هر بار خانوادهای را به سکوتی ابدی میسپارد. مادر، در خانهای که بوی نان نمیدهد، اکنون بوی پیراهن پسرش را نگه میدارد. پدر، که شرمساری نان را تاب آورده بود، این غم جگرسوز را چگونه تاب بیاورد؟ خیابان، در اینجا، امتداد خانه میشود؛ خانهای که دیوار ندارد و سقفش آسمانی است که بیتفاوت نگاه میکند.
تصور کن: لحظهای که او بر زمین میافتد، آخرین تصویری که در چشمانِ خیسش میلرزد، نه پیروزی است و نه حماسه؛ شاید تصویری از چایِ سرد شدهیِ خانه است و مادری که هنوز منتظر است تا صدایِ کلید در قفل بپیچد. او سقوط میکند و با هر قطره خونی که از سینهاش به سیاهرگِ خیابان مینوشاند، بخشی از آیندهیِ یک سرزمین لخته میشود.
در ایران، خیابان دیگر بویِ دود و آهن نمیدهد؛ بویِ «جوانیِ ناتمام» میدهد. هر سنگی در این پیادهروها، شاهدی است بر قامتی که زودتر از موعد تاشده است. پدیدارشناسیِ خیابان در جغرافیاهایِ استبدادزده، پدیدارشناسیِ «تروما»ست. ما از خیابانهایی عبور میکنیم که هر گوشهاش، قتلگاهِ یک لبخند است. نوزدهسالگی، سنی است که باید در آن خطا کرد، گریست، عاشق شد و دوید؛ اما در اینجا، نوزدهسالگی به سنِ «شهادتِ اجباری» بدل شده است.
پدیدارشناسی خیابان یعنی دیدن آنچه دیده نمیشود: ترسِ جمعی که به شجاعت بدل میشود، امیدی که از دل نومیدی سر میزند، و خشونتی که با ادعای نظم، بینظمترین کار را میکند. جوانان ایران، پیش از آنکه پیر شوند، به تاریخ سپرده میشوند؛ نه بهعنوان عدد، که بهعنوان جای خالی. هر جای خالی، شکافی است در روایت زندگی؛ شکافی که با هیچ آمار و بیانیهای پر نمیشود.
چگونه میتوان گریه نکرد؟ وقتی میدانی آن که در خاک خفته، نه برای قدرت جنگیده بود و نه برای شهرت؛ او فقط میخواست پدرش در آستانهیِ پیری، طعمِ تلخِ شرمساری را نچشد. او قربانیِ سیستمی شد که «بقایِ خود» را در «فنایِ فرزندانِ خاک» میبیند. گلولهای که در قلبِ او نشست، پیشتر از لولهیِ تفنگِ یک مزدور، از نهادِ یک بیعدالتیِ سیستماتیک شلیک شده بود.
امروز، زمینِ ایران سنگین است. نه سنگین از کوهها و جنگلها، بلکه سنگین از هزاران قلبِ نوزدهسالهای که در اعماقش میتپند اما صدایی ندارند. ما ملتی هستیم که قبرستانهایمان از دانشگاههایمان جوانترند. ما ملتی هستیم که مادرانمان به جایِ تورِ عروسی، پارچهیِ سفیدِ کفن در صندوقچهها دارند.
خیابان میگرید، اما اشکش دیده نمیشود. اشکها در کفشها جمع میشوند، در آستینها پنهان میمانند، در گلوها میسوزند. این گریه، گریهی جمعی است؛ گریهای که به فریاد بدل میشود و باز خاموش میگردد. جوان نوزدهساله، با گلولهای در قلب، به ما یادآوری میکند که آینده، اگر امروز کشته شود، فردا ندارد. او نه قربانی تصادف، که قربانی تعلیقِ مزمنِ زندگی است؛ تعلیقی که نسلها را میان انتظار و مرگ معلق نگه داشته است.
در خیابان، زمان فشرده میشود. کودکی، جوانی و مرگ در یک قاب مینشینند. این فشردگی، معنای جوانمرگی است: حذف فاصلهها، کوتاهکردن مسیرها، بستن راههای ممکن. پدیدارشناسی این صحنه، ما را وادار میکند به دیدن بدنها، نه شعارها؛ به شنیدن ضربان قلبها، نه خطابهها. هر گلوله، گفتوگویی را قطع میکند که هنوز آغاز نشده بود.
و سرانجام، خیابان میماند با لکهای که شسته نمیشود. لکهای که نه خونِ یک نفر، که خونِ امکانهاست. جوان نوزدهساله، در سکوتِ پس از شلیک، به نمادی بدل میشود از نسلی که میخواست زندگی کند و به مرگ حواله شد. اینجا، سوگواری نه انتخاب، که وظیفه است؛ سوگواری برای خیابانی که میتوانست محل عبور باشد و شد محل دفن. اشک، در این سوگواری، زبان حقیقت است؛ حقیقتی که میگوید جوانمرگی، وقتی سیاست میشود، جامعه پیر میگردد و آینده، پیش از تولد، به خاک سپرده میشود.
اما توای جوانیِ غارتشده!ای که گلوله را چون مدالی از شجاعت در میانهیِ سینهات پذیرفتی تا نانِ سفرهیِ پدرت بیش از این آغشته به اشک نباشد. تو نرفتهای؛ تو در رگهایِ این خیابان لخته شدهای. هر بار که کسی از آن نقطه عبور میکند، اگر کمی گوش بخواباند، صدایِ تپشهای ناتمامِ تو را میشنود که هنوز فریاد میزنی: «آیا زندگی، سهمِ من نبود؟»
داغِ تو، نه با مرثیه سرد میشود و نه با گذشتِ زمان. این داغ، زخمی است که بر پیشانیِ تاریخِ ما مانده است؛ نشانهای از روزگاری که در آن، قیمتِ یک قرصِ نان، قلبِ تپندهیِ یک پسرِ نوزدهساله بود.
بگذارید نامهای را که به مادرش نوشته برایتان بازگو کنم:
نامهای از اعماقِ خاک (فرزندی که نوزدهساله ماند)
مادر، سلام. میدانم که صدایت در گلو شکسته و چشمهایت، دو چشمهیِ خونین شدهاند که شب و روز بر سفرهیِ خالیمان میبارند. مرا ببخش که بیخداحافظی رفتم. مرا ببخش که آن روز، وقتی از در بیرون میرفتم، به پشت سرم نگاه نکردم؛ میترسیدم اگر لرزشِ چانهات را ببینم، پاهایم سست شود و دوباره برگردم به آن کنجِ اتاق و زل بزنم به دستهایِ پینهبستهیِ بابا که بویِ ناامیدی میداد.
مادر، آنجا که من ایستاده بودم، هوا نبود؛ شرم بود. هر لقمه نانی که بابا با خجالت سرِ سفره میگذاشت، مثلِ تیغی از گلویِ من پایین میرفت. من نوزدهساله بودم، مادر! باید کوه را جابهجا میکردم، اما حتی نمیتوانستم باری از روی دوشِ نحیفِ تو بردارم. خیابان مرا صدا زد؛ نه برای جنگ، برایِ فریادِ تمامِ آن حرفهایی که در گلویم لخته شده بود.
آن لحظه که گرمایِ سُرب را در سینهام حس کنم، درد نخواهد داشت. درد، آن نگاهِ بابا است وقتی که به کفشهایِ پارهام خیره می شود. وقتی تیر به قلبم بخورد، فقط یه لحظه سردم خواهد شد. یکهو تمامِ خاطراتِ کودکیام مثلِ دانههایِ تسبیح از هم خواهد پاشید. در آن صدمثانیه، صورتِ تو را خواهم دید که داری برایم دعا میکنی. میخواهم بگویم «مادر، دعا نکن، اینجا فرشتهها هم جلیقهیِ ضدگلوله ندارند. درضمن مثل همیشه زود زود بهم زنگ نزن که کجام در بهشت گوشیها را بر نمیدارند.»
مادر، وقتی در آغوشِ سردِ زمین خوابیدم، دیگر نگرانِ گرانیِ نان نباش. من اینجا دیگر گرسنه نمیشوم. اما دلم برایِ بویِ نانِ گرمی که تو با عشق میخریدی، تنگ میشه. مرا در پیراهنی که دوست داری به خاک بسپار؟ همان که میگفتی رنگش به صورتِ جوانم میآید! البته اگر برای جسدم پول گلولهها را طلب نکنند آخر مادر می دانی که ارزش وجودی افرادی مثل من حتی دو گلوله هم نیست.می دانم اگر چنین کنند پولی نخواهید داشت پس بی خیال جسدم بشوید بالاخره جایی دراین زباله دانی خواهد بود که جسدم تجزیه شود.
گریه نکن، فدایِ قلب مهربانت شوم. هر قطره اشکِ تو، لختهیِ خونی میشود در قلبِ زمین. من نمردهام؛ من فقط نوزدهسالگیام را در خیابان جا گذاشتهام تا شاید روزی، پسری دیگر، نوزدهساله دیگری، مجبور نباشد میانِ «شرمِ پدر» و «گلولهیِ مزدور»، یکی را انتخاب کند. من لختهیِ خونی هستم که قرار است رگِ خوابِ این شهر را بیدار کند. مواظبِ بابا باش؛ به او بگو سرت را بالا بگیر، پسرت برایِ نان نرفت، برایِ «حرمتِ نان» رفت.
و اما بارِ گرانِ ما زندگان!
و شمایی که هنوز نفس میکشید و سایهتان بر سنگفرشهایی میافتد که خونِ نوزدهسالهها را مکیده است. بشنوید! ما که ماندهایم، دیگر آدمهایِ سابق نیستیم. ما حاملانِ یک «ترومایِ جمعی» و یک «دِینِ ابدی» هستیم. مسئولیتِ اخلاقیِ ما در قبالِ این خونهایِ به ناحق ریخته، نه با گریستن تمام میشود و نه با فراموشی درمان مییابد.
ما بازماندگان، «نگهبانانِ حافظه» هستیم. بزرگترین شرمی که میتواند گریبانِ یک ملت را بگیرد، عادیسازیِ فاجعه است. اینکه صبح از روی لکههایِ شسته شدهیِ خون عبور کنیم و شب به روزمرگیهایِ حقیرمان پناه ببریم، یعنی ما هم تیرِ خلاصی به قلبِ آن جوان زدهایم. مسئولیتِ ما، «روایت کردن» است. نباید بگذاریم روایتِ جلاد، جایگزینِ حقیقتِ قربانی شود. ما باید نامهایِ آنها را چون تعویذی بر لب داشته باشیم.
اخلاق حکم میکند که ما «شاهدانِ صادق» باشیم. هر قطره خونی که بر زمین ریخت، یک «پرسش» است که از ما پرسیده میشود: «تو برایِ حرمتِ این زندگی چه کردی؟» سکوت در برابرِ شری که جوانی را میبلعد، سکوت نیست؛ همدستی است. ما وظیفه داریم بنبستِ فکریِ استبداد را با تبرِ آگاهی بشکنیم. اگر آن جوان، سینه در برابرِ گلوله سپر کرد، ما باید سینه در برابرِ «دروغ» سپر کنیم.
مسئولیتِ ما این است که نگذاریم این خونها لخته شوند و از حرکت بازایستند. ما باید این لختهها را به «جریانِ مداومِ آگاهی» بدل کنیم. نباید اجازه دهیم مرگِ آنها به یک عدد در گزارشهایِ حقوقبشری تقلیل یابد. هر جوانِ کشتهشده، یک «امکانِ بشری» بود که از جهان گرفته شد؛ یک موسیقی که نواخته نشد، یک جراح که به اتاق عمل نرسید، یک عاشق که به وصال نرسید.
ما بازماندگان، مدیونِ آن نگاههایِ واپسین هستیم. اخلاقِ ما در گروِ ایستادگیِ ماست. اگر ما امروز در برابرِ ظلم خاموش بمانیم، در واقع به مزارِ تمامِ آن نوزدهسالهها دستبرد زدهایم. مسئولیتِ ما ساختنِ جهانی است که در آن، هیچ مادری مجبور نباشد پیراهنِ خونیِ پسرش را بو کند تا زنده بماند. ما باید لرزشِ صدایِ آن مادر را به فریادی بدل کنیم که پایههایِ هر استبدادی را به لرزه درآورد.به یاد داشته باشیم: زمین درد میکند، و درمانِ این درد، نه تیرِ خلاص، که بیداریِ ماست. ما باید زمینِ پُر از لخته را با عدالت، شستوشو دهیم تا دست هیچ تاریکیای و هیچ اهریمنی نتواند جان زیبای جوانان مان را برباید و زیبایی شان را به یغما ببرد. تا مبادا بیش ازاین شرمسار آن دختر جوانمرگ باشیم که در دفترش نوشته بود:
«من از مرگ هراسی ندارم
به شرطی که مرگ من رستاخیز دوباره وطنم باشد
به شرطی که در میان بازوان آزادی بیفتم»
■ بیتردید، یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نوشتههای آقای قربان عباسی است؛ نوشتاری که با لطیفترین تعابیر انسانی و احساسی، یکی از تلخترین فصلهای تاریخ کشورِ ماتمزدهی ایران را پیش چشم ما میگشاید و وجدانهای بیدار و هوشیار را به کنشی شایسته، آنگونه که سزاوارِ خونهای به ناحق بر زمینریخته است، فرا میخواند. من، با چشمانی لبریز از اشک، به سطرهای پایانی آن رسیدم. سپاسگزار این مرثیهی عمیقاً انسانی و وجدانی شما هستم.
شهرام
■ شهرام جان من هم با اشک این مقاله پر احساس را خواندم. از ابعاد این جنایت خون در رگ آدم منجمد میشود. یاد سخن بانویی از بازماندگان هولوکاست افتادم که پس از از سر گذراندن و دیدن فجایع دوران جنگ دیگر به انسانیت اعتقاد نداشت. من ماندهام که چگونه عدهای توان انجام چنین جنایتی را دارند و نانشان را در خون این ملت میزنند و به زندگی عادی خود ادامه میدهند.
با سپاس از آقای عباسی و با آرزوی ماندگاری قلم توانایش. سالاری
■ سپاسگزار از آقای عباسی که سخنگوی قلب و روح دردمند ایرانیان هستند در این سیه روزگار وطن زخم خورده و خون ریزان.
پیروز.
نیازمند همراهی فروغیها و داورها هستیم ... امیدوارم آقای پهلوی هم نظر دهند...
۱- نوشتهام را با یک فرض تخیلی شروع میکنم: فرض کنیم که براثر حادثهای – مثلا حمله آدم فضاییها – جمهوری اسلامی ایران همین فردا به کل از بین برود با تمام نهادهایش – و از ملت ایران (چه در داخل کشور و خارج) بخواهند که بدیلی بیابند یا کارگزاری معرفی کنند و تا یک ماه دیگر جایگزینی انتخاب کنند.
چه خواهد شد؟ اصلا چگونه میتوان صحنه را کارگردانی کرد و به نتیجه مطلوب رسید؟ این اولین مساله عیان و حیاتی برای حفظ کشور خواهد بود. سردرگمی در جواب این سوال، ریشه در بیحاصلی ۴۷ سال فعالیت اپوزیسیون داخلی و خارجی دارد. در داخل به علت نبود نهادهای مدنی و دموکراتیک، سرکوب و کشتار رهبران بالفعل، بیآبرویی کسانی که احتمال میرفت اصلاحاتی کنند و تاثیرگذار باشند و در مجموع، سلطه بلا منازع نهادهای انحصارطلب، رهبریتی تاثیرگذار شکل نگرفته است. در خارج هم، در میان اپوزیسیونی که متشکل است از گروههای سیاسی رانده شده از ایران، روشنفکران و نویسندگان و روزنامهنگاران مهاجر و ایرانیان دیگری که صرفا به خاطر شرایط اقتصادی یا سیاسی جلای وطن کردهاند، تشتت آرا یا نفوذ نهادهای امنیتی، یا فقدان جدیت، به حدی بوده است که تاکنون نمایندهای کارآمد و فعال و مقبول عامه معرفی نشده است.
وجه مشترک بارز فضای سیاسی داخل و خارج این است که تعداد سیاسیون آماتور بسیار بسیار بیشتر است از سیاستمداران حرفهای. سیاسیون حرفهای یعنی کسانی که تعریف درستی از منافع ملی دارند. از اول انقلاب ۵۷ هم اینگونه بود: گروهی در پی آرمانهای رویایی امت و جامعه توحیدی و ولایت فقیه بودند، و گروهی در اندیشه اتحاد کارگران جهان، و آنچه از نظر دور مانده بود منافع ملی ایران بود و اینکه چگونه باید کشوری آزاد و آباد داشت در این جهانی که حتی آیتاللهاش خدعه میکند!
۲- نتیجه آشکار بند ۱ این است که از میان دهها گروه سیاسی و مدنی ما در طی ۴۷ سال گذشته آلترناتیوی برنخاسته است که سخنگوی طیف نسبتا بزرگی از مخالفان داخلی و خارجی باشد. تردیدی نیست که هر کار اجرایی – اینجا گذار از جمهوری اسلامی به حکومتی دمکراتیک – نیازمند کارگزار، رهبر، یا نهادی است که اعتراضها، اعتصابها، و فعالیتهای مدنی را سروسامان دهد، به تمامیت ایران و ایرانیان فکر کند، پذیرای همه افکار و نظرها باشد، برای آینده برنامه پیشنهاد کند، امید بیافریند و در داخل و خارج ایران مقبولیت داشته باشد.
چنین آلترناتیوی بعد از ۴۷ سال هنوز در داخل پدید نیامده است. ممکن است یکی دو نام را ذکر کرد، ولی حتی یک آمار سردستی هم مقبولیت بالفعل آنها را تایید نمیکنند. اگر در این گزاره اتفاق نظر هست، به بند ۳ بپردازیم.
۳- در این دوران گذار، ما نیازمند یک رهبر و سازماندهی هستیم که محصول توافقی دمکراتیک باشد (رهبر و سازمانده با تصمیمگیر و مدیر عامل متفاوت است). این رهبر باید شناخته شده و نوعی از سرمایه ملی باشد. میتواند هنرمندی شهیر باشد (کاش شجریان زنده بود) یا ورزشکاری یا یک فعال اجتماعی... . الزاما نیازی به سیاستمداری کار کشته نیست. اگر بود چه بهتر. ولی نداریم! اما با توافقی مدنی و دمکراتیک میتوان یک سرمایه ملی شناخته شده را کمک کرد تا رهبری دوران گذار را به خوبی انجام دهد. برای همین است که جمهوری اسلامی همه سرمایههای ملی را که میتوانستند رهبران بالقوه جنبش مدنی باشند یا کشت، یا زندان کرد، یا دقمرگ.
۴- آیا کسی هست در خارج و داخل ایران که در نزد ایرانیان به اندازه آقای پهلوی شناخته شده باشد و از نظر سیاسی و اخلاقی بیحاشیه؟ مینویسم آقای پهلوی و نه شاهزاده، تا صلاحیت را ژنتیکی نکنم. همان نام خانوادگی پهلوی برای اعتبار وی کافی است. بیتردید، ایشان تنها کسی است که الان میتواند جمعیت بزرگی از ایرانیان را با خود هم آوا کند، و هم آنقدر اعتبار در بین رهبران دنیا داشته باشد تا سخنگوی بینالمللی نهضت ایرانیان باشد. برای همین است که جمهوری اسلامی و همه کسانی که داعیه سیاست دارند ولی بویی از منافع ملی نبردهاند به نبرد آقای پهلوی آمدهاند و از دروغها و ادبیات سخیف و کاریکاتورهای مستهجن گرفته تا ترساندن مردم از دیکتاتوری پادشاهی بعد از گذار، فروگذار نیستند. ایشان تا حال جز از دمکراسی، انتخاب حکومت با رای مردم و اجابت رهبریت گذار چیزی دیگر نگفتهاند.
۵- اگر همه ما متفقالقول هستیم که باید جمهوری اسلامی برود، باید در عمل نشان بدهیم که چگونه در کمپین آقای پهلوی نقش مثبتی داشته باشیم برای حفظ منافع ملی. باید در این کمپین فعال باشیم تا همه ترسهای احتمالی بعدی را به حداقل برسانیم. اگر ترس این است که دیکتاتوری پادشاهی برگردد، گرچه نه زمانه چنان است و نه نسل جدید که چنان انتخابی کنند، تقصیر ما خواهد بود که در این کمپین گذار فعالانه شرکت نکرده ایم. اگر شعارهای “جاوید شاه” را خوش نمیداریم که عدهای پیش از هر گونه انتخاباتی سر دادهاند – باز تقصیر عدم شرکت فعالانه و دمکراتیک ما در کمپین پهلوی است. شرکت فعالانه در این کمپین آن نیست که به آقای پهلوی بگوییم آنچه دلخواه ماست انجام بده، بلکه باید بر سر مهمترین آرمان همه ما که حذف جمهوری اسلامی است توافق کنیم و نیرومندترین جبهه ضد جمهوری اسلامی را در داخل و خارج تشکیل دهیم. شرکت فعالانه ما آینده دمکراتیک را تضمین میکند، نه گوشهنشینی و انتقاد.
۶- گروههای محترم سیاسی، احزاب، نویسندگان و روشنفکران: لطفا در یک نوشته کوتاه و بسیار واضح، بگویید که گزینه رهبری شما برای صد روز اول دوران گذار چیست؟ “اگر”ها را کنار بگذارید و بگویید فردای روزی که جمهوری اسلامی ساقط شد مشخصا چه باید کرد. یک.... دو..... سه...!
۷- میگویند آقای پهلوی تجربه مدیریت ندارد و در این مدت اقامت در خارج کاری نکرده است. فکر میکنم اکثر سیاسیون خارج هم چنین بودهاند. ولی باز با مشارکت فعالانه همه دلسوزان وطن است که یک سرمایه ملی به یک وزنه موثر در بازسازی ملی تبدیل میشود. با مشارکت اندیشمندان است نهادهای متعددی در راستای منافع ملی ایجاد میشوند. با احتمال بسیار زیاد میتوانم بگویم که رضای سردارسپه و حتی رضای نخستوزیر تصوری از فرهنگستان زبان و سالن تشریح دانشکده پزشکی و واژه گزینی و ... نداشت. فروغیها و داورها و تقیزادهها بودند که در کنار او – که به منافع ملی میاندیشید – نهادهایی آفریدند که هنوز از آنها بهره میبریم. آقای پهلوی هم الان نیازمند فروغیهاست. بعد از گذار، این رای مردم خواهد بود که شکل حکومت چه باشد.
■ آقای اسد فیروزمند گرامی
مقاله و پرسشهای مطرحشده از سوی شما، بهدرستی بازتابدهندهٔ دغدغهای فراگیر در میان بسیاری از ایرانیانِ منتقد حکومت است.
بیگمان یکی از عوامل اساسی بقای جمهوری اسلامی، توانایی آن در ایجاد یا بازتولید شرایطی است که یا مانع شکلگیری اپوزیسیونی منسجم میشود، یا به پیدایش نیروهای مخالفی میانجامد که در برابر این راهبرد ناتواناند. از این منظر، عاجلترین وظیفهٔ نیروهای مخالف، ایجاد ائتلاف و همبستگی سیاسی در مسیر گذار از نظم موجود است؛ ائتلافی که بتواند شکافهای درونی را کاهش داده و کنش جمعی مؤثر را جایگزین پراکندگی کند.
در این میان، نیروهای چپ نیز اگر در پی ایفای نقشی تعیینکننده در این مقطع تاریخی باشند، ناگزیرند به این واقعیت توجه کنند که در وضعیت کنونی، تقریباً تمامی طبقات اجتماعی در معرض فرسایش ساختاری قرار گرفتهاند و تمرکز انحصاری بر منافع یک طبقه، در چنین شرایطی، ناخواسته میتواند به استمرار همان سازوکاری یاری رساند که این فرسایش را پدید آورده است. تأکید بر منافع ملی، در این چارچوب، نه نفی مطالبات طبقاتی، بلکه فراهمآوردن بستری فراگیر است که بتواند از رهگذر آن، حقوق اقشار فرودست نیز بهطور پایدار پیگیری شود.
پس از جنبشها و خیزشهای خونینی که جامعه از سر گذرانده، اکنون در نقطهای ایستادهایم که اگر در این بزنگاه تاریخی نتوانیم از چرخهٔ بحرانهای داخلی و فشارهای بینالمللی عبور کنیم، خطر فروپاشی اجتماعی بهعنوان تهدیدی جدی و فراگیر در برابر کشور قد برافراشته است.
در چنین بستری، ارزیابی نقش آقای رضا پهلوی مستلزم تفکیک روشن میان دو جایگاه بالقوه است: ایفای نقش بهعنوان چهرهای نمادین و فراگیر در دوران گذار، یا پذیرش مسئولیت اجرایی و تصمیمگیر در این مرحلهٔ حساس. این تمایز از آن رو اهمیت دارد که هر یک از این دو موقعیت، الزامات نهادی، حدود مسئولیت و انتظارات متفاوتی را در پی دارد.
چنانچه ایشان خود را عمدتاً در مقام نماد ملی و سخنگوی یک ائتلاف گسترده تعریف کند، منطقی خواهد بود که دامنهٔ مداخلات مستقیم در فراخوانهای عملیاتی از جمله دعوت به تصرف مراکز دولتی یا نظامی را محدود سازد و تمرکز خود را بر شکلدهی به نهادهایی متکثر، فراگیر و نمایندهٔ طیفهای گوناگون مخالف حکومت، چه در داخل و چه در خارج از کشور، قرار دهد. در این چارچوب، نقش او بیش از آنکه فرماندهی میدانی باشد، هماهنگکننده و تسهیلگر فرایند ائتلافسازی خواهد بود.
در مقابل، اگر ایشان خواهان ایفای نقشی اجرایی در دوران گذار است، انتظار میرود که کارنامهٔ کنشهای سیاسی خود را بهصورت نظاممند و شفاف منتشر کند، سازوکارهای تصمیمگیری را توضیح دهد و نسبت خود با شبکههای کنشگری در داخل کشور را بهروشنی تبیین نماید. چنین جایگاهی مستلزم پاسخگویی نهادی، شفافیت سازمانی و پذیرش مسئولیت سیاسی است، نه صرف اتکا به سرمایهٔ نمادین.
در هر دو سناریو، بسیاری بر این باورند که ظرفیت اجرایی کشور محدود به نیروهای تبعیدی نیست. در داخل ایران نیز افراد دارای تجربهٔ مدیریتی و تخصصی، هرچند در شرایط سرکوب، زندان یا انزوا حضور دارند و در خارج از کشور نیز متخصصانی وجود دارند که میتوانند در صورت فراهمشدن شرایط، در سازماندهی دوران گذار نقشی مؤثر ایفا کنند. بهرهگیری از این سرمایهٔ انسانی، مستلزم سازوکاری نهادی، فراگیر و غیرانحصاری است.
از منظر تحلیلی، اگر آقای پهلوی در پی آن باشد که در نزد طیفهای گستردهتری از جامعه بهعنوان نماد دوران گذار پذیرفته شود، انجام اقداماتی مشخص و قابل راستیآزمایی، نه صرفاً نمادین میتواند نقشی تعیینکننده در گسترش اعتماد عمومی ایفا کند، از جمله:
۱) دعوت علنی و عملی و مستمر هواداران به پرهیز از توهین، طرد و برچسبزنی به دیگر نیروهای مخالف.
۲) تلاش برای توزیع متوازن ظرفیتهای رسانهای در اختیار او، میان سایر جریانهای اپوزیسیون.
۳) خودداری از روایتهای اغراقآمیز یا غیر مستند در تبلیغات سیاسی.
۴) استقرار سازوکارهای شفافیت مالی و نظارت مستقل بر منابع و مصارف فعالیتهای سیاسی مرتبط با او.
در مجموع، مسئلهٔ محوری نه صرفاً شخص آقای رضا پهلوی، بلکه نحوهٔ تعریف نقش او در نسبت با نهادسازی جمعی، پاسخگویی سیاسی و گسترش اعتماد میان طیفهای متکثر مخالف حکومت است؛ امری که میتواند تعیین کند آیا او در عمل بهعنوان نماد فراگیر دوران گذار پذیرفته خواهد شد یا در حد یکی از بازیگران عرصهٔ رقابت اپوزیسیون باقی خواهد ماند.
سلمان گرگانی
■ مقوله رهبری، نه یک مقوله انتصابی، انتخابی و یا اختیاری میباشد. در طول مسیر مبارزه، مردم رهبر خودشان را نظر به کاریزما، شخصیت و پایداری او در دفاع از منافع ملی در برابر استبداد و استعمار، به صورت طبیعی، انتخاب میکنند. مصدق، بعد از تحصن در دربار به اتفاق یارانش، مدتی طول کشید تا مردم با مصدق در طول مسیر مبارزه آشنا شدند، خصایصی که در شاهزاده رضا پهلوی دیده نمیشود. ثانیا به یاران مصدق در طول مبارزات سیاسیش بنگرید و مقایسه کنید با بر و بچه هایی که در اطراف شاهزاده قرار دارند.
با احترام، داریوش مجلسی
■ واقعیت این است که بعد از دوران مشروطه تصمیمات و انتخاب درستی انجام نشد و بعد از ان همیشه خون ریخته شده است الان هم فرصتی تاریخی پیش امده است که ۵۰ سالی دیگر سرنوشت مردم تعیین شود اگر اگاهان و کسانی که ادعا دارند صلاح مردم را بهتر تشخیص میدهند تضمین میکنند که دموکراسی برقرار خواهد شد و دیکتاتوری مجدد نخواهد بود چه اشکالی دارد که هرکسی میآید بیاید اما متاسفانه هیچ اگاه سیاسی هیچ تضمینی نمیدهد و از متن نوشتهها یک امیدواری یا انشالله دیکتاتوری نمیشه برمیآید من نمیدانم چرا باید بین بد وبدتر بد راباید انتخاب کنیم چرا در فرهنگ ما گزینش خوب وجود ندارد. امیدوارم مثل زمان مشروطه مثل زمان مصدق مثل زمان آری به جمهوری اسلامی دیگر بار اشتباه نکنیم اگر عنصر اجتماعی اشتباه تصمیم بگیرد درد ٱور است ولی اگر عنصر آگاه اشتباه کند وخط غلط بدهد فاجه بار وخونین خواهد شد امیدوارم خدا از خطا بدور نگه دارد.
حسین اردبیلی
■ با عرض احترام
با توجه به تاثیری که آقای پهلوی و پیروان و طرفداران ایشان در صحنه سیاسی ایران دارند که میشود بطور خلاصه گفت که برای سایر کنشگران سیاسی مشکلاتی دارد اگر کلا از ایشان فاصله بگیرند و مشکلات بیشتری دارد که بخواهند با ایشان یک کار مشترک انجام دهند و همین واقعیت که بخشی از جامعه ایران پیرو دعوت ایشان هستند و در تلویزیون ها، مدیا، نشریات و سایت های مختلف موضوع صحبت هستند، ضرورت دارد که صاحب نظران مختلف توهم زدایی کنند که به عنوان یک ایرانی باید ایشان را در چه نقش مشخصی ببینیم.
یک نقش که فکر کنم درصدی از طرفداران و نزدیکان ایشان برای ایشان قائلند، شاه آینده ایران مطابق همان نقشی که پدر ایشان داشت که هم مقام تشریفاتی و سمبلیک و هم نقش اجرایی تام و تمام خواهد بود. سوالی که مطرح است اینکه آیا آنها که دعوت به همکاری میکنند، به چه صورت باید با شخصی که قرار است در آینده آن نقش را ایفا کند، همکاری کنند. (جزء اطاعت امر و یا مشاور)
نقش دیگر ایشان میتواند یک نقش سمبولیک باشد همانند نقش پرنس سیهانوک در کامبوج و حمایت ایشان از جریانات سیاسی مختلف برای عبور از حکومت خمر های سرخ و یا شاهزاده ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم. در این صورت خود ایشان هستند که باید نقش رهبر سیاسی و مشوق سلطنت طلبان را کنار گذاشته و حمایت خود را از همه جریانات سیاسی اپوزیسیون اعلام کنند. مطمئنا سازمان های مختلف این حمایت ایشان را لبیک گفته و قدردان ایشان خواهند بود. برای چنین نقشی فاصله گرفتن از گروه های سلطنت طلب لازم و ضروری است، در غیر این صورت نقش سمبولیک ایشان بی رنگ خواهد بود.
نقش سومی که ایشان میتوانند ایفا کنند، کنار گذاشتن لقب شاهزاده و ولیعهد بودن و نقش آفرینی بعنوان یک سیاستمدار است. در این حالت منطقا جریان و برنامه سیاسی خود را به جامعه سیاسی ایرانیان و مردم اعلام خواهند کرد و مانند و همتراز هر کنشگر سیاسی دیگر در صحنه خواهند بود. در چنین نقشی تجزیه و تحلیل های و راهکارهای ایشان محک توانمندی سیاسی ایشان خواهد بود. و الا خیر.
بدون واضح بودن نقش ایشان، حضور ایشان در صحنه سیاسی بیشتر باعث تشتت و به هم ریختگی خواهد بود.
ممنون از توجه شما؛ بهمن
■ ممنون از نظرات شما. میتوانم بگویم که خواستهها و نظرات آقایان مجلسی و اردبیلی در شروطی که آقای گرگانی نوشتهاند مستتر است. در زیر عنوان مقاله هم نوشتم کاش آقای پهلوی هم نظر دهند، مخصوصا به موارد چهار گانهای که آقای گرگانی متذکر شدهاند تا حصول وحدت همه کسانی که به منافع ملی میاندیشند تسهیل شود.
اسد فیروزمند
■ آقای فیروزمند عزیز. من نیز در راستای نظرات شما هستم و برای جلوتر بردن بحث، به چند نکته اشاره میکنم.
اول اینکه، بر اساس آنچه همان اوایل انقلاب در ایران در اطراف خود میدیدم، برایم بسیار جالب بود که حدود دو سال بعد از انقلاب، حداقل نیمی از مردم میگفتند که زمان شاه بهتر از ج.ا. بود، و از انقلاب پشیمان بودند! منظورم این است که ترجیح حکومت پادشاهی و رو آوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، مسبوق به سابقه بسیار طولانیتری است.
دوم اینکه من این را شانس ملت ایران میدانم که فردی سرشناس مثل رضا پهلوی وجود دارد که مسؤلیت دوران گذار را به عهده گرفته و بارها اعلام کرده است که رأی مردم، ملاک نوع حکومت آینده خواهد بود. جملهای از زیگموند فروید همواره در ذهنم هست که میگوید، نگویید این کار باید انجام شود، بگویید انجام این کار را به عهده میگیرم.
نکته سوم اینکه، بر اساس مصاحبهها و سخنانی که وی میگوید، من او را فردی قابل اطمینان ارزیابی میکنم. در مصاحبه دیشب رضا پهلوی با برنامه اول تلویزیون آلمان (جمعه ARD) این ارزیابی مثبت من تقویت شد. اکنون که چنین پیش آمده است که بخش قابل توجهی از مردم میهن ما رهبری او را در مبارزه با ج. ا. پذیرفتهاند، برای من نیز همراهی با آنان معقول است.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز، من نیز همواره حمایت از آقای پهلوی را کار درستی پنداشتهام، اما تحت عنوان یکی از رهبران جنبش ملی ایران، نه مسئول و رهبر دوران گذار. آقای گرگانی شروطی را به درستی مطرح کردند که میتواند نقش همه گیر تری به موقعیت آقای پهلوی بدهد و آقای پهلوی به سادگی میتوانند در آن سمت حرکت کنند و مبلق پیام تنوع پذیری باشند. در مورد تعیین نوع حکومت، بسیار خوب است که همه به انتخابات پسا جمهوری اسلامی اشاره میکنند، اما این کافی نیست، حرف و عمل امروز ما نیز باید خریدار و حامی انتخاب آینده باشد. از این روست که حمایت ما از آقای پهلوی بهتر است همواره با طرح خواستههایی همراه باشد. از طرف دیگر رویکرد ستیزه گرا با پهلوی بسیار مخرب به حال جنبش است و متاسفانه برخی از روشنفکران ما این ستیزه گری را به هویت سیاسی (و گاه فردی) خود گره زدهاند.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای فیروزمند عزیز با درود، من نقدی بر مقاله شما را به دلیل امتناع ایران امروز، در اخبار روز نوشتهام، میتوانید در آن سایت مطالعه کنید. سپاسگزار خواهم بود اگر پاسخ شما را در همین سایت دریافت کنم.
ممنون سعید سلامی
■ آقای سلامی. ممنون از مقالهتان در اخبار روز (که مانند دیگر نوشتههایتان غنی بود.) نوشته من برای پاسخ دادن به یک سوال عملی و عینی بود و یافتن پاسخی مشخص و پرکتیکال. میتوان بحثهای نظری را مدتها ادامه داد. ولی وضعیت موجود چنین است:
+ مردم جان به لب آورده در حال قیامند.
+ حکومت مقبولیت داخلی و بینالمللیاش را از دست داده - گرچه همچنان کشتار میکند. این تقابل روز به روز شدیدتر میشود و ممکن است حتی باعث ریزش در باقی مانده طرفداران رژیم و اختلاف در بین بالادستیها شود.
+ از جنبش ۸۸ تا کنون، نبود رهبری منسجم به هر شکلی (رهبری فردی یا دولت در تبعید،...) باعث شده که آن همه انرژی بر روی اهدافی مشخص متمرکز نشود و دستاوردی مشخص به بار نیاورد (گرچه بر اثر جنبش مهسا، عادی سازی حجاب اختیاری دستاوردی بزرگ بود).
+ تاکنون مخالفان داخلی و خارجی نتوانستهاند رهبری وجیهالمله معرفی کنند یا نهادی برای دوران گذار خلق کنند که تاثیرگذار باشد.
+ حالا، این جنبش هر روز میتواند به شکلی در جایی دوباره سر کند واگر سازمان داده نشود همان تراژدیهای قبلی تکرار خواهد شد. چه کنیم؟
بنشینیم و منتظر پدیدار شدن رهبری بینقص و کامل از عالم مُثُل افلاطونی باشیم یا از امکانات موجود – که گرچه کامل نیستند ولی می توانند موثر باشند – استفاده کنیم؟ طیف اپوزسیون حرفهای بسیار خوب و زیبا ممکن است بزنند، ولی کسی آنها را نمیشناسد تا رهبریتشان را بپذیرد. بدون قبول این واقعیت تلخ نمیتوان قدمی جلوتر رفت.
برای همین در نوشتهام تاکیدم این بود که همه به طور ایجابی و نه سلبی مشارکت کنند و تا کسی که شناخته شده تر از دیگران است در قالب رهبریت دوران گذار عرض اندام کند. حتما عیب و ایراد هم دارد ولی اگر همه این گروهها و افرادی که سر حذف جمهوری اسلامی متفق القولند سر بنیادی ترین خواستهها با این فرد همراهی کنند، هم رهبریت بهینه میشود و هم نتایج مطلوب به دست میآید. این قسمت کار مثل بستن قرارداد است.
+ اینکه پهلوی منجر به دیکتاتوری خواهد شد، قصاص قبل از ارتکاب گناه است. مردم ایران در فردای روز آزادی تصمیم خواهند گرفت. در این دنیای مدرن و با این نسل زد جدید و با این تجربه ولایت فقیه، احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد که جز جمهوری حکومتی دیگر شکل گیرد. اگر هم به پادشاهی رای دادند باید به رای اکثریت احترام گذاشت و باز مشارکت کرد تا پادشاهیای نظیر کشورهای اسکاندیناوی شکل گیرد.
+ و چند مورد دیگر به اختصار برای جلوگیری از اطناب کلام: پهلوی مردم را به سوزاندن بانکها و مسجدها فرا نخواند. یادمان باشد که احمدی نژاد اعتراف کرد که آتشسوزیها و خشونتها در جنبشهای قبلی کار خود وزارت اطلاعات رژیم بوده است. در باره طرفداران دو آتشه پهلوی هم باید با قدرت تمام روشنگری و انتقاد کرد تا معایب این رهبری کمتر گردد و مردم هم خطرات چنین انحصارطلبی را بدانند. فهم این افراطگرایی هم تا حدودی ساده است: در غیاب هر کورسوی امیدی، طرفداری از تنها امکان موجود طبیعی است.
+ اگر گزینه عملی دیگری هست لطفا راهنمایی کنید. اگر فردا شعله طغیان در کشور سر کشید چه باید کرد؟ دوباره وااسفا گوییم از ۴۷ سال بیحاصلی اپوزسیون؟ بحث نظری کنیم؟ امید واهی ببندیم که ملت رهبر خود را خلق خواهند کرد؟
+ مخلص کلام این است که مانند یک مهندس و صنعتکار باید از وسایل موجود استفاده کرد و مساله را تا حد امکان حل کرد، نه این که در هوای شرایط ایده آل ماند، و به مصداق آن مثل قدیمی که “نه خود خورم، نه کَس دهم، گَنده کنم به سگ دهم” امکانات را سوزاند.
اسد فیروزمند
■ جناب فیروزمند گرامی، ممنونم که خواهش مرا به جا آوردید و پاسخ دادید. میشد روی دو سه نکته باز هم صحبت کرد. اما دیگر دیر شده و به احتمال خیلی زیاد فردا پس فردا وضعیت به گونهای دیگر خواهد بود؛ نمیدانیم چگونه؛ بنابراین ادامه صحبت را به بعد موکول کنیم با این امید که روند حوادث، آرامش بعد از توفانی باشد بر زخمیهایی که دی ماه خونین بر روح و روان میلیون ها هم میهن ما بر جا گداشت.
با ارادت سعید سلامی
این حریف خونخوار و احمق، این دروغگوی دزد، این خدای دههء شصت کیست؟
اسپینوزا میگفت: اگر مثلثها خدا داشتند، خدایشان یک مثلث بود؛ اگر الاغها خدا داشتند، خدایشان یک الاغ بود.
خدای دههء شصت نیز آدمی است که قلب ندارد، مغزش روی یک راه نورونی ثابت رفت و برگشت میکند، غذایش ثروتهای دزدی است که در خون پخته میشود، آبش، تشنگی رودها و خشکی دریاچهها و خانهاش جنگلهای غارت شده است، تجاوزگر و اسیرکُش است، به سادگی یک شب دهها هزار نفر را میکشد، معتقد به تیرخلاص به زندهها در بیمارستان و کوچه است، و خیابانهایش را ماشینهای آتشنشانی از خون میشویند.
این خدای دههء شصت را که میشناسیم! مثلثها خدایشان مثلث، الاغها خدایشان الاغ و حکومت اسلامی در ایران خدایش خمینی و خامنهای و ذوب شدگان در آنها است. هیچ جادو و ماوراء طبیعتی در کار نیست. خدای دهه شصت یک بٌت است؛ بُتی که به زودی میسوزانندش و خاکسترش را به خورد سازندگانش میدهند.
در خارج از کشور هموطنانی حتی پس از رسیدن ویدیوهای وحشتانگیز سرکوب مردم که در تاریخ ایران بیسابقه بوده، هنوز امید به دعوت به “خشونتپرهیزی” دارند. اما مگر مردم ما چیزی جز خشونتپرهیزی و دفاع از خود را به نمایش گذاشتند و چنان سرکوب شدند که دنیا به فغان آمد؟ مثالهای خشونت پرهیزی جنبشهای گاندی و آفریقای جنوبی آیا در این مرحله و این زمان، دیگر برای ما کارآیی دارند؟
حریف گاندی دولت بریتانیا بود. در ۱۹۲۱، ۱۹۳۰، ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ یعنی در طول جنبشها و قیامهای هندیان علیه بریتانیا پیش از جدایی هند و پاکستان کل کشته شدهها در ازای هر رویداد از دوهزار نفر بالاتر نرفت (۱۹۴۲-۱۹۴۳ حدآکثر ۱۷۰۰ کشته گزارش شده است. جمعیت هند در آن زمان چند ده برابر جمعیت فعلی ایران بوده است.
در آفریقای جنوبی و نظام آپارتهاید که سرانجام تن به مذاکره داد، بر اساس گزارش Truth and Reconciliation Commission (TRC) یا «کمیسیون حقیقت و آشتی» بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۴ در جریان مبارزات مردمی علیه آپارتهاید حدود ۲۱ هزار نفر در خشونتهای سیاسی کشته شدهاند که ۱۴ هزار نفر آنها بین ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴ به دست حکومت آپارتهاید به قتل رسیدند. یعنی در طول ۴۶ سال ۲۱ هزار نفر کشته شدهاند.
حتی یک کشته هم زیاد است. اما حریف ما، آنکه خدای دههء شصت است، در دیماه ۱۴۰۴ ایران در دو شب، شصت هزار نفر را کشته، مجروحان را با تیر زده، دهها هزار نفر را زندانی کرده و دنیا را تهدید به اعدامهای دستهجمعی در ملأ عام با جرثقیل میکند. خودخداپندار حاکم بر ایران سالها است که آرامش یک منطقهء از دنیا را بر هم زده، با بمب اتم و موشک، خیال خام نابود کردن کشورها از نقشهء دنیا را اعلام کرده و قدرتهای بینالمللی را واداشته که به پاکسازی منطقه از این رژیم و مداخلهء بشردوستانه برای کمک به مردم ایران اقدام کنند.
دعوت به روش موجه و انسانیِ خشونتپرهیزی در برابر خدای دههء شصت آیا جز حریص کردن این خونخوار خرفت شده در ایدئولوژی نازیسمِ اسلامنمایِ خود، تا کنون تأثیر دیگری داشته است؟
کاش این اندازه دیر نشده بود...
۲۳ ژانویه ۲۰۲۶
Shirindokht1@gmail.com
■ خانم دقیقیان گرامی. شما به درستی مبارزه “خشونت پرهیز” را به بحث نهادهاید. من چند سال قبل شک کردم که آیا واقعاً میتوان بدون خشونت، با دست خالی، از پس این رژیم توتالیتر برآمد؟! استدلال من این بود که ج.ا. تمام ارگانهای قدرت را در دست دارد: سپاه، بسیج، پلیس، ارتش، سیستمهای اطلاعاتی، زندانها، قانونگزاری، عدلیه، آموزش و پرورش، مساجد، دانشگاه، ادارات، بانکها، منابع مالی نفت و اقتصاد کشور، تلویزیون، مطبوعات، حمایت روسیه، چین و برخی کشورهای منطقه، و... در چنین شرایطی مردم چه دارند، جز حائز «اکثریت ملت» بودن؟ حالا هم که دیدیم اینترنت و تلفن را هم قطع کردند، و حتی چراغهای خیابان را برای کشتار مردم خاموش نمودند. من بعید میدانم بشود مبارزهای متمدنانه مثل گاندی یا ماندلا را در ایران جلو برد. آیا ملت ایران راهی دارد جز راه دشوار و دردناک خشونتآمیز و پرداخت هزینه بسیار سنگین انسانی و اقتصادی؟!
با عرض احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری ارجمند، آنچه ما امروز میبینیم استفاده از اصطلاح خشونت پرهیزی برای نفی مداخلهء بشردوستانه است، نه برای استراتژی جنبشی دربرابر حکومت جنایتکار و تا دندان مسلح. اگر مردمی غیرنظامی و غیرمسلح مورد قتل عام قرار بگیرند دنیا نباید ساکت بنشیند و به تحریم اکتفا کند. اگر در کامبوجِ پول پوت و در رواندا مداخلهء بشردوستانه میشد، میلیونها انسان کشته نمیشدند. استفاده از تز خشونت پرهیزی دربرابر مداخلهء بشردوستانه که امروز در جریان است، یکی از ناشیانهترین کارهای تئوریک بوده که تا کنون دیدهام و سعی کردهام در این نوشته به آن بپردازم.
با احترام، دقیقیان
■ بانو دقیقیان گرامی. درود بر شما
گفتارنامۀ ارزشمند شما را خواندم و نگاهتان به گفتمان خشونت پرهیز برایم تازه و آموزنده بود و با آن همسو هستم. امیدوارم همچنان در کارهای علمی ارزشمند خودتان توانمند باشید. شاد و تندرست باشید.
بهرام خراسانی هفتم بهمن ۱۴۰۴
■ آقای خراسانی ارجمند، سپاس از توجه شما.
با احترام، دقیقیان
مجمع ملی ایرانیان، پارلمان در تبعید، دولت موقت، دولت در تبعید، کابینه ملی ایران، حکومت مردمی ایران، یا با هر اسم دیگری که نماینده حداکثری مردم ایران باشد الآن از نان شب هم برای ایرانیان واجبتر است. جمهوری اسلامی که الآن بر ایران حاکم است، با همه ارکان خود اعم از مجلس و قوه قضاییهاش، با توجه به قتلعام اخیر و با توجه به اینکه حکومت از نیروهای خارجی برای قتلعام ایرانیان استفاده کرده و باعث دریای خون بین خود و مردم ایران شده است از حیز اعتبار سیاسی و حقوقی و اخلاقی و ملی ساقط است. این حکومت دیگر نماینده مردم ایران نیست.
مردم ایران دو راه دارند؛ یا همین وضع را ادامه میدهند و هر کس راه خود را میرود و به هر کس که دلش میخواهد فحش میدهد یا اینکه بالاخره میفهمد که این وضع واقعاً ادامه دادنی نیست و با ایجاد یک مجمع ملی که همه در آن نماینده داشته باشند موافقت و برای راهاندازی آن صادقانه کار میکند. اگر هر گروه بر جزمیات خود پافشاری کند و بخواهد که سرنوشت مملکت را بعد از «پیروزی» هم خودش در دست بگیرد میشود همین جهنمی که الآن هست. اصول دنیاپسند روشن است؛ هیچکس همه حق را صاحب نیست و هیچکس هم بیحق مطلق نیست. اگر ریگی در کفش ندارید و اگر بجز از عقل و منطق و انصاف و خیر ایرانیان دستور نمیگیرید چرا با ایجاد یک مجمع ملی قدرتمند مخالفت میکنید؟
مگر میشود از همین حالا یک گروه و یک فکر را کنار گذاشت چون شما با آن مخالفید؟
هر گروهی که به تنهایی به مجامع بینالمللی رجوع و خود را نماینده ایران معرفی کند هم خود و هم مردم ایران را مسخره کرده است. این مجمع ملی ایرانیان را حتی بعد از فروپاشی جمهوری اسلامی هم باید حفظ کنیم تا نماینده همه آحاد مردم باشد اگر آن حکومت بعدی هم به سمت دیکتاتوری رفت. اینکه شاه خوبه یا شیخ یا کمونیست و مجاهد و آنارشیست یا جمهوری سکولار یا بهایی، اینکه ایران باید یکپارچه باشد یا مجموعهای فدرالی، اینکه رایگیری باید از همه باشد یا از واجدان شرایطی مشخص، اینکه اقتصاد باید دولتی باشد یا خصوصی و نسبت بین آنها، این که آیا باید حتی با تجزیهطلبان هم وارد گفتگو شد یا نه، این که سیاست زبانی و فرهنگی ما چگونه باید باشد و هزاران نکته مانند اینها را اگر از حالا بخواهیم با رگهای برجسته گردن و با فحشهای چارواداری و با مشت و لگد و چماق روشن کنیم پس حالا حالاها باید دموکراسی و حتی یک زندگی معمولی را هم در خواب ببینیم. ببینید حاکمان بر سرنوشت ما، اعم از ایرانی و انیرانی، چگونه راه با هم کار کردن را یاد گرفتند. از دشمن باید بیاموزیم. البته آنها که دشمن ایرانند و یا نماینده و مواجببگیر دشمنان ایران، در هر گونه صحبت از همکاری بین گروههای سیاسی ایرانی موش میدوانند.
ما از آنان دعوت نمیکنیم چون این مجمع مربوط به ایرانیان است و آنان که ایران را دوست دارند. در وقایع اخیر دیدیم که چگونه “دوست خارجی” و دشمن داخلی دست در دست هم چند ده هزار از مردم ایران را کشتند و چند صد هزار را زخمی کردند و برای هرکداممان هم یک پرونده گشودند. آیا بس نیست؟ آیا هنوز هم بر جزمیات خود پا میفشارید؟ آیا هنوز هم ایران را تنها برای خود میخواهید؟
هیچکس کمکمان نمیکند. هیچ اسکندر و نادری نمیآید. هیچ خدا و قدیسی دست ما را نمیگیرد. فقط خودمانیم و خودمان و کم هم نیستیم اگر با هم کار کنیم. نمیگویم متحد شویم که محال است. به اصول دموکراتیک احترام بگذاریم و در چارچوب عقل و منطق با هم کار کنیم تا مجمع ملی ایرانیان قدرتی باشد در مجامع بینالمللی بهعنوان نماینده مردم – و نه حکومت – ایران. اگرچه شخصاً معتقدم که حتی از حکومت فعلی هم باید نمایندگانی به این مجمع دعوت شوند.
خب حالا این زنگوله را کی باید به گردن آقا گربه بیندازد؟ فقط دو راه داریم: یکم اینکه ده بیست سی چهل نفر از چهرههای ایرانی که در مجامع بینالمللی بهعنوان فرد – نه نماینده یک گروه سیاسی – شناخته هستند آستین بالا بزنند و آمادگی همکاری خود را اعلام کنند. اعلام نظر در خصوص این افراد باید موجز و مختصر و حتیالامکان با آری یا نه باشد تا در اسرع وقت گروهی انتخاب شوند که کار راهاندازی و مدیریت و ثبتنام اعضای مجمع را شروع کنند. حقوقدانان بینالمللی ما هم میتوانند بر روند حقوقی کار نظارت کنند.
اگر مجمع ملی ایرانیان به این طریق تشکیل شود کمال مطلوب خواهد بود و به احتمال زیاد تصمیمات آن در خصوص پذیرش یا رد کمک خارجی، نحوه گذار و نوع حکومت بعدی مورد پذیرش اکثریت مردم ایران خواهد بود. اگر به دلایل “رئال پولیتیکی” و نیروهای موثره خارج از قوه واقعی ما، این امر مطلوب به ثمر نرسید، عمر نوح که نداریم، باید از گزینههای موجود آن را که بتواند ما را به گزینه مطلوب هدایت کند و با سازوکارهای حقوق بینالملل بتوان رسنش را تا حد تابآوری فشرد، انتخاب و با او همکاری کنیم. ایران دارد ویران میشود، همین الان هم دیر شده است.
۲۲ ژانویه ۲۰۲۶
بازخوانی مدل باسو و تطبیق با ساختار قدرت در ایران
آیا رهبران با نیتهای خوب هم میتوانند به دیکتاتورهای سرکوبگر تبدیل شوند؟ این پرسش تاریخی، محور مقالهای از باسو، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد است که با نگاهی ساختاری و رفتاری، چرخه دگردیسی قدرت را توضیح میدهد[۱]. در این یادداشت، ضمن مرور مدل نظری باسو، نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کرده و تطبیقی با وضعیت جمهوری اسلامی ایران ارائه میکنیم.
ایده مرکزی: ناسازگاری پویا و دام قدرت
مدل باسو با بهرهگیری از مفهوم «ناسازگاری پویا» در اقتصاد رفتاری، توضیح میدهد که رهبران اقتدارگرا چگونه با تصمیمات تدریجی برای حفظ قدرت، در مسیری قرار میگیرند که خروج از آن تقریباً ناممکن میشود. هر اقدام سرکوبگرانه، هزینه خروج از قدرت را افزایش میدهد (مانند پیگرد قضایی، انتقام سیاسی یا خطر مرگ) و رهبر را ناگزیر به خشونت بیشتر میکند. این چرخه، رهبر را پلهپله به سمت افراط و سرکوب بیشتر سوق میدهد؛ همانطور که مکبث میگوید: «در خون چنان پیش رفتهام که بازگشت به اندازه ادامه دادن دشوار است.»
نقاط قوت مدل باسو
• سادهسازی یک پدیده پیچیده: مدل باسو با استفاده از مفاهیم رفتاری، مسیر تدریجی تبدیل رهبران به دیکتاتور را بهصورت شهودی و قابلفهم توضیح میدهد و با مثالهای تاریخی مانند استالین، موسولینی، پوتین و اورتگا پیوند میزند.
• پیوند اقتصاد رفتاری و علم سیاست: این مدل میانرشتهای، نشان میدهد که خطاهای رفتاری فردی چگونه میتوانند پیامدهای عظیم سیاسی و تاریخی داشته باشند.
• تأکید بر ساختار بهجای ذات شرور: باسو دیکتاتوری را محصول ساختار قدرت و نبود گزینه خروج امن میداند، نه صرفاً شخصیت رهبر.
نقدها و نقاط ضعف مدل
• فردمحوری و کمتوجهی به نهادها: مدل باسو تقریباً تمام تمرکز را بر رهبر میگذارد، در حالی که در واقعیت، دیکتاتوری محصول ائتلافهای قدرت (ارتش، نهادهای امنیتی، الیگارشی اقتصادی و…) است.
• نادیده گرفتن نقش جامعه و افکار عمومی: جنبشهای اجتماعی، رسانهها و فشار افکار عمومی میتوانند مسیر دگردیسی دیکتاتور را تغییر دهند، اما در مدل باسو این عوامل کمرنگ هستند.
• فرض ساده رابطه خطی میان سرکوب و بقا: در مدل، هرچه سرکوب بیشتر، احتمال بقا بیشتر؛ اما در واقعیت، افراط در خشونت گاهی عامل سقوط رهبر است (مانند شاه در ۵۷ یا قذافی در ۲۰۱۱).
پیامدهای سیاستی و هنجاری
برای جلوگیری از چرخه خشونت، باسو پیشنهاد میکند:
• محدودیت دوره قدرت: تعیین سقف برای دورههای ریاستجمهوری یا نخستوزیری و جلوگیری از انباشت قدرت.
• تقویت قانون اساسی و هنجارهای اجتماعی: ایجاد تعادل و الزام رهبران به رفتار مسئولانهتر.
• قواعد جهانی و گزینه خروج امن: ایجاد قواعد جهانی برای محدودیت قدرت و امکان مداخله مشروع بینالمللی، البته با احتیاط نسبت به پیامدهای اخلاقی و سیاسی.
تطبیق مدل باسو با ساختار قدرت در جمهوری اسلامی
در ایران، روند انباشت تدریجی قدرت و افزایش هزینه خروج بهوضوح قابل مشاهده است:
• تمرکز قدرت در نهاد رهبری: اختیارات رهبری در حوزههای امنیتی، نظامی و رسانهای طی دههها افزایش یافته است.
• گسترش شبکههای نهادی و امنیتی: نهادهایی مانند سپاه، بسیج و شورای نگهبان بقای ساختار را تضمین میکنند و هزینه تغییر قدرت را بالا میبرند.
• تشدید کنترل سیاسی: محدودیتهای انتخاباتی و برخورد با مخالفان سیاسی، هزینه عقبنشینی را بیشتر میکند.
• ائتلاف قدرت: برخلاف مدل باسو، در ایران ساختار قدرت ائتلافی است و حتی اگر رهبر بخواهد مسیر را تغییر دهد، شبکه حامیان مانع میشوند.
• افزایش هزینه خروج در سطح ساختار: اقدامات امنیتی و حذف نیروهای میانهرو، هزینه خروج را نه فقط برای رهبر، بلکه برای کل ساختار افزایش میدهد.
• نقش ایدئولوژی و فشارهای خارجی: ایدئولوژی رسمی و تهدیدهای خارجی، کنترل داخلی را تشدید میکند و مسیر دگردیسی را تسهیل میسازد.
جمعبندی و نتیجهگیری:
مدل باسو چارچوبی نظری برای فهم روندهای قدرت و دگردیسی رهبران به دیکتاتور ارائه میدهد. با این حال، برای تحلیل دقیقتر وضعیت ایران، باید نقش نهادهای امنیتی و اقتصادی، ساختار ائتلافی قدرت، ایدئولوژی و فشارهای خارجی را نیز وارد مدل کرد. در نهایت، راهحل جلوگیری از چرخه خشونت، اصلاح ساختارها، تقویت نهادهای مستقل و ایجاد قواعد شفاف است. اگر بخواهیم مدل باسو را بهصورت خلاصه به ایران تعمیم دهیم جدول زیر می تواند مفید باشد.
| عنصر در مدل باسو | معادل در ساختار جمهوری اسلامی |
|---|---|
| افزایش هزینهٔ خروج | انباشت نهادی قدرت + شبکهٔ امنیتی–اقتصادی |
| ناسازگاری پویا | تصمیمات کوتاهمدت برای کنترل بحرانها که به سختگیری بلندمدت منجر میشود |
| افزایش تدریجی «شر» | تشدید کنترل سیاسی، امنیتی و رسانهای |
| نبود گزینهٔ خروج امن | ترس ساختار از فروپاشی یا بیثباتی شدید |
| فردمحوری | در ایران باید به «ائتلاف قدرت» گسترش یابد |
————————-
[۱] - Basu, Kaushik, The morphing of dictators: why dictators get worse over time ,2023.
گذار دموکراتیک بدون بدیل سیاسی روشن، ائتلاف ملی و سازمانیافتگی مسئولانه ممکن نیست. قیام برای آزادی، اگر قرار است به نتیجهای پایدار برسد، سیاستورزی میخواهد، نه قمار با جان مردم. تجربهٔ معاصر ایران بارها درستی آن را تأیید کرده است.
فردریک انگلس مینویسد قیام «هنری است همچون جنگ»؛ یعنی کنشی پیچیده که بدون سازمان، رهبری جمعی، برنامه و بدیل سیاسی، نهتنها به رهایی منجر نمیشود، بلکه میتواند به فاجعه بیانجامد.
۱۳۵۷: پیروزی قیام، شکست سیاست
انقلاب ۵۷ نمونهٔ کلاسیک قیام و انقلابی است که پیروز شد، اما فاقد بدیل دموکراتیک بود. جامعه علیه استبداد سلطنتی شورید، اما اپوزیسیون سکولار و دموکرات نه سازمان داشت، نه ائتلاف، و نه نقشهای روشن برای حکمرانی پس از سقوط. خلأ قدرت بهسرعت توسط روحانیت با هزاران اماکن مذهبی، مناسک و ُمبلِغ پر شد که از تشکیلات، ایدئولوژی و رهبری منسجم برخوردار بود. نتیجه روشن بود: سقوط یک دیکتاتوری و تأسیس دیکتاتوریای عمیقتر و همه جانبهتر.
۱۳۸۸: جنبش بزرگ، بنبست ساختاری
جنبش سبز با مشارکت میلیونی و مطالبات مدنی مشخص شکل گرفت، اما آگاهانه از ورود به فاز قیام و درگیری مستقیم با ساختار قدرت پرهیز کرد. این رویکرد از یکسو هزینهٔ انسانی را کاهش داد، اما از سوی دیگر نشان داد که بدون سازمان فراگیر و بدیل قدرت، حتی جنبشهای بزرگ نیز در برابر ماشین سرکوب به بنبست میرسند. درس ۸۸ روشن بود: اخلاق اعتراض مهم است، اما گذار سیاسی بدون ابزار قدرت ناتمام میماند.
۱۳۹۶: خشم بیافق
اعتراضات دیماه ۹۶ فوران خشم اقتصادی و اجتماعی بود؛ گسترده، خودجوش و بیرهبر. اما نبود سازمان و افق سیاسی مشترک، این اعتراضات را به حرکتهایی پراکنده بدل کرد که سرکوب شدند بیآنکه چشماندازی برای گذار ایجاد کنند. شورش بیسازمان، در نهایت به سود استبداد حاکم تمام میشود.
۱۳۹۸: آبان خونین و مسئولیت سیاست
آبان ۹۸ نقطهای بود که حکومت اعتراض را با کشتاری کمسابقه پاسخ داد. جامعه به خیابان آمد، اما نه رهبری جمعی وجود داشت، نه بدیل سیاسی، و نه توان حفاظت از معترضان. در اینجا هشدار بُعدی اخلاقی–سیاسی مییابد: فراخوان به خیابان بدون آمادگی سیاسی، میتواند به بهای جان مردم تمام شود. رادیکالیسم مسئول با تحریک هیجانی تفاوت دارد.
۱۴۰۱: مهسا/ژینا؛ روایت رهایی و خطر تکرار
جنبش مهسا/ژینا عمیقترین جنبش فرهنگی–سیاسی چهار دههٔ اخیر بود که با شعاری فراگیر: زن، زندگی، آزادی به یک پاردایم شیفت، یعنی قطع امید از اصلاح رژیم رسید. این جنبش از مشروعیت اخلاقی گستردهای برخوردار بود، اما شکاف دیرینه همچنان باقی ماند: بدیل حکومتی شفاف و ائتلاف ملی سازمانیافته شکل نگرفت. همزمان، تزریق امیدهای کاذب — از «سقوط قریبالوقوع» تا انتظار مداخلهٔ خارجی یا ظهور منجی — ریسک تکرار چرخهٔ پرهزینه را افزایش داد.
دیماه ۱۴۰۴؛ بدون بدیل، قیام راه آزادی نیست
اعتراضات خیابانی و خونین دیماه ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که شجاعت مردم جایگزین سیاست نمیشود. جامعهای که زیر سرکوب عریان زندگی میکند، با هر فشار تازه مستعد انفجار است؛ اما فوران خشم بدون راهبرد، سازمان و بدیل سیاسی الزاماً به آزادی نمیانجامد.
«هنر سیاست» در چنین شرایطی بهمعنای انفعال نیست، بلکه کنش مسئولانه است: پیوند خیابان با ائتلاف ملی، سازمانیافتگی پایدار و نقشهٔ راه روشن برای گذار.
جمع بندی:
درس مشترک این تجربهها روشن است: جامعهٔ ایران بارها آمادهٔ اعتراض بوده است؛ اما هرجا بدیل دموکراتیک، سازمان و نقشهٔ راه غایب بوده، یا استبداد بازتولید شده است (۱۳۵۷)، یا اعتراضها با هزینههای سنگین انسانی سرکوب شدهاند.
پیام برای امروز روشن است:
- پیش از فراخوان قیام، بدیل حکومتی و ائتلاف ملی بسازیم.
- خشم اجتماعی را به گذار برنامهمند پیوند بزنیم.
- و رادیکالیسم را با مسئولیت سیاسی تعریف کنیم، نه با هیجان و وعده های غیر واقعی.
قیام اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید ادامه هنر سیاستورزی باشد؛ نه قمار با جان مردم.
■ آقای علمداری با سلام
در انقلاب ۵۷ بنده که جوانی ۱۵ ساله بودم مستقیما شرکت داشتم. ولی نمیدونم این اپوزیسیون سکولار و دموکراتی که شما ازش صحبت میکنید که و کجا بود. تا انجایی که من یادم میاد از طرفی اسلامیون بودند که از اول رهبری و هدایت اعتراضات را در دست داشتند و در کنارشون چپیها و چپگراها بودند که مثل اسلامیون از دموکراسی وحشت و تنفر داشتند به عنوان محصول غرب و غرب زدهها. این جنابان که تنفر از شاه کورشان کرده بود دنبال اسلامیستها راه افتادند و همچه فاجعهای را رقم زدند. ان خلا قدرت بعد از انقلاب هم که تذکر دادید در اصل مدت زمانی بود که اسلامیستها احتیاج داشتند تا به کمک حزب توده و بعدا فداییان اگثریت (که بنده متاسفانه مدتی دنبالهروشان بودم) حکومت وحشت و شکنجه را بنیاد کنند. من بسیار بیمناک و متاسفم که در کشورهای اروپایی هم این روند رو مشاهده میکنم یعنی اتحاد طیف های زیادی از چپ ها واسلامیستها برای نابودی دمکراسی. امیدوارم که دمکراتها با اتحاد بتوانند مانع این موضوع شوند.
با احترام فرزاد
■ در همراهی و با الهام از نظر استاد فرهیخته علمداری گرامی
دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق ! در جوامع استبدادزده، غیبت یک جایگزین (بدیل) دموکراتیک، سازماندهی منسجم و نقشه راه مشخص، منجر به بازتولید استبداد میشود:
۱. خلاء قدرت و ترس از هرجومرج: در غیاب یک سازمان سیاسی جایگزین، فروپاشی نظم موجود به معنای هرجومرج مطلق تلقی میشود. در چنین شرایطی، بدنه جامعه و حتی بخشهایی از نخبگان، «نظم مستبدانه» را به «ناامنی پایدار» ترجیح میدهند و آگاهانه یا ناخودآگاه به بازسازی یک قدرت مطلقه جدید تن میدهند.
۲. تداوم فرهنگ سیاسی اقتدارگرا: استبداد تنها در نهادهای سیاسی نیست، بلکه در لایههای فرهنگی رسوخ میکند. بدون یک نقشه راه برای «گذار فرهنگی» و آموزش تمرینهای دموکراتیک، مردم و رهبران جدید همان الگوهای رفتاری گذشته (حذف مخالف، کیش شخصیت و انحصارطلبی) را در قالبی جدید تکرار میکنند.
۳. تخریب نهادهای مدنی توسط مستبد: حاکمان مستبد پیش از سقوط، تمام نهادهای واسط (احزاب، سندیکاها و رسانههای آزاد و...) را نابود میکنند. وقتی تغییری رخ میدهد، به دلیل نبود این نهادها، جامعه توانایی مدیریت انتقال قدرت را ندارد و ناچار است به تنها نهادهای سازمانیافته باقیمانده (مانند ارتش یا گروههای افراطی) تکیه کند که خود حاملان استبداد جدید هستند.
۴. فقدان کادرسازی و نخبگان جایگزین: سازماندهی سیاسی باعث تربیت رهبرانی میشود که قواعد بازی دموکراتیک را میشناسند. در غیاب سازمان، افرادی بر موج اعتراضات سوار میشوند که فاقد برنامه حکمرانی هستند؛ این افراد پس از به قدرت رسیدن، برای حفظ بقای خود به همان ابزارهای سرکوب پیشین متوسل میشوند.
۵. اتمیزه شدن جامعه: استبداد افراد را از هم جدا و اعتماد اجتماعی را نابود میکند. بدون نقشه راه برای بازسازی این اعتماد و ایجاد همبستگی ملی، جامعه پس از فروپاشی مستبد به پارهگروههای متخاصم (قومی، مذهبی یا طبقاتی) تقسیم میشود. این تنشها راه را برای ظهور یک «مشت آهنین» جدید به بهانه برقراری وحدت باز میکند. ، دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق. بدون ابزار (سازمان) و نقشه (برنامه)، سقوط یک مستبد صرفاً به معنای جابجایی جایگاه حاکم و محکوم است، نه تغییر ساختار قدرت.
با احترام - رودی
■ فرزاد گرامی، اگر چه نکته درستی را در مورد قیام ۵۷ گفتید که “تنفر از شاه .. چپی ها را کور کرده بود و بدنبال خمینی راه افتادند” اما این ربطی به کلیت درستی که آقای علمداری مطرح کردند ندارد، که در فقدان تشکیلات دمکرات و مرتبط با مردم، قیام های آزادی بخش به شکست یا نتیجه منفی می انجامند. تنها ایراد من به علمداری عزیز این است که نقش فراخوان رضا پهلوی را نادرست نشان دادند. جنبش خود بخودی مردم در دی ماه به غلیان در آمد و رژیم سفاک خامنه ای سیرت جنایت کار خود را نشان داد. این جنبش ادامه دارد و در فراز بعدی خروشان تر پا به میدان خواهد گذاشت و با کمال تاسف خشونت باز هم روی کریه خود را نشان خواهد داد. اگر ایرادی وارد باشد به کل اپوزسیون و جامعه روشنفکری ایران است که در اتحاد و ایجاد تشکیلات واحد هنوز اندر خم کوچه اول است.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای دکتر علمداری عزیز. کوشش شما برای پیدا کردن راه برونرفت از استبداد حاکم شایان تقدیر است. من هم به نوبه خود میکوشم کمکی به وضوح وضع کنم. تا اینجا صحیح میفرمایید که “گذار دموکراتیک بدون بدیل، ناممکن است”. من اضافه میکنم که همین بدیل، در جریان مبارزه ساخته میشود، آن هم با افت و خیز فراوان و چه بسا با هزینه سنگین. روی عبارت “جریان مبارزه” تاکید میکنم، زیرا در جریان مبارزه است که راهحلها و سیاستها و افکار به محک میخورند. همین “به محک خوردن”هاست که افکار ضعیف و سیاستهای نادرست را به کنار میزند، و فکر کارآمد و راهگشا رشد میکند. در فقدان این جریان مبارزه، دهها و صدها نظریه به میان میآیند، بدون اینکه بشود فهمید کدام کارسازتر هستند. اینکه دهها سال است نمیتوان برای دفع استبداد حاکم به اجماع رسید، به این دلیل است که مبارزه میدانی (با وسعت و عمق و زمان کافی) وجود ندارد که سیاستها را پیرایش کند. کاملأ میدانم که اینجا مشکل “مرغ و تخممرغ” مطرح میشود که من هم برایش راهحل قاطع و روشنی ندارم. اما این نکته قابل تأمل است که: در سیاست نمیتوان به اتحاد رسید، مگر اینکه جامعه بتواند انتخاب روشنتری به دست بدهد. من فلسفه پراگماتیسم را اینطور میفهمم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای علمداری،
درست می فرمایید، ما برای اینکه به توانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم نیاز به یک بدیل سیاسی داریم. اما من فکر می کنم پیش از آنکه یک بدیل سیاسی بسازیم نیاز به یک تاریخ مشترک داریم؛ تاریخی که به توانیم بدیل سیاسی مان را رویش سوار کنیم. انقلاب ۵۷ یک تاریخ مشترک پشتش بود. مردم جنبش تنباکو با پناه گرفتن در پشت سنگر دین در برابر دربار و کمپانی غربی ایستاده بودند و پیروز شده بودند. مردم انقلاب مشروطه باز با رفتن زیر پرچم دین بر دربار پیروز شده بودند. در کودتای انگلیسی ها و رضا شاه، مجلس و مردم شکست خورده بودند. در جنبش نفت باز مردم با پشتیبانی از دولت ملی مصدق و طرح ملی کردن نفت بر دربار و خارجی ها پیروز شده بودند. در مرداد سال ۳۲ دوباره مردم در یک کوران سر درگمی در برابر کودتای آمریکایی ها شکست خورده بودند. در ۱۵ خرداد ۴۲ گروهی از مردم تلاش کرده بودند با رفتن در زیر پرچم دین دوباره دست به تهاجم بزنند اما سرکوب شده بود. این تاریخی بود که ما پیش از انقلاب ۵۷ می شناختیم. این تاریخی بود که حتا حکومتی ها با اکراه می شناختندش. این تاریخ مشترک ما بود. تاریخی بود که انقلاب ۵۷ را جلو می برد. تاریخی بود که شورش ضد شیعی و ضد آخوندی “علی شریعتی” و حرفش را که “من هزار بار با توماچ کمونیست احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا فلان آیت الله” امکان پذیر کرده بود. این تاریخی بود که پشت خروش چریک های فدایی کمونیست و مجاهدین مسلمان ایستاده بود و در روز تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان کمونیست میلیون ها ایرانی را به ماتم برده بود. این تاریخ مشترک ما بود، تاریخی که فرصت ساخته شدن یک بدیل سیاسی را در ذهن میلیون ها ایرانی آماده کرده بود (همان بدیل ذهنی یی که انقلاب را به پیروزی رسانده بود و پس از انقلاب هم نیرویش را با پشتیبانی از دو گروه به حکومت رسیدهی سوسیال دمکرات بازرگان و بنی صدر نشان داده بود). تاریخ مشترک امروز ما کجاست؟ ما بدیل سیاسی مان را می خواهیم روی چه تاریخی بنا کنیم؟ انقلاب بزرگ مردم ۵۷ را که به جای واکاوی چگونگی شکل گرفتن و پیروز شدنش مسخره کردیم، تلاش دو سال و نیمه ی پس از انقلاب همان مردم را برای کنار انداختن خمینی و آخوندهاش نادیده گرفتیم ،کودتای خمینی در سال ۶۰ را حق سیاسی او خواندیم چون “قانون اساسی بهش این امکان را داده بوده” و فراموش کرده بودیم که قانون اساسی شاه هم حق کنار گذاشتن مصدق را بهش داده بود با اینهمه ما آن حرکت را در تاریخ مشترک پیش از انقلاب مان کودتا خوانده بودیم. حالا اینجا در میان این برهوت بی تاریخی ما چه جوری می خواهیم یک بدیل سیاسی بسازیم؟ چه جوری می خواهیم یک “ائتلاف ملی” بدون احساس مشترکی از تاریخ بر پا کنیم؟ ما که تلاش های مردم “بی زبان” را بی رحمانه فراموش کرده ایم و بی رحمانه تر مسخره کرده ایم و فریاد حق خواهی شان از آخوندهای کودتا کرده را نادیده گرفته ایم (چون با “حقی” که ما می شناختیم یکی نبود)،حالا با کدام ادعای تاریخی یی می خواهیم به دنبال ساختن یک بدیل سیاسی باشیم؟ با چه سند تاریخی بی می خواهیم بگیم ما به دنبال پس گرفتن حق مردمیم؟ با تاریخ بیشرمانه ای که آخوندها و سلطنت طلب ها برای انقلاب ۵۷ و دو سال و نیم بعدش نوشته اندش؟ با تاریخی که حیرت چند ماهه ی جهان و چشمان خیره شده اش به انقلاب را پشت داستان احمقانه ی “خواست خارجی ها بود” پنهان کرده؟ تاریخی که ما می خواهیم پشتوانه ی بدیل سیاسی مان بکنیم کجاست؟ در همه ی این چهل و چهار ساله ی پس از کودتای سال ۶۰ کدام یک از ما تلاش کردیم تاریخ واقعی اون انقلاب و دو ساله و نیمه ی بعدش را به نسل های خشمگین بعدی نشان بدیم؟ کدام یک از ما جرئت کردیم پامان را از قاب عکس های قبیله ای مان بیرون بذاریم و بگیم انقلاب ۵۷ انقلاب آخوندها نبود، انقلاب برای اسلام نبود،، زشت نبود، حرکت سیاسی مردم پس از پیروزی انقلاب جاهلانه نبود، خرافاتی نبود، هشیار بود، چهل و هفت سال از ما جلوتر بود (ما تازه به سوسیال دمکراسی باور کردهایم آنها پس از پیروزی انقلاب به سمتش رفتند). کدام یک از ما در باره ی این تاریخ چیزی گفته؟ حالا ما چه جوری می خواهیم و می توانیم بدون این تاریخ مشترک بدیل سیاسی و بدیل حکومتی بسازیم؟ به بخشید باز زیاده نویسی کردم، قصدم مطلقن انتقاد به طرح خوب شما نبود، می خواستم از کمبودش بگم. گمونم باید به جای اینکه مزاحم نوشته های دیگران بشم خودم نوشته های خودم را بنویسم.
علی سعیدزنجانی
■ با سلام، من هم برای آینده ایران چارهای جز ائتلاف حول محور سوسیالدموکراسی نمیبینم. تمام اختلاف نظرهای دیگر در مقابل خواست همزمان “آزادی، عدالت و توسعه پایدار” رنگ میبازند.
با احترام - حسین جرجانی
■ جناب علمداری در اینکه بدون بدیلی دموکراتیک شورشها شکست خورده و یا در نهایت به بازسازی استبداد میانجامد شکی نیست. متاسفانه جامعه دین خوی ما بیش از آفریدن و ساختن رهبران و بدیل جایگزین بدنبال آن کس هستند که یک روز با شمشیر و یا گرز خود میآید تا همه چیز را درست کند. این آنکس، میتواند مهدی موعود و یا ترامپ باشد تا نسرین ستوده و نرگس محمدی و تاجزاده در بند و موسوی در حصر؛ چرا که اینان فاقد شمشیر و گرز اند و بر سر خصم نمیکوبند تا خشم ما مردم را تسکین دهند. شعار “پهلوی برمیگرده” نشانی غمانگیز از فقدان و عدم تمایل به بدیل دمکراتیک پس از ۱۰۰ سال استبداد در جامعه است.
نیما
■ جناب نیما، شما دو تا ادعای خیلی بزرگ را در کامنتتان مطرح کردهاید، یکی میفرمایید مردم ایران دین خو هستند و یکی میفرمایید مردم ایران همیشه منتظر کسی هستند که با شمشیر و گرز بیاید و آنها را نجات بدهد. چون بحث آقای علمداری خیلی جدی و متین است خوشحال میشوم که ادعاهایتان را با سند ثابت بفرمایید.
با سپاس. ب. ب
■ آقای جرجانی گرامی، سوسیال دموکراسی چیز خیلی خوبی هست اما «ائتلاف» اگر فقط دور یک محور خاص باشد گردهمآیی گروهی افراد همفکر میشود نه یک ائتلاف بزرگ اجتماعی. ائتلاف واقعی آن است که تمام گرایشهای مردمی را در بر بگیرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ یوسف جاویدان گرامی، لازم نیست گروهای دیگر تشکل خود منحل کنند یا دست از عقاید خود بردارند. موضوع این است که ائتلاف حول محور پادشاهی یا جمهوری چیزی در مورد برنامههای حکومتی که زندگی مردم را تحت تاثیر قرار میدهد، نمیگوید و مردم چشمانداز واضحی را نخواهند دید. اما اگر حول سوسیالدموکراسی به معنی خواست همزمان “آزادی، عدالت وتوسعه پایدار” ائتلاف شود، هم مردم چشمانداز واضحی خواهندداشت، و هم خواهنددانست که در فردای جمهوری اسلامی، تا سالها، ازافراط و تفریط (دریک توافق عمومی و در یک آشتی ملی) پرهیز خواهد شد. به عبارت قدیمی، سوسیالدموکراسی، راه حل مرضیالطرفین خواهد بود.
با احترام - حسین جرجانی
■ با سلام، در این نوشتهی جناب علمداری و نظرات دوستان، به نقش قدرتهای جهان و دخالت آنها در تغییر رژیمها توجه نشده ست که سئوال انگیز ست.
* اشغال نظامی ایران توسط متفقین ۳ شهریور ۱۳۲۰ در بحبوحه جنگ جهانی دوم ۱۹۴۱ صورت گرفت. علت آن خطر جهانی نازیسم و فاشیسم بود. رضا شاه خلع و تبعید شد . فرصتی شد که مشروطه و آزادی جان بگیرد.
پس از سه روز بحرانی صبح روز ۶ شهریور، محمد علی فروغی با وزیران خود در مجلس شورای ملی حاضر شد و برنامه خود را در نطقی کوتاه اعلام و وزیران کابینه را معرفی کرد و نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر ترک مقاومت قرار داد. وی با بیان اینکه دولت باید بیدرنگ به مذاکره با کشورهای حمله کننده به ایران بنشیند، از نمایندگان مجلس درخواست رای اعتماد کرد؛ مجلس به اتفاق آرا به کابینه فروغی رأی اعتماد داد.
شرائط شهریور ۱۳۲۰ برای ادامه کار دولت و مجلس مساعد بود. با تمام افراط و تفریط ها و کم تجربگی بهترین دوران سیاسی ایران بوده ست.
* جنبش ملی شدن نفت ایران ۱۳۲۹ بعداز جنگ جهانی دوم، در ایران و جهان وضع تغییر اساسی کرد. بعداز شکست نازیسم و فاشیسم ، دوباره شوروی و کمونیسم دشمن اصلی غرب گردید. جنگ سرد با ابعاد وسیعی در جنگ های استقلال طلبانه ی کره و هندوچین (ویتنام) خصلت نمائی کرد. انگلیس هم با قانون ملی شدن صنایع نفت ایران دشمنی را شروع کرد.
دیگر از آن انگلیس و بعد آمریکا که برای خلع رضا شاه آمده بودند خبری نبود. دشمنی های انگلیس و آمریکا با کودتای نظامی ۲۸ مرداد۳۲ نشان داد که قدرتهای جهانی در هر زمان که مناقع اشان ایجاب کند. دست به هر اقدامی میزنند.
بعداز جنگ جهانی دوم تمام نازی های و طرفداران المان مثل تیمسار زاهدی، تیمسار آریانا، مهندس شریف امامی و...به کار برگشته بودند و حزب فاشیستی سومکا نیز دوباره فعالیت داشت. بهر صورت با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ موضوع مجلس و دولت منتخب نمایندگان احزاب برای همیشه منتفی شد.
* سقوط حکومت پادشاهی ۲۲بهمن ۵۷ حکومت محمد رضا شاه پهلوی ظاهرا با اقتدار کامل تا سال ۵۵ تمام مخالفان خود را قلع و قمع کرده بودکسی فکر نمیکرد که حکومت در ظرف دو سال کنار میرود.
دکترین حقوق بشر جیمی کارتر ۱۳۵۵ حکومت پهلوی دوم را بشدت دچار بحران کرد. یه نظر میرسید که کارتر و شاه قصد گشایش فضای سیاسی نداشتند. وگرنه به نامه ی سرگشاده رهبران جبهه ملی اعتناء می کردند.چون نمی خواستند وقایع بعداز شهریور ۱۳۲۰، آزادی احزاب، مجلس نمایندگی مردم و قوانینی نظیر ملی شدن نفت پا بگیرد.
تولید و صدور ۷ میلیون بشکه نفت در آن زمان برای غرب حیاتی بود.حالا چگونه در یک فرایند دو ساله و مذاکرات و لابی گری ها بین دولت جیمی کارتر ، شاه و سران کشوری و لشگری ، سازمان امنیت و نمانیدگان روحانیون و خمینی در پاریس و تهران در دیماه ۵۷ با سفر ژنرال هایزر نماینده ی نظامی کارتر به تهران انتقال قدرت به روحانیون صورت گرفت . کتابها و اسناد و مدارک فراوان ست.
نگارنده این ها را مرور کرد تا نشان دهد محصول ۲۵ سال حکومت محمد رضا شاه فاجعه ای بود که ایران را از مجلس و قانون و دولت منتخب نمایندگی محروم کرده بود. در حالیکه در شهریور ۱۳۲۰ این نهاد ها وجود داشت. روحانیون و خمینی نیز به دروغ قول تشکیل مجلس موسسان را دادند که هرگز تشکیل شد. در شهریور ۱۳۲۰ طیف های مختلف سیاسی در زیر سقف مجلس جمع شدند. ولی در سال ۵۷ چنین امکانی محال بود.
امروز شرائط به مراتب از سال ۵۷ برای همگرائی نیروهای سیاسی پای بند به آزادی، دموکراسی و رعایت منشور جهانی حقوق بشر دشوارتر شده ست.
مضافا، قدرتهای جهانی به مراتب افراطی تر از گذشته، حامل سیاست های مخربی هستند که موجب ادامهی حکومت فاشیستی دینی ایراندر دوران جنگ سرد و پسا آن دوران شدند و امروز هم نمی گذارند که جنبش های آزادی خواهانه مردم ایران در کنار گذاشتن حکومت اسلامی پیروز شود. دخالت آنها و تقاضا ازآنها فقط جبهه جنبش های مردم ایران را متشتت و پراکنده میکند.
بدیل حکومت دینی را مجلس موسسان و نمایندگان مردم از سراسر ایران میتواند تعیین کند. ولی چنین گفتمان راهبردی به دلایل زیادی رسانه ای نمیشود.
با احترام کامران امیدوارپور
■ با سپاس و قدردانی از دوستانی که لطف کردند و دیدگاهها و نقدهای خود را نوشتند. بهجای پاسخدادن جداگانه به هر یک از نظرها، در اینجا جمعبندی و نتیجهگیری خود را از مباحث مطرحشده ارائه میکنم.
از همان زمانی که بنیانگذار جمهوری اسلامی آشکارا از مسلحکردن کودکان سخن گفت و با تأکید بر اینکه «اسلام با خون زنده است»، تا زمانی که خامنهای فرمان “آتش به اختیار” را صادر کرد، خشونت را نه امری اضطراری، بلکه جزئی از هویت ایدئولوژیک حکومت معرفی کرد، روشن بود که با قرائتی از دین مواجهایم که حیات خود را نه در اخلاق، عدالت یا معنویت، بلکه در حذف و کشتار مخالفان تعریف میکند. پیامد این نگاه، تقدیس مرگ، عادیسازی خشونت و تهیکردن دین از جوهر انسانی آن بوده است.
چهار دهه تجربهٔ زیسته نشان داده است که این نظام برای بقای خود هیچ خط قرمزی نمیشناسد. جان انسانها، آیندهٔ نسلها و حتی چهرهٔ دین، همگی به ابزارهایی برای حفظ قدرت فروکاسته شدهاند. حکومتی که بقا را در خشونت میبیند، اگر مهار نشود، ناگزیر دامنهٔ خشونت را گسترش میدهد؛ نهفقط در داخل کشور، بلکه در سطح منطقهای و حتی جهانی.
از اینرو، عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که آیا باید از این نظام عبور کرد یا نه؛ بلکه این است که چگونه میتوان با کمترین هزینهٔ انسانی، اجتماعی و ملی از آن گذر کرد، بیآنکه صداها و منافع متنوع ایرانیان با گرایشها و سلایق گوناگون نادیده گرفته شود. یافتن پاسخ به این پرسش باید به محور گفتوگوی اندیشمندان، کنشگران و صاحبنظران ایرانی و غیرایرانی تبدیل شود.
در این مسیر، واقعبینی ضرورتی انکارناپذیر است. ایران در خلأ ژئوپولیتیک قرار ندارد. کشورهای همسایه و قدرتهای جهانی، از جمله جهان غرب، هر یک منافع خاص خود را در منطقه دنبال میکنند. نادیدهگرفتن این واقعیتها نه اخلاقی است و نه خردمندانه. راه گذار کمهزینه از جمهوری اسلامی تنها زمانی امکانپذیر است که ایرانیان، با تکیه بر نیروی اجتماعی خود و با درک واقعبینانه از موازنهٔ نیروها، راهحلی منطبق با شرایط واقعی کشور بیابند.
گذار از این «شر مطلق» آزمونی است نه فقط برای سیاست، بلکه برای وجدان جمعی ما: اینکه آیا میتوان آیندهای ساخت که در آن قدرت مهار شود، خشونت قاعده نباشد، و دین — برای آنان که به آن باور دارند — بار دیگر از ابزار سرکوب به قلمرو معنا، اخلاق و کرامت انسانی بازگردد.
با احترام، کاظم علمداری
پیشگفتار: نوشتن در زمانهای که زبان، پیش از آنکه مجال تکامل یابد، زیر فشار واقعیت فرو میریزد و واژهها از بر دوش کشیدن بار رنج؛ ناتوان میشوند و خود به کنشی پرمخاطره بدل میگردد! کنشی معلق میان ضرورت و ناتوانی، میان شاهد بودن و زیستن در دل واقعه. این پیشگفتار نه برای آرامکردن خواننده نوشته شده و نه برای ترمیم زخمهای آشکار و پنهان، بلکه تلاشی است برای ایستادن در برابر فراموشی؛ لحظهای که حافظهٔ جمعی، زیر ضربهٔ خشونت، خستگی و تحریف، در آستانهٔ فرسایش قرار گرفته است. نوشتن در اینجا نه ابزار توجیه است و نه پناه تسلی، بلکه نوعی وفاداری است به واقعیت تجربه شده؛ وفاداری به آنچه حتی در سکوت نیز زنده میماند و در ژرفای جامعه به حیات خود ادامه میدهد.
هیچ جملهای، هر اندازه سنجیده، قادر نیست وزن فقدان و بیعدالتی را به تمامی منتقل کند؛ هیچ روایت، جای خالی جانهای از دست رفته را پر نمیکند و هیچ ادعای اخلاقی زخمها را التیام نمیبخشد. با این همه، سکوت نیز بیطرف و بیگناه نیست؛ سکوت در برابر رنج اغلب شکلی از همدستی ضمنی است. این رساله در تلاقی این دو خطر شکل گرفته است: اغراق در احساس و حذف واقعیت. انتخاب آگاهانهٔ متن، بیان ناقص اما صادق است؛ جایی که تراژدی نه صرفاً رویدادی بیرونی، بلکه ساختاری است که روان فردی و جمعی را دگرگون میکند و شیوهٔ زیستن را بازمیآفریند.
این متن خوانش شتاب زده را برنمیتابد. دعوتی است به مکث و تأمل، به شنیدن آنچه در هیاهوی زمانه گم شده است. وعدهای در کار نیست؛ نه نوید رهایی نزدیک و نه تصویر پیروزی آسان. تنها تعهد، وفاداری به حقیقتی است که زیسته شده؛ حقیقتی تیره، سنگین و ناتمام، که اگر گفته نشود، در شکلی خشنتر و مخربتر بازمیگردد. این وفاداری، خود گونهای مقاومت خاموش است؛ مقاومتی در برابر عادیشدن تراژدی.
این رساله بیطرفی را نمیپذیرد، زیرا بیطرفی در برابر ظلم و کشتار، خود شکلی از همدستی است. متن جانب زخم را میگیرد؛ جانب روانی و اجتماعی که زیر ضربه، شیوههای تازهٔ زیستن، مقاومت و بهخاطر سپردن را میآموزد. این انتخاب نه هیجانی است و نه گذرا، بلکه برآمده از وفاداری به حافظهای است که با رنج و خون نوشته شده و اگر رها شود، تاریخ را بار دیگر به مسیر خشونت و انکار خواهد کشاند. پیشگفتار اعترافی است به محدودیت زبان و همزمان، چراغی برای مسیر خوانش؛ مسیری که بدون مراقبت از حافظه و توجه به زخمهای نهان، عبور از آن به تکرار تراژدی میانجامد.
***
آغاز: فروکش یک جنبش اجتماعی، هنگامی که با خون، رنج و امید درآمیخته باشد، هرگز به معنای خاموشی تاریخ نیست. تاریخ، برخلاف آرامش ظاهری خود، حافظهای زنده دارد که در تار و پود جامعه تنفس میکند و در زمانی دیگر، به شکلی تازه خود را بازمینمایاند. آنچه فرو مینشیند، اغلب هیاهوی سطحی است؛ اما آنچه باقی میماند، جوهرهای دیرپا و سرسخت است که راه خود را در سکوت و تابآوری میجوید. جامعه در این لحظهها همچون آینهای ترک خورده است؛ شکستی که نشانهٔ ضربهای عمیق بر پیکر جمعی است و هیچ آینهای پس از ترک خوردن به شکل نخست بازنمیگردد. با این حال، همین ترکها نور را به گونهای تازه میشکنند و ادراک جمعی را دگرگون میسازند.
نخستین پیامد فروکش، ورود جامعه به دورهای از سوگ است؛ سوگی نه تنها برای جانهای از دست رفته، بلکه برای فرصتهای تباهشده، رؤیاهای ناتمام و وعدههایی که بیسرانجام ماندند. این سوگ، اگرچه اغلب خاموش است، در ژرفای روان جمعی رسوب میکند و به خشمی فروخورده بدل میشود؛ خشمی که زبان ندارد، اما حافظه دارد. این خشم، بیاعتمادی را در پی میآورد؛ اعتمادی که همچون شیشهای نازک، با نخستین ضربه میشکند و بهآسانی ترمیم نمیشود. جامعهای که هزینههای سنگین داده است، روایتهای رسمی را بیچون وچرا نمیپذیرد و هر سخن را با تردید میسنجد. این تردید، اگرچه در کوتاهمدت به سکوت میانجامد، در بلندمدت مشروعیت را فرسوده و زیرساختهای اخلاقی نظم سیاسی را سست میکند.
در پی این فرسایش، افسردگی اجتماعی پدیدار میشود؛ وضعیتی که کنش جمعی جای خود را به کنارهگیری فردی میدهد و مهاجرت، انزوا و گسست از عرصهٔ عمومی چهرههای گوناگون آن هستند. با این همه، تاریخ نشان میدهد که چنین سکوتی الزاماً نشانهٔ رضایت نیست؛ گاه مرحلهای است برای جمعکردن قوا. زخمهای جمعی، هرچند دردناک، بهتدریج به حافظهای مشترک بدل میشوند که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و روایتهای پراکنده را به داستانی واحد پیوند میدهد. رنج، در این فرآیند، از تجربهای فردی فراتر میرود و به سرمایهای معنوی برای آینده تبدیل میشود.
جامعهای که ضربهای عمیق از دستگاه دیکتاتوری - پلیسی متحمل شده است، نهتنها جانهای بیشمار را از دست داده، بلکه بنیان اعتماد به جهان پیرامون نیز در آن لرزان شده است. نخستین واکنش، بهت جمعی است؛ بهتی که زبان را میبندد و زمان را کش میدهد. مردم نه قادر به فراموشیاند و نه توان سوگواری کامل دارند. هر تصویر، هر نام و هر خاطره، محرکی است که زخم را دوباره میگشاید. این بهت، اگرچه ظاهری از سکون میآفریند، در باطن سرشار از التهاب است و ذهن جامعه را به بازاندیشی مداوم فرا میخواند.
پس از بهت، خشم پدیدار میشود؛ خشمی معلق میان میل به دادخواهی و احساس ناتوانی. جامعه میداند که ظلم رخ داده، اما راههای پاسخ مسدود است و هر کنش مستقیم میتواند به سرکوبی تازه بینجامد. خشم به درون بازمیگردد و به فرسایش روانی میانجامد. همزمان، احساس خیانت شکل میگیرد؛ خیانتی که نهفقط از سوی حاکمیت، بلکه از جانب جهان بیرون تجربه میشود. وعدههای همدلی و حمایت که در بزنگاهها به کلمات بیپشتوانه فروکاسته شدند، ضربهای ثانویه بر روان جمعی وارد کردند.
این ناامیدی، بازتعریف جایگاه «دیگری» را در ذهن جامعه به همراه دارد. آنچه زمانی نماد ارزشهای حقوق بشری تلقی میشد، در آینهٔ عمل، چهرهای دوگانه یافت و شکاکیتی عمیق پدید آورد. این شکاکیت، هر ادعای اخلاقی را با پرسشهای سخت مواجه میکند و جامعه را در وضعیتی از بازاندیشی دائمی نگاه میدارد؛ وضعیتی که نه به آرامش میانجامد و نه به بازگشت ساده به گذشته.
با فروکش اعتراضهای آشکار، حیات اجتماعی به لایههای زیرین منتقل میشود؛ نه صرفاً از سر ترس، بلکه از سر ضرورت. شبکههای کوچک و غیرمتمرکز شکل میگیرند؛ شبکههایی نامرئی اما منعطف که تجربهٔ سرکوب را بیاثر نمیگذارند. هنر، ادبیات و گفتوگوهای روزمره حاملان خاموش این مرحلهاند. نسل جوانتر که شاهد هزینهها و ترسها بوده، با نگاهی محتاط تر اما کم سازشتر به جهان مینگرد. این نسل کمتر به وعدهها دل میبندد و بیشتر به ساختن مسیرهای تازه میاندیشد؛ مسیری که نه با هیجان، بلکه با تجربهٔ انباشته شکل میگیرد.
جامعهای که خون داده است، دیر یا زود مسیر خود را بازمییابد، اما نه الزاماً با همان زبان و شکل پیشین. تاریخ تقلید نمیکند؛ بازآفرینی میکند. در این بازآفرینی، کنشهای کوچک روزمره به اندازهٔ اعتراضهای بزرگ معنا مییابند و اخلاق زیسته به سیاستی خاموش بدل میشود. سکوت میان طوفان بیثمر نیست؛ در این سکوت است که معنا ته نشین میشود و نیروها سامان میگیرند. جنبشهای فروکشکرده، حاشیه نویسیهای متن تاریخاند؛ یادداشتهایی که خوانشهای بعدی را دگرگون میکنند.
هیچ روایت منسجمی نمیتواند جای خالی جانهایی را که از میان رفتهاند پر کند و هیچ زبان اخلاقی قادر نیست عمق بیعدالتی را به تمامی حمل کند. اما حذف روایت، انکار تجربه است و انکار تجربه، راه را برای تکرار هموار میسازد. آنچه در این نوشتار جستوجو میشود، نه حقیقتی کامل، بلکه وفاداری به تجربهای زیسته است؛ تجربهای که حتی در خاموش ترین لایههای جامعه نیز به حیات خود ادامه میدهد و در لحظهای دیگر، خود را به شکلی تازه آشکار میسازد.
در بیرون از مرزهای ایران، بسیاری از سیاستمداران غربی با واژگانی آراسته از مردم ایران سخن گفتند. سخنان آنان پر بود از ارجاع به آزادی، حقوق بشر و مسئولیت اخلاقی جامعه جهانی. اما این واژهها، در لحظههای آزمون و در بزنگاههای تاریخی، به سیاستهای حداقلی و محاسبهگرانه فروکاسته شد و فاصلهای دردناک میان گفتار و کردار ایجاد گردید. آنچه برای جامعه ایران تکاندهنده بود، نه صرفاً نبود حمایت عملی، بلکه سرعت فراموشی وعدهها بود؛ گویی مبارزهای که با خون و آزادی پرداخت شده بود، در جدول اولویتهای جهانی جای خود را به بحرانهای دیگر داد. این فراموشی، زخم دوم را بر روان جمعی وارد کرد و حس تنهایی تاریخی را تشدید نمود.
سیاستمدارانی که روزی از «کنار مردم ایران ایستادن» سخن میگفتند، در لحظات حساس، منافع اقتصادی، توافقهای دیپلماتیک و ملاحظات امنیتی را بر حمایت از جنبشی که علیه دیکتاتوری و سرکوب شکل گرفته بود ترجیح دادند. این انتخاب، هرچند از منظر منطق قدرت قابل توضیح است، اما از دید روان جمعی جامعه، خیانتی آشکار محسوب شد. وعدههایی که باید پشتیبانی واقعی میداشتند، در بزنگاهها به کلمات تهی فروکاسته شدند و حس بیاعتمادی تاریخی را عمیقتر ساختند.
این تجربه، برداشت جامعه ایران از مفهوم همبستگی بینالمللی را دگرگون ساخت. همبستگی دیگر یک اصل بدیهی یا امری اخلاقی تلقی نشد، بلکه به پدیدهای مشروط و شکننده تبدیل گردید. جامعه دریافت که در لحظات بحرانی، تنها نیروی قابل اتکا، ظرفیتها و شبکههای درونی خود است. تجربه نشان داد که وعدههای بیرونی، بدون الزام عملی و پیگیری مستمر، نهتنها مؤثر نیستند، بلکه به نوعی اعتبار اخلاقی جامعه جهانی را نیز تضعیف میکنند.
در این شرایط، نقش ایرانیان مقیم خارج از کشور برجسته شد. آنان که در فضایی امنتر زندگی میکنند، به حاملان بخشی از مسئولیت تاریخی و اخلاقی بدل شدند؛ مسئولیتی که نه از سر نمایندگی، بلکه از سر پیوند عاطفی و اخلاقی با جامعهای است که امکان فریاد زدن از آن سلب شده است. حضور در گردهماییها و تجمعات خارج از کشور، ثبت حضور، روایت و استمرار مسئله، معادل بخشی از کنش مدنی است که در داخل کشور با خطر و محدودیت همراه است. هر حضور یادآوری است که مسئله ایران پایان نیافته و حمایت نمادین نیز میتواند زمینهای برای حفظ ارتباط اجتماعی و انتقال تجربه فراهم آورد.
با این حال، خطر سادهسازی مبارزه و فروکاستن آن به چند شعار یا چهره، همواره وجود دارد. چنین سادهسازیای، نهتنها به فهم واقعیت کمک نمیکند، بلکه بازتولید همان منطق اقتدارگرایانه است که جنبشها علیه آن شکل گرفتهاند. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که جامعه ایران به دنبال جایگزینی یک سلطه با سلطهای دیگر نیست؛ هدف، بازتعریف ساختارهای قدرت است که پاسخگو، شفاف و انسانی باشند.
خواست اصلی، فراتر از تغییر چهرههاست و معطوف به بازسازی ساختارهایی است که قدرت را پاسخناپذیر، ثروت را متمرکز و شهروند را بیصدا کردهاند. این خواست، اگرچه بیان آن بهسادگی ممکن نیست، اما در لایههای مختلف اعتراضات و فعالیتهای مدنی قابل ردیابی است.
تداوم سرکوب، بهتدریج شکلی از فرسودگی اجتماعی ایجاد کرده است؛ فرسودگیای که نه به معنای تسلیم، بلکه نشانگر فشار ممتد و دائمی است. جامعهای که فرصت بازیابی فوری ندارد، ناچار به عقبنشینیهای مقطعی میشود، اما این عقبنشینیها پایان راه نیستند؛ بلکه بخشی از فرایند تابآوری و سازگاری با شرایط دشوار بهشمار میروند.
در میان این شرایط، زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان، نمادهای ملموس بهای اعتراض شدهاند. حضور آنان در زندانها، یادآور این واقعیت است که مطالبه آزادی هنوز بهایی سنگین میطلبد و فراموش کردن آنان، پذیرش ضمنی منطق سرکوب خواهد بود. سکوت رسانهای جهانی درباره سرنوشت آنان، شکلی دیگر از خشونت است؛ همان رسانههایی که در آغاز اعتراضات پوشش میدادند، به تدریج توجه خود را کاهش دادند و رنجی که ادامه داشت، از قاب تصویر خارج شد.
با این حال، جامعه ایران تجربه کرده است که تاریخ همیشه در لحظه نوشته نمیشود. بسیاری از رخدادهایی که در زمان خود نادیده گرفته شدند، بعدها به نقاط عطف و منابع آگاهی بدل شدند. این آگاهی، مانع از فروپاشی کامل امید و انگیزه جامعه شده است. نسلهای مختلف، هر یک به شیوه خود، این تجربه را حمل میکنند؛ برخی با احتیاط سیاسی بیشتر، برخی با رادیکالیسم پرسشگرانهتر. تنوع واکنشها نشانه زنده بودن و پویایی جامعه است، نه پراکندگی آن.
آنچه اهمیت دارد، حفظ امکان گفتوگو میان این تجربههاست. شکافهای درونی، اگر به رسمیت شناخته نشوند، میتوانند انرژی جمعی را فرسوده کنند. گردهماییهای آگاهانه، بستری برای این گفتوگو و استمرار یادآوری فراهم میآورند. مسئله ایران، صرفاً مسئله یک حکومت نیست، بلکه مسئله رابطه قدرت با جامعه است؛ هر راهحلی که این رابطه را بازتعریف نکند، صرفاً به بازتولید بحران میانجامد.
سیاستمداران غربی، اگر همچنان خواهان اعتبار اخلاقی هستند، ناگزیرند به تجربهی تاریخی و جمعی جامعه گوش بسپارند. حمایت واقعی، نه در بیانیهها، بلکه در سیاستهایی معنا مییابد که هزینه سرکوب را برای حکومتها افزایش دهد، نه آنکه آن را عادیسازی کند. جامعه ایران، با همه زخمها، همچنان در حال بازاندیشی و شکلدهی آینده است. آیندهای که نه تصویر روشنی دارد و نه مسیر خطی، اما از دل تجربهای جمعی برمیخیزد که فریب وعدههای توخالی را نمیخورد.
نوشتن و گردهم آمدن، در این مرحله، کنشهایی برای حفظ پیوند میان گذشته و آیندهاند. پیوندی که اگر گسسته شود، میدان برای تحریف و فراموشی آماده خواهد شد. این کنشها، بیش از آنکه پایان باشند، شکلهایی از استمرارند. این متن، تلاشی است برای ایستادن در برابر عادیشدن آنچه نباید عادی شود؛ نه به قصد تکرار، بلکه برای افزودن لایهای دیگر به فهم جمعی از آنچه بر مردم ایران گذشته و همچنان میگذرد؛ فهمی که بدون آن، هیچ تغییر پایداری ممکن نخواهد بود.
فضای ایران در این روزها حالتی شبیه سکوت قبل از طوفان یافته است؛ سکوتی سنگین و متراکم که نه فقط با نبود صدا، بلکه با حضور تهدیدآمیز نیروهای مسلح، انسداد رسانهها و حس ناخودآگاه ترس توأم شده است. خیابانها خلوت شدهاند، اما هر گام، هر حرکت کوچک، در زیر نگاههای بی رحم و مسلسل به دست دستگاه حکومتی به حساب میآید. این سکوت، نه آرامش بلکه تنشی است که آماده انفجار است؛ انفجاری که نه به دلیل تردید مردم، بلکه به دلیل فشار بیرونی و خشونت سازمانیافته حکومت، در دل جامعه شکل گرفته است.
اعلام نوعی حکومت نظامی، نمادی از حاکمیت بیرحم و ارادهای مصمم برای سرکوب اعتراضهای مردمی است. این اعلام، بهظاهر قانونی و رسمی، اما در واقع تلاشی است برای مشروعیت بخشی به خشونت بیحد و حصر؛ اقدامی که یادآور آن است که هر صدای مخالف میتواند با گلوله پاسخ داده شود و هر حضور جمعی ممکن است به میدان نبردی مرگبار بدل گردد. تاریخ نشان داده است که چنین اقداماتی، نه تنها امنیت، بلکه روان جمعی را متزلزل میکند و به شکلی از اضطراب مداوم بدل میشود که نسلها آن را به حافظه تاریخی خواهند سپرد.
قطع اینترنت، مانع دیگری است که حکومت برای کنترل جریان اطلاعات به کار گرفته است. این اقدام، نه تنها محدودیتی فنی بلکه تلاشی برای تحمیل سکوت بر ذهن جامعه است؛ تلاشی برای جدا کردن مردم از یکدیگر، قطع ارتباط با جهان بیرون و محصور کردن واقعیت در روایت رسمی. اما تجربه تاریخی نشان داده است که چنین محدودیتهایی، به رغم فشار موقت، نه تنها توانایی مقاومت و خلاقیت را از بین نمیبرد، بلکه مردم را به یافتن راههای نوآورانه برای ادامه ارتباط و بیان صدای خود وا میدارد.
نیروهای انتظامی و امنیتی که اکنون مسلح به گلولههای جنگی در خیابانها مستقر شدهاند، نمایشی عریان از قدرت بیقید و شرط حکومت هستند. این نیروها، نه فقط ابزار اجرای دستور بلکه نماد ترس، ارعاب و بیاعتمادی سیستماتیکاند. هر فردی که قدمی برخلاف میل حکومت بردارد، نه تنها با تهدید مستقیم بلکه با تجربهای روانی مواجه میشود که حس آزادی و امنیت را به کلی میخشکاند.
حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران با همراهی و حمایت سیاسی و تکنولوژیک چین و روسیه، در حال طراحی شبکهای جایگزین برای اینترنت است که بتواند جریان اطلاعات را در داخل کشور کنترل کند و دسترسی مردم به منابع آزاد را محدود نماید. این اقدام، نه فقط ابزاری فنی بلکه نمایشی از وابستگی استراتژیک به قدرتهای خارجی که در بزنگاههای سرکوب، پشتیبانی بیقید و شرط ارائه میدهند. این شبکه میتواند ابزاری برای مهار جامعه و تحمیل روایت حکومتی شود و تجربه تاریخی نشان داده است که چنین ابزارهایی، عواقب بلندمدتی بر ظرفیت مقاومت جمعی و آزادی بیان دارند.
روان جمعی جامعه ایران اکنون در حال آزمونی بیرحمانه است. مردم که تجربههای دههها سرکوب و وعدههای ناپایدار بینالمللی را دیدهاند، با ترکیبی از خشم فروخورده، اضطراب و امید محدود مواجهاند. این وضعیت، به مثابه میدان آزمایش برای تابآوری جمعی است؛ جایی که هر تصمیم، هر حرکت، تعادل شکنندهای میان بقا و مقاومت را شکل میدهد.
حکومت، با اعلام وضعیت نظامی ویژه خود، در تلاش است تا میدانهای عمومی را خالی از حضور و هرگونه کنش مدنی کند. اما تاریخ نشان داده است که فضاهای سرکوب، همواره محل پیدایش خلاقیتهای زیرزمینی و شبکههای مقاومت کوچک و غیرمتمرکز بودهاند. حتی زمانی که خیابانها خالی به نظر میرسند، شبکههای ارتباطی، هنر و ادبیات، حافظه جمعی و معنای اجتماعی مقاومت را حفظ میکنند.
قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، نمایشی است از تلاش حکومت برای کنترل هر جنبه از زندگی روزمره شهروندان. این اقدام، نه صرفاً محدودیت ارتباطی بلکه محدودیت روانی است؛ محدودیتی که انسانها را به حالت انزوا و سکوت وامیدارد، اما همزمان فرصتی برای تقویت حس همبستگی و خلاقیت فردی و جمعی ایجاد میکند.
وضعیت فعلی، یادآور آن است که سرکوب، هرچند موقتاً فضا را خاموش میکند، اما حافظه جمعی را نمیتواند محو سازد. مردم، با تمام محدودیتها و فشارها، تجربهها، خاطرات و روایتهای خود را حفظ میکنند و در لحظهای دیگر، این حافظه میتواند به صورت جمعی و ملموس بازنمایی شود.
تهدیدهای نظامی و محدودیت ارتباطات، به رغم ایجاد حس ترس و انفعال، فرصتی برای بازاندیشی به ساختارهای مقاومت و شبکههای اجتماعی ایجاد کردهاند. جامعه، هرچند پراکنده و محدود، در حال یافتن راههایی برای حفظ حضور خود در فضای عمومی و معنوی است؛ راههایی که گاه پنهان، اما اثرگذار و ماندگار هستند.
حکومت با اتکا به قدرت خارجی و ابزارهای امنیتی، در تلاش است هرگونه صدای اعتراضی را پیش از شکلگیری مهار کند. اما تجربه تاریخی نشان داده است که سرکوب فیزیکی تنها جلوهای از فشار است و قادر به خاموش کردن کامل روح جمعی نیست؛ روحی که در شبکههای کوچک و در خاطره و روایتهای شفاهی و دیجیتال، زنده میماند.
روان جمعی مردم، در مواجهه با اعلام حکومت نظامی و تهدید مداوم، وارد مرحلهای از اضطراب و خشم فروخورده شده است. این خشم، هرچند خاموش، ظرفیت شکلگیری مقاومت جمعی و کنشهای مدنی نوآورانه را فراهم میآورد. تاریخی که از این تجربهها ساخته میشود، در نهایت نه صرفاً ثبت خشونت، بلکه ثبت تابآوری و خلاقیت مردم خواهد بود.
تجربه قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، یادآور آن است که هر محدودیتی، به رغم فشار، فرصتی برای خلاقیت، نوآوری و یافتن مسیرهای ارتباطی جدید است. هر فرد و هر گروهی که راهی برای انتقال پیام و حفظ ارتباط پیدا کند، به نوعی مقاومت فعال در برابر سرکوب پرداخته است.
نیروهای انتظامی و مسلح، هرچند تهدیدی مستقیم و جدی هستند، اما حضورشان خود نمایشی از ضعف مشروعیت نظام نیز هست. حکومتی که نیازمند تهدید دائم است تا نظم را تحمیل کند، فاقد اعتبار اخلاقی و مشروعیت اجتماعی است. این واقعیت، از چشم جامعه و نسلهای آینده مخفی نخواهد ماند.
اقدام حکومت به ایجاد شبکه داخلی با حمایت خارجی، نه فقط محدودیت فنی بلکه محدودیت ایدئولوژیک و روانی است. این شبکه، روایت رسمی و سانسورشده را تحمیل میکند و در عین حال، نشاندهنده وابستگی به قدرتهای جهانی است که در بزنگاهها به پشتیبانی میپردازند. این وابستگی، زخم دیگری بر حس استقلال و اعتماد مردم است و همزمان انگیزه برای یافتن مسیرهای مستقل و خوداتکا را تقویت میکند.
وضعیت امروز ایران، آزمونی تاریخی برای حافظه جمعی، تابآوری و ظرفیت خلاقیت مردم است. هر فشار و سرکوب، هر تهدید مستقیم و هر محدودیت اطلاعاتی، فرصتی برای بازسازی شبکههای کوچک مقاومت و تولید روایتهای نوآورانه فراهم میکند. این واقعیت، نشاندهنده قدرت نهفته جامعه است که حتی در سکوت و محدودیت، زنده و پویا باقی میماند.
این وضعیت، پایان آزادی نیست، بلکه ثبت لحظهای از مقاومت خاموش و هوشیاری جمعی است. زخمها هنوز تازهاند، تهدیدها ادامه دارند و زبان همواره در برابر واقعیت محدود است. این متن، یادآوری است که امید واقعی از فراموشی و وعدههای خارجی زاده نمیشود؛ بلکه از حافظه، بازسازی تدریجی نیروها و تابآوری جمعی برمیخیزد. این متن برای ثبت تجربهای جمعی و حفظ پیوند میان گذشته و آینده است؛ پیوندی که اگر گسسته شود، تاریخ بدون مانع خشونت و فراموشی را تکرار خواهد کرد.
سخن پایانی: این پایان، بستن پروندهای ناتمام نیست، بلکه ثبت لحظهای است که تاریخ از حرکت بازنایستاده، اما انسان از فرط خستگی مکث کرده است. زخمها هنوز تازهاند، خشونت بیپردهتر عمل میکند و زبان همچنان در برابر واقعیت ناتوان است. این رساله به آرامش نمیرسد، زیرا آرامش زودهنگام شکلی از فراموشی است. آنچه «شکست» نامیده میشود، اغلب بهصورت رسوبی ماندگار در روان جمعی باقی میماند؛ رسوبی از خشم، اندوه و آگاهی تلخ که ساختار نگاه به قدرت، جهان و آینده را دگرگون میسازد.
خشونت سازمانیافته تنها با قهر مستقیم پیش نمیرود؛ با عادتسازی و عادیکردن وضعیت غیرقابلقبول نیز عمل میکند. بزرگ ترین خطر، خوگرفتن به این وضعیت است. این متن در برابر همین خوگرفتن ایستاده است؛ نه با فریاد، بلکه با یادآوری مداوم آنچه نباید عادی شود. امید ساده از فراموشی یا نجات بیرونی زاده نمیشود؛ آنچه باقی میماند، انتظاری آگاهانه و سنگین است که میداند تغییر، اگر رخ دهد، از دل حافظه و بازسازی تدریجی نیروها برمیخیزد.
این متن نه برای انتقام نوشته شده و نه برای تسلی، بلکه برای ثبت تجربهای جمعی است پیش از آنکه زیر لایههای ترس و عادت دفن شود. در پایان باید به مسئولیتی اشاره کرد برای بهخاطر سپردن، یادآوری و انتقال تجربهای که میتواند چراغ راه آینده باشد.
پایان – ژانویه ۲۰۲۶
قتل، خونریزی و مجروح کردن معترضین از سوی نیروهای سرکوب رژیم با حمایت آدمکشها و داعشیهای وارداتی، ابعاد بسیار وحشتناکی به خود گرفته؛ در حالی که کوچکترین نشانهای از عقبنشینی و ضعف رژیم به چشم نمیخورد. در همان اوایل آغاز تظاهرات، با یک محاسبه ساده میشد پیشبینی نمود که با وجود وسعت سراسری اعتراضات، به قول خاتمی، توازن قوا وجود ندارد.
در مقاله پیشین خودم، نگرانیام را از نتیجه این نبرد نابرابر بین مردم معترض (به تعداد بسیار وسیع و در سراسر ایران ولی با دست خالی) به روی کاغذ آوردم و حتی متذکر شدم جوانان، مردان و زنانی که به خیابان میآیند قدرت تحمل و نیرویشان محدود است؛ بهخصوص از لحاظ توانایی و ادامه اداره زندگیشان. در حالی که رژیم حاکم دارای امکانات بیحد، قدرت سرکوب بیحد و از همه بالاتر، خوی و فطرت سبعانه و خونطلب میباشد.
همصدایی و حرکت همسان مبارزان داخل کشور میتواند در عین حال نوعی درس برای معترضین خارج کشور باشد؛ آن هم در زمانی که وحدت و اتحاد بیش از هر زمانی نیاز امروز ماست. بخشی از معترضان خارج کشور، از گرایشهای چپ و جمهوریخواه، فحاشی و پرخاش به رضا پهلوی را چاشنی مطالب و شعارهای ضد رژیم خودشان میکنند. انتقاد به رضا پهلوی را در عین حال بهانهای برای به میان کشیدن نام شاه فقید و عدم وجود دموکراسی در آن زمان میبینند. در فراخوان برای ایجاد یک اتحاد جمهوریخواهی، هدف را علاوه بر مبارزه علیه جمهوری اسلامی، مبارزه علیه رضا پهلوی نیز ذکر نمودهاند. از سوی دیگر، بخشی از هواداران شاهزاده در خارج کشور، شعار علیه حتی «چپ» را جزو شعارهای خودشان قرار دادند.
من شاهزاده رضا پهلوی را عاری از انتقاد نمیدانم. فراخوان برای تسخیر شهرها، تجلیل از ترامپ و تشویق وی به حمله به ایران، و همچنین ادعای آمادگی هزاران نفر از نیروهای انتظامی و سپاه برای پیوستن به ایشان را بیشتر خطا و ناشیانه میدانم تا یک فراخوان جدی از سوی یک رهبر سیاسی. ولی به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، سنگینی بخشی از مبارزه علیه جمهوری اسلامی روی دوش ایشان است و نیز به دلیل همین سنگینیِ مسئولیت، احتیاط و ملاحظه بیشتری از سوی ایشان ایجاب میشود.
جمعبندی آنچه در بالا ذکر شد (درباره تلفات بیشمار مبارزان، مبارزه با دست خالی از یک سو، سبعیت و جنایت بیحد رژیم و نیابتیهای وارداتی از سوی دیگر، به اضافه عدم وجود سازماندهی و عدم وحدت در مدیریت مبارزه) برای ایرانیانی که دغدغه وطن دارند و از جمله شخص من، باعث شده که نگرانیمان درباره شرایط نامعلومِ بعد از فروپاشی احتمالی رژیم، بسی بیشتر از نگرانیمان درباره زمان فروپاشی باشد. شخصاً نه شاهزاده و نه گرایشهای جمهوریخواه خارج کشور را دارای چنان سازماندهی و توانایی نمیبینم که قادر به برقراری نظم و امنیت در سرزمینی به وسعت ایران، بعد از فروپاشی احتمالی باشند.
شاید اگر قادر میبودیم بحث بیهوده «جمهوری یا پادشاهی» را که در حال حاضر موضوعیتی ندارد، به دوران ثبات و نظم بعد از فروپاشی احتمالی موکول کنیم، آنوقت قادر میبودیم نیرو و انرژیمان را مصروف ایجاد وحدت برای مبارزه علیه رژیم حاکم و ایجاد یک فراخوان وسیع برای اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار بیحد فرزندان سرزمینمان بنماییم. این قتل و کشتار نباید بیجواب بماند. با یک صدای متحد، باید نشان دهیم عزیزانی که به زیر خاک رفتهاند بیصاحب نیستند.
مباحث و جدل بیهوده ایدئولوژیکی و قضاوت درباره دوران شاه فقید را — که از بسیاری جهات مستحق ترک ایران با چشمان گریان نبود — به عهده تاریخ بگذاریم و اجازه ندهیم دوران پدر (خوب یا بد) منبع قضاوت درباره پسر باشد. شاهزاده رضا پهلوی نیز با فاصلهگیری از شعارهای پوپولیستیِ «مرگ بر ملا، چپی، مجاهد» از سوی هوادارانشان، باید نشان دهند از پسفردای انقلاب امروزمان، ایران کشوری برای هم چپ و هم راست میباشد.
مهرداد خوانساری در مصاحبه با بیبیسی اشاره به مطلبی نمود که زیاد هم دور از واقعیت نیست. بحث درباره کمهزینهترین راه حل برای گذار از معضل خطرناک کنونی بود. میگفت چنانچه عدهای دگراندیش و خیراندیش از درون نظام کنونی با کمک بخشهایی از سپاه و ارتش، قادر باشند در وهله اول، جایگاه خامنهای و میرحسین موسوی را با هم تعویض کنند و در ادامه آن به ندای برخاسته از درون جامعه گوش فرا دهند و با همکاری گزیدگانی از منتقدین و صاحبنظران (عمدتاً داخل کشور) به اصلاح ساختار ناقص کنونی بپردازند، ما قادر به دستیابی به نظم و آرامشی خواهیم بود که شرط اول دستیابیهای بیشتر به اهداف والاترمان میباشد. ایراد گزارشگر بیبیسی این بود که در حال حاضر چنین گرایشاتی نه از درون رژیم و نه از سوی سپاه و ارتش به چشم نمیخورد. شخصاً معتقدم وجود چنین گرایشاتی در درون رژیم دور از واقعیت نیست، منتها به خاطر حساسیت وضع، هیچگاه علناً به چشم نخواهد خورد.
در رابطه با دخالتهای مسلحانه از سوی آمریکا (و احتمالاً اسرائیل)، در شرایط مشابه در سایر نقاط، اینگونه دخالتها منجر به بهبود وضع نگردیده است. به امید روزی که موفق شویم حضور کمیته بینالمللی حقیقتیاب را در ایران شاهد باشیم. اگر بعد از قتل و کشتار زندانیان چپ در شهریور ۶۷ نیز موفق به آوردن کمیتهای از سازمان ملل برای تحقیق درباره کشتارها میشدیم، امکان داشت که جمهوری اسلامی اینبار اینطور بیمحابا اقدام به قتل و کشتار عزیزانمان نمینمود.
داریوش مجلسی
ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای مجلسی عزیز. مقاله شما بسیار خوب و منصفانه است. ایده “اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار” بسیار عالی است. نمیدانم کس دیگری چنین پیشنهادی را مطرح کرده است یا خیر؟ خودتان با ارتباطاتی که دارید سعی کنید مسؤلیت آن را به عهده بگیرید و این ایده را جلو ببرید. آنچه از ما خوانندگان برمیآید، تبلیغ و زمینهسازی برای تحقق آن است.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ قنبری عزیز، ممنون از پیشنهادتان، چنانچه مایلید لطف کنید ایمیلتان را بنویسید تا تماس بگیرم.
با احترام، مجلسی
■ درباره مقاله آقای مجلسی گرانقدر نگرانی از فردای پس از فروپاشی یک نظام استبدادی، ریشه در واقعیتهای تاریخی و جامعهشناختی دارد.
سه محور اصلی:
۱. خلأ قدرت و بحران سازماندهی در نظامهای استبدادی اقتدارگرا ، نهادهای واسط (احزاب، اتحادیهها و تشکلهای مستقل و...!) سرکوب میشوند. در غیاب این نهادها، با سقوط ناگهانی قدرت مرکزی، جامعه با «خلأ سازماندهی» مواجه میشود. این وضعیت ریسک ظهور گروههای سازمانیافته غیردموکراتیک (مانند جریانهای تندرو یا نظامیان ) را افزایش میدهد، زیرا آنها تنها نیروهایی هستند که از قبل ساختار منسجمی دارند.
۲. چرخه خشونت و فقدان فرهنگ گفتگو استبداد طولانیمدت، فرهنگ گفتگو و مصالحه را از بین میبرد. در چنین بستری، خشم انباشته شده ممکن است پس از فروپاشی به شکل «انتقامجوییهای کور» بروز کند. بدون وجود نهادهای قضایی مستقل و مورد اعتماد، احتمال تکرار چرخه خشونت و تصفیهحسابهای سیاسی بالا میرود که خود زمینهساز ظهور یک «مستبد نجاتبخش -تکرار چرخه خشونت... » جدید برای برقراری نظم میشود
۳. بازتولید استبداد ( تغییر جایگاه استبدادی اقتدارگرا با رهایی بخش جدید !) بدون تغییر در «ساختار» و «فرهنگ سیاسی»، صرفاً جابجایی مهرهها رخ میدهد. اگر جامعه مدنی ضعیف باشد، قدرت جدید تمایل پیدا میکند برای حفظ ثبات و مدیریت بحرانهای پس از فروپاشی، دوباره به ابزارهای سرکوب متوسل شود. این پدیده که در علوم سیاسی به «بازتولید استبداد» معروف است، نشان میدهد که بدون نهادهای نظارتی، قدرت ذاتاً به سمت تمرکز و فساد میل میکند کوتاه اینکه ...!
«این دغدغهها گویای آن است که استقرار دموکراسی تنها در گروِ «تخریب» ساختار قدیم نیست، بلکه ریشه در «تأسیس» نظمی نوین دارد. برای رهایی از این بنبست تکراری، جامعه باید پیش از هر دگرگونی کلان، به بازسازی درونی خویش بپردازد؛ این امر از طریق گسترش پیوندهای مدنی، یادگیری مهارتهای مشارکتی و دستیابی به یک میثاق جمعی بر سر اصول بنیادین آزادی میسر میشود تا زیربنای لازم برای جایگزینی استبدادی دیگر وجلوگیری ازتداوم چرخه خشونت , با نهادهای پایدار فراهم گردد.»
بگوچگونه یک حکمرانی استبدادی- اقتدارگرا را برمی اندازی تا بگوییم چگونه آنرا پاس خواهی داشت.
سپاس - آشنا
■ با سپاس از آشنای گرامی، به خاطر تحلیل منطقی و علمی.
مجلسی
برای عبرت سرکوبگران ملت ایران: سرانجامٍ فرزندانِ سرانِ نازی
وطن خونریزان است و ما دور از وطن، اشکریزان: صحنههای دلاوری مردم با دستهای خالی، دیدن عکسهای جوانان به خون تپیده در کیسههای سیاه، عمق رذالت مهاجمان جانی که جمعیت را مانند برگ خزان به زمین میریزند...
اما یکی از این روزها اشک ریزانی متفاوت رخ داد: شبکهای که اخبار خیزش در ایران را پخش میکرد، گفتگوی تلفنی دختر یکی از فرماندهان سرکوب ملت و جنایت علیه بشریت را پخش کرد: ابتدا بیاعتماد بودم که بازی و فیک نیوز نباشد، اما وقتی بغض دخترک شکست و به ضجههایی جانگداز تبدیل شد، مرا به اشک ریزانی از نوع دیگر برد. به احتمال زیاد، راست بود.
دختر جوان فرمانده نیروهای سرکوبگر زنگ زده بود که افشا کند پدرش مانند یک هیولا مسئول کشتار دهها هزار نفر در این دیماه ۱۳۰۴ است و با پاسپورتهای جعلی برای کل خانواده و چمدانهای پر از دلار آمادهء گریختن است. میگفت که پیشتر در جریان خیزش مهسا او و دوستان دخترش را دستگیر کرده بودند، اما خودش را با پیگیری پدرش فوری آزاد کردند. آن دختران بعدها به او گفتند: “خوشا به حالت که پدرت نجاتت داد، تو رفتی و به ما تجاوز شد...” دختر جوانِ فرماندهء جنایت علیه بشریت زیر بار عذاب وجدان ضجه میزد و میخواست که او را به دادگاه لاهه راه دهند تا از جنایتهای پدرش بگوید. او در هراس از جان خود که پس از این تماس به دست پدر کشته شود، رفت و گویندگان و بینندگان را در اشک ریزانی از نوعی دیگر به جا گذاشت.
او – اگر این فیلم و صدای گفتگوی تلفنی راست باشد – مرا به یاد گفتهء یکی از فرزندان سران جنایتکار نازی میاندازد. پس از پایان جنگ دوم جهانی، نیکلاس فرانک، پسرهانس فرانک، یکی از خونخوارترین فرماندهان مناطق تحت اشغال نازیها در لهستان، در کتابی پدرش را “یک اراذلِ بی وجود” نامید. او نوشت: “نباید پدر خود را برتر از حقیقت نشاند.” آن روز، این دختر جوان ایرانی نیز حقیقت را برتر از پدر نشانده بود. خدایش پناه باشد.
پس از آنکه اردوگاههای مرگ نازی، توسط اسیران و ارتشهای متفقین آزاد شدند، فیلمها، عکسها و شهادت شاهدان در دادگاه نورنبرگ در سراسر دنیا پخش شد که حاکی از شقاوت و جنایت علیه بشریت سران درجه اول نازی تا نگهبانان خرده پای اردوگاههای مرگ بودند...
نازیها فرزندانی داشتند. برخی مانند فرزندان آدولف هیتلر و گوبلز به دست والدین خود هنگام خودکشی آنها در زیرزمین مجاور فاضلاب برلین کشته شدند. آنها نماندند تا با کارنامهء اهریمنی پدران و مادران روبه رو شوند. اما فرزندان بسیاری از سران نازی زنده ماندند و زندگی معمولی در پیش گرفتند. آنان ناچار در اثر فشار افکار عمومی جهانیان یا ندای وجدان خود به مغاک تیرهء ساختهء پدران و مادران خود چشم دوختند و شگفتی ندارد که مغاک نیز به آنها چشم دوخت: برخی خودکشی کردند؛ برخی برای جلوگیری از تداوم نسل پدران و مادران جنایتکارشان، خود را عقیم ساختند؛ برخی با داغ ننگ روبه رو و خود به محقق جنایتهای نازی تبدیل شدند؛ برخی تعادل روانی خود را از دست دادند؛ و شماری هم،”آقازادههای” نازی بودند که با گذرنامههای جعلی و سرمایههای غارت شده بی هیچ عذاب وجدانی گوشه کنار دنیا خوش گذراندند و بر جنایتهای پدران و مادران خود صحه گذاشتند.
اینجا میخواهم برای عبرت فرزندان نازیهای مسلمان نمای حاکم بر ایران از زمان انقلابِ واژگون ۵۷، شمهای از این سرنوشتهای تلخ را روایت کنم. میگویم ‘مسلمان نما” به احترام بسیاری از هم میهنانم که به دور از اسلام سیاسی و ایدئولوژیکِ نازیسم اسلام نما، دیندار هستند و برخی مانند رضا اسکندری پور که در ۱۷ دیماه سال جاری به تیر جانگداز نازیهای مسلمان نما به خاک افتاد، پیش از خروج از خانه و خداحافظی همیشگی با مادر و خواهرش، دو رکعت نماز خواند...[۱]
پیشتر در پژوهشهای منتشر شده ام نشان داده ام که اسلام سیاسی و آنچه در انقلابِ واژگون ۱۳۵۷ بر ایران حاکم شد، مستقیم توسط نازیسم هیتلری بنیان گذاشته شده بود.[۲] پس دوچندان جای عبرت گیری از فرزندان سران نازی وجود دارد. آن فرزندان که بودند و چه واکنشی به جنایتهای پدران و مادرانشان داشتند؟
رینر هوئس نوهء اولین فرمانده اردوگاه آشوییتس روایت میکند که چگونه عکسهای دوران کودکی پدرش که در ساختمان جنب اردوگاه آشوییتس میزیسته و دیدن سردر شوم اردوگاه، او را تا مرز جنون آزار میدهند. او آنرا “دروازهء جهنم” مینامد. مادربزرگ به بچههایش که در جنب کورههای آدمسوزی میزیستند، میگفته:
رینر به مصاحبهگر بیبیسی میگوید:
روایت تاریخچهء برادران هیملر در کتابی به همین نام، به کاترین هیملر دختر طراح ماشین کشتار اردوگاههای مرگ نازیهاینریش هیملر، امکان کنار آمدن با بحرانهای روحی سخت را داد. او نوشت:
کاترین هیملر هنگام پژوهش در نقش خانواده اش در جنایت علیه بشریت و اردوگاههای مرگ نوشت:
بیشتر این افراد در نوشتههای خود از کسانی که پدر یا مادر آنها بودهاند، به عنوان ‘هیولا’ نام بردهاند. مانیکا هرتوینگ دختر فرمانده یک اردوگاه مرگ مخوف در لهستان اذعان داشت که:
او دختر همان فرمانده سادیستیک است که در فیلم فهرست شیندلر تصویر میشود. پدرش آمون گوت نام داشت و شرح آزارهایی که به اسیران اردوگاه میداد، برای دخترش تحمل ناپذیر بود. مانیکا نوزاد بود وقتی که پدرش را در نورنبرگ به دار آویختند. در کودکی به او این روایت القا شد که پدرش و آن یهودیانی که آنجا زندگی میکردهاند، همچون یک خانواده بوده اند! مانیکا وقتی به سن نوجوانی رسید در گفتگو با مادر خود جنایتهای پدرش را محکوم کرد، اما مادرش با همان خوی وحش نازی، سالها پس از جنگ، با یک سیم برق او را به باد شلاق گرفت.
بتینا گورینگ، دختر خواهر هرمان گورینگ روایت میکند که پس از جنگ در آلمان به خاطر نام خانوادگی شان، او و برادرش را به بازدید مدارس از آشوییتس نمیبردند. در جوانی بتینا به همراه برادرش خود را عقیم ساختند تا از ادامهء میراث بیولوژیک آن جنایتکار علیه بشریت خودداری کنند. بتینا نوشت:
“هر دو این کار را کردیم تا دیگر هیچ گورینگ دیگری به دنیا نیاید. وقتی برادرم عمل جراحی را انجام داد به من گفت: آن خط را قطع کردم.” [4]
بتینا نقطهء دورافتادهای در مکزیک را برای زندگی برگزید.
اما فقط برخی از فرزندان سران و فرماندهان عالیرتبهء نازی نبودند که بار گناهان پدران خود را دستمایهء استعلایی اخلاقی و اجتماعی کردند. داگمار درکسل، دختر یکی از فرماندهان گروهانهای کشتار جمعی میلیونها غیرنظامی که با کامیونهای گازهای سمی یا تیرباران مردم در خندقها به سران نازی خدمت میکردند، پس از جنگ به گفتگو و افشاگری و دلجویی از بازماندگان قربانیان پرداخت.
کوتاه سخن آنکه از ترامای بینانسلی در میان بازماندگان جنایتکاران و سرکوبگران ملت ایران نیز گریزی نیست و نخواهد بود، مگر آنکه این بازماندگان به ندای وجدان درون پاسخ گویند، به صف مردم بپیوندند و به صدارسانی قربانیان، ثبت تاریخ و حقیقت یابی یاری رسانند.
شیریندخت دقیقیان
۱۸ ژانویه ۲۰۲۶
—————————————
[۱] دربارهء این دلاور جان باخته
[۲] این تحقیق و برای نخستین بار اثبات نازیها به عنوان بنیانگذاران اسلام سیاسی در قرن بیستم در کشورهای مسلمان از جمله ایران، با استفاده از آرشیوهای نازی را در این کتاب مییابید: شیریندخت دقیقیان. بازشناسی روایت پوریم. لس آنجلس، ۲۰۲۵. ناشر نویسنده:
برای نازیسم اسلامنما در ایران به منابع زیر رجوع کنید: نقد علی سجادی پیرامون کتاب “بازشناسی روایت پوریم” نوشتهء شیریندخت دقیقیان
شیریندخت دقیقیان: گفتمانهای نازیسم و نازیسم اسلامنما در فضای سیاسی ایران
[3] https://www.bbc.com/news/magazine-18120890
[4] https://www.skeptic.com/article/the-inheritance-of-shadows-intergenerational-guilt-trauma-and-the-legacy-of-atrocity/
تماس با نویسنده: Shirindokht1@gmail.com
حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» از پروفایل اینترنتی رضا پهلوی در هفتههای اخیر، معنایی بیش از یک تغییر تاکتیکی دارد. این اقدام نشانهای روشن از عدم درک و احترام به خواستههای جنبش ملی و رهاییبخش مهسا/ژینا و اعلام شکاف میان مطالبات آن جنبش و پروژهای است که در پی بازتعریف سلطنت بهعنوان بدیل سیاسی است. در شرایطی که جامعهی ایران همچنان با دیکتاتوری، تبعیض ساختاری و سرکوب گسترده و خونین روبهروست، جایگزینی یک شعار فراگیر و رهاییبخش با نوستالژی قدرت، نه پاسخی به بحران کنونی است و نه راهی برای آینده.
برخی از حامیان شاهزاده رضا پهلوی بر این باورند که جنبش مهسا/ژینا به پایان رسیده و جامعهی ایران اکنون خواهان بازگشت سلطنت است و حتی به سر دادن این شعار «کهنه» در اعتراضهای خیابانی حملهور شدهاند. اما ادعاهای آنها نیازمند شواهد جدیتری است. پرسش ساده این است: کدامیک از این دو شعار — «زن، زندگی، آزادی» و «جاوید شاه» — کهنهتر، سنتیتر، عقبنگرتر و دورتر از مطالبات امروز جامعهی ایران است؟
آیا جنبش مهسا/ژینا که بیشترین حمایت و احترام ملی و بینالمللی را به سوی مردم ایران، بهویژه زنان و جوانان شجاع و هوشمند این کشور جلب کرده است، به همهی اهداف خود دست یافته و کشور وارد مرحلهی تازهای بینیاز به آن شعار شده است؟ آیا مطالبات زنان صرفاً به حجاب اجباری محدود بوده و خواست آن جنبش در همین شعار خلاصه میشود؟
واقعیت آن است که یکی از اصلیترین محورهای جنبش ژینا/مهسا، مبارزه با دیکتاتوری بوده است؛ شعاری که پیشتر نیز در خیزشهای سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ در مرکز اعتراضات قرار داشت. ترانهی «برای» اثر شروین حاجیپور، که از سوی بسیاری بهعنوان مانیفست جنبش مهسا/ژینا شناخته میشود، بهروشنی ابعاد چندلایه، درهمتنیده و فراگیرِ فرهنگی و سیاسی این جنبش را بازتاب میدهد: از آزادیهای فردی و کرامت انسانی تا محیطزیست و رنج کودکان مهاجر افغان. این گسترهی مطالبات با هیچ پروژهای که بر بازگشت به گذشته مبتنی بر اقتدار فردی و اتوکراسی استوار باشد، همخوانی ندارد. البته علاوه بر دستاوردهای عمیق و مهم جامعهشناختی و فرهنگی جنبش مهسا، یکی از پارادایمشیفتهای سیاسی آن همانا اعلام میلیونی «نه» به جمهوری اسلامی و قطع امید از اصلاح آن بوده است.
مسئلهی اصلی امروز ایران، آزادی و عدالت اجتماعی فراگیر و حرکت رو به جلو است؛ شکلدادن به جامعهای متکی بر شهروندان حقدار، قانونمدار و زیستکننده در یک دموکراسی سکولار و توسعهگرا. تمرکز بر افراد و شخصیتها، و مقامهای موروثی و مادامالعمر بهجای رویکرد سیستمی، نهادسازی و تدوین برنامهی سیاسی دموکراتیک، نهتنها کمکی به این هدف نمیکند، بلکه خطر بازتولید اقتدارگرایی و دیکتاتوریِ پدر/مردسالارانه را نیز در پی دارد.
از منظر نگارنده، آزادی، دموکراسی و حقوق برابر شهروندی اصل است و شکل حکومت باید به رأی آزاد مردم واگذار شود. اگر اکثریت جامعه در یک انتخابات آزاد به سلطنت مشروطه رأی دهد، حتی مخالفان جمهوریخواه نیز باید به این انتخاب احترام بگذارند. با این حال، تجربهی تاریخی ایران پرسشهای جدی را پیش میکشد. رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو به قانون اساسی مشروطه سوگند یاد کردند، اما هر دو در عمل به سوی تمرکز قدرت و دیکتاتوری رفتند. در چنین شرایطی، این پرسش همچنان بیپاسخ مانده است که چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟
این نگرانی زمانی جدیتر میشود که بخشی از جریان سلطنتطلب، پیش از هرگونه گذار، مجلس مؤسسان یا رفراندوم، از «شاه» نامیدن رضا پهلوی سخن میگویند و بر تمرکز قدرت تأکید دارند؛ رویکردی که در جزوهی موسوم به «اضطرار» منتسب به او نیز بازتاب یافته است.
گذار از جمهوری اسلامی، بدون شکلگیری یک بدیل حکومتی شفاف و فراگیر ممکن نیست. تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است. ساخت بدیل سیاسی و فروپاشی نظام حاکم، دو فرآیند جدا از هم نیستند؛ این دو، دو سوی یک معادلهاند. با این حال، تاکنون نه رضا پهلوی و نه جریان سلطنتطلب و نه جمهوریخواهان نتوانستهاند چنین بدیلی را نمایندگی کنند. حتی در میان مشروطهخواهان نیز اجماعی حول نقش و جایگاه شاهزاده شکل نگرفته است؛ تا جایی که برخی حامیان، منتقدان خود را تهدید به اعدام میکنند.
برخی حامیان سلطنت، گذار را مرحلهای پس از سقوط جمهوری اسلامی میدانند، اما تجربههای موفق جهانی — از آفریقای جنوبی تا لهستان — نشان میدهد که گذار دقیقاً فرآیندی است که پیش از فروپاشی کامل نظام حاکم، با توافق سیاسی، نهادسازی، تعریف مسیر راه و بدیل آینده و رفتار و گفتار دموکراتیک آغاز میشود. پس از سقوط جمهوری اسلامی، باید تشکیل مجلس مؤسسان، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات آزاد در اولویت فوری قرار گیرند. هرگونه طرحی که پیشاپیش قدرت را در دست یک فرد متمرکز کند و دولت ائتلافی و نخستوزیر منتخب را نادیده بگیرد، با اصول دموکراسی سازگار نیست.
اگر سلطنتطلبان خود را متعهد به الگوهای دموکراتیک میدانند، باید بپذیرند که انتخاب میان جمهوری و پادشاهی مشروطه تنها از مسیر رفراندوم آزاد ممکن است و در هر دو حالت، دولت منتخب و پاسخگو اصل لازم و غیرقابلچشمپوشی است. آقای رضا پهلوی تنها در صورتی میتواند به یک چهرهی دموکراتیک ملی تبدیل شود که سخنگوی مطالبات اکثریت جامعه باشد و در جهت همگرایی و کاهش شکافهای درون اپوزیسیون گام بردارد، نه تشدید آنها. نمونههایی چون نلسون ماندلا، واسلاو هاول و لخ والسا نشان میدهند که رهبری ملی بیش از هر چیز به رفتار فراگیر، فراحزبی و فراجناحی نیاز دارد.
برای نمونه، بیاعتنایی او و کنایههای منفی و سبک همسرش به دریافت جایزهی نوبل توسط نرگس محمدی که در واقع دومین دستاورد نمادین و ملی برای مبارزات حقطلبانهی زنان و مردان ایران است، یک فرصتسوزی دیگر برای حرکتی در خدمت ایجاد همبستگی و همگرایی بود. برعکس، پیام تبریک شهبانو فرح دیبا گویای وسعت افق برخوردش با منافع ایرانیان بود و لذا باعث افزایش احترام مردم به ایشان گردید. نمونهی تأسفبار دیگر، نحوهی برخورد مأیوسکنندهی آقای پهلوی — که مدعی رهبری است — در برابر رفتارهای خشونتآمیز و انحصارطلبانهی برخی هواداران سلطنتطلب است؛ از جمله حمله به تجمعهای جمهوریخواهان در خارج از کشور و مورد زشتتر و بارزتر، حملهی فیزیکی و سنگپرانی به خانم نرگس محمدی در مراسم یادبود وکیل محبوب ایران، خسرو علیکردی در مشهد که با سکوت تأییدآمیز آقای پهلوی روبرو گردید.
بدون ساخت بدیلی فراگیر که بازتابدهندهی صداهای متکثر جامعهی ایران باشد، نه گذار دموکراتیک ممکن است و نه سقوط پایدار دیکتاتوری. امید که آقای پهلوی بهجای تقابل منفی با یک جنبش مهم مردمی، در حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» تجدیدنظر کند و با این حذف به نگرانیهای مبارزان و بدبینان به پروژهی خود نیفزاید. مسئلهی ایران نه بازگشت به گذشته، بلکه ساخت آیندهای دموکراتیک و متفاوت از تجربههای استبدادی و پرخشونت گذشته و امروز است.
■ دیدگاه نیره توحیدی بازتابدهنده یکی از مهمترین چالشهای نظری و عملی در فضای سیاسی معاصر ایران است. عبور از «چرخه استبداد» (گردش قدرت میان اشکال مختلف خودکامگی) نیازمند گذاری است که بر پایهی سه رکن اساسی استوار باشد:
۱. نفی نوستالژیگرایی صرف: اگرچه مطالعه تاریخ برای درسآموزی ضروری است، اما بازسازی دقیق الگوهای گذشته معمولاً پاسخگوی پیچیدگیهای جامعهی متکثر، جوان و دیجیتال امروز ایران نیست. ساخت آینده به ابزارهای مدرن راهبری و مدیریت نیاز دارد.
۲. گسست از چرخه خشونت: تغییراتی که بر پایهی خشونت عریان شکل میگیرند، غالباً به بازتولید همان ساختارهای سرکوبگر در لباسی جدید منجر میشوند. دموکراسی پایدار معمولاً محصول فرآیندهای خشونتپرهیز، گفتگومحور و مبتنی بر آشتی ملی (پس از اجرای عدالت) است.
۳. نهادسازی دموکراتیک: برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.
با سپاس / باتومیان
■ خانم توحیدی گرامی. برخی دغدغههای شما بجا و موجه است. کدام روشنفکری است که وقتی پایش به مبارزه اجتماعی کشیده میشود، دغدغه و ترس و تردید نداشته باشد؟! من هم با آنچه شما شرط لازم برای دمکراسی ذکر کردهاید موافقم: «تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است». اما مردم باید تا کی صبر کنند؟ برای کسی که خانهاش گرم، سفرهاش پر، و در امنیت و آسایش زندگی میکند، صبر کردن میسر است. اما بسیاری از هموطنان ما از این موهبت معمولی و نرمال بسیار دور هستند. آنها از روی اضطرار و استیصال به خیابان ریختهاند و به مصداق “غریق به هر بوته و خسی چنگ میاندازد” از هر نیرویی که از جان خود و عزیزانشان حمایت کند طلب کمک میکنند. اگر جان فرزند شما در خطر بود طلب کمک نمیکردید؟ آیا کسی مؤثرتر از ترامپ پیدا میکردید تا از او بخواهید دخالت یا اعمال نفوذ کند و جلوی کشتار را بگیرد؟ من به زمان جوانی خود برگشتم که کشتار اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا زبانزد ما برای وحشیگری بود. حداکثر کشتار در آن دو اردوگاه را ۳۰۰۰ نفر نوشتهاند. اینک در دو شب در ایران سخن از ۱۲۰۰۰ کشته است!!
به دنیای واقعی قدم بگذاریم و ترامپ را با رضا پهلوی مقایسه کنیم. یکی در پروسهای دموکراتیک انتخاب شده است، دیگری در پروسهای غیردموکراتیک رهبری دوران گذار را پذیرفته است (یکی میگوید از روی بلندپروازی و دیگری میگوید از روی احساس مسئولیت این رهبری را قبول کرده است). به نظر شما رفتار سیاسی ترامپ معقولتر است یا رفتار سیاسی فعلی رضا پهلوی؟
نوشتهاید که “چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟”، در یک کلام خلاصه کنم: تضمینی وجود ندارد! ما فقط میتوانیم «احتمال وقوع» شرایط مطلوب را بیشتر کنیم. مگر جمهوری تضمین داشت که از بطن آن جمهوری اسلامی درآمد؟!
من نیز دغدغههای فکری زیادی دارم، اما صبر میکنم تا آتش این جبهه فعلی که گشوده شده فرو نشیند. در این جبهه، تمام نیروی ما باید صرف بازدارندگی ج.ا. و شخص خامنهای از این خشونت بیمانند شود و فضای تفسی برای پیشرفت به سوی آیندهای روشنتر فراهم شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب باتومیان ممنون از توجه شما و نکات دقیق و مهمی که مورد تاکید قرار دادید. اجازه دهید بخشی از نوشته تکمیلی شما را من هم تاکید و بازنویسی کنم:
“برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.”
با احترام ، نیره توحیدی
■ جناب قنبری گرامی، من با توصیف واقع بینانه شما در مورد وضعیت مردم ستم دیده و سرکوب شده میهن و این که کاسه صبرشان لبریز شده به هر امکان نجاتی از روی ناچاری متوسل میشوند موافق و همدل هستم. نوشته من ابرازخصومت به تصمیم بخشی از مردم در حمایت از پهلوی نبود، بلکه تلنگر کوچکی است در جهت هوشیاری همه ما در تنظیم شرایط و رعایت ملزومات دموکراتیک در برگزار کردن هم اکنون در دوران گذار و هم بعد از گزار. جامعه شناسان مسئول که صرفا کار آکادمیک نمیکنند و غم مردم هم دارند باید فراتر از استیصال توده مردم و موج های خشم و هیجان حرکت کنند و خطر ها را گوشزد نمایند حتی اگر خوشایند بخشی از مردم نباشد. ما نباید اشتباه های سال ۵۷ را تکرار کنیم و به دنبال جو پوپولیستی حرکت کنیم. من امید دارم با ایجاد دیالگ و نقد ها و گفتگو های سالم و خشونت پرهیز جو پر خشونت و انحصار طلبانه حاکم در میان آپوزسیون به ویژه در خارج از کشور را تغییر دهیم . من معتقدم شاهزاده رضا پهلوی برای این که رهبری دوران گذار را با موفقیت انجام دهد باید بطور جدی خشم حامیان خود را به سمت حکومت سرکوبگر و جنایت های آن کانالیزه کند و به طور قاطع و روشن و محکمی از آنها بخواهد از حملات فیزیکی و اتهام زنی و فحاشی و روش های حذفی و انحصار طلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایش ها و باورهای متفاوت رابنا براصل دموکراتیک پلورالیسم پذیراباشند. برای مثال اینکه همه باید با شعار جاوید شاه موافق باشند والا دشمن به حساب خواهند آمد برای خیلی ها یاد آور تجربه تلخ و فاجعه بار شعار “حزب فقط حزب االله ، رهبر فقط روح الله ” است.
در مورد نکته درست دیگر شما من هم قبول دارم در سیاست هیج تضمینی نداریم که چه شاه، چه رئیس جمهور به دیکتاتور تبدیل نشود. لذا باید در قانون اساسی جدید و تنضیم و تدوین و تاسیس نهاد های مختلف دولت آینده راه های باز گشدت دیکتاتوری را تا حد ممکن مسدود سازیم. امری که در جزوه “اضطرار” آقای پهاوی مغفول مانده است و نگرانی آور است.
با احترام، نیره توحیدی
■ خانم توحیدی گرامی. ممنونم بابت پاسخ متین و هوشمندانه شما. مخصوصا با این نظر شما موافقم و آن را ضرورت روز میدانم که رضا پهلوی باید قاطع و روشن و محکم از طرفداران خود بخواهد از روشهای حذفی و انحصارطلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایشها و باورهای متفاوت را بنا بر اصل دموکراتیک پلورالیسم پذیرا باشند.
با عرض احترام. رضا قنبری
آتلانتیک / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
* در حالی که جمهوری اسلامی معترضان را قتلعام میکند، ایرانیان تبعیدی از فقدان همدلی در میان چپ آمریکا دلزدهاند.
هر بار که ترانهٔ غمانگیز «برای» را میشنوم — آهنگی که به سرود اعتراضات ایران در سال ۲۰۲۲ بدل شد — هنوز بغضم میگیرد و بهسختی میتوانم تصور کنم کسی واکنشی متفاوت داشته باشد. شروین حاجیپور، که آن زمان ۲۵ سال داشت، این ترانه را با کنار هم چیدن فهرستی از دلایل جوانان ایرانی برای آمدن به خیابانها نوشت: آنها میخواهند بدون ترس در ملأ عام همدیگر را ببوسند و مجبور نباشند شعارهای توخالی سر بدهند. آیندهای اقتصادی میخواهند و هوایی پاک. اینها همان چیزهایی است که واتسلاو هاول، مخالف نامدار اهل چک، «اهداف زندگی» مینامید؛ اهدافی که در کشورهای اقتدارگرا — جاهایی مثل ایران — مستقیماً به «اهداف نظام» برخورد میکنند.
ایرانیان بار دیگر برای پیگیری همین اهداف به خیابانها آمدهاند. و این بار بهخاطر آن، به شکلی بیسابقه قتلعام میشوند — برآوردها از شمار کشتهشدگان دقیق نیست (زیرا اینترنت و بیشتر راههای ارتباطی بینالمللی قطع شده است)، اما ارقام از حدود ۲ هزار تا ۱۲ هزار نفر در نوسان است.
این داستانی ساده است: مردمی جان خود را به خطر میاندازند تا در برابر استبداد مقاومت کنند و برای حقوق بنیادین انسانی بجنگند. طنین آن — بهویژه برای نیروهای چپ — باید بدیهی باشد. همهٔ عناصر کلاسیک را دارد: تقابل بیقدرتان با قدرت، آزادی در برابر سرکوب، زنان و مردان بیسلاح در برابر تکتیراندازان. اما در پرجنبوجوشترین گوشههای زیستبوم کنشگری — که همین اواخر با مخالفتشان با مرگ و ویرانی در غزه بهشدت فعال شده بودند — این اعتراضات طنین نیافته است. در عوض، از پشت عدسی ضخیم ایدئولوژی به آن نگریسته شده و واکنشی پدید آورده که در بهترین حالت بیاعتنا و در بدترین حالت، تحقیرآمیز نسبت به خود ایرانیان است. هزاران معترضی که در سراسر کشور برخاستهاند، متهم میشوند که ابزارهای بیفکر یک دستورکار امپریالیستیاند، بخشی از «کارزار تغییر رژیمِ سیا–موساد»، یا حتی «عوامل موساد».
اینها شاید افراطیترین نمونهها باشند — در شبکههای اجتماعی بهراحتی میتوان هر نظری یافت — اما نشانههای روشنی وجود دارد که این دیدگاه، خط فکری فراگیری در چپ است. تا روز چهارشنبه، این صدا آنقدر مداوم شده بود که کورنل وست، از چهرههای شاخص ضدامپریالیسم، ناگزیر شد همقطاران خود را بهخاطر «بازیهای ایدئولوژیک» سرزنش کند. او در ویدئویی که در شبکهٔ ایکس منتشر کرد گفت: «شرم بر آنانی از چپ که ایرانیانِ عزیز را صرفاً مهره میبینند.» (بهدنبال این سخنان، در پاسخها او را «دلقک»، «احمق» و «ابزار مفید صهیونیسم» خواندند.)
اما برای دیدن شواهد این نزدیکبینی — و تأثیری که بر کسانی گذاشته که از آنچه در ایران میگذرد آزردهاند — لازم نبود به فضای آنلاین بروم. این هفته با شماری از ایرانیان تبعیدی صحبت کردم که خود را مترقی و طرفدار فلسطین میدانند — بسیاری از آنها، برای نمونه، از واژهٔ «نسلکشی» برای توصیف درگیری در غزه استفاده میکردند. تقریباً همگی گفتند که احساس رهاشدگی میکنند — طرد شده از سوی همتایانی که میپنداشتند ارزشهای مشترکی با آنان دارند. (من خودم نیز در روزهای بلافاصله پس از ۷ اکتبر، احساسی مشابه داشتم.)
از نگاه چپ، رژیم ایران نیرویی ضدامپریالیستی است!
فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست و شاعر دانشگاه پنسیلوانیا، با اشاره به همکاران دانشگاهیاش گفت: «احساس انزوا و خیانت میکنم. همین حالا هم تعداد زیادی از این احمقها را — که متأسفانه همکاران من هستند — از فهرست دوستانم حذف کردهام. اصلاً نمیدانم در آینده چطور میتوانم خودم را راضی کنم به کنفرانسهایشان بروم و مقاله ارائه بدهم.»
در گفتوگوهایم با این ایرانیان تبعیدی، ناامیدی عمیقی شنیدم. گاهی تشخیص اینکه واکنششان به شبکههای اجتماعی است یا نتیجهگیری از نبودِ سازماندهی، دشوار بود؛ اما همگی برایم تأیید کردند که این مسئله فقط محدود به «آنلاینِ صرف» نیست: معترضان ایرانی که بیباکانه در تیررس تکتیراندازان دولتی قدم میگذارند، از سوی چپ آمریکا بیش از آنکه با همدلی نگریسته شوند، با سوءظن دیده میشوند. شاید با توجه به وضعیت قطبیشدگی آمریکا، نباید چندان شگفتزده میشدم. از بسیاری جهات، این صرفاً تازهترین نمونه از گسست معرفتی میان چپ و راست است — چارچوبی که الگوهای سادهشده و ازپیشتثبیتشده را بر هر آنچه واقعیت پیشِ روی ما میگذارد تحمیل میکند، از جمله تیراندازی اخیر در مینیاپولیس — آنچه را ناخوشایند است کنار میگذارد و آنچه را خوشایندتر است، بیچونوچرا میبلعد.
این چارچوب، اگر نگوییم از نظر واقعی، دستکم از نظر ایدئولوژیک سازگار است. در نسخهای (البته سادهشده) از جهانبینی چپ رادیکال، رژیم ایران نمایندهٔ نیرویی ضدامپریالیستی است که باید در برابر آمریکا و اسرائیل — دو کشوری که آنان را عاملان ستم میدانند — دفاع شود. ناخواسته به یاد میآورم که چگونه برخی روشنفکران در دههٔ ۱۹۵۰ بهسبب آنکه اتحاد جماهیر شوروی طرفی بود که میخواستند در جنگ سرد از آن حمایت کنند، اردوگاههای کار اجباری استالین را نادیده گرفتند. از این منظر مانوی، آنچه اکنون در ایران میگذرد — در حالی که شمار اجساد رو به افزایش است — یا اغراقآمیز تلقی میشود، یا کار موساد یا سیا دانسته میشود، یا دستکم آشوبی است که آشکارا دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو خواهان آناند (و بنابراین شرّ).
آنچه ممکن است این برداشت را در میان چپ تقویت کند، این واقعیت است که راست نیز واقعاً اعتراضات را از دریچهٔ منافع خود میبیند. ترامپ گفت امیدوار است «ایران را دوباره عظیم کند» — هرچند تا زمان نگارش این مطلب، رئیسجمهور به نظر میرسد از تهدید مداخله عقبنشینی کرده و با مکث و تتهپته گفت که «کشتار در ایران دارد متوقف میشود — متوقف شده — دارد متوقف میشود». برای بسیاری در چپ، همداستان شدن با این پیشفرض که «تغییر رژیم» مطلوب است، بهمنزلهٔ تشویق آغاز جنگی دیگر در خاورمیانه احساس میشود. و اگر از یک فعال دانشجویی بپرسید چرا حاضر است در حمایت از فلسطینیان اعتراض کند اما نه ایرانیان، شاید — بهطور منطقی — پاسخ دهد که ایالات متحده بهسبب پولی که به اسرائیل میرسد در کشتار غزه همدست است، حال آنکه از پیش جمهوری اسلامی را تحریم کرده است؛ بنابراین سیاستی وجود ندارد که برای تغییرش بسیج شد. با این حال، این استدلال به گوش من فضلفروشانه میآید — بیشتر شبیه امتیاز گرفتن در یک مناظره است تا توضیحی واقعی دربارهٔ اینکه چرا برخی تراژدیهای انسانی همدلی و کنش برمیانگیزند و برخی دیگر نه.
نظریههای توطئهٔ موساد و سیا نیز بر واقعیاتی تکیه دارند: بخشی از اپوزیسیون ایران به رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، وفادار است؛ کسی که در سال ۱۹۵۳ با پشتیبانی سیا قدرت خود را گسترش داد. پهلوی ظاهراً نمایندهٔ چشماندازی دموکراتیک و کثرتگرا برای آیندهٔ کشور نیست و آشکارا در پی جلب مداخلهٔ آمریکا و اسرائیل است.
همهٔ اینها به بروز نوعی افراط در «اما-و-اگرگویی» انجامیده است؛ جایی که چپ و راست یکدیگر را مسخره میکنند که فقط به قربانیانِ مورد علاقهٔ خود اهمیت میدهند. در این جدال بیثمر، آنچه واقعاً بر سر مردم ایران میآید گم میشود: مردمی که با رژیمی سختجان و فرتوت میجنگند که تا خصوصیترین گوشههای زندگیشان نفوذ کرده و ناتوانیاش را در حفظ حداقلی از سطح زندگی برای شهروندانش نشان داده است.
همدلی چپ با جمهوری اسلامی
علی عباسی، فیلمساز ایرانیتبار ساکن دانمارک، به من گفت: «ما بین سنگ و سندان گیر کردهایم. چپ حرف ما را باور نمیکند، چون فکر میکند حامیان اشتباهی داریم. راست میخواهد ما برویم و، میدانید، جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و یک رهبرِ طرفدار اسرائیل و راستگرا سر کار بیاوریم.» و افزود: «در میان این دو، میلیونها و میلیونها ایرانی هستند که فقط میدانند این نظام به بنبست مطلق رسیده است.»
از مواضع راست شگفتزده نیستم؛ شاید به همین دلیل است که سکوت چپ بیش از همه آزارم میدهد. اگر کسی نسبت به رنج حساس است، باید بهطور طبیعی احساس همبستگی نیرومندی با معترضان ایران داشته باشد. و من امید داشتم که جایی در پیکرهٔ چپ — زیر لایههای فربهی ایدئولوژیک — ماهیچهٔ بیان مخالفت بنیادین با توتالیتاریسم هنوز سالم مانده باشد. گمان نمیکنم وقتی به یاد میآورم که زمانی «چپ بینالمللی»ای وجود داشت که صرفاً از سر اصل و قاعده، در حمایت از مردمی که هر کجای جهان با فاشیسم میجنگیدند به حرکت درمیآمد، دچار نوستالژیِ خودشیفتهوار شده باشم.
برای تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم، نگرانکنندهترین — و گویاترین — نکته در واکنش سرد، مقایسهٔ آن با واکنش پرشور به غزه بود. فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست، گفت: «چرا وقتی فلسطینیها — مسلح یا غیرمسلح — برای رهایی میجنگند، حمایت از آنها یک وظیفهٔ اخلاقی تلقی میشود، اما وقتی ایرانیان اعتراض میکنند، به آنها برچسب ‘تروریستهای مسلح’ یا ‘عوامل موساد’ زده میشود؟»
ژانت افاری، استاد مطالعات دینی در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا، به من کمک کرد تا این ناهمخوانی را در بستر تاریخیاش ببینم. او از پیشینهای طولانی سخن گفت که میتواند همدلی واکنشیِ چپ با جمهوری اسلامی را توضیح دهد؛ پیشینهای که از نقش نیروهای چپگرا در رهبری انقلاب ۱۹۷۹ آغاز میشود (در کنار روحانیانی که در نهایت کنترل کامل را به دست گرفتند). برای کسانی که خواهان پایان اسرائیلاند، هویت این رژیم بهعنوان مدافع حقوق فلسطینیان — و نیز تأمینکنندهٔ مالی گروههای افراطی ضداسرائیلی مانند حماس و حزبالله — به آن اعتباری ویژه بخشیده است.
افاری به یاد آورد که چگونه با یکی از همکارانش که اعتراضات ۲۰۲۲ را — که عمدتاً بهدست فمینیستها پیش برده میشد — کماهمیت میشمرد، روبهرو شده بود؛ آن فرد میپرسید چرا زنان ایرانی نمیتوانند مثل دیگر زنان خاورمیانه حجاب بپوشند. افاری از او پرسید: «آیا این را میگویید چون نمیخواهید حکومت جمهوری اسلامی — بهخاطر حمایتش از آرمان فلسطین — سرنگون شود؟» پاسخ همکارش مثبت بود. افاری گفت: «رو در رو به من گفت!»
به گفتهٔ کامران متین، تبعیدی دیگری و استاد روابط بینالملل در دانشگاه ساسکس انگلستان، چپ ایدئولوژیک نمیداند با خشونتی که عامل آن یک مهاجم غربی نیست چه کند. متین به گروههای دیگری اشاره کرد که تنها حمایتهای کمرمق از سوی ضدامپریالیستها دریافت کردند، از جمله ایزدیها که هدف آزار داعش قرار گرفتند و روهینگیاییها که قربانی دولت میانمار شدند — مواردی که در آنها مهاجمان هژمونهای غربی نبودند. اگر در برابر این جنایتها «به سنگرها بپرید»، به گفتهٔ او، «کل بنای ضدامپریالیسم پسااستعماری اساساً فرو میریزد؛ چون برایشان چنین مینماید که با پذیرفتن نمونههای غیرغربی، استدلالشان علیه غرب را رقیق میکنند.»
من همچنین میاندیشم که شاید تفاوت غزه با ایران در این باشد که غیرنظامیان فلسطینی «قربانیان کامل» به نظر میرسند — مردمی که صرفاً بهخاطر زندگی در غزه، بهویژه در جاهایی که حماس فعال بوده، بمباران شدهاند. تصویر ایران پیچیدهتر است؛ معترضان برای تغییر رژیم میجنگند و ترکیبی ناهمگون از گروههای مخالف با انگیزهها و تصورات گوناگون دربارهٔ ایرانِ پس از آیتاللهها را در بر میگیرند. مخالفان ملاها فعلاً در برابر آنان ناتواناند؛ اما در نهایت، آنها نیز برای کسب قدرت صفآرایی میکنند و نیروهای بینالمللی گوناگونی پشت سرشان قرار دارند. (البته این دربارهٔ فلسطینیها هم صادق است، اما نقطهٔ پایان ماجرا بسیار دور به نظر میرسد.) ناظران بیرونی ممکن است تصور کنند حمایت از اعتراضات، بهمعنای حمایت از این یا آن جناح است.
همین نوع «آزمون وفاداری» دقیقاً همان چیزی است که تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم را تا این حد دلسرد میکند؛ زیرا ایرانیان را بهعنوان انسانهایی دارای عاملیت که سزاوار آزادی خویشاند به رسمیت نمیشناسد. برخی حتی — به تعبیر عباسی — این فرض را نژادپرستانه دانستند که «مردم کشوری مثل ایران هرگز قادر به تصمیمگیری برای خود نیستند و همیشه عروسکِ دستِ یک دولت یا یک قدرتاند.»
او افزود برای درک اینکه این جنبش، جنبشِ مردم عادی است، کافی است ببینید چه کسانی کشته میشوند — و میخواهد تمرکز دوباره به آنها بازگردد. عباسی گفت: «از میان معدود کسانی که نامشان در فهرست کشتهشدگان آمده، یکی دانشجوی طراحی لباس بود. دیگری بدنساز بود. سومی مجسمهساز بود. اینها آدمهایی نیستند که برای کسی کار کنند. اگر سیا واقعاً از یک مجسمهساز برای عملیات مسلحانه در ایران استفاده میکرد، پس مدیریتش بهشدت ناکارآمد بوده است.»
نزدیک به یک هفته از قطع ارتباطات گذشته و در حالی که روایتهایی از خشونت شدید دولتی به بیرون درز میکند، عباسی و دیگر تبعیدیان همراهش بیقرار بودند تا پروندهٔ خود را نزد گستردهترین افکار عمومی ممکن مطرح کنند — افکاری که فراتر از سیاستهای حزبی پل بزند. اما وقتی با سیامک آرام، رئیس «گروه همبستگی ملی برای ایران» گفتوگو کردم، او در این زمینه چندان امیدوار به نظر نمیرسید. او گفت تظاهراتی که قرار بود این آخر هفته برگزار شود و هدفش گرد آوردن جناحهای مختلف اپوزیسیون ایران بود، تقریباً هیچ مشارکتی از سوی گروههای کنشگر غیرایرانی نداشت.
آرام گفت این مایهٔ تأسف است، زیرا استدلال او برای حمایت از مردم باید برای چپ قابلفهم باشد. او گفت «اگر یک افسر پلیس زانویش را روی گردن مردی بگذارد، ما آن را محکوم میکنیم». «اگر یک تکتیرانداز دختری را در تهران هدف قرار دهد، باید آن را محکوم کنیم.» آرام همچنین معتقد است باید راهی بیابیم تا انسانها را در این روایت ببینیم. «ناکامی هر دو سو — چپ و راست — این خواهد بود که بگذارند ماشینحساب سیاسیشان قطبنمای اخلاقیشان را کنار بزند. آنها میپرسند: اگر این را محکوم کنم، چه کسی سود میبرد؟ بهجای اینکه بپرسند: چه چیزی نادرست است؛ چه چیزی درست است؟»
————
گال بکِرمن (Gal Beckerman) نویسندهٔ ثابت نشریهٔ *آتلانتیک* است. تازهترین کتاب او «سکوت پیش از طوفان: دربارهٔ خاستگاههای غیرمنتظرهٔ ایدههای رادیکال» است.
آتلانتیک / ۱۶ ژانویه ۲۰۲۶
اقدام نظامی پرمخاطره است. اما دلخوشکردنِ دروغینِ آزادیخواهان، شرمآور خواهد بود.
سرنوشت ملتی ۲۵۰۰ ساله با ۹۳ میلیون جمعیت، دستکم در مقطع کنونی، در دستان دونالد ترامپ قرار گرفته است.
ترامپ طی سه هفته گذشته، دستکم در هشت نوبت، معترضان ایرانی را به حضور در خیابانها تشویق کرد و به آنان اطمینان داد که ایالات متحده پشتشان ایستاده و «کمک در راه است». او تهدید کرد اگر حکومت ایران معترضان را به قتل برساند، آمریکا «در حالت آمادهباش کامل» برای اقدام قرار دارد.
ترامپ هشدار داد: «اگر شروع کنند به کشتن مردم، همانطور که در گذشته کردهاند، ما وارد عمل میشویم. ضربهای بسیار سخت به جایی میزنیم که دردش را حس کنند. این به معنای حضور نیروی زمینی نیست، اما به معنای ضربهای بسیار، بسیار سخت است.»
با وجود این تهدیدها، جمهوری اسلامی موجی از سرکوب را آغاز کرد که تقریباً بهطور قطع خونبارترین کشتار از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۷۹ تاکنون بوده است. خود حکومت به کشتهشدن ۲ هزار نفر اعتراف کرده، اما سازمانهای حقوق بشری معتقدند شمار جانباختگان ممکن است از ۱۲ هزار نفر هم فراتر رود. این رقم احتمالاً بسیار بیشتر از تعداد معترضانی است که طی ۱۳ ماه منتهی به انقلاب ۱۹۷۹ به دست حکومت شاه کشته شدند.
اکنون ترامپ با انتخابی سرنوشتساز روبهرو است: یا به وعده خود عمل کند و خطر پیامدهای همواره غیرقابلپیشبینیِ اقدام نظامی را بپذیرد، یا با ننگِ دلگرمکردنِ دروغینِ آزادیخواهان و جسورترکردنِ یکی از سرسختترین دشمنان آمریکا روبهرو شود.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد اقدامی نکند، تشویق او از مردم ایران برای قیام، وعدههای مکررش درباره حمایت آمریکا، و سپس رهاکردن آنان، بهعنوان یکی از بیرحمانهترین نمونههای خیانت ریاستجمهوری در تاریخ معاصر به یاد خواهد ماند. ابراز حمایت اخلاقی از معترضان، اقدامی درست بود؛ اما تحریک آنان به قیام و وعده مداخله، و سپس تماشای قتلعام هزاران نفر از آنان، عملی بیرحمانه تلقی خواهد شد.
نارضایتیهای ایرانیان ریشههای داخلی دارد، اما انقلابها پدیدههایی روانشناختیاند، و فراخوانهای ترامپ محاسبات ریسک بسیاری از معترضان را تغییر داد. سیاوش شیرزاد یکی از آنان بود. خانوادهاش تلاش کردند او را از رفتن به خیابان بازدارند، اما این مرد ۳۸ ساله اصرار داشت. به گفته یکی از اعضای خانوادهاش، او گفته بود: «این جشن یک انقلاب است. ترامپ گفته از ما حمایت میکند. من میروم.» این باور، بهای جانش را گرفت.
پیامدهای عدم اقدام، هماکنون نیز آشکار شده است. مقامهای امنیتی حکومت، که برخی از آنان شاید در تردید بودند که سلاح بر زمین بگذارند یا به کشتار ادامه دهند، اکنون بیتردید جانب خود را انتخاب خواهند کرد. منطق ماجرا خشن اما ساده است: بدون تهدیدی معتبر از سوی آمریکا، آنان به این جمعبندی میرسند که حکومت ماندگار است؛ در نتیجه، جدایی از آن حکم مرگ را دارد و تنها راه بقا، وفاداری بیرحمانه است. تصمیم باراک اوباما، رئیسجمهور وقت آمریکا، برای اجرا نکردن «خط قرمز» اعلامشدهاش پس از استفاده رژیم سوریه از سلاح شیمیایی در سال ۲۰۱۳، به ارتش دودل آن کشور نیز همین محاسبه را القا کرد و نوید یک دهه دیگر کشتار را داد.
هم اوباما و هم هیلاری کلینتون، وزیر خارجه پیشین آمریکا، بعدها از اینکه دولتشان در جریان جنبش سبز ایران در سال ۲۰۰۹ کار بیشتری برای کمک به معترضان انجام نداد، ابراز پشیمانی کردند (کلینتون بعدها گفت این بزرگترین کاری بود که آرزو میکرد کاخ سفید در آن زمان متفاوت انجام میداد). با این حال، میتوان با اطمینان گفت که دغدغههای وجدانی نقش پررنگی در تصمیمگیری ترامپ نخواهد داشت.
آنچه ممکن است او را هدایت کند، نگرانی از آسیبی است که بیعملی به تصویر «رهبر قدرتمند» او وارد میکند. ترامپ از ضعیف جلوهکردن یا مورد تمسخر قرار گرفتن خوشش نمیآید. و همانگونه که دیکتاتور ونزوئلا، نیکولاس مادورو، در هفتههای پیش از دستگیریاش انجام داد، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله خامنهای، طی هفته گذشته ترامپ را «ستمگر» خوانده و گفته است «سرنگون خواهد شد». بیاثر و ناتوان جلوهکردن — بهویژه در مقطعی که افکار عمومی ممکن است قاطعیت را پاداش دهد—میتواند ترامپ را به سوی اقدام سوق دهد.
بیتردید، برای تردید و احتیاط ترامپ دلایل راهبردی معتبری وجود دارد. بیشتر مداخلات ایالات متحده برای مجازات مستبدان خارجی، به نتایج نامطلوبی انجامیده است. هیچ «گلوله نقرهای» آمریکایی وجود ندارد که بتواند بهسادگی رهبران اسلامگرای تهران را کنار بزند و کشور را بهطور مسالمتآمیز به سوی یک دموکراسی باثبات و نمایندهمحور منتقل کند. از زمان جنگ جهانی دوم، کمتر از یکچهارم فروپاشیهای اقتدارگرایانه به دموکراسی انجامیدهاند، و آنهایی که بر اثر مداخله خارجی رخ دادهاند، بهویژه شانس کمتری برای چنین نتیجهای داشتهاند. انقلابهای خشونتبار، میدانهای رقابت قهریاند؛ آنها را کسانی میبرند که قادر به سازماندهی زور هستند، نه کسانی که هشتگ بسیج میکنند.
با این حال، اقدام نظامی آمریکا همچنان میتواند — حتی اگر نتواند نتیجه نهایی را کنترل کند — بهطور سازنده مسیر رویدادها را شکل دهد. به بیان دیگر، مداخله خارجی «دانمارکی ایرانی» خلق نخواهد کرد، اما میتواند از تثبیت «کرهشمالیِ ایرانی» جلوگیری کند.
در این چارچوب، ترامپ باید اهداف خود را شفاف کند و بر سه جبهه تمرکز داشته باشد.
نخست، باید بکوشد با ارسال این پیام که هزینه این کشتار از منافع سرکوب فراتر خواهد رفت، خشونت علیه غیرنظامیان را بازدارَد.
دوم، باید بر برچیدن «پرده آهنین دیجیتال» پافشاری کند؛ پردهای که به رژیم اجازه داده مردم را در تاریکی قتلعام کند (در هفته گذشته، میزان اتصال اینترنت در ایران حدود یک درصد بوده است).
سوم، باید هدف خود را ایجاد شکاف در نیروهای امنیتی ایران قرار دهد؛ از طریق تضعیف فرماندهی و کنترل رژیم، بهگونهای که در صفوف آنان تردید ایجاد شود و مردم جسورتر شوند.
در خصوص نکته سوم، با سه دوست خود در جوامع نظامی و اطلاعاتی آمریکا مشورت کردم که در مجموع یک قرن تجربه در مواجهه با ایران دارند. جانی گَنِن، کهنهسرباز فارسیدان سازمان سیا، توصیه کرد هر اقدام آمریکا باید در خدمت «تضعیف روحیه، واردکردن خسارت، و بیاعتبارکردن» طرف مقابل باشد. او توصیه ماکیاولی به «شهریار» درباره خطر نیمهاقدامها را اینگونه بازگو کرد: «یا باید کسی را نوازش کرد یا درهم شکست. اگر به او آسیب میزنید، باید چنان بزنید که از انتقامش نترسید.» اگر رهبر عالی را هدف میگیرید، بهتر است خطا نکنید.
یک مقام ارشد بازنشسته نظامی آمریکا که دههها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را مطالعه کرده است، توصیه کرد توان موشکی کشور هدف قرار گیرد و همچنین مراکز فرماندهی زده شود، بهگونهای که رژیم نتواند هماهنگی داخلی داشته باشد و معترضان بتوانند بدون ترس دوباره به صحنه بازگردند. به گفته یکی دیگر از مقامهای پیشین اطلاعاتی، اقدام ترامپ باید سپاه پاسداران را به این نتیجه برساند که تنها سه گزینه پیش رو دارد: تغییر داوطلبانه، تغییر به دست معترضان، یا تغییر به دست دونالد ترامپ.
جمهوری اسلامی ممکن است در این نبرد اخیر پیروز شده باشد، اما محکوم است که جنگ را در برابر جامعه خود ببازد. در افق میانمدت، پیشبینی اینکه چه کسی میان یک دیکتاتور ۸۶ ساله و جامعهای جوان پیروز خواهد شد، روشن است. خامنهای بهزودی مغلوب گذر زمان خواهد شد و ۴۷ سال قدرت سخت جمهوری اسلامی، سرانجام در برابر قدرت نرم ملتی ۲۵۰۰ ساله که میخواهد تاریخ پرافتخار خود را بازپس گیرد، شکست خواهد خورد.
در حالی که سرنوشت ایران در ذهن ترامپ دستبهدست میشود، او آرام به نظر میرسد. با این حال، ماشین جنگی از پیش به حرکت افتاده است: بنا بر گزارشها، ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» در مسیر خاورمیانه قرار دارد. با توجه به سابقه خشونتبار روابطشان با ترامپ، رهبران ایران میدانند که نمیتوانند با خیال آسوده بنشینند.
پس از پایان دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، یکی از اعضای کابینه او reportedly گفته بود: در حالی که هنری کیسینجر «نظریه مرد دیوانه» را برای متقاعدکردن دشمنان از غیرقابلپیشبینیبودن نیکسون پرورش داد، نسخه ترامپ از این نظریه ناخواسته بود.
به گفته آن مقام سابق، در مورد نیکسون این یک راهبرد بود؛ اما در مورد ترامپ، رهبران خارجی فقط کافی بود شبکه سیانان را تماشا کنند.
—-
کریم سجادپور، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی است و تمرکز او بر ایران و سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه است. او همچنین استاد مدعو دانشگاه جورجتاون است.
■ و اکنون قبل از اطلاع رسانی از کشتار و نشان دادن ابعاد خشونت و جنایت علیه ملت ایران از داخل کشور و قبل از پخش تصاویر و فیلمهای مرتبط به آن، خامنهای با تایید هزاران کشته و مسئول دانستن آمریکا و اسراییل قصد دارد علاوه بر اقناع طرفداران نظام، آن را در منطقه هم به خورد مردم دهد و ایران را هم همانند غزه، مظلوم و مورد تجاوز اسراییل نشان دهد. در این راه احتمالا محور مقاومتیهای اسلامی و چپ هم به یاریاش خواهند آمد. ابعاد کشتار آن چنان وسیع و گسترده است که رژیم انکارش را بیهوده میداند و با انداختن مسئولیت آن را به گردن عوامل بیگانه قصد خلاص کردن گریبان خود را دارد. ادامه بستن اینترنت و وجود حکومت نظامی و کنترل موبایل در خیابان هم در نشان دهنده نگرانی رژیم از درز اطلاعات بیشتر به خارج است. ولی آنچه که او در نظر نمیگیرد نقش ماندگار این جنایت در حافظه ملت ایران است و نقشی که مردم را بیشتر بهم جوش میدهد و به آنها مینمایاند که چقدر تنهایند و باید با قدرت و همیاری بیشتری به جنگ این دژخیمان بروند.
با آرزوی پیروزی ملت ایران در این نبرد نابرابر / سالاری
میگِریند رویِ ساحل نزدیک
سوگواران در میانِ سوگواران.
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (نیما)
آنك قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين (شاملو)
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند (سایه)
ایران طی چند روز شاهد بزرگترین کشتار جمعی خیابانی تاریخ سیاسی معاصر خود بود. ما در زمانه سوگواری هستیم. به جای پرسهزدن در قبرستان کلمات و گذشته، جدلها و تکرار حرفهای همیشگی شاید باید کمی سکوت کرد به احترام جنازههای هنوز روی زمین و انبوه کشتگان در کنار ره بیانتهای آزادی که به ما مینگرند.
باید دقیقهها و ساعتهای طولانی سکوت کرد و شاید پس از آن با فاصلهگیری انتقادی، نه برای تکرار “من گفته بودم”، “ما میدانستیم”، “از پیش معلوم بود”، “تقصیر کسی است که ...” که برای شستن چشمها و دیدن همه سویههای یک فاجعه ملی و سهم و مسئولیت هر یک از ما. به این بیندیشم که ما شاید آنچنان که باید صیقل نخوردهایم.
وقتی این گونه به سوگ مینشینیم باید از خود بپرسیم چرا ما سرنوشتی این چنین ظالمانه داریم؟ چرا ۱۲۰ سال پس از مشروطیت باید هزاران نفر در خیابانها این گونه به دستور سران حکومت دینی وحشیانه قتلعام شوند؟ تا کی باید “گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد”، “از خون جوانان وطن لاله دمیده” و یا “مرغ سحر” خواب در چشم تر ما بشکند؟ گویی صفحه سرنوشت تاریخی محتوم ما خط برداشته و موسیقی متن این سفر نفرینشده از نسلی به نسل دیگر تکرار میشود؟
پس از پیروزی انقلاب مشروطیت (مرداد ۱۲۸۵)، اولین شماره نشریه صوراسرافیل (خرداد ۱۲۸۶) نوشته بود که اینبار استبداد از میهن رخت بربسته و مشروطیت برای ایران آزادی به ارمغان آورده است. اما عمر این اولین بهار آزادی بس کوتاه بود و میرزا جهانگیرخان شیرازی یکی از دو مدیر این نشریه به همراه ملکالمتکلمین در باغشاه تهران با حضور محمدعلیشاه با طناب خفه شدند.
دهخدا یکی دیگر از نویسندگان نشریه در سوگ این آزادیخواه سرود:
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
ره پرخونی است میان شب تار استبداد صغیر تا شب تار و بس طولانی استبداد کبیر دینی در کشوری با این همه زخم بر پیکر. مسافران انبوه این ره بیپایان بسیار سپیدههای گلگون دیدند و همگی در حسرت همای سعادت و خورشید خجسته بر فراز بام ایران ماندند. ما ۱۲۰ سال است که جامه سوگواری از تن در نیاوردهایم و همه شادیها و لحظات رهایی ما زودگذر و میرنده بودند. چشمان تاریخ هم از دیدن ما و تپهای که بیش از یک قرن است از آن بالا میرویم خسته است.
پرسشهای پرشمار امروز میمانند برای فردای بهت و ماتم جمعی. امروز وقت سوگواری است.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند (اخوان ثالت)
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ پیوندی گرامی:
اشکدان چشم من خشکیده است
زین همه بیداد تنها مانده است
تشنه هیزم اجاق خشم من
سوگوار هموطنانم سالاری
گذار از تضادهای هویتی اپوزیسیون؛ استراتژیِ ساخت اکثریت برای پیروزیِ خیابان
اعتراضات میدانی در ایران ابعاد بیمانندی به خود گرفته و تا امروز با سرعت بسیاری افزایش یافته است. معترضان آشکارا خواهان تغییر نظم سیاسی مستقر هستند. هرچند نام پهلوی در بخشی از شعارهای خیابانی شنیده میشود، اما واقعیتِ تکثرِ میدان، نشان میدهد که این جریان هنوز به جایگاهِ انتخابِ اکثریت نرسیده است و معترضان به گروههای گوناگونی تعلق دارند که در نفی جمهوری اسلامی متحد شدهاند.
اتحادی که در خیابان شکل گرفته، با وجود آنکه آلترناتیوی را صدا میزند اما در بیرون از کشور با خلأ در نمایندگی خواستههای متکثر روبهروست. در میان نیروهای سیاسی خارج از ایران، یک دوقطبی هویتی، بهویژه میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان، بر فضای کنش سیاسی سایه انداخته است؛ وضعیتی که در آن نیروها به جای سازماندهی این تکثر و همراهی با ضربآهنگ تند مردم، در بند اختلافات کهنه و فرساینده خود ماندهاند.
تجربههای پیشین نشان دادهاند که حضور میدانیِ گسترده، بدون پشتوانه یک آلترناتیو سیاسیِ قابل فهم و مورد اعتماد، لزوماً به تغییر سیاسی منتهی نمیشود. اکنون که روند اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ از تغییری ماهوی حکایت دارد و هدف مردم در خیابان بهصراحت «انقلاب سیاسی» است، ضرورت اقدام همگام اپوزیسیون با این خواست رادیکال بیش از هر زمان دیگری حیاتی شده است به ویژه برای پاسخ به پرسشهای فوری «چه میشود؟» و «چگونه؟»
با بالا رفتن سطح خشونت در خیابان و نزدیک شدن لحظه انقلاب، داشتن «راهکار سیاسی» برای هر گروه، به یک ضرورت فوری بدل شده است. جریان پادشاهیخواه مدعی داشتن چنین مابهازایی است، اما تا اینجا صورتبندی شفافی از مدیریت این روزها تا رسیدن به مرحله گذار ارائه نکرده و همین ابهام، نگرانیهایی را در میان نیروهای گوناگون دامن زده است. همزمان، در سایر نیروهای سیاسی نیز نوعی ناتوانی در خلقِ زبانی همآوا با خیابان دیده میشود که بتواند تکثر مردم را نمایندگی کند. حاصل این وضعیت، تبدیل شدنِ نمایندگی به یک بحرانِ جدی است؛ چرا که تداوم این خلأ، هم افق دموکراسیخواهی را تیره میکند و بخشی از بدنه اجتماعی را از همراهی باز میدارد و هم فراتر از آن، آینده پس از جمهوری اسلامی را با ابهام روبرو میسازد.
پادشاهیخواهان: راهبرد «مشروعیت بر پایه نمادگرایی فردی»
جریان پادشاهیخواه با اتکا به ریشههای تاریخی و نمادین که در مورد خاندان پهلوی وجود دارد، در ماههای اخیر راهبردی را تقویت کرده که بر نوعی تمرکزگرایی سیاسی استوار است. تحلیل گفتهها و نوشتههای کنشگران این جریان، از جمله چهرههایی نظیر سعید قاسمینژاد، امیرحسین اعتمادی و کامران خوانسارینیا، نشان میدهد که تعریف این طیف از مفهوم همگرایی، از مدل «اشتراک قدرت میان نیروها» فاصله گرفته است. فهم آنها، از همگرایی یک ساختار عمودی است که در آن سایر گروههای سیاسی نه به عنوان شریک، بلکه به عنوان نیروهای هضم شده حول یک «رهبری واحد» تعریف میشوند. این نگاه که رهبری را امری غیرقابلتقسیم میپندارد، عملاً ایجاد یک جبهه عرضی و دموکراتیک را با چالشهای ساختاری مواجه کرده است.
این جریان با استناد به بخشی از شعارهایی که در خیابانها در حمایت از پهلوی داده میشود، نوعی «مشروعیت میدانی» برای خود قائل است که آنها را بینیاز از توافق با نخبگان سیاسی دیگر کرده است. از این منظر، همگرایی یا ایجاد یک جبهه واحد با نیروهای جمهوریخواه یا چپ، از نظر آنها به نوعی «سهمخواهی نخبگانی» تفسیر میشود که میتواند صراحت و سرعت حرکت جنبش را در پیچوتابِ مذاکراتِ فرسایشی مخدوش کند. این طیف، وزنِ سیاسیِ جریاناتِ دیگر را در ترازوی خیابان ناچیز میشمارد و همین امر باعث شده تا انگیزه کافی برای نشستن پشت میز گفتگو که مستلزم کوتاهآمدن از مواضع حداکثری باشد، عملاً بیمورد شود.
در لایه رسانهای، فعالان این جریان با نقد تند به رسانههای بینالمللیِ ناهمسو، آنها را به «سانسور روایت خیابان» متهم میکنند؛ اتهامی که بیش از آنکه متوجه واقعیتِ پوشش خبری باشد، نشاندهنده تلاشی برای برجستهسازی روایتی است که پادشاهی را آلترناتیوِ اصلیِ ممکن معرفی میکند. این رویکرد، علاوه بر ایجاد دوقطبی در فضای مجازی، فضای گفتگو میان نیروهای سیاسی را به شدت تنگ کرده و هرگونه نقد یا تفاوت دیدگاه را به عنوان مانعی در مسیر پیروزی بازنمایی میکند؛ امری که خود یکی از عوامل اصلی انجماد سیاسی در خارج از کشور است.
جمهوریخواهان: اصرار بر فرآیندهای دموکراتیک در میانه بحران
در سوی دیگر، طیف متنوع جمهوریخواهان (از تشکلهایی چون بنیاد مردم تا اتحاد جمهوریخواهان و نیروهای لیبرال و چپ) قرار دارند که بر مبنای هویت سیاسی خود، هرگونه حرکت فردمحور را تهدیدی برای دموکراسی آینده میبینند. آنچه در ادبیات سیاسی گاه به «احتیاط بیش از حد در فرآیندهای دموکراتیک» تعبیر میشود، در واقع ریشه در نگرانی عمیق این جریان از بازتولید ساختارهای غیرپاسخگو دارد.
برای این بخش از اپوزیسیون خارج از کشور، همگرایی با پادشاهیخواهان در شرایط فعلی به معنای پذیرش یک جایگاه نابرابر است. آنها اصرار دارند که هرگونه رهبری باید شورایی و مبتنی بر برنامههای حقوقی و تکثرگرا باشد. این پافشاری بر جزئیات ساختاری، در حالی که خیابان وضعیتی رادیکال به خود گرفته است، باعث شد که جمهوریخواهان در بسیج تودهای و ایجاد هیجان عمومی از رقیب خود عقب بمانند و در مواقعی حتی منفعلانه عمل کنند. این تضاد میان «سرعت خیابان» و «احتیاط تئوریک» که در این جریان به وجود آمده است، عملاً امکان هرگونه اقدام مشترک را ناممکن کرده است.
این در حالی که است که جمهوری خواهان نتوانستهاند استراتژی جدیدی را به وجود آورند و همچنان بر مدل تاسیس جامعه مدنی (نیروهای چپ با تاکید بر تشکل کارگران)، اقدام آنها با استراتژی برای انقلاب پافشاری میکنند. مدلی که در سالهای گذشته حتی شرایط اولیه آن محقق نشده است و بعید میرسد که با قطع ماندن اینترنت و از دست رفتن ارتباطات چنین چیزی اساسا ممکن شود.
بحران تحلیل وضعیت میان این نیروها با بحران رهبری در میان این گروه همراه است. آنها نتوانستهاند که در تمام این سالها خواستههای خود را متمرکز کرده و یک جریان واحد به وجود آورند حتی از رهبری شورایی در میان جریان خود نیز فاصله بسیار دارند. در این وضعیت نقش جریان رقیب طبیعتا پررنگتر میشود و اقدام این گروه عملا بیشتر به سوی تخریب رقیب است تا مبارزه با جمهوری اسلامی.
استراتژی بقای حاکمیت: تشدید دوقطبی و حذف میانجیها
جمهوری اسلامی با آگاهی از شکافهای موجود در اپوزیسیون خارج از کشور، استراتژی «تفرقه و بیاعتبارسازی» را به طور جدی دنبال کرده و میکند. حکومت با دمیدن بر آتش این اختلافات، در پی جا انداختن این ادعاست که تنها راه ممکن از مسیر نیروهای سیاسی داخلی میگذرد؛ رویکردی که هدف غایی آن، بیارزش جلوه دادن کلیتِ اپوزیسیون و ناکارآمد نشان دادن هرگونه جایگزین سیاسی است. این استراتژی، با تشدید دوقطبی میان مخالفان، مستقیماً به دنبال ناامید کردن بدنه اجتماعی معترض در خیابانها است تا مانع از شکلگیری یک خواست متکثر و ملی شود.
هدف نهایی این راهبرد، انحلالِ پیشدستانه هرگونه جبهه واحد برای تغییر و جایگزینی آن با «هراس از آینده» است. نظام در عین خشونت وحشیانه در خیابان، تلاش میکند با برجستهسازی «فقدان جایگزین»، بخشی از مردم را نسبت به چشماندازِ پس از خود دچار تردید کرده و آنها را به واسطه ترس از خلأ قدرت یا دخالت خارجی، در خانهها نگه دارد. همچنین بر آتش حضور بیگانه در میان مردم نیز میدمد تا حرکت مردمی را بی اعتبار کند. نیروهای اپوزیسیون در مقابل این استراتژی جمهوری اسلامی به یک استراتژی واحد نیاز دارند. آنها بایستی ضمن مضاعف کردن صدای مردم در مقابل این دستگاه تبلیغاتی، ساخت روایت واقعی از آنچه روی داده است، صدای گوناگونی مردم را نمایندگی کرده و امکانهای مطرح شدن راهکارهای جمعی برای آینده را فراهم کنند.
عبور از آرمان ائتلاف به سوی واقعیتِ تکثر
در شرایطی که جریان پادشاهیخواه با اتکا به تصویر تاریخی و شعارهای میدانی، «دستِ بالا» را در فضای رسانهای و بخشی از خیابان دارد، اما واقعیتِ تکثر سیاسی ایران نشان میدهد که این جریان هنوز نتوانسته است «اکثریتِ» را نمایندگی کند. در حالی که هسته سخت قدرت در ایران به پشتوانه سخنان رهبر جمهوری اسلامی، آشکارا گزینه «ماندگاری به قیمت خون» را برگزیده است، استراتژی اپوزیسیون بیش از هر زمان دیگری باید بر «ساختِ اکثریت» متمرکز شود. این اکثریت نه از طریق حذف دیگران یا هضم آنها در یک قطب، بلکه از طریق به رسمیت شناختن وزنِ واقعی هر جریان و ایجاد یک جبهه همافزا شکل گیرد که بتواند هراس از آینده را به «امیدِ سازمانیافته» بدل کند. چرا که هر نیرویی توانایی ویژهای در بسیج بخشی از جامعه دارد.
برای عبور از این انجماد، ضرورتی به ساخت یک «ائتلاف کلاسیک» و صلب که بر سر تمام جزئیاتِ آینده توافق کند، نیست؛ بلکه نیاز امروز، توافقی مقطعی بر سر «قواعد بازی دموکراتیک» و مدیریت دوران گذار است. جریانهای سیاسی که همگی مدعیِ ارزشهای دموکراتیک هستند، باید بتوانند در یک همکاری «غیرادغامی»، بر سر حداقلهایی برای فلج کردن ماشین سرکوب و نمایندگیِ صدای متکثر مردم به تفاهم برسند. اگر اپوزیسیون نتواند از این دوقطبیهای هویتی عبور کند و بر سر یک «قراردادِ همکاریِ فنی» به توافق برسد، شکاف میانِ «آمادگیِ جامعه برای تغییر» و «ناتوانیِ نخبگان برای راهبری»، میتواند فرصتی برای بقای حاکمیتِ مستقر فراهم کند. گزینه دیگر عبور مردم از تمامیت اپوزیسیون است.
■ واژههای پادشاهی و جمهوری فقط گویای ظرف و شکل هستند و هیچ از محتوا نمیگویند. بنظر من این بحث در حال حاضر انحرافی و بی مورد است. حتا بحث در باره ی محتوای حکومت هم بیمورد است. تنها مسئله مبرم نجات سرزمین ایران و مردمان ساکن این سرزمین است که گرفتار تبهکاران اسلام پناهی شدهاند که به تنها چیزی نمیاندیشند نیکروزی این مردمان و این سرزمین است. قدم اول برای نحات از وضعیت فعلی نابودی فوری و قطعی تمامیت جمهوری اسلامی است به هر طریق ممکن.
کاوه انصاری
■ با سلام، پیشنهاد میکنم به جای تکیه بر نمادها یا شکلهای حکومتی، بر روی برنامههای حکومتی تاکید شود و ائتلافی عمومی بر سر سوسیالدموکراسی صورت پذیرد تا مردم هم چشمانداز روشنی از دموکراسی و عدالت را در مقابل خود ببینند.
با احترام - حسین جرجانی
■ از دریچه ای دیگر...! برای دستیابی به استقرار یک نظم نوین و دموکراتیک، حفظ انسجام میان نیروهای تحولخواه بیش از هر زمان دیگری حیاتی است. ضرورت «آتشبس سیاسی-ایدئولوژیک» گامی حیاتی برای عبور از تنشهای درونی و استقرار دموکراسی در مسیر مبارزه برای دستیابی به اهداف مشترک و بنای ساختاری مبتنی بر دموکراسی، بزرگترین تهدید نه تنها موانع خارجی، بلکه فرسایش درونی ناشی از اختلافات ایدئولوژیک و تهمتزنیهای بیپایه میان مبارزان است. لحظه کنونی تاریخ ما، نه زمان تسویهحسابهای نظری، بلکه زمانِ اعلام یک «آتشبس فوری و همهجانبه» در فضای سیاسی است.
توقف تهمتزنی؛ پیششرط اعتمادسازی یکی از مخربترین ابزارها در فضای ملتهب سیاسی، استفاده از برچسبهای ناروا و اتهامات بی اساس برای حذف رقیبِ همسنگر است. این رویکرد، نه تنها توان اجرایی نیروها را مستهلک میکند، بلکه فضای عمومی را نسبت به کل جریان تحولخواه ناامید میسازد. برای گذار به دموکراسی، نخستین تمرین باید «پذیرش حق اختلاف نظر» بدون متهم کردن دیگری به خیانت یا وابستگی باشد. اختلافات ایدئولوژیک ریشه در نگاههای متفاوت به آینده دارد، اما برای رسیدن به آن آینده، ابتدا باید از بنبست امروز عبور کرد. آتشبس ایدئولوژیک به معنای دست کشیدن از باورها نیست، بلکه به معنای تعلیق نزاعهای تئوریک در جهت تمرکز بر «نقاط اشتراک حداقلی» است. در شرایط فعلی، استقرار یک نظم دموکراتیک که در آن همه صداها شنیده شود، باید هدف غایی و مشترک تمام گروهها باشد.
تنشهای مداوم میان مبارزان، باعث خستگی و کنارهگیری نیروهای کارآمد و جوان میشود. آتشبس فوری، فضایی برای بازسازی روانی و فکری جبهه متحد ایجاد میکند. وقتی انرژی صرف تخریب داخلی نشود، پتانسیل عظیم جامعه به سمت خلاقیت و برنامهریزی برای جایگزینی نظم نوین سوق مییابد.
دموکراسی از دل حذف و تکفیر بیرون نمیآید. اگر امروز نتوانیم با وجود اختلافات، کنار یکدیگر بایستیم، تضمینی وجود نخواهد داشت که در نظم نوین نیز به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم. تمرین مدارا در دوران مبارزه، تضمینکننده سلامت دموکراسی در فردای پیروزی است.
اعلام یک آتشبس فوری میان مبارزان، نشانهی ضعف یا عقبنشینی از اصول نیست؛ بلکه نشاندهندهی «بلوغ سیاسی» و درک حساسیت لحظه است. برای کاهش تنشها و جلوگیری از فروپاشی امید اجتماعی، ضروری است که تمامی جریانها، سلاحِ تهمت و تخریب را زمین بگذارند و بر سر مسیری امن برای استقرار دموکراسی توافق کنند. امروز، اتحاد بر سر اصول دموکراتیک، از هر مرزبندی ایدئولوژیکی مقدستر است.
سپاس - آشنا
نیویورک تایمز / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
در اوج قدرت، رژیمهای اقتدارگرا هالهای از شکستناپذیری به خود میگیرند. اما هنگامی که ناگهان فرو میریزند، خودِ وجودشان به طرز شگفتآوری پوچ و نامحتمل به نظر میرسد. به ویرانهها خیره میشویم و با ناباوری میپرسیم: چگونه چیزی تا این حد دستوپاگیر و ناکارآمد توانست اینهمه دوام بیاورد؟
اما آنچه در ظاهر فروپاشیای ناگهانی جلوه میکند، در واقع همواره نتیجهٔ فرسایش ساختاری است ــ و مهمتر از همه، فرسایش ترس.
اکنون شاهد رخ دادن این روند در ایران هستیم. از اواخر دسامبر، مردم برای اعتراض به تورم، فروپاشی اقتصاد و تداوم لجاجت دولت به خیابانها آمدهاند. گسترهٔ این اعتراضها بیسابقه است. تظاهرات از شهرهای کوچک ــ که تا پیش از این پایگاه اصلی حمایت از حکومت به شمار میرفتند ــ تا بازارها، که در طول تاریخ منبع حیاتی حمایت مالی و سیاسی از روحانیت بودهاند، گسترش یافته است. اگر در سال ۲۰۰۹ معترضان خواهان شمارش آرای خود بودند، امروز برخی شعار «مرگ بر خامنهای»، رهبر جمهوری اسلامی، سر میدهند و خواستار تغییر رژیم هستند.
بیباکیای که معترضان از خود نشان میدهند، دلیل آن است که این خیزش ممکن است پایدار باشد. قدرتهای غربی باید در حمایت از آنان این واقعیت را در نظر بگیرند؛ نادیده گرفتن این جنبشهای هرچه نیرومندتر به معنای از دست دادن فرصتی است برای کمک به مردم ایران تا خود را از این کابوس برهانند و زمینهٔ خاورمیانهای صلحآمیزتر و دموکراتیکتر را فراهم آورند.
ترس، سیمانِ هر ساختار اقتدارگراست. نه ایدئولوژی، نه الهیات و نه حتی زور عریان بهتنهایی نمیتواند این بنای عظیم را سرپا نگه دارد. این ترس است که چنین میکند. وقتی ترس فرو میریزد، ابزارهای معمول سرکوب ــ از زندان و اوباش گرفته تا قتل و رسانههای رسمی ــ قدرت بازدارندگی خود را در برابر جمعیتی ناراضی که قصد برخاستن دارد از دست میدهند. وقتی ترس از میان برود، دیگر پرسش این نیست که آیا حکومت اقتدارگرا فروخواهد پاشید یا نه، بلکه این است که چه زمانی.
جمهوری اسلامی ایران از همان آغاز این حقیقت را درک کرد. به محض آنکه قدرت را به دست گرفت، در پی ایجاد رعب و وحشت برآمد. خشونت امری حاشیهای نبود، بلکه جنبهای آموزشی داشت. اعدامهای علنی با دقتی آیینی انجام میشد. تصاویر اجساد آویختهشده یا پیکرهای سوراخشده از گلوله، صفحات روزنامهها را پر میکرد و از تلویزیون دولتی پخش میشد. پیام کاملاً روشن بود: انقلاب پیروز شده و بیرحم است.
در آغاز، این خشونت متوجه بسیاری از مقامهای حکومت سرنگونشدهٔ محمدرضا شاه پهلوی بود. اما بهسرعت دامنهٔ آن به چپگرایان، لیبرالها، گروههای قومی معترض و زنانی که برای حقوق خود میجنگیدند گسترش یافت. مخالفت بهعنوان گناه، حتی ارتداد، بازتعریف شد و مجازاتها علنی و هولناک بودند. رژیم روحانی ترکیبی از دستگاه امنیتی مدرن و نمایشپردازی حسابشده و قرونوسطاییِ وحشت را به کار گرفت. ترس به درسی شهروندی بدل شد.
وقتی ترور درونی میشود ــ همانگونه که در جوامع اقتدارگرا همواره چنین است ــ نیاز به نمایشهای علنی خشونت میتواند کاهش یابد. تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰ در ایران، هنگامی که ترس در قلبها و ذهنهای مردم جا خوش کرده بود و جهان نیز بیش از پیش کارنامهٔ فاحش حقوق بشری حکومت را زیر ذرهبین میبرد، شدیدترین اعمال خشونت پشت درهای بسته انجام میشد. اعدام هزاران زندانی در سال ۱۹۸۸ ــ که در آن زمان بزرگترین کشتار جمعی ایرانیان به دست رهبری جمهوری اسلامی بود ــ در نهایت پنهانکاری صورت گرفت. اجساد مخفی شدند، گورها بینشان ماند و خانوادهها به سکوت واداشته شدند. ترور همچنان اعمال میشد، اما دیگر به نمایش گذاشته نمیشد.
سپس فرسایش تدریجی مشروعیت رژیم آغاز شد. انتخابات به آیینهایی بیگزینه بدل شدند؛ شعارهای رسمی طنین خود را از دست دادند؛ بوروکراسیهای بهارثرسیده به شبکههایی فاسد و ناتوان فروکاسته شدند که اغلب تنها غنایم را میان حوزههای نفوذ حاکمان جدید توزیع میکردند. تنها منبع واقعی قدرت، همان ترسی بود که حکومت همچنان میکاشت ــ این احساس که مقاومت بیهوده است، زیرا رژیم بیش از حد ریشهدار، بیش از حد بیرحم و بیش از حد همهجا حاضر است که بتوان به چالش کشیدش.
این هالهٔ شکستناپذیری ــ این یأسِ شهروندانی فرسوده ــ با جنبش نافرمانی مدنی پایدار و سنجیدهٔ زنان ایرانی که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد و «زن، زندگی، آزادی» نام گرفت، درهم شکست.
این جنبش گسستی قاطع در سلطهٔ عاطفی حاکمان روحانی ایجاد کرد. هنگامی که زنان با جسارت حجابهای خود را در ملأعام برداشتند، هنگامی که با موهای آشکار از کنار مأموران مسلح دولت عبور کردند، اتفاقی برگشتناپذیر رخ داد. ترس جابهجا شد. رژیم هنوز میتوانست بازداشت کند، بزند، کور کند و بکشد ــ اما دیگر نمیتوانست زنان را به پذیرش مطیعانهٔ نظمی زنستیز مرعوب کند. در ماههای نخست اعتراضها، بیش از ۱۹ هزار نفر بازداشت و حدود ۵۰۰ نفر کشته شدند، آن هم در حالی که نیروهای حکومتی میکوشیدند ترس را دوباره به زنان ــ و به تبع آن به جامعه ــ تحمیل کنند. این تلاش شکست خورد و زنان به سرپیچی خود ادامه دادند.
در سطح منطقهای نیز تصویر قدرت مطلقی که رهبری جمهوری اسلامی پرورده بود، شروع به ترک برداشتن کرد. ترور قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به دست دولت نخست دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۰، به تضعیف افسانهٔ همهدانی راهبردی رژیم کمک کرد. تضعیف نیروهای نیابتی ایران ــ حزبالله در لبنان و حماس در غزه ــ به دست اسرائیل، روایت سلطهٔ اجتنابناپذیر منطقهای را سوراخ کرد. در ماههای اخیر، جنگ کوتاه اما پیامددار ۱۲روزهٔ ایران با اسرائیل و ایالات متحده نیز ضربهٔ دیگری وارد آورد ــ نه فقط از نظر نظامی، بلکه از نظر روانی. آنچه نظامهای اقتدارگرا بیش از هر چیز از آن هراس دارند، نه شکست، بلکه عیان شدن ضعف است.
واکنش رژیم به تازهترین دور اعتراضها، مطابق انتظار، بهشدت خشن بوده و در روزهای اخیر از دامنهٔ اعتراضها کاسته شده است. سازمانهای حقوق بشری شمار کشتهشدگان را میان ۲۵۰۰ تا ۳۴۰۰ نفر برآورد کردهاند که بسیاری از آنان معترضانِ هدف گلوله در خیابانها بودهاند. رژیم تهدید به اعدام کرده و اعترافات اجباری را به نمایش گذاشته است. این نشانهٔ قدرت نیست؛ نشانهٔ وحشت است. هرچه ترس فرو میریزد، رژیم برای جبران آن ناچار به تشدید خشونت میشود. این واقعیت که چرخههای پیشین مقاومت و سرکوب تنها به زایش جنبشی دیگر، بزرگتر از قبل، انجامیدهاند، حکومت را از توسل به خشونت بازنداشته است. این تنها زبانی است که میشناسند.
اکنون تهران با تناقضی روبهروست. همان شبکههای اجتماعیای که برای ایجاد رعب، با پخش تصاویر مجازات و بزرگنمایی تهدیدها به کار میگیرد، به دست شهروندان نیز استفاده میشوند ــ یا دستکم تا پیش از قطع اینترنتی که دولت این هفته اعمال کرد، چنین بود. ویدئوهای نافرمانی سریعتر از کلیپهای هشداردهندهٔ حکومتی منتشر میشوند. تمسخر و طنز سریعتر از وحشت و تهدید گسترش مییابد. شجاعت، وقتی مسری شود، بهسختی قرنطینه میشود.
خورخه لوئیس بورخس گفته بود: «سانسور مادر استعاره است.» وقتی سخن گفتن محدود میشود، مردم راههای تازهای برای سخن گفتن مییابند. در ایران امروز، سرکوب مادرِ یافتن پیوستهٔ شکلهای نوین اعتراض است ــ پادزهر ترس. هر تلاش برای خاموش کردن، گونهای تازه از بیان میآفریند؛ هر کوششی برای ترساندن، دستور زبانهای جدیدی از سرپیچی تولید میکند. دولت هنوز ابزارهای خشونت را در اختیار دارد، اما کنترل خیال را از دست داده است.
رژیمهای اقتدارگرا زمانی سقوط نمیکنند که بهعنوان نظامهایی بیرحم افشا میشوند؛ بیرحمی سرمایهٔ آنان است. آنان زمانی فرو میریزند که شکنندگیشان آشکار شود. جمهوری اسلامی شاید هنوز با زور حکومت کند و شاید بتواند این دور از نافرمانی را سرکوب کند، اما سلاح ترس را ــ که قلب تپندهٔ قدرتش است ــ از دست میدهد. این وضعیت تا ابد ادامه نخواهد داشت.
——————
* عباس میلانی استاد مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد و پژوهشگر مؤسسهٔ هوور است.
مروجان شعار « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» ، امروز که پاسداران مردم را با سلاح سنگین قتل عام میکنند آیا نباید به تشخیص دیروز خود شک کنند و اگر اشتباه کرده بودند اعتراف نمایند و تفکر خود را اصلاح کنند؟
آنانی که بختیار را نوکر بیاختیار نامیدند و بدون فرصت دادن به این آدم حسابی سوسیالدموکرات که میخواست راهی به آشتی ملی بگشاید و از این همه خرابی و کشتار که بعدتر دیدیم جلوگیری کند پیش پیش او را قضاوت کرده و راه عمل را بر او بستند آیا نباید امروز به اشتباه دیروز خود اعتراف کنند و یک آنالیز عقلی و نه ایدئولوژیک، از انتخاب دیروزشان ارائه دهند؟
آنانی که سینما رکس را آتش زدند و مردم را زنده زنده در آن سوزاندند، آنانی که پشت بام مدرسه علوی آدمها را با عجله و بیمحاکمه کشتند، آنانی که باعث جنگ با عراق شدند و هشت سال مصیبت و ویرانی بر این مملکت آوار کردند، آنانی که دسته دسته زندانیان سیاسی را در محکمههای فرمایشی و سرپایی به مرگ محکوم کردند و حکم ظالمانه خود را سریعا اجرا کردند، آنانی که نداها و مهساها و دختران و پسران ما را کشتند و هنوز هم دارند میکشند و فیلمهایش را هم منتشر میکنند تا از بقیه زهر چشم بگیرند، آنانی که نمازشان قضا نمیشود و بابت هر گلولهای که به جمجمه عزیزان ما شلیک میکنند پاداش مالی بهعلاوه یک «اجر شما با امام حسین» دریافت میکنند، که نیازی به تفکر ندارند. آنان عقل را منبع استدلال میدانند و پای استدلالیان را هم چوبین! آنان موٰمناند و موٰمن هم ایمان دارد نه عقل.
ایمان دارد به الله و جانشینان الله در زمین که از آنها دستور میگیرد و وظیفه خود را انجام میدهد تا روز آخر و تا زمانی که مثل آیشمن «با خنده به گور بپرد» و مثل داعشیان با ۷۲ حوری حرم خود محشور شود.
روی سخنم با آنانی است که هنوز نسبتی با عقل دارند و در گفتارها و نوشتارهای خود مدعی تفکر و تعقل و استدلال هستند. حال که در عصر ارتباطات و وفور منابع هستیم آیا لازم نمیبینید که باید دست از کلیشهها و استرئوتیپهای مارکسیستی و اسلامی بشوییم و بپذیریم که ما هم آدم بودیم و اشتباهاتی داشتیم و هر آدمی اشتباه میکند و باید با تجربه از اشتباهات، خود را تصحیح کنیم چون فقط معصوم اشتباه نمیکند و آن هم یک وهم است.
کسی که هنوز قادر است تفکر کند باید بپذیرد که وقت شستن نامهاست. این که تو زمانی به چپ یا راست تعلق داشتی پس باید تا آخر عمرت قتل عام جوانان این سرزمین را ببینی و در تحلیل آن به هذیان و جزمهای از پیش پرداخته پناه ببری ضعف مفرط تفکر است. تو نه چپ هستی نه راست. تو هیچ نیستی.
دیروز دیدم رسانه ایراناینترنشنال تعداد کشته شدگان را دوازده هزار نفر برآورد کرده بود! امیدوارم آن هم هذیان باشد یا من هذیان دیده باشم. اگر راست باشد که باید شاهنامه را به یاد آورد که «شود خایه در زیر مرغان تباه / هر آنگه که بیدادگر گشت شاه» و اگر راست باشد – که بزودی معلوم میشود – باید دید چه تغییرات رادیکالی در ایران رخ خواهد داد.
در محکوم کردن این جنایات رفقای چپ خوشخیال اروپایی ما تعلل میورزند و این همه جنایات را به سیا و موساد نسبت میدهند! آیا ما که ایرانی هستیم و از ماهیت جنایات حاکمانمان باخبریم و بسیاری از ما هنوز زخم شلاقهای اینان را بر تن و روح خود داریم باید از کلیشههای کپکزده در تحلیلهایمان استفاده کنیم. چون دشمن آمریکا هستند پس خوبند و جوانی که از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن خودداری میورزد پس تروریست موسادی و سیایی است؟
آیا نمیترسید به همدستی با دشمنان ایران متهم شوید؟ آری، شما که این جوانان را به همدستی با امپریالیسم متهم میکنید.
گلهام از مردم «عادی و عامی» نیست که آنان خوب درک میکنند و بر خلاف داستان روشنفکری در اروپا، اغلب از روشنفکران مان کارآتر بودند.
سخنم با «روشنفکرانمان» است. آیا وقت آن نرسیده تا مثل آن بزرگی که دیروز میگفت اگر قرار باشد که حکومت سابق برگردد اسلحه دست میگیرد و دوشادوش ملایان میجنگد شما هم امروز بگویید که استدلال عقلی اجازه بازاستفاده از کلیشهها را نمیدهد و در هر لحظه باید با توجه به شرایط لحظه تفکر کرد و تصمیم گرفت؟
تا کی خشک-مغزی و جزمگرایی را اعتقاد به اصول و پرنسیب مینامید؟ و از درک لزوم و اعتبار تحلیل بهمقتضای حال عاجزید؟
این چه عقلی است که شما بهکار میبرید که همه نشریات شما در این ۴۷ سال مجموعا به اندازه یک جلد از دایرهالمعارف دوران روشنگری فرانسه نتوانسته تاثیر بگذارد؟
دنبال مقصر نگردیم. واقفم که خلاقیت و آفرینش راهکار از تضارب آرا حاصل میشود و تاریخها و دینها و فرهنگهای ایرانی تا کنون علیه گفتگوی فلسفی و آزاد بودهاند. نمیتوان به تنهایی در کنجی نشست و همه مشکلات ایران را حل کرد. مشکلاتی که همه در خلق آنها دخیل بودهاند باید هم با همکاری همه حل شود. وقتش رسیده از همه واژههای مقدس که بوی کپکشان مغزهای ما را فلج کرده دست برداریم و همه واژههای مقدسمان را با آب خرد بشوییم. ملاک منافع ایرانیان است و سربلندی ایران. هر واژهای در این راستا مقدس ماند بماند. به یک مجمع ملی شامل همه نیاز داریم. برخوردهای حذفی به نفع دشمنان ایران است.
مارکهای چپ و راست دیگر دمده شدهاند. در این حمام خون نه چپ چپ است نه راست راست. الآن وقت اندیشیدن با هم و عمل کردن با هم است. اندیشیدن سرد و منطقی و ریاضی و ارسطویی. با افلاطون خداحافظی کنیم.
■ جناب مظفری گرامی٬ ممنونم ازت. همه چی در این مقالهی کوتاه، دقیق و شرافتمندانه گفته شده است. آیا چپ پنجاه هفتی معنی «خرد» هم میفهمد ؟ دیوار برلین که سقوط کرد، تفکر آنان هم ساقط شد. چپ جهان سومی زور میزند که نفهمد. افسوس.
سعید
■ درود بر آقای مظفری گرامی، بحثی مختصر بدون شرح کشّاف.
این پرسشهایی اساسی که شما مطرح کرده اید و مستلزم تامّلات و غور و اندیشیدن فردی توام با مسئولیّت هستند، متاسفانه نتیجه گیریتان راه را بر همان چیزی میبندد که به محکومیّتش مطلب نوشته اید!!. احتمالا بپرسید چطور مگه؟. توضیح میدهم. ما برای چیره شدن به مسائل و مُعضلات میهنی دقیقا باید از همان «عقل اسلامی/ و راسیونالیته – یونانی/غربی» بگسلیم که در زبان افلاطون و ارسطو و اصحاب کلیسا و مارکس و متفکّران و اساتید معاصر دانشگاهی در کشورهای باختری از عصر یونان تا همین امروز کاربرد دارد. فعلا نیز از تک و توکی صداهای متفکّران باخترزمینی که افکارشان در تقابل با میراث یونانیان و مسیحیّت هستند، فعلا میگذرم تا بحث، مفصّل نشود.
اینکه چطور و چگونه میشود که انسانها در ایمان آوردن به اعتقاداتی و نظراتی و ایدئلوژیهایی از لحاظ روحی و روانی استحاله پیدا میکنند و برای اقتدار و قدرت و حاکم کردن اعتقادات خودشان به هر وسیله ای متوسّل میشوند تا دیگران را مطیع و تابع و گماشته خود کنند، پروسیه ایست پیچیده که فقط با «عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» و محاسبات ریاضی وار نمیتوان از پس آن برآمد. چنین تصوّری خبط آشکار است. انسانها حتّا اگر از لحاظ عقلانی /راسسونالیستی بر صحت چیزی متّفق باشند، از لحاظ احساسی و عاطفی و علایق شخصی و امیال و غرائز و سوائق به طور ناخوادگاه یا آنچه را که غربیها «ایرراسیونال» میگویند، در عمل رفتار خواهند کرد و موضع میگیرند. بنابر این، پیوند راسیونالیته و ابعاد تاریک و پیچییده روح و روان بشری فقط با کاربرد و کاربست مفاهیم ناب فلسفی و ارقام ریاضی حل شدنی نیستند. آنچه که ساختار جوامع اروپایی را دگرگون کرد، فقط اندیشیدن فلسفی نبود؛ بلکه هنر و نقّاشی و پیکرتراشی و موسیقی و رقص و آواز و ادبیّات و شعر و سینما و تئاتر و بازیها و البسه و جشنها و غیره و ذالک بودند. فلسفیدن و دانشجویی فقط ایجاد شکافهای ظریف و منفذهای میکروسکپی در ذهنیّتهای منجمد و منبسط و بسته ایجاد کردند تا بذرهای گسستن و آفریدن و به خود آیی انسانها امکانپذیر شوند.
در ایران ما، پروسه گسستن از میراث میترائیسم و دیانت مزدائی و سپس اسلامیّت، هیچگاه سیستماتیک و فلسفی و پیدار نبود؛ بلکه به میخ و به نعل زدنها و در «حدیث دیگران» عبارتبندی کردن حرفهای و دیدگاهها بود که آنهم از طریق «شعر» اتّفاق افتاد. ولی - خلاف اروپائیان – هیچگاه موضوع اندیشیدن و فلسفیدن برای طیف تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی محسوب نشدند و به حساب نیامدند. در حالیکه در اروپا، ادبیّات و شعر از کلیدی ترین سنگپایه های فلسفیدن و اندیشیدن بودند و هنوزم هستند. در نظر بگیرید متفکّری نامدار به نام «وایتهد» با آن مغز شگفت انگیز ریاضی و فلسفی اش در یکی از کتابهایش اعتراف میکند که «کولریج و وردزورث»، اشعاری دارند که واقعیّتها و وضعیّتهایی را به قدری دقیق انعکاس میدهند؛ طوری که ارقام ریاضی و مفاهیم فلسفی در توصیفشان عاجزند و فلج.
میترائیسم و دیانت زرتشتی و اسلامیّت و بابیگری و بهائیّت و مارکسیسم از تحوّلات روانی مردم ایران و طیف تحصیل کرده سرزمین ما هستند. همینطوری نمیتوان آنها را به دور انداخت و ندید گرفت. ما برای به خود آمدن و بیدار شدن به میراث و نتیاج و پیامدها و نقشهای تمام این تحوّلات روانی و اجتماعی و کشوری محتاج و ملزومیم تا بتوانیم دلایل ناکامیابیها و فلاکتها و ذالاتها و گسستها و قهقرائیها و خصومتها و خونریزیها و حتّا دوران درخشان و ستودنی میهنمان را بفهمیم و دریابیم. خصومت و انکار مطلق؛ یعنی تیشه به ریشه خود زدن. ما باید بفهمیم و بدانیم که چرا«نامه تنسر»، مانیفستی بود برای توجیه استبداد و کشتار دم و دستگاه موبدان در سلسله ساسانیان. همانطور که باید دریابیم چرا «قرآن» در دست آخوندها و مراجع تقلید و فقها به ابزار «قدرت و اقتدار و خونریزی» تبدیل شده است. همینطور بفهیم و دریابیم که چرا «تراژدیهای شاهنامه و داستان خانواده سام و زال و رستم» هنوز که هنوز است، ایده آل مردم ایران از هنر کشورداری و مناسبات اجتماعی است. پروسه انتقادی را باید از محکومیّتها و مجبوریّتها و علایق شخصی پاکسازی کرد تا بتوان هر چیزی را بدانسان که بوده است بدون واسطه دید و شناخت و بررسی و سنجشگری کرد.
در جامعه ایرانی متاسفانه، صف آرایی فکری و انتقادی در باره میراث تاریخی و فرهنگی نیاکان ما از عهد میترائیسم تا همین عهد ولایت فقیه با رادمنشی و صمیمیّـت و ژرفاندیشی انتقادی بدون حُبّ و بُغض، اتّفاق نیفتاد. ما یا در موضع انکار مطلق ایستاده ایم و همه چیز را دفن کرده ایم و منکر شدیم و میشویم. یا در موضع دروغبافی و یابس و طوبا گوییها و قصّه پردازیهایی که اصلا با تاریخ و فرهنگ ما، سنخیّتی نداشتند و ندارند. یا اینکه فقط بر بُعدی انگشت گذاشتیم و تاکید مُبرم کردیم که هیچ راهگشایی ارزشمندی برای مسائل و معضلات جامعه نبود و نیست. در نظر بگیرید متفکّری به نام «غزالی» را که بعد از آنهمه به قول خودش، تامّلات و تفحّصات و پیچ و خمهای قلمسوزی، به باتلاق «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدّین» رسید؛ نه روش اندیشیدن دکارتی. حال بماند که صفحات آغازین کتاب معروف دکارت، تاثیر پذیرفته و حتّا کپیه برداری از اعترافات غزالی [= المنقذ من الضلال/رهایی از گمراهی] است.
بحث چپ ایدئولوژیکی که من آن را «شیعه گری ناب» میدانم، هیچگاه در وضعیّت انتقادی گسستن از چیزی و سپس پیوستن به چیزی دیگر رخ نداد؛ بلکه فقط «ثقلگاه ایمانخواهی و حبل المتینی» از «دامنه اسلامیّت نوع شیعه» به «حیطه ایدئولوژی مارکسیسم» جابجا شد. در این جابجایی تنها چیزی که هرگز اتّفاق نیفتاد همانا «اندیشیدن انتقادی و جویندگی و پرسشگری و شکّاکیّت» بود؛ یعنی مقولاتی که انسان را به سوی خویشاندیشی و قائم به ذات شدن و دیدن با چشمان مغز فردی خو د مددکار میشود؛ یعنی هدف و مقصدی که از اندیشیدن در یونان و اروپا بود و هنوزم هست. من نمیخواهم بحث را گسترش دهم و بازمیگردم به نتیجه گیری شما.
ما برای سنجشگری وضعیّت و میراث تاریخی و فرهنگی میهنمان به تنها چیزی که محتاج نیستیم، دقیقا همین«عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» هستند. ما مییتوانیم بی هیچ شکّ و تردیدی از متفکّران یونانی و اروپایی و آمریکایی و دیگر اندیشمندان اقصاء نقاط جهان انگیخته به اندیشیدن و فلسفیدن شویم و بیش و مهمتر از همه، «متدهای اندیشیدن» را از آنها بیاموزیم و سپس در رویکرد به جامعه خودمان بکوشیم که از راه «خردورزی» به سنجشگری میراث تاریخی و فرهنگی مردم میهنمان و آفرینندگی ایده ها و افکار بدیع و راهگشاییهای اجرایی همّت کنیم. بین «خردورزی ایرانی» با بدیلهای مشابه اش در یونان و کشورهای اروپایی، تفاوتی کلیدی و ریشه ای و اساسی وجود دارد. عدم شناخت و تفکیک تفاوت و تضاد خردورزی ایرانی با بدیلهای مشابه اش، باعث خبط و خطاهایی هولناکی خواهد شد که ما را در همچنان وضعیّتهای آچمز، میخکوب نگه خواهند داشت. بحث بر سر نادیده گرفتن روشهای دیگران نیست؛ بلکه بحث بر سر شناختن روشهای دیگران برای به کار بستن روش تجربیات خود ما ایرانیان است. امیدوارم متوجّه باشید که من چه میگویم. «خردورزی ایرانی»، پروسه ای مهرآمیز و آمیزشی و تاییدی و زیباآرایی و نگاهبانی و پیونداندن و پرورندگی و پرستاری است. ولی راسیونالیته باختر زمینیان و عقلانیّت اسلامی و لوگوس و نوئوس یونانی، روشهایی هستند برای چیره شدن و سلطه گری و گسستن و پاره پوره کردن و تمایز گذاشتن و منفک کردن قیراطی عین داده های ریاضی و فیزیکی و انفورماتیکی.
ما برای به خود آمدن مجبور نیستیم که تابع و دنباله رو و مطیع «متفکّران و فیلسوفان و اساتید برجسته دانشگاهی باخترزمینان و دیگران» باشیم؛ بلکه ما باید بیاموزیم که چگونه میتوان در مکتب دیگران، شاگردی کوشا و گشوده فکر شد و از روشهای اندیشیدن آنها به زایش افکار و اندیشه های خود کامیاب گردید و «سقراط و افلاطون و ارسطو و کانت و نیچه و شوپنهائور و جان لاک و توماس هابز و ویلیام جیمز و میشل فوکو و غیره و ذالک وطنی»شد. همین.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ درود بر آقای مظفری که این بحث را گشودند و نیز کامنت پرمغز آقای حیدریان که البته در مورد آن اینجا به اختصار نمیتوان چیزی نوشت.
و اما در مورد مقاله آقای مظفری. من هر دو تقصیر و گمراهی را مرتکب شدم: هم بختیار را نوکر بیاختیار نامیدم و هم با شعار «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» همراهی کردم. من زمان انقلاب یک جوان پرشور ۲۳ ساله بودم و درک بسیار محدودی از مسائل اجتماعی داشتم. امروزه به خاطر اشتباهاتم، مخصوصا در مورد شاپور بختیار بسیار متاسفم.
جمله معروف او (حفظ وجاهت ملی برای من نیز میسر بود) اکنون آذینبخش دفتر کارم است. با تمام این پشیمانی، باید بکوشیم نظرات یکدیگر را بفهمیم و قبول کنیم که “هر سری عقلی دارد”.
به طور خلاصه چند نکته را جسارتا عرض کنم:
۱- نوشتهاید “مجمع ملی شامل همه”. این مجمع چطور تشکیل میشود؟ در جریان جنبش زن زندگی آزادی این مجمع درست شد، اما دوامی نیاورد. دلیل اصلی این است که در هر مجمعی باید هر فکری به تناسب طرفداران خود نمایندگی شود. چون ما عدد دقیق که هیچ، حتی عدد قابل اتکایی در مورد میزان طرفداری از هر عقیدهای نداریم، نمیتوانیم مجمع ملی درست کنیم. پیششرط این مجمع، به دست آوردن تخمین مناسب در مورد هر جناحی است.
۲- باید قبول کنیم که مبارزه مردم در ایران بخشی است از مبارزه دو اردوگاه، یکی به سرکردگی آمریکا و دیگری به سرکردگی چین. بسیاری از روشنفکران ایرانی بر این عقیدهاند که سیستم سرمایه داری، سیستمی است که برایش سرنوشت و سعادت کل بشر چندان اهمیتی ندارد. من گرچه در رقابتی که بین این دو اردوگاه است، طرفدار دنیای آزاد و سرمایه داری و سیستمهای دمکراتیک هستم، اما معتقدم که معایب سیستم سرمایه داری میتواند به پیروزی سیستمهای دیکتاتوری و الیگارشی بینجامد.
مسائل بسیار اساسی هستند و باید بپذیریم که “چو گل بسیار شد پیلان بلغزند”.
با احترام . رضا قنبری. آلمان
■ جنابان سعید، حیدریان و قنبری
بیتعارف و صمیمانه ممنونم که اولین اندریافت/ تاثر/ احساس خود را پس از خواندن نوشته من با دیگران در میان گذاشتید. از نوشته های پیشین جناب حیدرین این را یادداشت کرده بودم که دقیقا حرف دل خودم هم هست و با ایشان کاملا موافقم:
«هر ملّتی در آیینه اسطورههایش، گوهر خودش را میشناسد. تلاش از بهر فهمیدن تجربیات نهفته در تصاویر اسطورهای و وااندیشی آنها در مفاهیم فلسفی امکانیست برای استقلال اندیشیدن در خصوص مُعضلات اجتماع و گرفتاریهای باهمزیستی. تا زمانی که کوشندگان آزادی نتوانند مایههای فکری اساطیر مردم میهن خود را در مفاهیم فلسفی بازاندیشند و در زبانی همگانفهم و شفّاف بدون مغلقگوییهای آکادمیکی عبارتبندی کنند، محال است بتوان ساز و کار مناسبات اجتماعی را در تک، تک عرصههای لازم مثل کشورداری، انتخابات، همسایه داری و دیپلماسی، قانون، منش، آموزش، اقتصاد، مناسبات جهانی و امثالهم سامانبندی کرد.»
پایان نقل قول
من نمیدانم آیا ایشان شعری هم منتشر کرده اند یا نه ولی از ذهن زلال و آینه وار ایشان هر چه میتراود به شعر ناب پهلو میزند و شعر هم نزدیکترین رفیق فلسفه است. من هم همینها را گفتم شاید با جمله بندی دیگر. من هیچ مخالفتی با فرمول شما ندارم ولی اگر جمله ای را با سبکی دیگر نوشتم منظورم این نیست که بقول ضرب المثلی هلندی «بچه را با تشت بیرون بیندازیم» هر چه بر این سرزمین گذشت بخشی از ماست و باید مورد شناسایی و تحلیل قرار گیرد. ولی معتقدم برای برپایی مجمعی ملی (حال به هر اسم دیگری ولی دربرگیرنده افرادی که به اصول دموکراتیک مذاکره باور داشته باشند ولو بعد از مذاکراتی چند به تشخیص و تصمیم خود همین جمع کنار گذاشته شوند) لازم است عقل ارسطویی (منظورم تسامحا عقل رها از جزمیات و دگمهای دینی و اساطیری و ایدئولوژیک – که اینها اساسا تخیلند نه عقل-) راهنمای ما باشد. منظورم به هیچ وجه دور ریختن آن جنبه هایی از زندگی انسانی که از احساسات و عواطف برمیخیزند نیست بلکه سنجش دخیل کردن آنها در تصمیمات بزرگ سیاسی است. اینها مربوط به دو حیطه هستند بنظرم. اصلا اینکه معتقدم تصمیمات بزرگ را باید جمع – هر چه بیشتر بهتر- با هم بگیرد نشان میدهد که معتقدم فرد بیشتر ممکن است خطا کند – منجمله خود من ، منجمله در همین نوشته- و خطای فرد اگر قدرتمند هم باشد میتواند به فاجعه ختم شود.
باز هم از شما تشکر میکنم و منظورم از تضارب آرا هم همین است که بتوانیم آزادانه و بر پایه عقل رها آرا هم را بفهمیم و بسنجیم و البته بعد از پذیرش آزادیم با شعر و ادب و نقاشی و سایر هنرها تاثرات خود را ابراز داریم. فقط مایلم در پایان به یک نکته اشاره کنم که عقل یونانی معمولا به همین عقل ارسطویی و رها از پیشفرضها و دگمها و جزمیات اشاره دارد و عقل اسلامی در تضاد با آن است و به اندریافتهایی اشاره دارد که با اصول دین ناهمساز نباشد. این را من البته عقل نمی نامم بلکه حداکثر همان عقال است یعنی تعریفی که مسلمانان از عقل بدست میدهند و آن را با پای بند شتر هم خانواده میدانند.
پاینده باشید / مظفری
عنوان اصلی مقاله:
چرا بسیاری از تحلیلگران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درماندهاند؟
مقدمه: یک پدیدهی پیشبینینشده
رشد جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماههای اخیر، به ویژه بازتاب گستردهی نام او در تظاهرات، نهتنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران سیاسی ایرانی نیز غافلگیرکننده بود. این درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:
نخست، ناتوانی در پیشبینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجههی عینی با واقعیت.
این یادداشت استدلال میکند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهدهی بیواسطهی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیلگران سلب کرده است.
۱. پیشفرضها بهمثابه مانع شناخت
بخش قابلتوجهی از تحلیلگران سیاسی ایرانی، سالها با تصویری نسبتا تثبیتشده از جامعهی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیستهاند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی میشد، یا حداکثر بهعنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته میشد.
همین پیشفرضها باعث شد که نهتنها امکان پیشبینی رشد محبوبیت او از میان برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیلگران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت شوند.
واکنشهایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجستهسازی یکسویهی رسانهها، یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسمهای دفاعی در برابر واقعیت هستند.
۲. انکار واقعیت و نگاه از بالا
در میان بخشی از تحلیلگران – عمدتا برآمده از سنتهای چپ، ملی–مذهبی و اصلاحطلب – نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیدهی پهلوی همچنان حفظ شده است. این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهههای گذشته دارد، اغلب با نوعی خشم فروخورده یا کینهی حلنشده همراه است.
در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه بهعنوان یک واقعیت اجتماعیِ قابل توضیح، بلکه بهمثابه «خطا»، «فریب تودهها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم میشود.
نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی میدهد؛ داوریای که بیش از آنکه دربارهی جامعهی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیلگر پرده برمیدارد.
۳. تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت
حتی در تحلیلهای بهظاهر بیطرفانه و جامعهشناسانه – برای مثال در برخی برنامههای رسانهای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده میشود:
۱. فرسایش سرمایهی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی
۲. نوستالژی نسبت به دوران پهلوی
مسئلهی محوری اینجاست که در این چارچوبها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف میشود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجهی کنش، موضعگیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.
این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریهپردازی، سابقهی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.
۴. دشواری پدیدهی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریهی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقهی مبارزهی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگیها او را برای ذهنیت سنتی تحلیلگران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک میفهمند، به پدیدهای «نامفهوم» بدل میکند.
اما دقیقا همین فقدانهاست که میتواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:
سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای.
۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل میشود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیلگران ایرانی، عقلانیسازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعهای از پیشانگاشتهای تاریخی، جامعهشناسانه و سیاسی دارند که بهجای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شدهاند.
در جامعهی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.
۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیلگران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاحطلب) نقش تعیینکنندهای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.
در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیدهای که این چارچوبها را به چالش میکشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده میشود.
نتیجهگیری: مسئله، رضا پهلوی نیست
درماندگی تحلیلگران در فهم رشد محبوبیت رضا پهلوی، بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی خود این پدیده باشد، ریشه در ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان دارد.
مسئلهی اصلی، نه شخص رضا پهلوی، بلکه بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر است؛ بحرانی که بدون بازاندیشی عمیق در نسبت میان سیاست، هویت و روان فردی، همچنان تداوم خواهد یافت.
این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیلشدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایهی رسانهای و نمادین، خود را نمایندهی جامعه یا مفسر جنبشهای اجتماعی و واقعیتهای متحول و پرشتاب در دل جامعهی ایران میدانند.
برای نخستینبار، فاصلهای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوههای فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.
* رضا کاظمزاده (روانشناس)
۱۰ ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای کاظمزاده با کمال احترام، آقای رضا پهلوی از رانت پدر و پدر بزرگش برخوردار است و آن نتیجه جنایات رژیم فقها و در نتیجه نوستالژی نسبت به رژیم گذشته است. به یاد داشته باشید که جمعهت کشور در سال ۱۳۵۵ کمی بیشتر از ۳۳ هزار نفر بود یعنی حدود دو سوم جمعیت فعلی کشور پس از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدهاند و این نوستالژیک بودن پدیده آقای رضا پهلوی را نمایان میسازد. این جمعیت استبداد پادشاهی و سرکوبهای ساواک را تجربه نکرده است و تنها از دلار ۷ تومان و مورد احترام بودن پاسپورت ایرانی سخنها شنیده است.
به باور نگارنده ما ایرانیان دچار فرهنگ عقبماندهای هستیم مصداق آن از جمله پشتیبانی اکثریت ما از خمینی بود. مصداق دیگر آن نتایج نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳ میباشد. در این نظر سنجی آقای رضا پهلوی با ۳۲ درصد محبوبترین سپس احمدی نژاد با خامنهای ده درصد! توماج صالحی شش درصد و خانم نرگس محمدی کنشگر حقوق بشر، برنده جایزه صلح نوبل کسی که به مدت ۱۱ سال از دیدن فرزندانش محروم بوده است تنها پنج درصد (نصف خامنهای جنایت کار و آحمدینژاد کودتاچی) طرفدار داشته است! آیا این غیر از عقبماندگی است؟ ایا این غیر از تسلط فرهنگ مردسالار و زنستیز است؟ از نظر روانشناسی اجتماعی این پدیده را چگونه میسنجید؟ کشوری که عقب مانده است و انقلاب ۵۷ را رقم میزند میتواند از روی درماندگی و استیصال به آقای پهلوی پناه برد تا از این نظام قرون وسطایی خلاص شود. هرچند باور دارم که سلطنت بازگشت ناپذیر است.
به امید روزهای بهتر برای ایران استبداد زده
شهرام
■ با احترام. سلطنت طلبها در شش هفت سال گذشته بطور سیستماتیک با امکانات مالی و الکترونیکی قوی و همچنین حمایت سفت و سخت اسرائیل بطور مویرگی در سراسر ایران و خارج آن کار سازمانی انجام دادند. این خود بخود هیچگونه رسالتی را برای آقای پهلوی ایجاد نمیکند. شخصا با چند جوان که شدیدا شیفته ایشان و سلطنت هستند در تماس بودم، کلیپ های عجیب و غریب از عظمت شاهنشاهی قدیم و جدید ایران و آبادی ایران در سه صوت در صورت به قدرت رسیدن مجددا پهلوی، بطور دائم بین اینها در جریان است. به جوانان احترام میگذارند و وعده وعید های مختلف میدهند. در واقع پوپولیسم محض.
اگر وسعت این فعالیت و ایجاد پایگاه مردمی یک رسالت سیاسی ایجاد میکند، پس احزاب راست افراطی اروپا با رونقی که دارند، باید برای آنها هم همان رسالت را قائل شد. منبعد برای خانم لوپن و شرکا پذیرش بیشتری داشته باشیم؟؟؟!!!
در شرایطی که احزاب راست افراطی در اروپای دمکراتیک و پیشرفته با طیف احزاب لیبرال توانستند گسترش یابند، از مردم بیچاره ایران چه توقعی است، که نزدیک به پنجاه سال است که هر روز مزخرفات و حرفهای تکراری ملاها را در شرایط اجتماعی و اقتصادی دردناک میشنوند. در چنین شرایطی اگر کسی سراغ یک جوان با هزار ناراحتی و مشکل برود و به او اهمیت بدهد و برایش ارزش و احترامی قائل باشد، جای چه تعجبی دارد که او را تا حدی شیفته خود کنند که حاظر به فعالیت و تلاش برای آن جریان سیاسی باشد.
سوالی که تا کنون شخصا نتوانستم برای آن پاسخ قانع کنندهای پیدا کنم که گذشته از فرزند شاه بودن آقای پهلوی، چه خصوصیاتی ایشان را از یک فرد عادی تا آن حد متمایز میکند که منویات ایشان قرار است که سرنوشت یک کشور با ۹۰ میلیون جمعیت را رقم بزند.
ممنون از توجه شما بهمن
■ جناب کاظمزادهی گرامی، ممنونم از تحلیل دقیقتان. همان طور که نوشتهاید، مسئله، رضا پهلوی نیست، مسئله گسست از تئوریهای پنجاه و هفتیهاست که تکراری است و بدون راه حل و ناتوانی آنها در شناخت نسل جدید. این که سلطنت برگشتپذیر باشد یا نباشد، مسئله این نیست در رفراندوم مشخص خواهد شد، اما مهم آن است که این نسل جدید، اسلام سیاسی را ساقط خواهد کرد. آن چیزی که باید چپها مشتاق به آن باشند.
به امید پیروزی، سعید
■ با عرض احترام بە نویسندە این مقالە، و ضمن تایید برخی از نکات ذکر شدە مخصوصا انفعال قسمت اعظم روشنفکران و اپوزیسیون خارج از رشدنمایی این جریان فقط در چند روز، این فقط مرتبط با روانشناسی فردی نیست بلکە میتواند وابستە بە فرایندهای روانشناسی اجتماعی نیز باشد:
گزینش عمومی انتخاب از روی اجبار در زمان بحران: حجم عظیمی از این گرایش نە از روی انتخاب آگاهانە و یا نتیجە طبیعی فرایندهای اجتماعی-شناختی بلکە ناشی از خلا رهبریت یک جنبش در زمان مواجهە بحران و گرایش از روی اجبار بە تنها گزینە پیش رو. بە همین منظور اتحاد نیروهای مترقی برای تعیین یک شورای رهبری از تمامی احزاب، خلقها و جریانات برای جلوگیری از گسترش اپیدمیک سطحینگری و فرایندهای نادموکراتیک جلوگیری کنند.
یزدانی
■ نکتهی درخشان این یادداشت، جابهجایی محل مسئله است: از «رضا پهلوی بهعنوان فرد» به «بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر». این متن بهدرستی نشان میدهد که ناتوانی بسیاری از تحلیلگران، نه از فقدان داده، بلکه از درهمتنیدگی سیاست با هویت، خاطره و سرمایهگذاریهای عاطفی میآید.
تحلیل شما یادآور این واقعیت مهم است که در سیاست امروز ایران، آنچه تعیینکننده است الزاماً سابقهی ایدئولوژیک یا روایتهای کلاسیک مبارزه نیست، بلکه توانایی برقراری نسبت تازه با جامعهای زخمخورده، خسته از تحقیر و تشنهی زبان غیرایدئولوژیک است. این یادداشت بیش از آنکه دربارهی یک چهرهی سیاسی باشد، آیینهای است در برابر نخبگانی که هنوز میخواهند واقعیت اجتماعی را با پیشفرضهای فرسوده توضیح دهند. دقیق، شجاعانه و بهموقع.
منوچهر بهمنی
■ تحلیل جالب و قابل تاملی هست، دعوت به اندیشیدن است به جای تکرار مکرارات. مردم ایران از اکثریت این اپوزوسیون عقبمانده اصلاحطلب و چپ محور مقاومتی جلوتر هستند. مثال در شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» از جنبش سبز سال ۱۳۸۸ تا امروز هر سال قویتر از قبل.
آزاد
■ جناب کاظم زاده با سلام،
شما تنها تیتروار گزاره هایی را بر اساس روانشناسی فردی برشمرده اید. پس تحلیل شما برای اثبات گزاره ها کجاست و آن چه شما به عنوان تحلیل درست در نگاه به رضا پهلوی می پذیرید چیست؟
در واقع شما خود پیش داوری هایی پدید آورده اید که هر کسی کوچکترین دیدگاهی در باره رضا پهلوی داشته باشد، لزوما و به اجبار باید شامل یکی از این پیش داوری ها و حکم های صادر شده از سوی شما باشد. به عنوان کسی که خود در این باره نوشته و تحلیل خود را ارائه داده است، خود را در هیچ یک از این مقوله های شما نمی یابم. شما تنها برچسب هایی را ساخته اید و لزوما باید یکی یا چند تا از اینها به من چسبیده و در نتیجه تحلیل من بیاعتبار گردد.
این گونه که نمیشود یک پدیده اجتماعی را تحلیل کرد و به ویژه خطای متدیک شما در این است که پدیده اجتماعی را به یک یا چند گزاره روان شناسی فردی تقلیل دادهاید و در اثبات آن نیز تحلیلی ارائه ندادهاید. در علوم اجتماعی بحثهایی در سال های اخیر در جریان هستند که پرسش های جدی در باره نقش گرایش هایی از روانشناسی به میان می آورند که در تلاش توضیح روندهای اجتماعی از دید روانشناسی هستند. آیا در جریان این بحث ها هستید؟
با احترام محمود تجلی مهر
■ دست مریزاد رضا کاظم زاده گرامی. مطلبی بسیار ارزنده و به موقع. در روزهای اخیر پس از مشاهده ناباوری و آشفته سری برخی کنشگران سیاسی به اقبال گسترده از رضا پهلوی در جامعه و میان جوانان و دیدن انکار گستاخانه واقعیت توسط برخی از آن ها بیش از پیش به این پدیده فکر می کردم و مهمترین عامل در این زمینه یعنی تلاش برای ندیدن یک واقعیت را نفی هویت و نیز جایگاه و انتخاب سیاسی این افراد می دیدم . شما در این مقاله به درستی بر سه عرصه تاکید کرده اید: ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان.
من از دیرباز در زمینه همان که شما وفاداری های هویتی نام نهاده اید مصداق های زیادی از میان کنشگران سیاسی و نیز دوستان و همفکران سابق خودم به ذهنم خطور می کرد. با خود می اندیشیدم که فلانی انسان هوشمندی است و قاعدتا باید فلان مساله و خطا بودن آن رویکرد را دریابد پس چرا چنین نیست بعد به همین عامل نفی هویت رسیدم که اگر او چریک سابق، زندانی زمان شاه، خویشاوند آن “شهید” ، تئوری پرداز و یا از رهبران فلان جریان سیاسی و ... نباشد و مواضعی را اتخاذ کند که نافی این ویزگی های هویتی باشد، چه مولفه هویتی دیگری برای او باقی می ماند؟ کدام رسانه و با چه عنوانی ترغیب می شود که به سراغ او بیاید؟ به نظر می رسد این پدیده یکی از بیماری های موجود در سپهر سیاسی ایران بویژه در میان کنشگران هم نسل من باشد.
با سپاس مجدد فریدون احمدی
■ با درود
یک نکته که بسیار مهم هست و لازم به یاد آوریست. متاسفانه اکثر کسانی که به ایران مدت مدیدی سفر نکردهاند فاقد «نگرش واقع بینانه» هستند چون از نزدیک در شرایط مردم ایران نبودهاند و نمیتوانند آن را لمس کنند. بله رضا پهلوی هم دور بوده است اما امکانات او را میتوان به عنوان یک نقطه مثبت در این کارزار محسوب نمود و نباید از آن ترسید. با خاطرات و بغض و کینه نمیتوان به جلو قدم گذاشت. بایستی با آنچه که فعلا داریم اقدام به کمک نماییم. زمان کوتاه است. مردم شکنجه میشوند.... هر روز .....
دوستان در تبعید، حقوق دائمی مانند حقوق ماهانه ثابت دارند و واقعیت امر اینست که درد ملت را دیگر در نمییابند.... با شکم سیر و با دورهمی های محفلی دائمی، نمیتوان درک درست از واقعیات اجتماعی داخل ایران داشت. درست همانند چپ فرانسه که شکمشان سیر است، پر مدعا اما فاقد شناخت و درک از محرومیت و سیستم دیکتاتوری ست و برای ایران نسخه میپیچد ... همانطور که فوکو و رفقای فیلسوف او طرفدار خمینی بودند و وی را همانند ماهاتما گاندی میدانستند! بهقول معروف صدایی که از نفس گرم برمیخیزد درد گرسنه را نمیداند.
با سپاس شاد مهر، هنرمند تجسمی و بصری ـ فیلمساز
■ نویسنده مقاله به همان شیوه ای متوسل میشود که در صدد نقد آن است و همه را با یک چوب میراند هم خیرخواهان منتقد را و هم مغرضین ایدئولوژیزده را. قابل انکار نیست که بخشی انتقادها به رضا پهلوی ناشی از دگم فکری و هویتی است (از سینه چاکان مصدقی و چپهای محور مقاومتی بگیر تا طرفداران انقلاب “شکوهمند” اسلامی). ولی بسیاری از نقدها به او هم از سر خیر خواهی و کمک به پیشبرد امر مبارزه حفظ و آبروی وی به عنوان چهرهای اثر گذار میباشد.
چیزی را که باید در نظر داشت میزان وزن سیاسی وی و محتوای مانیفیست (دفترچه اضطرار) و کادر دور و برش هست. در دو شبکه ایران اینترناسیونال و صدای آمریکا شاهد ویدیوهای معترضین داخل ایران هستیم در اولی حدود ۹۰٪ شعارها به نفع پهلوی است در دومی هیچ و احتمالا سانسور شده، هر دو باورناپذیر و در بند وابستگی. آیا تا به حال آماری درست و غیر جانبدارانه از وزن سیاسی ایشان در ایران گرفته شده است؟ آیا فراخوان ایشان مردم را به خیابان آورده و بدون آن معترضین روزهای قبل از فراخوان خیابانها را ترک میکردند؟ چرا به فراخوانش برای اعتصاب پاسخ داده نشد؟ آیا خطرناک نیست که به جای “تقویت پایدار کنش های جمعی و نهادهای مدنی*” با تبلیغ فراوان جنبش را به سوی فرد محوری هدایت کرد؟ چیزی که در انطباق با دفترچه اضطرار میباشد. آیا تدارکات لازم برای تسخیر مراکز شهرها توسط وی و جریان سیاسیاش فراهم شده بود و نیروی لازم و کارآمد برای این امر وجود داشت؟ و اگر با اتکا به دخالت بشردوستانه خارج متکی بود، رایزنیهای لازم انجام شده بود. یا فقط روی اسب سرکش ترامپ حساب باز شده بود که بیشتر خلاف جهت میدان مسابقه حرکت میکند؟
هر نیروی به تنهایی می تواند تنها بخشی از جامعه را نمایندگی کند، برای ایران عزیز راهی نمانده است جز اتحاد نیروهای دمکرا ت و سکولار در جبهه ای فراگیر که صدای ملت ایران باشد و با صداقت و شفافیت از منافع ملی دفاع کند با رعایت دمکراسی در روند مبارزه با حکومت اسلامی و نهاد محور، تا اطمینان مردم را جلب کرده و نماینده دوران گذار باشد.
با احترام سالاری
* لطفا نگاه کنید به مقاله آقای سلمان گرگانی در ایران امروز: نقش رضا پهلوی در معادلهی دموکراتیزاسیون ایران
■ جناب آقای کاظمزاده، تحلیل جالب و قابل تاملی از نگاه مخالفان پهلوی به این جریان ارائه دادید، بسیار ممنون.
ولی شاید بد نباشد یک تحلیل هم از نگاه طرفداران پهلوی به چپها و ملیون و به اصطلاح خودشان پنجاه و هفتیها ارائه دهید. احتمالا نتیجه همان خواهد شد. طرفداران پهلوی هم گرفتار نوستالژی و تعصبات و ایدئولوژی گذشتهشان یا به قول شما “پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی” هستند. این مشکل این گروه و آن گروه نیست بلکه خصلت انسانیست. حتی در میان سیاستمداران و ژورنالیست های جوامع غربی هم از این نمونه ها کم نیستند. شما بعنوان روانشناس حتما بهتر از بنده از این پدیده مطلع هستید.
و اما در مورد دلایل محبوبیت “جهشی” شاهزاده پهلوی تحلیلهای زیادی در مطبوعات بیان شد، من شخصا نه اطلاعات لازم در مورد بیان نظر قاطع در این مورد را دارم و نه تخصص اینکار را. ولی بدون شک آنطوری که شما بیان فرمودید فقط “سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای” دلیل آن نیست. این پدیدهای پیچیده تر از آن هست. بهتر است هیجان زده و به اصطلاح جوگیر نشویم و قضاوت را به آیندگان واگذاریم. این تجربه بنده بعنوان ناظر تحولات تحولات ۵۰ سال اخیر و اطلاعات ناچیزم از تاریخ معاصر ایران عزیز ماست. ایران را دوست بداریم. فرهنگ و تاریخ این کشور را به حراج نگذاریم.
به امید آزادی و دموکراسی در این مملکت دیکتاتور زده.
با احترام رضا
■ مقاله اقای کاظم زاده بسیار دقیق و تامل برانگیز بود. با ایشان هم عقیده ام که برای درک درست در نقش محوری رضا پهلوی در اینده ی سیاسی ایران به بازخوانی مسئل بنیادینی که شاهزاده به آن پایبند است از جمله حفظ تمامیت ارضی، دموکراسی، حاکمیت قانون، رفراندوم و حقوق بشر پرداخت. این مقاله درست نشان داد که شناخت دقیق ظرفیتهای واقعی ایشان به وفاق ملی به دور از تصویرسازیهای رسانهای، ضرورتی است که جامعهی سیاسی ایران ما به آن نیاز مبرم دارد و به پیشبرد این اهداف کمک شایانی خواهد کرد.
با احترام: کرم نژاد
■ جناب کاظمزاده با تشکر فراوان از زحمتی که کشیدید و تصویر بهتری از چرایی دگماتیسم در نزد سیاسیون کشورمان ارائه دادید. ضمن تائید نظرات کاربران محترم سعید و منوچهر بهمنی و فریدون احمدی باید اضافه کنم که محبوبیت جهش وار مدعیان رهبری, یکی به علت ضرورت عاجل داشتن رهبر در لحظه قیام است و دیگری تصورات از پیش شکل گرفته از آینده کشور بوسیله آن رهبر است. این موضوع در سال ۵۷ همچون امروز به عنوان یک اصل صادق بود. احزاب و سازمانها و اشخاصی که از چرایی محبوبیت خمینی در ۵۷ و حال رضا پهلوی شکایت میکنند در واقع از عدم محبوبیت خودشان خشمگیناند.
نیما
مصاحبه/گفتگو با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی و سراسری در ایران و احتمالهای پیش رو
شیریندخت دقیقیان- اسفندیار طبری
۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
مصاحبه/گفتگوی زیر با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی کنونی در ایران و سرکوب آن از سوی رژیم و احتمالهای گوناگون دربرابر آن انجام شده است. پروفسور مایکل والزر از مشهورترین فیلسوفان سیاسی نیمهی دوم قرن بیستم است که از جوانی در جنبش حقوق مدنی امریکا مشارکت فعال داشته و سالها مجلهی Dissent را در آمریکا اداره کرده است. نظریههای نافرمانی مدنی، سکولاریسم، عدالت، و نقد اجتماعی والزر مورد توجه فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم و قرن کنونی بوده است. والزر یک سوسیالدموکرات یهودی با منش لیبرال است.
در پایان این گفتگو مجموعه نوشتهها و مصاحبهها با مایکل والزر به زبان فارسی قابل دسترس است. از این فیلسوف، استاد فلسفهی سیاسی و مبارز مدنی پیشکسوت برای انجام این گفتگو/مصاحبه در شرایط خطیر کنونی و کمبود وقت، سپاس فراوان داریم.
طبری- دقیقیان
دقیقیان: پروفسور والزر شما در کتاب Just and Unjust Wars یا «جنگهای عادلانه و ناعادلانه» مفهوم مهمی را مطرح کردهاید: “دخالت بشردوستانه” همچون پاسخ به سرپیچیهای گسترده از حقوق بشر. شما استدلال کردهاید که جنگ تنها زمانی میتواند از نظر اخلاقی موجه باشد که ملاکهای سختگیرانهای برای jus ad bellum یا عدالت در آغازکردن جنگ و jus in bello یا عدالت در اجرای جنگ رعایت شده باشند. شما همچنین، اهمیت بسیاری به محافظت از مردم غیرنظامی دربرابر شقاوت حکمرانانشان میدهید و حتی فرماندهان خود جنبشها را متعهد به پرهیز از به بار آوردن تلفات مردمی میدانید. پیشتر چندین نمونهی تاریخی را بررسی کردهاید که دخالت بشردوستانه از سوی یک کشور رسمی مشروع بوده است، مانند دخالت ناتو در صربستان در ۱۹۹۱ در جریان جنگ کوزوو. اما همچنین موارد شکست بینالمللی در دخالت نظامی در رواندا در ۱۹۹۴ یا در منطقهی دارفور در سودان در ۲۰۰۳ را بررسی کرده و گفتهاید که در این موردها تنها کافی نبود که شورای امنیت سازمان ملل متحد مجوز تحریمها علیه حاکمانِ عامل قتلعامهای گسترده را صادر کرد، و در نتیجه، جنایت علیه بشریت اتفاق افتاد.
پیرامون شرایط حاضر در ایران، با توجه به خلاصهی فوق از استدلالهای شما، به پرسش اصلی نزدیک میشوم؛ پرسشی که در ذهن میلیونها ایرانی مطرح است و به واقع، از سوی تظاهر کنندگان در حمامهای خونٍ خیابانهایی بیان شده که رژیم بین ۱۲ تا ۲۰ هزار شهروند غیرمسلح را که اکثریت آنها جوان بودهاند، کشته است. دیگر نیازی به توصیف صحنههای دهشتانگیز والدین در جستجوی عزیزانشان در تالارهای پر از کیسههای سیاه نیست...
پرزیدنت ترامپ در دو هفتهی اخیر، برخلاف دیگر رئیس جمهورهای ایالات متحدهی امریکا شقاوت علیه مردم ایران را محکوم کرده و حمایت خود از جنبش کنونی را با تهدید رژیم اسلامی بیان کرده است. آیا شما فاجعهی انسانی و سیاسی جاری در ایران را همچون نمونهای میبینید که در آن دخالت بشردوستانه مشروعیت یافته باشد؟
مایکل والزر: پاسخ من به دوستان ایرانی: در نیویورک نشستهام و پرسشهایی پیرامون زندگی و مرگ پیش روی من هستند که تنها با تردید بسیار میتوانم به آنها پاسخ گویم. نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند. هر چه بتوانم اکنون بنویسم ممکن است ده دقیقهی دیگر نامربوط باشد.
من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر، تظاهرات و خیزش کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند.
میدانید که من مداخلههای بشردوستانهی قهرآمیز برای پایان دادن به کشتارهای خمرهای سرخ در کامبوج و قتل عامهای اقلیتهای قومی در سودان و رودزیا را حمایت کردهام. دخالتهای از این دست میتوانند به تغییر رژیم بینجامند، اما تغییر رژیم به تنهایی دلیلی برای اعمال نیروی جنگی ورای مرزهای بین المللی نمیتواند باشد. بر این باورم که باید راههایی باشد برای دولتهای خارجی متعهد به لیبرال دمکراسی جهت حمایت از خیزشهای دمکراتیک مانند امروز در ایران – با دیپلماسی، با تحریمهای اقتصادی، و با عملیات نظامی محدود و به دقت طراحی شده.
مداخلههای نظامی حتی با نیتهای خوب و با تعهدهای لیبرال هم میتوانند پیامدهای بسیار بدی به بار بیاورند، مانند آنچه در لیبی چند سال قبل شاهد بودیم. بنابر این میخواهم در اینجا بسیار محتاط باشم. نخست برای ایالات متحده (و متحدانی که میبایست میداشتیم، ولی نداریم) بسیار ضروری است که به خواستههای معترضان ایرانی گوش بدهد. به گمانم به دلیل گستردگی اعتراضات، سازماندهی داخلی هم در کار است. باید دید ساماندهندگان اعتراضات چه مطالباتی دارند؟ چه نوع کمکی و برای چه مدت میخواهند؟ آیا آنها آمادهی به دست گرفتن کارکردهای دولت هستند؟ در شهرهای مشخص؟ در کل کشور؟ اگر رژیم فروبپاشد و هیچ نیروی خارجی روی زمین نباشد (که قرار نیست باشد) چه اتفاقی پس از آن میافتد؟ جنگ داخلی؟ آشوب سراسری؟ یا گونهای گذار بدون خونریزی؟ تصمیمهای مهم و حیاتی باید در داخل گرفته شوند، نه در خارج. سپس آنگاه ممکن است گونهای مداخلهی نظامی موجه دانسته شود.
دقیقیان: شما در نوشتهی خود در ۱۹۶۷ با عنوان “تعهد به نافرمانی مدنی”، بر روی نافرمانی مدنی همچون یک تعهد اخلاقی در هنگامی که یک دولت علیه مردم خود رفتار میکند، تأکید کرده اید. در هفتههای اخیر، مردم ایران نمونهای شکوهمند از این رفتار را دربرابر دولت اسلامی ناکارآمد اجرا کردهاند. مستبدان و طبقات حاکمه و در رأس آنها آیتالله خامنهای با حرام کردن صدها میلیارد دلار از سرمایهی ملی ایران کوشیدهاند اَبَرجنونهایی مانند زدودن اسرائیل و ملت یهود از پهنهی زمین (!) و ساختن حسینه در محل کاخ سفید را به پیش ببرند!!! اکثریت مردم ایران با سیاستهای ضدغرب و اسرائیل ستیز حاکمان اسلامی که فقر شدید و محرومیت اجتماعی را به آنها تحمیل کرده، به مخالفت برخاستهاند. تمام شهرهای ایران اعتصاب و تعطیل کردند و صفوف طولانی از از تظاهر کنندگان در همه جا به راه افتادند.
پس از کشتار جمعی روزهای اخیر، شما چگونه ابعاد این نافرمانی مدنی مردم ایران را ارزیابی میکنید؟ آیا پس از خشونت وصفناپذیر رژیم که مردم را خشمگین ساخته، این روش همچنان میتواند کارآیی داشته باشد؟ اگر بله، نافرمانی مدنی چه شکلها و محتواهای خلاقی را میتواند برای فراروی به مرحلهی بعد در پیش بگیرد؟
مایکل والزر: همانطور که گفتم، من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر تظاهرات کرده و خیزش و نافرمانی مدنی کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند. در صورتی که با شرایطی که گفته شد، اقدام نظامی محدود و دقیق موجه دانسته شود، باید به دنبال آن، حمایت همه جانبه و نیرومند سیاسی و اقتصادی برای یک گذار دمکراتیک صورت بگیرد. اما باید بدانید که همه چیز بستگی به توانمندی، انسجام و استقامت معترضان دارد.
طبری: اگر ممکن است، نظر خود را پیرامون نوع همبستگی جهانی کنونی با معترضان ایرانی تفسیر کنید. این همبستگی تا چه اندازه باید به اقدامات عینی یا مداخلهی سیاسی بینجامد؟
مایکل والزر: پاسخ خود من همبستگی با خیزش کنونی مردم ایران است – یعنی در درجهی نخست، همان همبستگی بینالمللی قدیمی در میان چپها که شوربختانه در زمان کنونی چندان اثری از آن نیست. من به دلیل امتناع بسیاری از چپگرایان آمریکایی و اروپایی در ابراز حمایت از مردم در خیابانهای شهرهای ایران، دچار وحشت شدهام. میپرسیم یک چنین همبستگی مردمی چگونه باید اتفاق بیفتد؟ به نظر من با تظاهراتهای گسترده و پرجمعیت؛ ملاقات با ایرانیان تبعیدی لیبرال و دمکرات، و فشار بر دولتها برای برای اقدام.
طبری: چگونه میتوان در تحلیل پویشمندیهایِ سیاسیِ تأثیرگزار، نقد شما از قدرت سیاسی را بر پاسخ بینالمللی به جنبش کنونی به کار بست؟ آیا منافع ژئوپلیتیک مانعی بر سر راه حمایت صادقانه از جامعهی مدنی ایران شده است؟
مایکل والزر: باید به شما بگویم که دونالد ترامپ متعهد به لیبرال دمکراسی نیست؛ لیبرالهای امریکایی فقط میتوانند نسبت به سیاست خارجی او مشکوک باشند؛ بسیار معاملهگرانه است: چه چیز برای ایالات متحده خوب است؟ اگر ترامپ یک معامله مانند ونزوئلا با سپاه پاسداران بکند، چه؟ یا انجام برخی رفورمها، پایان بلندپروازیهای هستهای و سپس پایان تحریمها، کنترل ایالات متحده بر نفت ایران و خیلی زود بازگشت رژیم به همان سرکوب گذشته؟
طبری: چگونه مشروعیت مقاومت مردم ایران دربرابر حیوان صفتی رژیم ارزیابی میکنید؟ آیا خط قرمزهای اخلاقی برای شکلهای گوناگون مقاومت مشروع قائل هستید؟ در سال ۱۹۷۹ در ایران یک انقلاب صرفأ سیاسی و نه ساختاری اتفاق افتاد. شاه در فکر تغییر ساختاری در سالهای ۱۹۷۷ و ۱۹۷۸ بود، اما انقلاب به او مهلت نداد. رژیم اسلامی تا امروز در همان ساختارها گیر کرده است. در مدت چهل و هفت سال این انسداد به شکاف میان رژیم و نسلهای جوان دامن زده است. فرهنگ روشنفکری چپ به طور عمده نسل انقلاب ۱۹۷۹ را نمایندگی میکند و برخلاف نسل جوان هر گونه خشونت علیه رژیم و نیز دخالت خارجی را رد میکند. جنبش سبز در ایران در سال ۲۰۰۹ نمونهای از شکست به دلیل این گرایش بود. جنبش اخیر که از دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شده این شکاف را حتی عمیقتر و برنگذشتنی ساخته است. آیا به نظر شما پس از کشتار جمعی اخیر توسط رژیم، همچنان امکان گذار مسالمت آمیز و غلبه بر این شکاف وجود خواهد داشت؟
مایکل والزر: میپرسید آیا خط قرمزهای اخلاقی برای اعتراضات وجود دارند، و خود پرسش شما نشان میدهید که پاسخ به آن را میدانید. همواره خط قرمزها وجود دارند و هنگامی که اعتراضات، نیروی انقلابی پیدا میکنند، این خط قرمزها اهمیت خاصی مییابند. بهترین شکل مقاومت از نوع خشونت پرهیز است، اما اگر خشونت رژیم، پاسخی خشونتآمیز را اقتضا کند، این خشونت همواره باید متوجه عوامل فعال رژیم باشد و نه هرگز علیه غیرنظامیان (شامل افراد مدنی که از پیوستن به گروههای خاصی خودداری میکنند). اختلاف نظر دلیلی نمیشود برای استفاده از نیروی قهر. تاریخی طولانی از جنبشهای انقلابی داریم که کارشان به شقاوت و ترور ختم شده، زیرا آنها از مدارا با مخالفان خود درون و بیرون از جنبش خودداری کردهاند.
از شما بسیار سپاسگزاریم.
———————-
مصاحبۀ اختصاصی گاهنامۀ فلسفی خرمگس با فیلسوف آمریکایی، مایکل والزر- سکولاریسم
رامین جهانبگلو- اسفندیار طبری- شیریندخت دقیقیان
https://jomhouri.com/jomhouri/archives/19925
طبقه بندی مایکل والزر از گونههای نقد اجتماعی- نوشته شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/725452/
لیبرالیسم و هنر تفکیک – مایکل والزر – شرح و ترجمه: شیریندخت دقیقیان
https://armanfoundation.com/wp-content/uploads//2020/03/articlemi.pdf
تعهدهای لیبرال- مصاحبهای با مایکل والزر در مورد کتاب جدید او: “مبارزه برای یک سیاست شرافتمندانه- ترجمهی شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/766741/
تعهد به نافرمانی - ترجمه و شرح: شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/698971/
■ آقای والزر ارجمند
مصاحبۀ شما زیر عنوان “جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” را با اشتیاق خواندم. نکات آموزندۀ بسیاری را در این مصاحبۀ کوتاه به میان آوردهاید؛ احتیاط به حقی را در اظهارنظر در بارۀ مبارزات مردم ایران معمول داشتهاید، و با صراحت مسئولانهای در بارۀ سیاست خارجی ترامپ قضاوت کردهاید. در این مجموعه، این اشارۀ شما که “نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند” برای من نامنتظر بود. بسیار مایلام بدانم انتظار چگونه عمل “به دقت طراحی شده”ای از جانب ترامپ را، در حمایت از مبارزات مردم ایران، داشتهاید.
با احترام علی پورنقوی
فارن افرز / ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶
چگونه تهدید نظامی، فشار و حمایت از اپوزیسیون را بهدرستی به کار بگیریم
با بازگشت دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، به کاخ سفید برای دومین دوره، او وارث فرصتی تاریخی برای بازتعریف رویارویی میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران شد؛ تقابلی که در آن زمان وارد چهلوششمین سال خود شده بود. تهران در آغاز سال ۲۰۲۵ ضعیفتر از هر مقطع دیگری از زمان انقلاب ۱۹۷۹ قرار داشت. اقتصاد ایران همچنان زیر بار تحریمهای آمریکا و سوءمدیریت داخلی در رنج بود. شبکه نیروهای نیابتی منطقهای آن، در پی سقوط بشار اسد، رهبر سوریه، و نیز کارزار قاطع اسرائیل علیه حزبالله و حماس، بهشدت تضعیف شده بود. نارضایتی عمومی از حکومت رو به افزایش بود. در نتیجه، واشنگتن از اهرم فشاری واقعی برخوردار بود: میتوانست برای کاهش تحریمها در ازای محدودیتهایی بر برنامه هستهای ایران وارد مذاکره شود، تغییر رژیم را از طریق فشار و زورِ مستمر دنبال کند، یا صرفاً ایران را مهار کرده و در عین حال اولویت خود را به چالشهای دیگر معطوف سازد.
اما ترامپ در نخستین سالی پرآشوب، هر سه راهبرد را بهطور همزمان دنبال کرد. او از آمادگی خود برای دستیابی به توافق با تهران سخن گفت، اما اندکی بعد به اسرائیل چراغ سبز آغاز جنگی را داد که ایالات متحده نیز به آن پیوست. پس از حملات ماه ژوئن گذشته به تأسیسات هستهای ایران در نطنز و فردو، ترامپ اعلام کرد برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است» و ظاهراً علاقه خود را از دست داد. اکنون، بنا بر گزارش نیویورک تایمز، ترامپ در حال بررسی مداخله مستقیم آمریکا در واکنش به سرکوب بیسابقه اعتراضهایی است که خود او در شعلهور شدنشان نقش داشته است؛ از جمله یورش نیروهای آمریکایی به داخل خاک ایران.
این رویکرد شتابزده، نتایجی عمیقاً متناقض به بار آورده است. برنامههای هستهای و موشکی ایران متحمل عقبگردهای معناداری شدهاند، اما میزان اشراف و آگاهی نسبت به آنچه از این برنامهها باقی مانده، به پایینترین سطح تاریخی رسیده است. رژیم ایران شکنندهتر از هر زمان دیگری در تاریخ خود شده، اما این شکنندگی با سرکوبی هولناک همراه بوده که جان هزاران نفر را گرفته است. آشوب، خشونت گسترده و بیثباتی، دستکم به همان اندازه هر گذار منظم یا مثبت قدرت محتمل به نظر میرسند. در همین حال، خطر شعلهور شدن جنگهای مقطعی در منطقه به وضعیت عادی جدید بدل شده است.
اینکه آیا ترامپ در نهایت به مهمترین رئیسجمهور آمریکا در قبال ایران از زمان جیمی کارتر تبدیل خواهد شد یا صرفاً به شتابدهندهای برای بیثباتی بدل میشود، به این بستگی دارد که آیا دولت او میتواند از بداههکاری عبور کرده و راهبردی منسجم تدوین کند یا نه. طرحی که با دقت، خویشتنداری نظامی، فشار اقتصادی و حمایت از اپوزیسیون را هماهنگ کند و در عین حال، درِ راهحلهای دیپلماتیک با تهران را باز نگه دارد، میتواند به گذاری مدیریتشده از رژیم کنونی به رهبری جدیدی منجر شود که به سود مردم ایران، ایالات متحده و خاورمیانه باشد. اما اگر دولت آمریکا به رویکرد پراکنده کنونی ادامه دهد، این کشور ممکن است خود را درگیر یک رویارویی نظامی طولانیمدت با ایران بیابد که تنها به بیثباتی بیشتر و رنج مضاعف برای ایرانیان خواهد انجامید.
مردی بدون برنامه
سیاست ایرانِ ترامپ در سال گذشته در سه مرحله متمایز شکل گرفت. مرحله نخست، در اوایل سال ۲۰۲۵، ترکیبی از فشار مجدد و دیپلماسی اکتشافی بود. ترامپ بهطور رسمی کارزار تحریمهای اقتصادی «فشار حداکثری» را از سر گرفت، اما این کار را نیمبند انجام داد و هرگز اجرای تحریمها را فراتر از سالهای پایانی دولت بایدن تشدید نکرد. او در ماه مارس، نامهای شخصی به آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، ارسال کرد و پیشنهاد گفتوگوهای مستقیم هستهای را مطرح ساخت. در پی آن، پنج دور مذاکره برگزار شد. هر دو طرف با جدیت وارد این گفتوگوها شدند، اما مذاکرات هرگز از سطح فضاسازی فراتر نرفت. با وجود موضعگیریهای علنی واشنگتن و تهران، هیچیک به توافق نزدیک نبودند. ترامپ صرفنظر از نتیجه، به تقویت تصویر خود بهعنوان یک معاملهگر رضایت داشت و تهران نیز از این گفتوگوها برای نشان دادن گشودگی استفاده کرد، بیآنکه به امتیازاتی تن دهد که یک توافق واقعی مستلزم آن بود.
این وقفه دیپلماتیک در ماه ژوئن بهطور ناگهانی پایان یافت؛ زمانی که جنگ نیابتی چند دههای ایران با اسرائیل به یک درگیری مستقیم دوازدهروزه تبدیل شد. اسرائیل حملات پیشدستانه خود را برای متوقف کردن پیشرفتهای هستهای ایران ضروری دانست، اما محرک عمیقتر این اقدام، حملات هفتم اکتبر حماس بود. پس از جنگی ویرانگر در غزه، کارزاری موفق برای تضعیف حزبالله در لبنان، و همچنین دو رویارویی محدود با خود ایران در سال ۲۰۲۴، اسرائیل به این جمعبندی رسید که بازدارندگی تهران توخالی است. در ۱۳ ژوئن، اسرائیل اهداف هستهای و نظامی ایران را هدف قرار داد و شماری از فرماندهان ارشد، به همراه بیش از ۹۰۰ غیرنظامی، کشته شدند.
ایران در پاسخ، بزرگترین رگبار موشکی تاریخ خود را علیه اسرائیل شلیک کرد که به کشته شدن حدود ۴۰ غیرنظامی و ویرانی هزاران واحد مسکونی انجامید. برخلاف رؤسایجمهور پیشین آمریکا که رهبران اسرائیل را از حمله به ایران بازمیداشتند، ترامپ از پیش به بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، چراغ سبز انجام این حملات را داده بود. در ۲۱ ژوئن، دولت ترامپ یک گام فراتر رفت و با حمله مستقیم به اهداف کلیدی هستهای ایران، با استفاده از بمبهای سنگرشکن که اسرائیل در اختیار نداشت، رسماً وارد جنگ شد. سه روز بعد، کاخ سفید میانجیگر برقراری آتشبس شد. ترامپ مدعی شد که برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است». در واقعیت، نتیجه این حملات وارد آمدن ضربهای جدی به ایران بود، اما همچنان ابهام بزرگی درباره سرنوشت ذخایر اورانیوم ایران باقی ماند. ایران در ماه ژوئیه تصمیم گرفت بهطور رسمی به همکاری خود با آژانس بینالمللی انرژی اتمی پایان دهد؛ اقدامی که برنامه هستهای این کشور را برای نظارت خارجی بهمراتب غیرشفافتر کرد.
از منظر ترامپ، جنگ دوازدهروزه شبیه یک پیروزی به نظر میرسید. او اعلام کرد مسئله ایران حل شده و به خود بالید که صلح را به خاورمیانه بازگردانده است. او در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «جهان و خاورمیانه برندگان واقعی هستند! هر دو [اسرائیل و ایران] شاهد عشق، صلح و شکوفایی عظیمی خواهند بود.» در سطحی پنهانتر، دولت آمریکا یک درس کلیدی را درونی کرد: ایالات متحده میتواند دست به اقدام نظامی فوقالعادهای علیه ایران بزند، بیآنکه به جنگی طولانیمدت کشیده شود. اسرائیل اما به نتیجهای متفاوت رسید: اینکه میتواند با هزینهای نسبتاً اندک به ایران حمله کند. رهبری ایران نیز، با وجود تحمل شکستهایی تحقیرآمیز و قابل توجه، پس از این حملات تغییر یا اصلاح معناداری در راهبرد خود ایجاد نکرد.
مرحله نهایی در اوایل سال ۲۰۲۶ فرا رسید؛ زمانی که پس از سالها فروپاشی اقتصادی و سرکوب سیاسی، اعتراضها در سراسر ایران شعلهور شد. ترامپ تقریباً بلافاصله خود را وارد ماجرا کرد و بهصورت علنی به تهران هشدار داد که به معترضان آسیبی نرساند و وعده حمایت داد. یک روز بعد، ایالات متحده با دستگیری نیکولاس مادورو، رهبر قدرتمند ونزوئلا، در یک عملیات مخفیانه، جهان را شگفتزده کرد. پیام به ایرانیان روشن و غیرقابلانکار بود: رژیمها میتوانند سقوط کنند — و واشنگتن آماده است نقش خود را ایفا کند.
اعتراضها اوج گرفت. سپس سرکوب آغاز شد. رسانههای دولتی ایران دستکم ۵ هزار کشته را تأیید کردهاند؛ اما بنا بر گزارش خبرگزاری فعالان حقوق بشر، آمار واقعی بهمراتب بالاتر است. ترامپ، همانگونه که در سال ۲۰۲۵ نیز کرده بود، در واکنش خود بهطور نامنظم میان دیپلماسی و تهدید در نوسان بوده است. او از مذاکرات جدید هستهای سخن گفت، تعرفههای تازهای علیه کشورهایی که با ایران دادوستد میکنند وضع کرد، و سپس در تروث سوشال از ایرانیان خواست: «به اعتراض ادامه دهید — نهادهای خود را به دست بگیرید!!!»؛ آن هم در حالی که نیروهای دریایی آمریکا بهسوی خلیج فارس حرکت میکردند و او وعده میداد «کمک در راه است»، بیآنکه هیچ برنامهای برای حمایت یا حفاظت از معترضان وجود داشته باشد. هنگامی که اعتراضها به اوج رسید و نیروهای امنیتی شروع به کشتار غیرنظامیان کردند، ارتش آمریکا هنوز بهطور مناسب در منطقه مستقر نشده بود تا هم دست به حمله بزند و هم از منافع ایالات متحده و شرکایش در برابر حملات تلافیجویانه ایران محافظت کند.
این یک سال پرآشوب، مجموعهای از تناقضها را به بار آورده است. احتمال تغییر یا فروپاشی رژیم در ایران به بالاترین سطح خود از سال ۱۹۷۹ رسیده است، اما همزمان، احتمال هرجومرج، تداوم خشونت دولتی، رنج عظیم انسانی و بیثباتی نیز به همان اندازه بالاست. ایران از نظر نظامی ضعیفتر از هر زمان دیگری در یک نسل اخیر است، اما احتمال تداوم چرخههای پیدرپی درگیری میان اسرائیل و ایران — با کشیده شدن ایالات متحده به این منازعات — همچنان زیاد است. و با وجود آنکه حملات، برنامه هستهای تهران را بهشدت تضعیف کردهاند، احتمال دستیابی به یک گشایش دیپلماتیک اندک است و ایران میتواند این برنامه را بهصورت مخفیانه بازسازی کند.
بار چهارم، موفقیتآمیز؟
خطاهای ترامپ وضعیتی بهشدت ناپایدار را آشفتهتر و غیرقابلپیشبینیتر کرده است. با این حال، او هنوز میتواند از این لحظه برای پیگیری چند هدف دیرینه آمریکا در قبال ایران بهره بگیرد: تشویق به افول تدریجی (و روزبهروز اجتنابناپذیرتر) جمهوری اسلامی، در عین پرهیز از خشونتبارترین و بیثباتکنندهترین سناریوها؛ جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هستهای؛ و ممانعت از تداوم چرخههای بیپایان درگیری مستقیم میان اسرائیل و ایران.
نخستین گام باید خویشتنداری باشد. واشنگتن نباید تهدیدهای ترامپ برای حمله به ایران در واکنش به سرکوب معترضان را عملی کند. در مقطع کنونی، چنین حملاتی که هفتهها پس از اعمال خشونت صورت میگیرند، بیش از آنکه معطوف به سرنگونی رژیم باشند، به آرام کردن منتقدان تندرو دولت در داخل آمریکا مربوط میشوند. هیچکس — از جمله خود ترامپ — نمیداند این حملات چه اثری بر ذهنیت کسانی خواهد گذاشت که در برابر رژیم مقاومت میکنند و کسانی که از آن حمایت میکنند. حملات آمریکا ممکن است معترضان را برانگیزد و به ریزش در میان نیروهای امنیتی بینجامد؛ ریزشی که برای ایجاد تغییر رژیم ضروری است. اما به همان اندازه ممکن است به چرخهای از خشونت دامن بزند که سقوطی کنترلنشده بهسوی هرجومرج را تسریع کند. نتیجهای نامطمئن در برابر رژیمی زخمی و بهگوشهراندهشده که بهطور فزایندهای آماده استفاده از خشونت علیه جمعیت خود است، میتواند شرایطی را بازتولید کند که به جنگ داخلی سوریه انجامید و کشور و منطقه را بیش از پیش بیثبات سازد.
با این حال، خویشتنداری به معنای کنارهگیری کامل نیست. ایالات متحده باید فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک را برای منزوی کردن بینالمللی رژیم و تسریع زوال آن تشدید کند. برای نمونه، اتحادیه اروپا پس از سالها بحث و بررسی، اخیراً تصمیم گرفت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار دهد و آن را در کنار گروههایی چون القاعده بنشاند. اقدام اروپا میتواند الگویی از نوع تصمیمهای قاطعی باشد که واشنگتن اکنون باید متحدان خود را برای اتخاذ آنها بسیج کند.
سرکوب خشن اعتراضها از سوی تهران، چشمانداز اصلاح تدریجی از طریق تعامل با رژیم را بهشدت تضعیف کرده است. شاید یک دهه پیش، زمانی که بسیاری از مردم ایران هنوز خواهان اصلاح رژیم بودند و از برنامه جامع اقدام مشترک — توافق هستهای ۲۰۱۵ — استقبال میکردند، چنین امکانی وجود داشت. اما پس از خروج دولت نخست ترامپ از برجام، سالها تشدید تنش، و تصمیم رژیم به کشتار شهروندان خود، این مسیر بهشدت تنگ شده است. جمهوری اسلامی اکنون یک دولت مطرود است که به احتمال زیاد در یک چرخه مرگ قرار دارد.
با این همه، اگر در شرایط کنونی هنوز جایی برای دیپلماسی وجود داشته باشد، ترامپ باید از این فرصت برای پیگیری یک تفاهم محدود و معاملهمحور با تهران بهره بگیرد. در ازای خودداری از حملات بیشتر، او باید از ایران بخواهد که اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به کشور را بدهد تا دستکم حداقلی از شفافیت درباره آنچه از برنامه هستهای باقی مانده، احیا شود.
واشنگتن همچنین باید با دقت و شکیبایی از اپوزیسیون ایران حمایت کند. ایالات متحده نباید به دنبال دولتی مطیع باشد که آماده پذیرش مطالبات آمریکا باشد؛ بلکه باید در پی شکلگیری دولتی در ایران باشد که سیاست خارجی کشور را بهطور بنیادین تغییر دهد و به حقوق مردم خود احترام بگذارد. از اینرو، دولت ترامپ باید اپوزیسیون را تشویق کند تا در دوران پس از خامنهای، فضا را برای ریزشها و اصلاحات در درون رژیم باز بگذارد و به جای ترجیح دادن یک گروه یا چهره خاص، وحدت میان جناحهای مختلف در داخل ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور را تقویت کند.
ایالات متحده همچنین باید نقشی تثبیتکننده در سطح منطقهای ایفا کند. ترامپ میتواند از محبوبیت چشمگیر خود در اسرائیل برای مهار بنیامین نتانیاهو استفاده کند و بهروشنی اعلام دارد که آمریکا از حملهای جدید حمایت نمیکند؛ در عین حال، باید هرچه سریعتر با اسرائیل برای تکمیل دوباره توانمندیهای پدافند موشکی این کشور همکاری کند — توانمندیهایی که پس از جنگ ژوئن هنوز بهطور کامل جبران نشدهاند. واشنگتن باید همراه با اسرائیل و شرکای عرب خود در خلیج فارس، کانالهای ارتباطی قابلاعتماد با تهران ایجاد کند تا از محاسبههای اشتباه جلوگیری شود؛ از جمله بحران نزدیک و خطرناکی که دسامبر گذشته، در پی رزمایشهای موشکی ایران شکل گرفت و تنها از طریق ارتباطات غیرعلنی با میانجیگری روسیه مهار شد.
راهبرد مهار و فشار، بهمراتب خردمندانهتر — و بسیار کمخطرتر از نظر بروز خشونت گسترده — از بداههکاریهای یک سال گذشته است. اگر این راهبرد بهطور پیوسته دنبال شود، بهترین شانس را برای یک گذار مدیریتشده در رهبری تهران فراهم میکند؛ گذاری که نه از دل جنگ منطقهای، بلکه از مسیر کنترلشدهتری شکل بگیرد. اگر ترامپ بتواند چنین گذاری را رقم بزند، شاید در نهایت شایسته عنوانی شود که خود به خویش داده است: «فرمانده کل صلح».
—-
* ایلان گلدنبرگ، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاستگذاری در سازمان جیاستریت است. او از سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۴ مشاور ویژه معاون رئیسجمهور، کامالا هریس، در امور خاورمیانه بود و از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ ریاست تیم ایران در دفتر وزیر دفاع در دولت باراک اوباما را بر عهده داشت.
* نیت سوانسون، پژوهشگر ارشد مقیم و مدیر پروژه راهبرد ایران در شورای آتلانتیک است. او در دولت بایدن مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی بود و در سال ۲۰۲۵ بهعنوان عضو تیم مذاکرهکننده ایران در دولت ترامپ فعالیت داشت.
مقدمه:
شکاف دولت-ملت که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در ساختار جمهوری اسلامی نمایان شد، بیم بحران مشروعیت را در ذهن نخبگان حکومت متجلی ساخت. تلاشی که از سوی طیف اعتدالی در بدنه جمهوری اسلامی صورت گرفت؛ رهیافتی برای جلوگیری از تعمیق شکافهای اجتماعی و ممانعت از بروز بحران مشروعیت و ناکارآمدی بود. اما لایه سخت قدرت، بیتوجه به عواقب شکافهای اجتماعی و بحرانهای ناشی از آن با مقابله با هر تحولی منتهی به منافع ملی و عمومی، به تعمیق شکافها همت گمارد. این شکافها با مواجه با بحرانهای ناشی از افزایش قیمت بنزین، به بحران مشروعیت و با سقوط هواپیمای اوکراینی و روی کارآمدن ابراهیم رئیسی به ریاست جمهوری با انتخابات بیرونق و انتخابات مجلسی که نمایندگان با حداقل آراء به آن وارد شدند، بحران به ناکارآمدی منتهی شد. اوج ناکارآمدی ساختار جمهوری اسلامی در پرداختن به مسائل حاشیهای چون سبک زندگی و پوشش عمومی مردم به بحران عبور عمومی از ساختار جمهوری اسلامی رسید.
برآمدن مسعود پزشکیان با هدف تقلیل مرارتهای عمومی در بستر ناکارآمدی کارگزاران، با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید همزمان شد. نتیجه این بازگشت در حالی رقم خورد که جمهوری اسلامی در عرصه منطقهای، در پی حوادث ۷ اکتبر ۲۰۲۳، به انزوای کامل رسیده بود؛ وضعیتی که منجر به چراغ سبز آمریکا به اسرائیل برای حمله به ایران شد. در یک جنگ ۱۲ روزه، جمهوری اسلامی تحت محاصرهای همهجانبه، با بحران در تصمیمگیری و سیاستگذاری روبرو شد. عدم ثبات اقتصادی و ناتوانی حکومت در اداره کشور، روند سقوط اقتصادی ناشی از کاهش ارزش ریال را سرعت بخشید. در این شرایط، اعتراض به گرانی و بیثباتی، نارضایتی عمومی را در میان تودهها، بازار و کنشگران اقتصادی برانگیخت. اعتصاب بازار و همراهی تودهها در اعتراضی عمومی و بیسابقه که در پی فراخوان رضا پهلوی شکل گرفت، جنبشی را برای گذار از جمهوری اسلامی کلید زد.
جمهوری اسلامی با هسته سخت قدرت آن که از سال ۱۳۸۸ با بحران مشروعیت روبرو شده بودند؛ فرصت التیام و غلبه بر بحران مشروعیت را از دست دادند؛ یعنی به جای حل بحران به مقابله با مردم به سمت خالصسازی نیرویهای حکومتی بر معیار ایدئولوژیک گام برداشتند. نتیجه آن گسترش دامنه بحران از مشروعیت به ناکارآمدی و با مقابله خشونتآمیز با اعتراض عمومی و سرکوب وحشیانه آن، بحرانهای متزاید در بدنه قدرت را به بُنبست سیاسی کشاند. حوادث خشنی که از اعتراضهای ۱۳۹۶ تا جنبش مهسا امینی در سال ۱۴۰۱، از سوی ساختار جمهوری اسلامی صورت گرفت، جامعه ایرانی را به این نتیجه رسانید که جمهوری اسلامی با مرکزیت قدرت متراکم و متصلب در نهاد ولایت فقیه، قابلیت اصلاح ندارد.
جنگ ۱۲ روزه، وضعیت گذار را ناگزیر کرد. اما آنچه مورد غفلت قرار گرفت، امکانات نهاد ولایت فقیه در سرکوب عمومی بود؛ امری که از سال ۱۳۸۸ تا جنبش مهسا امینی آزموده شده بود. در هر دوره از اعتراضات، خامنهای به همراه کارگزاران، با قطع ارتباطات مجازی و جهانی دست به کشتار میزدند؛ سپس با ایجاد گشایشهای موقت، سعی در سرپوش نهادن بر وقایع داشتند. در جنبشهای پیشین، چون تمام جامعه ایرانی درگیر نبود، روند عادیسازی با گذر زمان به آسانی صورت میگرفت. اما جنبش انقلاب ملی، ناشی از نارضایتی اقتصادی از یکسو و بنبست در اندیشه اصلاحطلبی از سوی دیگر، گذار را به مسئلهای عمومی تبدیل کرد. حاکمیت که از پیش برای این وضعیت آمادگی داشت، با عمومی شدن اعتراضات در شهرهای کوچک و بزرگ، به کشتاری بیسابقه در تاریخ ایران مبادرت ورزید.
علی خامنهای چون عادت به عادیسازی روند پس از سرکوب داشت، گمان میکرد در لحظه خاموشی ارتباطات و انجام کشتار، فرصت خواهد یافت تا با نمایشهای تکراری و دعوت از هواداران، وضعیت را عادی جلوه دهد. غافل از این که این حرکت اعتراضی دیگر یک جنبش تک موضوعی نبوده؛ بلکه انقلابی برای گذار از جمهوری اسلامی بوده است. دامنه اعتراض انقلابی سطوح مختلف اجتماعی از طبقه پایین، متوسط و مرفه، لایههای اجتماعی گوناگون از بازاری تا کارگزار حکومتی را شامل شده است. همچنین در این انقلاب ملی با وجود قطع کامل ارتباطات از تماس تلفنی تا اینترنت، وجود استارلینک بر وضعیت بیخبری از شرایط داخلی غلبه کرد. به طوری که عمق فاجعه در داخل، نابخردی قدرت افسارگسیخته را به نمایش گذاشت و در عرصه بینالمللی نه فقط همراهی حمایتی که اقدام عملی در مقابله با ساختار جمهوری اسلامی را به همراه آورد. در این شرایط که علی خامنهای ساختار جمهوری اسلامی را با سرکوب خشن و کشتار عمومی جامعه مسالمتجو روبرو ساخت؛ مشروعیت حمله به جمهوری اسلامی با هدف سقوط آن را توجیه کرد.
در زمانی که این مقاله را مینویسم، جامعه ایرانی که با ضربه سخت از ساختار قدرت جمهوری اسلامی در ماتم و سوگ هزاران انسان بیگناه در خود فرو رفته و چشم امیدی به کمکهای خارجی دوخته است. جهان با اطلاع از دامنه کشتار در شوک فرومایگی کارگزاران این کشتار، خود را برای همراهی با مردم ایران در ضربه سخت به حکومت جمهوری اسلامی آماده میکنند. حال در این شرایط چه سناریوهایی را برای آینده ایران میتوان متصور شد؟
ایران و سناریوهای پیشرو:
دونالد ترامپ که در اوج اعتراضات بر حمایت و کمک به مردم ایران وعده داده بود، باعث شد معترضان علیرغم سرکوب سخت، به مسیر خود ادامه دهند. اگرچه حکومت توانست با ابزار کشتار بر تسخیر خیابان فائق آید، اما وعده ترامپ مبنی بر تغییر معادله قدرت به نفع مردم، همچنان امیدبخش است. آمریکا با گسیل نیروهای نظامی به خلیج فارس، معادله را به سمت ضربهای سخت هدایت میکند؛ اما با توجه به شخصیت پیشبینیناپذیر و منفعتطلب ترامپ، باید سناریوهای متعددی را در نظر گرفت:
الف) تشدید فشار بدون حمله نظامی: در سناریوی اول، فرض بر عدم حمله نظامی است. در این صورت، حکومت که در بحران اقتصادی فرو رفته، با تشدید تحریمهای آمریکا، اروپا و احتمالاً سازمان ملل روبرو خواهد شد. اعمال تعرفههای گمرکی ۲۵ درصدی بر همکاران تجاری ایران توسط آمریکا، ورشکستگی کامل و فروپاشی اقتصادی را در پی خواهد داشت. در این وضعیت، لایه سخت قدرت که اکنون مستِ پیروزی از سرکوب خشن است، با بحرانی مواجه میشود که دامن هوادارانش را نیز خواهد گرفت. وقتی حکومت توان پرداخت مزایا را نداشته باشد، نیروی سرکوبگر از خود خواهد پرسید: «برای چه کسی و به چه قیمتی هموطنم را میکشم؟». حکومت در این شرایط، حتی با کمکهای چین و روسیه، بیش از چند ماه دوام نخواهد آورد. فرض دیگر، روی آوردن به مذاکره مستقیم است که در این وضعیت، نشانه ضعف مطلق تلقی شده و با توجه به شروط پنجگانه ترامپ (از جمله مذاکره مستقیم با علی خامنهای)، بسیار غیرمحتمل مینماید. حتی اگر میل به مذاکره برای حفظ نظام وجود داشته باشد، این پرسش در میان هواداران ایجاد میشود که چرا پس از این همه خونریزی، باید به نقطه اول بازگشت؟ در این معادله تصور یک منفذ محتمل برای خروج از بحرانهای داخلی و خارجی بسیار سخت و غیرممکن مینماید.
ب) تضعیف تدریجی و فرسایش داخلی: اگر حمله نظامی صورت نگیرد و میلی به مذاکره نیز نباشد، آمریکا به فشار حداکثری و محاصره همهجانبه ادامه میدهد تا ایران را در مشکلات درونی غرق کند. کشورهای همسایه نیز ایرانِ ضعیف و درگیر بحران را به ایران قوی و تهدیدگر ترجیح میدهند. در این حالت، حکومت با کمک روسیه و چین به دور زدن محدود تحریمها ادامه میدهد و فضای داخلی امنیتیتر میشود. با وخامت اوضاع، کارگزاران کشوری جای خود را به نظامیان سپاه میدهند. اصطکاک در بدنه قدرت که از زمان حیات علی خامنهای آغاز شده، با مرگ او تشدید میشود. این شکاف در بدنه نظامی-تکنوکرات، فرصتی برای تقویت جامعه متحد فراهم میکند. باید توجه داشت که از لحاظ جامعهشناختی، ایران را نمیتوان به سمت الگوی توتالیتاریسم از نوع کره شمالی سوق داد.
ج) حمله نظامی هدفمند و مدل ونزوئلایی: در سناریوی سوم، آمریکا حمله نظامی انجام داده و با ضربه به رأس هرم قدرت و ساختار نظامی، اقدام به مذاکره با بخش اعتدالی (مانند حسن روحانی یا حسن خمینی) میکند تا از فروپاشی کامل و بیدولتی جلوگیری شود. در این حالت، دو چالش وجود دارد: نخست، مخالفت بدنه ایدئولوژیک و صاحبان اسلحه با افراد خارج از دایره خود؛ و دوم، عدم پذیرش اعتدالیون از سوی جامعهای که زخمخورده است و شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» را سر میدهد. در این چارچوب، چهرههای اعتدالی دیگر نه ابزار سرکوب دارند و نه بدنه همسو؛ لذا عبور از کل ساختار امری محتمل خواهد بود.
د) سقوط شاکله نظام و هرجومرج: در سناریوی چهارم، حمله نظامی سهمگین منجر به سقوط نظام میشود. نیروهای وفادار و هستههای ایدئولوژیک برای مقابله با آمریکا، به جنگهای پارتیزانی، ترور و بمبگذاری در داخل مبادرت میورزند تا ثابت کنند بدون جمهوری اسلامی، آرامشی در جهان نخواهد بود. اما جامعه ایرانی که نیم قرن سختی را تجربه کرده، این را فرصتی برای قطع این غده سرطانی با کمک خارجی میبیند. در این شرایط سخت، جامعه ایرانی به روزگاری نامیمون خواهد رفت؛ اما به دلیل عدم همسویی قاطبه جامعه با این تفکر ایدئولوژیک غیرمأنوس از یک سو و عدم همراهی بدنه ایمانی مردمان مسلمان شیعی با تفکر ایدئولوژیک هژمونیک بر جمهوری اسلامی، انگاره اتحاد برای عبور از هیولای کشتار و خونریزی را در ذهنیت عمومی شکل میدهد. نیروهای فعال جمهوری اسلامی در بخش نظامی و الیگارشها در این شرایط هرج و مرج روبه نابودی و ریشهکنی خواهند رفت.
ه) سناریوی گذار ملی و خرد ایرانی: این سناریو نیازمند تأمل است. در این طرحواره باید توجه داشت که جامعه ایرانی برآمده از کثرتهای قومی، فکری، فرهنگی و دینی است که بر پایه یک دال مرکزی به اتحاد و یگانگی رسیدهاند. امروز این دال مرکزی ایران است. ایران سرزمین و مُلک مُشاع تمام ایرانیان است که بوسیله آن، هویت و اصالت قومی و فرهنگی خود را با آن تعریف و بازنمایی میکنند. در این چارچوب اگر فرض حمله آمریکا را همراه با فروپاشی شاکله ساختاری جمهوری اسلامی را متصور باشیم؛ باید برای گذار از این ساختار به سیستم جدید با همراهی و همکاری قاطبه مردم صورت گیرد. اگر امروز در فرآیند انقلاب ملی مردم ایران در غیاب گروههای متشکل متنوع اپوزیسیون، رضا پهلوی را فریاد میزنند، باید ضمن احترام به آن به چند نکته مهم توجه کرد:
۱. گروههای اپوزیسیون خارجنشین، از جمله طیف رضا پهلوی که اکنون مورد اقبال قرار گرفته، باید با توجه به پیچیدگی جامعه ایرانی و مناسبات ارتباطی، فکری و فرهنگی آن برای دوران گذار با اندیشه اتکاء تنها به نیروهای همسوی خارجنشین خود عدول کند و با ایجاد شبکه ارتباطی با گروهها و نخبگان اپوزیسیون خارجنشین و داخلی، نظامی همگرایانه مبتنی بر اصولی کلی و مشترک میانه همه بر محور ایران، توسعه، دموکراسی، وضعیت گذار به سمت سیستم جدید را رهبری و هدایت کنند.
۲. جمهوری اسلامی همانگونه که در سناریو چهارم روایت شد، مستعد آشوبسازی و هرج و مرج در جامعه با ناامنسازی در داخل و منطقه را دارد. در این شرایط خرد ایرانی باید مدار تفکر در گذار از جمهوری اسلامی حاکم باشد. در چارچوب خرد ایرانی، جامعه متکثر قومی، زبانی، دینی و فرهنگی که اکثریت آن در گذار از جمهوری اسلامی همسو است؛ برای مقابله با هر برنامه ناأمنسازی داخلی از طریق نخبگان پلساز بهره بگیرد. پُلسازان، طیفی از نخبگان اجتماعی در میان اقوام، باورمندان دینی و مذهبی و... هستند که جامعه ایرانی متکثر از آنان حرفشنویی دارند. سخنان آنان چونان گروههای مرجع اجتماعی مورد اقبال و توجه است و میتوان با أتکاء به آنان اتحاد را در بدنه اجتماعی و مقابله با مزدوران و وابستگان جمهوری اسلامی را شکل داد. سران قبایل، افراد منزه و مورد اعتماد اجتماعی چون مولانا عبدالحمید در بلوچستان، فعالین سیاسی قومی که در بدنه جامعه قومی خود مورد توجه هستند را میتوان نمونهای از پُلسازان در جامعه ایرانی قلمداد کرد.[۱]
۳. جامعه ایرانی همواره چه در زمان سلطنت پهلوی و چه بعد از آن، «خطر تجزیهطلبی» را به مثابه انگارهای هشداری و فوبیا در ذهنیت خود نهادینه کرده است. این ترس، وجدان عمومی ایرانی را در معرض پذیرش چرخه باطل بازتولید استبداد قرار داده است. گروههای اپوزیسیون داخلی و خارجی به همراه با رهبری آنان (رضا پهلوی) باید در مدار گفتگو با باورمندان به تجزیه ایران قرار بگیرند. چرا اگر از درسهای اول انقلاب ۱۳۵۷ باید نکات بسیاری آموخت که سرکوب، نابودی یک فکر و امتناع تحقق عینی آن را شکل نمیدهد؛ بلکه با گفتگو بر مدار پذیرش دیگری و حقوق بایسته آن در چارچوب کلیت بزرگی به نام ایران، زمانی برای تحقق تمام بایستههای حقوق شهروندی و برخورداری از مواهب بایسته شهروندی را از آنان گرفت. آنگاه در مدار گذار با شریکسازی آنان در مدیریت گذار، از نفوذ اجتماعی آنها در میان هواداران گذار مسالمتآمیز به سمت ایران دموکراتیک را رقم زد.
۴. نیروهای اپوزیسیون داخلی و رهبران آنان که اکنون در زندان یا در تحت فشار حاکمیت جمهوری اسلامی در انزوا هستند، آگاهی بیشتری از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران دارند. بیشک آنان در میان طیفهای گستردهای از مردم نفوذ فکری و سیاسی هم دارند. ایجاد مساعی مشترک در مدیریت گذار تا رفراندوم، میتواند چهرهای متمدنانه از ایران به جهان نشان دهد. در این شرایط گذار به دلیل وجود خودآگاهی در بدنه اجتماعی، نسبت به مسئله اصلی امروز ایران که همانا عبور از جمهوری اسلامی است از یکسو و نیز انگارههای ایجابی تحقق یک سیستم نوین سکولار، دموکراتیک قائم بر مردمسالاری از سوی دیگر، هر تلاش استبدادی، خود رأیی و حکمفرمایی گرایش همسو با خودکامگی و تک محوری به شکست و انزوای اجتماعی منجر خواهد شد. تمام فعالین عرصه سیاسی باید با خودآگاهی و درسآموزی از تاریخ صدساله اخیر، از فرآیند سقوط در چرخه باطل بازتولید استبداد در جامعه ایرانی جلوگیری کرد. ایران تنها از طریق حضور و به رسمیت شناختن تمام ایرانیان با طیفهای گوناگون و متنوع فکری، فرهنگی، قومی و زبانی بر محوریت دال مرکزی ایران به سمت تعالی، توسعه و آزادی و عدالت گام خواهد برداشت.
نتیجه:
اکنون با توجه به تصویری که از سناریوهای پیش روی ایران ترسیم شد، میتوان به این نتیجه رسید که گذار از جمهوری اسلامی امری حتمی و بایسته است؛ زیرا حکومتی که در مدار بقاء بر کشتار و خونریزی بیمهابا، بقایش را استوار میسازد، مشروعیت خود را در اذهان عمومی از دست داده است. بحران مشروعیت، هر نوع همسویی و همکاری با ساختار جمهوری اسلامی را بر علیه مردم و با قاتلان و خونریزان در ذهنیت عمومی همسو و برابر میسازد. این امر، مدار هر تعامل و گفتگو در شرایط بُنبست سیاسی در ساختار جمهوری اسلامی را سخت و ممتنع میسازد. استاد عزتاله فولاوند در پیشگفتار مترجم کتاب خشونت و اندیشههایی درباره سیاست و انقلاب، جمله دقیقی مینگارد؛ وی میگوید: «هرگاه انسان از زندگی و نیروی آفریننده آن نومید شده، به مرگ متوسل شده است.» این عبارت به طور دقیق شرایط امروز جمهوری اسلامی را نمایان میکند. ساختار جمهوری اسلامی با ایدئولوژی حاکم بر آن که قریب به نیم قرن جامعه ایرانی را زیر سلطه خود فرو برده است؛ به دلیل برخورداری از طیف کارگزار غیر مولد، غیرخلاق و تصیمساز و سیاستگذار متکی بر منافع و مصالح ملی که همه آنان را در ذیل عبارت تعهد به جای تخصص تعریف میکند؛ ناگزیر از مرگاندیشی، کشتار و جنگطلبی است. ساختاری که جنگ را نعمت، تحریم را موهبت و به کشتن و شهادت را عزت بداند، از نیروی آفرینندگی و زایش نهادینه در زندگی تُهی است.
مسئلهای که جمهوری اسلامی از آن غافل است که به تجربه نیز آن بدست آمده است، خشونت با وجود اثرگذاری سریع و شاید آنی در تأمین برخی اهداف مانند سرکوب که در جنبشهای گوناکون در جامعه ایرانی پس از انقلاب ۱۳۵۷ رخ داده است؛ اما در اهداف بلند مدت بیتأثیر است. بهترین مثال برای این موضوع امر مشروعیت و اقتدار دولت است که اعمال خشونت و کشتار از سوی دستگاه حکومتی نه تنها کمکی به تحکیم مبانی اقتدار آن نمیکند، بلکه موجب بیحرمتی به قوانین و سست شدن پایههای دولت میشود.(هانا آرنت،۱۴:۱۳۹۴)
حکومت اگر ریشه در مشروعیت و پذیرش عمومی نداشته باشد، نمیتواند بقای خود را با ادوات جنگی و سرکوب تضمین نماید. ادوات جنگی و سرکوب، تنها کاربرد بازدارندگی دارند، آن هم در ساختارهای مشروع و مقبول از سوی جوامع خود است. حال اگر این ادوات به ابزاری برای اعمال زور و خشونت در جامعه تبدیل شوند، بقاء را تضمین نمیکنند. بقا به مثابه ماندگاری در قدرت با هر قیمتی نیست؛ بلکه بقا در زمانی صورت میگیرد که پشتوانه مشروعیت و مقبولیت عمومی را هم داشته باشد. در ساختارهایی که بقای خود را با سرکوب خونین تضمین میکنند، در نهایت در مسیر تضادهای درونی خود، مانند آن چه در اتحاد جماهیر شوروی رخ داد، روبه فروپاشی و سقوط گام خواهند برداشت.
در این چشمانداز وضعیت ایران، در کشمکشهای داخلی و مقابله نظامی از خارج در نزاع است. گذار از جمهوری اسلامی در شرایط هر یک از سناریوهای مورد نظر در فوق، نیازمند درایت، آگاهی و ارتباط نخبگان و فرهیختگان بر مدار ایران و ایرانیان است. نباید از فرصتها برای خودبزرگبینیها و تصفیه حسابها بهره گرفت؛ بلکه از فرصتها با خلاقیت و خودآگاهی به زایش و آفرینش تاریخ بزرگ و مانا همت گمارد.
————————
[۱] اصطلاح پُلسازان، متعلق به استاد گرانقدر دکتر حاتم قادری است. برای درک بهتر مفهوم مراجعه به گفتگوها و مصاحبههای استاد ضروری خواهد بود.
۱- قطع امید از اصلاحطلبان پیشتر اتفاق افتاده بود؛ در خیزش زندگی و قتلعام جانبهلبرسیدگان، گذار مسالمتآمیز به شبحی دوردست بدل شد و جامعه به سمت انتخابهای دیگر رانده شد.
۲- سران ج.ا. در قریبالوقوع بودن یک خیزش بزرگ تردیدی نداشتند و خود را برای مقابله با آن آماده کرده بودند. ارسال دستجات آموزشدیده به میان مردم برای تشدید خشونت و فراهم کردن توجیه سلاخی مردم، بخشی از برنامه حکومت بود که با موفقیت اجرا شد.
۳- حکومت در روایتسازی برای نسبت دادن خیزش مردم در ۱۱۰ شهر کشور به عوامل اسرائیل، با رسوایی بزرگی مواجه شده است. دستگاههای امنیتی که خود را قدرقدرت میدانستند، در این روایتسازی، سازمانهایی بیکفایت و ورشکسته معرفی میشوند که در شناسایی نفوذ «دشمن» به سراسر کشور، کاملاً ناتوان بودند. حکومت که هیچ سندی برای اثبات مدعای خویش در زمینه لشکرکشی اسرائیل ارائه نکرده است، در آینده نزدیک در مدیریت این رسوایی با دشواریهای بزرگی روبرو خواهد شد.
۴- روزنهگشایان، پزشکیان و خاتمی که روایت خامنهای را تکرار نموده و از «خنثی شدن یک توطئه بزرگ علیه امنیت ملی و یکپارچگی کشور» قدردانی کردهاند، عملاً به بخشی از جریان خونشویی در این فاجعه ملی بدل شدهاند. جبهه اصلاحات هم با سکوتی بزدلانه به این مجموعه پیوسته است.
۵- قتلعام مردم بیپناه و بسته شدن همه روزنهها، احتمال شکلگیری گروههای خودجوش جوانان برای اقدامات مسلحانه و انتقام از سرانگشتان رژیم را به شدت افزایش میدهد. باید امیدوار بود که نیروهای سیاسی خشونتطلب به سمت تشدید چنین اقداماتی سمتگیری نکنند.
۶- ترامپ بهدنبال یافتن و مدیریت گزینهای در درون نظام است که آماده توافق با او باشد. او اوضاع بعد از خیزش بزرگ مردم را در شرایط بحران شدید اقتصادی و محدود شدن امکانات منطقهای رژیم، مناسبتر از هر زمان دیگر دیده و برای تشدید فشار، ناوهای جنگی خود را هم به منطقه گسیل کرده است.
۷- هدف ترامپ در مذاکره و معامله با رژیم، علاوه بر تأمین امنیت پایدار اسرائیل و تثبیت موقعیت آن به مثابه یکی از ژاندارمهای منطقه از طریق تعطیل پروژه غنیسازی و محدود کردن برد موشکهای ج.ا.، حصول اطمینان از آن است که ایران در خاورمیانه علیه منافع آمریکا و در کنار چین و روسیه قرار نخواهد گرفت و تأمینکننده نفت ارزان و نامحدود برای چین نخواهد شد.
۸- تحقق هر نوع توافقی با ترامپ در گروی بیاثر کردن کامل علی خامنهای است. هر فرد یا تیم نظامی یا غیرنظامی که حاصل توافق اولیگارشی حاکم با ترامپ باشد، در شرایطی که فنرها زیر فشار بنیادگرایی بسیار فشرده شدهاند، این شانس را خواهد داشت تا بر بستر لغو تحریمها، با آزاد اعلام کردن حجاب، لغو فیلترینگ، اعلام آزادی در تجارت خارجی، تأمین آزادیهای اجتماعی، حذف موانع سرمایهگذاری و افتتاح مجدد سفارت آمریکا، با مشت آهنین حکومت کند و یک جهش اقتصادی بزرگ را مدیریت نماید.
۹- در صورت عدم توافق با ترامپ و تداوم فشارها، مقاومت در درون حکومت هم به مقاومت مدنی مردم افزوده خواهد شد و فضا میتواند برای بازگشت شبح گذار خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور به فضای سیاست ایران مساعد شود.
۱۰- هر رسوایی سیاسی حکومت و هر شکست و بیکفایتی این یا آن نیروی سیاسی اپوزیسیون، در عین حال شکستی برای «سیاست» به مفهوم عام آن است. ترکش شکست هر گروه سیاسی به همه اصابت خواهد کرد و در نهایت مردم را به هر چه سیاست و نیروی سیاسی است، بیاعتماد میکند. بیتدبیری پهلوی در مدیریت خیزش زندگی که به سرکوب خونین آن منجر شد، ضربه سختی به اعتماد مردم به سیاست وارد ساخت و تهمانده آن را هم بر باد داد. احیای این اعتماد بدون تجدیدنظر اساسی در مناسبات میان گروهها و نحلههای سیاسی گوناگون عملاً ممکن نخواهد بود. جمهوریخواهان و همه دموکراتهای مشروطهخواه باید ضمن تداوم گفتوگوهای نقادانه و راهگشایانه، فضایی برای بازنگری عمیق و همگانی فراهم آورند که کل سیاست را در بر بگیرد و بر بستر آن، امکان یک تفاهم فراگیر، راهبردی، ایرانمحور و افقگشایانه فراهم آید.
■ هنوز ابعاد کشتار رژیم و چگونگی وحشیانه آن کاملا مشخص نیست. اما شواهد دال بر بیرحمانهترین کشتار جمعی در تاریخ معاصر جهان دارد، از نظر تعداد شهرها، بازه زمانی کوتاه، شرکت میلیونی مردم، کشتار کور دها هزار نفر، و شیوه های سادیستی و وحشیانه رژیم در انتقام از مردم. جمهوری اسلامی رکورد خود را شکست.
متاسفانه تمایل غالب در میان ایرانیان به خونخواهی بیشتر از هر چیز دیگر نزدیک است، و احتمال تمایل به سیاست کمتر از هر زمان دیگر است. اگر اتحاد نیروهای جنبش تا به حال یک ضرورت بود؟ امروز به یک امر حیاتی بود یا نبود مدنیت در آینده و سپهر سیاسی ایران تبدیل شده. فعالان و رهبران میدانی در بندند و چشم اندازی برای آزادی و فعالیت آنها نیست، بویژه اگر سیاست های ترامپ-پوتین جایی در آینده حکومت ایران داشته باشند.
برای همراه کردن و همکاری با پادشاهی خواهان باید کاری کرد کارستان. این توقعی است از جامعه روشنفکری مدرن ایران با بیش از یک قرن توشه فکری و تجربی.
موفق باشید، پیروز.
■ قسمت ۱۰ مقاله جناب پورمندی اهمیتی فوق العاده دارد و نشان از داشتن مسئولیت و وجود نقشه راه. حساب مشروطه خواهان و پادشاهی خواهان (از نوع حکومت کردن به جای سلطنت کردن) را باید از هم جدا کرد و تک روی و رهبر تراشیهای تحمیلی را باید کنار گذاشت. ملت ایران عاصی از دست حکومت است و طبیعی ست که بخشی از آن هم به هر ریسمانی برای خلاصی از این وضع چنگ میزند. با جبههای فراگیر و برنامهای که همه شهروندان را زیر چتری برای مقابله با حکومت اسلامی جمع کند، میتوان افقی روشن را به ملت ایران در مبارزه شان برای گذار از این جهنم دینی و نظامی و مافیایی نشان داد. به تمام آن هایی که همیشه مردم را از سوریه شدن میهن میترساندند و مماشات با رژیم و “مقبولیت” دادن به آن را تبلیغ میکردند دیگر باید ثابث شده باشد که چه کسانی حاضر به سوریه کردن ایران برای بقای خود میباشند. رژیم در تله گیر کرده و بسان ماری زخمیست، دود فرصت سوزی به چشم همه خواهد رفت. اگر این بار چشم فرهیختگان جامعه جهت ایجاد بدیلی کارآمد برای آینده کشورمان بسته بماند، بی شک آیندگان چنین کوری عمدی را نخواهند بخشید.
با درود سالاری
■ با احترام به همۀ جانباختگان جنبش انقلاب ملی ایران و تسلیت به همۀ ملت و خانواده جان باختگان، و ابراز نفرت از نیروهای سپاه بسیج و نیابتیها و اصلاح طلبان همدست و هم سو با رژیم.
من هم با کلیات دیدگاه جناب پورمندی همسو هستم، و از اینکه اوپوزیسیون دموکرات جمهوری اسلامی ۴۷ سال زمان را از دست داد و نتوانست خود را برای گذار از این رژیم و چنین روزهایی آماده سازد بسیار متأسفم. اگر در بر همین پاشنه بگردد، گمان نمیکنم بازهم این اوپوزسیون سهمخواه بیعمل تکه پاره، بتواند کاری انجام دهد. امیدوارم اکنون به خود آییم و اگر هنوز فرصتی مانده است، خود را برای روزهای شاید بدتری که در راه است، آماده سازیم.
ما ایرانیان باید یک بار برای همیشه یاد بگیریم که تنها به دیگران برای کار گروهی و دموکراتیک فشار نیاوریم و آنها را متهم به تکروی نکنیم، بلکه خود ما هم باید فروتن و آماده همکاری با دیگران باشیم. دموکراسی و کار دموکراتیک این نیست که دیگران به ما بپیوندند و یا برای هر کاری که میخواهند بکنند بیایند از ما اجازه بگیرند. بلکه ما نیز باید از بهانه جویی پرهیز و با دیگران همکاری و به آنها کمک کنیم.
جناب پورمندی از «درسهای نخستین جنبش زندگی!» سخن گفتهاند، در حالیکه شوربختانه امروز هنوز و پس از ۴۷ سال پس از انقلاب، هیچیک از گرایشهای اوپوزیسیون برنامهای برای آینده ندارند، و همه گمان میکنیم که دیگران باید دست به هیچکار نزنند تا ما هم برسیم، اما از جای خود تکان نخوریم. ما میتوانیم و باید به دور از بهانه جویی کار دیگران را نقد علمی بکنیم اما تا هنگامی که خودمان دست به کاری مشخص و مؤثر نزدهایم آنها را متهم به تکروی نکنیم. تنها نخواهیم دیگران به ما پیوندند بلکه ما هم باید بزرگواری کنیم و دست همکاری به سوی دیگران دراز کنیم.
جناب پورمندی از «درسهای نخستین جنبش زندگی!!» سخن گفتهاند، در حالی که ایرانیان در کمابیش ۱۲۰ سال گذشته ایرانیان دو انقلاب بزرگ، چند کودتا و چند جنبش بزرگ شکست خورده مانند جنبش سبز و جنبش مهسا و چند جنبش کور شکست خورده مانند جنبش ماجراجویانه جنگل و فدائیان و مجاهدین را از سر گذراندهاند که خود یک درس بزرگ منفی برای چند دهه از تاریخ سیاسی گیتی است. اینها نخستین درس نیستند بلکه یک دنیا تجربۀ سیاسی هستند. اما ما هنوز چشم به دهان این یا آن ژورنالیست غربی، مردهای به نام هانا آرنت و مانند او هستیم، و دست کم از همین ۵۰ سال تجربۀ انقلاب هم در نگرفتهایم.
عاجزانه از همۀ نیروهای اوپوزیسیو ن خواهش میکنم به خود آیند و اگر کاری نمیکنند، از سر راه دیگران کنار برون. من به نوشتار جناب پورمندی ارج مینهم و امیدوارم پس از بیش از سد سال تجربه، در این روزهای به راستی حساس، دوستان دست به تجزیه تحلیل صادقانه و بی درباستی ، به بررسی این رویداد شوم چند روز گذشته بپردازند.
پیروز باشیم بهرام خراسانی ۷ بهمن ۱۴۰۴
نیّت به انگیزهها، اهداف اعلامی و تصورات ذهنی کنشگر سیاسی اشاره دارد. نیّات از مسیر عملکردها به نتایج میرسند، اما این مسیر همواره توسط ساختارهای اجتماعی، توازن قوا و محدودیتهای تاریخی فیلتر میشود.
عملکرد آن چیزی است که کنشگر عملاً انجام میدهد و در شیوههای سازماندهی، نوع گفتمان، روشهای بسیج، ائتلافها و تصمیمهای عملی قابل مشاهده است.
نتایج، پیامدهای واقعی و تاریخی کنش سیاسیاند؛ پیامدهایی که میتوانند مستقل از خواست اولیهٔ بازیگران شکل گیرند و در سه سطح کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت بروز یابند.
در تحلیل مبارزات سیاسی، نیتها شرط آغازین کنشاند، عملکردها واسطهٔ ساختاری تحقق آن، و نتایج معیار نهایی داوری تاریخی به شمار میآیند.
کنشگران ممکن است نیتهای مشابهی چون آزادی، عدالت یا پایان استبداد داشته باشند، اما عملکردهای متفاوت، از مبارزهٔ مدنی تا کنش خشونتآمیز میتواند به نتایجی کاملاً متضاد بینجامد، از تقویت جامعهٔ مدنی تا افزایش سرکوب و فرسایش سرمایهٔ اجتماعی.
نیتها عمدتاً در قلمرو «اخلاق باور» قرار میگیرند، حال آنکه عملکردها تابع «عقلانیت ابزاری» هستند و نتایج میدان «اخلاق مسئولیت» را شکل میدهند.
کنشگر جدی کسی است که میداند میان آرمان و نتیجه همواره شکافی تراژیک وجود دارد و نمیتوان صرفِ خلوص نیت را جایگزین پاسخگویی نسبت به پیامدها کرد.
در نسبت میان این سه سطح، خطاهای تحلیلی مهمی رخ میدهد: تقلیل نتیجه به نیت («چون نیت آزادیخواهانه بود، پس پیامد نیز مثبت است»)؛ داوری نیت بر اساس نتیجه («چون نتیجه فاجعهبار شد، پس نیتها لزوماً بد بودهاند»)؛ و نادیده گرفتن عملکرد با تمرکز صرف بر شعارها بدون بررسی روشها و سازوکارهای واقعی عمل.
افزون بر این، نتیجهٔ کنش سیاسی میتواند ناخواسته، حتی متضاد با نیت اولیه باشد یا حاصل برهمکنش چندین بازیگر و ساختار، نه ارادهای واحد.
از این رو، گزارهٔ «نیت من پاک است، پس مسئول پیامدها نیستم» برای سیاستورزی کافی نیست. در سیاست، نیتِ بدون محاسبهٔ پیامد میتواند ویرانگر شود؛ زیرا کنش پس از ورود به عرصهٔ عمومی مسیری مستقل از ارادهٔ فاعل مییابد و با منطق قدرت و خشونت درهم میآمیزد. مشروعیت اخلاقی کنش سیاسی نه از نیت، بلکه از نسبت عمل با رنج واقعی انسانها سنجیده میشود. تجربه نشان داده است که گفتمانهای انقلابی اغلب با «زیبایی نیت» آغاز میشوند، اما بهتدریج نسبت به هزینههای انسانی بیحس میگردند.
بنابراین سنجش نهایی کنش سیاسی باید بر «هزینه و سود اجتماعی» استوار باشد. کشتهها و آسیبهای جسمی و روانی را نمیتوان به اعدادی انتزاعی فروکاست؛ این رنجهای انضمامی معیار اصلی داوری مسئولانه دربارهٔ پیوند نیت، عملکرد و نتیجهاند.
از آنجا که نیّات اعلامشدهٔ کنشگران سیاسی غالباً قابل راستیآزمایی مستقیم نیست، تحلیل ناگزیر باید بر عملکردهای عینی آنان متمرکز شود تا بتوان تصویری محتمل از نتایج به دست داد. معیار داوری در نهایت نه زیباییِ نیتها، بلکه پیامدهای اجتماعی برآمده از عملکرد هاست.
اگر نتایج یک کنش، حتی با وجود نیّات به ظاهر مثبت، به سود اکثریت جامعه نباشد یا به تشدید خشونت و فرسایش همبستگی اجتماعی بینجامد، آن شیوههای عمل نیازمند بازنگری بنیادین خواهد بود.
حتی در مواردی که عملکردها بهطور موقت موجب تخلیهٔ خشم و کاهش تنشهای جمعی میشوند، این کارکرد تسکینی نمیتواند جایگزین ارزیابی عقلانی پیامدهای بلندمدت گردد. اصلاح کنش سیاسی مستلزم آن است که روشها و راهبردها بهصورت علنی، شفاف و پاسخگو مورد نقد قرار گیرند و بر اساس سنجش مستمر هزینهها و منافع اجتماعی تغییر یابند. تنها از رهگذر چنین فرایندی است که میتوان میان نیت، عملکرد و نتیجه، نسبتی مسئولانه و دموکراتیک برقرار کرد.
در نهایت، شدت و دامنهٔ خشونت بهکاررفته در مقطع اخیر در ایران از منظر بسیاری از ناظران با الگوهای پیشین برخورد حکومت با اعتراضات متفاوت بوده است.
مقایسهٔ ابعاد انسانی این سرکوب با دیگر منازعات منطقهای نشان میدهد که حجم تلفات و سرعت اعمال خشونت در مدت زمانی کوتاه، پیامدهای روانی و اجتماعی گستردهای ایجاد کرده است؛ پیامدهایی که میتواند ظرفیت سازمانیابی مدنی و امکان بازتولید اعتراضات را در میانمدت با چالش جدی مواجه سازد.
پرسش بنیادین آن است که آیا کنشگران سیاسی و جامعهٔ معترض از توان نهادی و شجاعت اخلاقی لازم برای بازنگری در عملکردهایی که به ناکامی انجامیدهاند برخوردارند؟ پاسخ به این پرسش مستلزم پذیرش خطاپذیری، ایجاد سازوکارهای نقد درونگفتمانی و آمادگی برای اصلاح راهبردها بر اساس تجربههای عینی است. بدون چنین ظرفیتی، چرخهٔ تکرار روشهای ناموفق میتواند بر شکاف میان نیتهای اعلامی و نتایج واقعی بیفزاید و امکان شکلگیری بدیلی کارآمد را تضعیف کند.
سلمان گرگانی
۱ بهمن ۱۴۰۴
■ با توجه به شرایط... تقویت جامعهٔ مدنی در شرایط سرکوب شدید و کشتار و قتل عام و فرسایش نیرو ها و سرمایهٔ اجتماعی! چگونه انجام و متکی به چه مکانیزم هایی باید باشد.
تقویت جامعه مدنی در شرایط سرکوب شدید، مستلزم تغییر فاز از فعالیتهای تودهای و آشکار به سمت «تولید قدرت در شبکههای مویرگی» است.
چهار مکانیسم کلیدی برای این گذار ...!
۱. ایجاد ساختارهای موازی و خودگردان: در حالی که نهادهای رسمی تحت فشارند، جامعه مدنی باید بر ساختارهای غیررسمی و کوچکمقیاس تمرکز کند. تشکیل صندوقهای همیاری محلهمحور، گروههای آموزشی مخفی و شبکههای امدادرسانی به آسیبدیدگان، افزون بر رفع نیازهای معیشتی، پیوندهای اجتماعی را در برابر فرسایش حفظ کرده و وابستگی مردم به نهادهای سرکوبگر را کاهش میدهد.
۲. تغییر استراتژی از خیابان به زندگی روزمره (مقاومت مدنی خُرد): در شرایط کشتار، حفظ نیروی انسانی اولویت است. تقویت جامعه مدنی از طریق «مقاومت در زیستجهان» صورت میگیرد؛ یعنی تبدیل فضاهای روزمره (مانند محل کار، کافهها و خانهها) به پناهگاههایی برای گفتوگو و حفظ همبستگی. این اقدام مانع از اتمیزه شدن شهروندان شده و سرمایه اجتماعی را در لایههای زیرین جامعه بازتولید میکند.
۳. استفاده ایمن از فضاهای ارتباطی و اطلاعاتی: در شرایط محدودیتهای فیزیکی، میتوان از ابزارهای ارتباطی برای حفظ ارتباط و اشتراک اطلاعات استفاده کرد. تمرکز بر سواد رسانهای و راههای ایمن تبادل اطلاعات به حفظ آگاهی جمعی کمک میکند. این کار به نیروهای اجتماعی اجازه میدهد تا ارتباط خود را حفظ کرده و برای فعالیتهای آتی آماده باشند.
۴. حفظ و بازتولید هویت فرهنگی و اجتماعی: سرکوب میتواند تلاش کند تا هویت و انسجام جامعه را تضعیف کند. فعالیتهای فرهنگی، هنری، و نمادین که به حفظ حافظه جمعی و بازسازی معنای مشترک در میان رنجها کمک میکنند، حیاتی هستند. این اقدامات میتوانند حس تعلق و هویت مشترک را در برابر فشارهای موجود تقویت کرده و از فرسایش انگیزه و امید جلوگیری نمایند.
سپاس - آشنا
■ آشنای گرامی، از نظرات سنجیده و عینیات سپاسگزارم. در حقیقت، نوشتهٔ تو میتوانست ادامهٔ طبیعی متن من باشد و از کلیگویی آن بکاهد؛ کاستیای که با دقت و روشنیِ تحلیل تو بهخوبی جبران شد. از این همراهی و توجهات صمیمانه قدردانی میکنم.
گرگانی
■ آقای گرگانی عزیز. به روشنی دیده میشود که این روزها عدهای بر این باورند که شعارهای تندی مثل هجوم به اماکن دولتی باعث واکنش شدید ج.ا. شدند. اما مگر این شعار تندتر و نابهنگامتر است از شعارهایی که سالیان درازی است داده میشود، مثل “مرگ بر خامنهای” و یا شعار “مرگ بر جمهوری اسلامی”؟!
من معتقدم که علت برخورد بسیار وحشیانه ج.ا. را باید در جای دیگری جست: اینکه بخشی از مردم به صورت مشخص اسم رضا پهلوی را به میان آوردند و رژیم متوجه خطری شد که این نوع صفآرایی جدید با شعارهای قبلی تفاوت جدی دارد. توجه داریم که تظاهرات اخیر به دعوت بازاریان شروع شد و اساسا ماهیت اعتراضی به وضع اسفبار زندگی داشت. بنابراین دنبال توجیه این استدلال نباید بود که شعارهای معتدلتری پیدا کنیم که باعث خشم زیاد حکومت نشود. به بیان واضح: هرگاه ج.ا. وضعیت را “جدی” ببیند از هیچ کشتاری ابا نمیکند.
نکته دوم، باز واضح بنویسم: مردم با دست خالی از پس این رژیم برنمیآیند، مگر به کمک نرمافزاری و نیز سختافزاری (کمک نظامی) خارجی. در حالی که روسیه و چین و حشدالشعبی و حزبالله با تمام نیرو پشت ج.ا. ایستادهاند، عقل من حکم میکند که تنزه طلبی را باید کنار گذاشت و ریسک کمک خارجی را باید قبول کرد. نظر کسانی که معتقدند کمک نظامی خارجی بدون خطر و بدون چشمداشت نیست و بهتر است از همین ابتدا روی پای خود بلند شویم و بدیلی کارآمد بسازیم، برای من نیز قابل فهم است. اما ارزیابی فعلی من این است که ملت بزرگ ایران قادر است علیرغم استفاده از کمک نظامی خارجی، همچنان سکان کشتی سرنوشت آینده را در دست خود نگه دارد. (البته در جهانی که به سرعت به سمت رویارویی دو قدرت بزرگ چین و آمریکا میرود، ممکن است که هیچ کشوری حاضر نباشد موضوع ایران را به شکل جدی در دستور کار خود قرار دهد).
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری گرامی
در تحلیل کنشهای سیاسی، تمایز میان نیت کنشگران، شکل بروز عملی این نیتها، و نتایج عینیای که در جامعه برجای میماند، اهمیتی بنیادین دارد. تاریخ سیاسی معاصر ایران بارها نشان داده است که حتی انگیزههای اعلامشدهٔ آزادیخواهانه، هنگامی که در قالب شعارها و اقدامات خاص متجلی میشوند، میتوانند پیامدهایی پیشبینیپذیر اما پرهزینه به دنبال داشته باشند.من تلاش کرده ام اعتراضات اخیر را در چارچوب این سهگانه، نیت، عملکرد و نتیجه مورد واکاوی قرار دهم.
در خشونت و ددمنشی حکومت اسلامی تردیدی نیست؛ با این حال، تحلیل پویایی اعتراضات صرفاً با تمرکز بر سرکوب دولتی کامل نمیشود. کنشهای اپوزیسیون و واکنشهای حاکمیت در رابطهای متقابل شکل میگیرند و هر شعار یا اقدام میتواند زنجیرهای از واکنشها را فعال کند. در این معنا، مسئلهٔ اصلی نه صرفاً قصد کنشگران، بلکه آثار اجتماعی و سیاسی قابل پیشبینی رفتارهای آنان است.
از این منظر، دعوت به حمله به مراکز نیروهای انتظامی، در قیاس با فراخوان به پرهیز از رویارویی مستقیم، میتوانست هزینههای انسانی متفاوتی رقم بزند. همچنین فراخوان رضا پهلوی پس از گذشت چند روز از آغاز اعتراضات، همراه با طرح امید به حمایت خارجی، فارغ از نیتهای اعلامشده، ممکن است در تشدید جسارت بخشهایی از نیروهای خشمگین برای تصرف مراکز حساس دولتی و نظامی نقش داشته باشد.
در همین چارچوب، طرح شعار «بازگشت پهلوی» بهعنوان نمونهای دیگر از شکاف میان نیت و پیامد قابل بررسی است. حتی اگر طراحان این شعار بر انگیزههای خیرخواهانه تأکید داشته باشند، قابل پیشبینی بود که چنین گزارهای میتواند به تمرکز تبلیغاتی حکومت بر دوگانههای شخصی و تاریخی بینجامد و منازعهٔ جامعه و حکومت را به سطح رقابتهای نمادین میان چهرهها فرو بکاهد.
مسئلهٔ کمک خارجی نیز در همین منطق تحلیلی قرار میگیرد. نقد اصلی نه متوجه اصل حمایت بیرونی، بلکه متوجه اتکای زودهنگام به یاریای است که تحقق نیافته و در عوض، انتظارات اجتماعی و رفتارهای میدانی را شکل داده است. این فاصله میان تصور و واقعیت، خود میتواند به عاملی تشدیدکننده در مسیر خشونت بدل شود.
از منظر تحلیلی، هر کنش سیاسی باید با ارزیابی دقیق هزینهها و فایدههای اجتماعی آن سنجیده شود و جان انسانها نباید به اعداد و آمار تقلیل یابد. تجربهٔ اعتراضات اخیر بار دیگر نشان میدهد که جنبشهای اجتماعی در مسیر رشد و بلوغ نیازمند زماناند و شتاببخشیدن بیرونی حتی با نیتهای اعلامشدهٔ خیر، میتواند نتایجی معکوس و فرساینده به همراه آورد. بازخوانی این تجربه در چارچوب نسبت میان نیت، عملکرد و نتیجه، نه برای نفی اعتراض، بلکه برای اندیشیدن به راههای کمهزینهتر و پایدارتر کنش جمعی ضروری است.
سلمان گرگانی
نشنال اینترست / ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
پایان ایرانِ حکومت دینی به معنای پایان یافتن گرداب بیثباتی در منطقه خاورمیانه خواهد بود.
خاورمیانه در آستانه یک زلزله ژئوپولیتیکی قرار دارد. نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، ایرانِزیر سلطه روحانیون به اصل ساماندهنده خاورمیانه بدل شده بود. انقلابیون ایرانی حزبالله را در لبنان ایجاد کردند، از حماس در غزه حمایت مالی و تسلیحاتی به عمل آوردند، حوثیها را در لبنان پشتیبانی و مسلح کردند و رژیم خاندان اسد را در سوریه سر پا نگه داشتند. آنها دشمنی آشتیناپذیر با اسرائیل و عربستان سعودی داشتند و از طریق شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر، تروریسم و یهودستیزی را در غرب دامن زدند. و نباید فراموش کرد که ایران، از طریق شبهنظامیان وابسته به خود، اصلیترین نیرویی بوده است که عراقِ پس از صدام حسین را در وضعیت خشونت و هرجومرج نگه داشته است.
ایران در حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل نقش پشتیبان داشت و همین امر در نهایت به پاشنه آشیل رژیمی اسلامی تبدیل شد. پاسخ نظامی اسرائیل در یک جنگ دو ساله، حماس را در هم شکست، حزبالله را بهشدت تضعیف کرد و در نتیجه، به سقوط رژیم اسد در سوریه انجامید. تهدید موشکی و هستهای ایران علیه اسرائیل نیز به جنگی در ماه ژوئن گذشته منجر شد که در جریان آن، اسرائیل و ایالات متحده خسارات سنگینی به فرماندهان ارشد نظامی و اطلاعاتی ایران و همچنین به سامانه پدافند هوایی این کشور وارد کردند.
برای درک پیوند میان اعتراضات گسترده علیه رژیم ایران و شکستهای اخیر نظامی این کشور در منطقه، باید راهبرد نظامی ایران پس از جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را شناخت. آن جنگ در خاک ایران جریان داشت و جمهوری اسلامیِ جوان آن زمان را عمیقاً دچار آسیب روانی کرد. از آن پس، آیتاللهها با کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصمیم گرفتند ارتشهایی نیابتی در دوردست از مرزهای ایران ایجاد کنند، تا جنگهای آینده ناگزیر در سرزمین شیعهنشین ایران رخ ندهد. حزبالله، حماس و نیروهای مشابه برای جنگ با اسرائیل طراحی شدند، در حالی که حرمت و امنیت سرزمین ایران حفظ شود.
نابودی حزبالله و حماس به دست اسرائیل، راه را برای حمله اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران — برای نخستین بار از پایان جنگ ایران و عراق — هموار کرد. همین واقعیت بهطور بنیادین به تضعیف رژیم در نگاه مردم خود ایران کمک کرد. این عامل، همراه با سوءمدیریت در اقتصاد، ارزش پول ملی و سامانه تأمین آب آشامیدنی، جرقه خیزش اخیر را زد.
ایران دههها قدرتمند بود، به دلیل جمعیت بزرگ خود، حفاظت جغرافیایی فلات ایران و از همه مهمتر، نبوغ فرهنگی مردمش. ایران عرب نیست؛ کشوری هندواروپایی است و از همین رو، هنگامی که دولت ایران به جنگ نیابتی و تروریسم روی آورد، این کار را با کارآمدی چشمگیری انجام داد. نفسِ وجود و پیشرفت برنامه هستهای ایران — که تنها شمار اندکی از کشورها از نظر فناورانه قادر به مدیریت مستقل آن هستند — خود گواهی بر نبوغ فرهنگی ایرانیان است. ایران کشوری با مرزهای مصنوعی ترسیمشده مانند سوریه و عراق نیست؛ بلکه تمدنی کهن است. و با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، ایران در کنار ترکیه، بزرگترین و از نظر سطح آموزشی پیشرفتهترین جمعیت مسلمان در خاورمیانه را داراست. از اینرو، روندی پرتلاطم که ایران را به یک دولت عادی و غیرایدئولوژیک بازگرداند، منطقه را به لرزه درخواهد آورد. همانگونه که انقلاب اسلامی رویدادی تاریخساز در مقیاس جهانی بود، یک ضدانقلاب سکولار نیز چنین خواهد بود.
در کتاب من با عنوان «تار و پود زمان: میان امپراتوری و هرجومرج از مدیترانه تا چین» (۲۰۲۳)، بهصراحت پایان جمهوری اسلامی و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن را پیشبینی کردهام. این احتمال وجود دارد که در بازهای زمانی معقول، ولیعهد رضا پهلوی (فرزند شاه فقید) به نوعی به ایران بازگردد و رژیمی جدید آغازگر بررسی روابط با ایالات متحده و اسرائیل شود. ایرانیان و یهودیان در طول قرنها و هزارهها با یکدیگر روابط دوستانه داشتهاند. نیمقرن گذشته چیزی جز یک استثنا در این الگوی تاریخی نبوده است.
یک محور ضمنی میان ایران و اسرائیل ــ که عربستان سعودی و کشورهای حاشیه خلیج فارس را نیز در بر بگیرد ــ این امکان را فراهم میکند که لبنان بدون حزبالله بهعنوان یک دولت عادی، عادیسازی شود و استحکام یابد. چنین محوری به تثبیت سوریه کمک خواهد کرد، فلسطینیان را وادار میسازد با اسرائیلی بزرگتر وارد مذاکره شوند و برداشت از عراق بهعنوان یک شکست تمامعیار آمریکا را تا حدی تعدیل میکند. همچنین یهودستیزی در غرب را مهار خواهد کرد. هیچیک از این تحولات یکشبه رخ نخواهد داد؛ ممکن است چند سال به طول انجامد. اما این روند از همان لحظهای آغاز میشود که رژیم روحانیتمحور در تهران فروبپاشد یا دگرگون شود.
البته سناریوهای دیگری نیز محتمل است. رژیم روحانیت ممکن است چند سال دیگر در قدرت باقی بماند. ممکن است جنگی داخلی با سطحی محدود از هرجومرج دربگیرد، در حالی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر نیروهای رژیم با معترضان درگیر میشوند. اقلیتهای قومی ایران در مناطق مرزی ممکن است اعلام خودمختاری کنند؛ بلوچهای جنوبشرقی ایران با همتباران خود در پاکستان پیوند یابند، آذریهای شمالغرب ایران به جمهوری آذربایجان نزدیکتر شوند و موارد مشابه دیگر رخ دهد. در چنین حالتی، کل جغرافیای سیاسی نهتنها خاورمیانه، بلکه شبهقاره هند و آسیای مرکزی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد. دلیل آن این است که دولت آینده ایران، دولتی ضعیفتر از دولت آیتاللههای مستبد خواهد بود. با این همه، در هر صورت، روند دگرگونیهای عظیم تاریخی آغاز شده است.
لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نوشت که تحلیل بهتنهایی کافی نیست؛ باید از قوه تخیل ادبی برای دیدن رویدادهای ژئوپولیتیکی آینده بهره گرفت (در مورد رمان تولستوی، تهاجم ناپلئون به روسیه و آتشسوزی مسکو). اکنون زمان آن فرا رسیده است که همگی تخیل خود را درباره خاورمیانه آینده به کار بگیریم. زمانی که شاه در قدرت بود، کمتر تحلیلگری میتوانست ایرانی بدون دودمان پهلوی را تصور کند. در دهههای اخیر نیز کمتر کسی میتوانست ایرانی بدون آیتاللهها را مجسم کند. اما جمعیتهای حاضر در خیابانهای شهرها و روستاهای ایران نشان میدهند که بیش از ۹۰ میلیون نفر ــ جوان، تحصیلکرده و آشنا با فناوری ــ ممکن است در آستانه خروج از تاریکی سیاسی و پیوستن به اقتصاد و نظام جهانی باشند.
در واقع، اسلامگرایی افراطی سالهاست که در خاورمیانه در حال عقبنشینی است. الگوی این روند، حاکم بالفعل و بهشدت سکولارساز عربستان سعودی، ولیعهد محمد بن سلمان، بوده است. این انقلاب اسلامی بود که با سیاسی کردن اسلام، عملاً عبادت دینیِ اسلام را در داخل ایران از میان برد. آینده ایران، همانند عربستان سعودی، به سوی سکولاریسم گرایش دارد. مسیر منطقه به این سو است، فارغ از بقایای جهادگرایی در مناطق دورافتاده غرب آفریقا که صرفاً محصول هرجومرج و دولتهای ضعیف است. و خاورمیانهای که به سوی سکولاریسم میرود، دولت یهودی را بسیار راحتتر از آنچه چپگرایان غربی و یهودستیزان میتوانند بپذیرند، خواهد پذیرفت. فلسطینیان، بدون حامیان نظامی قدرتمند مانند گذشته، بهتدریج خود را با واقعیت جدید تطبیق خواهند داد. یک رژیم ایرانیِ پس از روحانیت شاید اصلاً اهمیت چندانی برای مسئله فلسطین قائل نباشد، بهویژه آنکه ویرانی زندگی مادی در داخل ایران تحت حاکمیت آیتاللهها، خود به تغییر ناگهانی در سیاست خارجی خواهد انجامید.
آینده ایران میتواند بهخوبی دموکراتیک باشد و این امر ممکن است بر سیاست در برخی دولتهای پلیسی عربی تأثیر بگذارد. ایران، هرچند عرب نیست، میتواند به الگویی در منطقه تبدیل شود. سطح بالاتر توسعه سیاسی ایران ــ حتی در دوران حاکمیت آیتاللهها ــ با وجود کابینهها، انتخابات محدود و نوعی تفکیک مبهم قوا، مزیتهای نهادیای در اختیار این کشور قرار میدهد که در جهان عرب وجود ندارد.
خاورمیانه در حال چرخش بر محور خود است. در مورد رویدادهای بزرگ تاریخ، آنچه سالها نامحتمل به نظر میرسد، ناگهان به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
——————
درباره نویسنده:
رابرت دی. کاپلان دارنده کرسی رابرت اشتراوس–هوپه در ژئوپولیتیک در مؤسسه پژوهشهای سیاست خارجی است. او نویسنده پرفروش بیستوسه کتاب در حوزه سیاست خارجی و سفر است که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند؛ از جمله «آمریکایی خوب»، «انتقام جغرافیا»، «دیگ جوشان آسیا»، «مونسون»، «هرجومرج در راه است» و «اشباح بالکان». تازهترین کتاب او «سرزمین بایر: جهانی در بحران دائمی» است. وی همچنین استاد ارشد ممتاز در دانشگاه تگزاس در آستین است.
وقتی بغض فروخورده، سیل اشک شد و در منشور قطرات شور آن، منظره شهرهای ماتمگرفته را شکسته بر جای گذاشتی، برای آنکه دوباره برخیزی و کمر راست کنی، لختی درنگ کن، به راه رفته و به بایدها و نبایدها!
خیزشی که به آرامی آغاز شد و با نشستن در مقابل تفنگ و در سکوت، بانگ برآورد که «خستهایم و در جستوجوی خانه بهار، در سودای آبرو، نان و کاریم»، به سرعت تغییر مسیر داد تا در آن آخر هفته سیاه، به سیلی سهمگین بدل شود و در دستان سنگین و آماده حرامیان تا دندان مسلح، در قربانگاهی مهیب فرو افتد.
آنها میدانستند. همه پیمایشها به آنها گفته بودند که سیلی خواهد آمد و باید برای مهار آن آماده باشند و آماده بودند! دیگرانی فراتر از مرزها هم گویا آماده بودند. با بوقهایی که میشناسیم و وظیفه دارند مغزهای جوان و ساده را داغ کنند. و این بار گویا، با ساز و برگی فراتر از بوق، آنگونه که خود رسماً فریاد کردند که «دل قوی دارید، ما نه در کنار شما، که در میان شما هستیم!»
آنها آماده بودند، آیا ما هم آماده بودیم؟ آن زمان که وعده آن تاجر حراف و چشمشیشهای، آن «پرزیدنت دلها» را همچون تکیهگاه مطمئن به مردم فروختیم، آیا با خود اندیشیدیم که اگر آن کمکها در راه بمانند، چه خواهد شد؟ آیا به جانهای عزیزی که ممکن بود بر باد بروند، به هزاران چشمی که نابینا شدهاند و دهها هزار نفری که در سیاهچالها در انتظار مرگ، روزشماری میکنند، اندیشیده بودیم؟ آیا به خانوادههای آنها که بینان سر به بالین میگذارند، فکر کرده بودیم؟ آیا واقعاً کمکی از جنس نان در راه بود که امروز شرمنده جانبازان و جانباختگان نباشیم و آنها فقط «قهرمانان» رسانههایمان نباشند؟ و مهمتر از اینها، ما دنبال چه بودیم، کدام نقشه راه را داشتیم و چرا اینگونه برقآسا گرفتار فاجعه شدیم؟
آنکه ردای رهبری را به تن کرد، باید پیش از دیگران و بیش از دیگران به این سوالات آزاردهنده بیندیشد و برای آنکه فرصت اندیشیدن بیابد، ابتدا باید یک گام به پس بردارد. خود را از چنگ ماشین پروپاگاندایی که ساخت یا برایش ساختند، دور کند، با بزرگان صاحباندیشه متواضعانه بنشیند و ببیند که با خود، با خانواده پهلوی، با مشروطیت و با مردم ایران چه کرده است. کدام خطاها میتوانست رخ ندهد؟
این شاید، وجه مهمی از بازاندیشی باشد، اما همه داستان نیست. همه باید از ویرانهای که بهجا مانده، فاصله بگیریم و با خود خلوت کنیم که «بر میهنم چه رفته است؟» جمهوریخواهان، چپها، ملیون، فمینیستها، سبزها، فعالین اتنیکی، دموکراتها و هر کس که مدعی سیاست بود و هست، برای اندیشیدن، باید از لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم، فاصله بگیرد تا بتواند ببیند و بشنود.
مگر همگی مطمئن نبودیم که خیزشی بزرگ در راه است؟ کدام آمادگی را گرفته بودیم؟ چرا به استقبال آن نرفته بودیم؟ چرا در این ده روز طوفانی، حیرتزده، همچون برقگرفتهها، در شوک، فقط نظارهگر بودیم؟ مسئولیت ما در تبدیل فضای سیاسی اپوزیسیون به عرصه تاخت و تاز بوق، دروغ و عوامگرایی چه بود؟ صحبت از ارقام حیرتانگیز کشته، زخمی و زندانی است. کسی که وارد عرصه سیاست میشود، باید پذیرای مسئولیت و عواقب همه اقدامات و نااقدامات خود باشد. ما باید ابتدا از فضاهای بسته و مسموم فاصله بگیریم. درنگ کنیم، درنگ و درنگ!
مردم ما شریفند، مبارزند، قهرمانند و... بله، میتوانیم دهها صفت خوب دیگر هم ردیف و آنها را بار مردم کنیم. اما آیا این مردم، در لایههای مختلف خود، فقط قهرمان و شریفند و نیاز به تیمار فکری ندارند؟ روشنگران جامعه آیا، میتوانند با اینگونه لالاییها بخوابند و چشم به روی همه نشانهها و نگرانیهای فروپاشی اجتماعی ببندند؟ امروز جامعه ما به یک پرسش بزرگ بدل شده است: چرا؟
تنگدستی و سختی معیشت، بسیار بیشتر از زمان وقوع این خیزش، دهها میلیون تن از مردم را مچاله کرده است. با این وصف، همین مردم سر در گریبان، باید تشویق شوند و خود نیز بخواهند که به راه رفته بیندیشند و آن چرای بزرگ را مزاحم تلاش برای معاش ندانند.
و سرانجام حکومت اقتدارگرایان، به رهبری علی خامنهای، بدون برداشتن یک گام به پس، چگونه میتواند این پرونده سیاه جنایت علیه بشریت را در نزد حامیان خود ببندد؟
بعد از آنکه خیزش تاریخی و بینظیر «زن-زندگی-آزادی» بخشهای بزرگی از جامعه را تکان داد، امروز با درهم کوبیده شدن بیرحمانه خیزش جانبهلبرسیدگان برای یک زندگی معمولی، جامعه زخمی ایران، خواه ناخواه وارد یک دوران رنسانس بزرگ شده است.
جناح چپ و میانه اپوزیسیون، با یک کارنامه کممایه ۴۷ ساله، همه سنگرها را به جناح راست سلطنتطلب واگذار کرد. آنها با شتاب آمدند، زدند، کوبیدند، رقصیدند و با همان شتاب که شروع کردند، در نخستین همآوردی اجتماعی، به سختی بر زمین خوردند.
برای همراه شدن با رنسانسی که جامعه ایران را بازتعریف خواهد کرد، ابتدا باید همگی یک گام عقب بنشینیم. مدالهای حلبی یا طلاییمان را دور بریزیم. بر همه باورها و ناباوریهای خود شک کنیم و بهویژه به اندیشمندان و نسل جوان و زنانمان فضا بدهیم که نقش پیشتازی خود در این بازنگری ملی را ایفا کنند.
بقای ایران شاید همچنان فصل مشترک همه بازیگران صحنه سیاست باشد. یک گام به پس برداریم! آنکه بر جای خود بایستد، شاید سرباز جزیره دورافتادهای است که خبر پایان جنگ را نشنیده است!
■ پورمندی عزیز، حتی اگر با برخی گفتههایتان موافق نباشم اما لحن سخن شما را میستایم. صدای شما دردمند و در ضمن دراز کردن دست برای همکاریست. من و بسیاری همفکرانم مستمرا پشتیبانی از رضا پهلوی را ضروری دیدهایم، ولی همواره مایوس میشدم که برخورد سکولارها، جنبش او را هر چه بیشتر از دایره عقلگرایی دور کند. صادقانه نمیدانم آیا هنوز امیدی هست که پادشاهیخواهان از در غلتیدن به پروژههای توطئهگرانه ترامپ-پوتین و شرکا جلوگیری کنند؟ اما فرقی نمیکند، که آنها بخشی از مردم و جنبش ایران هستند و در این شرایط حساس دوری از ادبیات تقسیم و حذف، وظیفه هر ایرانی است.
پورمندی گرامی قابل نفی نیست که بسیاری از بدخواهان سوءاستفاده نابکارانه از قتل عام مردم داغدیده ایران کردند و میکنند، اما هر خردمند ایرانی نیز بیاید و به مسولیت و کوتهکاری خود معترف باشد که هنوز ایجاد ابزار مادی و معنوی حمایت و سازماندهی مردم شروع هم نشده. سخن شما دال به فاصله گرفتن از “لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم...” لازم است توسط اندیشمندانی همچون خودتان معنی دقیق و کالبد شکافی شود، تا کسانی که مصالحه در اصول را غیر ممکن میدانند دست کم آمادگی در بازنگری اصول را جایز بدانند.
موفق باشید، پیروز.
■ جناب پورمندی گرامی! از شما صمیمانه درخواست دارم لیست “بزرگان صاحب اندیشه” که مورد نظرتان است را علنن صریحن اعلام کنید تا همه بدانیم و بدانند. و در فرازی دیگر آنان را با ذکر نام و نه بصورت عام به نشست با شاهزاده پهلوی بخوانید.
موفق باشید/ کاوه انصاری
■ آقای انصاری گرامی!
تصور میکنید که کار درستی است که من در روزنامه لیست منتشر کنم؟ برای کار دیگری دنبال اسامی نخبگان ایرانی در خارج از کشور بودم. شگفت آور است شمار کار آفرینان میلیاردر، اساتید دانشگاه ها، متخصصان در زمینه فن آوری، اقتصاد، علوم اجتماعی و نیز فعالین مدنی و سیاسیون کاربلد و صاحب اندیشه! تهیه کردن چنین لیستی، موضوع فقط چند ساعت کار بیشتر نیست، مهم وجود ارادهای برای گوش دادن است. مشکل اینست که چشمها و گوشها را تعطیل کرده، همه دهان شدهایم و میدان بدست جارچیها و ماجراجویانی افتاده است که هر فراخوان به اندیشیدن و باز اندیشی را به باد دشنام میگیرند.
با ارادت پورمندی
■ احمد عزیز: گذر از جمهوری اسلامی بهدلیل در اختیار داشتن هر سه ضلع مثلث قدرت، یعنی زر، زور و مذهب، فرآیندی بسیار دشوار و پرهزینه خواهد بود. با این حال، پس از عبور از این نظام، تکلیف سه امر بدلی در جامعه ایران برای همیشه روشن میشود؛ اموری که هرچند در ظاهر همسنگ به نظر میرسند، اما از نظر اهمیت در یک سطح قرار ندارند.
نخست، جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد؛ امری که اگرچه نقطه عطفی تاریخی است، اما در قیاس با دو موضوع دیگر، اهمیت کمتری دارد. دوم، جایگاه روحانیت و نسبت آن با قدرت و جامعه برای همیشه تعیین تکلیف خواهد شد. و در نهایت، که از همه مهمتر است، تکلیف مذهب در ایران روشن میشود و نسبت آن با سیاست، جامعه و زندگی عمومی بازتعریف خواهد شد.
چنین رویدادی بهیقین بزرگترین اتفاق تاریخ ایران خواهد بود و حتی میتوان آن را بیبدیل در مقیاس جهانی دانست؛ زیرا فروپاشی نظامی که بهطور همزمان تمامی ابزارهای قدرت را در اختیار داشته باشد، دستکم برای من، نمونهای پیشین در تاریخ معاصر و حتی جهان ندارد.
اکنون، در چنین شرایطی، برای دستیابی به این دستاورد تاریخی، شایسته نیست که جنابعالی و دیگر دگراندیشان به اختلافات شخصی به این و آن گیر دهیم؛ بلکه هر فرد، به سهم خود، باید در جهت عبور ملت از این گذر دشوار تلاش کند. اینکه در فردای پیروزی چه کسی چه نقشی خواهد داشت، نه مسئلهی امروز، بلکه امری است که از طریق تشکیل شورای گذار، تغییر قانون اساسی و برگزاری انتخابات آزاد، بهصورت شفاف و قانونی تعیین خواهد شد. مسلما ملت ایران با آن ملت سال ۵۷ فرق میکند!!
اردتمند؛ امین
■ امین (حسین؟) عزیز با فرمول زر، زور و تزویر تو و روند تقدم و تاخرها همدلم. نقطه گرهی بحث، در احاله مسائلی به آینده است که تکلیفشان باید در روند شکل گیری یک ائتلاف ملی روشن شود. حتما با من مخالف نیستی که تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم می شود، نه بعد از آن. این را همه تجارب جهانی و همه تئوری های گذار تایید می کنند. در این روند، شعار درست ” همه با هم ” به سهولت به شعار اقتدارگرایانه ” همه با من” تبدیل می شود، چنانچه در بهمن شد و اکنون هم سلطنت طلبان در سودای تکرار آن هستند. این فرمول “بحث بعد از مرگ شاه” نوعی حقه بازی است که باید نسبت به خطرات آن وقوف داشته باشیم و دیگران را هم انذار بدهیم. ائتلاف برای دموکراسی نمی تواند غیر دموکراتیک باشد! در چنین ایتلافی ، به معمای پیچیده ” چگونگی شکل گیری یک رهبری مشروع در شرایط سلطه استبداد” و یافتن حلقه مفقوده ، پایخ فردی و وعده سر خرمن ” بگذار من بگیرم، بعدا تقسیم می کنیم” نمی دهند. اینگونه فرمول ها، حتی اگر از سر خیرخواهی باشند- که نیستند- در یک جامعه پیچیده و متکثر مثل ایران مطلقا کار نمی کنند. شکل گیری یک رهبری ” مشروع” که بتواند تنوع و تکثر جامعه را نمایندگی کند، کاری دشوار، اما اجتناب ناپذیر است. صورت این مسئله غامض را نه با ” دعوا نکنیم” پزشکیان و نه با “همه با هم” خمینی و نه با قرشمال بازی و ” هر که نگه، اجنبیه!” نوکیسه های اقتدارگرا می توان پاک کرد. بدترین تحلیل که به توهین پهلو می زند، فروکاستن مسایل ملی به اموری نظیر اختلاف شخص است.
با ارادت پورمندی
■ احمد پورمندی گرامی،
بالاخره، بعد از نود و بوقی، موفق شدم که یک نکته مورد اختلاف پیدا کنم! من با عبارتی که در زیر میآید مخالفم: “تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم میشود”. بر آنم که ساختار قدرت بعد از تحول، بهتر است قبل از پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم تعیین شود. وگر نه کسانی ممکن است بگویند که به کمک قدرتهای خارجی قدرت حاکم را به زیر میکشند و پس از آن هر جوری که دلشان خواست، ساختار قدرت را تعیین میکنند. این کار هم احتمالا فقط از راه تعیین جزئیات ساختار مجلس موسسان انجام میشود. خمینی، مجلس موسسان را به مجلس خبرگان تبدیل کرد و شد آنچه شد. در این دور باید مواظب باشیم، مجلس موسسان، واقعا مجلس موسسان باشد. تعداد زیاد نمایندگان و حضور احزاب مختلف و انجمنهای صنفی، و ....، بهتر است به نوعی باشد که امکان پیدایش نوع تازهای از دیکتاتوری را به حداقل برساند.
با احترام - حسین جرجانی
مطالعات گذار از اقتدارگرایی نشان میدهد که موفقیت جنبشهای دموکراتیک بیش از هر عامل دیگری به وجود سه مؤلفه وابسته است: نهادمندیِ اپوزیسیون، استقلال حوزهی عمومی و پرهیز از شخصیسازی رهبری.
بسیج اجتماعی بدون سازوکارهای پایدارِ تصمیمگیری، به دشواری میتواند به نظمی دموکراتیک منتهی شود و غالباً یا به فرسایش جنبش میانجامد یا به بازتولید اشکال تازهای از اقتدارگرایی.
در همین راستا، نقش رسانهها را نه صرفاً بهعنوان ابزار افشاگری، بلکه بهمثابه سازندگان «حوزهی عمومی» تعریف باید نمود؛ عرصهای که در آن حقیقت باید بر مصلحت جناحی تقدم یابد.
هنگامی که رسانهها به بازیگران مستقیم رقابت قدرت تبدیل میشوند، مرز میان اطلاعرسانی و تبلیغ فرو میریزد و اعتماد اجتماعی بهعنوان سرمایهی اصلی هر گذار دموکراتیک تضعیف میشود.
از سوی دیگر، ادبیات مربوط به پوپولیسم رهبری هشدار میدهد که تمرکز بر چهرههای نمادین، اگر با نهادسازی همراه نباشد، منازعهی سیاسی را از سطح «رژیم وجامعه» به سطح «رقابت اشخاص» تقلیل میدهد؛ وضعیتی که برای حکومتهای اقتدارگرا مطلوب است، زیرا امکان ریزش درونی را کاهش داده و سرکوب را مشروع جلوه میدهد. بر این مبنا، تحلیل وضعیت کنونی ایران مستلزم توجه همزمان به سه سطح است: کارکرد رسانهها، راهبردهای اپوزیسیون و نسبت میان سرمایهی نمادین و ظرفیت نهادی.
سرکوب گستردهی اعتراضات اخیر ایران نهتنها جامعه را در وضعیت شوک و ناامیدی فرو برده، بلکه پرسشهای بنیادینی دربارهی راهبردهای اپوزیسیون و نقش رسانههای برونمرزی برانگیخته است.
اگرچه رسانههای مخالف جمهوری اسلامی در شکستن انحصار خبری حکومت و مستندسازی خشونتها موفقیتهایی داشتهاند، اما فاصلهگرفتن از استانداردهای صداقت و شفافیتِ فراگروهی، آنها را به «رسانههای جنبشی» نزدیک کرده و کارکرد حوزهی عمومی را تضعیف کرده است. انتقال تمرکز از شکاف «رژیم وجامعه» به «رقابت چهرهها» به شخصیسازی منازعه یاری رسانده و امکان شکلگیری ائتلافی نهادمند را محدود ساخته است. در این بستر، نقش رضا پهلوی بهعنوان سرمایهای نمادین تنها زمانی میتواند سازنده باشد که به نهادسازی و سازمان اجتماعی ترجمه شود؛ در غیر این صورت، تداوم وضعیت کنونی به تعلیق و فرسایش جنبش خواهد انجامید.
تجربهی پس از سرکوب اخیر نشان میدهد که بحران کنونی صرفاً محصول خشونت دولتی نیست، بلکه با کاستیهای ساختاری در سپهر رسانهای و راهبردهای اپوزیسیون پیوندی عمیق دارد. رسانههای غیرحکومتی، مادامی که مرز میان اطلاعرسانی و کنشگری جناحی را روشن نسازند، نمیتوانند نقش حوزهی عمومیِ مستقل را ایفا کنند و ناخواسته در منطق تبلیغاتی قدرت بازتولید میشوند. همچنین شخصیسازی رهبری، بدون اتکا به نهادهای پایدار، ظرفیتهای اجتماعی را به سرمایهای شکننده بدل میکند.
از این رو، گذار دموکراتیک در ایران مستلزم سه تغییر همزمان است: بازگشت رسانهها به استانداردهای شفافیت و پاسخگویی؛ تقدم نهاد بر فرد در راهبردهای اپوزیسیون؛ و بازتعریف واقعی (نه صرفاً تاکتیکی) نقش چهرههای نمادین بهعنوان تسهیلگران فرایند ملی، نه مدعیان قدرت.
در غیاب چنین تحولاتی، جنبش در چرخهای از تعلیق پرهزینه باقی خواهد ماند؛ وضعیتی که بیش از هر چیز به تداوم و بازتولید ساختار اقتدارگرا یاری میرساند.
۲۸ دی ۱۴۰۴
موفقیت جنبشهای دموکراتیک بیش از آنکه به وجود «چهرهی نجاتبخش» وابسته باشد، به میزان ائتلافها و تفکیک میان «نماد» و «قدرت اجرایی» بستگی دارد. هرگاه بسیج سیاسی پیش از شکلگیری شبکههای مدنی به سمت تصاحب مستقیم قدرت حرکت کند، احتمال بازتولید اقتدارگرایی یا شکست جنبش افزایش مییابد. از سوی دیگر، تمرکز گفتمان بر «رهبر منجی» بهجای «فرآیند جمعی»، منطق جنبش را از مطالبهمحوری به شخصمحوری سوق میدهد. در چنین الگویی، مشروعیت نه از نهاد و قاعده، بلکه از کاریزما و وعدهی مداخلهی بیرونی استخراج میشود؛ امری که به تضعیف خودسازمانیابی جامعه میانجامد.
در پرتو این چارچوب، تلاش جمهوری اسلامی برای بازنمایی اعتراضات بهصورت رقابتی دوقطبی میان «رضا پهلوی» و «علی خامنهای» را میتوان راهبردی کلاسیک برای مهار گذار دانست. رژیم با شخصیسازی منازعه کوشید شکاف «دولت–جامعه» را به شکاف «مدعیان قدرت» تقلیل دهد تا بدنهی خود را از ریزش مصون نگه دارد. این بازنمایی به حکومت اجازه میدهد سرکوب را نه علیه «مردم»، بلکه علیه «رقیب قدرت» توجیه کند و از بسیج مذهبی ایدئولوژیک برای انسجام نیروهایش بهره گیرد.
عملکرد جریان پیرامون رضا پهلوی در این بستر، بهطور ناخواسته با این راهبرد همپوشانی یافت. تمرکز تبلیغاتی بر محوریت یک چهره و وعدهی «کمک در راه است» منطق جنبش را از مسیر نهاد محور به سوی انتظار از مداخلهی بیرونی و رهبری فردی سوق داد. این الگو با تجربهی انقلاب ۱۳۵۷ شباهتهایی دارد، اما با تفاوتی بنیادین: در آن تجربه، گفتمان مسلط دستکم در سطح اعلامی بر «حاکمیت مردم» تأکید داشت، در حالیکه در رویکرد اخیر، محوریت شخص جایگزین فرایند شد.
چنین راهبردی دو پیامد اصلی دارد: نخست، تضعیف شبکههای خودسازمانده جامعه و دوم، افزایش آسیبپذیری بسیج خیابانی در برابر سرکوب. بدون وجود نهادهای مدنی، انرژی اعتراضی به سرمایهی سیاسی پایدار تبدیل نمیشود.
بزرگنمایی ظرفیتها و امکانات جریان پیرامون رضا پهلوی، همراه با اتکای غالب بر بسیج نمادین و تبلیغات رسانهایِ فاقد پشتوانهی سازماندهی میدانی، و نیز تمرکز بر چشمانداز تصاحب سریع قدرت سیاسی، به افزایش محسوس هزینههای انسانی و اجتماعی جنبش انجامید. این رویکرد، بهجای تقویت شبکههای پایدار کنش جمعی، نوعی بسیج هیجانی و مقطعی را بر جامعه تحمیل کرد که در برابر ماشین سرکوب حکومتی از تابآوری لازم برخوردار نبود و در نتیجه، شکاف میان انتظارات برساخته و توان واقعیِ جنبش را تعمیق بخشید. فراخوانهای حداکثری بدون پشتوانهی سازمانی، چرخهای از امید کاذب و سرکوب واقعی تولید میکند و شکستهای مقطعی نهتنها به تضعیف روحیهی جمعی میانجامد، بلکه امکان بازسازی شبکههای مدنی را نیز محدود میسازد.
از اینرو، فهم جامع هزینههای جنبش مستلزم نگاهی چندسطحی است که علاوه بر مسئولیت بنیادین حکومت، به خطاهای راهبردی اپوزیسیون و نیز به نقش قدرتهای خارجیِ دارای منافع متعارض با توسعهی مستقل ایران توجه کند.
در منطق گذار دموکراتیک، کنشگرانی که بدون باور به تقدم نهاد بر فرد، جامعه را به بسیج پرهزینه فرامیخوانند، در شکلگیری هزینهها سهیماند، هرچند سهم آنان با مسئولیت حکومت قابل قیاس نیست. از این منظر، جریان پیرامون رضا پهلوی بهواسطهی شخصمحوری و بیاعتنایی به منطق نهادمندی، بخشی از بار پرهزینهی جنبش را بهطور غیرمستقیم، بر جامعه تحمیل کرده است.
پرسش بنیادین این است که آیا رضا پهلوی میتواند از جایگاه «مدعی قدرت» به نقش «ضامن روند ملیِ گذار» انتقال یابد. تحقق چنین تحولی مستلزم تغییر در منطق کنش سیاسی اوست: عبور از شخصمحوری به پذیرش تقدم ارادهی جمعی بر موقعیت فردی، و تعریف نقش خویش بهعنوان تسهیلگر فرایندی که مشروعیت آن صرفاً از رأی و سازمانیابی جامعه برمیخیزد. در صورتی که این تغییر رخ ندهد و راهبرد او همچنان بر انتظار از مداخلات خارجی بهویژه اتکا به ایالات متحده یا اسرائیل استوار بماند، پیامد آن تبدیلشدن این جریان به عاملی بازدارنده در درون جنبشهای تحولخواه خواهد بود.
از این منظر، آیندهی سیاسی رضا پهلوی نه به میزان حمایت خارجی، بلکه به درجهی التزام او به منطق «گذار ملی» وابسته است؛ منطقی که تقدم نهاد بر فرد، ارادهی جمعی بر کاریزما، و استقلال جنبش از محاسبات ژئوپلیتیک بیرونی را مفروض میگیرد. در غیاب چنین التزامی، این جریان میتواند به «استخوان لای زخم» جنبش تبدیل شود: عنصری که نه ظرفیت رهبری پایدار و نهادمند را دارد و نه آمادگی کنارهگیری داوطلبانه از محوریت سیاسی را.
تداوم این وضعیت، مانع شکلگیری بدیلی دموکراتیک و فراگیر خواهد شد و فضای منازعه را در سطح رقابت اشخاص منجمد میکند؛ وضعیتی که بهطور ناخواسته با نیازهای بقای جمهوری اسلامی همپوشانی مییابد. رژیم اقتدارگرا از هرگونه شخصیسازی منازعه و تداوم دوگانههای غیرنهادی بهره میبرد، زیرا چنین الگویی امکان ریزش درونی را کاهش داده و سرکوب را بهعنوان مقابله با «رقیب قدرت» و نه جامعه، بازنمایی میکند.
بنابراین، تعیین سرنوشت نقش رضا پهلوی نه صرفاً مسئلهای فردی، بلکه متغیری ساختاری در مسیر گذار ایران است: یا میتواند به تسهیلگرِ فرایندی نهاد محور بدل شود، یا با اصرار بر الگوی شخصمحور، ناخواسته به استمرار وضع موجود یاری رساند.
سلمان گرگانی
۲۶ دی ۱۴۰۴
۱۵ ژانویه ۲۰۲۶
زمانی که معترضان به بازارها و خیابانهای ایران آمدند، رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، با گلوله به استقبالشان رفت. پس از دو هفته سر دادن شعار «مرگ بر دیکتاتور»، شبهنظامیان همپیمان با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سوار بر انبوهی از موتورسیکلتها و با در دست داشتن سلاحهای خودکار، وارد عمل شدند. همراه با تکتیراندازها، به سوی هممیهنان خود شلیک کردند و صورتها و اندامهای جنسی را هدف گرفتند. سردخانهها لبریز شدهاند. اجساد در کیسهها بر روی پیادهروهای آغشته به خون انباشته شدهاند. ممکن است چندین هزار نفر کشته شده باشند. هزاران زخمی بازداشت شدهاند؛ برخی را از تختهای بیمارستان به سلولهای زندان کشاندهاند، با سرنوشتی نامعلوم.
این میبایست لحظهای باشد که به ۴۷ سال حاکمیت روحانیون پایان میدهد. ایرانیان، دستکم بهخاطر شجاعتشان، سزاوار زندگی در کشوری دموکراتیک و برخوردار هستند. جهان نیز از آن سود خواهد برد اگر ایران، بهجای آنکه تهدیدی هستهای و صادرکننده خشونت در سراسر خاورمیانه باشد، به قدرتی باثبات، بردبار و تجاری بدل شود. اما اعتراضها بهتنهایی به استبداد پایان نمیدهند. حملهای که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به آن میاندیشد، چگونه میتواند به سرنگونی ملاها کمک کند؟ و اگر رژیم فروبپاشد، چه چیزی در پی آن خواهد آمد؟
رژیم ایران بهسبب ضعف خود بیرحم است
حاکمان ایران بهسبب ضعف خود بیرحماند. جایی برای عقبنشینی ندارند و چیزی جز خشونت برای عرضه به مردمشان در اختیارشان نیست. در داخل، شهروندان ایران ناچارند اقتصادی در حال کوچک شدن، افزایش سریع قیمت مواد غذایی، بیکاری و فقر رو به وخامت را تحمل کنند. در خارج، رژیم تحقیر شده است؛ نیروهای نیابتیاش در لبنان، سوریه و غزه، عمدتاً بهدست اسرائیل، از سال ۲۰۲۳ به اینسو ضربه خورده یا نابود شدهاند.
جنگ ۱۲روزه سال گذشته نشان داد که رژیم حتی قادر به حفاظت از فرماندهان و تأسیسات هستهای خود نیست. پس از سرکوب اعتراضها در سالهای پیشین، آقای خامنهای گاه امتیازهایی داده بود، از جمله شلگرفتن در اجرای قوانین پوشش زنان. این ماه، دولت او پیشنهاد پرداخت کمکهزینهای عمومی معادل ۷ دلار در ماه را مطرح کرد، به امید آنکه خشم عمومی را بخرد؛ پیشنهادی که با تمسخر مواجه شد.
روزهای پیشِ رو آکنده از عدمقطعیت و خطر است. معترضان فعلاً از خیابانها عقبنشینی کردهاند، هرچند هیچکس نمیداند تا چه زمانی. بدترین سناریو آن است که رژیم در قدرت بماند، با خون به هم پیوسته، و ایرانیان را به رکودی همراه با سرکوبی پایدار محکوم کند. سناریوی بد دیگر، فروغلتیدن ایران به خشونتی بدتر است. فروپاشی یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰، تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ و جنگ داخلی سوریه، درسهای تلخی درباره دشواری پایان دادن به دههها سرکوب بدون برانگیختن خونریزی گسترده ارائه میکنند. کردها، آذریها، بلوچها یا دیگر جداییطلبان ممکن است قیام کنند و ایران به هرجومرج فرو رود. با افزودن حضور اورانیوم غنیشده، دانشمندان هستهای و افراطگرایان مذهبی، مخاطرات بسیار جدی میشود. هراس از آنچه پس از آن میآید، شاید توضیح دهد که چرا برخی در داخل ایران تاکنون به اعتراضها نپیوستهاند.
در میانه، سناریوهایی وجود دارد که در آن رژیم دچار شکاف میشود. شاید سپاه پاسداران رهبر جمهوری اسلامی را کنار بزند. یا جناحی از سپاه به نام مردم قدرت را در دست گیرد و برای کسب مشروعیت، جناحهای رقیب را بابت کشتارهای اخیر به پاسخگویی بکشاند. در این صورت، ممکن است ارتش منظم که تاکنون کنار ایستاده است، به آنها کمک کند. در هر حال، مردان جدیدِ در رأس قدرت میتوانند در پی توافقی برآیند که در آن آمریکا در برابر اعمال محدودیتهای سختگیرانه بر برنامه هستهای و موشکهای بالستیک ایران، تحریمها را لغو کند.
آمریکا شاید به «قطع سر سیاسی» بیندیشد
آمریکا میتواند بکوشد ضربهای به رژیمی وارد کند که بیش از چهار دهه است زخمی کهنه در سیاست واشنگتن بهشمار میرود. این هفته، آقای ترامپ ابتدا تهران را به اقدام «بسیار شدید» تهدید کرد و همزمان خواستار اعتراضهای بیشتر شد، و سپس ظاهراً عقب نشست — اینکه این کار نیرنگ بود یا احتیاط، روشن نیست. اگر او حمله کند، گزینه ترجیحیاش احتمالاً ضربهای محدود خواهد بود. شاید به «قطع سر سیاسی» بیندیشد، تا حدی شبیه اقدامی که اخیراً در ونزوئلا بر آن نظارت داشت؛ اقدامی که در آن، علی خامنهای منفور برکنار یا کشته شود. یا آمریکا میتواند بمبها و موشکهایی را بر برخی نقاط منتخب در داخل ایران فرو ریزد، شاید با هدف قرار دادن سازههای مرتبط با سپاه پاسداران.
با ریسک کمتر، آمریکا میتواند به پایان دادن به قطع ارتباطات تحمیلشده از سوی رژیم کمک کند، از طریق قاچاق تجهیزات استارلینک به داخل ایران. یکی از نشانههای اهمیت این موضوع آن است که نیروهای امنیتی در پی یافتن نمونههایی هستند که هماکنون در کشور وجود دارد. کاخ سفید همچنین بهطور ضمنی از یک چهره اپوزیسیون در تبعید، رضا پهلوی، ولیعهد پیشین که پس از سرنگونی شاه در سال ۱۹۷۹ از ایران گریخت، حمایت میکند. او نیز از فاصلهای امن در ایالت مریلند، معترضان را به قیام برای برقراری دموکراسی فرا میخواند. در غیاب اپوزیسیون سازمانیافته در داخل ایران، شاید کشور بتواند نوعی از پادشاهی را احیا کند.
با این حال، صرف مرور گزینهها نشان میدهد که موفقیت اقدام آمریکا تا چه اندازه دشوار خواهد بود. اگر آقای ترامپ دستور حملات را صادر کند، ایران به مجموعهای قدرتمند از موشکهای کوتاهبرد و دوربرد مجهز است که میتواند در سراسر خاورمیانه دست به تلافی بزند و به تشدیدی غیرقابل پیشبینی بینجامد — و به همین دلیل است که کشورهای منطقه نسبت به حمله آمریکا هشدار میدهند. «قطع سر» از هوا به اطلاعاتی بسیار دقیق نیاز دارد، آن هم علیه دشمنی که از پیش آگاه شده است. حتی با کنار رفتن آیتالله، توافقی به سبک کاراکاس با سپاه پاسداران بعید است ثباتی پایدار ایجاد کند؛ زیرا ایرانیان داغدار، تشنه انتقام از ژنرالهایی خواهند بود که دستانشان به اینهمه خون تازه آلوده است.
شیوه نوین جهان
مخاطرات بهغایت بزرگاند. با حضور آقای ترامپ در قدرت، قطعیتهای قدیمی در ژئوپلیتیک در حال ذوب شدن است. دغدغه او هرگز احترام به حقوق بینالملل یا پرورش باشگاهی از دموکراسیهای لیبرال نخواهد بود. اما حتی در حالی که ایران از سوی متحدانش، چین و روسیه، رها میشود، او بیش از هر رئیسجمهور اخیر آمریکا آماده است اگر گمان کند که این کار نفوذ آمریکا و اعتبار شخصی خودش را افزایش میدهد، تغییرات بزرگی را رقم بزند. هر مداخله، آزمونی است از اینکه چه نوع جهانی شکل خواهد گرفت.
زمانی، هر خیزش مردمی نوید تولد یک دموکراسی جدید را میداد. افسوس که پس از ناکامیهای بهار عربی، دیگر بهسادگی نمیتوان تصور کرد که مسیر ایران چنین ساده باشد. با این همه، امید آن است که در گذر زمان، فروپاشی رژیم به سود مردم شجاع ایران تمام شود؛ مردمی که بار دیگر ثابت کردهاند بزرگترین موهبت کشورشان هستند.
نیویورکتایمز / ۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
اعتراضات در ایران علیه جمهوری اسلامی، گستردهتر و تهاجمیتر از هر زمان دیگری به نظر میرسد. سرکوب دولتی نیز همزمان خشنتر شده است.
به گفته کارشناسان و تحلیلگران، حاکمیت و رهبر ۸۶ ساله آن، آیتالله علی خامنهای، این اعتراضات رو به گسترش را تهدیدی وجودی تلقی میکنند و برای حفاظت از دولت و منافع نهادی خود، با زور پاسخ دادهاند.
پس از نزدیک به ۵۰ سال حضور در قدرت، بسیاری از مردم ایران به این نتیجه رسیدهاند که حکومت به وعده خود برای فراهمکردن زندگی بهتر برای همه ایرانیان خیانت کرده است. به همین دلیل، در شمار زیادی در سراسر کشور به خیابانها آمدهاند و خواستار پایان این نظام شدهاند.
اگرچه بسیاری امیدوارند این اعتراضات به سرنگونی حکومت بینجامد، همانگونه که شاه ایران در سال ۱۹۷۹ سرنگون شد، اما به گفته تحلیلگران، این امید تا حدی خوشبینانه است. آنان میگویند حکومت به احتمال زیاد ناآرامیهای کنونی را سرکوب خواهد کرد، هرچند این تظاهرات نارضایتی عمیقی را آشکار کرده که در بلندمدت شاید مهارشدنی نباشد.
علی واعظ، مدیر پروژه ایران در گروه بینالمللی بحران، یک نهاد پژوهشی، درباره این اعتراضات گفت: «حکومت احساس تهدید وجودی کرد و مشت آهنین را فرود آورد، بنابراین فکر میکنم این دور از اعتراضات احتمالاً به پایان برسد. اما از آنجا که نظام فقط میتواند سرکوب کند و قادر به حل ریشههای نارضایتی نیست، صرفاً در حال خریدن زمان تا دور بعدی رویارویی میان دولت و جامعه است.»
با توجه به قطع اینترنت در ایران، دستیابی به تصویر روشنی از ابعاد اعتراضات یا شمار کشتهشدگان دشوار است. با این حال، ولی نصر، کارشناس ایران در مدرسه مطالعات پیشرفته بینالمللی دانشگاه جانز هاپکینز در واشنگتن، پیشبینی کرد خشم عمومی ادامه خواهد یافت. او در نشستی برای مؤسسه کوئینسی، یک اندیشکده مستقر در واشنگتن، گفت: «این اعتراضات بسیار مهم بودند و حتی اگر فروکش کنند، خشم ناشی از آنها از بین نرفته است.»
عامل غیرقابل پیشبینی همیشگی، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکاست. او دولت ایران را به دلیل سرکوب شدید اعتراضات به حمله تهدید کرده و گفته میشود در حال بررسی گزینههای مختلفی، از حملات هوایی تا حملات سایبری است؛ آن هم در حالی که بهتازگی پیشنهاد اعمال تحریمهای اقتصادی علیه شرکتهای طرف معامله با ایران را مطرح کرده است.
با این حال، آقای ترامپ همزمان به نظر میرسد علاقهمند به ازسرگیری مذاکرات با ایران باشد؛ مسیری که میتواند راه خروجی برای حکومت فراهم کند، اگر بتواند به کاهش بخشی از تحریمها دست یابد و تا حدی خشم عمومی را فروبنشاند.
این اعتراضات نشان میدهد که بسیاری از ایرانیان اکنون بر این باورند که انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نتوانسته نیازهای اقتصادی روزمره آنان را برطرف کند و در عوض، تمرکز خود را بر گسترش قدرت نظامی از طریق غنیسازی هستهای و نیروهای نیابتی در منطقه گذاشته است.
در عین حال، حکومت همچنان انحصار استفاده از زور را در اختیار دارد و نشان داده که آماده است برای درهم شکستن این چالش از آن استفاده کند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بر اساس قانون اساسی موظف به حفاظت از جمهوری اسلامی ــ انقلاب، ایدئولوژی و رهبر آن ــ است، ریشههای سیاسی و الهیاتی خود را در انقلابی دارد که محمدرضا شاه پهلوی و دولت سکولار و غربگرای او را کنار زد. این نهاد همچنین بهشدت در اقتصاد کشور، از جمله در بخشهای نفت، دفاعی و قاچاق، نفوذ دارد.
تا کنون هیچ جدایی یا ریزش جدی از سوی نیروهای امنیتی یا ارتش به نفع مخالفان گزارش نشده است. اپوزیسیون همچنان پراکنده است و میزان حمایت اجتماعی آن روشن نیست. از جمله چهرههایی که خود را رهبران بالقوه معرفی میکنند، رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران است که در تبعید زندگی میکند.
به گفته صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در اندیشکده چتمهاوس، پدر او ۴۷ سال پیش در روز جمعه ایران را به مقصد تبعید ترک کرد. این سالگرد میتواند به نقطهای برای بسیج اعتراضات بیشتر و افزایش حمایت از آقای پهلوی بدل شود؛ کسی که خود را بهعنوان رهبری غیرمنتظره برای ایرانی متفاوت معرفی میکند.
در جریان انقلاب ۱۹۷۹، شاه از بهکارگیری قاطع زور عقبنشینی کرد، ارتش و نخبگان دچار شکاف شدند و یک چهره محبوب ــ روحالله خمینی ــ برای رهبری اپوزیسیون وجود داشت که در میان روحانیت و اقشار فقیر پایگاه پرشوری داشت.
این بار، فروپاشی ارزش ریال ــ ابتدا تدریجی و سپس ناگهانی در ماه گذشته ــ موجب اعتراض شدید طبقه قدرتمند بازاری شد. این اعتراض بهسرعت به هزاران ایرانی گسترش یافت که دیگر توان تأمین نیازهای اولیه زندگی را نداشتند. اقتصاد ایران تحت تحریمهای شدید بخش بزرگی از جهان به دلیل برنامه هستهای قرار دارد و کشور همچنین با بحران کمآبی روبهروست.
در ابتدا، دولت با سخنان آرامکننده درباره شنیدن مطالبات مردم و برکناری رئیس بانک مرکزی به ناآرامیها واکنش نشان داد. اما وقتی این اقدامات نتوانست خشم عمومی را مهار کند، حکومت به خشونت و اتهامزنی درباره «تروریسم» روی آورد. آیتالله خامنهای وعده داد از انقلاب دفاع کند و ایالات متحده و اسرائیل را به تحریک و تأمین مالی اعتراضات متهم کرد.
تهدیدهای آقای ترامپ برای مداخله، ظاهراً فقط این باور حکومت را تقویت کرده که تظاهرات خطری است که باید ریشهکن شود. بنا بر گزارش گروههای حقوق بشری و اظهارات یک مقام بهداشت ایران، صدها و شاید هزاران نفر کشته شدهاند.
الی گرانمایه، کارشناس ایران در شورای روابط خارجی اروپا، گفت: «رادیکالیسم معترضان و سرعتی که خشونت در هر دو طرف گسترش یافته، گواه یک کشور دوپاره است. حکومت و نیروهای امنیتی این وضعیت را امتداد جنگ آمریکا و اسرائیل میدانند و احساس میکنند باید با تمام قوا برای نابودی آنچه تروریسم میخوانند وارد عمل شوند.»
به گفته او، جنگ ماه ژوئن و اعتراضات اخیر ظاهراً تنشهای پیشین میان سپاه پاسداران و ارتش را کاهش داده است.
اگرچه ممکن است نظام سیاسی به پایان نرسد، اما به نظر میرسد انقلاب اسلامی مسیر خود را طی کرده باشد. پس از نزدیک به ۵۰ سال، تلاشهای آن برای صدور انقلاب در خاورمیانه ناکام مانده و نسل جدید اهداف متفاوتی دارد و تمایل کمتری برای زندگی تحت قوانین سختگیرانه اسلامی نشان میدهد؛ قوانینی که نخبگان خود آنها را نقض میکنند.
تهدیدهای تازه واشنگتن موجب شده مقامهای ایرانی اعلام کنند مایلاند مذاکرات پرنوسان خود با مقامهای آمریکایی درباره برنامه هستهای و اعتراضات را از سر بگیرند و تشدید کنند.
صنم وکیل گفت که اگرچه این کار از نظر سیاسی دشوار است، اما اگر ایران سرانجام با توقف غنیسازی اورانیوم تحت نظارت بینالمللی موافقت کند ــ که پس از بمبارانهای تابستان گذشته، به نظر میرسد عملاً نیز غنیسازی متوقف شده ــ آقای ترامپ احتمالاً در پاسخ برخی از تحریمهای مهم اقتصادی را لغو خواهد کرد. حکومت میتواند این نتیجه را بهعنوان پیشرفت اقتصادی به مردم ایران عرضه کند.
در عین حال، مسئله آینده آیتالله خامنهای نیز مطرح است؛ رهبری که تمایلی به اتخاذ تصمیمهای دشوار برای تغییر نشان نداده است. خانم گرانمایه پیشبینی کرد که این اعتراضات بحثها درباره نقش او را تشدید خواهد کرد.
با توجه به سن رهبر، مسئله جانشینی در هر حال در راه است. علی واعظ از گروه بحران گفت: «احتمال دگرگونی دروننظام بسیار بیشتر از احتمال تغییر کامل رژیم است.»
او افزود که در سوی دیگر جهان، روی کار آمدن دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور ونزوئلا، بهعنوان رهبر این کشور پس از آنکه ایالات متحده نیکلاس مادورو، رئیسجمهور، را بازداشت کرد، نشان میدهد واشنگتن حاضر است با همان ساختار حکومتی کنار بیاید، به شرط آنکه رأس آن تغییر کند.
الی گرانمایه گفت اصلاحات پایدار در ایران در نهایت نیازمند یک توافق با واشنگتن است: «حتی اگر این اعتراضات در نهایت به ساختار قدرت تازهای منجر شود، فقط یک توافق جامع با آمریکا میتواند سایه دائمی جنگ و تحریمها را که نسلهای زیادی از ایرانیان زیر آن زیستهاند، از میان بردارد.»
———
* استیون ارلانگر خبرنگار ارشد دیپلماتیک در اروپا است و در برلین مستقر است. او از بیش از ۱۲۰ کشور، از جمله تایلند، فرانسه، اسرائیل، آلمان و اتحاد جماهیر شوروی سابق، گزارش تهیه کرده است.
جمشید ک. چاکسی و کارول ای. بی. چاکسی
۱۳ ژانویه ۲۰۲۶
رژیم ایران ممکن است سقوط کند، اما حمله آمریکا آن را سر پا نگه میدارد
بار دیگر دهها هزار ایرانی جان خود را به خطر انداختهاند تا علیه رژیم اقتدارگرای دینی حاکم اعتراض کنند. و همانگونه که در اعتراضات پیشین نیز رخ داده، حکومت در پاسخ، دسترسی اینترنت در سراسر کشور را قطع کرده، خشونت گسترده علیه شهروندان بهکار گرفته و تقصیرها را به گردن «دشمنان خارجی» انداخته است. شمار قربانیان اعتراضات رو به افزایش است: «سازمان حقوق بشر ایران»، یک سازمان غیردولتی مستقر در نروژ، برآورد میکند که از اواخر دسامبر تاکنون بیش از ۶۰۰ معترض در سراسر کشور کشته شدهاند.
به نظر میرسد دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، که احتمالاً پس از برکناری اخیر نیکلاس مادورو، رهبر ونزوئلا، جسورتر شده است، بارها تهدید کرده که در صورت ادامه سرکوب اعتراضات در ایران، دست به حملات نظامی خواهد زد. او در ۶ ژانویه هشدار داد: «اگر معترضان ایرانی همچنان کشته شوند، ما هم شروع به شلیک خواهیم کرد.»
نیروهای مسلح و شبهنظامیان بهشدت مسلح جمهوری اسلامی در گذشته نیز تظاهرات را بهطرزی بیرحمانه سرکوب کردهاند و نیاز واقعی به جلوگیری از یک کشتار گستردهتر وجود دارد. افزون بر این، جمهوری اسلامی پس از جنگ ۱۲ روزه ماه ژوئن گذشته، شکنندهتر از همیشه به نظر میرسد. رژیم از حل ریشههای بحران اقتصادی که مردم را به خیابانها کشانده ناتوان است؛ اعتراضات از تهران به تمام گوشه و کنار کشور گسترش یافته و نشان میدهد که ایرانیان بهطور گسترده ایمان خود را به توانایی رهبران کنونی برای قرار دادن کشور در مسیری بهتر از دست دادهاند.
مجموعه این عوامل بدون تردید وسوسه دولت ترامپ را برای وارد کردن ضربهای مرگبار به رژیم آیتالله علی خامنهای — یا حتی شلیک یک «گلوله هشدار» برای واداشتن آن به مذاکره درباره تغییر در شیوه حکمرانی — افزایش میدهد. اما حملهای از سوی ترامپ، بهمراتب بیش از آنکه به رژیم آسیب بزند، به جنبش اعتراضی لطمه خواهد زد و میتواند تلاشی را که خود بهتنهایی از شتاب و ظرفیت بالایی برای تغییر برخوردار است، تضعیف کند.
آخرین ضربهها
این اعتراضات نسبت به دیگر خیزشهای مردمی اخیر در ایران، نماینده نگرانیهایی بسیار گستردهتر است. پس از انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۹، تظاهرات گستردهای در اعتراض به تقلب انتخاباتی شکل گرفت؛ در سال ۲۰۱۹، افزایش ناگهانی قیمت بنزین موج بزرگی از اعتراضات را به راه انداخت؛ و اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ بر مجازاتهای سختگیرانه و سرکوبگرانه حکومت دینی در قبال رفتارها و نقض پوشش اجباری متمرکز بود. اما اگرچه سقوط ارزش ریال ایران — که در اواخر دسامبر ۵۰ درصد از ارزش خود را از دست داد — محرک فوری اعتراضات کنونی بود که از ۲۸ دسامبر آغاز شد، این کاهش ارزش صرفاً بازتابی از وضعیت فاجعهبار کلی اقتصاد کشور است: برای اکثر ایرانیان، زندگی در این کشور عملاً غیرقابل تحمل شده است. بر اساس گزارش سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو)، قیمت مواد غذایی از ژانویه ۲۰۲۵ تاکنون در مجموع ۷۲ درصد افزایش یافته است. سخنگوی دولت ایران هشدار داده که این قیمتها ممکن است در هفتههای آینده ۲۰ تا ۳۰ درصد دیگر نیز افزایش یابد.
برای سالهای متمادی، تهران قیمت کالاهای اساسی مانند برنج و روغن خوراکی را تنظیم و یارانهدار میکرد، اما پس از آنکه کاهش ارزش پول ملی ذخایر اقتصادی حکومت را تحلیل برد، دستور داده شد که قیمتها بر اساس بازار آزاد تعیین شوند. با این حال، به دلیل تحولات فاجعهبار بلندمدت در اقتصاد ایران، شمار اندکی از مردم توان پرداخت این قیمتها را دارند. بین ژانویه تا دسامبر ۲۰۲۵، نرخ تورم به بیش از ۴۸ درصد رسیده و هزینه مسکن نزدیک به ۳۷ درصد بالا رفت. بنا بر آمار مرکز آمار ایران، یک ایرانی متوسط اکنون باید ۱۰۰ سال پسانداز کند تا بتواند یک آپارتمان معمولی در یکی از شهرهای بزرگ خریداری کند.
در همین حال، فرسودگی زیرساختها و تجهیزات قدیمی مانع از گسترش صنعتی کشور شده است. اقتصاد ایران برای ۸۰ درصد صادرات و ۳۰ درصد درآمد ملی خود به نفت و گاز وابسته است؛ وابستگیای که حتی در صورت لغو تحریمهای آمریکا نیز از بین نخواهد رفت. تولید داخلی تا حد زیادی متوقف شده، زیرا مشتریان توان پرداخت سفارشها را ندارند. توقف کار و اعتصابات بهطور فزایندهای رایج شده است. در مجموع، این عوامل باعث شد رشد تولید ناخالص داخلی از ۵.۳ درصد در سال ۲۰۲۳ به ۰.۶ درصد در سال ۲۰۲۵ سقوط کند. همزمان با رکود اقتصاد رسمی، اقتصاد زیرزمینی گسترش یافته، اما منافع قاچاق کالا و قاچاق انسان بهدلیل فساد قضایی، بهطور نامتناسبی نصیب نخبگان میشود.
جوانان تحصیلکرده و متخصصان بیش از همه آسیب دیدهاند. نرخ رسمی بیکاری کشور ۹.۲ درصد و بیکاری جوانان حدود ۲۳ درصد اعلام شده است، اما این ارقام احتمالاً ابعاد واقعی بحران را دستکم میگیرند. جمعیت ایران از سطح تحصیلات بالایی برخوردار است — بر اساس آمار بانک جهانی، بیش از ۶۱ درصد از مردان و زنان دارای مدرک دانشگاهی هستند — اما شمار اندکی میتوانند از دانش خود به پاداش اقتصادی یا ثبات شغلی دست یابند.
شهروندان همچنین از بهرهبرداری بیپروا و غیرمسئولانه رژیم دینی از منابع طبیعی ایران خشمگیناند؛ بهرهبرداریای که به تشدید تخریب محیطزیست انجامیده است. رودخانههای اصلی که آب اصفهان و شیراز را تأمین میکنند، اکنون بهطور معمول خشک میشوند و تهران با بحران جدی کمبود آب روبهروست. در نوامبر ۲۰۲۵، دولت طرحی را پیشنهاد داد که به احتمال زیاد غیرقابل اجراست: انتقال پایتخت کشور به سواحل جنوبشرقی خلیج فارس. همزمان، آلودگی هوا در شهرها به سطحی سمی رسیده و گرمای شدید بخشهایی از کشور را عملاً غیرقابل سکونت کرده است، بهویژه در مناطق پیرامون میدانهای نفت و گاز جنوب و جنوبغرب. مهاجرت جمعیت به سمت شمال کشور، نیروی کار صنعت نفت را تحلیل برده و افزایش دما توان کشاورزان را برای دامداری و برداشت محصول محدود کرده است. دولت ایران در مدیریت پیامدهای تغییرات اقلیمی ناتوان بوده است؛ بخشی از این ناتوانی به فساد مقاماتی بازمیگردد که مسئول اجرای پروژههای جبرانی و اصلاحی بودهاند.
یکی از عواملی که نقشی فعال در شکلدهی به این اعتراضات ندارد، فروپاشی موسوم به «محور مقاومت» ایران و مجموعه تحقیرهای نظامی کشور از سوی اسرائیل و ایالات متحده از هفتم اکتبر تاکنون است. اگرچه شهروندان، در مجموع، از اینکه رژیم هزینه کمتری برای حمایت از نیروهای نیابتی خارجی خود در غزه، لبنان و سوریه میپردازد، احساس آسودگی میکنند، اما مردم عادی هنوز هیچ منفعت ملموسی از این وضعیت ندیدهاند.
رژیمی در آستانه فروپاشی
همانند دیگر خیزشهای موفق داخلی در تاریخ ایران — از انقلاب مشروطه ۱۲۸۵–۱۲۸۴ خورشیدی (۱۹۰۵–۱۹۰۶) تا انقلاب اسلامی ۱۳۵۷–۱۳۵۸ (۱۹۷۸–۱۹۷۹) — اعتراضات اخیر مردان و زنان را از طیفی گسترده از طبقات اجتماعی–اقتصادی و مشاغل مختلف در کنار هم قرار داده است: بازاریان، کارکنان بخشهای دولتی و خصوصی، دانشجویان، طلاب علوم دینی، روشنفکران عمومی و روحانیون شیعه میانهرو. اگرچه بازاریانی که با فروپاشی کسبوکار خود روبهرو بودند در ابتدا سازماندهی اعتراضات را بر عهده داشتند، اما دانشجویان دانشگاهها و جوانان بیکار بهسرعت این حرکت را در شهرهای سراسر کشور ادامه دادند. دولت ناخواسته با حمله به معترضان در رسانههای دولتی، به گسترش اعتراضات در شهرها و روستاهای کوچکتر کمک کرد؛ این پوشش رسانهای شهروندانی را که پیشتر در انزوا بودند، به بیان نارضایتی خود ترغیب کرد. اکنون این خیزش به حرکتی خودپایدار تبدیل شده است.
دولت ایران کوشیده است با اعلام افزایش بیش از ۳۰۰ درصدی یارانه اعتباری ماهانهای که بخش بزرگی از جمعیت دریافت میکند، افکار عمومی را آرام کند. اما واقعیت این است که بانک مرکزی ایران منابع مالی لازم برای تحقق این وعده را در اختیار ندارد. در صورت تلاش برای پرداخت این مبالغ، احتمالاً ارزش ریال بیش از پیش سقوط خواهد کرد. مشکلات داخلی ایران بدون ادغام اقتصاد کشور در اقتصاد منطقهای و جهانی اساساً قابل حل نیست. از همین رو، تهران به برخی اقدامات تنشزدایانه با ریاض دست زده و آمادگی خود را برای مذاکره با واشنگتن و دولتهای اروپایی اعلام کرده است.
اما اکنون خامنهای در وضعیتی پارادوکسیکال گرفتار شده است: او میداند که گشودن بازارها و جامعه ایران به میزانی که بتواند مشکلات اقتصادی را حل کند، در عین حال به تسریع پایان حاکمیتش خواهد انجامید. از اینرو، او و شماری دیگر از رهبران تندرو به سرزنش «تحریککنندگان خارجی» روی آوردهاند. رسانههای تحت کنترل دولت ادعا میکنند که اعتراضات نوعی «آشوب ساختگی» است که ریشه در دستگاههای اطلاعاتی اسرائیل، واشنگتن و حتی بریتانیا دارد.
رهبران ایران در نحوه واکنش به این بحران بیش از هر زمان دیگری دچار اختلاف نظر شدهاند. ایرانیان بهخوبی میدانند که خامنهای قادر نیست این بحرانهای فزاینده ملی را متوقف کند، چه رسد به آنکه آنها را معکوس سازد. در ماه دسامبر، مجلس شورای اسلامی بودجه پیشنهادی دولت برای سال ۲۰۲۶ را رد کرد و به رئیسجمهور مسعود پزشکیان اعلام کرد که این بودجه برای حل مشکلات کشور کفایت نمیکند. حکومت با شتاب یک رئیس جدید برای بانک مرکزی منصوب کرده است؛ فردی که مأموریتی تقریباً ناممکن بر عهده دارد: همزمان کاهش نرخ تورم، تثبیت ارزش پول ملی و مهار اقتصاد زیرزمینی. پزشکیان و دیگر مقامهای ارشد عملاً دستها را بالا برده و حل بحرانها را به مقامات محلی و منطقهای واگذار کردهاند.
خود پزشکیان نیز مجموعهای از اعترافات کمسابقه به ناکامی مطرح کرده است. او در ماه دسامبر به مقامهای دولتی گفت: «دولت گیر افتاده است، واقعاً بهشدت گیر افتاده است. … فاجعهها یکی پس از دیگری نازل میشوند. … مشکل خودِ ما هستیم.» او در سخنانی خطاب به گروهی از دانشجویان اظهار داشت: «اگر کسی میتواند کاری بکند، بسمالله؛ من کاری از دستم برنمیآید، به من فحش ندهید.»
تظاهرات ضدحکومتی تهران را وادار کرده است که از رهبران مخالفان برای گفتوگو دعوت کند. در ۳۰ دسامبر، در اقدامی بیسابقه دیگر، سخنگوی رسمی دولت اذعان کرد که «دلایل اعتراضات را میبینیم، میشنویم و به رسمیت میشناسیم». اینها نشانههایی روشن است از اینکه رژیم میداند در وضعیت بسیار شکننده و در آستانه فروپاشی قرار دارد.
اثر بومرنگ
موفقیت اعتراضات در ایجاد تغییر واقعی تضمینشده نیست. یکی از مشکلات اصلی که توان این جنبش را محدود کرده، این است که معترضان هنوز حول یک چهره عمومی واحد به اجماع نرسیدهاند. این در حالی است که در جریان انقلاب اسلامی، آیتالله روحالله خمینی با کاریزمای خود رهبری قیام علیه محمدرضا شاه پهلوی را بر عهده داشت و به نماد ملی و وحدتبخش آن جنبش تبدیل شد.
گروههای مختلف مخالف حکومت ایران که از اعتراضات حمایت میکنند — و بالقوه میتوانند هدایت دوره پس از خامنهای را بر عهده بگیرند — نیز از نظر ایدئولوژی و شیوه عمل وحدت نظر ندارند. رضا پهلوی، ولیعهد پیشین و فرزند محمدرضا شاه پهلوی، در کشوری با تاریخ طولانی پادشاهی، همچنان از نوعی حمایت نمادین برخوردار است. ایالات متحده و اسرائیل ممکن است برای تثبیت ایرانِ پس از حکومت دینی به او روی آورند؛ خودِ پهلوی حتی طرحی اداری برای احیای نظام سلطنتی ترسیم کرده است. اما او و مشاورانش که نزدیک به ۵۰ سال را در تبعید گذراندهاند، از ظرفیت سازمانی بسیار محدودی در داخل ایران برخوردارند. افزون بر این، ایرانیان ممکن است تمایلی نداشته باشند که خطر بازگشت به شکل قدیمیتری از حاکمیت مطلقه را بپذیرند — بهویژه سلطنتی که به ایالات متحده وابسته باشد؛ کشوری که در گذشته از شاه حمایت میکرد.
در همین حال، شورای ملی مقاومت ایران — ائتلافی مخالف که گهگاه در واشنگتن مورد توجه قرار گرفته — با سازمان مجاهدین خلق ایران (MEK) پیوند دارد. این سازمان تا حدی از توان سازماندهی در داخل کشور برخوردار است، اما به دلیل حمایت از عراق در جریان جنگ ایران و عراق و نیز گرایشهای مارکسیستیاش، در میان بسیاری از ایرانیان بهشدت نامحبوب است.
رهبران موسوم به «جنبش سبز» که در جریان اعتراضات ۲۰۰۹–۲۰۱۰ تا آستانه سرنگونی حکومت خامنهای پیش رفتند، اکنون سالخوردهاند و همچنان در حبس خانگی یا بازداشت دولتی بهسر میبرند. در صورت آزادی، آنها میتوانند در گذار ایران به حکومتی سکولارتر و نمایندهتر نقشی ایفا کنند. همچنین رؤسایجمهور پیشین ایران، محمد خاتمی و حسن روحانی — که بهترتیب در دورههای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵ و ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۱ تلاشهایی برای اصلاحات انجام دادند — میتوانند در چنین روندی مؤثر باشند.
با این حال، یک عامل وجود دارد که میتواند — هرچند به شکلی نادرست — بهطور موقت کشور را متحد کند: حمله خارجی. رهبران ایران میدانند که حملات آمریکا یا اسرائیل توجه شهروندان عادی را از اعتراضات منحرف خواهد کرد. در ماه ژوئن گذشته، اعتراضات ضدحکومتی در حال اوجگیری بود که جنگ ۱۲روزه آغاز شد. اما با فرود آمدن بمبهای اسرائیل و آمریکا، شهروندان ناچار شدند پنهان شوند و این امر به تهران شش ماه مهلت داد تا از فشار نارضایتی عمومی رهایی یابد.
تهدیدهای ترامپ به نظر نمیرسد رژیم را از خشونت علیه معترضان بازداشته باشد؛ در روزهای اخیر، فرماندهان سپاه پاسداران حتی از امکان انجام حملات پیشدستانه سخن گفتهاند تا ایالات متحده و اسرائیل را به واکنش نظامی وادار کنند. در یک مصاحبه تلویزیونی در روز یکشنبه، حتی لحن مسعود پزشکیان — که معمولاً معتدلتر است — نیز تندتر شد: او معترضان را «آشوبطلب» و «عناصر تروریستی» خواند و در این موضعگیری با خامنهای همصدا شد.
اهرم داخلی
اینکه رژیم کنونی ایران دقیقاً چه زمانی و چگونه سقوط خواهد کرد، روشن نیست. خامنهای که ۸۶ سال دارد، ممکن است تا زمان ناتوانی کامل یا مرگ به قدرت بچسبد. فرماندهان میانی سپاه پاسداران، با هدف حفظ نفوذ اقتصادی نهاد خود، ممکن است مداخله کرده و حکومت نظامی برقرار کنند. یا اینکه معترضان بتوانند نیروهای امنیتی محلی و ملی را درهم بشکنند و روحانیون و سیاستمداران وفادار به رژیم را وادار به فرار کنند. اما صرفنظر از احساساتشان نسبت به حکومت، ایرانیان داخل کشور هیچ تمایلی به تغییر رژیم به رهبری ایالات متحده ندارند. آنها شکست چنین پروژههایی را در همسایگی خود، در عراق و افغانستان، دیدهاند. افزون بر این، در روزهای نخست سال ۲۰۲۶، شاهد ورود نظامی آمریکا به ونزوئلا بدون هیچ طرحی برای جانشینی سیاسی یا تثبیت اوضاع بودهاند. آنها همچنین نمیخواهند دولت ترامپ منابع نفتی ایران را به غارت ببرد.
ایران نیازی به ساختن یک حکومت از صفر ندارد. این کشور هماکنون دارای قوه مجریه و مقننه، رئیسجمهوری منتخب مردم و نمایندگانی است که قضات قوه قضائیه را منصوب میکنند — هرچند استقلال این سه قوه به دلیل تبعیت از ساختار دینی حاکم تضعیف شده است. مهمتر از همه، ایران سابقه تغییر سیاسی برخاسته از اراده شهروندان را دارد؛ تجربهای که به انقلاب مشروطه ۱۹۰۵–۱۹۰۶ بازمیگردد. آن دستاورد دموکراتیک به اصلاحات سیاسی مهمی انجامید، از جمله شکلگیری مجلس منتخب مردم، تعدد احزاب سیاسی، مطبوعات آزاد و مشارکت مدنی همه اقشار جامعه. ایرانیان میتوانند در قرن بیستویکم بار دیگر آن تجربه را تکرار کنند.
واقعیت آشکار این است که روزهای رژیم خامنهای — دستکم در شکل کنونیاش — به شمارش افتاده است. حتی با توسل به خشونت، آیتالله و حلقه نزدیک به او برای بیرون راندن معترضان از خیابانها با دشواری جدی روبهرو هستند. نیازی به موشک نیست. شهروندان ایران میتوانند خود، بدون مداخله خارجی، حکومت دینی را سرنگون کنند.
———————-
* جمشید کی. چوکسی استاد ممتاز مطالعات ایران، اوراسیا و آسیای مرکزی در دانشکده مطالعات جهانی و بینالمللی همیلتون لوگار و مدیر مرکز منابع ملی آسیای مرکزی و اوراسیایی در دانشگاه ایندیانا است.
* کارول ای. بی. چوکسی مدرس ارشد اطلاعات استراتژیک در دانشکده انفورماتیک، محاسبات و مهندسی لودی در دانشگاه ایندیانا است.
چرخش معنادار در رویکرد حکومت در برابر گروههای معترض و کشتار بیرحمانه خیابانی همراه است با استفاده از ادبیات و واژههای سرکوب در گفتمان مراکز قدرت جمهوری اسلامی. فقط چند روز پس از شروع کنشهای خیابانی در دی ماه ۱۴۰۴ آقای خامنهای با بیان اینکه “اعتراض بهجاست اما اعتراض غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم... اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند” از نقشه راه برخورد با جامعه ناراضی رونمایی کرد. با گسترش تظاهرات مردمی در خیابانهای شهرهای گوناگون واژههایی مانند تروریست، مزدور خارجی ویا خونخواهی هم توسط مسئولین وارد ادبیات سرکوب شدند.
مسئولینی که مدعی وجود حق اعتراض در ایران هستند و به عادت همیشگی تنها هم نزد قاضی میروند نمیگویند که جامعهای که از حقوق مدنی خود محروم است چگونه میتواند دست به اعتراض بزند؟ در سالهای گذشته چند بار اجازه اعتراض به مخالفین داده شده است؟ مردم چه راهکاری به جز کف خیابان برای بیان نارضایتی و خشم خود از بحرانها و نظام حکمرانی ناکارا را دارند؟
همه شواهد نشان میدهند که گسترش بیسابقه حضور خیابانی مردم خشمگین و سرخورده و شعارهای علیه حکومت و نهادهای قدرت و یا در حمایت از آزادی، تغییر نظم سیاسی و یا آقای رضا پهلوی چرخش مهمی در رویکرد امنیتی حکومت را در پی آورد. حمایت کشورهای غربی و یا دولت ترامپ و اسرائیل از تظاهرات مردم و محکوم کردن خشونت دولتی هم دستآویزی شد برای بازتولید برچسب “دخالت دشمن” در روایت حکومتی.
در ادبیات رهبران جمهوری اسلامی واژههایی هستند که نقش کدهای امنیتی و حقوقی را را ایفا میکنند. این تکنیک گفتمانی که گاه از نشانهها و حافظه تاریخی و دینی برای بیاعتبار کردن مخالفان بهره میگیرد در همه بحرانهای مهم سیاسی گذشته به رویکرد اصلی مسئولین تبدیل شده است. در دهه شصت خورشیدی از مفهوم مذهبی منافق یا طاغوتی و یا واژههای سیاسی مانند لیبرال یا ضدانقلاب به گونه گسترده استفاده شد. برای شرانگاری رفتار زنانی که به حجاب اجباری حکومتی تن در نمیدادند به سراغ واژههای مانند عریانی، فحشاء، هرزگی، بیبندباری... رفتند. در جنبش سبز مفاهیمی جدیدی مانند “فتنه”، “فتنهگر” و یا “بیبصیرت” خلق شدند.
از دهه ۱۳۹۰ به اینسو برای مقابله با خیزشها و کنشهای اعتراضی خودجوش خیابانی گروههای به تنگ آمده از شرایط زندگی و بنبست سیاسی واژه اغتشاشگر به الهیات سرکوب راه یافت. همگان جمله معروف روحالله زم را در نمایش امنیتی-تلویزیونی پیش از اعدام به یاد دارند که گفت “شما میگویید اغتشاشات، ما میگوییم اعتراضات.”
کار الهیات سرکوب حکومتی و کلیدواژههای آن برچسبزنی برای جرمانگاری، هویتسازی منفی مخالفان و مشروع جلوهدادن خشونت دولتی و سازوکارهای سرکوب است. در همه رویدادهای پرتنش گذشته حکومت همواره روایت یکسویه خود را از بالا و بدون امکان نقد ترویج کرده است. قوه قضائیه هم که باید نماینده عدالت و داور بیطرف میان جامعه و حکومت باشد با تکرار الهیات سرکوب به حلقه پایانی چرخه خشونت دولتی تبدیل میشود. بیاعتمادی ژرف به حکومت ویا باور نکردن روایت و ادبیات رسمی به همین رابطه آسیبشناسانه دولت با جامعه بازمیگردد.
در یک حکومت متعارف که قانون، پاسخگویی و شفافیت اصول پایهای قرارداد اجتماعی هستند، پلیس و نیروهای نظامی وظایف تعریف شدهای دارند. انحصار خشونت توسط دولت در این نظامهای سیاسی همراه است با نظارت نهادهای داوری، جامعه و رسانههای آزاد. جمهوری اسلامی در سراسر دوران حیات خود به این سازوکارهای جامعه مدرن و اصول بنیادی آن تن نداده است. آنها انحصار خشونت دولتی را بدون نظارت، شفافیت و یا پاسخگویی میخواهند. وجود سپاه، لباس شخصیها، بسیجی و نیروهای امنیتی گوناگون در کنار پلیس و ارتش در عمل سبب شده خشونت بدون نظارت و خودسرانه علیه شهروندان به رویکرد رسمی امنیتی حکومت تبدیل شود. در همه دهههای گذشته هیچگاه حکومت به بررسی بیطرفانه و کمیسیون حقیقتیاب درباره کشتارها، سرکوبها، شکنجهها، محاکمات خودسرانه و اشکال دیگر خشونت دولتی و راستیآزمایی روایت رسمی تن نداده است.
در هیاهوی تبلیغاتی یکسویه حکومت، ادعای رئیس جمهور، رئیس قوه قضائیه، لاریجانی، قالیباف و یا رادان و دیگران درباره اقدامات “تروریستی” و یا خشونت تظاهرکنندگان نمیتواند از اعتبار و مشروعیت حداقلی هم برخوردار باشد. تا زمانی که امکان راستیآزمایی و بررسی بیطرفانه روایت دولتی و عملکرد نیروهای نظامی-امنیتی که ماشین عظیم جهنمی سرکوب حکومتی را تشکیل میدهند وجود نداشته باشد این ادبیات و برچسبها زمینهساز و توجیهگر کشتار خیابانی و خشونت دولتی است.
شرایط انفجاری کنونی پیآمد رویکردها و سیاستهای نظام حکمرانی ناکارا و ادامه سرکوب بیرحمانه مخالفان است. خطر گسترش خشونت ویرانگر و فروپاشی ایران را تهدید میکند. باید در جستجوی راهی بود برای رهایی از بنبست هولناک حکومت دینی و نجات کشور.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ چیست راه نجات یا شیخ؟! تحلیل بسیار منطقی، روشن و تکراری است، ولی شایسته است که جناب پیوندی باز تعریفی از کنش سیاسی درست و منطقی در این شرایط ارائه دهند! آیا فراخوانهای رضا پهلوی را تایید میکنند؟ آیا با توجه به سیستم تمامیتخواه جمهوری اسلامی فراخوان رفتن به فاز براندازی راه حل درستی است در این شرایط؟ بالاخره به عنوان یک جامعهشناس نخبه و صاحب ایده راهحل تدریجی گذار را توصیه میکنند یا رفتن به فاز براندازی به هر قیمت و کمک قدرتهای بزرگ مثل آمریکا را؟!
لطفن قبل از کشتار بیشتر مردم توسط حکومت جنایت کار و تا به دندان مسلح و متشکل جمهوری اسلامی توصیههای راهبردی و کاربردی را در این شرایط ارائه دهید.
مرسی. با احترام و ارادت! رودین
■ با سلام و سپاس از بازخورد و پرسشهای به جای شما رودین عزیز. به نظر من استراتژی درست در این شرایط جستجوی یک سازش تاریخی برای نجات ایران با شرکت همه نیروهای خواهان دمکراسی و جامعه باز و گذار از حکومت دینی است. براندازی انحصاری با کمک نظامی کشورهای دیگر بسیار پرخطر است و میتواند به بحران های بی پایان پس از تغییر حکومت هم منجر شود. سازش تاریخی به معنای ادغام بخش بزرگی از جامعه در پروژه ای است که افق جدیدی در برابر کشور میگذارد. کمک خارجی باید بیشتر غیرنظامی باشد یعنی تحمیل یک انزوای بینالمللی گسترده و حمایت از گذار دمکراتیک. درگیری نظامی مستقیم با یک حکومت مسلح و بیپروا از کشتار جمعی میتواند نتایج فاجعهباری داشته باشد. مخالفان باید بپذیرند که هیچ نیرویی به تنهایی نمیتواند هیولای حکومت دینی را به عقب براند و هیچ نیرویی را هم نمیتوان از صحنه سیاسی ایران حذف کرد و به دریا ریخت. سازش تاریخی برای امروز و آینده است و آموختن ماندن و گفتگو در کنار یکدیگر با وجود اختلاف. ما به یک پختگی سیاسی جدید نیاز داریم برای گذار از رنجها و سگواریهای بیپایان ...
پیوندی
چرا سقوط رژیم اسلامی میتواند تأثیری حداقل معادل فروپاشی دیوار برلین داشته باشد؟
در حالی که تظاهرات گسترده در بیش از ۱۰۰ شهر و ۲۳ استان ایران گزارش شده است و نیروهای سرکوبِ رژیم اسلامی در بسیاری از نقاط کشور بر روی تظاهرکنندگان آتش گشودهاند، سایت آتلانتیکو با ایو بوماتی (Yves Bomati)، پژوهشگر فرانسوی تاریخ ادیان و متخصص تاریخ ایران، و فیروزه نهاوندی، استاد جامعه شناسی و حقوق سیاسی در دانشگاه بروکسل گفتگو کرده است. در این گفتگو که روز یکشنبه در سایت آتلانتیکو منتشر شد، بحران فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی بررسی و تحلیل شده است.
این دو تحلیلگر معتقدند که تغییر در ایران اجتنابناپذیر است و فروپاشی احتمالی رژیم اسلامی نتیجه منطقی این تغییر خواهد بود. برای روشن شدن افکار عمومی مردم ایران در این شرایط بحرانی اینجانب تلاش کردهام بخشهای عمدهای از این گفتگو را بدون تغییر، ترجمه کرده و در دسترش هممیهنان گرامی قرار دهم.
* آیا سقوط رژیم اسلامی نقطه عطفی تاریخی و قابل مقایسه با سقوط دیوار برلین خواهد بود؟ این سقوط چه تأثیری بر موازنه قدرت در جهان خواهد داشت؟
ایو بوماتی: پیش از هرچیز، به یاد بیاوریم که رژیم اسلامی حاکم بر ایران از سال ۱۹۷۹، در زمینه تمایل خود برای آشتی دادن دو عنصرِ دین و سیاست، جهان معنوی و جهان مادی، با سایر کشورها متفاوت بوده است. امروز، شکست این گفتمان ناشی از واقعیتهایی است که بدان توجه نکرده است، این رژیم اکنون با انتظارات واقعی و ملموس جامعه ایران در مواجهه با فساد گسترده رهبرانش روبرو شده است. اگر رژیم اسلامی سقوط کند، این سقوط، نه تنها یک رویداد بزرگ سیاسی خواهد بود، بلکه فروپاشی این مفهوم است که یک باورِ آسمانی، دیگر نمیتواند حکومت زمینی علیه مردم یک کشور را توجیه کند.
مقایسه با سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹، حتا اگر این مقایسه محدودیتهای خودش را داشته باشد، مرتبط است. همانند آن زمان،[در ایران] یک سیستم زیر بار زندگی روزمره، فرسایش وعدهها و آرمانهای اساسی برای نیل به آزادی اندیشه، آزادی بیان و عمل، از هم میپاشد. افزون بر این، ناامیدی از تجربیات زیسته نیز وجود دارد و فشارها غیرقابل کنترل میشود.
با این حال، با توجه به اینکه جهان دیگر مانند سال ۱۹۸۹ دو قطبی نیست، سقوط نهایی رژیم حاکم بر ایران در فضایی نا همگون و بیثبات رخ خواهد داد. فضایی که در آن امپراتوریهای جدید در تلاش برای پیدایش خواهند بود. عواقب این سقوط بسیار قابل توجه خواهد بود: فروپاشی محور ایران-حزبالله-حماس؛ و فراتر از آن، فروپاشی معماری منطقهای که تا یمن امتداد مییابد؛ تجدید آرایشهای استراتژیک روسیه و چین؛ تنشها بر سر انرژی و قدرت هستهای؛ و مهمتر از همه، خلائی که نیروهای ناهمگن سعی در پر کردن آن خواهند داشت. باید در انتظار بهترینها و همچنین بدترین حالات ممکن بود.
آنچه تاریخ به یاد خواهد آورد، پایان یک نظم نیست، بلکه پایان یک اسطوره سیاسی است که به موجب آن یک منجی مدعی شده بود که میتواند جهت حرکت جهان را منجمد کند.
فیروزه نهاوندی: اگر رژیم سقوط کند - و ما باید محتاط باشیم، زیرا اگرچه بسیاری از ایرانیان به سقوط رژیم امیدوارند و برخی متقاعد شدهاند که این اتفاق خواهد افتاد، اما هنوز خیلی زود است که بدانیم واقعاً چه اتفاقی خواهد افتاد - بله، سقوط رژیم اسلامی، این یک تحول بزرگ خواهد بود. تغییری در این ابعاد، میتواند پیامدهای قابل توجهی، هم برای توازن قوا در منطقه و هم در جهان داشته باشد.
اگر سقوط رژیم اسلامی با ایجاد یک جایگزین واقعاً دموکراتیک همراه باشد، ما شاهد یک تحول بسیار عمیق در اتحادهای منطقهای و بینالمللی خواهیم بود. از این منظر، مقایسه سقوط رژیم اسلامی با سقوط دیوار برلین مناسب است: همانطور که میدانیم، آن رویداد منجر به تقویت اروپا، ناپدید شدن اتحاد جماهیر شوروی و اختلال پایدار در نظم جهانی شد، حتی اگر نظم جهانی از آن زمان تا کنون به ویژه با ظهور مجدد برخی مواضع روسیه، متحول شده است.
در سطح منطقهای، چنین سقوطی میتواند به دههها درگیری، بهویژه با اسرائیل، پایان دهد. البته، همه چیز به ماهیت قدرتی بستگی دارد که پس از جمهوری اسلامی ظهور میکند. اگر، برای مثال، رژیم سقوط کند و شخصیتی مانند شاهزاده رضا پهلوی به قدرت برسد - که یکی از احتمالات متعدد است - این میتواند منجر به تغییرات بنیادی و اساسی شود.
شاهزاده رضا پهلوی به وضوح تمایل خود را برای عادیسازی روابط با اسرائیل اعلام کرده است، موضعی که مدتهاست، وی به ویژه از طریق چندین سفر به اسرائیل، آن را حفظ کرده است. او همچنین پیشنهاد یک توافق صلح، معروف به «توافقنامه کوروش»، بین رژیم پس از جمهوری اسلامی و اسرائیل را داده است.
چنین سناریویی همچنین میتواند به بهبود روابط با کشورهای عربی و پایان دادن به تأمین مالی گروههای نیابتی ایران – گروههای مسلح، چه مخفی و چه غیر مخفی، فعال در عراق، لبنان، یمن، فلسطین و جاهای دیگر - منجر شود. در مقیاس منطقهای، این امر میتواند راه را برای صلح پایدار و ایجاد تعادل عمیق در روابط ایران با کشورهای منطقه هموار کند.
در سطح بینالمللی، عواقب آن میتواند به همان اندازه قابل توجه باشد. امروزه، جمهوری اسلامی کاملاً در گروهی از کشورها که به عنوان “جنوب جهانی”(*) شناخته میشود، ادغام شده است و اتحادهای قوی با چین، روسیه، هند و سایر کشورها دارد.
تغییر رژیم میتواند این اتحاد را تغییر دهد و پیامدهای اقتصادی قابل توجهی داشته باشد، از جمله تأثیرات آن میتوان به قطع ارسال سلاح به روسیه از طریق دریای مازندران و فروش نفت به چین اشاره کرد، که به طور بالقوه منجر به نزدیکی قابل توجه بین ایران - یا ایران آینده - و غرب میشود. این یک آرزوی مشترک گسترده در بین مردم ایران است. مردمی که خواهان کاهش پایدار تنشها با کشورهای غربی هستند.
موضوع مهم دیگر، پایان اقدامات تروریستی و تأمین مالی تروریسم توسط جمهوری اسلامی در اروپا و غرب، پایان گروگانگیریها و همچنین پایان پیوندهای ساختاری ایران با قاچاق بینالمللی مواد مخدر، بهویژه از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که ارتباطات اثباتشدهای با این شبکهها دارد.
اگر شاهد فروپاشی رژیمی باشیم که منجر به تغییر دموکراتیک واقعی شود، عواقب آن میتواند از نظر مقیاس، با پیامدهای سقوط دیوار برلین قابل مقایسه باشد. با این اوصاف، این سناریوی خوشبینانه است. در حال حاضر مطلقاً هیچ ایدهای نداریم که این فروپاشی، در صورت وقوع، به چه سمتی خواهد رفت.
* آیا باید نگران بروز «بدترین سناریو» به جای ظهور یک رژیم دموکراتیکتر در صورت سقوط رژیم اسلامی باشیم؟
ایو بوماتی: تاریخ ایران بیش از آنکه به ما شور و شوق بیاموزد، احتیاط را تجویز میکند. هر تحولی - در سال ۱۹۲۵، سپس در سال ۱۹۷۹ - به نام طرح نو – مدرن سازی و سپس اخلاقی کردن - و جایگزینی یک ایدئولوژی با ایدئولوژی دیگر انجام شد.
افزون بر این، «بدترین سناریو» در حال حاضر در کارنامه ملاها وجود دارد: تورم افسارگسیخته، بیکاری گسترده، کمبودها، زیرساختهای فرسوده، فقر گسترده، فرار نخبگان از کشور و مصادره داراییهای عمومی. افزون بر ورشکستگی مادی، باید به خفقان اخلاقی مانند سانسور و تبعیض نیز اشاره کرد. بنابراین چگونه میتوان چیزی بدتر از آنچه اکنون [در حکومت اسلامی] وحود دارد، به غیر از حمام ِخون و یا جنگِ داخلی را در صورت سقوط رژیم تصور کرد؟
با این حال، این سقوط نمیتواند هیچ چیزی را برای مردم ایران تضمین کند. در حالی که همه مخالفان رژیم میخواهند به این دستگاه سیاسی، اقتصادی و مذهبیِ غارتگرِ که عمیقا در جامعه ریشه دوانده، پایان دهند، به نظر میرسد که در صورت خلاء قدرت، قانونِ قدرت برتر، میتواند حرف آخر را بزند. در طول یک مبارزه جناحی، قویترین و ساختاریافتهترین گروه، میتواند غالب شود.
در عین حال، ایران کنونی، ایران سال ۱۹۷۹ نیست: جمعیت آن بیش از گذشته نسبت به توهمات گروههای انقلابی محتاط است؛ جوانان آن تحصیلکردهتر و از نظر سیاسی بسیار فعالتر هستند. در حالی که خطرِ هرج و مرج واقعی وجود دارد، خطر تولد دوباره نیز بسیار محتمل است. همه چیز به دورانی بستگی دارد که بین فروپاشی رژیم و گذار به سوی رژیم آینده قرار دارد؛ تاریخ همچنان باز است، زیرا «آزادی» هیچگاه به طور خودکار تضمین نمیشود.
فیروزه نهاوندی: ما مطلقاً نمیتوانیم مطمئن باشیم که در صورت سقوطِ رژیم اسلامی، این امر منجر به تغییر مثبت یا دموکراتیک خواهد شد. دقیقاً به همین دلیل است که من به طور سیستماتیک در پاسخهایم احتیاط میکنم و همیشه از «تغییر دموکراتیک» صحبت میکنم، زیرا این تنها یکی از احتمالات در میان سایر احتمالات است.
یکی دیگر از سناریوهای بالقوه فاجعهبار، میتواند کودتایی به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد. سپاه پاسداران هم شاخه نظامی رژیم و هم یک بازیگر اقتصادی مهم است که تقریباً ۶۰ درصد از اقتصاد ایران را کنترل میکند. این سپاه میتواند تصمیم بگیرد که ملاها را، احتمالاً در یک حمام خون، برکنار کند تا مستقیماً قدرت را به دست بگیرد. این احتمال را نمیتوان رد کرد.
نقش جامعه بینالمللی را نیز باید در نظر گرفت. حمایت خارجی از تغییر احتمالی رژیم در ایران بسیار ناهمگن است. در ایالات متحده، بخشی از کنگره این کشور ازسازمانِ مجاهدین خلق حمایت میکند؛ این حمایت در پارلمان اروپا نیز منعکس میشود. با این حال، این گزینه مورد نظر مردم ایران نیست.
ما همچنین باید به این گزینهها، برکناری علی خامنهای، رهبر کنونی، و توافق [آمریکا] با رژیم بدون رهبری او که برخی از چهرهها نیز از آن کنار گذاشته شوند را اضافه کنیم. سناریویی تا حدودی شبیه ونزوئلا است. با این حال، این سناریو خلاف آرمانهای مردم ایران خواهد بود.
در حال حاضر، از طریق سخنرانیها و بسیجهای مردمی خارج از کشور، حمایت نسبتاً روشنی از شاهزاده رضا پهلوی وجود دارد. اما یک سوال اساسی باقی میماند: آیا سقوط رژیم اسلامی به طور مسالمتآمیز رخ خواهد داد؟ من به شدت در این مورد تردید دارم. به نظر من، سپاه پاسداران به راحتی قدرت را واگذار نخواهد کرد، حتی با وجودی که برخی از بخشهای پلیس و ارتش از قبل شروع به همراهی با مردم و امتناع از تیراندازی کردهاند. باید بین این پاسداران و نیروهای مسلح سنتی تمایز قائل شد.
هیچ تضمینی وجود ندارد که پایان رژیم مسالمتآمیز باشد. وجود گروههای مسلح ساختارمند در داخل کشور، گذار را پیچیدهتر میکند. حتا اگر تمایل به تغییر، گسترده باشد، این بدان معناست که گذار میتواند مسالمتآمیز نباشد. درگیریها، حتی خونریزیها، همچنان احتمالات بسیار واقعی هستند.
امروز، همه گزینهها مطرح است. رژیم به شدت تضعیف شده است؛ مشروعیت خود را، چه در داخل و چه در سطح بینالمللی، از دست داده است. هنوز هم میتواند تا حدودی حمایت مردم را جلب کند، همانطور که در نماز جمعه با حضور چند جوان دیده شد، اما تشخیص اینکه آیا این حمایت واقعی است یا صرفاً از روی اجبار صورت گرفته، دشوار است. لفاظیهای جنگطلبانه مقامات رژیم تنها منعکسکننده اقدامات رژیمی است که آخرین نفسهای خود را میکشد.
افزون بر این، حتی اگر سقوط رژیم به نتیجهای دموکراتیکتر منجر شود، هنوز موانع بیشماری قابل پیشبینی خواهد بود. در حالی که مردم ایران به اتفاق آرا طرفدار سقوط رژیم کنونی هستند، اختلافات عمیقی در میان مخالفان، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، باقی مانده است. هیچ اجماعی در مورد شکل رژیم آینده و چه کسی باید کشور را رهبری کند، وجود ندارد.
در خارج از کشور، اختلافات به ویژه قابل مشاهده است: در یک طرف، هواداران شاهزاده رضا پهلوی؛ در طرف دیگر، کسانی که خواهان سقوط رژیم هستند، اما قاطعانه بازگشت سلطنت را رد میکنند. گفتمان انتقادی در مورد رژیم سابق شاهنشاهی نیز در حال شکوفایی است و فساد و وحشیگری آن را برجسته میکند، حتا با وجود اینکه این رژیم تقریباً پنجاه سال پیش ناپدید شد و امکان تکرار آن به شکل اولیه وجود ندارد.
این وضعیت یادآور دوران انقلاب در سال ۱۹۷۹ است. در آن زمان، همه نیروهای مخالف، از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی، ملیگرایان، لیبرالها و کمونیستها، یک شعار واحد داشتند: «شاه باید برود». پس از سرنگونی او، این نیروها از توافق بر سر رژیمی که قرار بود تأسیس شود، ناتوان بودند.
این شرایط، منجر به یک مصالحه تاریخی شد: جمهوری اسلامی ایران، که در آن اصطلاح «جمهوری» امتیازی برای نیروهای سکولار و صفت «اسلامی» امتیازی برای مذهبیون بود. خمینی خیلی سریع تمام متحدان سابق خود، به ویژه چپها و چپهای افراطی را حذف کرد. مجاهدین خلق، شاخه مسلح خمینی در روند پیروزی انقلاب، قتل عام شدند، اما آنها تنها نیروهایی نبودند که حذف شدند.
* رژیمی که جانشین نظام اسلامی خواهد شد، چه شکلی خواهد داشت و تعریف آن از آزادی چه خواهد بود؟ محرکهای اصلی اعتراضات کنونی کدامند و آیا باید باور کنیم که آنها قادر به سرنگونی واقعی رژیم کنونی ایران هستند؟
فیروزه نهاوندی: دلایل اعتراضات کاملاً واضح است. همه اقشار جامعه ایران تحت تأثیر مشکلات حیاتی قرار دارند. محرک اصلی، اقتصادی است. کشور در وضعیت تقریباً کامل ناکارآمدی قرار دارد: ارزش پول ملی سقوط کرده، تورم بیش از ۵۰ درصد است و بخشی از جمعیت دیگر نمیتوانند هزینه غذای خود را تأمین کنند. برای کشوری که دومین ذخایر بزرگ گاز جهان و چهارمین یا پنجمین ذخایر بزرگ نفت جهان را دارد، این مسخره است!
بازرگانان، صنعتگران و بسیاری دیگر از پیشهوران کشور دیگر نمیتوانند مایحتاج خود را تهیه کنند. تصادفی نیست که اولین اعتراضات در بازار تهران آغاز شد. افزون بر این، مشکلات عمده زیستمحیطی نیز وجود دارد: خشکسالی، کمبود آب، کشاورزی ویران شده، رودخانههای خشک شده و قطعیهای مکرر برق.
اما خواستهها فقط اقتصادی نیستند. همچنین یک خفقان ایدئولوژیک و اخلاقی توسط جمهوری اسلامی اعمال میشود که نفس مردم را بریده است. ایرانیان آرزو دارند مانند شهروندان عادی در یک کشور عادی زندگی کنند: بیرون بروند، مصرف کنند و از زندگی روزمره خود لذت ببرند، بدون اینکه در معرض تهدیدهای اخلاقی و ارتجاعی قرار گیرند. در نهایت، خواسته سیاسی محوری است: از سال ۱۹۷۹، هیچ زندگی سیاسی واقعی در ایران وجود نداشته است.
جناحهایی در درون رژیم اسلامی وجود دارند که هر کدام از منافع خاص خود دفاع میکنند، اما همه آنها از حکومت دینی حمایت میکنند. انتخابات کاملاً تقلبی است و قدرت واقعی در دستان رهبر، علی خامنهای، متمرکز شده است که اکنون هدف مستقیم معترضان است.
ایو بوماتی: وضعیت کنونی در ایران نه یک تصادف است و نه یک ناآرامی اجتماعی ساده. این یک بحران عمیق رژیم است که ناشی از فرسایش مهلک سیستمی است که توجیه اساسی خود را از دست داده است. بدون این توجیه، جمهوری اسلامی با مجازات، کشتن یا زندانی کردن سرکشترین افراد مخالف خود به حیات خود ادامه میدهد - اما دیگر قانعکننده نیست. انقلابی را اداره میکند که به یک بهانه تبدیل شده است و سیستمی را مدیریت میکند که کاملاً عاری از وعدههایش شده است.
اشتباه این است که اعتراضات مردمی را به اقتصاد، هر چقدر هم که وخیم باشد، یا فقط به مبارزه زنان، هر چقدر هم که اساسی باشد، تقلیل دهیم. مشکل بسیارعمیقتر است: مشکل، نمادین است. رژیم دیگر قادر نیست محدودیتها را به معنا تبدیل کند، فداکاریهای مردمی را به یک افق روشن پیوند بزند. و مبدل به قدرتی شده که دیگر روایتی برای جذب مردم ارائه نمیدهد، صرفاً به ابزاری برای تنبیه و سرکوب تبدیل شده است.
در مقابل او جامعهای جوان، شهری و متصل به جهان قرار دارد که از قبل در جای دیگری زندگی میکند. کشور واقعی، کشور ایدئولوژیک را ترک کرده است. این گسستگی انفجاری است، اما خود به خود انقلابی نیست. رژیمها به دلیل منفور بودن سقوط نمیکنند، بلکه به این دلیل سقوط میکنند که دیگر کسی به آنها اعتقاد ندارد، به ویژه زمانی که نوکرانشان دیگر آنها را باور نمیکنند.
آنچه شاهد آن هستیم ممکن است هنوز فروپاشی رژیم نباشد: دستگاه امنیتی رژیم پابرجاست، اعتراضات خیابانی شاید رو به افول باشد و دولت هنوز دچار شکاف نشده است. با این حال، چیزی تعیین کنندهتر از قبل رخ داده است: از دست دادن غیرقابل برگشت مشروعیت. رژیم میتواند از طریق ترس و زور به حیات خود ادامه دهد؛ در داخل، زمان برای رژیم شرطی شده است. اغلب اینگونه است، دوران احتضار پیش از مرگ آغاز میشود... تا روزی که نقض وفاداری، چه داخلی و چه تحمیل شده از خارج، همه چیز را سرعت ببخشد.
—————————-
* جهان جنوب (به انگلیسی: global south) اصطلاحی است به کار رفته در مطالعات فراملیتی و پسااستعماری، برای اشاره به آنچه پیشتر جهان سوم نامیده میشد.
هفت تن از شخصیتها و کنشگران سیاسی و مدنی، طی نامهای سرگشاده به رئیسجمهور آمریکا، بهتلویح و آشکار، خواستار دخالت نظامی بهمنظور خنثی کردن نیروی سرکوب جمهوری اسلامی در برابر اعتراضات سراسری مردم ایران شدند.
انتشار این نامه، بار دیگر بحث «دخالت و کمکهای خارجی» را در مرکز توجه افکار عمومی قرار داد.
در این یادداشت میکوشم توجه خواننده را به برخی ملاحظات قابل اعتنا در باب نحوه تعامل با عوامل خارجی جلب کنم.
۱- در جهان امروز، در خاورمیانه و در ایران بهویژه، تأثیر و گاه تأثیر تعیینکننده لینک خارجی غیرقابلانکار است. تاریخ دویست سال اخیر کشور، سرشار از شواهد معتبر در اثبات این نظر است.
۲- وظیفه سیاست حرفهای و راهبردی، نه انکار نقش این عامل، بلکه تدوین استراتژی مدیریت و تعامل با آن، بر پایه تعادل قوا و واقعیتهای سخت روی زمین است. سیاستمداران حرفهای ایران، از مشروطه تا بهمن، در مجموع و با برخی کمبودها، سیاست خارجی کشور را بر این اساس طراحی میکردند.
۳- تدوین این استراتژی مدیریت و تعامل، منوط و مشروط به استراتژی کلان گذار از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است. در راهبرد انقلاب قهرآمیز یا جنگ مسلحانه، عامل تعیینکننده «قهر انقلابی» است و هر نوع حمایت خارجی مؤثر نیز ناگزیر از این جنس یا در خدمت مستقیم آن خواهد بود. دشواری کار سیاست هم از همین نقطه آغاز میشود.
۴- در مدل راهبری مبتنی بر گذار جامعهمحور، خشونتپرهیز و سامانمند، چون قدرت نرم نقش تعیینکننده را در راهبرد کلان بر عهده دارد و بسیج انقلابی برای سرنگون کردن حکومت موضوعیت راهبردی ندارد، مدیریت لینک خارجی نیز شامل درخواست یا رد کمک نظامی و اعمال خشونت از خارج نمیشود.
۵- بنابراین، محل اصلی نزاع کنونی نه چگونگی مدیریت لینک خارجی، بلکه راهبرد گذار است. وقتی کار حکومت و آنها که «وظیفه رهبری انقلاب ملی» را بر عهده گرفتهاند به تقابل مستقیم «گارد جاویدان» با یگان ویژه فرا میروید و شعار «چشم در مقابل چشم» راهنمای میدان میشود، مدیریت لینک خارجی نمیتواند به گونهای دیگر جز دعوت به حمایت نظامی انجام بگیرد. در این نقطه که سر گاو را در کوزه کردهاند، جامعه را وارد بازی دوسر باخت میکنند: کمک خارجی نرسد، بازندهایم؛ برسد هم بازندهایم!
برای طرفداران گذار خشونتپرهیز، مداخله در این بحث ممتنع و بلاموضوع است. اما کسی که پشت این میز قمار نشسته، باید ریسک تصمیمگیری بزرگ را نیز بپذیرد. به خرج پسر حاجی پولدار همسایه داماد شدن، خطرات خود را هم خواهد داشت.
۶- در چارچوب راهبرد گذار خشونتپرهیز، استفاده از امکانات جهانی غیردولتی عموماً امری بدیهی و ضروری به حساب میآید. اما دریافت کمکهای نرم، چه از جنس پول و رسانه و چه سازمان، مناسبات و اعتبار از دولتها، در گام نخست تابع این اصل اساسی است که دستگاه دیپلماسی و مقامات سیاسی هر کشوری بنا به عرف و قانون موظف به دفاع از منافع ملی کشور خود هستند و حق ندارند پول مالیاتدهنده کشورشان را صرف کاری کنند که سودی عایدشان نمیکند. در نتیجه، تنها در چارچوب تعریف منافع مشترک و روابط «برد-برد» میتوان انتظار دریافت کمکهای نرم را داشت.
۷- برای آنکه بتوان رابطه «برد-برد»ی را تعریف کرد و از حمایت جامعه نسبت به آن نیز اطمینان حاصل کرد، وجود حداقل سه پیششرط ضروری است:
اول ـ شفافیت
نمیتوان به نام ملت و سعادت آن از جایی پول گرفت، اما ملت را در جریان نگذاشت. روشن است که منظور از شفافیت، جار زدن نیست؛ منظور وجود مکانیسمی جمعی، محاسبهپذیر و مورد اعتماد است که هر لحظه قابل کنترل بهوسیله بازرسان قسمخورده و امین باشد.
دوم ـ اثبات ضرورت
اینکه به هزینه کشور ثالث رسانهای تأسیس شود، نیازمند اثبات ضرورت آن نزد خبرگان کار و قانع کردن الیت جامعه در بحث هزینه–فایده، در سطح ملی است. نمیتوان با اقوام نشست، پروژه تعریف کرد و فاند گرفت.
سوم ـ اصل اندازهها
رعایت «اندازه» صرفاً مربوط به رابطه با دولتهای دیگر نیست و در همه زمینههای زندگی امری ضروری است، اما در تنظیم رابطه با خارج بهویژه مهم است. برای بازی در لیگ برتر سیاست جهانی، باید عضو تیم لیگ برتر کشورت باشی! اینکه یک روزنامهنویس با پول فلان دولت صاحب رسانه شود، یا بهمان دلال سیاسی در راهروهای وزارت خارجه پرسه بزند تا شاید او را برای جوشکاری فرا بخوانند، موارد آشکاری از عدم رعایت اصل اندازههاست که به چیزی جز نوکری و رسوایی ختم نمیشود.
کسی در سطح ماندلا، هوشیمین، خمینی یا موسویِ دوران جنبش سبز میتواند خود را در اندازهای ببیند که توان تعریف رابطه «برد-برد» را دارد. بازیکنان زمین خاکی کنار محله باید اندازه خود را بدانند و قاطی بازی بزرگان نشوند.
۸- حساب اقدامات تبلیغی، نظیر انتشار نامه سرگشاده، را باید از سیاست حرفهای جدا کرد. در اینجا یا اهداف تبلیغاتی دنبال میشوند یا آرزوها و دعاهای خیر انتشار بیرونی مییابند و در همین حد اهمیت دارند که باعث گفتوگو و تبادل اندیشه میشوند.
۹- تا آنجا که به وعده ترامپ مربوط میشود، ظاهراً تاریخ مصرف آن گذشته است. حکومت که انفجار اجتماعی را پیشبینی میکرد، خود را از همه نظر برای مقابله آماده کرده بود و گامبهگام برنامه خود را به اجرا درآورد. در فاز نخست، برنامه رادیکالیزه کردن خیزش مدنی و «پهلویزه» و اجنبیپرستانه کردن آن پیش برده شد. در فاز دوم، پس از سلطه تاریکی اطلاعاتی، قتلعام با شلیک از پشتبامها تا خیابان و کوچهپسکوچهها به اجرا درآمد و در فاز سوم، با اعلام سه روز عزای عمومی، مراسم لکهگیری و تدارک اعدام اسرا آغاز شد.
در همین دو هفته طوفانی که نقطه اوج قهرمانیهای بینظیر ملتی اسیر و بیپناه بود، پرونده سیاه خامنهای و الیگارشی حاکم باز هم سیاهتر شد و صورتحسابهای قطوری آماده شدهاند که بخش بزرگی از آن را مدعیان رهبری انقلاب ملی ـ آنها که در حمایت از آن سینه بر تنور چسباندند و با طناب ترامپ به چاه رفتند ـ باید بپردازند.
■ نوشتههایی از این دست، آن هم در شرایطی که جنبش آزادیبخش مردم ایران زنده، جاری و بیوقفه در نبردی نابرابر با رژیمی فاسد و تا دندان مسلح ایستاده است، چیزی نیست جز نمک پاشیدن بر زخمی عمیق و منحرف کردن صورتمسئله.
در حالی که بقولی و تمثیلی نه چیزی به بار است و نه بر دار، راویان این روایت، پایان رمان را پیشاپیش نوشتهاند؛ دادگاه را خود اقامه کردهاند، متهمان را خود برگزیدهاند، محاکمه را برگزار کردهاند و احکام سنگین و غلیظ را نیز صادر فرمودهاند؛ آن هم برای پروندهای که بازیگران اصلی آن هنوز در صحنه نبرد هستند.
القای اتهام، انگزنی، یافتن مقصر و خاطی، در چنین بزنگاه سرنوشتسازی برای ایران عزیز، چه حاصلی دارد جز ترویج یأس، ناامیدی و فرسایش سرمایهٔ روانی جامعه؟
به نظر میرسد روش همیشگی نویسنده، صبر منفعلانه، انتظار بیعمل و عافیتجویی بوده است؛ با این خوشباوری که «انشاءالله همهچیز خودبهخود درست خواهد شد». این رویکرد، نه تحلیل است و نه مسئولیتپذیری؛ صرفاً تعلیق عقلانیت در پوشش احتیاط است.
نادیده گرفتن شرایط پیچیدهٔ کنونی، سادهسازی واقعیتها و شتابزدگی در تفسیر آنها، ثمری ندارد جز تخطئهٔ این خیزش؛ آن هم درست در میانهٔ تلاش عظیم و پرهزینهٔ مردم ایران. این میزان بیمبالاتی و لجاجت، دستکم شگفتآور است.
تنها نیروی واقعی و تعیینکننده در پیروزی مردم، اتحاد و حمایت تمام نیروهای مترقی و سکولار از این انقلاب بزرگ است؛ نه نقزدن، بهانهجویی و تفرقهافکنی.
اطمینان داشته باشید این خیزش بزرگ و باشکوه به سرانجام خواهد رسید، و هیچگونه پهلویستیزی یا تسویهحساب ذهنی، از ارزش ایستادگی و فداکاری قهرمانانهٔ این مردم نخواهد کاست.
و به قول شاعر:
«مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.»
شهرام
■ آقای پورمندی عزیز. از میان اختلافات زیادی که بین نظرات من و شما هست شاید یک نکته را بتوان کمی روشنتر کرد، آنجا که در انتهای مقاله نوشتهاید، بخشی از صورتحساب قطور را مدعیان رهبری انقلاب ملی که با طناب ترامپ به چاه رفتند باید بپردازند.
جناب پورمندی عزیز، گرچه عوامل زیادی در واکنش و مبارزه مردم ایران دخالت دارد، اما اساسأ مردم مبارز و آگاه ایران بر اساس تشخیص خود پا به میدان مبارز گذاشتهاند، نه بر اساس وعده و وعید دیگران. صورتحساب را هم آگاهانه هر مبارزی حتی با جان میپردازد، برای ما بازماندگان سر تعظیم در مقابل آنان فرود آوردن است و زنده نگه داشتن خاطره فداکاری این گرانمایگان.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با درود و تشکر از جناب پورمندی برای مقاله ارزشمندشان. جناب پورمندی در مقاله اشان بر نکاتی اشاره کرده اند که بحث و تبادل نظر پیرامون آنها، در این وضعیت خطیر و حساس مفید و حتی ضروری است.
نکته اصلی مقاله با ارزش جناب پورمند آن است که اگر گذار خشونت پرهیز و جامعه محور به دموکراسی را به عنوان تنها مسیر قابل قبول، که قابلیت دوام زیر فشارهای رژیم اقتدارگرا تا حصول نتیجه را داشته و معمولا به دموکراسی با ثبات منتهی می شود، بپذیریم دعوت از قدرتهای خارجی به دخالت نظامی برای منکوب کردن رژیم یا تغییر موازنه قدرت به نفع مبارزان آزادی و دموکراسی با آن شیوه گذار به دموکراسی منافات دارد. دلیل آنست که دخالت نظامی خارجی مشروعیت دموکراتیک و عاملیت اجتماعی را تضعیف کرده و معلوم نیست با این شیوه گذار دموکراسی با ثباتی به دست آید.
در این چارچوب نظری دعوت از نیروهای بیگان برای دخالت به نفع دموکراسی خواهان پذیرفته نبوده و انتقاد از چنان دعوتی سازگار و منطقی است. با اینحال اگر حالت سرکوب شدید، سبعانه و حدی (Extreme) آزادیخوهان توسط یک رژیم غیر دموکراتیک (مانند آنچه در روزهای اخیر در ایران اتفاق افتاده است) را در نظر بگیریم آنگاه درخواست حمایت و پشتیبانی خارجی از نیروهای دموکراسی خواه توجیه پذیر است. این حمایت و حفاظت (Protection) تحت دکترین معروف به مسئولیت برای حفاظت (Responsibility to Protect R2P) شناسایی بین المللی داشته و در سال 2005 در اجلاس سران سازمان ملل به تصویب رسیده است.
نکته کانونی R2P آنست که حاکمیت یک رژیم سیاسی در یک قلمرو یا کشور تنها حقی نیست حکومتگران دارا باشند بلکه مسئولیتی همراه آن است و آن مسیولیت حراست از امنیت و آزادی شهروندان است. هنگامی که حکومتگران به جنایتهای سنگین علیه شهروندان خود دست می یازند آن مسئولیت به ملتهای دیگر و در شرایط حاد به جامعه بین المللی منتقل می شود. سه پایه اصلی R2P عبارتند از:
۱) مسیولیت دولتها در حفاظت از مردم کشور یا (قلمرو تحت حاکمیت) از جنایت علیه بشریت، نسل کشی، پاکسازی قومی، جنایتهای جنگی و موارد مشابه
۲) همراهی و مساعدتهای جامعه جهانی به دولتها برای انجام مسئولیتهای یاد شده در قبال شهروندان و ساکنان قلمرو یا کشور، از طرق مختلف دیپلماسی، میانجیگری، توانمند سازی (تحویل کالاها و تجهیزات یا اعزام کارشناسان و گرو های بهداشت و درمان..)، اعمال تحریم ها و سازوکارهای قانونی، و نهایتا
۳) عکس العمل قاطع و به موقع؛ در صورتیکه حاکمیت در حفاظت از مردم کشور ناتوان بوده یا خود اقدام به جنایتهای یاد شد علیه مردم کشور یا قلمرو تحت حاکمیت خود بکند. در این حالت جامع جهانی باید اقدام جمعی را در نظر بگیرد.
طبعا این اقدامات باید از مجاری مشروع مانند شورای امنیت سازمان ملل و در چارچوب مقررات بین المللی صورت گیرد. هم چنین استفاده از نیروی نظامی در R2P بطور خودکار موجه نبوده و به عنوان آخرین حلقه از زنجیر ه اقدامات و ابزار و تمهیدات لازم برای حفاظت از مردم در این دکترین و مرحله مورد توجه قرار میگیرد و در آن آمریت شورای امنیت سازمان ملل، تناسب دخالت نظامی و احتمال موفقیت دخالت نظامی در حفاظت و پشتیبانی از مردم لحاظ شود. در هر حال نکته آنست که در شرایطی مانند حالتی که رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه در ایران بوجود آورده و هزاران نفر را در تظاهرات مسالمت آمیز شهروندان به گلوله میبندد (که حتی دبیرکل سامان ملل از سبعیت رژیم در این سرکوبها اظهار وحشت و نگرانی کرده) ، درخواست از جامعه جهانی و قدرتهای بزرگ برای جلوگیری از این نسل کشی حتی به قیمت مداخله نظامی مشروعیت پیدا میکند (فکر میکنم در جریان شورش مردم لیبی علیه معمر قذافی دیکتاتور لیبی این سازوکار فعال گشته و موجب سرنگونی او شد).
مسلما سرکار خانم شیرین عبادی (برنده جایزه نوبل صلح) و دیگر امضا کنندگان درخواست کمک از رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا برای حمایت از دموکراسی خواهان ایران در مقابل جنایتهای رژیم سفاک و خونریز ولایت فقیه از این دکترین و دیگر مصوبات ذیربط سازمان ملل و ساز و کارهای آن آگاه بوده و آشنایی کافی به این مباحث دارند با اینحال باید اقرار کرد متاسفانه اپوزسیون ایران (شامل امضا کنندگان نامه مذکور و نیز شاهزاده رضا پهلوی و تشکیلات او) هنوز آن دید جهانی و پختگی سیاسی-اداری لازم را پیدا نکرده است که تمیهدات و اقدامات لازم برای آمادگی افکار بین المللی برای حمایت از مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران را به موقع و در زمان مناسب انجام دهد.
نگارنده از سالها پیش این ایده را مطرح کرده است که اپوزسیون ایران برای توفیق در هدایت موفقیت آمیز و خشونت پرهیز گذار به دموکراسی در ایران به نهادی دموکراتیک (مانند یک پارلمان یا مجلس یا مجمع نمایندگان در تبعید که نمایندگان آن در انتخاباتی آزاد و منصفانه آنلاین انتخاب شده باشند) نیاز دارد که با ایجاد و توسعه روابط و مناسبات با نهادهای بین المللی و دولت های دنیای آزاد اقدامات لازم در حمایت از مبارزان و آزادیخواهان داخل کشور را به عمل آورند. چنانچه اپوزسیون ایران چنان پارلمان در تبعیدی داشت چه بسا تا کنون بساط جنایات ولایت جهل و جور ولایت فقیه بر چیده شد بود. متاسفانه سران و رهبران اپوزسیون هیچگاه این ایده را جدی نگرفته اند که شاید هم تا حد زیادی به دلیل نگرانی از عدم اقبال ایرانیان داخل و خارج از کشور به آنها در چنان انتخابات آزاد و منصفانه ای باشد. تاسف بیشتر آنکه هنوز رهبران سیاسی و شخصیتهای اپوزسیون ایرانی بیشتر از کارهای جدی که طبعا بدون تلاش جمعی و همراهی با شخصیتها و یا ائتلاف با تشکل های سیاسی دیگر اپوزسیون نیست نگران موفقیت دیگران (به صحبتهای روزهای اخیر برخی چهره های سرشناس به اصطلاح جموریخواه بر علیه شاهزاده رضا پهلوی توجه شود) و تنزل جایگاه خود دراپوزسیون بوده و بعضا دل خود را با نیش و کنایه به یکدیگر خنک میکنند. در همین رابطه مباحث زیادی پیرامون نظامهای اخلاقی مدرن و دلالت آنها در مباحث مربوط به مبارزات سیاسی و از جمله درخواست از حمایت های خارجی در مبارزات آزادیخواهانه وجود دارد که در این مختصر نمیگنجد و آن ها را به فرصتهای بعدی موکول میکنم.
این مختصر را با پار ه ای از شعر معروف “مهتاب” اثر شاعر بزرگ معاصر نیما یوشیج، که بی مناسبت به حال و روز ما نیست، به پایان می برم:
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشکند.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم میشکند.
ارادتمند- خسرو
■ آقای شهرام، هموطن گرامی
این دست تئوریسینهای عزیز ما در این سالها جز تبلیغ انفعال [و بنا بر زبانزد مردمی فرمول «خودش خشک میشه میافته»] چیزی تجویز نکردهاند و نمیکنند. جناب آقای پورمندی به جای آنکه کسی که از بالا فرمان تانک و توپ و دوشکا به میدان بردن را داده بطور قاطعانه محکوم کند فرصت را غنیمت شمرده و دارد برای مخالفان عقیدتی خود پرونده قطور و سیاه تدارک میبیند. تمام ایرانیها ازین حکومت صدمهی سخت و جانکاه نخوردهاند و اینجا و آنجا کسانی هستند که به صحنه تنها مثل یک منازعه سیاسی نگاه میکنند و بس.
اگر شما از خانوادهای بیایید که دو کشته جوان در جنگ عراق داده و دو نفر از اعضای خانوادهاش در زندان تا پای اعدام رفتند و اثرات شکنجههای دهه شصت را عمری ست که دارند با خود حمل میکنند دیگر به مساله به عنوان یک منازعه سیاسی صرف نمینگرید و در میانهی چنین کشتاری تنها به محکوم کردن رقیب سیاسی خود نمیاندیشید.
آن زن و مرد زیر چهل سال که جانشان را به کف میگیرند و به میدان میروند جان به لب شدهاند. کسی که وسط خیابان جلوی چنین نیروهای جرار و قسیالقلبی روی زمین مینشیند (عکس آن را گمان میکنم همگی دیده باشیم) تمام راهها را به روی خود بسته میبیند. آنکه از بلندای امن می نگرد او را بازیچهای میبیند که با طناب به چاه رفته اما آنکه بیاعتنا به خطر مرگ و شکنجه در جلوی کادرهای تا دندان مسلح مینشیند خود را عمری است که در ته چاه گرفتار میبیند و امیدی به آینده ندارد.
چه بلای دیگری این حکومت باید بر سر این مردم رنجدیده بیاورد تا این افراد تکانی بخورند و واقعیت استخوانسوز زندگی ایرانیان در دوزخ جمهوری اسلامی را ببینند؟ من بیشتر عمر جمهوریخواه بودهام، یادم هست در اواخر دهه شصت که یک نویسنده قدیمی (زنده یاد برهان ابن یوسف) را که پادشاهیخواه بود در واشنگتن در خانه یک دوست مشترک که او هم نویسنده بود بر حسب تصادف دیدم مدتی با او بر سر نظام جمهوری و مزایای آن بحث کردم. ولی نگاه کنید که برخی از جمهوریخواهان عزیز ما از جمهوری خواهی چه ساختهاند: یک مکتب جامد سلبی که خود را تنها در ضدیت با یک نظام رقیب تعریف میکند و بس. این طرز برخورد کوچک کردن یک مرام سیاسی معتبر و مدرن است. اگر در هنگامه ی چنین کشتار وحشتناکی تنها به فکر امتیاز گرفتن برای پیشبرد خط خود باشیم آن خط فکری را تقلیل دادهایم.
حداقل انتظاری که از ما در این شرایط میرود محکوم کردن قاطعانه و بدون اما و اگر این کشتار موحش و کسانی است که فرمان آن را صادر کردند است.
با سلام و احترام. یوسف جاویدان
■ ممنون از تذکرات و انتقاد های دوستان. به علت مشغولیت های زیاد ، کوتاه جواب می دهم. نخست تشکر از خسرو خدیو گرامی به خاطر ملاحظات حقوقی. واقعیت این است که برای خامنه ای و ترامپ چیزی که اصلا اهمیت ندارد، مقررات بین المللی است و در این لحظه ، باید روی وجه حقیقی و سیاسی مقوله کمک و حمله نظامی متمرکزشویم. نباید بازی را به اینجا می کشاندند. الان مثل استخوان در گلوست. کشیدن و فرودادن هر دو دردناک و بازی برای کشور ما دوسر باخت است. در عین حال این دور بازی بدون اقدام ترامپ، به سود حکومت تمام شد. حکومت نقش اول را و موج سواران نقش کمکی را در رساندن جامعه به این نقطه بر عهده داشتهاند.
بقیه نظرات دوستان تماما متوجه این است که چرا ، به نظر آنها ، نابه هنگام، به صورت حساب َ”رهبر انقلاب ملی!!”پرداخته ام. از نظر من، با قتل عام آخر هفته سیاه ، پروژه نتانیاهو-اینترنشنال-قاسمی نژاد-اعتمادی در سو استفاده از میراث خانواده پهلوی و سوق دادن رضای ساده لوح به داعیه رهبری انقلاب ملی، به سختی شکست خورد و پرونده این ماجراجویی را فقط باید برای رسیدگی حقوقی در دوران عدالت انتقالی باز نگه داشت. بسیاری از جوانانی که نا آگاهانه ، جاوید شاه می گفتند، حالا با ده ها سوال و سر در گریبان، فقط به هست و نیست پهلوی دشنام می گویند که با وعده های فریبنده آنها را به گوشت دم توپ بدل و در خیابان رها کرد. من نمی خواستم به همه صورتحساب ها بپردازم. تا اینجا هم، اگربا تحقیر و توهین مواجه نمی شدم، به همان اشاره بسنده می کردم . “خیزش زندگی” هیچ چاره ای جز پیشروی ندارد. اما فصل اول آن، قربانی تبهکاری غیرقابل تصور علی خامنه ای و الیگارشی حاکم و ماجراجویی و سو نیت این مجموعه شد. در روز ها و هفته های آینده، در این باب بیشتر گفتگو خواهیم کرد.
با ارادت پورمندی
■ با سلام به همه دوستان گرامی، مخصوصا شهرام و یوسف،
همهی شهروندانِ مدرن (*) ایرانی، از اول (حتی از زمان ناصرالدینشاه) تا امروز، در دو مورد اشتباه کردهاند، مورد اول میزان نفوذ روحانیت (*) در بخشهایی از شهروندان غیرمدرن (*) ایرانی است. مورد دوم میزان امادگی روحانیت به استفاده از خشونت است. در هر دو مورد، ما، روحانیت را دستکم گرفتهایم. برای نمونه به یاد بیاورید کارهایی را که امثال شیخ فضلالله نوری، یا فدائیان اسلام، یا هیئتهای موتلفه اسلامی انجام دادهاند. از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ اعدامهای غیرقانونی و خودسرانه در همان ساختمانی که خمینی ساکن آن بود، مشاهده کردیم. آنچه که “اینها” در ترکمن صحرا، کردستان، سیستان و بلوچستان، ...، و خیابانهای تمام شهرهای ایران انجام دادند، تنها نمونهای از شدت خشونتورزی “اینها” است. روحانیت ایران، در کل، هیچ ارجحیتی نسبت به طالبان افغانستان یا داعش شام و سوریه ندارد. معادل اروپایی روحانیت ایران، نیروی تحت امر “تفتیش اسپانیایی (Spanish Inquisition)” است که حدود ۳۵۰ سال در تاریخ اروپا وجود داشت.
اگر این دو مورد را بپذیریم (میزان نفوذ و میزان خشونتورزی)، ممکن است به این نتیجه برسیم که هیچ گروهی از شهروندان مدرن ایران را پیدا نمیکنید که در مراحل و مقاطع مختلف دچار “اشتباه محاسباتی” نشده باشند. از رضا شاه تا نوهاش، از ارانی تا رئیسدانا، از محمد نخشب تا بنیصدر، از حزب توده گرفته تا راه کارگر، ...، از من و شما تا همه افراد دیگری که در این سایت مینویسند یا نظر میدهند.
حواسمان باشد که رهبر جمهوری اسلامی میگوید که “همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده”! او مطمئنا برای حفظ جمهوری اسلامی حاضر است چند صد هزار نفر دیگر را به کشتن بدهد.
خوب است که هر یک از ما تکلیف خودمان را روشن کنیم. آیا حاضریم که جان چند صد هزار نفر را قربانی این راه کنیم؟
چاره این است که قبول کنیم که “طولانیترین فاصله بین دو نقطه، راه میانبُر است”. مسیرِ مدرن کردن ایران بسیار طولانی است و کاری نیست که، به سادگی، از آدمهای کم حوصله یا عجول بربیاید. حرکتها باید میلیمتری، آهسته، خشونت پرهیز، مدنی، و با هدفهای قابل دسترسی و غیرقابل بازگشت باشد.
با احترام - حسین جرجانی
(*) پس نویس - نمیگویم که شهروندان مدرن ایران یکپارچه و با خواستههای مشابه هستند، و دره عمیقی بین آنها و شهروندان غیرمدرن وجود دارد. همچنین همه روحانیت را هم با یک چوب نمیرانم.
■ دوستان گرامی، هدف از گفتگو باید برای درک درست از واقعیتهای جاری در میهنمان باشد. چه تاکتیکهایی در به زیر کشیدن این حکومت جنایت پیشه مجاز است و به اعتلای جنبش کمک میکند؟ آیا فراخوان برای گرفتن مراکز فرماندهی یا اداری حکومت با دست خالی راهکاری عقلانی و مسئولانه است؟ آیا بعد از حمله موضعی و هوایی آمریکا یا اسراییل به مراکز سپاه و بسیج ، مردم بقیه کار را تمام خواهند کرد یا رژیم خود را بعد از آن بازسازی خواهد کرد؟ چرا قشر خاکستری به خیابان نیامد؟ فقط تهران و حومه حدود ۱۲ میلیون جمعیت دارد، چند درصد از این جمعیت در این قیام ملی کنار جوانان شجاع در خیابان هستند؟ چرا کارگران و کارمندان با اعتصاب سراسری به حمایت از خیابان برنمی خیزند؟ تنزه طلبی در سیاست همان قدر کمکی به پیشبرد مبارزه میکند که تصمیماتی از روی خشم و احساساتی که به حق اند. زنده یاد بختیار از صدام کمک مالی برای مبارزه با خمینی دریافت کرد برخلاف مجاهدین خلق بدون دادن هیچ تعهدی. آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم به کمک فرانسه آمدند ولی آنجا یک مقاومت فرانسه “هستههای مقاومت گروههای از مردان و زنان مسلح” وجود داشت که نقش زیادی در پیشروی نیروهای متفقین داشتند.
مسئول تمامی جنایت ها و قتل ها و ویرانی کشورمان جمهوری اسلامی ست. ولی اتخاذ تاکتیک درست یک جریان سیاسی در مبارزه علیه این رژیم دد منش باید در ارتباط قبول مسئولیت ناشی از اجرای آن نیز باشد. وقت آن رسیده است که “با ایجاد یک ائتلاف اپوزیسیونی بسیار فراگیر که اکثر ایرانیان در آن خود را نمایندگی شده ببینند”، خیابان ها و کارخانه ها و ادارات را فتح شوند و مرده حکومت اسلامی دفن گردد.
با درود و احترام به جوانان شجاع میهنمان / سالاری
■ آقای سالاری عزیز. کامنت شما کوتاه و روشن، مطالبی را پیش کشید که بسیار مهم و قابل تأمل هستند. من نیز در اساس با نظر شما (تنزه طلبی در سیاست همان قدر کمکی به پیشبرد مبارزه میکند که تصمیماتی از روی خشم و احساساتی که به حقاند) موافقم. و نیز کاملا صحیح میدانم که یک ائتلاف اپوزیسیونی بسیار فراگیر ایجاد شود که اکثر ایرانیان در آن خود را نمایندگی شده ببینند. این ائتلاف در دههای گذشته صورت نگرفته و الان هم هنوز چشمانداز روشنی برای آن نیست. تا کی باید منتظر ماند؟! در عین حال اما شرایط خاص و روزمره یک مبارزه را نمیشود به طور دقیق تعیین کرد. جبههای گشوده میشود و باید یا اینطرف ایستاد، یا آنطرف. قصدم انتقاد به شما نیست، بلکه از نظر روش و متد بررسی مسائل، سؤال یا جمله شما در این موقعیت حاد روزانه (آیا فراخوان برای گرفتن مراکز فرماندهی یا اداری حکومت با دست خالی راهکاری عقلانی و مسئولانه است؟) به نفع کدام طرف تمام میشود؟ من ضمن اینکه با دغدغه شما کاملأ موافقم، این سؤال را در این روزها که هنوز تمامی نیروی سرکوب در خیابان است و ارتباطات مردمی ضعیف، سؤال خوبی ارزیابی نمیکنم.
من گفته خانم شیرین عبادی را میپسندم که گفت من وجهه منزه خود را برای چه روزی میخواهم؟! روشن مطرح میکنم: به نظر من در بلند مدت نظر شما در مورد ائتلاف اپوزیسیون کاملا درست است. در میان مدت، باید طرفداران جمهوری و پادشاهی مشروطه موجودیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند و با هم همفکری و همکاری کنند. در کوتاه مدت، یعنی در جبههای که این روزها گشوده شده است، باید از رضا پهلوی حمایت کرد.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری گرامی، خدمتتان عرض کنم که روشها با اساس نظریه در انطباق هستند. اگر قرار است رژیم قهر آمیز سرنگون شود باید ساز و کارهای لازم را هم از قبل تدارک دید (نمونه فاجعه بارش حرکت مجاهدین خلق در۱۳۶۰) و برای مداخلههای بشردوستانهی قهرآمیز برای پایان دادن به کشتار برآورد درستی از نتایج و ریسکش داشت. خطرهای حساب باز کردن روی سیاستهای مشکوک و معاملهگرایانه ترامپ را باید در نظر گرفت و دیدیم که پس از بالا و پایین کردنها تنها حرف بود. پیشنهاد میکنم “گفتگو با مایکل والزر: جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” در ایران امروز را بخوانید.
مینویسید “تا کی باید منتظر ماند؟!” وقتی فرهیختگان یک جامعه عاجز از ایجاد جبههای فراگیر برای رهبری مردم هستند لبریز شدن کاسه صبر و بیطاقتی هم امری استثنایی نیست که البته خسارات خاص خود را هم به بار میآورد. آیا نتیجه را در حال نوشتن “به نفع کدام طرف تمام میشود؟” ندیدید؟ در واقع هنوز نیروی کافی برای به زیر کشیدن حکومت اسلامی به خیابان نیامده است که مکملش نیز اعتصابات سراسری و فلج کردن نهادهای اداری و تولیدی رژیم است. شجاعت جوانان میهن مان قابل ستایش است و بی شک روزی نتیجه خواهد داد و نباید بدون حساب و کتاب خرج شود.
با احترام سالاری
■ جناب سالاری گرامی،
اگر اعتراضات حساب و کتاب داشته باشند دیگر عنوان انقلاب یا به عبارتی اعتراض از پایین به بالا نخواهد بود بل اعتراض مبتنی بر اصلاحات در داخل نظام! دومن هر ایدهای در زمان و مکان خود باید در لابراتوار اجتماع مورد آزمایش قرار گیرد، اما و اگر فقط زائیده یک ایدهآلیست یا تئوریسین میتواند باشد. نمونه خودسوزی یک دستفروش تونسی خارج از حساب و کتاب روشنفکر جرقه بهار عربی بود. سومن حمله خشونتپرهیز همیشه بجاست ولی در مرحله دفاع خشونت نهتنها غلط نیست بلکه اجتناب ناپذیر. جنگ همیشه خانهمان برانداز است و دفاع از کرامت انسانی بدون حساب و کتاب روند همیشگی اعتراضات بحق جوامع سرخورده است!
با احترام بیژن
■ آقای بیژن، لطف کرده دو کامنت مرا همین جا یک دور دیگر و مقاله پیشنهادیام را “گفتگو با مایکل والزر: جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” در ایران امروز با دقت بخوانید تا درک درستی از نگرشم داشته و عجولانه دست به قلم نبرید. در آن صورت امکان یاد گیری از شما هم احتمالا برای من فراهم خواهد آمد.
موفق باشید و با احترام سالاری
در فرهنگ ایرانیان و به ویژه فرهنگ سیاسی، امر دخالت خارجی در امور داخلی بسیار حساسیت برانگیز و پرداختن به آن چون رفتن روی میدان مین است. پیشینه تاریخی آن که چرا این حساسیت وجود دارد، برای هر ایرانی کمابیش روشن است؛ دخالتهای روسیه، بریتانیا در قرن هجدهم و نوزدهم در ایران دوره قاجار و یا دخالت آمریکا در قرن بیستم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نمونههایی هستند غیرقابل انکار که در حافظه تاریخی ما ثبت شدهاند.
در این نوشته میخواهم خواننده را به بازنگری دیدگاهها پیرامون این مقوله و ارزیابی آن از نگاهی دیگر دعوت کنم تا شاید به دیدگاههای تازهای دست یابیم. در نگاه و عمل بسیاری از مردم و فعالان سیاسی برخی باورها آن قدر در ذهن تکرار شدهاند که کسی تردید در درستی آنها ندارد. این گونه است که تابوها ساخته شدهاند و میشوند. تابو کار ذهن انسان را آسان میکند چون نیازی به اندیشه ندارد و از ابتدا تا ابد تکلیف خود را میداند. اندیشه زحمت دارد و درگیری با ناشناختهها را به دنبال خود میآورد. اما تابو یک پاسخ همیشگی دارد. این را هم باید گفت که رفتار بر اساس تابوها یک ویژگی نیرومند و برجسته انسان دین مدار و اندیشه گریز است.
اگر به تاریخ کنونی خود بنگریم، تابوهای زیادی مییابیم. یکی همین تابوی بد بودن دخالت خارجی است. دخالت خارجی در امور داخلی یک کشور بد است. تابویی دیگر “وابستگی اقتصادی به خارج” است و ما باید کاملا مستقل باشیم و از میخ تا ماهواره را خود بسازیم. اگر بگردیم باز هم از این تابوها مییابیم. یکی دیگر که خیلی هم حساسیت برانگیز است، مساله خودمختاری اقلیتهای قومی، ربط دادن این بحث کاملا بجا به جداییطلبی و ایستادگی بر یک پارچگی ارضی ایران است. این تابو آنچنان محکم است که تردید بر آن سیلی از ناسزا و برافروختگی آریایی رگ گردن به همراه میآورد. در حالی که اگر کسی اعتقاد بدون چون و چرا به حقوق بشر داشته باشد، باید این را نیز بپذیرد که حق تعیین سرنوشت مردم بخش نیرومند حقوق بشر است. مردمی که کشور خود را میخواهند بسازند، حق آنهاست که چنین کنند و از جغرافیای سیاسی ایران بیرون روند. این حق آنهاست. هر چند که من خود شیفته تنوع فرهنگی، قومی و زبانی ایران هستم و بی شمار میتوانم استدلال برای حفظ این جغرافیا بیاورم، اما اگر مردم در جایی از کشور در شرایط دمکراتیک و با رای آزاد به جدایی رای دهند، باید آن را بدون تردید پذیرفت.
به هر کدام این تابوها بپردازیم، خواهیم دید که اینها تا چه میزان در جهان امروز در سده بیستویکم پرت هستند و تعصب روی اینها چگونه تا امروز و تا همین لحظه به منافع ملی ایران و مردم آسیبهای جدی زده است.
برگردیم به مورد دخالت خارجی که موضوع اصلی ما در اینجاست. من ادعا بر کامل بودن این بحث ندارم و هدف من جدا از ضرورت تاریخی در این روزهای حساس، دعوت به ادامه بحث، گسترش و شکافتن آن در زمینههایی است که از دید من دور مانده و درگیری اندیشه است.
چند گزاره رایج پیرامون دخالت خارجی را برشماریم:
- اپوزیسیون ایران باید مستقل و بدون وابستگی به خارج باشد. دولت از نوع چلبی در عراق را نمیخواهیم.
- کودتای ۲۸ مرداد آمریکا و بریتانیا در ایران را فراموش نکردهایم.
- دخالت خارجی و به ویژه آمریکا و ناتو در عراق، لیبی و افغانستان را دیدهایم که به کجا میانجامد.
- دمکراسی را نمیتوان از خارج وارد و در کشوری برقرار کرد. به افغانستان بنگریم.
- دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا گفته است که در صورتی که حکومت جنایت اسلامی بر روی مردم سلاح بکشد، آمریکا در دفاع از مردم دخالت خواهد کرد. دیروز شنبه ۱۹ دی ماه هفت شخصیت سیاسی و فرهنگی با شروع کشتار مردم از سوی حکومت اسلامی از دونالد ترامپ خواستند بلافاصله به حرف خود عمل کند.
یک گزاره دیگر نیز لازم داریم:
- هر دولت ملی وظیفهاش دفاع از منافع ملی و ملت خود است و وظیفهای در برابر دیگر کشورها ندارد. این کف ارزشی سیاست خارجی کشورهاست. حال اگر با پیشرفت تمدنی و انعکاس ارزشهای انسانی در سیاست خارجی، کشوری پا را فراتر گذاشته و کاری انساندوستانه در جهت یاریرسانی بدون چشم داشت برای کشوری دیگر و مردمی دیگر انجام دهد، این را میتوان ارزشمند دانست. اما نمیتوان توقع اساسی داشت که این یا آن کشور باید این یا آن کار را انجام دهد. البته این سخنان بیشتر در مورد دولتهای دمکراتیک صادق است. دولت استبدادی به مردم خود نیز توجه ندارد چه رسد به مردم جایی دیگر.
تابومندان (آنهایی که رفتارشان بر اساس تابوهاست و نه اندیشه مستقل در زمان و مکان مشخص) باید به این پرسش پاسخ دهند که چرا آن زمان که دولت آمریکا یک هواپیمای باری نظامی کمک برای زلزله زدگان بم فرستاد همه بهبه و چهچه کردند و کسی به دخالت خارجی اعتراض نکرد؟ البته به خاطر دارم که بسیاری از همان تجهیزات سر از بازارهای تهران درآوردند و در بم هنوز بسیاری در کانکسهای موقت زندگی میکنند. این بیمهری با مردمان زلزلهزده از سوی حکومت اسلامی و دزدان سرگردنه آن هیچ گاه از سوی سیاسیون ایرانی مورد توجه قرار نگرفته است. اما وقتی آمریکا بخواهد بر سر حکومت جهل و جنایت اسلامی که در همین لحظه در حال کشتار مردم ایران است، بکوبد، سروصدایشان در میآید و سریع جنایتهای آمریکا در اینجاو آنجا را به یاد خلقالله میآورند. البته این منتقدین از همه ابزارهایی که همان دولت و وزارت دفاع آمریکا بدون چشم داشت در اختیار مردم جهان قرار داده است استفاده کرده و انتقاد خود را به گوش خلقالله میرسانند.
حاشیهروی پلمیک: کدام یک از خوانندگان میداند که تکنولوژی اینترنت، پروتکل TCP، تکنولوژی مسیریابی GPS و تمام ماهوارههای آن که شبانه روز دور کره زمین میچرخند و برخی چیزهای دیگر، اختراع وزارت دفاع آمریکا و امتیازهای آنها در انحصار آنها بود که اکنون بدون هیچ هزینههای در اختیار بشریت در جهان قرار دادهاند؟
شاید یکی به ذهنش برسد و بگوید که کمک بشردوستانه با دخالت نظامی تفاوت دارد. خب! پس از دولت امپریالیستی آمریکا (بگذارید با واژه رایج سخن بگوییم) نیز کمک بشردوستانه بر میآید. پس تابوهای خود را بازنگری کنید!
امروز منافع آمریکا و از جمله منافع شخصی رییس جمهور خودشیفته و عجیب و غریبش به گونهای قرار گرفتهاند که در راستای منافع جنبش مردم ایران برای سرنگونی و گذار از حکومت آخوندی هستند. تابومندان بگویند که چرا نباید از این موقعیت مناسب بهره برد و مهر پایان بر رژیم جنایت اسلامی زد. در حاشیه نیز باید تاکید داشت که اتفاقا رژیم آخوندی در زمینه تقویت این تابو بسیار هم فعال است و برای حفظ قدرت خود باید هم باشد.
نمونههای دخالت نظامی در تاریخ
نخستین نمونههایی که به سرعت به ذهن فعال سیاسی ایرانی میرسد، نمونههای بیشمار دخالتهای به ویژه آمریکا و بریتانیا در قرن بیستم است، چون جنگ امریکا در کره و ویتنام، کودتاهای نظامی با کمک آمریکا و بریتانیا در آمریکای مرکزی و جنوبی و غیره. اگر هم عقبتر رود به قدرتهای استعماری قرن هجدهم و نوزدهم چون بریتانیا، اسپانیا، پرتغال، هلند و چند جای دیگر میرسد. در این میان البته ما ایرانیها عادت نداریم به گذشته استعماری خود نگاه کنیم و برعکس آن را تاریخ پرافتخار مینامیم. برخی از سیاسیون امروزی ما حتی به دخالتهای تروریستی حکومت اسلامی در منطقه و برقراری هلال شیعی نیز زیاد کاری نداشتهاند و برایشان در راستای سیاست آمریکاستیزی و اسراییلستیزی این کارها مثبت نیز بوده است و همواره تا امروز سکوت کردهاند. خود برشمارید نیروهای سیاسی ایرانی که جنایت حماس در ۷ اکتبر و قتل عام مردم بیپناه که به یک کنسرت رفته بودند را بدون اما و اگر در همان روزهای نخستین محکوم کرده باشد. بگذریم!
از این روست که در ذهن فعال سیاسی ایرانی تابویی به نام “عدم دخالت خارجی” ساخته شده است که به هیچ رو حاضر به بازنگری آن نیست. البته درست دانستن همیشگی دخالت خارجی در امور کشوری دیگر نیز تابوی دیگری است که البته زیاد مورد اختلاف نیست و کسی دوست ندارد دست نشانده قدرت خارجی نامیده شود. چرا اینها را تابو میدانم؟ چون بر اساس تحلیل لحظه با بهکارگیری تجربه و دانش نیست. حکمی صادر میشود که برای همیشه اعتبار دارد.
من اعتقاد چندانی به آوردن نمونههای تاریخی برای اثبات درستی یا نادرستی یک سخن ندارم و این کار را اشکال رایج روش تحلیل میدانم. هر مورد اجتماعی ویژه و تک است و نمونه دوم برای الگوبرداری ندارد. اما از آنجایی که این روش در میان تحلیل گران سیاسی بسیار رایج و ملموس است، از آن استفاده و چند نمونه تاریخی را میآورم.
اگر تاریخ را درست و کامل بخوانیم میبینیم که اتفاقا دخالت نظامی خارجی بود که به مصیبت فاشیسم و نازیسم در اروپا به ویژه در آلمان و ایتالیا پایان داد. اکثریت مردم در اروپای دوران جنگ جهانی دوم حامی حکومتهای فاشیستی خود بودند. در این راستا از آلمان، ایتالیا، اسپانیا و فرانسه به روشنی میتوان نام برد. حال این حکومتها چه با رای مردم چون آلمان و ایتالیا به قدرت رسیده بودند و چه با اشغال نظامی اولیه و پشتیبانی یا سکوت اکثریت مردم در تایید آن، چون فرانسه.
در فرانسه دولت ویشی با وجود جنبش نیرومند پارتیزانی، با مقاومت جدی مردم فرانسه روبرو نشد و از همین رو تا روز آخر برسر کار بود. ژنرال دوگل نیز در تبعید بریتانیا به سازماندهی جنبش مقاومت مشغول بود. او با کمک نظامی آمریکا و بریتانیا به فرانسه توانست دولت ویشی را سرنگون و کشور را آزاد کند. آیا فرانسه از آن زمان تا امروز یک دولت دست نشانده و غیردمکراتیک است؟ آیا نیروهای آمریکا و بریتانیا در کشور ماندند و منافع خود را در فرانسه تثبیت کردند یا در نخستین فرصت کشور را تخلیه و به مردم و حکومت انتخابی تحویل دادند؟
ایتالیا نیز با اشغال نظامی خارجی به آزادی و دمکراسی رسید. در آلمان که اشغال نظامی تا سال ۱۹۹۱ ادامه داشت، جنبش مقاومت به قدرت کشورهای دیگر نبود. چرا نبود؟ مردم آلمان در کجای تاریخ ایستاده بودند؟ در اسپانیا دخالت خارجی صورت نگرفت و حکومت فاشیستی فرانکو تا آخر در قدرت بود و هنوز هم ریشههای “فرانکیستا” و گرایشهای غیردمکراتیک هم در جامعه و هم در حزب “مردم” وجود دارند. در کامبوج حمله نظامی ویتنام و همراهی سیهانوک به حکومت چپولهای پل پت و خمرهای سرخ پایان داد. به مورد ارتش سرخ اتحاد شوروی نمیپردازم چون آنجا مورد حمله نازیها و متحدانش قرار گرفته بود و از خود دفاع میکرد. اما ارتش سرخ با اشغال اروپای شرقی و بخشی از آلمان اتفاقا خود شد قدرت استعماری و این کشورها را در اشغال خود نگه داشت؛ همان کاری که آلمان هیتلری پیش از آن کرده بود. این نمونه بد دخالت نظامی است.
آمریکاییها پس از جنگ جهانی دوم به جز آلمان (که آن نیز در تقابل با شوروی و در دوران جنگ سرد بود) جایی را در اشغال خود نگه نداشتند، به برپایی دمکراسیها یاری رساندند و حتی در مورد ایتالیا که کمونیستها در تلاش رسیدن به قدرت و پیوستن به اردوگاه شوروی بودند؛ دوباره دخالت کردند. آیا ایتالیا اکنون دست نشانده آمریکاست؟ اگر ایتالیا در اختیار کمونیستهای طرفدار استالین میماند، امروز وضع بهتری میداشت؟
اگر کسی اینها را در تایید سیاست آمریکا از سوی من بداند، خطا رفته است. از نگاه من سیاست خارجی در زمان و مکان تدوین میشود و نه بر اساس دگمهایی تغییرناپذیر همیشه معتبر. این جوهره اندیشه من است. همین امروز میبینیم که ترامپ در آمریکا سخت به تخریب ساختارهای دمکراسی آمریکا مشغول است، دستش برسد کانادا و گرونلند را به آمریکا میچسباند و در ونزوئلا کاری کرده که نامش را به راحتی میشود تروریسم دولتی گذاشت. به روشنی نیز گفته که میخواهد ونزوئلا را خود اداره کند. برای غزه نیز نقشههای حیرت آوری دارد که هر انسان متمدن امروزی را شگفتزده میکند که چگونه میشود چنین برنامهای در ذهن داشت. اما وقتی همین دونالد ترامپ از خیزش مردم ایران حمایت میکند و تاکنون دستکم در حرف قاطعانه پشت مردم ایستاده است. آیا این مورد در تناقض با دیگر موارد است؟ از دید من نه! حال آیا باید چون دینمداران به تابوها بچسبیم و حرام حلال کنیم و یا باید از فرصت ایجاد شده استفاده کنیم و به کشتار مردم ایران و حکومت جنایت پایان دهیم؟ آیا وقتی که نتانیاهو تمام قد از جنبش مردم ایران حمایت میکند و با همان ارتشی که در غزه دست به جنایت جنگی زده، به گونهای آگاهانه به حکومت اسلامی به گونهای حمله میکند که کمترین صدمه به مردم وارد آید و از جمله به ارتش ایران حمله نمیکند، ما باید بیاییم و حرام حلال کنیم؟ در این جاست که تفاوت دیدگاه آشکار میشود و به دو کنش کاملا متناقض میانجامد.
یک استدلال دیگر: در عمل دیدهایم که مردم ایران در این ۴۷ سال بارها و بارها برای سرنگونی حکومت برخاستهاند و بدون نتیجه و با تلفات زیاد سرکوب شدهاند. دلیل این ناتوانی هر چه هست، همیشه مورد بحث بوده است. مهمترین آن که همگان کمابیش بر آن اتفاق نظر دارند، نبود اپوزیسیون منسجم و از جمله نبود یک رهبر جنبش بوده است. پس به هر دلیلی که میخواهد باشد، مردم ایران به تنهایی نمیتوانند.
دولت خارجی نیز به تنهایی نمیتواند با زور و قدرت نظامی حکومت را سرنگون و اداره آن را یا خود بر دست گیرد و یا حکومت دست نشانده خود را برگمارد. آن هم در جایی چون ایران با این ذهنیت تاریخی و ناسیونالیسم نیرومند! اگر در گذشته این کار ممکن بوده، هر چند که اشغال ایران دوامی هم نداشته است، امروز دیگر نمیشود. پیمان ناتو بیست سال افغانستان را در اشغال نگه داشت و نتوانست دولت مورد نظر خود را در آنجا تثبیت کند و سرانجام از آنجا عقبنشینی کرد و طالبان به گونهای مسالمتآمیز و به تعبیر من به خواست مردم دوباره قدرت را به دست گرفتند. پس این نیز امکانپذیر نیست.
اگر هم حدس تابومندان درست درآید و آمریکا و اسراییل بتوانند حکومتی دست نشانده (آن گونه که برخی برای ما سناریو میبافند) مدافع منافع خود و بر سر کار بیاورند، باز هم تقصیر ماست و ضعف ما را میرساند ک نتوانستهایم از منافع ملی خود دفاع کنیم. مقصر اصلی نیز خودمان خواهیم بود. در هر صورت منفعل ماندن و دست به هیچ کاری نزدن ننگ بزرگتری است. اتفاقا این یکی ویژگی بخشی از سیاسیون ایرانی است که خود کاری انجام نمیدهند و تنها به انتقاد از کسی مینشینند که دست به اقدامی زده است.
کسی که شطرنج بلد است در یک سوی صفحه شطرنج نشسته است، کسی که بلد نیست اما مدعی است، روی آن!
■ آقای تجلیمهر عزیز. مقاله شما مستدل و منطقی و بسیار مناسب برای شرایط فعلی است. از آنجا که خودتان دعوت به ادامه بحث کردهاید، فروتنانه اجازه میخواهم یک مورد را کمی مفصلتر به بحث بگذاریم: من نیز مثل شما اعتقاد دارم که “اگر مردم در جایی از کشور در شرایط دمکراتیک و با رای آزاد به جدایی رای دهند، باید آن را بدون تردید پذیرفت”. میخواهم روی “شرایط دمکراتیک” مکث کنیم. حصول شرایط دمکراتیک تا حدی که بشود بر اساس آن جغرافیای سیاسی را عوض کرد و تصمیم به جدایی کامل گرفت، احتیاج به زمان دارد و بهتر است به شکل یک پروسه چندین ساله صورت گیرد. توضیح اینکه، از حالت تمرکز کامل تا جدایی کامل، راه درازی است: خودمختاری در مسائل فرهنگی و ارتباط فرهنگی مستقل با کشورهای همسایه، تصمیمگیری در پروژههای اقتصادی محلی مثل جادهسازی و بهرهبرداری از منابع طبیعی، اداره انتظامات محلی و پلیس، پارلمان محلی و سیستم قضایی و در نهایت بودجهبندی سالانه و سیستم پولی و بانک مستقل، سیاست خارجی و گذرنامه مستقل و ارتش مستقل، و..
انقلاب ۱۳۵۷ برای ما درس بزرگی بود. به سرعت و با یک رایگیری عجولانه به یک قانون اساسی تمامیتگرا رای مثبت دادیم. در حالی که باید فرصت بیشتری برای این کار داده میشد، تا وعدهها، سیاستها و افکار آشکارتر در معرض دید و قضاوت قرار میگرفت. باید برای چنان تصمیم بزرگی که دیدهایم بیش از ۴۵ سال است ما را در تسلط خود گرفته، در شرایط دمکراتیک و پایدارتر، زمینهسازی میشد. برای آنچه الان محل بحث ماست، یعنی خودمختاری، باید در شرایط دمکراتیک و فارغ از تشنجها و تنشها و حب و بغضهای مقطعی و عجولانه، مرحله به مرحله جلو رفت و در هر مرحله، نتایج را با خواستها مقایسه کرد، و سرعت پروسه را کمتر یا زیادتر کرد، و اگر لازم است یک گام و یک مرحله به عقب برگشت و ارزیابی مجدد از روند کار کرد. به عبارت کلی و خلاصه، پروسه خودمختاری مشکلتر و طولانیتر از انتخاب یک رئیس جمهور یا پارلمان است و باید با دقت و زمان خیلی بیشتری تصمیمگیری کرد.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ با سلام و احترام. تعجبم از این است که مفهوم دخالت را نادرست تفهیم کردهاید در جایی که ارسال نیروی نظامی برای ضربه زدن را با ارسال کمکهای بشر دوستانه با هواپیماهای نظامی یکی گرفتهاید. همگان میدانند و البته شما هم میدانید که کمک و نصیحت و اندرز و علم با هجوم نظامی و بمباران و ضربه زدن تفاوت دارد. مثلا شما اگر به عروستان در مواردی مشورت میدهید یعنی که در زندگی مشترک عروستان دخالت کردهاید و یا اگر معلمی به عدهای دانش آموز درس بدهد در زندگیشان مداخله سوء کرده است و یا اگر همسایهای در یک آتشسوزی به کمک همسایهاش بشتابد دخالت بیخود کرده و موجبات زیان گشته است؟ وقتی ملتی با دخالت خارجی مخالفت میکند یعنی که شما نصیحت کنید راه و چاره نشان دهید قلم و کاغذ و وسایل دفاع در اختیارمان بگذارید ما ممنون میشویم بزرگتان میداریم و به وقت ضرورت تلافی میکنیم اما اجازه بدهید خودمان با مشکلاتمان بجنگیم و یک کلام اینکه ما: تاجبخش نمیخواهیم!
اکرم
■ جناب قنبری با سلام،
من با شما کاملا هم نظرم. در دنیای امروز جداییطلبی و تلاش برای ایجاد کشور جدید کار معقولانهای نیست. از دشواریهایی که برشمردید شروع میشود تا رقابت با دیگران در سطح جهانی در علم، اقتصاد، سیاست خارجی و منطقه ای و ...
در جهان امروز همگرایی لازم است و جهان به این سو میرود و نه سکتاریسم. همین چند روز پیش قرارداد Mercosur میان اتحادیه اروپا و کشورهای آمریکای لاتین امضا شد که بزرگترین بازار اقتصادی جهان را در بر میگیرد. حال بنگریم به جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا که در شرایطی هیجانی و بر اساس تبلیغات دروغ چند سیاستمدار عوامفریب انگلیسی در همهپرسی دمکراتیک و با اکثریتی بسیار ضعیف ۵۳ درصدی انجام گرفت. امروز مردم بریتانیا از این کار پشیمان هستند و اقتصاد بریتانیا در اروپا پایینتر از اقتصاد ایتالیا قرار گرفت. نمونه دیگر جدایی اسلواکی از چکسلواکی بود که در یک همه پرسی دمکراتیک صویت گرفت. امروز بنا با همه پرسیها مردم اسلواکی که خود خواهان جدایی بودند، خود را بازنده میدانند.
در آنجایی که مقاومت بر علیه جداییطلبی صورت گرفت، چون یوگسلاوی، کار به جنگ خونینی انجامید که سرانجام با دخالت نظامی خارجی ناتو صلح برقرار شد. در یوگسلاوی همه بازنده بودند. در حالی که اتحادیه یوگسلاوی یک اروپای کوچک بود و میشد با تغییرات درونی یک اتحادیه نیرومند ایجاد کرد.
حال در این میان جدایی بخشی از ایران از نگاه منطقی هیچ گونه توجیه ندارد. حتی صنعتیترین و پیش رفتهترین استان ما در شرایط امروزی جهانی شانسی ندارد که وضعیتش بهتر از امروزش شود. راه حل از دید من ایجاد نظامی است دمکراتیک و فدرال در ایران با خودمختاری یا خودگردانی یا هر چه می خواهید نامش را بگذارید. فقط تصور کنید کسی از تبریز می خواهد در اصفهان کار کند و باید درخواست ویزا و اجازه کار بدهد و شش ماه صبر کند و شاید هم پاسخ منفی بگیرد. اما همه اینها تغییری در این اصل حقوق بشری نمی دهد: حق جدایی حق دمکراتیک مردم است.
شاد باشید محمود تجلیمهر
■ با درود خدمت محمود نازنین!
ممنون از نوشته بجایت در ارتباط با تابو و تابو شکنی. چند نکته از جانب من:
- یکی از دلایل ریشه ای اعتقاد به تابو همانا دشمنی با تجدد ست، تجدد در مرام روشنفکر جهان سومی برابر غربگرایی ست، بطوریکه دخالت امپریالیسم شوروی و بعدها روسیه کاملا بجا اما دخالت غرب تابو.
تجدد به معنای نوآوری و تازه شدن ست. تجدد ضد «سنت» مورد احترام روشنفکر جهان سومی ست که خود را مقید به عقاید پوسیده پدرومادر و اجدادش میداند.
- سیاست خارجی در زمان و مکان تدوین میشود و نه بر اساس دگمهایی تغییرناپذیر همیشه معتبر. دقیقا در مورد سیاست داخلی هم صدق میکند. مقایسه دو رژیم در یک کشور بعنوان نمونه باید در ظرف زمانی و مکانی تدوین شود.
- دخالت دیگران وقتی بحث به نزاع و در حالت وخیم کشتن دیگری میتواند ختم شود، باید و باید امکان پذیر باشد. جلوی ضرر یکباره را گرفتن منفعت ست، چه رسد به ضرر چندین باره یا تکراری.
- راه حل بجای رای آزاد به جدایی، میتواند فدرالیسم (خودمختاری اتنیک و یاخودمختاری استان) باشد. با توجه به اینکه فدرالیسم هم نوعی تابو در میان ایرانیان ست.
با احترام بیژن
■ خانم اکرم گرامی. ای کاش جمله “ما تاجبخش نمیخواهیم” را نمینوشتید. زیرا جملهای قشنگ با آهنگی زیباست و معمولأ این نوع جمله و شعارهای آهنگدار و زیبا مانعی برای استدلال و تفکر منطقی میشوند. از واقعیت شروع کنیم: عدهای از هموطنان ما پس از دهها سال مبارزه ناموفق برای تعویض ج.ا. اینک به این نتیجه رسیدهاند که به کمک خارجی نیاز دارند. اگر برایتان امکان هست، سخنان محسن مخملباف را گوش کنید. او که از جمله امضا کنندگان نامه به رئیس جمهور آمریکا است، دلایل خود را توضیح میدهد، که به نظر من مستدل و منطقی است، (اما اجباری نیست که همه یک نوع بیندیشند). او میگوید که در جنبش سبز از اوباما درخواست کمک شد، اما اوباما کمک نکرد. مقصودم این است که کمک پیشنهادی فعلی آمریکا به مردم ایران همیشگی نیست. ممکن است برای آمریکا کافی باشد که ج.ا. دست از ساخت بمب اتمی بردارد. بعد امور مردم ایران را به خودشان وامیگذارد، آنوقت ما میمانیم و ج.ا. که از کمک روسیه و چین برخوردار است، که سناریو را میتوان به راحتی حدس زد.
نمیدانم شما فرزند یا نوه دارید یا نه. اگر یکی از عزیزان شما در تظاهرات دستگیر شده بود و زیر خطر اعدام بود، باز هم میگفتید “ما تاجبخش نمیخواهیم”؟! اگر فرزند یا نوه من جزو دستگیرشدگان بود، از نیرویی که بتواند دستگاه کشتار ج.ا. را ناتوان کند بدون شک استقبال میکردم.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
مقدمه
ایران در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخ معاصر خود قرار دارد. اعتراضات گستردهٔ مردمی، حاصل دههها استبداد، سرکوب، فساد، تبعیض، زیر پا نهادن کرامت انسانی و فروپاشی اقتصادی است. در چنین شرایطی، مسئولیت نیروهای سیاسی دموکراسیخواه — بهویژه جمهوریخواهان دموکرات و سکولار — حفظ انسجام اجتماعی، پرهیز از بازتولید اقتدارطلبی و کمک به شکلگیری یک بدیل دموکراتیک و سکولار است.
۱. پرهیز از جدلهای فرساینده
جمهوریخواهان نباید وارد جدلهای بیحاصل با مدافعان سلطنت — بهویژه کسانی که از ادبیات زشت و مستهجن استفاده میکنند — شوند. اختلاف و تفاوت جمهوری خواهان و سلطنتطلبان سیاسی است، نه شخصی. ایران جامعهای چندصدایی است و همهٔ شهروندان حق دارند در تعیین شکل حکومت آینده مشارکت کنند. پاسخدادن به ادبیات توهینآمیز با ادبیاتی مشابه، تنها به تضعیف جبههٔ دموکراسیخواهی میانجامد. مسئلهٔ اصلی، نه رقابتهای هویتی، بلکه نفی هر نوع دیکتاتوری و استبداد است. عمر شعارهایی مانند «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» — که به استبداد ۴۷سالهٔ ولایت فقیه انجامید — و نیز «جاوید شاه» — که یادآور کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است — به سر آمده است. جامعهٔ ایران خواهان حکومتی برآمده از رأی و ارادهٔ همگانی است و باید به آن احترام گذاشت.
۲. واقعیت اعتراضات مردمی
اعتراضات کنونی نه محصول دعوت هیچ فرد یا جریان خاص، بلکه نتیجهٔ ویرانشدن زندگی مردم زیر سایهٔ یک دیکتاتوری افسارگسیخته است. تجربهٔ خیزشهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نشان داده است که حرکتهای اجتماعی در ایران خودجوش و از پایین شکل میگیرند. نسبتدادن این اعتراضات به بیانیهها یا چهرهها، تحریف واقعیت و بیاحترامی به ارادهٔ مردم است.
۳. نقد اقتدارطلبی، فارغ از نام و عنوان
مردم ایران خواهان آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی فراگیر هستند. هر الگوی حکمرانی که در آن قدرت در دست یک فرد متمرکز شود — خواه با عنوان شاه، رهبر یا منجی — در تضاد آشکار با این خواستهاست. تجربهٔ جمهوری اسلامی و نیز تجربهٔ سلطنت پهلوی نشان داده است که حوالهدادن دموکراسی به «پس از استقرار قدرت» سرانجامی جز بازتولید استبداد ندارد. اصول آزادی و دموکراسی باید در همان فرایند گذار ساخته و تضمین شوند، نه به آیندهای نامعلوم واگذار گردد. باید از ترفند مشابه خمینی در انقلاب ۱۳۵۷ “همه با هم و همه با من” و بحث بعد از پیروزی به شدت پرهیز کرد. رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو به قانون اساسی مشروطه سوگند یاد کردند، اما پس از تثبیت قدرت، آن را زیر پا گذاشتند و به دیکتاتوری روی آوردند. اگر محمدرضا شاه به قانون اساسی مشروطه پایبند میماند، صرفاً سلطنت میکرد و ادارهٔ دولت را به نمایندگان منتخب مردم میسپرد، انقلاب ۱۳۵۷ رخ نمیداد.
۴. دربارهٔ شعارهای خیابانی
اکثریت شعارهای معترضان علیه کلیت نظام استبدادی است، نه در حمایت از یک فرد یا خاندان. بزرگنمایی شعارهای فردمحور — چه از سوی برخی رسانهها و چه جریانهای سیاسی — انحراف از واقعیت میدانی و تلاشی برای مصادرهٔ اعتراضات مردمی است. بدیل جمهوری اسلامی با شعار سازی فردی ساخته نمیشود. سازمانها و جریانهای متنوع جمهوریخواه میتوانند، ضمن حفظ تشکیلات مستقل خود، حول متن بیانیهٔ ۱۷ نفر به سازماندهی مشترک و رهبری جمعی یا شورایی دست یابند. تأکید میشود که محور همگرایی، متن بیانیه است، نه اشخاص.
جمعبندی
جمهوریخواهان بر این باورند که بدیل جمهوری اسلامی، یک فرد نیست، بلکه یک فرایند دموکراتیک است؛ نفی استبداد دینی نباید به بازتولید استبداد سلطنتی یا فردمحور بینجامد؛ آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی باید از همین امروز، هم در عمل و هم در گفتمان، رعایت شوند؛ و اتحاد نیروهای دموکراسیخواه تنها زمانی پایدار است که بر اصول، قانونگرایی و ارادهٔ مردم استوار باشد. آیندهٔ ایران نه با «زندهباد و مردهباد»، بلکه با سازمانیافتگی دموکراتیک، همبستگی مسئولانه و احترام به تنوع سیاسی جامعه ساخته خواهد شد
جامعه نه در پی یافتن یا ساختن «چلبی»هایی است که از بیرون برگزیده شوند — چنانکه پیامدهای فاجعهبار آن برای ملت عراق آشکار است — بلکه در پی شکلدادن به بدیل حکومتی برآمده از ارادهٔ مردم ایران و برخوردار از حمایت نهادهای بینالمللی است.
تنها با ساختن چنین بدیل حکومتیِ مشروع و مردممدار است که نیروهای نظامی نیز به مردم خواهند پیوست؛ چراکه باید اطمینان یابند در آینده، کدام بدیل سیاسی توانمند، قانونمحور و پاسخگو میتواند حافظ جان، مال و کرامت آنان باشد.
■ با درود به آقای علمداری که مقالات بسیار خوبی مینویسند. من یک سؤال از جمهوریخواهان و نیروهای دموکراسیخواه دارم: چرا این نیروها تا این حد پراکندهاند؟ ما چند گروه کوچک جمهوریخواه داریم؟ قابل قبول است که همهی این نیروها نمیتوانند در یک یا دو گروه جمع شوند، اما پرسش من این است که آیا این همه گروه کوچک نمیتوانند در سه یا چهار حزب یا سازمان گرد هم بیایند؟
بهمن
■ جناب علمداری گرامی، با درودهای فراوان نگرانی اصلی من رهبری فردی در دوران گذار و وعده سر خرمن برای استقرار دموکراسی با تشکیل مجلس مؤسسان دراینده است. شما به خوبی به این نگرانی توجه کرده اید و نوشته اید:« تجربهٔ جمهوری اسلامی و نیز تجربهٔ سلطنت پهلوی نشان داده است که حوالهدادن دموکراسی به «پس از استقرار قدرت» سرانجامی جز بازتولید استبداد ندارد. اصول آزادی و دموکراسی باید در همان فرایند گذار ساخته و تضمین شوند، نه به آیندهای نامعلوم واگذار گردد. مردم ما چرا از تاریخ درس نمی گیرند. چگونه می توان به یک فرد، رضا پهلوی و یا هر ایرانی دیگری حتا در اوچ میهن دوستی، فرهیختگی و باور کلامی او به دموکراسی اطمینان کرد و فرمان اداره کشور را هرچند برای یک مدت چند ماهه تا یکساله به او واگذار کرد.اگر قرار است که ایران پس از جمهوری اسلامی، یک ایران مبتنی بر اصول دموکراسی باشد، این فرآیند همانگونه که شما هم به درستی بدان تأکید کرده اید باید از دوران گذار آغاز شود. این مهم با ایجاد یک شورای ۹ تا ۱۲ نفره فراگیر از شخصیتهای شناخته شده ایران از داخل و یا خارج از کشور به نحویی که گرایش های عمده قومی و فرهنگی کشور را نمایندگی کند و به اصول سه گانه: دموکراسی تمام عیار، سکولاریسم و تمامیت ارضی کشور اعلام وفاداری کرده و کتبا تضمین کنند، برای دوران گذار میسر می شود. من در باره سکولاریسم نگرانی زیادی ندارم، برای اینکه تجربه ۴۷ سال حاکمیت دینی «دو فاکتو» زمینه های عینی استقرار لائیسیته را در جامعه ایران ایجاد کرده است. شورای گذار تصمیمات مهم برای اداره گشور را با اکثریت دو سوم آرای (یعنی ۶ تا ۸ نفر) و تصمیمات جاری را با اکثریت نسبی (یعنی ۵ تا ۷ نفر) اتخاذ خواهد کرد. ضمناً ریاست شورا برای پرهیز از شخصیت گرایی باید دوره ای باشد و هر یک از اعضا برای مدت یکماه ریاست دوره ای را به عهده خواهد گرفت. و سخن پایانی اینکه چرا دست به دست می کنید و با قدرت نسبت به ایجاد جبهه ملی و میهنی جمهوری خواهان ایران و عضو گیری گسترده برای ایجاد بزرگ ترین تشکل سیاسی آینده کشور در چارچوبی کاملا دموکراتیک اقدام نمیکنید؟
پاریس شاهرخ بهزادی
■ آقای علمداری عزیز، همواره مقالات شما را میخوانم و از آنها بهره مند میشوم و از این بابت از شما بسیار سپاسگزام. متأسفانه در این نوشته شما درک نادرستی از مقوله وحدت و شعار “همه با هم” در انقلاب ۵۷ به چشم میخورد. در آنزمان اشکال کار نه در شعار و اصل همه با هم، بلکه درک نادرست روشنفکران از دشمن اصلی بود. روشنفکران دمکرات میبایست در آنزمان با پیروی از اصل همه با هم به دفاع از دولت شادروان شاپور بختیار و در مقابل اردوگاه ارتجاع مذهبی و حامیانش متحد میشدند. علم فیزیک و ریاضی هم به ما می آموزند از هم سو و هم جهت شدن هر چه بیشتر بردارهائی که در جهات و زوایای مختلف قرار گرفته اند نیروی به مراتب بیشتری حاصل میشود.
با درود فراوان مسعود
■ آقای علمداری،
این دفعهی دومی یه که دلم نمی خواد رژیم جنایتکار آخوندی سرنگون بشه. دفعه ی اول در اوج جنبش زیبای مهسا بود، اونجا ناگهان احساس کردم یک عنصر مهم در جنبش کمه. کسی نبود که مردم ازش رهبر بسازند (مثل جنبش های جلوترش). گفتم حالا اگر آخوندها سرنگون هم بشن بعد چی؟ تصویرهایی که به ذهنم می آمدند خوب نبودند، آشفته بودند، نا امن بودند، تاریک بودند. تازه اون زمان سلطنت طلب های آماده ی کشت و کشتار توی بازی نبودند، حالا هستند، حالا خودشان را به زور تبلیغات بیرونی وسط بازی انداخته اند، مجاهدین هم نبودند، آنها هم حالا هستند، اونها هم در انتظار انتقام گرفتن از آخوندهان. جنبش سبز رهبر داشت، بخش عظیمی از بدنه ی حکومت برای اصلاح شدن و اداره ی کشور در اختیارش بود یا در اختیارش میامد. حالا چی؟ فقط کشتار و انتقام گیری و درگیری های جدایی طلبانه و فضایی آماده برای نفرت پراکنی های قومی و کشت و کشتار و دوباره بسته شدن فضای سیاسی. اسرائیل ها هم که آماده نشسته اند تا همه ی امکانات نظامی کشور را مثل سوریه نابود کنند ؛ حتا آزمایشگاه های انرژی انمی را بدون نگرانی از آسیب رسیدن به مردم ایران ! این روحیه ی جنایتکارانه را چند بار “نتانیاهو” در جنگ دوازده روزه نشان داد. یکبار آشکارا به ترامپ می گفت اگر تو مراکز اتمی ایران را نزنی ما خودمان این کار را می کنیم، ابزارش را داریم (مقصودش ظاهرن نوعی موشک اتمی بود). اینکه ترامپ روز اول به مردم تهران گفت تا شعاع بیست کیلومتری از شهر دور بشن هم در همین رابطه بود. با این حرف می خواست نتانیاهو را آروم کنه و وانمود کنه که راستی راستی می خواد مرکز اتمی “فردو” را بمباران کنه (اگر چه سوراخ های به جا مانده از اون بمبباران نشون دادند که این کار را به گونه ای کامل نکرده، موشک ها ظاهرن کلاهک انفجاری دوم را نداشته اند. انگار پیش از حمله هم به جمهوری اسلامی خبر داده بوده اند). پرت افتادم. امروز نوشته ی کوتاه خانم “آتش شاکرمی” را دیدم که : “وقتی مردمی گیر بیفتند وسط آخوند، مجاهد، سلطنت طلب یعنی بی پناه ترین مردمانیم.” ایشون راست میگه مردم ما تنها و بی پناه مونده اند، آنهایی که نه آخوندها را می خواهند نه پسر شاه را نه مجاهدین را تنها و بی پناه مانده اند، زیادند، خیلی زیادند، ده ها برابر آنهایی که به خیابان ها آمده اند. اما صداشان تنها مانده. حتا اکثر همان هایی هم که به خیابان ها آمده اند تنها مانده اند، آنها هم جمهوری خواهند، اینرا از شعارهاشان میشه فهمید ، اما اونها هم در میان فشار سلطنت طلب ها گیر افتاده اند(اگر چه پهلوی گفتن هاشان در بیشتر مواقع احتمالن از سر لجبازی با رژیم آخوندهاست. کسانی که توی خیابان های انقلاب ۵۷ بوده اند این احساس را خوب می شناسند). آنها، مردم توی خانه ها ، ما، حتا بسیاری از ظاهرن هواداران جمهوری اسلامی، همه مان تنها مانده ایم، با اینکه اکثریت قاطع ایم، تنها و بی پناه مانده ایم.
همینجوری که می بینید من برای نوشتن “کامنت” به اینجا نیامده ام برای نشان دادن احساس مشترکم با شما و میلیون ها ایرانی دیگر و برای دادن یک پیشنهاد. اکثریت قاطع مردم در خانه ها تنها مانده انده، من این اکثریت بودن را از روی تعداد آنهایی که به خیابان ها آمده اند می گویم. جمعیت تهران را میگن چیزی بیش از ۹ میلیون نفره. دسته های انقلابی یی که من تا اینجا توی خیابون ها دیده ام گاهی صد نفر گاهی هزار نفر و گاهی شاید پنج هزار نفر بوده اند، بیشتر از اینها نبوده اند (ده هزار نفر آدم در حال حرکت می تونند یک خیابون یک کیلومتری به پهنای ده متر را پر کنند، تازه اگر کیپ هم راه برن). با این حساب در هر شب اعتراضی چیزی نزدیک به حداکثر، حداکثر، صد هزار نفر به خیابان ها آمده اند. بگذارید یگوییم دویست هزار نفر این تعداد در برابر جمعیت ۹ میلیونی تهران چیزی نزدیک به ۲ و ۲ درصد (۲.۲۲) میشه. من اینرا برای کوچک کردن همت و شجاعت آنهایی که به خیابان ها امده اند نمیگم، برای نشان دادن انبوه جماعتی که در خانه ها تنها مانده اند میگم. بخش اعظم این جمعیت جمهوری خواهند اما فضایی برای نشان دادن خواست شان ندارند. حالا اگر گروه های جمهوری خواه با طرحی مهربان جلو بیفتند می تونن این مردم تنها رها شده و بی پناه سیاسی را به خیابان بیارن. ما می تونیم به بهانه ی همین مقاله طرحی برای یک فراخوان همه حزبی و همه سازمانی آماده کنیم (حزب توده اعلامیه ای در باره ی جمع شدن جمهوری خواهان در کنار هم فارغ از مرزهای دینی و سیاسی داده). پیشنهاد من اینه که رژیم را هم با همه ی جنایاتی که تا حالا مرتکب شده در تگنا نذاریم و به بازی بگیریم. هدف ما آزاد کردن و آباد کردن ایرانه، نه انتقام گیری از جنایتکاران. من فکر می کنم ما می توانیم به علی خامنه ای پیشنهاد کنیم که رهبری نبروهای نظامی کشور (غیر از پلیس های شهری و بسیجی ها) را در دست داشته باشه اما اختیارات دیگه شو به دست پزشکیان. بسپاره. پزشکیان هم با دعوت از گروه های سیاسی و روشنفکری و دانشگاهی اول بدنه ی حکومت را سکولار کنه، بعد دست به انتخاباتی تازه برای تشکیل مجلس ها بزنه. احتمال پذیرفته شدن این طرح از سوی علی خامنه ای پس از این جنبش هست.
اجازه بدین به یک موضوع مرتبط با این موضوع هم اشاره کنم. پس از جنگ جهانی دوم هیچ گاه اسرائیلی ها اینجوری از سوی افکار عمومی آمریکا زیر فشار نبوده اند. بحث های داغی همین حالا در باره ی نفوذ لابی های اسرائیل در آمریکا و سوًٍاستفاده ی اسرائیلی ها از پول مردم آمریکا در جریانه. نمونه ی کوچکی ش را انتخاب ممدانی در نیویورک بازتاب داد. به گفته ی یک مفسر سیاسی آمریکایی تا یکسال پیش هیچکس فکرش را هم نمی کرد که روزی اسرائیلی ها اینجوری زیر رگبار انتقاد هزاران روزنامه نگار مستقل آمریکایی مثل “تاکر کارلسون” و “کندیس او اِن” و همینطور هزاران یهودی تبار روشن اندیش قرار بگیرند. این موج گسترده و عمیق را جنایات “نتانیاهو” در غزه به راه انداخت. من اینرا میگم تا نیاز وحشتناک این آدم را برای یک پیروزی به هر قیمتی نشون بدم. امیدوارم تا دیر نشده به توان از همین جا یک موج جمهوری خواهی با شعارهای رنگ و وارنگ و حضور لطیف زن ها (چیزهایی که این جنبش کم داره اما جنبش مهسا داشت) به راه انداخت. من سال ها پیش پای یکی از نوشته هام نوشته بودم “درد من درد شماست، لطفن همکاری کنید.” این را باز هم می خواهم تکرار کنم.
(از نوشتهی شما طولانی تر شد، به بخشید).
علی سعیدزنجانی
■ آقای دکتر علمداری عزیز. متاسفانه مقاله کوتاه شما، بسیاری سوالات را مطرح میکند، که به یکی از آنها اشاره میکنم.
نوشتهاید که “محور همگرایی، متن بیانیه است، نه اشخاص”. بعید میدانم شما از این نکته غافل باشید که پشت هر بیانیه، “اشخاص” هستند و برای جلو بردن کارها و مذاکرات بر اساس بیانیهها، باز هم “اشخاص” دور میز مینشینند و تبادل نظر میکنند. در شرایط فعلی شخصی به نام رضا پهلوی هست و حرفهای منطقی میزند. چرا از نظر قانون و حقوق بشر باید خطاهای “احتمالی” پدر را به حساب پسر بگذاریم؟ کلمه “احتمالی” را در گیومه گذاشتم، چون خوبیها و بدیهای حکومت پهلویها همچنان محل بحث فراوان است و هر کس برای خود یک نوع جمعبندی دارد. کوتاه سخن: نظر من این است که برای همگرایی باید سخنان فعلی رضا پهلوی را ملاک قرار داد.
الان بخشی از مردم ایران سخنان او را ملاک قرار داده و با رژیم ج.ا. به مبارزه برخاستهاند. اگر این واقعیت را میپذیریم و خواهان همگرایی با این بخش از مخالفین ج.ا. هستیم، باید درک فعلی رضا پهلوی را برای آینده ایران بپذیریم. البته شما میتوانید درک و تجربه تاریخی خود را به کار بگیرید و به این نتیجه برسید که سخنان فعلی رضا پهلوی بیاعتبار است و همگرایی با طرفداران او بیمعنی و اتلاف وقت میٔباشد.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ آقای بهزادی گرامی. اینکه نوشتهاید «مردم ما چرا از تاریخ درس نمی گیرند»، توجه دارید که این حکم شامل امثال من و شما نیز میشود؟! آیا چارهای هست جز پذیرفتن این نکته که بخشهای گوناگون جامعه، خواستها و باورهای متفاوت و گاه متضاد دارند؟
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ جناب علمداری گرامی - شخصا معتقد به نظام جمهوری هستم (که منافع و مضار انرا در حاشیه یکی ازنوشتههای ارزشمند شما توضیح داده بودم) - متاسفانه مرامنامه یا مانفیستی از طرف جمهوری خواهان در مورد جمهوری آینده تا به حال منتشر نشده و یا تا به حال ندیده و نخواندهام. بطور مثال بسیار مهم و خیلی أساسی، مورد زمان و با محدودیت هر دوره از ریاست جمهوری است که اگر محدود و معین و مشخص نباشد (و موکول به آینده باشد) فرد را بیاد جمهوری قذافی و عیدی أمین و صدام و... میاندازد که تفاوتی با حکومتهای سلطنتی و فقاهتی و کمونیستی نخواهد داشت.
با احترام کاوه
■ با سلام، به گمانم یک نکته مهم که کاظم علمداریِ گرامی و دیگران به اندازه کافی به آن نپرداختهاند این است که بهترین کار آن است که هر گروهی به تقویتِ انسجام داخلی و سازماندهی خود بپردازد. گاهی به نظر میرسد که ما میخواهیم برای جبران کمکاریهای خود، به رقبا حمله کنیم (و دشمن را فراموش میکنیم).
در مورد ائتلافها هم میتوانم بگویم که تا یک فرد نمایندگیِ رسمی از طرف جریان خودش را نداشته باشد، ائتلاف او با دیگران بیثمر خواهد ماند. به عنوان مثال یک فرد سوسیالدموکرات بهتر است اول با دیگر سوسیالدموکراتها به انسجام داخلی برسد، تا بعد بتواند به نمایندگی رسمی از طرف تمام سوسیالدموکراتها به مذاکره با دیگران بپردازد.
با احترام - حسین جرجانی
■ سلام آقای علمداری.
دوران گذار و گذر از دالان تیره و تار جمهوری اسلامی مگر بی چراغ و نور راهنما ممکن است؟ البته که نه.
در شرایطی که تمام بوق و کرنای جهان مثلا آزاد فقط یک راهنما را زوم کرده و دیگر گروه ها یا چراغ های راهنما را به محاق برده اند کی میشود به سلامت جست و به انتهای دالان بی گزند رسید!
به نظرم امروزه جبهه ملی ایران که پیوسته پاسدار دموکراسی و رای مردم بوده بهترین گزینه است.
همه میدانیم که بلند گوهای غرب دوست ندارند صدای آن شنیده شود لا اقل شما آزادی خواهان روشنفکر این بلند گو شوید تا مصدقی دیگر به صحنه ورود کند.
سپاسگزارم اکرم
■ جناب رضا قنبری گرامی، با درود و تجدید ارادت
من عمیقا به کثرت گرایی سیاسی به عنوان پایه اصلی مردم سالاری باور دارم و اگر در شرایط آزاد و بدون فشار، اکثریت مردم ایران به استقرار نظام سلطنتی رای دهند، ضمن اینکه قلبا خوشحال نخواهم بود، در برابر اراده اکثریت مردم تسلیم خواهم شد. در شرابط کنونی فکر نمی کنم که اکثریت مردم ایران، ضمن مخالفت با رژیم اسلامی، خواستار استقرار نظام پادشاهی در ایران باشند.تأکید می کنم که آخرین نظر سنجی های غیر رسمی حاکی از این موضوع نیست که بازگشت سلطنت به ایران مورد تایید اکثریت مردم ایران بوده است( یک بخش قابل توجه 22 درصدی از سلطنت حمایت می کنند). این درصد بر اساس موازین دموکراسی این موضوع را اعلام می کند که برای اداره دوران گذار گروه سلطنت باید در کنار دیگر گروه ها حضور داشته باشد و نه اینکه رهبری دوران گذار را به تنهایی در دست بگیرند. اگر چنین شود، خواب شیرین آنانی که که به دموکراسی باور دارند، تعبیر نخواهد شد و بجای آن ما در آینده با یک رژیم اقتدارگرای لاییک و راست افراطی روبرو خواهیم شد.
پاریس- شاهرخ بهزادی
■ جناب علی سعید زنجانی در اینجا دست به قلم برده و با آه و ناله نسخهٔ حزب تودهای میپیچند تا رژیم “ضد امپریالیسم” را در تگنا قرار نگیرد و به بازی گرفته شود. انگار مردم به جنگ ارواح ناشناخته رفتهاند، و تا اونجا پیش میروند که پیشنهاد سکولار کردن بدنه رژیم را هم در نسخهاش مینویسند. خاتمی وقتی قید سکولاریسم را با گفتن این جمله “سکولاریسم با موازین دینی و فرهنگی ما سازگار نیست” زد، چگونه از پزشکیان مطیع اوامر رهبر میتوان توقع داشت که قهرمان سکولاریزاسیون شود؟
در ضمن اگر به زعم نویسنده مقاله هواداران جمهوری اسلامی هم احساس تنهایی میکنند بهتر است چماقشان را دور بیندازند و از منافع کوتاه مدت خود صرفنظر کرده و به عاقبت کشور فکر کرده و به مردم بپیوندند.
بله جای خالی تشکیلات جمهوری خواهان سکولار دمکرات بسیار هم خالیست ولی این هیچ شباهتی به جمع شدن جمهوری خواهان طرفداران پوتین و مادورو و جانشینان کاسترو مورد نظر حزب توده ندارد. بقیه چیزهایی را که زینت نوشته مقاله شده میتواند درست باشد ولی متأسفانه همه با ظرافت در خدمت حمایت از رژیم و در جهت ترس از سقوط متحد تزار سرخ پوش.
با احترام سالاری
■ آقای بهزادی عزیز. ممنونم بابت پاسخ متین و روشنگر شما. من نیز مانند شما به رأی مردم در انتخاب نوع حکومت احترام میگذارم. در وضع حاضر، وظیفه خود میدانم که آنچه آموخته و تجربه کردهام در خدمت جنبش آزادیخواهی مردم ایران قرار دهم. در نهایت، خود را ملزم (به تفاوت التزام و اعتقاد حتما توجه داریم) به انتخاب مردم میدانم، چه جمهوری باشد، چه مشروطه پادشاهی.
در مورد رضا پهلوی، برداشت من از سخنان وی این نبوده که خود را “تنها رهبر” دوران گذار بداند. ضمن اینکه عبارت “تنها رهبر” در شرایط فعلی بیمعناست. هرکس فراخور توان خود (حتی از درون زندانها) برای پیشبرد این مبارزه رهنمود میدهد و مردم را به ادامه مقاومت و مبارزه فرامیخواند. اینکه فراخوان چه کسی انعکاس وسیعتری پیدا میکند، به عوامل بسیار زیادی وابسته است، که میدانیم.
با ارادت فراوان. رضا قنبری
■ آقای قنبری گرامی! همانطور که احتمالا میدانید، آقای پهلوی دو نقش در یک بدن را بازی میکنند و روشن نیست که شما از کدام شان حرف میزنید. یک رضا پهلوی مانیفست «دفترچه اضطرار» را در مونیخ ۲ رونمایی کرد که جوهر اصلی آن «همه قدرت به دست رضا شاه دوم» است و یک پهلوی دیگر که در رسانهها از ضرورت وحدت و انتخابات آزاد و مجلس موسسان میگوید. خمینی هم همین طور بود. مانیفستش کتاب ولایت فقیه بود و سخنان زیبا در باب آزادی همه، حتی کمونیست ها و یک جمهوری مثل همین جمهوری فرانسه را هم زیر درخت سیب به رسانهها تحویل میداد. در عمل همانطور که شاهد بودیم، این مانیفست بود که به اجرا در آمد.
جدای از این تجربه ملی، به دلایل عقلی هم بنده یا باید پسر پیغمبر باشم و یا یک ببو که همه قدرت را با حمایت مردم از «رهبر انقلاب انقلاب ملی»- عنوانی که در مونیخ رسما آن را پذیرفت (روزگار غریبی است، شاهزادگان بر رعایا منت نهاده، رهبری انقلاب شان را میپذیرند!) بدست بیاورم و در یک دوره اضطرار که می تواند تا ابد کش بیاید، همه مقامات تقنینی، قضایی، اجرایی، امنیتی و نظامی گزیده و گماشته من باشند و بعد بگویم که خب، دوستان! رعایا و رقیبان! از حالا قدرت بدست شما! به قول جوان های قدیم: ما را گرفتی داداش! یا پشت دست شازده نشسته با تماشای زیر و رو کشیدن حال میکنید!
پورمندی
■ سپاس از نوشته آقای علمداری. در این مقطع زمان روزی هزاران بار قلبمان دریده میشود. دژخیمان خامنهای هموطنانمان را به خاک و خون میکشند. خطاب به برخی عزیزان که آرزو و چه دلشان میخواهد را مطرح کردند رجوع میدهم به واقعیت سخت امروز، جنبش خود به خودی مردم در اوج خود است و ادامه خواهد یافت. خروجی میتواند متنوع باشد و متاسفانه ضربههای جدی به جسم و روان و حتی آینده مردم نیز محتمل است. من در مورد چه باید کرد کاملا با آقای قنبری همراهم. پشتیبانی از رضا پهلوی از هر سو انتخابی بهتر و معقولتر است. این پشتیبانی میتواند با تاکید بر پر صدایی و دوری از سکتاریسم باشد، آقای رضا پهلوی نیز بارها به این مهم اشاره کردهاند. پشتیبانی از رضا پهلوی توسط دموکراسی خواهان از افراط در جبهه سلطنت نیز جلوگیری میکند و رویکرد “جاوید شاه” و “پهلویسم” را به حاشیه میراند.
با آرزوی آزادی و توقف خشونت، پیروز.
■ درود بر همهٔ دوستانی که لطف کردند و نظرهای خود را دربارهٔ مقالهٔ کوتاه من بیان کردند.
بهجای پاسخدادن جداگانه به تکتک کامنتها، بخشی از یادداشتی کوتاه را که در پاسخ به یکی از دوستان در پلتفرمی دیگر نوشتهام، در اینجا تکرار میکنم؛ با این امید که هم به تکمیل بحث مقاله کمک کند، هم پاسخی باشد به برخی از دیدگاههای مطرحشده، و نیز برای ثبت در حافظهٔ تاریخی باقی بماند.
هنوز تا شکلگیری یک نهاد رهبری جمهوریخواهانه فاصلهٔ قابلتوجهی داریم. واقعیت این است که نمیدانیم چه درصدی از جامعه حامی نظام سلطنتی یا جمهوریخواهی است؛ همانگونه که روشن نیست هر یک از این بدیلهای هنوز شکلنگرفتهٔ حکومتی چه میزان توان تشکیلاتی واقعی در داخل ایران برای ساختن یک بدیل پایدار دارند.
اگرچه هدف فوری امروز باید گذار از جمهوری اسلامی باشد، اما پرسش اساسی این است که آینده چه خواهد بود؟ گذار و ساخت بدیل حکومتی، دو سوی یک معادلهاند: نفی یک نظم مستقر و ایجاب نظمی نو. این گذار—خواه در قالب انقلابی خشونتبار و خواه در شکل انقلابی مخملی — بدون اتحاد همگانی و بدون شکلگیری بدیلی قابلتصور و قابلاعتماد ممکن نخواهد بود.
هیچیک از دو نیروی اصلیِ مطرح — سلطنتطلبان و جمهوریخواهان — بدون درنظرگرفتن پایهٔ اجتماعی واقعی خود و نقش و وزن دیگری، قادر نخواهند بود بر رژیم مسلط شوند. در مقابل، ارادهٔ رژیم کاملاً روشن است: استفاده از قدرت نظامی برای سرکوب مخالفان به هر قیمت. آنان تنها از قدرت و ثروت بادآوردهٔ خود دفاع نمیکنند؛ بلکه برای حفظ جان خود نیز آمادهاند جان مردم را بگیرند.
از همین رو، ضروری است گامهای سنجیدهتر برداشته شود و در بیان دیدگاهها و رهنمودهای سیاسی، واقعیتگرایی جای شتابزدگی و خوشخیالی را بگیرد.
با احترام، کاظم علمداری
آتلانتیک / ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶
* پنج شرط تعیین میکنند که آیا انقلابها به موفقیت میرسند یا نه. برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این شروط را داراست.
چهلوهفت سال پیش، ایران شاهد انقلابی بود که یک پادشاهی همپیمان ایالات متحده را با یک حکومت دینی ضدآمریکایی جایگزین کرد. امروز، جمهوری اسلامی ایران ممکن است در آستانه یک ضدانقلاب قرار داشته باشد.
تاریخ نشان میدهد که رژیمها نه بر اثر یک شکست منفرد، بلکه در نتیجه همزمانی مرگبار مجموعهای از فشارها فرو میپاشند. یکی از ما، جک، بهتفصیل درباره پنج شرط مشخصی نوشته است که برای موفقیت یک انقلاب ضروریاند: بحران مالی، شکاف در میان نخبگان حاکم، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانعکنندهٔ مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد. این زمستان، برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست.
در هفته گذشته، اعتراضات شهرهای ایران را دربر گرفته و هر روز بر شتاب آن افزوده شده است. این اعتراضات در واکنش به یک بحران مالی آغاز شد: سقوط آزاد ارزش پول ملی و دولتی با خزانه تهی. در سیاست آمریکا، نرخ تورم بیش از ۳ درصد معمولاً به سقوط دولتها میانجامد. اما نرخ تورم در ایران — بیش از ۵۰ درصد بهطور کلی و ۷۰ درصد برای مواد غذایی — از بالاترین نرخها در جهان است. طی یک سال گذشته، ارزش پول ایران بیش از ۸۰ درصد در برابر دلار سقوط کرده است. در سال ۱۹۷۹، هر دلار آمریکا معادل ۷۰ ریال ایران بود؛ امروز، هر دلار ۱ میلیون و ۴۷۰ هزار ریال ارزش دارد. پول ایران دیگر کمتر وسیلهای برای مبادله است و بیشتر به شاخصی روزانه از نومیدی ملی شباهت دارد. و برخلاف بحرانهای اقتصادی پیشین، این فروپاشی تمام طبقات اجتماعی را دربر گرفته و بازاریان، ثروتمندان و فقرا را یکسان تحت تأثیر قرار داده است.
ایران با ۹۲ میلیون جمعیت، شاید بزرگترین کشوری در جهان باشد که دهههاست از نظام مالی جهانی منزوی مانده است. افزون بر تورم، کشور از فساد ساختاری، سوءمدیریت و فرار مغزها رنج میبرد. جوانان ایرانی با نرخهای بالای بیکاری و اشتغال ناقص مواجهاند؛ نسلهای مسنتر نیز دریافتهاند که صندوقهای بازنشستگیشان تا حد زیادی ورشکسته است. بازگشت تحریمهای جهانی و کاهش بهای نفت — که طی سال گذشته ۲۰ درصد افت کرده — تهران را ناچار کرده است نفت خود را با تخفیفی کمرشکن به چین بفروشد. قطع برق و سهمیهبندی آب به بخش ثابتی از زندگی روزمره بدل شده است.
دومین شرط فروپاشی دولت — بیگانگی نخبگان — نیز بهروشنی در ایران قابل مشاهده است. آنچه در سال ۱۹۷۹ بهعنوان یک ائتلاف ایدئولوژیک گسترده آغاز شد، تا سال ۲۰۲۶ به یک «حزب تکنفره» تقلیل یافته است: حزب علی خامنهای. میرحسین موسوی، از بنیانگذاران جمهوری اسلامی و نخستوزیر پیشین، اکنون پانزدهمین سال حبس خانگی خود را میگذراند. همه رؤسایجمهور پیشین که هنوز در قید حیاتاند یا ساکت شدهاند یا به حاشیه رانده شدهاند: محمد خاتمی با ممنوعیت کامل رسانهای روبهروست، محمود احمدینژاد به حاشیه رانده شده و تحت نظارت است، و حسن روحانی از نامزدی برای عضویت در مجلس ۸۸ نفره خبرگان رهبری (روحانیونی که رهبر آینده را انتخاب میکنند) منع شد.
این رژیم در نتیجه دههها «گزینش منفی» — پاداش دادن به متوسط بودن و ترجیح وفاداری ایدئولوژیک بر شایستگی — از درون تهی شده است. پیامد این روند، بیگانگی متخصصان و تکنوکراتهایی بوده که زمانی ستون فقرات اداری دولت را تشکیل میدادند. این طبقه که با چاپلوسان جایگزین شده و زیر فشار دخالت روحانیت در زندگی روزمره خفه شده است، مدتهاست ایمان خود را به نظام از دست داده است. آنان شاهد فرسایش ثروت خود در اثر تورم و ویرانی کشور بر اثر بیکفایتیاند — شکستی که اکنون در سوءمدیریت منابع آب تهران دیگر قابل انکار نیست.
جمهوری اسلامی، بسیار شبیه اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۸۰، تا حد زیادی باورهای ایدئولوژیک خود را از دست داده است. تنها درصد اندکی از افراد درون نظام همچنان مؤمنان واقعیاند؛ اکثریت با انگیزه ثروت و امتیاز حرکت میکنند. یکی از استادان علوم سیاسی ساکن تهران که با او گفتوگو کردیم، این موضوع را چنین خلاصه کرد: «در آغاز انقلاب، رژیم ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد شارلاتان بود. امروز، این نسبت کاملاً برعکس شده است.»
بازاریان در انقلاب ۱۹۷۹ نقشی محوری ایفا کردند و سالها بهعنوان یکی از پایگاههای اصلی اجتماعی و اقتصادی جمهوری اسلامی عمل کردند. اما در دهههای اخیر، رژیم با تبدیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به یک مجموعه نظامی–صنعتی، شبکههایی از ثروت و قدرت ایجاد کرده است که از دل آن جریان مییابد. سیامک نمازی، بازرگان ایرانی–آمریکایی که به مدت هشت سال توسط رژیم به گروگان گرفته شده بود، دولت ایران را «مجموعهای از مافیاهای رقیب — با سلطه سپاه پاسداران و وابستگان سابق آن — توصیف کرده است که بالاترین وفاداریشان نه به ملت، نه به دین و نه به ایدئولوژی، بلکه به ثروتاندوزی شخصی است». این ساختار نهتنها انسجام ایدئولوژیک رژیم را تضعیف کرده، بلکه طبقه سنتی بازرگان را نیز به حاشیه رانده و بازار را از ستون حمایتی به منبع نارضایتی بدل کرده است.
با این حال، یک گروه از نخبگان همچنان متحد باقی ماندهاند: نیروهای امنیتی کشور. انسجام آنان تاکنون مانع فروپاشی جمهوری اسلامی شده است. تا این لحظه، هیچیک از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران نه از نظام جدا شدهاند و نه حتی انتقادی ملایم و علنی از آیتالله خامنهای ابراز کردهاند؛ آن هم با وجود سالها اعتراض سراسری و ترور هدفمند نزدیک به دو دوجین از چهرههای ارشد این نیروها توسط اسرائیل. برای بسیاری از این فرماندهان، از دست دادن قدرت به معنای از دست دادن ثروت و احتمالاً جانشان است. به همین دلیل، آنان احتمالاً آخرین گروهی خواهند بود که علیه رژیم موضع میگیرند. اما اگر چنین کنند، رژیم دوام نخواهد آورد.
ایران بهروشنی شرط سوم را نیز داراست: اقتدارگرایی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی، در واکنش به احساس بیعدالتی، یک ائتلاف متنوع مخالفان را شکل داده است. طی دهه گذشته، اعتراضات گسترده اما مقطعی، تقریباً همه طبقات اجتماعی را دربر گرفته است؛ از اقلیتهای قومی در حاشیه کشور گرفته تا جنبشهای کارگری، زنان و بازاریان. این گروهها بهندرت تلاشهای خود را هماهنگ کرده یا همزمان به خیابان آمدهاند، اما بسیاری از دلایل خشم آنان بهطور گسترده مشترک است.
جمهوری اسلامی یک حکومت دینی است که مدعی حکمرانی از موضعی اخلاقی است. از همین رو، نمونههای فساد و ریاکاری آن تأثیری بهویژه بسیجکننده دارد. فرماندهان سپاه پاسداران ناظر اجرای خشن حجاب اجباری برای زناناند — در حالی که دختران و معشوقههایشان در خارج از کشور بدون حجاب دیده میشوند. کشور با بحران شدید کمآبی مواجه است — و بسیاری از ایرانیان معتقدند «مافیای آب» مرتبط با سپاه، منابع را به سوی پروژههای صنعتی خود منحرف میکند، در حالی که روستاهای کامل به تشنگی سپرده شدهاند. فرزندان هزاران مقام ارشد، زندگی مرفه خود را در شهرهای غربی در اینستاگرام و لینکدین به نمایش میگذارند. معترضان در شهر یاسوج اخیراً شعار میدادند: «بچههاشون کانادان! بچههای ما زندانن!»
جنبش مخالفان نشان داده است که توان بسیج خشم گسترده را دارد، اما برای موفقیت، باید فراتر از بسیج صرف حرکت کرده و با نخبگان ناراضی پیوند برقرار کند. برخی از این تکنوکراتها و افراد به حاشیهراندهشدهٔ درون نظام احساس بیگانگی میکنند، اما به دلیل ترسی که از «فردای سقوط» دارند، جرئت اقدام ندارند. اپوزیسیون باید راه خروجی امن و باورپذیر برای این افراد ارائه دهد و آنان را متقاعد کند که جمهوری اسلامی دیگر سپر محافظشان نیست، بلکه کفن آنان است.
انقلابها زمانی رخ میدهند که حاکمان ضعیف و منزوی میشوند؛ زمانی که مردم خود را بخشی از گروهی پرشمار، متحد و محق میبینند که میتواند برای ایجاد تغییر دست به عمل بزند؛ و زمانی که نخبگان سیاسی به مردم میپیوندند و بهجای دفاع از حکومت، آن را رها میکنند. در ایران، تاکنون این عنصر آخر غایب بوده است.
شرط چهارم برای فروپاشی حکومت، وجود یک روایت مشترک و قانعکننده است که شکافهای اجتماعی، جغرافیایی و ایدئولوژیک یک ملت را به هم پیوند دهد. در ایران امروز، اصل بنیانگذار رژیم — یعنی ایدئولوژی انقلابی پاناسلامیستی — جای خود را به نوعی ملیگرایی اصلاحگر و تند داده است. شعارهای فرسوده حکومتی چون «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» در میان فریاد مطالبه منافع ملی گم میشوند: «زنده باد ایران». این صرفاً تغییر لحن نیست، بلکه رد کامل ماجراجوییهای منطقهای رژیم است؛ ردّی که با شعار اعتراضی فراگیر کنونی، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، تکمیل میشود.
فراتر از موج فزاینده ملیگرایی، ایرانیان نسبت به شعارهای توخالی ایدئولوژیک و دینداری نمایشیِ یک دولت خودخوانده «اخلاقی» مصونیت یافتهاند. جمعیتی که عمدتاً پس از انقلاب ۱۹۷۹ به دنیا آمده است، بیش از هر چیز در پی «زندگیِ عادی» است — زندگیای رها از رژیمی که پوشش، روابط صمیمی و انتخابهای خصوصی مردم را زیر ذرهبین میبرد. اپوزیسیون با نامشروع جلوه دادن جمهوری اسلامی بهعنوان نیرویی اشغالگر — که ثروت ملی را برای حمایت از نیروهای نیابتی منطقهای غارت میکند — عملاً توانسته است روایت ملیگرایانه رژیم را از درون تهی کند.
هر انقلاب موفقی به هر دو نوع رهبری نیاز دارد: الهامبخش و سازماندهنده. بسیاری از معترضان در خیزش ۲۰۲۶ ایران، پشت سر ولیعهد پیشین، «رضا پهلوی»، گرد آمدهاند؛ شخصیتی که از سال ۱۹۷۹ در تبعید به سر میبرد. رهبری یک اپوزیسیون از تبعید و بازگرداندن یک سلطنت برکنارشده، هر دو کاری بس دشوارند، اما هیچکدام بیسابقه نیستند. ولادیمیر لنین در روسیه، هوشیمین در ویتنام، و آیتالله روحالله خمینی در ایران، همگی بیش از ۱۵ سال را در تبعید گذراندند و سپس بازگشتند تا انقلابهایی را رهبری کنند که رژیمهای تبعیدکنندهشان را سرنگون ساخت. همچنین چندین کشور که زمانی سلطنت را لغو کرده بودند — از جمله اسپانیا، کامبوج و بریتانیا (در دوران الیور کرامول) — بعدها آن را در قالب سلطنت مشروطه احیا کردند.
همانگونه که ایرانیان از تجربه ۱۹۷۹ بهخوبی میدانند، انقلابها معمولاً با رقابتهایی بیرحمانه تعریف میشوند. رضا پهلوی که نزدیک به نیم قرن را در خارج از کشور گذرانده، هنوز نتوانسته است نیروی میدانی لازم برای پیروزی در چنین رقابتی را سازمان دهد. او همچنین با پرسشی بنیادیتر روبهروست: سلطنتطلبان ایران در پی برپایی چه نوع نظمی هستند؟ پهلوی بارها گفته است هدفش کمک به گذار ایران به دموکراسی است — و شاید ایفای نقش بهعنوان پادشاه مشروطه، اگر مردم چنین بخواهند. با این حال، بسیاری از پرشورترین حامیان او آشکارا خواهان بازگرداندن یک خودکامگی مطلق هستند. این تنش، توانایی او را برای جذب نخبگان ناراضی و چرخاندن آنان علیه رژیم محدود کرده است.
با این همه، از قضا، در میان بخش گستردهتری از جامعه، همین ابهام میتواند به سود او تمام شود. ایدئولوژیهای انقلابی لزوماً نیازی به ارائه نقشهای دقیق از آینده ندارند تا پیروان خود را متحد و بسیج کنند. برعکس، آنچه اغلب مؤثرتر است، وعدههای مبهم یا آرمانشهریِ رهایی، در کنار ترسیمی عاطفی و نیرومند از بیعدالتی غیرقابل تحمل و شرارتهای اجتنابناپذیر رژیم فعلی است.
آخرین و تعیینکنندهترین کاتالیزور انقلاب، یک محیط بینالمللی است که به غرق شدن رژیم کمک کند، نه به تقویت آن. پس از کره شمالی، ایران شاید منزویترین کشور راهبردی جهان باشد. طی دو سال گذشته — از زمان حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، حملهای که آیتالله خامنهای در میان رهبران بزرگ جهان تنها کسی بود که آشکارا از آن حمایت کرد — نیروهای نیابتی منطقهای و متحدان جهانی ایران یا بهشدت تضعیف شدهاند یا از قدرت کنار رفتهاند.
برای دههها، تهران قدرت خود را از طریق آنچه «محور مقاومت» مینامید، یعنی شبکهای از نیروهای نیابتی منطقهای و متحدان خودکامه، به نمایش میگذاشت. اما پس از جنگ ویرانگر ۱۲روزه در ماه ژوئن، این بازدارندگی بهشدت فرسوده شده است. با آشفتگی رهبری حزبالله و حماس، و حضور تحقیرآمیز و تقریباً بیرقیب جنگندههای اسرائیلی بر فراز آسمان ایران، رژیم در برابر مردم خود از نظر راهبردی برهنه شده است — با خزانهای خالی و آسمانی بیدفاع.
بشار اسد در سوریه و نیکلاس مادورو در ونزوئلا دیگر در قدرت نیستند. ولادیمیر پوتین درگیر جنگ اوکراین است. چین — مقصد ۹۰ درصد صادرات نفت ایران — شریکی سودجو و استثماری از آب درآمده است. دونالد ترامپ ۱۶ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هستهای ایران فرو ریخت و پروژهای را تا حد زیادی نابود کرد که با احتساب هزینههای انجامشده، تحریمها و درآمدهای نفتی از دسترفته، بیش از نیم تریلیون دلار برای کشور هزینه داشته است. افزون بر این، برخلاف رؤسایجمهور پیشین آمریکا که تمایلی به ورود مستقیم به منازعه سیاسی ایران نداشتند، ترامپ به جمهوری اسلامی هشدار داده است که اگر معترضان را قتلعام کند، ایالات متحده “آماده پاسخگویی” است.
ناظران اعتراضات کنونی میپرسند: چه چیزی این بار متفاوت است؟ پاسخ این است که وسعت فروپاشی اقتصادی و شکست فاجعهبار در جنگ ۱۲روزه، به همه ایرانیان نشان داده که رژیم دیگر قادر به تأمین ابتداییترین امنیت اقتصادی و نظامی نیست. چرا باید رژیمی را تحمل کرد که خود را غنی میکند، اما از انجام بنیادیترین کارکردهای یک دولت ناتوان است؟
وقتی این پنج شرط همزمان شوند — فشار اقتصادی، بیگانگی و مخالفت نخبگان، خشم گسترده عمومی نسبت به بیعدالتی، روایت مشترک و قانعکننده مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد — سازوکارهای عادی اجتماعی که معمولاً در بحرانها نظم را بازمیگردانند، دیگر کارایی نخواهند داشت. تعادل جامعه بهطور عمیق برهم میخورد و میتواند بهراحتی به سوی اعتراضات فزاینده مردمی و مقاومت آشکار نخبگان متمایل شود و در نهایت به انقلاب بینجامد.
جمهوری اسلامی امروز یک «رژیم زامبی» است. مشروعیت، ایدئولوژی، اقتصاد و رهبران اصلی آن مرده یا در حال مرگاند. آنچه هنوز آن را سر پا نگه داشته، زور مرگبار است. مهمترین عنصری که همچنان برای یک فروپاشی انقلابی کامل غایب است، تصمیم نیروهای سرکوبگر است؛ اینکه آنان نیز به این نتیجه برسند که دیگر از این رژیم سودی نمیبرند و بنابراین حاضر نیستند برای آن بکشند. خشونت میتواند مراسم تدفین رژیم را به تأخیر بیندازد، اما بعید است دوباره نبض آن را بازگرداند.
در هر جنبش و کنش جمعی، مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مشارکتکنندگان در قالب شعارها متبلور میشود. شعارها صرفاً ابزار بیان خواستهها نیستند، بلکه سازوکارهایی برای تولید همبستگی جمعی، تعریف هویت مشترک و جذب نیروهاییاند که هنوز به جنبش نپیوستهاند. از اینرو، سیاست شعارگذاری را باید بخشی از معماری گفتمانی هر جنبش اجتماعی دانست.
در نظریههای رهبری ملی و بسیج سیاسی، یکی از شاخصهای بنیادین وطنپرستی سیاسی آن است که رهبران، منافع و ترجیحات گروهی یا جناحی خود را تابع منافع عمومی و تمامیت ملی قرار دهند. در این چارچوب، شعارها کارکردی راهبردی مییابند: آنها مرزهای «ما»ی سیاسی را ترسیم میکنند و تعیین میسازند که چه کسانی میتوانند در پروژهی جمعی آینده شریک باشند.
شعارهایی که بر مفاهیم فراگیر مانند ایراندوستی، کرامت انسانی، حاکمیت ملی و آیندهای مشترک تأکید دارند، ظرفیت بالایی برای تولید همبستگی اجتماعی و بسیج طیفهای متکثر از قشر خاکستری تا نیروهای ناراضی درون ساختار قدرت دارند. در مقابل، شعارهای مبتنی بر هویتهای گروهی، قومی ، حتی اگر بازتابدهندهی مطالبات واقعی باشند، در شرایط یک منازعهی حاد با یک رژیم سرکوبگر، میتوانند به تضعیف انسجام اردوگاه معترض و کاهش دامنهی بسیج عمومی بینجامند.
در وضعیتی که حکومت بدون تمایزگذاری میان اعتراضات قومی، معیشتی یا مدنی به سرکوب خشونتبار متوسل میشود، عقلانیت سیاسی اقتضا میکند که گفتمان جنبش اعتراضی بر عناصر وحدتبخش و ملی استوار شود. از این منظر، شعارهای وطنمحور نهتنها از حیث اخلاقی و هویتی برتری دارند، بلکه از نظر راهبردی نیز مؤثرترند، زیرا میتوانند هزینهی سرکوب را برای حکومت افزایش داده و مشروعیت جنبش را در سطح ملی و بینالمللی تقویت کنند.
بر این اساس، سیاست شعارگذاری به شاخصی تحلیلی برای ارزیابی اهداف و عملکرد جریانهای مختلف سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بدل میشود. نیروهایی که بهطور نظاممند بر شعارهای فراگیر و ملی تأکید میکنند، در عمل به گسترش ائتلاف اجتماعی و کاهش هزینههای گذار کمک میکنند؛ در حالی که جریانهایی که گفتمان خود را حول هویتهای محدود، منافع گروهی یا پروژههای خاص سامان میدهند، حتی ناخواسته، به بازتولید شکافها و تضعیف ظرفیت بسیج جمعی میانجامند. از این منظر، بررسی نوع شعارها و چارچوبهای گفتمانی هر جریان سیاسی، نه یک مسئلهی فرعی، بلکه ابزاری تحلیلی برای فهم جهتگیری واقعی آنها در مبارزه با نظم حاکم و در قبال آیندهی ملی ایران است.
۲۰ دی ۱۴۰۴
البته منظورم از مردم تسامحاً آحاد ایرانیان درون ایران است. مردم به معنای مدرن «ناسیون» که بتوان چند خصیصه مدرن سیاسی را به ضمیر ناخودآگاه جمعی آنان نسبت داد، هنوز در ایران به ثبات شکلی خود نرسیده است.
ایرانیان خارج از ایران تصوری تقریبی دارند از آنچه که پس از جمهوری اسلامی میخواهند؛ ولی هر فرد و محفلی تصور خود را دارد و پس از ۴۷ سال هنوز نتوانستهاند یک مخرج مشترک پیدا کنند. بلکه فقط خواست است و ایده و ایدهآل؛ و هر کس یا هر محفل برای تحقق ایدهآل خود در حد مطالعه و ترجمه و تألیف و انتشار در هر جا که ممکن باشد میکوشد. ولی در نهایت، این روندِ کند و خیالپردازیهای بیحاصلِ اساطیری و ایدئولوژیکِ روشنفکران ما، مردم را به این نتیجه رسانده که اگر ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند، وضع تغییر معناداری نخواهد کرد.
البته منظور من پیدا کردن مقصر نیست؛ چون به قول احمدشاه «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»، بلکه منظورم نشان دادن دور باطلی است که گرفتاراش هستیم. از یک طرف تا از اجتماع آحاد آموخته، ناسیون شکل نگیرد و از تعامل ناسیون و حکومتِ آموخته، کنش سیاسیِ خشونتپرهیز، مقبولِ هر دو طرف نشود، مطالبه دموکراسی به تظاهرات و اغتشاشات فرو میکاهد.
ناگفته پیداست که پیششرط تعامل دموکراتیک، آموزش علمی است (نه اسطورهای و دینی و ایدئولوژیک) و زمینه آموزش علمی، خواستِ یک دولت علمی-اندیش است. آگاهم که این شد همان مسئله ازلی و ابدیِ «اول مرغ یا تخممرغ؟».
روشنفکران ما به تنهایی نمیتوانند این مشکل را حل کنند، نه در خارج و نه در داخل؛ چون این مسئله چند سر دارد که باید با هم هماهنگ کار کنند. در ادوار قبلی تاریخ ایران این فرصت از دست رفت؛ چون وقتی حکومت میخواست، روشنفکران مقاومت کردند و وقتی روشنفکران خواستند، خود را در خلأ دیدند. این امر البته مطلق نیست و در دوران کوتاهی که مثلاً امثال محمدعلی فروغیها و احمد کسرویها و ملکالشعرای بهارها با دولت وقت همکاری کردند، نتایج درخشانی حاصل شد که البته میل استبدادی و نبود نهاد قدرتمند تصمیمگیر، همه چیز را به هوس یک فرد گره میزند...
اما راهحل؟ هیچ راهحلی با نسخه یک فرد به دست نمیآید. راهحل در تفکر علمیِ جمعی نهفته است. تا تصمیمگیری در مسائل استراتژیک به چند نهاد واگذار نشود و تا پایه تصمیمگیریِ آن چند نهاد، علم و خرد جمعی نباشد و تا تأثیر اسطوره و عرفان و ایمان و ایدئولوژی و عاطفه و هیجان در روند تصمیمگیری و تصمیمسازی به صفر مطلق نرسد، از این دور باطل رهایی نداریم. ولی از آن طرف، عمر ما هم محدود است. مردم میبینند که صبر ایوب میخواهد تا ببینند آنانی که از استبداد سود عینی میبرند و همه ثروت و امکانات و فرصتهای مملکت را برای خود و فرزندان خود برداشتند، دست از چپاول بردارند. برای همین است که منتظر پلان و نقشه راه و برنامهای که روشنفکران باید برای آنها تدارک ببینند نمیمانند و خود دستبهکار میشوند؛ اگرچه بر اساس «خود گام در راه نِه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت».
در آینده نه شکل حکومت مهم باید باشد و نه نام این یا آن فرد. مهم این است که فرد تصمیم میگیرد یا جمع؟ آن هم جمعی که اساس تصمیمگیریاش توافقات جهانیِ حقوق بشری و خرد جمعی باشد. بر این اساس میتوانیم همه سرمایههای اجتماعی و سیاسی خود را به کار گیریم و مردم و دولت مدرن بسازیم و از این دورِ خود چرخیدنِ ۲۵۸۴ ساله خلاص شویم.
اگر حاکمان جدید – که مردم چگونه به قدرت رسیدنشان را فراموش خواهند کرد اگر از زندگی خود راضی باشند – این تجربه زیسته و تاریخیِ بشری را نصبالعین قرار دهند، سعادت ابدی را برای خود و مردم ایران به ارمغان میآورند و اگر نه، دیر یا زود خود نیز به سرنوشت قبلیها دچار خواهند شد. حداکثر سعادت یک ملت در گرو حداکثر مشارکت جمعیِ سیاسیِ آحاد آن ملت است.
با تسلیت به داغداران جانباختگان جنبش ۱۴۰۴
پیشینه:
از آغاز در ایران واژه جمهوریخواهی از جمله به مفهوم بدیلی در برابر نظام پادشاهی بکار برده شده است که میتواند از ویژگی های جمهوریت و جمهوری خواهی مدرن بدور باشد.
از اینروی، جمهوری خواهی عموما ” بیش از آنکه مفهومی ایجابی و در راستای ایجا یک نظام دموکراتیک باشد، مفهومی سلبی بود که صرفا در پی محو نظام سلطنتی به عنوان نماد استبداد مطلقه بوده است.”[۱]
با اینحال، بنا به روایتی “جمهوریخواهی عرفی یک جریان ریشهدار با سابقه پر فرازونشیب ۱۷۰ ساله در ایران است که نسب آن به تلاش جمعی از سیاست ورزان پایتخت بعد از مرگ محمد شاه قاجار بر میگردد که با الهام از جمهوری فرانسه از صدرالممالک اردبیلی دعوت کردند تا با پذیرش ریاست جمهوری به حیات سلطنت در ایران پایان دهد؛ هرچند او این پیشنهاد را نپذیرفت”[۲]
برپایه روایتی دیگر نخستین اشاره به جمهوریت در سفرنامه میرزا صالح شیرازی نمایان گردید که دولت برخاسته از انقلاب فرانسه را “دولت بدون پادشاه”[۳] نامید.
با گسترش روابط ایرانیان با غرب در نیمه دوم دوره سلسله قاجار، مفاهیم تازهای از جمله جمهوریخواهی از راه سفرنامهها و بازگشت دانشجویان به وطن، وارد ادبیات و فرهنگ ایرانیان شد که با اتهام بیدینی از سوی دینسالاران روبرو میشد.
چنین پیداست که در آن دوره هر نوع گرایش جمهوریخواهانه به سبب مخالفت با سلطنت که مشروعیتاش را از متولیان دین میگرفت، بیدینی و پایبند نبودن به ارزشهای دینی سنجیده و دگراندیشان با اتهاماتی چون دینستیز روبرو میشدند. با این وجود برخی از نخبگان در پی ایجاد نظام جمهوری بودند تا از راه آن “امورات دولتی را منوط به مصلحت دید جمعی”[۴] نمایند.
برای اولین بار، جدیترین تلاش برای ایجاد نظام جمهوری در کشور در دوران قاجار در زمان وزارت سردار سپه روی داد.
پیش از هر چیز باید گفت با وجودی که بسیاری از اقدامات تجددگرایانه رضا شاه از جمله محدود کردن دخالت روحانیون در نظام قضایی و آموزشی کشور با ویژگیهای جمهوریهای مدرن همخوانی داشت اما انگیزه رضا خان در “نمایش” جمهوریخواهیاش بیشتر از هدف وی در پایان دادن به دوران پادشاهی غیرمحبوب قاجار و رسیدن به قدرت فراگیر ناشی میشد.
سیروس غنی, انگیزه سردار سپه را در جمهوریخواهی چنین میسنجد: “در درجه نخست رئیس جمهوری و احراز برترین مقام کشور کاملا با روند صعود سیاسی وی میخواند چهبسا آن هنگام تصور میکرد که با اصل نصب حقیرش نمیتواند شاه بشود.”[۵]
بررسی روند ناکامی جهموریخواهی در زمان سردار سپه از دایره این نوشته خارج است. اما میتوان گفت که مخالفت روحانیون قدرتمندی همچون حسن مدرس و چند روحانی در قم با ایجاد جمهوری در ایران که میتوانست “بیضه اسلام” را مورد تهدید قرار دهد، رضا خان به شرط پایان یافتن سلسله قاجار، از خواست خود دست کشید و از راه اعلامیهای از مردم و هوادارنش خواست جمهوری را به فراموشی سپارند.
به باور ناصر رحیمخانی در پی انصراف رضا خان از تاسیس جمهوری “... اندیشیدن و نوشتن و گفتگوی روزنامهنگاران، نویسندگان... در عرصه باز و آزاد مطبوعات و جمعیتها و اجتماعات خاموشی گرفت.. مباحثه سیاسی آشکار موافقین و مخالفین، به محافل کوچک رانده شد...”[۶]
در برابر، در صورت تحقق این امر، مشروعیتبخشی به نظام پادشاهی از سوی روحانیت شیعه میتوانست پایان یابد زیرا مشروعیت رئیس جمهور در صورت برگزاری انتخاباتهای آزاد از راه صندوق رأی تامین میگردید.
در جنبش ملی شدن نفت و در فاصله بین ۲۵ و ۲۸ مرداد، که شاه کشور را ترک کرد، دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه مصدق، خواستار انحلال سلطنت و تشکیل نظام جمهوری مشابه نظام سیاسی فرانسه شد و سرانجام جان بر سر این موضعگیری نهاد. او از این رو به «شهید جمهوریخواهی» ایران مشهور است.
چند دهه بعد جمهوریت ابزاری برای برکندن نظام پادشاهی و برقراری استبداد دینی مطرح گردید. خمینی در پاریس با رویکرد “خدعه”آمیزش[۷] عبای لیبرال بر دوش انداخت و کوشید این بسته سربسته نظام مورد نظرش را که هیچکس محتوایش را نمیدانست بهنام “آزادی و استقلال” بهخورد مردم و بویژه روشنفکران متوهم از جمله نگارنده بفروشد. از وی پرسیده شد منضور شما از جهموری چیست؟ او پاسخ داد “همین فرانسه”!
به باور علی افشاری “نقطه اختتام این روایت [جمهوری خواهی] تشکیل جمهوری اسلامی به عنوان فرجام تلاشهای انقلابی بر علیه حکومت شاهنشاهی پهلوی دوم است. اگرچه جمهوری اسلامی شکل نامتعارف و ناقصی از جمهوری است اما عملاً در ذهنیت جامعه و دنیا به عنوان نوعی جمهوری جا افتاده است. البته واقعیت امر این است که جمهوری اسلامی جمهور ناجمهور بوده و مناسبات آمرانه در قدرت را در شکل خلافت به قرائت شیعی بازسازی کرده است.”[۸]
گروهها و سازمانهای جمهوریخواه
پس از سرکوب دگراندیشان در رژیم بنیادگرای اسلامی شیعهمحور، و مهاجرت نیروهای چپ و ملیگرا به خارج کشور و استقرار در کشورهای دمکراتیک اروپا، به تدریج سازمانهای جمهوریخواه با گرایشهای ایده ئولوژیک گوناگون شکل گرفت. خمینی “جمهوریخواه” تنها به خاطر دشمنیاش با رژیم استبدادی شاه از پشتیبانی نیروهای چپ و ملیگرا برخوردار شد. این امر درک محدود این نیروها از نظام جمهوری، و نا آگاهیشان نسبت به ویژگیهای جمهوریت مدرن را نمایان میساخت.
دههها زندگی در کشورهای دمکراتیک و در پی آن دوری از ایدئولوژیزدگی، این فرصت را برای افراد و سازمانهای مخالفت استبداد دینی رانده شده از کشور فراهم ساخت که ویژگیهای اصلی جمهوریت و جمهوریخواهی از جمله پایبندی به دمکراسی، حقوق بشر، جدایی دین از دولت، پشتیبانی از حقوق زن و مرد و حفاظت از محیط زیست را در گفتار و برنامه هایشان بپذیرند.
در سال ۱۴۰۱، جنبش “زن زندگی آزادی” پنج سازمان جمهوریخواه را برآن داشت که در یک ائتلاف به نام “همگامی برای جمهوری سکولار دموکرات در ایران”، دیدگاههایشان را با هموطنان ایرانی به اشتراک گذارند.
در بیانیه هیات سیاسی-اجرایی این ائتلاف از جمله آمده است: “جنبش “زن، زندگی، آزادی” شرایط را برای همگامی نیروهائی که هدف شان تغییرات ساختاری، تامين آزادی و استقرار دموکراسی است، مساعد ساخته است. این وضعیت فرصت مناسبی برای جمهوری خواهان دموکرات و سکولار است تا با معرفی برنامۀ خود برای استقرار دموکراسی و حاکميت مردم در ایران فعال شوند.”[۹]
هدف از این همگامی از جمله “اقدامی در جهت ایجاد، گسترش و تحکيم یک ثقل جمهوریخواهی در صحنۀ سیاسی ایران..” اعلان شده است.
واکاوی برنامههای این تشکل از دایره این نوشته خارج است. اما بررسی پیآمدهای فرصتسوزیهای اپوزیسیون جمهوریخواه که در جنبش گسترده ۱۴۰۴ نمایان شده از اهمیت شایان توجهی برخوردار است.
- در واقعیت امر با وجودی که همگامی هدفش را “تحکیم یک ثقل جمهوریخواهی در صحنه سیاسی ایران” اعلام کرده اما فراز پررنگ “پهلویخواهی” نشان میدهد که این تشکل که در طی سالهای پسا جنبش “زن زندگی ازادی” بیشتر به انتشار بیانیههای کلیشهای و تشکیل گردهمآییها بسنده کرده، در مطرح کردن بدیل “بالقوه جمهوریخواهی” با ناکامی روبروه شده است. این در حالی است که برپایه نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۳۰۳، ۲۶٪ پاسخ گویان از جمهوریخواهی و ۱۵٪ از فدرالیسم پشتیبانی کردهاند. پادشاهی خواهان تنها از پشتیبانی ۲۲٪ برخوردار بودهاند.
پهلویخواهان به درستی میگویند رهبر ما رضا پهلوی است. رهبر شما چه کسی است؟
کمبود رهبری و یا حتی یک “سخنگو” راه را برای تمامیتخواهی پهلویخواهان گشوده است. البته اگر بخواهیم منصفانه برخورد کنیم، رسانههایی همچون “ایران اینترنشنال” نیز که بطور غیرحرفهای به انتشار اخبار جنبش ۱۴۰۴ میپردازند، اپوزیسیون جمهوریخواه و کرد را از راه بایکوت خبری به حاشیه راندهاند.
کمکاری و یا بیتوجهی دیگر همگامی نسبت به مسئله اتنیکها، مواضع تمامیتخواهان را تقویت کرده است. بدیل تمامیتخواه با تاکید همهجانبه بر ” تمامیت ارضی” و نه یک “تمامیت ارضی دمکراتیک” اصل را برین گذاشته است که اتنیکها در فکر تجزیهطلبیاند!
همگامی نیز در بیانیهاش راه حل رفع تبعیض علیه اتنیکها را در “توزیع متوازن قدرت از طریق واگذاری امور محلی از سطح روستا تا استان به نهادها و مسئولان منتخب مردم و مبتنی بر تساوی حقوق شهروندی و کاهش فاصلهٔ سطح زندگی پیرامون با مرکز” جستجو میکند امری که هم اکنون از راه قوانین شوراهای استانی و شهری البته برپایه قوانین شرعی جمهوری جهل و جنایت در حال اجراست و تا خواستههای به حق اتنیکها از جمله “فدرالیسم” فاصله بسیار دارد. به نظر میرسد این شکاف برنامهای امکان همکاری مستقیم احزاب فدرالیست با همگامی را در حال حاضر نا ممکن ساخته است.
مسئله دیگر آموزش به زبان مادری است که روانشناسان تحقق آن را در پرورش فکری کودکان و تقویت احساس تعلق به کشور محل سکونتشان اساسی به شمار میآورند. همگامی تنها بر “ترویج آزادانه و شکوفائی تمامی زبانهای رایج”[۱۰] تاکید کرده است.
گذار از جمهوری اسلامی و تشکیل نظامی دمکراتیک و سکولار تنها از راه همکاری برابر و مشارکت تمام نیروهای مخالف در برگیرنده نمایندگان اتنیکها و نه تنها در قامت یک فرد امکانپذیر خواهد شد. تمامیتخواهی و انحصارطلبی یک گروه و یا تنها انتشار بیانیههای کلیشهای از سوی گروه دیگر به تحقق گذار دمکراتیک نمیانجامد و خامنهای و سپاه همچنان به سرکوب و غارت منابع کشور ادامه خواهند داد.
دیماه ۱۳۰۴
mrowghani.com
——————————
[۱] - محسن مدیر شانه چی و حسین شریعتی، برداشت های گوناگون از مفهوم جمهوریت در تاریخ جمهوی خواهی ایران، فصلنامه سیاست، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دوروه ۴۶، شماره ۳، پاییز ۱۳۹۵، ص ۷۲۷-۷۴۰
[۲] - علی افشاری، گامی جدید برای ایجاد قطب قدرتمند جمهوری خواهی در سیاست ایران، دویچه وله، دیماه ۱۳۹۷
[۳] - برداشت های گوناگون، ص. ۷۲۹
[۴] - همان
[۵] - ناصر رحیم خانی، جمهوری خواهی در ایران، نشر باران، سوئد، ۲۰۰۴، ص. ۷۱
[۶] - همان جا
[۷] - https://www.youtube.com/watch?v=KXfmF6sOq0Y
[۸] - علی افشاری، پیشینه ۱۷۰ سال جمهوری عرفی در ایران، رادیو فردا، ۱۴ آذر ۱۳۹۷
[۹] - در باره ما، همگامی https://hamgami.org/?page_id=31
[۱۰] - همان
■ در حقیقت، سلطنتطلبی و مرکزگرایی افراطیِ همزاد و همراهِ آن، هرگونه همکاری میان جمهوریخواهان و فدرالیستها را ـ که جمعاً طبق آمار منقولِ فوق از نظرسنجی مؤسسه «گمان» بهعنوان آلترناتیو، دو برابرِ سلطنتطلبی طرفدار دارند ـ پرهزینه میکند. در اصل، در شرایط ایران اختلافی ذاتی میان فدرالیسم و جمهوریخواهی وجود ندارد؛ چرا که هنوز نوعی از پادشاهیِ فدرالیستی متولد نشده است.
با توجه به مشخصات جامعه، «فدرالیسم» در ایران در بهترین حالت بهمعنای فاصله گرفتن از مرکزگرایی است. نقطهی گرهیِ بحث، حول نقش زبانهای غیرفارسی در نظام تحصیلی میچرخد؛ موضوعی که دارای جنبهای مهم و کارشناسی است و میتواند راهحلی عملی و متعادل ارائه دهد که همهی طرفین با آن رضایت داشته باشند (حتی سلطنتطلبان منصف و منطقی).
دادن نقشی به زبانهای غیرفارسی در سیستم تحصیلی ـ در حد توان علمی و ظرفیتِ نظام آموزشی ـ بدون آنکه به افت کیفیت تحصیلی منجر شود و بدون اقدامات ماجراجویانه و مخرب، بهراحتی میتواند محل اجماع باشد. حدود بیست سال پیش، آقای مهرزاد بروجردی در مقالهای در مجله «کیان» نوشت: «آیا تاکنون آذربایجانیها در مجمعی فرصت طرح خواست خود را داشتهاند؟» (نقل به مضمون).
این مسئلهی بهظاهر غامضِ نقش زبانهای آموزشی در یک نظام تحصیلی ایدهآل و مدرن، هرگز و در هیچ مجمع سیاسی ایرانی بهطور جدی مورد بحث قرار نگرفته است. معمولاً هر طرف از پشت سنگر خود، طرف مقابل را مخاطب قرار داده، بیآنکه وارد گفتوگوی مستقیم و تابوزدایی واقعی پیرامون این موضوع شود.
استراتژی سلطنتطلبان، تابوسازی از مسئلهی نقش زبانهای مادریِ غیرفارسی در نظام تحصیلی آینده است تا ـ اگر آمار فوق از مؤسسه «گمان» را ملاک قرار دهیم ـ آن ۱۵ درصد فدرالیست و آن ۲۶ درصد جمهوریخواه، به یک آلترناتیو ۴۱ درصدی (یعنی دو برابرِ آلترناتیو سلطنت) تبدیل نشوند.
علیرضا اردبیلی
■ جناب روغنی گرامی شما تلنگر که هیچ، پتک هم بر سر بعضی از این گروههای خود به خواب زده جمهوری خواه بزنید، از بیدار شدن سرباز میزنند. مثلا نگاه کنید به بیانیه اخیر ائتلاف همگامی برای یک جمهوری سکولار و دموکرات درایران: “ما نقض حاکمیت ملی ونزوئلا را محکوم میکنیم”. بعد از یک هفته از دخالت آمریکا و دستگیری مادورو و درست بعد از تهدید حکومت اسلامی توسط ترامپ این اعلامیه را انتشار دادند که نشان دهنده جایگاه سیاسیشان که همان “جبهه ضد امریالیستی” است، میباشد. اما در رابطه با تکرار هر روزه جنایت در اوکراین توسط پوتین ککشان هم نمیگزد. دیگر اینکه وارد کردن نوع نظام سیاسی و کشور داری، ایجاد جبهه ای جهت گذار از نکبت اسلامی را با مشکل روبرو میکند. باید جریانات و شخصییتهای اثر گذار دمکرات با وجود اختلاف نظر و راه و روش، روی حداقلهایی توافق کنند تا نماینده و صدای تمام مردم برای گذر از این جهنم در ایران باشند.
با احترام سالاری
■ جناب روغنی گرامی - آیا تا کنون مرامنامه یا اساسنامه یا منیفست جمهوریت مورد ادعای خود را منتشر کردهاید؟ به اعتقاد من مهمترین و اساسیترین رکن جمهوری، محدودیت چهار تا ده ساله سالهای رئیس جمهور است. اگر در مرامنامه آنها این مورد مهم که رکن رکین جمهوریت است به آن توجه نشود و معین و مشخص نباشد (و موکول به آینده باشد) فرد را بیاد جمهوری قذافی و عیدی أمین و صدام و... میاندازد که تفاوتی با حکومتهای سلطنتی و فقاهتی و کمونیستی نخواهد داشت و فقط اسم آن عوض میشود.. هیچ حکومتی نمیتوتند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون همه مردم منافع مشترکی ندارند، و حتی متضاد هم هستند. در کشور های پیشرفته از بیش از دویست سال پیش به این نکته مهم توجه شده، بنا بر این اصل مهم و طبیعی هر چهار سال تا ده سال در انتخابات یک گروه راضی میشوند و گروه دیگر ناراضی میشوند. در انتخاب بعدی ممکنه گروه راضیها ناراضی، و گروه ناراضی ها راضی شوند و این تسلسل از بیش از دویست سال ادامه داشته و دارد، و یک نوع توازن در جامعه بوجود آورده و میاورد. اما در حکومت های مادام العمری (چه سلطنتی یا فقاهتی یا کمونیستی) برای سی یا چهل سال گروهی راضی و گروه دیگر ناراضی میمانند، و گروه راضی روز بروز پروار تر و ناراضیان لاغر تر میشوند و درنتیجه گروه ناراضی کاردش به استخوان و صبرش تمام میشود و انقلاب میشود. نظام جمهوری هم اگر دوره ای نباشد و مادام العمری شود که (آدم را بیاد جمهوری های قذافی عیدی امین و صدام ووو میآورد) تفاوتی با با دیگر نظامهای مادام العمری ندارد، «ادمیزاد ظرفیت قدرت مطلق در زمان نا محدود را ندارد، حتی اگر فردی صالح و درستکار باشد در طولانی مدت با فشار قدرتهای داخلی و خارجی (بیشتر داخلی) به بیراه کشیده میشود».
با احترام کاوه
تحلیل نظاممندِ عبور از “بیثباتی فرساینده” به “همگرایی ملی”
خلاصه مقاله: در مقالهٔ زیر که خلاصهٔ آن را ابتدا برجسته میکنم، تلاش کردهام با نگاهی نظاممند و مبتنی بر تحلیل سیستمهای پیچیده، وضعیت کنونی ایران را بهمثابه یک «تعلیق تاریخی» صورتبندی کنم؛ وضعیتی که کشور در آن میان سه مسیرِ محتملِ فروپاشی پرهزینه، گذار کنترلشده، یا تداوم بیثباتی فرساینده معلق مانده است. استدلال اصلی مقاله این است که آیندهٔ ایران نه صرفاً تابع شدت بحرانها یا گستردگی اعتراضها، بلکه وابسته به فعالشدن یا غیرفعالماندن «گلوگاههای مشخصِ گذار» است؛ نقاط حساسی که رفتار بازیگران کلیدی، انسجام نیروهای قدرت، و ظرفیت هماهنگی اجتماعی در آنها به هم میرسد.
در این چارچوب نشان دادهام که اعتراض اجتماعی، هرچند شرط لازم تغییر است، بهتنهایی برای عبور از بنبست تاریخی کافی نیست و بدون پیوند با اعتصابهای پایدار، شکاف در درون حاکمیت، تردید در نیروهای سرکوب، و مهمتر از همه وجود یک مرجع همگراکننده، به فرسایش تدریجی میانجامد. مقاله میان «گذار» و «فروپاشی» تمایزی بنیادین قائل میشود و توضیح میدهد که فروپاشی، برخلاف تصور رایج، نه الزاماً به آزادی بلکه اغلب به هرجومرج، خشونت، مداخله خارجی و نابودی سرمایههای ملی منتهی میشود.
بر این اساس، مقاله استدلال میکند که در شرایط عینی کنونی ایران، مسئلهٔ محوری نه آرمانگرایی سیاسی، بلکه یافتن امکان واقعی برای همگرایی ملی است. در این بستر، رضا پهلوی نه بهعنوان یک پاسخ نهایی یا تضمین موفقیت، بلکه بهمثابه تنها مرجع بالفعلِ همگراکنندهای تحلیل میشود که به دلیل جایگاه نمادین، بیرونبودن از ساختار قدرت، تأکید بر واگذاری تصمیم نهایی به رأی مردم، و فراخواندهشدن از سوی بخشی از جامعه در لحظات بحرانی، میتواند نقش کاتالیزور گذار را ایفا کند.
نتیجهگیری مقاله این است که ایران امروز در لحظهای حساس ایستاده که نادیدهگرفتن امکانهای واقعی همگرایی، میتواند کشور را از مسیر گذار کمهزینه به سوی بیثباتی مزمن یا فروپاشی ناخواسته سوق دهد. این متن نه دعوت به تقدیس فرد است و نه پیشداوری دربارهٔ نظام آینده، بلکه تلاشی است برای درک مسئولانهٔ لحظهٔ تاریخی و تمایز قائلشدن میان «امکانِ تغییر» و «خطرِ ویرانی».
۱- ایران در بحران، تصویری از وضعیت کنونی
ایران امروز در موقعیتی بحرانی و چندلایه قرار دارد که ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن بهطور همزمان در حال تشدید است. نظام سیاسی با فرسایش شدید مشروعیت و ناتوانی فزاینده در پاسخگویی به مطالبات اساسی جامعه مواجه است، هرچند هنوز حداقلی از کارکردهای کنترلی و اداری خود را حفظ کرده است. در سوی دیگر، بخش بزرگی از جامعه ایرانی نظم موجود را نامشروع میداند و نارضایتی گسترده به شکل خشم انباشته و اعتراضهای دورهای بروز میکند. اقتصاد کشور تحت فشار مزمن تورم بالا، بیکاری گسترده و گسترش فقر، زندگی میلیونها شهروند را با ناامنی دائمی مواجه کرده است. این بحرانها نه پدیدههایی تصادفی یا مقطعی، بلکه محصول انباشت تاریخی سوءمدیریت، فساد ساختاری، سرکوب سیاسی و بیتوجهی نظاممند به خواست جامعهاند. با این حال، وجود بحرانهای عمیق بهخودیِ خود به معنای فروپاشی فوری نیست، بلکه کشور را در وضعیتی ناپایدار و تعلیقی قرار داده است. پرسش محوری در این نقطه آن است که ایران از دل این بحرانها به کدام مسیر خواهد رفت: فروپاشی پرهزینه، گذار کنترلشده، یا تداوم بیثباتی مزمن؟ پاسخ به این پرسش نهتنها آیندهٔ سیاسی کشور، بلکه سرنوشت نسلهای آینده را رقم خواهد زد. این مقاله بر آن است نشان دهد که عبور از این وضعیت تعلیقی، نه از مسیر تشدید بحران، بلکه از طریق فعالسازی گلوگاههای گذار(نقاط بازگشتناپذیر- آستانههای بحران) ممکن است؛ و در این میان، نقش یک مرجع همگراکننده، تمایزدهندهٔ مسیر گذار از فروپاشی است. پرسش محوری مقاله این است که آیا در شرایط کنونی ایران، چنین مرجعی وجود دارد یا خیر، و اگر پاسخ مثبت است، چرا رضا پهلوی در این جایگاه قرار گرفته است.
۲- ایران در میان سه سناریوی ممکن
ایران اکنون در فاصله خطیر و حساسی میان سه سناریوی متفاوت قرار گرفته است: فروپاشی، گذار، یا بیثباتی فرساینده. کشور در نقطهای ایستاده که آینده آن به فعالشدن چند گلوگاه استراتژیک وابسته است. این وضعیت را میتوان «تعلیق تاریخی» نامید؛ تعلیق تاریخی؛ لحظهای که در آن نه فروپاشی فوری رخ داده و نه گذار قطعی آغاز شده است، تعلیق تاریخی؛ لحظهای که مسیر آینده هنوز تثبیت نشده و مداخلهٔ کنشگران میتواند جهت آن را تغییر دهد. کشور در یک حالت میانی و متناقض معلق مانده که در آن بحرانها انباشته میشوند اما به تغییر کیفی نظم سیاسی منجر نمیشوند. نظام سیاسی هنوز حداقل کارکردهای خود را حفظ کرده و نیروهای کنترل همچنان منسجماند، اما در عین حال، جامعه نیز به مرحلهای رسیده که دیگر نظم موجود را نمیپذیرد و مشروعیت سیستم به طور مداوم فرسایش مییابد. فهم این واقعیت، شرط لازم برای پرهیز از تحلیلهای هیجانی، انتظارات نادرست و استراتژیهای ناکارآمد است. تحلیل دقیق این سه سناریو و تفاوتهای بنیادین آنها، چارچوب لازم برای فهم مسیرهای ممکن آینده ایران است.
۳- فروپاشی، سقوط در پرتگاه
واژه فروپاشی (Collapse) در تحلیلهای سیاسی و جامعهشناسی، به معنای از دست رفتنِ ناگهانی و برگشتناپذیرِ تواناییِ یک سیستم برای حفظ بقای خود است. از نگاه کارکردی، فروپاشی زمانی رخ میدهد که نهادهای اصلی یک کشور، دولت، ارتش و سیستم بانکی، دیگر قادر به انجام وظایف اولیه خود نباشند؛ یعنی دولت نه میتواند امنیت را تأمین کند، نه حقوق کارکنان را بپردازد و نه خدمات عمومی ارائه دهد. از نگاه ساختاری، در حالت فروپاشی، «شیرازه» امور از هم گسیخته میشود و مرکزیتِ تصمیمگیری قدرتِ نفوذ و کنترل خود بر اجزا را از دست میدهد، به طوری که هر بخش از سیستم به صورت خودمختار و غالباً متعارض عمل میکند. تفاوت فروپاشی با تغییر سیاسی معمولی این است که برخلاف «انقلاب» یا «گذار»، که در آن تلاش میشود نظمی جدید جایگزین نظم قدیم شود، در فروپاشی لزوماً جایگزینی وجود ندارد و سیستم به سمت آنتروپی و هرجومرج میل میکند. پیامدهای اجتماعی فروپاشی معمولاً با سقوط ارزش پول ملی، ناامنی گسترده، خلاء قدرت و احتمال بروز جنگهای داخلی یا مداخلات خارجی همراه است، زیرا هیچ مرجع قانونی برای مدیریت بحران باقی نمانده است. فروپاشی به مثابه یک واقعه فیزیکی و عینی، سقوطِ ملموس نهادهای حافظ نظم و ناتوانی مطلقِ قدرت در اجرای قانون است که به تسخیر فضاهای عمومی توسط نیروهای گریز از مرکز و بروز وضعیت «جنگ همه علیه همه» میانجامد.
۴- گذار، پل عبور به دموکراسی
گذار (Transition) در تحلیل نظامند (سیستمیک) به معنای تغییر فازِ آگاهانه و مدیریتشدهی یک سیستم از «تعادل قدیم» به «تعادل جدید» است. در این فرآیند، ساختارها نه از طریق نابودی، بلکه از طریق بازآرایی و تطبیق با مقتضیات جدید، از فروپاشی مصون میمانند و انرژیهای معترض را به درون یک نظم پایدار و کارآمد هدایت میکنند. گذار به مثابهی یک «دوران برزخی» و پل تاریخی میان استبداد و دموکراسی نگریسته میشود که در آن مشروعیت نظم پیشین زایل شده و جامعه در یک فرآیند سیاسیِ پرتعلیق، در حال پیریزی قرارداد اجتماعی جدید و انتقال قدرت به نهادهای انتخابی است. در واقع، در حالی که نگاه سیستمیک بر «تغییر ساختار برای بقای کل» تأکید دارد، نگاه عمومی بر «تغییر ماهیت قدرت و احقاق ارادهی ملی» متمرکز است. به زبان ساده، نگاه علمی به دنبال آن است که با تغییرِ شیوهی ادارهی کشور، جلوی از هم پاشیدن کشور را بگیرد؛ اما نگاه مردم به دنبال آن است که اساسِ قدرت را عوض کند تا اراده و خواستِ آنها حاکم شود. گذار نیازمند حداقلی از نظم، هماهنگی و مدیریت است که مانع از غلتیدن کشور به دامان هرج ومرجِ پس از سقوط شود. این مسیر، برخلاف فروپاشی، امکان عبور کنترلشده از یک نظم به نظم دیگر را فراهم میآورد و در صورت موفقیت، میتواند به استقرار دموکراسی، حاکمیت قانون و ثبات پایدار منجر شود.
۵- بیثباتی فرساینده، بنبست تاریخی
بیثباتی پایدار یا فرساینده (Stable Instability) به وضعیتی متناقض اشاره دارد که در آن یک سیستم، علیرغم غرق بودن در بحرانهای ساختاری، تضادهای درونی و نارضایتیهای عمیق، همچنان توانایی «بازتولید» خود را حفظ کرده است. در این حالت، سیستم در یک «نقطه تعادلِ بد» قفل شده که نه میتواند به ثبات واقعی بازگردد و نه به سمت فروپاشی نهایی میرود. این وضعیت به مثابه یک «بُنبست تاریخی» است که در آن جامعه میان «ناتوانی از پذیرش نظم موجود» و «عدم امکانِ عبور از آن» معلق مانده است. در این ساحت، زندگی روزمره مردم با تلاطمهای همیشگی، ناامنی اقتصادی و اضطراب سیاسی آمیخته میشود، اما به دلیل انسجام نیروهای کنترل یا فقدان یک جایگزین منسجم، این وضعیتِ متزلزل به جای آنکه به یک انفجار نهایی بینجامد، به شکلی فرساینده طولانی میشود. این فرسایش تدریجی، خطرناکترین مرحله برای یک ملت است، زیرا انرژیهای حیاتی جامعه و سرمایههای مالی، انسانی و ملی را پیش از رسیدن به لحظهی تغییر، مستهلک و به تحلیل میبرد. گذار از نظم موجود، محصولِ صرفِ اعتراض یا فشارهای خارجی نیست، بلکه برآیند شکستنِ تعادلی ضعیف در یک سیستم پیچیده است. تا زمانی که این تعادلِ لرزان بر هم نخورد، منطق بیثباتی فرساینده بر فضای کشور حکمرانی خواهد کرد.
۶- چرا اعتراض بهتنهایی کافی نیست؟
صرفِ نارضایتی، اعتراض خیابانی یا تشدید بحران اقتصادی، حتی اگر گسترده باشد، بهتنهایی کشور را وارد مرحلهٔ جدید نمیکند. اعتراض اجتماعی شرط لازم تغییر است، اما شرط کافی نیست. تجربهٔ ایران و بسیاری از کشورها نشان میدهد که حتی گستردهترین اعتراضها نیز میتوانند بدون نتیجهٔ سیاسی فرسوده شوند. اعتراض انرژی تولید میکند، اما لزوماً ساختار نمیسازد؛ حضور خیابانی میتواند مشروعیت نظام را تضعیف کند، اما بهتنهایی قادر به تولید تصمیم جمعی نیست. اگر اعتراض به شبکههای پایدار، اعتصابهای فلجکننده و سازوکار هماهنگی متصل نشود، به مرور تحلیل میرود. نظامهای اقتدارگرا دقیقاً بر همین شکاف میان انرژی اجتماعی و سازمان سیاسی تکیه میکنند و از آن برای بقای خود استفاده میکنند. آنچه تعیینکننده است، تغییر رفتار بازیگران کلیدی و ازکارافتادن سازوکارهای اصلی بازتولید نظم موجود است. در نتیجه، پرسش اصلی نه «آیا اعتراض هست؟» بلکه «آیا اعتراض میتواند به تغییر رفتار بازیگران کلیدی منجر شود؟» است. بدون این عناصر، حتی شدیدترین اعتراضها نیز معمولاً فرسوده میشوند و کشور در همان وضعیت بیثبات اما پایدار باقی میماند.
۷- مفهوم گلوگاهها (نقاط بازگشتناپذیر-آستانههای بحران) در تغییرات سیاسی
آیندهٔ ایران نه به شدت بحرانها، بلکه به فعالشدن «گلوگاهها» (نقاط بازگشتناپذیر- آستانههای بحران ) وابسته است. گلوگاهها نقاط حساسی هستند که بدون تغییر در آنها، نه فروپاشی رخ میدهد و نه گذار واقعی. وقتی گفته میشود آیندهٔ ایران به فعالشدن چند گلوگاه مشخص وابسته است، منظور نقاط حساسی است که محل تلاقی رفتار بازیگران کلیدی، ظرفیت نهادی و واکنش جامعه هستند. این نقاط، مانند دریچههایی عمل میکنند که باز یا بسته بودن آنها، جهت حرکت سیستم را تعیین میکند. تمرکز بر گلوگاهها به ما اجازه میدهد از تحلیلهای سطحی فاصله بگیریم و به جای توجه صرف به پدیدههای ظاهری مانند شدت اعتراضات یا عمق بحران اقتصادی، به سازوکارهای عمیقتر و تعیینکنندهتر بپردازیم. گلوگاهها تعیین میکنند که انرژی اجتماعی به کدام مسیر هدایت شود، آیا به سمت گذار کنترلشده، فروپاشی خطرناک، یا تداوم بیثباتی فرساینده. در نبود فعالشدن این نقاط، سیستم میتواند با وجود بحرانهای شدید، همچنان به بقای فرسایشی خود ادامه دهد. بنابراین، تحلیل آیندهٔ ایران بدون شناسایی دقیق گلوگاهها و درک چگونگی فعالشدن آنها، ناقص و گمراهکننده خواهد بود.
۸- گلوگاههای گذار، شرایط تغییر کنترلشده
برای آنکه ایران وارد مسیر گذار شود، نه فروپاشی، چند شرط باید تقریباً همزمان فراهم شود.
نخست، بروز شکاف واقعی و علنی در میان خواص حاکم، بهگونهای که انسجام تصمیمگیری در رأس قدرت از میان برود و درون حکومت دچار تردید و تزلزل شود
دوم، تغییر محاسبه در بخشی از نیروهای سرکوب، از جمله تردید، بیطرفی عملی یا کاهش تمایل به اجرای کامل دستورات؛ زمانی که بخشی از دستگاه امنیتی دیگر حاضر به سرکوب گسترده نباشد یا در اجرای دستورات تردید کند.
سوم، پیوند همزمان اعتراضهای خیابانی با اعتصابهای پایدار و فلجکننده در بخشهای کلیدی اقتصاد؛ زیرا اعتصابهای گسترده میتوانند چرخ اقتصاد را متوقف و نظام را در برابر فشار واقعی قرار دهند
چهارم، و شاید مهمترین آنها، شکلگیری یک مرجع یا سازوکار هماهنگکننده که بتواند انرژی اجتماعی را هماهنگ و به تصمیم جمعی تبدیل کند؛ بدون این عنصر، سایر گلوگاهها نیز اثربخشی محدودی خواهند داشت. همان که از آن به عنوان رهبری دوره گذار نام میبرند.
پنجم، فرسایش روایت رسمی تا حدی که دیگر حتی برای بدنهٔ حامیان نظام نیز قانعکننده نباشد و روایتهای جایگزین در جامعه غالب شوند. فقدان هر یک از این عناصر، احتمال گذار را بهشدت کاهش میدهد و کشور را در بیثباتی پایدار نگه میدارد.
۹- گلوگاههای فروپاشی، مسیر پرهزینه
در مقابل، فعالشدن مجموعهای دیگر از گلوگاهها کشور را به سمت فروپاشی سوق میدهد.
نخست، ازکارافتادن همزمان چند کارکرد حیاتی دولت، مانند ناتوانی در پرداخت حقوق، تأمین امنیت یا توزیع کالاهای اساسی؛ این نخستین نشانهٔ فروپاشی کارکردی است.
دوم، فروپاشی انسجام نیروهای امنیتی و انتظامی، بهگونهای که فرماندهی مرکزی کارایی خود را از دست بدهد و نیروها به صورت پراکنده یا متعارض عمل کنند؛ این وضعیت به معنای از دست رفتن انحصار خشونت مشروع است.
سوم، گسترش خشونت خودمختار، درگیریهای منطقهای یا ظهور نیروهای مسلح خارج از کنترل دولت که میتوانند کشور را به سمت جنگ داخلی سوق دهند.
چهارم، مداخلهٔ مستقیم یا غیرقابلکنترل بازیگران خارجی در نتیجهٔ خلأ قدرت داخلی که میتواند تمامیت ارضی و استقلال کشور را به خطر بیندازد. این مسیر، هرچند ممکن است نظم موجود را از بین ببرد، اما آیندهای بهتر را تضمین نمیکند. تجربهٔ بسیاری از کشورها، مانند سوریه، لیبی، یمن، نشان میدهد که فروپاشی بیشتر به هرجومرج، خشونت گسترده، فقر و مداخلهٔ خارجی میانجامد تا آزادی و دموکراسی.
۱۰- تمایز حیاتی، گذار یا فروپاشی؟
اگر گلوگاههای گذار فعال شوند، مسیر تغییرِ کنترلشده و امکان عبور به نظم جدید گشوده میشود؛ در این حالت، کشور میتواند با حفظ حداقلی از نظم و امنیت، به سمت دموکراسی و حاکمیت قانون حرکت کند. اگر گلوگاههای فروپاشی فعال شوند، کشور وارد وضعیت پرخطر و غیرقابل پیشبینی خواهد شد که در آن تمامی دستاوردهای ملی در معرض نابودی قرار میگیرد. و اگر هیچیک فعال نشوند، وضعیت بیثباتی پایدار، با همهٔ هزینههای فرسایندهٔ آن، ادامه خواهد یافت و ملت ایران همچنان در این برزخ تاریخی اسیر خواهد ماند. این تمایز، نه یک بحث نظری، بلکه تفاوتی است که میتواند سرنوشت میلیونها انسان، آینده نسلها، و بقای تمامیت ارضی ایران را تعیین کند. درک این تفاوت بنیادین میان دو مسیر، شرط لازم برای هر استراتژی مسئولانه است.
۱۱- ضرورت نظامند (سیستمیکِ) مرجع همگراکننده
در میانه بحرانهای گسترده، وجود یا فقدان یک مرجع همگراکننده است که سرنوشت جامعه را میان تحول سیاسی یا ویرانی ملی تعیین میکند. همگرایی، نه به معنای رهبری اقتدارگرایانه یا حذف تکثر، بلکه به معنای وجود یک نقطه تمرکز مشروع است که هزینهی هماهنگی ملی را در لحظات بحرانی کاهش میدهد. این مرجع، مانند لنگرگاهی عمل میکند که در تلاطمِ خلاء قدرت، مانع از غرق شدن یا انحراف کشتی کشور به سمت هرج ومرج میشود. همگرایی یعنی وجود یک نقطهٔ تمرکز مشروع که بتواند در یک دورهٔ بحرانی، انرژیهای پراکندهٔ جامعه را هم جهت کند، امکان تصمیمگیری جمعی را فراهم آورد، و مانع از پراکندگی و درگیریهای داخلی شود. بدون چنین مرکزیتِ نمادین و استراتژیکی، حتی واقعیترین شکافها و عمیقترین بحرانها نیز یا به فرسایش مزمن منتهی میشوند و یا کشور را در کام فروپاشیِ غیرقابلکنترل فرو میبرند. اگر بپذیریم که مسئلهٔ اصلی ایران نه کمبود بحران است و نه فقدان نارضایتی، بلکه نبود سازوکاری برای تبدیل انرژی اجتماعی به تصمیم جمعی است، آنگاه پرسش تعیینکننده این است: چه کسی یا چه چیزی میتواند نقش مرجع همگراکننده را ایفا کند؟
۱۲- چرا رضا پهلوی؟ واقعیتهای عینی
در مختصات کنونی ایران، رضا پهلوی تنها شخصیتی است که به طور همزمان ویژگیهای لازم برای ایفای نقش «مرجع همگراکننده» را داراست. او به واسطه ایستادن در خارج از ساختار قدرت موجود و تأکید مستمر بر واگذاری تعیین شکل آینده به رأی مردم، عملاً به تنها نقطه قابل اتکای ملی بدل شده است؛ جایگاهی که به نیروهای متکثر سیاسی اجازه میدهد بدون ترس از فروپاشی، حول محور او برای گذار برنامهریزی کنند. او بارها بر عبور از کل نظام و واگذاری تعیین شکل آینده به رأی مردم تأکید کرده است و این موضع او را از یک سیاستمدار جویای قدرت به یک تسهیلگرِ گذار تبدیل میکند. نکته کلیدی اینجاست که جایگاه او محصول یک تحمیل سیاسی نیست؛ بلکه واکنشی ارگانیک است که بطن جامعه در لحظات اعتراض، برای یافتن یک نقطه تمرکز نشان داده است. در منطق سیستمهای پیچیده، این فراخوان عمومی نشاندهنده جستوجوی جامعه برای یافتن کاتالیزوری است که بتواند فرآیند گذار را از خطر فروپاشی مصون بدارد. مهمتر از همه، نام او در لحظات اعتراضی از دل جامعه و خیابان فراخوانده شده است، نه از اتاقهای فکر یا رسانههای بیرونی. این نکته حیاتی است: مسئله این نیست که رضا پهلوی خود را بهعنوان مرجع معرفی کرده باشد؛ مسئله این است که جامعه، در غیاب گزینههای همسنگ، او را صدا زده است.
۱۳- ظرفیتهای متمایز رضا پهلوی
در میان بازیگران سیاسی، او تنها چهرهای است که واجد سرمایه اجتماعی یا به تعبیر جامعه شناسان «سرمایهی نمادینِ تجمیعشده» است. در منطق سیستمها، وقتی یک کل، یعنی جامعه، دچار آشفتگی میشود، برای بازگشت به نظم، به یک «نقطه قابل اتکا» نیاز دارد که خارج از درگیریهای جناحی و ایدئولوژیکِ مرسوم بایستد. او پیوند دهندهی ایرانِ پیش از بحران به ایرانِ آینده است؛ این جایگاه موروثی و تاریخی به او مشروعیتِ پیشینی میدهد که برخلاف رهبرانِ برآمده از احزاب، نیازی به اثباتِ اولیه ندارد و میتواند اعتمادِ طیفهای متضاد، از بدنه نظامی تا اقشار مدرن، را جلب کند. او نقشِ داور را ایفا میکند، نه رقیب؛ هدفش نه تصاحب قدرت، بلکه فراهم کردن بسترِ انتخاب برای مردم است. حتی در غیاب رضا پهلوی، نیاز مبرم ایران به یک نقطه اتکای ملی همچنان به قوت خود باقی است؛ اما واقعیتِ عینی این است که در این لحظهی حساس، هیچ گزینهی جایگزین و همسنگی که بتواند این بارِ سنگین را به دوش بکشد و نقش لنگرگاه ثبات را ایفا کند، وجود ندارد. بحث بر سر فرد ایدهآل نیست، بلکه بر سر امکان واقعی است.
در شرایط کنونی، واقعیتِ عینی، و نه آرزو، این است که جامعه هنوز نتوانسته است مرجع دیگری با سطح مشابهی از شناختهشدگی، بیطرفیِ استراتژیک و سرمایهٔ اعتماد به وجود آورد که واجد چنین پذیرش نمادینی باشد.
۱۴- چرا اکنون؟ فوریت زمانی و پنجره فرصت
پرسش از «زمان»، پرسش از فوریت نجات است. ایران اکنون در نقطه فرسایشِ کلان قرار دارد و پنجرهی فرصت برای یک گذارِ کمهزینه تا ابد باز نخواهد ماند. «اکنون» لحظهای است که نیاز سیستم به خروج از بنبست با عرضهی یک پتانسیلِ ملی، مرجعیت رضا پهلوی، تلاقی کرده است و تأخیر در این همگرایی، ریسکِ سقوط به گلوگاههای فروپاشی را به شدت افزایش میدهد. مسئولیت تاریخیِ نخبگان و جامعه در این مقطع، درک این حقیقت است که همگرایی حول این محور، نه برای تقدیس یک فرد، بلکه برای تضمینِ بقای ملی و عبور سلامت از دوران برزخیِ میان استبداد و دموکراسی است. تاریخ نشان داده است که چنین لحظاتی برای شکلگیری وفاق ملی کوتاهاند و نادیده گرفتن آنها نوعی بیمسئولیتی در قبال نسلهای آینده است. اگر جامعهای که بهدرستی نظم موجود را نمیپذیرد، نتواند حول یک مرجع حداقلی برای عبور همگرا شود، خطر آن وجود دارد که فرصت گذارِ کنترلشده از دست برود و جای آن را یا فرسایش مزمن یا فروپاشی ناخواسته بگیرد. لحظات تاریخی تکرار نمیشوند و این لحظه، لحظهٔ انتخابِ ایران است.
۱۵- شانس، نه تضمین؛ امکان، نه وعده
گفتن اینکه «رضا پهلوی شانس ایران است» بهمعنای تقدیس فرد، بازگشت به گذشته یا پیشداوری دربارهٔ نظام آینده نیست. این گزاره صرفاً بیان این واقعیت است که در لحظهٔ کنونی، او میتواند نقش کاتالیزور همگرایی را ایفا کند؛ نقشی که اگر خالی بماند، همان بحرانها و شکافها میتوانند کشور را به سمت مسیرهای پرهزینهتر سوق دهند. عبارت «رضا پهلوی شانس ایران است»، بیانگر یک واقعیتِ استراتژیک برای پرهیز از بدترین سناریوهای ممکن، هرجومرج و جنگ داخلی، است. او در این لحظه، نه پاسخ تمام پرسشهای آینده، بلکه ابزار اصلی برای تفکیک مسیر «تغییر» از مسیر «ویرانی» است؛ جایگاهی که اگر خالی بماند، کشور را با بحرانِ جایگزینی و مداخلههای مخرب روبرو خواهد کرد. شانس، در اینجا نه تضمین موفقیت، بلکه امکان پرهیز از بدترین سناریوهاست. از این منظر، او نه یک انتخاب در میان گزینههای متعدد، بلکه «تنها امکان واقعیِ بالفعلشده در این مقطع» برای تحقق یک همگراییِ وسیع در جهت گذارِ دموکراتیک است. مسئولیت تاریخی فقط بر دوش یک فرد نیست، بلکه بر عهدهٔ جامعه و نخبگان نیز هست.همچنین باید به این سه نکته توجه کافی داشت:
۱- همگرایی بدون نهادسازی کافی میتواند شکننده باشد.
۲- اتکای نمادین اگر به ساختار تبدیل نشود فرسوده میشود.
۳- این مسیر نیازمند بلوغ جامعه و نخبگان است.
۱۶- نتیجهگیری: انتخاب میان سه مسیر
ایران امروز در برابر سه مسیر قرار دارد: تداوم بیثباتی پایدار، گذار کنترلشده یا فروپاشی پرهزینه. این تحلیل نشان داد که این مسیرها نه نتیجهٔ احساسات، بلکه محصول فعالشدن یا غیرفعالماندن گلوگاههای مشخص هستند. اگر گلوگاههای گذار، بهویژه مرجع همگراکننده، فعال شوند، امکان عبور به نظم جدید فراهم میشود. اگر گلوگاههای فروپاشی فعال شوند، کشور وارد وضعیت خطرناکتری خواهد شد. و اگر هیچکدام فعال نشوند، بیثباتی پایدار ادامه مییابد و سرمایههای ملی را به تحلیل خواهد برد. در نهایت، بازشناسی این جایگاه به معنای باز کردن گرهِ بیثباتی فرساینده و هدایتِ انرژی ملت به سوی ساختن ایرانی آباد، با ثبات و آزاد است. این مقاله نه دعوت به اطاعت است، نه مطالبهٔ بیچون و چرا؛ بلکه دعوت به درک لحظهٔ تاریخی است. اگر همگرایی شرط تمایز میان تغییر و ویرانی است و اگر در این لحظهٔ خاص تنها امکان همسنگ و بالفعل در شرایط کنونی برای شکلگیری چنین همگراییای وجود دارد، نادیده گرفتن آن نه نشانهٔ رادیکالیسم، بلکه نوعی بیمسئولیتی تاریخی است. در چنین لحظهای، نادیده گرفتن امکانهای واقعی، بیمسئولیتی تاریخی محسوب میشود.
———————
* محمود علم، پژوهشگر حقوق و وکیل دادگستری است.
■ با احترام به باورهای شما. همواره از خودم میپرسم چرا آقای رضا پهلوی استبداد پدر و پدر بزرگش را محکوم نکرده است. چرا حداقل برای دلداری به زندانیان سیاسی زمان شاه بر شکنجههای ساواک چشم پوشیده است. افزون براین چرا باید به فردی تکیه کنیم که خود را “رهبر” و “پدر ملت ایران” نامیده است؟ مگر ما در کشورمان به اندازه کافی رهبر و پدر نداشتهایم که تاریخ هزار ساله استبداد زده سلطنتی و دینی ما را رقم زدهاند. بنابرین با پوزش باید بگویم به اینگونه رهبرها و پدرها اعتماد ندارم. به امید روزهای بهتر در ایران
با سپاس شهرام
■ آقای علم عزیز. استدلال شما روشن و متین است. من نیز که خود را سوسیال دمکرات میدانم مدتی است که با دیدگاه شما همگام شدهام: «نکته کلیدی اینجاست که جایگاه او (رضا پهلوی) محصول یک تحمیل سیاسی نیست؛ بلکه واکنشی ارگانیک است که بطن جامعه در لحظات اعتراض، برای یافتن یک نقطه تمرکز نشان داده است».
نکته دیگر، اشاره شما به بلوغ جامعه و نخبگان برای پیمودن این مسیر است. پنهان نمیکنم که گاهی در اینکه جامعه و نخبگان ما دارای چنین بلوغی شده باشیم، تردید میکنم. کاملأ درست است که نادیده گرفتن این مرجع همگراکننده نه نشانهٔ رادیکالیسم، بلکه نوعی بیمسئولیتی تاریخی است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ جناب علم، هچنان که میدانید امر رهبری در خیزش های انقلابی برخاسته از فاکتورهای متعددیست که در طول زمان شکل گرفته و قوام مییابد. وقتی قوام یافت دیگر نمیتوان آن را به سادگی و به سرعت عوض کرد اما میتوان و باید با بسط ایدههای دموکراتیک و حقوق بشری در جامعه در زمان انقلاب و فردای آن از انحراف رهبران از وعدههای زیبای خود جلوگیری کرد. متاسفانه استفاده ابزاری از حقوق بشر و دمکراسی از طرف رهبران و دولتهای تمامیتخواه سبب شده که این دو عنصر مهم نتواند از طرف توده مردم عمیقا درک و به آرمانهای با ارزش آنان تبدیل شود و همین امر سبب دیکتاتور شدن رهبران به وسیله خود ما مردم شده و میشود. نگاهی به نظرات خمینی و خامنهای قبل از کسب قدرت نشان دهنده چگونگی دیکتاتورسازی ما، جامعه دیکتاتور زده است. من نگران دیکتاتور بودن رضا پهلوی نیستم بلکه نگران دیکتاتور شدنش بدست خودمانم.
کامکار
زمانی که قلم به دست گرفتم تا به نقد از بیانیهای با امضای “جبهه اصلاحات” بپردازم، سخنان خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات، در ایران امروز را خواندم که به تکذیب آن بیانیه جعلی پرداخته. راستش من وقتی دوبار این به اصطلاح بیانیه، را خواندم در وحله اول دچار بهت و حیرت شدم. مگر میشود در بیانیههای پیشین تاکید کنی که در کنار مردم ایستادهای، و حالا محتوائی را روی کاغذ ارائه دهی که در تضاد آشکار با همان بیانیههای پیشین باشد. با ناباوری و با وجود نفرتی که نسبت به این متن داشتم، تصمیم به دوباره خواندن آن گرفتم منتها با دید “ناباوری”. هرچه بیشتر خواندم نوعی کالای قلابی را یافتم که تمام تارو پودش داد میزد چیزی بیش از یک جعل نیست.
بیانیه با امضای جبهه اصلاحات بود و در پائین، اسامی احزاب عضو این جبهه. با کمال تعجب در ردیف ۴ و ۵ دو بار نام حزب “جبهه اصلاحات” را میبینی. یعنی دو حزب “جبهه اصلاحات” عضو جبهه اصلاحات!! اقتباس از اسم حزب “توسعه و تدبیر” عضو شورای همکاری احزاب اصلاحطلب و تغییر آن به اسم حزب “اعتدال و توسعه”، و در آخر “دفتر تحکیم وحدت”. البته تا جایی که میدانم «دفتر تحکیم وحدت» سالهاست وجود خارجی ندارد و منکر هم نمیشوم که حزب “اعتدال و توسعه” در این جبهه حضور داشته باشند. ولی نمیتوان قبول کرد که جبهه اصلاحات در بیانیه چندی پیشش، بنویسد “ما در کنار مردم ایستادهایم” بعد زمانی که همان مردم در خیابان به قتل میرسند، بنویسد “ما در کنار برادران خود در جبهه اصولگرایان” ایستادهایم.
خوشبخنانه شاهد از غیب آمد و سخنان آذر منصوری را در “ایران امروز” خواندم که این بیانیه جعلی از “جبهه اصلاحات” نیست. او میگوید “این انتخاب تاریخی ماست، در کنار مردم، برای ایران” و در ادامه همدردی میکند با خانوادههای جان باختگان، و مهمتر از همه میگوید: بحران امروز، بیش از هر چیز بحران حکمرانی است. من این تکذیب را به فال نیک میگیرم چون در رسانهها حمله به جبهه اصلاحطلبان از هر طرف شروع شد. از جمله خواندم “نگفتیم اینها همان استمرارطلبانند که اکنون در مقابل مردم ایستادهاند”. معتقدم این نشان از شجاعت اخلاقی دارد که منتقدین به این بیانیه، در اصلاح انتقاد عجولانهشان، صحبتهای آذر منصوری را نیز درج کنند.
رژیم حاکم بر ایران با تمام بزرگنمائی و کشتار و سرکوبش، به موضع دفاعی رانده شده. جوششی که از بازار شروع شد به سرعت در حال سرایت به سایر اقشار جامعه میباشد. دو حزب کرد کشورمان (حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومله)، اصناف و سندیکاهای جدیدی که به اعتراضات پیوستهاند، رژیم را ناچار نموده دست به تخریب همصدائی و همراهی اصلاحطلبان با سایر اقشار جامعه بزند. این که مردم و معترضین، با دست خالی، با وجود فقر وحشتناکی که دچارش شدهاند تا چه مدت قادر به ادامه مبارزه میباشند را نمیتوان پیشبینی کرد. ولی خشم و نفرت به قدریست که شهرها و مناطق جدیدی به رزمندگان خیابانی میپیوندند و این روند ظاهرا ادامه هم خواهد داشت.
سوالی که در حال حاضر جوابی برای آن نمیتوان یافت، این است که این اعتراضات روز بهروز خشمگینتر به کجا منتهی میشود؟ جای تعجب و در عین حال تاسف است که با وجود پتانسیل بزرگی که در داخل کشور برای ایجاد یک آلترناتیو وجود دارد همه راهها به درج یک بیانیه منتهی میشود. شخصیتها، گروهها و احزاب، بهتزده و متحیر در انتظار واقعهای میباشند که در راه است. انگار همه، چنان درسی از تجربه نافرجام ۵۷ گرفتهاند که هنوز هم ترس از تکرار آن فاجعه، همه را عاجز از هر اقدام و ابتکاری نموده. یادتان هست بزرگترین جبهه سیاسی ملی سرزمینمان چنان عجولانه به استقبال یک آخوند قرن حجری شتافت که هنوز هم دچار افت و عواقب آن میباشد. پارادوکسی بزرگتر از دو صحنه ترک شاه گریان و ورود با شکوه آخوند، نمیتوان یافت.
نویسنده این سطور به عنوان فردی متعلق به نسل پیش از فاجعه ۵۷، با نگاهی به عقب و گوشه چشمی به آینده، با وجود جو تبزده و خشمگین کنونی جامعهمان، تنها راه حل را در درون کشورمان میبینم. امروز شنیدم که دولت جدید ونزوئلا، که از همان دولتمردان گذشته تشکیل شده، تمام زندانیان سیاسی آن کشور را آزاد کرده، یعنی بهترین اقدام، زمانی که کشور در میان دو راه ترس و اضطراب از یک سو، و از دست دادن استقلال از سوی دیگر قرار دارد.
در ایران نیز، بالاخره رژیم حاکم بر کشورمان باید قادر به این درک باشد که به علت حد بالای جنایات، اعدامها، چپاول و سرکوبی که مرتکب شدهاند بخش بزرگی از جامعه نیز گوشه چشمی به آینده، آیندهای که قادر به دادخواهی و انتقام باشند، دوختهاند. اقدام بسیار بهجای دولت جدید ونزوئلا میتواند درسی برای حاکمان کر و کور کشور ما نیز باشد که راه فرارشان به ونزوئلا بسته شده. آن ممه را لولو برد. کمتر مکانی باقی ماند که حکومتش آماده استقبال از رهبر سالخورده و خرفت، همراه با اعوان و انصار بدنامش باشد.
به هر حال هر چه هم بالا پائین کنیم راه فرار دیگری برای حاکمان کنونی ایران باقی نمیماند به جز این که ردای توبه به تن کنند و از بقایای قربانیان جنایتهایشان، تقاضای عفو و بخشش کنند. مردم نجیب ما در گذشته نیز نشان دادهاند، چنانچه صداقتی در گفتههای زانو به زمینزدگان مشاهده کنند به خاطر صلح و امنیت سر زمینشان، احساس عفوشان به احساس انتقامشان میچربد. ادامه سرکوب و اعدام، این عدم تمایل به بخشش را، در آن روز، که شاید زیاد هم دور نباشد، تقویت میکند.
اینجا نقش سپاه، هم نامعلوم و هم تعیینکننده است، افراد سپاه فرزندان همین سرزمین میباشند. در گذشته چند تن از سران آنها پشت به حاکمیت و رو به مردم کردند. چنانچه تحویل حکومت از نالایقهای گذشته به یک تیم لایق و میهندوست صورت واقعیت بخود بگیرد، سپاه میتواند با ایفای یک نقش تاریخی، به نظم جدید و مردم بپیوندد. بله، قبول دارم، این احتمال در حال حاضر یک آرزو بیش نیست. ولی هر راهحل دیگری نیز در حد یک آرزو میباشد.
در اینجا پیشنهادی به شخصیتی دارم، که با وجود انتقادهایم نسبت به او، احترام برایش نیز قائلم. شاهزاده رضا پهلوی. از نظر این منتقد، ولی علاقمند، خیلی زیبا میبود چنانچه او از خارج کشور، دست دوستی و همکاری به سوی شخصیتها و صاحب نظران مایل به گذار مسالمتآمیز، مانند جمع ۱۷ نفره، و دیگرانی که در زندانند دراز کند و نویسنده فصل جدیدی در تاریخ کشورمان، در زمانی بسیار حساس و بحرانی باشد.
در زمانی که که در چهار گوشه سرزمینمان، اعتراض و غرش، روز بروز دارای وسعت بیشتری میشود، حمله، بدگویی به رضا پهلوی، و از سوی هواداران او به دگرباوران، نه شایسته و نه پسندیده است. بحث جمهوری و پادشاهی نیز نه تنها راه گشا نیست بلکه نوعی خروج از بزرگراهی است که در آن رو به حرکت هستیم.
کاش میتوانستم شاهد وحدتی باشم که با طنین بلند بخوانم: چه مبارک سحری، چه فرخنده شبی. ولی افسوس که این نیز یک آرزو بیش نیست.
داریوش مجلسی، ژانویه ۲۰۲۶
جنبش اعتراضی کنونی در ایران وارد مرحلهای بحرانی و تعیینکننده شده است که به احتمال زیاد در آیندهی نزدیک به تکوین یک شکاف سیاسیِ ساختاری، سخت و عملاً برگشتناپذیر منجر خواهد شد. این شکاف را میتوان به مثابهی «دیوار»ی سیاسی میان دو اردوگاه متخاصم صورتبندی کرد: از یکسو نیروهای مدافع تداوم جمهوری اسلامی و از سوی دیگر نیروهای خواهان گذار از نظم موجود و برچیدن آن. با استقرار چنین دوگانگیای، امکان جابهجایی سیاسی معنادار میان این دو سوی منازعه بهشدت کاهش یافته و هر یک از طرفین وارد وضعیتی میشوند که در نظریههای گذار سیاسی از آن بهعنوان «نقطهی بیبازگشت» یاد میشود. در این وضعیت، میزان هزینههای انسانی، اجتماعی و اقتصادی تحمیلشده بر جامعه، تابع مستقیمی از مدت و شدت مقاومت ساختار قدرتِ در حال افول خواهد بود.
در چنین شرایطی، مسئلهی رهبری نمادین و سرمایهی مشروعیت بینالمللی به متغیری راهبردی بدل میشود. رضا پهلوی، بهواسطهی شناختهشدگی جهانی و پیوند نمادین با دولت سرنگونشدهی پیشین، از سطحی از سرمایهی نمادین، دیپلماتیک و رسانهای برخوردار است که بالقوه میتواند توازن نیروها را در میدان منازعه بهطور معناداری تغییر دهد. حضور فیزیکی او در ایران — فارغ از جایگاه حقوقی یا سیاسیاش — میتواند سهم قابلتوجهی از «قشر خاکستری» را به سوی جنبش اعتراضی بسیج کند، انسجام اپوزیسیون را افزایش دهد و در نتیجه، هم زمان و هم هزینهی مقاومت ساختار حاکم را کاهش دهد.
از منظر محاسبات عقلانی حکومت نیز، نحوهی مواجهه با شخصیتی در سطح نمادین و بینالمللی رضا پهلوی تفاوتی کیفی با برخورد با سایر کنشگران اپوزیسیون دارد. هزینههای سیاسی، دیپلماتیک و مشروعیتیِ حذف فیزیکی او چنان بالاست که رژیم به گزینههای کمهزینهتری چون بازداشت یا محدودسازی سوق خواهد داد. چنین کنشی، در عین حال، میتواند آثار روانی و سیاسی مهمی در جامعه و در درون حاکمیت ایجاد کند و روند ریزش نیروها — از سطوح پایین تا نخبگان سیاسی و اقتصادی — را تسریع نماید.
در این چارچوب، بازگشت رضا پهلوی به ایران در مقطعی که شهروندان عادی در معرض سرکوب خشونتبار ایستادگی میکنند، صرفاً یک کنش نمادین نیست، بلکه مداخلهای راهبردی در معادلهی گذار سیاسی محسوب میشود. تمایز او و فرح پهلوی با دیگر چهرههای اپوزیسیون دقیقاً در همین سطح از «مصونیت نسبی نمادین» و هزینههای بالای بینالمللی برای حکومت نهفته است؛ عاملی که میتواند بهطور مستقیم بر رفتار رژیم و بر مسیر کلی منازعه تأثیر بگذارد.
از منظر نظریههای رهبری سیاسی، اگر کنشگری چون رضا پهلوی از جامعه انتظار شجاعت، فداکاری و پذیرش هزینه دارد، منطق رهبری ایجاب میکند که خود او در این لحظهی تاریخی پیشگامِ تجلی این فضایل باشد. در شرایط انقلابی و گذار، مشروعیت رهبری کمتر از طریق گفتار و بیانیه و بیشتر از رهگذر کنشهای پرمخاطره و مشارکت مستقیم در سرنوشت جمعی ساخته میشود.
در نهایت، آنچه این چارچوب تحلیلی را به آزمونی واقعی برای رهبری بدل میکند، نه ظرفیتهای نمادین یا سرمایهی بینالمللی رضا پهلوی، بلکه آمادگی او برای تبدیل این سرمایهها به کنش پرهزینه و مخاطرهآمیز است. پرسش محوری این است: آیا او حاضر است در لحظهای که جامعهی ایران در معرض بیشترین سطح خشونت دولتی قرار دارد، خود نیز همان سطح از خطر را بپذیرد و در کنار مردمش بایستد؟ یا ترجیح خواهد داد نقش رهبری را از بیرون مرزها و در سطحی کمهزینهتر ایفا کند؟ پاسخ به این پرسش نهتنها سرنوشت جایگاه سیاسی او، بلکه کیفیت اخلاقی و کارآمدی راهبردیِ نقش او در فرآیند گذار را نیز تعیین خواهد کرد.
گذار سیاسی در ایران، بیش از هر زمان دیگری، به مسئلهی زمانبندی، نمادپردازی و کنش رهبری گره خورده است. در شرایطی که جامعه هزینههای سنگینی میپردازد، حضور یا غیبت کنشگران دارای سرمایهی نمادین میتواند تفاوت میان یک گذار کمهزینه و یک فروپاشی پرخشونت را رقم بزند. رضا پهلوی، بهواسطهی جایگاه ویژهاش، در موقعیتی قرار دارد که انتخاب او — میان مخاطرهپذیری و احتیاط، میان حضور و فاصله — نه فقط سرنوشت سیاسی خودش، بلکه مسیر کلی منازعهی ایران را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
۱۸-دی ۱۴۰۴
سلمان گرگانی
تاریخ نگارش: ۱۷ دیماه ۱۴۰۴۰ / ۷ ژانویه ۲۰۲۵
یادآوری
در مردادماه ۱۴۰۴ و سپس در ۴ دیماه، یادداشتهایی به قلم من، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در ر ایرانامروز منتشر شده است.[۱] در آنجا شرح داده بودم که تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» در لحظه اکنون، جای خود را به آرایش جدیدی داده است:
(i) تداومطلبان: طرفداران بقای جمهوری اسلامی متشکل از بخشی از اصلاحطلبان و اصولگرایان سابق که حول موضوع بقای «اصل ولایت فقیه» اتفاق نظر دارند.
(ii) گذارطلبان: حامیان گذار از جمهوری اسلامی که درباره گذار از نظامی مبتنی بر «اصل ولایت فقیه» و عبور از نظام «ولایی» با همدیگر همنظرند.
(iii) سرنگونیطلبان یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی که «گذار» را دور از دسترس میدانند و نسبت به مواضع برخی از «گذارطلبان» مشکوکاند و راهکار کشور را در سرنگونی عاجل جمهوری اسلامی میدانند.
در این نوبت، قصد دارم تا درباره منازعات اقتصادی درون جبهه «تداومطلبان»، تأمل بیشتری کنم و اهمیت آن را برای آینده کشور نشان دهم.
درون جبهه «تداومطلبان» چه خبر است؟
پیشتر گفته بودم که: «وجه مشترک اعضای جبهه «تداومطلبان»، اصرار بر بقای ساختار حکمرانی مبتنی بر «ولایت فقیه» است و از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا جبهه پایداری اعضای این جبهه هستند. در واقع به رغم تفاوتهای قابل تأمل نگرش اعضای این جبهه به مسائلی نظیر سیاست خارجی، اقتصاد و نظایر آن، بر سر یک اصل مهم توافق وجود دارد و آن بقای ساختار کنونی نظام است. وجه افتراق اعضای جبهه «تداومطلبان» نیز مسئله جانشین رهبری است. از اینرو، اعضای این جبهه برای تسخیر جایگاه رهبری با یکدیگر رقابت میکنند. بهطوری که مدتهاست که به شکلی برنامهریزیشده، چهرههایی به عنوان کاندیداهای احتمالی از سوی اعضا مطرح میشوند. به عنوان نمونه، مدتهاست که رسانههای متعلق به برخی از «اصلاحطلبان دیروز و تداومطلبان امروز»، تلویحا اعلام میکنند که حسن روحانی بهترین گزینه برای تصدی این پست است.»
اصلاحطلبان قدیم عضو این جبهه (مانند حزب کارگزاران)، معتقدند که بقای جمهوری اسلامی در گرو بهبود رابطه با غرب، کاهش تنش با اسرائیل، ارایه برخی آزادیهای اجتماعی مانند پوشش اختیاری، رفع فیلترینگ از برخی شبکههای اجتماعی، برخی اصلاحات بروکراتیک، رشد اقتصادی و نظایر آن است. آنها با نظارت استصوابی و ساختار سیاسی اقتدارگرا (با انتخابات نمایشی) مشکلی ندارند؛ مشروط بر آنکه در آن انتخابات نمایشی، راه برای حضور ایشان گشوده و برای بقیه بسته باشد. حضور حسن روحانی بر مسند رهبری، میتواند همه این آرزوها را محقق سازد. نظامی غیردموکراتیک مانند چین، با رشد اقتصادی بالا، تنش حداقلی با غرب و جلب رضایت عمومی مردم. هر چند که اصلاحطلبان عضو این جبهه، همواره در کسوت منتقدان نظام حکمرانی در انظار عمومی ظاهر میشوند، اما واقعیت امر از این قرار است که تمایلی ندارند تا «اصلاحات»، اساس ساختار نظام را دگرگون سازد. بنابراین، اگر قرار باشد که اصلاحاتی هم انجام بشود، این اصلاحات باید عبارت باشد از گشایشی در مسیر راهیابی آنها با مراتب بالاتر در ساختار قدرت. در عین حال، چه اصلاحاتی در نظام رخ بدهد، و چه ندهد، یا اگر قرار باشد که انجام آن اصلاحات فرضی چندصد سال هم طول بکشد، اصل بر حیات و استمرار نظام جمهوری اسلامی است.
اما اصولگرایان قدیم در سوی دیگر این جبهه، از جبهه پایداری، گرفته تا برادران لاریجانی،، محمدرضا باهنر، مدافعان سرسخت همپیمانی و همراهی با بلوک «روسیه – چین» و تداوم تنش با غرب هستند. در عرصه داخل نیز بر این رأی هستند که کوتاه آمدن درباره حجاب و فیلترینگ و نظایرآنها، ادامه حیات جمهوری اسلامی را به خطر خواهد انداخت، چرا که از یک سو، معترضان را جسورتر میکند و از طرف دیگر موجب مسئلهدار شدن و ریزش طرفداران ایدئولوژیک نظام خواهد شد.[۲] به این اعتبار آنها در پی فردی به عنوان جانشینی رهبری هستند که ادامهدهنده طریقت ۴۷ سال گذشته جمهوری اسلامی و حافظ آرمانهای آن باشد.
هر دو سویه این جبهه طرفدارانی در سازمانهای امنیتی و تشکیلات نظامی کشور دارند و هر دو جبهه میکوشند که در آینده نزدیک، سپاه را به سوی خود جلب کنند.
منافع و رانتهای اقتصادی نهفته در پس ماجرا
در دوگانه سنتی «اصلاحطلب – اصولگرا» در دهههای گذشته، رقابت طرفین درباره دستیابی و دسترسی به منابع و منافع و فرصتهای سازمانی و اقتصادی ذیل دولت رسمی شامل زیرمجموعههای قوه مجریه، مجلس و شورای شهر بوده است. اما اکنون، مسئله «جانشینی رهبری»، وضعیت جدیدی را برای هر دو سویه جبهه تداوم طلبان (یعنی اصلاحطلبان – اصولگرایان سابق) پدید آورده است و عرصه نویی برای رقابت فراهم ساخته و آن عبارت است از کوشش برای دستیابی و دسترسی به منابع و منافع و فرصتهای سازمانی و اقتصادی ذیل «انفال».
منافع و رانتهای ذیل دولت رسمی
برخی از اعضای هر دو سویه جبهه «تداومطلبان»، از رانت در بخشهای گوناگون اقتصاد ایران، از جمله رانت حاصل از سیستم ارز چند نرخی، رانت وارادات انحصاری، رانت در خودروسازیهای خصولتی، رانت در پروژههای عمرانی و آبی، رانت در حوزه نهادههای دامی، رانت در بخش نفت و پتروشیمی، رانتهای حاصل از دور زدن تحریمها، رانت سیمکارت سفید و غیره و غیره برخوردار و منتفع بوده و هستند. بهعلاوه، تسخیر قوه مجریه برای هر یک از جناحهای داخل جبهه «تداومطلبان» به منزلهی دسترسی به تعداد بسیار بالایی از مناصب دولتی است.
بر اساس گزارشات ادواری دیوان محاسبات، نزدیک به ۳۰۰۰ شرکت دولتی و شبهدولتی در کشور وجود دارند و دولت از طریق وزراء و روسای دستگاههای اجرایی ذیربط قادر است تا بیش از ۶۴۰۰ نفر مدیران ارشد و اعضای هیأت مدیره را بهطور مستقیم و غیرمستقیم منصوب نماید.[۳] به ترتیب وزیر اقتصاد، وزیر نفت، وزیر نیرو، وزیر صمت و وزیر جهادکشاورزی بیشترین فرصتها را برای انتصاب افراد دارند و به همین سبب، صدور رأی اعتماد به وزاری پیشنهادی دولت توسط مجلس ، مستلزم بدهبستانها و دادوستدهایی میان وزرا و نمایندگان است. البته این مدیران نیز قادرند تا مشاوران یا کارگزارانی را به خدمت بگیرند و درباره انعقاد قرارداد با شرکتهای شبهخصوصی تصمیمگیری کنند و بالطبع تمامی این موارد نیز فرصتهایی طلایی را برای دسترسی به رانت فراهم میساخته است.
منابع اقتصادی و نظامی ذیل انفال (فرصت جدید)
انفال عبارت است از مجموعه داراییهایی که در دوران غیبت امام معصوم، تصدی آنها بر عهده ولی فقیه قرار میگیرد.[۴] «ستاد اجرایی فرمان امام»، «آستان قدس رضوی»، «آستان حضرت معصومه»، «سازمان اوقاف» و «کمیته امداد امام خمینی»، بنیادهایی نظیر «بنیاد مستضعفان»، «بنیاد مسکن انقلاب اسلامی»، «بنیاد پانزده خرداد»، «بنیاد علوی» و سازمانهایی نظیر «سازمان اقتصادی کوثر»، «سازمان صدا و سیما» و غیره، در واقع هلدینگها یا زیرمجموعههای انفال به شمار میروند. هر کدام از این سازمانها به نسبتهای مختلفی مالک شرکتها، مؤسسات اقتصادی، زمینها و اراضی بسیار بزرگ هستند و از منابع سرزمینی گوناگونی (مانند نفت، معادن و غیره) برای فعالیتهای اقتصادی خودشان برخوردارند.[۵]
افزون بر این، برخی از سازمانهای نظامی و انتظامی زیرمجموعه ولی فقیه نظیر سپاه، از طریق زیرمجموعههایشان نظیر قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا، و نظایر آنها، فعالیتهای اقتصادی گوناگونی نظیر پیمانکاری و بازرگانی انجام میدهند.
بهعنوان نمونه، «بنیاد پانزده خرداد» مالک مجموعهای از اموال و کارخانههای مصادره شده پس از انقلاب ۵۷ است؛ بنگاههای اقتصادی متعددی نظیر: گروه صنعتی سپنتا (و ۷ شرکت زیرمجموعهاش) تولیدکننده لوله و پروفیل فولادی، شرکت صنایع فلزی ایران در صنایع فولادی، شرکت پاکینهشوی (تولیدکننده مواد شوینده و بهداشتی) و شرکت تولیپرس، شرکت تولید دارو و شرکت غذایی کیوان و شرکتهای معدنی سجاد، نوآور، توسعه باغات سبز و صنایع جانبی، صنعتی و سرمایهگذاری سپنتا (صنعتی سپنتا)، صنعتی و تولیدی آلومرول، گروه صنعتی نقش ایران، دفتر خدمات مسافرتی ایرانتور (ایران تور)، شیمی دارویی ریحانه اصفهان، تولیدات پتروشیمی قائد بصیر، مؤسسه صندوق قرض الحسنه ایسار بنیاد، بازرگانی تعاهد وحدت، سرمایهگذاری البرز، کارخانجات پارس ماشین، کشت و صنعت پیاذر، لالههای خرداد (کشت و صنعت لالههای ۱۵ خرداد)، تجارتی پایور ایران، افشره، کی.بی. سی، کامپیوتر البرز، تکنو صنایع، پخش البرز، البرز دارو، ایران دارو، مهنام، ویتانا، تولید فرآوردههای شیمیائی ایران، تولیدی سولفاتیک، تولیدی سولفات شاهد اراک، داروسازی سبحان، فرآوردههای شیمی درمانی سبحان، صنایع بستهبندی البرز.
طبعا هر دو سویه جبهه تداومطلبان (اصلاحطلبان و اصولگرایان سابق)، طرفدار آن نوع جمهوری اسلامیای هستند که بقای «اصل ولایت فقیه» در آن تضمین شده باشد و آنان بتوانند بر زیرمجموعههای اقتصادی موسوم به «انفال» مستولی شوند. به بیان دیگر، یکی از دلایل نزاع سیاسی مثلا میان «حزب کارگزاران سازندگی» و «جبهه پایداری» بر سر «جانشینی رهبری»، تصاحب یک عرصه جدید از ثروت، شامل زیرمجموعههای انفال است که تا کنون دور از دسترس ایشان بوده است. اما اکنون به چند دلیل دسترسی به آن را محتمل میدانند. «جانشینی رهبری» میتواند به دلیل کنارهگیری رهبر فعلی به دلیل کهولت سن یا به دلیل تصمیم نظام حکمرانی مبنی بر انتصاب یک رهبر جدید یا نظایر آن باشد.
| وضعیت نزاع قدرت درون تداوم طلبان |
|---|
| سویههای درون جبهه «تداومطلبان» | سویه اصلاحطلبان | سویه اصولگرایان |
|---|---|---|
| نمایندگان هر سویه (به عنوان نمونه) | حزب کارگزاران سازندگی و روزنهگشایانی مانند حزب عهد ایران | جبهه پایداری |
| برخی از چهرهای مطرح | روحانی، ظریف، کرباسچی، قوچانی، آذر منصوری و ... | جلیلی، رسائی، آقاتهرانی، خضریان و ... |
| مواجهه با رهبری کنونی | انتقاد از عملکرد رهبر فعلی، حمایت از شعارهایی بر ضد او و تلاش برای جایگزین کردن یک رهبر جدید (مانند حسن روحانی) | حمایت واقعی یا صوری از عملکرد رهبر فعلی و تلاش برای جایگزین کردن یک رهبر جدید (از درون جبهه پایداری) |
| گفتمان مسلط | مدافع تحولاتی در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و در ذیل اصل ولایت فقیه، حفظ الگوی اقتصادی انفال و تداوم پیوند دین با سیاست، شامل: رابطه مثبت با غرب و آمریکا، دوری جستن از بلوک روسیه و چین، پوشش اختیاری و لغو قانون حجاب زنان، رفع فیلترینگ شبکههای اجتماعی، کاهش تنش با اسرائیل، تحول در صدا و سیما، قطع بودجه نهادهای مذهبی (مانند جامعة المصطفی) و غیره | مدافع وضع موجود در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و در ذیل اصل ولایت فقیه، حفظ الگوی اقتصادی انفال و تداوم پیوند دین با سیاست، شامل: استحکام روابط با بلوک روسیه و چین، پوشش اجباری و اجرایی شدن قانون حجاب اجباری، فیلترینگ شبکههای اجتماعی، تداوم تنش با اسرائیل، توسعه نهادهی دینی و مذهبی، تداوم عمکرد صداد و سیما، بودجه نهادهای مذهبی (مانند جامعة المصطفی) و غیره |
| رسانهها | هممیهن، سازندگی، سیاستنامه، آگاهی نو، کتابنامه و ... | سایت دیده بان ایران |
| عنصر وحدتبخش در این جبهه: | حفظ چارچوب نظام کنونی و بهرهمندی از مواهب انفال، گریز از دموکراسی |
| موضوع رقابت | رهبر بعدی چه کسی باشد؟ |
تحولات نفتی در داراییهایِ انفال
الف) انتقال مالکیت از ملی به انفال
انتقال مالکیت نفت از یک منبع به ظاهر ملی (و در واقع دولتی) به زیرمجموعه داراییهایی انفال، در سال ۱۳۶۶ با استناد به ماده ۲ قانون نفت متحقق شد.[۶]
ب) انتقال مسئولیت فروش
به رغم انتقال مالکیت نفت از ملی به انفال در سال ۱۳۶۶، بهرهمندی از منافع آن عملا تا ابتدای دهه ۱۴۰۰ در اختیار دولت بود. اما در گام دوم این جابهجایی، از سال ۱۴۰۱ به بعد، مسئولیت فروش نفت بهتدریج از دولت گرفته شده و بر اساس مصوبات قانونی، به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی خارج از دولت (زیرمجموعه انفال) واگذار میشود. به عنوان نمونه، اعطای مجوز فروش نفت به نیروهای مسلح در سال ۱۴۰۱، یک نمونه از انتقال مسئولیت فروش است.[۷]
ج) انتقال عواید فروش نفت از دولت به انفال
اما در سومین گام، تیر خلاص به «نفت» را مسعود پزشکیان شلیک نمود. او بخش اعظم عواید نفتی را از لایحه بودجه کشور خارج نمود و بودجه را متکی به مالیات نمود.[۸] مهرداد وهابی در این باره معتقد است که درآمد نفتی دستگاه دولتی، از بودجه رسمی کشور حذف شده و به نهادهای تحت پوشش انفال منتقل شده است.[۹]
به این اعتبار، مبارزه برای تسخیر کرسی «رهبری»، اهمیتی دوچندان برای اعضای جبهه «تداومطلبان» را یافته است. چرا که از منظر ایشان، صاحب این کرسی در آینده، مالک منابع نفتی کشور خواهد بود.
سایر جذابیتهای «کرسی رهبری» برای رقبا
اما دسترسی به بخشهای اقتصادی «انفال»، تنها انگیزه رقبای داخل جبهه «تداومطلبان» برای تسخیر «کرسی رهبری» نیست. آنها تمایل دارند تا بر سایر سازمانهای زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی ایران نیز سیطره پیدا کنند. سازمانها و نهادهایی مانند: قوه قضائیه ایران، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی امنیت ملی، صندوق توسعه ملی، سازمان بسیج مستضعفین، ارتش جمهوری اسلامی ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، فرماندهی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، سازمان عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران، سازمان عقیدتی سیاسی فرماندهی انتظامی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، سازمان حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران، سازمان حفاظت اطلاعات ارتش، سازمان حفاظت اطلاعات فرماندهی انتظامی، مؤسسه کیهان، مؤسسه اطلاعات، نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاهها،، نمایندگان ولی فقیه در استانها، شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی و غیره.
اعتراضات زمستان ۱۴۰۴
اعتراضات زمستان ۱۴۰۴، از اوایل دیماه از بازار تهران و چند مرکز تجاری مهم در تهران آغاز شد و سپس به دانشگاهها و دیگر مراکز و در شهرهای دیگر در سطح کشور گسترش یافت. موضوع این اعتراضات بهطور کلی نارضایتی از نظام حکمرانی جمهوری اسلامی است که مسبب بروز بحرانهای اقتصادی، افزایش تورم، بیکاری، فساد ساختاری، نابرابریهای اجتماعی، محدودیت آزادیهای فردی و سیاسی، سرکوب حقوق مدنی، بحران در روابط بینالمللی، صرف منابع کشور در ماجراجوییهای فرامرزی و نظایر بوده است.
در عین حال نباید از نظر دور داشت که اصلاحطلبان داخل جبهه تداومطلبان نیز، این اعتراضات را فرصتی برای جایگزین کردن اجرای پروژه جانشینی رهبر میدانند. آنها تمایل دارند تا این اعتراضات، در حدی باشد که بتوانند رهبر مورد نظر خودشان را به جای رهبری فعلی بنشانند و سپس اعتراضات خاتمه یابد. بنابراین همچنانکه که پیشتر گفته شد، در کسوت اپوزیسیون و منتقدان نظام حکمرانی در انظار عمومی ظاهر میشوند و فیگور مصلح اجتماعی و سیاسی را به خود میگیرند.
ترامپ و ایران
مایکل رابین (Michael Rubin) به تازگی گفته است که «نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند».[۱۰] روبین پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ «امریکن اینترپرایز» و از تحلیلگران باسابقه در امور ایران است و این سخنان را نباید تخیلات ذهنی او پنداشت. روبین در ادامه میگوید: «من اصلاحطلبان را صادق نمیبینم و باور ندارم که ایرانیها هم این را میخواهند، اما مطمئن نیستم آیا دونالد ترامپ این را تشخیص میدهد یا برایش مهم باشد.»
اظهارات روبین را در کنار دعاوی اخیر تام توگندهات (Tom Tugendhat)، نماینده پارلمان بریتانیا و وزیر پیشین امنیت این کشور بگذارید که او نیز به تازگی درباره تماس برخی مقامهای ایرانی با سرویسهای خارجی درباره «پس از سقوط» سخنان مبهمی را مطرح کرده بود.[۱۱]
تذکر
این بحث را در یادداشتهای دیگری همچنان ادامه خواهم داد. اما جا دارد که بار دیگر تأکید کنم که دستور کار این نوشته، دفاع یا رد نظرات و دیدگاههای جبهههای سیاسی معرفی شده نیست؛ بلکه صرفا کوشش شده تا وجود و موقعیت این سه جبهه و تمایزات میان آنها نمایان و آشکار شود.
—————————-
برخی از منابع و مراجع
[۱] رجوع کنید به:
تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
[۲] در یادداشت «چرا اصلاحات در ایران به بنبست رسیده است؟»، به تفصیل درباره طرفداران ایدئولوژیک نظام سخن گفتهام.
[۳] برای نمونه رجوع کنید به:
ایرنا (۱۴۰۳) انتصاب بیش از ۶۴۰۰ عضو هیات مدیره به طور مستقیم و غیرمستقیم توسط دولت، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران.
خبرآنلاین (۱۴۰۴) گزارش تکان دهنده دیوان محاسبات از عملکرد شرکتهای دولتی در سال ۱۴۰۲؛ ۹۵هزار و ۹۶۶ میلیاردتومان زیان خالص!/ انتقاد نماینده مجلس از اسراف شرکتهای دولتی.
[۴] در بین اقتصاددانان ایرانی، مهرداد وهابی نخستین کارشناسی بوده که توجه ویژهای به اقتصاد سیاسی انفال داشته است و من نیز، به تأسی از او، موضوع انفال را در حوزه اقتصاد سیاسی محیط زیست» پی گرفتهام.
[۵] برای آشنایی با نقش اقتصادی انفال در بخش کشاورزی و آب، به محتواهایی زیر مراجعه بفرمایید:
منتفعان رانت آب و انرژی چه کسانی هستند؟ گزارش شهرام اتفاق در انجمن دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف
اقتصاد سیاسی آب در ایران - نگاهی به ریشه های بحران و راهکارها - شهرام اتفاق - سوتای آلمان با همکاری گروه محیط زیست دانشگاه صنعتی شریف.
درسگفتارهای اقتصاد سیاسی آب - شهرام اتفاق.
فروپاشی در کمآبی: جواد حیدریان، بنفشه زهرایی، سروش کیانی قلعه سرد و شهرام اتفاق در اکوایران
[۶] رجوع کنید به:
قانون نفت - مصوب ۱۳۶۶/۰۷/۰۹ مجلس شورای اسلامی، سامانه قوانین و مقررات.
قانون اصلاح قانون نفت مصوب ۱۳۹۰ – رسانه اختبار.
[۷] رجوع کنید به:
چرا دولت در سال ۱۴۰۱ اختیار فروش نفت را به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی واگذار کرده؟ - رسانه خبرآنلاین.
اعطای مجوز فروش ۴.۵ میلیارد یورویی نفت به نیروهای مسلح – خبرگزاری مهر.
[۸] مالیات از نفت جلو زد. خبرگزاری جمهوری اسلامی.
[۹] مهرداد وهابی (۱۴۰۰) اقتصاد سیاسی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴؛ ریشهها و زمینهها.
[۱۰] مایکل روبین: نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند. رسانه رادیو فردا.
[۱۱] چند مقام ایرانی برای پس از سقوط با سرویسهای خارجی در ارتباطند. رسانه ملیون.
لینک هر سه بخش «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران»
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران/ بخش سوم
گذار بدون همبستگی اپوزیسیون ممکن نیست، همبستگی همه در اپوزیسیون شدنی نیست!
جمهوری اسلامی: فروپاشی و پایداری
فرسایش بک نظام سیاسی، حتی اگر همهجانبه و ژرف باشد، بهخودیخود به گذار سیاسی نمیانجامد. حکومتهایی که از حیث اقتصادی ناتوان، از نظر فرهنگی بیاعتبار و از منظر سیاسی منزویاند، میتوانند در نبود بدیلی بسزا پابرجا بمانند. مسئلهٔ اصلی ایران امروز، نه بحرانهای نظام ولایی، بلکه ناتوانی اپوزیسیون در ارایه نظمی بدیل است که بتواند هم مشروعیت سیاسی و هم توان کنش جمعی را در خود گرد آورد.
اقتصاد جمهوری اسلامی فرسوده است. سقوط ارزش پول و مهاجرت نیروی انسانی از نشانههای آناند. رانتخواری، انحصار نهادهای نظامی و مذهبی و سیاستگذاری دستوری نتیجهای جز این نمیتوانست داشت.
گسست فرهنگی میان ارزشهایی که نظام میپسندد و آنچه مردم میخواهند فزاینده است. حجاب، نماد ارزشی نظام، به نماد نافرمانی جامعه مدنی بدل شده است. سبک زندگی مردم راهی جدا از دولت یافته است. ترانههای اعتراضی به جای سرودهای رسمی و جشنهای ایرانی به جای آیینهای تحمیلی نشستهاند.
در سیاست، شکاف میان مردم و حکومت ساختاری شده و سازوکار میانجیگری از میان رفته است. برخی از ستونهای نظام امروز از حاکمیت جدا شده و مخالف شدهاند. در برون مرز، پشتیبانی از گروههایی که جامعه جهانی تروریست میشناسد، نظام ولایی را در جهان تنهاتر از پیش کرده است.
جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند با ارزشهای خود بر رفتار و احساسات مردم اثر گذارد و بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را با هنجارهای ایدئولوژیک خود درمان کند. از همین رو، همواره با بحران روبهروست و چارهای جز کنترل و زور اداری و امنیتی ندارد.
چرا با وجود همه نشانههای فروپاشی، نظام ولایی همچنان پابرجاست؟ چون هیچ نظامی در پی بحران درونی سقوط نمیکند. نظامها زمانی فرو میریزند که بدیلی سازمانیافته آن را به زیر کشد و به جایاش نشیند. سقوط نظام شاهنشاهی در سال ۱۳۵۷ به دلیل بحرانهای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی نبود که امروز جمهوری اسلامی را گرفتار کرده است. نظام شاهنشاهی سقوط کرد چون بدیلِ سازمانیافتهای در برابر داشت. بازه زمانی اعتراضات مردم علیه جمهوری اسلامی در سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، بلند آهنگتر از اعتراضهایی بود که به انقلاب اسلامی انجامید. با وجود این، نظام ولایی در نبودِ یک نیروی جایگزین بهجای خود ماند.
شورشهای خودجوش مردمی از توان نظام ولایی میکاهند، اما آن را سرنگونی نمیکنند. جایگزینی نظام ولایی نیازمند نیرویی است که دوران گذار را رهبری کند. همبستگی ملی، حلقه گمشده در گذار از جمهوری اسلامی است. اما همبستگی ملی خودبهخودی نیست. نیرویی باید آن را بهوجود آورد. چنین نیرویی میباید نخست در اپوزیسیون فرادست شود. ما در این نوشته به همین میپردازیم.
دو مبارزه همزمان در دوران گذار
گذار از استبداد تنها نبرد اپوزیسیون با حکومت خودکامه نیست. هر گذار سیاسی دو مبارزه همزمان در دل دارد: مبارزه برونی اپوزیسیون با حاکمیت سرکوبگر و مبارزه درونی میان نیروهای اپوزیسیون برای فرداستی سیاستی که باید به جای حکومت خودکامه بنشیند.
مبارزه برونی سخت، اما آسان فهم است، چون اپوزیسیون به روشنی با حکومتی میجنگند که سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام و تبعید میکند و از همینرو مشروعیت ندارد.
مبارزه درونی پیچیده و سرنوشتساز است. پیچیده است زیرا مردم ناراضی برای نیروهای اپوزیسیون که با حکومت سرکوبگر میرزماند مشروعیت قائلاند و بدون آنکه از چند و چون برنامههای سیاسی آنها آگاهی داشته باشند، انتظار دارند که با حکومت بجنگند و نه با یکدیگر. مبارزه میان نیروهای اپوزیسیون سرنوشتساز هم هست. چون چندوچون حکومتی که به قدرت میرسد نتیجه همین مبارزه درونی اپوزیسیون است. حکومت ایران پس از فروپاشی نظام پادشاهی اسلامی شد چون پیش از آن آیتالله خمینی در اپوزیسیون فرادست شده بود.
تجربه آفریقای جنوبی، لهستان، اسپانیا، پرتغال و دیگر کشورها نیزنشان میدهد که گذار به دموکراسی زمانی کامیاب شد که نیروهای دموکرات فرادست شدند و رهبری را بهدست گرفتند. در اسپانیا، پس از مرگ فرانکو، کمونیستها در پی جمهوری سوسیالیستی، فالانژیستها بهدنبال «فرانکویسم تعدیلشده» و اقتدارگرایان خواهان سلطنتمطلقه بودند. اما آدولفو سوارس و پادشاه خوان کارلوس با همکاری و پشتیبانی سوسیالیستها و دموکراتهای مسیحی موفق شدند رهبری را بهدست گیرند و کشور را به دموکراسی هدایت کردند.
در پرتغال نیز، پس از انقلاب میخک در ۱۹۷۴، کمونیستها خواهان دیکتاتوری پرولتاریا و افسران رادیکال خواهان حکومت نظامی چپگرا بودند. اما نیروهای دموکرات در اپوزیسیون توانستند بخش بزرگی از اپوزیسیون را گرد اصول دموکراتیک متحد کنند و کشور را تا برپایی دموکراسی رهبری کنند.
در آفریقای جنوبی، اگر جنبش پانآفریکنیست (PAC) یا جریانهای شبهنظامی رهبری را به دست میگرفتند، کشور گرفتار اقتدارگرایی قومی و سفید-ستیزی میشد. اما نلسون ماندلا با کمک بخشی از کنگره ملی آفریکا (ANC) توانست کشور را به سوی دموکراسی، برابری نژادی و انتخابات آزاد رهبری کند.
در لهستان، بخشی از اپوزیسیون خواهان اصلاحات در درون نظام سوسیالیستی و بخشی دیگر پیرو برتری قومی بودند. اما لخ والسا از سندیکای همبستگی در پی جایگزینی بنیادین نظام بود و از همین رو، اتحاد با این نیروها را نپذیرفت و جنبش را تا براندازی حکومت تکحزبی و برقراری آزادی بیان رهبری کرد. اگر چپهای ضدلیبرال یا ملیگرایان اقتدارگرا فرادست میشدند، کشور بهجای دموکراسی، به دولتی شبهتوتالیتر بازمیگشت.
این تجربهها نشان میدهند که همبستگی ملی برای گذار به دموکراسی را نباید با وحدت همهجانبه یکی پنداشت. وحدت، بهمعنای یکیشدن همه، نه شدنی است و نه خواستنی. همه نیروهایی که با حکومت مستبد جمهوری اسلامی مخالفاند پیرو هویت ملی، دموکراسی و حاکمیت مردم نیستند و با آنها نمیتوان وحدت کرد.
یکی از برجستهترین نمونهها، جریان چپگرای «محور مقاومتی» تودهایستی است. این جریان در دشمنی با غرب و اقتصاد بازار آزاد با جمهوری اسلامی اشتراک سیاسی دارد، ستایشگر رویارویی روسیه و چین با آمریکاست، تجاوز نظامی روسیه به اوکراین را عادلانه میداند و از انتقال ثروت ملی ایران به گروههای نیابتی همچون حزبالله لبنان برای دشمنی با اسرائیل و آمریکا پشتیبانی میکند.
نمونه دیگر، سلطنتطلبان افراطی هستند که مشروطه را نمیپذیرند و خواهان سلطنت مطلقه بدون حاکمیت قانون و مردم هستند. این دسته با طرد دگراندیشی و حق آزادی بیان و انتخاب، نه تنها راه را بر همبستگی ملی میبندند، بلکه آسیب جبرانناپذیری به پادشاهی مشروطه و آزادیخواه میزنند. اپوزیسیون ملی آزادیخواه با نیروهای قومگرای جداییطلب و چپگرای پیرو تبعیض طبقاتی نیز نمیباید متحد شود، بلکه میباید در اپوزیسیون فرادست شود و رهبری گذار از جمهوری اسلامی را به دستگیرد.
پس دموکراسیخواهان نه تنها با حکومت سرکوبگر، بلکه با گرایشهای خودکامگی در درون اپوزیسیون هم میجنگند و تنها با نیروهای پیرو اصول ملی دموکراتیک همراه میشوند و نه با همه مخالفان جمهوری اسلامی. این مبارزه درونی اپوزیسیون است که حکومت پس از فروپاشی را تعیین میکند.
گفتمان اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه برای گذار از جمهوری اسلامی
گفتمان نیروی ملیگرای آزادیخواهی که باید در اپوزیسیون فرادست شود و رهبری دوران گذار را بر دوش گیرد، تنها زمانی میتواند چنین نقشی را ایفا کند که بنیانی همخوان ویژگیهای فرهنگی و تاریخی ایران داشته باشد و نیز با فلسفهٔ جهانپسند آزادی و قانونخواهی سازگار باشد.
ستونپایه فلسفی این گفتمان اندیشه ایرانشهری است که قومی و نژادی و خواهان بازگشت به گذشته باستانی نیست، بلکه رویکردی فرهنگی و تاریخی و بر دو اصل استوار است: زبان فارسی بهعنوان زبان مشترک، و ارزشهای تاریخی مانا همچون دادگری، خردورزی و دگرپذیری. هر کس این سرزمین را میهن خود بداند، زبان فارسی را زبان مشترک بشمارد و ارزشهای با پیشینه تاریخی را پاس بدارد در سپهر ایرانشهری است. در درازنای تاریخ، ایرانشهری نگهبان هویت ملی در برابر هجوم بیگانه، ایدئولوژیهای انیرانی و فتنههای گسست بوده است؛ و در بزنگاه کنونی نیز چنین نقشی دارد.
انقلاب مشروطهٔ ۱۲۸۵ این اندیشه را بهروز کرد: حاکمیت ملت را جایگزین خودکامگی سلطانی و مذهبی ساخت و حقوق فردی را بهجای رتبه و امتیاز نشاند. بدینگونه، فرّهٔ شهریاری با رأی مردم و بنیاد دادگری با حقوق فردی مدرن شد. از همین رو، مشروطگی ارا نمیباید به پادشاهی فروکاهید. پادشاهی تنها یکی از صورتهای ممکن آن است. جانمایه اندیشه مشروطگی، حاکمیت قانون و برتری رأی مردم است. انقلاب ۱۳۵۷ اما، از مشروطه انتقام گرفت و مشروعه متولیان دین را به حاکمیت بازگرداند. از همین رو، میباید مشروطگی را به قدرت بازگردانید.
این چارچوب نه تنها با ویژگیهای ایران سازگار است، بلکه با تجربهٔ گذارهای موفق نیز همخوانی دارد. در اسپانیا، پس از مرگ فرانکو، نیروهای دموکرات زمانی توانستند رهبری را به دست گیرند که گفتمان آزادیخواهی را با پیشینهٔ تاریخی اسپانیا در قانونگرایی و سنت پارلمانی پیش از جنگ داخلی پیوند زدند. آنان به حافظه جمعی اسپانیاییها از «جمهوری دوم» (۱۹۳۱–۱۹۳۶)، تجربهٔ قانون اساسی ۱۸۷۶، و آرمان دیرپای «آشتی ملی» ارجاع دادند؛ یعنی به همان بخشهایی از تاریخ اسپانیا که پیش از فرانکو وجود داشت و ریشه در هویت سیاسی اسپانیا داشت.
در پرتغال، پس از انقلاب میخک، نیروهای دموکرات گفتمان خود را بر هویت اروپایی پرتغال و سنت لیبرالی قرن نوزدهم بنا کردند. آنان به گذشتهٔ پرتغال بهعنوان کشوری دریانورد، بازرگان و پیوندخورده با اروپا اشاره کردند و گذار را «بازگشت به مسیر تاریخی پرتغال» معرفی کردند — مسیر تاریخیای که پیش از دیکتاتوری سالازار وجود داشت و در حافظهٔ ملی پرتغالیها زنده بود.
در لهستان، جنبش همبستگی زمانی فرادست شد که آزادیخواهی را با هویت ملی–کاتولیک لهستان پیوند زد. لخ والسا و روشنفکران همبستگی، زبان سیاسی خود را از دل تاریخ لهستان بیرون آوردند: مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی از قرن نوزدهم، نقش کلیسا در هویت ملی، و سنت دیرپای استقلالخواهی که در قیام ورشو و جنبشهای ضدروسی ریشه داشت. آنان آزادی را ادامهٔ همان «راه لهستانی» معرفی کردند که در حافظهٔ جمعی مردم جای داشت.
در آفریقای جنوبی نیز نلسون ماندلا زمانی توانست رهبری گذار را به دست گیرد که آزادیخواهی را در قالب هویت مشترک آفریقای جنوبی بازتعریف کرد. او به پیشینهٔ تاریخی مبارزهٔ مشترک سیاه و سفید علیه استعمار بریتانیا، نقش قبایل و اقوام در ساخت ملت، و تجربهٔ مشترک رنج اشاره کرد و از دل آن مفهوم «ملت رنگینکمان» را ساخت — هویتی که همهٔ گروهها را در یک چارچوب ملی جای میداد.
در همهٔ این تجربهها، گفتمان دموکراتیک زمانی پیروز شد که آزادی را در قالب هویت ملی بیان کرد؛ نه در قالب ایدئولوژیهای انتزاعی. گذار زمانی ممکن شد که این گفتمان فرادست شد: «آزادی ادامه تاریخ ماست، نه گسست از آن.»
بنیاد فلسفی ایرانشهری–مشروطگی برای آنکه بتواند نقش راهبردی گذار از جمهوری ولایی به دموکراسی ایرانی داشته باشد باید با نیازهای دوران مبارزه همخوان شود. پیمان پنجبُنی صورتبندی این همخوانی است: یکپارچگی ایران، حقوق بشر بهعنوان ستونپایهٔ زندگی اجتماعی، دموکراسی بر پایهٔ «یک ایران، یک ملت» و «یک ایرانی، یک رأی»، اقتصاد بازار–بنیاد همراه با توانمندسازی شهروندی، و پیوستن به پیمانهای بینالمللی و نزدیکی به دموکراسیها.
گذار از نظام ولایی به دموکراسی ایرانی نیز تنها زمانی کامیاب میشود که گفتمان ایرانشهری–مشروطگی و پیمان پنجبُنی در مبارزه درونی اپوزیسیون فرادست شود و رهبری را بهدست گیرد. اما این فرادستی به معنای نفی تکثر یا تحمیل تفسیری واحد نیست. تجربهٔ گذارهای موفق نشان میدهد که همبستگی دموکراتیک توافق بر اصول بنیادین است، نه پیروی از یک ایدئولوژی واحد. نیروهای اپوزیسیون میتوانند در اقتصاد، سیاست خارجی یا حتی در تفسیر ایرانشهری و مشروطگی اختلاف داشته باشند، اما باید بپذیرند که این اختلافها را به رای ملت واگذار کنند. همبستگی نافی رقابت مدنی نیست؛ اما مخالف ستیز ویرانگر است — ستیزی که حذف دیگری را هدف میگیرد. همبستگی دموکراتیک یعنی توافق بر اصول و واگذاشتن اختلافها به داوری مردم. بدون چنین سازوکاری، اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه پراکنده میماند و نیروهای غیرملی و غیردموکرات فرادست میشوند؛ و حتی اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، گذار به دموکراسی ممکن نخواهد شد.
یکی از تنشهایی که همبستگی ملی را تهدید میکند، اختلاف بر سر شکل نظام — پادشاهی یا جمهوری — است. دلبستگی به پادشاهی یا جمهوری، مشروع و حق هر ایرانی است، اما این اختلاف نباید به شکاف میان نیروهای ملیگرای آزادیخواه بدل شود. ملیگرای آزادیخواه به رای آزاد مردم باور دارد؛ بنابراین میپذیرد که شکل نظام آینده را نیز باید به رای مردم واگذاشت. کسانی که در دوران گذار شکل نظام آینده را پیش از رای مردم تعیین کنند، در حقیقت حق مردم برای انتخاب را نادیده میگیرند. تجربه انقلاب مشروطه نشان میدهد که میتوان بر حاکمیت قانون و مردم توافق کرد، بدون آنکه شکل نظام از پیش تعیین شود. مشروطهخواهان بر محدود کردن قدرت شاه به قانون اساسی و پارلمان توافق کردند، نه بر برچیدن پادشاهی. امروز نیز، همبستگی ملی باید بر اصول دموکراتیک ملی استوار باشد. پس از گذار، در دوران دموکراسی، پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان میتوانند در رقابت آزاد، مردم را متقاعد کنند و رأی بگیرند.
همبستگی بر بنیاد اندیشه ایرانشهری-مشروطگی و پیمان پنجگانه نه آرزویی اخلاقی، بلکه شرط گذار به دموکراسی است.
رهبری در دوران گذار: از اندیشه به عمل
گفتمان تنها زمانی به نیرویی مؤثر بدل میشود که رهبری بتواند آن را از سطح اندیشه به سطح عمل سیاسی برکشد، چنانکه گفتمان دموکراتیک در تجربههای گذار همچون در اسپانیا، پرتغال، لهستان و آفریقای جنوبی، هنگامی فرادست شد که رهبری توانست آن را به سازماندهی، اعتمادسازی و کنش جمعی تبدیل کند. هیچ گذار سیاسی بدون رهبری به سرانجام نرسیده است. رهبری زینت سیاست نیست، شرط امکان آن است.
شوربختانه، در فضای اپوزیسیون سیاسی ایران، به ویژه پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، «رهبریهراسی» ریشه دوانده است. این هراس همچون واکنشی روانی به تجربههای تلخ پیشین قابلفهم است، اما اگر به اصل نظری بدل شود، همچنان که برای بسیاری از چپگرایان در اپوزیسیون شده است، مانعی برای گذار است. چنین نیست که هر گونه رهبری الزاماً به استبداد میانجامد.
هیچ کار اجتماعی بیرهبری ممکن نیست. کار رهبری پیادهکردن اندیشه در عمل است با بهکاربست و سازماندهی منابع انسانی و مادی. روشن است که رهبر مستبد، همچون لنین و هیتلر و خمینی برای پیادهکردن اندیشه استبدادی و رهبر آزادیخواه برای پیادهکردن اندیشه دموکراتیک میکوشد. همانگونه که پیش از این آمد، رهبری در تجربههای گذار با ساختن چشمانداز مشترک و تبدیل تکثر پراکنده به همبستگی سازمانیافته توانست اندیشه دموکراسی را در عمل پیاده کند.
از دیدگاه نظری، مخالفت با رهبری نادرست است و جای بحث ندارد. اما اگر مخالفت با مورد رهبری شاهزاده رضا پهلوی است، این حق طبیعی هر شهروندی است. شماری از ایرانیان هوادار نظام پادشاهیاند و در رضا پهلوی توانش شاهی میبینند و از همین رو، هوادار رهبری وی هستند. شماری دیگر، به رضا پهلوی همچون سرمایهای سیاسی مینگرند و رهبری وی در دوران گذار میپذیرند. اما هر کسی نیز حق دارد رهبری برای خود برگزیند و حتی به رهبری و کارکرد جریان دیگر انتقاد کند. اپوزیسیون میتواند چندین رهبر داشته باشد.
اما اختلاف بر سر رهبری نمیباید از مسیر رقابت مدنی و داوری مردم منحرف و به ستیزی ویرانگر تبدیل شود. جریانهایی که رهبری به جنبش معرفی نمیکنند و همواره به رضا پهلوی میتازند، کار و رقابت سیاسی نمیکنند. بلکه رقیب را تخریب و به مبارزه اپوزیسیون با جمهوری اسلامی آسیب میرسانند. در اپوزیسیون کنونی ایران، رضا پهلوی شناختهشدهترین و پراعتبارترین چهرهٔ سیاسی است. این گزاره توصیفی از واقعیت میدان سیاست است، نه داوری هنجاری درباره شایستگی یا مطلوبیت. انکار یا نادیدهگرفتن این وزن سیاسی، بیش از آنکه نشانهٔ نقد باشد، بیانگر گسست از واقعگرایی سیاسی است. اگر بدیلی وجود دارد، تنها راه سنجش آن، رقابت آزاد برای جلب اعتماد عمومی و واگذاری داوری نهایی به مردم است.
سخن پایانی
ایران در آستانه دگرگونیای سرنوشتساز قرار دارد. شرایط گذار فراهم است، اما حلقه گمشده همچنان همبستگی ملی بر پایه حاکمیت مردم است. همانگونه که تجربههای جهانی نشان میدهد، رهبری دموکراتیک زمانی فرادست میشود که اعتماد عمومی را برانگیزد و در چارچوب اصول مشترک، تکثر مخالفان را به نیروی اپوزیسیون تبدیل کند. گفتمان ایرانشهری–مشروطگی و پیمان پنجبُنی چارچوبی برای همبستگی است، نه برای یکنواختسازی. اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه، اگر بتواند اختلافها را مهار کند و انتخاب نهایی را به مردم واگذارد، میتواند نیروی فرادست دوران گذار باشد.
ایرانی آزادیخواه نه از پادشاهی پارلمانی هراس دارد و نه از جمهوری ملی؛ تنها از کنار گذاشتن حق انتخاب مردم میهراسد.
————————-
کتابنامه برای مطالعه بیشتر
ایرانشهری
طباطبایی، سید جواد. (۱۳۹۴). دیباچهای بر نظریه انحطاط ایران. تهران: مینوی خرد.
نویسنده نشان میدهد که بهوارانه بسیاری از سرزمینهای پیرامونی، ایران، برپایه بر زبان فارسی، سنت دادگری، و مفهوم ایران همواره «تداوم تاریخی» و «هویت سیاسی» داشته است.
طباطبایی، سید جواد. (۱۳۹۷). زوال اندیشه سیاسی در ایران. تهران: مینوی خرد.
به باور طباطبایی، ایران به دلیل ناتوانی در نوسازی اندیشه سیاسی، به ویژه از دوره صفویه گرفتار رکود و انحطاط شد. همو نشان میدهد که چگونه انقلاب مشروطه تنها انقلاب سیاسی نبود، بلکه بازگشت به عقلانیت سیاسی، پیوند سنت ایرانی با مفاهیم مدرن قانون و حاکمیت ملی و نیز تلاش برای بازسازی اندیشه سیاسی بود.
قدرت سیاسی و توانایی در فتح اذهان مردم
ریمون آرون، قدرت سیاسی را به زور یا امکانات نظامی فرو نمیکاهد، بلکه آن را پیش از هر چیز ناشی از توانایی اثر گذاشتن بر رفتار و احساسات دیگران میداند. به دیگر سخن، هر قدرتی برای پایداری میباید بر جان و روان مردم چیره (conquête des esprits) شود و ترسها، امیدها، تصاویر ذهنی و روایتهایی بسازد تا ایشان در آن چارچوب زندگی و داوری کنند. از این نگر، گسست میان روایتهای رسمی و زندگی مردمی نشانهی فرسایش قدرت حکومت است، حتی اگر هنوز ابزار زور را در دست داشته باشد.
بحران مشروعیت و فرسایش حکومت
یورگن هابرماس در این کتاب توضیح میدهد که حکومتهای مدرن تنها با زور و پول پایدار نمیمانند، بلکه باید بتوانند در چارچوب ارزشها و ایدئولوژی رسمی خود، بحرانهای اقتصادی و اجتماعی را حل یا توجیه کنند. اگر نظامی دیگر چنین توانی نداشته باشد، وارد بحران مشروعیت میشود. چنین نظامی ممکن پابرجا بماند، اما همواره با بحرانهای تازه روبهرو است و چون نمیتواند راهحلی برای بحران بیابد، برای نگهداشت خود در قدرت چارهای جز کنترل امنیتی و تبلیغات رسمی ندارد.
اقتصاد رانتی و فرسایش ساختاری
این کتاب دستهجمعی «دولت رانتیر» را دولتی معرفی میکند که بخش اصلی درآمدش نه از مالیات شهروندان، بلکه از رانتهایی چون نفت و گاز است. حکومت در چنین ساختاری به جامعه پاسخگو نیست و رانت را میان گروههای قدرتمند توزیع میکند. نتیجه آن که رانتخواری بهجای سرمایهگذاری و کارآفرینی و تولید مینشیند و در پی آن تولید فرو میپاشد، نیروی انسانی کار و دانشآموخته مهاجرت میکند و ارزش پول مای از میان میرود.
نقش بدیل سازمانیافته در دوران گذار از دیکتاتوری
در این اثر کلاسیک اشاره میشود که بحرانهای درونی دلیل فروپاشی دیکتاتوریها نیست. خیزشهای خودجوش لازم، اما ناکافیاند. در کامیابی دوران گذار، همبستگی اپوزیسیون گرد اصول مشترک و توانایی به بسیج اجتماعی برای ارایه بدیل حکومتی از یک سو واز سوی دیگر، شکاف در حاکمیت رژیم نقشی تعیین کننده دارند. نویسندگان گذار دموکراتیک را نه یک روند خطی، بلکه مجموعهای از «چانهزنیها»، «پیمانها» و «توافقهای حداقلی» میدانند.
شورش، انقلاب و نظم جدید
هانا آرنت میان «شورش» و «انقلاب» تمایز میگذارد. شورش انفجار خشم انباشته است که در شرایطی ممکن است سرنگونی نطام حاکم بیانجامد. اما انقلاب ابتکار نیرویی سیاسی است که قدرت نوینی، نهادهای نو و نظمی جدید میسازد. جنبش «نه» به نظم موجود قدرتمند است، اما نیروی سازمانیافته و نهادهای لازم برای ساختن نظم تازه را ندارند.
دوران گذار: گفتمان بسیجگر
این کتاب یکی از مهمترین آثار نظری درباره گذار دموکراتیک است. به باور نویسندگان، گذار به دموکراسی زمانی موفق میشود که نیروهای دموکرات بتوانند «گفتمان فرادست» بسازند، بر اصول بنیادین توافق کنند، و اختلافات را به دوران پس از گذار واگذارند. همچنین نقش نهادها، جامعه مدنی و هویت ملی در گذار بررسی میشود.
دوران گذار: همبستگی در هویت ملی
اندرسون ملتها را «اجتماعات خیالی» میداند که از طریق زبان مشترک، حافظه تاریخی و روایتهای ملی ساخته میشوند. او نقش زبان ملی را در شکلگیری هویت سیاسی برجسته میکند.
روایتی مستند از نقش هویت ملی–کاتولیک، سنت استقلالخواهی و تطبیق آزادیخواهی با ویژگی های بومی در جنبش همبستگی لهستان.
نویسنده روایت میکند که نیروهای دموکرات گذار به دموکراسی را همچون بازگشت به هویت تاریخی-اروپایی و سنت لیبرالی قرن نوزدهم، پرتغال معرفی کردند.
موضوع این کتاب چکونگی گذار به دموکراسی در اسپانیای پس از فرانکوست. نویسندگان نشان میدهد چگونه نیروهای دموکرات توانستند آزادیخواهی را با هویت ملی پیوند دهند و با یادآوری هویت تاریخی، جمهوری دوم، قانون اساسی ۱۸۷۶ و ایده «آشتی ملی» مردم را بسیج کنند.
ماندلا نشان میدهد که چگونه از تجربه مشترک رنج، مبارزه علیه استعمار و نقش قبایل و اقوام برای برساختن هویت ملی و بازتعریف «ملت رنگینکمان» بهره برد و آزادیخواهی را در چارچوب ملی جای داد.
اسمیت هویت ملی را با مفاهیمی چون اسطورههای بنیانگذار، خاطره جمعی، سرزمین مشترک و ارزشهای تاریخی تعربف میکند و نشان میدهد که چگونه ملتها گذشته را برای ساخت آینده تفسیر دوباره میکنند.
آزادی
برلین با تفکیک آزادی مثبت و منفی، یکی از مهمترین چارچوبهای فلسفی آزادی را ارائه میدهد. وی بر این پایه نشان میدهد که آزادی بدون قانون و بدون محدودیت قدرت، پایدار نمیماند.
هایک آزادی را در پیوند با قانون، مالکیت، و اقتصاد بازار تعریف میکند و نشان میدهد که آزادی سیاسی بدون آزادی اقتصادی پایدار نمیماند.
■ جمشید اسدی گرامی،
در تحلیلی که ارائه کردی، یک نکته از قلم افتاده است و آن محور بودن اندیشههای سوسیالدموکراتیک به عنوان برآیند نیروهایی است که با حمایت عمومی در کشورهای دیگر، انتقال قدرت را از اقتدارگرایی به دموکراسی، فراهم کردند.
طیف وسیع سوسیالدموکراسی ایرانی با برنامههای آموخته از سراسر جهان، و پیشینه طولانی سوسیالدموکراسی در ایران، آمادهاند تا پیشبرد همزمان آزادی، دموکراسی وتوسعه پایدار در ایران را به عهده یگیرند. هم اکنون نیز سوسیال دموکراسی ایرانی ضمن به رسمیت شناختن انواع مالکیت و همچنین اقتصاد آزاد، آمادگی کنترل اهرمهای اقتصادی برای جلوگیری از انواع اولیگارشی اقتصادی را دارد. سوسیالدموکراسی با برقراری امکان دخالت مشروط دولت ملی و دولت استانی و دولت شهری در سطوح مختلف اقتصادی میتواند برآیند خواستهای (افراطی) راست و چپ باشد.
بنابراین بهتر است نیروهای راست و چپ به طیف وسیع سوسیال دموکراسی به چشم راه حل گذار نگاه کرده، و ضمن حفظ و تقویت انسجام سازمانهای خود، رهبری دوران گذار را به سوسیالدموکراتها واگذارند.
ما سوسیال دموکراتها هم ضمن مشورت با راست و چپ خود، و حتی با استفاده از صاحبنظران و کادرهای راست وچپ خود، ساختارهای “جمعی” انتقالی خواهیم ساخت. با چنین ساختاری، تامین حقوق دموکراتیک همه نیروهای اجتماعی اعم از طرفدارن سلطنت و ولایت فقیه تامین میشود بدون آنکه حق و حقوق ویژهای به آنها داده شود.
خود من در مقالاتی چند در همین سایت ایران امروز، مشخصات سوسیالدموکراسی جدید را که درسهای جهانی را در خود گنجانده است، ترسیم کردهام.اما چنین افکاری طیف وسیعی را در برمیگیرد که میتواند با انعطاف لازم، نیازهای متنوع ایران را برای سالهای اولیه گذار از اقتدارگراییبه دموکراسی پاسخ بگوید.
با احترام - حسین جرجانی
■ “دموکراسی بر پایهٔ «یک ایران، یک ملت» و «یک ایرانی، یک رأی” تناسبی با دموکراسی به مفهوم مدرن آن ندارد. در اینجا حقوق اقلیت نادیده گرفته میشود. حتی اگر اکثریت ایرانیان خواهان حکومت مقتدر مرکزی باشند مجوزی برای زیر پا گذاشتن حق برای مثال مردم کردستان برای خودگردانی و یا تحصیل به زبان مادری نیست. به علاوه مگر تا کنون زبان فارسی به عنوان زبان مشترک ایرانیان مورد مناقشه بوده است که آنرا به عنوان شرط اتحاد مطرح کرد. زبان فارسی بدون فشار از بالا در طول سدهها به زبان مشترک ما فراروییده و اگر مقاومتی در برابرش صورت گرفته نتیجه فشار از بالا برای محو دیگر زبانها و فرهنگ ایرانیان غیر فارس بوده است. “یک ملت” با دستور و پیمان سیاسی ایجاد نمیشود و طرح آن به صورت شعار و یا شرط اتحاد بیشتر ناشی از تعلقات ایدئولوژیک است. این شعار بیش از همه مورد علاقه نیروهای افراطی راست بوده است که از آن برای سرکوب اقلیتهای قومی استفاده شده است. یک ملت، یک رهبر، یک کشور شعار مورد علاقه نازیها هم بوده است. امروزه حتی طرح آن در آلمان مورد مناقشه و حتی پیگرد است. تفاهم ملی در این چارچوب خشک ناسیونالیستی امکانپذیر نیست!
محسن
■ محسن گرامی، شما از اقلیتهای قومی مینویسید و به درستی از حقوق آنان. ولی احزاب کردی ملت ایران را قبول ندارند و در نوشتههایشان از کردستان و ایران نام میبرند. از ملتهای مختلف ساکن ایران سخن میگویند. اگر در سایت حزب دمکرات کردستان ایران این فراخوان را بخوانید: “مرکز دیالوگ برای همکاری: کوردستان در برابر جنایات رژیم ساکت نخواهد ماند” به این موارد بر میخورید: (ملتهای ایران، در ایران و کوردستان، همبستگی با هموطنانمان در کرماشان ایلام و لرستان،).
اینها خصوصا حزب دمکرات کوردستان ایران دنبال کشور کردستان هستند و خود را نماینده جامعه پر تنوع کرد میدانند بدون اینکه وکالتی از آنها گرفته باشند. همان طور که شوونیسم نیروهای افراطی راست باید مورد نقد قرار گیرد لازم است با شوونیسم قومی هم مبارزه شود تا از تشکیل حکومتهای خانوادگی “مانند بارزانیها” جلوگیری شود.
نسل جدید و جوانان از چهار سوی ایران با وجود رسانههای اجتماعی به شهروندان جهانی تبدیل شده و فراتر از مرزهای جغرافیایی با فرهنگها و دانش روز دنیا در تعامل اند. این شرایطی نیست که بتوان آن را در قاب الگوهای عقب مانده و “پیشوا” گرایانه گنجاند*. اقوام ایرانی در یک ایران دمکراتیک و سکولار از همه حقوق خود برخوردار خواهند بود و نگهداری و تعمیق آن هم وظیفه هر شهروندی است. فدرالیسم هم نقابی بیش نیست و در واقع ایجاد بورکراسی عریض و طویل حکومتهای قومی عقبگردی ست بیعاقبت و پر از تنش. خودگردانی راههایی سادهتر دارد تا ایجاد دولت_ملتهای مصنوعی در داخل یک کشور. در ضمن فراخوان اخیر احزاب کردی پس از ده روز از اعتراضات مردم قابل تأمل است. کاش جناب عبدالله مهتدی و هم فکرانش به جای محدود ماندن در حزبی قومی، آن را گسترش داده و به حزبی سراسری تبدیل میکردند. تا مجبور نباشند با احزابی کار کنند که با مجاهدین خلق نرد عشق میبازند.
با احترام سالاری
* نگاه کنید به مصاحبه حسن شیخانی با شاهو حسینی در سایت حزب دمکرات کردستان ایران، که موانع را تا حدی و شِکوِه وار میبیند ولی راه حلش را در نوعی ناسونالیسم قومی میجوید.
■ با سپاس از اسدی عزیز و دیگر دوستان. با پیام محسن همراهی بیشتری دارم، لزومی ندارد که تفاوتهای قومی، فرهنگی و زبانی به وجه اختلافی بین مردم تبدیل شوند، بویژه در مرحلهای که در آن قرار داریم کوبیدن هر گونه میخ و محکم کاری یا پیشدستی که خارج از اصول فراگیر ملی باشد به تفرقه منفی میانجامد. اصول کلی نظیر حق انتخاب سیاسی، آزادی بیان، آزادی ادیان، تعامل با جهان متمدن ..... باید اکثریت قاطع مردم و نمایندگان فکری آنها را در بر گیرد. برای مثال آقا اسدی از مجاهدین نام بردند، من هم مخالف نزدیک شدن با مجاهدین به عنوان سازمان هستم، چرا که به عنوان سازمان مجرم و سابقهدار هستند، اما هر فردی از اعضا و هواداران آنها یک ایرانی است با حقوق و آزادی مساوی دیگران. همچنین هستند طیفهای اصلاحطلب یا ملیمذهبی.
نکته دیگر مربوط به درک عمومی جامعه از دمکراسی و انتخابات است. دوستان باید درنظر داشته باشند که در بین مردم مقدار کمی بد فهمی از پدیده - آزادی و انتخابات در مقابل خشونت و حذف - وجود دارد و برخی انتخابات را کانالی برای حذف رقبای خود میدانند یا دست کم درآن مسیر حرکت میکنند. تردیدی ندارم که نوشته آقای اسدی نگاهی مدرن و اصولی به امر انتخابات دارد، اما ضروریست که هر گاه راهبرد آینده ترسیم میکنیم به جوهر اصلی آزادی و انتخابات اشاره شود که از اولین وظایف برنده دفاع از حقوق دیگر شرکت کنندگان است نه حذف آنها.
روز خوش، پیروز.
■ سالاری گرامی، همواره هر نوشته شما برای من آموزنده بوده است. در مورد اقوام و اینکه کجراهی و کج فهمی در میان گروهها بسیار است با شما موافقم. اما اینجا صحبت از دوران گذار از جمهوری اسلامی است و پا فشاری بر اصول مشترک ملی، نه تصفیه حسابهایی که اصولا در این شرایط نه ممکن است و نه مفید. نقل قولهای حزب دموکرات کردستان ضرورتا غلط نیستند و بطور انتزاعی میتواند بجا باشد، اما من با آن مخالفم چون با خواسته و روح حاکم در مناطق کردنشین مغایرت دارد. پس امروز درست نمیبینم که جبهه مقابلهای جدید با گروه های کرد ایجاد شود. از طرفی، رویکرد ملی و شناسایی حق آزادی قومی و فرهنگی، اگر به ثمر نشیند، برگ برنده ایست در مقابل تفرقه و جدایی، چه امروز و چه در فردای “آزادی”.
موفق باشید، پیروز
■ پیروز عزیز با سپاس از توجه شما، شناسایی حق آزادی قومی و فرهنگی بی شک امریست ضروری و باعث وحدت ملی، بگذارید برای رفع سوء تفاهم عرض کنم که چنانچه این منطقه بحران زده روی آرامش به خود گیرد و شر حکومتهای اقتدارگرا از سر این منطقه کنده شود و در فضایی دمکراتیک و بدون سایه سرنیزه پیشمرگه و گروه های مسلح، مردم مناطق کردنشین در رفراندمی آزادانه رای به ایجاد کشور کردستان دهند، من هیچ مخالفتی با چنین روندی ندارم. ولی متاسفانه آنچه که میبینم چیز دیگری را القاء میکند. بعضی از احزاب کردی حاضر نیستند کنار مشروطهخواهان و جمهوریخواهان و ملیون مخالف فدرالیسم جبهه فراگیر ضد استبداد حاکم را قدرتمند کنند و با متهم کردن آنها به مرکزگرایی از کنار نشستن با آنان خود داری میکنند ولی با نیروی واپسگرایی مانند مجاهدین همکاری میکنند. در واقع بند مورد نظر خود را در قانون اساسی آینده از الان وارد کردهاند. دیدیم که در جنبش مهسا از روز اول حاضر بودند و در جنبش اخیر پس از ده روز. به هر حال برای پایین کشیدن این نظام فاسد و تبهکار تشکیل جبههای از مشروطهخواهان، جمهوریخواهان، اصلاحطلبان گذر کرده از نظام، چپ مدرن سوسیال دمکرات، و احزاب قومی ضروریست و هیچ نیرویی به تنهایی قادر به گذر از وضع موجود نیست. در این همکاری نقد نظرگاه های داخل جبهه و دیالوگ امریست بجا و باعث رشد و ارتقای آگاهی اجتماعی.
با درود و احترام سالاری
■ با درود بر دکتر جمشید اسدی و تشکر از مقاله خوبشان.
این که رژیم های سیاسی غیر دموکراتیک حتی اگر گفتمان رسمی آنها بی اعتبار شده و مشروعیت خود را به دلایل مختلف مانند حکمرانی ضعیف، فساد مالی-اداری گسترده، بحران اقتصادی، بحران مالی دولت و شکست در جنگ از دست داده باشند، تا زمانیکه بدیلی نیرومند با پایگاه بزرگ اجتماعی ظهور نکند میتوانند با تکیه به سرنیزه به حیات و حکمرانی خود ادامه دهند، تردیدی نیست. این موضوعی است که در ادبیات علوم سیاسی و نظریه های انقلابهای اجتماعی-سیاسی به تفصیل به آن پرداخته شده است. زیرا، همانطور که در اقتصاد سیاسی گفته میشود، بدون یک جایگزین توانمند و مورد اعتماد مردم که بتواند معضل اقدام جمعی (Collective Action) را حل کند، پدیده معروف سواری مجانی (Free Riding) میتواند مانع از اقدامات جمعی گروه های بزرگ مردم انقلابی علیه رژیم اقتدارگرا، (که پر هزینه بوده اما برای بزیر کشیدن رژیم لازم است)، شود. بنابراین نکته اصلی در گذار از رژیم ارتجاعی ولایت فقیه به یک دموکراسی سکولار در ایران امروز ما ظهور جایگزین توانمند و محبوبی است که بتواند با سازماندهی مناسب مردم مجموعه ای از اقدامات انقلابی، شامل نافرمانیهای مدنی، تظاهرات خیابانی تا اعتصابات سرتاسری و .. را به انجام برساند تا سرانجام با خنثی شدن نیروی سرکوب گذار سیاسی تحقق یابد.
با روشن شدن ضرورت وجود یک بدیل توانمند و مورد اعتماد مردم برای سرنگونی رژیم حاکم می رسیم به بحث اتلافهای سیاسی برای شکل گیری چنان بدیلی که جناب دکتر اسدی ذیل “دو مبارزه هم زمان در دوران گذار” به آن پرداخته اند. واقع مطلب آن است که ادبیات وسیعی در موضوع ائتلافهای سیاسی (و مدنی) وجود دارد. اگر ائتلاف را هماهنگی موقت و هدفمحور میان بازیگران متفاوت بدانیم نظریههای مدرن گذار نشان میدهند که گذار موفق معمولاً محصول ائتلافهای ناهمگون اما حداقلی است، نه وحدت حداکثری. در اینجا میتوان به تمایز میان ایدئولوژی ستبر یا ضخیم (Thick Ideology) و اجماع یا اتفاق نظر بر روی قواعد حداقلی (Thin Procedural Consensus) اشاره کرد؛ تمایزی که ریشه در آثار جان راولز (اجماع همپوشان) و یورگن هابرماس (مشروعیت رویهای) دارد. بنابراین میتوان مقاله ارزنده جناب دکتر اسدی را در چارچوب نظری وسیعتری که در ادبیات سیاسی در خصوص ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد قرار داد و پیرامون آن بحث کرد اما نکته آنست که تحولات سیاسی اخیر در کشور اهمیت مساله ائتلاف های سیاسی در اپوزسیون را عملا از بین برده و بر اهمیت برنامه ریزی و تدوین راهبرد برای پیروزی جنبش انقلابی حاضر افزوده است.
توضیح آنکه بنظر میرسد در ماه ها و هفته های اخیر شاهزاده رضا پهلوی و جریان همراه او، با تظاهراتی که در خیابانهای شهرهای مختلف کشور در طرفداری از او برگزار می شود، دست بالا را در اپوزسیون پیدا کرده باشد. اگر او موفق شود انبوه جمعیتهای شهری را برای انجام نافرمانی های مدنی، تظاهرات خیابانی و اعتصابهای سرتاسری سازماندهی کرده و رژیم ارتجاعی حاکم را به عقب نشینی وادار کند، رهبری خود در فرایند گذار به دموکراسی در ایران را مسجل کرده است. در چنان شرایطی منطقی است که دیگر شخصیتها و رهبران سیاسی مخالف ج. ا. بجای رقابت بر سر رهبری اپوزسیون برای تشکیل ائتلافی با او بیاندیشند که میتواند با درایت و حسن نیت طرفهای ذیربط به ائتلافی بزرگ منتهی شود. شخصیتها یا تشکل های سیاسی که نتوانند با شاهزاده به توافق برسند طبعا مبارزات خود را ادامه خواهند داد اما به احتمال زیاد در فرایند گذار به دموکراسی در ایران تعیین کننده نخواهند بود. بنابراین با فرض اینکه پذیرش رهبری شاهزاده در فرایند گذار به دموکراسی از سوی عامه مردم کشور پذیرفته شود شکل گیری ائتلاف اپوزسیون پیرامون ایشان دشواری نخواهد داشت.
با فرض شکلگیری ائتلاف اپوزیسیون حول شاهزاده رضا پهلوی، بجای بحث پیرامون ائتلاف سیاسی در اپوزسیون، پرداختن به اقداماتی نظیر موارد زیر ضروری خواهد بود:
- سازماندهی میدانی نیروهای ائتلاف برای گسترش مبارزات خشونت پرهیز علیه رژیم. برای این منظور و نظر به سرعت تحولات سیاسی در کشور ضروری است بسرعت یک راهبرد (استراتژی) برنده برای رسیدن به هدف انحلال رژیم ارتجاعی ولایت فقیه طراحی و به اجرا گذاشته شود. منظور از راهبرد برنده (Winning Strategy) مجموعه ای از برنامه های اجرایی از تخصیص منابع است که بدیل را نسبت به رژیم در موضع برتر سیاسی قرار دهد.
- تلاش برای ایجاد شکاف در نخبگان (الیت) سیاسی حاکم و یارگیری از آنها در ائتلاف برای سرنگونی علی خامنه ای و رژیم ولایت فقیه. این موضوع مخصوصا در خنثی کردن نیروهای سرکوب اهمیت دارد زیرا این الیت درون رژیم است که با نیروهای مسلح و امنیتی ارتباط داشته و چنانچه در ائتلاف قرار گیرند میتواند نیروهای امنیتی و مسلح را ترغیب به پشت کردن به علی خامنه ای و پیوستن به رهبری اپوزسیون و یا اتخاذ موضع بیطرفی کنند. این قدم بزرگ در فرایند دشوار گذار از ج. ا. میتواند در ابتدا با ایجاد همبستگی با الیت مخالف رژیم در داخل کشور آغاز شده و بتدریج به نخبگان درون حاکمیت اعم از تکنوکراتها یا سیاسیون مخالف خامنه ای گسترش یابد. هم اکنون بیانیه 17 نفره جموریخواهان زمینه مناسبی برای این حرکت ایجاد کرده است زیرا آنها نیز جمهوری اسلامی را نامشروع دانسته و گذار از آن را هدف خود قرار داده اند. بر این اساس جریان شاهزاده رضا پهلوی میتواند با آنها برای ائتلاف گفتگو کند و با توافق تاکتیکی برای عبور از این مرحله تا رسیدن به رفراندوم انحلال ج. ا. و انتخابات مجلس موسسان قانون اساسی برای تعیین ساختار رژیم سیاسی (پادشاهی یا جمهوری) با هم همکاری کنند. بنظر من اگر شاهزاده برای گفتگو با این مبارزان آزادیخواه درون کشور پیش قدم شود نتیجه بهتری خواهد داشت.
- ارتباط رهبری اپوزسیون با رهبران سیاسی و شخصیتهای مدنی و اجتماعی کشورهایی که علائق، امنیتی-سیاسی- اقتصادی، روشنی در ایران دارند. رهبری اپوزسیون لازم است با برقرای ارتباط با رهبری سیاسی و مدنی در این کشورها با توضیح مواضع خود حتی المقدور حمایت و یا بیطرفی آنها در قبال تغییر رژیم در ایران را تحصیل کند. علاوه بر قدرتهای بزرگ مانند آمریکا، اتحادیه اروپا، چین و روسیه مقامات سیاسی کشورهای همسایه ایران نیز نگران تغییرات سیاسی بزرگ در ایران هستند. بنابراین از هم اکنون باید برای این ارتباطات برنامه ریزی شود. داشتن چهره های بین المللی در درون ائتلاف مانند برندگان جوایز صلح نوبل یا هنرمندان و چهره های علمی و هنری و ورزشی بین المللی به عنوان سفرای حسن نیت در این گفتگوها میتواند مفید باشد.
- طرح و ترویج موثر گفتمان غالب که از عوامل مهم پیروزی آزادیخواهان علیه حکومت ارتجاعی ولایت فقیه خواهد بود. آقای دکتر اسدی در مورد گفتمان انقلاب اجتماعی-سیاسی گذار به سکولار-دموکراسی در ایران بهترین جستار را مطرح کرده اند. زیرا بنظر میرسد گفتمان غالب انقلاب اجتماعی-سیاسی، که در جریان است، ترکیب هوشمندانهای از ملیگرایی و دموکراسی خواهی خواهد بود. زیرا ملت ایران در ۴۷ سال گذشته از گفتمان ویرانگر رژیم حاکم که ملغمهای از امتگرایی (بجای ایرانگرایی) و باورهای فاشیستی مذهبی (خودی شمردن معتقدان نظریه قلابی ولایت فقیه و تبری جستن از نا باوران به این نظریه)، تحمیل انواع تبعیض ها علیه غیر خودی ها و زیر پا گذاشتن اصول حقوق بشر در عرصه های مدنی و سیاسی رنج برده و آسیب دیده است. طبعا جایگزین سیاسی رژیم حاکم با اعلام تعهد به ایرانگرایی و رعایت حقوق مدنی و سیاسی شهروندان بیشترین جذابیت را برای مخالفان رژیم و بخصوص نسل جوان خواهد داشت. صورت بندی این گفتمان در چارچوب مفهوم ایرانشهری که در آن حقوق شهروندی همه هم وطنان در یک دولت-ملت ایران گرا تضمین شده است خود دستاورد بزرگی است که میتواند مانند یک چسب اجتماعی آحاد مردم را با هم مرتبط کرده و ذهنیت مناسب برای گذار به سکولار دموکراسی در ایران را ایجاد کند.
- موارد دیگری مانند ایجاد مرکز ارتباطات و اطلاع رسانی فرایند گذار به دموکراسی در ایران، ایجاد صندوق حمایت از آسیب دیدگان مبارزات انقلابی و موارد دیگر وجود دارد که بحث آنها خارج از حوصله این مختصر است.
به امید گذار سریع و موفقیت آمیز به سکولار دموکراسی در ایران
خسرو
فارین پالیسی / ۵ ژانویه ۲۰۲۶
در روزهای پایانی دسامبر ۲۰۲۵، همزمان با ماه دی در تقویم فارسی و در آستانه سال نو میلادی، ایران بار دیگر شاهد اعتراضهای گسترده بود. آنچه از بازار تهران آغاز شد، بهسرعت به دیگر شهرهای بزرگ و دانشگاهها گسترش یافت و مهمترین ناآرامیها از زمان خیزش ۲۰۲۲ پس از مرگ مهسا امینی را رقم زد. جرقه فوری این اعتراضها، فروپاشی اقتصادی بود. ارزش پول ملی ایران به حدود یک میلیون و ۴۰۰ هزار ریال در برابر هر دلار سقوط کرد، نرخ تورم از ۵۲ درصد فراتر رفت و هزینه کالاهای اساسی به سطحی رسید که برای شهروندان عادی دستنیافتنی شد.
آیا این موج از اعتراضها، همانند جنبش ۲۰۲۲، میتواند به چالشی پایدار و سراسری علیه جمهوری اسلامی تبدیل شود؟ و شباهتها و تفاوتهای میان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و شرایط کنونی چیست؟
مقایسه این دو دوره اعتراض، هم تداوم و هم دگرگونی را در پویاییهای اعتراضی ایران نشان میدهد. با وجود تفاوت در نقطه آغاز، هر دو بیانگر نارضایتیهای عمیق ساختاری و شکافی ترمیمناپذیر میان دولت و جامعه هستند.
اعتراضهای ۲۰۲۲ از یک بحران اجتماعی و اخلاقی سرچشمه گرفت. مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد به نمادی از سرکوب سیستماتیک، بهویژه علیه زنان، بدل شد. آنچه در پی آمد، جنبشی بود که بر کرامت انسانی، حق تصمیمگیری بر بدن و آزادیهای فردی تمرکز داشت. شعار «زن، زندگی، آزادی» بیانگر شورش نسلی علیه حجاب اجباری و کنترل اقتدارگرایانه بود. زنان و جوانان در خط مقدم این اعتراضها قرار گرفتند و کنشهای روزمره مقاومت را به چالشی سراسری علیه مشروعیت نظام تبدیل کردند.
در مقابل، اعتراضهای ۲۰۲۵ با یک شوک اقتصادی آغاز شد. سقوط ارزش ریال، شتابگیری تورم و بیکاری گسترده، خشم کسبه، بازاریان، طبقه متوسط شهری و دانشجویان را برانگیخت. در بازار بزرگ تهران و بازارهای لالهزار و علاءالدین، مغازهداران کرکرهها را پایین کشیدند و به خیابانها آمدند. پیام آنها روشن بود: فروپاشی اقتصادی و سوءمدیریت سیاسی از یکدیگر جداییناپذیرند.
با وجود تفاوت در علتها، جنبشهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۵ شباهتهای مهمی دارند. در هر دو مورد، اعتراضها بهسرعت از طریق شبکههای اجتماعی مانند ایکس (توییتر سابق) و اینستاگرام گسترش یافت و تصاویر مقاومت در سراسر ایران و فراتر از آن دستبهدست شد. در سال ۲۰۲۲، هشتگ #MahsaAmini بهطور جهانی وایرال شد. این بار نیز ویدئوهای اعتصاب بازار و تجمعهای دانشجویی توجه بینالمللی را جلب کرده است. در هر دو مقطع، واکنش دولت مبتنی بر زور بوده است. در سال ۲۰۲۲ بیش از ۵۰۰ نفر کشته و هزاران نفر بازداشت شدند. در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نیز گزارشهایی از سرکوب خشونتبار، از جمله کشتار دولتی، بازداشتهای گسترده و ارعاب منتشر شده که نشان میدهد سرکوب همچنان ابزار اصلی اعمال قدرت رژیم است.
با این حال، تفاوتهای میان این دو جنبش نیز به همان اندازه اهمیت دارد. خیزش ۲۰۲۵-۲۰۲۶ در مراحل اولیه خود، گستردهتر و عمیقتر بوده است. اعتراضها از نظر جغرافیایی دامنه وسیعتری داشته و علاوه بر مراکز عمده شهری مانند تهران، اصفهان، مشهد و همدان، به شهرهای کوچکتر و مناطق حاشیهنشین اقتصادی نیز گسترش یافته است. در حالی که در سال ۲۰۲۲، بهویژه در مراحل آغازین، اعتراضها عمدتاً به شهرهای بزرگ محدود بود. چرخه اعتراضی ۲۰۲۵-۲۰۲۶ همچنین از همان ابتدا دانشجویان، کارگران، زنان و اقلیتهای قومی را درگیر کرده که نشاندهنده ظرفیت بسیج گستردهتر در شرایط اقتصادی غیرقابلتحمل است.
تفاوت مهم دیگر، به زمینه بینالمللی بازمیگردد. در سال ۲۰۲۲، توجه جهانی عمدتاً بر نقض حقوق بشر متمرکز بود و دولتهای غربی در کنار حمایتهای لفظی، تحریمهای محدودی اعمال کردند. دولت بایدن از اعمال فشار اقتصادی همهجانبه پرهیز کرد و مهار دیپلماتیک را بر تقابل ترجیح داد. اما این اعتراضها در فضایی کاملاً متفاوت از نظر ژئوپولیتیک رخ میدهد.
بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید و احیای راهبرد «فشار حداکثری» به تشدید انزوای اقتصادی ایران انجامیده است. سابقه نشاندادهشده ترامپ در تمایل به استفاده از نیروی نظامی علیه ایران، همراه با حمایت علنی او از حملات احتمالی آینده به اهدافی فراتر از برنامه هستهای، بحران اقتصادی ایران را تشدید کرده و نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی را دچار هراس کرده است. ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» به امکان مداخله آمریکا برای حمایت از معترضان ایرانی اشاره کرد؛ اقدامی که در صورت تحقق، بیسابقه خواهد بود و بدون تردید ترس جمهوری اسلامی از ترامپ، غیرقابلپیشبینی بودن او و آمادگیاش برای پذیرش ریسک را تقویت میکند. رژیم اکنون اعتراضها را محصول «جنگ روانی خارجی» معرفی میکند، در حالی که ایرانیان عادی برای بقا تقلا میکنند.
تفاوت دیگر میان سال ۲۰۲۲ و اکنون، جایگاه منطقهای جمهوری اسلامی است. در سال ۲۰۲۲، رژیم همچنان شبکه نیروهای نیابتی و شرکای خود را در سراسر خاورمیانه حفظ کرده بود و برنامه هستهای نیز نوعی سپر محافظ ایجاد میکرد. اما در سالهای ۲۰۲۵-۲۰۲۶، توانمندی متحدان منطقهای آن تضعیف شده و برخی شرکای پیشین، مانند بشار اسد که پشتوانهای کلیدی برای تهران بود، دیگر در قدرت نیستند. افزون بر این، برنامه هستهای ایران در پی حملات نظامی اسرائیل و ایالات متحده در سال ۲۰۲۵ آسیب جدی دیده است.
با وجود این تفاوتها، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، برای سرکوب اعتراضها بار دیگر به الگوی آشنای خود متوسل شده است؛ الگویی که ترکیبی از پذیرش گذرای کاستیهای نظام، همراه با بیشینهسازی انحراف افکار و موضعگیری تهاجمی است. خامنهای در نخستین اظهارات خود از زمان آغاز اعتراضها در هفته گذشته — همانگونه که در سال ۲۰۲۲ در جریان اعتراضهای مربوط به مهسا امینی عمل کرد — به نارضایتیهای ایرانیان اذعان کرد.
در سال ۲۰۲۲، او گفت کشتهشدن مهسا امینی «قلب مرا عمیقاً شکست». در سال ۲۰۲۶ نیز خامنهای به شکلی مشابه، نارضایتیهای اقتصادی بازاریان را پذیرفت. اما در هر دو مورد، بلافاصله به روایتی توطئهمحور گذر کرد و استدلال نمود که این اعتراضها بخشی از «جنگ نرم» غرب علیه جمهوری اسلامی است. با وجود این موضعگیری قاطع، ایرانیان همچنان به نافرمانی ادامه دادند و همانند سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳، در شامگاه پس از سخنرانی او به خیابانها آمدند.
یکی از تحولات قابلتوجه در اواخر سال ۲۰۲۵، تغییر ایدئولوژیک در خودِ شعارهای اعتراضی بود. در حالی که شعار «زن، زندگی، آزادی» همچنان از قدرت نمادین بالایی برخوردار است، شعارهای جدید بهطور فزایندهای بازتابدهنده گرایشهای سلطنتطلبانه هستند. شعارهایی چون «جاوید شاه» و «این آخرین نبرد است / پهلوی بازخواهد گشت» در شهرهایی که کانون اعتراضها بودهاند، طنینانداز شده است. این شعارها نشاندهنده احیای علاقه به میراث پهلوی و طرح آشکار خواست بازگشت ولیعهد رضا پهلوی است؛ امری که فاصلهای معنادار با چارچوب عمدتاً جمهوریخواهانه و مبتنی بر حقوق مدنی جنبش ۲۰۲۲ دارد. در پیوند با استیصال اقتصادی، فرسودگی سیاسی بهنظر میرسد بخشهایی از جامعه را به سوی تصورات بدیل از نظم و ثبات سوق میدهد.
این تغییر جهت به معنای محو شدن ارزشهای جنبش ۲۰۲۲ نیست. مراسم یادبود، تجمعهای خاموش و تداوم مقاومت زنان نشان میدهد که روح «زن، زندگی، آزادی» همچنان زنده است. با این حال، مرکز ثقل جنبش از اصلاحات اجتماعی به سوی تغییر رژیم منتقل شده و نوعی جنبش ترکیبی شکل گرفته است که هم واکنشی است و هم ایدئولوژیک.
تجربه تاریخی نشان میدهد که اعتراضهای صرفاً اقتصادی بهندرت به موفقیت میرسند، مگر آنکه به جنبشهایی سیاسی و فراگیرتر تبدیل شوند. تاریخ خودِ ایران نیز مؤید این الگو است. بازاریان، بهعنوان طبقه تجاری، نقشی تعیینکننده در انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ و نیز در جنبشهای پیشین، از جمله انقلاب مشروطه ۱۹۰۶، ایفا کردند. اگر اعتراضهای اقتصادی امروز بتواند کارگران، جمعیتهای روستایی و تشکلهای کارگری سازمانیافته را نیز دربر گیرد، ممکن است به چالشی پایدارتر تبدیل شود. به نظر میرسد رژیم از این خطر آگاه است. وعدههای گفتوگو و استعفای رئیس کل بانک مرکزی، بازتاب تلاشهایی برای مهار ناآرامیها پیش از گسترش بیشتر آنهاست.
با این حال، این اقدامات چیزی جز نمایشهای ظاهری نیستند. پیشنهادهای دولت برای گفتوگو با معترضان توخالی به نظر میرسد و بیش از آنکه راهحلی واقعی باشد، نقش سوپاپ اطمینان را — هم در سطح بینالمللی برای غربیهای سادهباوری که هنوز نظام سیاسی ایران را اصلاحپذیر میدانند و هم در داخل کشور—ایفا میکند. رئیسجمهور مسعود پزشکیان راهحل واقعی در اختیار ندارد، زیرا مشکلات کشور بسیار فراتر از اختیارات اوست و ریشه در جایگاه رهبر و ساختار کلی نظام دارد. معترضان ایرانی این واقعیتها را بهخوبی میدانند و به همین دلیل خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی هستند.
دیپلماتهای ایرانی، از جمله وزیر امور خارجه عباس عراقچی، از هماکنون در پی ارسال پیامهایی برای آغاز گفتوگو با دولت ترامپ هستند تا روندی دیپلماتیک با ایالات متحده شکل دهند که تهران را از فشارهای بیشتر مصون بدارد. حتی یک روند مذاکراتی طولانیمدت، بدون دستیابی به توافق، میتواند به تقویت ارزش پول ملی ایران کمک کرده و نظام را از حملات نظامی محافظت کند. با این حال، بسیار بعید است که ایران به امتیازهایی که ایالات متحده خواهان آن است — از جمله غنیسازی صفر و محدودیت در توان موشکی — تن دهد، بهویژه در شرایطی که اعتراضها ادامه دارد. از نظر تاریخی، وجود اعتراضهای داخلی در ایران هرگز به تعدیل مواضع آن منجر نشده است. این موضوع در سال ۲۰۰۹، همزمان با جنبش سبز و اعتراضها به انتخاب مجدد محمود احمدینژاد، دیده شد؛ زمانی که ایران پیشنهاد دیپلماتیک مرتبط با رآکتور تحقیقاتی تهران را رد کرد. در سال ۲۰۲۲ نیز، در میانه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، ایران پیشنهادهای آمریکا برای احیای برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) را نپذیرفت. احتمالاً این الگو بار دیگر تکرار خواهد شد، زیرا آیتالله خامنهای نگران آن است که پذیرش مطالبات بینالمللی، بهمنزله ضعف تلقی شود.
به همین ترتیب، رئیس جدید بانک مرکزی، عبدالناصر همتی، که اسفندماه گذشته به دلیل بحران تورم و سقوط ارزش پول از سمت وزارت اقتصاد کنار گذاشته شده بود، اکنون بار دیگر به صحنه بازگردانده شده است. پس از برکناری او، وضعیت اقتصادی ایران تنها وخیمتر شد و اکنون تهران میکوشد با احیای دوباره او، جلوی تشدید بحران را بگیرد. این حرکات سطحی، چیزی بیش از جابهجا کردن صندلیها بر عرشه تایتانیک نیست. حضور یا عدم حضور او تغییری در بنیانهای مشکلات ایران ایجاد نخواهد کرد.
در نهایت، هم جنبش ۲۰۲۲ و هم اعتراضهای کنونی از شکافی عمیق و حلنشده میان دولت و جامعه در ایران پرده برمیدارند. جنبش نخست اقتدار اخلاقی رژیم را در هم شکست و جنبش دوم، بنیانهای اقتصادی آن را تهدید میکند. اینکه آیا اعتراضها به امتداد جنبش ۲۰۲۲ تبدیل میشوند یا زیر فشار سرکوب فروکش میکنند، به عواملی چون همبستگی میان طبقات اجتماعی؛ توانایی معترضان در تبدیل رنج اقتصادی به مطالبات سیاسی منسجم؛ و قدرت اعتراضها در ایجاد شکاف در نیروهای امنیتی و نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی بستگی دارد.
آنچه روشن است این است که نیروهای بنیادینی که نارضایتی را تغذیه میکنند، از میان نرفتهاند؛ بلکه قدرتمندتر شدهاند. خشم انباشته، استیصال اقتصادی و خواست پایدار برای کرامت انسانی همچنان چشمانداز سیاسی ایران را شکل میدهند. پرسش دیگر این نیست که آیا تغییر ممکن است یا نه، بلکه این است که آیا شرایط سرانجام اجازه خواهد داد این تغییر پایدار بماند یا خیر.
—————-
* سعید گلکار، مشاور ارشد در «اتحاد علیه ایران هستهای» و دانشیار علوم سیاسی بنیاد UC در دانشگاه تنسی در چاتانوگا است.
* جیسون ام. برادسکی، مدیر سیاستگذاری در «اتحاد علیه ایران هستهای» و محقق غیرمقیم در موسسه خاورمیانه است.
دوازده سال پیش وقتی نیکلاس مادورو قصد تصرف قدرت بعد از هوگو چاوز را داشت، کمونیستنماهای فرصتطلب با این عکسها غوغایی به راه انداخته بودند که او یک راننده اتوبوس و رئیس اتحادیه است! ۱۲ سال گذشت، آن راننده اتوبوس ونزوئلا را در فقرِ عمومی غرق کرد، زنان ونزوئلا را به فاحشهگری سوق داد و خود سرکردهٔ بزرگترین باند مواد مخدرِ حاکم بر ونزوئلا شد.
پوپولیسم در ظاهر با شعار «بازگشت قدرت به مردم» آغاز میشود، اما در باطن، فرآیندِ قربانی کردنِ نهادهای دموکراتیک و تخصصگرایی در پایِ کیشِ شخصیتِ رهبر است. نمونهی ونزوئلا و نیکلاس مادورو، یکی از تراژیکترین درسهای قرن بیست و یکم است؛ جایی که یک «هویت شغلی» (رانندگی اتوبوس) جایگزین «صلاحیت سیاسی» شد.
در ونزوئلا، پوپولیسم با هوگو چاوز آغاز شد و مادورو آن را به اوج رساند. چاوز، با کاریزمای خود، مردم را علیه “الیگارشی فاسد” بسیج کرد و وعده عدالت اجتماعی داد. مادورو، به عنوان جانشین او، از سابقه خود به عنوان راننده اتوبوس و رئیس اتحادیه کارگری سوءاستفاده کرد. او خود را “یکی از مردم” جا زد، با لباسهای ساده و سخنرانیهای آتشین علیه امپریالیسم آمریکایی. اما این وجهه، تنها ماسکی بود برای پنهان کردن اقتدارگرایی. مادورو، با کنترل رسانهها، سرکوب مخالفان و تقلب در انتخابات، قدرت را قبضه کرد.
اقتصاد ونزوئلا، با بزرگترین ذخایر نفت جهان، زیر سیاستهای پوپولیستی او فروپاشید. او یارانههای هنگفت داد، اما بدون برنامهریزی، منجر به تورم افسارگسیخته شد – بیش از یک میلیون درصد در سال ۲۰۱۸! میلیونها نفر گرسنه ماندند، بیمارستانها بدون دارو ماندند و زنان ونزوئلایی، به فاحشگی روی آوردند تا زنده بمانند. مادورو، از حمایت روسیه، ایران و کوبا بهره برد و خود را رهبر “مبارزه ضداستعماری” نامید، اما در واقعیت، سرکرده بزرگترین باند مواد مخدر در آمریکای لاتین شد. پوپولیسم او، با تقسیم جامعه به “مردم خالص” و “دشمنان”، نهادهای دموکراتیک را نابود کرد. جرم و جنایت افزایش یافت، فساد نهادینه شد و بیش از هفت میلیون نفر مهاجرت کردند. سقوط او در ۲۰۲۶، با دستگیری توسط نیروهای دلتا فورس آمریکایی، پایان این کابوس بود، اما درس آن باقی ماند: پوپولیسم، وقتی با اقتدارگرایی ترکیب شود، به دیکتاتوری تبدیل میشود.
فتیشیسمِ فقر: تقدیسِ فلاکت به جای رفع آن
یکی از ارکان پوپولیسم مادرویی و نسخههای مشابه آن در ایران، تقدیس ظاهرِ فقیرانه است. وقتی مادورو بر راننده بودن خود تأکید میکرد یا در ایران، کاپشنِ ساده و نان و پنیرِ فلان سیاستمدار به ابزار تبلیغاتی بدل میشد، هدف اصلی «تحقیرِ تخصص» بود. در این گفتمان، تحصیلات عالی، لباس مرتب و کراوات، نشانهی فساد و دوری از مردم تلقی میشود و در مقابل، بینظمی، ادبیات کوچهبازاری و فقرِ نمایشی، فضیلت شمرده میشود.
این «وجهه ستمکشانه» در واقع دامی است برای طبقات محروم؛ چرا که پوپولیست برای ماندن در قدرت به «تولید انبوه فقیر» نیاز دارد. اگر فقر ریشهکن شود، دیگر خریدارِ شعارهای صدقهمحور و توزیعِ یارانههای نقدیِ بیارزش وجود نخواهد داشت.
تجربه ۱۲ سال اخیر ونزوئلا نشان داد که چگونه شعار «حمایت از کارگر»، در عمل به فروپاشی کامل استانداردهای زندگی همان کارگر منجر شد. وقتی نهادهای نظارتی به بهانه «انقلابی نبودن» کنار زده شوند و وفاداری جایگزین شایستگی شود، فساد سیستمی نهادینه میگردد.
در ونزوئلا، نتیجهی این روند، تبدیل شدنِ دولت به یک کارتل بزرگ (کارتل خورشید) و رواج قاچاق مواد مخدر و فروپاشی کرامت انسانیِ زنان و خانوادهها بود. در ایران نیز، دوران اوج پوپولیسم با شعار «آوردن پول نفت بر سفره مردم»، در نهایت به تورمهای افسارگسیخته، نابودی زیرساختهای اقتصادی و ظهورِ مفسدان اقتصادی دانهدرشتی ختم شد که همگی پشت نقابِ سادهزیستی پنهان شده بودند. محمود احمدینژاد، با پوپولیسم عدالت طلبی در سال ۲۰۰۵ به قدرت رسید. او، مانند مادورو، از وجهه سادهزیستی و کارگری استفاده کرد: کت مائویی، زندگی در محله فقیرنشین و شعارهای عدالتطلبانه علیه “فساد نخبگان”.
احمدینژاد خود را نماینده “مستضعفین” جا زد، وعده داد که نفت را بر سر سفره مردم بیاورد و با “مافیای اقتصادی” بجنگد. اما این پوپولیسم، تنها پوششی برای سیاستهای ویرانگر بود. او یارانههای نقدی توزیع کرد، اما بدون کنترل تورم که منجر به سقوط ارزش ریال شد. تحریمهای بینالمللی را با لفاظیهای ضدغربی تشدید کرد، اما اقتصاد ایران را به رکود کشاند. بیکاری افزایش یافت، فقر عمومی شد و طبقه متوسط نابود گردید. احمدینژاد، با ادعای انقلابیگری، مخالفان را سرکوب کرد و انتخابات ۲۰۰۹ را با تقلب حفظ کرد، که منجر به جنبش سبز و کشتهشدن معترضان شد. پوپولیسم او، با تمرکز بر “مردم عادی” علیه “تحصیلکردههای غربزده”، جامعه را دوقطبی کرد. او حتی در سیاست خارجی، با انکار هولوکاست و تهدید اسرائیل، ایران را منزوی کرد. نتیجه؟ فساد گسترده در دولت او، از جمله اختلاسهای میلیاردی، و تبدیل ایران به کشوری با تورم بالا و رشد منفی بود. احمدینژاد، مانند مادورو، از حمایت ایدئولوژیک (در ایران، از سپاه و رهبر) بهره برد، اما مردم را در فقر غرق کرد.
دوقطبیسازی: دشمنتراشی برای فرار از پاسخگویی
پوپولیستها متخصص ایجاد شکافهای کاذب هستند:
• دارا علیه ندار
• انقلابی علیه کراواتی (غربزده)
• مردمِ پاک علیه نخبگانِ فاسد
این دوقطبیسازی به رهبر اجازه میدهد تا هرگونه نقدِ تخصصی به سیاستهای غلط اقتصادیاش را به عنوان «کارشکنی دشمن» یا «اشرافیتزدگی» سرکوب کند. مادورو با همین دست فرمان، ونزوئلای ثروتمند را به کشوری تبدیل کرد که مردمش برای تامینِ کالری روزانه ناچار به مهاجرت یا تن دادن به کارهای سیاه شدند، اما او همچنان خود را قهرمان مبارزه با امپریالیسم مینامید.
تاریخ نشان داده است که عمرِ فریبهای بصری (مانند لباس خاکی یا فُرمِ کارگری) سرانجام با شکمهای گرسنه به پایان میرسد. سقوطِ اعتبارِ مائو، کاسترو، چاوز و پیروانِ آنها در خاورمیانه، نشاندهنده بیداریِ تدریجیِ ملتهاست. مردم درک کردهاند که یک «راننده اتوبوس» یا یک «سادهزیستِ شعارزده» لزوماً مدیری لایق نیست؛ بلکه حکمرانی نیازمندِ دانش، احترام به حقوق بینالملل و ایجادِ بستری برای تولید ثروت است، نه توزیعِ فقر.
واقف و هشیار باشیم پوپولیسم، سمی است که با طعمِ عدالت فروخته میشود. یادآوریِ روالِ تکراریِ این فریبها، تنها راهِ واکسینه کردنِ جامعه در برابر دیکتاتورهای آینده است. باید به خاطر داشت که دستانِ پینهبسته اگر با مغزی متفکر و ارادهای دموکراتیک همراه نباشد، میتواند زنجیری بسازد که گردنِ یک ملت را به اسارت بکشد.
اجازه بدهید این موضوع را با تحلیل و تفسیر پوپولیسم در ونزوئلا و ایران بیشتر واکاوی کنیم. به گمان من پوپولیسم همچنان برای جامعه ایران یک تهدید بنیادی محسوب می شود.
تحلیل شباهتهای ساختاری میان سیاستهای اقتصادی ونزوئلا (دوران چاوز و مادورو) و ایران (بهویژه در سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲) نشان میدهد که چگونه «پوپولیسم نفتی» میتواند زیرساختهای دو کشور ثروتمند را به مرز فروپاشی بکشاند. در هر دو مدل، ثروت ملی به جای سرمایهگذاری، صرف خرید محبوبیت کوتاهمدت شد. در اینجا به سه شباهت ساختاری کلیدی با نگاهی تحلیلی اشاره میکنم.
۱. توزیع نقدی ثروت و فریبِ «پولِ نفت بر سفره»
در ونزوئلا، چاوز با طرحهای موسوم به «میسیونس» (Misiones)، درآمدهای هنگفت نفتی را بهصورت مستقیم و در قالب خدمات حمایتی بدون پشتوانه به طبقات فرودست تزریق کرد. در ایران نیز، طرح «یارانههای نقدی» با همین منطق اجرا شد.
این اقدام در کوتاهمدت قدرت خرید کاذبی ایجاد کرد، اما چون با رشد تولید همراه نبود، به تقاضای شدید و در نتیجه تورم مزمن منجر شد. در واقع، دولتها از جیبِ آیندهی مردم، برای امروزِ آنها صدقه صادر کردند. با کاهش قیمت جهانی نفت، هر دو دولت با کسری بودجه عظیم مواجه شدند و برای جبران آن به چاپ پول بیرویه رو آوردند که در ونزوئلا به ابرتورم (Hyperinflation) میلیون درصدی و در ایران به جهشهای ارزی پیاپی ختم شد.
۲. سرکوبِ بخش خصوصی و «جنگ با گرانی» بهجای رفع تورم
هر دو سیستم پوپولیستی، علت تورم را نه در سیاستهای پولی خود، بلکه در «حرص و طمع بازرگانان» و «دشمنان اقتصادی» جستجو میکردند.
در ونزوئلا مادورو با اعزام ارتش به فروشگاهها و اجبار فروشندگان به فروش کالا زیر قیمت تمامشده، عملاً تولید و واردات را نابود کرد. و در ایران نیز استفاده از ابزارهایی مانند «تعزیرات حکومتی»، پلمب کردن واحدها و اتهامزنی به «مافیای اقتصادی» (بدون معرفی دقیق آنها) روال مشابهی را طی کرد.
وقتی سودآوری از بین رفت، سرمایهها فرار کردند. قفسههای فروشگاهها در ونزوئلا خالی شد و در ایران، صنایعی که دههها سابقه داشتند با بحران نقدینگی و ورشکستگی روبرو شدند. این دقیقاً همان نقطهای است که «وجهه کارگری» رهبر، تیشه به ریشه رزق واقعی کارگر میزند.
۳. تخریب نهادهای تخصصی و تکیه بر «مدیریت هیئتی»
پوپولیسم با «تخصص» دشمنی دیرینه دارد. مادورو متخصصان شرکت ملی نفت ونزوئلا (PDVSA) را اخراج و وفاداران نظامی و سیاسی را جایگزین کرد. نتیجه این شد که تولید نفت ونزوئلا از ۳ میلیون بشکه در روز به زیر ۷۰۰ هزار بشکه سقوط کرد (حتی پیش از تحریمهای جدی) در ایران نیز انحلال «سازمان مدیریت و برنامهریزی» نماد بارز این رویکرد بود. سپردن پروژههای بزرگ به نهادهای نظامی و خصولتی و بیتوجهی به هشدارهای اقتصاددانان، باعث شد منابع ارزیِ بینظیری که از نفت ۱۰۰ دلاری به دست آمده بود، هدر برود.
بزرگترین قربانی این وضعیت چه در ونزوئلا و چه در ایران نابودی «طبقه متوسط» بود. پوپولیسم با تضعیف این طبقه (که حامل فرهنگ، دانش و مطالبهگری دموکراتیک است)، جامعه را به دو قطبیِ «رانتخوارانِ وابسته به قدرت» و «فرودستانِ وابسته به یارانهی دولتی» تبدیل کرد. در ونزوئلا، این وضعیت به مهاجرت بیش از ۷ میلیون نفر و تبدیل شدن کشور به بهشتِ کارتلهای مواد مخدر منجر شد. در ایران نیز، آثار آن بهصورت کوچک شدنِ سفرهها، فرار مغزها و ناامیدی اجتماعی نمایان گشت.
تجربه مادورو و نسخههای ایرانی آن ثابت کرد که «عدالت منهای عقلانیت»، تنها به بازتولید فقر منجر میشود. پوپولیسم، اقتصاد را به گروگان میگیرد تا بقای سیاسی خود را تضمین کند، اما در نهایت، واقعیترین بخش زندگی مردم (معیشت) است که این توهمات را در هم میشکند. پانزده سال پیش، این عکسها در خیابانهای کاراکاس و تهران نمادِ امیدِ کاذب بودند، اما امروز در نگاهِ تاریخ، تنها اسنادی از یک «غارتِ بزرگِ ساختارمند» هستند.
درس بزرگ این است: پوپولیسم، دشمن دموکراسی است. پوپولیسم با تقسیم جامعه، نهادها را تضعیف میکند و دیکتاتورها را میپروراند. سقوط مادورو در ۲۰۲۶، پایان یک عصر فریب است – از کت مائو تا کاسترو و چاوز و کاپشن احمدینژاد و ساده پوشی پزشکیان! اما این روال تکراری را در خاطر داشته باشیم. در جهان امروز، پوپولیستهای جدید با ماسکهای نو ظاهر میشوند. مردم باید هوشیار باشند: وعدههای آسان، همچون آب و برق مجانی، اغلب به قیمت آزادی تمام میشود. پایان پوپولیسم، با آگاهی و اتحاد ممکن است. برخیزید و فریب را بشناسید! خطر چپروی و چپه کردن همواره در کمین ملتهاست.
■ با سپاس از درسهای با ارزش این نوشته که روان و با سادگی بیان شدند. شاید بهتر میبود که بیشتر بر زمینههای رشد پوپولیسم تاکید شود. استعداد عوامفریبی و لنپنپروری کمابیش و همواره در گوشه کنار جامعه حضور دارند، اما پیدایش زمینههای وسیع و بیمار گونه اجتماعی برای رشد و بارور شدن ویروس پوپولیسم ضروری است. در شرایط و مقطع کنونی جهان شاید این مهمترین موضوع و بحث برای روشنفکران و دادن آگاهی عمیق به مخاطبان باشد. رشد بیرویه نارضایتی و ناخشنودی اقشار پایینی جامعه (social resentment) میتواند ریشههای گوناگونی داشته باشد که بسته به نوع جامعه و مقطع تاریخی متفاوتند. در جامعه کنونی ایران زمینههای پوپولیسم ضد غربی و اسلامگرا اگر از بین نرفته است ولی به شدت افول کرده اند، اما بدلایلی که بخوبی برشمردید نظیر افزایش فقر و تحلیل اقشار متوسط، همواره خطر رشد انواع دیگر پوپولیسم وجود دارد، بویژه با شرایط “فرار مغزها و ناامیدی اجتماعی” که نام بردید. در زمانی که هیچ راه حل خوب و متمدنی برای فاجعه در حال وقوع در دیدرس نیست و یا خریدار ندارد، همان لحظه سرنوشت ساز است که میتواند ایران را در جهت وارونه تاریخ قرار دهد و ما را شرمسار چندین نسل آینده کند.
روزتان خوش، پیروز
■ بسیار عالی. دستتان در نکند.
کاوه
با توجه به عملکردهای جمهوری اسلامی و آشکار شدن ناتوانیهای ساختاری این رژیم در تمامی حوزهها، بخش بزرگی از جامعهٔ ایران در پی گذار از این نظام است. در مقابل، حکومت ایران میکوشد با اتکا به قوهٔ قهریه در خیابانها و سرکوب مخالفان با هر ابزار ممکن، قدرت سیاسی خود را حفظ کند. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان آیندهای پایدار برای جمهوری اسلامی متصور بود. آغاز دوران گذار را میتوان از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» دانست؛ گذاری که اکنون با شتابی فزاینده در حال پیشروی است.
جمهوری اسلامی نه اصلاحپذیر است و نه قابل تداوم. منطق درونی این نظام، تقدم قدرت بر قانون است؛ الگویی که در رژیمهای ایدئولوژیک قرن بیستم، از اتحاد شوروی استالینی تا چین مائویی، نیز مشاهده شد و در همهٔ آنها قانون مستقل، اقتصاد سالم و حقوق برابر در نهایت قربانی حفظ قدرت سیاسی گردید. از این رو، گذار از جمهوری اسلامی صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه ضرورتی تاریخی برای حفظ ایران و کرامت شهروندان آن است.
با این حال، سرنگونیِ صرف پایان مسئله نیست. تجربهٔ کشورهایی چون لیبی پس از سقوط قذافی و عراق پس از صدام حسین نشان میدهد که فروپاشی قدرت، بهویژه در بستر پیچیدهٔ منطقهای و بینالمللی، اگر با خلأ نهادی همراه شود، میتواند جامعه را به هرجومرج، غارت، رقابتهای خشونتبار و در نهایت بازتولید استبداد سوق دهد. ملتها در لحظهٔ فروپاشی نه خوب میمانند و نه بد؛ بلکه آشکار میشوند. بهترینها برای نجات همگان میکوشند و بدترینها فرصت را برای غارت و سلطه میجویند. پرسش سرنوشتساز این است که آیا نهادها سریعتر از باندها بازمیگردند یا نه؛ همان پرسشی که در آلمان پس از ۱۹۴۵ و اسپانیا پس از مرگ فرانکو پاسخ مثبت یافت، اما در لیبی و عراق پاسخ منفی.
از اینرو، گذار موفق دو شرط همزمان دارد: شکستن انحصار قدرت جمهوری اسلامی و بستن خلأ پس از آن با نظمی بیطرف و قواعدی روشن. این نظم به معنای بازتولید سرکوب نیست، بلکه به معنای جلوگیری از فروپاشی کشور است. تجربهٔ آفریقای جنوبی پس از آپارتاید نشان میدهد که حتی در جامعهای عمیقاً زخمی میتوان با دولت انتقالی، عدالت غیرانتقامی و حفظ نهادهای اداری و امنیتی از فروغلتیدن به جنگ داخلی جلوگیری کرد. ایران نیز به دولت انتقالی حرفهای، قواعد موقت و شفاف، تضمین امنیت عمومی، ادارهٔ کارآمد خدمات حیاتی و سازوکار عدالت غیرانتقامی نیاز دارد تا «نه» بزرگ به جمهوری اسلامی به «آری» بزرگ به زندگی نرمال تبدیل شود. هدف نه بازگشت به گذشته است و نه جهش به آرمانشهر، بلکه نرمالسازی ایران است: کشوری سکولار و مبتنی بر قانون، پیوندخورده با جهان، متکی بر حقوق برابر و کرامت انسان و حافظ تنوع فرهنگی و زبانی در چارچوب یک ایران واحد.
در این بستر، فشارهای اقتصادی و معیشتی ناشی از کاهش درآمدهای نفتی و گسترش شبکههای رانت و فساد، به کوچکشدن سفرههای مردم انجامیده و آنان را ناگزیر به حضور در خیابانها کرده است. تجربهٔ روسیهٔ دههٔ ۱۹۹۰ و ونزوئلای دوران چاوز نشان میدهد که هنگامی که فساد در سطوح بالا عادی میشود، تودهها نیز به منطق «چرا فقط آنها بدزدند؟» سوق مییابند و اخلاق اجتماعی فرسوده میگردد. در ایرانِ امروز، فقر گسترده، نفرت انباشته، بیاعتمادی فراگیر و مشروعیتِ نزدیک به صفر حکومت، اگر با خلأ قدرت همراه شود، میتواند خطر واقعی غارت و فروپاشی اخلاقی را در پی داشته باشد. در عین حال، تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که تودهها در شرایط بحران معمولاً به سوی کنشگرانی گرایش مییابند که سادهترین امیدها را عرضه میکنند، نه به سوی کسانی که پیچیدهترین و صادقانهترین واقعیتها را بیان میکنند؛ الگویی که در انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز بهوضوح دیده شد.
سیر جنبشهای اعتراضی در ایران، اپوزیسیون را به دو جریان فکری نسبتاً مشخص تقسیم کرده است. یک جریان صرفاً به دنبال سرنگونی رژیم حاکم و تصاحب قدرت است؛ و جریان دیگر، که طیفهایی از مشروطهخواهان تا اصلاحطلبانِ سرنگونیخواه را دربر میگیرد، هرچند تصاحب قدرت سیاسی را ضروری میداند، اما کیفیت و کارکرد قدرت جانشین را در جهت توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی نیز مد نظر دارد. این دوگانه را میتوان در مقایسهٔ انقلاب ۱۳۵۷ ایران با گذار اسپانیا پس از فرانکو مشاهده کرد: در اولی، تمرکز بر تصاحب قدرت بدون طراحی نهادهای مدنی به استبداد تازه انجامید؛ در دومی، تمرکز بر قواعد قدرت به دموکراسی پایدار منتهی شد.
جریان نخست از تاکتیکهایی بهره میگیرد که خمینی در فرایند تصاحب و تثبیت قدرت بهکار برد: بسیج اقشار فرودست از طریق شعارهای ساده و عاطفی، برانگیختن نوستالژی تاریخی و ارائهٔ وعدههای فوری معیشتی با هدف تصاحب جمعیت خیابانی بهعنوان منبع مشروعیت سیاسی. الگوی خمینی را میتوان در پنج گام خلاصه کرد: ۱) «همه با هم» علیه شاه، ۲) مصادرهٔ مشروعیت خیابان، ۳) بازنمایی رقبا بهعنوان «خطر»، ۴) بسیج توده علیه نخبگان و ۵) انحصار قدرت. خمینی پیروز شد زیرا هیچکس نقشهٔ روز بعد را نداشت و رقیبانش تصور کردند «بعداً حساب میکنیم». امروز ممکن است نمادها و شعارها مدرن باشند، اما منطق قدرت میتواند همان باشد.
از اینرو، پیش از فروپاشی رژیم باید توافقی علنی بر سر دولت موقت، مدت انتقال، قانون موقت، نقش ارتش و پلیس و برگزاری انتخابات آزاد وجود داشته باشد؛ همانگونه که در گذارهای موفق اروپای شرقی و آفریقای جنوبی چنین چارچوبهایی از پیش طراحی شد. هر گروهی که مدعی شود «من صدای مردمم» باید به چالش کشیده شود؛ مردم متکثرند و ملک یک جریان نیستند.
جریان دوم، که پایگاه اجتماعی آن عمدتاً در داخل کشور قرار دارد، با درسگرفتن از تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ و با اتکا به بخشهای آگاهتر و متفکر جامعه، میکوشد فرایند گذار از جمهوری اسلامی را با هزینهای کمتر برای مردم سامان دهد و مانع از آن شود که افقهای توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی در رقابتهای صرفاً قدرتمحور قربانی شوند. گزارهٔ راهنمای این رویکرد چنین است: «قدرت اهمیت دارد، اما قواعد اعمال قدرت تعیینکنندهتر است.»
در شرایط معاصر، بسیج صرف تودهها، بهویژه تودههای در وضعیت هیجانی، بهتنهایی راهگشا نیست. تودههای در بحران فاقد عقلانیت جمعی پایدارند و بیشتر بر پایهٔ هیجان واکنش نشان میدهند؛ از این رو سیاستورزی مبتنی بر بسیج عاطفی قادر به ساختن نظم پایدار نیست. عبور از رمانتیسم سیاسی، عاجلترین کنش نظری و عملی برای تبدیل تودههای ولایتپذیر به شهروندانی مستقل و خودآگاه است.
بیتردید، پس از سرنگونی جمهوری اسلامی، آرایش نیروهای سیاسی دگرگون خواهد شد؛ دوستان امروز بازتعریف میشوند و دشمنان امروز ممکن است بر سر اهداف محدود به همکاریهای مقطعی دست یابند. اما تا زمانی که این نظام پابرجاست، هر جریانی که بهجای تمرکز بر مقابله با آن، انرژی خود را صرف حذف یا تخریب دیگر مخالفان کند، در عمل به تقویت موقعیت علی خامنهای و حامیانش یاری میرساند.
اپوزیسیون خارج از کشور، تا زمانی که شناختی محدود از واقعیتهای پیچیدهٔ جامعهٔ ایران دارد، باید از نسخهپیچی برای مسیر جنبشهای مردمی پرهیز کند؛ زیرا چنین مداخلاتی اغلب بیش از آنکه یاریرسان باشد، موجب سردرگمی و تضعیف انسجام میشود. تجربهٔ جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونهای بارز از این وضعیت بود. افزون بر این، عملکردها و گفتمانهای بخشی از مخالفان در خارج از کشور، بهدلیل نگرانی از مصادرههای نمادین و سیاسی اعتراضات، بخش قابلتوجهی از اقوام و گروههای اجتماعی فعال را به «قشر خاکستری» رانده است.
در مقابل، ابتکارات نهادسازانهٔ حقوقدانان، اقتصاددانان، پزشکان و دیگر متخصصان هم بازتابدهندهٔ صدای جامعهٔ داخلاند و هم میتوانند تکیهگاههای نهادیِ دوران پس از جمهوری اسلامی باشند. این تلاشها در بلندمدت ظرفیتهای توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی ایران را بهطور معناداری ارتقا میدهند.
الگوی «همگان زیر یک چتر و یک رهبری مطلق» الگویی شکستخورده است. جامعهٔ دیجیتالیزهشدهٔ ایران دیگر با منطق «وحدت کلمه» و تمرکز قدرت در یک رهبر واحد سازگار نیست. تکثر سیاسی، اگر بهدرستی مدیریت شود، نهتنها مانع تغییر نیست، بلکه ظرفیت مبارزه برای سرنگونی رژیم را افزایش میدهد؛ مشروط بر آنکه هر جریان با روشهای خود در مسیر تضعیف جمهوری اسلامی حرکت کند، بیآنکه به تخریب و افشاگری متقابل علیه دیگر مخالفان متوسل شود.
اپوزیسیونی که محبوبیت را بر مسئولیت ترجیح میدهد، در منطق کنش سیاسی تفاوت ماهوی با الگوی اقتدارگرایانهٔ موجود ندارد، زیرا بقای آن نیز به بسیج «تودهٔ هیجانی» وابسته است و از شکلگیری یک تودهٔ عقلانی و شهروندمدار پرهیز میکند. در مقابل، اپوزیسیون با اتخاذ رویکردی مسئولانه میتواند ترس از آینده را کاهش دهد و نهادهای رسمی و غیررسمی را به مشارکت در فرایند گذار ترغیب نماید.
سلمان گرگانی
۱۴- دی ۱۴۰۴
■ جناب گرگانی با تشکر, متاسفانه اپوزیسیون علیرغم خواست مبارزه با رژیم عملا به سیاست “تفرقه انداز و حکومت کن” رژیم پیوسته و در این خود زنی به رژیم خدمت شایانی میکند. اجزای اپوزیسیون ما در حالی که میدانند فاقد آن نیروی اجتماعیاند که بتوانند به تنهایی رژیم را سرنگون کنند و نیازمند دورانی یکی دو ساله برای همهپرسی و تدوین قانون اساسی جدید هستند، حاضر به شرکت در ابتداییترین اشکال اتحاد برای دوران گذار نیستند. از طرف دیگر توده مردم در داخل نه به اپوزیسیون خارجنشین تمایلی نشان میدهد و نه در طی این ۴۶ سال توانسته ساز و کارهای رهبری خود را بیافریند. هنگامی که ما انتخاب نکنیم بیگانگان برایمان انتخاب خواهند کرد. فردا از بیگانگان گله نکنیم.
نیما
■ نیمای عزیز
من با تمام گفتار شما موافقم و ریشهی اصلی چالشهای اتحاد اپوزیسیون را در فقدان تجربه و نهادینهسازی دموکراسی و همچنین نبود نهادهای مدنی مستقل میدانم. در اغلب جنبشهای اجتماعی ما، تمرکز اصلی بر تغییر قدرت سیاسی بوده است، نه بر ایجاد و تقویت نهادهای دموکراتیک و مدنی. در نتیجه، پس از تغییر قدرت، تازه به فکر ساختن این نهادها افتادهایم؛ در حالیکه در این فاصله، شبکهها و باندهای قدرت و ثروت زودتر از همه توانستهاند ساختارهای سیاسی جدید را به نفع خود قبضه کنند.
گرگانی
دوباره برای چندمین بار، مردم عاصی سرزمینمان به خیابان آمدند. شخصا معتقدم جمعیتی که به خیابان آمد و هنوز هم میآید، هنوز به وسعت و عظمت جنبش سبز و حتی اوایل جنبش مهسا نیست. ولی چند تفاوت و تمایز با تظاهرات اعتراضی سالهای قبل وجود دارد که بیشتر به علت و انگیزه این تظاهرات برمیگردد. بازار ایران غالبا و بیشتر دارای تمایلات و گرایشهای محافظهکارانه و حتی مذهبی میباشد که در گذشته مانع به خیابان آمدن بازار میگردید. یکبار در اوایل جنبش مهسا، به طور محدود و زمان کوتاه. ولی قبلا در زمان مصدق و به خصوص بعد از وقوع ۲۸ مرداد، بازار همیشه یکی از پایگاههای مبارزه و حمایت از مصدق بود که منجر به خرابی سقف بازار از سوی مقامات انتظامی گردید.
اینبار بازار دنبالهرو نبود بلکه پیشقدم بود و دانشجویان را هم به دنبال خود به خیابان کشاند. اعتراضهای خیابانی در حال توسعه به گوشه و کنار ایران است. ولی همیشه و در همه جا، در کنار مبارزات خیابانی یک گروه یا ائتلافی از شخصیتها، مبارزات خیابانی را به عنوان یک کاتالیزاتور، تبدیل به یک عامل فشار برای به کرسی نشاندن خواستههای خیابان میکند. نبود این ائتلاف در بالا، باعث گردیده که خشم و اعتراضات مردمی در پائین، بعد از مدتی با تحمل تلفات جانی، بدون دستاوردی، به خاموشی گراید. البته این جنبشهای اعتراضی، بدون نتیجه هم نبوده. هربار، ریختن معترضین به خیابان باعث نشان دادن چهره کریه رژیم حاکم بر سرزمینمان به دنیا گردیده، که بدون هیچ ابائی، بدون اینکه قادر به حل کوچکترین مشکل جامعه باشد، فقط سرگرم اعدامها، ضرب و شکنجه عزیزانمان و به فقر کشاندن جامعه میباشد.
مجددا جبهه اصلاحات در بیانیهای که به حمایت از اعتراضات، صادر نموده، تمام خواستههای معترضین را به حق دانسته و از آن دفاع نموده، حتی خاتمی هم، البته با لحنی بسیار ملایم، به دفاع از خواستههای تظاهر کنندگان پرداخته، ولی تمام این همدردیهای کاملا به حق، تا زمانی که عدهای فرهیخته و شخصیتهای سوتهدل قادر نباشند پا به میدان بگذارند و حاکمین نالایق و فاسد کنونی را از مسندشان به خانه روان کنند و کار را به کاردان بسپارند، ما در قعر این منجلاب دست و پا خواهیم زد. ۱۷ شخصیت مدنی و سیاسی معتقد به گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی میباشند. ولی این مهم، بدون وجود هیچ ائتلاف یا آلترناتیو، فقط در حد یک بیانیه خواهد ماند. اپوزیسیون خارج کشور، راه حل را در یک انقلاب، سرنگونی و حتی یک جنگ میبیند تا جاده را برای ورود رهبر موردنظرشان صاف کند.
حمله آمریکا به ونزوئلا، تقریبا نمونهای از راه حل اپوزیسیون مقیم خارج کشور میباشد. آمریکا اشتباهی را که در عراق مرتکب شد مجددا در ونزوئلا هم مرتکب گردید، با این تفاوت که در عراق، تمامی کارمندان دولت، ارتش و نیروی انتظامی را اخراج نمودند و سران رژیم قبلی را هم اعدام نمودند، که یک خطای بزرگ بود و سالها طول کشید تا عراق قادر شد روی پای خود بایستد. ولی اینبار کاملا بر عکس عراق، فقط مادورو و همسرش را دستگیر و برای محاکمه به آمریکا بردند. یعنی دولت مادورو، ارتش و کل ساختار حکومت ونزوئلا دستنخورده باقی مانده و ترامپ اعلام نموده که تصمیم به دارد برای مدت کوتاهی، حکومت آن کشور را به دست گیرد.
تمام این دو روز پای تلویزیون شاهد علامت سوال بزرگی میباشم که اکثر سران و سیاستمداران و همچنین رسانههای غرب دچار آن میباشند که ترامپ چطور قادر خواهد بود خود و ونزوئلا را از این مخمصه نجات دهد. من هم همیشه همراه شخصیتهای مدنی، فرهنگی، ملی و اصلاحطلب جامعهمان هوادار گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی به یک نظم و ساختار منطقی و مردمی، قادر به تعامل با دنیا بودهام و هستم. در مصاحبه و گفتگوهای خبرنگاران خارجی با مردم و اپوزیسیون ونزوئلا، شاهد نکاتی بودم که میتواند درس بزرگی برای اپوزیسیون خارج کشور ایران باشد. زمانی که افراد و شخصیتها، درباره آلترناتیو بعد از دوران مادورو، نظر میدادند زمانی که به خانم ماریا ماچادو، یکی از رهبران اپوزسیون ونزوئلا، که در آمریکا اقامت دارد، میرسید نمره منفی میدادند چون میگفتند او از کشور دور است و از حمله آمریکا به کشورش حمایت کرده.
داریوش مجلسی
ژانویه ۲۰۲۶
■ با درود و آرزوی پیروزی برای مردم مبارز وبه جان به لب رسیده ایران بزرگ. در مورد ونزوئلا که اکنون به پرتگاه نیستی رسیده است باید گفت که رهبرانشان چه چاوز و چه مادرو هر دو پل ارتباطی ایران و حزبالله بودند. در رابطه با کارتلهای مواد مخدر و رساندن آن به آمریکا و کانادا و همچنین فروش نفت قاچاق و زیر قیمت خود ونزوئلا و ایران به هندوستان و چین و همچنین انتقال سلاح های روسی به دیگر کشورهای افریقائی مانند سودان و موزامبیک و دلالی و رساندن مردم ناراضی خود ونزوئلا توسط گروه های تروریستی و امنیتی کشور خودش با میلیونها دلار از آنان و بردن به کشورهای آمریکا و کانادا و اروپای غربی و دولتمردان کشور دقیقا پولهای بادآورده را به جیب خودشان واریز میکردن و ابر تورم افسار گسیخته را رقم زدن که مردم ونزوئلا به فقر و فاقه حدود سی ساله گرفتار شدهاند.
باید گفت که اکنون که مادرو در حبس آمریکا است دیگر توان جمهوری خلیفهای ایران از نفس افتاده و بزودی با جنبش مردم ایران که بصورت خودجوش و از مردم کمی در کوچه و خیابان صورت گرفته و بزودی بیشتر مردم به آن خواهند پیوست کل نظام فرو خواهد پاشید. خوشبختانه برای اولین بار بازار پیشقدم شده و سپس دانشجویان و مردم و کارگران تدریجی به آن میپیوندند.(البته چند ماهی زمان لازم است.) زیرا شرایط جامعه ایران با سرکوب و کشتار دشوار و طولانی تراست. فراموش نکنیم که کشورهای حوزه خلیج فارس امارات کویت بحرین قطر خواهان واژگونی رژیم اسلامی ایران نیستند چون منافع خود را بعد از رژیم جدید بکلی از دست میدهند. یک کشور ۹۰ میلیونی با سرمایه تحصیلی بالا و جوان خواسته اروپا اسرائیل و آمریکا برای سرمایه گذاری و نو سازی جدید است.
امیدوارم ما ایرانیان هر چه زودتر به آزادی امنیت آسایش و جایگاه واقعی خود برسیم.
طلائی از هلند
■ آقای مجلسی گرامی، جای تعجب است که برخی تحلیلگران تصویر روشن سناریو از پیش نوشته ونزوئلا را نمیبینند. سناریویی که مادرو هم بخشی از آن بوده و به وی تفهیم شده که از کشور خارج میشود. کپی دیگری از سناریو سوریه با دست داشتن آشکار مسکو در آن. و بر همه روشن است که ایران از اهداف بعدی (شاید خیلی زود) در دفتر عملیاتی پوتین و تیم ترامپ است. با این تفاوت که ایران را بدلیل جنبش زنده مردمی و اپوزسیون وسیع (اما غیر متمرکز) آن پر دردسر میدانند. به هر حال میدانیم که بهترین سناریو برای جبهه مافیایی-جهانی به سرکردگی روسیه، گروه ترامپ، نتانیاهو و دیگر شرکا تغییر چهره جمهوری اسلامی است، تغییر به یک اتوکراسی تمام عیار دیگر با ظاهری آراسته تر و بازیگری موثر در مقابل جبهه دموکراسی جهانی.
دونالد ترامپ شاید نزد نخبگان روشنفکر در هر کشوری شناخته شده باشد، اما هنوز در نزد مردم عادی بویژه در کشور های توسعه نیافته مترادف آمریکای آزادیخواه است، و آنها نهایت سوء استفاده را از این موضوع میکنند. ما در مقطع بسیار ویژهای زیست میکنیم، و سرنوشت ایران دست کم تا چند نسل دیگر در گرو چگونگی تعامل با نظم در حال شکل گیری میباشد (شاید بینظمی و جنگ). ادبیات آقای رضا پهلوی هم بتدریج در حال تغییر است، در بیانیه آخر خطاب به مردم ایران اشاره به “من و تیم من” کردند که عرق سردی به پشت انسان مینشاند.
درود بر شما، پیروز
■ پیروز گرامی، احساس میکنم، سناریویی را که درباره ونزوئلا تشریح کردید در حال انجام است. خانمی که معاون و جانشین مادورو میباشد، اعلام نمود که حاضر است با آمریکا همکاری کند. در مورد اتوکراسی مورد حدس شما، چنانچه هیچ آلترناتیو دیگری نباشد، راه حل بدی نیست. متاسفانه نمیدانم با خوشبینی آقای طلائی میتوانم همصدا باشم یا نه.
مجلسی
ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانهای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.
غیبگویی هیچگاه توانایی من نبوده و از قالبهای از پیش تعریفشده فکری سالهاست فاصله گرفتهام. اعتقاد نیز ندارم که جبر تاریخ وجود دارد و این میشود و آن نمیشود. از این رو به سناریونویسی رایج که با قاطعیت چیزی را ترسیم میکند، برای آینده نمیپردازم. آنچه در تحلیل این روزهای خروش و هیجان میآورم بر نکات زیر سوار است:
- انسان به عنوان موجود اجتماعی هم نتیجه منحصر به فرد پیرامون خود و تاریخ محلی خود است و هم در راستای آزادی و خودمختاری نسبی و یگانه خویش، موجودی است با رفتار غیرقابل پیشبینی و محاسبه.
- از این روست و بر اساس تعامل انسانها با یکدیگرست که روند (پروسه)های اجتماعی پیچیده هستند و از هیچگونه قانونمندی جبری و تاریخی پیروی نمیکنند. بر خلاف برداشتهای رایج قالبی و “جعبه”های فکری، روندهای اجتماعی قابل رهبری بر اساس برنامهای تدوین شده از پیش نیستند.
- پیچیدگی روندهای اجتماعی بر خلاف پیچیدگیهای روندهای علوم طبیعی قابل سادهسازی و درک نیستند و همواره پیچیده میمانند. پیچیدگی اجتماعی را باید در لحظه و در مکان درک و بر اساس آن عمل کرد. و بر آن تاثیر گذاشت.
- رفتار سازمان را هیچکس نمیتواند از پیش طراحی و پیادهسازی کند. جامعه همواره در لحظه و مکان مدیریت میشود و کسی نمیتواند مسیر جامعه را از پیش طراحی دقیق و پیادهسازی کند. مدیر و رهبر همواره در زمان و مکان مشخص پدید میآید و تنها در آنجا و در آن لحظه است که مدیریت موثر ایجاد میشود. مدیر و رهبر نمیتواند از پیش تعیین شود.
- مدیر، سازمان سیاسی، رهبر و روشنفکر و هر کسی تنها میتواند قصد و برنامه خود را تدوین و برای پیادهسازی آن در جامعه تلاش کند. این که در این راه موفق شود یا نه، در تعامل مدیر با پیرامون خود روشن میشود و از پیش قابل پیش بینی نیست.
جایگاه اندیشه جمهوریخواهی و جمهوریخواهان در ایران
یک دشواری تاریخی ما در این است که اندیشه و جبهه جمهوریخواهی از نحلههای آغازین خود در انقلاب فرانسه و دوران روشنگری اروپا تا امروز که در جهان تجربههای عمیق و بزرگی در پیادهسازی دمکراسی، حقوق بشر و حکومت مردم بر مردم داریم، پایه تاریخی و اجتماعی نیرومندی در تاریخ معاصر ایران نداشته است و کماکان نیز ندارد. در ایران در یک سو طیفی که خود را چپ مینامید که البته نیز هیچگونه شباهتی با آمدگاه چپ اروپایی نداشت و یک پدیده سنتی-مذهبی محلی بود، هیچ گاه اعتقادی به دمکراسی نداشت و تنها پس از آن که فرش سرخ استالینیسم از زیر پایش کشیده شد، آن هم از سوی دیگران، در بیهویتی همیشگی خود ناگهان جمهوریخواه شد و جریانهای گوناگون سیاسی نوین به راه انداخت که همهشان نام جمهوریخواهی را بر خود نهادهاند. تا امروز روشن نیست که آنها چگونه و بر پایه کدام تحول قابلپیگیری فکری از استالینیسم به دمکراسی و جمهوری دست یافتند. از این روست که آنها از سه دهه گذشته پس از فروپاشی اردوگاه استالینیستی دستاوردی برای ارائه آنچه که درست میپندارند به جامعه روشنفکری و سیاسی ایران ندارند. به جز انشانویسیها و بیعتهای رایج و تیپیک، چپهای سنتی تاکنون نتوانستهاند سندی ارائه دهند که توجه جامعه سیاسی ایران را به جمهوریخواهی آنها جلب کند. بر عکس، در ادامه سنتهای خود از دوران استالینیسم، خودشان در درگیریهای درونی همان سندها و انشاها را نفی کرده، انشایی جدید نوشته و در نهایت از یکدیگر انشعاب کردهاند.
این است که امروز پس از نزدیک به چهل سال به جای یک جبهه که خانه امن جمهوریخواهی باشد تا جامعه سیاسی و مدنی ایران بتواند روی آن حساب باز کند، با فرقهها و گروههایی روبرو هستیم که نامشان جمهوریخواه فلان و بهمان است و بیشتر پیرامون یک شخصیت برجسته آن و نام او میگردد و با کنارهگیری احتمالی او آن جریان نیز پایان مییابد. حتی برای من که خود را جمهوریخواه میدانم، تفاوت میان آنها آشکار نیست. هرگاه که در اختلافات آنها دقیق میشوم باز نیز درک نمیکنم که چرا وجود این یا آن اختلاف مانع حتی همکاری موضوعی و مقطعی نیز میشود. حتی صدور یک بیانیه مشترک در باره یک موضوع مشخص روز نیاز به رایزنیهای دورو دراز و حرام حلال کردنهای گسترده دارد. درک نمیکنم که چرا به جای ایجاد یک سازمان جمهوریخواه نیرومند، هر یک پیله خود را تنیده و انتظار دارد از سوی جامعه ایران نیز جدی گرفته شود.
این سنت همیشگی چپهای ایرانی در انشعاب کماکان پایدار است که در طنز سالهای پس از ۵۷ در این جمله بیان میشد که: دو چپ ایرانی به هم میرسند یک حزب درست میکنند. سه نفر بشوند، میشوند دو حزب.
در سوی دیگری از جمهوریخواهی گروههای رنگارنگ “جبهه ملی” را میبینیم که هیچ گاه نه توانستند پایه اجتماعی نیرومندی برای خود بسازند و نه توانستند اندیشه جمهوریخواهی را به میان مردم ببرند. اینها نیز کماکان در سالهای ۱۳۳۲ جای مانده و به جای آنکه یکی بمانند، شش یا هفت حزب سیاسی (شاید هم بیشتر و من خبر ندارم) شدهاند که شمار اعضای برخی از آنها از انگشتان دست فراتر نمیرود. اندیشه سیاسیشان بیشتر در مخالفت با نظام سلطنتی خلاصه میشود تا ارائه راه حل سیاسی مستقل برای جامعه ایران.
شاید بشود هم اثری از نهضت آزادی و گروههای ملی-مذهبی یافت که البته هیچ کدام اینها جدی نیستند و کسی درست نمیداند اینها چه میگویند و چه میخواهند. اندیشه آنها بیشتر در سخنان پراکنده افراد شناخته شده آنها خلاصه میشود تا یک اندیشه منسجم و قابل رهگیری سیاسی و اجتماعی.
و این گونه است که طیف جمهوریخواهی به تقصیر عمل نادرست و بیعملی خویش، بدون آن که نیروی سیاسی دیگری با آنها درافتاده باشد، خودشان خود را به حاشیه راندهاند. شایسته این است که همه گروههای جمهوریخواه به سرعت گرد آمده و یک ائتلاف سیاسی و منسجم واحد بسازند که بتواند توانایی خود را در جنبش این روزها نشان دهد و هم در خیابان حضور یابد و هم در رهبری سیاسی این روزها. امروز وقتش است اگر قرار به عمل باشد.
احزاب و نمایندگان اقلیتهای قومی و مذهبی
آذریها، کردها و دیگر اقلیتهای ایرانی به گونهای کر کننده این روزها ساکت هستند. آذربایجان ستار خان و باقر خان ساکت است. در کردستان تنها دو بیانیهای از سوی کومله منتشر شد که البته از سوی شخصیتی چون عبدالله مهتدی نیز این انتظار میرفت. حزب مردم بلوچستان و مولوی عبدالحمید نیز بیانیه خود را در حمایت از مردم منتشر کردند. اما بقیه کجا هستند؟ ترکمنها، عربها، ارمنیها و زرتشتیها و همه کسانی که ساکت هستند. شما را چه میشود؟ آیا این جنبش نیرومند را از آن خود نمیدانید؟ آیا گمان میبرید که این بازی شما نیست؟ آیا ادامه حکومت مافیایی و تبهکار اسلامی بیشتر به صلاح است تا فکر و احتمال قدرت گیری دوباره سلطنت پهلوی که آن هم هنوز روشن نیست؟ اگر با گسترش شعارهای سلطنتی جا میزنید، از هم اکنون بازنده خواهید بود. چون میدان را از روز نخست خالی کردهاید.
نخستین چیزی که به ذهن میآید این است که شاید آنها خود را در حرکتی که هدفش شاهنشاهی پهلوی باشد نمیبینند. اگر این گونه باشد، ناگزیر به این میرسیم که همه آنهایی که ساکت هستند، تداوم حکومت جنایت آخوندی را به نظامی تا امروز موهوم بر اساس پهلوی سابق ترجیح میدهند. این فکر انسان را آزار میدهد. پس دلیل این سکوت چیست؟ چرا نمایندگان احزاب ترک و کرد و دیگران به جز کومله سکوت کردهاند؟ آیا آنها نیز ترجیح میدهند با بیعملی خویش در این روزهای حساس به حاشیه رانده شوند و سرنوشت مردم را به حال خود گذارند؟ این نیز آزاردهنده است. پس ادعای آنها بر رهبری و پیشاهنگی برای خودمختاری چی میشود؟ کردستان به ویژه همواره هم نماد مقاومت بوده و هم پیشتاز شعار جمهوریت و خودمختاری. در کشورهای همجوار حزبهای کرد همیشه نشان دادهاند که ائتلاف سیاسی را میشناسند و سیاست بلد هستند. اما گویا کردهای ایرانی حتی به تجربه کردهای عراق نیز توجه ندارند که حتی درست یا نادرست، با صدام حسین نیز توانایی مذاکره و ائتلاف داشتند.
سیاست در نهایت در قدرت تعریف میشود و قدرت در کاربرد سیاست. کسی که حضور نداشته باشد، کسی که در لحظات حساس و تعیین کننده به هر دلیلی در میدان نباشد و عمل نکند، از پیش بازنده است و بدون قدرت. جای جمهوریخواهان رنگارنگ و احزاب اقلیتهای قومی و گروههای اقلیت مذهبی در این میان کجاست؟ امید بر این است که به این پرسش پاسخ بهجا و درست داده شود.
پادشاهیخواهان
طیف پادشاهیخواهان پیرامون رضا پهلوی در حال قدرتگیری روزافزون است، در یک سو آنهایی که اعتقاد به سلطنت مشروطه و نماد تشریفاتی شاهنشاهی دارند هستند که در توهم خود میخواهند نظام سیاسی دمکراتیک چون نروژ و هلند و بریتانیا را برای ایران الگوبرداری کنند و همواره برای قانع ساختن ما به آنجاها استناد میکنند - گویی میشود نظام سیاسی اروپایی را بدون در نظر گیری تاریخ این کشورها الگو برداری کرد. حتی پادشاهی هلند با پادشاهی همسایه خود بلژیک نیز شباهت ندارد چه رسد به پادشاهی ایرانی. البته باید گفت که این خطای متدیک را جمهوریخواهان نیز دارند که گمان میبرند جمهوری فرانسه و سویس و فدرالیسم آلمان را میتوان در ایران پیاده کرد. آن سوتر نیز آنهایی هستند که در رویای بازگشت به دوران طلایی پهلوی و برپایی نظام سیاسی ژن برتر ارباب و رعیتی هستند (همانهایی که در مخالفت با رضا پهلوی میگویند ما شاه دکور لازم نداریم) به همراه فاشیستها و نژادپرستهای آریایی که از هم اکنون لیستهای سیاه خود را از مخالفان خود میسازند، همگی این روزها با امیدواری به رویدادها مینگرند که به نفع آنها پیش میرود.
در این میان شخص رضا پهلوی هنوز در جایگاهی ویژه قرار دارد که خود تعریف کرده است. او در این چند سال همواره در ابتدا در پوشش و سپس با صراحت گفته که اعتقادی به نظام پادشاهی در ایران ندارد و جمهوری را بهترین نظام سیاسی برای آینده ایران میداند. در همین راستا نیز بیان کرده بود که خود به دنبال هیچ گونه قدرت سیاسی در ایران نیست و وظیفه خود را حداکثر رهبری دوران گذار میداند تا مردم خود نظام سیاسی آینده را، چه جمهوری و چه پادشاهی، در انتخاباتی آزاد انتخاب کنند.
جایگاه ویژه رضا پهلوی
من تاکنون رضا پهلوی را تنها با استناد به سخنانش شخصی دمکرات و تکثرگرا یافتهام و گمان داشتهام که اگر او بتواند به سخنان خود جامه عمل بپوشاند، میتواند شخصیتی موثر برای گذار این جامعه پراکنده و زخم خورده به سوی آیندهای بهتر باشد. در همین راستا بود که در شورای مدیریت گذار و با درک آن زمان خود شش سال پیش تلاش داشتیم به عنوان نخستین و تنها نیروی سیاسی که خواستار ائتلاف طیف جمهوریخواهی و مشروطهخواهی است و شکل نظام را پس از سرنگونی حکومت آخوندی و بر اساس اراده مردم در انتخاباتی آزاد میداند، بر گذار جامعه به سوی دمکراسی و تعیین سرنوشت مردم به دست خویش گام برداریم.
شورای مدیریت گذار در ابتدا درکی ساده از دوران گذار داشت و توهم در توانایی مدیریت آن. شورا به دستاوردی برای ایجاد جبههای مشترک با مشروطهخواهان و جمهوری خواهان و به تقصیر هر دو نرسید و اکنون واژه “مدیریت” در نام آن جایگاهی شرمآگین یافته است. اما به صراحت باید گفت که این شورا که از جمهوریخواهان و مشروطهخواهان تشکیل شده، در کنار حزب مشروطه تنها نیروی صادق و پایدار سیاسی بود و هست که از روز نخست در شش سال پیش تلاش برای این وحدت داشته و دارد و هر دو سوی این جبهه (جمهوریخواه و سلطنتطلب) عقبماندهتر و گمراهتر از آن بودند که این فراخوان تاریخی شش سال پیش را درک کنند. هر دو در تنگ نظریهای خود درگیر بودند و هستند.
از این روست که در این روزهای تاریخی میبینیم که طیف جمهوریخواهی نه حضور دارد و نه حرفی برای گفتن و طیف پادشاهیخواه و یا بهتر بگوییم سلطنتطلب میتازد؛ نه به پشتوانه نیرو و توانایی خود، نه بر اساس طرحی مدرن و امروزی برای ساخت ایران نوین، بلکه سوار بر سنت و فرهنگ دیرینه و هزاران ساله پادشاهی در مردم ایران و عدم باور آنها به توانایی رای جمهور خویش! در اینجاست که بر خلاف ادعای کسانی که این روزها خود را نسل جدید مینامند و چیزی موهوم به نام “نسل پنجاهوهفتیها” را زیر ضرب گرفته و آن را مقصر انقلاب ۵۷ قلمداد میکنند، شباهتهایی نیرومند میان آنچه در سال ۱۳۵۷ روی داد و آنچه این روزها در جریان است دیده میشود، همان چالهها و همان نگرانیها را در بر دارد. این نسل جدید دارد همان خطاهای ریشهای سال ۵۷ را تکرار میکند.
در همین راستا شخص رضا پهلوی میتوانست و کماکان میتواند نقشی ویژه و منحصر به فرد ایفا کند. او چه بخواهد و چه نخواهد در جایگاهی ویژه قرار گرفته است. رضا پهلوی در جلسهای خصوصی پنج سال پیش گفته بود: من به خاطر نام فامیل و خانواده خود دارای یک سرمایه سیاسی هستم. شما نخبگان ایران به من بگویید من چگونه این سرمایه را خرج کنم که برای مردم ایران بهترین راه و بیشترین دستاورد برای ایران باشد.
این درخشانترین سخنی بود که از یک شخصیت سیاسی در تمام این سالها شنیدم. برای من به عنوان کسی که در نوجوانی و جوانی در ارتش شاهنشاهی بزرگ شده و تعلیم دیده است و از قضا قرار بود با رضا پهلوی در یک گروه دست چین شده نظامی در سال ۱۳۵۶ دانشکده افسری نیروی زمینی شاهنشاهی را با هم بگذرانند، نظام شاهنشاهی سالهای ۵۰ را میشناسد، اما در زندگی در اروپا عمیقا به جمهور و رای مردم اعتقاد دارد و سازشی با ژن برتر شاهنشاهی ندارد، سخنان رضا پهلوی بسیار شایسته، واقعگرایانه و بهجا بود. او اگر بتواند به آنچه در این سالها گفته پای بند بماند و افراد پیرامون خود را رهبری شایسته کند و نه پیرو آنها شود، میتواند جایگاهی شایسته و تاریخی برای خود به عنوان یک رهبر مدرن امروزی در قرن بیستم بسازد و این سرزمین رنج دیده را به سوی آیندهای بهتر رهنمون شود؛ حال این آینده را یا با رهبری دوران گذار و سپردن کشور به جمهور مردم رقم زند و یا خود با رای مردم بشود نخستین رییس جمهور کشور. هر دو اینها شایسته است.
یک شاه موروثی جدید به نام رضا پهلوی (بدون توجه به شخص او) ادامه مصیبت همیشگی ما خواهد شد. نه از آن رو که رضا پهلوی یک دیکتاتور باشد. او تاکنون چیزی در این راستا از خود نشان نداده است. پیرامون او البته پر است از تاریکاندیشان و مرتجعان پر سروصدا و سکوت علنی او نیز بر این نگرانی میافزاید که سخنان تاکنون او تنها حرفی خالی بماند. اگر دیگرانی هستند که اعتقاد به حذف دگراندیشان ندارند، دستکم صدایی از آنها شنیده نمیشود. در رسانهها نیز نمایندگان جمهوریخواهی سخنان رضا پهلوی را با قولهای خمینی در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ مقایسه میکنند. من تا این لحظه چنین نگاهی به او ندارم و پتانسیل دیکتاتوری شاهنشاهی را در او نمیبینم، بلکه مصیبت احتمالی را در ادامه کور راه “استبداد شرقی” میبینم که تاریخ ایران همواره نماد برجسته آن بوده و مورد انتقاد و استناد دیگران از یونان باستان و روم گرفته تا روشنفکران اروپای مدرن. مصیبتی که از هم اکنون طرح ریخته است که “ایران آمادگی دمکراسی را ندارد” و “ایران نیاز به یک رهبر قدرتمند مصلح چون رضاشاه دارد که قلم هر چه آخوند و مفت خور است را بشکند”.
فضای احساسی و هیجانی این روزها با شعارهای “رضاشاه روحت شاد”، “جاوید شاه” و “پهلوی بر میگرده” این را نمیبیند که دیکتاتور مصلح خودش یک مفتخور غیرقابل برکنارشدن بود و خواهد بود و آن گونه که دیدیم در مدت کوتاهی نیمی از مراتع ایران را به نام شخص خود کرد و شکارگاه سلطنتی راه انداخت و هر آنچه که در صد سال گذشته دیده ایم. یک رهبر مصلح به اجبار دمکرات است و نیازی به خیابان یک طرفه غیر قابل بازگشت ندارد، هر چند که تاریخ ما تاکنون خلاف این را نشان داده است. رهبر آینده اگر خیرخواه و مصلح باشد لزوما باید با هر گونه ساختار سیاسی غیرقابل برگشت و غیرقابل اصلاح از ابتدا مخالفت کند.
درست است که مردم ایران سنت دمکراسی دستکم با برداشت اروپایی آن ندارند. اما آیا این تقصیر ژن آنهاست یا تقصیر همه آنهایی که برای حفظ قدرت و منافع لحظهای خود همواره گفته و میگویند: مردم ایران آمادگی (بخوان لیاقت) دمکراسی را ندارند؟ اگر مردم ایران سلطنت پهلوی را به قضاوت تاریخ به ناحق برچیدند، تقصیر همانهایی بود که میگفتند این مردم آمادگی دمکراسی را ندارند، تقصیر آنهایی بود که خود را همواره ولی و قیم مردم میدانستند، همانهایی که از سالهای ۱۳۳۲ به بعد اجازه نمیدادند مردم تمرین دمکراسی داشته باشند، به حزبها و سازمانها و انجمنهای سیاسی و مدنی خود بروند و درآنجا بیاموزند هر آنچه برای حاکمیت خود و جمهور لازم دارند.
اکنون دوباره اینها آمدهاند و میگویند ایران آمادگی دمکراسی را ندارد. آنهایی که خود بویی از دمکراسی نبردهاند و تلاش دارند که هر گونه صدای مخالف را با هجوم رسانهای در شبکههای اجتماعی سرکوب کنند و لیستهای زندانیان سیاسی آینده را تنظیم کنند. اینها که همگی در کشورهای دمکراتیک غربی زندگی میکنند، برای مردم رنج کشیده ایران دمکراسی را شایسته نمیدانند و برای ما تعیین میکنند که چرا نباید دمکراسی داشته باشیم؛ همانهایی که دهههاست در کشورهای آزاد، دمکراتیک و فدرال زندگی میکنند اما فدرالیسم و حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش آن گونه که خود میخواهند را رد میکنند و آن را جداییطلبی میدانند. اینها رنگ و بوی الیگارشهای مافیایی آینده را دارند. سکوت کر کننده این روزهای آذربایجان، کردستان و همه اقلیتهای ملی و مذهبی را شاید این گونه بشود تفسیر و نه توجیه کرد.
اصلاحطلبان حکومتی و “خاکستری”های پیرامون آنها
این که کسی در روند زندگی سیاسی و اجتماعی خود به خطای خود پی برد و راه خود را تصحیح کند، امری است شایسته. به هر رو، گذشته و عملکرد کارگزاران سابق حکومت اسلامی سایهوار به همراه آنهاست و تنها عمل آنها در شرایط دمکراتیک میتواند اعتمادساز باشد آن هم نه بلاواسطه بلکه در روندی در حاشیه و خارج از قدرت. من همواره با تردید به این طیف نگریستهام و با وجودی که شجاعت برخی از آنها برایم ارزشمند بوده، نگاه و خواستهای آنها برای آینده ایران برای من قابل اعتماد نبوده است. جوهره فکری که کسی را دههها در یک ساختار مافیایی و از ابتدا تبهکار نگاه میدارد، یک شبه و یک ماهه جابجا نمیشود. راه درست آن است که کسانی که خطا کردهاند، کنار روند، سکوت کرده و خواستار قدرت دوباره نباشند. اما این روزها در روند ریزش ساختار حکومت آخوندی شاهد حضور گستردهتر این طیف خواهیم بود.
عجیبتر این است که برخی از شخصیتهای سیاسی اپوزیسیون، به ویژه در میان جمهوریخواهان و بازماندههای چپهای استالینیست این بیشتر دیده میشود، به این امام زادههای ورشکسته سیاسی دخیل بستهاند، به جای آن که به قدرت و اندیشه تاکنون خود متکی باشند. این اطلاحطلبان و خاکستریها هستند که باید به دنبال اصلاح خود و جلب اعتماد اپوزیسیون باشند و نه برعکس. کسی که از اپوزیسیون ایران به اینها چشم دوخته است، چنته خالی خود را نشان میدهد. کسانی چون موسوی، کروبی، تاجزاده و غیره امروز بدون هیچگونه چشم داشت به قدرت، باید سکوت را شکسته و به روشنی به حمایت بدون چون و چرا از خیزش مردم ایران برخیزند و راه خود را از حکومت تبهکار اسلامی جدا سازند و سپس به کنار روند و نقشی در نظام سیاسی آینده نداشته باشند.
همه این طیفهایی که به گونهای کلی برشمردم، طرحی برای خود ریختهاند و امید آن دارند که جامعه به آن سو رود که آنها میخواهند و طرح خود را تنها طرح درست میدانند و بر سنت دیرینه ایرانی، دیگران را بر خطا. تاسفبار این است که ائتلاف و همکاری در اندیشه سیاسی ایرانی هیچ گاه جایگاهی شایسته نداشته است و در همین راستا نیز فرهنگ سیاسی ایرانی معاصر، بر خلاف پیشینه خود در سال ۱۳۵۷، بیشتر یا راه حذف مخالف و یا بی عملی و عدم همکاری را ارزش نهاده است اگر خود را در موضع ضعیفتر ببیند. در سال ۱۳۵۷ یک ائتلاف سیاسی نیرومند از تمام نیروهای اجتماعی و سیاسی مخالف سلطنت پهلوی شکل گرفته بود. پس این شده است و باز هم میتواند بشود!
هدف نوشته من نیز تسویه حساب با هیچ کس نیست و تنها یادآوری و هشداری است از خطراتی که میتواند جلوی پای همه ما باشد. زمانی که همه ما، چه جمهوری خواه و چه پادشاهی خواه، جایگاه خود را بشناسیم و مسئولیت تاریخی خود را فرای منافع سیاسی لحظهای دریابیم، قادر خواهیم بود راه حلهایی شایسته شرایط امروز کشور بیابیم و عمل کنیم.
در این میان مردم هستند که در نهایت سرنوشت کشور را تعیین خواهند کرد و نظامی که خواهان آن هستند را خواهند ساخت. این سخن که شاید در نگاه نخست سخنی واضح و ابتدایی باشد و یا از دیدگاه دیگری سخنی پوپولیستی و بسیار رایج. من آن را از زاویهای دیگر به میان میآورم.
هر جامعهای تاریخ خود را دارد و راه خود را میرود. ایران سنت طولانی پادشاهی مطلقه دارد و هیچ گاه تاکنون در آن دمکراسی دوام نیاورده است؛ هیچ گاه سلطنت مشروطه دوام نداشته و جمهوری را نیز نمیشناسد. آن چه خود را جمهوری اسلامی میداند، شباهتش با پادشاهی پیش از خود بیشتر است تا اختلافش. تقریبا تمام ساختارهای دو نظام پادشاهی پهلوی و حکومت اسلامی را میتوان در آن یکی یافت. این که چرا این گونه است، از تاریخ و فرهنگ خود ما برخاسته است. حکومت اسلامی در ایران ربطی به “اسلام عربها” ندارد، بر خلاف آن گونه که گمان ساده برخی است. همین فرار از نگاه در آینه و جستجوی مقصر در جای دیگر یکی از ویژگیهای فرهنگی ماست. ایرج پزشکزاد چه درخشان با شخصیت دایی جان ناپلئون این ویژگی سختجان منش ایرانی را به تصویر کشید.
آنچه عموم مردم ما (به خواص کاری ندارم) به آن عادت داشته و دارند و برایشان ملموس است، نظامی است که در آن یک رهبر، یک پادشاه، یک مرجع تقلید، یک نیروی نامرئی قدرقدرت برایشان تعیین سرنوشت کرده است و آنها در درازنای تاریخ در تعیین سرنوشت خویش نقشی برجسته نداشتهاند. اگر هم گروهی از مردم در جایی از تاریخ چیزی را ساختهاند، اکثریت همان مردم آن را برچیده است. مردم ما در عموم خود ایمان تاریخی به قدرت خود ندارند. از اینروست که جمهوری آن گونه که ما یا از کتابها آموختهایم و یا در تجربه دیگر کشورها دیدهایم، چه ما را خوش آید یا نیاید، در ایران جایگاه نیرومندی ندارد. اما امید همواره این است که اینبار جامعه ایران راهی دیگر رود و به خودآگاهی بر اساس قدرت رای خود و اتکا به توانایی خود بها دهد و نجاتدهنده واهی، هر که میخواهد باشد، امام زمان، رضاشاه، ترامپ یا نتانیاهو، را به کنار نهد.
ایران فرا از قالبها و دگمهای فکری رایج راه خود را میرود و خواهد رفت. بر خلاف “جعبه”های فکری و توهمهای رایج سختجان، اگر ایران جمهوری شود، احتمالا جمهوری چون فرانسه، آلمان یا آمریکا نخواهد شد. اگر هم سلطنتی شود، چون بریتانیا و بلژیک و دانمارک نخواهد بود. اگر روشنفکران و سازمانهای سیاسی ما راه درست را نروند، جمهوریهای موروثی از نوع آذربایجان و سوریه و ترکمنستان بیشتر قابل تصور هستند چون با فرهنگ دیرینه ما خویشاوندی بیشتری دارند. تلاش آخوند متوهم و کودن خامنهای در جایگزینی مجتبی را که شاهد بودیم. پادشاهی مان هم از هم اکنون روشن است کدام سو میرود اگر سخنان رضا پهلوی کماکان حرف بمانند و عملی نشوند.
در اینجاست که جایگاه و مسئولیت تاریخی روشنفکران و احزاب سیاسی و مدنی آشکار میگردد. در این که راه درست را پیش پای مردم نهند و مردم را به آن تشویق کنند. در چنین روزهایی سرنوشت ساز است که میشود جایگاه واقعی اندیشههای سیاسی و نمایندگان آنها را، فرای ادعا و آرزوها بر “کف زمین” سنجید و محک زد. توفان در راه است و خیلی چیزها را به حق و ناحق با خود میبرد. ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانهای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.
■ جناب تجلی مهر, ایرادات و اشکالات همه جریان های سیاسی را برشمردید اما دریغ از راه حلی. متاسفانه در حالی که موج گرایش به راست عالم گیر و با تشریف فرمایی آقای ترامپ تقویت هم شده شاید بهتر باشد خواستههای مردم را بیش از پیش برایشان باز و مشخص کنیم تا این ره که میروند به ترکستان نیانجامد. بکار بردن واژگانی چون جمهوری و یا سلطنت و هر کدام با اشکال متفاوتی چون جمهوری اسلامی, صدام حسین، اسد، و فرم های ضد و نقیض سلطنت کمکی به مردم در انتخاب راهشان نمیکند. شاید زمان آن رسیده که احزاب و گروهها و شخصیتهای سیاسی کشورمان مدل حکومتی مناسب ایران را از میان حکومت های موجود انتخاب کرده و با انتشار قانون اساسی آن کشور تصویری واقعی در برابر مردم قرار دهند تا در فردای انقلاب با فاجعه من درآوردهای چون جمهوری اسلامی روبرو نشویم.
نیما
■ جناب تجلیمهر، این مقاله خوب شما هم در زمینه فکت و هم در عرصه تحلیل چند نکته کم دارد.
در عرصه تحلیل مثلا درست است که شخص آقای رضا پهلوی، تندی نمیکند و حرفهای ناروا نمیزند. اما این رسم ژن برتریهاست که خودشان دست خود را به کارهای کثیف آلوده نکنند و این کارها را برونسپاری کنند. وقتی ایشان در رأس یک گردان از نیروهای “خودسر” و “آتش به اختیار” است، چه نیازی به آلوده کردن خود به این کارها دارد؟ هر کدخدایی هم اینکار را بلد است چه رسد به یک شاهزاده.
سازمانهای سیاسی آذربایجانی، هم بطور مستقل و هم در ذیل مجموعه در شرف تأسیس “کنگره مشترک جمهوریخواهان دمکرات و فدرال دمکرات” اعلامیه حمایت از تظاهرات دادهاند. (کانون دموکراسی و توسعه آذربایجان، حزب دموکرات آذربایجان، تشکیلات مقاومت ملی آذربایجان، شورای همکاری سازمانها و احزاب سیاسی آذربایجان (متشکل از ۸ جریان).
البته مقاله شما دردمندانه و حاوی نکات دقیق متعددی است و جای سپاس فراوان دارد.
علیرضا اردبیلی
alirza.g@gmail.com
■ آقای تجلیمهر با کمال احترام، مقاله شما مخلوطی از بدبینی و خوشبینیهای غیر واقعی است. اینکه راست افراطی استقرار رژیم بنیادگرای اسلامی را به گردن “پنجاه هفتیها” میاندازد، هدفی جز چشم پوشی به اشتباهات محمد رضا شاه ندارد. به باور نگارنده پنجاههفتی اصلی خود شاه بود که با مماشات با روحانیت، لجاجت در تعیین نخست وزیران غیر محبوب و سرانجام فرار از کشور راه را برای بازگشت خمینی مرتجع هموار کرد.
با به رسمیت شناختن حق دمکراتیک پادشاهی خواهان در بازگشت احتمالی به قدرت، اما نتها با توجه به سخنان زیبای رضا پهلوی نباید قانع شویم که تصاحب قدرت بدست او و یارانش با کمک رسانههای پشتیبان همچون ایران اینترنشنال و یا دولتهای خارجی مانند اسرائیل می تواند به استقرار “دمکراسی” با توجه به فرهنگ استبداد زده ایرانیان منجر شود. پرسش این است اگر آقای رضا پهلوی رویکردی استبداد ستیز دارد چرا استبداد سلطنتی پدر و پدر بزرگش را محکوم نکرده است چرا در باره نقش ساواک این نهاد سرکوبگر آزادیها به مدت چندین دهه سخنی به میان نمیآورد.
با انتقاد شما از گروههای ریز درشت جمهوریخواه که جز نوشتن بیانیههای کلیشهای و تشکیل کنگرههای ادواری کار دیگری انجام نمیدهند موافقم. این گروهها که حتی در مورد ادعای دمکراسی خواهی شان تردید زیاد وجود دارد و انشعابات و پراکندگی آنها این موضوع را ثابت می کند، در اثر انفعال و اگر منصف باشیم بایکوت رسانه های هوادار گروههای پهلوی خواه تمامیتخواه، تاکنون نتوانستهاند با تشکیل بدیلی دمکراتیک و قابل اعتماد جامعه مدنی و انتخاب رهبری که بتواند این بدیل را نمایندگی کند، راه را برای قدرت گرفتن راست افراطی هموار کردهاند. شوربختانه می توان انتظار داشت ۵۷ دیگری با شکل شمایل مردمفریبانهای گریبانگیر مردمان ما گردد.
سال نو مبارک شاد باشید / شهرام
آغاز دور جدیدی از کنشهای خیابانی خودجوش بار دیگر جمهوری اسلامی را در برابر پرسش “چه باید کرد؟” قرار داده است. شماری از مسئولین از جمله آقایان خامنهای، پزشکیان و قالیباف سویه معیشتی و اقتصادی مطالبات را برجسته میکنند. شعارهایی که اما در خیابانها شنیده میشود بیشتر سیاسی هستند و خود حکومت را نشانه رفتهاند.
چه ویژگی در ایران سبب میشود کنشهای اعتراضی از جمله در حوزه اقتصادی رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرند؟
دلیل مهم نخست این است که مردم به درستی ریشه اصلی مشکلات کنونی را سیاست و ناکارایی نظام حکمرانی میدانند. تجربه چند دهه فراز و نشیبهای سیاسی از دوران سازندگی تا اصلاحطلبی و سالهای بعدی به افکار عمومی نشان داده که با ساختار کنونی جابهجا شدن جناحها و مهرههای خودی و حتا پروژههای بلندپروازانه مانند سند چشم انداز بیست ساله که قرار بود ایران را در ۱۴۰۴ به کشور اول منطقه تبدیل کند دگرگونی چندانی در کشور به وجود نمیآید و اوضاع عمومی هر روز هم بدتر میشود.
دلیل دیگر، بیاعتمادی جمعی به کسانی است که در چند دهه گذشته قدرت را به گونه انحصاری در اختیار داشتهاند و آنچه بر سر ایران آمده پیآمد رویکردها و انتخابهای آنهاست. مسئولین کنونی، همگی، نه به خاطر شایستگی و در رقابت سالم با دیگران که در یک نظام بسته، تبعیضآمیز و رانتی گزینش شدهاند و خود آنها پاسدار پیگیر آن هستند. روایتهای جناحهای حکومتی دیگر گوش شنوایی چندانی در جامعه پیدا نمیکند.
سیاسیشدن کنشهای اعتراضی همچنین به این دلیل است که حکومت با خشونت، تهدید و سازوکارهای امنیتی و پلیسی به جنگ همه ساختارهای مدنی میانجی میان نظام حکمرانی و جامعه رفته است. این سرکوب نظاممند سبب شده جامعه نتواند سخنگویان، نمایندگان و پروژه الترناتیو خود را در برابر حکومت به وجود آورد و در زمان بحران به جای اعتراض مدنی، گفتگو و تعامل همه چیز به کف خیابان کشیده میشود. ساختارهای قدرت نه زبان و فرهنگ گفتگو مدنی را یاد گرفتهاند و نه قادرند ژرفای نومیدی و خشم جامعه را درک کنند. دغدغه اصلی آنها نه ایران که بقای خودشان است.
حکومت بدین گونه پلهای پشت سر خود با جامعه را خراب کرده است. جامعه ما با زبانهای گوناگون، از شرکت در انتخابات تا تحریم و یا کنشهای اعتراضی تلاش کرد با این حکومت گفتگو کند و فرصتهای طلایی مانند سال ۱۳۸۸ را برای اصلاح در اختیارش گذاشت. پاسخ حکومت به جامعه همواره تهدید، تحقیر و خشونت بوده چرا که آنها داشتن سردار، سپاه، بسیج و لباس شخصی گوش به فرمان را نشانه اقتدار خود میدانند.
اگر حکومت در جستجوی راهحل واقعی بحران است باید پیش از هر چیز به جای بازی صندلی و جابجا کردن خودیها، مسئولیت ساختارهای ناکارا ونتایج ویرانگر سیاستهای خارجی و داخلی گذشته خود را بپذیرد.
سنگ اول این حکومت دینی با قدرت انحصاری ولایت فقیه، نبودن استقلال و تفکیک واقعی قوا، دخالت نظامیان، انحصارطلبی و تبعیض سیاسی و اقتدارگرایی کج بود و دیواری هم که بر روی آن ساخته شد همیشه لرزان ماند. سیاست پرهزینه هستهای در کنار ماجراجوییهای منطقهای و راه انداختن محور مقاومت ایران را از دهه ۱۳۸۰ زمینگیر کرد و فرصتهای اصلی توسعه و رفاه عمومی را بر باد داد.
خروجی این سیاستها، حکمرانی نامطلوب چیزی نبود جز حکمرانی بد، فساد سیستمیک، ویرانی محیط زیست، مهاجرت گسترده متخصصین و سرمایهها، فقیرشدن نیروی انسانی.
اکنون حکومت بیاعتبار و در بنبست مانده است و جامعهای سرخورده، خشمگین، بیاعتماد و خسته از شعارها وعدههای توخالی، سقوط قدرت خرید، تبعیضهای جنسیتی، دینی، اتنیکی و سیاسی. مسئله اصلی جامعه ایران جمهوری اسلامی است و مسئولینی که خود بخشی از مشکل کنونی کشور هستند.
اگر به پرسش آغازین برگردیم، به نظر میرسد برای برونرفت از بحران دیگر راهحلی در درون حکومت باقی نمانده است. در برابر، جامعه هم بدون پروژه جایگزین و لیدرشیپی است که دارای اعتبار ملی باشد. در بسیاری از تجربههای جهانی و حتا در گذشته ایران حکومتی که در بنبست حکمرانی و بحران مشروعیت بود رفت پای گفتگو با جامعه و نمایندگان آن برای تدارک فرایند گذار غیرخشونتآمیز به یک نظام حکمرانی متفاوت. در این فرایند است که نوعی تفاهم و بلوغ ملی جدید میتوان به وجود آورد برای نجات ایران با شرکت همه کسانی که باید در کنار یکدیگر بازیگر جامعه فردا باشند. این کوتاهترین و بیدردترین راه برای گریز از خشونت و فروپاشی پرهزینه و به سوی آینده برای کشوری است درگیر با ابربحرانهای درونی و منطقهای و خطر دخالت خارجی. پذیرفتن ورشکستگی و تندادن به تدارک گذار شاید سبب شود دستکم پرده آخر حکومت به یک امر مثبت تبدیل شود.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ آقای سعید پیوندی شما راه حل را در ایجاد “نوعی تفاهم ملی [می دانید] که باید در کنار یکدیگر بازیگر جامعه فردا باشند”. در صورتی که اگر واقعبینانه به صحنه رویدادها در جنبش اخیر نگاه کنیم امکان تحقق چنین امری اگر نگوییم نا ممکن اما بسیار دشوار است. به باور نگارنده این امر شاید زمانی رخ دهد که در کنار بدیل “تمامیتخواه” که از پشتیبانی رسانهای نیز برخوردار است، بدیل دمکراتیک هم به وجود آید که صدای غیر سلطنتخواه را نیز به گوش جامعه و جهانیان برساند. شاید این امر بر پایه پیشنهاد آقای حاتم قادری با تشکیل پارلمانی چند نفره از نخبگان شناخته شده که از اعتماد نسبی جامعه مدنی برخوردار باشند، امکان پذیر گردد. من شخصا “خانم شیرین عبادی، عبدالله مهتدی و حسن شریعتمداری” را افراد شناخته شدهای میدانم که شاید بتوانند اعتماد نسبی جامعه مدنی را جلب و با تعیین سخنگویی به بدیل تک قطبی خاتمه داده راه را برای تحقق یک “تفاهم ملی” هموار و عبور از جمهوری جهل و جنایت را امکان پذیر سازند.
سال نو مبارک. شاد باشید، شهرام
■ جناب پیوندی با درود فراوان مفاله بسیار جالبی بود و دست مریزاد. من هم مانند شما بر این عقیدهام که جامعه ایران اکنون به مرحله انسداد سیاسی رسیده است. رژیم اسلامی حاکم نمیتواند ساختارهای خود را در جهت برون رفت از بحران چند بعدی کنونی تغییر دهد. در همین حال هیچ اپوزیسیون گسترده و فراگیری که بتواند در چنین شرایطی جایگزین این رژیم معیوب شود، وجود ندارد. رژیم نه تنها مشروعیت خود را در داخل از دست داده است، بلکه در نگاه غرب نیز مبدل به مهره سوخته، ولی کم ضرری شده است.
بهزادی
آنچه در ونزوئلا از منظر سیاست واقعگرا یا رئال پالیتیک رخ داد، اگرچه غیرمنتظره نبود، اما از منظر قانون و حقوق بینالملل ننگین بود. آری، مادورو خودکامه بود، لیک کودتای نظامی عریان آمریکا، آن هم در زمانی که مادورو خواهان گفتگو بود، همچنان ننگین است.
پرسش پیشِ رو این است: آیا سرنوشتی مشابه در انتظار خامنهای و رژیم جمهوری اسلامی است؟
در پاسخ به این پرسش، نخست باید به یک واقعیت پایهای اشاره کرد. سبب ساز فقر و فلاکت ایران، بدون کوچکترین تردیدی، حکومت دینی جمهوری اسلامی است. هیچ ایران دوستی از سقوط خامنهای و نظام ولایت فقیه ناخرسند نخواهد شد. این نظام واپسگرای دینی، با رهبری خمینی و خامنهای، یک ملت و کشوری باستانی را دچار پریشانی ژرف اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کرده است. آخوندها زندگی چند نسل را نابود کردهاند و آیندهای آکنده از شکوفایی و شادی را از ایرانیان گرفتهاند. از اینرو، خیزش و شورش علیه این نظام برحق است.
از منظر تحلیلی، جمهوری اسلامی در سراشیبی سقوطی بیبازگشت قرار دارد. مصطفی تاجزاده ـــ که خود در این نظام ساخته و پرداخته شد و اکنون خواهان گذار مسالمتآمیز از آن است ـــ در آخرین برآوردش، شمار طرفداران نظام آخوندی را حدود ۱۰ درصد میداند؛ کسانی که حاضرند برای بقای آن بجنگند. بر پایه این تخمین، نظام اسلامی با دستکم ۹۰ درصد مردم روبروست. از اینرو، تردیدی نیست که جمهوری اسلامی رفتنی است.
جنگیدن با مردم نیز دو حالت بیشتر ندارد: یا مردم را به طور موقت سرکوب میکنند که راهی بیآینده است و سقوط را، حتی اگر به تأخیر اندازد، در خیزشهای بعدی قطعی میکند؛ یا کار به نوعی جنگ داخلی میکشد که برای ایران فاجعه بار خواهد بود. مهمترین عامل تعیین کننده در میان این دو سناریو، موقعیت سپاه پاسداران و ارتش است. جای تردیدی نیست که کارگزاران پهلویخواه چه مستقل و چه در همکاری با جاسوسهای آمریکایی و اسرائیلی، از پیش و تا کنون در گفتگوهای پنهانی با بخشی از نظامیها بودهاند.
برای خامنهای بیش از دو راه وجود ندارد. یا همچون سخنرانی امروز، مانند دفعات پیشین، با انکار وضعیت وخیم نظام، خود را به بیراهه بزند و وعده خشونت بیشتری بدهد؛ یا بپذیرد که به پایان خط رسیده و دستکم برای حفظ جان خود، خانواده و اعوان و انصارش، به پیشنهاد برگزاری یک همهپرسی برای گذار دموکراتیک تن دهد. داشتن چنین انتظاری از مردی که خود را دریافت کننده وحی الهی میداند، اگر عبث نباشد، مضحک است. تنها سناریوی دیگر درباره خامنهای این است: آیا آخوندهای منفعل در گوشه و کنار کشور و برخی از سردمداران نظام، علیه او شورش کرده و او را به زیر میکشند تا شاید خود در امان بمانند؟
از سویی، سرنوشت ایران به سیاستهای ترامپ و نتانیاهو گره خورده است. ترامپ و نتانیاهو هر دو باج گیرند. هر دو در پی تسخیر سرزمینها و منابع طبیعی و اقتصادی کشورهای دیگرند. آنان به نام رفاه اقتصادی از مردم میخواهند که ارزشهای انسانی و دموکراتیک خود را فراموش کنند. مشکل جمهوری اسلامی در برابر این دو، و نظامها یا احزابی که نمایندگی میکنند، به مراتب دشوارتر و عملاً بی راهکار است. تار و پود جمهوری اسلامی با ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی بودن آغشته است. یا باید سر خم کند و تسلیم شود که در آن صورت، هم اندک طرفداران داخلیاش را از دست میدهد و هم مردم به جان رسیده را بیش از پیش به خیابان میکشاند؛ یا باید شاخ و شانه بکشد و به وضعی به مراتب بدتر سرنگون شود و صدماتی جبران ناپذیر به کشور و ملت وارد آورد. بی شک جمهوری اسلامی در این تنگنای مرگبار با نداشتن پشتیبانی ملت، نیست و نابود میشود.
پرسش مبرم این است: آیا ایرانیان میهندوست و دموکراسیخواه میتوانند سرنوشت ایران را بنویسند؟
ایرانیان آزادیخواه و دموکرات همچنان از حمله متفقین به ایران در سال ۱۳۲۰ دردمندند. آنان میدانند که کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت مصدق چگونه به شکاف میان دولت و ملت انجامید و در نهایت به قدرت گیری خمینی و استقرار حکومت واپسگرای اسلامی در سال ۱۳۵۷ رسید. لیک با سرنگونی حکومت اسلامی ـــ که گریزی از آن نیست ـــ وظیفه ایرانیان میهندوست و دموکرات که فرد پرست نیستند، بسیار دشوار است. وظیفه نخست آنان، هم زمان با پشتیبانی از مبارزات مردم برای پایان دادن به حکومت اسلامی، سازماندهی هرچه سریعتر و گستردهتر نیروهای دموکراسیخواه به منظور دفاع از ارزشهای دموکراتیک و دادخواهانه برای استقرار یک حکومت دموکراتیک ملی است، بدون سرسپردگی به ترامپ و نتانیاهو.
برای این کار، فردا دیرتر از امروز است و امروز دیرتر از فرداست.
نوشته خبرنگاری از تهران
۳ ژانویه ۲۰۲۶
ناآرامیها در ایران: ۴ سناریو در پی گسترش اعتراضات؛ حاکمیت در حال سنجش گزینهها
بنا بر گزارش نهادهای ناظر حقوق بشری و منابع محلی، حاکمیت ایران با یکی از گستردهترین موجهای ناآرامی جغرافیایی خود در سالهای اخیر روبهروست؛ اعتراضاتی که با نزدیک شدن به هفته دوم، به بیش از ۷۰ شهر و شهرستان گسترش یافتهاند.
آنچه از یکشنبه گذشته بهعنوان اعتراض به سقوط ارزش پول ملی و افزایش شدید هزینههای زندگی آغاز شد، بهسرعت به ناآرامیهای گستردهتری تبدیل شده است؛ بهگونهای که برخی معترضان اکنون خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی هستند.
بر اساس اعلام «خبرگزاری فعالان حقوق بشر» مستقر در ایالات متحده، دستکم هفت نفر ــ از جمله چند کودک ــ در اثر تیراندازی نیروهای امنیتی جان باختهاند، دهها نفر زخمی شدهاند و شمار نامعلومی نیز بازداشت شدهاند. منابع دیگر از آمار بالاتر، تا ۱۰ کشته، خبر دادهاند. نیروهای امنیتی از گاز اشکآور، ساچمهای و مهمات جنگی استفاده کردهاند. خانواده یکی از معترضان کشتهشده تلاشهای رسمی برای معرفی او بهعنوان عضو نیروهای امنیتی یا «آشوبگر» را رد کرده است.
اگرچه ایران از سال ۲۰۰۹ تاکنون بارها شاهد موجهای اعتراضی بوده است، گستره جغرافیایی ناآرامیهای کنونی نگرانی مقامهای رسمی را بهطور محسوسی افزایش داده است؛ بهطوری که اعتراضات از مناطق پیرامونی تا مراکز اصلی شهری را دربر گرفته و حتی به قم ــ پایگاه سنتی روحانیت ــ کشیده شده است؛ جایی که روز جمعه شعارهایی مبنی بر خواست مرگ آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، شنیده شد.
واکنش تهران به هشدار ترامپ
این ناآرامیها در بستری خارجی و بهشدت ملتهب جریان دارد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» هشدار داد که اگر دولت ایران «معترضان مسالمتجو را بکشد»، واشنگتن «به کمک آنها خواهد آمد».
این اظهارات با واکنشی سریع و هماهنگ از سوی ساختار سیاسی و امنیتی ایران مواجه شد؛ واکنشی که سخنان ترامپ را تلاشی برای مشروعیتبخشی به مداخله احتمالی خارجی توصیف کرد.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، با اشاره به آنچه «سابقه طولانی» آمریکا در ادعای نجات مردم ایران خواند، این مواضع را رد کرد و حمایت واشنگتن از اسرائیل در جریان جنگ ژوئن ۲۰۲۵ را یادآور شد. علی شمخانی، مشاور ارشد رهبر جمهوری اسلامی، در شبکه اجتماعی ایکس اعلام کرد که پاسخ ایران موجب «پشیمانی» خواهد شد. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، هشدار داد در صورت حمله به ایران، منافع و نیروهای آمریکایی در سراسر منطقه به «اهداف مشروع» تبدیل خواهند شد. علی لاریجانی، رئیس شورای عالی امنیت ملی، نیز بهطور مشابه از مردم آمریکا خواست «مراقب امنیت سربازان خود باشند».
رسانههای دولتی نیز همین روایت را برجسته کردهاند و اعتراضات را مسئلهای داخلی دانستهاند که از سوی قدرتهای متخاصم مورد سوءاستفاده قرار گرفته، در حالی که تأکید میکنند «ایرانیان در برابر تهدیدات خارجی متحد باقی ماندهاند».
الگوی آشنای سرکوب
واکنش میدانی ایران تاکنون بازتابی از الگوی سرکوبی بوده است که در برخورد با اعتراضات گذشته نیز به کار گرفته شده است.
نیروهای امنیتی در مرحله نخست بر متفرقسازی جمعیت، بازداشتهای هدفمند و اعمال فشار بر سازماندهندگان احتمالی ــ بهویژه در اعتراضات کارگری و دانشجویی ــ تمرکز کردهاند. در گذشته، با تشدید اعتراضات، تاکتیکها معمولاً به استفاده گستردهتر از گاز اشکآور، سلاحهای ساچمهای و در مواردی تیراندازی مستقیم تغییر یافته و شدیدترین اقدامات برای مناطق «حساس راهبردی» مانند کردستان و بلوچستان کنار گذاشته شده است؛ مناطقی که واکنشهای خونین در آنها غالباً با ادعای مقابله با «تجزیهطلبی» توجیه شده است.
بهنظر میرسد تهران در مقطع کنونی، برای جلوگیری از همزمانی سراسری اعتراضات و تشدید بحران در سطح بینالمللی، نسبت به هزینههای خشونت کور و گسترده محتاط باشد.
با این حال، این رویکرد بههیچوجه تضمینشده یا پایدار نیست. در شهرهایی مانند کرمانشاه، مرودشت و کوهدشت، ویدئوهای منتشرشده در فضای مجازی حاکی از تیراندازی مستقیم و درگیریهای شدید است. اگر اعتراضات ادامه یابد یا خشونتآمیزتر شود، دولت میتواند بهسرعت به اقدامات تصاعدی متوسل شود؛ از جمله قطع اینترنت، اجرای احکام اعدام، ورود گستردهتر سپاه پاسداران و حتی، در شرایط حاد، محاصرههای نظامیگونه و موضعی.
سناریوی اول: اصلاحات ساختاری
یکی از مسیرهای احتمالی که از سوی صداهای اصلاحطلبِ مخالف تغییر رژیم مطرح میشود، حرکت بهسوی اصلاحات ساختاری با هدف فروکاستن ناآرامیهاست. برخی چهرههای این جریان و شماری از مقامهای پیشین، از هماکنون از رهبری خواستهاند مطالبات معترضان را به رسمیت بشناسد، بر اساس اصل ۲۷ قانون اساسی امکان برگزاری تجمعات قانونی را فراهم کند و دست به اصلاحات اقتصادی و سیاسی بزند؛ از جمله ازسرگیری دیپلماسی با غرب.
با این حال، اگر کارنامه گذشته جمهوری اسلامی معیار قضاوت باشد، چنین مسیری بعید به نظر میرسد. حاکمیت بارها نشان داده است تمایل اندکی به اجرای اصلاحاتی دارد که خطوط قرمز ایدئولوژیک یا کانونهای قدرت آن را به چالش بکشد؛ از جمله اصول حکومت دینی و ماهیت روحانیسالار و اقتدارگرای رهبری. حتی در دورههای فشار شدید نیز، امتیازهای دادهشده غالباً تاکتیکی و موقتی بودهاند.
فعالان هشدار میدهند در نبود تغییرات معنادار در شیوه حکمرانی اقتصادی، آزادیهای اجتماعی و سازوکارهای پاسخگویی، هرگونه اصلاح محدود ممکن است صرفاً «نمایشی» تلقی شود؛ امری که نهتنها اعتماد عمومی را بازنمیگرداند، بلکه به فرسایش بیشتر آن و تسریع روند فروپاشی میانجامد.
سناریوی دوم: ناآرامی فرسایشی و طولانیمدت
سناریوی محتمل در کوتاهمدت، تداوم ناآرامیها بهصورت موجی و در برابر آن، سرکوبی حسابشده و مرحلهبندیشده است. در این الگو، اعتراضات بهطور دورهای شعلهور میشود، نیروهای امنیتی آنها را در سطح محلی مهار میکنند و دولت، با پذیرش هزینههای اقتصادی و حیثیتی، بر فرسودگی معترضان حساب باز میکند.
این رویکرد بازتاب درسهایی است که تهران از نمونههایی مانند ونزوئلا آموخته است؛ جایی که حتی اعتراضات گسترده و طولانیمدت، الزاماً به تغییر رژیم منجر نشدند، مادامی که نهادهای امنیتی منسجم باقی ماندند و نیروهای مخالف دچار پراکندگی بودند.
با این حال، فشار انباشته رو به افزایش است. ترکیب تورم، کمبود انرژی، بحران آب، تحریمها و فقدان آزادیهای سیاسی، طبقه متوسط را بهشدت تضعیف کرده است. هر موج تازه اعتراض، اعتماد عمومی را بیش از پیش فرسایش میدهد و احتمال بروز ناآرامیهای بعدی را افزایش داده و مهار آنها را دشوارتر میکند.
سناریوی سوم: تغییر رژیم با هدایت خارجی
اظهارات ترامپ بار دیگر نگرانیها را در میان مقامهای رسمی ــ و امیدهایی را در میان برخی معترضان ــ نسبت به مداخله خارجی زنده کرده است. تهران آشکارا این سناریو را خطرناکترین گزینه میداند؛ مسیری که میتواند کشور را بهسوی جنگ سوق دهد.
اقدام نظامی مستقیم آمریکا یا اسرائیل، در پوشش حمایت از معترضان یا مقابله با برنامه موشکی و هستهای ایران، میتواند به تغییر رژیم بینجامد؛ اما در عین حال، احتمالاً بیثباتی گستردهای را در سطح منطقهای رقم خواهد زد.
در عین هراس از این سناریو، رهبران ایران همچنان بر این حساب میکنند که تهدید خارجی میتواند به بسیج احساسات ملیگرایانه، بازداشتن بخشی از معترضان و توجیه سرکوب حداکثری به نام «دفاع ملی» کمک کند.
اکثر چهرههای اصلاحطلب در داخل ایران با این مسیر مخالفاند و هشدار میدهند که چنین روندی میتواند به فروپاشی دولت، بیثباتی طولانیمدت یا حتی تجزیه سرزمینی بینجامد.
سناریوی چهارم: فروپاشی تدریجی یا گذار طولانی
پیامدهای رادیکالتر ــ از جمله جنگ داخلی، تجزیه کشور یا سرنگونی ناگهانی و بهدنبال آن گذار دموکراتیک ــ همچنان در حد گمانهزنیهای پرریسک باقی میمانند. شکافهای عمیق میان گروههای مخالف، نبود رهبری واحد و قدرت بالای دستگاه امنیتی داخلی، هرگونه تحول سریع را پیچیده میکند.
رضا پهلوی، ولیعهد پیشین که نام او در هفته گذشته از سوی بسیاری از معترضان شعار داده شده، خواستار وحدت شده و در بیانیههای خود اعتراضات را «قیام ملی» توصیف کرده است. با این حال، تبدیل خشم خیابانی به یک بدیل سیاسی منسجم، همچنان چالشی بزرگ به شمار میرود.
رهبری ایران در حالی وارد این بحران شده که تضعیف شده، اما دستکم در مقطع کنونی هنوز از برخی ابزارهای دفاعی برخوردار است. با وجود همزمانی فشار خارجی و تعمیق نارضایتی داخلی، دولت نشان داده که توان سازگاری با ناآرامیها را دارد؛ هرچند این سازگاری عمدتاً از طریق توسل به خشنترین ابزارها حاصل شده است.
اعتراضات داخلی و تشدید تهدیدهای خارجی، ترکیبی بهشدت انفجاری ایجاد کردهاند که هر یک دیگری را تقویت کرده و دامنه مانور تهران را محدودتر میسازد.
اینکه اعتراضات فروکش کند، به جنبشی پایدار بدل شود یا به سرکوبی سختتر بینجامد، ممکن است به تصمیمهایی بستگی داشته باشد که در روزهای آینده در راهروهای قدرت تهران اتخاذ میشود — و اینکه رهبران ایران مسیر گفتوگو، تعویق یا زور را برگزینند.
در حال حاضر، حاکمیت در وضعیتی میان فشار و فلجشدگی گرفتار مانده است؛ بیآنکه راه خروج روشنی در برابر خود ببیند.
با عرض تسلیت به خانواده جانباختگان جنبش دیماه ۱۴۰۴
بنا به روایتی، جنبش ۱۴۰۴، از دوران پیش از جنگ ۱۲ روزه، قابل پیشبینی بود. تلنبار شدن خواستههای به حق مردمان ایران و مشروعیت باختگی رژیم خامنه ای، وقوع این رویداد اجتماعی را در نظر سنجیها مورد تایید قرار میداد:
برپایه نظر خواهی موسسه گمان در سال ۱۳۰۳ اکثریت (۸۹٪) مردمان ایران اعلان کردهاند که خواستار نظامی دمکراتیکاند. همین نظر خواهی نشان میدهد که ۴۰٪ پاسخ دهندگان گرایش اصلی خود را “براندازی جمهوری اسلامی” عنوان کردهاند که بیشتر شامل جوانان و دانش آموختگان شهری میشد. این در حالی بود که در همین سال تنها ۱۱٪ از نگهداری “ارزشها و اصول انقلاب” پشتیبانی میکرد؛ رقمی که نسبت به سال ۱۴۰۰ (۱۸٪) کاهش نشان میداد. این مخالفتها در میان زنان و جوانان برجسته بوده است.[۱]
از دیدگاه گرایشهای ایدئولوژیک و حزبی، نتایج این نظرسنجی نشان میدهد اولویتهای اصلی جامعه آزادیهای فردی و حقوق بشر (۳۷٪)، عدالت اجتماعی و حمایت از حقوق کارگران (۳۳٪) و غرور ملی و ایرانگرایی (۲۶٪) بوده است.
در برابر، گرایشهای سنتی و مذهبی در پایین ترین سطح قرار دارند و تنها ۵٪ از مردمان آنها را در اولویت دانستهاند. این دادهها نشان میدهد اکثریت جامعه، به ویژه جوانان و تحصیلکردگان، ارزشهای مدرنتری همچون حقوق بشر، آزادیهای فردی و محیط زیست را در مرکز توجه قرار دادهاند.[۲]
بحران تامین آب و برق و تحریمهای بینالمللی
اکثریت جامعه یعنی ۷۵٪، “ناکارآمدی و ضعف مدیریت حکومت” را علت اصلی مشکل کم آبی و بی برقی میدانند و در برابر ۱۴٪ “عوامل طبیعی” و تنها ۴٪ “تحریمهای بینالمللی” را عامل این وضعیت به شمار میآورند.
در واکنش به بازگشت تحریمهای بینالمللی در نتیجه فعالسازی مکانیسم ماشه هم ۵۶٪ جامعه “خیلی نگران” و۱۹٪ “تا حدی نگران” تاثیر این تحریمها بر اقتصاد خانواده خود بودهاند. در برابر ۲۱٪ باقیمانده اعلام کردهاند “چندان نگران” یا “اصلا نگران” تاثیر این مساله بر وضعیت اقتصادی حانوادهاشان نیستند.
جنگ ۱۲ روزه
در پی جنگ ۱۲ روزه جمهوری اسلامی و اسرائیل، موسسه گمان با انتشار نتایج نظرسنجی تازهای، تصویری کم سابقه از دیدگاههای مردمان ایرانی درباره این درگیری، ابعاد نظامی آن، مواضع داخلی و خارجی و آینده جمهوری اسلامی ارائه کرد.[۳]
نزدیک ۴۴٪ جامعه جمهوری اسلامی را مسئول شروع جنگ خواندند، در حالی که ۳۳٪ اسرائیل را مسئول آغاز جنگ معرفی کردند و ۱۶٪ هر دو طرف را به یک اندازه مقصر دانستند.
بیش از نیمی از جامعه هدف (۵۱٪) بر این باورند که اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه به اهداف خود رسید. در برابر، ۱۶٪ مشارکتکنندگان، جمهوری اسلامی را موفقتر ارزیابی کردند و ۱۹٪ هر دو طرف را ناکام دانستند. نگرانی در باره آغاز جنگی تازه برجسته است:

بر اساس این نظرسنجی، ۲۷٪ جامعه کارکرد رهبر جمهوری اسلامی در این جنگ را مثبت و ۵۸٪ آنرا منفی ارزیابی کردند.
این یافتهها همچنین نشان میدهد تصویر ارائه شده از سوی رسانههای رسمی جمهوری اسلامی از جامعه ایران در خصوص حمایت از سیاستهای علی خامنهای با واقعیت افکار عمومی همخوانی ندارد.
سیاست خارجی و انرژی هستهای
دادهها حاکی از آن است که اکثریت قاطع جامعه (۶۹٪) بر این باورند که جمهوری اسلامی باید از شعار نابودی اسرائیل دست بردارد و ۲۰٪ با این خواسته مخالفند.
بر پایه این نظرسنجی، در پیوند با نگرش مثبت و منفی ایرانیان به دیگر کشورها، مردم ایران بیشترین نگرش مثبت (۵۳٪) و کمترین نگرش منفی (۳۷٪) را به آمریکا دارند.
اسرائیل هم با ۳۹٪ نظر مثبت و ۴۸٪ نظر منفی در جایگاه دوم محبوبیت در میان مردم ایران قرار دارد. در میان هشت کشوری که در این نظرسنجی درباره آنها پرسیده شده، بیشترین نگرش منفی ایرانیان به ترتیب به روسیه با ۶۸٪ و انگلیس با ۶۵٪ بوده است.
حدود نیمی از پاسخدهندگان(۴۷٪) باور دارند برای جلوگیری از وقوع جنگی دیگر، حکومت ایران باید برنامه غنیسازی اورانیوم را متوقف کند؛ در حالی که ۳۶٪ با توقف غنیسازی مخالفاند.
همچنین در موضوع دستیابی به سلاح اتمی، ۴۹٪ از پاسخ دهندگان با ساخت سلاح هستهای از سوی حکومت ایران مخالفت کردهاند، در مقابل ۳۶ درصد خواهان تولید آن هستند و ۱۵ درصد نیز در این زمینه نظر مشخصی ابراز نکردهاند.[۴]
***
جنبش ۱۴۰۴ در پی بیارزششدگی بیشتر پول ملی و فلزات گران قیمت با اعتصاب بازار بزرگ تهران که از ناپایداری اقتصاد کشور، تحریمها، فساد نهادینه شده و راهبردهای بیگانه ستیز خامنهای به ستوه آمده بودند، در ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵ کلید خورد. این اعتصاب به سرعت به بقیه بازارهای تهران و سپس به برخی دیگر از شهرها سرایت کرد. این نافرمانی مدنی مورد تآیید اقشار دیگر مردمان بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک کشور قرار گرفت و به اعتراضات خیابانی با شعارهای علیه حکومت دینی منجر شد. در واقع این انفجار اجتماعی نتیجه سالها نا کارآمدی حکومت، تحریمهای گسترده، رانت و مفتخواری سپاه و آخوندهای وابسته به بیت خامنهای و اولیگارشهای مورد پشتیبانی رژیم بود که جز تهیدستی اکثریت جامعه و تورم کمر شکن حاصلی نداشته است.
دولت به اصطلاح اصلاحطلب پزشکیان برای مهار بحران وارد عمل شد. در آغاز رییس بانک مرکزی تعویض و بودجه سال ۱۴۰۵ از مجلس پس گرفته شد. اعتراض (اقتصادی و نه سیاسی) معترضین به رسمیت شناخته شد و قرار شد دولت دستمزدها را به جای ۲۰٪ تا ۳۰٪ (۱۰٪ کمتر از تورم!) افزایش دهد و راهبرد حذف یارانههای بسیاری از دهکها را متوقف و در برابر ۷۰۰ هزار تومان رایانه، ارایه دهد! به وزیر کشورش دستور داد با نمایندگان معترضین[؟] وارد مذاکره شود و در پی گسترش اعتراضات به دانشگاهها برخی از روسای حراست دانشگاهها را به علت برخور خشونت آمیز با دانشجویان تعویض کرد.
بدیل تمامیتخواه
تفاوت این جنبش با جنبشهای پیشین در داشتن بدیلی است که میتواند اعتراضات را هدفمند سازد و از سوی دیگر با بدیلی تمامیت خواه روبروییم که در صورت پیروزی، رسیدن به جامعهای دمکراتیک را با چالشهای چشمگیر مواجه میسازد.
پیش از هر چیز این بدیل خود را “ایرانگرا” مینامد گویا مخالفین غیر پهلویخواه ایرانستیزند؟ دوم رضا پهلوی خود را “رهبر” دوران گذار و در فرصتی “پدر ملت ایران” نامیده است. ظاهرا به باور “این رهبر و یا پدر ملت” مردمان استبداد زده کشور محکوماند حق تعیین سرنوشت خویش را یا به ولایت شیخ و یا ولایت شاه واگذار کنند! پهلویخواهان انتظار دارند نمادهایی جنبش مدنی همچون خانم نرگس محمدی و ترانه علیدوستی با رضا پهلوی “بیعت” کنند.
تمامیتخواهی در شعارهای برخی از پهلوی خواهان نیز نمایان شده است از جمله: رهبر ما پهلویٍ هر که نگه اجنبیٍ
میدیای هوادار تمامیتخواهی
در این پنج روزه اعتراضات شبکه تلویزیونی ایران اینتر نشال، در هر فرصتی تمام قد به حمایت از رضا پهلوی شتافت. تنها از “صاحب نظرانی” دعوت میشد که هوا خواه رضا پهلویاند. تلاش میشد ویدئوهایی از اعتراضات پخش گردد که شامل شعارهای پهلوی خواهانهاند.
این در حالی است که بر اساسی نظر خواهی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳، هرچند رضا پهلوی از محبوبیت شایان توجهی برخوردار بوده، اما پادشاهی خواهان تنها ۲۲٪ جمعیت را شامل میشده است. دربرابر ۲۶٪ پاسخ دهندهها نظام جمهوری و ۱۵٪ نظام فدرالی را ترجیح دادهاند. شبکه ایران اینترنشنال اکثریت غیرپهلویخواه را با روشی غیر حرفهای به حاشیه رانده است.
البته کنشگری پهلویخواهان علیه جمهوری جهل و جنایت حق دمکراتیک آنان است که باید از سوی مخالفین نظام پادشاهی به رسمیت شناخته شود. مشکل در این جاست که مخالفین نظام پادشاهی نتوانستهاند پس از ۴ دهه بدیلی قابل اعتماد جامعه مدنی کشور ایجاد و رهبری برگزینند که این گرایشها را نمایندگی کند.
جناح سرکوب
گر چه خامنهای در تمام زمینهها از جمله توهم نابودی اسراییل، بیرون راندن نیروهای آمریکایی از منطقه، تسلط نیروهای نیابتی بر کشورهای اسلامی و تشکیل “تمدن اسلامی” ناکام بود است اما در تشکیل و حفظ انسجام نیروهای امنیتی و سرکوب گر تا کنون دست آوردهای شایان توجهی داشته است. این نیروها توانستهاند در کنار دستگاه قضایی غیر مستقل، سالانه نزدیک به دو هزار اعدام و در مجموع هزاران کشته در خیزشهای گوناگون پایههای خیمه ولایت ارتجاعی ولی فقیه را استوار نگه دارند. در جنبش ۱۴۰۴ نیز برپایه گزارشهایی از سرکوب وحشیانه نیروهای سرسپرده انتظامی، سپاه و بسیج، تاکنون به کشته شدن ۷ نفر و بازداشت حداقل ۱۱۹ نفر منجر شده است.
البته به نظر میرسد، جوانان از جان گذشته کشور تاکنون با مقاومت دلیرانه خود به خامنهای نشان دادهاند که در برابر زور و سرکوب کوتاه نخواهند آمد.
راز کامیابی جنبشهای مردمی در گرو همکاری نیروهای مخالف و بهرسمیت شناختن اختلافها و حقوق هموطنان اتنیک و دگراندیشان نهفته است که با دوری از تمامیت خواهیهای گروهی امکانپذیر خواهد شد.
به امید رسیدن به ایرانی آباد، دمکراتیک و سکولار در سال میلادی ۲۰۲۶
دی ۱۳۰۴
mrowghani.com
———————————————
[۱] - موسسه گمان نتایج نظرسنجی خرداد ۱۴۰۳ خود در باره ترجیحات سیاسی ایرانیان را منتشر کرد، ایرانیان انگلستان، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
[۲] - همان
[۳] - نظر سنجی گمان: اکثریت مردم ایران معتقدند جنگ ۱۲ روزه، جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی بود.، ایرانیان انگلستان، ۱۵ آبان ۱۴۰۴
[۴] - همان
فارن افرز / ۱ ژانویه ۲۰۲۶
بحران جزیره به کجا خواهد انجامید؟
در سال ۲۰۱۴، پس از آنکه دولت باراک اوباما و دولت کوبا از توافقی برای احیای روابط دیپلماتیک خبر دادند، نگاه جهان به هاوانا دوخته شد. از گروه رولینگ استونز گرفته تا سرمایهگذاران بالقوه، همگی شتابان کوشیدند سهمی از آینده این جزیره به دست آورند. رائول کاسترو، وزیر دفاع دیرپای کوبا، چند سال پیشتر قدرت را از برادر بزرگتر و بیمار خود، فیدل، به دست گرفته و اصلاحات اقتصادی محدودی را آغاز کرده بود: اجازه فعالیت به شمار بیشتری از کسبوکارهای کوچک خصوصی، تسهیل مقررات سرمایهگذاری خارجی و کوچکسازی نیروی انسانی دولت. در مجموع، عادیسازی روابط با ایالات متحده و «بهروزرسانی»های داخلی دولت («اکتوئالیزاسیون»؛ اصطلاح خوشظاهر مورد استفاده حزب کمونیست کوبا) چنین مینمود که میتواند این کشور را به قرن بیستویکم وارد کند.
اما متأسفانه کوبا بهطرزی چشمگیر از این انتظارات عقب مانده است. طی پنج سال گذشته، بیش از یک میلیون نفر — یعنی بیش از یکدهم جمعیت کشور — کوبا را ترک کردهاند که اغلب مقصدشان ایالات متحده بوده است. امروز، در دوران ریاستجمهوری میگل دیاس-کانل، این جزیره بدترین بحران اقتصادی خود از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را تجربه میکند. تولید ناخالص داخلی از سال ۲۰۲۰ تاکنون ۱۱ درصد کاهش یافته است. شبکه برق کشور در حال فروپاشی است. نیروهای امنیتی با شدت اعتراضهای ضد دولتی را سرکوب میکنند. در ماه اکتبر، توفان «ملیسا» شرق جزیره را ویران کرد و به حدود ۹۰ هزار واحد مسکونی و ۲۵۰ هزار جریب زمین کشاورزی آسیب زد یا آنها را بهکلی نابود کرد. اکنون نیز شیوع تب دِنگی و دیگر ویروسهای منتقلشونده از طریق پشه به سطح یک همهگیری رسیده است.
تراژدی در حال وقوع کوبا تا حدی نتیجه شوکهای خارجی است؛ از جمله انتخاب دونالد ترامپ به ریاستجمهوری ایالات متحده در سال ۲۰۱۶. ترامپ پس از ورود به کاخ سفید، بسیاری از تحریمهایی را که دولت پیشین لغو کرده بود، دوباره برقرار کرد. برای مثال، در فاصله سالهای ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰، پروازها، ارسال حوالههای مالی و سفر به کوبا را بهشدت محدود ساخت و در سال ۲۰۲۱ نیز این کشور را بار دیگر در فهرست «حامیان دولتی تروریسم» قرار داد؛ اقدامی که عمدتاً به دلیل پناه دادن هاوانا به شمار اندکی از متهمان تحت تعقیب دستگاه قضایی آمریکا انجام شد. جو بایدن، رئیسجمهور بعدی ایالات متحده، تنها بخشی از این محدودیتها را کاهش داد و ترامپ در دومین دوره ریاستجمهوری خود برخی از آنها را مجدداً اعمال کرده است. در همین حال، همهگیری کووید-۱۹ صنعت گردشگری کوبا را از هم پاشید. افزون بر این، با تشدید کارزار فشار دولت دوم ترامپ برای کنار زدن نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، کاهش چشمگیر کمکهای نفتی کاراکاس به هاوانا — که در سالهای اخیر آغاز شده بود — ممکن است وخیمتر شود و کوبا در معرض از دست دادن مهمترین شریک اقتصادی و ژئوپولیتیک خود قرار گیرد.
با این همه، بحران کنونی تا حد زیادی حاصل سیاستهای خود دولت کوبا نیز هست. با وجود اصلاحات رائول کاسترو، مقامات هرگز حاضر نشدند بهطور قاطع از الگوی فرسوده برنامهریزی متمرکز دست بکشند. گسترش بیشتر بخش خصوصی ناپیوسته و محدود بوده و سیاستهای نادرست پولی به تورمی شدید دامن زده است. دولت همچنین از هرگونه تغییر معنادار در نظام تکحزبی کشور پرهیز کرده است. در نتیجه، اقتصاد کوبا همچنان شکننده و غیرمنعطف باقی مانده و شور و شوق پیشین در واشنگتن برای تعامل بیشتر با هاوانا جای خود را به تردید، خصومت یا بیاعتنایی داده است.
امیدوار بودن به آینده کوبا دشوار است. رائول کاسترو که اکنون ۹۴ سال دارد و همچنان در نقش «قدرت پشت پرده» ایفای نقش میکند، بهزودی به پایان عمر خود خواهد رسید؛ همانگونه که آخرین بازماندگان نسل بنیانگذار انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹ نیز از صحنه خارج میشوند. اما برای خروج از بنبست کنونی، نسل جدیدی از رهبران دستکم باید بهطور جدی به آزادسازی عمیقتر اقتصاد متعهد شود — هرچند در کوتاهمدت اقدامی دردناک باشد. برای قرار دادن کامل کشور در مسیر درست، آنها ناگزیر به دموکراتیزه کردن نظام سیاسی نیز خواهند بود. با این حال، متأسفانه پس از یک دهه دستکاریهای سیاستی، رهبری کنونی کوبا نشانههای اندکی از آمادگی برای مواجهه مستقیم با چالشهای کشور یا واگذاری کنترل به کسانی که قادر به حل آنها هستند، از خود نشان داده است.
بسیار کم، بسیار دیر
«یا اصلاح میکنیم، یا غرق میشویم.» رائول کاسترو این جمله را در سال ۲۰۱۰، چهار سال پس از به دست گرفتن قدرت، بر زبان آورد. نظام سوسیالیستی کوبا دوره بلافاصله پس از فروپاشی شوروی را تاب آورده بود؛ دورهای که در آن کمکها به جزیره بهشدت کاهش یافت و تولید ناخالص داخلی کشور یکسوم افت کرد. با این حال، اقتصاد تنها بخشی از این سقوط را جبران کرده بود. رائول برای استوارتر کردن پایههای اقتصاد، برنامهای نسبتاً ساده طراحی کرد: کوچکسازی دولتی متورم از طریق اخراج نیم میلیون کارمند، در کنار گسترش بخش خصوصی بسیار کوچک «خوداشتغالان» که رستورانها، اقامتگاههای خانگی و دیگر کسبوکارهای خرد را اداره میکردند. مقامات اجازه میدادند سرمایهگذاران خارجی سهام اکثریت پروژهها را در اختیار بگیرند و دولت زمینهای عمومی بلااستفاده را به کشاورزان خصوصی واگذار میکرد تا وابستگی کشور به واردات — که ۷۰ درصد مواد غذایی را شامل میشد — کاهش یابد.
بهترین اقتصاددانان کوبا خیلی زود به کاستیهای این برنامه اشاره کردند. فهرست بیش از ۲۰۰ فعالیت مجاز برای «خوداشتغالی» بهطرزی مضحک، ریزبینانه و دستوری تنظیم شده بود. برای نمونه، کشت قطعهای زمین عمومی و فروش بخش عمده محصول در چارچوب یک نظام جیرهبندی با قیمتهای کنترلشده، بههیچوجه با مالکیت زمین و فروش محصول در یک بازار واقعی قابل مقایسه نبود. افزون بر این، شرکتهای دولتی همچنان از امتیازی ناعادلانه برخوردار بودند: آنها مجاز بودند هر یک پزوی کوبایی را معادل یک دلار محاسبه کنند؛ امری که بهطور مصنوعی ارزش داراییهایشان را بالا میبرد و هزینه وارداتشان را کاهش میداد. شهروندان عادی، در مقابل، فقط میتوانستند پزوهای خود را با نرخ ۲۴ به یک به بانکهای دولتی کوبا بفروشند و دلار دریافت کنند. با این حال، بسیاری از مردم خوشبین باقی ماندند. سفر به کوبا در آن سالها به معنای احساس وزش بادهای تغییر بود: کسبوکارهای کوچک یکی پس از دیگری گشوده میشدند، گردشگران کانادایی و اروپایی بهصورت انبوه وارد کشور میشدند و حوزهای از مدارا برای روزنامهنگاری مستقل، تحلیل دانشگاهی و گفتوگوی مدنی شکل میگرفت.
باراک اوباما، رئیسجمهور ایالات متحده، متوجه این تحولات شد. حتی پیش از گشایش بزرگ عادیسازی روابط در اواخر سال ۲۰۱۴، دولت او به آمریکاییها اجازه داده بود در قالب تورهای گروهی به کوبا سفر کنند، مشروط بر آنکه هدفشان «حمایت از مردم کوبا» باشد. اعضای دیاسپورای کوبایی برای دیدار خانوادههای خود به کشور بازمیگشتند و میلیونها دلار حواله مالی به همراه میآوردند که بهمثابه سرمایه اولیه برای کسبوکارهای کوچک عمل میکرد. پس از آنکه دو کشور بهطور رسمی روابط خود را از سر گرفتند، خطوط هوایی پروازهای مستقیم تجاری میان آنها برقرار کردند. سفرهای دریایی تفریحی، بازدیدهای انفرادی و استثناهای تازه برای سرمایهگذاری خارجی — در چارچوب تحریم دیرپای تجارت میان آمریکا و کوبا — رواج یافت. تنها در سال ۲۰۱۶، بیش از ۵۸۰ هزار دارنده گذرنامه آمریکایی و کوبایی (به بیان دیگر، کوبایی-آمریکاییها) صرفاً از فرودگاه بینالمللی میامی سوار پروازهای عازم این جزیره شدند.
با وجود همه این هیجان، خیلی زود روشن شد که هاوانا آمادگی بهرهبرداری از این فرصت تاریخی را ندارد. سرمایهگذاران آمریکایی دریافتند که مقامات کوبایی به پروژههای از پیش تأییدشده و کنترلشده پایبند ماندهاند؛ امری که باعث شد قراردادهای تجاری مهم و اثرگذاری شکل نگیرد. تندروها در دولت کوبا از لحن امیدوارانه اوباما ناخشنود بودند و آن را «اسب تروآ»یی میدانستند که تغییرات سیاسی ناخواسته را به کشور وارد خواهد کرد. درخواستها برای تعمیق اصلاحات بازار نادیده گرفته شد، چرا که رهبران حزب نگران آزاد شدن نیروهای اقتصادیای بودند که دیگر قادر به مهار آنها نخواهند بود.
از بد به بدتر
در نتیجه این کوتهبینی، پس از انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶، مانع جدیای برای تغییر مسیر سیاست واشنگتن وجود نداشت. و همانگونه که انتظار میرفت، شش ماه پس از آغاز نخستین دوره ریاستجمهوریاش، دونالد ترامپ اعلام کرد که «توافق یکطرفه اوباما با کوبا» را «لغو» میکند. کشتیهای تفریحی حامل گروههای گردشگری آمریکایی همچنان در بنادر کوبا پهلو میگرفتند، اما دولت ترامپ آمریکاییها را از سفرهای انفرادی و اقامت در بسیاری از هتلهای تحت مالکیت ارتش کوبا منع کرد. اندکی بعد، رسانهها شروع به گزارش درباره حوادث سلامت مرموزی کردند که دیپلماتهای آمریکایی در کوبا را تحت تأثیر قرار داده بود؛ پدیدهای که به «سندرم هاوانا» شهرت یافت. در واکنش، واشنگتن کنسولگری آمریکا را بست و عملاً مهاجرت قانونی کوباییها به ایالات متحده را متوقف کرد.
در سال ۲۰۱۹، سیاست ایالات متحده چرخشی حتی تنبیهیتر به خود گرفت. ترامپ در آن سال مجوز کلی سفرهای گروهی «مردمبهمردم» را — که موتور اصلی باقیمانده سفر آمریکاییها به کوبا بود — لغو کرد و سقف حوالههای مالی کوبایی-آمریکاییها را به هزار دلار در هر سهماهه محدود ساخت. دولت او همچنین «عنوان سوم» قانون هلمز–برتون مصوب ۱۹۹۶ را که سالها معلق مانده بود، فعال کرد؛ اقدامی که به شهروندان آمریکایی اجازه میداد از شرکتهای آمریکایی و غیرآمریکایی به اتهام «مبادله» با اموالی که دولت کوبا در اوایل دهه ۱۹۶۰ مصادره کرده بود، شکایت کنند. این اقدام بلافاصله سرمایهگذاری خارجی در جزیره را بهشدت سرد کرد. در اوایل سال ۲۰۲۰، کاخ سفید پروازها به یا از شهرهای کوبایی — بهجز هاوانا — را ممنوع کرد و شرکت خدمات مالی آمریکایی «وسترن یونیون» را از همکاری با یک نهاد مالی وابسته به ارتش کوبا برای انتقال حوالهها بازداشت. مقامات آمریکایی، بیاعتنا به پیامدهای انسانی این اقدامات، آنها را بخشی از کارزار «فشار حداکثری» علیه کوبا و ونزوئلا معرفی کردند؛ کارزاری که همزمان شامل تحریمهای نفتی علیه ونزوئلا نیز میشد و تأمین انرژی حیاتی کوبا را بیش از پیش تحت فشار قرار داد.
سپس همهگیری کرونا فرا رسید. گردشگری بهکلی از میان رفت و تولید ناخالص داخلی کوبا ۱۰ درصد سقوط کرد. این آزمونی سخت برای نخستین رهبر غیرکاستروی کوبا، میگل دیاس-کانل، بود که رائول کاسترو او را در سال ۲۰۱۸ بهعنوان جانشین خود برگزیده بود. اما دیاس-کانل در واکنش به تشدید مشکلات اقتصادی، بهجای اصلاح، کنترل دولتی را تقویت کرد؛ از جمله با تعلیق صدور مجوزهای جدید خوداشتغالی برای بیش از یک سال. با کاهش درآمدهای ارزی دولت، حکومت او کوشید با راهاندازی فروشگاههای دولتیِ عرضهکننده کالاهای وارداتی در قالب یک ارز دیجیتال جدید — «ارز قابل تبدیل آزاد» (Freely Convertible Currency) که با نام اختصاری اسپانیایی MLC شناخته میشود و به دلار آمریکا متصل بود — سهم بیشتری از حوالهها را جذب کند. اما این ارز در عمل «قابل تبدیل آزاد» نبود. دلارهایی که به حسابهای موسوم به MLC واریز میشد، قابل برداشت نبود و این امر به چندپارهتر شدن بازارهای ارزی کوبا انجامید.
دیاس-کانل و حلقه نزدیک به او سرانجام دریافتند که این رویکرد کارساز نیست. در تابستان ۲۰۲۰، آنان راهبرد تازهای برای مواجهه با وضعیت اضطراری رو به تشدید اقتصادی اعلام کردند. بهجای اعمال فهرستی محدود از فعالیتهای مجاز برای بخش خصوصی، مقامات فهرستی از فعالیتهای ممنوع را تصویب کردند و انجام سایر فعالیتها را آزاد گذاشتند. دولت همچنین متعهد شد بنگاههای خصوصی کوچک و متوسط را به رسمیت بشناسد و از چارچوب محدود «خوداشتغالی» فراتر رود. در نهایت، مقامات پذیرفتند ارزها و نرخهای متعدد مبادله در کشور را یکسانسازی کنند. وجود نرخهای ارز جداگانه برای شهروندان عادی و شرکتهای دولتی، هرچند در دوره پساشوروی تا حدی دولت را از شوک اقتصادی مصون نگه داشته بود، اما در عین حال اختلالات شدیدی در حسابداری بنگاههای دولتی ایجاد کرده و در گذر زمان وابستگی به واردات را تشدید کرده بود.
با این حال، اجرای این اصلاحات و ترتیب انجام آنها فاجعهبار از آب درآمد. بهجای آنکه ابتدا بخش خصوصی گسترش یابد، مقامات طرح «سازماندهی پولی» خود را بهتنهایی و بدون پیشزمینه اجرا کردند و در اوایل سال ۲۰۲۱ نرخ ارز را در سراسر اقتصاد بر پایه ۲۴ پزو در برابر هر دلار یکسانسازی کردند. برای بنگاههای دولتی که به فعالیت با نرخ یکبهیک خو گرفته بودند، این کاهش ارزش پول ملی فشار شدیدی بر قیمت کالاهای وارداتی وارد کرد. افزایش همزمان دستمزدهای دولتی نیز به تورم دامن زد، زیرا حجم زیادی از پزو در تعقیب شمار اندکی کالا به جریان افتاد. چاپ پول برای تأمین کسریهای فزاینده بودجه، اوضاع را وخیمتر کرد. دولت همچنان به فروش کالاهای وارداتی با ارز دیجیتالِ متصل به دلار ادامه داد؛ اقدامی که منطق یکسانسازی ارزی را تضعیف کرد و تقاضا برای دلار — ارزی که دولت به اندازه کافی در اختیار نداشت — را افزایش داد. بازار غیررسمی ارز رونق گرفت و تا پایان سال ۲۰۲۱، ارزش پزوی کوبا ۷۵ درصد سقوط کرد و در بازار آزاد با نرخ ۱۰۰ پزو در برابر هر دلار معامله میشد، در حالی که نرخ رسمی همچنان ۲۴ به یک باقی مانده بود.
پیامد این روند، بحرانی فزاینده در مشروعیت سیاسی دولت بود. این مسئله بهویژه زمانی آشکار شد که بخت کوبا در مهار کووید-۱۹ در تابستان ۲۰۲۱ به پایان رسید و سویه دلتا کشور را درنوردید. تصاویر بیمارستانهای در حال فروپاشی و اجساد جانباختگان در فضای آنلاین دستبهدست شد. با الهام از سرود اعتراضی فراگیر «پاتریا ای ویدا» («میهن و زندگی») ساخته هنرمندان محبوب هیپهاپ و رگِتون، و با بهرهگیری از قدرت پخش زنده در شبکههای اجتماعی، شهروندان کوبایی در بیش از ۵۰ شهر و شهرک در ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۱ به خیابانها آمدند و خواستار غذا، دارو و آزادی شدند. دولت همان روز با سرکوب پاسخ داد و معترضان را یا راهی زندان کرد یا به خانههایشان بازگرداند. در نهایت بیش از هزار نفر بازداشت شدند و چند صد تن به اتهامهایی چون خرابکاری، اخلال در نظم عمومی و فتنهانگیزی به احکام زندانهای طولانیمدت محکوم شدند.
یک گام به جلو، دو گام به عقب
دولت جو بایدن در هفت ماه نخست فعالیت خود عملاً کوبا را نادیده گرفت و تحریمهای دوران ترامپ را دستنخورده باقی گذاشت. اما اعتراضها و پیامدهای آن، واشنگتن را ناگزیر به واکنش کرد. سه ماه پس از تظاهرات، کوبا آخرین محدودیتهای سفر مرتبط با کووید را لغو کرد تا گردشگری دوباره آغاز شود. سپس نیکاراگوئه، متحد نزدیک هاوانا، ورود بدون ویزای کوباییها را مجاز اعلام کرد و مسیری کوتاهتر — هرچند همچنان پرخطر — به سوی مرز آمریکا و مکزیک فراهم آورد. بهای پرواز به ماناگوا بهزودی از ۲ هزار دلار فراتر رفت، اما این امر مانع از فرار کوباییها به سوی ایالات متحده نشد. چنین به نظر میرسید که کوبا آگاهانه نارضایتی داخلی را صادر میکند و بدینترتیب برای واشنگتن دردسر سیاسی میآفریند. دولت بایدن در پاسخ، پردازش حوالههای مالی را از سر گرفت، پروازها به شهرهای غیرمرکزی کوبا (که عمدتاً مورد استفاده دیاسپورا هستند) را احیا کرد و مسیرهای قانونی پیشین مهاجرت را دوباره گشود و حتی مسیرهای تازهای ایجاد کرد؛ همه با هدف بازگرداندن حداقلی از ثبات اقتصادی و کند کردن موج مهاجرت. اما این تلاشها موفق نبود. تا پاییز ۲۰۲۴، بیش از ۸۵۰ هزار کوبایی وارد ایالات متحده شده بودند؛ از جمله از طریق برنامه جدید «آزادی مشروط بشردوستانه پیشرفته» که دولت بایدن ایجاد کرده بود.
در همین حال، دولت کوبا نیز کوششی تازه برای کمک به اقتصاد آغاز کرد. در اواخر سال ۲۰۲۱، مقامات سرانجام شرکتهای خصوصی با حداکثر ۱۰۰ کارمند را قانونی اعلام کردند. طی سه سال، بیش از ۱۰ هزار بنگاه از این دست مجوز فعالیت گرفتند. این شرکتها برای نخستین بار از اوایل سالهای انقلاب کوبا اجازه یافتند — هرچند از طریق واسطههای دولتی — کالاهایی را از خارج وارد کنند. کارآفرینانی که در دوران اوباما شبکههایی در خارج از کشور و در میان دیاسپورا ایجاد کرده بودند، فروشگاههای خصوصی مواد غذایی راهاندازی کردند. برخی دیگر به واردات عمده از مکزیک، پاناما یا حتی ایالات متحده روی آوردند. شرکتهای زنجیره تأمین مانند «سوپرمارکت۲۳» بستری آنلاین شبیه آمازون فراهم کردند تا کوباییهای خارج از کشور بتوانند برای خانوادههای خود از واردکنندگان محلی کالا خریداری کنند؛ این شرکتها همچنین انبارها و زیرساختهای لجستیکی در داخل کشور فراهم آوردند و تحویل درِ منزل را ممکن ساختند. همه این تحولات زمانی غیرقابل تصور بود. تا پایان سال ۲۰۲۴، بخش خصوصی ۲۳ درصد از درآمدهای مالیاتی، ۳۱ درصد از نیروی کار و بیش از نیمی از فروش خردهفروشی را به خود اختصاص داده بود و از شرکتهای دولتی پیشی گرفت.
با این حال، این بخش با مشکلات متعددی روبهروست. یکی از آنها نبودِ یک بازار ارز باثبات یا هر مسیر قانونی دیگر برای انتقال ارز خارجی به خارج از کشور است. این وضعیت شرکتهای خصوصی را ناگزیر به فعالیت در بازار غیررسمی ارز کرده و ارزش پزو را به پایینترین سطوح تاریخی رسانده است: در حال حاضر بیش از ۴۰۰ پزو در برابر هر دلار. چنین نرخی بسیاری از کالاها را برای شمار زیادی از کوباییها — که همچنان به حقوقها یا مستمریهای دولتی وابستهاند و دسترسی اندکی به حوالههای ارزی دارند — دستنیافتنی کرده است. در نتیجه، هرچند کسبوکارهای خصوصی جدید طی سالهای اخیر نقشی حیاتی در تأمین نیازهای اولیه خانوادههای کوبایی ایفا کردهاند، اما در عین حال به نماد آشکار افزایش نابرابری بدل شدهاند؛ چالشی سیاسی برای دولتی که هنوز خود را سوسیالیستی میداند.
حتی این میزان محدود از خصوصیسازی نیز با عقبگردهایی مواجه بوده است. طی دو سال گذشته، دولت محدودیتهای تازهای بر تراکنشهای بانکی اعمال کرده، مشوقهای مالیاتی برای شرکتهای نوپا را حذف نموده و فعالیتهای عمدهفروشی را بهطور موقت محدود ساخته است. اکنون مالکان یا شرکای شرکتها باید بخش عمده سال را در داخل کوبا اقامت داشته باشند؛ امری که مشارکت قانونی دیاسپورای کوبایی — که تا پیش از این منبع اصلی سرمایه اولیه، دانش فنی و دسترسی به خدمات مالی خارج از دایره تحریمها بود — را محدود میکند. بسیاری از ناظران این اقدامات را تلاشی از سوی هلدینگ اقتصادی وابسته به ارتش، یعنی «گروه مدیریت بازرگانی اس.آ.» (GAESA)، برای بازپسگیری سهم بازار خود در فروش کالاهای خارجی با قیمتهای بالا میدانند؛ بازاری که پیش از همهگیری کرونا عمدتاً در اختیار این مجموعه بود. مقامات همچنان تأکید دارند که شرکتهای خصوصی باید «بازیگران مکمل» در اقتصاد باشند، نه موتورهای آن؛ این در حالی است که دهها شرکت دولتی با زیان فعالیت میکنند.
افول نهایی؟
مشکلات انباشته کوبا اکنون چنان عمیق شده است که حتی وجود یک بخش خصوصی پویاتر نیز برای حل آنها کافی نخواهد بود. خاموشی سراسری ماه سپتامبر، پنجمین مورد در یک سال بود. نوسازی شبکه فرسوده و وابسته به نفت برق کشور میلیاردها دلار هزینه میطلبد؛ پولی که دولت در اختیار ندارد و هیچ کشوری نیز حاضر به تأمین آن نیست. پیامدهای این وضعیت بر بهرهوری ویرانگر است. مقامات اخیراً اذعان کردهاند که تولید در بخشهای کشاورزی، دامداری و معدن از سال ۲۰۱۹ تاکنون ۵۳ درصد کاهش یافته است. با این حال، طی دهه گذشته، سهم بیشتری از بودجه سرمایهگذاری دولت (۳۸ درصد) به ساخت هتلها و تأسیسات گردشگری — که آنها نیز عمدتاً تحت سلطه GAESA هستند — اختصاص یافته تا هر بخش دیگری؛ آن هم در شرایطی که شمار گردشگران به زحمت به نیمی از سطح پیش از همهگیری رسیده است. گردشگران، از هر نوع، اکنون مقصدهای کارائیبی را ترجیح میدهند که کمتر دچار خاموشی میشوند. گردشگران اروپایی نیز کشورهایی را انتخاب میکنند که سفر به آنها معافیت معمول ۹۰روزه ویزا برای ورود به ایالات متحده را به خطر نیندازد — خطری که ناشی از قرار گرفتن کوبا در فهرست «حامیان دولتی تروریسم» است.
سیاست پولی نیز همچنان یکی از نقاط دردناک اقتصاد باقی مانده است. در اواسط ماه دسامبر، بانک مرکزی کوبا نرخ ارز شناور تازهای را برای عموم مردم و بخش خصوصی معرفی کرد که بر اساس آن هر دلار برابر با ۴۱۰ پزوی کوبایی تعیین شد؛ نرخی که تنها اندکی پایینتر از نرخ بازار غیررسمی است. هدف از این اقدام، بازگرداندن بخشی از مبادلات به نظام مالی رسمی، تضعیف بازار غیررسمی و بازیابی ذخایر دلاری بود. با این حال، روشن نیست که این طرح موفق شود، چرا که اعتماد عمومی به نهادهای بانکی بهشدت آسیب دیده است. افزون بر این، نظام ارزی همچنان چندلایه باقی مانده است: برخی شرکتهای دولتی، از جمله در صنعت گردشگری، هنوز از نرخ ترجیحی ۱۲۰ پزو در برابر هر دلار بهرهمند میشوند، در حالی که شرکتهای دولتی ارائهدهنده خدمات حیاتی به مردم، دلار را با نرخ ۲۴ پزو دریافت میکنند. مقامات همچنین به دلاریسازی آشکار بخش بزرگی از خردهفروشیهای دولتی روی آوردهاند؛ رویکردی که یادآور دهه ۱۹۹۰ است. به بیان دیگر، آخرین اقدامات نهتنها به یکپارچهسازی بازار ارز نمیانجامد، بلکه شکافهای موجود را عمیقتر کرده و اختلالات ساختاری ناشی از این نظام را در اقتصاد کوبا تثبیت میکند.
برای حل — یا دستکم پوشاندن — این مشکلات، برخی مقامات کوبایی ممکن است به بهبود روابط بینالمللی دل بسته باشند. اما احتمالاً ناامید خواهند شد. انتظار تغییر مسیر واشنگتن خطایی سادهلوحانه است: کوبای فرسوده، برخلاف ونزوئلای نفتخیز، برای ایالات متحدهای که هرچه بیشتر رویکردی معاملهمحور اتخاذ میکند، جذابیت راهبردی چندانی ندارد. حتی مسکو و پکن نیز کمک محدودی خواهند کرد. مقامات روس و هیئتهای تجاری این کشور وعده دادهاند که تا سال ۲۰۳۰ یک میلیارد دلار در کوبا سرمایهگذاری کنند و چینیها نیز ساخت چند ده مزرعه خورشیدی را آغاز کردهاند. با این حال، هاوانا فقط تا حدی میتواند از حمایت هر یک از این دو کشور بهرهمند شود. هنوز روشن نیست این تعهدات با چه سرعتی عملی خواهد شد و هر دو، یعنی مسکو و پکن، از کوبا خواستهاند یارانههای شرکتهای دولتی زیانده را کاهش دهد و محدودیتها بر سرمایهگذاری خارجی و بخش خصوصی را کم کند. در عین حال، کوبا همچنان با هر دو کشور با کسریهای تجاری عظیم مواجه است و بهطور مستمر درخواست بازپرداخت مجدد بدهیهای خود را مطرح میکند؛ بدهیهایی که گفته میشود در مورد چین به چندین میلیارد دلار میرسد. (روسیه در سال ۲۰۱۴ بخش عمده بدهیهای دوران شوروی کوبا را بخشید، اما گزارشها حاکی از آن است که کوبا از آن زمان صدها میلیون دلار تعهد جدید انباشته کرده است.) انگیزههای ژئوپولیتیک و پیوندهای امنیتی باعث میشود مسکو و پکن حاضر باشند بهطور مقطعی کمکهایی ارائه دهند و به بقای دولت کوبا یاری رسانند، اما هیچیک تمایلی به تأمین کامل مالی الگویی اقتصادی که آن را شکستخورده میدانند، ندارند.
روابط هاوانا با کاراکاس حتی شکنندهتر است. دولت ترامپ استقرار گستردهای از داراییهای نظامی را در سواحل ونزوئلا انجام داده، حملاتی جنجالی علیه شناورهای مظنون به قاچاق مواد مخدر و دستکم یک تأسیسات بندری ترتیب داده و محاصره دریایی محمولههای نفتیِ مشمول تحریم — از جمله محمولههایی که راهی کوبا بودند — را دستور داده است. اگر رژیم مادورو سقوط کند — که هنوز احتمال آن بسیار نامشخص است — کوبا آنچه از یک رابطه حمایتی ۲۵ساله باقی مانده را نیز از دست خواهد داد.
بنابراین، کوبا عملاً تنها یک گزینه پیش رو دارد: آزادسازی اقتصاد. این امر شامل اجازه فعالیت به کسبوکارهای خصوصی در صنایع بیشتر، گشودن بخش خصوصی به روی سرمایهگذاری خارجی و امکان تجارت این بنگاهها بدون واسطههای دولتی است. همچنین به معنای کاهش کسریهای مالی و یکسانسازی واقعی نرخهای ارز برای شرکتهای دولتی و خصوصی بر پایه شرایط واقعی اقتصاد است. به همان اندازه مهم، دولت باید تضمینهای حقوقی و مشوقهای مالیاتی بیشتری برای شرکتهای داخلی و خارجیای فراهم کند که ظرفیت تولیدی ایجاد میکنند. حتی با وجود تحریمهای آمریکا، چنین اقداماتی دستکم به کوبا این فرصت را میدهد که بازسازی اقتصاد خود را آغاز کند و سرمایهگذاری خارجی بیشتری جذب نماید.
با این حال، تردید جدی وجود دارد که کوبا از رهبری لازم برای اجرای چنین برنامهای یا ایجاد اجماع پیرامون آن برخوردار باشد. بسیاری از مقامات از واقعیتهای جامعه فاصله گرفتهاند. در تابستان گذشته، وزیر کار افزایش بیخانمانی و تکدیگری در کشور را انکار کرد. (پس از خشم گسترده در شبکههای اجتماعی، او در نمونهای نادر از پاسخگویی عمومی ناچار به استعفا شد.) سیاستگذاران همچنین همچنان پیامهای متناقضی ارسال میکنند. در اواخر نوامبر، مقامات مقررات تازهای را برای چابکسازی سرمایهگذاری خارجی معرفی کردند که بر اساس آن پرداخت دستمزد کارکنان کوبایی بدون استفاده از واسطههای دولتی مجاز میشد؛ اما همزمان، شرکتهای خارجی را از بازگرداندن سودهای نگهداریشده در بانکهای کوبا منع کردند. به همین ترتیب، چارچوب جدید دولتی برای «اصلاح اختلالات و احیای اقتصاد» سرشار از اهداف تولیدی است، اما ایدههای اندکی برای دگرگون کردن مشوقهای تولید ارائه میدهد. از این رو، به نظر میرسد کوبا در آستانه لغزش بیشتر به سوی افول اقتصادی قرار دارد؛ افولی که با بنگاههای نظامی غیرپاسخگو، بخش خصوصی مقید و نیروی کاری که استعدادهایش را بر اثر مهاجرت از دست میدهد، مشخص میشود.
اینکه آیا این چالشها در نهایت به فروپاشی دولت منجر خواهد شد یا نه، نامشخص است. در غیاب یک اپوزیسیون متحدتر، تغییر رژیم بعید به نظر میرسد و چهرههای اصلی مخالفان عمدتاً تبعید شده یا در زندان به سر میبرند. شکاف آشکاری نیز میان دستگاههای امنیتی و دیگر بخشهای حکومت دیده نمیشود. با این حال، تشدید مشکلات اجتماعی — از جمله جرم، نابرابری، مصرف مواد مخدر و فساد — میتواند به تسریع شکافهای درونحاکمیتی، نفوذ شبکههای جنایتکار فراملی یا حتی مداخله مستقیم خارجی بینجامد؛ دقیقاً همان سناریوهایی که وفاداران به نظام کوبا همواره کوشیدهاند از آنها پرهیز کنند. اعتراضهای پراکنده و بیرهبر اکنون به پدیدهای دائمی بدل شده است.
امروز، این جزیره گویی در حال فرو رفتن است؛ درست همانگونه که رائول کاسترو ۱۵ سال پیش هشدار داده بود. علت آن این است که او و دیگران اصلاحات واقعی را به تعویق انداختند. تغییر، به دلیل سالها بلاتکلیفی در سیاستگذاری اقتصادی و امتناع دولت از اعطای صدایی معنادار به مردم کوبا در تعیین آیندهشان، هزینههای سنگینی در پی خواهد داشت. اما این تغییر ضروری است. هر روز تأخیر بیشتر، رنج مردم را طولانیتر میکند.
برگردان: آزاد و شریفزاده
پراجکت سندیکات
۱۵ دسامبر ۲۰۲۵
در سالهای اخیر، تقریباً به روالی عادی تبدیل شده است که هر سال را با سخن گفتن از «چندبحرانی» (polycrisis) به پایان ببریم و اذعان کنیم که پیشبینی آیندهای که آبستن خطر جنگهای تازه، همهگیریها، بحرانهای مالی و ویرانیهای ناشی از تغییرات اقلیمی است، تا چه اندازه دشوار شده است. با این حال، سال ۲۰۲۵ یک عنصر بهطور خاص سمی را به این ترکیب افزود: بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید؛ فردی که سیاستهای بیثبات و غیرقانونیاش تاکنون نظم جهانیسازیِ پس از جنگ را برهم زده است. در مواجهه با این حجم از آشوب و عدم قطعیت، آیا میتوان با اطمینان از مسیر آینده اقتصاد آمریکا و اقتصاد جهانی سخن گفت؟
دستکم در یک مورد میتوان با اطمینان سخن گفت: اقتصاد آمریکا آنچنان که ترامپ ــ این کلاهبردار همیشگی ــ میکوشد القا کند، وضعیت مطلوبی ندارد. ایجاد شغل تقریباً به حالت رکود درآمده است؛ امری که با توجه به اینکه ترامپ به شیوههایی بیسابقه در حال تزریق نااطمینانی و تضعیف اقتصاد بوده، چندان هم غافلگیرکننده نیست.
در سمت عرضه، زیانبارترین سیاست او حملهای مستقیم به نیروی کار مهاجر (و بهطور کلیتر، کارگران آمریکایی با رنگ پوست تیرهتر) بوده است. اخراجهای گسترده دولت ــ که توسط مأموران نقابدار اداره مهاجرت و گمرک (ICE) و با ربودن افراد از خیابانها انجام میشود ــ مهمترین منبع افزایش عرضه نیروی کار را در زمانی از میان برده است که نیروی کار داخلی در حال کاهش است. این موضوع برای همگان اهمیت دارد، زیرا آمریکاییها نهتنها در صنایعی چون کشاورزی، ساختوساز، خدمات اقامتی و گردشگری، و مراقبت و پرستاری به مهاجران وابستهاند، بلکه این مهاجران خود نیز منبع تقاضا در اقتصاد بهشمار میروند. با این حال، اکنون بسیاری از آمریکاییهای رنگینپوست، حتی شهروندان ایالات متحده، از ترس ربودهشدن و بدرفتاری توسط ICE، از ترک خانههای خود واهمه دارند.
پیامدهای منفی کاهشهای بیمحابای ترامپ در هزینههای دولت نیز در سراسر اقتصاد گسترش یافته است. همانگونه که گسترش هزینههای دولتی دارای اثرات فزاینده (ضریب تکاثری) است، انقباض آن نیز چنین پیامدهایی دارد؛ و در شرایط کنونی، هزینهها بهدلیل ماهیت بیثبات و پیشبینیناپذیر این فرایند، تشدید شده است. رویکرد نالایقانه و شلیکگونه دولت، نااطمینانی عمیقتری ایجاد کرده و رفتارهای احتیاطی را در میان بنگاهها و مصرفکنندگان برانگیخته است.
تعرفههای ترامپ ــ چه آنهایی که اعمال شدهاند و چه آنهایی که صرفاً تهدید به اعمالشان شده ــ و دیگر سیاستهای «یکبار اجرا، یکبار لغو» باید آنگونه که هستند شناخته شوند: یک شوک بزرگ در سمت عرضه اقتصاد. این سیاستها بهطور بیهودهای نااطمینانی را به هزینههای تولید و قیمتهایی که مصرفکنندگان هنگام خرید میپردازند افزوده و برنامهریزی جدی بلندمدت را برای بنگاهها ناممکن کرده است.
و اینها تنها آثار کوتاهمدتاند. چشمانداز بلندمدت اقتصاد آمریکا، بهواسطه اقدامات ترامپ، حتی تیرهتر به نظر میرسد. مزیت نسبی آمریکا همواره بر فناوری و آموزش عالی آزاد و رها از قید و بند استوار بوده است. اما ترامپ با حمله به پژوهش و تلاش برای محرومنگهداشتن دانشگاهها از بودجههای فدرال ــ مگر آنکه در برابر خواستههای او سر فرود آورند ــ عملاً به پای اقتصاد آمریکا شلیک میکند.
چنانکه اقتصاددانان متعدد برنده جایزه نوبل تأکید کردهاند، «ثروت ملل» در نهادها نهفته است، و در رأس آنها حاکمیت قانون. اما ترامپ حاکمیت قانون را زیر پا گذاشته و آن را با رژیمی مبتنی بر باجگیری و معاملهگری (و منفعتطلبی شخصی) جایگزین کرده است؛ رژیمی که در آن، امتیازهای دولتی ــ مانند مجوزهای صادراتی برای انویدیا یا یارانهها برای اینتل ــ در ازای سهمخواهی از سودهای آتی شرکتها اعطا میشود. بدیهی است که با گذشت زمان، اهداف ترامپ برای اخاذی کاهش خواهد یافت. بسیاری از کشورها که خطر اتکای بیش از حد به ایالات متحده را دریافتهاند، از هماکنون در حال پیگیری ترتیبات تجاری جدید هستند.
آینده یک توهم
پس چرا با وجود همه اینها، تولید ناخالص داخلی همچنان در حال رشد است (هرچند نه به استحکامی که در دوران ریاستجمهوری جو بایدن شاهد آن بودیم)، بازار سهام به اوجهای تازهای دست یافته و تورم نیز پایینتر از سطوحی باقی مانده که منتقدان هشدار میدادند؟ برای این قدرتِ ظاهری، توضیحات متعددی وجود دارد. در مورد بازار سهام، این رونق در واقع بسیار محدود است و عمدتاً به چند غول فناوری خلاصه میشود: آلفابت، آمازون، اپل، متا، مایکروسافت، انویدیا و تسلا.
با این حال، ارزشگذاری این شرکتها بازتابدهنده انتظاراتی از سودهای انحصاری بلندمدت است که شاید هرگز محقق نشوند. (این موضوع بهویژه درباره تسلا صادق است؛ چراکه نزدیکی ایلان ماسک به ترامپ بسیاری از مصرفکنندگان را از این شرکت رویگردان کرده است.) من در شمار بسیاری از تحلیلگرانی هستم که ارزشگذاریهای کنونی را محصول یک حباب میدانند؛ حبابی که نهتنها بازار سهام، بلکه کل اقتصاد را سرپا نگه داشته است. سرمایهگذاریهای عظیم سرمایهای در حوزه هوش مصنوعی، ضعف بخشهای دیگر اقتصاد را تا حدی جبران کردهاند. اما همانند همه حبابها، این یکی نیز سرانجام خواهد ترکید. زمان دقیق آن را کسی نمیداند؛ اما وقتی چنین بخش بزرگی از اقتصاد بر یک بخش واحد متکی باشد، فروپاشی آن ناگزیر اثرات گستردهای بر جای خواهد گذاشت.
بدتر از آن، اگر هوش مصنوعی آنگونه که حامیانش انتظار دارند موفق شود، خود نشانهای از بروز مشکلات جدی دیگر خواهد بود؛ زیرا در آن صورت این فناوری به احتمال زیاد بسیاری از مشاغل را از میان خواهد برد و نابرابری را بیش از پیش تشدید خواهد کرد. اگر کوچکسازی دولت ــ که لیبرتارینهای شبهفناورِ سیلیکونولی خواهان آن هستند ــ را نیز به این وضعیت بیفزاییم، تنها میتوان پرسید که در سالهای آینده چه چیزی قرار است اقتصاد آمریکا را سرپا نگه دارد.
در مورد تورم نیز توضیح سادهای وجود دارد که چرا تاکنون بهطور چشمگیر افزایش نیافته است. نخست آنکه تعرفههای ترامپ عموماً به شدتی که در ابتدا تهدید کرده بود بالا نبودهاند (هرچند تعرفه تنبیهی ۵۰ درصدی اعمالشده علیه هند ــ کشوری که پیش از بازگشت ترامپ، آمریکا آن را دوست خود میدانست ــ بهطرزی شوکهکننده خشن و بیرحمانه است). افزون بر این، آثار تعرفهها اغلب با وقفههای زمانی طولانی ظاهر میشوند. بسیاری از شرکتها تا زمانی که رفتار رقبا را مشاهده نکردند، از افزایش قیمتها خودداری کردند، و برخی دیگر تا زمانی که موجودی کالاهایی را که پیش از اعمال تعرفهها خریده بودند مصرف نکنند، قیمتها را بالا نخواهند برد. اما اگر تعرفههایی که ترامپ علیه چین تهدید کرده واقعاً اعمال شوند، ماجرا کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، ازهمگسیختگی زنجیرههای تأمین میتواند افزایش قیمتهایی را رقم بزند که حتی از خود تعرفهها نیز فراتر رود.
این ما را به پرسش اساسی میرساند: کدام کشور حاضر است داوطلبانه خود را در معرض هوسها و امیال یک پادشاه دیوانه قرار دهد؟ اینگونه نیست که آمریکا کنترل انحصاری مواد معدنی حیاتی یا عناصر نادر خاکی ــ که بدون آنها عصر صنعتی مدرن فرو میپاشد ــ را در دست داشته باشد. و اینگونه هم نیست که بازارهای جایگزین در نقاط دیگر جهان وجود نداشته باشند. قانون عرضه و تقاضا بدون آمریکا نیز همانقدر کارآمد است که با حضور آن.
چنانکه آدام اسمیت و دیوید ریکاردو به ما آموختهاند، رشد اقتصادی در گرو بهرهگیری از «مزیتهای نسبی» و «صرفهجوییهای ناشی از مقیاس» است. اما همانگونه که ترامپ (و ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه) نشان دادهاند، اتکا به شرکای تجاری غیرقابل اعتماد میتواند بهشدت زیانبار باشد. افزون بر این، آمریکا دیگر آن اهمیت پیشین را ندارد. سهم این کشور اکنون کمتر از ۱۰ درصد از صادرات جهانی است. در حالی که سود برخی شرکتها در اقتصاد جهانیِ پساآمریکایی کاهش خواهد یافت، شرکتهای دیگر از این وضعیت منتفع خواهند شد. و در حالی که برخی کارگران ناچار خواهند بود به دنبال مشاغل جایگزین بروند، گروهی دیگر با تقاضای تازهای برای مهارتهای خود روبهرو خواهند شد.
بیتردید، دوره کوتاهمدت آسان نخواهد بود. اما در اقتصاد جهانی جدیدی که در افق بلندمدت شکل میگیرد، آمریکا هژمونی خود را از دست خواهد داد. این همان مسیری است که با ورود به دومین سال زندگی تحت سلطه هوسهای رئیسجمهوری افسارگسیخته، در آن گام نهادهایم. این گذار از هماکنون آغاز شده است و هرچند رشد جهانی آسیب خواهد دید، اما این درد ممکن است کمتر از آن چیزی باشد که بسیاری از آن بیم دارند. برای نمونه، در اروپا، سرمایهگذاری در بازتسلیح ــ که خود یکی دیگر از پیامدهای سیاستهای خودویرانگر ترامپ است ــ محرک قدرتمندی برای رشد اقتصادی فراهم خواهد کرد.
شاید لحظه تعیینکننده در انتخابات میاندورهای آمریکا در نوامبر ۲۰۲۶ فرا برسد. انتخاباتی که اگر آنچنان که بسیاری بیم دارند، به اندازهای که از یک دموکراسی واقعی انتظار میرود آزاد و منصفانه نباشد، نقطه عطفی تیره و نگرانکننده رقم خواهد زد. اما اگر نارضایتی فزاینده از مدیریت اقتصادی ترامپ و لغزش کشور بهسوی اقتدارگرایی به بازپسگیری دستکم یکی از دو مجلس کنگره توسط دموکراتها بینجامد، آنگاه شاهد نقطه عطفی در جهت مخالف خواهیم بود. در هر صورت، آمریکا و جهان همچنان دستکم با دو سال دیگر از بیکفایتی اقتصادی و نااطمینانی روبهرو خواهند بود.
—-
جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیسجمهور آمریکا، رئیس مشترک پیشین کمیسیون عالیرتبه قیمتگذاری کربن، و نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ است. او همچنین رئیس مشترک «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکتهای بینالمللی» است و تازهترین کتابش با عنوان *جاده آزادی: اقتصاد و جامعه خوب* در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton و Allen Lane منتشر شده است.
مطالعات خاورنزدیک، دانشگاه پرینستون
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش اول
مقدمه مترجم: در بسیاری از جوامع نفتی و اقتدارگرا، مصرفگرایی نه صرفاً یک الگوی رفتار اقتصادی، بلکه مهمترین میدانِ کنش اجتماعی است. این وضعیت تنها یک ویژگی فرهنگی نیست، بلکه پیامد ساختاریِ ترکیب دولتهای رانتی، انسداد سیاسی، نبود پروژههای جمعی و تخریب نهادهای عمومی است. در چنین بافتی، مصرفگرایی کارکردهای سیاسی پیدا میکند: جایگزین کنش مدنی میشود، تخیل جمعی را میبلعد، و نوعی «حالزدگی» (presentism) فراگیر تولید میکند. یعنی این که فقط زمان حال واقعی است و وجود دارد.
در چنین کشورهایی حاکمیت بهجای حل مسائل ساختاری — از بیکاری و فساد تا بحران مشروعیت — از «سیاست مشغولسازی» (Politics of Diversion) برای کنترل جامعه استفاده میکند. سیاست مشغولسازی مجموعهای از سازوکارهای فرهنگی، رسانهای و اقتصادی است که هدفش منحرف کردن توجه شهروندان از مسائل بنیادی و جایگزین کردن آن با سرگرمی، مصرف، بحرانهای ساختگی یا ترس کنترلشده است. این مقاله نشان میدهد که چرا چنین سیاستی در جوامع نفتی کارآمدتر است، چه ابزارهایی دارد، و چه پیامدهایی برای آینده، نهادها و تخیل سیاسی جامعه ایجاد میکند.
در جوامعی که نهادهای پاسخگو وجود ندارند، اقتصاد وابسته به رانت است، حاکمیت مشروعیت انتخاباتی ندارد و نارضایتی اجتماعی گسترده است، دولتها برای حفظ ثبات سیاسی، بهجای اصلاح ساختاری، از سیاست مشغولسازی استفاده میکنند.
هدف آن، همانگونه که نظریهپردازان علوم سیاسی (از چالمرز جانسون تا جیمز اسکات) اشاره کردهاند، «مصرف انرژی اجتماعی در حوزههای بیخطر» است.
سیاست مشغولسازی (Politics of Diversion) را میتوان چنین تعریف کرد: مجموعهای از سازوکارهای حکومتی و رسانهای که توجه مردم را از مسائل واقعی به سمت موضوعات هیجانی، کمخطر یا بیاهمیت منحرف میکند تا نارضایتی اجتماعی خنثی شود و امکان سازماندهی سیاسی از بین برود. این سیاست نوعی «مهندسی تخیل جمعی» است: بهجای اینکه مردم درباره آینده، عدالت یا حکمرانی بیندیشند، ذهنشان درگیر سرگرمی، مصرف یا مناقشات ساختگی میشود.
چرا سیاست مشغولسازی در جوامع نفتی مؤثرتر است؟ مهمترین علت آن عدم نیاز دولت به مالیات است. در نظریهٔ دولت مدرن گفته میشود: «مالیات، سرچشمهٔ پاسخگویی است.»
اما در دولتهای نفتی دولت از مردم پول نمیگیرد، پس نیازی به پاسخگویی نمیبیند. بنابراین برای مدیریت جامعه، بهجای پاسخگویی، از مشغولسازی استفاده میکند.
درآمدهای نفتی اجازه میدهد دولت رسانههای پرتولید بسازد، صنعت سرگرمی عظیم بسازد. اما پیامدهای سیاست مشغولسازی چه میتواند باشد. در جامعهٔ کوتاهمدت (Presentism) وقتی آینده تیره است و مصرفگرایی تقویت میشود، جامعه به «اکنونِ فوری» سقوط میکند. پسانداز نمادین (دانش، مهارت، مشارکت سیاسی، هویت جمعی) نابود میشود. سیاست مشغولسازی فقط مردم را منحرف نمیکند، بلکه نهادهای مستقل را نیز تضعیف میکند: دانشگاه برای جوانان فط مدرکسازی می کند. NGO ها فرمالیته یا امنیتی هستند و روشنفکر حاشیه می شود. مطبوعات نیز به شدن زیر کنترل حکومت قرار دارند.
نتیجه: قلمرو غیرمصرفیِ فکر در جامعه فرو میریزد. سیاست مشغولسازی، یکی از مهمترین ابزارهای حکومتهای نفتی و اقتدارگرا برای کنترل جامعه است. این سیاست بهظاهر «آرامش» میآورد، اما در واقع نهادها را تضعیف میکند، تخیل جمعی را فقیر میسازد، آینده را مسدود میکند و جامعه را به مصرف و هیجان لحظهای تقلیل میدهد. در بلندمدت، سیاست مشغولسازی نهتنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه ظرفیت جامعه برای حل مسئله را بهطور کامل از بین میبرد.
در اینجا لازم است که جهت مقایسه ودرک بهتر موضوع نگاهی هم به جامعه مصرف گرا در غرب داشته باشیم. مصرفگرایی در غرب در خلأ تاریخی و نهادی شکل نگرفت. در جوامع اروپایی و آمریکای شمالی، از قرن نوزدهم به بعد، نهادهای متنوعی در کنار بازار رشد کردند. احزاب سیاسی مشارکت و بسیج را فراهم میکنند. اتحادیههای کارگری نقش میانجی میان قدرت اقتصادی و نیروی کار را بازی کردهاند. دانشگاههای مستقل از حکومت، هرچند تحت فشارهای اقتصادی، همچنان از سطحی قابل قبول از استقلال برخوردارند. انجمنها و سازمانهای مدنی ها عرصههایی برای گفتوگو و کنش جمعی میسازند. مطبوعات آزاد یا نیمهآزاد جریان نسبی اطلاعات را تضمین میکنند و سنتهای فلسفی، هنری و ادبی زنده حتی اگر نخبهگرا یا محدود باشد به حیات نقد و خلاقیت ادامه میدهند.
وجود این نهادها دو پیامد اساسی دارد. نخست، مصرفگرایی نمیتواند همۀ زندگی ذهنی را در خود ادغام کند و به عامل مطلق شکلدهندۀ ذهنیت جمعی تبدیل شود. دوم، افراد حتی کسانی که عمیقاً در منطق مصرف غوطهورند در محیطی زندگی میکنند که رقیبهای واقعی برای مصرفگرایی وجود دارد: سیاست، کنش مدنی، اخلاق، هنر، نظریه و تفکر انتقادی. این رقیبان بهعنوان «کانالهای بدیل» عمل میکنند و اجازه میدهند تجربهٔ انسانی تنها در قالب خرید، کالا و برند تعریف نشود، تمامی آنچه که نه در دوره محمد رضا شاه وجود داشته و نه بعد از انقلاب. (حتی شاید بتوان در مقاله ای دیگر نشان داد که گرایش جوانان از اوخر دهه ۱۳۴۰ به مذهب و اسلام سیاسی خود نوعی مقاومت ناخودآگاه در برابر جامعه مصرفی و ارزش های غربی موجود در آن در دوره محمد رضا شاه بوده است).
پس به طور کاملاً خلاصه و مطابق با آنچه توضیح داده شد مصرفگرایی در جامعه ایران به ویژه پس از واقعه ۲۸ مرداد به مهمترین هدف حکومت برای ساکت کردن و مشغول نمودن مردم در نظر گرفته شده بود. این مصرف گرایی تا به امروز همچنان ادامه یافته و اگر حکومت جمهوری اسلامی به شکل و نحوه لباس پوشیدن افراد کاری نداشت و برای نوشیدنیهای الکی و جشنهای خصوصی سختگیری نمیکرد و بخش زیادی از درآمد ملی را برای پروژههایی چون غنیسازی و گروههای نیابتی به هدر نمیداد میتوانست امروز بدون مشکلات بسیار کمتری همچنان درصد زیادی از مردم را در پشت خود داشته باشد. در واقع مشکل بخش عمدهای از مخالفان به ویژه طرفداران سلطنت بیشتر متوجه تحلیل رفتن جامعه مصرفی و عدم امکان زندگی در رفاه همچون پیش از انقلاب است به ویژه از طریق مقایسه با کشورهای حاشیه خلیج فارس که پنجاه سال پیش هر کدام شبیه به شهرهای کوچکی بیشتر نبودند. بنابراین نبود آزادیهای مدنی از آنجا که پیش از انقلاب نیز نایاب بودند برای طرفداران بازگشت سلطنت مسئله مهمی تلقی نمیگردد و قرار هم نیست که با آمدن سلطنت این قبیل آزادیها در جامعه نقش موثری بازی کنند.

این مقاله به بررسی دو فرآیند درهمتنیدهای میپردازد که به شکلدهی زندگی در تهران در دهه ۱۹۵۰ کمک کردند. یکی از آنها تقاضای سیریناپذیر برای برق بود، بخشی از افزایش انتظارات عمومی برای کالاهای مصرفی انبوه و استانداردهای بالاتر زندگی که از میانه قرن آغاز شد و دیگری ساخت یک سد عظیم برقآبی (hydro-electrical dam) بین سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱، برای پاسخ به آن تقاضا، روی رودخانه کرج در ۶۰ کیلومتری شمال تهران، با ارتفاع ۱۸۰ متر و طول ۳۹۰ متر (۱). این داستان دوگانه، و بهطور خاص نقش حیاتی که کنشگران اجتماعی در آن ایفا کردند، تعاملات جامعه- دولت و داخلی- جهانیِ خاصِ کشورهای پسااستعماری جهان سوم در دوران جنگ سرد را روشن میسازد.
جامعه مصرفگرای انبوهی که در دهه ۱۹۵۰ در تهران و پس از آن در سراسر ایران شروع به ظهور کرد، یک اتفاق ناگهانی و غیرمنتظره نبود (۲). در حالی که در غرب، مصرفگرایی انبوه قرن بیستم ریشه در ظهور مصرفگرایی قرون هفدهم و هجدهم داشت، در ایران خاستگاه آن به قرن نوزدهم بازمیگردد (۳). این زمانی بود که کالاهای غربی، روسی، انگلیسی- هندی و عثمانی به مقدار بیشتری نسبت به قرن هجدهم دچار هرج ومرج به ایران میرسیدند، که با ثبات بیشتر ایران تحت قاجارها (۱۷۹۴-۱۹۲۵) و قراردادهای تجاری تحمیلشده توسط چند قدرت اروپایی تسهیل میشد. پس از میانه قرن، درباریان و تاجران ثروتمند، به ویژه در پایتخت رو به رشد تهران، شروع به نمایش آشکارتر ثروت کردند (۴). سیاستهای تودهای انقلاب مشروطه (۱۹۰۵-۱۹۱۱) به محبوبیت برخی کالاها مانند عکس (photographs) کمک کرد، و در عین حال بحثها درباره مصرف برخی کالاهای وارداتی مانند پارچه غربی تشدید شد (۵). در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، دولت رضاشاه پهلوی (۱۳۰۰/۱۳۰۴-۱۳۲۰) جادهها و راهآهنهایی را گسترش داد که به ایجاد یک بازار ملی کمک نمود. یک طبقه متوسط مدرن نوظهور به جمعیت کوچکی که توانایی خرید کالاهای مصرفی را داشتند، پیوست. در بزرگترین شهرهای ایران، خیابانهای جدیدی که با مغازههای مدرن احاطه شده بودند، مرکزی برای بازاریابی، فروش و خرید چنین کالاهایی بودند، در حالی که فضاهای تفریحی جدیدی مانند پارکها و رستورانهای نوظهور «با سبک غربی که غذاهای غربی سرو میکردند» فرصتهایی برای نمایش برخی از آنها فراهم میآوردند (۶).
با این حال، این وضعیت بسیار با مصرفگرایی انبوهی که در نیمه دوم قرن رشد کرد، فاصله داشت (۷). بیثباتی سیاسی پس از انقلاب [مشروطه]، جنگ جهانی اول، رکود بزرگ و جنگ جهانی دوم هر یک بر عادات مصرفگرایانه تأثیر منفی گذاشتند. دولت استبدادی رضاشاه توجه کمی به مصرف و توجه زیادی به تولید و ساختوساز داشت، که نمونه آن تأمین مالی راهآهن سراسری ایران از طریق مالیات سنگین قند و چای بود.
پایه طبقات اجتماعی برای مصرفگرایی انبوه هنوز فراهم نبود و تا دهه ۱۹۵۰ تبلور نیافت. در طول آن دهه، به ویژه طبقات متوسط تهران سریعتر رشد کردند. آنها حضور خود را در شهری افزایش دادند که جمعیت آن بین سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دو برابر شد و به دو میلیون نفر رسید، و پول و زمان بیشتری برای خرید و لذت بردن از کالاها داشتند. دلایل کلیدی این تحول، افزایش - و پس از ۱۳۴۲، رونق - اشتغال دولتی بود، که عمدتاً به دلیل رشد درآمدهای دولت پس از توافق ۵۰-۵۰ ایران در سال ۱۳۳۳ با یک کنسرسیوم نفتی بینالمللی، و یک سیاست پولی لیبرال که وامها را بهراحتی در دسترس قرار میداد (۸).
اشتباه نکنید، آغاز جامعه مصرفگرای انبوه در تهران دهه ۱۳۳۰ خورشیدی بینقص نبود. شیوههای مختلف خردهفروشی، بازاریابی و خرید همزیستی داشتند و ادامه خواهند یافت. از همه مهمتر، اکثر تهرانیها، از جمله بسیاری از مهاجران استانی، فقیر باقی ماندند و در درجه اول خواستار کالاهای اساسی ارزانتر - غذا، پارچه، سوخت - بودند. برای مثال، در سالهای ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳، موجی از اعتراضات علیه گرانی کالاهای اساسی تهران را به لرزه درآورد. با این حال، تغییرات اجتماعی- جمعیتی و سیاسی-اقتصادی فوقالذکر، جامعه مصرفگرای انبوه صدها هزار نفر از افراد طبقات بالا و متوسط در تهران و شهرهای استانها را پدید آورد. تقاضای برق به شدت افزایش یافت، آگهیها رونق گرفت، جشنوارههای مصرفکننده و سایر تکنیکهای مدرن بازاریابی شکوفا شدند و فروشگاههای بزرگ زنجیرهای افتتاح شدند، در حالی که انتقادهای تند علیه «مادیگرایی» بلندتر میشد (۱۰). مصرفگرایی انبوه جذابیتی رویاگونه بر فقرا نیز اعمال میکرد.
در اینجا استدلال خواهم کرد که این رشد مصرفگرایی انبوه بهطور قابل توجهی تحت تأثیر یک فرآیند داخلی و دو فرآیند جهانی شکل گرفته است (۱۱). درک این فرآیندها، همراه با تغییرات اجتماعی- جمعیتی و سیاسی- اقتصادی که به اختصار ترسیم شد، به توضیح این مسئله کمک میکند که چرا میتوانیم از یک جامعه مصرفگرای انبوه در حال ظهور در تهران دهه ۱۹۵۰ صحبت کنیم، در زمانی که زندگی مادی اکثریت ساکنان شهر تحت سلطه کمبود بود (۱۲).
در عرصه داخلی، انتظارات مادی توسط یک «سیاست وعده» (politics of promise) شعلهور شد که همراه با سرکوب شدید (به ویژه علیه چپگرایان) و مقداری جذب و همکاری، در سال ۱۹۵۳ توسط محمد رضا شاه پهلوی و سیاستمداران و تکنوکراتهای نخبهاش برای کمک به تثبیت دولت لرزانشان پس از یک کودتای سیا- سلطنتطلب که نخستوزیر محبوب، محمد مصدق را سرنگون کرد، آغاز شد (۱۳).( پیش از ۱۹۶۳ شاه بیشتر در جایگاه اول میان برابر ها (primus inter pares) قرار داشت تا یک فرمانروای خودکامه، اما پس از ان به سوی خودکامگی رفت). بخشی از این سیاست، همان سیاست پولی لیبرال مذکور بود که بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۰ به پنج برابر شدن واردات کمک کرد (۱۴)، به ویژه واردات کالاهای مصرفی انبوه غربی. این کالاها به نوبه خود برخی تولیدکنندگان ایرانی را تشویق کردند تا تکنیکهای بازاریابی مدرن را اقتباس کنند.
این تحولات روی داخلی/وطنی سکهای بود که نظرگاه جهانی آن شتابگیری در مصرفگرایی انبوه در دهه ۱۹۵۰ بود، به ویژه در «جهان اول» سرمایهداری اما همچنین در بخشهای «جهان دوم» شوروی و اروپای شرقی (۱۵). از طریق افزایش صادرات، این شتاب بر مکانها و طبقات خاصی در کشورهای «جهان سوم» تأثیر گذاشت (۱۶). این رقابتِ مدلهای مصرفگرایی در مقابل کمونیسم بود که در جهان سوم نیز به اجرا درآمد (۱۷).

در این چارچوب، اولین دلیل کلیدی برای ساخت سد کرج توسط دولت ایران، پاسخ به تقاضای مصرفگرایانه عمومی برای برق بود. این تقاضا همچنین پیامدهای سیاسی خارجی داشت که دلیل دوم برای ساخت سد را تشکیل میدهد. ایالات متحده به دلیل نفت و مرز طولانی ایران با شوروی به این کشور علاقهمند بود (۱۸)، و پس از کودتای ۱۹۵۳ به حامی دولت دستنشانده ایران تبدیل شد. مقامات ایرانی فشارهای مصرفگرایانهای را که در داخل احساس میکردند، به واشنگتن منتقل کردند. این تاکتیک به حفظ نگرانیهای آمریکا درباره ثبات ایران کمک کرد: دولت آمریکا احساس میکرد علیرغم مخالفتهای فنی و مالی کارشناسان فنی آمریکایی و کنگره ایالات متحده، باید به تأمین مالی سد کمک کند (۱۹). دلیل سوم برای ساخت سد، مرتبط با دلیل اول، اشتیاق شاه برای مشروعیتبخشی به خودش و تمایل تکنوکراتهای ایرانی به «ساخت پروژههای بزرگ» در توسعه بود (۲۰). در مجموع، در حالی که سد کرج توسط دولت ساخته و بخشی توسط ایالات متحده تأمین مالی شد، صرفاً یک پروژه دولتی نبود، بلکه توسط تهرانیها باعث شد و تقاضا شد، و به این معنا به آنان نیز تعلق داشت (۲۱).
استدلال مبنی بر اینکه در ایران پساکودتا، خواستههای مادی مردمی، به ویژه خواستههای طبقات متوسط شهری، بر برنامهریزی دولتی سد و برق و به طور گستردهتر بر سیاست خارجی و سیاست داخلی (وعدهها) تأثیر گذاشت، فراتر از ایران نیز کاربرد دارد (۲۲). این به ما کمک میکند تا تعاملات بین جنگ سرد و توسعه جهان سوم، و در فرآیند اخیر، ارتباط بین کنشگران اجتماعی و دولتی را درک کنیم (۲۳). بر اساس تحلیلهای موجود و تقویت آنها، اُد آرنه وستاد (Odd Arne Westad) نشان داده است که جهان سوم یک عرصه مرکزی جنگ سرد بود (۲۴). به طور مشابه، دیوید انگِرمَن و کورینا اونگر (David Engerman and Corinna Unger) از یک تاریخ جهانی مدرنیزاسیون دفاع کردهاند که آن را «نه به عنوان یک صادرات آمریکایی، بلکه به عنوان یک پدیده جهانی که به شدت مورد منازعه بود، هم بین بلوکها و هم در درون آنها» مطالعه میکند. در نتیجه، آنان خواستار «مطالعات محلی به عنوان یک راه عالی برای مطالعات جهانی مدرنیزاسیون بدون از دست دادن دیدگاه نسبت به شرایط منطقهای، ملی و بینالمللی» شدهاند (۲۵). تحلیل من در اینجا بر این دستورکارهای پژوهشی همپوشان بنا شده، اما فراتر از تمرکز مشترک آنها بر نخبگان دولتی، سازمانهای غیردولتی و سازمانهای بینالمللی مینگرد (۲۶).
تحلیلهای توسعه و جنگ سرد در جهان سوم نیاز دارند که مردم عادی را جدیتر در نظر بگیرند. اگرچه توسعه جهان سوم توسط نخبگان رهبری میشد، اما همچنین توسط انتظارات مادی و اغلب مصرفگرایانه انبوه، به ویژه در میان طبقات متوسط شهری قابل توجه - و در بسیاری از نقاط جهان در حال رشد - به پیش رانده میشد. در طول جنگ سرد، این بدان معنا بود که حامیان آمریکایی یا شوروی یا دیگر حامیان غربی و شرقی، هم تحت تأثیر نخبگان و هم تحت تأثیر جامعه دولتهای دستنشانده خود قرار داشتند. در جهان سوم، «دولت» همیشه پروژههای توسعه را به زور به «حلقوم جامعه» فرو نمیبرد (۲۷). این پروژه ها معمولاً با رضایت و حمایت طبقه متوسط شهری و یا دیگر کنشگران اجتماعی غیرفرودست همراه بود و یا حتی آنها برای اجرای این پروژه ها فشار میآوردند (۲۸). به عبارت دیگر، کنشگران نخبه و کنشگران یا قربانیان فرودست - که تمرکز اکثر محققان توسعه است - تنها کسانی نبودند که درگیر توسعه بودند یا از آن تأثیر میپذیرفتند.
این به معنای یکسان بودن همه طبقات متوسط جهان سوم نیست. آنها تفاوتهای زیادی داشتند، از جمله از نظر سیاسی. طبقات متوسط شهری ایران، از سال ۱۹۵۳ در یک دولت به طور فزاینده استبدادی، مانند عموم جمعیت کشور، محروم از حقوق سیاسی بودند و از این نظر، مثلاً با همتایان هندی خود اشتراک کمی داشتند. با این حال، در سراسر جهان سوم پس از جنگ، صفوف طبقات متوسط گسترش یافت، انتظارات مادی آنها رشد کرد و بر موجی از مصرفگرایی انبوه سوار شدند که اوج آن در غرب سرمایهداری بود (اما شرق کمونیستی را نیز لمس کرد) (۲۹). در حالی که جهان سوم یک بازار جزئی برای شرکتهای غربی بود، در نگاه بیننده طبقه متوسط جهان سوم، کالاهای به نمایش درآمده در مغازهها و آگهیها به مراتب فراتر از تجربیات پیش از جنگ آنان بود. این وضعیت، همراه با عطش عمومیتر برای استانداردهای بالاتر زندگی، تأثیر قابل توجهی داشت، هم بر توسعه اقتصادی و هم بر سیاست جنگ سرد.
در نامهای در سال ۱۹۵۵ (۱۳۳۴ هجری خورشیدی) که «ساکنان خیابان باقرآباد تهران» به سردبیر روزنامه اطلاعات، بزرگترین روزنامه ایران، ارسال کردند، چنین شکایت کرده بودند: «ما مجبور شدهایم از کارخانه چرم خویی (Khui Leather Factory)... برای روشنایی استفاده کنیم... [اما] متأسفانه، تنها چیزی که از برق دیدهایم یک سیم و [چند] ابزار است. ... بنابراین، ما درخواست میکنیم که بازرسان ویژه [دولتی]... به شرکت دستور دهند تا تعهدات کتبی خود را انجام دهد.» ساکنان باقرآباد تنها نبودند، و خشم نسبت به کالاها و خدمات معیوب در مطبوعات ایران پس از کودتا فراوان بود (۳۰).
تهرانیها یک دهه زودتر، در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که به گیرنده رادیویی قابل اطمینانی نیاز داشتند، شروع به اهمیت دادن به برق کرده بودند. این افزایش اندک تقاضای برق تأمین شد زیرا از سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۸ ش)، تهرانیها تنها ۸.۵ مگاوات از کل ۱۰.۵ مگاوات برق موجود برای شهر را مصرف میکردند. این افزایش چشمگیری نسبت به ۱.۵ مگاوات در سال ۱۹۳۴ بود، سالی که دولت وارد بازار برق پایتخت شد. تا دهه ۱۹۴۰(۱۳۱۹ ش)، «مردم از برق استقبال نمیکردند و حاضر نبودند چراغهای نفتی خود را کنار بگذارند، به حدی که شهرداری مجبور شد صدور پروانه خرید مغازهها در خیابانهای لالهزار و اسلامبول را منوط به [اشتراک] برق کند.» تصادفی نبود که اگرچه کل تولید برق ایران از ۲۰ مگاوات در سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۸ ش) به ۹۰ مگاوات در سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷ ش) افزایش یافته بود، نرخ مصرف غیرصنعتی آن در ۲۳ درصد، به میزان قابل توجهی کمتر از نرخ همسایگانش باقی ماند و مصرف سرانه ۱۲ کیلوواتساعتی آن تحت الشعاع مصرف ۳۲ کیلوواتساعتی ترکیه و ۶۴ کیلوواتساعتی لبنان در همان سال قرار گرفت (۳۱).
حدود همین زمان بود که دولت شروع به جدی گرفتن توسعه برق نمود. یک دلیل این بود که دیدگاهی یکپارچهتر از توسعه را اتخاذ کرد (۳۲). در سال ۱۹۴۶ (۱۳۲۵ ش)، دولت یک شرکت آمریکایی، موریسون- کندسن (Morrison-Knudsen)، را مأمور تهیه یک برنامه توسعه مصرفگرا- تولیدمحور کرد (۳۳). در مورد برق، این شرکت گزارش داد که نیروگاههای برق آبی باید منتظر اندازهگیریهای ضروری جریان رودخانهها بمانند. برای حال، آنها توصیه کردند که نفت و گاز فراوان ایران باید در چهل و چهار شهر، برای تأمین انرژی نیروگاههای کوچک دیزلی و نیروگاههای بزرگتر توربین بخار استفاده شود (۳۴). در سال ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش)، سازمان برنامه جدید (Plan Organization/ PO) یک برنامه دقیقتر را سفارش داد. نویسندگان برنامه، شرکت آمریکایی مشاوران خارج از کشور، رویکرد ترکیبی موریسون- کندسن را حفظ کردند: برق «در تولید صنعتی... [و] در ارتقای استانداردهای زندگی ضروری است.» این برنامه همچنین تأکید کرد که شبکههای برق خصوصی و در نتیجه غیرمتمرکز، پرهزینه و غیرقابل اطمینان ایران از نیازهای فعلی عقبتر است و به زودی کاملاً ناکافی خواهند بود. این برنامه ساخت نیروگاههای حرارتی مرکزی با سوخت نفت به ظرفیت کل ۲۲۰ مگاوات تا سال ۱۹۵۶ (۱۳۳۶ ش) و «بررسی فوری... نیروگاههای آبی» را توصیه کرد. اگرچه گرانتر از نیروگاههای حرارتی شهری بودند، سدهای ساخته شده در مناطق کوهستانی برق ارزانتری تولید میکردند که در نهایت هزینههای ساخت را جبران میکرد (۳۵). به زودی پیشرفتهایی حاصل شد. شهرداری تهران در سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷) یک ژنراتور ۸ مگاواتی وستینگهاوس آمریکا را نصب کرد؛ در سال ۱۹۵۲ (۱۳۳۱ هجری خورشیدی)، بنگاه برق تهران که در سال ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش) تأسیس شده بود، پیشنهاد داد به زودی ظرفیت برق پایتخت را به ۷۵ مگاوات افزایش دهد. تا مارس ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ش)، سازمان برنامه بودجهای را به چهل و هشت شهر منتقل کرده بود تا آنها بتوانند نیروگاههایی به ظرفیت کل ۲۵.۳ مگاوات بسازند، و تا آن پاییز ظرفیت تهران به ۲۱ مگاوات افزایش یافته بود. یک گزارش تجاری تأیید کرد: «از سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷ ش) شرایط بهبود یافته است (۳۶).»

قدیمی ترین تصویر موجود از میدان کرج. من تصویر سیاه و سفید قدیمی را اصلاح و با هوش مصنوعی رنگی کردم (مترجم)
بسیاری از پیشرفتها هنوز تنها روی کاغذ وجود داشتند (۳۷)، و برنامه هفتساله ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش) به جای سازماندهی مجدد شبکههای معیوب و خصوصی، تنها آنها را تقویت کرد. در سال ۱۹۵۱ (۱۳۳۰ ش)، بسیاری از طرحهای بزرگتر زمانی متوقف شدند که تحریم بینالمللی نفت، به رهبری بریتانیا برای مجازات ایران به دلیل ملی کردن شرکت نفت ایران و انگلیس (Anglo-Iranian Oil Company) (AIOC)، بودجه ایران را به شدت کاهش داد (۳۸). واردات تجهیزات تولید برق کاهش یافت (۳۹). برای بدتر کردن اوضاع، این دقیقاً زمانی بود که تقاضای برق به سرعت افزایش یافت. در تهران، خانوادهها شروع به نصب ژنراتورهای کوچک برای خود و همسایگانشان کردند (۴۰). مردم روشنایی بهتر را مطالبه میکردند و صحبتها درباره کاربردهای جدید برق، به ویژه لوازم خانگی، گسترش یافت. در حالی که واردات لوازم خانگی در سالهای میان دو جنگ آغاز شده بود، تنها اکنون بود که برنامههای توسعه نقش آنها را در ارتقای سطح زندگی نشان میدادند و مجلات محبوب از سهم آنها در مصرف انبوه غربی ابراز شوق میکردند (۴۱).
به طور خلاصه، تا سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش)، اصلاحات برقی به موضوعی مورد علاقه عموم تبدیل شده و در جریان بود، و تقاضا در حال افزایش بود، اما اجرا به شدت عقب افتاده بود. چهل هزار خانواده تهرانی در انتظار رسیدگی به درخواست اشتراک خود بودند. برآوردها درباره نیازهای آتی به سرعت افزایش مییافت، که بازتابی از رشد سریع جمعیت شهر از حدود یک میلیون نفر در سال ۱۹۵۰ (۱۳۲۹ ش) به دو میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش) نیز بود (۴۲). اقدام سریع ضروری بود، و در واقع بهبودهایی حاصل شد.
کل هزینههای ایران برای واردات تجهیزات تولید برق، از جمله توسط سرمایهگذاران خصوصی، از ۱۲۰.۶ میلیون ریال در سال ۱۹۵۳ (با افت به ۹۴.۷ میلیون ریال در سال ۱۹۵۴) به ۲۳۳.۹ میلیون در سال ۱۹۵۵، ۲۸۹.۸ میلیون در سال ۱۹۵۷، ۹۰۴.۵ میلیون در سال ۱۹۵۹ (۱۳۳۸ ش) و ۸۸۸.۵ میلیون در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش) افزایش یافت (۴۳). در تهران، نقاط عطف شامل نصب سه ژنراتور دیزلی به ظرفیت کل ۳.۹ مگاوات در سال ۱۹۵۴ (۱۳۳۳ ش)، یک نیروگاه ۱۰ مگاواتی وستینگهاوس (Westinghouse power station) در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ ش)، و یک نیروگاه ۵۰ مگاواتی فرانسوی آلستوم (French Alstom station) در سال (۱۳۳۸ ش)۱۹۵۹، و همچنین افتتاح سد کرج با ظرفیت ۶۳ مگاوات در سال ۱۹۶۱ (۱۳۴۰ ش) بود (۴۴). این افزایش ۷۰۰ درصدی در هشت سال، از ۲۱ مگاوات در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش) به حدود ۱۵۰ مگاوات در سال ۱۹۶۱ (۱۳۴۰ ش)، همه پیشرفتهای گذشته را تحتالشعاع قرار داد. با این وجود، این افزایشهای تولید تحت الشعاع تقاضای بیرحم برای برق بیشتر و بیشتر قرار گرفت، وضعیتی که به درجات مختلف تمام ایران را درگیر کرده بود (۴۵). بحران برق تهران همچنین به این دلیل جدی بود که رشد قابل توجه، اگرچه پیوسته از زمان کودتا وعده داده میشد، تنها با راهاندازی نیروگاه وستینگهاوس در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ ش) آغاز شد. تا آن زمان و تا دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش)، تأمینکنندگان خصوصی همچنان اهمیت داشتند، و آنان عجله داشتند تا با حداقل سرمایهگذاری حداکثر سود را کسب کنند. مشتریان مجبور بودند از سر ناچاری با این وضعیت کنار بیایند، اما هرچه این روند طولانیتر شد، بلندتر و بلندتر به آن اعتراض کردند (۴۶).
ادامه دارد ...
Iran’s Karaj Dam Affair: Emerging
Mass Consumerism, the Politics
of Promise, and the Cold War
in the Third World
CYRUS SCHAYEGH
Near Eastern Studies, Princeton University
سپاسگزاری: میخواهم از هوشنگ چحابی و نغمه سهرابی، شرکتکنندگان در سمینار ایرانشناسی دانشگاه کلمبیا در سال ۲۰۱۰، حاضران در ارائه شغلی دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس در سال ۲۰۱۱، و داوران ناشناس مجله CSSH بابت نظرات عمیقشان تشکر کنم، و از مدیر اجرایی CSSH، دیوید آکین، برای روانسازی و اصلاح متن قدردانی نمایم. پژوهش برای این مقاله با کمک کمکهزینه بورسیه بنیاد علوم سوئیس برای پژوهشگران ارشد میسر شد.
—————————————
یادداشتها:
۱. این سد همچنین به منظور بهبود تأمین آب آشامیدنی تهران طراحی شده بود. زیر نویس ۵۵ را ببینید.
۲. پاملا کریمی (Pamela Karimi) اظهار میدارد که «برنامه اصل چهارم آمریکا در دهه ۱۹۵۰... به طور غیرمستقیم اقتصاد ایران را به سوی مصرف بازار انبوه سوق داد.» (رساله دکتری، MIT، ۲۰۰۹). همچنین نک: کامرون امین (Camron Amin) (۲۰۰۴):
۳. درباره غرب، نک: فرانک ترنتمن (Frank Trentmann) (۲۰۰۴):
۴. ویلم فلور (۲۰۰۹)؛ جان گورنی (۱۹۹۲)؛ همچنین نک: هوشنگ چحابی (۲۰۰۳):
۵. رضا شیخ (۱۹۹۹)؛ سیوان بالسلف (۲۰۱۱):
“Asnad-i tasviri,” Tarikh-i Mu‘asir-i Iran 3, 10 (1999): 319–23; Sivan Balslev, “Of Bowties and Boy Scouts,” MS, 2011.
۶. نقل قول از: چحابی (۲۰۰۳). همچنین نک: پاتریک کلاوسون (۱۹۹۳)؛ اکارت اهلرز و ویلم فلور (۱۹۹۳). برای مصرفگرایی در سایر کشورهای خاورمیانه، حدود ۱۹۰۰-۱۹۵۰: آثار مونا راسل، اوری کوپفراشمیت، رلی شکتر، نانسی رینولدز:
۷. فرانک ترنتمن (۲۰۰۴) خلاصهای از استدلال هاینتس-گرهارد هاپت درباره تفاوت بین مصرفگرایی و مصرفگرایی انبوه ارائه میدهد، که در مورد ایران نیز مصداق دارد. نک: هاپت (۲۰۰۳):
۸. ر. شیخالاسلامی (۲۰۱۲)؛ پل ویه و م. هاغنو (۱۹۷۲). درباره نفت، نکته ۷۰ را ببینید.
۹. این اعتراضات ریشه در شورشهای نان سنتی داشت: ونسا مارتین (۲۰۰۵)؛ استیون مکفارلند (۱۹۸۵):
These protests were rooted in the time-honored bread riot: Vanessa Martin, Qajar Pact (London: Tauris, 2005), chs. 3–5; Stephen McFarland, “Anatomy of an Iranian Political Crowd: The Tehran Bread Riot of December 1942,” International Journal of Middle Eastern Studies 17, 1 (1985): 51–65.
۱۰. یک مثال معروف از مورد اخیر، کتاب «غربزدگی» جلال آلاحمد است (ترجمه پل اشپراخمن، ۱۹۸۲ [۱۹۶۲]):
A famous example of the latter is Jalal Al-i Ahmad’s Plagued by theWest (Gharbzadegi), Paul
Sprachman, trans. (Delmar: Caravan, 1982 [1962]).
۱۱: تقاضای خاص برای گسترش برق نیز پاسخ داده شد زیرا نیروی الکتریکی هم مصرف و هم صنعتیسازی را به پیش میبرد که دومی اولویت اصلی برنامهریزان توسعه ایران بود. با این حال، از آنجا که این موضوع مستقیماً مرتبط با استدلال من نیست، بیشتر به آن نمیپردازم. برنامهریزان ایرانی تأثیرگذار بودند زیرا پایگاه آنها، یعنی سازمان برنامه (که از این پس PO نامیده میشود)، در طول دوره ریاست آهنیناراده ابوالحسن ابتهاج (۱۹۵۹–۱۹۵۴) مقر تکنوکراتیک ایران بود. در برنامه دوم ایران (۱۹۶۲–۱۹۵۵)، آمادهسازیهای زیرساختی، از جمله برق، بودجه قابل توجهی دریافت کردند. در بخش «آبیاری» (۲۳٫۵ درصد از بودجه)، حدود ۸۵ درصد (یعنی حدود ۲۰ درصد از کل هزینههای برنامه) برای سدهای برق-آبی کرج و سفیدرود استفاده شد. تنها سد کرج، که عمدتاً «یک پروژه آبیاری نیست، … حدود ۳۸٪ استفاده میکند» (یعنی حدود ۹ درصد از کل هزینههای برنامه): PO، اداره اقتصادی، مروری بر برنامه دوم هفتساله ایران (تهران: بیناشر، ۱۹۶۰)، صفحه ۲۸. در بخش «توسعه منطقهای» - حوزهای اضافه شده که تا سال ۱۹۶۲، ۱۶ درصد بالاتر از کل ۱۰۰ درصدی برنامه بود - خوزستان ۹۴ درصد را بلعید (کامران مفید، برنامهریزی توسعه در ایران [اوتول: انتشارات مطالعات خاورمیانه و شمال آفریقا، ۱۹۸۷]، صفحه ۴۳). در آنجا، هزینه سرسامآور سد عظیم برق-آبی دز، که از سال ۱۹۵۵ پروژه محبوب ابتهاج بود، حتی پروژه کرج را ارزان جلوه میداد. سرانجام، هزینههای برق تا ژانویه ۱۹۵۹، ۲۲ درصد از «کمکهای شهرداری» را تشکیل میداد اما در حال کاهش بود؛ از آنجا که این کمک تا سال ۱۹۶۲ حدود ۱۰ درصد از هزینههای برنامه دوم بود، برق شهری حداکثر ۲ درصد از کل هزینهها را تشکیل میداد (مفید، برنامهریزی توسعه، صفحه ۴۳؛ PO، اداره اقتصادی، مروری، صفحه ۸۹، پیوست I-5). در مجموع، هزینههای سدهای برق-آبی در بخش «آبیاری»، سهم سد دز در «توسعه منطقهای» و هزینه برق شهری، حداقل یک سوم کل هزینههای برنامه دوم را مصرف کردند.
۱۲: حتی در اروپای غربی در دهه ۱۹۵۰، همه شهروندان به طور برابر از مصرفگرایی انبوه بهرهمند نبودند (هوپت، کونسوم، صفحات ۱۳۷–۱۳۱)، و بسیاری همچنان کمبود را تجربه میکردند: مایکل ویلت، در آغاز «جامعه مصرفی» ((Hamburg: Forum Zeitgeschichte, 1994).). شیوههای خردهفروشی پیچیده باقی ماند: ویکتوریا د گراتزیا، «تغییر رژیمهای مصرف در اروپا، (Changing Consumption Regimes in Europe) ۱۹۷۰–۱۹۳۰»، در سوزان استراسر، چارلز مکگاورن و ماتیاس یودت، ویرایش، کسب و خرج (Getting and Spending) (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۸)، صفحات ۸۳–۵۹.
۱۳: درباره کودتا، نگاه کنید به مارک گاسیوروفسکی، «کودتای ۱۹۵۳ علیه مصدق»، در مارک گاسیوروفسکی و مالکوم برن، ویرایش، محمد مصدق و کودتای ۱۹۵۳ در ایران (نیویورک: انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۰۴)، صفحات ۲۶۰–۲۲۷. علی انصاری میگوید که پس از اوت ۱۹۵۳، شاه «بسیار بیشتر یک اول میان برابرها» بود، و حتی در اواخر دهه ۱۹۵۰، «سلطه سلطنتی [شکننده باقی ماند]». نگاه کنید به علی انصاری، ایران مدرن از ۱۹۲۱ (Modern Iran since 1921) (لندن: لانگمن، ۲۰۰۳)، صفحات ۱۴۳، ۱۲۵.
۱۴: ویهل و هاگشنو، «بازار»، (Vieille and Hagcheno, “Le bazar) صفحه ۵۵.
۱۵: درباره شتاب در دهه ۱۹۵۰، نگاه کنید به هوپت، کونسوم (Haupt, Konsum)، به ویژه صفحه ۱۳۰.
۱۶: بخشهای مختلف «غرب» - به طور حیاتیترین ایالات متحده و بزرگترین کشورهای اروپای غربی - نقشهای متفاوتی ایفا کردند و یک مطالعه دقیقتر باید این موارد را در رابطه با ایران تفکیک کند. برای روابط ایالات متحده و اروپای غربی، نگاه کنید به ویکتوریا د گراتزیا، امپراتوری مقاومتناپذیر (Victoria de Grazia, Irresistible Empire) (کمبریج: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۵). در سطح جهانی، مصرفگرایی انبوه به اندازه عرضه توسط تقاضا هدایت میشد؛ در ایران، یک نشانه آشکار، دوبرابر شدن بدهیهای افراد بین سالهای ۱۹۶۰–۱۹۵۷ بود: ویهل و هاگشنو، «بازار»، صفحه ۵۵. برای مطالعاتی درباره چگونگی رانده شدن مصرفگرایی انبوه و به طور خاص گسترش برق در غرب سرمایهداری و شرق کمونیستی توسط کسبوکار و/یا دولت، و همچنین مصرفکنندگان، نگاه کنید به: الیزابت کوهن، جمهوری مصرفکنندگان: سیاست مصرف انبوه در آمریکای پس از جنگ (Elizabeth Cohen, A Consumers’ Republic: The Politics of Mass Consumption in Postwar America) (نیویورک: وینتیج، ۲۰۰۳)؛ کنراد یاراش، ویرایش، دیکتاتوری به عنوان تجربه: به سوی تاریخ اجتماعی-فرهنگی آلمان شرقی (نیویورک: انتشارات برگهان، ۱۹۹۹)؛ دیوید نای، برقیسازی آمریکا: معانی اجتماعی یک فناوری جدید، ۱۹۴۰–۱۸۸۰ (کمبریج: انتشارات امآیتی، ۱۹۹۲) ()؛ هارولد پلات، شهر الکتریکی (Harold Platt, The Electric City (Chicago: University of Chicago Press,) (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۱)؛ همچنین نگاه کنید به کلمنس ویچرمن، «مقدمه»، در پیتر بورشاید و کلمنس ویچرمن، ویرایش، جهان تصاویر روزمره (Peter Borscheid and Clemens Wischermann, eds., Bilderwelt des Alltags) (اشتوتگارت: اشتاینر، ۱۹۹۵)، به ویژه صفحات ۱۲–۸.
۱۷: علاقه من به مورد شوروی در گفتوگوهایم با جیمز پیکت، دانشجوی تحصیلات تکمیلی دپارتمان تاریخ دانشگاه پرینستون، شکل گرفت.
۱۸: این موضوع از سال ۱۹۴۵ به بعد صادق بود و به ویژه از سال ۱۹۵۳ تشدید شد؛ زمانی که دولت دوایت آیزنهاور با الهام از جنگ کره، در «دکترین نگاه جدید» خود، علاوه بر موارد دیگر، «خواستار تلاش عمده برای تقویت کشورهای طرفدار غرب در سراسر پیرامون حوزه نفوذ شوروی شد» (مارک گاسیوروفسکی، سیاست خارجی آمریکا و شاه [ایتاکا: انتشارات دانشگاه کرنل، ۱۹۹۱]، ص ۹۳). دو مطالعه که به نفوذ تهران در برابر واشنگتن اشاره میکنند عبارتند از: شهرام چوبین، «ایران»، در یزید صایغ و آوی شلیم (Yezid Sayigh and Avi Shlaim) (ویرایش)، جنگ سرد و خاورمیانه (آکسفورد: کلارندون، ۱۹۹۷)، ص ۲۱۶؛ و سی. دی. کار، «روابط ایالات متحده و ایران، ۱۹۷۸–۱۹۴۸»، در حسین امیرسادگی (ویرایش)، امنیت خلیج فارس (Hossein Amirsadeghi, ed., The Security of the Persian Gulf) (لندن: کرم هلم، ۱۹۸۱)، ص ۸۴–۵۷. برای درک زمینه گستردهتر خاورمیانهای علاقه واشنگتن به ایران، نگاه کنید به: ریچی اووندیل، بریتانیا، ایالات متحده و انتقال قدرت در خاورمیانه، ۱۹۶۲–۱۹۴۵ (: Ritchie Ovendale, Britain, the United States, and the Transfer of Power in the Middle East) (لندن: انتشارات دانشگاه لستر، ۱۹۹۶).
۱۹: برای نمونهای متفاوت از سیاست توسعه اقتصادی آمریکا در خاورمیانه اوایل جنگ سرد، به ویژه عدم موفقیت در نگهداشتن مصر در اردوگاه غرب، نگاه کنید به: جان آلترمن، مصر و کمک خارجی آمریکا، ۱۹۵۶–۱۹۵۲ (theWestern camp, see: Jon Alterman, Egypt and American Foreign Assistance, 1952–1956) (نیویورک: پالگریو مکمیلان، ۲۰۰۲)؛ پیتر هان، ایالات متحده، بریتانیا و مصر، ۱۹۵۶–۱۹۴۵ (Peter Hahn, The United States, Great Britain, and Egypt, 1945–1956) (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۱۹۹۱).
۲۰: سوگیری: دیوید اکبلاد، مأموریت بزرگ آمریکا: نوسازی و ساخت نظم جهانی آمریکایی (Bias: David Ekbladh, The Great American Mission: Modernization and the Construction of an American World Order) (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۰)؛ دانیل کلینگناسمیت، «یک دره و هزاران: بازسازی آمریکا، هند و جهان در تصویر اداره دره تنسی، ۱۹۷۰–۱۹۴۵» (Daniel Klingensmith, “‘One Valley and a Thousand’) (پایاننامه دکتری، دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۸). برای دیگر تکنوکراتهای خاورمیانهای که از ساخت سد دفاع میکردند، نگاه کنید به: الیزابت بیشاپ، «گفتوگوی تخصصی: مهندسان مصری و متخصصان شوروی در سد عالی اسوان» (Elizabeth Bishop, “Talking Shop: Egyptian Engineers and Soviet Specialists at the Aswan High Dam) (پایاننامه دکتری، دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۷)؛ یورام میتال، «سد عالی اسوان و نمادگرایی انقلابی در مصر» (Yoram Meital, “The Aswan High Dam and Revolutionary Symbolism in Egypt,)، در هاگی اریلیخ و اسرائیل گرشونی (ویرایش)، نیل (بولدر: رینر، ۱۹۹۹)، ص ۲۶–۲۱۹؛ تیموتی میچل، حکومت متخصصان (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۲). یادداشت اصطلاحی: همانطور که نیک کالاهر استدلال میکند، «تا قرن بیستم، [”نوسازی”] به بهبود اقتصادی و اجتماعی اشاره داشت. معنای آن با توسعه در هم آمیخت...» («توسعه؟ این تاریخ است»، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ [۲۰۰۰]: ص ۶۴۳، پانوشت ۱۱). به همین دلیل، در اینجا از اصطلاح «توسعه» استفاده میکنم.
۲۱: درباره سازمان برنامه و سیاست توسعه، نگاه کنید به: مفید، برنامهریزی توسعه؛ فرهاد دفتری، «برنامهریزی توسعه در ایران: مروری تاریخی»، مطالعات ایرانی ۶، شماره ۴ (۱۹۷۳): ص ۲۲۸–۱۷۶؛ فرانسیس بوستاک و جفری جونز، برنامهریزی و قدرت در ایران: ابتهاج و توسعه اقتصادی تحت حکومت شاه (Frances Bostock and Geoffrey Jones, Planning and Power in Iran: Ebtehaj and Economic Development under the Shah) (لندن: فرانک کاس، ۱۹۸۹) (این مطالعه تا حدی تقدیسآمیز است)؛ ولی نصر، «سیاست درون دولت پهلوی متأخر: وزارت اقتصاد و سیاست صنعتی، ۱۹۶۹–۱۹۶۳»، مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه ۳۲ (۲۰۰۰): ص ۱۲۲–۹۷؛ ابراهیم عباسی، دولت پهلوی و توسعه اقتصادی (تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۲۰۰۴). همچنین نگاه کنید به: جورج بالدوین (عضو گروه مشاوران هاروارد به سازمان برنامه ایران در اواخر دهه ۱۹۵۰)، برنامهریزی و توسعه در ایران (بالتیمور: انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز، ۱۹۶۷)؛ ابوالحسن ابتهاج، خاطرات ابوالحسن ابتهاج (لندن: پاکا، ۱۹۹۱)؛ مصاحبه با ابوالحسن ابتهاج (به فارسی)، ۱ دسامبر ۱۹۸۱ تا ۳۰ اوت ۱۹۸۲، در کن، فرانسه، پروژه تاریخ شفاهی ایران هاروارد، در:
۲۲: در مورد ایران، شاید بهتر باشد فراتر از تمرکز سنتی بر دولت حرکت کنیم: سیروس شایق، «’دیدن مانند یک دولت’: مقالهای در باب تاریخنگاری ایران مدرن»، (Cyrus Schayegh, “‘Seeing Like a State’) مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه ۴۲ (۲۰۱۰): ۶۱–۳۷.
۲۳: این مطالعه همچنین فراتر از موضوعات سنتی سیاسی و اقتصادی مورخان جنگ سرد در خاورمیانه اشاره میکند. برای رویکردهای جدید، نگاه کنید به گیلبرت جوزف و دانیلا اسپنسر (ویراستاران)، از سرما به درون: مواجهه جدید آمریکای لاتین با جنگ سرد (Gilbert Joseph and Daniela Spenser, eds., In from the Cold: Latin America’s New Encounter with the Cold War) (دورهام: انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۰۸)، که به شیوهای جذاب تاریخهای (از پایین به بالا) اجتماعی-فرهنگی را با تاریخهای (از بالا به پایین) دیپلماتیک ترکیب میکند. همچنین نگاه کنید به: اود آرنه وستاد، «تاریخ جدید بینالمللی جنگ سرد» (Odd ArneWestad, “The New International History of the ColdWar)، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ (۲۰۰۰): ۵۶۵–۵۵۱؛ دیوید انگرمن، «عشقورزی به توسعه و تاریخهای جدید جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۲۸، شماره ۱ (۲۰۰۴): ۵۴– (David Engerman, “The Romance of Development and New Histories of the ColdWar,” Diplomatic History) ۲۳؛ ساکی دوکریل و گراینت هیوز (Saki Dockrill and Geraint Hughes) (ویراستاران)، پیشرفتهای پالگریو در تاریخ جنگ سرد (نیویورک: پالگریو، ۲۰۰۶)؛ و اود آرنه وستاد (ویراستار)، بازنگری در جنگ سرد (لندن: فرانک کاس، ۲۰۰۰). در مورد مصرفگرایی به عنوان یک مثال: دیوید کرو (ویراستار)، مصرف آلمان در جنگ سرد (آکسفورد: برگ، ۲۰۰۳)؛ راینولد واگنلایتنر، کولونیزاسیون کوکاکولا و جنگ سرد (Reinhold Wagnleitner, Coca-Colonization and the Cold War) (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۱۹۹۴). مرور کلی جنگ سرد در خاورمیانه را میتوان در منابع زیر یافت: صایغ و شلیم (ویراستاران)، جنگ سرد؛ رشید خالدی (Rashid Khalidi)، افشاندن بحران (بوستون: انتشارات بیکن، ۲۰۰۹) (). برای مطالعات موردی: سلیم یعقوب (Salim Yacub)، مهار ناسیونالیسم عرب (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۲۰۰۴)؛ نایجل اشتون (ویراستار)، جنگ سرد در خاورمیانه (لندن: راتلج، ۲۰۰۷).
۲۴: اود آرنه وستاد، جنگ سرد جهانی (Odd Arne Westad, The Global Cold War) (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۷). همچنین نگاه کنید به پیتر ال. هان و مری آن هایس (Peter L. Hahn and Mary Ann Heiss) (ویراستاران)، امپراتوری و انقلاب: ایالات متحده و جهان سوم از ۱۹۴۵ (کلمبوس: انتشارات دانشگاه ایالتی اوهایو، ۲۰۰۱)؛ زکری کارابل (Zachary Karabell)، معماران مداخله: ایالات متحده، جهان سوم، و جنگ سرد، ۱۹۶۲–۱۹۴۶ (باتون روژ: انتشارات دانشگاه ایالتی لوئیزیانا، ۱۹۹۹)؛ ویجی پراشاد، ملتهای تاریکتر. تاریخ مردمی جهان سوم (نیویورک: انتشارات نیوپرس، ۲۰۰۷)؛ تونی اسمیت (Tony Smith, “New Bottles for New Wine)، «بطریهای جدید برای شراب جدید: چارچوب پیرامونمحور برای مطالعه جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ (۲۰۰۰): ۵۹۱–۵۶۷. در مورد «بینالمللیسازی» مطالعات تاریخ و فرهنگ آمریکا توسط مورخان دیپلماتیک: مایکل هوگان، «’چیز بزرگ بعدی’: آینده تاریخ دیپلماتیک در عصر جهانی»، تاریخ دیپلماتیک ۲۸، شماره ۱ (۲۰۰۴): ۳ (نقل قول)؛ توماس زایلر، «فقط انجامش بده! جهانیسازی برای مورخان دیپلماتیک»، تاریخ دیپلماتیک ۲۵، شماره ۴ (۲۰۰۱): ۵۵۱–۵۲۹؛ مایکل هوگان و توماس پترسون (ویراستاران)، توضیح تاریخ روابط خارجی آمریکا، ویرایش دوم (نیویورک: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۴).
۲۵: دیوید انگرمن و کورینا آنگر (David Engerman and Corinna Unger)، «مقدمه: به سوی تاریخ جهانی نوسازی»، تاریخ دیپلماتیک ۳۳، شماره ۳ (۲۰۰۹): ۳۷۷–۳۷۶، اینجا ۳۷۷. همچنین نگاه کنید به دیوید انگرمن، (David Engerman, “American Knowledge and Global Power) «دانش آمریکایی و قدرت جهانی»، تاریخ دیپلماتیک ۳۱، شماره ۴ (۲۰۰۷): ۶۲۲–۵۹۹؛ کالاهر، «توسعه؟»؛ فردریک کوپر، (Frederick Cooper, “Writing the History of Development) «نوشتن تاریخ توسعه»، مجله تاریخ اروپای مدرن ۸، شماره ۱ (۲۰۱۰): ۲۳–۱. مطالعات موردی اخیر شامل: بردلی سیمپسون، اقتصاددانان با اسلحه. توسعه اقتدارگرا و روابط ایالات متحده-اندونزی، ۱۹۶۸–۱۹۶۰ (استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد، ۲۰۰۸)؛ گرگ برازینسکی، ملتسازی در کره جنوبی (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۲۰۰۷)؛ همچنین نگاه کنید به انگرمن و آنگر، «مقدمه»، ۳۷۸، پانوشت ۱۴–۱۲، ۳۷۹، پانوشت ۱۵، ۳۷۹، پانوشت ۱۷. برای یک تلفیق با تمرکز بر دیدگاه آمریکا، نگاه کنید به مایکل لاتهام، انقلاب از نوع درست (ایتاکا: انتشارات دانشگاه کرنل، ۲۰۱۱).
۲۶: درباره اتحاد جماهیر شوروی: دیوید انگرمن، «جهان سوم جهان دوم» (David Engerman, “The Second World’s Third World)، کریتیکا ۱۲، شماره ۱ (۲۰۱۱): ۲۱۱–۱۸۳. درباره سازمانهای بینالمللی: ایمی استپلز، تولد توسعه (Amy Staples, The Birth of Development) (کنت، اوهایو: انتشارات دانشگاه ایالتی کنت، ۲۰۰۶)؛ دانیل مول، «’به آنها کمک کنید راه آیالاو را بروند’: سازمان بینالمللی کار و گفتمان نوسازی در دوران استعمارزدایی و جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۳۳، شماره ۳ (۲۰۰۹): ۴۰۴–۳۸۷. درباره توسعه به عنوان یک حوزه (نخبگی) فراملی: سوبیر سینها، «تبارهای دولت توسعهگرا: فراملیت و روستای هند، ۱۹۶۵–۱۹۰۰» (Subir Sinha, “Lineages of the Developmentalist State: Transnationality and Village India)، مطالعات تطبیقی در جامعه و تاریخ ۵۰، شماره ۱ (۲۰۰۸): ۹۰–۵۷؛ اکبلاد، مأموریت بزرگ آمریکا. برای برنامهریزی به عنوان یک پدیده (نخبگی) جهانی: دیرک فان لاک، «برنامهریزی: گذشته و حال پیشدستی بر آینده» (Dirk van Laak, “Planung: Geschichte und Gegenwart des Vorgriffs auf die Zukunft)، تاریخ و جامعه ۳۴ (۲۰۰۸): ۳۲۶–۳۰۵؛ آندریاس اکرت، «’همه ما اکنون برنامهریزیم.’ برنامهریزی و استعمارزدایی در آفریقا»، تاریخ و جامعه ۳۴ (۲۰۰۸): ۳۹۷–۳۷۵.
۲۷: جیمز اسکات فرمولبندی قویای از این تز را در کتاب دیدن مانند یک دولت (Seeing Like a State) (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۹۸) ارائه میدهد.
۲۸: راه دیگری برای بافتسازی قدرت دولت توسط پرتا چاترجی پیشنهاد شده است، که توسعه برنامهریزیشده توسط دولت را یک «انقلاب منفعل» مناسب برای منافع نخبگان روستایی میبیند: «برنامهریزی توسعه و دولت هند»، در ترنس بایرز (Terence Byres) (ویراستار)، دولت، برنامهریزی توسعه و آزادسازی در هند (دهلی نو: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۸)، ۱۰۳–۸۲.
۲۹: بررسی این فرآیندها میتواند بر مطالعاتی درباره، برای مثال، دوره پایانی استعمار بنا شود: سانجای جوشی (Sanjay Joshi)، مدرنیته شکسته (Fractured Modernity). ساختن یک طبقه متوسط در هند شمالی استعماری (دهلی نو: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۱)؛ و کلود مارکوویتس، بازرگانان، تاجران، کارآفرینان: کسبوکار هندی در دوران استعماری (Claude Markovits, Merchants, Traders, Entrepreneurs) (نیویورک: پالگریو، ۲۰۰۸). یا میتواند بر شهرنشینی پس از جنگ، برای مثال در آفریقای دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، بنا شود که در کتاب فردریک کوپر، استعمار در پرسش (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵)، فصل ۱، به طور مفید مرور شده است.
۳۰. «نامههای خوانندگان: رفع نقص برق»، اطلاعات (۴ دی ۱۳۳۳): ۵.
۳۱. نقل قول: وزارت آب و برق، تاریخچه برق تهران (تهران: بیناشر، ۱۳۲۶)، ۳۷. مروری کلی را میتوان در ویلم فلور و برنارد اورکاد، «برق. I. در ایران»، http://www.iranica.com/articles/barq (دسترسی در ۲۸ اوت ۲۰۱۰) یافت. ارقامی که من ذکر میکنم، تولید برق شرکت نفت ایران و انگلیس را مستثنی میکند. وزارت آب و برق اعلام میکند که جهش از ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۸ عمدتاً به دلیل نصب ژنراتور ۶ مگاواتی اسکودا در سال ۱۳۱۶ بوده است (تاریخچه، ۳۶). رقم ۸.۵ کیلووات در سال ۱۳۱۸ استفاده شده است: «روشنایی الکتریکی در ایران»، بولتن بانک ملی ایران ۷، ۴۱ (۱۳۱۸): ۵۴۵. برای مقایسه با سایر کشورها، رجوع کنید به: مشاوران خارجی، برنامه هفتساله توسعه برای سازمان برنامه دولت شاهنشاهی ایران (نیویورک: بیناشر، ۱۳۲۸)، جلد چهارم: ۱۸۹-۱۹۰.
۳۲. چندین پروژه در طول جنگ جهانی دوم به نتیجه نرسید: وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹.
۳۳. موریسون-کندسن اینترنشنال (Morrison-Knudsen International)، گزارش برنامه توسعه ایران (بیمکان، ۱۳۲۶)، ۳.
۳۴. موریسون-کندسن، گزارش، ۲۳۴، ۲۳۵.
۳۵. نقل قولها: مشاوران خارجی، برنامه هفتساله، جلد چهارم: ۱۸۹، جلد یکم: ۴۹؛ فصل برق: جلد چهارم: ۱۸۹-۲۳۱. در آن زمان، بزرگترین نیروگاه غیرصنعتی ایران یک نیروگاه بخار ۱۲،۰۰۰ کیلوواتی در تهران بود.
۳۶. دفتر اطلاعات تجارت خارجی آلمان، ایران (پرشیا): مبانی اقتصادی و فرصتهای تجارت خارجی (کلن: خدمات اقتصادی آلمان، ۱۳۳۲)، ۹۰ (نقل قول)، ۹۱. گزارش برق: بنگاه برق تهران، گزارش شماره ۲ (تهران: بیناشر، ۱۳۳۱)، بازتولید شده در پروژه رودخانه کرج: گزارش ارزیابی، تهیه شده برای FOA (واشنگتن دی.سی.: وزارت کشور ایالات متحده، دفتر احیای اراضی، ۱۳۳۳)، فصل ۱۰. ژنراتور وستینگهاوس: وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹. ظرفیت تهران در ۱۳۳۲: بانک درسدنر، گزارش وضعیت اقتصادی: ایران (فرانکفورت ام ماین: بانک درسدنر، ۱۳۳۷)، ۴۴.
۳۷. برای مثال، در سال ۱۳۳۰، سی و دو هزار مشترک برق، عمدتاً خانوادهها، در میان یک میلیون ساکن تهران وجود داشت: بنگاه برق تهران، گزارش شماره ۲، ۳.
۳۸. دفتر اطلاعات تجارت خارجی، ایران، ۹۱؛ سازمان برنامه، مرور، ۵.
۳۹. هزینههای واردات به ترتیب در سالهای ۱۳۲۹، ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ معادل ۸۳.۲، ۶۵.۰ و ۷۳.۸ میلیون ریال بود، پس از افزایش از ۳.۸ به ۱۷.۲ و سپس به ۷۲.۳ میلیون ریال در سالهای ۱۳۲۴، ۱۳۲۵ و ۱۳۲۸: جولین بهری، توسعه اقتصادی در ایران، ۱۹۰۰-۱۹۷۰ (لندن: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۳۵۰)، ۲۲۰.
۴۰. وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹ و بعد. تا سال ۱۳۳۲، دیرینهترین متقاضیان «امیدوار به اشتراک» برق که هنوز وصل نشده بودند، در سال ۱۳۲۶ درخواست داده بودند: «تا شش ماه دیگر بنگاه برق چهارهزار مشترک جدید میپذیرد»، اطلاعات (۲۵ آذر ۱۳۳۲): ۱.
۴۱. مشاوران خارجی، برنامه هفتساله، جلد چهارم: ۱۹۳؛ دفتر اطلاعات تجارت خارجی، ایران، ۹۰.
۴۲. درخواستها: «برای تکمیل کامل برق»، اطلاعات (۲۲ مهر ۱۳۳۲): ۱. برآوردها: «تا شش ماه دیگر» (۷۵-۹۰ مگاوات) و «نیازمندان: تهران احتیاج به دویست هزار کیلووات برق دارد»، اطلاعات (۵ دی ۱۳۳۳): ۹ (۲۰۰ مگاوات). برای تجدید نظر صعودی دیگر با در نظر گرفتن «گسترش سریع تهران»، رجوع کنید به «برای تأسیس کارخانه صد هزار کیلوواتی برق...»، اطلاعات (۲ مهر ۱۳۳۳): ...
۴۳. این رقم در بازه میانی ۴۰۰ تا پایین ۷۰۰ میلیون ریال قرار داشت تا سال ۱۳۴۴، سپس به ۲،۱۸۷ میلیون ریال در سال ۱۳۴۷ افزایش یافت. بهری، توسعه اقتصادی، ۲۲۰.
۴۴. وزارت آب و برق، تاریخچه، ۴۰ و بعد.
۴۵. «به استثنای موارد جزئی، همه سیستمها به شدت اضافه بار دارند»: سندرسون و پورتر اینک، بررسی نیروی برق ایران برای سازمان برنامه (۱۳۳۴)، ۱۳، نقل شده در بهری، توسعه اقتصادی، ۲۲۱.
۴۶. حجم نامههای ارسالی به سردبیر اطلاعات برای شکایت از مشکلات تأمین برق، که شرکتهای خصوصی مسئول آن شناخته میشدند، ظاهراً حدود سال ۱۳۳۷ افزایش یافت. مثال اولیه: فیروز هیبت، «انتقاد» (نامه به سردبیر)، اطلاعات (۱۵ آبان ۱۳۳۳): ۲؛ مثالهای بعدی: رحمتالله فیض، «وام برق»، اطلاعات (۱۱ دی ۱۳۳۶): ۵؛ «برق نامنظم»، اطلاعات (۲ تیر ۱۳۳۷): ۵.
(دانشپژوه علوم سیاسی)
نقش رهبری در نظریه «دولت ورشکسته» جمهوری اسلامی ایران
مقدمه
نظریه «دولت ورشکسته» نخستین بار توسط «هلمند» و «رتنر» مطرح گردیده است. منظور آنها دولتهایی بودند که زیرساختهای آن فرو ریخته و قادر به تأمین امنیت نبودند و مهمتر از همه مردم آنها، دولت را ناکارآمد میدانستند(Helman, & Ratner, 1992). مفهوم دولتهای شکننده را میتوان به عنوان یک جمع کامل از آسیبشناسی دولتهای مسئلهدار در نظر گرفت که طی سالیان مختلف به صور گوناگون به عنوان ضعیف، سُست، بیمارگونه، نامشروع، فقیر، بیقاعده، بیریشه، یاغی، فروپاشیده، ناموفق و ناکارآمد توصیف شدهاست (Osaghae, 2007: 691).
مطابق این نظریه دولتی که نتواند کار ویژههای عمومی(نظیر تدارک رفاه اولیه، آموزش همگانی، حل و فصل نزاع بین افراد و گروههای اجتماعی، توزیع خدمات بهداشتی) را به انجام برساند، با تقاضای شدید مردم برای تغییر مواجه میشود. دولت درمانده به واسطه کسری مشروعیت، فرسودگی منابع، شکنندگی مالی، و ناتوانی در تشخیص حجم و عمق مطالبات معترضین، از درک و درمان اوضاع بحرانی عاجز است و از این رو زمینهساز انقلابی تمام عیار میشود.
دولت در این نظریه از جهات بسیار مهمی شکست خورده و از چند جهت ناکارآمد هستند. اولین مشکل مهم این دست دولتها، اقتصاد است. در حقیقت اقتصاد ملی منسجمی که قادر به حفظ سطح اولیه رفاه برای مردم باشد، وجود ندارد. دومین مشکل دولتهای شکننده مشکل سیاسی است و به نهادهای دولت و مشروعیت آنها نزد مردم باز میگردد. در حوزه سیاسی دولتهای شکننده فاقد نهادهای دولتی مشروع، پاسخگو و کارآمد هستند. از یک سو نهادهای دولت، ضعیف و فاقد توانایی، صلاحیت و منابع هستند. از سوی دیگر، غالباً قدرت در دست نخبگانی متمرکز است که از موقعیت خویش به سود خودشان بهره برداری میکنند.
نقش رهبری در «ورشکستگی دولت» جمهوری اسلامی
در نظامهای سیاسی هیبریدی با تمرکز قدرت فراگیر، همچون ایران، تحلیل ورشکستگی دولت بدون بررسی نقش رهبری اقتدارگرای آن امکانپذیر نیست. در جمهوری اسلامی ایران، نهاد رهبری برخوردار از قدرت ساختاری تعیینکننده در سیاستگذاری کلان، تخصیص منابع و تعریف اولویتهای بقا است. از اینرو، ورشکستگی مالی، نهادی و مشروعیتی دولت را باید در پیوند مستقیم با منطق تصمیمگیری رهبری تحلیل کرد.
بهترین شکل قدرت از دیدگاه علی خامنهای، ولایت مطلقه فقیه است، همان الگویی که روحالله خمینی به میراث گذاشت. خامنهای عقیده دارد در نظام تحت ولایت او، ولی فقیه همان حاکم اسلامی است. مراد از ولایت مطلقه فقیه جامعالشرایط، این است که دین اسلام دین حکومت است. پس در این حکومت چارهای جزاین نیست که تمام طبقات جامعه، یک ولی امر و حاکم شرع و رهبر داشته باشند، تا امت اسلام را از شر دشمنان اسلام و مسلمین حفظ کند.
ساختار جمهوری اسلامی به نحوی است که پیرامون کیش شخصیت خامنهای بنا شده است. در این ساختار، دیگر نهادهای حکومتی، چیزی جز ابزار عملیاتی برای «رهبر» به شمار نمیآید. خامنهای با وجود فقدان کاریزمای شخصیتی، به نوبه خود، جمهوری اسلامی را به نظامی شخصیتمحور تغییر داد که استقلال و آزادی عمل را از مراجع قانونی متعارف و نهادهای انتخابی سلب میکند. برای این تغییر، رهبر ایران سازوکارهایی را به خدمت گرفت که در دیگر نظامهای اقتدارگرا استفاده میشود و از طریق آن، قدرت را از قوه مجریه سلب کرد، مگر در جایی که در خدمت اهداف و دستورکار او قرار دارد. از این گذشته، رهبری با تأسیس چندین نهاد زائد با کارکردهای موازی، به نابودی قدرت نهادمند در ایران پرداخت. این رویکرد بحران ملی اقتدار و اعتماد را شدت بخشید و بازیگران سیاسی و مردم را فاقد قدرت کرد.
الف- تمرکز قدرت و تعلیق پاسخگویی
بر اساس تحلیل وبر، نهادینهشدن اقتدار کاریزماتیک میتواند به شکلگیری نظمی بینجامد که اگرچه از کاریزمای اولیه فاصله گرفته، اما همچنان در برابر عقلانیت ابزاری، بوروکراتیکشدن کامل و اصلاحپذیری ساختاری مقاومت میکند(Weber, 1978). در دموکراسیهای هیبریـدی، رهبـران سیاسـی، فرآیند دموکراسـیسازی را تا حدی تقویت و تحمل میکنند کـه از کنترل خارج نشود و برای نظام سیاسی و حاکمیت آنها خطری نداشته باشد. بنابراین فرآیند دموکراسیسازی در این نوع نظامهای سیاسی معمولاً تکمیل نمیشود و هیچگاه شاهد تحکیم دموکراسی نخواهیم بود. یکی از مهمترین موانع پیشرفت گذار به دموکراسی، متمرکزبودن ساختار سیاسی و انحصار قدرت در یک فرد یا طبقه است.
«ولایت مطلقه فقیه» که تمام قدرت مذهبی و سیاسی را در شخص رهبر متمرکز میکند که طی نزدیک به نیم قرن با اتکا به سنت سیاسی باستانی ایران ساخته شده است. تلفیق بیسابقهی عناصر متعلق به اسلام شیعه و انقلابهای سیاسی مدرن در ساختار انقلاب اسلامی ایران، نظام سیاسی موسوم به نظامهای هیبریدی یا دوبنی ایجاد کرده است که راه را در پیشبرد مسیر مسالمتآمیز گذار به دموکراسی بسیار مشکل نموده است. یکی از ویژگیهای بنیادین رهبری در جمهوری اسلامی، در چنین ساختاری، تمرکز قدرت بدون تقارن پاسخگویی است. این وضعیت موجب شکلگیری ساختاری شده که در آن:
الف- تصمیمهای کلان بدون مسئولیت اجرایی اتخاذ میشوند.
ب- هزینههای شکست سیاستها به دولتهای رسمی منتقل میشود.
ج- امکان بازخورد اصلاحی از جامعه به رأس قدرت مسدود است.
ب- سیاست بقا بهجای حکمرانی.
رهبری جمهوری اسلامی بهتدریج از منطق «حکمرانی توسعهمحور» به منطق مدیریت بقا گذارکرده است. نشانههای این تغییر عبارتاند از:
۱- تعویق مداوم اصلاحات ساختاری اقتصادی.
۲- امنیتیسازی مسائل اقتصادی و اجتماعی.
۳- ترجیح سیاستهای کوتاهمدت پرهزینه بر برنامهریزی بلندمدت.
این الگو با تحلیل نورث از نهادهای ناکارآمد همخوان است؛ بهویژه در چارچوب «نظمهای دسترسی محدود» که در آن نخبگان حاکم، اصلاحات نهادی را تهدیدی برای توازن رانتها و انسجام ائتلاف قدرت تلقی کرده و در برابر آن مقاومت میکنند.(North, 1990)
پ- تخریب نهاد دولت از طریق نهادهای موازی
به تعبیر عجماوغلو و رابینسون، نهادهای استثماری بهگونهای سازمان مییابند که حفظ قدرت و رانتهای نخبگان را بر گسترش رشد اقتصادی و شمول نهادی مقدم میدارند.(Acemoglu & Robinson, 2012)
رهبری بهجای تقویت دولت مدرن، اقدام به توسعه نهادهای موازی اقتصادی–امنیتی نموده است.
۱- بنیادها و ستادهای خارج از بودجه.
۲- قرارگاههای اقتصادی غیرپاسخگو.
۳- اقتصاد رانتی-نظامی.
این وضعیت به تضعیف ظرفیت مالی دولت رسمی میانجامد، بهگونهای که دولت در تأمین پایدار منابع و انجام وظایف عمومی ناتوان میشود. همزمان، برنامهریزی ملی دچار فروپاشی شده و سیاستگذاری بلندمدت جای خود را به تصمیمهای کوتاهمدت و واکنشی میدهد. در نهایت، کسری بودجه ساختاری بهطور مزمن افزایش مییابد و به بازتولید بیثباتی اقتصادی و تعمیق درماندگی دولت منجر میشود.
ت- نقش رهبری در ورشکستگی مالی دولت
در جمهوری اسلامی، نهادهای تحت نظر رهبری از حسابرسی واقعی مصون هستند و دسترسی آنها به منابع مالی بسیار گسترده است. این نهادها سهم بالایی از منابع کشور را در اختیار دارند، اما نقشی در تأمین مالی دولت رسمی و بودجه عمومی ایفا نمیکنند. چنین وضعیتی باعث میشود دولت در مواجهه با هزینههای عمومی، فاقد منابع کافی باشد و برای جبران کسری بودجه، به پولیسازی و چاپ پول متوسل شود. این فرآیند، تورم مزمن را تشدید کرده و ارزش پول ملی را کاهش میدهد، ضمن اینکه ظرفیت دولت برای برنامهریزی اقتصادی پایدار را محدود میکند. به عبارت دیگر، مصونیت مالی این نهادها نه تنها کارآمدی بودجه را کاهش میدهد، بلکه به شکل مستقیم باعث تعمیق درماندگی اقتصادی دولت و ناتوانی آن در ایفای وظایف بنیادین خود میشود.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی، بهویژه تصمیمهای راهبردی رهبری، بار اقتصادی سنگینی بر کشور تحمیل کرده است. تحریمها، محدودیتهای بینالمللی و سوءمدیریت در سیاستهای اقتصادی-دیپلماتیک، دسترسی دولت به منابع و بازارهای جهانی را محدود کرده و امکان انباشت سرمایه داخلی را تضعیف کرده است. این محدودیتها در کنار هزینههای مستقیم نظامی و حمایتهای منطقهای، فشار بر بودجه و منابع کشور را افزایش داده و ظرفیت دولت برای پاسخگویی به نیازهای داخلی را کاهش داده است. در نتیجه، سیاست خارجی پرهزینه نه تنها فشار اقتصادی داخلی را تشدید کرده، بلکه ورشکستگی دولت را به سطح بینالمللی تعمیم داده و ایران را در موقعیتی قرار داده که آسیبپذیری آن در عرصه جهانی افزایش یافته است. با این حال، تحریمها علت اصلی درماندگی نیستند، بلکه عاملی تشدیدکننده برای بحرانهای درونیاند. سیاست خارجی ایدئولوژیک و پرهزینه، منابع دولت را از نیازهای داخلی منحرف کرده و فشار مضاعفی بر جامعه وارد ساخته است.
ث- ورشکستگی مشروعیت: گسست دولت-ملت
مطابق نظریه قرارداد اجتماعی، مشروعیت دولت مبتنی بر توانایی آن در تأمین امنیت، حقوق و خیر عمومی است؛ در صورتی که دولت از انجام این وظایف ناتوان شود، توجیه اطاعت شهروندان فرو میریزد و دولت با نوعی ورشکستگی سیاسی مواجه میشود.(Hobbes, 1651)
جمهوری اسلامی ایران با گذشت زمان، با چالشهای جدی در امر مشروعیت روبرو گردیده است. مشروعیت انقلابی با تغییر نسلها و فاصلهگیری جامعه از گفتمان انقلاب تضعیف شده است. مشروعیت دینی نیز در اثر عملکرد نهادهای مذهبی- سیاسی و گسترش سکولاریزاسیون اجتماعی، کارکرد بسیجکنندگی خود را از دست داده است. مشروعیت انتخاباتی نیز به دلیل محدودیتهای ساختاری، نظارت استصوابی و کاهش مشارکت سیاسی، عملاً تهی شده است. در نتیجه، دولت برای حفظ نظم، بیش از پیش به ابزارهای قهری متوسل میشود؛ امری که خود نشانهای از درماندگی مشروعیت است.
رهبری جمهوری اسلامی مشروعیت را نه بر پایه رضایت اجتماعی، بلکه بر مبنای حقانیت ایدئولوژیک تعریف میکند. اما با فرسایش رفاه و امنیت اقتصادی، مشروعیت ایدئولوژیک کارکرد خود را از دست میدهد و جای خود را به اجبار و سرکوب میدهد.
ج- تصمیمگیری کوتاه مدت و بحران آینده
یکی از مهمترین نقشهای رهبری در تعمیق وضعیت ورشکستگی دولت، کوتاهسازی افق زمانی تصمیمگیری است. در چنین وضعیتی، آینده نه بهمثابه عرصهای برای برنامهریزی توسعهمحور ، بلکه بهعنوان منبعی از تهدیدهای بالقوه امنیتی و سیاسی تصور میشود. این نگرش سبب میشود که تصمیمگیریها بهطور نظاممند بر بقا در کوتاهمدت، مهار نارضایتیهای فوری و کنترل مخاطرات آنی متمرکز گردد، نه بر حل ریشهای مسائل ساختاری. نتیجه آن انتقال سیستماتیک بحران به آینده است.
بدهیهای اقتصادی، فرسایش نهادی، تخریب محیطزیست و بیاعتمادی اجتماعی بهجای حل شدن، به نسلهای بعدی واگذار میشود. به این ترتیب، رهبری نهتنها از ایفای نقش تاریخی خود در شکلدهی به آیندهای پایدار بازمیماند، بلکه با محدود کردن افق تصمیمگیری، مسیر بازتولید بحران را نهادینه میکند. در این معنا، کوتاهسازی افق زمانی نه صرفاً یک خطای سیاستی، بلکه یکی از سازوکارهای اصلی تعمیق ورشکستگی دولت و انسداد چشمانداز توسعه در بلندمدت است.
جمعبندی
جمهوری اسلامی ایران را میتوان نه بهعنوان دولتی فروپاشیده، بلکه بهمثابه دولتی درمانده با ثبات سرکوبمحور تحلیل کرد. دولتی که همچنان از ابزارهای قهری، درآمدهای حداقلی و شبکههای وفاداری برخوردار است، اما در بازتولید مشروعیت، کارآمدی و رضایت اجتماعی ناتوان شده است. ادامه این وضعیت، ایران را در وضعیتی بینابینی نگه میدارد: نه گذار کامل، نه ثبات پایدار.
رهبری جمهوری اسلامی، با تمرکز قدرت، تعلیق پاسخگویی و اولویتبخشی به بقا، ورشکستگی دولت را از یک بحران مالی به یک وضعیت ساختاری تبدیل کرده است. در این معنا، ورشکستگی دولت نه یک شکست مدیریتی، بلکه پیامد منطقی الگوی رهبری اقتدارگرای غیرپاسخگو است. بر این اساس مطابق ادبیات گذار وقتی اصلاح از بالا مسدود میشود و بحران از پایین انباشته میگردد گذار بهاحتمال زیاد ناگهانی، پرهزینه و غیرقابلکنترل خواهد بود.
Reference
1. Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why nations fail: The origins of power, prosperity, and poverty. New York: Crown Business.
2. North, D. C. (1990). Institutions, institutional change and economic performance. Cambridge: Cambridge University Press.
3. Weber, M. (1946). From Max Weber: Essays in sociology (H. H. Gerth & C. Wright Mills, Trans.). New York: Oxford University Press.
4. Helman, G. B., & Ratner, S. R. (1992/1993). Saving Failed States. Foreign Policy, (89), 3–20.
5. Hobbes, T. (1961). Leviathan (R. Tuck, Ed.). Cambridge: Cambridge University Press. (Original work published 1651).
6. Osaghae, E. E. (2007). Fragile states. Development in Practice, 17(4–5), 691–699. https://doi.org/10.1080/09614520701470060 IDEAS/RePEc
■ با درود به آقای عسکری پورجبیب برای مقاله قابل توجهشان!
مقاله با چارچوب نظری مناسب و بروز نوشته شده و آموزنده است. ادبیات وسیعی که در موضوع «دولت وامانده / شکننده» بوجود آمده و در حال گسترش است نقطهی عزیمت درستی برای نقد وضعیت سیاسی رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر کشور است. یک نکتهی قابل توجه در مقاله ترکیب نظریههای اقتصاد سیاسی جدید با تحلیل موردی ایران است؛ بهویژه استفاده از: اقتدار کاریزماتیک و نهادینه نشده در سنت وبر (Max Weber)، نظمهای دسترسی محدود (Douglass North)، نهادهای استثماری (Daron Acemoglu و James Robinson)، مقاله را از سطح ژورنالیستی صرف فراتر میبرد و آن را به یک متن تحلیلی-نظری نزدیک میکند.
این مقاله بهدرستی نشان میدهد که در یک نظام هیبریدی، کانون تصمیمگیری واقعی خارج از دولت رسمی قرار دارد. در مورد ایران تمرکز قدرت در شخص سید علی خامنه ای و پیوند آن با: تعلیق پاسخگویی، انتقال هزینهها به قوهی مجریه، انسداد یادگیری نهادی، از نظر اقتصاد سیاسی، منطبق با منطق «اقتدار بدون مسئولیت» است. مقاله همچنین بهدرستی میان انواع ورشکستگی تمایز میگذارد. ورشکستگی مالی ورشکستگی نهادی ورشکستگی مشروعیت و نشان میدهد که این سطوح چگونه یکدیگر را بازتولید میکنند. این رویکرد، تحلیل را از سطح «بحران اقتصادی» به سطح «بحران دولت» ارتقا میدهد، که از نقاط قوت مقاله است.
با اینحال مقاله در برخی بخشها از تحلیل علت و معلولی فاصله گرفته به داوری سیاسی نزدیک میشود و تمام ناکارآمدیها را به «کیش شخصیت» نسبت می دهد. استفادهی محدود از دادههای تجربی (بودجه، ترکیب نهادی، سهم نهادهای موازی) نیز قابلیت استناد مقاله به واقعیتهای عینی موجود را کاهش میدهد. در نسبت «دولت» و «نظام» نیز ابهام وجود دارد. مقاله گاه میان «دولت رسمی»، «نظام سیاسی» و «نهاد رهبری» تمایز مفهومی روشنی قائل نمیشود. این مسئله باعث میشود مرز مسئولیتها دقیق نباشد و امکان مقایسه تطبیقی (مثلاً با روسیه، ونزوئلا یا مصر) تضعیف شود. در حالی که نظریهی دولت شکننده دقیقاً بر تفکیک ظرفیت دولت از ماهیت رژیم تأکید دارد. نقش طبقات اجتماعی، تغییرات ساختار نیروی کار، فروپاشی قرارداد اجتماعی اقتصادی (نفت–یارانه–اطاعت) نیز در تحلیل دیده نشدهاند. در حالی که در نظریههای انقلاب و فروپاشی دولت، جامعه فقط قربانی نیست، بلکه کنشگر است. در همین رابطه هر چند مقاله بهدرستی میگوید تحریمها علت اصلی ورشکستگی اقتصادی کشور نیستند، اما سازوکار دقیق اثر تحریم بر دولت درمانده تشریح نمیشود. تفکیک تحریم بهعنوان «شوک بیرونی» و «فرصت برای تمرکز قدرت» صورت نمیگیرد این در حالی است که تحریمها در برخی رژیمها به تقویت دولتهای امنیتی انجامیدهاند، نه تضعیف آنها. بنابراین، پیشنهاد میشود با افزودن شواهد عینی و شاخصمحور مانند: نسبت بودجه نهادهای خارج از کنترل دولت به بودجه عمومی، سهم اقتصاد نظامی–رانتی در تولید ناخالص داخلی، روند مشارکت سیاسی، تورم، فقر، مهاجرت نخبگان و موارد مشابه به ظرفیت تحلیلی این مقاله خوب افزود شده و نظریه به داده های کمی و آماری متصل گردد. مقایسه تطبیقی ایران در برابر ونزوئلا (دولت رانتی–ایدئولوژیک)، ایران در برابر روسیه (اقتدارگرایی شخصی با دولت کارآمدتر) نیز میتواند مفید باشد زیرا نشان میدهد که در ایران ما مشکل صرفاً اقتدارگرایی نیست، بلکه نوع خاصی از آن است. توضیح پارادوکس «ورشکستگی دولت» و «تابآوری رژیم» نیز اهمیت دارد و احتمالا برای فعالان سیاسی اپوزسیون جذابیت داشته باشد. چرا دولت ورشکسته میشود اما رژیم همچنان بقا مییابد؟ این تمایز مقاله را به ادبیات جدید تاب آوری رژیم های اقتدار گرا «authoritarian resilience» متصل میکند. نهایتا، بخش پایانی مقاله میتواند با ترسیم سناریوها تقویت شود: هر کدام از سناریوهای اصلاحات کنترلشده، فروپاشی تدریجی یا گذار ناگهانی پرهزینه با شاخصهای مشخص توضیح داده شوند.
خسرو
مترجم: منصور فرهنگ
* نقد کتابی دربارهٔ روابط ایالات متحده و انقلاب ایران با توجّه به مسئوليّت دیپلماتها
مقدّمه مترجم و کلامی چند در باره جان لیمبرت: در برخی از گفتمانهای ایرانیان درباره انقلاب ۱۳۵۷ این سوُال که آیا دولت امریکا در پیامدهای سیاسی نقشی داشته بحثانگیز و گهگاه به ادّعاهای دائی جان ناپلئونی کشیده میشود. واقعيّت این است که دولت، سیاستمداران و دیپلماتهای آمریکا در باره وقایعی که منجر به شکست استبداد خدا شاه میهن و موفقيّت فاشیسم ولائی شد، گیج و مبهوت بودند و به سوُال چه باید کرد پاسخهای مختلف و متضاد میدادند. اسکات اندرسن (Scott Anderson), نویسنده برجسته آمریکائی، در کتاب: «شاه شاهان»[*] اغتشاش، پریشانی، نگرانی و اختلافات درونی دولت پرزیذنت کارتر و دیگر سیاستمداران و دیپلماتهای آشنا با ایران و روابط ایران و آمریکا را توصیف و تحلیل میکند. خواندن این کتاب برای ایرانیان علاقمند به تاریخ مدرن کشور آموزنده خواهد بود. باید اذعان کرد که ترجمه این کتاب میتواند برای حامیان دائی جان ناپلئون مسئلهساز شود. و نیز قابل پیشبینی است که دائی جان ناپلٌنون مدّعی خواهد شد که انتشار کتاب کار انگلیسها است. ما نسلهای حامی انقلاب ۱۳۵۷ از نتیجهگیری این شعر ناصر خسرو قبادیانی نیاموختیم:
چون نیک نگهکرد و پر خويش بر او ديد / گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
امید است که نسلهای بعد از انقلاب ۵۷ که در حال حاضر بیش از ۷۰ درصد جمعيّت ایران را تشکیل میدهند بینش واقعبینانه ناصر خسرو را آموزنده ببینند.
جان لیمبرت در دوران ۳۴ ساله خدمت خود در وزارت خارجه ایالات متحده، بیشتر در خاورمیانه و کشورهای مسلمان آفریقا خدمت کرده است. وی ازجمله آخرین دیپلماتهای آمریکایی است که در سفارت آمریکا در تهران خدمت کرده و یکی از افرادی است که پس از انقلاب در سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفته شد و به مدت ۱۴ ماه در اسارت بود. پس از بازنشستگی از وزارت خارجه در ۲۰۰۶، استاد مطالعات خاورمیانه در آکادمی نیروی دریایی شد. کتابهایی که او به چاپ رسانده عبارتند از «ایران در جنگ با تاریخ»، «شیراز در روزگار حافظ»، و «مذاکره با ایران: کُشتی با ارواح تاریخ»، و رمانی به نام «راز سربسته ما» (با همکاری (مار گروسمن.)
***

جان لیمبرت، از دپیلماتهای سفارت آمریکا در تهران که پس از انقلاب ۱۳۵۷، به مدت ۱۴ ماه گروگان جوانهای طرفدار روحالله خمینی بود
رویدادهای ایران تقریباً هرگز برای خواننده دلگرم کننده نیستند، بهویژه وقتی پای دولت ایالات متحده نیز در میان باشد. کتاب جدید اسکات اندرسن با عنوان شاهِ شاهان دربارهٔ انقلاب ایران و روابط ایران و آمریکا در دههٔ ۱۹۷۰، داستان غمانگیز دیگری روایت میکند؛ داستانی که برای بسیاری از بازیگرانش — چه آمریکایی و چه ایرانی — اعتبار چندانی باقی نمیگذارد. همانطور که عنوان کتاب میگوید، این سرگذشتی است از «غرور، توهّم و محاسبات فاجعهبار». یکی از این نمونهها تصمیم فاجعهبار جیمی کارتر، رئیسجمهور وقت آمریکا، برای پذیرش شاه بیمار ایران در ایالات متحده بود؛ تصمیمی که به اشغال سفارت آمریکا در تهران انجامید، به ریاستجمهوری کارتر پایان داد و انقلاب ایران را به مسیر یک حکومت تئوکراتیک و خشن رهنمون شد.
نگاهی تازه و مبتنی بر پژوهش دقیق به انقلاب ایران — رویدادی که معادلات ژئوپلیتیکی جهان را بهگونهای چشمگیر و ماندگار تغییر داد — قطعاً ارزشمند است. اندرسن در شاهِ شاهان عمدتاً بر مصاحبههای گسترده با تعداد محدودی از افراد درگیر (اعضای خانواده و دربار شاه، شخصیتهای سیاسی ایرانی، و دیپلماتهای آمریکایی) و همچنین دیگر منابع اصلی تکیه کرده است.
او در پیشگفتار مینویسد «امید من این است که با تمرکز بر اعمال و تجربههای گروه کوچکی از کسانی که در حلقههای درونی انقلاب حضور داشتند یا شاهد آن بودند، بتوانم روایتی نو از داستانی کهنه عرضه کنم و برخی از معماهای اینکه چرا انقلاب ایران آنگونه که شد پیش رفت را پاسخ دهم.»
میتوان گفت در این هدف تا حد زیادی موفق بوده است اما این کتاب، از نظر من، بُعد مهم دیگری نیز دارد: روایت اندرسن بر دیپلماتهای سرویس خارجی آمریکا که در خط مقدم بحران ایران بودند نور میتاباند؛ کسانی که در موقعیتهایی ناممکن، همانگونه که سوگند خدمتشان ایجاب میکرد، با شرافت، درایت و شجاعت رفتار کردند. با تشریح رفتار حرفهای و تعهد و صداقت این دیپلماتها، کتاب اندرسن به روایتی خواندنی و اثرگذار تبدیل شده است؛ پادزهری علیه موج نادانی امروز که میخواهد به هزاران کارمند وفادار دولت بقبولاند که دههها خدمتشان دیگر اهمیتی ندارد.
دیپلماتهای آمریکا در صحنهٔ ایران
مهمترین روایت اندرسن دربارهٔ افراد مشهوری نیست که خاطراتشان روی میز کتابهای حراجی نیم دلاری(در آمریکا) قرار میگیرد بلکه تاکید او روی مسئولین روابط امور خارجی است که هرگز در پی کسب شهرت نیستند: خادمان شجاع و شرافتمند دولت آمریکا، از جمله بروس لینگن، آخرین رئیس هیئت نمایندگی آمریکا در تهران؛ مایکل مترینکو، کنسول آمریکا در تبریز و ماُمور در[۱] سیاسی سفارت در تهران؛ هنری پرشت، مدیر دفتر امور ایران؛ و ویلیام سالیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران. با وجود تهدید علیه حرفه و جانشان، این افراد اصرار داشتند که دقیقترین اطلاعات و بهترین توصیهها را بدون ملاحظهٔ سیاست حزبی یا مُد روز سیاسی، از میدان به تصمیم گیران در واشنگتن منتقل کنند.
آنها همیشه هم درست نمیگفتند. چه کسی همیشه درست میگوید؟ هم ناآگاهان و هم آگاهان — از جمله نویسندهٔ همین مقاله — بسیاری چیزها را اشتباه فهمیدند. برای نمونه، در اکتبر ۱۹۷۹، ما همگی «آن موضوع بزرگ» را ندیدیم و پس از آنکه کارتر، برخلاف حس و تمایل خودش، ورود شاه را به آمریکا پذیرفت، ما [۲] آمادگی نداشتیم که محل سفارت در تهران را ترک کنیم. مانند بسیاری دیگر که بحران یا مسائل سیاسی ایران را پیگیری میکردند، قدرت سلطنت را بیش از حد برآورد کردیم، عمق نارضایتی جامعهٔ ایران را دستکم گرفتیم، اهداف آیتالله خمینی و متحدانش را نادرست تعبیر کردیم، و بر ملیگرایان ایران که در دولت موقت ۱۹۷۹ (بیقدرت) بودند تکیه داشتیم.
نه آثار خمینی را خوانده بودیم و نه فهمیده بودیم — کتابهایی چون کشف الاسرار (۱۹۴۲) و حکومت اسلامی (۱۹۷۱) که در آنها او پلورالیسم و دموکراسی را محکوم کرده و طرح یک حکومت دینی اقتدارگرا، برگرفته از تصور او از مدینهٔ قرن هفتم، را ترسیم کرده بود. در واقع، بسیاری از ایرانیان طبقهٔ متوسط که در سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ برای جمهوری اسلامی راهپیمایی (و رأی) میدادند، این آثار را نخوانده و برنامهٔ واپسگرایانه و ضدروشنفکری او را درک نکرده بودند. به تعبیر[۳] مورّخ شائول بخاش: «[این ایرانیان] عاشق انقلاب بودند، بیآنکه بدانند انقلاب عاشق آنان نخواهد بود.»
در سرویس خارجی، درست بودن همیشه هدف نیست (اگر همیشه درست باشیم یعنی بیش از حد محتاطیم). هدف این است که از آرزوپروری و خودفریبی پرهیز کنیم. آمریکاییها برای مدت طولانی به شاه گره خورده بودند. کودتای ۱۹۵۳ آمریکا و بریتانیا که شاه را نجات داد و دولت ملی مصدق را ساقط کرد، باعث شد که شاه معتقد شود که بقای او بیش از آنکه به رضایت مردم ایران بستگی داشته باشد، در گرو اراده و قدرت به بیگانگان است. او فکر میکرد که چون آمریکاییها یکبار او را نجات داده بودند، ناگزیر به او، نظامش، بستگانش و چاپلوسانش گره خوردند.
شماری از همکاران ما میپرسیدند که «آیا حمایت بیقید و شرط از شاه بهترین سیاست برای آمریکا است؟» و کسانی که نارضایتی جامعهٔ ایران را احساس میکردند جرئت یافتند بپرسند: «آیا این حمایت بیقید و شرط از حاکمی ناپسند، روزی گریبان ما را نخواهد گرفت؟» شکهای آنان — که کسی دوست نداشت بشنود — در جمع همکارانشان احساس یاُس و از خود بیگانگی ایجاد کرد.[۴] اندرسن بینش این دیپلماتها را واقعبینانه میبیند و معتقد است که آنان سوگند خدمتشان را جدی گرفتند و برخلاف دستورهای سیاسیِ گاه نادرست از واشنگتن، تلاش کردند که واقعیات صحنه را همانگونه که بود منتقل کنند.[۵]
ویلیام سولیوان، سفیر وقت آمریکا در تهران، یکی از این نمونههاست — دیپلماتی باسابقه که یک چهارم قرن را در آسیا گذرانده بود و شخصی باهوش، اهل عمل، و محافظهکاری نخبه محسوب میشد. پس از شروع اعتراضات انقلابی، سولیوان با همکاری دستیارانش مجموعهای از گزارشها به واشنگتن فرستاد که هشدار میدادند حکومت شاه در حال فروپاشی است. اما همانطور که اندرسن نشان میدهد، «مقامات بلندپایه در واشنگتن، از جمله در کاخ سفید و وزارت خارجه، تمایلی به شنیدن این پیام نداشتند.» چرا؟ چون برای آنها، ایرانِ شاه متحدی پایدار، محلی کلیدی برای اجرای سیاستهای آمریکا در خلیج فارس، و مشتریای میلیتاریزه برای سلاحهای آمریکایی بود. تغییر در چنین وضعیتی هیچ جذابیتی برای واشنگتن نداشت.
در نتیجه، گزارشهای سولیوان و ژنرال رابرت هایزر (که برای جلوگیری از کودتا یا قتلعام به ایران اعزام شده بود) اغلب بیپاسخ میماند یا با خوشبینیهای غیرواقعبینانه نادیده گرفته میشد. اندرسن با دقت نشان میدهد چگونه این تجاهل سیاسی به فلجشدن سیاست خارجی آمریکا انجامید — و چگونه دیپلماتهای میدانی، که خط مقدم بحران بودند، عملاً بدون هدایت رها شدند.
چارلز ناس و جان استمپل، دو تن از برجستهترین تحلیلگران سیاسی سفارت، نیز با چشمهایی باز و بدون توهم، تحولات را دنبال میکردند. هر دوی آنان از ماهها قبل هشدار داده بودند که انباشت نارضایتی عمیق، فساد فراگیر، و سرکوب بیپایان، رژیم شاه را به نقطهی بیبازگشت رسانده است. اما باز هم، این هشدارها در سلسله مراتب سیاست خارجی راه به جایی نبرد. اندرسن توضیح میدهد که چگونه این دیپلماتها — با وجود فهم و ارزیابی واقعبینانه از وضعيّت موجود — بهجای تحسین، با تردید، بدگمانی، و حتی سرزنش مواجه بودند. از نظر من، این یکی از بخشهای مهم کتاب است. احترامی که نویسنده برای توانایی، وظیفهشناسی، و صداقت این کارکنان وزارت خارجه قائل است؛ کارکنانی که برخلاف افسانهپردازیهای سیاسی امروز در آمریکا، نه «دولت پنهان» بودند و نه دسیسهگر. آنان صرفاً تلاش میکردند حقیقت را بگویند.
بازی ادامه داشت
در ماههای پایانی سال ۱۹۷۸، بحران هم در ایران و هم در واشنگتن به اوج خود رسید. شاه، که سالها در فضای تقدیس و تمجید دربار زندگی کرده بود، اکنون در حصاری از سردرگمی، بیماری، و ناتوانی در تصمیمگیری گرفتار شده بود. او نمیخواست بپذیرد که قدرتش در حال فروریختن است و همچنان امیدوار بود با «اصلاحات از بالا» یا تغییر نخستوزیران، اوضاع را کنترل کند. اما دیگر دیر شده بود.
از سوی دیگر، آمریکا نیز گرفتار بنبستی تحلیلی بود. همانطور که اندرسن توضیح میدهد، «بازی ادامه داشت»؛ بدین معنا که مقامات ارشد در واشنگتن همچنان وانمود میکردند که میتوان با ترکیبی از فشار، نصیحت، و حمایت نظامی بدون تغییر بنیادی در سیاست مسیر رویدادها را عوض کرد.
حتی زمانی که میلیونها نفر در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ ایران در تظاهرات ضد شاه شرکت میکردند و اعتصابات اقتصاد کشور را فلج کرده بود، بسیاری در دولت آمریکا ترجیح میدادند بهجای رویارویی با واقعیت، به سناریوهای خوشبینانهی خود ادامه دهند. در مرکز این کشمکش تحلیلی، ویلیام سولیوان قرار داشت. او بر اساس تجربهی طولانیاش در جنوبشرقی آسیا (و نیز تجربهی تلخ جنگ ویتنام)، میدانست که رژیمی که مشروعیتش را از دست داده باشد، حتی با نیروی نظامی نیز قابل نجات نیست. او متقاعد شده بود که تنها راه جلوگیری از خشونت گسترده، انتقال آرام قدرت و گفتوگو با نیروهای مخالف از جمله با آیتالله خمینی است. چنین طرحی نزد بسیاری از سیاستگذاران در واشنگتن «تسلیم» و «خیانت» تلقی میشد. برای آنها، حتی تصور مذاکره با رهبری مذهبیِ تبعیدی که آشکارا خواهان پایان سلطنت بود، چیزی نزدیک به نابهنجاری سیاسی بود. در این میان ژنرال رابرت هایزر نیز وارد صحنه شد؛ فرمانده آمریکایی که به ایران اعزام شده بود تا ارتش شاه را آرام نگاه دارد و مانع کودتای نظامی شود. همکاری او با سولیوان، اگرچه ضروری بود، اما اختلاف برداشتهای سیاسی میان سطوح مختلف دولت آمریکا سبب شد بسیاری از پیامها مبهم، دوپهلو یا متناقض باشد.
اوایل ژانویه ۱۹۷۹، هرجومرج به اوج رسیده بود. حکومت نظامی کمکی نکرده بود. اعتصابات ادامه داشت. و شاه، که اکنون آشکارا بیمار و پریشان بود، دیگر اراده یا توانی برای ادارهی کشور نداشت. در نهایت، با فشاری ترکیبی از ناتوانی داخلی و توصیههای بیرونی، تصمیم گرفت ایران را ترک کند. اندرسن این لحظات را با نثری روایی و پرجزئیات بازسازی میکند: روزهای پایانی سلطنت، نگاههای فراری شاه، جلسات درباریان، سردرگمی فرماندهان ارتش، تلاش امیرعباس هویدا برای بقا، و همچنین نگرانی عمیق سفارت آمریکا که عملاً شاهد فروپاشی یکی از اصلیترین متحدانش در منطقه در همین زمان بود که برخی دیپلماتهای آمریکا از جمله جان استمپل و چارلز ناس بر ضرورت تماس مستقیم با حلقهی اطراف آیتالله خمینی تأکید کردند. آنان به درستی تشخیص داده بودند که آیندهی سیاسی ایران اکنون در دست مخالفانی است که نهتنها قابل نادیده گرفتن نبودند، بلکه به قدرت اصلی تبدیل شده بودند.اما باز هم، در واشنگتن گوش شنوایی وجود نداشت.
تصمیم در باره شاه
یکی از مهمترین گرههای سیاسی در این روایت، بحث پیچیده و پرتنش دربارهٔ این بود که آیا ایالات متحده باید به شاه اجازه ورود بدهد یا نه. شاه پس از خروج از ایران در ژانویهٔ ۱۹۷۹، بیمار، سرگردان و بیپناه بود؛ اما در عین حال، یک نماد سیاسی بسیار حساس محسوب میشد. پذیرش او در آمریکا میتوانست تبعات شدید و غیرقابل پیشبینی در ایران داشته باشد. اندرسن با دقت نشان میدهد که چگونه این تصمیم ماهها در واشنگتن دست به دست شد و سیاستگذاران درگیر آن شدند. وزارت خارجه با احتیاط هشدار میداد که حضور شاه در آمریکا میتواند احساسات ضدآمریکایی را شعلهور کند و دولت نوپای ایران را بیثباتتر سازد. سفارت در تهران نیز همین هشدار را میداد. اما در مقابل، گروهی از چهرههای سیاسی و رسانهای در آمریکا، با انگیزههای اخلاقی، شخصی یا سیاسی، فشار میآوردند که شاه «دوست قدیمی آمریکا» است و نباید رها شود.
زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی، یکی از مدافعان سرسخت پذیرش شاه بود؛ بخشی از این حمایت بهدلیل باور عمیق او به نقش ایران در مهار قدرت شوروی بود. در مقابل، سایروس ونس، وزیر خارجه، میکوشید تصمیمی مبتنی بر شواهد میدانی بگیرد و پیامهای هشدارآمیز سفارت را جدی بگیرد. این اختلافنظرها باعث شد که دولت کارتر دچار فلج تصمیمگیری شود. بهگفتهٔ اندرسن، «کاخ سفید خود را میان دو نگاه کاملاً متضاد گرفتار دید: یکی نگاه سیاسی ژئوپلیتیکی از واشنگتن، و دیگری نگاه واقعبینانه از تهران.»
سرانجام، هنگامی که بیماری شاه شدت گرفت و پزشکان مدعی شدند برای درمان او باید به بیمارستانهای مجهز آمریکا منتقل شود، کارتر زیر فشار انسانی و سیاسی، تصمیم به پذیرش او گرفت. این تصمیم، همانگونه که اندرسن مینویسد، «مقدمهٔ فاجعه شد»؛ زیرا در ایران بسیاری باور کردند که آمریکا در حال زمینهچینی برای بازگرداندن شاه است — مانند کودتای ۱۹۵۳. نتیجهٔ این بیاعتمادی و خشم عمومی، تنها چند روز بعد خود را نشان داد.
در ۴ نوامبر ۱۹۷۹، دانشجویان موسوم به «پیرو خط امام» به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و ۶۶ دیپلمات و کارمند آمریکایی را گروگان گرفتند. تحولی که مسیر سیاست ایران و آمریکا را برای دههها تغییر داد. اندرسن در این بخش با حسّاسیت و درک عمیق مینویسد که چگونه دیپلماتهای آمریکایی عملاً قربانی تصمیمات سیاسیای شدند که هیچ نقشی در آن نداشتند. این افراد که در ماههای پیش از آن با دقت تحولات را گزارش کرده و هشدار داده بودند، حالا خود در قلب بحرانی قرار گرفتند که پیشبینیاش را کرده بودند.
نادانی و شرف
پژوهشگران همچنان دربارهٔ وقایع انقلاب ایران و پیامدهای خونین آن بحث میکنند. پرسش ساده اما اساسی این است: چگونه ممکن است در سدهٔ بیستویکم، یک حکومت تئوکراتیک (دینی) در ایران همچنان پابرجا باشد؟ مقامهای پیشین حکومت پهلوی، که از سقوط آن رژیم آسیب دیدند، تقریباً همهٔ افراد را — جز خودشان — مقصر میدانند. برخی از آنها، بهویژه نزدیکان شاه، جیمی کارتر را «مهندس اصلی انقلاب» میخوانند. اندکی پیش از مرگ شاه در قاهره در ژوئیهٔ ۱۹۸۰، زمانی که او در بیمارستانی در نیویورک بستری بود، ریچارد هلمز، سفیر سابق آمریکا در ایران، به دیدارش رفت. بهگفتهٔ همسر هلمز در خاطراتش همسر یک سفیر در ایران، شاه با تلخی و اصرار از هلمز میپرسید که «چرا آمریکاییها تصمیم گرفتند سلطنت را از میان بردارند و بهجایش قدرت را به یک روحانی ۷۵ ساله بسپارند؟»
اما اندرسن با کنار گذاشتن تئوریهای توطئه و روایتهای بزرگ، به سراغ تحلیل دقیقتری میرود: روایت او نشان میدهد که انقلاب ایران نه نقشهای از پیشطراحیشده بود، نه محصول طرحهای پیچیدهٔ قدرتهای خارجی؛ بلکه سلسلهای از خطاهای انسانی، سوءبرداشتها، غرور، و ناآگاهی بود — از طرف همهٔ بازیگران.
اندرسن که سالها بهعنوان خبرنگار جنگی کار کرده، بهخوبی در مییابد که رویدادهای بزرگ تاریخی اغلب در فضایی از ابهام، ترس و بداههپردازی شکل میگیرند. او نشان میدهد که انقلاب ایران نیز چنین بود: انقلابی که هیچکس — از جمله خود انقلابیون — نمیدانستند که به کجا میانجامد.
او این وضعیت را با یک استعارهٔ بسیار ایرانی توضیح میدهد: «انقلابیون شطرنج بازی نمیکردند که همهٔ حرکتها از ابتدا قابلمشاهده باشد. آنها تختهنرد بازی میکردند — بازی مورد علاقهٔ ایرانیان. در تختهنرد، مانند سیاست، بازیکن تنها یکی دو حرکت جلوتر را میتواند ببیند. شانس نقش بزرگی دارد و یک تاس خوب یا بد میتواند همهچیز را زیر و رو کند.»
این نگاه، یکی از نقاط قوت کتاب اندرسن است: او نهتنها به تحلیل سیاسی میپردازد، بلکه به احسلس و بینش انسانها انسانهایی میپردازد که در جریان این رویدادها تصمیم میگرفتند — انسانهایی با ترسها، محدودیتها، امیدها و خطاهای بسیار انسانی.
پایانبندی
لیمبرت در پایان مقاله خود، روایت را از کتاب اندرسن به تجربهٔ شخصی خود در دستگاه دیپلماسی آمریکا میکشاند. او خاطرهای از سال ۲۰۰۵ تعریف میکند؛ زمانی که رئیس انجمن سرویس خارجی آمریکا (AFSA) بود و برای جلب حمایت رهبر اکثریت سنا از یک لایحهٔ مربوط به دیپلماتها تلاش میکرد. یکی از کارکنان دفتر سنا پس از شنیدن حرفهایش گفت: «همهٔ اینها خوب است، اما خیلیها اینجا معتقدند شما دیپلماتها زندگی بسیار راحتی دارید.»
لیمبرت میگوید که بهسختی توانست خودش را کنترل کند و فقط پاسخ داد:«زندگی راحت؟! به سوابق خدمت من نگاه کردهاید؟ گینه. ایران. موریتانی. سودان. عراق. دقیقاً بخش راحتش کجاست؟» او ادامه میدهد که دستگاه دیپلماسی آمریکا همیشه دشمنانی دارد — افرادی که از اساس با دیپلماتها مشکل دارند و هیچ استدلالی آنها را قانع نمیکند. یکی از ایرادهای همیشگی این افراد این است که دیپلماتها «قسمنامهٔ خود را جدی میگیرند» و فارغ از دیدگاه شخصی، سیاست دولت منتخب را اجرا میکنند.
دیپلماتها با رؤسایجمهور هر دو حزب کار میکنند و وظیفهٔ آنان ارائهٔ دقیقترین اطلاعات و بهترین توصیههای ممکن به دولت است.لیمبرت مینویسد که ابزار دیپلماتها نه جنگافزار، بلکه گفت وگو، گوشدادن، همدلی و صبر است. آنان ناچارند با «رذلان و بدکارانی» روبهرو شوند که در کاخها و کاخنشینهای جهان قدرت دارند. همین ویژگیها — شنیدن، تحلیل، هشدار دادن — گاهی آنان را برای سیاستمدارانی که به دنبال نمایش قدرت یا حذف منتقدان هستند، ناخوشایند میکند.
او میگوید که امروز در فضای سیاست آمریکا، کارکنان دولت — چه در دستگاه اداری (Civil Service) و چه در سرویس خارجی (Foreign Service) — بهطور خاص هدف حمله و تخریب هستند.
لیمبرت در پایان مقاله تأکید میکند که هرچند خوانندگان ممکن است با همهٔ تحلیلهای اسکات اندرسن موافق نباشند، اما کتاب او داستانی تکاندهنده، پرکشش و مهم روایت میکند — داستانی دربارهٔ ناآگاهی و طمع بسیاری از افراد، و شرف و دوراندیشی گروه کوچکی از دیپلماتهای شجاع.
او مینویسد: «روایت اندرسن از روابط ایران و آمریکا، و نقش آن دیپلماتهای شجاع — که ارزشهایشان، به وام از شعار نیروی دریایی آمریکا، وظیفه، شرافت، میهن بود — یادآور کار مهم و حیاتی جمعی کوچک از آمریکاییهای میهنپرست است که بهنام همهٔ ما خدمت میکنند.» لیمبرت نتیجهگیری میکند که فاجعهٔ اصلی این بود که در آن زمان، هیچکس به این دیپلماتها توجه نکرد؛ و اکنون نیز نه تنها به آنان گوش نمیدهند، بلکه در فضای سیاسی امروز، آنها را تحقیر و تمسخر میکنند.
————————————
[*] King of Kings: The Iranian Revolution: A Story of Hubris, Delusion and Catastrophic Miscalculation
[۱] مامور؟
[۲] Does this work for “we failed to”? What about
پیشبینی نکردیم که باید هر چه زودتر سفارت را تخلیه کنیم
[۳] Add “the historian”
[۴] Does this convey the meaning? That they alienated colleagues and superiors by expressing their doubts.
[۵] These paragraphs don’t seem to correspond to the original.
نیویورک تایمز / ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵
تصاویر: دیوید گوتنفلدر، ساهر الغره، دنیل برهولاک و نانا هایتمن
از دل آوار و ویرانی، شکنجه و وحشت، گرد و غبار و خردهسنگها، چیزی در خاورمیانه در حال جان گرفتن است؛ روحیهای که به چرخههای بیپایان خشونت «نه» میگوید و آینده کودکان این منطقه را بر کینهها و دشمنیهای گذشته ترجیح میدهد.
این احساس، شکننده، محل مناقشه و آسیبپذیر است. اما پس از کشته شدن بیش از نیممیلیون نفر در جنگ داخلی ۱۳ ساله سوریه و ۷۰ هزار فلسطینی در جنگ دو ساله غزه، در کنار نزدیک به دو هزار اسرائیلی، فرسودگی و خستگی به پدیدهای فراگیر بدل شده است. «انتقام را کنار بگذارید»، این زمزمه مردمی است که از جنگ به ستوه آمدهاند، و «دوباره بیندیشید».
حسن سمادی، ۴۸ ساله، کارمند یک بیمارستان در شهر آسیبدیده بُصری در جنوب سوریه میگوید: «هیچ راهحلی جز پیدا کردن یک راهحل وجود ندارد.» او برادر کوچکترش را در بمبارانهای بیامان بشار اسد ــ دیکتاتوری که سال گذشته سرنگون شد ــ از دست داد و خانوادهاش به اردن گریختند. «ما از جنگ خستهایم، از جنگ بیزار شدهایم و فقط میخواهیم در آرامش زندگی کنیم.»
در نزدیکی جایی که سمادی ایستاده بود، تابلویی که بهتازگی از سوی مقامهای محلی بیرون از یک آمفیتئاتر رومی بهطرز شگفتانگیزی سالم نصب شده، این جمله را به نمایش گذاشته است: «بر این خاک، چیزهایی هست که شایسته زندگیاند»؛ سطری از شاعر فلسطینی، محمود درویش.
اگر قرار باشد ترجیعبندی در سراسر سوریه جنگزده شنیده شود ــ جایی که حتی درختان پژمرده خاکستری-سبز نیز گویی دچار شوک انفجار شدهاند ــ آن این است: «ما فقط میخواهیم زندگی کنیم.»
اگر جاهطلبیای در عربستان سعودی وجود دارد، تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ است که نماینده اسلامی مدرن، گشوده و پیشرفته از نظر فناوری باشد؛ اسلامی دور از هرگونه ایدئولوژی تهاجمی پانعربی.
و اگر واژهای کلیدی در میان پادشاهیهای سنی خلیج فارس ــ که زمانی از روحانیان شیعه ایران دچار اوجهای ترس و خشم میشدند ــ رواج یافته، آن «عملگرایی» است.
با این حال، منطقه همچنان مستعد انفجار است. ایالات متحده در واکنش به کشته شدن دو سرباز آمریکایی و یک مترجم آمریکایی در ماه جاری، مواضع داعش در سوریه را هدف حملات هوایی سنگینی قرار داد؛ حملاتی که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، آن را «اعلام انتقام» توصیف کرد.

یک آمفیتئاتر رومی در بوسرا، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز

بقایای یک مانع در ورودی محلههای عمدتاً کردنشین در حلب، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
این حملات اندکی پس از آن صورت گرفت که دولت ترامپ در سند «راهبرد امنیت ملی» خود اعلام کرد منطقه در حال «تبدیل شدن به عرصهای برای شراکت، دوستی و سرمایهگذاری» است و افزود روزگاری که «خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا سلطه داشت»، «خوشبختانه به پایان رسیده است».
چنین خوشبینیای ــ که تا حد زیادی بر توافق صلح غزه، امضا شده در ۱۳ اکتبر در شرمالشیخ مصر، استوار است ــ اغراقآمیز به نظر میرسد؛ همانگونه که ادعای رئیسجمهور ترامپ در همان روز که گفت رسیدن به چنین گشایشی ۳۰۰۰ سال زمان برده، اغراقآمیز بود.
همه چیز یکشبه و با امضای یک رئیسجمهور حل نشده است.
در سوریه، فرقهگرایی با میل به وحدت رقابت میکند و خشونت دوباره شعلهور میشود. جنگ در یمن همچنان میجوشد. در ایران، حکومت تضعیف شده است، اما عزم آن برای نابودی دولت اسرائیل همچنان پابرجاست. شهرکنشینان اسرائیلی با حمایت دولتی فوقراستگرا در اسرائیل، زمینهای فلسطینیان در کرانه باختری را تصاحب میکنند.
توافق غزه همین حالا نیز نشانههای فرسایش را بروز داده است. اسرائیل و حماس برای کسب برتری درگیر زد و خوردهای محدود هستند. همه چیز در مورد مرحله بعدی طرح صلح ــ از نیروی بینالمللی تثبیتکننده برنامهریزیشده گرفته تا خلع سلاح حماس، عقبنشینی اسرائیل و نقش تشکیلات خودگردان فلسطین ــ محل اختلاف است.
توالی اقدامات، یا اینکه کدام امتیاز ابتدا از سوی کدام طرف داده شود، به میدان نبرد جدید تبدیل شده است.
با این همه، افراد بسیار کمی خواهان بازگشت به جنگ هستند. در جریان سفرهای مکرر طی چند ماه در سراسر منطقه، امید با وحشت در نوسان بود. آنچه شاید بیش از همه جلب توجه میکرد، عزم خاموش بسیاری از مردم برای انتخاب وعده آینده بهجای یأس و ویرانی بود.
گرشوم گورنبرگ، نویسنده و مورخ اسرائیلی، میگوید: «جنگ غزه اصل بنیادین اسرائیل در مورد جنگهای کوتاهمدت را نقض کرد. در اسرائیل خستگی کامل حاکم است؛ ارتش فرسوده شده و خدمت نیروهای ذخیره بیش از حد طول کشیده است. این عوامل علیه ازسرگیری جنگ عمل میکنند.»
تصور کنید
خستگی میتواند فضایی برای گفتوگو ایجاد کند، بهویژه زمانی که با جابهجایی عمیق و گسترده مهرههای خاورمیانه همراه شود؛ جابهجاییای که دستکم امکان تغییر ذهنیتها را در خود دارد.
ایران در جنگ ۱۲ روزه ژوئن بهشدت از سوی اسرائیل ضربه خورد. این جنگ به افول ۲۰ ساله صعود جمهوری اسلامی که پس از جنگ آمریکا در عراق آغاز شده و «محور مقاومت» شیعی از تهران تا بیروت علیه اسرائیل را تقویت کرده بود، شتاب بخشید.
در حال حاضر، حکومت ایران چندان فراتر از بقای خود نمیاندیشد. انفعال نسبی آن ممکن است برای کسانی که به دنبال گریز از دورهای بیپایان درگیری هستند، فرصتی برای تنفس فراهم کند؛ هرچند برنامه هستهای ایران تضعیف شده اما از میان نرفته و ممکن است روزی دوباره هدف اقدام نظامی اسرائیل و آمریکا قرار گیرد.

عزاداری در چهلمین روز کشتهشدگان جنگ ایران و اسرائیل در ماه ژوئیه در گورستان اصلی تهران. نانا هایتمن برای نیویورک تایمز

مراسم یادبودی در بیروت، لبنان، در ماه سپتامبر برای رهبر کشتهشده حزبالله، حسن نصرالله. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
مهمترین نیروی نیابتی تهران، حزبالله لبنان، سایهای از گذشته خود است. متحد دیگر ایران، حماس در غزه، اگرچه سرسخت و نافرمان باقی مانده، اما در موضعی تدافعی قرار دارد و رهبرانش به دست اسرائیل از میان رفتهاند. ضعف این گروه شاید به ساکنان ویرانشده غزه امکان دهد به آیندهای متفاوت بیندیشند.
اکثریت سنیها اکنون رهبری دولت سوریه را در دست دارند. آنان که از حمایت عربستان سعودی و ترکیه برخوردارند، عمدتاً علاقهای به تداوم درگیری ندارند و در عوض میخواهند کشور را بازسازی کرده و از فرصتهای اقتصادی تازه بهره بگیرند.
از غزه تا مرز لبنان با اسرائیل و تا شمال سوریه، ردیف ویرانهها همچون فاجعهای آخرالزمانی است که بیهودگی نهایی خشونت را فریاد میزند و سرزنشی سخت بر شکست عظیم بشری وارد میکند.
بشیر محمد، ۲۷ ساله، سرباز دولتی، در حلب ــ دومین شهر سوریه که بخشی از آن با خاک یکسان شده ــ به من گفت: «ما آیندهمان را از دست دادیم، چون اسد همه مدرسهها را بمباران کرد و من حتی نتوانستم دیپلم بگیرم. حالا میخواهیم فرزندانمان زندگی داشته باشند.»
در نبطیه، شهری در جنوب لبنان که بخشهایی از آن به تلی از آوار تبدیل شده، جهاد وهاب، ۲۴ ساله، که تحصیلات خود را در رشته علوم کامپیوتر در ترکیه به پایان رسانده بود، برای بودن کنار خانوادهاش در جریان تازهترین دور درگیری با اسرائیل بازگشته بود. او گفت: «قلبم شکسته است. این احساسی است که وقتی این ویرانی را میبینم دارم.»
او به ساختمان بمبارانشده شهرداری اشاره کرد و گفت: «همه اینها، برای چه؟ چرا باید برای ساختن آیندهام از کشورم بیرون بروم؟»
ویرانی، به این معنا، اشتیاقی عمیق به نوسازی و تولد دوباره پدید آورده است. بسیاری امیدوارند دههای پیش رو بدون جنگی دیگر میان اسرائیل و فلسطینیان رقم بخورد؛ یا امیدوارند عربستان سعودی سرانجام روابط خود را با اسرائیل عادیسازی کند، مشروط بر آنکه اطمینان یابد مسیری «معتبر، برگشتناپذیر و زمانبندیشده» به سوی تشکیل کشور فلسطین ــ از جمله احیای غزه ــ ترسیم شده است.
برخی نیز امکان دستیابی به توافقی امنیتی میان اسرائیل و سوریه تحت رهبری رئیسجمهور احمد الشرع را میبینند؛ کسی که همین ماه در دوحه قطر گفت کشورش خواهان روابط خوب با همه همسایگان خود است و «میخواهد الگویی برای منطقه باشد».
همه این سناریوها در حال حاضر دور از دسترس به نظر میرسند، هرچند شاید ناممکن نباشند.
اسپن بارت ایده، وزیر امور خارجه نروژ که سالها در دیپلماسی خاورمیانه فعال بوده، در مصاحبهای گفت: «فکر میکنم فرصتی وجود دارد، البته با این قید که معمولاً اوضاع در این منطقه خوب پیش نمیرود. آیا اسرائیل میخواهد مانند اسپارت، برای همیشه بجنگد؟ تنها تشکیل کشور فلسطین میتواند مانع از آن شود.»

ابو فتحی و دخترش مریم در خانه ویران شدهشان در خان یونس، غزه، در ماه نوامبر. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز

خاکسپاری ایتان لوی، گروگانی که جسدش به عنوان بخشی از توافق آتشبس بین اسرائیل و حماس بازگردانده شده بود. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
اما تحقق کشور فلسطین مستلزم تغییری عظیم در سیاست اسرائیل است؛ سیاستی که بر پایه اشغال تدریجی و هرچه تهاجمیتر کرانه باختری بنا شده است.
آن-کلر لژاندر، مشاور ارشد خاورمیانهای امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، میگوید: «بزرگترین تغییر ذهنیت احتمالاً باید در اسرائیل رخ دهد. در طول دو سال خشونت، توافق صلح با مصر پابرجا ماند. توافق صلح با اردن پابرجا ماند. توافقنامههای ابراهیم با امارات پابرجا ماند. این واقعاً قابل توجه است! پس چرا اسرائیل نباید به توافقهای دیگر بیندیشد و رویکردی با اعتمادبهنفس بیشتر در پیش بگیرد؟»
تنها در همین هفته گذشته، اسرائیل با مصر بر سر قراردادی ۳۵ میلیارد دلاری به توافق رسید که بر اساس آن، گاز طبیعی به این کشور صادر خواهد کرد؛ توافقی که پیوندهای اقتصادی دو طرف را تقویت میکند، آن هم در رابطهای که در جریان جنگ غزه بهشدت تحت فشار قرار گرفته بود.
ساعت صفر
ایجاد تغییر، شکستن عادتهای کهنه و حرکت رو به جلو آسان نیست. زخمها عمیقاند و در خاورمیانه، شمار بیپایان کشتهشدگان جنگ همواره بهایی مداوم در خونریزی مطالبه میکند. آموس ایلون، نویسنده اسرائیلی، اورشلیم را «گورستانشهر» نامیده بود، زیرا گذشته همواره بر حال سایه میافکند.
انقلاب سوریه در سال ۲۰۱۱ از لحظهای سرشار از امید زاده شد. بخشی از خیزش بزرگ موسوم به «بهار عربی» بود؛ جنبشی علیه بیش از نیمقرن استبداد، به نام آزادی و دموکراسی ــ واژهای که دولت ترامپ عموماً از بهکار بردن آن در بیانیههای مربوط به خاورمیانه پرهیز میکند.
اما بهار خیلی زود به زمستان بدل شد. در سراسر خاورمیانه، اقتدارگرایی و افراطگرایی ضدحمله کردند.
در سوریه، تلاش برای سرنگونی بشار اسد ــ که میتوان او را پولپوت قرن بیستویکم نامید ــ به درگیریای هولناک و آشفته از نیروهای مختلف انجامید که برای مدتها خاورمیانه را از هم درید.
جهادیهای سنی القاعده و داعش در آنجا پایگاه ایجاد کردند. نیروهای عملیاتی شیعه ایران، جنگجویان حزبالله و نیروهای روسی، با بیرحمی از رژیم قدیم حمایت کردند. کردهای مورد حمایت آمریکا با داعش جنگیدند و در پی ایجاد قلمروی مستقل برای خود بودند. و از همه مهمتر، مردم سوریه ــ که تا حد زیادی رها و فراموش شدند ــ میلیونها نفرشان به تبعید گریختند یا در میان ویرانهها به دشواری به بقا ادامه دادند.
آلمانیها ویرانی مطلق سال ۱۹۴۵ در پایان جنگ جهانی دوم را «Stunde Null» یا «ساعت صفر» مینامند. سوریه نیز بهگونهای مشابه، اکنون در «ساعت صفر» قرار دارد.

پسرانی که در دمشق، نه چندان دور از جایی که نیروهای طرفدار اسد زمانی اعدامهای دستهجمعی و دفن اجساد را انجام میدادند، در زمین فوتبال بازی میکنند. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز

پوسترهای افراد گمشده در میدان مرجه دمشق در ماه ژانویه. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
در سال ۲۰۱۱، کشور از حرکت ایستاد. بیش از ۱۰۰ هزار انسان «ناپدید» شدند. خالد خلیفه، رماننویس محبوب سوری، کسانی را که در جریان جنگ داخلی زنده ماندند «مردگانِ پیشاپیش» نامید.
امروز، کیسههای پلاستیکی و زبالهها در کنار چادرهای فرسوده آوارگان، در چشماندازی از ویرانی مطلق، با باد اینسو و آنسو میروند. بسیاری از وابستگان رژیم پیشین، سیمها و میلگردها را از دل آوار بیرون کشیدند؛ در میان اجساد نیز هیچگاه برای غارت دیر نبود.
از دل این آشوب، سال گذشته رهبری سر برآورد: احمد الشرع، جهادی سابقی که دوازده سال پیش شاخهای از القاعده را در سوریه بنیان گذاشته بود. او اکنون میگوید میخواهد سوریه را متحد کند. از شخصیتی تا این حد دگرگونشونده، آسان است که چنین جاهطلبیای را به سخره گرفت.
گروههای مسلح، همچنین نیروهایی وابسته به دولت، پیشاپیش به ارتکاب جنایتهایی متهم شدهاند؛ از جمله در مناطق ساحلی علیه علویانِ وفادار به اسد و در منطقه جنوبی سویدا، محل سکونت اقلیت مذهبی دروزی، که اسرائیل در پی برقراری ارتباط با آن بوده است.

مراسم تشییع جنازه جنگجویان کشته شده دروز در جرمانا، سوریه، در ماه آوریل / نانا هایتمن برای نیویورک تایمز

دیرالزور ساحل فرات پهلو، جایی که نیروهای وفادار به دولت سوریه و شبهنظامیان کرد، یعنی نیروهای دموکراتیک سوریه، از هم جدا میشوند / عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
با این حال، در طول یک سال گذشته پیشرفتهای چشمگیری نیز حاصل شده است. احمد الشرع توانسته حمایت ایالات متحده، روسیه و چین را جلب کند. او موفق به لغو تحریمهای اقتصادی شده، در برابر تحریکهای نظامی مکرر اسرائیل خویشتندار باقی مانده و آغاز به پیریزی بنیانهای نهادهای دولتی کرده است. او مورد استقبال دونالد ترامپ قرار گرفت و ماه گذشته به کاخ سفید دعوت شد.
برای نخستین بار در بیش از نیمقرن، سوریه جزئی از هیچ بلوکی ــ نه شوروی، نه روسیه و نه ایران ــ نیست که ذاتاً آن را در تقابل با غرب قرار دهد. این تحولی بنیادین در خاورمیانه به شمار میرود.
در جریان ده روز اقامت در سوریه در ماه نوامبر، از دهها ایست بازرسی عبور کردم که پیشتر رژیم اسد از آنها برای بازداشت افراد یا اخاذی استفاده میکرد. حتی یک بار هم متوقف نشدم.
جشنهای پرشور این ماه به مناسبت سرنگونی رژیم اسد در یک سال پیش، نشاندهنده رهایی یک ملت و حمایت گسترده از رهبر جدید بود.
هند قبوات، وزیر امور اجتماعی سوریه و تنها زن کابینه، در گفتوگویی در دمشق گفت: «رئیسجمهور میخواهد به خاطر همه کشتهشدگان و ناپدیدشدگان انقلابمان موفق شود، و هیچ راهی جز تبدیل شدن به پلی میان همه جوامع وجود ندارد. ما سوئیس را به ارث نبردهایم، اما فراگیری تنها راه است. اگر اشتباه کنیم، آن را اصلاح میکنیم.»
او با نگاهی استوار به چشمانم خیره شد و گفت: «همه گذشتهای دارند. من آینده را انتخاب میکنم.»
مسیری غیرقابل پیشبینی
اما کدام آینده؟
در همین ماه، در «فروم دوحه» ــ یک کنفرانس منطقهای ــ دونالد ترامپ جونیور درباره پدرش گفت: «آنچه درباره پدرم عالی است این است که نمیدانید قرار است چه کاری انجام دهد.»
این ویژگی شاید رقبای آمریکا را در حالت آمادهباش نگه دارد، اما در عین حال میتواند دیپلماسی دولت را نامنسجم کرده و مسیر آن را بهویژه دشوار برای پیشبینی سازد.
با این حال، برخی عناصر سیاست تغییریافته آمریکا روشن است: انتخاب رهبران بدون نگرانی درباره نظامها یا ارزشها؛ شتاب دادن به صلح از مسیر رفاه با این امید که پول بتواند نقش درمان همه دردها را ایفا کند؛ و رؤیاپردازی نکردن درباره دموکراسیهای لیبرال، بلکه، به تعبیر توماس باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و نماینده ویژه این کشور در امور سوریه و لبنان، دادن «فرصتی به منطقه برای شکل دادن به معماری خاص خود».
بخشی از این معماری میتواند در نهایت گسترش «توافقنامههای ابراهیم» باشد؛ توافقهایی که در سال ۲۰۲۰ روابط دیپلماتیک میان اسرائیل و دو کشور عربی حوزه خلیج فارس را برقرار کرد.
در غزه، ایالات متحده معتقد است رهبری قدرتمند برای وحدتبخشی به مردم فلسطین ضروری است؛ فردی با کاریزمای بسیجکنندهای مشابه احمد الشرع در سوریه. دستکم پیامی که دولت ترامپ به فرانسه منتقل کرده، چنین است؛ پیامی که پاریس آن را «مدل الشرع» مینامد.

ویرانی در شهر غزه. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز

یک سینمای موقت در اردوگاه آوارگان در غرب شهر غزه. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز
با آغاز گفتوگوی مستقیم ایالات متحده با رهبران حماس ــ برای نخستین بار ــ از طریق استیو ویتکاف، نماینده ویژه رئیسجمهور ترامپ، و جرد کوشنر، داماد ترامپ، نشانههایی از تغییر رویکرد آمریکا نسبت به اسلامگرایی دیده میشود. مبارزان تندرو سابق، حتی کسانی که زمانی تروریست خوانده میشدند، دیگر از نظر دولت ترامپ بهطور مطلق از ایفای نقشهای مهم کنار گذاشته نمیشوند.
بشاره بحبح، بازرگان فلسطینی-آمریکایی که در میانجیگری میان دولت ترامپ و رهبری فلسطین نقش داشته، گفت ایالات متحده و اروپا برای آزادی مروان برغوثی ــ رهبر محبوب فلسطینی که در اسرائیل به حبس ابد بهدلیل قتل و عضویت در یک سازمان تروریستی محکوم شده ــ «فشار» وارد میکنند.
برغوثی در کرانه باختری و غزه بهطور مداوم بهعنوان شخصیتی معرفی میشود که توانایی منحصربهفردی برای متحد کردن جنبش فلسطینی در مسیر تشکیل کشور دارد. به همین دلیل، به نظر میرسد بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با قطعیت در برابر آزادی او مقاومت خواهد کرد.
دولت ترامپ حمایت قاطعی از نتانیاهو ارائه کرده است، اما این حمایت بیقید و شرط نیست.
ترامپ، که قرار است در روزهای آینده در فلوریدا با نتانیاهو دیدار کند، هرگز در مقام رئیسجمهور بهروشنی اعلام نکرده که از راهحل دوکشوری حمایت میکند یا نه. با این حال، بند ۱۹ از طرح ۲۰ مادهای صلح غزه او از دستیابی روزی به «مسیر معتبری به سوی حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور فلسطین، که آن را آرمان مردم فلسطین میدانیم» سخن میگوید.
این واژگان محتاطانهاند، اما به کشور فلسطین اشاره دارند و بازتابدهنده این واقعیتاند که حمایت ترامپ از اسرائیل با نزدیکی ویژه او به عربستان سعودی، قطر و دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس متوازن میشود. اگر ترامپ بخواهد توافقش دوام بیاورد، نادیده گرفتن مطالبات دوستان عربش برای او دشوار خواهد بود.
شیخ محمد بن عبدالرحمن آل ثانی، نخستوزیر قطر، این ماه گفت: «بدون تشکیل کشور فلسطین، هیچ امنیت و ثباتی برای خاورمیانه وجود نخواهد داشت.»

داراییهای خانوادههای بادیهنشین پس از آنکه نیروهای اسرائیلی خانههایشان را در حومه المغیر، روستایی در کرانه باختری اشغالی اسرائیل، در ماه ژوئیه با بولدوزر تخریب کردند / عکس: دنیل برهولاک/نیویورک تایمز

فلسطینیها در دروازه امنیتی اسرائیل در شهر هبرون در کرانه باختری اشغالی اسرائیل / عکس: دانیل برهولاک/نیویورک تایمز
موضع نتانیاهو روشن است: کشور فلسطین شکل نخواهد گرفت. او در این دیدگاه، بهویژه پس از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، در اسرائیل استثنا به شمار نمیرود. نتانیاهو که سیاستمداری بازمانده و جانسخت است، هرگز نباید دستکم گرفته شود، اما ممکن است پس از انتخاباتی که ظرف یک سال آینده برگزار خواهد شد، از حمایت کافی برای تشکیل یک ائتلاف حکومتی جدید برخوردار نباشد.
جانشین احتمالی نتانیاهو شاید بتواند خلاقانهتر بیندیشد و راههایی برای بیرون آوردن اسرائیل از وضعیت جنگ دائمی پیدا کند. نه فلسطینیها و نه یهودیان قرار نیست این نوار باریک و مورد مناقشه میان دریای مدیترانه و رود اردن را ترک کنند.
صلحی پرتنش و شکننده
خشونت در مقیاس سوریه یکشبه فروکش نمیکند. شکافهای فرقهای در این کشور عمیقاند. خستگی عمومی جمعیت آنها را تضعیف کرده، اما از میان نبرده است.
در اوایل اکتبر، خشونت خیابانهای آرام عَنَز، شهری کوچک در غرب سوریه واقع در وادی النصارى، یا «دره مسیحیان»، را لرزاند.
افراد مسلح نقابدار سوار بر موتورسیکلت به سوی وسام جرج منصور و شفیق رفیق منصور، که در کافهای نشسته و قلیان میکشیدند، آتش گشودند. این دو مرد، که پسرعمو و مسیحی بودند، در دم جان باختند. مرد سومی بهشدت زخمی شد. با وجود وعدههای رسمی برای انجام تحقیقی کامل، هیچکس بازداشت نشده است.
مسیحیان سوریه بخشی از موزاییک قومیتها و ادیاناند که سازگار کردن آنها در چارچوب مرزهای دلبخواهی ــ مرزهایی که بیش از یک قرن پیش بهدست استعمارگران بریتانیایی و فرانسوی و با خطکش روی نقشه، پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی ترسیم شد ــ همواره دشوار بوده است.
جوزف سوکاریه، یک مسیحی، در حالی که زیر قفسههایی پر از بطریهای ویسکی و عرق در فروشگاه محلیاش در مرکز شهری مملو از پوسترهای کشتهشدگان ایستاده بود، گفت: «هنوز تنش وجود دارد. قبلاً فروشگاه را حدود ساعت ۱۱ شب میبستم. حالا برای احتیاط حدود ساعت هشت به خانه میروم، که این همسرم را خوشحال میکند.»
در آغاز خیزش سوریه، حدود سال ۲۰۱۲، رژیم اسد رؤسای جوامع محلی را مأمور توزیع سلاح برای جنگ با شورشیان کرد. مسیحیان، که اقلیتی بودند، اغلب در کنار فرقه علوی اسد ــ آن هم اقلیتی دیگر ــ قرار گرفتند. به گفته سوکاریه و دیگران در منطقه، به نظر میرسد این دو پسرعمو به این دلیل هدف قرار گرفتند که یکی از آنها بهویژه در مسلح کردن کسانی که معترضان سنی را میکشتند، تهاجمی عمل کرده بود.
از او پرسیدم آیا چنین انتقامگیریهایی دوباره رخ خواهد داد. گفت: «فقط خدا میداند. همه ما به بهبود روابط میان جوامع امیدواریم. میخواهیم با کرامت زندگی کنیم.»
بهتازگی یک ایست بازرسی میان عنز و روستایی مسلمان در نزدیکی آن برداشته شده است. سوکاریه درباره فروش الکل گفت که تاکنون با هیچ اعتراضی از سوی مسلمانان روبهرو نشده است. «همه چیز حالا بازتر شده است.»

نزدیک قلعه صلیبی Crac des Chevaliers، شرق طرطوس، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
جادهای پرپیچوخم از عنز بهسوی قلعه کِرَک دِ شِوالیه (Crac des Chevaliers) بالا میرود؛ یکی از سالمترین قلعههای صلیبی جهان که ریشههای آن به قرن یازدهم بازمیگردد و در جریان جنگ داخلی چند بار دستبهدست شد.
در اینجا، صلیبیون اروپایی نزدیک به دو قرن زندگی کردند، تا آنکه قلعه در قرن سیزدهم به دست نیروهای جهان اسلام سقوط کرد. امروز، دیوارهای نمزده و نقشونگارهای محوشده، دستگاههای باستانی روغنگیری زیتون و حوضچههای شرابسازی، زمزمه قرنها تاریخ را منتقل میکنند.
تالار طاقداری که پیشتر نمازخانهای مسیحی بود و سپس به مسجد تبدیل شد، رو به شرق و طلوع خورشید دارد. محراب و منبر آن بعدها رو به جنوب، به سوی مکه، ساخته شد. تمدنها بر این زمین کهن جنگیدهاند، در هم آمیختهاند و به سازش رسیدهاند.
چهار سوری که پس از تبعید دوران جنگ بازگشته بودند، نشسته و به قلعه خیره شده بودند. آنها در مجموع سه برادر را از دست داده بودند. گفتند تنها پس از آنکه «الاغ بزرگ رفت» ــ کنایهای از اسد ــ جرأت بازگشت پیدا کردند.
از حادثه خشونتآمیز اخیر در عنز پرسیدم. ماهر دعبول گفت: «الان آرام است، خدا را شکر. اصل ما برای آینده این است: نه به انتقام.»
همین اصل در حلب، بزرگترین شهر شمال سوریه، نیز دیده میشد؛ جایی که اوایل اکتبر میان نیروهای دولتی و نیروهای دموکراتیک سوریه به رهبری کردها درگیری مسلحانه رخ داد. یک سرباز دولتی و یک غیرنظامی کشته شدند و از آن زمان گاهوبیگاه زد و خوردهایی ادامه داشته است.
خشم همچنان باقی است. نوری شیکو، یکی از رهبران محلی کرد، فهرستی طولانی از شکایتها علیه احمد الشرع ارائه داد و او را «عروسک قدرتهای منطقهای» خواند که کردها را «بیدین» خطاب میکند.
با این حال، او در پایان گفت: «ما از جنگ خستهایم. میخواهیم مثل دیگران زندگی کنیم.»
و اینگونه است که، بسیار آهسته، بوی تعفن جنگ فروکش میکند.

خانوادههای سوری در میان ویرانههای یک محله ویرانشده در دیرالزور زندگی میکنند / عکس: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
آیا سرنوشت تمکین خواهد کرد؟
چهار سال پس از جنگ اعراب و اسرائیل در یومکیپور ۱۹۷۳، اتفاقی غیرقابل تصور رخ داد: انور سادات، رئیسجمهور مصر، در کنست اسرائیل در اورشلیم سخنرانی کرد. مناخیم بگین، رهبر راستگرای اسرائیل که سوگند خورده بود به شهرکی در صحرای سینا بازنشسته شود، آن سرزمین را در ازای صلح با مصر واگذار کرد. این توافق در سال ۱۹۷۹ امضا شد.
گرشوم گورنبرگ، نویسنده اسرائیلی، به یاد میآورد که در کافهای در اورشلیم نشسته بود و خبر سفر قریبالوقوع سادات را شنید. او گفت: «اگر اورسن ولز پخش رادیویی معروفش در سال ۱۹۳۸ را که اعلام میکرد مریخیها فرود آمدهاند، تکرار میکرد، باورپذیرتر بود.»
با توجه به مخزن عظیم نفرتی که در سراسر منطقه باقی مانده، هر استدلال عقلانی احتمالاً به این نتیجه میرسد که «سپیدهدم تاریخی» صلح مورد ادعای ترامپ در منطقه، همچون بسیاری از تلاشها برای حل منازعه اسرائیل-فلسطین و دیگر درگیریها، نطفهمرده خواهد بود. همانقدر که امروز کسی نمیتواند تصور کند مروان برغوثی در کنست سخنرانی کند، در آن زمان نیز تصور سخنرانی سادات ناممکن بود.
با این همه، در میان ویرانههای سوریه، سخنی از شاعر بزرگ تونسی، ابوالقاسم الشابی، بسیار تکرار میشود: «اگر مردم اراده زندگی داشته باشند، سرنوشت ناگزیر فرمان خواهد برد.»
و این ویکتور هوگو بود که نوشت: «هیچچیز نزدیکتر از ناممکن نیست.»
■ مقاله به خوبی خستگی و بیزاری مردم این منطقه را از چرخه جنگ، ویرانی و انتقام تشریح کرده است. قلم آقای راجر کوهن ژورنالیست سرشناس آمریکائی قابل ستایش است. به امید روزهای بهتر برای همه مردم خاورمیانه.
مسعود
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش دوم و پایان فصل پیشگفتار کتاب
در سالهای نوجوانی، من حدود شش هفته را با پدرم در ایران سفر کرده بودم، بخشی از یک سفر جادهای طولانی پدر و پسری در خاورمیانه و آسیای مرکزی. این تجربه، همراه با حضور کنجکاو من در تظاهرات واشنگتن در نوامبر ۱۹۷۷، باعث شد که علاقهای شدید به ماجرای در حال تکوین ایران در آن سال انقلاب پیدا کنم. فکر میکنم شیفتگی من با عنصری از ناباوری تقویت شد. من همان حیرتی را داشتم که دیگران، که دانش بسیار بیشتری از این مسائل داشتند، ابراز میکردند: اینکه یک دولت پلیسی پیچیده به نظر کاملاً ناتوان در برقراری نظم بود، علیرغم تمام ابزارهای سرکوبی که در اختیار داشت، اینکه به عنوان نشانه اعتراض، زنان یکی از غربیشدهترین کشورهای خاورمیانه، خودخواهانه به حجابی بازگشتند که مادربزرگهایشان نیم قرن قبل آن را کنار گذاشته بودند. مانند بسیاری دیگر، من هرگز فکر نکرده بودم که آینده دودمان پهلوی واقعاً در معرض تردید است تا اینکه ناگهان چنین شد، هرگز تصور نکرده بودم که یک سلسله سلطنتی که مدعی قدمت دو هزار و پانصد ساله است به سادگی فرو میپاشد تا اینکه ناگهان چنین کرد. و من قطعاً هرگز گمان نمیکردم که انقلاب ایران چنین اهمیت ژرفی به خود بگیرد، اینکه میراثش آن را به یکی از مهمترین تحولات سیاسی عصر مدرن بدل کند.
اگر در نگاه اول این کمی اغراقآمیز به نظر میرسد، در نظر بگیرید که آن انقلاب چه پیامدهایی به بار آورده است.
در چهل و شش سال پس از موفقیت آن، جهان غرب و اسلام درگیر رویاروییای شدهاند که بسیاری در هر دو طرف آن را تقابل مرگ و زندگی میدانند، رویاروییای که با بنیادگرایی مذهبی تجدیدطلب و تروریسم دولتی از یک سو، و با پارانویا و تعصب افراطی ملیگرا از سوی دیگر مشخص میشود. این انقلاب بر تقریباً هر تحول سیاسی و اقتصادی در خاورمیانه در آن زمان سایه انداخته است، طیفی که همه چیز را از مناقشه عرب و اسرائیل تا جنگهای عراق و افغانستان تا تجارت بینالمللی و سیاست انرژی در بر میگیرد.
اگرچه اثرات انقلاب به وضوح در خود ایران عمیقترین احساس شده، در ایالات متحده نیز تقریباً به همان اندازه تأثیرگذار بوده است. فروپاشی سلطنت ایران به یکی از مهمترین اتحادهای اقتصادی و نظامی که آمریکا در هر نقطه از جهان برقرار کرده بود، پایان ناگهانی داد. پسلرزههای آن به سقوط یک رئیسجمهور آمریکا و ظهور دولتی جدید انجامید که قصد داشت از طریق تجدید تسلیحاتی گسترده و حمایت از جنگهای نیابتی، نفوذ آمریکا را در خارج از کشور دوباره اعمال کند. صفحه شطرنج خاورمیانه که به شدت توسط انقلاب تغییر یافت، مستقیماً به برخی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در این منطقه طی چهار دهه گذشته منجر شد - تنها به عنوان دو نمونه، مداخله ۱۹۸۳ در بیروت که منجر به کشته شدن نزدیک به سیصد نظامی آمریکایی شد و حمایت اولیه از صدام حسین مستبد عراق - و در اکثر موارد دیگر نیز عامل مهمی بوده است: تهاجم فاجعهبار آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، رویکرد ناشیانه آن به جنگ داخلی سوریه و ظهور داعش. امروزه، شبح ایران انقلابی همچنان سیاست خارجی آمریکا را در گوشهوکنار مختلف خاورمیانه از لبنان و یمن گرفته تا اسرائیل هدایت میکند. همچنان نقطه اختلافی بین واشنگتن و متحدان اروپاییاش در مورد بهترین راه برخورد با برنامه انرژی هستهای جاری و بسیار بحثبرانگیز ایران باقی مانده است، و یک عامل پیچیدگی اصلی در تلاشهای غرب برای کمک به اوکراین در مبارزه با مهاجمان روسی به شمار میرود.
در سطح شخصی، تأثیر انقلاب ایران بر حرفه روزنامهنگاری خودم نیز به وضوح در همه جا مشهود بوده است. در نزدیک به چهار دهه پوشش درگیریها در سراسر جهان، یک ویژگی کلیدی که بخش عمدهای از خشونتها را به حرکت درآورده، افزایش شدت فعالیتهای نظامی مذهبی بوده است. این اصطلاح، همانگونه که برخی میپندارند، مترادف با فعالیت نظامی اسلامی نیست. در سریلانکا (Sri Lanka) در اواسط دهه ۱۹۸۰، راهبان بودایی افراطیگرای ملی بودند که جنگ علیه اقلیت هندوی این کشور را ترویج میکردند. در بالکان در دهه ۱۹۹۰، مسیحیان صرب بودند که کمپین پاکسازی قومی علیه مسلمانان بوسنیایی را آغاز کردند و در اسرائیل، افراطگرایی ساکنان یهودی بود که به شعلهور شدن قیام فلسطینیان کمک کرد. هماکنون که این کلمات نوشته میشود، حملات شبهنظامیان هندو علیه اقلیت مسلمان تهدید میکند مناطق هند را به درگیری آشکار بکشاند، در حالی که در روسیه، کشیشان مسیحی ارتدوکس بر منابر کلیساها میایستند تا حمله ولادیمیر پوتین به اوکراین را به عنوان جنگ مقدس تقدیس کنند. آمریکاییها نیز نمیتوانند با رد چنین خشونتهای توجیه شده مذهبی به عنوان قلمرو «دیگری» (the other) آسوده خاطر باشند. در ایالات متحده، ملیگرایان مسیحی سفیدپوست مسئول یک سری تیراندازیهای دستهجمعی هستند که دهها کشته برجای گذاشته و در خط مقدم حمله ۶ ژانویه ۲۰۲۱ به ساختمان کنگره آمریکا (U.S. Capitol) حضور داشتند.
هیچ یک از این موارد را نمیتوان مستقیماً به انقلاب ایران نسبت داد، اما موج گسترده اعتراض اسلامی که در سال ۱۹۷۹ شاه را از قدرت براند، اولین انقلاب متقابل مذهبی موفق جهان مدرن علیه نیروهای سکولاریسم را نشانهگذاری کرد، آغازی بر احیای بینالمللی فرقهگرایی که تا امروز نیز ادامه دارد. در واقع، اگر قرار باشد فهرستی از آن دسته معدود از انقلابهایی تهیه شود که در دوران مدرن تغییراتی در مقیاسی واقعاً جهانی برانگیختند و باعث تغییر پارادایم در شیوه عملکرد جهان شدند، به انقلابهای آمریکا، فرانسه و روسیه میتوان انقلاب ایران را نیز اضافه کرد.
با این حال، علیرغم اهمیت آن، آشفتگی ایران با یک پارادوکس عجیب نیز مشخص میشود: هر چه بیشتر به آن مینگریم، همه چیز مرموزتر و غیرمحتملتر به نظر میرسد.
یکی از ادعاهای بزرگ در نگارش تاریخ، ترویج نظریههای علت و معلولی است، که نشان میدهد یک رویداد به دلیل چیزی دیگر که پیش از آن اتفاق افتاده رخ داده است. به این ترتیب، برای مثال، میتوان مطرح کرد که ریشه جنگ جهانی دوم شرایط صلح ناتوانکنندهای بود که در پایان جنگ جهانی اول به آلمان تحمیل شد، یا رنج جهانی ناشی از رکود بزرگ، یا دگرگونی های بنیادین (tectonic shifts) امپراتوری و استعمار. مطالعه تاریخ سپس تبدیل به سنجش این توضیحات مختلف، و بحث بر سر این که کدامین علت، بیشترین اثر را تولید کرده است. یکی از محصولات جانبی این فرآیند سنجش این است که کیفیتی از جبرگرایی تمایل به تسلط پیدا میکند، یعنی این حس که هرچقدر هم که فرد بخواهد عوامل رقابتی را بسنجد، نتیجه نهایی - در این مثال از جنگ جهانی دوم – به نظر می رسد که تقریباً ناگزیر بوده است.
اما هر چه بیشتر به سازوکار انقلاب ایران میپردازیم، این ساختار کمتر به نظر معتبر میرسد. برعکس، فرد مستعد است که تحت تأثیر تصادفی بودن ظاهری آن قرار گیرد، این ایده که به جای هرگونه جبرگرایی، اگر رویدادها فقط کمی متفاوت پیش میرفتند، اگر تصمیمات خاصی زودتر یا قاطعتر گرفته میشدند، نتیجه میتوانست کاملاً تغییر کند.
در آستانه سفر رسمی شاه به واشنگتن در سال ۱۹۷۷ - که همچنین به معنای آستانه انقلابی است که او را نابود کرد - یک تحلیل بسیار محرمانه سیا به این نتیجه رسید که چنگال او بر قدرت چنان مطلق است که برای سالهای آینده نیز به حکومت بر ایران ادامه خواهد داد. این نتیجهگیری در پرتو آنچه رخ داد آشکارا مضحک است، اما در آن زمان، پیشنهاد خلاف آن اوج حماقت به نظر میرسید.
در سطح بینالمللی، شاهنشاه (King of Kings) از حمایت بیچونوچرای ایالات متحده برخوردار بود، اما همچنین رابطهای به اندازه کافی نزدیک با همسایه ابرقدرت خود، اتحاد جماهیر شوروی، برقرار کرده بود تا اطمینان حاصل شود هیچ تلاش بیثباتکنندهای از سوی کرملین علیه تخت او صورت نخواهد گرفت. او رقبای منطقهای خود را داشت، به ویژه رژیم بعثی در عراق و تندروهایی مانند معمر قذافی (Muammar Qaddafi) در لیبی ، اما نیروی نظامی ایران، پنجمین نیروی بزرگ جهان و مجهز به پیشرفتهترین تسلیحات قابل دسترسی، از مجموع نیروهای همه کشورهای عرب خاورمیانه بزرگتر بود. شاه همچنین روابط نزدیک، هرچند محتاطانه، با کارگزار اصلی نظامی دیگر در منطقه، اسرائیل، داشت. اگر قرار بود نتیجه به اقدامات جهان خارج بستگی داشته باشد، یک شرط مطمئن به نظر در سال ۱۹۷۷ این بود که سلطنت دو هزار و پانصد ساله ایران ممکن است هزار سال دیگر نیز دوام آورد.
در جبهه داخلی نیز ظاهراً حتی دلیل کمتری برای نگرانی وجود داشت. در طول دوران سلطنت شاه، درآمد سرانه بهطور شگفتانگیزی بیست برابر شده بود، نرخ سواد پنج برابر افزایش یافته و میانگین طول عمر ایرانیان بیش از دو برابر، از بیستوهفت سال به پنجاهوشش سال رسیده بود. در دوران حکومت او، نیم میلیون ایرانی موفق به اخذ مدرک دانشگاهی از خارج از کشور شده بودند و شبکه دانشگاههای داخل ایران در شمار بهترینهای منطقه قرار داشت. از نظر اجتماعی، زنان از آزادیهایی برخوردار بودند که در مقایسه با تقریباً هر جای دیگر جهان اسلام کمنظیر بود و شماری از مناصب مهم— هرچند عمدتاً در سطوح پایینتر— دولتی را در اختیار داشتند. همچنین حمایتهای ویژهای که از اقلیتهای قومی و مذهبی ایران، از جمله یهودیان، ارامنه و آشوریان، صورت میگرفت، باعث شده بود این گروهها از سرسختترین حامیان شاه باشند.
البته شکافهایی نیز وجود داشت. نابرابریهای شدید میان فقیر و غنی، شهر و روستا مشهود بود و فساد مشکلی فراگیر بهشمار میرفت. اکثریت شهروندان بهویژه سیل جوانانی که بهتازگی از روستاها به شهرها مهاجرت کرده بودند زندگیهای فرسایندهای با دستمزدهای اندک و امیدی ناچیز به پیشرفت داشتند. با این همه، بهسختی میشد ایرانیای را در سال ۱۹۷۷ یافت که صادقانه ادعا کند وضعیتش نسبت به پیش از بهقدرت رسیدن محمدرضاشاه پهلوی بدتر شده است.
این بدان معنا نبود که شاه مخالفان داخلی نداشت. قطعاً داشت، اما به نظر میرسید در مسیر خاموشکردن یا آرامسازی آنان تا مرز محو شدن پیش میرود. حزب کمونیست بومی سالها پیش در هم شکسته شده بود و تنها شمار اندکی از سرسختان در قالب گروههای چریکی زیرزمینی به مبارزه ادامه میدادند— گروههایی که تهدید جدیای برای رژیم نبودند، اما شاه میتوانست هر زمان که حامیان آمریکاییاش در برابر درخواستهای پرخرج تسلیحاتیاش تردید میکردند، به آنها استناد کند. روحانیون محافظهکار همواره از برنامههای نوسازی او بهویژه توانمندسازی زنان و استقبال آشکار از فرهنگ غربی ناخشنود بودند، اما شاه سیاست تبعید سرسختترین مخالفان مذهبی و ایجاد نظامی از حمایت و امتیازدهی را در پیش گرفته بود که بقیه سلسلهمراتب روحانیت را، اگر نه راضی، دستکم آرام نگاه میداشت.
در سوی تاریکتر ماجرا، طی بیست سال گذشته، پلیس مخفی او، ساواک، شبکهای چنان گسترده از خبرچینان در سراسر کشور ایجاد کرده بود که به نظر میرسید شکلگیری هر جنبش ضدحکومتی جدی در هر سطحی از جامعه، بدون آگاهی آنان تقریباً ناممکن باشد. حتی از منظر حفاظت شخصی نیز شاه دستنیافتنی به نظر میرسید. در حالی که رئیسجمهور آمریکا در هر لحظه تنها توسط چند ده مأمور سرویس مخفی محافظت میشد، شاهنشاه دارای گاردی متشکل از هزاران سرباز جاویدانان (the Javidans) یا «نامیرایان» بود که سوگند خورده بودند در راه دفاع از او جان بدهند. اگر چیزی بود، گزارش توجیهی سازمان سیا در سال ۱۹۷۷ درباره تسلط شاه بر قدرت، حتی کمتر از واقعیت به نظر میرسید.
و نکته عجیب دیگر درباره انقلاب ایران این بود که این نگاه خوشبینانه به آینده شاه تقریباً از سوی همه، حتی دشمنانش، مشترک بود. در اغلب انقلابهای موفق، افرادی هستند که از همان آغاز—یا دستکم پس از پیروزی—مدعیاند به پیروزی یقین داشتهاند، اما در ایران چنین باورمندانی بهطرزی چشمگیر نادر بودند. از میان بسیاری از انقلابیون سابق که با آنها گفتوگو کردهام، تقریباً همه انتظار داشتند شورششان به نوعی سازش ختم شود—دولتی ائتلافی و غیرنظامی، یا تداوم سلطنت با اختیاراتی بهشدت محدود— و تنها در واپسین مراحل مبارزه بود که تصور دیگری پیدا کردند. هیچکدام مدعی نبودند که نتیجه واقعی را از پیش دیده باشند.
این تجربه، تجربه مایکل مترنکو (Michael Metrinko) نیز بود، دیپلمات وزارت خارجه آمریکا که هشت سال در ایران زندگی کرد، از جمله چهارده ماه بهعنوان یکی از گروگانهای سفارت آمریکا. در میانه دهه ۱۹۸۰، مترنکو با یک روحانی محافظهکار ایرانی دیدار کرد که در دوران انقلاب از نزدیکترین معتمدان آیتالله خمینی بود. مترنکو از او درباره راهبردهای اسلامگرایان برای سرنگونی شاه و منطق تصمیمهایشان پرسید، اما پاسخها همواره قانعکننده نبود. سرانجام، روحانی که متوجه ناامیدی مترنکو شده بود، گفت: «مایکل، فکر میکنی ما واقعاً برنامهریزی کرده بودیم که انقلاب کنیم؟ ما هم به اندازه بقیه غافلگیر شدیم».
همه اینها به عنصر رازآلودی در انقلاب ایران دامن میزند که به چند پرسش اساسی بازمیگردد: چرا شاه در واکنش به تهدید علیه حکومتش اینقدر کند عمل کرد؟ چگونه ایالات متحده تا این اندازه از خطری که یکی از مهمترین متحدانش را تهدید میکرد بیخبر ماند، تا جایی که رئیسجمهور آمریکا کمتر از یک ماه پیش از سقوط، هنوز با اطمینان کامل از ثبات آن متحد سخن میگفت؟ و آیتالله خمینی چه؟ آیا او صرفاً خوششانس بود— یک متعصب مذهبیِ دور از واقعیت که در زمان و مکان مناسب قرار گرفت— یا استادانه از پشت پرده عمل میکرد و انقلاب را بهطور خزنده از میان طیفی از نتایج بهظاهر محتملتر، بهسوی استقرار یک دیکتاتوری دینی با رهبری مطلق خود هدایت کرد؟
یکی از کسانی که مدتهاست این پرسشها رهایش نکرده، گری سیک (advisor Gary Sick) ، مشاور پیشین شورای امنیت ملی آمریکاست. او به من گفت: «چهل سال است این موضوع را مطالعه میکنم. تقریباً هر کتابی را که دربارهاش نوشته شده خواندهام، و هنوز هم کاملاً برایم قابل فهم نیست. چیزی که مدام به آن برمیگردم، خود شاه است. چرا اقدامی نکرد؟ اگر میکرد، بهگمانم شکی نیست که دوام میآورد. اما هرگز چنین نکرد. ما منتظر ماندیم و منتظر ماندیم و منتظر ماندیم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد و بعد دیگر خیلی دیر شده بود. این عجیبترین چیز دنیاست و پاسخ رضایتبخشی نیست، اما تنها پاسخی است که دارم.»
با این حال، پاسخهای احتمالی به این پرسشهای بنیادین را شاید بتوان در ویژگی عجیب دیگری از انقلاب ایران یافت: تعداد بسیار اندک بازیگران اصلی درگیر در آن.
در بالاترین سطح، این داستان عمدتاً حول کنشها— یا بیکنشیهای— سه مرد میچرخد: شاه، آیتالله خمینی و جیمی کارتر. اما شگفتآور آن است که شمار کسانی که به این سه رهبر نزدیک بودند، از دغدغههایشان آگاه بودند یا میتوانستند بر اندیشهشان اثر بگذارند، بهطرزی خارقالعاده محدود بود. حلقه درونی خمینی در آن لحظه حساس که رهبری انقلاب را به دست گرفت و برای نخستین بار به صحنه جهانی قدم گذاشت، تنها از سه یا چهار نفر تشکیل میشد. دایره مشاوران مورد اعتماد شاه شاید حتی کوچکتر بود: همسرش، یک محرم راز که شاید تنها کسی بود که جرئت داشت صریح با او سخن بگوید. و در واپسین روزهای نومیدانه، دو مرد— سفیران بریتانیا و آمریکا— که شاه باور داشت سرنوشتش در دستان آنهاست. از این نظر، جیمی کارتر شگفتآورتر از همه بود، نهتنها بهعنوان رئیس دستگاهی عظیم با انبوهی از کارشناسان ایران، بلکه بهعنوان فردی که به دقت و تأمل— حتی کندی — در تصمیمگیری شهرت داشت. با این حال، با نظمی عجیب، در تقریباً هر مقطع کلیدی بحران ایران، کارتر حواسش به رویدادهایی بهظاهر مهمتر پرت میشد و بارها و بارها به توصیه همان حلقه بسیار کوچک از زیردستانش بازمیگشت.
این به آن معناست که دامنه مشاورهای که این رهبران دریافت میکردند، بهشدت محدود بود— یا اساساً دامنهای وجود نداشت. در مورد آیتالله خمینی، این قابل درک است: بهطور کلی، کسانی که خود را نماینده خدا بر زمین میدانند، علاقه چندانی به شنیدن دیدگاههای جایگزین ندارند. شاهنشاه نیز در دربار خود فرهنگی از چاپلوسی (culture of sycophancy) چنان عمیق ایجاد کرده بود که حتی آمارهای نگرانکننده اقتصادی، مانند افزایش بیکاری یا تورم، معمولاً دستکاری میشد تا دلپذیرتر به نظر برسد. در دولت آمریکا هم افرادی در سازمان سیا، وزارت خارجه و پنتاگون بودند که تلاش کردند دیگران را از خطر نزدیکشونده آگاه کنند، اما چون روایت رسمی و خوشبینانه درباره ایران را به چالش میکشیدند، هشدارهایشان مدتها پیش از آنکه به میز رئیسجمهور یا نزدیکترین مشاورانش برسد، کنار گذاشته یا حذف میشد. بهطرزی حیرتآور، دو طرفی که بیش از همه به درک و آرامسازی «خیابان» ایران وابسته بودند — شاه و متحد آمریکاییاش — خود را در موقعیتی قرار داده بودند که هیچکدام درکی از آن نداشتند.
در نهایت، همه پرسشها درباره انقلاب ایران به بازگویی داستانی بازمیگردد که از دیرباز در اشکال گوناگون روایت شده است: داستان گروهی از انسانها که در شرایط بحرانی گرفتار آمدهاند. روایتی از آنچه در لحظهای سرنوشتساز از بحران و دگرگونی انجام دادند یا از انجامش بازماندند. برخی با شجاعت عمل کردند و در نتیجه زیستند یا مردند. برخی بزدلانه رفتار کردند و آنان نیز زیستند یا مردند. برخی دوراندیشی داشتند و نزدیکشدن فاجعه را دیدند، و برخی دیگر تا واپسین لحظه، مبهوت و ناباور ایستادند. و همیشه کسانی هم بودند که فرصت را دیدند و جسورانه برای تصاحب آن پیش رفتند. امید من در این کتاب آن است که با تمرکز بر کنشها و تجربههای آن گروه کوچک از افرادی که در حلقههای درونی انقلاب حضور داشتند یا شاهد آن بودند، هم روایت تازهای از داستانی کهن ارائه دهم و هم به پاسخ دادن به برخی از معماهای چراییِ چگونگی وقوع انقلاب ایران نزدیک شوم.
با این حال، این پرسش باقی میماند که داستان را دقیقاً از کجا و با چه کسی باید آغاز کرد. شاید نه با شخصیتی که در مرکز آن ایستاده— نه خود شاهنشاه — و نه با لحظهای از تصمیمگیریهای سنگین ژئوپلیتیکی. شاید بهتر باشد با داستان ماجراجوی آمریکاییای آغاز شود که در اوایل سال ۱۹۶۸ وارد تهران شد و از رهگذر مجموعهای از شرایط عجیب، به درکی منحصربهفرد از جریانهای تیرهای که آن زمان در جامعه ایران میجوشید دست یافت. نام او جورج براسول (George Braswell) بود، و شگفتیهای داستانش از همان دلیلی آغاز میشود که او را به ایران کشاند: در کشوری که میان ۹۶ تا ۹۹ درصد جمعیتش مسلمان بودند، او آمده بود تا پیام نیکِ عیسی مسیح را تبلیغ کند.
بخش نخست: «پیشگفتار» کتاب شاه شاهان
بخش بعدی: قسمت اول کتاب، «به سوی یک تمدن بزرگ»
محمد خاتمی رهبر جریان “اصلاحات” در جمع گروهی از دانشگاهیان، روزنامه نگاران و هنرمندان در طی یک سخنرانی طولانی با پرهیز از طرح مستقیم بحرانهای کشور از جمله اعدامهای فلهای ، گرانی و فساد، تحریمها، خطر جنگی تازه و سرکوب سیستماتک زنان و جامعه مدنی، از انواع و اقسام موضوعات سیاسی، فلسفی و اجتماعی سخن گفته و با وجود ناکامیهای پیاپی گفتمان اصلاحات در ایران همواره برتوهم اصلاح پذیری نظام ولایت فقیه پافشاری کرده است![۱]
“جنبش” اصلاحات بهرغم پشتیبانی خامنهای از ناطق نوری، با انتخاب محمد خاتمی در دوم خرداد سال ۱۳۷۶ کلید خورد. پیروزی وی شاهد دگرگونیهایی بود که پس از دو دهه زخمهای گسترده از جمله جنگ ۸ ساله، بحران گروگان گیری، انقلاب فرهنگی، سرکوب گروههای دگر اندیش، کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ و فاجعه نصب خامنهای به عنوان “ولی مطلقه فقیه” بر پیکر جامعه مدنی کشور وارد آمده بود.
پیروزی دوم خرداد واکنش شدید بیت رهبری و نیروهای سرکوبگر نظام را در پی داشت. از جمله توقیف فلهای روزنامههای اصلاح طلب، قتل فجیع داریوش فروهر و همسرش و درپی آن قتلهای زنجیرهای، حادثه کوی دانشگاه در سال ۷۸، ترور سعید حجاریان، کشته شدن زهرا کاظمی عکاس کانادایی ایرانیتبار در زندن، اردوکشی خیابانی مخالفان اصلاحات همگی حاکی از انتقامگیری رژیم ولایی از مردم و هواداران اصلاحات بود که در توهم آیندهای بهتر بهسر میبردند.
مجلس ششم نیز با اکثریت مطلق نمایندگان جبهه اصلاحات در ۷ خرداد ۱۳۷۹ تشکیل شد. در این انتخابات حداد عادل با مهندسی انتخابات از سوی شورای نگهبان که در تهران سی و سوم شده بود، توانست به مجلس راه یابد.هاشمی رفسنجانی که نفر ۲۹ شده بود از حضور در مجلس خودداری کرد. احمدی نژاد نیز نتوانست به مجلس ششم راه یابد.
در پی لغو مصونیت قضایی نمایندگان مجلس که در قانون اساسی آمده است، شصت تن از نمایندگان به دادگاه فراخوانده شدند احکام چهار تن از آنان صادر و قطعی شد. نماینده همدان دستگیر و به زندان فرستاده شد. این اقدام با واکنش شدید دولت، احزاب سیاسی، نمایندگان و کرروبی در سمت رئیس مجلس روبرو شد. کروبی تهدید کرد اگر نماینده همدان ازاد نشود از ریاست مجلس استعفا خواهد داد. در پی این مقاومتها خامنهای ناچار به عقب نشینی شد و نماینده مزبور آزاد گردید.
در اردیهشت ۱۳۸۱، ۱۲۷ نماینده در نامهای به خامنهای نسبت به رویارویی نهادهای انتصابی با خواست و اراده مردم هشدار دادند و با اشاره به کارشکنیهای رایج علیه اصلاحات تلاش نهادهایی را برای بازگشت شرایط پیش از دوم خرداد برملا ساختند. در پایان از خامنهای خواستند اگر قرار است جام زهر تازهای نوشیده شود بشود. این تلاش نمایندگان نیز بی نتیجه ماند.
تلاش دیگر نمایندگان مجلس سوم در ادغام سپاه در ارتش نیز با ناکامی روبروشد.
در انتخابات مجلس هفتم شورای نگهبان نیمی از نامزدان را به دلیل نداشتن پایبندی به اسلام رد صلاحیت کرد. ۱۳۹ نماینده در اعتراض به این تصمیم ولایی در ساختمان مجلس بست نشستند که بینتیجه ماند و انتخابات مجلس هفتم به موقع برگزار گردید.
در بحرانی دیگر دولت خاتمی با دخالت سپاه ناچار شد دو قرار داد ساخت فرودگاه خمینی در ازاء بهرهبرداری ۱۵ ساله از آن را با شرکت ترکیهای- اتریشی لغو کند. سپاه در روز افتتاح این پروژه با اشغال فرودگاه از فرود اولین پرواز جلوگیری کرد. رویکرد محافظهکارانه خاتمی در برابر “کودتای” سپاه مورد انتقاد قرارفت.[۲]
نامه تهدیدآمیز ۲۳ تن از سرداران سپاه شامل قاسم سلیمانی و محمد باقر قلیباف نیز به خاتمی آموزنده است. این نامه در پی رویداد دانشگاه در سال ۱۳۷۸، تهیه و به دولت ارسال گردید:
“به دنبال حوادث اخیر به عنوان مجموعهای از خدمتگزاران دوران دفاع مقدس ملت شریف ایران، وظیفهی خود دانستیم مطالبی را خدمت حضرتعالی دانشمند ... به این موضوع که شاید درد هزاران زجرکشیدهی انقلاب باشد که امروزه به دور از هرگونه خط و خطوط با چشمی نگران، مسائل و حوادث انقلاب را مینگرند و سکوت، مسامحه و ساده انگاری مسئولین که از برکت خون هزاران شهید بر مسند نشستهاند، متحیر و متعجباند....”
در پایان این نامه میخوانیم:
“جناب آقای رئیسجمهور، اگر امروز تصمیم انقلابی نگیرید و رسالت اسلامی و ملی خودتان را عمل نکنید، فردا آن قدر دیر و غیرقابل جبران است که قابل تصور نیست.
در پایان با کمال احترام و علاقه به حضرتعالی اعلام میداریم کاسهی صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را در صورت عدم رسیدگی، بر خود جایز نمیدانیم.”[۳]
انتقامگیری بیت و سپاه از شخص خاتمی و جریان اصلاحات در انتخابات سال ۱۳۸۴ و کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸، با برکشیدن احمدینژاد به ریاست جمهوری کشور کاملا نمایان شد. در این دو انتخاب و یا بهتر بگوییم انتصابات مجتبی خامنهای نقش ویژهای در شکستهاشمی و محروم شدن کروبی در شرکت در دور دوم انتخابات نقش آفرید و خامنهای از ابتکار “آقا” و نه “آقازاده”اش دفاع کرد.
رویدادهای پساجنبش سبز و حصر خانگی مهندس موسوی، خانم رهنورد و مهدی کروبی حاکی از این واقعیت بود که نظام ولایت فقیه هیچ گونه اصلاحاتی را بر نمیتابد. بدین ترتیب ریاست جمهوری احمدی نژاد که در آمدهای سالانه نفتی ۷۵۰ مییلیارد کشور را بههدر داد، تحریمهای کمرشکن را بر مردمان کشورمان تحمیل و کوشید با گفتمان یهودستیزی از جمله با نفی هلوکاست به کارزار اسرائیلستیزی و غربستیزی بیت رهبری همراهی نشان دهد، ادامه یافت.
محمد خاتمی که پس از پایان ریاست جمهوری اش و درپی پشتیبانی از جنبش سبز، ممنوع الخروج و حتی ممنوع التصویر شد، برغم ناکامی پروژه اصلاحات در “روزه خوانی” اخیرش دوباره از این جنبش دفاع و گفته است ” معتقدم راهی جز اصلاحات وجود ندارد.”
وی همچنین مدعی شده است که “در عمق جامعه هم اگر پرسیده شود میان براندازی و حرکتهای رادیکال و اصلاحات، چه چیز مطلوب است. اگر در ورای احساسات زودگذر و عصبانیتهایی که از وضع موجود هست بنگریم اکثریت اصلاحات را انتخاب خواهد کرد” این در حالی است در همین سخنرانی اعتراف میکند ” اگر این مردم میدانستند خلاف آن صورت خواهد گرفت به جهموری اسلامی رآی نمیدادند”!
توهمات خاتمی در باره اصلاحات در حالی نمایان میشود که برخی از اصلاحطلبان پیشین همچون تاجزاده و مهندس موسوی راه رهایی را در برگذاری رفراندوم و بهرسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملت جستجو کردهاند. در واقع خاتمی با محافظهکاری تمام میکوشد از رنجش خامنهای بپرهیزد و ترجیح میدهد با تکرار واژه ” اصلاحات” بدون توضیح در مورد مفهوم آن، از انتقاد مستقیم به راهبردهای خارجی خامنهای از جمله اسرائیل و آمریکاستیزی، اصرار بر توسعه پروژه بیحاصل هستهای، یاری رساندن به گروههای تروریست در منطقه و برنامه موشکی کشور بپرهیزد.
خاتمی به غلط سرنوشت کشور را به سرنوشت جمهوری اسلامی گره میزند. افزون برین در مورد خطر “تجزیهطلبی” در صورت گذر از جمهوری جهل و جنایت هشدار میدهد که توهینی مستقیم به هموطنان اتنیکی ماست.
رئیس جمهوری پیشین، حامی دولت دینی و تلفیق دین در سیاست است در حالی که اکثریت جامعه در نظرسنجیهای گوناگون خواستار جدایی دین از دولت و بازگشت روحانیت به مساجد و حوزههای علمیه شده است.
دی ۱۳۰۴
mrowghani.com
————————————-
[۱] - خاتمی: راهی جز اصلاحات اساسی وجود ندارد
[۲] - احسان مهرابی، عامل لغو قرارداد فرودگاه امام؛ وزیر یا سردار؟، رادیو فردا، ۲۰ آذر ۱۳۹۷
[۳] - متن کامل نامهای فرماندهان سپاه به خاتمی، آفتاب نیوز، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
چکیده
در مردادماه ۱۴۰۴ مطلبی به قلم من، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در ایرانامروز منتشر شده بود.[۱] اکنون در تداوم آن نوشته، میکوشم تا اندکی به شرح و بسط ماجرا بپردازم.
خلاصه آنچه نوشته بودم از این قرار بود که «به نظر میرسد که شکافهای درون جناحهای سیاسی در ایران، و برقراری پیوندهای جدید میان ایشان، به مرحله تازهای رسیده و رفته رفته، آرایش سنتی نیروهای سیاسی تغییر یافته، و یک آرایش جدید در حال ظهور است. شکاف میان جناح موسوم به اصولگرا، از دوره احمدینژاد جدیتر شد و در انتخابات ۱۴۰۳ به اوج خودش رسید.
جریانهای موسوم به اصلاحطلبان نیز از دوره احمدینژاد و به ویژه از ۸۸ به بعد، با چند جدایی جدی در درون خودشان مواجه شدند. بهعلاوه، ناکامیهای پیدرپی اصلاحطلبان، افول پایگاه اجتماعیشان را به دنبال داشت و مزید بر آن گسستها شد. بر این پایه، زوال تدریجی اصلاحطلبان شرایطی را پدید آورد که شاخههایی از آنها، بقای خودشان را در نزدیکی با اصولگرایان یافتند.[۲]
همین تحولات، در سطحی محدودتر و شکلی متفاوت، درون پادشاهیخواهان و مشروطهطلبان، و جمهوریخواهان مخالف نظام نیز رخ داده است.
از اینرو، پیامد این واگراییهای درونجناحی، پیدایش و تبلور همگراییهای برونجناحی بود. بهطوریکه که در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳، چهرههایی مانند لاریجانی یا پزشکیان، بسیار نزدیک و در مرز مشترک میان اصولگرایی و اصلاحطلبی قرار گرفتند. در حالیکه نه تاجزاده و پزشکیان در ظرف اصلاحطلبی میگنجیدند و نه جلیلی و لاریجانی را میشد اعضای یک جناح به نام اصولگرا تلقی کرد.
اما جنگ ۱۲ روزه، به طرز بیسابقهای بر سرعت این تحولات افزود و بنابراین، تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» در لحظه اکنون، جای خود را به آرایش جدیدی داده است:
(i) تداومطلبان: طرفداران بقای جمهوری اسلامی.
(ii) گذارطلبان: حامیان گذار از جمهوری اسلامی.
(iii) سرنگونیطلبان یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی.
طبعا سه جبهه نوظهور، به شرحی که گفته شد، یکدست نیستند و در درون هر یک از آنها، با یک طیف روبهرو هستیم.»
آنچه اکنون قصد دارم بر مطالب پیشین بیافزایم، مبانی و بنیانهای اشتراک و افتراق سه جریان یادشده هستند:
جبهه «تداومطلبان»
وجه مشترک اعضای جبهه «تداومطلبان»، اصرار بر بقای ساختار حکمرانی مبتنی بر «ولایت فقیه» است و از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا جبهه پایداری اعضای این جبهه هستند. در واقع بهرغم تفاوتهای قابلتأمل نگرش اعضای این جبهه به مسائلی نظیر سیاست خارجی، اقتصاد و نظایر آن، بر سر یک اصل مهم توافق وجود دارد و آن بقای ساختار کنونی نظام است.
وجه افتراق اعضای جبهه «تداومطلبان» نیز مسئله جانشین رهبری است. از اینرو، اعضای این جبهه برای تسخیر جایگاه رهبری با یکدیگر رقابت میکنند. بهطوری که مدتهاست که به شکلی برنامهریزیشده، چهرههایی به عنوان کاندیداهای احتمالی از سوی اعضا مطرح میشوند. به عنوان نمونه، مدتهاست که رسانههای متعلق به برخی از «اصلاحطلبان دیروز و تداومطلبان امروز»، تلویحا اعلام میکنند که حسن روحانی بهترین گزینه برای تصدی این پست است.
در این جبهه، مواضع چپهای «محور مقاومتی»، یعنی طرفداران مبارزه با اسرائیل، مانند علی علیزاده و شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها، مواضعی نزدیک به جبهه پایداری دارند و نگران آن دسته از تحولاتی هستند که ایران را از مبارزه علیه غرب و اسرائیل واداشته و به آنها نزدیک کند.
از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای این جبهه بودهایم:
شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده،[۳] حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود،[۴] در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود،[۵] از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، [۶] ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، [۷] علیاکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند [۸] و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود.[۹] ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، [۱۰] عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند [۱۱] و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. [۱۲] به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. [۱۳] یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند [۱۴] و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.[۱۵]
جبهه «گذارطلبان»
وجه اشتراک گذارطلبان، ضرورت گذار از نظام مبتنی بر «ولایت فقیه»، به یک نظام جدید است. آنها معتقدند که ساختار این نظام جدید باید موضوع همهپرسی (رفراندوم) باشد و سپس یک «مجلس مؤسسان» برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل شود. اغلب آنان بر این باور هستند که جمهوری اسلامی «اصلاحناپذیر» است و «هشدار» و «نصیحت» و «اصلاحات جزیرهای» در اینجا و آنجا، بیفایده خواهد بود. مراد ایشان از «گذار»، تحولی آرام از نظام و ساختار سیاسی موجود، به یک نظام و ساختار سیاسی جدید است، به گونهای که این تحول منجر به تخریب کشور نشده و فرایند مزبور قابل کنترل باشد.
واگرایی فزاینده میان «اصلاحطلبان دیروز» که از سال ۸۸ آغاز شده بود و اوج آن پس از جنگ ۱۲ روزه عیان شد، سبب شده تا بخشی از ایشان، به همراه مخالفان جمهوری اسلامی، جبهه «گذارطلبان» را تشکیل دهند. چنانکه در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و ۸۰۰ نفر، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند.[۱۶]
اندکی بعد، بیانیه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود.[۱۷]
وجه افتراق گذارطلبان، شامل دو اصل است: اول اینکه چه کسانی قرار است مدیریت گذار را بر عهده داشته باشند و دوم اینکه چه تصوری از یک نظام حکمرانی مطلوب دارند.
همچنانکه در یادداشت قبلی بیان کرده بودم، به عنوان نمونه، محسن کدیور در ۹ تیر (۳۰ جون ۲۰۲۵)، یعنی ۱۱ روز قبل از انتشار بیانیه میرحسن موسوی، پیشنهاد داده بود که هیئتی سه نفره مرکب از خاتمی، روحانی و موسوی، بر برگزاری رفراندوم و انتخابات مجلس مؤسسان نظارت داشته باشند. از سوی دیگر عدهای نگران دلبستگیهای پیشین موسوی به «آرمانهای امام خمینی» بودند. مواردی از این دست را میتوان وجه افتراق اعضای جبهه «گذارطلبان» دانست. [۱۸]
جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»
وجه اشتراک جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»، از این قرار است که:
۱- «گذار» را غیرعملی و ناممکن میپندارد. به این دلیل که «گذار» مستلزم مشارکت عناصری از درون جمهوری اسلامی است.
۲- محتمل میدانند که پروژه «گذار»، «فریب» یا «بازی جدید» جمهوری اسلامی برای خرید زمان بیشتر باشد.
۳- هزینه انقلاب نکردن را بیش از هزینه انقلاب میدانند و معتقدند که تداوم حیات جمهوری اسلامی، چیزی از ایران باقی نخواهد گذاشت.
۴- استقرار یک نظام جدید را چاره کار ایران میدانند.
در اینجا نیز با طیف متنوعی از نیروهای سیاسی مواجه هستیم: از یک سو جمهوریخواهانی مانند شیرین عبادی، کامران متین، آرش جودکی، و از سوی دیگر، پادشاهیخواهانی اعم از مشروطهطلب و سلطنتطلب نیز، شاخه اصلی و پیشتاز این جبهه سیاسی محسوب میشوند. حتا به تفصیلی که در یادداشت پیشینام توضیح دادم، جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. بیتردید سازمان مجاهدین هم میتوان یکی از اعضای این جبهه دانست.
موازنه نیروهای سیاسی
زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» ناشی از ناتوانی ایشان در «موازنه سیاسی» با جبهه «اصولگرایان سابق» بود. بدینسان، واگرایی فزاینده و زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» را باید نتیجه ۴۷ سال ناکامی ایشان در رقابت، مصالحه، کشمکش و زورآزمایی با جبهه «اصولگرایان سابق» دانست.
به اعتبار آنچه سخن رفت، آنچه به عنوان «موازنه نیروهای سیاسی» در سه جبهه جریان دارند، به شرح زیر است:
۱- مراد جبهه «تداومطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و زورآزمایی میان خودشان در تسخیر کرسی رهبری است. مانند رقابت «حزب کارگزاران» با «جبهه پایداری» و رقابت این دو، یا سایر اعضای جبهه «تداومطلبان». در بیرون جبهه، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، رقبای خطرناکی محسوب میشوند و «تداومطلبان» بیمناکاند که حذف یا تضعیف اصل «ولایت فقیه»، منجر به فروپاشی اساس جمهوری اسلامی شده و متعاقبا، ایشان را برای همیشه از صحنه سیاسی حذف کند. جنگ قدرت «تداومطلبان»، ماجرایی در «بالا» و میان بازیگران همیشگی قدرت، و در درون و نظام حکمرانی است و به نتیجه رسیدن آن، نیازمند به خدمت گرفتن مردم کوچه و بازار و کسب توافق «عوام» نیست.
۲- تلقی جبهه «گذارطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و وزنکشی میان دو جریان عمده است: کشمکش میان آنانکه مقصودشان از پدیده «گذار»، گذار از جمهوری اسلامی به یک ساختار دموکراتیک معمول است، با آنانکه مقوله «گذار» را گذار از یک جمهوری اسلامی کهنه، به یک جمهوری اسلامی نوین با تعاریف نامشخص تصور میکنند و همچنان خواهان پیوند دین و سیاست هستند (مانند روشنفکران دینی). در بیرون جبهه «گذارطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی»، عمدتا به معنای رقابت با جبهه «تداومطلبان» فهمیده میشود. برخلاف «تداومطلبان»، «گذارطلبان» نیروهایی خارج از دایره قدرت و بیرون نظام حکمرانی هستند و مردم عادی جامعه و نخبگان، عمدهترین منبع اقتدارشان است.
۳- در جبهه «سرنگونیطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی» معنای دیگری دارد. در درون، طرفداران سلطنت مطلقه، پادشاهیخواهان مشروطه، مجاهدین و جمهوریخواهان، در رقابت با یکدیگرند. در بیرون، زورآزمایی با نظام جمهوری اسلامی و جبهه «تداومطلبان» در جریان است. «سرنگونیطلبان» نیز کنشگرانی خارج از دایره قدرت و بیرون از نظام حکمرانی هستند
| آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران منبع: یادداشت شهرام اتفاق در رسانه ایران امروز |
| جبهه | عنصر وحدتبخش | اختلاف درونی | برخی اعضای جبهه |
|---|---|---|---|
| تداومطلبان | اصل ولایت فقیه و تداوم پیوند دین با سیاست | چه کسی جانشین رهبر باشد؟ روحانی یا کاندیدای جبهه پایداری یا ... | حزب کارگزاران سازندگی، جبهه پایداری، برخی از روزنهگشایان، برخی از چپهای محورمقاومتی (علیزاده و غیره) و ... |
| گذارطلبان | حذف ولایت فقیه | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | موسوی، تاجزاده، علمداری، کار، قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی، کدیور، برخی از روشنفکران دینی و ... |
| سرنگونیطلبان | سرنگونی جمهوری اسلامی | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | پادشاهیخواهان مشروطه، جمهوریخواهان، سلطنتطلبان، مجاهدین، برخی از جریانهای چپ و ... |
تذکر
این بحث را در یادداشتهای دیگری همچنان ادامه خواهم داد. اما جا دارد که بار دیگر تأکید کنم که دستور کار این نوشته، دفاع یا رد نظرات و دیدگاههای جبهههای سیاسی معرفی شده نیست؛ بلکه صرفا کوشش شده تا وجود و موقعیت این سه جبهه و تمایزات میان آنها نمایان و آشکار شود.
————————
برخی از منابع و مراجع
[۱] اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران
[۲] زوال اصلاحطلبان را پیشتر، در این دو نوشته پیشبینی کرده بودم:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
اتفاق، شهرام (۱۴۰۳) «اصلاحطلبان» علیه «اصلاحطلبی»
[۳] «شمخانی – روحانی» و هواپیمای اوکراینی
[۴] تهدید حسامالدین آشنا
[۵] انتشار فیلم عروسی خانواده شمخانی
[۶] انتقاد از ظریف بابت اسنپ بک
[۷] ظریف – لاوروف – اسنپبک
[۸] علی اکبر صالحی چگونه ادعای ظریف را رد میکند
[۹] انتقاد قالیباف از ظریف و روحانی بابت ضدیت با روسیه
[۱۰] انتقاد سیف از روحانی بابت حیف و میل منابع طلای کشور
[۱۱] اعترافات دیرهنگام عیسی کلانتری درباره مافیای آب
[۱۲] عیسی کلانتری: رفسنجانی فکر میکرد آبهای زیرزمینی تمامی ندارد!
[۱۳] نفتکشهای شمخانی از زبان امیر حسین ثابتی نماینده مجلس
[۱۴] طعنه یحیی رحیم صفوی به مرگ رفسنجانی در استخر
[۱۵] انتشار تصاویر دختر رحیم صفوی در خارج از کشور
[۱۶] بیانیه بیش از ۸۰۰ نفر در دفاع از طرح موسوی
[۱۷] بیانیه ۱۷ نفر
[۱۸] ایده کدیور برای مدیریت رفرادوم و انتخابات
لینک هر سه بخش «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران»
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران/ بخش سوم
■ سلام جناب اتفاق
مقالهی جنابعالی به روی نخبگان و بازیگران سیاسی که مملکت را ملک طلق خود میدانند، متمرکز است و نقش نیروهای اجتماعی و جنبشهای مردمی را در تحولات سیاسی نادیده میگیرد.
همچنین به نقش نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z بی توجه است.
در ضمن با توجه به کثیرالملله بودن ایران، وزن ملت های مختلف ساکن در آن و خواستهای آنها را ، نادیده میگیرد.
همچنین جنبشهای کارگری و نقش زنان و اقلیتهای مذهبی را به عنوان نیروهای موثر در جامعه به کل فراموش می کند.
با سپاس نقیبی
■ سلام و درود جناب نقیبی عزیز
اعضای جبهه «تداومطلبان»، عمدتا متمرکز بر توافقات پنهانی در داخل ساختار قدرت، در آن «بالا» هستند و اتکای کمتری به «پایین» دارند.
اما منبع قدرت دو جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) هستند و به «پایین» اتکا دارند.
به زبان ساده، مثلا یک جوان نسل z در زیر مجموعه یکی از سه جبهه زیر قرار میگیرد. اما نظراتش در جبهه «تداومطلبان» اهمیت کمتری خواهد داشت. درحالیکه نظرات و پشتیبانیاش در جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» بسیار مهم است.
بنابراین، «تداومطلبان» حداکثر هر چهارسال یکبار در هنگام رایگیری به مردم نیاز دارند، درحالیکه به ثمر رسیدن پروژههای «گذارطلبان» یا «سرنگونیطلبان»، بدون مشارکت فعال و درازمدت مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) به ثمر نخواهد رسید.
ممنون از دقت نظر شما - شهرام اتفاق
■ سلام مجدد جناب اتفاق
با سپاس از تحلیل تان درباره جبهه های سیاسی و پاسخ به نقد وارد شده. با این حال ، به نظرم پاسخ جنابعالی همچنان بر نقش نخبگان و بازیگران سیاسی متمرکز است و ساختار جنبش های اجتماعی را به عنوان نیروهای مستقل و اثرگذار نادیده میگیرد. بر همین اساس به نظرم چند نکته قابل تأمل است.
اولا) جبههها به طور یکسان از نیروهای اجتماعی بهره نمیبرند. درست است که گذارطلبان و سرنگونی طلبان متکی به مردم هستند ، اما این اتکا به معنای یکسان پنداری خواسته های جنبش های اجتماعی با برنامههای این جبهه ها نیست. به عنوان مثال جنبش زنان در زن ، زندگی ، آزادی و یا جنبش کارگران ، بازنشستگان و فرهنگیان و یا جنبش های دانشجویی و یا اقلیتهای قومی ، اهدافی فراتر یا متفاوت تر از جبهه های سیاسی مورد اشاره جنابعالی دارند و صرفاً در قالب این جبهه ها قابل تحلیل نیستند.
ثانیا) نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند. باز به عنوان نمونه تحولات اخیر در جنبش زن ، زندگی ، آزادی نشان داد که جنبش های مردمی مسیر خود را میروند و حتی میتوانند جهت دهنده یا تغییر دهنده ی موازنه بین جبهههای سیاسی باشند. به عبارتی دیگر ، ممکن است این جبهه ها مجبور به پاسخگویی به خواسته های نیروهای اجتماعی شوند ، نه صرفاً هدایت کننده ی آنها.
ثالثا) با در نظر گرفتن اینکه ، ایران کشوری چند ملیتی است و خواست های مناطق مختلف مانند بلوچستان ، کردستان ، آذربایجان و … میتواند ساختار قدرت را در سطح محلی و یا ملی تحت تأثیر قرار دهد. این موضوع میتواند هم بر جبهه ی تداوم طلبان فشار وارد کند و هم بر دو جبهه دیگر تأثیر بگذارد.
رابعاً) امروز دیگر کسی نمی تواند مدعی شود که نسل جوان و نسل Z فقط حامی هست ، بلکه آنها امروز تبدیل به بازیگر شده اند. جوانان امروز هیچ شباهتی به جوانان 57 ندارند. آنها پشتیبان جبههها نیستند هرچند شاید در بخش هایی خواسته های آنها با خواسته های جنبش ها همسویی داشته باشد. آنها اشکال جدیدی از کنشگری مثل فعالیت در فضای مجازی و جنبشهای خودجوش و مواردی از این دست ایجاد می کنند که در چارچوب جبهههای موجود نمی گنجد.
خامسأ) به نظرم شاید بتوان در بخش سوم مقاله ی تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران ، به این موارد نگاه ویژه تری انداخت. شاید بتوانید در بخش سوم همین مقاله ، تحلیل را از حالت بالا به پایین خارج نموده و ساختار قدرت و جامعه را بهتر نشان دهید.
من ضمن پذیرش بخشی هایی از تحلیل جنابعالی ، بر اهمیت نیروهای اجتماعی به عنوان بازیگران مستقل تأکید مجدد دارم و معتقد هستم که تحلیل سیاسی امروز ایران ، بدون توجه به این نیروها ناقص خواهد بود.
با سپاس - نقیبی
■ آقای نقیبی عزیز
۱ - شما معتقد هستید که «نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند.» خب در این مورد اختلافی با هم نداریم. مگر جبهه «گذارطلبان» متشکل از نیروهای اجتماعی مستقل نبوده؟ موسوی و آن ۱۷ نفر که ایده «گذار» را مطرح کردند، افرادی «مستقل» بودند که راهکاری روی میز گذاشتند و عدهای هم از ایده آنها حمایت کردند.
بنابراین، اگر سایر نیروها (اعم از زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و ...) راهکار جدیدی فراتر از ایدههای این سه جبهه دارند، میتوانند آن را مطرح کنند و ما نیز آن را به عنوان یک جبهه جدید در سپهر سیاسی ایران شناسایی خواهیم کرد.
۲ - آنچه معمولا در این جبههها مورد بحث و وفاق قرار میگیرد، جزئیات خواستههای اعضا نیست. بلکه یک خواسته منفرد کلی و مشترک است: مثل توافق جمعی درباره حاکمیت صندوق رای. در نتیجه، تکلیف مطالبات احزاب، نیروهای مستقل، زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و غیره را صندوق رای معلوم خواهد ساخت.
شهرام تفاق
■ با درود. هرچند بررسی خوبی از آرایش نیروهای سیاسی کشور انجام گرفته، اما خواستم نکتهای از قلم افتاده را به نگارندهٔ مقاله یادآوری کنم و آن، اشاره به بخش نیروهای چپِ مقاومتی و خاستگاه حزبی برخی از آنهاست. نگارندهٔ محترم در این رابطه مینویسد: «شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها...».
میخواهم مطرح کنم که از اعضای حزب توده، هیچ فردی دارای دیدگاهِ محورِ مقاومتی نیست. افرادی که خود را از حزب توده میدانند، در واقع از هواداران یا اعضای «تشکیلات راه توده» هستند که تشکیلاتی بیگانه با حزب توده است. این تشکیلات، متشکل از برخی افراد اخراج شده یا جداشده از حزب توده میباشد.
نویسندهٔ مقاله مطرح کرده است که در آینده باز هم به این موضوع خواهد پرداخت. پیشنهاد می شود جناب اتفاق به این موضوع توجه کنند و در نوشتهٔ آینده، این مسئله به درستی در نظر گرفته و تصحیح شود.
نادر هژبری
■ با تشکر از جناب اتفاق برای مقاله ارزندهاشان.
نکته من تا اندازهای در امتداد اظهار نظر جناب نقیبی و پاسخ شما به اظهار نظر ایشان است.
دسته بندی سه گانه شما «تداومطلبان»، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» در نگاه نخست تصویری گویا از جابهجاییهای سیاسی امروز ایران به دست میدهد. این تصویر، بهویژه در ثبت شکافهای درون نخبگانی و همگراییهای جدید میان نیروهای پیشتر متخاصم، واجد ارزش توصیفی بالاست. با اینحال، پرسش اساسی آن است که آیا این نوع تحلیل، فراتر از توصیف سیاسی، از استحکام نظری و دستگاه تحلیلی تبیینگر برخوردار است یا نه؟ نکته من آنست که بدون پیوند دادن این آرایش جدید به نظریههای دولت، جامعه و تحول سیاسی، چنین تحلیلی در سطح «نقشهی نخبگان» باقی میماند و از توضیح ریشههای بحران بازمیماند. توضیح آنکه:
در سنت کلاسیک علم سیاست، بهویژه در نظریهی Samuel P. Huntington، بیثباتی سیاسی نه محصول فقر یا توطئه، بلکه نتیجهی مدرنیزاسیون نامتوازن است؛ وضعیتی که در آن بسیج اجتماعی با سرعتی بسیار بیشتر از ظرفیت نهادهای سیاسی برای جذب، نمایندگی و تنظیم مطالبات رشد میکند. هانتینگتون تأکید میکند که مسئلهی اصلی جوامع در حال گذار، «توسعه» نیست، بلکه نظم سیاسی است؛ و فقدان نهادهای کارآمد، به فروپاشی اقتدار و تشدید تعارض میانجامد. اگر این چارچوب را مبنا قرار دهیم، آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران را نباید صرفاً حاصل تغییر مواضع افراد و گروهها، بلکه واکنشی به شکاف فزایندهی میان دولت و جامعه دانست؛ شکافی که در آن نیروهای اجتماعی بسیجشده راهی برای نمایندگی نهادی نمییابند و به اشکال متعارض کنش سیاسی روی میآورند.
جبههی موسوم به «تداومطلبان» را میتوان نمایندهی نهادهای تثبیتشدهی قدرت دانست که بر بقای ساختار ولایت فقیه بهعنوان هستهی نظم سیاسی تأکید دارند. اختلافات درونی این جبهه، برخلاف ظاهر پرتنش آن، عمدتاً بر سر توزیع قدرت در رأس هرم است: جانشینی رهبری، توازن میان نهادهای امنیتی، بوروکراتیک و سیاسی، و سهمخواهی از منابع اقتدار. از دیدگاه نظری، این منازعات نشانهی پویایی سیاسی نیست، بلکه علامت فرسایش نهادی است. همان گونه که هانتینگتون هشدار میدهد، وقتی نهادها قادر به تولید منافع عمومی نباشند، رقابت سیاسی به جنگ درون نخبگانی تقلیل مییابد (اخیر پزشکیان گفت بود نگران بوده اتفاقی برای خامنه ای بیفتد، در جنگ ترور یا کشته شود، و نیرو های داخل نظام بجان هم بیفتند). در این وضعیت، مردم نه منبع مشروعیت، بلکه ابزار یا مزاحم تلقی میشوند. به همین دلیل، سیاست «تداومطلبان» اساساً سیاستی در بالا و درون دولت است، نه سیاستی اجتماعی.
«گذارطلبان» را میتوان محصول مستقیم شکست اصلاحات در جذب و نمایندگی نیروهای اجتماعی دانست. این نیروها به این جمعبندی رسیدهاند که نظام سیاسی موجود از نظر نهادی اصلاحناپذیر است و تنها راه، گذار کنترلشده از طریق رفراندوم و مجلس مؤسسان است.با اینحال، ضعف اصلی این جبهه نه در نیت، بلکه در ابهام نظری و اجتماعی آن است. روشن نیست این نیروها نمایندهی کدام طبقات اجتماعیاند، چه نوع نظم اقتصادی–سیاسیای را مطلوب میدانند و نسبتشان با مسئلهی دین، دولت و ملت چیست. از منظر نظریههای گذار، «گذار» بدون ائتلاف اجتماعی مشخص و نهادهای جایگزین، بیش از آنکه پروژهای سیاسی باشد، به آرزو بدل میشود.
جبههی «سرنگونی طلبان یا براندازان» بر این باور است که هزینهی انقلاب کمتر از هزینهی تداوم وضع موجود است. این دیدگاه، هرچند از خشم اجتماعی و تجربهی انسداد سیاسی تغذیه میکند، اما اغلب از تحلیل دقیق دولت غافل میماند. در نظریهی انقلاب اجتماعیِ Theda Skocpol، انقلاب نه با اراده، بلکه با فروپاشی ظرفیت دولت ممکن میشود. همچنین در نظریهی کنش جمعی و منازعهی سیاسیِ Charles Tilly، بسیج موفق مستلزم سازمان، منابع و فرصتهای سیاسی است. نادیدهگرفتن این شروط، گفتمان سرنگونی یا براندازی را به نوعی ارادهگرایی سیاسی تقلیل میدهد که که تبیین کننده نیست.
بنابراین بنظر من تحلیل با ارزش جنابعالی در این مرحله (البته گفته اید آنرا تکمیل خواهید کرد) علیرغم دقت در توصیف، از چند ضعف بنیادین رنج میبرد: فقدان ارتباط گروه های سیاسی یاد شده با طبقات اجتماعی و اقتصادی در تحلیل؛ ابهام در و نپرداختن به گفتمانهای مسلط هر جبهه؛ خلط مفهومی گذار و انقلاب؛ تقلیل سیاست به منازعهی نخبگان و غیبت جامعه در منازعات (الیت) نخبگان سیاسی. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه صرفاً تغییر آرایش نیروهای سیاسی، بلکه بحران نظم سیاسی است؛ بحرانی که بدون تحلیل دولت–جامعه، نهادسازی و بسیج اجتماعی قابل فهم نیست. اگر تحلیلهای سیاسی از سطح توصیف عبور نکنند و به این لایههای عمیقتر نپردازند، میتوانند واقعیت پیچیدهی جامعهی ایران را به رقابتهای نخبگانی فرو کاهند.
ارادتمند- خسرو
■ سلام مجدد
ضمن همسویی با بخشیهایی از تحلیل جناب اتفاق و همچنین جناب خسرو بایستی عرض کنم، من هدفم کنار گذاشتن تحلیل جبههای آقای اتفاق نیست، بلکه به نظرم تحلیل ایشان را بایستی با لایه تحلیل نیروهای اجتماعی تکمیلترش کرد. شاید بهتر باشد در جدول پایانی مقالهی جناب اتفاق ، ستونی با عنوان نیروهای اجتماعی اثرگذار بیرونی اضافه شود که نشان دهد هر جبهه چگونه با این نیروها مواجه است یا از آنها تأثیر میپذیرد. به این ترتیب ، تحلیل از حالت صرفا نخبگان سیاسی خارج شده و تاثیر بین جامعه و ساختار قدرت را بهتر نشان می دهد.
با سپاس - نقیبی
■ نادر هژبری عزیز
من برای پژوهش در باب نکته شما، به دو تا کانال تلگرامی «حزب توده» و همچنین «راه توده» مراجعه کردم و به مطالعه برخی پیامها پرداختم. مثلا در کانال تلگرامی «حزب توده» نام فلسطین ۲۱۱ بار نام اسرائیل ۳۶۴ بار واژه امپریالیسم ۵۴۴ بار و واژه حجاب ۹۰ بار در کانال تلگرامی حزب توده به آدرس زیر تکرار شده است: https://t.me/tudehpartyirandotorg
در کانال تلگرامی راه توده نیز تقریبا اوضاع به همین منوال بود. https://t.me/rahetudeh
گمان میکنم که به هر حال حجم توجه به موضوع اسرائیل و فلسطین و امپریالیسم، در هر دو کانال، بسیار بیش از توجه به مسائل و معضلات داخل کشور باشد. اما محتمل است که من بر خطا باشم.
در عین حال، حسب فرمایش شما میکوشم تا در تحلیلهای بعدی خودم، اطلاعات بیشتری گردآوری کنم و با دقت بیشتری به تفکیک «حزب توده» و «راه توده» بپردازم. لطفا شما هم محبت بفرمایید و فکتهایی از هر دو بخش حزب را در اختیار ما بگذارید تا به تحلیل مستدل ما کمک کند و مددکار ما باشد.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ خسرو عزیز
۱) یک وجه مشترک در نگاه شما و آقای نقیبی به موضوع وجود دارد. آن وجه مشترک این است که چرا درباره بقیه ظرفیتهای اجتماعی صحبت نشده است؟ واقعیت امر از این قرار است که خارج از این سه جبهه سیاسی، ظرفیتهای بالقوه دیگری هم وجود دارد:
فرض کنیم که فردا صبح با یک کودتا مواجهه شویم. کودتایی توسط افراد گمنام از درون ساختار قدرت برای تثبیت یا برعکس برای تغییر جمهوری اسلامی. یا فرض کنیم که از فردا صبح یک جنبش اعتراضی جدید حول مسائل اقتصادی یا غیره در کشور شکل بگیرد. جنبشی که مانند جنبش زن زندگی آزادی، فاقد رهبری باشد. یا فرض کنیم که اعتصابات سراسری رخ بدهد. اعتصاباتی که از یک صنف یا یک بازار در فلان شهر کوچک شروع میشود و بدون رهبری یا سازماندهی مشخص، سراسر کشور را درمینوردد.
چرا این موارد در تحلیل من دیده نشده است؟ مقدمتا به این دلیل که شناسایی آن مستلزم تولد و تجلی آن است. این جریانهای فکری و سیاسی پس از ظهورشان شناسنامهدار میشوند. بنابراین، آیا میتوانیم احتمال یا نقشآفرینی اینگونه حرکتهای سیاسی و اجتماعی را در سپهر سیاسی ایران دست کم بگیریم؟ به هیچ وجه.
۲) من معتقدم و این را به صراحت گفتهام که طی ۴۶ سال گذشته، دستاوردهای مقاومت مدنی و جنبشهای اجتماعی از «پایین» بسیار چشمگیرتر از دستاوردهای ناشی از چانهزنی برگزیدگان سیاسی در «بالا» بوده است. [1] پیروزی جنبش زن زندگی آزادی برای دستیابی به «پوشش اختیاری» یک نمونه بارز آن است. بنابراین شانس موفقیتهای «پایین» همچنان بیش از «بالا»ست.
۲) یک نکته خاص در بحث شما مطرح است و آن عبارت است از ضرورت کندوکاو درباره پایگاه طبقاتی و اجتماعی و گفتمانهای مسلط هر جبهه. با شما موافقم و لازم است تا درباره آن بیشتر بیاندیشیم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
[1] بنگرید به: https://youtu.be/KatGahxzVPM
■ آقای نقیبی عزیز
در پاسخ به پیشنهاد گرانقدر شما و خسرو عزیز، حتما سطر و ستونهای جدول را تکمیل خواهم کرد تا این سوءتفاهم مهم برطرف شود.
سپاس فراوان - شهرام اتفاق
■ جناب شهرام اتفاق - خیلی ممنون از روشنگریهای اموزنده و جناح بندیهای مفید شما. متاسفانه مشکلات ما که علت عقب ماندگیهای ماست ریشههای ابتدائیتر و عمیقتری دارد که کمتر به آن ها پرداخته شده و میشود. به اعتقاد من عامل اصلی و ازلی ما حکومتهای مادامالعمری ماست. که ریشه اصلی آن هم در فرهنگ ماست. در اجتماع ما اکثر قاطعی فقط ایده سیاسی و اجتماعی خود را باور دارند و تحمل تفکر دیگری را ندارند. یا به عبارتی انگیزه و عادت زیاده خواهی آنهم فقط برای خود در محدوده اجتماعی دارند. و بعلت همین نوع تفکر و زبادهخواهی و انحصارطلبی است که از آنچه حق و شایسته خودمان هم هست محروم بودن و هستیم.
سلطنتطلب زمان شاه مخالفان را تودهای و کمونیست و نسل امروزشان تربی بالتری کرده و امروز او را یا پنجاه هفتی یا چپول یا عقب مانده و احمق مذهبی مینامند. فقاهتطلبان مخالفشان را مرتد، و مهدورالدم و نوکر و جاسوس امریکا و اسرائیل مینامد - چپیها بقیه را امپریالیستی و...، که شاید ریشه اصلی و دلیل تداوم حکومت مادام العمری همین باشد.
البته این خود بزرگ بینی و یا عدم تحمل عقیده دیگری شاید تا حدی در ذات بشر البته در شدت و حدت و ملایمتی وجود دارد. اما متاسفانه ما فرهنگ «همریستی مسالمتآمیز» نداریم و متاسفانه فرهنگ اکثریت ما «همزیستی ستیزآمیر» است)
البته هیچ حکومتی نمیتواند تمام یک جامعه یا ملت را راضی نگه دارد، چون اقشار جامه منافع و تفکر واحدی ندارند و چه بسا که در تضاد منافع هم هستند.
و بهمین دلیل هم جوامع پیشرفته از دویست و اندی سال پیش متوجه این مورد مهم شده و به همه عقاید معتبر ابراز وجود نوبتی دادهاند. در حکومتهای دورهای هر از چهار پنجسال در انتخاباتی گروهی برنده و گروهی بازنده میشوند بنابراین گروهی راضی و گروهی ناراضی میشوند، اما برای دوره محدودی و نه سی چهل پنجاه سال.
در انتخابات چهار یا پنج سال بعدی ممکن است راضی های قبلی ناراضی و ناراضیها راضی شوند. و همچنین هیچ حاکمی بعد از دو دوره اجازه ورود سه باره را ندارد. این تسلسل و توازنی است که این جوامع را پایدار نگه داشته و میدارد. در حکومت ها ی مادام العمری، برندگان که راضی ها هستند برای مدت نامحدود سی چهل سال هر روز هم قویتر و ناراضی ها هم ضعیفتر میشوند که نُرم و روندی طبیعی بوده و خواهد بود تا که کارد به استخوان اقلیت ناراضی رسیده وشورش وانقلاب شود.
در حکومت های مادام العمر حتی اگر حاکم هم شخصی صالح و پرهیزگار هم باشد به دلیل فشار منافع داخلی و خارجی (بیشتر داخلی) به بیراهه کشیده میشود چون «ادمیزاد ظرفیت قدرت بلامنازع آنهم در زمان نا محدود را ندارد»، ولی در حکومت دوره ای این فرصت برای بیراه کشیدن شدن حاکم بسیار محدود تر است - ناگفته نماند که تغییر این پارادیم ساده نیست و چه بسا که به نسل بعدی یا حتی بیشتر بیانجامد.
متاسفانه این تفکر هنور در بیشتر روشنفکران، تحلیل گران و نویسندگان ما مورد توجه قرار نگرفته و مثل تابوئی میماند که حتی در نفی و مضار آن هم پرهیز میشود. در پایان، گرچه روشنگری ها ی اموزنده و عبرت انگیز باعث فهم و ادراک بیشتر و بالاتری هستند ولی مصداق سروده سعدی «خواجه در بند نقش ایوان است» میباشند.
با احترام، کاوه
■ جناب کاوه عزیز
گمان میکنم که باید فهم و دانستههای خودمان را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم و هر چه بیشتر درباره آنها گفتگو کنیم تا راهی برای حل مشکلاتمان پیدا کنیم. ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق
■ جناب اتفاق با تشکر از توجهی که به اظهار نظرها داشته اید. احتمالا نتوانسته ام منظور خود را در کامنت قبلی به روشنی بیان کنم. منظور من آن بود که تقسم بندیهای سیاسی اگر بدون توجه به ارتباط این جبهه ها یا تشکل های سیاسی با لایه های زیرینی اجتماعی، که این گروه های سیاسی آنها را نمایندگی میکنند، و وابستگیهای اقتصادی آنها انجام گیرد میتواند پیچیدگیهای اجتماعی و نظام سیاسی ایران را نادیده گرفته آنرا به سطح رقابتهای نخبگان سیاسی تقلیل دهد. برای احتراز از این اشتباه ناخواسته لازم است تحلیل های خود را در چارچوب های نظری شناخته شده و پذیرفته شده انجام دهیم تا تصویر روشنتری از تحولات سیاسی به دست آید. برای مثال در نظریه ساموئل هانتینگتون موتور اصلی انقلابهای اجتماعی-سیاسی شکاف میان دولتِ (یا در واقع نظام سیاسی حاکم) منجمد و جامعهی بسیجشده و آماده خیزش های انقلابی است. بر اساس نظریه های جک گلداستون نیروهایی که به این موتور شتاب می دهند بحران معیشت و بحران مشروعیت نظام حاکم است. تدا اسکاچیل می گوید آنچه نتیجه این تحولات را تعیین میکند رفتار نخبگان سیاسی و توانمندی یا انسجام دولت (یا بر عکس ناتوانی) او در مدیریت اوضاع و به عبارت دیگر فروپاشی امور از هم است. چارلز تیلی هم عامل نهایی موفقیت یا شکست انقلابیون را در سازمانیابی اجتماعی میداند. هنگامی که به این نظری ها توجه میکنیم متوجه میشویم که تغییر و تحولاتی که در روابط جبهه های سیاسی مشاهده میشوند، که جنابعالی در مقاله خود بخوبی خطوط کلی آنرا تصویر کرده اید، در واقع واکنشهای متفاوت آنها به همین دینامیک یا پویائیهای اجتماعی-سیاسی در جامعه هستند.
از آنجا که هر جامعه ویژگیهای خاص خود را دارد که ممکن است در نظریه های کلی مشخص نباشد یک راه درک بهتر این پویائیهای اجتماعی-سیاسی جوامع بررسی آنها در سناریوهای جایگزین است. مثلا با در نظر گرفتن تقسیم بندی جنابعالی میتوانیم این سئوال را در نظر گرفت که حال که دولت، به دلایل مختلف (از جمله بحران مالی و مشروعیت نظام سیاسی)، دچار فرسایش اقتدار شده است و نمیتواند برنامه های اقتصادی-اجتماعی خود را اجرا کند آیا کاسبان تحریم (اولیگارشها یا مافیاهای مالی-نظامی) که منطقی است تصور کنیم از استمرار طلبان حمایت میکنند در برابر گسترش اعتراضهای طبقات متوسط و کارگران و مزد بگیران که در بحران اقتصادی شاهد بدتر شدن وضعشان زندگی و ناتوانی دولت در کنترل اوضاع هستند:
۱) همچنان از نظام سیاسی حمایت کرده و مانع تغییرات ساختاری خواهند شد یا ۲) بر نظام سیاسی فشار خواهند آورد برای جلوگیری از انقلاب به مردم امتیاز داده و عقب نشینی کند (نظریه عجم اوغلو و رابینسون).
در سناریو اول، ممکن است رژیم به حیاتش ادامه دهد اما مشروعیت و کارآمدیاش فرسایش مییابد. زیرا جامعه ناراضی اما پراکنده است و نخبگان شکاف دارند، اما به فروپاشی نمیرسند. میتوان تصور کرد در این حالت مثلا شاخصهای عینی اقتصادی تورم مزمن بالای 40–50٪ ادامه یافته سقوط تدریجی ارزش پول ملی تعلیق سرمایهگذاری و فرار سرمایه افزایش اقتصاد غیررسمی و دلاریزهشدن تداوم یابد. از سوی دیگر اعتراضات مقطعی و صنفی (بازار، معلمان، بازنشستگان) افزایش یافته و مشارکت سیاسی کاهش پیدا کند. مهاجرت نخبگان گسترش یافته و به دلیل بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی بدنه میلیونی مردم علیرغم سرکوب های کنترلشده انسجام نیروهای امنیتی حفظ شود. در نتیجه شاهد فرسایش قدرت رژیم سیاسی ، اما عدم تغییرات ساختاری باشیم.
در سناریو دوم میتوان گذار کنترل شده از بالا را در نظر گرفت. در این سناریو نخبگان سیاسی-نظامی برای جلوگیری از فروپاشی به توافقی حداقلی برای انجام اصلاحات ساختاری می رسند (به پیشنهاد اخیر محمد خاتمی توجه شود). این اصلاحات میتواند تلاش برای بازسازی مشروعیت نظام تلقی شود. در این سناریو ممکن است با تنش زدایی از روابط خارجی، مهار نسبی تورم، تزریق منابع ارزی آزاد شده برای افزایش مخارج جاری و عمرانی دولت رونق اقتصادی آرامسازی جامعه، باز شدن محدود فضا برای سرمایهگذاری ا یک سو و اصلاحات اجتماعی مانند آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش نظارتهای استصوابی برای افزایش نسبی مشارکت انتخاباتی، کاهش، کاهش سختگیریها در پوشش زنان و فعالیتهای دانشجویی و غیره و حتی تغییراتی در چهرههای امنیتی–سیاسی اتجام شود. البته شرط تحقق این سناریو حفظ وحدت نسبی در رأس قدرت و عدم ورود شوکهای خارجی یا اقتصادی خواهد بود. از سوی دیگر فقدان اعتماد اجتماعی و سیاسی میتواند علیرغم تلاش اصلاح طلبان موجب شکست گذار شود.
سناریو سومی هم قابل تصوراست که در آن فرسایش مشروعیت (Legitimacy) و آمریت (Authority) رژیم سیاسی میتواند به بحران اجتماعی سیاسی و نهایتا انقلابی ناگهانی منتهی شود. یعنی اصلاحات دیر شده باشد. این وضعیت برای مثال ممکن است هنگامی پیش آید که دولت دچار ناتوانی در اعمال اقتدار شود. بحران اقتصادی یا جنگ شوک ایجاد کرده و جامعه را از کنترل نخبگان خارج کند. در بعد اقتصادی فروپاشی پول ملی همراه با ناتوانی دولت در پرداخت حقوق و کمبود کالاهای اساسی به اعتصابات سراسری (نفت، حملونقل، بازار) دامن زده و شرایطی ذهنی جامعه را برای انقلاب آماده کند. در نتیجه اعتراضات میلیونی و پیوسته برا افتاده و شرایطی پیش آید که در آن طبقه متوسط و فرودستان تنها راه نجات خود را براندازی رژیم سیاسی بیابند. در این حالت شوراها یا شبکههای خود سازمان یافته ایجاد شده و شعارهای مردم رادیکالتر می شود. بین نیروهای امنیتی شکاف ایجاد شده نیروهای سرکوب از اجرای دستورات فرماندهان خود امتناع میکنند. سرانجام با گسترش اعتراضات نظام سیاسی سقوط میکند.
بنابراین تعیین خطوط کلی جناح های سیاسی هنگامی دانش ما نسبت به تحولات اجتماعی سیاسی را عمیقتر می کند که با اتصال این جناحهای سیاسی به عقبه اجتماعی-اقتصادی آنها و با تحلیل رفتار آنها در مقابل تحولات برونزا (مانند روابط بین المللی یا تحریم های اقتصادی و غیره) و نیز تعامل آنها با یکدیگر پیشران های تحولات اجتماعی سیاسی را مشخص کرده و تصویر روشنی از پویائیهای نظام اجتماعی-سیاسی ارائه دهیم. البته برای نمایش صحیح این پویائیها نیاز به تئوریهای پذیرفته شده تحولات اجتماعی سیاسی و بکار گیری ابزار پیشرفته تحلیلی (نظیر مدل سازیهای ریاضی و کامپیوتری) نیز داریم.
برای جنابعالی در بسط و تعمیق مطالعات اجتماعی-سیاسی تان آرزوی موفقیت میکنم.
ارادتمند- خسرو
■ خسرو عزیز
بسیار از توجهتان ممنونم. همچنانکه پیشتر گفته بودم، این یادداشت من نیمهکاره است و همچنان ادامه خواهد یافت. معتقدم که وجوه مورد اشارهتان، رویکردتان و دغدعهی خاطرتان بسیار با اهمیت است و بدون تردید در بخش سوم این سلسله نوشتهها به آن میپردازم.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق
برگردان: علیمحمد طباطبایی
پیشگفتار کتاب:
«شاه تا دهه ۱۹۸۰ در زندگی ایران فردی فعال خواهد بود... در آینده نزدیک تغییر رادیکالی در رفتار سیاسی ایران رخ نخواهد داد.»
- گزارش محرمانه سیا، «ایران در دهه ۱۹۸۰»، اوت ۱۹۷۷، پنج ماه قبل از آغاز انقلاب
در حدود ساعت ۱۰:۲۰ صبح روز ۱۵ نوامبر ۱۹۷۷، دو هلیکوپتر سیکورسکی سی کینگ (Sikorsky Sea King) از ارتفاعی پایین از فراز رودخانه پوتوماک (Potomac River) گذشتند و به سمت علفزار پهناور و هموار پایه جنوبی بنای یادبود واشنگتن رفتند. هلیکوپترهای سبز و سفید با نشان نظامی خود، بخشی از ناوگان ریاست جمهوری معروف به اچاماکس-۱ (HMX-1) بودند و در هواپیمای پیشرو، شاه ایران، محمدرضا پهلوی، به همراه همسرش فرح و گروه کوچکی از همراهان سلطنتی حضور داشتند. هدف اصلی هلیکوپتر دنبالهرو این بود که به عنوان طعمه عمل کند.
در کنار فرودگاه هلیکوپتر، حدود نیم دوجین لیموزین سیاه، همراه با چندین وسیله نقلیه سرویس مخفی و یک صف از پلیسهای موتورسوار اسکورت منتظر بودند. به دلایل امنیتی، تنها تعداد معدودی از مقامات میدانستند کدام لیموزین شاه را، که تنها نیم مایل (حدود ۸۰۰ متر) فاصله داشت، به کاخ سفید منتقل خواهد کرد. این دوازدهمین سفر پادشاه ایرانی به ایالات متحده از زمان نشستن بر تخت سلطنت، سی و شش سال قبل از آن بود. طی این سفرها، او در کاخ سفید با شش رئیس جمهور مختلف آمریکا، از هری ترومن (Harry Truman) آغاز کرده بود، ملاقات کرده بود. اکنون قرار بود با هفتمین آنها ملاقات کند: جیمی کارتر (Jimmy Carter).
شاه درباره این سفر نگران بود، و به دو دلیل خوب: کارتر در پیروزی برای ریاست جمهوری سال قبل، با شعار اصلاحطلبانه و تأکید بر دولت پاک (مبارزه با فساد) کارزار انتخاباتی خود را پیش برده بود. او که فرماندار سابق جورجیا (Georgia) بود، وعده داده بود که تأکید جدیدی بر حمایت از حقوق بشر در سراسر جهان و بازبینی انتقادی فروش تسلیحات آمریکا به رژیمهای دیکتاتوری خواهد داشت. هر دوی این وعدهها ایران را در وضعیت دشوار و ناراحت کننده ای قرار می داد. در سالهای اخیر، چندین سازمان به دلیل سابقه حقوق بشر، به شدت به رژیم شاه حمله کرده بودند و ایران بی تردید بزرگترین و بهترین خریدار سیستمهای تسلیحاتی آمریکا بود و تقریباً نیمی از کل این فروشها در سالهای اخیر را شامل میشد. مقامات ارشد دولت کارتر به طور محرمانه به شاه اطمینان داده بودند که این وعدههای بلندپروازانه شامل حال او نمیشود، اما رهبر ایرانی به طور قابل درکی مشتاق بود این را مستقیماً از زبان خود رئیس جمهور بشنود.
علاوه بر این موضوع، یک نگرانی فوریتری نیز وجود داشت. تا سال ۱۹۷۷، حدود پنجاه هزار دانشجوی ایرانی در کالجها و دانشگاههای ایالات متحده درس میخواندند و در روزهای اخیر بخش قابل توجهی از آنها - طبق برخی گزارشها تا چهار هزار نفر - شروع به تجمع در واشنگتن برای اعتراض به دیدار او کرده بودند. اگرچه عمدتاً چپگرایان جوان بودند، اما تعدادشان با حضور پراکندهای از مخالفان و تبعیدیان ایرانی مسنتر و همچنین فعالان حقوق بشر آمریکایی تکمیل میشد و آنان قسم خورده بودند که استقبالی پرسر و صدا و شرمآور از شاه به عمل آورند. در واقع، آنها روز قبل، زمانی که او در روستایی باز مانده از دوره استعمار و کاملاً تحت محافظت به نام ویلیامزبرگ ویرجینیا (Williamsburg, Virginia) اقامت داشت، به پادشاه اخطار داده بودند. در طول شب، خواب زوج سلطنتی با شعارهای چندصد نفر از معترضان ضد شاه که در فاصله کوتاهی جمع شده بودند، قطع شد. بسیاری برای دادن حالتی نگرانکننده به ظاهرشان، صورتهای خود را با ماسکهای کاغذی پنهان کرده بودند، که به ادعای آنان محافظت ضروری در برابر شناسایی شدن توسط پلیس مخفی شاه بود.
در پیشبینی ناخوشایندیای که احتمالاً در واشنگتن رخ میداد، گزارش شده بود که دولت ایران برای صدها نفر از هواداران طرفدار رژیم در جامعه ایرانیان- آمریکایی برنامهریزی کرده بود تا با هواپیما یا اتوبوس به پایتخت بیایند، از جمله دانشجویان نیروی هوایی ایران که در پایگاه نیروی هوایی لافلین (Laughlin Air Force) در تگزاس تحت آموزش بودند. همراه با بنرهایی که رهبری شاه و دوستی آمریکا و ایران را ستایش میکرد، سازماندهندگان طرفدار شاه، پرچمهای همبستگی دوطرفه توزیع کرده بودند: نشان ایالات متحده در یک طرف و نشان ایران در طرف دیگر. تا اواسط صبح، پلیس آگاهشده واشنگتن دیسی، دو جناح را در دو طرف منطقه بیضیشکل - چمنزار وسیعی که درست زیر کاخ سفید امتداد داشت - جدا کرده بود، اما صحنهای پرتنش ایجاد شده بود. محصور در پشت نردههای نازک برفگیر در فاصله حدود پانصد فوتی از هم، دو گروه از طریق بلندگو به یکدیگر فحش میدادند و شدت و حجم فریادهایشان با نزدیک شدن زمان ورود برنامهریزی شده شاه به کاخ سفید افزایش مییافت.
آن صبح من نیز در منطقه بیضیشکل حضور داشتم، در حال قدم زدن میان پلیسها و تعداد معدودی از گزارشگرانی که سرزمین بیطرف میان دو گروه متخاصم را اشغال کرده بودند. من هجده ساله بودم و در ساختمان مرکزی وزارت خزانهداری (Treasury Department headquarters)، در مجاورت کاخ سفید، به عنوان دستیار ویژه وزیر خزانهداری کار میکردم. اما با وجود عنوان زیبا،من در اصل یک پادو بودم و از آنجا که وزیر وقت، دبلیو. مایکل بلومنتال (W. Michael Blumenthal)، به پادویی بسیار کمی نیاز داشت، بیشتر ساعات کاریام را به قدم زدن در شهر و جستجوی کار جالبی برای انجام دادن میگذراندم. در صبح روز ۱۵ نوامبر ۱۹۷۷، هیچ چیز به اندازه منظرهای که در منطقه بیضیشکل در حال تکوین بود جالب به نظر نمیرسید.

در حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح، کاروان موتوری شاه از دروازههای آهنی کاخ سفید عبور کرد و به راه نیمدایرهای آن آمد، مناسبتی که با آغاز سلام ۲۱ توپ مشخص می شد. با نگاه به گذشته، این افتخار مرسوم برای یک رئیس کشور مهمان شاید اشتباه بود، زیرا معترضان ضد شاه در سمت شرقی منطقه بیضیشکل، آن را تقریباً مانند شلیک گلوله آغاز مسابقه تفسیر کردند. در یک لحظه، صدها نفر از نردههای برفگیری که آنها را عقب نگه میداشت، عبور کردند و شروع به حمله به سوی مخالفان خود در عرض چمنزار بزرگ کردند. در حالی که برخی از هواداران طرفدار شاه شروع به فرار وحشتزده کردند، تعدادی از مردان جوان در میان آنها - با قیافه و موهای کوتاه نظامی، ظاهراً دانشجویان نظامی - هر سلاح بالقوهای که در نزدیکی دستشان بود را برداشتند و به طور مشابه برای نبرد به جلو هجوم آوردند. ناگهان سرزمین بیطرف که به سرعت در حال کوچک شدن بود، جای چندان خوبی برای بودن به نظر نمیرسید.
برای دو یا سه دقیقه بعد - در آن زمان طولانیتر احساس میشد - منطقه بیضیشکل صحنه نوعی درگیری خیابانی عظیم بود، مشتها و لگدها در پرواز، افرادی که زمین میخوردند یا میدویدند یا سینهخیز میرفتند، طوری که کاملاً غیرممکن بود مشخص شود چه کسی بر دیگری برتری دارد. همچنین نمیتوانستم مطمئن باشم که معترضی که با چوبی چنان محکم به پشتم زد که لحظهای مرا به زمین انداخت، متعلق به کدام جناح بود، اگرچه قدرت ضربه مرا به این ظن انداخت که آن کار یکی از دانشجویان نظامی و به لحاظ قدر بدنی قوی تر بوده، نه یک دانشجوی چپگرای تحصیلات تکمیلی. وقتی سرانجام پلیس با گاز اشکآور و باتوم حمله کرد، تعداد زیادی مجروح در سراسر چمن پراکنده بودند.

برای مراسم خوشامدگویی به شاه در کاخ سفید، یک سکو در چمن جنوبی برپا شده بود، که چند صد مهمان دعوت شده پیش از آن جمع شده بودند تا سخنان افتتاحیه او و رئیس جمهور را بشنوند. با نگاه به گذشته، این سنت نیز احتمالاً اشتباه بود، زیرا به محض اینکه دو رهبر، به همراه همسرانشان، بر روی سکو قرار گرفتند، اولین موجهای گاز اشکآور استفاده شده در منطقه بیضیشکل شروع به فراگرفتن و احاطه آنها کرد. در یک سری عکس مشهور گرفته شده در آن زمان، هر دو زوج سعی میکنند در حالی که اشک از گونههایشان جاری است، ظاهر متین خود را حفظ کنند.
با به پایان رساندن سریع نمایش شرمآور در چمن جنوبی - جیمی کارتر بعدها شوخی میکرد که این یکی از کوتاهترین سخنرانیهایش بود - دو زوج به هوای سالمتر درون کاخ سفید عقب نشینی کردند. در حالی که رزالین کارتر (Rosalynn Carter)، فرح و همراهانش را برای پذیرایی قهوه و بازدید « سنتی بانوان» کاخ سفید راهنمایی میکرد، دو رئیس کشور به اتاق کابینه، دو در پایینتر از دفتر بیضیشکل، رفتند. برای این جلسه، شاه تنها با دو مشاور همراهی میشد، در مقابل آرایهای از مقامات آمریکایی که روبرو نشسته بودند: رئیس جمهور کارتر، معاون رئیس جمهور والتر ماندیل (Vice President Walter Mondale)، مشاور امنیت ملی زبیگنیو برژینسکی (National Security Advisor Zbigniew)، همراه با وزیر امور خارجه سایروس ونس (Secretary of State Cyrus Vance) و چند مقام ارشد دیگر وزارت خارجه.
در کنار همان میز، گری سیک (Gary Sick)، افسر ارشد شورای امنیت ملی (NSC) مسئول امور ایران، که یک ناخدای نیروی دریایی چهل و دو ساله بود، نیز نشسته بود. اگرچه او دو سال بود که پرونده ایران را در NSC بر عهده داشت، سیک برای اولین بار شاه را میدید. او به یاد میآورد: «اولین فکرم این بود که چقدر حساس و شکننده (delicate) به نظر میرسد. بسیار ظریف، بسیار فرهیخته، با قامتی کاملاً راست، اما تصویر کلی کسی بود که تا حدی آسیبپذیر مینمود. با همه آنچه دربارهاش خوانده بودم، همه فیلمهای خبری که دیده بودم، فکر نمیکنم برای این [دیدار] کاملاً آماده بودم.»
این جلسات مقدماتی در کاخ سفید با روسای کشورهای خارجی اغلب کیفیتی کلیشهای و پر از شعار دارند، همراه با تعارفات و مروری بر مسائلی که بعداً با جزئیات بیشتر به آنها پرداخته میشود. اگرچه جلسه ۱۵ نوامبر حاوی بخشی از این عناصر بود، اما به شکلی غیرمعمول محتوایی نیز داشت. رئیس جمهور کارتر چندین بار تأکید کرد که نه تنها از «روابط ویژه» آمریکا با ایران قدردانی میکند، بلکه میخواهد راههایی برای تقویت بیشتر آن بیابد - نشانهای ضمنی از اینکه شاه نگرانی چندانی از دولت جدید درباره سابقه حقوق بشر ایران یا خریدهای بیرویه تسلیحاتی نخواهد شنید. به نوبه خود، پادشاه ایران قولی را تکرار کرد که در اجلاس آینده اوپک به دنبال افزایش قیمت نفت نخواهد بود - خبری خوشایند از کسی که مدتها عامل اصلی چنین افزایشهایی بود.
در طول این جلسه نود دقیقهای، گری سیک تحت تأثیر رفتار آمرانه شاه قرار گرفت: «در سمت ما میز، بحثهای غیررسمی زیادی رفت و برگشت بود، اما نمیتوانم به خاطر بیاورم که شاه حتی نگاهی به دو نفری که با او بودند انداخته باشد. قطعاً نقش سخنپراکنی نداشتند. اما این عنصر او بود: جلسه برنامهریزی شده، دستور کار از پیش تعیین شده. او را بسیار پرابهت یافتم، کاملاً بر هر موضوعی که مطرح میشد مسلط بود.»
علیرغم احتیاطی که شاه به این سفر دولتی داشت و هرج و مرجی که ورودش را همراهی کرد، به سرعت مشخص شد که او و کارتر رابطه شخصی خوبی دارند، آنقدر که تا زمانی که او و شهبانو بعد از ظهر روز بعد واشنگتن را ترک کردند، شاه حالتی شاد و سرخوش داشت. او به یک دیپلمات آمریکایی گفت که این سفر به هیچ وجه نمیتوانست بهتر از این پیش برود، و به یک مشاور دربار گفت که این یکی از ثمربخشترین سفرهایی بوده که تا به حال به پایتخت آمریکا انجام داده است. در ایران، رسانههای دولتی تیترهای بزرگی درباره پیروزمندانهترین سفر خارجی شاهنشاه منتشر کردند، در حالی که اجماع در کاخ سفید کارتر این بود که دو روز گفتوگو موفقیتی بزرگ بوده و اتحاد دیرینه آمریکا و ایران را بیشتر تقویت کرده است.
با این حال، این مناسبت، اگر کسی توجه میکرد، چند پرسش نگرانکننده مطرح می نمود. تظاهرات خشونتآمیز ۱۵ نوامبر [۲۴ آبان ۱۳۵۶] منجر به بیش از یکصد مجروح، از جمله ۲۹ پلیس شد و آن را به بدترین روز آشوب شهری در پایتخت این کشور در نزدیک به یک دهه گذشته تبدیل کرد. زد و خورد بین جناحهای متخاصم حتی تا اتاقهای اورژانس شهر نیز گسترش یافته بود و باعث شد محافظان بیمارستان، معترضان طرفدار و ضد شاه را که منتظر درمان بودند، از هم جدا کنند. بسیاری از حدود چهار هزار دانشجوی ایرانی که برای محکوم کردن شاه به واشنگتن آمده بودند، از طبقات متوسط و بالای جامعه کشورشان بودند، و اگر این دیدگاه کسانی بود که بیشترین بهره را از حکومت او برده بودند، این چه میتوانست درباره کسانی در درون ایران که فاقد چنین امتیازی بودند بگوید؟ و در حالی که بیشتر معترضان ضد شاه خود را چپگرا معرفی میکردند، اعضای چند گروه مذهبی مسلمان محافظهکار نیز به آنها پیوسته بودند، به طوری که در میان پلاکاردهایی که شاه را فاشیست راستگرا و نوکر آمریکا محکوم میکرد، پلاکاردهای دیگری نیز بود که او را به خیانت به اسلام متهم میکردند. برخی از افراد در این دسته اخیر، پلاکاردهایی با تصویر یکی از تلخترین منتقدان شاه حمل میکردند، یک روحانی سالخورده که تقریباً خارج از ایران ناشناخته بود به نام آیتالله روحالله خمینی. آخرین بار کی بود که واشنگتن، یا پایتخت هر کشوری، شاهد راهپیمایی چپگرایان سکولار و بنیادگرایان مذهبی برای رسیدن به یک هدف مشترک بود؟

اما هیچکس توجه نکرد - حداقل هیچکس در موقعیتی که بتواند کاری انجام دهد. در عوض، بلافاصله پس از ترک واشنگتن توسط شاه، دستیاران کاخ سفید شروع به برنامهریزی برای سفر متقابل رئیس جمهور کارتر به ایران کردند که قرار بود تنها شش هفته بعد، برای بهرهبرداری بهتر از پیشرفت حاصل شده، انجام شود. در این جلسه دوم، کارتر ستایشی را که در کاخ سفید از شاه کرده بود تکرار کرد و خاطرنشان کرد که «به لطف رهبری شاه، ایران جزیره ثبات در منطقهای پرآشوب است .»
باز هم انگار یک تپانچه روانی شلیک شده بود، زیرا چند روز پس از این ستایش اغراقآمیز کارتر، اولین تظاهرات ضد شاه قابل توجه در ایران در بیش از یک دهه رخ داد. در ابتدا، این تظاهرات کوچک بود و به راحتی متفرق میشد، اما در عرض چند هفته به نقاط دیگر گسترش یافت و خشونتآمیز شد. با این حال، باز هم توجه چندانی به آن نگردید. تا بهار ۱۹۷۸ ، معترضان به خیابانهای تقریباً هر شهر ایرانی با هر اندازهای آمدند و هدفشان اکنون رنگ و بویی متمایزاً مذهبی گرفته بود، اما تنها در آن زمان، شش ماه پس از آنکه تصویر او روی پوسترهای معترضان در واشنگتن ظاهر شد، روزنامه نیویورک تایمز برای اولین بار فکر کرد که دشمن اصلی شاه، روحالله خمینی را معرفی کند، در حالی که موفق شد نام کوچک او را اشتباه بنویسد. اما باز هم بدتر شد، و باز هم تعداد بسیار کمی عمق ماجرا را درک کردند. تا آن دسامبر، در حالی که ایران با اعتصابات فلج شده و به سمت جنگ داخلی پیش میرفت و تلفات نبردهای خیابانیاش اکنون به هزاران - به گفته مخالفان، دهها هزار - رسیده بود، رئیس جمهور کارتر هنوز میتوانست اطمینان کامل خود را به توانایی شاه برای اصلاح اوضاع و ادامه حکومت ابراز کند. و سپس، تنها چند هفته بعد، امری که زمانی غیرقابل تصور بود: پس از سی و هفت سال، شاهنشاه محمدرضا پهلوی، شاهنشاه، نور آریاییها، سایه خدا بر روی زمین، به سادگی دیگر وجود نداشت، به تبعیدی آواره رانده شد، در حالی که رژیمش درگیر انقلابی شد که کسی آمدنش را ندیده بود و هیچ کس نمیدانست چگونه آن را متوقف کند.
ادامه دارد ...
(۳ تصویر سیاه و سفید متعلق به خود کتاب شاه شاهان است)

فارین پالیسی / ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵
* کتاب «شاهِ شاهان» نوشته اسکات اندرسون، تصویری بهموقع از کوتهبینی و خطای محاسباتی آمریکا در تهران ارائه میدهد.
انقلاب اسلامی ایران، فروپاشی سلطنت پهلویِ همسو با ایالات متحده و جایگزینی آن با یک حکومت اسلامگرای خصمانه، آغازگر مرحلهای تازه از درگیری تقریباً مداوم آمریکا در خاورمیانه بود. نزدیک به ۵۰ سال بعد، شاهد چندین جنگ، یک اشغال نظامی طولانیمدت و ــ در تازهترین مورد ــ نخستین اقدام نظامی گسترده آمریکا علیه خودِ ایران بودهایم.
کتاب «شاهِ شاهان»، روایت پرهیجان تازهای از اسکات اندرسون، بار دیگر رویدادهای فاجعهبار سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ را در کانون توجه قرار میدهد. این کتاب بر رخوت و لختی سیاستگذاری آمریکا و نیز بر ماهیت آشفته و غیرقابل پیشبینی تغییرات سیاسی تأکید میکند؛ مضامینی که در زمانی طنینانداز میشوند که سیاست آمریکا در قبال ایران دچار رکود شده، در حالی که تحولات داخلی این کشور از جابهجاییهای نیرومند و غیرقابل پیشبینی در افق خبر میدهد.
انقلاب ایران بهعنوان یک موضوع، خواندنی و پرکشش است و اندرسون آگاهانه به جنبههای عامهپسندتر روایت خود تکیه میکند. بخش عمدهای از این داستان برای هر کسی که حتی آشنایی گذرایی با این رویدادها داشته باشد، آشناست: ایرانی که با شتاب در حال مدرنسازی است، جامعهای که بهتدریج رادیکال میشود، شاهی غایب و مردد که بهشدت به ایالات متحدهای سرد و دور از دسترس متکی است. اگر بیتوجهی و کوتهبینی سیاستگذاران در واشنگتن و تهران را هم به این ترکیب بیفزایید، دستورالعمل یک انقلاب کامل میشود؛ انقلابی که با درگیریهای خیابانیِ دراماتیک و بازگشت پیروزمندانه یک روحانی تبعیدی به اوج میرسد؛ کسی که تنها در عرض چند ماه از گمنامی به قدرت مطلق پرتاب میشود.
اندرسون با اتکا به منابعی که بهتازگی کشف شدهاند و مصاحبه با شماری از بازیگران آن دوران ــ بهویژه فرح پهلوی، همسر شاه برکنارشده ــ به این روایت آشنا رنگوبُعد تازهای میبخشد. در روایت اندرسون، نقش مقامهای مطلع و دارای دسترسی در دولت آمریکا اهمیت ویژهای دارد؛ افرادی که فروپاشی قریبالوقوع «خانه پوشالی» شاه را احساس کرده بودند و بیثمر کوشیدند دولتِ سرگرم و حواسپرت جیمی کارتر را به واکنش وادارند. در میان این «کاساندراها» ــ هشداردهندگان بیاعتنا مانده ــ نامهایی چون گری سیک، هنری پرشت و، مهمتر از همه در بزرگترین موفقیت اندرسون، مایکل مترنکو دیده میشود؛ که به زبان فارسی تسلط داشت و انقلاب را هم در استانها و هم در پایتخت از نزدیک شاهد بود.
اندرسون بیش از آنکه در پی کشف علل انقلاب باشد، به گشودن گرههای ماهیت آشفته آن علاقهمند است. رویدادها حالتی گردبادی پیدا میکنند: دورههایی تصادفی از آرامش که ناگهان با فورانهای غیرمنتظره هرجومرج درهم میشکند. با این حال، او در نهایت القا میکند که رویدادهای سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ کمابیش اجتنابناپذیر بودهاند.
در روایت اندرسون، دو دلیل برای این اجتنابناپذیری وجود دارد. نخست، دلیلی شخصی است. زمانی که ایالات متحده در اوت ۱۹۵۳ مداخله کرد و به سرنگونی محمد مصدق ــ نخستوزیر مشروطهخواه (هرچند بهتدریج اقتدارگرا) ــ کمک رساند، مقامهای آمریکایی تصمیم گرفتند محمدرضا پهلوی را برای رهبری دولتی جدید و طرفدار غرب توانمند کنند. شاه، که در این روایت گاه چهرهای تراژیک و گاه شرور دارد، اسیر تاریخ است. محمدرضا پهلوی، به تعبیر اندرسون، «مردی ضعیف بود که نقش مردی سختگیر را بازی میکرد»؛ کسی که میکوشید کشورش را رهبری کند، اما مهارت لازم برای عبور از بحران و جسارت لازم برای حفظ قدرت از طریق زور را نداشت.
دلیل دوم، ساختاری است و از ماهیت روابط آمریکا با ایرانِ دوران شاه سرچشمه میگیرد. ایالات متحده پس از آنکه در سال ۱۹۵۳ شاه را به قدرت رساند، ناگزیر شد در سالهای بعد نیز از او حمایت کند، زیرا کودتا علیه مصدق هرگونه بدیلِ قابلاتکا را از میان برده بود. شاه به مهمترین متحد آمریکا در منطقه تبدیل شد؛ همزمان تأمینکنندهای کلیدی برای نفت و خریدار عمده سامانههای تسلیحاتی آمریکا. در نتیجه، سیاست ایالات متحده در تله افتاد و اذعان به سستتر شدن روزافزون پایههای حکومت شاه، مغایر با منافع آمریکا تلقی شد. به بیان دیگر، سیاست شکستخورده واشنگتن بهواسطه لختی و رکود، خودبهخود به حیاتش ادامه داد.
اگرچه اندرسون درک تیزبینانهای از پویشهای درونی ایران نشان میدهد، اما در جایی که تمرکز خود را بر نقش آمریکا میگذارد، بیش از همه درخشان است. ناتوانی دولت ایالات متحده در تشخیص فروپاشی قریبالوقوع حکومت شاه، نمونهای روشن از شکست اطلاعاتی از کار درمیآید. پیام روشن است: سیاست باید پویا، خلاق و بیش از هر چیز، مبتنی بر خوانشی دقیق از واقعیتهای میدانی باشد.
با تکیه بر روایت اندرسون، آشکار است که ایالات متحده در معرض تکرار همان چرخه غرور و خطای محاسباتی قرار دارد که به انقلاب انجامید. هرچند حملات نظامی به برنامه هستهای ایران آسیب زدهاند، اما آن را «محو و نابود» نکردهاند. بهجای آنکه از این برتری بهره بگیرد یا بحران کنونی را به سکویی برای دور تازهای از دیپلماسی بدل کند، ایالات متحده عقبنشینی کرده است. به نظر میرسد ایران اکنون بار دیگر بهعنوان مسئلهای حلوفصلشده تلقی میشود؛ همانگونه که پیش از سال ۱۹۷۸ در نگاه مقامهای آمریکایی چنین بود.
یک بار دیگر، ایالات متحده در مقطعی حساس تمرکز خود را از دست میدهد؛ زمانی که سیاست داخلی ایران در آستانه دگرگونیهای بزرگ قرار دارد. علی خامنهای، همانند شاه، به پایان دوران قدرت خود نزدیک شده است. درگذشت او پس از بیش از ۳۰ سال زمامداری، به احتمال زیاد جابهجاییهای قابلتوجهی را در میان جناحهای رقیب جمهوری اسلامی برخواهد انگیخت. حتی این احتمال وجود دارد که فشارهای جنگ، بحران اقتصادی و ناکارآمدی حکمرانی به تغییراتی گستردهتر بینجامد؛ تغییراتی که میتواند به اصلاح یا حتی دگرگونی جمهوری اسلامی و تبدیل آن به نظامی کاملاً متفاوت منتهی شود.
برای عبور از این تحولات، ایالات متحده به کارشناسان حرفهای و متعهدی نیاز دارد که تجربه میدانی داشته باشند. دونالد ترامپ که شورای امنیت ملی و وزارت خارجه خود را بهشدت تضعیف کرده، بر مشاوره حلقهای بسیار محدود از افراد داخلی تکیه دارد. اکنون او در معرض آن است که به کارتری دیگر بدل شود: رئیسجمهوری حواسپرت که میکوشد خود را به رویدادهایی برساند که با سرعتی بیش از چرخهای کند تصمیمگیری در واشنگتن پیش میروند.
فارن پالیسی / ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵
جعفر پناهی در صندلیاش فرو رفت، پشت به دیوار آجری تکیه داد و به تماس زوم خیره شد. با نیملبخند گفت: «انگار داری از تهِ یک چاه به من نگاه میکنی»، و تصویر ویدئویی من را برانداز کرد.
قرار بود برای نمایش نخست آمریکای شمالی فیلم «یک تصادف ساده» — نخستین فیلم او پس از آزادیاش از زندان تهران در دو سال پیش — بهصورت حضوری با پناهی دیدار کنم. اما بهدلیل تعطیلی دولت ایالات متحده، ویزای او بهموقع صادر نشد؛ در نتیجه سفر من از شمال ایالت نیویورک به شهر بیفایده از آب درآمد و ناچار شدیم به زوم پناه ببریم. پناهی که همیشه کارگردان است، از من خواست دوربینم را طوری تنظیم کنم که میزان مناسبی از سر و بالاتنهام در قاب باشد. فقط پس از آن بود که آماده گفتوگو شد.
جعفر پناهی یکی از تحسینشدهترین فیلمسازان زنده جهان است. تنها چند ماه پیش از گفتوگوی ما، او نخل طلای جشنواره کن را از آن خود کرده بود و بدین ترتیب به پنجمین فیلمساز تاریخ — و تنها فیلمساز زنده — تبدیل شد که بالاترین جایزه هر سه جشنواره بزرگ اروپایی را برده است. با این حال، برای بسیاری از ایرانیان، پناهی به همان اندازه که با سینمایش شناخته میشود، با سرپیچی و ایستادگیاش شناخته میشود. صراحت سیاسی و دیدهشدن جهانی او سالهاست او را در تقابل با حکومتی قرار داده که همچنان با هنرمندان مستقل احساس ناامنی میکند.
این تنش در سال ۲۰۱۰، پس از اعتراضات جنبش سبز، به نقطه انفجار رسید. زمانی که پناهی همراه دوست و همکارش محمد رسولاف مشغول ساخت فیلمی بود، مأموران امنیتی به خانهاش یورش بردند، تجهیزاتشان را ضبط کردند و آن دو و چند نفر دیگر را به زندان بدنام اوین منتقل کردند.
پناهی در زندان دست به اعتصاب غذا زد؛ اقدامی که موجی از خشم و اعتراض را در جامعه بینالمللی سینما برانگیخت. در جشنواره کن، هیئت داوران برای برجستهکردن غیبت او، یک صندلی خالی روی صحنه گذاشت. در پایان همان سال، دادگاهی پناهی را به اتهام «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه جمهوری اسلامی» محکوم کرد و حکمی سنگین صادر شد: شش سال زندان و بیست سال محرومیت از فیلمسازی، مصاحبه و خروج از کشور.
پناهی پس از چند ماه آزاد شد، به حبس خانگی رفت و در سالهای بعد چندین فیلم را بهطور مخفیانه ساخت. در سال ۲۰۲۲، بار دیگر بازداشت و زندانی شد و موج تازهای از اعتراض را برانگیخت. اینبار، پس از آزادیاش هفت ماه بعد، قاضی پرونده اتهامات را لغو و ممنوعیت باقیمانده او را رفع کرد. پناهی بلافاصله دست به کار شد. «یک تصادف ساده» نخستین فیلم اوست که پس از نزدیک به دو دهه، در شرایطی نسبتاً آزاد ساخته شده است.
در ماههای اخیر، پناهی در جریان سفرهای بینالمللیاش برای معرفی «یک تصادف ساده» — فیلمی که تحسین گسترده منتقدان را برانگیخته — دهها مصاحبه انجام داده است. با این حال، کمتر به این پرداخته شده که این فیلم چگونه در چارچوب پروژه سینمایی کلی او قرار میگیرد. من سالهاست کارنامه پناهی را از نزدیک دنبال کردهام؛ هر فیلمش را اندکی پس از انتشار دیدهام و ساعتهای بیشماری را در خوابگاهها و کافههای تهران، در گفتوگو با همنسلان و دوستانم، صرف بحث درباره آثارش کردهام. همین سابقه مرا واداشت تا آخرین فیلم او را در پیوند با کلیت کارنامهاش بهعنوان یک فیلمساز ببینم. «یک تصادف ساده» پژواکهای آشکاری از آثار پیشین پناهی دارد، اما در عین حال حسِ گسست میدهد: فصلی بلندپروازانهتر از سوی فیلمسازی که سه دهه است مرزهای سینما و حدود بیان را میآزماید.
«کسی که با هیولاها میجنگد باید مراقب باشد خود به هیولا بدل نشود»، فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در کتاب «فراسوی نیک و بد» (۱۸۸۶) نوشت. «زیرا آنگاه که به درازا در ژرفنا مینگری، ژرفنا نیز به تو مینگرد.» این جمله خلاصهای دقیق از «یک تصادف ساده» است.

وحید، زندانی سیاسی سابقِ اوین، بهعنوان مکانیک در حاشیه تهران کار میکند. شبی، خودرویی مقابل محل کارش میایستد و راننده درخواست کمک میکند. وحید صدایش را میشنود و بلافاصله میشناسد — اقبال است، مردی که زمانی در زندان او را شکنجه کرده بود. هرچند وحید در تمام دوران بازجویی چشمبند داشت، اما صدا را به یاد دارد، همانطور که صدای جیرجیر پای مصنوعی مرد را.
پس از تعمیر خودرو، وحید، اقبال را تا خانهاش تعقیب میکند. روز بعد، او اقبال را میرباید و به نقطهای دورافتاده در بیرون از تهران میبرد. درست در لحظهای که میخواهد مرد را زندهبهگور کند، اقبال شروع به التماس میکند و اصرار دارد که آن کسی نیست که وحید تصور میکند. تردید وجود وحید را فرامیگیرد؛ مطمئن نیست که آیا واقعاً مرد درست را گرفته است یا نه. بنابراین با دیگر همبندیهای سابقش تماس میگیرد — دو مرد و دو زن — که همگی در ون وحید جا میگیرند و برای تأیید هویت مرد، راهی سفری عجیب و غریب در دل تهران میشوند.
هیچکدام از آنها مطمئن نیستند، تا اینکه حمید به جمع میپیوندد. حمید در زندان مجبور شده بود پای زخمی بازجویش را لمس کند؛ بنابراین وقتی اقبال را میبیند، بیدرنگ او را بهعنوان همان مرد بیرحمی که زندگیشان را ویران کرده بود، شناسایی میکند. اما تأیید هویت مرد، آسانترین بخش ماجرا از کار درمیآید. پرسش اصلی این است که حالا باید با او چه کرد.
این گروه درهمریخته از زندانیان سابق — با گرایشهای سیاسی، خلقوخوها و ارزشهای متفاوت — درگیر بحثهایی طولانی و گاه خشونتآمیز میشوند. آیا باید اقبال را رها کنند؟ بکشندش؟ یا آیا کشتن شکنجهگر سابقشان آنها را به همان هیولاهایی تبدیل میکند که قصد انتقام از آنها را دارند؟
در چهار دهه گذشته، بسیاری از ایرانیان — از جمله خود من — چنین احساسی داشتهاند که تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان جمهوری اسلامی است. اما دیگر چنین نیست. شکاف میان مردم ایران و حاکمانشان هر روز عمیقتر میشود؛ اقتصاد در سقوط آزاد است و فساد، نخبگان حاکم را از درون میبلعد. ایران در دهه گذشته شاهد اعتراضات سراسری بیشتری بوده است تا در ۳۵ سال پیش از آن.
برای نخستینبار پس از دههها، پرسش فقط این نیست که چگونه میتوان از شر این حکومت خلاص شد، بلکه این است که پس از کنار رفتن آن از قدرت، با مقامهایش چه باید کرد. به نظر میرسد این، دغدغه محوری پناهی در «یک تصادف ساده» است.
پناهی بخش بزرگی از آنچه شخصیتهای فیلمش تجربه میکنند را خود از سر گذرانده است. او در دوران زندانش، روزهایی را در سلول انفرادی و ساعتهای بیشماری را در اتاقهای بازجویی گذراند — با چشمبند، نشسته بر صندلی چوبی سفتی رو به دیوار، و گوشسپرده به نفسکشیدنها و حرکتهای بازجویی که پشت سرش ایستاده بود.
او به من گفت: «بیشترِ وقتِ اتاق بازجویی صرف پرسشوپاسخهای کتبی میشد. طرف سؤال را روی کاغذ مینوشت، جلوی من میگذاشت و من جواب را مینوشتم؛ صفحه را فقط از شکاف باریک زیر چشمبند میدیدم. اما بهعنوان فیلمساز، همیشه به صداها و صداها حساس هستم و آنقدر روی آنچه میشنیدم تمرکز داشتم که بهسختی میتوانستم جوابهایم را بنویسم.»
در حالی که بازجو منتظر پاسخهای پناهی بود، کارگردان میکوشید تصویری از مردی بسازد که او را در اسارت نگه داشته بود: چند ساله است؟ چه شکلی است؟ بیرون از زندان چه زندگیای دارد؟ آیا اگر روزی دوباره صدایش را بشنود، او را خواهد شناخت؟ و اگر بشناسد، چه خواهد کرد؟
وقتی از پناهی میپرسم آیا پاسخی برای این پرسش آخر دارد، سرش را تکان میدهد. او علاقهای به چنین حدسوگمانهایی ندارد. میگوید: «وقتی از زندان بیرون آمدم، از همان لحظهای که پا بیرون گذاشتم، نمیتوانستم از فکر کردن به آدمهایی که پشت سر گذاشته بودم دست بردارم.»

منظورش تقریباً بهمعنای واقعی کلمه است. در ویدیویی از آزادی او از اوین در سال ۲۰۲۳، پناهی در میان دوستان و خبرنگاران ایستاده و پشتش به درِ زندان است. وقتی از او میپرسند چه احساسی دارد، میگوید: «چطور میتوانم خوشحال باشم وقتی اینهمه آدم هنوز پشت آن دیوار ماندهاند؟» پناهی چند دقیقه درباره دوستانی که در زندان پیدا کرده بود، درسهایی که آموخت و همبستگیای که آنها را سر پا نگه داشت، سخن گفت.
این روحیه تغییری نکرده است. او گفت: «تمام فکر و دغدغهام این بود که کاری برای آنها بکنم. فیلمسازی تنها کاری است که بلد هستم. جدا از آن، سعی میکردم راهی پیدا کنم برای ساماندادن به آشفتگیِ ذهنم، برای شکلدادن به همه فکرها و احساساتی که از زندان با خودم بیرون آورده بودم.»
او افزود: «من فیلمسازی اجتماعی هستم و در تمام آن ماهها، همان آدمها زندگی اجتماعی من بودند. طبیعی بود کسانی که آنجا با آنها آشنا شدم، در نهایت به الهامبخش شخصیتهایم تبدیل شوند.»
از دهه ۱۹۹۰ به این سو، پناهی یکی از چهرههای محوری موج نوی سینمای ایرانِ پس از انقلاب بوده است. او راه استاد و مرشدش، عباس کیارستمی — چهره سترگ سینمای هنری جهان، شناختهشده بهخاطر فیلمهای کند و مالیخولیاییاش — را ادامه داد. پناهی این زبان تازه سینمایی را اقتباس کرد، اما تمرکز خود را از چشماندازهای روستاییِ محبوب کیارستمی به پسزمینه شهری تهران منتقل ساخت.
از «بادکنک سفید» (۱۹۹۵) به بعد، جعفر پناهی خود را بهعنوان یکی از پیشگامان آنچه نظریهپردازان فیلم «نانسینما» مینامند تثبیت کرده است؛ بهعبارت دیگر، فیلمهایی که در برابر قراردادهای سینمای جریان اصلی مقاومت میکنند. ویلیام براون، پژوهشگر سینما، نانسینما را شیوهای میداند که فیلمساز از طریق آن، آنچه را که سینمای سنتی حذف یا از دید پنهان میکند به پیشزمینه میآورد — همه آن عواملی که مانع تبدیلشدن فیلم به یک ماشین سودآور میشوند.
فیلمهای نانسینما ممکن است با دوربینی ارزان، نورپردازی ناکافی و تصاویری کمکیفیت فیلمبرداری شوند. روایتهایشان میتواند غیرخطی باشد یا بازیگران غیرحرفهای را در نقشهای اصلی به کار گیرد. بهمرور زمان، همین کاستیهای ظاهری به سبکی مستقل بدل شد؛ بهویژه برای فیلمسازان جنوب جهانی که زیر فشار محدودیتهای فناورانه و سیاسی کار میکردند. سبکی که حاصل آن است، هم شکلهای مسلط سینما را به چالش میکشد و هم ساختارهای قدرتی را که در دل آنها تنیده شدهاند.
سبک سینمایی پناهی، سینمای فقراست — نه صرفاً به این دلیل که اغلب داستانهایی درباره طبقه کارگر و گروههای بهحاشیهراندهشده روایت میکند، که چنین میکند، بلکه از آن رو که فیلمسازیاش را بیرون از پیوند تثبیتشده میان سینما و سرمایه قرار میدهد. او زمانی درباره «بادکنک سفید» گفته بود: «در جهانی که فیلمها با میلیونها دلار ساخته میشوند، ما فیلمی ساختیم درباره دختربچهای که میخواهد با کمتر از یک دلار ماهی بخرد — این همان چیزی است که میخواستیم نشان بدهیم.»
گرایش پناهی به استفاده از بازیگران غیرحرفهای و روایتهایی که مرز میان مستند و داستانی را محو میکنند، در آثار اولیهاش حضور داشت، اما پس از نخستین زندان و ممنوعیت فیلمسازی که او را به زیرزمین راند، عملاً اجتنابناپذیر شد. «این فیلم نیست» (۲۰۱۱) — که عنوانش اشارهای مستقیم به مفهوم نانسینما دارد — «پرده بسته» (۲۰۱۳) و «تاکسی» (۲۰۱۵) محصول این دورهاند؛ آثاری که پناهی در آنها اغلب خود نیز در برابر دوربین ظاهر میشود.
پناهی در «سه رخ» (۲۰۱۸) و «خرس نیست» (۲۰۲۲) به آذربایجان شرقی، استان زادگاهش در شمالغرب ایران، بازگشت. او در آنجا، در روستاهای دورافتاده و بهدور از چشم نیروهای امنیتی فیلمبرداری کرد. با این حال، حتی این آثار — که بهمثابه راههایی خلاقانه برای دورزدن محدودیتها شکل گرفته بودند — لبهای مستندگونه و حسی از دربندبودن را حفظ کردند؛ بازتابی از سالهای زندان.

«یک تصادف ساده» نقطهگسستی مهم از رویکرد نانسینمایی پناهی به شمار میآید. هرچند او اغلب بهعنوان یکی از شاخصترین چهرههای نانسینما معرفی میشود، خود نسبت به این اصطلاح موضعی دوگانه دارد. پناهی تأکید میکند که «یک تصادف ساده» به آن نوع فیلمی نزدیکتر است که همواره آرزوی ساختنش را داشته. او توضیح میدهد که تجربههایش با نانسینما نه از انتخابی زیباشناختی، بلکه از سر ناگزیری بودهاند — راههایی برای ادامه خلق در شرایطی ناممکن.
پناهی میگوید: «بعد از حبس خانگی، در شوک مطلق بودم. هر کاری که میکردم باید somehow به خودم مربوط میشد، راهی برای فهمیدن وضعیت خودم. دوستم [مجتبی] میرتهمسب با یک دوربین آمد و شروع کردیم به فیلمبرداری؛ داستان را همانطور که پیش میرفتیم میساختیم و اسمش را گذاشتیم «این فیلم نیست». بعد به این فکر افتادم که اگر نتوانم فیلم بسازم، چطور باید زندگیام را بگذرانم، و تنها چیزی که به ذهنم رسید رانندگی تاکسی بود. اما با شناختی که از خودم داشتم، میدانستم دوربینی هم داخلش میگذارم؛ و همین ایده تبدیل شد به یک فیلم. در آن آثار، دغدغه اصلیام این بود که نشان بدهم همیشه راهی برای بیرونآمدن وجود دارد.»
لغو ممنوعیت فیلمسازی پناهی، از نظر فنی این امکان را فراهم کرد که او بالاخره بتواند بدون ترس از یورش به صحنه فیلمبرداریاش به خیابانهای تهران بازگردد. با این حال، او همچنان میبایست فیلمنامهاش را به وزارت فرهنگ — که عملاً نهادی سانسورگر است — ارائه دهد و مجوز فیلمبرداری بگیرد. داستانی که پناهی میخواست روایت کند هرگز از سد سانسور نمیگذشت، بنابراین بار دیگر آن را بهصورت زیرزمینی فیلمبرداری کرد.
در نبود فشار مستقیم و نظارت دائمی، پناهی دیگر نیازی نمیدید که بهعنوان شخصیت در فیلم ظاهر شود یا خودِ عمل فیلمسازی را به مضمون اصلی بدل کند. این تغییر به دوربین اجازه داد از خودارجاعیای که بسیاری از آثار پیشینش را تعریف میکرد فاصله بگیرد. پناهی در عوض به نقش کلاسیک فیلمساز بازگشت. او گفت: «در ساخت «یک تصادف ساده»، برای نخستینبار بعد از سالها، توانستم به جایی برگردم که همیشه میخواستم باشم: پشت دوربین.»
در «تاکسی»، دانشجوی جوانی از جعفر پناهی — که در فیلم نقش یک راننده تاکسی را بازی میکند — درخواست راهنمایی میکند. او برای پروژه پایانیاش در یافتن ایدهای اصیل درمانده است. با وجود آنکه فیلمهای بیشماری دیده و کتابهای بسیاری خوانده، به بنبست رسیده است. شخصیت پناهی به او میگوید: «آن داستانها قبلاً نوشته شدهاند، آن فیلمها قبلاً ساخته شدهاند. باید از خانه بزنی بیرون.»
این توصیهای کاملاً بجاست که در سراسر کارنامه پناهی طنین میاندازد. در فیلمهای او، شخصیتها بهندرت در فضای بسته میمانند. آنها مدام در حرکتاند — میدوند، مثل دخترکِ «بادکنک سفید»؛ راه میروند، مثل زنانِ «دایره» (۲۰۰۰)؛ موتورسواری میکنند، مثل حسین در «طلای سرخ» (۲۰۰۳)؛ یا در خیابانها رانندگی میکنند، مانند شخصیتهای «یک تصادف ساده». شخصیتهای پناهی هرگز مجال تماشای آسوده و از سر فراغت ندارند؛ آنها همواره در پی چیزی فوریاند، اغلب در حد و اندازه بقا.
بهسختی میتوان فیلمساز ایرانی دیگری را به یاد آورد که آثارش چنین زنده و ملموس، دگرگونی خودِ تهران را ثبت کرده باشد — معماریِ در حال تغییرش، تنشهای اجتماعیاش، نور و هیاهویش. تماشای فیلمهای او از دهه ۱۹۹۰ تا امروز، شبیه دیدن پیر و جوانشدن همزمان تهران است: شهری پرتراکمتر، زخمیتر و در عین حال زندهتر.
در «یک تصادف ساده»، با تهرانی تازه روبهرو میشویم؛ تهرانی که از جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ تأثیر گرفته است — جنبشی که پس از آن، بسیاری از زنان دیگر به قواعد حجاب اجباری پایبند نیستند. فیلم عمدتاً از درون یک ون روایت میشود و شهر از قاب پنجرهها دیده میشود. با این حال، دگرگونی آن انکارناپذیر است. برای ما که در تبعید بهسر میبریم و از آن خیزش به این سو به ایران بازنگشتهایم، دیدن شخصیتهای زنِ بیحجاب تکاندهنده و برقآساست؛ بهویژه در قیاس با فیلمهای پیشین پناهی.

پناهی به من گفت که هرگز آگاهانه «انتخاب» نکرده بیرون فیلمبرداری کند؛ بلکه به این فضا رانده شده است. بخشی از این امر به وسواس او برای ثبت واقعیت شهری در اصیلترین شکلش بازمیگشت. اما عامل بزرگتر، محدودیت حجاب اجباری بود؛ چراکه فیلمسازان اجازه ندارند زنان را بدون آن روی پرده نشان دهند. پناهی میگوید: «زنی که در اتاق خودش نشسته و روسری سر کرده — اصلاً باورپذیر نیست. سانسور را هم فراموش کنید؛ این چیزها باورپذیریِ فیلم را نابود میکند.»
بهنوعی، سینمای ایران همواره بر بستر همین موانع شکوفا شده است. آنچه در ابتدا محدودیتی بهظاهر غیرقابل عبور به نظر میرسید، به نوآوری زیباشناختی انجامید و بهمرور، همین راهحلهای اجباری شالوده زبانی سینماییِ متمایز را شکل دادند. فیلمهای پناهی گواهی روشن بر این واقعیتاند — زاده ضرورت، اما آکنده از فوریتِ فیلمسازی که میکوشد در دشوارترین شرایط، جهانی در حال تغییر را ثبت کند.
پناهی همواره تأکید کرده است که فیلمساز سیاسی نیست، بلکه فیلمساز اجتماعی است. از نگاه او، سینمای سیاسی بر پیشفرضهایی استوار است که شخصیتها را بر اساس باورهایشان قالببندی میکند و آنها را در چارچوبی مینشاند که در آن، خیر و شر بهسادگی از هم قابل تشخیصاند. در مقابل، سینمای اجتماعی به شخصیتهایی با اخلاقیات شفاف و تکبعدی علاقهای ندارد.
با این همه، در بستر ایران، فیلمهای پناهی ناگزیر بار سیاسی پیدا میکنند. رشتهای مشترک سراسر کارنامه او را به هم پیوند میدهد: تلاش بیقدرتان برای دستیابی به قدرت. شخصیتهای پناهی بیوقفه به دنبال راههای کوچکی هستند برای دستکاری سیستم، خمکردن قواعد و گشودن روزنهای برای خود در جامعهای که مجال اندکی برای آزادی میدهد. هیچیک توان برپا کردن شورشی بزرگ را ندارند. مقاومتشان آرامتر و صمیمیتر است. با حرفزدن راه خود را به جاهایی باز میکنند که به آنها خوشامد گفته نمیشود، یا خود را از موقعیتهایی که در آن گرفتار شدهاند بیرون میکشند. در محل کار پا پس میکشند، بیعدالتیهای کوچک را خنثی میکنند یا قوانین را به شیوههایی جزئی اما معنادار میشکنند. در کشوری که مرزهای رفتار مجاز تنگ است و کوچکترین نشانه نافرمانی جمعی درهم شکسته میشود، چنین کنشهای کوچکی اهمیتی فراتر از اندازه خود پیدا میکنند.
————————-
* امیر احمدیآریان، نویسنده کتاب «آنگاه ماهی او را بلعید» و استادیار نویسندگی خلاق در دانشگاه بینگهامتونِ ایالت نیویورک است.
گفتگوی جدیدترین شماره هفتهنامه اشپیگل با دانیل زیمنس
و سپس مقالهای در باره جمهوری وایمار
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بسیاری از آلمانیها در دهه بیست قرن گذشته، هفت سال از امکان یک زندگی افراطی لذت بردند. سپس دموکراسی به پایان رسید. آیا تاریخ میتوانست طور دیگری رقم بخورد؟ بله. این نظر تاریخدان دانیل زیمنس (Daniel Siemens) است. زیمنس، متولد ۱۹۷۵، از سال ۲۰۱۷ استاد تاریخ اروپا در دانشگاه نیوکاسل (Newcastle) است.
اشپیگل: آقای زیمنس، آیا در سال ۱۹۲۶ قابل پیشبینی بود که جمهوری وایمار تنها هفت سال دیگر دوام بیاورد؟
زیمنس: نه، برای بسیاری از مردم این سال دوران آرامش و ثبات نسبی بود. معاصران احتمالاً سال ۱۹۲۶ را بیشتر به عنوان مرحلهای از تحکیم دموکراسی تجربه کردند، حتی اگر در افق تحولات نگرانکنندهای نمایان میشد.

تاریخدان دانیل زیمنس (Daniel Siemens)
اشپیگل: آیا آلمانیها هنوز برای دموکراسی آماده نبودند؟
زیمنس: این فرضیه به نظر من بیراه میآید. در اروپای مرکزی از اوایل قرن نوزدهم سنتهای دموکراتیک قوی وجود داشت. علیرغم عقبگردها، در امپراتوری آلمان نیز روشهای دموکراتیک توسعه یافت. البته این یک دولت دموکراتیک به معنای امروزی نبود و زنان حق رأی نداشتند. اما مشارکت مردان در انتخابات مجلس قانون گذاری (رایشستاگ) حتی در دوران قیصری بالا بود. ما نمیتوانیم فروپاشی جمهوری وایمار را با این توضیح دهیم که آلمانیها دموکراسی را نمیفهمیدند یا آن را به عنوان یک ایده اساساً رد میکردند.
اشپیگل: پس با چه توضیحی؟
زیمنس: به ویژه از دیدگاه امروز، یک نکته برای من بسیار مهم به نظر میرسد، چون یک علامت هشدار است: در اواخر جمهوری وایمار، احزاب راست- میانه، امروزی وجود نداشتند که بتوانند به عنوان شریک برای ائتلافهای پایدار با حزب سوسیال دموکرات و حزب کاتولیک مرکز مطرح باشند. حزب خلق آلمان (DVP)، که بیشتر با حزب دموکرات مسیحی امروزی (CDU) قابل مقایسه است، به شدت قدرت را از دست داد و لیبرالها تقریباً کاملاً بیاهمیت شده بودند.
اشپیگل: آیا شور و اشتیاق برای شکل جدید دولت، دموکراسی، کم بود؟
زیمنس: اولین انتخابات در جمهوری جوان نشان میدهد که در ابتدا اکثریتهای دموکراتیک پایدار برای دولت جدید وجود داشت. تا حدود سال ۱۹۲۷، من تاریخ جمهوری وایمار را بیشتر یک موفقیت میبینم.
اشپیگل: با این وجود، مورخان در مورد این سؤال که آیا همه چیز میتوانست خوب تمام شود، اختلاف نظر دارند.
زیمنس: پس از ۱۹۴۵، در جمهوری فدرال، جمهوری وایمار ابتدا دولتی دیده میشد که از همان آغاز تنها توانایی بقای محدودی داشته است. این تصویر تحریفشده از یک دموکراسی غیرقابل بقا برای نخبگان بورژوازی مفید بود تا توجیه کنند چرا حالا در جمهوری فدرال همه چیز بهتر است. تنها در دهههای گذشته است که مورخان بر پتانسیلهای نوآورانه و قابلیت بقای وایمار تأکید کردهاند.

اشپیگل: این پتانسیلها چه بودند؟
زیمنس: بسیاری تغییرات مثبت به دست آمد. مثلاً روز کاری هشت ساعته، یک خواسته قدیمی حزب سوسیال دموکرات. یا سرمایهگذاری گسترده در مسکن اجتماعی، بهبودهای قابل توجه در نظام مدرسه، در اشتغال زنان و در حمایت از جوانان.
اشپیگل: همچنین مرد و زن برابر بودند و یک بردباری جنسی نسبتاً بزرگ وجود داشت. با این اوصاف، جمهوری وایمار تقریباً امروزی به نظر میرسد.
زیمنس: با این حال، چنین موضوعاتی عمدتاً برای یک محیط شهری بزرگ و جوان مهم بود. در آن زمان خیلی چیزها به طور همزمان اتفاق میافتاد. آنچه برای برخی بسیار رهاییبخش بود، برای دیگران بیاهمیت بود، یا آن را به شدت رد میکردند. از این منظر، جمهوری وایمار جامعهای بسیار مدرن بود، با چالشهای مشابهی که امروز دوباره داریم. بسیاری چیزها قطعهقطعه بود، محیطهای متعددی وجود داشت، اما همچنین میل شدیدی به تعلق. متأسفانه دموکراتها نتوانستند این را خوب زیر یک سقف جمع کنند.
اشپیگل: در انتخابات ۱۹۳۰، حزب نازی به طور غافلگیرکنندهای به دومین نیروی قوی تبدیل شد. آنان از بحران اقتصادی جهانی ۱۹۲۹ سود بردند. دولت بورژوایی تحت ریاست هاینریش برونینگ (Heinrich Brüning) نیز تحت فشار پرداختهای غرامت جنگ بود. آیا اساساً فضایی برای مانوور داشت؟
زیمنس: یک بحران اقتصادی جهانی با ابعاد مشابه، امروز نیز هر دولتی را به مرزها میرساند. برونینگ دیگر بر اکثریتهای پارلمانی تکیه نمیکرد، بلکه خط مشی خود را با کمک فرمانهای اضطراری رئیس جمهور رایش پیش میبرد. او سعی کرد بار پرداخت غرامت را کاهش دهد و در این کار نیز نسبتاً موفق بود. با این حال، او یک فروشنده بسیار بد برای سیاستهایش بود، رأیدهندگان در نهایت دیگر باور نمیکردند که چیزی تغییر کند.

اشپیگل: برونینگ همچنین سعی کرد بحران را با کاهش دستمزدها و مزایای اجتماعی مهار کند. آیا او دموکراسی را با سیاست های ریاضتی به انتهای خود رساند؟
زیمنس: برونینگ اگر هنوز به پارلمان نیاز داشت، میبایست بیشتر در نظر میگرفت که سیاستش چقدر غیرمحبوب بود. بنابراین یک برش حیاتی این است که سیاست دولتی از سال ۱۹۳۰ دیگر بر اکثریتهای دموکراتیک متکی نبود. از این رو، دموکراسی وایمار عملاً نه با انتصاب هیتلر در ژانویه ۱۹۳۳، بلکه پیش از آن پایان یافت. چگونه میخواهی برای دموکراسی مقبولیت کسب کنی، در حالی که همزمان سیگنال میدهی که اراده رأیدهنده را محترم نمیشمری و از کنار پارلمان حکومت میکنی؟
اشپیگل: نازیها در انتخابات هرگز بیش از ۳۷٪ آرا را به دست نیاوردند و در نهایت جمهوری را نابود کردند. این درباره شکنندگی دموکراسیها چه میگوید؟
زیمنس: دموکراسیها از بین نمیروند چون احزاب ضد دموکراتیک اکثریت مطلق آرا را دارند. بسیار کمتر از این کافی است. کافی است به اندازه کافی قوی باشید و سپس یک شریک مطیع پیدا کنید. مهم است که ما این را دقیقاً امروز درک کنیم.
مصاحبه: کریستوف گونکل

***
نگاهی کوتاه به دهه بیست طلایی در جمهوری وایمار
۱۰۰ سال از دهه بیست پررونق؛ لذت. سرخوشی. سقوط
نوشته: رافائلا فون بردو، کریستوف گانکل و فرانک پاتالونگ
اشپیگل شماره ۵۲ / ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵
صد سال پیش، جمهوری جوان آلمان آزادی دموکراتیک را جشن میگرفت و به وحشیانهترین مهمانیها و دگرجنسبودگی میپرداخت – حتی در استانها، چنانکه تحقیقات جدید نشان میدهد. اما سپس نازیها آمدند.
نور سالن رقص را طلایی میکند، یک گوی آینهای، تراشهای درخشان را بر دیوارها و سقف میپاشد، گرم روی گونههای رنگپریدهی پودرزده، روی یقههای باز مینشیند و منجوقها را میدرخشاند. دور میدان رقص، خانمهایی با پر در موهای کوتاه و فرخورده، آقایانی با سبیل نازک و کلاه فدورا (Fedorahut) جمع شدهاند، روی کفش های پاشنهبلند یک زن ترنس با سایهی چشم دودی در ضربآهنگ چارلستون تاب میخورد.
دو دهه است که «بوهم وحشی» (Bohème Sauvage) [بوهمیسم افراطی و رها] در برلین و دیگر شهرها، دهه بیست قرن گذشته را دوباره زنده میکند، ترکیبی از واریته و مهمانی رقص، نوشیدنی با الکل بسیار بالا (Absinth) و قمار دارد و روی صحنه هنرهای آکروباتیک و نمایش اغوا گرانه ظنز آمیز (Burlesque). قوانین لباس و مدل مو سختگیرانه است، تلفن همراه ممنوع. در این شب زمستانی، حدود ۵۰۰ نفر در سالن «هایماتهافن» (Heimathafen) در برلین- نویکولن گرد آمدهاند.

به گفته بنیانگذارش، السه ادلشتال (Else Edelstahl)، بوهم ساووآژ میخواهد «جشنی پرغوغا به افتخار قهرمانان شبهای گذشته» باشد، برای «همه کسانی که هر شب را چنان جشن میگیرند که گویی آخرین شب است، که هرجه بنوشی هنوز هم کم است و و شیک پوشی در اینجا حد و اندازه ای ندارد.». به نظر وحشی میآید. لذتبخش است. رنگارنگی بخشی از برنامه است، دگرجنسبودگی هم. صحنه درست همانی است که باید باشد، خود برلین با تصویرش به عنوان شهر گناه و فساد. مجموعه «بابیلون برلین» که آخرین فصل آن انتظار میرود در سال ۲۰۲۶ منتشر شود، قبلاً از «نوستالژی مدرن» سود برده است، همانطور که ادلشتال این شور پایدار را برای دهه بیست در جمهوری وایمار مینامد.
و راست هم میگوید: «دهه بیست طلایی، زمانی باورنکردنی از رهایی و آزادی بود»، کیتی ساتن (Katie Sutton)، مورخ استرالیایی میگوید. «این احساس وجود داشت که در اوج مدرنیته قرار داری.» سالهای نشاط. و شاید هم یک اوج کوتاه قبل از سقوط بود؟ گفته میشود آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا، دوره بین دو جنگ جهانی را «زمان هیولا» نامیده است. «جهان قدیم در حال مرگ است، جهان جدید هنوز متولد نشده.»
پس این نوستالژی اصلاً برای چیست؟ آیا موضوع این رقص بر روی کوه آتشفشان و بسیار مورد اشاره [که هر لحظه ممکن است منفجر شود] است، به عنوان حس زندگی جامعه پارتی باز امروز؟ ساتن باور دارد که «نگاه ما به دهه بیست طلایی، از طریق عینک گذشتهنگر تحریف شده است». در واقع، صد سال پیش به ندرت کسی میتوانست حدس بزند که نازیها به قدرت خواهند رسید و قصد نابودی جهان را خواهند کرد.
امروز دقیقاً دانش ما از آنچه آنزمان رخ داد، ما را حساس کرده است. ما زندگی را جشن میگیریم، در حالی که مصیبت در کمین است. پوتین، اوربان، هرکدام به شیوه خود، جهان دموکراتیک را همانطور که میشناسیم خرد میکنند. جنگی در افق است. در آلمان حزب راست افراطی آلترناتیو برای آلمان که نفوذ بیشتری به دست میآورد.
یک معیار برای درجه تهدید دموکراسی وجود دارد، یک ابزار اندازهگیری دقیق: باید دید بر سر اقلیتها چه میآید. برای مثال، افراد دگرباش (کوئیر). خودکامگان تعقیب، زندانی، و جنایت می کنند – دموکراتها اجازه میدهند متفاوت باشی.

ادلشتال، خالق بوهم ساواژ: «جشنی باشکوه به افتخار قهرمانان شبهای گذشته»
و بدین ترتیب میتوان صعود و سقوط جمهوری وایمار، اولین دموکراسی آلمان، را با فرهنگ جشنگیریاش و نوسان بین افراطها، به عنوان تاریخ دورانی روایت کرد که در آن لزبینها، گیها و ترنسها برای اولین بار با هم برای حق زندگی دگرباشانه مبارزه میکردند. در اکتبر ۱۹۲۹، نزدیک بود موفق شوند، پاراگراف ۱۷۵ که همجنسگرایی را جریمه میکرد، باید لغو میشد. اما بحران اقتصادی جهانی همه چیز را به آشوب کشید، اصلاحات مسکوت ماند. سپس نازیها آمدند.
پس در بازنگری شبیه معجزه مینماید که برای لزبینها، گیها و «ترانسوستیت»ها (همانطور که آن زمان نامیده میشدند) دقیقاً در زمان تولد جمهوری وایمار، زندگی رادیکال جدیدی آغاز شده بود: در ۱۴ اوت ۱۹۱۹ قانون اساسی اجرایی شد و با آن آزادی مطبوعات، بیان و سایر آزادیها آمد. در همان روز اولین شماره مجله «دوستی» (Die Freundschaft) منتشر شد که خطاب به افراد همجنسگرا بود.
ماتیاس فویت (Mathias Foit)، مورخ در دانشگاه پادووا (Padua) میگوید: «به این ترتیب، اولین جنبش تودهای دگرباش جهان در آلمان آغاز شد. این هفتهنامه راه را برای سیل مطبوعات همجنسگرا و تراجنسیتی گشود، که از مهمترین عناوین آن «دوست دختر» (Die Freundin) بود که اولین مجله لزبین محسوب میشود، اما همچنین «جنس سوم» (Das 3. Geschlecht) برای افراد ترنس. چنانکه فویت میگوید، این مجلات منجر به «انفجار زندگی گی، لزبین و ترنس» شدند، آن چه جرقههایش حتی فراتر از شبهای برلین نیز امتداد یافت. این مورخ که برای اولین بار فرهنگ دگرباش را در شرق آن زمان آلمان و لهستان تحقیق کرده است، میگوید: «آنها برای اولین بار ممکن کردند که مردم در استانها متوجه شوند: من تنها نیستم. از طریق آگهیهای تماس، همفکران یکدیگر را پیدا می کردند و باشگاهها، هتلها یا میخانههایی که در آنها برای جشن قرار میگذاشتند.»
چنانکه فویت میگوید کلوبهای مختص مخاطبین دگرباش گاه حتی بیش از امروز وجود داشتند. برای مثال در برسلاو (Breslau)، او در طول ۱۳ سال گذشته حداکثر ۶ مورد از این قبیل مکانها را شمارش کرده، در حالی که برای دوره نه چندان طولانیتر جمهوری وایمار، نشانههایی از ۱۵ مؤسسه مشابه در آنجا یافته است. در دیگر بخشهای جمهوری نیز جزایر دگرباش وجود داشت، مانند اشتوتگارت (Stuttgart) یا در اِسِن (Essen)، جایی که تونی سیمون (Toni Simon) (که در اصل آنتون نام داشت) در کافهاش به نام ۴۷۱۱ با لباس زنانه خدمت میکرد. مقامات به او مجوز سرو الکل نداده و رقص را ممنوع کرده بودند، بنابراین مهمانان آبجو را در فنجانهای چای مینوشیدند. اگر پلیس میآمد، آن را با عجله سر میکشیدند.

زنان سیگاری در کافهای در برلین (۱۹۲۷): «انفجار زندگی همجنسگرایان، لزبینها و ترنسها»
و دیروقت شب، سیمون میزها را کنار میزد و گرامافون را روشن میکرد. سپس رقص آغاز میشد: مردان با زنان، مردان با مردان، زنان با زنان. تکهای از آزادی در استان. برلین کانون فرهنگ تفریح باقی ماند. این کلانشهر که آن زمان سومین شهر بزرگ جهان بود، به گفته ساتن مورخ، «نخستین جایی است که میتوان شکلگیری سیاست هویت LGBTQ را در آن مشاهده کرد». شهری مترقی بود، «جایی که جهان به آن مینگرد».
اگرچه سالهای اول جمهوری آشفته و متأثر از خشونت و تلاشهای کودتا بود — هیتلر در سال ۱۹۲۳ تلاش کرد جمهوری را سرنگون کند — پس از ابرتورم، اقتصاد تثبیت شد و وضعیت سیاسی آرام گرفت. با بحران اقتصادی جهانی از سال ۱۹۲۹، شمار بیکاران به سرعت افزایش یافت. فقر اجتماعی، خواسته یا نا خواسته به سود افراطیهای دشمن دموکراسی، کمونیستها و به ویژه حزب نازی هیتلر، عمل نمود.
در میانه این فاز کوتاه و آرام بین سالهای ۱۹۲۳ و ۱۹۲۹، سال ۱۹۲۶ قرار داشت. شاید واقعاً یک سال طلایی. در برلین سال ۱۹۲۶، جماعت های هنری غیر متعارف و یاغی (Boheme) پرسه میزدند. اوتو دیکس (Otto Dix)، هنرمند، روزنامهنگار سیلویا فون هاردن (Sylvia von Harden) را با موهای کوتاه، تکعینک و سیگار به عنوان تصویری از زن جدیدِ رها شده و شاغل نقاشی کرد. رقاصه جنجالی آنیتا بربر (Anita Berber) سال قبلتر برای انجام کار هنری در برابر دیکس قرار گرفته بود. هانا هوخ (Hannah Höch)، هنرمند دوجنسهٔ دادا (Dada-Künstlerin)، با کلاژهایش نقد تند اجتماعی میکرد. ترانههای کورت وایل (Kurt Weill) آهنگسازی که بعدها مغضوب شد و ترانه معروف مکی چاقو به دست (Mackie Messer) را ساخته بود، در شهر طنینانداز بود.

مشتریان کوییر در کلوپ شبانه الدورادو حدود سال ۱۹۲۶: ارنست روهم، دوست همجنسگرای هیتلر، و همچنین مارلین دیتریش، بازیگر جوان دوجنسگرا، به این کلوپ رفت و آمد داشتند
حتی آغاز سال ۱۹۲۶ شورانگیز بود. جوزفین بیکر (Josephine Baker)، نابغه رقص ۱۹ ساله از ایالات متحده، برای اولین بار در برلین برنامه اجرا کرد. تنها چند پر اندامش را آراسته بود، باسنش را میچرخاند و میلرزاند و در ضربآهنگ چارلستون بر روی صحنه میچرخید. تماشاگران به وجد آمده بودند. بیکر شهر را مسحور کرد. او به یک سوپراستار تبدیل گردید و همانطور که بعدها گفت، با هزاران مرد و زن همخواب شد.
بیش از ۵۰۰ کلوب شبانه در آن زمان در پایتخت وجود داشت، که «جنبه غیررسمی» آن تنها پس از غروب آفتاب بیدار میشد، «با مشعلهای نوریاش آسمان شب را میافروخت یا در تاریکی پنهان میگردید»، همانطور که «راهنمای برلین فاسد/آلوده به گناه» (lasterhafte Berlin) منتشر شده در سال ۱۹۳۱ توصیف میکند. حدود ۵۰ مؤسسه به طور خاص لزبینها و زنان ترنس را برای نوشیدن، رقص و گپ زدن جذب میکردند. همان گونه که توصیفی از همان دوره به ما می گوید، در کافه دومینو (Café Domino)، «بسیاری از زنان شیک با اطوارهای ظریف» پرسه میزدند، در حالی که در تاورن (Taverne) «جو تقریباً ملموسی از صراحت و سادگی بدوی» حاکم بود — اینجا «دوستدختران» کمبضاعتتر دور هم جمع میشدند.
همچنین در دورین گِری (Dorian Gray)، به روایتی دیگر، «زنان مشتریهای ثابت بودند». این مکان «مکان مقدس عشق سافیک» بود، جایی که مهمان در «روزهای ویژه برای بانوان نخبه» قدم به «دنیایی رنگارنگ پر از زرق و برق درخشان» میگذاشت. بسیار مهم در این صحنه: کلوب بانوان ویولِتا با شبهای رقصش در سالن قرمز. که در سال ۱۹۲۶ افتتاح شد و به زودی بیش از ۴۰۰ عضو داشت. بنیانگذارش، لوته هام (Lotte Hahm)، خود را از پیشگامان جنبش لزبین نشان داد.
مردان همجنسگرا به گفته «راهنمای برلین فاسد» در میان ۸۰ مکان در شهر حق انتخاب داشتند. دبلیو. اچ. اودن (W. H. Auden)، شاعر بریتانیایی- آمریکایی که برلین را «رویای هر مرد همجنسگرا» میدانست، حتی از «۱۷۰ بار و رستوران مرتبط که تحت نظارت پلیس بودند» گزارش داد. دوستش کریستوفر ایشروود (Christopher Isherwood) مجذوب جذابیت برلین، نیز از انگلستان که در چنین مواردی محدودیت بسیار داشت گریخته بود. این نویسنده در زندگینامه خود به «سوزنسوزن شدن لذتبخش و تپش قلب» هنگامی که اودن «پرده سنگین چرمی یک بار پسرانه را کنار زد» یاد میکند.

بیکر، رقصندهی مشهور، با دامن موزی، ۱۹۲۶: او با هزاران مرد و زن خوابیده است
شاید معروف ترین مؤسسه جامعه دگرباش، الدورادو (Eldorado) در شونبرگ (Schöneberg) بود. همانطور که در «راهنمای برلین فاسد» آمده در سالن رقص، مخاطبین با لباس اسموکینگ، فراک و لباس شب خوش میگذراندند، «یک خواننده زن (با صدای مردانه) با سوپرانو نازکش ترانههای دوپهلوی پاریسی میخواند»، و «یکی از دلانگیزترین و ظریفترین زنانی که در کل سالن حضور دارند، اغلب بابِ ظریف (zierliche Bob) است، و مردان زیادی هستند که در عمق قلبشان تأسف میخورند که او یک دختر نیست، که طبیعت به اشتباه آنان را از یک معشوقه دلپذیر محروم کرده است.»
ارنست روم (Ernst Röhm)، دوست همجنسگرای هیتلر، همدست کودتا در مونیخ ۱۹۲۳ و رئیس بعدی اسآ (SA)، در الدورادو رفتوآمد میکرد، همانجا که مارلنه دیتریش (Marlene Dietrich) جوان نیز میرفت. بر اساس یک شایعه، بازیگر با خواننده مشهور، کلر والدوف (Claire Waldoff)، رابطه داشت که در همان مکان از روی صحنه فریاد میزد: «مردان را از رایشستاگ (Reichstag) [یا پارلمان آلمان در جمهوری وایمار] بیرون کنید!». والدورف که دوست صمیمی کورت توخولسکی (Kurt Tucholsky) بود، به همراه همسر زندگیاش در مرکز محافل لزبین برلین قرار داشتند.
روزنامه «برلینر مورگنپست» (Berliner Morgenpost) در سال ۱۹۲۴ درباره اجرای هنرمندی که با مار به جرای کار هنری می پرداخت با نام هنری «وو دو» (Voo Doo) نوشت: «صحنه خیالی و شرقی معبد با یک شگفتی به پایان رسید، زمانی که رقاص خود را به عنوان یک مرد آشکار کرد». وو دو، با نام واقعی ویلی پاپه (Willy Pape)، قهرمان و الگوی جامعه ترنس بود. اندکی قبل از هجدهسالگی، پاپه که از کودکی لباس دخترانه دوست داشت، رگهای مچ دستش را زد. او بیمار ماگنوس هیرشفلد (Magnus Hirschfeld)، پزشک برجسته برلینی شد که در سال ۱۹۱۹ مؤسسه علوم جنسی (Institut für Sexualwissenschaft) را تأسیس کرد. پاپه که در دوران امپراتوری اقتدارگرا میخواست به زندگی خود پایان دهد، در جمهوری وایمار به یکی از موفقترین هنرمندان واریته تبدیل شد و در خارج از کشور به عنوان «هنرمند جنجالی اروپا» تبلیغ میشد.
و با این حال، علیرغم تمام آن «فضاهای شکوفای رهایی» (کیتی ساتن) — هرکس که فقط به بیرون رفتن و عیش و نوش در الدورادو نگاه کند، تصویر کامل را نمیبیند. ماتیاس فویت معتقد است: «مفهوم “دهه بیست طلایی” نگاه انسان را نسبت به واقعیت زندگی افراد دگرباش میبندد»، زیرا همواره «تعقیب و محکومیت وجود داشت، همجنسگرایان خودکشی میکردند.»
حدود ۱۰٬۰۰۰ همجنسگرا بین سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ بر اساس پاراگراف ۱۷۵ محکوم شدند. همچنین همین پاراگراف میتوانست برای افراد میانجنسی و زنان ترنس در صورتی که روابط صمیمی با مردان داشتند، خطرناک باشد. از سوی دیگر، «پاراگراف بیاخلاقی» ۱۸۳، «برانگیختن رنجش عمومی» را مجازات میکرد. «رفتار بسیار ناشایست» را میشد با پاراگراف ۳۶۰ پیگیری کرد، مثلاً وقتی مردان لباس زنانه میپوشیدند. اما با یک «گواهی ترانسوستیت» که در برلین از جمله توسط مؤسسه ماگنوس هیرشفلد صادر میشد، افراد ترنس میتوانستند از بازرسی پلیس عبور کنند. چنین گواهیهایی در شهرهای دیگر نیز صادر میشد.

رقصندگان “دختران کشاورز” از کاخ دریاسالار برای اجرای شبی در حوالی سال ۱۹۲۶ بیرون آمدند: “دنیای رنگارنگ پر از زرق و برق درخشان”
مؤسسه هیرشفلد محل مراجعه تمام افرادی بود که تمایلات جنسیشان در دستهبندیهای رایج نمیگنجید. این متخصص علوم جنسی — که آشکارا همجنسگرا زندگی نمیکرد و تا امروز به عنوان یک نماد از سوی صحنه دگرباش ستایش میشود — به همراه همکارانش به جامعه LGBTQ مشاوره میداد. آنان تحقیق میکردند، پزشک آموزش میدادند، افراد عادی را آگاه میساختند و جراحیهای تطبیق جنسیت انجام میدادند. هیرشفلد از این دیدگاه انقلابی آن زمان دفاع میکرد که همجنسگرایی ذاتی و گرایشی است که نمیتوان به سادگی تغییرش داد.
جنبش دگرباش کاملاً سازمانیافته بود، همچنین از نظر سیاسی در مبارزه علیه پاراگراف ۱۷۵. پزشک جنسیتشناس هیرشفلد از سال ۱۸۹۷ با همفکرانش کمیته علمی- انسانی را تأسیس کرده بود، اولین سازمان در سطح جهان که برای حقوق افرادی مبارزه میکرد که از نظر جنسیتی و جنسی مطابق عرف نبودند. انجمنهای قدرتمند دیگر با دهها هزار عضو به دنبال آمدند، اعضای آنها در شهرهایی مانند اِشتِتین (Stettin)، برسلاو (Breslau) یا دوسلدورف (Düsseldorf) برای سخنرانی و خوانش، رویدادهای ورزشی و گردشهای دستهجمعی و بله، برای جشن دور هم جمع میشدند.
در سال ۱۹۲۱، وو دو (Voo Doo) در برسلاو برنامه اجرا کرد. در آنجا یا مثلاً در اشتِتین، بر اساس تحقیقات فویت، افراد دگرباش اهل مهمانی در «بال بدجنسها» یا «شب رنگارنگ» گرد هم میآمدند، اما همچنین در گُوورلیتس (Görlitz) یا کونیگزبرگ (Königsberg). در کلن، صحنه توسط همان جامعه خاص فرهنگی اجتماعی در «زیبای خفته» (Dornröschen) یا «مهمانخانه عقاب» (Hotel zum Adler) جشن گرفته می شد، جایی که هنرمندان دگرجنسگرا مانند یوهان باپتیست ولش (Johann Baptist Welsch) با نام هنری «تیلا» (Tilla) مخاطبین دگرجنسگرا را نیز به وجد میآوردند. تیلا از ترور نازیها جان سالم به در نبرد. او در سال ۱۹۴۳ در اردوگاه کار اجباری مائوتهاوزن (KZ Mauthausen) درگذشت، همانطور که ۱۸ همجنسگرای دیگر اهل کلن.
وقتی نازیها در ژانویه ۱۹۳۳ به قدرت رسیدند، همه چیز بسیار سریع پیش رفت. حتی قبل از آن نیز اوباش اسآ (SA-Schläger) گاه به دگرباشان حمله میکردند، اما حالا ابعاد نفرت آشکار میشد: همجنسگرایان از نخستین قربانیان رژیم بودند.
دادگستری نازی بیش از ۵۰٬۰۰۰ مرد را محکوم کرد، تدر حدود ۱۵٬۰۰۰ مرد همجنسگرا مجبور شدند به اردوگاه کار اجباری بروند. اینکه چند فرد میانجنسی و ترنس در دوران ناسیونالسوسیالیسم کشته، تعقیب، در اردوگاه زندانی و تحت اعمال جراحی اجباری قرار گرفتند، با توجه به وضعیت کنونی تحقیقات، به طور دقیق مشخص نیست.

زنان به عنوان تبلیغات سیار برای یک تئاتر واریته در سال ۱۹۲۵: آیا جمهوری وایمار به دلیل شیوع فساد فروپاشید؟
حزب نازی کلوبها و محلهای تجمع صحنه دگرباش را تعطیل کرد، و البته الدورادو بلافاصله پس از «به دست گرفتن قدرت» توسط هیتلر. روزنامههای همجنسگرایان در همان سال ممنوع شدند. در ماه مه ۱۹۳۳، نازیهای جوان به مؤسسه هیرشفلد یورش بردند و هرچه یافتند سوزاندند و نابود کردند. مدت ها بعد از زمان به قتل رساندن ارنست روم، یعنی همان رهبر همجنسگرای اسآ در سال ۱۹۳۴ و آنچه به «کودتای روم» (Röhm-Putsch) مشهور می باشد، دیگر هیچ توهمی باقی نماند: هرکس که همچنان تمایلات همجنسگرایانه خود را آشکار نشان میداد، جان خود را به خطر میانداخت.
در سال ۱۹۳۵ نازیها پاراگراف ۱۷۵ را تشدید کردند. از آن پس تنها قصد انجام یک عمل همجنسگرایانه کافی بود، که تعقیب قضایی دلخواهانهای را ممکن میساخت. شکوه برلین به عنوان پایتخت آزادی و جشن خاموش شد.
کریستوفر ایشروود در ماه مه ۱۹۳۳ نوشت: «هشت ساعت دیگر برلین را ترک میکنم، شاید برای همیشه، فقط حس میکنم دارم از یک بیماری سخت بهبود مییابم.» در سال ۱۹۳۳، بار دگرباشی (queere Bar) هم که ویلی «وو دو» پاپه علاوه بر حرفه صحنهای خود تأسیس کرده بود، مجبور به تعطیلی شد. او دیگر نمیتوانست با لباس زنانه در خیابانها راه برود. لوت هام، کلوب بانوان ویولتا را به «باشگاه ورزشی خورشید» تغییر نام داد، اما فایدهای نداشت. در یک حمله غافلگیرانه اسآ، دهها زن دستگیر شدند و کلوب تعطیل شد. هام مدتی در اردوگاه کار اجباری مورینگن (KZ Moringen) زندانی بود. او از دوران نازی جان سالم به در برد، همانطور که همسر زندگیاش، کته فلایشمان (Käthe Fleischmann)، که یک یهودی بود و او به پنهان کردنش کمک کرده بود.
لوری مارهوفر (Laurie Marhoefer)، یکی از مورخان برجسته در زمینه تاریخ دگرباشان در سال ۲۰۱۹ در یک مقاله فرضیهای پرسید: «آیا این سکس بود که جمهوری وایمار را سرنگون کرد؟». این ایده وجود دارد که آن زمان آزادی جنسی، راستگرایان را شعلهور کرده بود، همانطور که امروز «بیداری و آگاهی و حساسیت نسبت به مسائل اجتماعی و نژادی » (Wokeness). جمهوری سقوط کرد زیرا فساد از کنترل خارج شد، به طوری که نازیها و محافل محافظهکار، مانند «انجمنهای اخلاق» (Sittlichkeitsvereine) و کلیساها، متفقالقول بودند که به این کارها پایان دهند.
اما لوری مارهوفر با قاطعیت میگوید که چنین نتیجه گیری یک اشتباه است. در حوزه سیاست جنسی، جمهوری حتی «باثبات» بود، مناقشات جامعه را از هم نگسیخته بود. شکل های غیرمتعارف سکسوالیته تحمل میشدند، حداقل اگر خیلی آشکار به نمایش گذاشته نمیشدند. این کارشناس بحران اقتصادی از سال ۱۹۲۹ را به ویژه مسئول سقوط جمهوری میداند.

مهمانی وحشیهای بوهمی در برلین: آزادی چقدر امن است؟
مورخ دیگر ما یعنی ساتن نیز دیدگاه مشابهی دارد. تئوری عقبنشینی «یک افسانه سرسخت است». با این حال، او «مفید میداند که درباره آنچه آن زمان اتفاق افتاد فکر کنیم»، به ویژه در زمانه احزاب راستپوپولیستی که اغلب مواضع همجنسگراستیزانه دارند. با این اشتیاق عجیب امروز به دهه ۱۹۲۰، با دانشی که نسبه به آن دوران داریم دموکراسی در آلمان در برابر دشمنان تنوع جنسیتی چقدر ثبات نشان میدهد؟ آزادی چقدر استوار است؟
آزادی چقدر استوار است؟ در «هایماتهافن» برلین (Berliner Heimathafen) نیمهشب گذشته است و یک زوج مسن و ظریف از پیست رقص به میزشان بازمیگردند، هر دو با نگاهی شاداب و درخشان. این یازدهمین حضور مایکل و کریستیانه در «بوهمِ سَوواژ» است.
کریستیانه میگوید: «این حس زندگی، این رنگارنگی و بردباری است که با دهه بیست مرتبط میدانیم، و ما را جذب میکند.» مایکل میگوید: «و برای من، بیش از هر چیز، خودِ موسیقی سوینگ است.» مایکل میگوید: «آمدن من به اینجا بیشتر برای تغییر است». کریستیانه جدی میشود. «گرچه گاهی فکر میکنم، وقتی حزب آلترناتیو برای آلمان را میبینم یا آنچه ترامپ با آمریکا میکند: امیدوارم تاریخ تکرار نشود.»
»Bis 1927 eher eine Erfolgsgeschichte«
Goldene Zwanziger
DER SPIEGEL 52 | 2025
تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد و شریفزاده
۱۱ دسامبر ۲۰۲۵
منتشر شده در «تصویر بزرگ» (The Big Pictur) پراجکت سیندیکیت
استراتژی امنیت ملی جدیدی که از سوی دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، منتشر شده است، گسستی آشکار از ارزشها، اصول و اهدافی به شمار میرود که از زمان جنگ جهانی دوم سیاست خارجی ایالات متحده را تعریف کردهاند. اما محتوای این سند – از اولویتدادن به منافع اقتصادی و تجاری بر هر چیز دیگر گرفته، دلواپسی از ایجاد عدم توازن جمعیتی و اهریمنسازی از مهاجران – عملاً هیچ شباهتی به یک استراتژی واقعی ندارد.
بهجای آن، همانطور که استیون هولمز (Stephen Holmes) از دانشگاه نیویورک مینویسد، این سند «اعترافی است به اینکه این دولت به آینده باور ندارد»، زیرا «تغییرات جمعیتی و فرهنگی را همچون فاجعهای هستیشناسانه میبیند». هنگامی که یک جنبش «معتقد شود که دنیای آن در حال پایان یافتن است»، دیگر «برای نسل بعدی برنامهریزی، برای مثال از طریق ساختن روابط پایدار، نخواهد کرد.»، چنین جنبشی «میشکند و میرباید».
به گفته زکی لَعِیدی (Zaki Laïdi) از ساینسپو، «تحقیر ارزشهای لیبرال» و مواضع «آشکارا ملیگرایانه و بومیگرایانه» در این استراتژی باید «هرگونه توهم باقیمانده» در اروپا را درباره «وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک» از بین ببرد. اکنون که ترامپ کاملاً روشن کرده است تنها زمانی «در کنار اروپا خواهد ایستاد» که این قاره نسخهٔ اروپایی ایدئولوژی «آمریکا را دوباره عظمت ببخشیم» او – یعنی «اروپا را دوباره سفید کنیم» – را بپذیرد، رهبران اروپایی باید «آسیب پذیری راهبردی قاره را بیپرده مورد مواجهه قرار دهند».
همانگونه که مایکل برلی (Michael Burleigh) از مدرسه اقتصاد لندن یادآور میشود، کسانی که «تبلیغات شبهروشنفکرانه» مورد استفاده در این استراتژی را منتشر میکنند، بیش از آنکه به متفکران واقعی شباهت داشته باشند، به «احمقهای مفیدی» شبیهاند که زمانی «به ایجاد همدلی با اتحاد جماهیر شوروی در غرب کمک کردند». علاوه بر این، در حالی که «ظاهر وانمود میکنند که به دنبال جلب طبقه کارگر هستند»، در واقع «در خدمت سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوریاند که مشتاق فرار از مقررات و مالیات هستند».
ریچارد هاس (Richard Haass)، رئیس پیشین شورای روابط خارجی، هشدار میدهد که این استراتژی امنیتی همچنین «فرصتهای فراوانی» برای چین و روسیه ایجاد میکند. قرار دادن نیمکره غربی «در مرکز سیاست امنیت ملی آمریکا» و اینکه اعلام کنند «حقیقت جاودان روابط بینالملل» مبنی بر اینکه «کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و قدرتمندتر» نفوذی فراتر از اندازه خود دارند، عملاً به معنای پذیرفتن حوزههای نفوذ است. بنابراین ، برای «دوستان و متحدان سنتی آمریکا، در اروپا و آسیا»، این سند نشان میدهد که اکنون با «ریسک بیشتر» و «انتخابهای دشوارتر» روبهرو هستند.

ترامپ روی آینده شرطبندی نمیکند
🖊️ استیون هولمز
🗓️ ۹ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا مُهر شناخت، جنبشی را بر خود دارد که تغییرات جمعیتی و فرهنگی را همچون یک فاجعهٔ هستیشناسانه میبیند. هدف صرفاً نادیده گرفتن تهدیدهای واقعی نیست، بلکه بازتعریف خودِ تهدید بهعنوان حضور انسانهایی است که رئیسجمهور دونالد ترامپ آنها را «زباله» مینامد.
پاریس – استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا، در هیچ معنای واقعی، «استراتژی» نیست. استراتژی ابزارها را به اهداف قابلتحقق پیوند میدهد. آنچه کاخ سفید ترامپ هفتهٔ گذشته منتشر کرد چیز دیگری است: اعترافنامهای ۳۳ صفحهای مبنی بر اینکه این دولت به آینده باور ندارد – و بنابراین دلیلی برای سرمایهگذاری بر آن نمیبیند.
استراتژی ترامپ میان پیروزمندی افراطی و اضطراب زوالگرایانه نوسان میکند. آمریکا بزرگترین کشور تاریخ است؛ آمریکا در حال اشغال شدن است. ما در حال پیروز شدنیم؛ ما داریم همه چیز را میبازیم. این صرفاً تناقضگویی نیست: این مُهر ذهنی جنبشی است که تغییرات جمعیتی و فرهنگی را فاجعهای وجودی خود تلقی میکند.
این سند اهداف گستردهای را اعلام میکند بدون آنکه منابع، جدول زمانی یا سازوکارها را مشخص کند. نامیدن آن بهعنوان یک «کوتاه نگری» داریم فرض میکنیم که یک بازی بلندمدتی هم وجود دارد که نادیده گرفته شده است. اما اصلاً بازی بلندمدتی در کار نیست. جنبشی که قانع شده جهانش رو به پایان است، برای نسل بعدی برنامهریزی نمیکند. چنین جنبشی فقط میشکند و میرباید.
این روحیهٔ «ربایش» کاملاً آشکار است. در سند آمده: «تمام سفارتخانههای ما باید از فرصتهای بزرگ تجاری در کشورهای محل استقرارشان آگاه باشند، بهویژه قراردادهای بزرگ دولتی. هر مقام دولتی آمریکا که با این کشورها تعامل دارد باید درک کند که بخشی از وظیفهاش کمک به شرکتهای آمریکایی برای رقابت و موفقیت است.» دیپلماسی رسماً به یک عملیات توسعهٔ کسبوکار تبدیل شده است. شورای امنیت ملی مأمور شناسایی «مناطق و منابع استراتژیک» در نیمکرهٔ غربی برای بهرهبرداری شده است. روزنامهٔ لوموند نام واقعی آن را میگذارد: چپاول اقتصادی.
شورای روابط خارجی یادآور میشود که رقابت قدرتهای بزرگ، بهعنوان اصل سازماندهنده، از این سند حذف شده و جای خود را به اقتصاد بهعنوان «اوج میدان بازی» داده است. اعضای شورا میگویند که این سند بیشتر یک گفتگوی جدلی است تا راهبردی و غیرآمریکاییها بهتر است آن را بهعنوان بیانیهای واقعی از نیتها جدی نگیرند.
با این حال، حذف چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ، یک اشتباه نیست. بلکه بازتابدهندهٔ دولتی است که بهطور بیصدا پروژهٔ شکلدادن به نظم بینالمللی را کنار گذاشته، زیرا شکلدادن به آن نظم مستلزم ایمان به آینده است.
به رفتار با متحدان نگاه کنید. استراتژی امنیت ملی آتش خطابه را بهسوی اروپا میچرخاند، در حالی که لحنش را دربارهٔ روسیه و دیگر دشمنان آشکارا نرمتر میکند. هشدار میدهد که اروپا بهخاطر مهاجرت و «خفهشدن زیر مقررات» در خطر «محو تمدنی» است. از اروپاییها میخواهد «مسئولیت اصلی» دفاع از خود را بر عهده بگیرند – در حالی که همزمان اعلام میکند ایالات متحده برای «پرورش مقاومت» در برابر روندهای سیاسی کنونی در اروپا، از احزاب ملیگرا و پوپولیست در کشورهای اتحادیه اروپا حمایت خواهد کرد.
این مدیریت اتحاد نیست؛ این خرابکاری است که در لباس «تقسیم بار مسئولیت» عرضه شده است.
دولت ادعا میکند که عادتِ بینالمللگرایی لیبرال در موعظه و دخالت در امور داخلی دیگران را کنار گذاشته است. اما همزمان از ایجاد حوزهای از نفوذ در سراسر نیمکره سخن میگوید که حق حاکمیتی کشورهای آمریکای لاتین برای انتخاب آزادانهٔ شرکای تجاری و ترتیبات امنیتی خود را انکار میکند. «متمم ترامپ» در دکترین مونرو، سیاست خارجیِ منتسب به ترامپ در قبال آمریکای لاتین، یک سیاست قدیمی و سلطهجویانه است که با نامی جدید ارائه شده و بیشتر بازتاب نگاه شخصی و منفعتطلبانهٔ رئیسجمهور است تا یک راهبرد مسئولانه و مدرن در روابط بینالملل.
مؤسسهٔ کِیتو (Cato) – که دوستی با لیبرالانترناسیونالیسم ندارد – تناقض دیگری را شناسایی میکند: تنش میان خطابهٔ ضد «جنگهای بیپایان» و اصرار زیربنایی بر اینکه آمریکا باید داور جهانی باقی بماند. یک «ظاهر آمریکا اول» روی پروژهای هژمونیک در عمل کشیده شده است. دولت میخواهد از مزایای برتری برخوردار باشد بدون بارهای آن – احترام بدون تعهد، دسترسی بدون رابطه.
این یک سیاست واقعگرایانه در سیاست خارجی نیست. این آموزهٔ کسی است که هرگز مجبور نبوده وعدهای را وفا کند.آنچه این تناقضات را کنار هم نگه میدارد، نه نظریهای دربارهٔ نظم بینالملل یا چشماندازی از رهبری آمریکا، بلکه دشمن مشترکی: که خودِ آینده است.
این سند NSSپر از اضطراب از تغییرات جمعیتی است. مهاجرت نه بهعنوان چالش سیاستگذاری، بلکه بهعنوان «تهاجم» ، چارچوببندی شده است. مرز «عنصر اصلی امنیت ملی» است. این سند خط میان تهدیدهای خارجی و رقابت سیاسی داخلی را محو میکند و جوامع دیاسپورا و تغییرات جمعیتی را همچون مشکلات امنیتی همتراز با دولتهای متخاصم تلقی میکند. این همان نظریهٔ «جایگزینی بزرگ» است که به آموزهٔ رسمی تبدیل شده است.
چرا دولتی که آمادهٔ عقبنشینی از تعهدات جهانی است، باید مهاجران را اهریمنسازی کند؟ چرا استراتژیای که بر نیمکرهٔ غربی تمرکز دارد، اینهمه انرژی صرف حمله به سیاست مهاجرتی اروپا میکند؟ زیرا ترسی که این دولت را برمیانگیزد نه چین است، نه روسیه و نه تروریسم. ترس اصلی این است که آمریکأ فردا شبیه آمریکأ دیروز نباشد.این سند NSSبرنامهای برای هدایت آینده نیست؛ بیان خشم از اجتنابناپذیری وقوع عوامل در آینده است.
این واقعیات اقتصاد غارتی را توضیح میدهد: اگر از ساختن روابط پایدار دست کشیدهاید، پس باید تا زمانی که میتوانید هر چیزی را که در دسترس است برای خود بردارید. اگر اتحادها صرفاً هزینههای برای تراکنشاند، رهایشان کنید. اگر نظم بینالمللی مانع کار شما است آنرا زیر پا بگذارید. منطق آنها، منطق حراج کامل و خالی کردن انباراست: همه چیز باید برود.
ترس از آینده همچنین نرمش دولت ترامپ نسبت به روسیه را توضیح میدهد. کرملین ولادیمیر پوتین همان اضطراب تغییرات جمعیتی، دشمنی با نهادهای لیبرال و رنجش از آیندهٔ جهانوطنی را دارد – و چیزی را در اختیار دارد که ترامپ میخواهد: یک دولت اتنوملیگرا و تجدیدنظرطلب که امپریالیسم را پذیرفته و هیچ پیامد معناداری متحمل نشده است. این سند روسیه را بهعنوان تهدیدی جدی نام نمیبرد، زیرا این دولت روسیه را تهدیدکنندهٔ آنچه ارزشمند میداند، تجربه نمیکند.
وقتی سیاست نمیتواند آنچه را که یک جنبش خواهان انست، برآورده کند، چه باقی میماند؟ ویرانی. اتحادهایی که ساختنشان نسلها طول کشیده، میتوانند در چند ماه نابود شوند. این سند NSSتوجیه ایدئولوژیک فراهم میکند – زبان «تمدنی»، مقدمات «جایگزینی بزرگ»، خطابهٔ «تهاجم» – برای بریدن پیوندهایی که به دموکراسیها اجازه میدهد با هم برای مواجهه با چالشهای عظیم آینده کار کنند.
هدف صرفاً نادیده گرفتن تهدیدهای واقعی نیست، بلکه بازتعریف خود تهدید با استفاده از تغییرات جمعیتی – یعنی حضور انسانهایی که ترامپ آنها را «زباله» مینامد. چرا باید اتحادها را برای مدیریت آینده ای حفظ کرد، اگر در آینده آن جمعیت سفید نباشد؟
این سند NSSمحصول زمانی است که سیاست خارجی را کسانی مینویسند که آینده را دشمن خود میدانند. ناتوان از متوقف کردن زمان، لذا به شکستن ساعتها بسنده میکنند – و به جیب زدن هر چیزی که بطور محکمی نگهداری نشده باشد.

ترامپ میخواهد اروپا را دوباره سفید کند
🖊️ زکی لَعِیدی
🗓️ ۸ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا گسستی قاطع از ارزشهای جهانشمولی است که از سال ۱۹۴۵ سیاست خارجی این کشور را هدایت کرده است. موضع بومیگرایانه و ضدلیبرال آن باید هرگونه توهم باقیماندهٔ اروپاییها دربارهٔ وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک را از بین ببرد.
چشمانداز دونالد ترامپ برای جهان – بهویژه برای اروپا – از زمان بازگشتش به کاخ سفید، اغلب در میان ناسازگاریها و گزافهگوییهای همیشگیاش مبهم بوده است. اما استراتژی جدید امنیت ملی او new National Security Strategy (NSS) اصولی را روشن میکند که دستورکار سیاست خارجیاش بر آنها استوار است.
با ترسیم چارچوبی آشکاراً ملیگرایانه و بومیگرایانه، NSS شکافی جدی با رویکرد چندجانبهای ایجاد میکند که از سال ۱۹۴۵ هنر حکمرانی آمریکا را شکل داده است. تحقیر آن نسبت به ارزشهای لیبرال باید هرگونه توهم باقیمانده دربارهٔ وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک را برطرف کند و روشن سازد که ترامپ تنها زمانی در کنار اروپا خواهد ایستاد که این قاره کاملاً ایدئولوژی MAGA («آمریکا را دوباره عظیم کنیم») را بپذیرد – یا دقیقتر بگوییم نسخهٔ اروپایی آن را: «اروپا را دوباره سفید کنیم».
در حالی که رهبری آمریکا زمانی با جهانشمولگرایی ایدئولوژیک تعریف میشد، NSS موضعی کاملاً تنگنظرانه اتخاذ میکند. همانطور که پیت هگست (Pete Hegseth)، وزیر جنگ ترامپ، گفته است، پنتاگون دیگر نباید با «ساختن دموکراسی، مداخلهگرایی، جنگهای نامشخص، تغییر رژیم، تغییرات اقلیمی، بیداری سیاسی یا ملتسازی بیاثر» منحرف شود.
بسیاری از دولتهای جهان جنوبی بیشک از این چرخش استقبال خواهند کرد. برخی از دشمنان آمریکا نیز پیشتر چنین کردهاند. برای روسیه، که NSS ترامپ را «همسو با دیدگاه ما» توصیف کرد، جنگ اوکراین ناگهان بسیار امیدوارکننده تر به نظراو میرسد.
ترامپ دوست دارد خود را مدافع آزادیهای فردی، بهویژه آزادی بیان، معرفی کند. اما NSS داستان دیگری تعریف میکند و قصدش را برای مقابله با «محدودیتهای نخبگانی و ضددموکراتیک بر آزادیهای اساسی در اروپا، جهان انگلیسیزبان و سایر کشورهای دموکراتیک – بهویژه متحدانمان» را اعلام میکند.
همانطور که NSS نشان میدهد، انتظارات ترامپ از اروپا به شدت از برداشت اروپاییها از رابطهٔ ترانسآتلانتیک فاصله دارد. رهبران اروپایی میخواهند چتر امنیتی آمریکا برای خود را حفظ کنند بدون آنکه وارد پروژهٔ ایدئولوژیک ترامپ شوند؛ اما ترامپ از آنها میخواهد که به نظم جهانیِ MAGA تن بدهند، در حالی که چیز زیادی در مقابل ارائه نمیکند.
در اصل، ترامپ میخواهد همبستگی راهبردی میان آمریکا و اروپا – نظمی که او دیگر به آن اعتقاد ندارد – را با یک اتحاد «تمدنی» جایگزین کند که بر سه شرط کلیدی استوار است.
نخستین شرط، مطالبهٔ ترامپ از اتحادیه اروپا برای برچیدن چارچوبهای مقرراتی است که به باور او آزادی بیان را نقض میکنند و به منافع آمریکا آسیب میزنند. معاون رئیسجمهور، جیدی ونس، همین ادعا را در کنفرانس امنیتی مونیخ در فوریه مطرح کرد و گفت تهدید واقعی اروپا از سوی «منافع کهنهٔ ریشهدواندهای» میآید که با پنهان شدن پشت «واژههای زشت دوران شوروی مانند اطلاعات نادرست و گمراهکننده»، نوعی «سانسور دیجیتال» را بر صداهای پوپولیستی تحمیل میکنند.
اما جریمههای اتحادیه اروپا علیه غولهای فناوری آمریکا مانند گوگل، اپل، فیسبوک و آمازون هیچ ارتباطی با سانسور سیاسی نداشتهاند. و جریمهٔ اخیر ۱۴۰ میلیون دلاری علیه ایکس (توئیتر سابق)، که مقامات ترامپ را خشمگین کرد، به نقض شفافیت و قوانین حمایت از مصرفکننده مربوط بود: سیاست گمراهکنندهٔ تأیید هویت کاربران، ناتوانی پلتفرم در ارائهٔ دادههای الزامیِ تبلیغات، و تلاش آن برای جلوگیری از دسترسی پژوهشگران. با معرفی این اقدامات بهعنوان «سانسور»، ترامپ صرفاً ادعاهای مالک ایکس، ایلان ماسک، را تکرار میکند؛ فردی که آشکارا از «لغو» اتحادیه اروپا حمایت کرده است.
شرط دوم آن است که اتحادیه اروپا سیاستهای مهاجرتی و پناهندگی خود را بازسازی کند؛ سیاستهایی که NSS آنها را تهدیدی برای تمدن غربی معرفی میکند. احزاب راست افراطی اروپا – که مخالفت با مهاجرت هستهٔ اصلی هویت سیاسیشان است – فوراً این تأیید ایدئولوژیک را تصاحب کردند. رهبر راست افراطی فرانسه، اریک زمور (Éric Zemmour)، اعلام کرد: «ترامپ تنها کسی است که از تمدن اروپایی دفاع میکند».
شرط سومِ ترامپ این است که اروپا دیگرمنتظر استفاده از چتر محافظت نظامی آمریکا نباشند. در روایت او، دولتهای اروپایی سالهاست که به تضمینهای امنیتی آمریکا از طریق ناتو تکیه کردهاند، در حالی که از اتحادیه اروپا برای تضعیف منافع اقتصادی آمریکا بهره بردهاند.
معاون وزیر خارجه آمریکا، کریستوفر لاندائو (Christopher Landau)، این نکته را در پستی در شبکهٔ ایکس برجسته کرد: «وقتی این کشورها کلاه ناتو بر سر دارند، از وحدت ترانسآتلانتیک تمجید میکنند. اما وقتی کلاه اتحادیه اروپا را میگذارند، دستورکارهایی را دنبال میکنند که کاملاً مغایر با منافع و امنیت آمریکا است، از جمله « سانسور، خودکشی اقتصادی تعصب اقلیمی، مرزهای باز، تحقیر حاکمیت ملی ترویج حکمرانی و مالیاتگذاری چندجانبه، و حمایت از کوبای کمونیست».
یکی از بخشهای NSS به ویژه، به صورت قابل توجهی هشدار میدهد که «در نهایت، ظرف چند دهه»، برخی از اعضای ناتو «اکثریتی غیراورپایی» خواهند داشت. سند میافزاید که این یک «پرسش باز» است که آیا نسلهای آینده «جایگاه خود در جهان یا اتحادشان با آمریکا را همانگونه میبینند که امضاکنندگان منشور ناتو میدیدند».
این واژگان بازتاب باور دیرینهٔ ترامپ است که مهاجرت کشورهای اروپایی را «کمتر اروپایی» خواهد کرد؛ انگار که هویت اروپا بر پایهٔ «پاکی نژادی» بنا شده باشد. این سوءبرداشت عمیق، شکاف فزایندهٔ فرهنگی و سیاسی میان اروپا و آمریکا را برجسته میکند.
NSS ترامپ همچنین کاملاً روشن میسازد که اروپا باید انتظار حمایت اندک از اوکراین داشته باشد. دولت خود را «در تعارض با مقامهای اروپایی که انتظارات غیرواقعبینانه دربارهٔ جنگ دارند» میبیند و هدفش «بازگرداندن شرایط ثبات راهبردی در سراسر خشکیِ اوراسیا» و «کاهش خطر درگیری میان روسیه و کشورهای اروپایی» است. در این نگاه، آمریکا شریک اروپا در برابر روسیه نیست، بلکه میانجی میان دو طرف است.
در مجموع، این مواضع باید رهبران اروپایی را نگران کند. در مواجهه با دولتی خصمانه، آنان باید بپذیرند که دوران «حمایت خودکار» آمریکا به پایان رسیده است و با آسیبپذیری راهبردی قاره بهطور مستقیم روبهرو شوند. همانگونه که شارل دوگل دههها پیش هشدار داده بود، اروپا نمیتواند تا ابد به آمریکا تکیه کند. برای بقا، باید از خواب ژئوپولیتیک برخیزد و کنترل سرنوشت خود را دوباره به دست گیرد.

خیانت پوپولیستها
🖊️ مایکل برلی
🗓️ ۹ دسامبر ۲۰۲۵
چشمانداز رسانهای مدرن به «اندیشمندان» راستِ افراطی اهمیتی داده است که فراتر از رؤیاهایشان است؛ امری که در استراتژی امنیت ملی جدید آمریکا نیز بازتاب یافته است. اما شبهروشنفکری آنان هرگز با اندیشهٔ واقعی اشتباه گرفته نخواهد شد، و در حالی که وانمود میکنند طبقهٔ کارگر را خطاب قرار میدهند، در حقیقت منافع سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوری را تأمین میکنند.
تا چند روز پیش حتی به ذهنم خطور نکرده بود که مردم سراسر اروپا – از جمله ما لندننشینها – در یک جهنم رنجزدهٔ آکنده از درگیری زندگی میکنیم؛ جایی که در آن با «مقررات زیاد» خفه شدهایم، آزادیهای سیاسیمان از ما سلب شده، و بهسوی «محو تمدنی» میرویم. بنابراین با شگفتی این ارزیابی را در استراتژی جدید امنیت ملی (NSS) آمریکا خواندم؛ سندی که بیشتر شبیه تبلیغات شبهروشنفکرانه است تا هرگونه تحلیل جدی سیاست خارجی.
همزمان با اینکه دولت دونالد ترامپ اروپا را از بدبختی و زوالش آگاه کرد، راه نجاتش را نیز اعلام نمود: «پرورش تفکر مقاومت» از طریق احزاب سیاسی «میهنپرست» که قادر باشند با اتحادیه اروپا – که بهزعم او نابودکنندهٔ حاکمیت است – مقابله کنند و سیاستهای مهاجرتی را که کشورها را «غیرقابلشناسایی» میکنند، باطل کنند. معنای ضمنیِ کاملاً روشن این است که ایالات متحده خواهان آن است که دستنشاندگان راست افراطیِ ترامپ، رهبری اروپا را به دست بگیرند: جوردن باردلا از «اجتماع ملی» جایگزین امانوئل مکرون شود؛ آلیس وایدل از حزب آلترناتیو برای آلمان جایگزین صدراعظم فریدریش مرتس شود؛ و نایجل فاراژ از «رفرم یوکی» جایگزین نخستوزیر بریتانیا کِیر استارمر گردد.
البته، آخرین چیزی که اروپا نیاز دارد این است که از رژیمی در آمریکا دستور بگیرد که اوباش مسلح را به خیابانها میفرستد تا مهاجران مظنون را شکار کنند، و مسائل جنگ و صلح را فرصتهایی برای ثروتاندوزی شخصی تلقی میکند. اروپا قطعاً نباید به دولتی گوش دهد که سیاستهای خود را از مروجان فریب و تبلیغات میگیرد – حتی اگر خود را «فیلسوف» بنامند، مانند نظریهپرداز توطئهٔ راست افراطی، رنو کامو (Renaud Camus)، یا «الهیدان»، مانند جیمز اور (James Orr)، «راهنمای ایدیولوژیک بریتانیایی» معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس.
این شبهروشنفکران و رسانههایی که آنان را تقویت میکنند، وارثان سیاسی «احمقهای مفیدی» هستند که روزگاری به گسترش همدلی با اتحاد جماهیر شوروی در غرب کمک کردند. همانگونه که والتر دورانتی، روزنامهنگار آمریکایی، شگفتیهای زندگی شوروی را تبلیغ میکرد، در حالی که استالین میلیونها نفر را به گولاگ میفرستاد، احمقهای مفید پوپولیسم راست امروز نیز فهم اندکی از مسائلی دارند که درباره شان سخن میگویند. آنان فقط چیزهایی را میسازند و میتراشند؛ همانگونه که کامو(Camus) نظریهٔ «جایگزینی بزرگ» را از خود ساخت.
بهنظر آنان، خطر چندان زیادی هم موجود نیست: چاپلوسی از قدرت، امروزه فعالیتی کمخطر و پُرپاداش است. (چنین نبود در قرن شانزدهم، زمانی که نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) بهخاطر مخالفت با خاندان مدیچی از مچهایش آویزان شد، یا زمانی که توماس کرامول – که سالها مشاور معتمد هنری هشتم بود – به دستور همان پادشاه گردن زده شد.) رماننویس فرانسوی، ژولین بندا (Julien Benda)، در کتاب مشهورش دربارهٔ روشنفکرانی که از رژیمهای اقتدارگرا و فاشیستی استقبال کردند، چنین چاپلوسی را «خیانت روشنفکران» نامید.
امروزه «روشنفکران خائن» گروهی کاملاً کمارزش و بیاعتبارند. در میان آنها میتوان «بچهفنسالارهای» کممایهای مانند دامینیک کامینگز، مشاور ارشد ناکام نخستوزیر بریتانیا بوریس جانسون، و همچنین کِرتیس یاروین، گورو نرمافزار آمریکایی را یافت؛ کسی که یادداشتهای نامنسجمش در سابسْتَک برای افرادی مثل وِنس و میلیاردر هر روز نامتعادلتر، پیتر تیل، جذابیت دارد. بسیاری از این افراد، مانند هنری اولسن – دانشمند علوم سیاسی آمریکایی و هوادار حزب راست افراطی آلمان (AfD) و اجتماع ملی فرانسه – دیگر حتی تظاهر به بیطرفی علمی هم نمیکنند. آثار اولسن در «بروکسل سیگنال» منتشر شده است؛ یک رسانهٔ راستگرای تندرو که با حمایت استراتژیست سیاسی آمریکایی پاتریک ایگان تأسیس شده و یادداشتهایی از کونراد بلک – قطب رسانهای بدنام و کلاهبردار محکومشده (که در سال ۲۰۱۹ از ترامپ عفو گرفت) – نیز در کنار آن دیده میشود.
مَت گودوین (Matt Goodwin)، فعال راست افراطی و دانشگاهی سابق، بهعنوان مجری در شبکهٔ کابلی GB News – نسخهٔ تقلیدی فاکس نیوز متعلق به میلیاردر انجیلی، سر پال مارشال – استخدام شده و همچنین عنوان «رئیس افتخاری» سازمان جوانان حزب رفرم یوکی (Students4Reform) را دریافت کرده است. گودوین همراه با پادکستر راست افراطی، تاکر کارلسون (Tucker Carlson)، اکنون یک چهرهٔ کلیدی در عملیات تبلیغاتی خارجی ویکتور اوربان (Viktor Orbán)، نخستوزیر خودکامهٔ مجارستان است.
یکی از ستونهای اصلی این عملیات «کالج ماتیاس کورْوینوس» (MCC) است؛ بزرگترین مؤسسهٔ آموزشی خصوصی در مجارستان، که در سال ۲۰۲۱ بیش از ۱.۳ میلیارد یورو (۱.۵ میلیارد دلار) کمکهزینهٔ دولتی دریافت کرد. شعبهٔ بروکسل MCC نیز توسط یک «روشنفکر خائن» دیگر اداره میشود: فرانک فورِدی، جامعهشناس مجار-کانادایی که در دوران دانشجویی، «حزب کمونیست انقلابی»(RCP) را بنیان گذاشت؛ گروهی چپگرا که نسخهای آشفته از لنینیسمِ آزادیخواهانه را ترویج میکرد.
برخلاف ادعای این افراد دربارهٔ «حذف شدن» توسط رسانههای «بیدار» جریان اصلی، این رسانهها مرتباً به آنها فرصت میدهند تا زیر نام «تعادل» (که در واقع جعلی است) دیده شوند. بیبیسی بارونس کلر فاکس – رئیس «آکادمی ایدهها» با نام پرطمطراقش – را دعوت میکند تا دربارهٔ مسائل روز اظهار نظر کند. میک هیوم (Mick Hume)، سردبیر (europeanconservative.com)، و برندن اُنیل (Brendan O’Neill)، – عضو سابق RCP که ترامپ را «قهرمان ضد فاشیست» مینامد – نیز در روزنامههای جریان اصلی حضور دارند.
میتوان میان این ایدئولوگهای پوپولیست وجوه مشترک فراوانی یافت؛ از جمله ترس تقریباً بیمارگونهی آنان از مهاجران. با این حال، همانطور که پوپولیست هلندی، گیرت ویلدرز (Geert Wilders)، اخیراً دریافت، مردم عادی ممکن است از لفاظیهای تهاجمیِ ضد مهاجر و اسلامهراسانه به ستوه بیایند. فاراژِ (Farage) سرخوش، با ظاهرِ ساختگیِ روستاییاش، بد نیست این نکته را آویزهی گوش کند.
بههرحال، یک ویژگی بر همهٔ ویژگیهای دیگر غلبه دارد: کینهٔ عمیق نسبت به آنچه «نخبگان لیبرال» مینامند. بسیاری از پوپولیستها طوری رفتار میکنند که گویی تمام زندگی خود را با بینی چسبیده به شیشهٔ ساختمانهای باشکوه گذراندهاند، و به مهمانیهای پر زرقوبرقی نگاه میکردهاند که هیچگاه به آنها دعوت نشدهاند. برای برخی در بریتانیا، این عقده به نوعی وسواس برای پیوستن به مجلس اعیان تبدیل شده است (همانطور که برای فاکس اتفاق افتاد).
چشمانداز رسانهای مدرن به این افراد اهمیتی فراتر از رؤیاهایشان بخشیده است، همانگونه که استراتژی امنیت ملی ترامپ نشان میدهد. (با توجه به اینکه ترامپ اهل مطالعه نیست، آنها احتمالاً مشتاقانه منتظر قدرتگیری وِنس – فردی اهل ژستهای روشنفکرانه – هستند.) اما شبهروشنفکری آنها هرگز بهعنوان اندیشهٔ واقعی پذیرفته نخواهد شد، بهویژه وقتی کنار اندیشمندان برجستهای چون آن اپلبام ، جولیانو دا امپولی، تیموتی گارتن اَش و تیموتی اسنایدر قرار گیرد – کسانی که آنها را بهخوبی میشناسند و دروغشان را میبینند.
آنچه این اندیشمندان میبینند این است که این «روشنفکران» که تظاهر میکنند، که طبقهٔ کارگر – یا همان «کمسوادان» به تعبیر ترامپ در ۲۰۱۶ – را مورد خطاب قرار میدهند، در واقع تنها خادمان سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوریاند؛ کسانی که مشتاقاند از مقررات و مالیات فرار کنند. در جهانی که ماشینها، وظیفه یادگیری را بر عهده گرفتهاند، این همان بازیگرانی هستند که «احمقها» ممکن است در نهایت بیشترین خدمت را به آنها بکنند.

ایالات متحدهٔ ترامپ
🖊️ ریچارد هاس
🗓️ ۸ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی امنیت ملی جدید دولت ترامپ جهانی را ترسیم میکند که در آن ایالات متحده دیگر ستون اتحادها و نهادهای بینالمللی نیست، از دموکراسی و حقوق بشر دفاع نمیکند، و تلاشی برای حفظ توازن قدرت جهانی انجام نمیدهد. روسیه و چین در این جهان جدید فرصتهای فراوانی خواهند یافت.
استراتژیهای امنیت ملی، که گاه بهگاه از سوی هر دولت آمریکا منتشر میشوند، معمولاً حرف چندانی برای گفتن ندارند و بهسرعت فراموش میشوند. اما آخرین مورد، که اواخر هفتهٔ گذشته از سوی دولت ترامپ منتشر شد، استثناست. این سند باید با دقت خوانده شود، زیرا بزرگ ترین تغییر مسیر در سیاست خارجی آمریکا را از آغاز جنگ سرد – یعنی ۸۰ سال پیش – پیشبینی میکند.
آنچه بلافاصله جلب توجه میکند، اولویت یافتن منافع اقتصادی و تجاری است. در این سند دربارهٔ کاهش کسری تجاری آمریکا، افزایش مبادلات، تأمین امنیت زنجیرههای تأمین، و بازصنعتیسازی کشور سخن گفته شده است. متحدان تا زمانی متحد به شمار میروند که سهم بسیار بزرگتری از بار دفاعی را بر دوش گیرند. ژئواکونومی جای ژئوپولیتیک را گرفته است. سرمایهگذاری مطرح است، اما کمکرسانی کنار گذاشته شده. سوختهای فسیلی و انرژی هستهای مطلوباند، اما انرژیهای بادی و خورشیدی و سایر منابع تجدیدپذیر – همراه با نگرانیهای مربوط به تغییرات اقلیمی – از دستور کار خارج شدهاند.
بزرگترین تغییر این است که نیمکرهٔ غربی، که مدتها عمدتاً نادیده گرفته میشد، اکنون در مرکز سیاست امنیت ملی آمریکا قرار گرفته است. این منطقه نخستین مورد در فهرست اولویتهای جهانی آمریکاست و پیش از هر منطقهٔ دیگر بهتفصیل دربارهٔ آن بحث شده.
این اولویت تازه را میتوان در وهلهٔ نخست حاصل نگرانیهای فزاینده دربارهٔ امنیت میهن دانست؛ ادامهٔ همان تلاشهای داخلی برای مقابله با قاچاق مواد مخدر و جلوگیری از مهاجرت غیرقانونی. حضور نظامی آمریکا نیز بر همین اساس تغییر خواهد کرد. بهاختصار، «متمم ترامپ» اکنون جای خود را در کنار دکترین مونرو (Monroe Doctrine) و متمم [تئودور] روزولت باز کرده است، هرچند این سیاست بهاندازهٔ جلوگیری از نفوذ دیگران، متکی بر تلاش برای نفوذ اقتصادی و راهبردی آمریکا در دیگر کشورهای قاره است.
منطقهٔ هند-اقیانوس آرام از نظر میزان توجه در جایگاه دوم قرار میگیرد. جای تعجب نیست که تمرکز زیادی بر ابعاد اقتصادی سیاست وجود دارد، از جمله «بازتنظیم روابط اقتصادی آمریکا با چین، با اولویتبخشی به عمل متقابل و انصاف برای بازیابی استقلال اقتصادی آمریکا.» با این حال، سند تصریح میکند که بازدارندگی از بروز درگیری بر سر تایوان یک اولویت است.
بااینحال، کرهٔ شمالی اصلاً ذکر نشده است. اینکه دولت چگونه میخواهد اهداف اقتصادی و راهبردی خود را در این بخش از جهان متوازن نگه دارد، نامشخص است؛ از همین رو سفر برنامهریزیشدهٔ ترامپ به چین در بهار آینده اهمیتی حیاتی دارد.
در مقابل، دولت میخواهد نقش آمریکا در خاورمیانه را کوچک کند؛ منطقهای که طی ۳۵ سال گذشته بر سیاست خارجی آمریکا سایه انداخته است. اینکه آیا چنین چیزی در عمل ممکن است، هنوز روشن نیست: به نظر میرسد استراتژی، دستاوردهای مربوط به صلح و تضعیف ایران را بیش از اندازه بزرگ جلوه میدهد.آفریقا – با وجود اینکه منطقهای با بیشترین رشد جمعیت در دهههای آینده است – عمدتاً به حاشیه رانده شده.
اما اروپا سختترین برخورد را دریافت کرده است. پس از توصیف مشکلات اقتصادی آشکار قاره، سند ادعا میکند که «این افول اقتصادی در برابر چشمانداز واقعیتر و آشکارتر محو شدن تمدنی رنگ میبازد.»
اتحادیهٔ اروپا نهادی معرفی میشود که آزادی و قدرت حاکمیت را تضعیف میکند. سند ادامه میدهد: «اگر روندهای کنونی ادامه یابد، این قاره در ۲۰ سال یا کمتر غیرقابلتشخیص خواهد شد. از این رو، بههیچوجه روشن نیست که آیا برخی کشورهای اروپایی همچنان دارای اقتصادها و نیروهای نظامی کافی برای باقیماندن بهعنوان متحدانی قابل اعتماد خواهند بود یا خیر».
جالب آنکه سند، بحث خود دربارهٔ اروپا را با لحنی تا حدی مثبت تر پایان میدهد: «هدف ما باید کمک به اروپا برای اصلاح مسیر کنونیاش باشد. ما به اروپایی نیرومند نیاز خواهیم داشت تا به ما در رقابت موفق کمک کند و همراه با ما کار کند تا از سلطهٔ هر دشمنی بر اروپا جلوگیری کنیم.» اما در مجموع، برخورد با اروپا منفی، از بالا به پایین، و همراه با هشدار است.
روسیه بهراحتی از تیررس انتقاد میگریزد. در سند، روسیه بهعنوان یک دشمن تلقی نمیشود. فشار برای صلح در اوکراین نیز بدون هیچ شرطی مطرح شده است. ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، بیتردید از هدف اعلامشدهٔ «بازبرقراری ثبات راهبردی با روسیه» و از آنچه دربارهٔ ناتو گفته شده – مبنی بر اینکه زمان پایان دادن به «برداشت و جلوگیری از واقعیت تبدیل شدن ناتو به یک اتحاد همواره رو به گسترش» فرا رسیده است – احساس آسودگی خواهد کرد.
با خواندن سند استراتژی، بهسادگی میتوان آن را نوعی پذیرش ضمنیِ مناطق نفوذ دانست: ایالات متحده در نیمکرهٔ غربی نقش اصلی را خواهد داشت؛ روسیه و اتحادیهٔ اروپا رها میشوند تا در اروپا اوضاع را بین خود حلوفصل کنند؛ و چین نیز تا زمانی که زیادهروی نکند، نقشی بزرگ در آیندهٔ آسیا خواهد داشت. سند در این بخش کاملاً صریح است: «نفوذ بیشازاندازهٔ کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و نیرومندتر، حقیقتی همیشگی در روابط بینالملل است».
این استراتژی انزواطلبانه نیست، اما نگرشی محدودتر و تنگ نظرانهتر نسبت به منافع و حضور آمریکا ارائه میدهد. «روزهایی که ایالات متحده چون اطلس تمام نظم جهانی را بر دوش میکشید، به سر آمده است.» در این میان، یکجانبهگرایی قابل توجه و بدگمانی شدید نسبت به نهادهای بینالمللی نیز وجود دارد؛ نهادهایی که عمدتاً ذاتاً ضدآمریکایی و تهدیدی برای حاکمیت ملی تصویر میشوند.
سیاست خارجی جدید نه غیراخلاقی است و نه اخلاقی؛ بلکه اساساً بیاعتنا به اخلاق است. گذشته از اروپا، نوعی تمایل نیز دیده میشود که از دخالت در امور داخلی دیگران پرهیز شود: «ما به دنبال روابط خوب و روابط بازرگانی مسالمتآمیز با کشورهای جهان هستیم، بدون اینکه آنها را مجبور به پذیرش دموکراسی یا تغییرات اجتماعی دیگری کنیم که با سنتها و تاریخشان تفاوت دارد.»
این واقعگرایی حداکثری در بخشی که از همکاری با دولتهای خاورمیانه حمایت میکند، تشدید میشود: «این کار مستلزم کنار گذاشتن تجربهٔ غلط آمریکا در موعظه به این کشورها – بهویژه پادشاهیهای حوزهٔ خلیج فارس – برای رها کردن سنتها و اشکال تاریخی حکومتشان است».
نتیجهٔ نهایی چیست؟ دورانی که آمریکا ستون اتحادها و نهادهای بینالمللی بود، از دموکراسی و حقوق بشر دفاع میکرد، و برای حاکمیت قانون و توازن قدرت در سراسر جهان هزینه میداد، به پایان رسیده است. در عوض، جهانی در حال شکلگیری است که در آن اقدامات آمریکا بیشتر بر اساس منافع مستقیم اقتصاد آمریکا، شرکتهای آمریکایی، و امنیت سرزمین اصلی تعیین میشود.
ممکن است رئیسجمهور آینده برخی عناصر این رویکرد – بهویژه تمرکز بر قارهٔ آمریکا – را تغییر دهد، اما تا آن زمان، جهانی آشفتهتر، کمآزادتـر، و کمرفاهتر نتیجهٔ محتمل خواهد بود؛ بهویژه که این دولت بیش از سه سال دیگر بر سر کار خواهد بود. روسیه و چین از این وضعیت بهره خواهند برد، در حالی که دوستان و متحدان سنتی آمریکا در اروپا و آسیا با خطرات بیشتر و انتخابهای دشوارتر روبهرو خواهند شد. تنها قطعیت این است که یک دوران تاریخی در حال پایان یافتن است و دوران جدیدی آغاز میشود.
———————
• استیون هولمز (Stephen Holmes)، استاد دانشکده حقوق دانشگاه نیویورک و برنده بورسیه «جایزه برلین» در آکادمی آمریکایی برلین، نویسنده (بههمراه ایوان کراستف) کتاب «نوری که خاموش شد: یک بازنگری» (پنگوئن، ۲۰۱۹) است.
• زکی لایدی (Zaki Laïdi)، مشاور ویژه پیشین نماینده عالی اتحادیه اروپا در امور سیاست خارجی و امنیتی (۲۰۲۰–۲۰۲۴)، استاد دانشگاه علوم سیاسی پاریس (Sciences Po) است.
• مایکل برلی (Michael Burleigh) ، پژوهشگر ارشد مؤسسه LSE Ideas در مدرسه اقتصاد لندن، نویسنده کتابهای «جنگهای کوچک، مکانهای دوردست: خاستگاه جهان مدرن ۱۹۴۵–۱۹۶۵» (مکمیلان، ۲۰۱۳) و «بهترینِ زمانه، بدترینِ زمانه: تاریخی از اکنون» (مکمیلان، ۲۰۱۷) است.
• ریچارد هاس (Richard Haass)، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، مشاور ارشد شرکت سنترویویو پارتنرز و پژوهشگر ممتاز دانشگاهی در دانشگاه نیویورک، پیشتر مدیر دفتر برنامهریزی سیاستها در وزارت خارجه ایالات متحده (۲۰۰۱–۲۰۰۳) بوده و بهعنوان فرستاده ویژه رئیسجمهور جورج دبلیو بوش در ایرلند شمالی و هماهنگکننده آینده افغانستان فعالیت کرده است. او نویسنده کتاب «منشور تعهدات: ده عادت شهروندان خوب» (پنگوئن پرس، ۲۰۲۳) و خبرنامه هفتگی ساباستک Home & Away است.
چرا بخشی جامعه ایران و به ویژه شماری از نیروهای سیاسی، مدنی، کنشگران و روشنفکری از سالهای شصت به اینسو کمتر تمایل داشتهاند تن به بررسی سنجشگرانه سیاست خارجی جمهوری اسلامی دهند؟ این امتناع از بازاندیشی نقادانه هم در مورد جنگ ایران و عراق صدق میکند و هم سیاست منطقهای و یا حتا غنیسازی اورانیوم. هر سه پرونده نقش اساسی در سرنوشت کشور داشتهاند و شاید فراتر از سویههای سیاسی و ژئوپولتیکی، از نظر اقتصادی پرهزینهترین پروژههای تاریخ ایران هم بودند.
رفتار حکومت، سرداران، و کاسبان تحریم در فرار از نقد گذشته چندان شگفتیآور نیست. نظام حاکم هربار روایتی را برای توجیه سیاستهای خود و تلقین “حقیقت” حکومتی ساخته است. از داستان “راه قدس از کربلا میگذرد”، “اگر در سوریه نجنگیم باید در تهران با داعش بجنگیم” و “مدافعان حرم” تا “عمق استراتژیک” و “بازدارندگی”. حکومت حتا درباره جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل هم با شتاب کتاب درسی برای دانشآموزان نوشته تا مبادا روایتش از گذشته و دلایل این جنگ مورد تردید و پرسش نسل جوان قرار گیرد.
آنچه مایه شگفتی است سکوت کسانی در بیرون از حکومت و یا توجیه و حمایت آشکار از این سیاستها است. شماری به گونه تقلیلی و سودار با بازتولید روایت رسمی همه چیز را به دخالت قدرتهای بزرگ و حمایت آنها از اسرائیل و یا کشورهای منطقه ربط میدهند، دیگرانی به تاریخ و دخالتهای خارجی برمیگردند برای توجیه حضور نظامی و کسانی هم به سراغ عوامل ژئوپولتیکی پرشمار خاورمیانه میروند برای اینکه بگویند ج.ا. برای حفظ امنیت کشور راه دیگری نداشت. در این گرایش همه نوع آدمی را میتوان پیدا کرد. از چپ ضدامپریالیستی دو آتشه تا اصلاحطلبان حکومتی و یا منتقدان نظام سیاسی، سکولارهای لیبرال و ناسیونالیست. هر کسی هم از گمان خود یار محور مقاومت حکومتی شده است : یکی در این سیاست مبارزه با زیادهخواهی و زورگویی اسرائیل و امریکا را میبیند و دیگری قدرت و نفوذ منطقهای ایران و سپر دفاعی در برابر تهدیدات منطقهای.
بحث بر سر نادیده گرفتن دخالت قدرتهای بزرگ مانند امریکا و کم بها دادن به نقش کشورهای پرنفوذ منطقه مانند ترکیه، عربستان، امارات و یا سرکوب بیرحمانه فلسطینیها توسط اسرائیل نیست. کسی هم نمیخواهد همه کاسه کوزههای بحرانهای تودرتوی خاورمیانه را بر سر ج.ا. بشکند. بحث اصلی بر سر نتایج سیاست منطقهای ج.ا. و “محور مقاومت” و بیلان آن با توجه به ایدئولوژی دینی حکومت و یا منافع ملی ایران است.
همه میدانند که سنگ اول این دیوار کج با اشغال سفارت امریکا و کش دادن جنگ با عراق گذاشته شد. از شعارهایی مانند آزاد سازی قدس، “نابودی اسرائیل”، تا تشکیل سپاه قدس برای آزاد کردن فلسطین و بعدها به وجود آوردن نیروهای نیابتی و محور مقاومت، خطوط راهبردی سیاست منطقهای ج.ا. و جایگزینی عقلانیت با توسعهطلبی شیعه بودند و هستند. بر خلاف برهان های شماری از موافقان شرطی یا غیر شرطی دخالت نظامی جمهوری اسلامی در منطقه، زمانی که شعار نابودی اسرائیل طرح شد و یا پروژه تشکیل سپاه قدس شکل گرفت نه تهدید امنیتی خاصی از سوی اسرائیل در چند صد کیلومتری ایران وجود داشت و نه دخالت نظامی قدرتهای بزرگ در کنار مرزهای کشور. امروز در کنار همه زیانهای مادی و انسانی، نه تنها “فتوحات” محور مقاومت بر باد رفته، که به جای امنیت، کشور هم مورد تجاوز نظامی قرار گرفته است.
محور مقاومت حکومتی و ایدئولوژی مقاومت دیگران
در ایران امروز ما میتوانیم در کنار محور مقاومت حکومتی از رواج ایدئولوژی مقاومت به معنای امتناع از بازاندیشی و خوانش سنجشگرانه از آن چه که گذشت هم سخن به میان آوریم. مقاومت وقتی از ابزار به هدف تبدیل میشود شکل ایدئولوژیک و دگم سیاسی به خود میگیرد. پرسش بنیادی این است که مقاومت برای چه هدفی؟ در برابر چه کسانی؟ با چه توان و منابعی و با چه هزینهای؟ چه رابطهای میان منافع ملی و امنیت ما با چنین راهبردی وجود دارد؟ آیا ما برای تامین امنیت کشور ناگزیر بودیم به سوی چنین گزینههای پرهزینه برویم؟ پرسش بر سر عاملیت یک کشور در سمت و سو دادن به سیاست خارجی در راستای منافع ملی در یک منطقه بحرانی و تنشزده است. هنر یک سیاست خارجی ملی در خاورمیانه چگونگی دور ماندن از آتش بحرانها است.
ایدئولوژی مقاومت از توهم یا تعریف نادرست قدرت هم تغذیه میکند و هزینهها و پیآمدها به حاشیه رانده میشود. به همین خاطر هم بازاندیشی درباره این ماجراجوییهای ایدئولوژیک و نقد و تغییر این سیاست، معنای تسلیم در برابر “کدخدا” و قدرتهای بزرگ و یا “بده بره” را پیدا میکند و مقاومت هم به ایستادگی و داشتن تعصب ملی تبدیل میشود.
واقعیت این است هزینهای که کشور برای محور مقاومت در داخل کشور هم پرداخته بسیار سنگین است. ایران در مقایسه با کشورهای دیگرنه تنها فرصتهای طلایی توسعه را از دست داده که با بحرانهای بزرگی در حوزه اقتصادی، زیستمحیطی و اجتماعی دست و پنجه نرم میکند. نارضایتی و بیاعتمادی عمومی و مهاجرت گسترده کارآفرینان و متخصصان از پیآمدهای ناگزیر این حکمرانی نامطلوب در داخل و سیاست خارجی است.
معنای امروزی مقاومت به سبک و سیاق گذشته بیشتر به همان شعار “جنگ جنگ تا پیروزی” و یا ادامه سیاستهایی میماند که ایران را در دو دهه گذشته گام به گام به سوی شرایط تهدید جنگی دایمی و فاجعه کنونی سوق داده اند. ما در برابر یک کارنامه عینی و مشخص قرار داریم: آن چه که قرار بود به عامل امنیت ایران تبدیل شود به صورت اصلیترین تهدید امنیتی در آمده است. نتایج این دخالت ها برای کشورهای دیگر هم فاجعهبار بوده است و ج.ا. در عمل در متلاشی کردن دولتهای ملی در چندین کشور نقشآفرین بوده است.
شفافیت، پاسخگویی و مسئولیتپذیر کردن حکومت در برابر نتایج سیاست منطقهای یک مسئله ملی و موضوع حیاتی برای دمکراسی در ایران، صلح در منطقه و مشارکت جامعه در اموری است که با سرنوشت کشور پیوند خورده است. به همین دلیل هم باز کردن این پروندهها در عرصه عمومی راهی است برای تحلیل و نقد پیآمدهای سیاستهای گذشته در داخل و خارج کشور، بازتعریف جایگاه ایران بر اساس منافع ملی و صلح، شکل دادن به هوشیاری جمعی جدیدی درباره رابطه ایران با جهان و کشورهای منطقه.
ایران در یک بنبست تاریخی گرفتار آمده و به یک کشور معلق، بدون نقشه راه و آینده تبدیل شده است. زمانه شفافیت و بازگشت به آوردهها و بیلان سیاستی است که در ورشکستگی اقتصادی، سلطه نظامیان در سیاست داخلی، شکستهای ژئوپولتیکی ایران و تهدید نظامی دایمی ایران نقش اساسی داشته است.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
۱۷ دسامبر ۲۰۲۵
روز جمعه، نیروهای امنیتی ایران نرگس محمدی، برنده جایزه نوبل صلح، را با کشیدن موهایش به داخل خودرویی که در انتظار بود، بردند. جرم او چه بود؟ شرکت در مراسم یادبودی برای یک وکیل حقوق بشر که بهتازگی در شرایطی مبهم در مشهد، شهری در شمالشرق ایران، جان باخته بود. شاهدان، صحنهای آشفته و خشونتبار را توصیف کردند: گاز اشکآور، باتوم، و ضربوشتم عزادارانی که در حال فرار بودند.
محمدی که بخش زیادی از دو دهه گذشته را در رفتوآمد میان آزادی و زندان بدنام اوین تهران سپری کرده است، همراه با دستکم ۹ فعال دیگر بازداشت و به زندان منتقل شد. او طی یک سال گذشته بهدلیل شرایط پزشکی در مرخصی درمانی از زندان بهسر میبرد و بهطور مستمر از گسترش آزادیها برای مردم ایران و گذار مسالمتآمیز به دموکراسی دفاع میکرد. محمدی در مقالهای که اخیراً برای مجله تایم نوشته بود، تأکید کرده: «خشونت، چه از بیرون تحمیل شود و چه از درون، پاسخ نیست.»
او تنها هدف این سرکوبها نبود. در اوایل دسامبر، دادگاهی در تهران جعفر پناهی، فیلمساز برجسته ایرانی، را غیاباً به یک سال زندان و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم کرد و بهاتهام «فعالیتهای تبلیغی» علیه نظام، عضویت او در گروههای سیاسی و اجتماعی را نیز ممنوع ساخت. تنها ساعاتی پس از انتشار خبر این حکم، پناهی ــ که در ماه مه نخل طلای جشنواره کن را به دست آورده بود ــ برای فیلم «یک تصادف ساده» سه جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اورژینال و بهترین فیلم بینالمللی را در جوایز گاتهام کسب کرد. پناهی که پیشتر دو بار بازداشت شده و با ممنوعیت فیلمسازی مواجه بوده است، قصد دارد پس از پایان کارزار فیلم اخیرش برای جوایز اسکار در ایالات متحده، به ایران بازگردد.
بازداشت محمدی و صدور حکم برای پناهی، اقدامات تصادفی از سر کینهتوزی اقتدارگرایانه نیست؛ بلکه نشانههای یک حکومت دینی گرفتار بحران وجودی است ــ دستوپا زدنهای نومیدانه رژیمی که بهخوبی میداند در حال از دست دادن کنترل خود است. جمهوری اسلامی همواره با منتقدانش خشن برخورد کرده، اما موج کنونی سرکوب در ایران، بوی آشکار وحشت و هراس میدهد.
وحشت در تهران
از زمان جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ماه ژوئن، مقامهای ایرانی هزاران نفر را به ظن جاسوسی بازداشت کردهاند؛ در میان آنها فعالان مدنی، روزنامهنگاران و شهروندان عادی نیز دیده میشوند. بنا بر برآورد کارشناسان سازمان ملل، تهران بیش از هزار نفر را اعدام کرده است. فیلترینگ اینترنت نیز به امری عادی تبدیل شده است.
دستگاه امنیتی ایران شبانهروز در حال فعالیت است؛ نه از سر قدرت، بلکه از سر ترس. جنگ با اسرائیل قرار بود توان «محور مقاومت» مورد ادعای ایران را به نمایش بگذارد. اما در عوض، حملات دقیق اسرائیل فرماندهان ارشد سپاه پاسداران را از پای درآورد، به تأسیسات هستهای آسیب زد و نشان داد سامانههای پدافند هوایی که تهران سالها تبلیغ میکرد، چیزی بیش از نمایشی پرهزینه نبودند. نیروهای نیابتی منطقهای رژیم، از حزبالله گرفته تا حماس، بهشدت تضعیف و عملاً به حاشیه رانده شدهاند. معماری بازدارندگیای که ایران دههها صرف ساختن آن کرده بود، اکنون ویران شده است.
وضعیت اقتصاد، سیاست و محیطزیست ایران نیز به همان اندازه تیره و بحرانی است. پس از سالها تورم شدید، در ماه دسامبر ارزش پول ایران به ۱۳۰ هزار تومان در برابر هر دلار سقوط کرد. در ماه اکتبر، دولت ایران از مجلس مجوز یک اصلاح پولی را گرفت تا چهار صفر از واحد پول حذف شود؛ اقدامی برای سادهسازی مبادلات و کاستن از تحقیر شهروندانی که ناچارند برای خرید نان، بستههای ضخیم اسکناس حمل کنند. نرخ تورم در حوالی ۴۰ درصد در نوسان است. گوشت به کالایی لوکس تبدیل شده و قیمت اقلام اساسی تنها در یک سال بیش از ۵۰ درصد افزایش یافته است.
و سپس بحران آب مطرح است. ایران بدترین خشکسالی دستکم نیمقرن اخیر را تجربه میکند. ذخایر سدهای اطراف تهران، پایتخت، به کمتر از ۱۰ درصد ظرفیت رسیده است. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، اخیراً هشدار داد اگر بارندگیها کافی نباشد، ممکن است تخلیه تهران ضروری شود. اگرچه تهران در هفته گذشته اندکی باران داشته، اما این میزان بههیچوجه کافی نبوده است.
پیشینهای تیره از سرکوب
سایه سنگین مسئله جانشینی نیز بر همه این تحولات افتاده است. آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی که از سال ۱۹۸۹ بر ایران حکومت میکند، اکنون ۸۶ ساله است. وضعیت سلامت او سالهاست موضوع گمانهزنی بوده ــ از جمله درمان سرطان پروستات در سال ۲۰۱۴ ــ و پس از جنگ با اسرائیل، که گزارشهایی از هدف قرار گرفتن احتمالی او منتشر شد، حضورش در انظار عمومی بهطور چشمگیری کاهش یافته است. در پشت صحنه، کمیتهای از روحانیون روند جستوجو برای جانشین را سرعت بخشیده و نامهایی چون مجتبی خامنهای، پسر رهبر، و حسن خمینی، نوه آیتالله روحالله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی، در میان گزینههای مطرح دیده میشود.
رژیم بهشدت نیاز دارد پیش از فرا رسیدن آن انتقال قدرت ــ که ممکن است هر لحظه رخ دهد ــ نظم را بازگرداند. انتقالی آرام و بدون تنش، به جامعهای آرام نیاز دارد، نه جامعهای سرشار از نارضایتی و خشم فروخورده. حکومت دینی ایران در ۴۶ سال حیات خود تنها یک بار تجربه جانشینی داشته، آن هم در شرایطی بهمراتب کمتنشتر. مردان پیرامون خامنهای بهخوبی میدانند که دوره بین دو رهبری، لحظهای با حداکثر آسیبپذیری خواهد بود. آنها توان رویارویی با چنین لحظهای را در حالی که خیابانها ملتهب و اقتصاد در سقوط آزاد است، ندارند.
جمهوری اسلامی سابقهای طولانی در هدف قرار دادن روشنفکران برجسته، هنرمندان و فعالان مدنی دارد؛ بهویژه در مقاطعی که حکومت دینی بیش از هر زمان دیگری احساس تهدید میکند. در سالهای آشفته پس از انقلاب ۱۹۷۹، رژیم هزاران زندانی سیاسی را اعدام کرد؛ از جمله اعضای گروههای چپگرا که در ابتدا از قیام علیه شاه حمایت کرده بودند.
پس از آتشبس ژوئیه ۱۹۸۸ در جنگ ایران و عراق، سازمان مجاهدین خلق ــ یک گروه مسلح مخالف که از خاک عراق فعالیت میکرد ــ تلاشی ناموفق برای سرنگونی جمهوری اسلامی انجام داد. اندکی پس از این عملیات، هزاران زندانی سیاسی در موجی از اعدامها کشته و در گورهای جمعی مخفیانه دفن شدند.
حکومت بار دیگر در سال ۲۰۰۹ برای سرکوب اعتراضات جنبش سبز به سرکوب گسترده متوسل شد. هنگامی که میلیونها نفر برای اعتراض به انتخاباتی که آن را تقلبی میدانستند به خیابانها آمدند، پاسخ رژیم باتوم و گلوله بود و خاموشکردن صداهای معترض، بهویژه رساترین آنها. فیلمسازان، نویسندگان و دانشگاهیان بازداشت و بازجویی شدند و در برخی موارد به قتل رسیدند.
پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ ــ که در پی مرگ مهسا امینی، زن جوان کُرد، در بازداشت گشت ارشاد شکل گرفت ــ سرکوب بار دیگر تشدید شد. معترضان در خیابانها هدف گلوله قرار گرفتند. فعالان سرشناس به احکام سنگین محکوم شدند. و رژیم بهطور خاص سراغ چهرههای فرهنگی رفت: رپر، توماج صالحی، به اعدام محکوم شد (حکمی که بعدها تخفیف یافت)، فیلمسازان از کار منع شدند و بازیگران بهدلیل حضور بدون حجاب در اماکن عمومی بازداشت شدند.
اکنون شاهد تازهترین تکرار این سنت هولناک هستیم، اما با شدتی که نشان میدهد حکومت تهدید کنونی را تهدیدی وجودی تلقی میکند. بازداشت نرگس محمدی و صدور حکم علیه جعفر پناهی ــ که هر دو چهرههایی شناختهشده در سطح بینالمللی هستند ــ هزینهای دیپلماتیک برای تهران دارد. با این حال، رژیم پیامی روشن میفرستد: هیچکس مصون نیست. تهران حاضر است محکومیت بینالمللی را بپذیرد، زیرا از مردم خود بیش از سرزنش خارجی هراس دارد.
بحران پیشِ رو
ایرانیان با ویرانی اقتصادی و فاجعهای زیستمحیطی روبهرو هستند و وقوع اعتراضات تازه کاملاً محتمل است. و هنگامی که این اعتراضات شکل بگیرد، رژیم تقریباً بهطور قطع سرکوب را تشدید خواهد کرد. مقامهای ارشد ایرانی که بهصورت ناشناس با خبرگزاری رویترز گفتوگو کردهاند، عملاً به این موضوع اذعان کردهاند. یکی از آنها گفت: «حاکمیت میداند اعتراضات اجتنابناپذیر است. فقط مسئله زمان است.» راهبرد آنان بهتعویق انداختن این رویارویی از طریق ایجاد ترس است: اعدام با نرخی حدود چهار نفر در روز، استقرار ایستهای بازرسی در شهرهای بزرگ، نظارت بر تلفنهای شهروندان، و عبرتسازی از هر کسی که تریبون یا نفوذی دارد.
تناقض ماجرا در این است که همین سرکوبها ممکن است به تسریع فروپاشی رژیم بینجامد. هر اعدام، هر بازداشت یک هنرمند یا فعال محبوب، و هر قطع اینترنت، اندک مشروعیتی را که جمهوری اسلامی هنوز در اختیار دارد، فرسودهتر میکند. حکومت دینی همواره بر نوعی قرارداد نانوشته با مردم ایران تکیه کرده بود: حاکمیت ما را بپذیرید، و ما ثبات و سطحی از رفاه را تأمین میکنیم. این قرارداد اکنون فروپاشیده است. رژیم حتی قادر به تأمین پایدار برق نیست، چه رسد به امنیت اقتصادی. نمیتواند شهروندانش را از حملات خارجی محافظت کند. حتی تضمین دسترسی به آب را هم از دست داده است.
کاری که میتواند انجام دهد، کشتن است. و بنابراین، میکشد.
پرسش این است که این وضعیت تا چه زمانی میتواند ادامه یابد. رژیمهایی که بر ترس بنا شدهاند، گاه میتوانند به طرز شگفتآوری دوام بیاورند — کافی است از کره شمالی بپرسید. اما ایران، کره شمالی نیست. جمعیت آن تحصیلکرده، شهری و ــ با وجود همه تلاشهای حکومت ــ به جهان خارج متصل است. جوانانش بارها و بارها، از طریق خیزشهای پیاپی، نشان دادهاند که حاکمیت دینی را نمیپذیرند. اعتراضات ۲۰۲۲ سرکوب شد، اما احساسی که آن را برانگیخت، از میان نرفته است.
بازداشت محمدی و صدور حکم بازداشت برای پناهی، اعدامهای گسترده، ایستهای بازرسی و قطع اینترنت — همه اینها تشنجهای سیستمی هستند که در مرحله زوال نهایی قرار دارد. مردانی که بر ایران حکومت میکنند، این را میدانند. به همین دلیل است که تا این اندازه هراساناند. شاید رژیم با سرزنش خارجی بازداشته نشود، اما با این حال باید پیامدهایی در پی داشته باشد؛ نه لزوماً برای متوقفکردن ماشین اعدام، بلکه برای آنکه وقتی آن لحظه فرا رسید، معماران سرکوب نتوانند از پاسخگویی بگریزند.
جامعه بینالمللی همچنین باید از هماکنون به تهران هشدار دهد که تکرار رفتارهای خشن گذشته تحمل نخواهد شد. برای مقامهایی که دستور جنایت میدهند یا آن را اجرا میکنند، باید پیامدهایی در نظر گرفته شود: تحریمهای هدفمند، پیگرد حقوقی در دیوان کیفری بینالمللی، ممنوعیت سفر و مسدودسازی داراییها. جهان همچنین باید خود را برای موجی از مهاجرت ایرانیانی که از سرکوب میگریزند، آماده کند. و اگر مردم ایران ــ خسته و زخمخورده ــ توان آن را بیابند که آن لحظه را از آنِ خود کنند، جامعه جهانی باید آماده کمک باشد.
در ایام جوانی که خود را مارکسیست-لنینست میدانستیم، گاه در زندان و بیرون از زندان، بحثهایی با آدمهای فهمیده و با سوادی در میگرفت که میگفتند با شما نمیتوان وارد ائتلاف شد و شعارهای «جبههٔ متحد ضد فلان و بهمان» که سر میدهید، همگی باد هواست. وقتی آنها را به وحدتستیزی متهم میکردیم، سعی میکردند برایمان توضیح بدهند که چرا ما را باور نمیکنند. چند سوال را که آنها در آن روزگار پیش میکشیدند، به یاد میآورم:
- مگر طرفدار انقلاب سوسیالیستی و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیستید؟
- مگر غیر از خودتان بقیه را بورژوا و خرده بورژوا نمیدانید و دنبال محو همه طبقات و در عمل، محو همه روشنفکران «خردهبورژوا» نخواهید رفت؟
- در فاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷، چه تحولاتی در اقتصاد و ساختارهای اجتماعی روسیه اتفاق افتادند که در فاصله ۷ ماه، مرحله انقلاب از «دموکراتیک» به «سوسیالیستی» تغییر کرد و با کودتای لنین-تروتسکی، فرمان شکستن همه قلمها و قلع و قمع متحدان دیروز صادر شد؟ مگر لنین پیشوای شما نیست و شما در صورت پیروزی، مدل موفق پیشوا در «ساختمان سوسیالیسم» را دنبال نخواهید کرد؟
اکنون که در ذهنم به آن پروندههای غبارگرفته مراجعه میکنم و به اوضاع این روزها بر میگردم، میبینم که پر بیراه نمیگفتند و در واقع آنها کاملاً حق به جانب بودند. ائتلاف، مقدماتی دارد و با هر کسی که نقاب وحدتخواهی بر چهره بزند، نمیتوان همپیاله شد. این مقدمات از جمله اینهاست:
۱- هدف مرحلهای مشترک. مثلاً کسی که هدف مرحلهای خود را سرنگونی بلاواسطه تمامیت نظام حاکم قرار داده، با کسی که دنبال اصلاح آن یا شکلی از گذار خشونتپرهیز باشد، نمیتوانند یک ائتلاف پایدار ناظر بر مرحله تحول، درست کنند. همین نیروها اگر هدف مرحلهای را مثلاً استقرار دموکراسی و تعهد بر قبول نتایج صندوق رأی تعریف کنند، آنگاه در هدف مرحلهای همپوشانی خواهند داشت.
۲- راه و روش مشترک. جریانی که اعمال قهر مسلحانه و یا توسل به قدرتهای خارجی را خطوط قرمز خود اعلام میکند، زمینهای برای ائتلاف با جریانی که این خطوط قرمز را برعکس ترسیم کرده باشد، نمییابد.
۳- قبول قواعد مشترک بازی. یکی از مهمترین این قواعد، به مفهوم «هژمونی» در میان مؤتلفین بر میگردد. این حق مسلم همه مؤتلفین است که بکوشند تا در جریان مبارزه و در فردای بعد از تحول، دست بالا را داشته باشند و نقش نیروی هژمون را از آن خود کنند. اما این تلاش باید بهوسیلهٔ قواعدی تنظیم و محدود شود که مهمترین آن قبول قاعده «همه با هم» بهجای قاعده «همه با من» است. وقتی یکی از نیروهای طالب ائتلاف، مثلاً خود را «رهبر انقلاب ملی» اعلام کند، هر نوع ائتلافی را ممتنع خواهد کرد، چرا که موجودیت سیاسی بقیه را بلاموضوع کرده و برای همکاری، چارهای جز تن دادن به رهبری رقیب خود و انحلال موجودیتی، باقی نمیگذارد.
۴- قاعده دیگر «قاعدهٔ وزن» است. در ائتلاف، قاعده «اکثریت-اقلیت» کار نمیکند، چرا که بر اساس این قاعده، جریان اکثریت میتواند، اقلیتها را کلاً بیاثر کند. در پیمان ائتلاف، که حاصل مذاکرات ائتلاف است، باید هر یک از مؤتلفین، به اندازه وزن خود دیده شود. زیادهخواهی یا نادیدهانگاری وزن واقعی دیگری، مذاکرات را به بنبست و ناکامی میکشاند. الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد.
اگر با این مقدمات به «پدیدهٔ رضا پهلوی» بر گردیم، به یک شاهزاده تبعیدی بر میخوریم که بعد از ۴۶ سال سرگردانی و تلوتلو خوردن، میرود که در طیف راست افراطی سیاست ایران جایگاهی برای خود تعریف کند. آقای پهلوی را میتوان سمبل سرگشتگی و نوسان میان نظرات ناسخ و منسوخ دانست که از فردای سقوط پدرش تا جریان جرجتاون، میان سلطنت استبدادی و موروثی، مشروطهخواهی و حتی جمهوریخواهی در نوسان بود.
رضا پهلوی، در جنبش سبز دستبند سبز به دست کرد و با شور و شوق بسیار به حمایت از آن روی آورد. جنبش «زن، زندگی، آزادی»، مثل سیلی او را با خود برد و وقتی شعار ائتلاف جوانترها، فضای مجازی را پر کرد، او به راحتی در جرجتاون به جمعی پیوست که نه مشروطهخواه بودند و نه سلطنتطلب و منشوری را امضا کرد که فرسنگها با افکار سنتی و اقتدارگرایانه سلطنتطلبان فاصله داشت.
بعد از شکست زودهنگام «ائتلافنما»ی جرجتاون، روند چرخش به راست ولیعهد آغاز شد و پس از آنکه نورسیدگانی نظیر سعید قاسمینژاد و امیرحسین اعتمادی کنترل دفتر او را به دست گرفتند، این روند شتاب گرفت و در کنفرانس مونیخ ۲، با تصویب «دفترچهٔ اضطرار» یک نقطه عطف تعیینکننده را پشت سر گذاشت. شاهزاده سرگردان با تبدیل شدن به «رهبر-شاه»، اعلام رسمی خود با عنوان «رهبر انقلاب ملی» و رونمایی از سندی که جوهر اصلی آن «همهٔ قدرت به رضا شاه دوم» است، سرانجام به مردی در انتظار جایگاه «پدر تاجدار با اقتدار» بدل شد.
اینکه این آش را چه کسانی برای او پختند و عقبهٔ نورسیدگان چه نقشی در جذابسازی شاهزاده برای راست ترامپیست و بنیادگرایی یهود بازی میکند، از اموری هستند که شاید زمانی که همه اسناد از طبقهبندی خارج میشوند، از آنها هم رمزگشایی بشود. اما، هر چه هست، این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و نیز، رضا پهلوی جرجتاون نیست! او مهرهای در یک سناریوی بزرگتر است که برای ساختن یک بدیل مدرن و اقتدارگرا طراحی شده است تا در صورت سقوط جمهوری اسلامی، بتواند زمام امور را در ایران به دست بگیرد. بهرهبرداری از تکنیکهای فاشیستی از ویژگیهای اینگونه جریانات اقتدارگراست که هماکنون در میان طراحان «گارد جاویدان» شاهزاده تمرین میشود.
بلایی که جمهوری اسلامی بر سر ایران آورد، ابتداییترین حقوق انسانی را هم به سوژهٔ مبارزهٔ سیاسی تبدیل کرده است و یک جریان اقتدارگرا چیزی که کم ندارد، شعار جذاب است! شکست گفتمانهای جریانات چپ، ملی و اسلامگرا، حفرههای گفتمانی بزرگی خلق کردهاند. حفرههایی که برای یک جریان اقتدارگرا بسیار مناسب و جذاباند. تنها سد مهم در مقابل تهاجم این اقتدارگرایی، امواج نیرومند تحولات فرهنگی در لایههای زیرین جامعهٔ ایرانی است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» مهمترین نشانهٔ وجود آن است.
ظاهراً گارد جاویدان، برای تسخیر قدرت و غلبه بر فرهنگ و اهالی فرهنگ، روی حاشیهٔ فقیر و فاقد هویت فرهنگی و اجتماعی حساب باز کرده است، که حساب چندان بیربطی هم نیست. از مشروطه تا امروز چه تعداد از اهالی سیاست را میشناسیم که مدیون لمپنها و حاشیه نبوده باشند؟ حرف نوادگان شعبان جعفری هم روشن است: «وقتی مورچه و زنبور شاه دارد...؟» پدر تاجدار برای جلب این گروه از بیچیزان نیازی به ائتلاف با نمایندگان آن تحول فرهنگی ندارد. او به چماق آنها نیاز دارد، نه به کلهٔ پرباد «انتلکتوئلها»! ائتلاف چماق و فرهنگ؟ ترامپ را هم به خنده میاندازد!
آیا همه چیز تمام شده است؟ نه! هنوز چیزی شروع نشده است! وقتی جمهوری اسلامی به این نتیجه برسد که دیگر تاریخ مصرف رهنمود فلاحیان، وزیر اطلاعات مقتدر رفسنجانی برای بازی کردن با کارت پهلوی، به سر رسیده و پهلوی ممکن است به خطر تبدیل شود، کارتها یک بار دیگر بر خواهند گشت و یک پهلوی ناکام میتواند مجدداً «مشروطهخواه» شود.
یادمان باشد که گرچه پهلوی لباس «رهبر-شاهی» دوخته شده بهوسیلهٔ نورسیدگان در خیاطخانهٔ مونیخ۲ را به تن کرده است، اما هنوز کلاه مشروطهخواهی، انتخابات آزاد و تعیین شکل نظام بهوسیلهٔ مردم را دور نینداخته است و به نوسانهای شدید هم عادت کرده است. پدران ما، با تجربه نوعی از سیاست شرقی، عمیقاً بر این باور بودند که این نوع سیاست، پدر و مادر ندارد! دارد؟
■ آقای پورمندی عزیز، حرف درستی را مطرح کردی، منطق حرف هایت کلمه به کلمه به دلم نشست؛ چون حرف های مرا هم به زیبایی بیان کردی. دستت درد نکند و سپاسگزارم.
سعید سلامی
■ در ۵۷ یک جابهجایی قدرت از یک حکومت مستبد سیاسی و اقتدارگرا ولی توسعهطلب به حکومتی مستبد دیگر که نه تنها ازادی سیاسی بلکه ازادی مدنی را هم سلب کرده همراه با اقتدار و سرکوب ولی غیر توسعهگرا و فناتیک شد. آنچه که امروز به طنز پنجاه هفتی میخوانند همانا عاملین این تغییر میباشد اما آنچه که بچشم میخورد بستر مشترک استبداد در این دونوع حکومت است گویی که مدیریت کشور چه در شکل توسعهطلب و غیر آن بدون توسل به استبداد میسر نیست و در طول تاریخ معاصر هم بعینه دیده میشود که دوره آزادیها بسیار کوتاه و بیشتر توام با هرج و مرج ولی دوره سازندگی تحت لوای اقتدار مثبت طولانیتر بوده است و میتوان گفت آنچه که دوره استبداد توسعهگرا را با شورش مصادف نمود وادادن استبداد و باز نمون فضای سیاسی در دوره کارتریسم بوده است و نه آماده شدن شرایط عینی انقلاب. این بدان معنا نمیباشد که ملت شایسته آزادی نیست بلکه حصول به دموکراسی مقدماتی میخواهد که لازمه آن سطح معینی از توسعه میباشد و از این رو شاهزاده که خود وارث دو دوره استبداد توسعهگرا هست میبایست از بندبازی مابین استبداد و دموکراسی دست کشیده و با اعلان موضع و بدون هراس از هجوم گروههای پرسروصدا و کم تعداد که از ابتدا خواستار دموکراسی تمام عیار آنهم در شرایط وجود صدها مشکل معیشتی و جریانهای تجزیهطلب و یا زیادهخواه و تودههای نامتشکل هستند به صدای مردمی که در ابتدا خواستار یک زندگی نرمال هستند پاسخ دهد.
بهرنگ
■ آقای احمد پورمندی مشکلات را به درستی بیان کردهاید اما جای راه حل عملی شما خالی است. چگونه می توان بر این پراکندگی ها غلبه کرد و به حیات این اختاپوس ولایی خاتمه داد.
شاد باشید شهرام
■ جناب پورمندی شما درست میگویید اما بیاد آوریم انقلاب ۵۷ را که هنگامی که طوفان آن انقلاب برخاست چپ چارهای نداشت جز پیوستن به انقلاب یا به شاه. آیا چپ میخواهد یکبار دیگر در همان برزخ گرفتار شود و بین شاه و شیخ مجبور به انتخاب شود؟ شاید بهتر باشد چپ در اتحادی مشخص در درون خود, شرایط اتحاد خود را با شخص رضا پهلوی مطرح و برای عموم انتشار دهد تا شاید تحت تاثیر افکار عمومی بتوان به اتحادی منصفانه دست یافت قبل از آنکه دیر شود.
نیما
■ پورمندی عزیز و گرامی، یک به یک نکات شما دقیق و روی هدف هستند. اما ندا و صدای کلی مقاله شما سوالاتی را برای من و برخی عزیزان برجسته میکند:
۱- موضوعی که البته جدید نیست: اگر روشنفکران ایرانی کلیت مجموعه رضا پهلوی را با چوب افراطی های راست “نوادگان شعبان جعفری” برانند؟ آیا این به مفهوم سپردن رضا پهلوی و وزن سیاسی او به جریان خطرناک پوپولیست نیست؟ در ضمن میپذیریم که هیچ کرنشی نیز در مقابل بی تمدنی و جنگ طلبی ضد مردمی افراطی ها نمیتوان کرد، در واقع این شمشیری دو لبه است، و بخواهیم یا نه نمیتوان آنرا ندیده گرفت. درست نمیبینم که گفتمان قطع رابطه با رضا پهلوی و سلطنت طلبان به اصل کنشگری در میان روشنفکران ایرانی تبدیل شود. البته نوشته شما در این راستا نیست، اما پرهیز از آنرا بهتر است گوشزد کنیم.
۲- من با شما همراهم که رویکرد هایی نظیر ” وقتی مورچه و زنبور شاه دارد..” روشی برای تحمیق و سوار شدن بر احساسات “ناچار و در تنگنا بودن” بخشی از مردم است، چرا که بخشی ازجامعه ایران (که کمیت آنرا نمیدانم) هنگام بحث در مورد آینده سیاسی ایران میگویند “اگر این برود کی میآید؟”. اما، اگر از مورد حاکمیت فردی، سروری، شاهنشاهی و غیره بگذریم و فقط روی نتیجه بخش بودن جنبش های پراکنده مردم تمرکز کنیم؟ جامعه ایران را خیلی بیشتر متمایل به “چهره” میبینیم تا “انجمن”. بهترین شرایطی که میتوان تصور کرد حمایت مستقیم (یا غیر مستقیم ولی معنی دار) چهره هایی نظیر نرگس ، مهندس موسوی، تاجزاده، رضا پهلوی... از کنشگری یکدیگر است. چنین روشی میتواند از طرف نیروهای اپوزسیون بصورت یک خواسته جدی از چهره های سیاسی مطرح شود.
۳- ضوابطی که برای وحدت و جبهه بر شمردید آموزنده است و از بابت روشنی کلام سپاسگزارم. نکته ای را اضافه میکنم و اگر به بیراه میروم آماده گوش فرا دادن هستم. مگر نه این است که من، ما و دیگری در پروسه عمل تغییر میکنیم و گاه متحول میشویم؟ پس اگر رضا پهلوی با جمعی از دمکراسی خواهان وارد کفتگو در باب جنبش و راه حل ها شود، شاید هم او و هم طرف مقابلش به سمتی که نمیدانیم (و تازگی دارد) متمایل شوند؟
من در شرایط امروز امکان و تناسبی برای وحدت در اپوزسیون ایران نمیبینم. اما میدانم که جبهه واحد برای پیروزی نهایی بر رژیم ولایی با غلبه نوعی از گفتمان حمایتی در میان اپوزسیون شروع میشود، دست کم اکثریت اپوزسیون. این نه به مفهوم حمایت از برنامه ها یا استراتژی ها است بلکه به مفهوم حمایت از کنش ها برای غلبه بر دیکتاتوری و استقرار حاکمیت ملی است. اگر دیدگاه های کاملا متفاوتی از حاکمیت ملی وجود دارد؟ این مساله ای میشود که حل آن برای نزدیکی و وحدت عمل در مرحله ای بالا تر ضروری است، اما همچنان لایه حمایتی در کنش ضد دیکتاتوری را نفی نمیکند و میتوان آنرا حفظ کرد. در حقیقت به نوعی فرهنگ سازی در این زمینه نیاز داریم تا کانال های گفتگو با قضاوت های تند و نهایی قطع نشوند.
۴- میدانیم که سلطنت طلبان از لایه های متعددی تشکیل شده اند و متاسفانه قشر پرخاشگر و غیر متمدن آنان صدای بلند تری دارد. رضا پهلوی قطعا از آن دسته نیست و نمیتواند باشد، نه به لحاظ فکری و نه شخصیتی، اما میتواند به جاده صاف کن آنها تبدیل شود. نظریات شخص معتبری چون آقای پورمندی را نهیب خوبی در این جهت میدانم. تنها باید در نظر داشت که رودررویی با افراطگرایان ایرانی راه درازی در پیش دارد و شخص رضا پهلوی را نباید بسادگی باخته به آنان فرض کرد. اگرهمایش های «ائتلافنما» قبلا انجام شده و این “راه رفته” است، ارزشش را دارد که بار دیگر و چه بسا صد بار دیگر آزموده شود.
موفق باشید، پیروز
■ آقای پورمندی مینویسد (این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و رضا پهلوی جرجتاون نیست!) جناب پورمندی، آن روز که رضا پهلوی متمایل به جمهوری خواهی و دموکراسی بود چه کردید و چقدر از او استقبال نمودید؟ هیچ، آن روز هم مخالف بودید. آن روزها و بعدا بارها دستش را به سوی شماها و همه مخالفانش دراز و التماس کرد بیایید دور هم بنشینیم و به ائتلاف و اتحاد و دستکم به یک هماهنگی برسیم. همان روزها هم خود را تافته جدا بافته دانستید که چرا ما با این ابهت و بزرگی به درخواست یک جوان جویای نام، آری بگوییم. در صورتیکه بهترین موقعیتی بود که خواستهای سیاسی خود را برای آینده ایران به او که نیازمند شما بود دیکته کنید، بقبولانید و از او امضا بگیرید (چون آن روزها به یاری شما سخت نیازمند بود) و پیماننامه را منتشر کنید که کسی نتواند از تعهد و وظائف خود عدول کند. هنوز هم دیر نشده از چند گروه مشخص چپ، جبهه ملی، و سایرین که باید باشند جمعیتی را تشکیل دهید و علاج واقعه قبل از وقوع نمایید چون بنظر میرسد در حال بدست آوردن موقعیتهایی در درون ایران شدهاند و مردم ناچار و با چار! کسی را غیر از او در صحنه نمیبینند بیشتر و بیشتر او را صدا میزنند. اعلام شماها که میخواهید سهم خود را در رهایی مردم با ائتلاف مشروطه خواهان انجام دهید جلوی تک روی او را میگیرد چون مردم از حرکت سازنده شما استقبال خواهند کرد. این روش بهترین و موجهترین راه برای بدست آوردن یک حکومت شورایی است که فوقش به رضا پهلوی نوعی مدیریت مانند سخنگویی با کشورهای دیگر هم میتوان داد. امروز همه این آرزوها امکان پذیر است و فردا چه زود دیر می شود* جمله از شاعری است.
با احترام به شما و کلیه گروههای سیاسی ایران دوست.
سیاوش
■ جناب پورمندی با درود!
نوشتهاید “الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد”. اما کاش مینوشتید که چرا شخص شما و همفکرانتان که در آلمان و سایر دموکراسیها زندگی میکنید از این درسها استفاد نکرده و حداقل یک ائتلاف بزرگ بین بقول خودتان “دموکرتها” برقرار نکردهاید؟ بخصوص که هنوز پست و مقام و بودجهای هم برای تقسیم وجود نداشته که ائتلاف را مشکل کند.
چند روز پیش اعلامیهای برای یادآوری مراسم بزرگداشت زنده یاد “شیدان وثیق” در ایران امروز منتشر شده بود که صدها نفر از جمله خود شما آنرا امضا کرده بودید. چطور این آقایان و خانمهای دموکرات (هر چند نامهای ملی-مذهبی هم در میان اسامی به چشم میخورد) تحصیل کرده و دلسوز در همه این سالها نتوانستهاند یک ائتلاف بزرگ بین خود بوجود بیاورند و تا تحت عنوان مثلا “جبهه، اتحاد، ائتلاف (یا هر نام مناسب دیگری) دموکراتها” به مبارزات سیاسی منسجم و حساب شده علیه رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بپردازند؟ در آن صورت احتمال زیادی وجود داشت که هزاران جوان تحصیل کرده ایرانی در داخل و خارج به هواداری آن تشکل برخیزند و برای مثال با برگزاری گرد هم آیی های بزرگ سالانه در مناسبتهای مختلف در پایتختها و شهرهای مهم کشورهای دموکراتیک اروپا و آمریکای شمالی توجه مردم ایران و مراکز سیاسی دنیا را به مبارزات مردم ایران برای آزادی و دموکراسی جلب کند. مطمئنا در چنان وضعیتی نه تنها شاهزاده رضا پهلوی و جریان پادشاهی خواه پیرو او مایل به ائتلاف با “جبهه دموکراتها” میشدند بلکه احزاب و تشکلهای دموکراتیک و سیاستمداران بزرگ در دنیای آزاد نیز به همکاری و کمک به “جبهه دموکراتها”ی ایران برای پشتیبانی از مبارزات مردم ایران برای رسیدن به آزادی میپرداختند.
شاید جنابعالی دلایلی برای این بی توفیقی داشته باشید اما صرفنظر از کارشکنیهای رژیم و عوامل آن که طبیعی است غیر از ناکارآمدی، فقدان انگیزه و یا حتی تکبر و خودخواهی و فقدان حسن نیت چه دلیلی میتوان بر این شکست اقامه کرد؟ برای جنابعالی و همفکرانتان با آن قلمها و زبانهای روان و گویایی که دارید انتقاد از شخصیتها و تشکلهای دیگر آسان است اما کاش این قلمها و بیانها وجهه همت خود را ایجاد چنان تشکلهای فراگیری کرده بودند تا چراغی فرا راه مسیر دشوار مردم ایران در گذار به دموکراسی و توسعه هم جانبه (اقتصادی، اجتماعی، سیاسی) برافروزد.
خسرو
■ وقتی مخالفین رژیم چه فردی و چه گروهی در خارج و در فضایی آزاد بیش از چهل سال به سر و کله همدیگر میزنند از هواداران آنها در داخل و در فضایی بسته و پر از خشونت چه انتظاری میتوان داشت؟ سوءاستفاده رژیم از این اوضاع هم جای خود. در مقالاتی که این روزها عجولانه و بدون بررسی دقیق در رابطه با واقعه مشهد نوشته شده، هر کس بسته به جهت گیری سیاسی خود (مشروطه و پادشاهی خواه، چپ، اصلاح طلب و گذار طلب) نظر داده است، جوری که کلا “اپوزیسیون” رژیم را مشغول کرده. چرا؟ چون عملا وظیفه ای جز پرداختن به این جدلها و اعلامیههای محکوم یا حمایت میکنیم، برای خویش قائل نیست. اگر مخالفین به وظیفه خود درست عمل کنند، چه بسا بجای تنش، ما شاهد یکپارچه شدن معترضین در این نوع گردهماییها در داخل کشور باشیم و با چتر حمایت سازمان داده شده از آنها در خارج. بالطبع شاهد خنثی شدن سوءاستفاده رژیم هم خواهیم بود.
با احترام سالاری
■ با تشکر از همه عزیزان که با شرکت در این گفتگو، به من و شاید به بازدید کنندگان سایت کمک می کنند تا به فهم بهتری از مساذل پیچیده سیاست در ایران برسیم، سعی می کنم با مهم ترین نکان مطروحه تماس بگیرم.
آقای سلامی عزیز!
نظر لطف شما، باعث قوت قلبم می شود. سپاسگزارم.
بهرنگ گرامی!
راستش منظور شما را نگرفتم. آیا شما یک دوره اقتدار متکی بر استبداد فردی را برای عبور کشور از بحران، ضروری یا اجتناب ناپذیر می بینید؟ تجربه کشور هایی مثل کره جنوبی، سنگاپور و چین، نشان می دهند که توسعه اقتصادی به اتکای قدرت متمرکز و دیکتاتوری گروهی از نخبگان سیاسی و نظامی ،امر غیر ممکنی نیست و این امکان هم وجود دارد که بعد از شکل گیری پایه های یک اقتصاد نیرومند و سالم، شرایط برای گذار به دموکراسی هم فراهم شود. در مورد ایران، نظر به نقش نفت و گاز در اقتصاد ایران، وجود یک اقتصاد خصوصی کثیرالعده، موقعیت ژیوپولتیک ویژه کشور با ۱۵ همسایه، تجربه ناکامی نظام های استبدادی توسعه گرا در گذشته و یک انقلاب بزرگ و نا کام، من چنین گزینه ای را نا محتمل و فاقد کارآیی می بینم و تصور می کنم که اگر هم به دلایلی چنین اتفاقی در ایران بیفتد، حکومت فردی، به تشدید بحران و ناکامی سریع منجر خواهد شد. ولی کاملا موافقم که سطح انتظار جامعه، فعلا یک « زندگی نرمال» است و هر حکومتی که بتواند آنرا متحقق سازد، مورد پشتیبانی مردم قرار خواهد گرفت.
شهرام عزیز!
سوال شیرین « چه باید کرد؟» پاسخ ساده ای ندارد. ایران اسیر ثروت ها و موقعیت ژئو پولتیک ممتاز خود است. فعلا آنچه می بایست قاتق نانمان باشد، بلای جانمان شده است. جهان هم دستخوش تحولات بزرگی است . این تحولات هم آبستن فرصت های زیادی برای ماست و هم حامل خطر هایی عظیم! نه جای کاوه ایست و زمان امید به اسکندری! آدم های بزرگی که بتوانند در بازی های کلان جهانی ، به نام ایران نقش آفرینی کنند، از دل مبارزات و تشکل ها ی بزرگ سر برمی آورند.
به رغم گسست های نسلی، ایران صاحب یک نسل جوان و میان سن، با تخصص و کارآیی بالاست . نیرویی که می تواند ستون های نسبتا محکم یک لیبرال-دموکراسی جهان سومی باشد. اگر نیرو های سیاسی عملا موجود، از راست محافظه کار، تا میانه رو ها و تا چپ سوسیال دموکرات ، بتوانند خود را از جادوگران ثروت ، ژئوپلتیک و جذبه های راست افراطی جهانی، رها کنند، نیروی اجتماعی بزرگی آمادگی و عطش بنای یک لیبرال دموکراسی ایرانی و باز به روی همه قطب ها و ناقطب های جهانی را دارد. ما آنقدر ثروت و امکانات داریم که بتوانیم هم سبیل ترامپ را چرب کنیم و هم شی و پوتین را آرام نگه داریم. از عمان و امارات که کوچکتر نیستیم!
در هر حال حرف اول و آخر در داخل ایران زده خواهد شد. زن-زندگی-آزادی افق روشنی را گشوده است. حرکتی که ۱۷ زن و مرد دلیر با انتشار بیانیه رفراندم و تشکیل مجلس موسسان (https://x.com/MahmoudianMe/status/1946125013230518685) آغاز کردند، میتواند تا تشکیل شورای مدیریت گذار یا شورای ملی رفراندم ادامه پیدا کند و خارج را هم در پشت سر خود به صف نماید.
نیمای عزیز
آنچه به عقلم می رسید، درارتباط با یادداشت شهرام نوشتم. طبعا اگر اوضاع از کنترل خارج شود، کشور در بحران بزرگی گرفتار خواهد شد. برای اینکه این اتفاق نیفتد، سیاست باید ظرفیت های سازش پذیری خود را تا هرجای ممکن افزایش بدهد. باید خود را برای بدترین حالت آماده کنیم و برای یک «جبهه نجات ملی» ظرفیت سازی کنیم.
پیروز عزیز!
بزرگوارید. کاملا با شما موافقم که میراث پهلوی ها، یک ظرفیت ملی است که نباید به دست نااهلان، عوامل نفوذی و جوانان جویای نام، به فنا برود و به ملعبه دست پوپولیسم اقتدار گرا بدل شود.
در مورد چهرههایی که نام بردید، هم نرگس ، هم تاجزاده و هم آقای قادری، به اندازه قابل فهمی به رضا پهلوی چراغ دادهاند. متاسفانه سنگ پرانی عوامل مشکوک و تشکر ناشیانه آقای پهلوی از شعار دهندگان، فضای مسموم را مسموم تر کرد. شناسایی دست های نهاد های امنیتی و مقابله با ارتش سایبری می تواند به سالم سازی فضا کمک کند. مورد مهندس موسوی کمی متفاوت است . به قول پوکر باز ها ، او خیلی سنگین باز است! در هرحال، همنطور که اشاره کردید، راه تغییر را نباید بر کسی بست.
بقیه نکات شما درست و آموزنده است. نباید ناامید و خسته شویم و باید از هر گونه ولخرجی اکیدا بپرهیزیم.
سیاوش گرامی!
اینطور نبوده که از سوی دموکراتها و جمهوریخواهان همیشه دست رد بر سینه رضا پهلوی زده شده باشد. دوستان جمهوریخواه ما، در شورای مدیریت گذار، حتی بسیار بیش از اندازه برای رسیدن به تفاهم با پهلوی مایه گذاشتند. در جرج تاون هم این جمهوریخواهان نبودند که کافه را به هم زدند. پهلوی نتوانست فشار افراطیون را پس بزند و عقب نشست. الان هم با شما موافقم که «باچار و ناچار!» ، برای نجات ایران ناگزیر به توافقیم. راست جهانی به جریانی که در آن دوستان کافی نداشته باشد، روی خوش نشان نخواهد داد. این حقیقت را باید بفهمیم و منزه طلبانه، روی ترش نکنیم. پهلوی را باید از چنگ اعضای کنونی دفترش نجات داد!
خسروی عزیز
سپاس از تذکرات دلسوزانه شما! همانطور که پیشتر هم گپ و گفتی داشتیم، به قول حافظ، «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها!». دو تجریه جنبش سبز و زن-زندگی-آزادی مرا در این نظر راسختر کرد که خارج، در غیاب داخل ظرفیت تشکیل جبهه و ائتلاف را ندارد. دلایلش مفصل است. همانطور که در رابطه با کامنت شهرام نوشتم، امیدم به این است که حول حمایت از دوستان داخل گرد هم بیاییم و همه امیدم این است دوستان داخل گامهای بعدی را به سمت تشکیل شورا بردارند و پروژه بزرگ استارت بخورد.
آقای سالاری گرامی
تجربه مشهد بار دیگر اندازه دستهای بلند امنیتیها را به ما نشان داد. آنها در همه جا حضور دارند و در تقویت جریان اقتدارگرای سلطنتطلب هم نقشآفرینی میکنند. تمرکز بر مبازره علیه اقتدارگرایان حاکم، افشای دامها و عوامل حکومت در جامعه و شبکههای اجتماعی و حفظ پاکیزگی زبان و رفتار به ما کمک میکنند تا میدان مانور آنها را کم کنیم. نزدیکی دو جریان اقتدارگرای غالب و مغلوب، حامل خطر بزرگی برای آینده کشور است.
با ارادت پورمندی
■ به نظر میرسد که اپوزیسیون حاضر در واقعه مشهد از اتخاذ تاکتیک درست ناتوان بوده. مثلا سخنران دعوت شده میتوانست یکی از اعضای شناخته شده جبهه ملی باشد و سایر دعوت شدگان هم در کنار خانواده زنده یاد خسرو علیکردی حضور داشته باشند یا حداقل در موقع تشنج از سکوی سخنرانی پایین بیایند و هیجانی و احساسی برخورد نکنند. این نوع مراسم ها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی که برنده تنش تنها حکومت اسلامی است. به نظر نمیرسد به جز حکومت و اعوان و انصارش کسی این مرگ را قتل حکومتی نداند. در تجمعات و اعتراضات انتخاب تاکتیک مناسب نشان از پختگی مخالفان است که دست رژیم را برای سؤاستفاده میبندد و افراطی های حاضر در صحنه را هم منفعل و یا افشا و منزوی میکند. به اینگونه رخدادها باید بر اساس واقعیات برخود کرد نه بر اساس جهت گیریهای سیاسی و جناحی.
با درود به دوستان سالاری
■ آقای سالاری بسیار خوب گفتند که “این نوع مراسمها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی”. اما در نظر داشته باشیم که رویکرد رژیم در این اواخر فشار و ارعاب حد اکثری است و شواهد نشان میدهد آنها زمینه چینی لازم برای این بگیر و ببند را آماده کرده بودند. جمهوری اسلامی خود را در نهایت ضعف و آسیبپذیری میبیند و از هر ظرفیت تحملی تهی شده است.
با احترام، پیروز
اتحاد اپوزیسیون راست-افراطی و دیکتاتوری ملاها در سرکوب فعالین مدنی درون کشور
روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیکردی وکیل حقوقبشری در مشهد ما شاهد یک همسویی بسیار عجیب توسط اپوزیسیون راست-افراطی و رژیم جمهوری اسلامی در سرکوب فعالین مدنی درون کشور بودیم!
در روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیگردی وکیل حقوقبشری که با حضور مردم و فعالان مدنی مانند نرگس محمدی، سپیده قلیان، عالیه مطلبزاده و.... برگزار شد جمهوری اسلامی دست به سرکوب خشن شرکتکنندگان در مراسم زد!
اما این سرکوب مانند همیشه نبود بلکه از شعارهای «جاوید شاه»، «کینگ رضا پهلوی» استفاده شد تا فعالان مدنی مانند «نرگس محمدی» و «سپیده قلیان» را تخریب و سپس با ضرب و شتم بازداشت کنند!
پس از این حمله موجی از محکومیت جهانی علیه این سرکوب صورت گرفت، نیروهای دموکراسیخواه آن را محکوم کردند، در شبکههای اجتماعی عموم جامعه آن را محکوم کرد اما تنها یک جریان سیاسی بود که از آن حمایت کرد! بله جریان سیاسی سلطنتطلب یا پادشاهیخواه و حتی رضا پهلوی فرزند دیکتاتوری سرنگون شده سابق ایران محمدرضا پهلوی هم بدون محکوم کردن حملات از شعاردهندگان تشکر کرد!
بله! نه تنها سرکوب را تشویق کردند، نه تنها فعالین مدنی را تخریب کردند بلکه حتی در شبکههای اجتماعی از حامیان جمهوری اسلامی هم تشکر کردند! وحدتی مشخص از روحانیت و سلطنت! همانهایی کودتا ۲۸ مرداد را باهم محقق کردند و پیش از انقلاب ضدسلطنتی هم در پیوند باهم علیه اپوزیسیون چپ همدیگر را تقویت کردند! حال مجدد در سرکوب فعالان مدنی داخل به همدیگر یاری میرسانند و خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران هم آنان را تشویق میکند!
اما در حوادث روز جمعه فقط به سرکوب حاضران خلاصه نشد بلکه در همکاری اپوزیسیون راست-افراطی و ماموران امنیتی به حاضران در مراسم از جمله نرگس محمدی فعال مدنی با شعار حکومتی «جاوید شاه» سنگپراکنی شد
پس از این واقعه حامیانش سامانه پادشاهی که این روزها در شبکه اجتماعی به اسم «فرقه نئونازی پهلوی» مشهور شدهاند با خوشحالی ویدیو سنگپراکنی به «نرگس محمدی» را منتشر کرده و گفتند بوسه میزنیم بر دست کسی که این اقدام را انجام داد!
دیگر حتی نقاب هم نمیزنند و آشکارا از حملات به فعالان مدنی حقوقبشری با افتخار حرف میزنند و مسئولیت آن را میپذیرند! حتی نمیگویند این اقدام حکومتی بوده بلکه با افتخار میگویند ما سلطنتطلبان این اقدام را کردیم و تنها جایی است که از دستگاه امنیتی بابت این بازداشت تشکر میکنیم!
اپوزیسیون راست-افراطی در حالی با افتخار از سنگسار زنی سخن میگوید نه سلاح داشت و نه حالت جنگی، بلکه در حال سخن گفتن از «مجیدرضا رهنورد» جانباختگان خیزش انقلابی ژینا و «فاطمه سپهری» زندانی سیاسی بود و سپس شعار «پاینده ایران» و «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» همان شعار خانوادههای دادخواه را سر داد!
اما این سنگسار فقط حمله به «نرگس محمدی» نبود، سنگسار خیزش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» بود، سنگسار جنبش مدنی درون کشور بود، سنگسار فعالان حقوقبشر بود، سنگسار مقاومت مدنی در مقابل دیکتاتوری جمهوری اسلامی بود، سنگسار جنبش سرنگونیطلبی بود و در نهایت سنگسار برای هموار کردن راه جهت سرکوب مبارزان درون کشور توسط مزدوران تا بن دندان مسلح رژیم ولایتفقیه بود!
اما اپوزیسیون راست-افراطی فراموش کرده که جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» همچون کوهی استوار ایستاده است! فراموش کردهاند که «زن، زندگی، آزادی» را اعدام جمهوری نکبت اسلامی از بین نبرده است و سنگسار اپوزیسیون راست-افراطی در همراهی با نیروهای امنیتی که در ۱۴۰۱ دست کم ۷۰۰ تن از جوانان ایران را به خاک و خون کشید از بین نخواهد برد!
اما پس از سرکوبهای روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیکردی وکیل حقوقبشری با شعارهای سلطنتطلبانه نظیر «جاوید شاه» و «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» بسیاری متعجب شدند چرا یک جریان مخالف رژیم همسو و متحد با حکومت شده و مخالفان دیگر را مورد حمله قرار میدهد و بازداشت میکند و خود سلطنتطلبان با افتخار آن را هم بیان میکنند!
در پاسخ باید گفت اصولاً جنبش سلطنتطلبی در میدان عمل در مقابل جمهوری اسلامی وجود خارجی ندارد! سلطنتطلبان در شبکههای اجتماعی مخالفان دیگر را همراه با ارتش سایبری رژیم ملاها ترور شخصیتی میکنند و همزمان در میدان عمل سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات اپوزیسیون در میدان را سرکوب میکند! پستهای مشترک تلویزیون سلطنتطلب «منوتو» و خبرگزاری «فارس» وابسته به سپاه پاسداران علیه «نرگس محمد» و تشویق بازداشت او، به عیان همه این موارد را نشان میدهد!
حتی برون از مرزهای ایران هم این تقسیم وظایف بین اپوزیسیون سلطنتطلب و رژیم ملاها صورت گرفته است! سلطنتطلبان به محافل دیگر اپوزیسیون حمله میکنند و جمهوری اسلامی با ارتش سایبری و رسانههای حکومتی دست به مبارزان فعال در عرصههای میدانی میکند!
اما این تقسیم وظایف چگونه ممکن شده است؟ مگر رژیم ملاها و سلطنتطلبان راههای ارتباطی دارند که اینگونه هماهنگ پیش میروند! جواب سوال ساده است! رژیم ملاها فعالین خود را به اسم ریزشی به صفوف سلطنتطلبان ارسال میکند و در چارچوب آن سیاستهای خود را پیش میبرد!
نگاهی به فهرست اعضای سامانه سلطنتطلبان به خوبی موارد مهمی را برای ما روشن میکند! امیرحسین اعتمادی، سعید قاسمینژاد و علیرضا کیانی که مشاور رضا پهلوی لیدر سامانه سلطنتطلب هستند از اعضای سابق دفتر تحکیم وحدت اسلامی بودند! عرفان قانعیفرد تاریخنگار حکومتی بود که با سپاه پاسداران و پاسدار محسن رضایی همکاری میکرد، وحید بهمن نویسندهی سایت وزارت اطلاعات آذریها بود که اکنون نویسنده مطالب سلطنتطلبان شده است! همچنین هنربندان حکومتی مثل محبوبه بیات، اشکان خطیبی، مهناز افشار، برزو ارجمند، احسان کرمی و فرخنژاد که با موسسه اوج سپاه پاسداران همکاری میکردند و فوتبالیستی مانند علی کریمی پس از آن که در انتخابات فدراسیون فوتبال حکومتی رژیم ملاها موفق نشد یک باره در خیزش انقلابی ژینا به خارج از کشور رفته و سلطنتطلب شدند و به بازوی رسانهای تخریب سایر جریانات تبدیل شدهاند!
به خوبی میبینیم سامانه سلطنتی تبدیل به پناهگاه امن پایوران جمهوری اسلامی شده است و هر آن فردی تا زمانی در خدمت ولیفقیه بوده اکنون در خدمت شاهزاده قرار میگیرد و به جای کمک به جنبش سرنگونیطلبی با پروژههایی مانند «وکالت میدهم» و تشویق و تایید حمله با سنگ به «نرگس محمدی» به شکاف بیشتر جنبش سرنگونیطلبی کمک میکنند که خود نقش نفوذیهای رژیم ملاها در اپوزیسیون راست-افراطی سلطنتطلب را نمایان میکند!
بدین شکل ما با یک اپوزیسیون سرنگونیطلب در سامانه سلطنتی روبرو نیستیم بلکه به وضوح ما شعبه دوم و برون مرزی جمهوری اسلامی را شاهد هستیم که همانند اسب تروای ولیفقیه عمل کرده تا فعالان در میدان مبارزه با دیکتاتوری ملاها را به حاشیه برده، تخریب کرده و حتی مقدمات بازداشت آنان را توسط مأموران امنیتی فراهم کند!
بدین شکل در زمان کنونی با این شرایط نمیشود نهتنها اتحاد تاکتیکی با اپوزیسیون سلطنتی در جهت مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی داشت بلکه حتی نمیشود با سکوت و آتشبس با آن کار خود را پیش برد! چرا که ما ناچاریم برای مبارزه با رژیم ملاها با شاخه برون مرزی آن با پوشش سلطنت هم مبارزه کنیم! از همین رو مبارزه مشترک با رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران با تمام دستهجات اصلاحطلب و اصولگرای آن به همراه ایستادن مقابل اپوزیسیون سلطنتی و افشای آن خط مشی است که نه تنها میتواند دیکتاتوری حاکم بر ایران را براندازد بلکه نقشه مسیر آینده روشن سکولار، دموکراتیک و تکثر را پیشاروی جامعه قرار میدهد!
همچنین حوادث روز جمعه بار دیگر ثابت کرد که درگیری اپوزیسیون راست-افراطی و رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران بر سر دموکراسی نیست بلکه بر سر این است چه کسی دیکتاتور و سرکوبگر ایران شود و برای مردم ایران تعیین و تکلیف کند! اکنون خطوط شفاف و روشن شدهاند! دموکراسیخواهان و استبدادطلبان مشخص شدهاند! اکنون دیگر مثل روز روشن است که یک ایران دموکراتیک متکثر نه تنها از سرنگونی جمهوری اسلامی عبور میکند بلکه باید با دیکتاتورهای اپوزیسیون مانند جریان سلطنتطلب هم همانند جمهوری اسلامی مبارزه کرد! نباید گذاشت که پنج دهه دیگر دیکتاتوری دیگر این بار با فاشیسم ملی خود را بر جامعه آوار کرده و جایگزین فاشیسم مذهبی شود!
از همین رو در مقابل این استبدادخواهان باید گفت «زن، زندگی، آزادی» نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر! چرا که این شعار همان سدیست که نه تنها فاشیسم جنسی-مذهبی جمهوری اسلامی را با همه دستهجات اصلاحطلب و اصولگرای آن سرنگون میکند بلکه اجازه نمیدهد فاشیسم-ملی اپوزیسیون راست-افراطی سلطنتطلب خود را بر جامعه تحمیل کند بلکه میرود تا آینده یک ایران سکولار-دموکراتیک متکثر را رقم بزند!
از همین رو همراه با هم در مقابل اسلامیسم و راسیسم یکصدا و همصدا شعار میدهیم و میگوییم: «زن، زندگی، آزادی/ ژن، ژیان، ئازادی»
————————
* کارن ایزدی، فعال مدنی کوئیر-فمینیست چپ-ترقیخواه است.
■ خانم ایزدی با سلام
مقاله جالب ولی کاملا یک جانبه بود. وقتی ازافراط گرایی صحبت میکنید باید چپ-افراطی را هم در نظر بگیرید. همان چپی که درقالب حزب توده و بعدا فداییان اکثریت (که من متاسفانه مدتی دنباله روشان بودم﴾ با اسلامگرایان همدست شدند و حکومت ملایان را تثبیت کردند و الان هم در خارج برای حکومت تبلیغ میکنند. همین چپ-افراطی که در اروپا با اسلام گرایان به خصوص اخوانالمسلمین و حماس همراهی و همکاری میکند و خطرش به هیچوجه از راست-افراطی کمتر نیست.
با احترام فرزاد
غرش خشم، دریچهای به سوی بختیار،
خرابکاری و تفرقه.
هر سه با هم، در خراسان
درگذشت دکتر خسرو علیکردی و مراسم هفتمین روز درگذشت او، باعث شد خراسان از چند جهت توجه من و بسیاری از رهروان راه مصدق را به خود جلب کند. درگذشت یک شخصیت ملی در اثر رفتار ناهنجار ماموران امنیتی، و جمعیت بزرگی که برای اعتراض و همدردی به خیابان آمده بودند، از یکسو نشان دهنده درجه قساوت و سبعیت رژیم حاکم بر کشورمان، و از سوی دیگر نشان دهنده تحولات امیدبخشی میباشد که در درون قشر ملی خراسان در حال شکلگیری میباشد.
تجمع مشهد مرا به یاد تجمع بزرگ جبهه ملی در کاروانسرا سنگی، و تجمع بسیار وسیعتر در احمدآباد، مزار دکتر مصدق، در دوران آغاز انقلاب انداخت. از نظر من جبهه ملی با برگزاری موفقیتآمیز هفتمین روز درگذشت یکی از اعضای شورای مرکزی، در عینحال، توانست درجه نفرت و خشم مردممان را نسبت به عطش سیریناپذیر قتل و سرکوب رژیم حاکم نشان دهد. همراهی نرگس محمدی و اقشار مختلف معترضین مدنی و سیاسی، نشاندهنده وحدت و همدردی این طیفهای وسیع جامعهمان، با خانواده، دوستان و هموندان شادروان خسرو علیکردی بود.
نه فقط این گردهمائی بزرگ، بلکه یک حرکت ساده، کوچک و در عین حال پر معنای دیگری نیز نشان از هدفگیری درست جبهه ملی خراسان در روزهای اخیر دارد. پیش از درگذشت شادروان دهکردی، تصویری در تلگرام دریافت کردم از پایگاه خبری جبهه ملی ایران، خراسان. در صفحه اول آن، عکس شادروان شاپور بختیار را دیدم. اولین عکسالعمل من گفتن این جمله بود “بختیار جان، به خانه خودت خوش آمدی”. این ابتکار، تنها گذاشتن یک تصویر نبود. بلکه نگاهی به گذشته و جبران یک خطا بود، خطائی که اگر انجام نمیگرفت شاید سرنوشت کشورمان قسم دیگری رقم میخورد.
برای جبهه ملیهای (شورای ششم) باید بختیار همان ارزشی را دارا باشد که مصدق دارا بود. من از زمان دبیرستان به یاد دارم که بختیار در جبهه ملی به اندازه سایر رهبران آن جبهه مطرح نبود ولی من و عدهای از جوانان جبهه ملی در اصفهان علاقه خاصی نسبت به او داشتیم، شاید هم به این علت که او در دبیرستان صارمیه اصفهان درس خوانده بود و دارای تجربیات و گذشتهای بود که کمترین شخصیت ایرانی دیگری دارا بود.
او تنها ایرانی بود که در زمان تحصیل در فرانسه، داوطلبانه به چریکهای “نیو اورلیان” پیوست و مسلحانه بر علیه هیتلر جنگید. او تنها ایرانی بود که همراه “لئون بلوم” رهبر یهودی سوسیالیستهای فرانسه بر علیه فرانکو مبارزه میکرد.
خیلی چیزها را از او آموختم. یادم هست که روزی در خانهاش جلسه داشتیم، خدمتکارش مجله “ایران فردا” را که شادروان مهندس سحابی منتشر میکرد، آورد. من گفتم ما در اینجا مبارزه میکنیم و او در ایران به نوشتن و تجزیه و تحلیل میپردازد. بختیار گفت تو اشتباه میکنی، مطالبی که سحابی مینویسد و قدرت قلم او باعث خواهد شد دانشجویانی که به دانشگاه راه یافته و اهل مطالعه میباشند با خواندن مقالات او به فکر و تحقیق روی آورند و همانهائی که حالا از غربال کنترل ورود به دانشگاه گذشتهاند، تبدیل به مخالفان سر سخت رژیم گردند. حق با او بود. طولی نکشید که شاهد جنبش دانشجوئی ۱۸ تیر بودیم.
جبهه ملی در انقلاب ۵۷ از اصول خودش عدول کرد و به انقلابیون پیوست. اخراج بختیار از جبهه ملی، استخوان لای زخمی بود که باعث یک دو دستگی زیر خاکستر گردید. سالها طول کشید تا این دو دستگی منجر به تاسیس جبهه ملی ششم گردید. بعد از سالها، ظهور عکس او در اول صفحه خبرگزاری، وداع با گذشته و پاک کردن لکه ای بود که به دامان جبهه ملی نشسته بود.
در مشهد به غیر از غرش اعتراضی در هفتمین روز در گذشت یک هموند، و ظهور تصویر بختیار بعد از سالها، شاهد یک پدیده ناپسند هم بودیم و آن نقش تخریبی و نفاقافکن، هواداران شاهزاده رضا پهلوی در آن تظاهرات بود. شعارهای گمراهکننده و تخریبی، بیحرمتی به نرگس محمدی به موازات حملات عاملین رژیم به تظاهرکنندگان، نشان از یک هماهنگی چندشآور بین سرکوبگران و هواداران شاهزاده، در دستگیری و آزار و اذیت تظاهر کنندگان را داشت.
من با آشنایی که با شخصیت و افکار شاهزاده دارم، منتظر بودم مانند گذشته از شعار ها و حرکات تخریبی هوادارانش فاصله بگیرد، ولی عکسالعمل مثبت ایشان نسبت به بیحرمتی، توهین و خرابکاری آنها در آن تظاهرات، چهره دیگری را از ایشان نشان داد که فرسنگها با چهرهای که من از او میشناختم فاصله داشت.
سالها پیش او در یک تظاهرات بزرگ در لسآنجلس، مصدق را رهبر واقعی ملت ایران نامید، باز هم سالها پیش زمانی که مرحوم امیر انتظام قرار بود در بیمارستان جراحی شود از طریق من پیامی برای او فرستاد و بهبودی وی را آرزو داشت و در همان پیام به تمجید از جبهه ملی پرداخت. در جنبش سبز به حمایت از رهبران جنبش در ایران پرداخت در حالی که همان شاهزاده رضا پهلوی این روزها مشوق حمله به ایران و تمجید از خرابکاران تظاهرات مشهد میباشد.
ایشان در سالهای دور مشاورین مختلفی داشت مانند مرحوم فروغی، مرحوم هرمز حکمت (از جبهه ملیهای سابق)، شهریار آهی و مهرداد خوانساری. آیا تغییر چهره فاحشی که ایشان از خود نشان میدهد میتواند تفاوت کیفی مشاورین سابق و کنونی، باعث و علت آن باشد؟
به دور از همه این مباحث، ایران امروز و عزیز ما، در چنان وضع اسفناکی به سر میبرد که چنانچه دچار حمله یا جنگ گردد، در وحله اول ملت ستمدیده و زجر کشیده، مات و متحیر، نمیداند به مقابله با دشمن بپردازد یا زمان را مساعد گرفتن انتقام خونهای زیادی که ریخته شده و هنوز هم ریخته میشود میبیند.
مقصر در وحله اول، رژیم سرکوبگر حاکم بر کشورمان میباشد که با جنایاتش اجازه نمیدهد ملتمان در شرایط خطرناک، به مقابله با دشمن بپردازد.
داریوش مجلسی، دسامبر ۲۰۲۵
■ متاسفانه همه چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. تعدادی بی فرهنگ و نادان خواستار سلطنت و به گفته خودشان پادشاهی پهلوی هستند در صورتی که خود ایشان این هرج و مرج و استبداد تک اندیشی را رد نموده و خواستار رای مردم برای بعد از سقوط رژیم اسلامی هستند. خوشبختانه مردم ایران اکنون میتوانند با جبهه ملی و گروههای دیگر مانند آرمان خواهان و دیگر گروه های آزادی خواه همراه شوند. از شر و ستم جمهوری خلیفهای اسلام آزاد شوند.
با تشکر از مقاله شما. طلایی از هلند
■ آقای مجلسی عزیز، من هم مثل شما معتقدم که شاپور بختیار شانس بزرگی برای ایرانیان بود که متأسفانه نسل ما آن را از دست داد. در مورد رضا پهلوی در راستای کامنت فوق (طلایی از هلند که نوشته است: خود ایشان این هرج و مرج و استبداد تک اندیشی را رد نموده و خواستار رای مردم برای بعد از سقوط رژیم اسلامی هستند)، باید باب گفتگو و تبادل نظر را باز نگه داریم. بین “دوست بد” هنوز فاصله خیلی زیاد است تا “دشمن”، گر چه میدانم شاید عدهای بگویند: دشمن دانا بلندت میکند، بر زمینت میزند نادان دوست.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ قنبری و طلائی گرامی، من هم مانند شما، نه فقط معتقدم بلکه مطمئنم که ایشان قلبا به همان چیزی اعتقاد دارد که هر دوی شما اشاره کردید. در گذشته ایشان با خانواده رفسنجانی، کروبی و ابراهیم نبوی، شخصیتهای جبهه ملی در داخل کشور، سران کومله، حزب دموکرات کردستان، نهضت کردهای یارستان، اتحاد جمهوریخواهان و و و تماسها و نشستهای زیاد داشت ولی البته نقش اطرافیان در آن روز ها و امروز را فراموش نکنید. باب گفتگو از سوی من باز است چند بار هم دق الباب کردم ولی یک نیروی قوی ایشان را به سویی میبرد که عرب نی انداخت!
با ارادت مجدد، مجلسی
■ آقای طلایی از هلند، اگر شخصی یا گروهی یا هم میهنانی از لحاظ سیاسی مانند شما فکر نکنند و پادشاهی خواه باشند بیفرهنگ و نادان هستند؟ نادان آنهایی نیستند که سایبری جمهوری اسلامیاند و بدنبال ایجاد نفاق بین گروههای سیاسی میگردند و سمپاشی میکنند؟ نادان آن هایی نبودند که کشور آرام و در حال توسعه را به آتش کشیدند و بدنبال خمینی و خلخالی افتادند؟
من از آقای مجلسی هم گله دارم که فرصت توهین کردن به امثال شما میدهد و مینویسد: (شاهد یک پدیده ناپسند هم بودیم و آن نقش تخریبی و نفاقافکن، هواداران شاهزاده رضا پهلوی در آن تظاهرات بود. شعارهای گمراهکننده و تخریبی، بیحرمتی به نرگس محمدی به موازات حملات عاملین رژیم به تظاهرکنندگان، نشان از یک هماهنگی چندشآور بین سرکوبگران و هواداران شاهزاده، در دستگیری و آزار و اذیت تظاهر کنندگان را داشت).
آقای مجلسی گرامی اکثر جمعیت هم میهنان شما در آن میدان کجا دوره دیده بودند که با سرکوبگران رژیم هماهنگی چندش آور داشتند. یک پادشاهی خواه کشته شده بود و پادشاهی خواهان برایش جمع شده بودند طبیعی است که یک مخالف سیاسی آنها بخواهد میدان و میکرفون را از دست آنان بگیرد و مجلس را بسمت دیگری ببرد مردم ناراحت می شوند و واکنش نشان می دهند. خانم محمدی از موقعیت سوء استفاده کرد و مردم را عصبانی نمود و آنها را وادار به واکنش کرد. خانم محمدی نمیتواند چنان جمعیتی را خودش جمع کند تا سخن بگوید شاید هم گول اطرافیانش را خورد و به جایی رفت که بیشتر مردم پادشاهی خواه بودند. مردم ممکن است مخالف میل سیاسی شما رفتار کنند ولی مردم را نمیتوان به سرکوبگران رژیم چسباند و سرکوبگرشان نامید.
خشم افرادی مانند آقای طلایی از این است که چرا مردم روز بروز دلیرتر شده و خواهان رژیمی هستند که در آن رژیم اگر هیچ چیز نداشتند زندگی با امنیت و سفرهای با غذا داشتند. ایشان بدبختی امروز ملت را به زندگی مناسب گذشته که در خاورمیانه سرآمد هر کشوری بود ترجیح می دهد و این اندیشه مخرب است و ضد ملی.
من پیشاپیش این روزها را پیشبینی میکردم و از آقای مجلسی خواهش میکردم پیش از دیدن این روزها جبهه ملی را با مشروطه خواهان آشتی بدهد که ما شاهد این روزها نباشیم. خبر بد این است که دیگر نمیتوان صدای مردم را که بسرعت فزونی خواهد گرفت در گلویشان خفه کرد. ملتی که می داند چه می خواهد سرکوبگر نیست، نادان نیست. اگر زودتر با مشروطه خواهان همراه نشوید فقط سقوط رژیم به تاخیر می افتد. دیگر جلوی صدا و خواست ملت نمی توان ایستاد.
من خود مطلقا دوستدار این نفاقها نبودم و نیستم ولی فعلا کسی پیشگام و آماده تر از شاهزاده برای تغییر نیست، تعلل در این امر اشتباه بزرگی است. شاهزاده هنوز کاره ای نیست که به مردم فرمان سکوت و درس رفتار بدهد . مردم خسته شده اند از وضع بلاتکلیف اپوزسیون.
با احترام - سیاوش
■ مجلسی عزیز، رضا پهلوی هیچ وقت سیاست مدار واقعی نبوده وی همیشه با بادی حرکت نموده که در شرایط سیاسی و اجتماعی ایران حرکت نموده است همراهی وی در شرایط مختلف به خاطر این بوده تا عقب نمانند. حال چهره واقعی خود را نشان داده است . وی هیچ وقت بصورت شفاف از سرکوب در زمان پدر و پدربزرگ انتقاد و محکم نکرده است، وی نطام تک حزبی پدر و شکنجه های ساواک را قبول داشته و دارد. وی در جنبش زن زندگی ازادی عامل تفرقه شد زمانی که احساس نمود وی رهبر نمی شود.اینده مال مردم ایران و آزادیخواهان در داخل و خارج است.
اسکندری
■ جناب اسکندری گرامی، چه خوب شد شما موضوع رضا پهلوی در ارتباط با ساواک و شکنجه را مطرح نمودید. این موضوع بارها از طرف افراد مختلف مطرح شده است و سابقه طولانی دارد. من نیز سالیان زیادی است که این سؤال را در ذهنم مرور کردهام. اگر چه به هر دو نظر متقابل تفاهم دارم، اما راستش را بخواهید، ایرادی به رضا پهلوی نمیگیرم، اگر نسبت به پدرش با احترام و رعایت رابطه پدری قضاوت معتدلتری داشته باشد. در این رابطه، استثنائا از او انتظار ندارم که مثل یک پژوهشگر دانشگاهی با رعایت ضوابط دقیق علمی و بیطرفانه موضع بگیرد. همین که بارها اعلام کرده است که به حقوق بشر اعتقاد دارد، به نظر من در این رابطه کفایت میکند. بر عکس به موضوع نگاه کنیم: اگر یک سیاستمدار بدون رعایت عواطف فرزندی و پدری، قضاوت دقیق عاری از احساسات بکند، انسان بهتری است؟ به نظر من رعایت حدی از “احساس” در سیاست، موجه و انسانی و “معقول” است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
فارن پالیسی / ۱۵ دسامبر ۲۰۲۵
ایران در حال تجربه تحولی عمیق است؛ تحولی نه در نهادها یا رهبری، بلکه در معنا. جمهوری اسلامی همچنان از طریق دستگاههای امنیتی و شبکههای منطقهای خود قدرتنمایی میکند، اما دیگر بر جهان نمادینی که زمانی مشروعیتش را استوار میکرد، کنترل ندارد.
در پانزده سال گذشته، ایرانیان بهتدریج و بیسروصدا نظمی اخلاقی بدیل بنا کردهاند؛ نظمی که نه بر «ایثار انقلابی»، بلکه بر کرامت انسانی، خودمختاری جسمانی و حقیقتگویی ــ از جمله درباره قربانیان حکومت ــ استوار است. این «دین مدنی» برخاسته از پایین، اکنون هسته الهیات سیاسی جمهوری اسلامی را مؤثرتر از هر حزب یا اپوزیسیون سازمانیافتهای به چالش میکشد.
این دگرگونی یکشبه رخ نداد. بلکه در پی زنجیرهای از شوکها شکل گرفت که بهمرور انباشته شدند: کشته شدن ندا آقاسلطان در جریان اعتراضات جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ که یک معترض را به شهیدی ملی اما بیتأیید حکومت بدل کرد؛ کشتارهای گسترده در اعتراضات سراسری اقتصادی سال ۲۰۱۹؛ اعدام نوید افکاری، کشتیگیر، در سال ۲۰۲۰ که بیاعتنایی رژیم به خشم افکار عمومی داخلی و بینالمللی را برجسته ساخت؛ و مرگ مهسا امینی در بازداشت پلیس در سال ۲۰۲۲.
هر یک از این رخدادها شکاف میان نظم مقدس حکومت و جامعه ایران را عمیقتر کرد. تا زمانی که پس از مرگ امینی اعتراضات فوران کرد، حکومت اقتدار عاطفی خود را برای تعریف اینکه «چه کسی شهید محسوب میشود»، «چه چیزی مقدس است» و «کدام زبان اخلاقی میتواند ملت را متحد کند» از دست داده بود.
این گسست نمادین فروکش نکرده است و این «شورش معنا» اکنون به یکی از پیامددارترین تحولات سیاسی ایران بدل شده است. این روند جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده و شاید در آینده نزدیک نیز نکند، اما مرکز ثقل اخلاقی جامعه ایران را بهگونهای بازآرایی کرده که آینده سیاسی کشور را شکل خواهد داد.
پس از انقلاب ۱۹۷۹، حاکمان ایران اقتدار خود را بر پایه الهیاتی سیاسی بنا کردند که شهادتطلبی شیعی، اسطورهسازی انقلابی و خاطره جنگ ایران و عراق را در هم میآمیخت. «شهید جوان» که خون خود را برای انقلاب داده بود، به نماد مرکزی دولت بدل شد. تصویر او ــ با هالهای قدسی، پاک و همواره جوان ــ دیوارنگارهها، کتابهای درسی و میدانهای عمومی را پر میکرد. در این اقتصاد نمادین، دولت امر مقدس را تعریف میکرد و جامعه آن را درونی میساخت.
اما اعتبار این نظام معنایی از اواخر دهه ۱۹۹۰ رو به فرسایش گذاشت و در دهه ۲۰۰۰ شتاب گرفت. فساد، نابرابری و شکاف فزاینده میان نخبگان انقلابی و ایرانیان عادی باعث شد زبان اخلاقی متعالی حکومت توخالی به نظر برسد. نسل جوانتری که هیچ خاطرهای از جنگ با عراق ــ و حتی از خود انقلاب ایران ــ نداشت، هرچه بیشتر این ایده را رد کرد که فداکاری برای جمهوری اسلامی یک وظیفه اخلاقی است.

تصویری از اعتراضهای سال ۱۳۸۸ موسوم به جنبش سبز
این گسست در سال ۲۰۰۹ آشکار شد، زمانی که پس از انتخابات ریاستجمهوری مناقشهبرانگیز، میلیونها نفر به خیابانها آمدند. دستگاه امنیتی ایران ــ بهویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی شبهنظامی بسیج ــ به روشهای آشنای سرکوب متوسل شد. اما نتوانست پیامد نمادین کشته شدن آقاسلطان را مهار کند؛ رخدادی که با دوربین تلفن همراه ثبت شد و بیدرنگ در سراسر جهان انتشار یافت. ظرف چند ساعت، معترضان او را «شهید آزادی» نامیدند و او به نمادی ملی بدل شد که دولت آن را به رسمیت نشناخته بود. انحصار رژیم در تعریف امر مقدس ترک برداشت.
این کشمکش بر سر معنا در دهه بعدی شدت گرفت. در جریان اعتراضات سراسری آبان ۱۳۹۸ (نوامبر ۲۰۱۹)، نیروهای امنیتی صدها نفر را کشتند که بسیاری از آنان از جوامع فقیر و حاشیهنشین بودند. خانوادههایشان سکوت را نپذیرفتند: مادران ویدئوهایی ضبط کردند و خواستار عدالت برای فرزندانشان شدند و اندوه آنان فراتر از شهرهای کوچک و مناطق دورافتاده طنین انداخت. یک سال بعد، اعدام افکاری ــ کشتیگیری که بهطور گسترده باور میرفت تحت شکنجه وادار به اعتراف به قتل یک مأمور امنیتی در اعتراضات ۲۰۱۸ شده است ــ شهید دیگری پدید آورد؛ کسی که سخنانش ــ «اگر مرا اعدام کردند، میخواهم بدانید که یک انسان بیگناه … اعدام شد» ــ همچون مرثیهای ملی دستبهدست شد.
تا زمانی که مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ جان باخت، جامعه ایران مجموعه اخلاقی خاص خود را پرورانده بود: زیارتگاههای خودجوش، مراسم شمعافروزی، و شیوههایی از سوگواری مانند کوتاه کردن مو که همگی در جنبش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» که پس از آن شکل گرفت، به هم پیوستند. اگرچه آن جنبش از آن زمان فروکش کرده است، اما آیینها، شعارها و واژگان اخلاقی آن در زندگی اجتماعی روزمره نفوذ کردهاند. زنان بیحجاب همچنان در شهرهای بزرگی چون تهران، شیراز و رشت دیده میشوند؛ آن هم با وجود تشدید کنترل پلیسی، نظارت دیجیتال و اجرای دوباره قوانین موسوم به حجاب.
خانوادههای جانباختگان جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ همچنان مراسم یادبود عمومی برگزار میکنند که اغلب به اعتراضهایی کوچکمقیاس تبدیل میشود. نیروهای امنیتی غالباً میکوشند راه دسترسی به گورستانها را مسدود کنند یا بستگان را بازداشت کنند، اما این گردهماییها ــ از مراسم سنتی چهلم گرفته تا بزرگداشت تولد و شبهای شعرخوانی ــ همچنان به کانونهای بسیج اخلاقی بدل ماندهاند. دانشجویان دانشگاهها نیز همچنان به کنشهای نمادینی متوسل میشوند که پژواک زبان سال ۲۰۲۲ است؛ از جمله تجمعهای خاموش، امتناع از جداسازی جنسیتی و دستبهدست کردن شعرهای اعتراضی. در شبکههای اجتماعی فارسیزبان، ویدئوهای نافرمانیهای محلی بهسرعت منتشر میشود و جامعهای فراملی از معنا را زنده نگه میدارد.
پیامد این وضعیت آن است که جنبش اعتراضی از خیابانها به شکلی پراکنده، پایدار و سرشار از بار اخلاقی از مقاومت روزمره منتقل شده است. حکومت کنترل فیزیکی را بازیافته، اما اقتدار نمادین را نه.

مهسا امینی، نماد جنبش «زن، زندگی، آزادی»
یکی از تحولات چشمگیر پس از سال ۲۰۲۲، ظهور اجراهای موسیقی خیابانی با بار سیاسی در شهرهای بزرگ است. ویدئوهایی که از ایران منتشر میشود، حلقههای بزرگی از جوانان را نشان میدهد که پیرامون نوازندگانی گرد آمدهاند که ترانههایی اجرا میکنند که به بیانهای رمزگذاریشده جنبش اعتراضی بدل شدهاند: «برای» اثر شروین حاجیپور؛ نسخههای بازخوانیشدهای از آثار کلاسیک داریوش و گوگوش؛ بالادهای اعتراضی فرهاد پیش از انقلاب؛ نوحهها و سوگسرودهای کردی از مراسم خاکسپاریهای سال ۲۰۲۲؛ و قطعاتی از رپر زندانی، توماج صالحی. جمعیت اغلب همخوانی میکند و تلفنهای روشن خود را بالا میبرد و این اجراها را به یادبودهایی خودانگیخته تبدیل میکند.
حضور صداهای زنانه بهویژه چشمگیر است؛ امری که پیش از ۲۰۲۲ به دلیل محدودیتهای آوازخوانی انفرادی زنان، در فضای عمومی تقریباً وجود نداشت. در بسیاری از این ویدئوها، زنان برای لحظاتی از میان جمعیت آواز میخوانند یا بندهایی از ترانه را بهنوبت با اجراکنندگان مرد میخوانند و با تشویق حاضران روبهرو میشوند. هرچند مقامها گاه این تجمعها را متفرق میکنند، اما دوباره پدیدار میشوند؛ امری که نشان میدهد به رویهای پایدار بدل شدهاند.
آنچه در ایران سر برآورده، صرفاً احساسات ضدحکومتی نیست، بلکه چارچوبی اخلاقیِ بدیل با اصول منسجم خود است. نخست، «کرامت» که معترضان آن را هسته زندگی اخلاقی میدانند و در تقابل با تقدیس «ایثار» از سوی حکومت قرار میدهند. دوم، «خودمختاری بدنی» که به اصلی بنیادین تبدیل شده است. بدن دیگر ظرف انضباط ایدئولوژیک نیست، بلکه میدان مالکیت اخلاقی فرد بر خویشتن است. کوتاه کردن مو، برداشتن حجاب و حفاظت از تمامیت جسمانی، به کنشهایی آیینی و معناساز بدل شدهاند. و سرانجام، «راستگویی» که جایگاهی نزدیک به امر قدسی یافته است. خانوادههای جانباختگان بر بازگویی دقیق چگونگی قتلها پافشاری میکنند و در برابر فشار دولت برای پذیرش روایتهای رسمی مقاومت نشان میدهند. این امر پژواکی از سنت دیرپای ادبی ایران در گفتار اخلاقی است و اکنون همچون آیینی مدنی عمل میکند.
در مجموع، این عناصر از اخلاقگرایی تازهای حکایت دارد؛ اخلاقی از پایین به بالا که همبستگی را بر ایثار، اطاعت و خلوص ایدئولوژیک ترجیح میدهد. هرچند هنوز به برنامهای سیاسیِ کاملاً مدون بدل نشده است، اما نظمی اخلاقی منسجم را شکل میدهد.
محوریت زنان در این نظم، سلسلهمراتب نمادین جمهوری اسلامی را وارونه میکند. چهرههای اصلی خیالپردازی اخلاقی معاصر ایران، زنانهاند: ندا آقاسلطان در سال ۲۰۰۹، مادران جانباختگان ۲۰۱۹، دختران دانشآموزی که در سال ۲۰۲۲ حجاب از سر برداشتند، و زنان بسیاری که با وجود دوربینها، تهدیدها و بازداشتها، همچنان بیحجاب در عرصه عمومی ظاهر میشوند.
حجاب اجباری صرفاً یک پوشش نیست، بلکه سنگبنای عینی نظم مقدس حکومت و نشانهای عمومی از اطاعت از اقتدار الهی است. هنگامی که زنان حجاب از سر برمیدارند، الهیاتی بدیل را بیان میکنند: اینکه کرامت، نه اطاعت، امر مقدس است؛ و اینکه بدن مصون است، نه ابزاری برای کنترل سیاسی. شعار «زن، زندگی، آزادی» این بازجهتگیری را متبلور میکند و سلسلهمراتب اخلاقی تازهای را اعلام میدارد.

تجمع معترضان جنبش سبز در میدان آزادی - سال ۱۳۸۸
حتی آیینهای خودِ دولت نیز بازتاب افول آن هستند. رژهها و مراسم رسمی با جمعیتی اندک و اغلب از سر اجبار برگزار میشوند. بزرگداشتهای مرتبط با جنگ [ایران و عراق] که زمانی طنیندار بودند، اکنون کلیشهای و فرمالیستی به نظر میرسند. راهپیماییهای عظیم مذهبی عاشورا نیز هرچه بیشتر میان عملِ دینی و پیامرسانی حکومتی فاصله میاندازند. جهان عاطفیای که زمانی جمهوری اسلامی را سرپا نگه میداشت، تا حدی از نهادهایی که مدعی نمایندگی آن هستند، جدا شده است.
در نظامهای سیاسی ترکیبی، اقتدار نمادین بهمنزله جانشینی برای مشروعیت انتخاباتی عمل میکند و به حاکمان امکان میدهد اعمال زور را توجیه کنند، هواداران را بسیج نمایند و در لحظات بحرانی از جامعه طلب فداکاری کنند. چنین ذخیرهای از اقتدار نمادین بود که به حکومت ایران اجازه داد در دهه ۱۹۸۰ از فاجعههای نظامی و فروپاشی اقتصادی جان به در ببرد. اما فرسایش این اقتدار از سال ۲۰۰۹ به این سو بدان معناست که رژیم اکنون تنها از طریق اجبار یا اعطای امتیاز میتواند جامعه را بسیج کند. این امر نشانه دگرگونی عمیقی در خُلقوخوی جمهوری اسلامی است.
وقتی شهروندان شهدای خود را برجسته میکنند، آیینهای دینی را بازتفسیر میکنند و اشکال تازهای از سوگواری جمعی میآفرینند، ادعای دولت بر برتری اخلاقی را تضعیف میکنند. یک رژیم میتواند بحران اقتصادی و انزوای بینالمللی را تاب بیاورد؛ اما از دست دادن اعتبار نمادین را بهسختی میتواند تحمل کند.
تجربه ایران استثنایی نیست. جوامع بسیاری در سراسر جهان برای به چالش کشیدن نظامهای اقتدارگرا به سیاست نمادین و زبان اخلاقی روی آوردهاند. از «دیوارهای لنون» در هنگکنگ ــ جایی که در جریان اعتراضات ۲۰۱۹ پیامهای اعتراضیِ ناشناس فضاهای عمومی را پُر کرد ــ تا یادمانهای خودجوشی که پس از سرکوب خشونتبار رژیم بلاروس در سال ۲۰۲۰ در سراسر آن کشور شکل گرفت، جنبشهای بیرهبر بیش از سازماندهی سیاسی سنتی، بر آیینها، سوگواری و روایتهای مشترک تکیه کردهاند. ایران در خاورمیانه طولانیترین و پایدارترین نمونه این گرایش را ارائه میدهد.
آنچه ایران را متمایز میکند، عمق گسست نمادین آن است. روایت جمهوری اسلامی ــ اسلام انقلابیِ درهمتنیده با شهادتطلبی و ضدامپریالیسم ــ زمانی یکی از نیرومندترین چارچوبهای ایدئولوژیک در منطقه بود. افول این روایت نشان میدهد که حتی ریشهدارترین نظمهای نمادین نیز میتوانند از پایین به چالش کشیده شوند.
پیامدهای این تحول فراتر از ایران میرود. هویت دینی و حافظه تاریخی همچنان ابزارهای مرکزی در زرادخانه سیاسی دولتهای خاورمیانهاند. اما ایران نشان میدهد که وقتی نمادها از کنترل دولت خارج میشوند، میتوانند مسیر دیگری بیابند. تصویرپردازی شیعی دیگر بهطور قابل اتکا در خدمت حاکمان ایران نیست؛ اکنون میتواند آنان را مورد بازخواست قرار دهد. آیینهای سوگواری کُردی بازتابی ملی مییابند و شعر حماسی فارسی به زبانی برای اعتراض اخلاقی بدل میشود.
دیاسپورای ایرانی نیز بُعد دیگری به این معادله میافزاید. تظاهرات «زن، زندگی، آزادی» در شهرهای مختلف جهان، از تورنتو تا سیدنی، برگزار شد و از وجود جامعهای جهانی از فارسیزبانان حکایت داشت. گردهمایی عظیم برلین در اکتبر ۲۰۲۲ که دهها هزار ایرانی و حامیانشان را گرد هم آورد، یکی از بزرگترین تجمعهای دیاسپورایی از سال ۱۹۷۹ به شمار میرفت. واژگان اخلاقی جنبش ــ مبتنی بر کرامت و اندوه مشترک ــ مؤثرتر از هر پلتفرم سیاسیای منتقل شد.

تهران ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ / عکس: مرتضی نیکوبذل
دولتهای خارجی در درک این دگرگونی نمادین در ایران کند عمل کردهاند. بحثهای سیاستی درباره ایران اغلب بر برنامه هستهای، تحریمها و نیروهای نیابتی منطقهای آن متمرکز است. اما تحول درونی ایران به همان اندازه اهمیت دارد: جامعهای که از نظر ذهنی و اخلاقی از ایدئولوژی حاکم عبور کرده است، در داخل و خارج به شیوهای متفاوت رفتار میکند. دیگر کشورها باید نهتنها توانمندیهای ایران، بلکه چشمانداز اخلاقیِ در حال تغییر آن را نیز بشناسند.
هیچیک از اینها به معنای آن نیست که جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار دارد. این نظام همچنان ساختاری نیمهاقتدارگرا با دستگاه امنیتی نیرومند است که به شبکههای حمایتی و نخبگان سیاسیای متکی است که هنوز توان سرکوب مخالفتها را دارند. اما از دست رفتن اقتدار نمادین دولت، نوعی تضعیف عمیقتر را نشان میدهد که صرفاً با سرکوب قابل بازگشت نیست.
نسل جوان ایرانی در حالی به بلوغ رسیده است که صحنههای اعتراض، تشییع جنازهها و شعارهای شبانه از پشتبامها را به چشم دیده است. این تجربهها آرشیوی مشترک از خاطره و معنا ساختهاند که نحوه درک آنان از مشروعیت را شکل میدهد. یک نظام سیاسی میتواند بحرانهای مادی را تاب بیاورد، اما تابآوری در برابر بحران معنا دشوارتر است. نظام سیاسی ایران اکنون جامعهای را اداره میکند که مرکز اخلاقی آن بیرون از چارچوب ایدئولوژیک حکومت قرار گرفته است.
این تنش، مسیر تحول ایران را در دهه پیشِ رو شکل خواهد داد. حتی اگر رژیم پابرجا بماند، بهطور فزایندهای بر مردمی حکومت خواهد کرد که دیگر واژگان قدسی آن را به رسمیت نمیشناسند، ادعاهایش درباره حقانیت اخلاقی را نمیپذیرند و بر سر هدف اخلاقیِ زندگی عمومی با آن همنظر نیستند. این شکاف بر چشمانداز مذاکرات با قدرتهای خارجی نیز تأثیر خواهد گذاشت.
مذاکرهکنندگان خارجی غالباً فرض میکنند که مشوقهای اقتصادی میتواند محاسبات تهران را تغییر دهد. اما هنگامی که یک نخبۀ حاکم از نظر نمادین خود را آسیبپذیر احساس کند، احتمال بیشتری دارد که برای نمایش انسجام ایدئولوژیک، مواضع حداکثری اتخاذ کند. رهبران ممکن است صُلب و انعطافناپذیر به نظر برسند، زیرا سازش بینالمللی ــ بهویژه با قدرتهای غربی ــ خطر تعمیق بحران مشروعیت آنان را در پی دارد. در مقابل، همین شکاف اخلاقی سبب میشود جامعه ایران هرچه بیشتر توافقهای خارجی را نه بهعنوان دستاوردهای ملی، بلکه بهمثابه راهبردهای بقای رژیم تفسیر کند. این امر پایداری سیاسی هرگونه توافقی را پیچیده میسازد.
افول اقتدار نمادین هماکنون در سیاست نخبگانی نیز قابل مشاهده است. تلاشهای رژیم برای تولید و القای شور عمومی نسبت به جانشینان احتمالی ــ چه روحانیون و چه تکنوکراتهای تندرو ــ با استقبال چندانی روبهرو نشده است. کارزارهای رسانهای حکومتی که همچنان از واژگان آشنای ایثار، پایداری انقلابی و قهرمانیهای جنگی بهره میگیرند، در میان نسل جوان ایران طنین نمییابند. در نتیجه، جناحهای رقیب ناگزیر شدهاند مطالبات خود را نه بر پایه مشروعیت قدسی یا ایدئولوژیک، بلکه حول «کارآمدی مادی» صورتبندی کنند: مبارزه با فساد، مهار سوءمدیریت اقتصادی و فراهم کردن امکان رفع تحریمها. حتی نهادهای امنیتی نیز بهطور محسوسی لحن خود را به سوی مفاهیمی چون نظم، ثبات و کرامت ملی سوق دادهاند ــ اصطلاحاتی که بهطور فزاینده در بیانیههای رسمی و رسانههای دولتی برجسته میشوند ــ و زبان شهادتطلبی انقلابی را به حاشیه راندهاند.

مسجد کبود تبریز، ۱۶ اکتبر ۲۰۲۴. عکس: مرتضی نیکوبذل
نشانهای دیگر از این فرسایش، اتکای فزاینده حاکمیت به نمادهای پیشااسلامی است. این امر نه بازکشفی خودجوش از میراث ملی، بلکه چرخشی راهبردی است. جمهوری اسلامی طی چهار دهه، چنین نمادپردازیهایی را با احتیاط و فاصله نگه میداشت، زیرا بیم آن داشت که با روایت رسمی رژیم رقابت کنند. با این حال، بهویژه از سال ۲۰۲۲ به این سو، شهرداریها مجموعهای از آثار هنری بزرگِ شهری با الهام از شمایلنگاری ایران باستان را رونمایی کردهاند؛ آثاری که اغلب همزمان با دورههای تنش منطقهای یا جنگ به نمایش گذاشته شدهاند.
تصاحب قهرمانان باستانی از سوی حکومت در سال جاری به اوج رسید؛ در شرایطی که رژیم نیاز داشت در برابر اسرائیل و ایالات متحده صفآرایی کند و بهخوبی میدانست که تصاویر چهرههایی چون قاسم سلیمانی، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، دیگر پشتیبانی گستردهای برنمیانگیزد.
این رویآوری ناگهانی به نمادهای هخامنشی و ساسانی ــ که مدتها در میان افکار عمومی محبوب بوده اما در گذشته از سوی حکومت به حاشیه رانده میشدند ــ در حکم اعترافی ضمنی به فرسودگی ایدئولوژیک است. این چرخش نشان میدهد که رژیم به کاهش نفوذ نمادهای انقلابی خود واقف شده و اکنون برای کسب مشروعیت، به وامگیری از مخزن مشترک فرهنگی روی آورده است. در عمل، رجوع به میراث پیشااسلامی نوعی امتیازدهی نمادین است: اذعانی به این واقعیت که جمهوری اسلامی دیگر بهتنهایی واژگان قدسیِ لازم برای متحد کردن ملت را در اختیار ندارد.
—-
درباره نویسنده:
مناحم مرحوی (Menahem Merhavy) پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالم است. او دکترای مطالعات خاورمیانه دارد و دوره پسادکتری فولبرایت را در دانشگاه تگزاس در آستین گذرانده است. مرحوی، تاریخنگار ایران معاصر، نویسنده کتاب «نمادهای ملی در ایران مدرن: هویت، قومیت و حافظه جمعی» (انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۱۹) است.
جامعۀ شبکهای در برابر حکومت خودکامه
موج تازهای از بازداشت فعالان مدنی نشاندهندهٔ ترس و سردرگمی حکومت است. خبر بازداشت نرگس محمدی، سپیده قلیان، پوران ناظمی، هستی امیری و عالیه مطلبزاده، همچنین اسدالله فخیمی، اکبر امینی، حسن باقرینیا و ابوالفضل ابری نمونهای روشن از این وضعیت است.
اما برخلاف تصور حکومت، این بازداشتها نه جنبش را متوقف میکند و نه حتی آن را کند میسازد. دلیل ساده است: جنبش امروز ایران رهبر ندارد، مرکز ندارد و با حذف چند چهره فرو نمیریزد. این همان چیزی است که کارشناسان علوم اجتماعی — از کاستلز تا ملوچی — آن را «جنبش افقی» مینامند: شبکهای گسترده از کنشهای کوچک و روزمره که در مجموع، قدرتی بزرگ و تغییرآفرین تولید میکنند.
تحولاتی که طی پنج دههٔ گذشته نظم سیاسی ایران و منطقه را دستخوش دگرگونی کرده، نشان میدهد که رخدادهای بزرگ سیاسی — از فروپاشی حکومتها تا افول نیروهای نیابتی و تغییرات اجتماعی فراگیر — اغلب محصول جنبشهای افقی، غیرمتمرکز و خزندهاند. نظریههای مانوئل کاستلز، جیمز اسکات، سیدنی تارو، آلبرتو ملوچی و جفری الکساندر نشان میدهد که چگونه جنبشهای فاقد رهبری متمرکز و متکی بر شبکههای غیررسمی توان ایجاد دگرگونیهای ساختاری در ایران را یافتهاند.
دستگیری فعالان مدنی در مراسم بزرگداشت خسرو علیکردی نیز نمونهٔ امروزین این تقابل میان قدرت سخت و مقاومت شبکهای جامعه است.
پیشبینیناپذیری رخدادهای سیاسی
ادبیات علوم سیاسی و جامعهشناسی نشان میدهد فروپاشیهای بزرگ سیاسی معمولاً محصول تصمیم دولتها نیستند، بلکه نتیجهٔ فرایندهای زیرپوستی و طولانیمدت اجتماعیاند. دگرگونیهای پنجاه سال گذشته موید این ادعاست. تحول رفتار اجتماعی زنان در ایران پس از قتل مهسا امینی، نمونهای روشن است از اینکه چگونه جنبشهایی بدون رهبری، بدون سازمان رسمی و بدون مرکزیت، قدرت تاریخی میآفرینند؛ جنبشهایی که ملوچی آنها را «جنبشهای زیرپوستی با هویت جمعی پراکنده» و کاستلز «شبکههای افقی مقاومت» مینامد.
ملوچی تأکید میکند که جنبشهای مدرن لزوماً خیابانی یا خشونتبار نیستند؛ بخش مهمی از فعالیت آنها در «عرصهٔ زندگی روزمره» و در قالب مقاومتهای آرام و طولانی جریان دارد. او این حرکتها را «شبکههای غوطهور» یا «جنبشهای افقی و خزنده» میخواند.
کاستلز نیز نشان میدهد جنبشهای عصر دیجیتال بدون رهبر مشخص و بهصورت افقی سازمان مییابند؛ تغییرات هنجاری در سبک زندگی، مهمتر از پیروزیهای سیاسی کوتاهمدتاند. جیمز سی. اسکات با مفهوم «سلاح ضعیفان» توضیح میدهد که مقاومت لزوماً آشکار نیست؛ کنشهای خاموش، نمادین، نافرمانی مدنی و زیرسؤالبردن روایت رسمی نیز شکلهای موثر مقاومتاند. سیدنی تارو نیز با نظریهٔ «چرخههای اعتراضی» نشان میدهد که چرخههای بلند اعتراض درازمدتاند و هر موج سرکوب تنها فاز تازهای از مقاومت اجتماعی را فعال میکند.
بر این اساس، میتوان گفت جنبشهای امروز ایران — از جنبش زنان تا جنبشهای جوانان، دانشجویان و شبکههای عدالتخواه — نمونهٔ کامل جنبشهای افقی و خزندهٔ معاصرند.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نقطهٔ اوج فرایندی بود که دو دهه پیش آغاز شد. کشتهشدن مهسا امینی رویداد محرک بود؛ اما قدرت اصلی جنبش از تغییر خزندهٔ سبک زندگی، ارزشها و هویت نسل جدید ناشی میشد. سهم این جنبشها را میتوان در چهار واقعیت دید:
نخست، ریزش مشروعیت گفتمانی؛ نسلی که با اینترنت بزرگ شده، روایت رسمی را نمیپذیرد. کاستلز این فرآیند را «بازپسگیری فضای نمادین» مینامد.
دوم، نافرمانی مدنی گسترده؛ از زنان بیحجاب تا بازگشت نمادهای فرهنگ مدرن، که نمونهٔ «مقاومت روزمره» به سبک اسکات است.
سوم، انعطافناپذیری حکومت در برابر انعطاف جامعه؛ حکومت ایران هنوز با منطق دههٔ ۶۰ میاندیشد و میپندارد با بازداشت چند چهره میتواند جنبش را خاموش کند، حال آنکه جنبشهای افقی رهبر محور نیستند.
چهارم، بازداشتهای روزهای اخیر در مشهد در مراسم هفتم خسرو علیکردی؛ نمونهای از بازی قدیمی حکومت در برابر جنبشی جدید است، در حالیکه طبق نظریهٔ کاستلز و ملوتچی، در جنبشهای افقی «سری برای بریدن» وجود ندارد.
ایران، روسیه و افول محورهای اقتدار: یک تطبیق میاننسلی
فروپاشی شوروی، مرگ قذافی، اعدام صدام و افول حزبالله و دیگر نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی، سقوط رژیم اسد و فرار او نشان دادهاند که قدرتهای سخت، حتی اگر در کوتاهمدت پایدار بهنظر برسند، در برابر فرسایش اجتماعی شکنندهاند. تحلیلهای چارلز تیلی و جک گلدستون دربارهٔ «ساختار فرصتهای سیاسی» نیز همین را تأیید میکند. در ایران نیز نه حجاب اجباری کارکرد دارد، نه نیروهای نیابتی مشروعیت میآورند، و نه سرکوب میتواند نسل جدید را به عقب بازگرداند؛ زیرا ساختار اجتماعی تغییر کرده است.
دگرگونیهای اجتماعی امروز با منطق جنبشهای افقی حرکت میکند: از مسیر جنبشهای آرام، بیرهبر و پراکنده اما ریشهدار. زنان بیحجاب امروز، جوانانی که بازداشت را پایان نمیدانند، و مراسمهای یادبود که به میدان مقاومت تبدیل میشوند، همگی شواهدی هستند بر اینکه جنبش اجتماعی در ایران وارد فاز برگشتناپذیر شده است.
قدرت سیاسی ممکن است دیر بفهمد، اما جامعه سالهاست مسیر خود را انتخاب کرده است.
■ ای کاش شما دوستان دانشمندی که در خارج از ایران هستید روند جریانات داخلی را با دیدی انتقادی هم مورد بررسی و سنجش قرار میدادید و تا این اندازه خوش بین به آینده نزدیک بعد از جمهوری اسلامی نبودید. در همین رویداد اخیر در مشهد گویا میان طرفداران پادشاهی و دیگران درگیریهایی رخ داده. وانگهی به یوتیوپ بروید و انتقادها به خانم نرگس محمدی از سوی سلطنتطلبان را ببینید. چند روز پیش به تیتری در یک گفتگو در یوتیوپ برخوردم: «انگلی به نام شریعتی» و امروز همان دو نفر در گفتگوی دیگری با نام «بیشرفی به نام آلاحمد». این که باید شخصیتهای سیاسی گذشته مورد نقد جدی قرار گیرند امری کاملا واضح است اما توهین تا این اندازه قابل پذیرش نیست. امروز شخصیتی مانند روزالوکزامبورگ برای خود نزد همه مردم آلمان یک شخصیت تاریخی است و خیابانها و مکانهایی به نام او وجود دارد و آنهم علیرغم تندرویهای بیاندازه او. اما در ایران مخالفین چشم دیدن همدیگر را ندارند. عاقبت این مسیر جز کشت و کشتار داخلی چیز دیگری خواهد بود؟ حداقل در دوره جنبش ملی کردن صنعت نفت دولت ضعیفی بود که میان مخالفین قرار بگیرد اما در فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد شما مطمئن باشید که ما با وضعیت بسیار خطرناکی روبرو خواهیم بود و چه بسا بسیاری آرزوی بازگشت جمهوری اسلامی را داشته باشند.
با احترام علیمحمد طباطبایی
■ آقای طباطبایی گرامی،
من با تحلیل و برداشت شما از وضعیت جامعهٔ ایران و “فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد ...” همداستانم. اما پرسش اساسی این است: چگونه میتوان از آن آیندهٔ خطرناک جلوگیری کرد؟
آنچه در این یادداشت کوتاه آوردهام، چکیدهای است از تجربهٔ جوامع امروز؛ تجربههایی که صاحبنظران علوم اجتماعی آنها را تحلیل و نظریهپردازی کردهاند. بدیهی است که این مجموعه نه نسخهای برای حل بحران است و نه راهحلی برای گریز از مصائب امروز و وحشتهای فردا. این دیدگاهها بیش از هر چیز بر شناخت جامعه و راه و روش نسبی امروزین گذار تکیه دارند.
جمهوری اسلامی هرگز نتوانسته حکمرانی خود را با دگرگونیهای مستمر جامعه، ارزشهای نسل جوان، و معیارهای بنیادین توسعه هماهنگ کند. حاکمیت عملاً در دههٔ شصت متوقف مانده، پایگاه اجتماعی خود را از دست داده و چون قادر به پاسخگویی به نیازها و تحولات جامعه نیست، تمام توان خود را صرف ساخت و گسترش نهادهای سرکوب کرده است. نسل جوانِ سرخورده از این وضعیت و کماطلاع از تاریخ معاصر ایران، در جستوجوی راهی برای گذار به آیندهای متفاوت است؛ گاه حتی به خشونت زبانی علیه کسانی که با آنها همنظر نیستند کشانده میشود. آنها ممکن است متوجه نباشند، اما ادامه این شیوه می تواند به خشونت های گسترده و ویرانگر میان رقبای سیاسی تبدیل شود.
هیچ امید واقعی به اصلاح جمهوری اسلامی نمیتوان داشت. رژیم عملاً همهٔ مسیرهای سالم برای نجات جامعه را مسدود کرده است. از این رو، دو مسیر عمده برای گذار از جمهوری اسلامی طرح میشود:
۱. اتکا به مقاومت مدنی و خنثیسازی تدریجی نیروهای سرکوب. یعنی تدوام جنبش مهسا که به دست آوردهای غیر قابل برگشتی رسید. ادامهٔ مبارزات خیابانی، اعتصابها، نافرمانی مدنی و اشکال متنوع مقاومت افقی راه و روش این مسیر است که رویکردی مدنی، تدریجی و خشونتپرهیز است؛ شیوهای که نمونههای موفق آن در بسیاری از کشورها تجربه شده و توانسته گذار کمتر پرهزینهتری را رقم بزند. شیوه ای که در روز گذشته توسط برگزار کنندگان مراسم بزرگداشت زنده یادخسرو علیکردی پی گرفته شد.
۲. توسل به حملهٔ نظامی خارجی گروهی بر این باورند که بمباران هواییِ خارجی میتواند جمهوری اسلامی را ساقط و قدرت را به مخالفان منتقل کند. اما هیچ حکومتی تنها با بمباران هوایی سقوط نکرده است.
جنگ زمینی «مادرِ جنگها»ست” و در ایران نه تنها نیروی مسلح و سازمانیافتهای که قادر به نبرد زمینی باشد وجود ندارد، بلکه در صورت خلأ قدرت، کشور با جنگ میان بلوکهای مختلف قدرت و وضعیت پرمخاطره ای که شما توصیف کرده اید روبهرو خواهد شد. اسرائیل و آمریکا هرگز توان یا قصد اعزام نیروی زمینی به ایران را ندارد. از این رو، فرضیهٔ «سقوط حکومت با بمباران خارجی» نه واقعبینانه است و نه قابل اتکا؛ موضوعی که کسانی که دل به حملهٔ نظامی بستهاند باید آن را جدیتر در نظر بگیرند و حمله به رقبای سیاسی خود را متوقف کنند.
با احترام، علمداری
■ با دل نگرانی آقای طباطبایی همراهم. جامعه مدنی ایران با اینکه هم سوابق درخشان و هم عناصر و دانش باارزش در خود نهفته دارد، اما همه اینها به جزایر جدا از هم میمانند که قادر به پیوستگی در یک سرزمین واحد نیستند. روشنفکران ایرانی همواره به لحاظ فکری مصرف کننده دموکراسی بودهاند نه تولید کننده آن، البته بناچار اینچنین بوده و انتظار خارقالعاده نمیتوان داشت. از این جهت است که امروز تشکیل یک جبهه و تشکیلات واحد شامل تمامی اپوزیسیون حیاتی است. جبهه ای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلحطلبی شکل گیرد و شرکت کنندگان آن نیز بیچون و چرا وجود هر گروه و نظریهای را در آن بپذیرند. برخی عزیزان ممکن است ضد و نقیضی در حرف بالا ببینند، اما انجام کار بزرگ در حساسترین و خطیرترین شرایط ممکنتر است. افراط گری چپ، راست، اسلامی، ترامپیست و غیره ایران را به سمت فروپاشی و جنگ داخلی میکشانند، زمان آن است که عقلانیت با وزنی معتبر وارد صحنه شود، عقلانیتی که اگر نشان از همه مکتبها دارد اما در آرزوها آنها را متحد میکند.
موفق باشید، پیروز
■ جناب پیروز عزیز. نظر شما این است: «جبههای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلحطلبی شکل گیرد». این موضوع را رضا پهلوی در «نشست همگرایی مونیخ» به عنوان بستر همکاری و همگرایی برشمرده است: تمامیت ارضی ایران، دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر و تعیین نظام سیاسی از طریق انتخابات آزاد. آیا این سه اصل میتوانند بین همه آزادیخواهان ایران مشترک باشند؟ البته بنا به شرایط خاص ایران، اصل صلحطلبی حکم میکند که باید اصل چهارمی هم به آن ۳ اصل اضافه کرد: کنار گذاشتن سیاست نابودی و دشمنی با اسراییل و به رسمیت شناختن موجودیت آن کشور.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ با نحوهی ورودِ جناب طباطبایی به مسئله، مشکل دارم. نه اینکه مستندات ایشان - از جمله هتکحرمت دکتر شریعتی، جلال آلاحمد و دیگران - کذب است، اتفاقن عینِ واقعیت است اما گلایه از هتاکان و اساسن ذکر این نوع ترهات و تهمتها واقعن چه مشکلی را حل میکند؟ برای کمک به فعالان مدنی در داخل کشور چقدر خوب میشد که انسانهای فرهیختهای همچون جناب طباطبایی آستین بالا میزدند و راهها و تاکتیکهایی که به تسهیل کنشگری و ارتقای مسیر پرپیچوخم مبارزات مدنی میانجامد را توضیح میدادند ، برای مثال اینکه آیا بهتر نبود که بهجای .... اجازه داده میشد که خود افرادِ صاحبعزا بهویژه برادر ایشان (جواد علیکردی)، ادارهی مراسم تشییع را در دست میگرفتند و عزیزانی که از تهران رفته بودند در میان جمعیت و در صف اول، به مراسم و شعارها، یاری و جهت میدادند؟ یا...
اینکه در فلان سایت یا بهمان صفحه در اینترنت به شریعتی و آلاحمد چه گفتهاند حتمن قابل انتقاد است (و تاکید جناب طباطبایی بر اینکه در آلمان خیابان بهنام رزالوکزامبورگ هست، خب در ایران هم خیابانها و نیز ایستگاههای مترو بهنام شریعتی و آلاحمد وجود دارد) ولی عرضام ایناست که تکرار و گلهگزاری از حرمتشکنان و توهینکنندگان به شریعتی و جلال، در عمل چه گرهای از صدها گرهِ چنین تجمعهایی میگشاید؟ و اگر کسی با خواندن پست جناب طباطبایی و امثال این عزیز خداییناکرده بهاین نتیجه برسد که پشت این برخوردها ایبسا “ناامیدی” خفته است، باید ملامت شود؟
بااحترام و ارادت: جواد موسوی خوزستانی
■ آقای قنبری گرامی، در گذشته نه چندان دور من نیز میپنداشتم که تمامی اصول مرکزی جنبش آزادیخواهی ایران باید و بهتر است در پلاتفرم جبهه واحد گنجانیده شوند. واقعیت سخت بر ما آشکار کرده که این سنگ بزرگ تنها نشان از نزدن است. اصول و وسواسهای حزبی را نباید شرط همکاری و حمایت جبههای قرار داد، بویژه در شرایط حساس کنونی. این رویکرد جبههای هم همگرایی ضد دیکتاتوری را ممکنتر میسازد و هم دست روشنفکران را در حفظ پرنسیپ های خود آزادتر میگذرد. لایههای اصلاحطلب درون حکومت، مجاهدین، یا سلطنتطلبان افراطی و پوپولیست هیچکدام دشمنان (فعلی) مردم ایران نیستند و باید شانس شرکت با مابقی نیروها در حصول آزادی را داشته باشند. اینکه رفتار و تصمیمشان در چه جهتی باشد موضوع دیگریست که به خود آنها مربوط است. اصولی نظیر سکولایزم در دستور عمل و تئوریک بسیاری از نیروهای جنبش قرار دارد اما نمیتواند شرط مبارزه با رژیم ولایی باشد. شرط صلح با اسرائیل طبیعی و صحیح است و در کلیت صلح با تمام کشور ها تحت منشور سازمان ملل میگنجد، اما دوستی یا همکاری با حکومت فعلی اسرائیل بی ارتباط با جنبش آزادی ایران است و برعکس منشائی برای تفرقه میباشد.
با احترام، پیروز
■ قبل از هر چیز از جناب دکتر علمداری به خاطر واکنش و پاسخ به نگرانیهای من و جناب پیروز در اشاره به نوشته کوتاه خود بسیار سپاسگزارم.
اما در پاسخ به آقای موسوی خوزستانی باید بگویم که من نه فعال و کنشگر سیاسی بودهام و نه اکنون با ۷۳ سال سن و نداشتن هیچگونه تجربه در این موارد خود را در جایگاه ارائه راه حل به کنشگران داخل ایران میبینم. من خود را بیشتر یک فعال فرهنگی میدانم و شاید لازم باشد اشاره کنم که در فاصله میان دورهای دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی و ابتدای دور دوم احمدینژاد در سال ۸۸ در سایت ایران امروز بیش از ۵۰۰ مقاله ترجمه کرده و یا بعضی از آنها را خودم نوشتم. و البته بیشتر آنها بعد از انتشار در سایت ایران امروز در نشریات داخلی نیز بازنشر شدهاند. اکنون نیز هفت هشت ماهی هست که بعد از سالها گوشهنشینی (به دلایل موجه) دوباره به ترجمه مقالههایی که خواندن آنها را مفید میدانم اقدام میکنم. البته با این سن و سال و این که سیاسی نیستم و این که هیچ راه حلی هم برای حل مشکلات بسیار بسیار زیاد ایران نمیبینم و مسائلی که نمیخواهم در اینجا به آنها اشاره کنم از ترجمه مقالههایی که از خط قرمز داخل کشور فراتر برود معذورم.
به نظر من ایران در یک وضعیت بسیار بحرانی با آیندهای بسیار مشکوک قرار دارد و متاسفانه کمتر کسی متوجه نزدیک شدن ما به روزهای سیاهی است که شاید در پیش داشته باشیم. آن دسته از اجداد بسیار دور ما که در جنگلها و دشتهای پرخطر از راه شکار زندگی میکردند چنانچه شنیدن صدای مشکوکی را حمل بر صدای باد یا حیوان بیخطری می کردند به احتمال زیاد فرصت انتقال ژنهای خود به نسل بعد را پیدا نمینمودند اما آن ترسوهایی که هر صدایی را به حیوانی درنده نسبت میدادند و بنابراین هوشیاری خود را متوجه اطراف مینمودند امکان زنده ماندن و ادامه نسل را پیدا می کردند.
من هم امروز از همین روش استفاده میکنم و عنوانهای گفتگوهایی در یوتیوپ از قبیل همان «انگلی به نام شریعتی» یا «بیشرفی به نام آلاحمد» را نشانهای از دورانی بسیار سخت و ناخوشایند و شاید خونبار میدانم. این که فعلا بزرگ راههایی به نام شریعتی یا آلاحمد هست مسئله امروز ما نیست. چنانچه بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی به قدرت برسد با این شیوه برخوردی که امروز شاهدش هستیم حتی دیگر داشتن کتابی از شریعتی یا آلاحمد جرم تلقی خواهد شد. چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد تقریبا تمام ناشرین فعلی داخل ایران به خاطر انتشار کتابهایی که به نحوی توهین به این تازه به قدرت رسیدهها تلقی خواهد شد درگیر مشکلات بزرگی خواهند شد. بسیاری از کتابهای فعلی که در باره تاریخ معاصر ایران است و حقایق را در باره صد سال گذشته به طور بیطرفانه نوشته جمعآوری خواهند شد. ما یک بار قبل از انقلاب ۵۷ همه چیز را با خوش بینی دیدیم و نتیجه آن خوشبینیها هم خیلی زود خودشان را نشان دادند.
مسئله اینجا نیست که به قول جناب رضا قنبری با یک حکومت سکولار مبتنی بر حقوق بشر توافق شده است. این که چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد ایران دارای یک حکومت دموکراتیک مبتنی بر حقوق بشر خواهد بود از همین الان روشن است. همین امروز در سایت گویا نیوز مقالهای بود از کیهان لندن با عنوان «چرا ایران فردا به یک هویدا نیاز دارد» و چقدر زیبا یکی از خوانندههای مقاله پاسخ داده بود: «جالبست که خود سران رژیم معترف بودند که هویدا عملا فاقد قدرت و گماشته بله قربانگوی شاه بوده و در عمل این شاه بوده که نقش نخستوزیر را هم از طریق او ایفا میکرده. این موضوع در یادداشتهای خود علم و خاطرات امثال نهاوندی عالیخانی مجیدی و غیره بارها مطرح و به نقش هویدا بعنوان تنبک پای نقاره اشاره شده برای مثال امروز لیست کاندیداهای مجلس شورای ملی را به اعلاحضرت تقدیم کردم ایشان عدهای را تایید و عدهای را هم تعویض کرده و لیست نهایی را به هویدا برای اعلام تفویض کردند... در واقع با بیان اینکه ایران نیاز به هویدای دوم دارد، منظور سلطنت طلبها در حقیقت اینست که رضاشاه دوم به یک هویدا نیاز دارد. باین معنا که سلطنت طلبها نه تنها توهم تکرار استبداد شاهنشاهی بسبک قرن پیش را دارند بلکه حتی بنحو صوری هم قایل به نقشی برای قوای سه گانه نیستند ».
بله مهم آنچه رهبرشان می گوید یا قولش را میدهد نیست. باید دید اطرافیانی که قرار است در آینده نزدیک در راس امور سیاسی قرار گیرند چه می گویند. فکر میکنم همین قدر که نوشتم کافی باشد و منظور من روشن.
با تقدیم احترام: علی محمد طباطبایی
■ جناب پیروز عزیز. چارهای نیست جز اینکه با حوصله و دقت دو نکته را روشن کنیم. نکته اول اینکه، بحث پیرامون شکلگیری یک جبهه، حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلح طلبی بود. آیا سکولار بودن شرط لازم برای ضد دیکتاتور بودن نیست؟ در این بحث ما، من فقط دو نوع حکومت میبینم: سکولار یعنی قانونگزاری بر اساس رأی مردم، و دیگری قانونگزاری مطابق نصوص مقدس. آیا شما نوع دیگری را نیز مد نظر دارید؟ من ننوشتم که سکولار بودن شرط مبارزه است، بلکه سکولار بودن را شرط «جبهه ضد دیکتاتوری» دانستم. اگر عدهای میخواهند قانون را از متون مقدس استنتاج کنند و با نظام ج.ا. هم مبارزه میکنند، من جلوی مبارزه آنها را که نگرفتهام! اما با آنها جبهه تشکیل نمیدهم.
نکته دوم اینکه من ننوشتم که با همکاری با حکومت فعلی اسرائیل موافقم یا نه. عبارتی که به کار بردم و امروزه بسیار رایج است “به رسمیت شناختن موجودیت اسرائیل” است. فکر میکنم شما هم نیز با این فرمولبندی موافق هستید.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ آقای طباطبایی عزیز. امیدوارم سالیان دراز همچنان سالم و فعال باشید و ما را از نظرات و ترجمههای عالی خود بهرهمند کنید. آنچه مرکز توجه من است، اصول روابط ما در عرصه سیاست است، نه نظر شخصی من نسبت به این یا آن جریان سیاسی. اگر رضا پهلوی میگوید که حقوق بشر را قبول دارد، باید از او پذیرفت. به استناد اینکه من مطمئن هستم که او زیر حرفش میزند، نمیشود او را از حقوق اجتماعی محروم کرد. اگر چنان اطمینانی داشته باشم، به او رأی نمیدهم و دیگران را نیز از رای دادن به او برحذر میدارم. اما موافق یا مخالف بودن با یک سیاستمدار، یک چیز است و محروم کردن یک شهروند از حقوق سیاسی، چیز دیگر. من فقط خواستم موضوع را روشنتر کنم، والا بعید میدانم شما بخواهید حقوق فردی کسی را انکار کنید. من در یکی از کامنتهای گذشته این تمثیل را به کار بردم، که یکبار ما از زاویه دید یک بازیکن فوتبال موضوع را بررسی میکنیم، اما یکبار دیگر از زاویه دید داور مسابقه.
موفق باشید. رضا قنبری
■ جدا از موضوع صحبت کنونی من نیز همچون آقای قنبری میخواستم یک بار دیگر از زحمات آقای طباطبایی تشکر کنم و صد البته از آقای علمداری که این بحث را آغاز کردند. تیزبینی و خوش سلیقگی آقای طباطبایی در انتخاب ترجمههایشان ستودنی است، نگاه از زوایای متنوع و غیر معمول به تاریخ به ما بیشتر و بهتر میآموزد کی هستیم و از کجا آمدهایم.
درود بر شما، پیروز.
■ با تشکر بسیار از آقایان رضا قنبری و جناب پیروز. امیدوارم ترجمههای من نقش هرچند کوچکی در روشن کردن اذهان خوانندگان عزیز ایران امروز داشه باشد.
علیمحمد طباطبایی
■ کامنت دوم جناب طباطبایی روشنگر بود، ضمن اینکه بحثِ هشداردهندهی ایشان بستری فراهم میکند برای اندیشیدن به وضعیتِ شکنندهی ساختار سیاسی مملکت. نگرانی آقای طباطبایی را بهویژه در مورد تشدید خشونت در زبان سیاسی اپوزیسیون (و دوقطبیشدنِ فزایندهی فضای سیاسی جامعه) درک میکنم و با ایشان همراهام.
چه بسا رشدِ سرطانییِ قطبیگرایی و وجود خشونتِ گسترشیابنده در سالهای اخیر، باعث شده اندیشمندان، جامعهشناسان و شخصیتهای آکادمیک ایرانی از جمله دکتر علمداری دستبهقلم شوند و از “شیوه”های متنوع مبارزات خشونتپرهیز بنویسند و نسل جوان را با انواع “روش”های مدنی و مسالمتجویانه آشنا کنند.
واقعیت این است که جنبش نسل جوان (نسل z) جنبش سبک زندگیست یعنی بهماهیت جنبشی صلحطلب است؛ با اینحال میدانیم که ماهیت (سرشت) بهتنهایی یک جنبش را نسبت به خشونتورزی بیمه نمیکند بلکه روشِ کنشگرانِ جنبش هم بسیار مهم است. مثال روشناش سخنِ خود شماست جناب طباطبایی که در کامنتِ دومتان به روش و نحوهی برخوردِ اطرافیان آقای پهلوی استناد میکنید در نتیجه پلاتفرم و شعارهای آقای رضا پهلوی را (شعار سکولاریسم، تمامیت ارضی و دموکراسی را) برای فردای ایران تعیینکننده نمیبینید.
یکی از مشکلات ما شاید این است که عادت کردهایم حرف آخر را در اول راه، مطرح کنیم. مثلن همین شعار سکولاریسم و دموکراسی که بهقاعده “نتیجه”ی عمل و روش مبارزهی یک نسل است را بهعنوان پیششرط ، در همان ابتدا روی میز مذاکره و ائتلاف با دیگران میگذاریم در حالی که تجربههای مکرر نشان داده که چهبسا جریانهایی که نیت خیر داشتهاند و صادقانه شعار دموکراسی ، سکولاریسم و تمامیت ارضی را مطرح کردهاند اما روش و عملشان، در نهایت به تجزیه کشور و حاکمیت استبداد منتهی شده است. (اینجا ناخواسته نقدی هم متوجه آقای قنبری عزیز خواهد بود)؛ به هر روی یکی از دغدغههای مهم دورهی کنونی، کمک به نسل جوان است که آنها برخلاف نسل ما، “روش” را جدی بگیرند، منظورم همین کمکهای فکریِ اثرگذاریست که دکتر علمداری و امثال ایشان خود را موظف به ارائهی آن میدانند.
به همین دلیل، در کامنتام که خطاب به جناب طباطبایی بود سعی داشتم بگویم که چه خوب میشد اگر ما نیز همچون دکترعلمداری انرژی و تمرکز مان را صرف خدمت به جامعهی مدنی و کشف “راه” و “روش”هایی بکنیم که نسل جوان و کنشگران را یاری و تقویت کند.
سرفراز باشید. موسوی خوزستانی
با عرض تسلیت به خانواده علیکُردی، قربانی قتلهای حکومتی
یکی از پیامدهای تحولات سریع در خاورمیانه پس از رویداد ۷ اکتبر، تضعیف همهجانبه نفوذ منطقهای خامنهای و سپاه پاسداران بود که با جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. شرایط «نه جنگ و نه صلح» و لجاجت رهبر در رد مذاکره و تعامل با آمریکا و بهطور جدی با اروپا، از همه مهمتر اصرار بر راهبرد نابودی اسرائیل، و ادامه همدستی با تزار روسیه در کشتن مردم اوکراین، جمهوری جهل و جنایت را در ناپایدارترین شرایط در چند دهه اخیر قرار داده است.
در درون کشور نیز با توجه به ابربحرانهای اقتصادی، اجتماعی، محیط زیستی و کاهش فزایندهی مشروعیت نظام ولایی در میان اکثریت مردمان ایران، مقاومت دلیرانه بخش مهمی از زنان در برابر پوشش اجباری، بسیاری از پژوهشگران اجتماعی و روزنامهنگاران داخلی و غربی را به این نتیجه رسانده است که احتمال سقوط رژیم در کوتاهمدت امکانپذیر است.
بهطور نمونه روزنامه فرانسوی لیبراسیون در گزارشی تحلیلی به این موضوع پرداخته و سقوط جمهوری اسلامی را یک واقعیت ممکن توصیف کرده است.
گزارشهای گوناگون نشان میدهد که حتی کارشناسان داخلی و برخی مقامها از جناحهای مختلف معتقدند که خطر سقوط جمهوری اسلامی در اثر فشارهای خارجی و بحرانهای داخلی جدی است.
در این رابطه عباس عبدی، روزنامهنگار و پژوهشگر اصلاحطلب در روزنامه اعتماد پیشبینی کرده است که “اگر روند عوض نشود، حکومت بهراحتی وارد سال ۱۴۰۵ نمیشود. فکر میکنم پیش از این سال اتفاقاتی خارج از اراده سیستم رخ میدهد.”
پیشبینی این روزنامهنگار بر پایه سنجش وی از شرایط کنونی کشور استوار است که “در هیچیک از نظامهای مالی، پولی، اجتماعی، بینالمللی و رسانهای کشور چشمانداز مثبتی دیده نمیشود و با توجه به فقدان چشمانداز و رکود تورمی، در ادامه نیز وضع بدتر میشود و بدتر از وضعیت عمومی، نداشتن چشمانداز و امید است.”[۱]
در برابر خامنهای در بسیاری از زمینهها ارزیابی متفاوتی از شرایط ارائه میدهد. در حالی که از کار افتادگی پروژه هستهای، کشته شدن دهها نفر از سرداران سپاه و صدها نفر از نیروهای سرکوبگر و شماری از دانشمندان هستهای، تضعیف توان موشکی و نابودی برخی از زیرساختهای امنیتی و نظامی ولایی که در جنگ ۱۲ روزه روی داد و بسیاری را بر این باور واداشت که خامنهای در این جنگ شکست بزرگی متحمل شده است، وی در یکی از سخنرانیهایش ادعای پیروزی کرد.
“در جنگ دوازدهروزه، ملت ایران هم آمریکا را شکست داد هم اسرائیلیها را شکست داد؛ بدون تردید. آمدند شرارت کردند کتک خوردند و دستخالی برگشتند. این شکست به معنای واقعی کلمه این است. بله، شرارت کردند، اما دستخالی برگشتند، یعنی به هیچکدام از هدفهای خودشان نرسیدند. بنا به قولی رژیم صهیونی بیست سال برای این جنگ برنامهریزی و آمادهسازی کرده بود. بعضی اینجور نقل کردند. بیست سال برنامهریزی برای اینکه یک جنگی در ایران رخ بدهد و مردم تحریک بشوند و با آنها همراهی کنند، با نظام بجنگند، برای این برنامهریزی شده بود. دستخالی برگشتند قضیه بهعکس شد و ناکام شدند و حتی کسانی که با نظام زاویه هم داشتند در کنار نظام قرار گرفتند، یک اتحاد عمومی در کشور به وجود آمد که باید این را قدر دانست و نگه داشت.”[۲]
به عبارت دیگر خامنهای سرپا بودن “خیمه نظام” را بهرغم ضرباتی که رژیم دینی در جنگ ۱۲ روزه متحمل شد، پیروزی به شمار آورده است.
خامنهای در نشست با مداحان نیز در کنار پذیرش مشکلات کشور، ادامه دور زدن برخی از تحریمها، بازسازی سریع توان موشکی و رساندن سلاح و پول به نیروهای نیابتیاش را پیشرفت کشور میسنجد.[۳]
پرسش اینجاست، بهرغم مشکلات بیان شده علل “بقا”ی نظام ولایی، کدام است؟ آیا گمانهزنیها مبنی بر فروپاشی زود هنگام نظام همانطور که بیان شد امکانپذیر است؟
برخی از پژوهشگران پدیدههای گوناگون از جمله بهرهگیری ابزاری از مذهب، سرکوب و کنترل گسترده اجتماع، بهرهگیری از ضعف گفتمان مخالفان و نبود گفتمان جایگزین قوی و مشترک را علت بقای نظام اعلام کردهاند.
به باور نگارنده دو عامل سرکوب و فقدان بدیل فراگیر و مورد اعتماد اکثریت مردمان کشور مهمترین عامل ماندگاری نظام است که خامنهای نیز کاملاً بدان آگاهی دارد.
۱- ماشین سرکوب
تنها ابزار بازدارندگی خامنهای در این چند دهه اخیر که همواره از کارایی کافی برخوردار بوده است، ماشین سرکوب سپاه، بسیج و چندین نهاد امنیتی و اطلاعاتی است که با هرگونه خیزش خرد و کلانی به وحشیانهترین وجه روبرو شده است. افزون براین بهتازگی شاهد قتلهای حکومتی و افزایش بیپیشینهی اعدامهای فلهای میباشیم که بر پایه «النصر بالرعب» میکوشد جامعه مدنی را به انفعال کشاند. این رژیم در مواردی کوشیده است حتی با زندانی کردن کنشگران صنفی در برابر اینگونه فعالیتها نیز بازدارندگی ایجاد کند. هدف از سرکوبها پاشیدن تخم ناامیدی در میان اکثریت مردمان کشور است. در کنار سرکوب سخت باید به سرکوب نرم نیز اشاره کرد که بر عهده صدا و سیما و مداحان بیت گذاشته شده است.
۲- فقدان بدیل مورد اعتماد
تجربههای تاریخی نشان میدهد که تنها با وجود بدیلی مورد اعتماد جامعه مدنی مرحله فروپاشی نظامهای دیکتاتوری را پشت سر گذاشته است. حتی انقلاب ۵۷ نیز با پذیرش بدترین بدیل از سوی بسیاری از مردمان کشورمان تحقق یافت! ناکامی تمام خیزشهای کشور در چهلوهفت سال گذشته از جمله جنبش «مهسا ژینا امینی» نیز شاهد این مدعاست.
در واقع یکی از هدفهای مهم ماشین سرکوب خامنهای پیشگیری از تشکیل بدیل در برابر نظام ولایی بوده است که این کمبود خود عامل تشدید سرکوب شده است!
سپاه و خامنهای برای خاموش کردن مخالفین و جلوگیری از همکاری آنها از تمام ابزارهای ممکن بهره برده است. محسن رفیق دوست در برنامهای نقش خود در طرح ترور مخالفان رژیم خمینی در سالهای پس از انقلاب ۵۷ را با “دیدهبان ایران” در میان گذاشته که از جمله میتوان به ترور شاپور بختیار، اویسی و غیره اشاره کرد.
بنیاد برومند طی گزارش “ایران: خشونت دولتی بدون مرز” اقدامات جمهوری اسلامی، از جمله ارتکاب قتل و آدمربایی، در کشورهایی مانند آلمان، آمریکا، بریتانیا، پاکستان، عراق، فرانسه و کانادا را برملا ساخته است. این گزارش ۸۶۲ مورد اعدام فراقضایی و ۱۲۴ مورد تهدید به مرگ، تلاش برای آدمربایی یا ترور را مستند کرده است. ترورهای خارج کشور یکی از دلایل عدم تشکیل بدیل فردی و یا جمعی در برابر جمهوری ولایی بوده است.
دوم شکاف میان راهبردهای مخالفین و عدم بردباری در برابر دگراندیش مخالف، پراکندگی در اپوزیسیون را نهادینه کرده است. افزون براین بخشی از مخالفین راهبرد خود را بر جلب پشتیبانی کشورهای خارجی و بخش دیگر تنها بر نقش جامعه مدنی در تحولات کشور تاکید کرده است.
• انحصارطلبی برخی از نخبگان و هواداران آنها که انتظار دارند همه مخالفین رهبری آنها را بپذیرند (همه با من بهجای همه با هم!).
• برآورده نشدن این انتظار با توهین و افترا روبرو میگردد که در مراسم هفته جانباخته علیکُردی حداقل در باره نرگس محمدی نمایان شد!
• تفرقهافکنی رژیم در میان مخالفین خارج، گروگان گرفتن نخبگان مخالف در داخل از دیگر عوامل پراکندگی اپوزیسیون به شمار میآید.
• بیتوجهی برخی از مخالفین به بافت اتنیکی در کشور و خواستههای برحق آنان، یکپارچگی و همکاری فراگیر مخالفان را در حال حاضر ناممکن ساخته است.
آقای حاتم قادری در چندین فرصت بر تشکیل پارلمانی از شمار محدودی از نخبگان به عنوان راه خروج از پراکندگی تاکید کرده است. این جمع میتواند همکاری و همیاری مخالفان را در دستور کار قرار داده و در مرحله دوم اگر توانست اعتماد جامعه مدنی در داخل کشور را جلب کند رهبری جنبش گذار از جمهوری جهل و جنایت را به دست گیرد.
جمع پنجنفرهی باقیمانده از “گروه مهسا” که در جرجتاون اعلام آمادگی کرد، پس از خروج رضا پهلوی احتمالاً میتوانست نقش پارلمان حاتم قادری را ایفا کند. ادامه کنشگری این جمع در بحبوحه جنبش مهسا میتوانست خواست دانشجویان داخل کشور را که از اپوزیسیون درخواست همکاری و همیاری داشتند برآورده سازد.
آیا تشکیل چنین “پارلمانی” با توجه به شکاف موجود میان مخالفین و سرکوب خارجی و داخلی سپاه و خامنهای امکانپذیر است؟
آذر ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————————
[۱] - عباس عبدی، پیشبینی عباس عبدی از آینده ایران در ۱۴۰۵: مسخره نکنید، اما فروپاشی محتمل است، رویداد ۲۴، ۱۹ آذر ۱۴۰۴
[۲] - خامنهای، در جنگ ۱۲ روزه شرارت کردند، کتک خوردند و دست خالی بر گشتند، خبر آنلاین، ۶ آذر ۱۴۰۴
[۳] - خامنهای: کمبودها و مشکلات زیاد اما کشور در حال پیشرفت است، آفتاب نیوز، ۲۰ آذر ۱۴۰۴
■ مورد برخورد به نرگس محمدی از طرف جمعیت “مردم” و دادن شعار “مرگ بر سه مفسد ….” باید بیشتر بررسی و کارشناسی شود:
۱- نفوذی لباس شخصی ها ی معمول بوده یا نبوده؟
۲- چرا این افراد زیاد نشان داده نمیشوند،
۳- ظاهرا هیچکدام از آنها دستگیر و شناخته نمیشوند.
البته راجع به این شعار که قبلا در خارج کشور اشنیده شده بود، برای اشخاص حتی کمی آشنا به مسائل سیاسی، بشدت نا بهنگام و غیر معقول بنظر میرسد. خود رضا پهلوی بهترین فرد است که میتواند پاسخگو باشد، آیا دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی در میان طرفداران سلطنت یا پهلوی نیز نفوذ کردهاند؟ یا واقعیت تلخ همین است که در ظاهر دیده یا شنیده میشود؟
علی خوبان
■ با درود به جناب روغنی و تشکر از مقاله ارزنده اشان. بنظر من استدلالی که برای استمرار رژیم ارتجاعی حاکم آورده اند صحیح است و بدون ظهور بدیل یا جایگزینی مورد اعتماد و توانمند در صحنه سیاسی کشور و نیز خنثی شدن و یا ناتوانی دستگاه سرکوب رژیم نمیتوان انتظار سقوط رژیم را داشت زیرا که مردم به درستی ازهرج مرج و آشوبی که ممکن است از بی حکومتی در کشور بوجود آید (آنهم با توجه به دشمنان خارجی که ج. ا. در این ۴۵ سال بوجود آورده است) نگران و گریزان هستند و بنابراین فعلا تن به این وضعیت نامطلوب داده اند؛ که در خور ملت ایران نیست. در واقع نظریه های انقلابهای اجتماعی-سیاسی هم همین را میگویند. مثلا اگر آثار جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی-سیاسی (که در جریان خیزش انقلابی زن، زندگی، آزدی هم چند بار در مورد ایران صحبت کرده) را مطالعه فرمائید چند شرط لازم و چند شرط کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی و سقوط رژیم های اقتدارگرا شناسایی کرده است (بنده قبل نیز، حسب مورد و اقتضاء بحث در کامنتهایی به مقالات برخی از عزیزان اینها را آوردهام). از جمله شرایط لازم به:
۱) سقوط مشروعیت و آمریت رژیم سیاسی،
۲) وقوع بحران اقتصادی و وضعیت وخیم مالی دولت یا جنگ که موجب سقوط کیفیت زندگی و نا امیدی و نارضایتی رضایی شدید مردم شود،
۳) بی اعتباری ایدئولوژی رسمی رژیم (اسلام سیاسی) و گفتمانهای غالب آن (ولایت فقیه و غیره)
۴) بوجود آمدن شکاف های بارز در بین الیت (نخبگان) سیاسی حاکم،
۵) انزوای سیاسی رژیم در سطح بین المللی و رضایت یا بی تفاوتی قدرتهای بزرگ نسبت به تغییر آن رژیم سیاسی، اشاره میکند.
اگر دقت کنیم در شرایط کنونی ایران شرایط لازم برای تغییر رژیم سیاسی ایجاد شده است. شرایط کافی هم شبیه شرایطی است که جناب روغنی آورده اند: خنثی یا ناتوان شدن دستگاه سرکوب (متشکل از ماموران امنیتی، انتظامی و قضایی) از ارعاب و ساکت کردن مخالفان و به انقیاد در آوردن مردم و نیز ظهور یک بدیل توانمند با پایگاه مردمی و مورد اعتماد جامعه.
بنظر من ظهور یک بدیل یا جایگزین مردمی توانمند مهمترین شرط کافی و در واقع بوجود آورنده سایر شرایط کافی مانند خنثی شدن نیروهای سرکوب است. زیرا یک رهبری سیاسی توانمند در اپوزسیون میتواند با هدایت صحیح فعالیتها و مبارزات معضل اقدام جمعی (Collective Action) مخالفان رژیم را حل و مردم را سازماندهی کرده و با اتخاذ مواضع صحیح و حتی مذاکره با فرماندهان نیروهای مسلح و دستگاه سرکوب رژیم و متقاعد کردن آنها به رعایت حقوق شهروندان معترض و عدم تبعیت از دستورات سرکوب مردم توسط رهبران رژیم راه را برای تغییر بدون خشونت و خونریزی غیر ضروری رژیم سیاسی فراهم کند.
اشاره به تشکیل پارلمان اپوزسیون (پیشنهاد آقای دکتر حاتم قادری) برای ایجاد بدیل سیاسی مورد نیاز نیز اشاره مفید و بجایی است. واقعا جایگاه خالی چنان مجمع رهبری سیاسی در اپوزسیون کاملا محسوس است اما این پارلمان یا مجمع یا کنگره یا مجلس در تبعید تا زمانی که اعضای آن منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشور نباشند نمیتواند چندان تاثیرگذار باشد. زیرا اعتماد سیاسی (یا Political Trust، با اعتماد اجتماعی Social Trust اشتباه نشود) در جامعه ما به دلیل اشتباهات و حتی در مواردی خیانت سیاسیون (اعم از سیاسیون پوزسیون و اپوزسیون) بسیار پائین است و مردم به بیشتر فعالان سیاسی و یا رهبران تشکل های سیاسی بی اعتماد بوده و حتی به آنان با دیده شک و تردید می نگرند. بنابراین ایجاد تشکلی از افراد که مورد شناخت و اعتماد سیاسی مردم نیستند نمیتواند موجب حل معضل اقدام جمعی مردم و سازماندهی هموطنانی که حاضر باشند برای تغییر رژیم تا حد تحمل خسارتهای مالی، و حتی جانی پیش بروند، شود. بهمین دلیل است که تا کنون اقدامات متعدد اپوزسیون برای ایجاد چنین مجامعی به شکست منجر شد زیرا این آقایان و خانمها که بسیاری از آنها افراد تحصیل کرده و باسواد و حتی با فعالیتهای سیاسی قابل توجه بوده اند فاقد پشتوانه شناخت و رای و اعتماد مردمی بوده اند. بنابراین تنها راه تشکیل پارلمان در تبعید با برگزاری انتخابات آنلاین آزاد، منصفانه و بدون تقلب است که امکانپذیری و راه های انجام آن قبلا بارها بحث شده است (انتخابات آنلاین اجتماعی-سیاسی هم اکنون در بسیاری از کشورها با بکارگیری فناوریها و تجهیزات عصر انقلاب ارتباطات در ابعاد و اندازه ای مختلف، شهری، ایالتی، کشوری، انجام میشود). اتفاقا هم اکنون با توجه به شرایط بحرانی اقتصادی اجتماعی و سیاست خارجی فشل کشور از یک سو و کیفیت و توانمندیهای نهادهای حکمرانی (مانند مجلس شورای اسلامی یا مجمع تشخیص و غیره) از سوی دیگر شرایط مناسبی برای فعالیت چنان پارلمان در تبعیدی وجود دارد. اگر اپوزسیون بتواند چنان پارلمان یا مجلس در تبعیدی بوجود آورد (که میتواند در یک انتخابات آنلاین شخصیتهای شناخته شده اجتماعی سیاسی مورد اعتماد مردم از گرایش های مختلف در داخل و خارج از کشور را گرد هم جمع کند) راه برای پیشبرد گام به گام یک مبارزه سیاسی هماهنگ و حساب شده خشونت پرهیز برای جایگزینی یک نظام سکولار دموکرات ملی بجای رژیم ارتجاعی و ضد ایرانی حاکم بر کشور هموار خواهد شد.
خسرو
■ خسرو جان به نکته بسیاری مهمی اشاره کردید که در مقاله من از قلم افتاده است و آن انتخابی بودن اعضاء پارلمان است که بدون آن اعتماد لازم به این جمع بوجود نخواهد آمد. شاید علاوه بر راه هایی که شما پیشنهاد کردهاید، موسسه نظر سنجی “گمان” نیز بتواند در این مورد کمک کند. خوشبختانه در داخل کشور و بین زندانیان سیاسی افراد شایسته و با شهامتی همچون خانم نرگس محمدی و آقای تاجزاده و یا در خارج مانند خانم عبادی یافت میشوند که بنظر می رسد از حمایت بخش مهمی از جامعه مدنی و نهادهای حقوق بشری جهانی برخوردارند. افراد دیگری که شایستگی این سمت را دارند به باور من آقایان مهتدی رهبر حزب کومله و حامد اسماعیلیوناند که البته روشن نیست با پذیرش چینن وظیفه سنگینی موافقت کنند. امیدوارم چینن جمعی در صورت تشکیل، به تواند در این “سقف شیشهای” ترک ایجاد کند!
با سپاس م- روغنی
■ جناب روغنی، از توجهی که به اظهار نظر من داشته اید ممنونم. نظرتان را به دو نکته جلب میکنم:
اول) بنظر من در رهبری سیاسی هیچ چیز (نظر سنجی، سابقه سیاسی و مبارزاتی، موفقیتهای بزرگ در سطح بین المللی، تحصیلات و ...) جای انتخابات آزاد و منصفانه و طبعا سالم را نمیگیرد؛ مخصوصا برای جوامعی مانند جامعه ما که تاکنون آزادی و برابری (دموکراسی) را برای دوره زمانی قابل توجهی تجربه نکرده اند و بنابراین دانش و آگاهی عامه مردم نسبت به ماهیت و کارایی تشکل ها و فعالان سیاسی بالا نیست و بی اعتمادی سیاسی در جامعه هم از اینجا سرچشمه میگیرد. (لطفا به توضیح پایان مطلب در مورد اعتماد سیاسی توجه شود).
دوم) در شرایط کنونی کشور، تا آنجا که مشاهدات شخصی، مطالعه مطبوعات، کتابها و مقالات صاحبنظران اجازه میدهد، به این باور رسیده ام که گفتمان غالب انقلاب اجتماعی-سیاسی گذار به دموکراسی در ایران که هم اکنون در جریان است و با ظهور یک بدیل مردمی و توانمند اوج خواهد گرفت، یک گفتمان ترکیبی ملی گرایی و دموکراسی خواهی (آزادی و برابری) خواهد بود. به این دلیل که مردم متوجه خطرات رژیم سیاسی غیر دمکراتیک و در عین حال غیر ملی و امت گرا شده اند. زیرا چنین رژیمی از یک سو آزادیهای اجتماعی و سیاسی را سرکوب کرده و مانع انتقاد از رهبری سیاسی، انتخابات آزاد و منصفانه و اصلاح راهبردها و خط مشی های کلان اداره کشور میشود و از سوی دیگر منابع مالی و نیروی انسانی کشور عزیزمان را فدای توهمات بی پایه ایدئولوژی بیمار خود در خارج کشور میکند. در نتیجه ایران عزیز ما که هم اکنون براحتی میتوانست اقتصادی در طراز اسپانیا و کره جنوبی داشته باشد در انواع تنش های روابط بین المللی و منطقه ای در حد جنگ و ویرانی زیر ساختهای کشور و بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، محیط زیستی غوطه ور است و هیچ نوری هم در انتهای این تونل تاریک و وحشتناک ساخته و پرداخته جمهوری اسلامی و رهبر متوهم و در عین حال مفلوک آن علی خامنه ای مشاهده نمیشود.
بنابراین هنگامی که جنابعالی و دیگر بزرگواران (مانند آقای دکتر حاتم قادری)، با کمال حسن نیت، شخصیتهای اجتماعی سیاسی را برای رهبری سیاسی گذار به دموکراسی در ایران در نظر گرفته و معرفی میکنید بلافاصله دو نکته بالا به اذهان من و امثال من خطور میکند. اینکه باورها، وابستگیهای حزبی و گروهی و تعهدات سیاسی این شخصیتها چیست؟ آیا قایل و باورمند به کلان گفتمان ملی گرایی-دموکراتیک (بر اساس رعایت آزادیها و حقوق شهروندی همه ایرانیان) هستند و توانایی رهبری انقلاب اجتماعی-سیاسی ایران برای چنان گذاری را دارند یا خیر. واقعیتهایی که در معمولا انتخابات آزاد و منصفانه معلوم میشود.
در اینجا توضیحی در مورد اعتماد سیاسی لازم است.
اعتماد سیاسی از این نظر با اعتماد اجتماعی متفاوت است که فعالان سیاسی علاوه بر شخصیت و ویژگیهای فردی و سوابق تحصیلی و تجربیات عملی از لحاظ وابستگی (آنها) به احزاب و تشکل های سیاسی نیز داوری میشوند. در توضیح مساله فرض کنید از دوستان و آشنایان افرادی را میشناسیم که به سطح سواد و آگاهیهای اجتماعی و سیاسی آنها و نیز ویژگیهای فردی مانند درستکاری و صداقت و شجاعت و پاکدامنی و غیره آنها باور داریم. بنابراین بلحاظ اجتماعی میتوانیم به این افراد اعتماد داشته باشیم، مثلا با آنها معاشرت و یا حتی مبادلات مالی و تعامل کاری و علمی و غیره داشت باشیم. از طرف دیگر میدانیم که این افراد وابسته به حزبی (مثلا پیرو سیاست قدرتهای خارجی) و یا سازمانی (با تعصبات دینی و غیر دموکراتیک و گذشته ای غیر قابل قبول از نظر همکاری با دشمنان کشور) هستند. آیا به عنوان ایرانیانی که خواهان ایرانی آزاد و توسعه یافته (به لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی) هستیم میتوانیم علیرغم اعتماد اجتماعی به این افراد به لحاظ سیاسی نیز به آنها اعتماد کرده و در یک انتخابات آزاد به چنین افرادی رای دهیم. مسلما خیر. زیرا میدانیم آنا متعهد به خط مشی های تشکل های سیاسی متبوع خودشان هستند و کاملا محتمل است در سر بزنگاهها علایق و منافع کشور را فدای مطامع قدرتهای خارجی و یا علایق خطرناک ایدئولوژیک خودشان کنند.
ارادتمند- خسرو
■ جناب روغنی، با درود فراوان و سپاس از مقاله شما که تلاش فرمودید به این پرسش اساسی و مورد توجه اکثریت مردم ایران که آیا حکومت اسلامی در حال سقوط است، پاسخ بدهید.
همانطور که به درستی اشاره کردید، شرایط اقتصادی کشور بسیار ناگوار است و همه شاخص های اقتصادی قرمز هستند، خطر جنگ و انزوای سیاسی جمهوری اسلامی را تهدید می کند. تمامی روزنه های تنفس رژیم ولایی یکی پس از دیگری بسته شده و یا بسته می شوند. در همین حال، همه ناظران اقتصادی و سیاسی آینده تاریکی را برای ایران تحت حاکمیت نظام اسلامی ترسیم می کنند. در چنین شرایطی برخی، از جمله عباس عبدی بر این باور هستند که رژیم سال ۱۴۰۵ را نخواهد دید! و برخی دیگر سقوط رژیم ولایی را منوط به تحقق شرایطی می کنند که شما به مهم ترین آنها یعنی دستگاه سرکوب و فقدان بدیل مورد اعتماد اشاره فرمودید.
اینجانب نیز با شما در این باره هم نظر هستم. با این توجه که مشکل فقدان بدیل مورد اعتماد و منسجم برای گرفتن قدرت به نام مردم را مهم تر از عامل دستگاه سرکوب رژیم می دانم. اگر یک جبهه گسترده، منسجم و سازمان یافته و فراگیر از اوپوزیسیون مردمی علیه جمهوری اسلامی شکل بگیرد، دستگاه سرگوب رژیم هم با سهولت بیشتری سلاح های خود را به زمین انداخته و با جنبش همراه خواهد شد.
با مهر شاهرخ بهزادی-پاریس
■ خسرو عزیز برشمردن نام شماری از نخبگان به معنی نفی رای گیری در مورد آنان نیست. بهرحال در هر انتخاباتی نام شماری مطرح می شود و پس از آن رای دهندگان در یک شرایط دمکراتیک افراد شایسته مورد نظرشان را انتخاب می کنند.
در اختناق دینی حاکم شناخت نخبگان شایسته کار ساده ای نیست. در بین افراد پیشنهاد شده نام دو زن دیده می شود که با توجه به فرهنگ مردسالار حاکم، از مردانه شدن این پارلمان جلوگیری می کند. هردو آنها مدافع حقوق بشر و امتحانشان را پس داده اند و تا انجا که اطلاع دارم به یاری هیچ دولت خارجی امید نبستهاند.
آقای تاج زاده، اصلاح طلب پیشین و تحول خواه امروزی پس از خروج موقت از زندان و استقبال بی نظیری که از حضورش به عمل آمد رژیم را به وحشت انداخت و او را به سرعت به زندان باز گردادند.
اتنیک ها بخشی مهمی از مردمان کشورند و احزاب کرد به ویژه حزب کومله به رهبری آقای مهتدی نفوذشان در میان برادران کرد را از راه اعتصابات عمومی نشان دادهاند. شرکت فردی از رهبری اتنیک ها در پارلمان مورد نظر ما دمکراتیک بودنش را اثبات خواهد کرد.
آقای حامد اسماعیلیون فرد شناخته شده است که با کوششی خستگی ناپذیر دادخواهی خانواده های قربانیان سقوط هواپیمای اکراینی را پیگیری کرده است. وی در جنبش مهسا با تشکیل تظاهرات ۱۰۰ هزار نفری ایرانیان خارج کشور و دهها هزار نفری در تورونتو نشان داد که حداقل از اعتماد نسبی ایرانیان خارج برخورداراست.
البته شاید افراد شایسته دیگری یافت شوند که استبداد دینی از شناخته شدن آنها جلوگیری کرده است.
بهر حال پیشنهاد من این است که با تماس با موسسه گمان پیشنهاد ” پارلمان بدیل ساز” را مطرح و نظر آقای عمار ملکی را در این مورد بدانیم. شاید ایشان ضمن پذیرش انجام نظر سنجی پیشنهاد جالب تری ارائه دهد.
در حالی که برخی از شبکه های تلویزیونی خارج کشور از آقای رضا پهلوی پشتیبانی می کنند و حاضر به مصاحبه با بخش دیگر اپوزیسیون نیستند، و با توجه به گفته آقای حاتم قادری که ملت ایران در تله ” زیست ولایی ” گرفتار است و سابقه استبداد هزار ساله را یدک می کشد، انحصار طلبان سلطنت خواه در کمبود بدیلی دیگر بتدریج به تنها بدیل تبدیل خواهند شد و چه بسا آینده ای همچون استبداد پهلوی پدر و پسر در انتظار ما خواهد بود.
با احترام م-روغنی
■ با درود آقای شاهرخ بهزادی
همانطور که تاکید کردهاید، ضرورت تشکیل بدیلی مورد اعتماد مردمان ایران بیش از بیش احساس می شود. همانطور که به دوست عزیز خسرو پیشنهاد کرده ام لازم است همه ما با آقای عمار ملکی تماس گرفته و لزوم انجام یک نظر سنجی را برای تشکیل ” پارلمان بدیل ساز” مطرح سازیم. شاید تلاش های ما به نتیجه برسد.
با احترام م-روغنی
■ این درخواست را برای آقای عمار ملکی فرستادم
با درو به آقای عمار ملکی
بی تردید کمبود یک بدیل دمکرات و سکولار در برابر جمهوری جهل و جنایت کاملا احساس می شود. تداوم رژیم ولایی تنها با ماشین سرکوب میسر نگشته بلکه فقدان یک بدیل نقش مهمتری را ایفا کرده است.
پس از انتشار مقاله ” آیا رژیم ولایی در حال سقوط است؟” که در تارنمای ایران امروز واکنش های گوناگونی را به نوشته من برانگیخت. از جمله پیشنهاد آقای ” دکتر حاتم قادری” استاد فلسفه سیاسی مبنی بر تشکیل یک ” پارلمان بدیل ساز” از نخبگان مورد اعتماد مطرح گردید. مخاطبان بر لزوم انتخابی بودن این افراد تاکید کرده اند. ضمن برشمردن اسامی زیر پیشنهاد شده که با شما در این مورد مشورت شود و اینکه آیا می پذیرید در این مورد یک نظرسنجی انجام دهید؟ لازم به تذکر است که در اختناق دینی حاکم شناخت نخبگان شایسته کار ساده ای نیست. در بین افراد پیشنهاد شده نام دو زن( خانم محمدی و خانم عبادی) دیده می شود که با توجه به فرهنگ مردسالار حاکم، از مردانه شدن این پارلمان جلوگیری می کند. هردو آنها مدافع حقوق بشر و امتحانشان را پس داده اند و تا انجا که اطلاع دارم به یاری هیچ دولت خارجی امید نبسته اند.
آقای تاج زاده، اصلاح طلب پیشین و تحول خواه امروزی پس از خروج موقت از زندان و استقبال بی نظیری که از حضورش به عمل آمد رژیم را به وحشت انداخت و او را به سرعت به زندان باز گرداندند.
اتنیک ها بخشی مهمی از مردمان کشورند و احزاب کرد به ویژه حزب کومله به رهبری آقای مهتدی نفوذشان در میان برادران کرد را از راه اعتصابات عمومی نشان داده اند. شرکت فردی از رهبری اتنیک ها در پارلمان مورد نظر ما دمکراتیک بودنش را اثبات خواهد کرد. آقای حامد اسماعیلیون فرد شناخته شده است که با کوششی خستگی ناپذیر دادخواهی خانواده های قربانیان سقوط هواپیمای اکراینی را پیگیری کرده است. وی در جنبش مهسا با تشکیل تظاهرات ۱۰۰ هزار نفری ایرانیان خارج کشور و دهها هزار نفری در تورونتو نشان داد که حداقل از اعتماد نسبی ایرانیان خارج برخورداراست.
البته شاید افراد شایسته دیگری یافت شوند که استبداد دینی از شناخته شدن آنها جلوگیری کرده است.
لازم به تذکر است در حالی که برخی از شبکه های تلویزیونی خارج کشور از آقای رضا پهلوی پشتیبانی می کنند و حاضر به مصاحبه با بخش دیگر اپوزیسیون نیستند، و با توجه به گفته آقای حاتم قادری که ملت ایران در تله ” زیست ولایی ” گرفتار است و سابقه استبداد هزار ساله را یدک می کشد، انحصار طلبان سلطنت خواه در کمبود بدیلی دیگر بتدریج به تنها بدیل تبدیل خواهند شد و چه بسا آیندهای همچون استبداد پهلوی پدر و پسر در انتظار ما خواهد بود.
آقای ملکی لطفا نظرتان در این مورد این پیشنهاد را با ما درمیان گذارید.
با سپاس فراوران م- روغنی کانادا
دیروز خامنهای بعد از مدتها غیبت، در حسینیه، برای صدها مداح که از سراسر کشور آمده بودند، سخنرانی کرد. بهانه این تجمع، ۱۴۲۰امین سالروز تولد فاطمه، دختر پیامبر اسلام و همسر علی، امام اول شیعیان بود.
خامنهای در این سخنرانی ۳۷ دقیقهای، بر خلاف انتظار و بهرغم اوضاع به شدت بحرانی نظام، به مسائل سیاسی کشور نپرداخت و بخش بزرگی از سخنان خود را به تقدیر از مداحان و تاکید بر اهمیت نقش آنها در جنگ رسانهای و تبلیغاتی علیه دشمن اختصاص داد. او همچنین فضائل و مناقب فاطمه را فراتر از فهم انسانی دانست و گفت باید در ابعاد مختلف زندگی از دینداری، عدالتخواهی، جهاد تبیین، همسرداری و فرزندپروری از او الگو گرفت.
این مجموعه میتوانست بیاهمیت تلقی شود، اگر در دو هفته گذشته، یک اتفاق بحثانگیز روی نداده بود. اما این اتفاق افتاده بود و یک مدرس حوزه علمیه قم، آقای سلیمانی اردستانی، در گفتگو با رسانه آزاد، روایت غالب مرگ فاطمه در نزد شیعیان را مورد پرسش و انکار قرار داده بود. این مناظره که حدود یک میلیون بار دیده شده، بهانهای به دست داد تا مداحان با رجزخوانی و قدرتنمایی، به میدان فرستاده شوند و این روحانی منتقد و محترم را در تریبونهای مذهبی با دشنامهای رکیکی نظیر «حرامزاده» و «زنازاده» مورد هتاکی قرار دهند و باب مهمی در تقابل روحانیت حوزوی و مداحان باز کنند.
شاید روحانیون قم از خامنهای انتظار داشتند که در مقابل حرمتشکنی و فحاشی مشتی آدم بدنام و لمپن به یک مدرس حوزه، به بهانه یک اظهار نظر متداول در نزد حوزویان، به سود هملباسان خود به میدان بیاید، در مراسم ولادت، روحانیون را دعوت کند، از آنها دلجویی نماید و به مداحان تشر بزند. خامنهای اما، درست برعکس عمل کرد و با صراحت گفت که تاثیر یک مداحی خوشساخت، خیلی بیشتر از یک منبر است و تا توانست بر نقش مداحان در جنگ رسانهای و تبلیغاتی با دشمن پافشاری کرد و هیچ کلامی در حمایت از روحانیت بر زبان نیاورد.
اگر این سمتگیری را در کنار تصمیم به تأسیس قرارگاه چهل هزار نفره جهاد تبیین و شرح وظایف فاشیستی آن قرار بدهیم، آنگاه میتوان از یک تصمیم کلان سخن گفت که در سکوت اتخاذ شده است: تأسیس سپاهی سیاسی-نظامی-تبلیغی با محوریت مداحان و سپردن نقش پیشران به آن در برنامه مقابله با خیزشهایی که مثل کوه یخ به سمت جمهوری اسلامی در حال حرکتاند! تأسیس سپاه تبیین و تکمیل گردانهای خودسر با سپاه پیراهنسیاهانی که آتشبهاختیارند، پلیساند و قاضی و مجری حکم در خیابان، اگر اتفاق بیفتد، آخرین گام نظام پیش از سقوط خواهد بود.
ظاهراً شکست مفتضحانه گام دوم انقلاب و بلندتر شدن صدای شکستن استخوانهای نظام، برداشتن گام سوم را اجتنابناپذیر کرده است! گامی که قرار است پروژههای ترکیبی از قتلهای ذخیرهای تا سلاخی در خیابان را در ابعاد کشوری تکرار و هر صدای معترضی را در گلو خفه کند؛ به گونهای که در مقابل هیچ تصمیمی، هیچ مقاومتی شکل نگیرد. نظر به حدّت بحران و شرایط انفجاری کشور، میتوان گفت که این تمهید فاشیستی به نوعی نوشداروی بعد از مرگ سهراب و غیرقابل تحقق است و خامنهای با توهم «سرزمین سوخته» فقط مرگ نظام را جلو خواهد انداخت.
یونسکو ۱۵ دسامبر را روز جهانی خانواده زبانهای ترکی اعلام کرد
چهل و سومین اجلاس یونسکو که از ۳۰ اکتبر تا ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵ به مدت ۱۵ روز در شهر سمرقند ازبکستان با شرکت کشورهای عضو یونسکو بر گزار شد با پیشنهاد ترکیه و همراهی ۲۶ کشوردیگر، یونسکو تصمیم گرفت و روز ۱۵ دسامبر را «روز جهانی خانواده زبانهای ترکی» اعلام کرد. این روز مصادف است با روز رمزگشائی از کتیبههای «اورخون-ینیسئی» که قدیمیترین خط مشترک ترکها نیز محسوب میشود.
کتیبههای اصلی اورخون (بیلگه قاعان، کول تیگین و تونیوقوق) درسال ۱۸۸۹ توسط «نیکلای یادرینتسف» محقق روس در دره اورخون مغولستان کشف شدند و در سال ۱۸۹۳ زبانشناس دانمارکی «ویلهلم تامسون» از خط رونی ترکی این کتیبهها (که شبیه خط رونی اسکاندیناوی میباشد) رمزگشائی کرد. بعدها در کنار رودخانه ینیسئی در جنوب سیبری سنگ نوشتههائی با خط مشابه پیدا شدهاند بدینجهت مجموع آنها به کتیبههای اورخون-ینیسئی معروفند. کتیبههای اورخون-ینیسئی در قرن هفتم میلادی و در دوره خاقانات گوگتورکها نوشته شدهاند.
انتخاب ۱۵ دسامبر به عنوان روز جهانی خانواده زبانهای ترکی توسط یونسکو را مقایسه کنید با سیاست اختناق فرهنگیزبانی جمهوری اسلامی ایران در باره زبان مادری ترکها آذربایجانی که لااقل یک سوم جمعیت ۹۰ میلیونی ایران را تشکیل میدهند.
مخالفت با تدریس دو ساعته ادبیات زبانهای مادری
نمایندگان مجلس شورای اسلامی ایران در نشست علنی چهارشنبه، هشتم اسفندماه ۱۴۰۳ با طرح «تدریس ادبیات زبانهای محلی و قومی در مدارس کشور» مخالفت کردند.
طرح تدریس هفتگی دو ساعته ادبیات زبانهای مادری در مدارس ایران با رای مخالف ۱۳۰ نماینده از مجموع ۲۴۶ نماینده حاضر در مجلس رد شد. همچنین ۱۰۴ نماینده به این طرح رای موافق و ۵ تن نیز رای ممتنع دادند.
محمد مهدی شهریاری، عضو کمسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس و یکی از نمایندگان مخالف این طرح، آموزش ادبیات زبانهای مادری در مدارس را در تعارض با “تمامیت ارضی” ایران معرفی کرده است.
از سوی دیگر، علیرضا نوین، رئیس مجمع نمایندگان آذربایجان شرقی و از نمایندگان حامی این طرح در گفتگو با خبرگزاری تسنیم در این باره اظهار کرد: طرح تدریس زبانهای قومی و محلی طبق اصل ۱۵ قانون اساسی برای رأیگیری به مجلس ارائه شد. این طرح شامل ۲ ساعت آموزش هفتگی بود، اما نماینده دولت بهعنوان مخالف سخنرانی کرد و اکثریت نمایندگان نیز همسو با دولت، آن را تصویب نکردند.
نماینده تبریز، اسکو و آذرشهر در مجلس با انتقاد از مخالفت دولت نسبت به آموزش چندین ساعته ادبیات زبانهای مادری در مدارس، افزود: اینکه تمامی روسایجمهور در انتخابات وعده اجرای اصل ۱۵ را میدهند و پس از حضور در رأس قوه مجریه خلف وعده میکنند، دردی آشنا برای آذربایجانیها است و حداقل انتظار میرفت در کابینهای که آقای پزشکیان رئیس آن است، نماینده دولت در مجلس در مخالفت با تدریس زبان ترکی و سایر زبانهای اقوام ایرانی در مدارس نطق نکند.
نوین تاکید کرد: نباید به اصل ۱۵ با نگاه امنیتی نگریست و اجازه داد رویکرد انحصارطلبانهی فرهنگستان زبان فارسی و شورای عالی انقلاب فرهنگی، حق میلیونها ایرانی را پایمال کند.
سالهاست که آذربایجانیهای جنوب ارس شرایط زیستی خود را با همزبانان خود در شمال ارس مقایسه میکنند و میبینند که طی سی و پنج سالی که آنها استقلال مجدد خود را بهدست آوردهاند در حال رسیدن به استاندارد زندگی در سطح کشورهای اروپائی هسنند و شهر باکو را تبدیل به دوبی قفقاز کردهاند اما در سایه بیکفایتی حکومت اسلامی در ایران مردم تبریز اسیر اختناق فرهنگی، گرفتار توفانهای نمک دریاچه ارومیه خشکانده شده، خفگی از استنشاق دود مازوتسوزی در نیروگاه تبریز، قطع مکرر گاز و برق و فقر ناشی از فساد، نا کارآمدی، تورم و گرانی هستند.
در دنیای اینترنت با گردش آزاد اطلاعات و پیشرفت هوش مصنوعی همه ملل در حال پیشرفت هستند و در همسایگی ایران کشورهای ترک در همه زمینهها منجمله فرهنگ و زبان با سرعت پیشرفت میکنند. در حال حاضر شش زبان ترکی درکشورهای عضو «سازمان دولتهای ترک»، زبان رسمی میباشد که عبارتند:
۱. ترکیه: ترکی استانبولی
۲. آذربایجان: ترکی آذربایجانی
۳. قزاقستان: ترکی قزاقی
۴. قیر قیزستان: ترکی قرقیزی
۵. ازبکستان: ترکی ازبکی
۶. ترکمنستان: ترکی ترکمنی
علاوه بر اینها زبان ترکی اویغوری نیز در ترکستان شرقی یعنی همان ایالت سین کیانگ چین زبان رسمی است. در همه این کشورها بهعلاوه در روسیه، ایران، اروپای شرقی، افعانستان و عراق زبانهای دیگر ترکی نیز وجود دارند. بهعنوان مثال در ایران غیر از ترکی آذربایجانی و ترکی ترکمنی، زبانهای ترکی قشقائی و ترکی خلجی نیز رایج است که قشقائیها اغلب در استان فارس و خلجها در خلجستان یعنی شمال استان قم متشکل از ۶۴ آبادی ساکن هستند. مجموعا در دنیا بیش از سی زبان زنده ترکی وجود دارد و بیش از ۲۰۰ میلیون نفر به این زبانها حرف میزنند.
در ادامه تلاش دولتهای ترک برای تقویت زبان ترکی روز ۷ اکتبر ۲۰۲۵ در اجلاس «سازمان دولتهای ترک» درشهر«قبهله» در شمال جمهوری آذربایجان که با شرکت روسای جمهور ترکیه، آذربایجان، قزاقستان، قیرقیزستان، ازبکستان و ترکمنستان تشکیل شده بود رسمالخط متحد ترکی معرفی شد. از سال ۲۰۲۴ شورائی از زبانشناسان ترکیه برای تدوین خط متحد ترکی کار میکردند. این خط متحد از ۳۴ حرف لاتین تشکیل شده که با تلفظ زبانهای ترکی تطبیق داده شده و هدف ازآن ایجاد وحدت فرهنگی بین کشورهای ترک میباشد. ترکیه در سال ۱۹۲۰ خط لاتین را پذیرفته و آذربایجان و ترکمنستان نیز بعد از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، خط لاتین را جایگزین خط سیریلیک کردند اما قیرقیزستان، ازبکستان و قزاقستان هنوز از خط سیریلیک نیز استفاده میکنند. در اجلاس شهر «قبه له» در۷ اکتبر ۲۰۲۵، رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه اعلام کرد که ترکیه در بهکار بردن خط متحد ترکی پیشقدم است و کتابهائی از چنگیز آیتماتف و اوغوزنامه با این خط چاپ شده و در اختیار نمایندگان سازمان دولتهای ترک قرار گرفته است.
اوغوزنامهها که تعدادشان بیش از سی کتاب میباشند به اسطورهها و کتابهای تاریخی ترکهای اوغوز اطلاق میشود از جمله معروفترین اوغوزنامهها میتوان از کتابهای اسطوره اوغوزخان، ده ده قورقود، سلجوق نامه و تاریخ غازانی (جامع التواریخ رشیدالدین فضلاله همدانی که به دستور غازانخان در تبریز نوشته شده)، نام برد. اوغوزخان یک شخصیت اسطورهای است و جد بزرگ ترکان اوغوز محسوب میشود.
چنگیز آیتماتف هم برجستهترین نویسنده قیرقیز میباشد که جایگاه خاصی در ادبیات ترک دارد. بعضی از آثار چنگیز آیتماتف از جمله رمان معروفش «الوداع گل ساری» به زبان فارسی نیز ترجمه شدهاند. وی در عین حال دیپلمات و نماینده قیرقزستان در یونسکو بود که در سال ۲۰۰۸ فوت نمود.
انتخاب خط متحد ترکی با رسمالخط لاتین، آشکارا به معنی رقابت با فرهنگ روسی در کشورهای آسیای مرکزی و حذف خط سیریلیک روسی از سیستم آموزشی سازمان دولتهای ترک میباشد که خوشایند روسها نیست زیرا روسها اهداف اقتصادی و امنیتی را هم در پشت تغییر خط احساس میکنند به ویژه اینکه سازمان دولتهای ترک به تدریج به یک بلوک سیاسی، اقتصادی و زبانی و فرهنگی قدرتمند تبدیل میگردد. الهام علیف بعد از انتخاب شدن خط متحد ترکی سخنرانی مبسوطی در دفاع از زبان ۵۰ میلیون ترک آذربایجانی که به زبان ترکی آذربایجانی حرف میزنند، ایراد نمود و از جمله گفت من شرایط آذربایجانیها در سایر کشورها را زیر نظر دارم، زبان مادری آنها به محاوره روزانه محدود شده و پر از لغات بیگانه است، این وظیفه حکومت جمهوری آذربایجان است که از زبان مادری ۵۰ میلیون آذربایجانی دفاع کند.
جمهوری آذربایجان ده میلیون نفر جمعیت دارد و وقتی الهام علیف صحبت از ۵۰ میلیون آذربایجانی میکند، همه متوجه میشوند که منظور وی آذربایجانیهای ایران است. هنگامی که رئیس جمهور آذربایجان نگران از بین رفتن زبان مادری آذربایجانیها میشود، رگ گردن ایرانشهریها سیخ میشود. آنان به جای «جمهوری آذربایجان» اصطلاح مجعول «حکومت باکو» را به کار میبرند و نمایندگان تحمیل شده به ملت در مجلس شورای اسلامی نیز، با آموزش زبان مادری آنهم فقط دو ساعت در هفته مخالفت میکنند.
ناسیونالیسم ایرانی
ناسیونالیسم ایرانی در سه مقطع تاریخی در دوران معاصر مطرح شده است. اولینبار این نوع ناسیونالیسم قبل از انقلاب مشروطه و توسط کسانی مطرح شد که از ایده «دولت-ملت» واحد و متمرکز به جای «ممالک محروسه ایران»، دفاع میکردند و آن را تنها وسیله ترقی و تجدد میدانستند، بعد از مشروطه، گردانندگان مجلههای کاوه و ایرانشهر در آلمان، این ایده را ترویج میکردند و حسین کاظمزاده ایرانشهر از طرفداران سر سخت آن بود. در دوره رضا شاه نیز محمود افشار یزدی جاعل اصطلاح «پانایرانیسم» راه حسین کاظمزاده معروف به «کاظمزاده ایرانشهر» را ادامه داد اما این نوع ناسیونالیسم هنگام اشغال ایران در سال ۱۹۴۱ توسط متفقین، کارکرد نداشت و هیچ کس سنگی بر اشغالگران پرتاب نکرد.
بار دوم ناسیونالیسم ایرانی با الهام از ناسیونالیسم عربی عبد الناصردر مصر ومتاثر از جنبشهای ضد استعماری، درمقطع ملی شدن صنعت نفت اوج گرفت و ایرانی گری و دفاع از خاک و نفت ایران اصلیترین شعار پان ایرانیستها شد که در جبهه ملی محمد مصدق گرد هم آمده بودند.
سومین اوجگیری ناسیونالیسم ایرانی در حال حاضر میباشد که در اثر شکست پروژه حکومت اسلامی در ایران مطرح میشود و ناسیونالیسم ایرانی، جایگزین اسلام سیاسی خمینی میگردد. طرفداران فعلی ناسیونالیسم ایرانی که اکثرا از اصلاحطلبان جمهوری اسلامی هستند، خود را نه پانایرانیست بلکه «ایرانشهری» معرفی میکنند که الهام گرفته از نظریه فلسفی «ایرانشهر»، کاظمزاده ایرانشهر و جواد طباطبائی میباشد.
نظریه ایرانشهر در فلسفه سیاسی قابل نقد و بررسی بوده اما بعد از بازگشت جواد طباطبائی به ایران، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران از این نظریه یک پروه امنیتی ساخت و به کمک چند روشنفکر نادم در سال ۲۰۰۹ چند نشریه درباره ایرانشهر به راه انداخت و کتابهای طباطبائی را در ابعاد وسیع توزیع نمود. بعضی از اصلاحطلبان جمهوری اسلامی مانند عباس آخوندی وزیر راه سابق هم نظریه جواد طباطبائی را ایدئولوژیک کردند و خود را ایرانشهری نامیدند تا این اصطلاح جا بیافتد.
آشکار است که ناسیونالیسم ایرانی به ویژه نوع ایرانشهری آن، رشد و شکوفائی زبان ترکی نه در ایران و نه در کشورهای همسایه را بر نمیتابد. آنان از ایده «ایرانشهر» جواد طباطبائی علیه کسانی که از زبان مادری خود دفاع میکنند بهویژه علیه آذربایجانیها که به تبعیض زبانی و فرهنگی اعتراض میکند به عنوان حربه تئوریک به کار ببرند و با تجزیهطلب نامیدن غیر فارسها سرکوبشان را مجاز کنند. اما این تلاشها که بعضا چاشنی نژادپرستی دارند، نتوانستهاند مانع رشد زبان و فرهنگ ترکی در کشورهای ترک زبان و همچنین در خود آذربایجان ایران بشوند. تحقیقات میدانی که اخیرا توسط دو محقق بنامهای کریم مهدی و رضا مهدی انجام گرفته و در شماره ۱۹ مجله تریبون چاپ سوئد آمده، نشان میدهد که طی ده سال گذشته، فرهنگ ترکی در میان آذربایجانیها گسترده شده و محبوبیت چشمگیر یافته و اکنون اکثر افراد آگاه، به ترک بودن خود افتخار میکنند و از زبان، تاریخ و فرهنگی ملی خودشان دفاع میکنند.

صحنهای نمایش کوراوغلو در تبریز
مسئولین رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی پیشرفت زبان ترکی را برنمیتابند و به اشکال مختلف میکوشند هویت فرهنگی آذربایجانیها را نیز انکار نمایند که آخرین نمونه آن اظهارات جنجالی، اکبر رضائی مدیر کل رادیو تلویزیون آذربایجان شرقی بود که «رقص آذربایجانی» را امری غیرمرتبط با فرهنگ آذربایجان توصیف کرد و بلا فاصله با مخالفت عمومی آذربایجانیها مواجه شد. رقص آذربایجانی بعد از بهصحنه در آمدن نمایشنامه ستارخان و حماسه کوراوغلو با بازیگری چند صد هنرمند زن و مرد که صحنهها را با رقصهای فردی و دستهجمعی با موسیقی ملی آذربایجانی به شیوه اوپرا اجرا میکردند، در تبریز با استقبال عموم مواجه شد و این هنرمندان محبوبیت فوقالعاده بین مردم کسب کردند که خوشایند مقامات جمهوری اسلامی نبود و آنان تلاش کردند مانع ادامه نمایشهای موزیکال حماسی و تاریخی بشوند و اکبر رضائی نیز علیه رقص آذربایجانی موضعگیری کرد.
به دنبال اظهارات اکبر رضائی، پلتفرم «کارزار»، میزبان یک کمپین آنلاین با عنوان «درخواست استعفاء یا عزل مدیرکل صداوسیمای آذربایجان شرقی» شد؛ کارزاری که به سرعت مورد توجه کاربران قرار گرفت و در مدت کوتاهی، هزاران امضا پای آن نشست و بعد از دو هفته مسئولین مرکزی تلویزیون مجبور شد اکبر رضائی را برکنار و ایوب نصیری را به سرپرستی رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی بگمارند با این توصیه که رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی باید فرهنگ اسلامی را نه تنها در منطقه، بلکه در قفقاز و کشورهای همسایه نیز گسترش دهد.
برکناری اکبر رضائی، یک پیروزی برای دوستداران فرهنگ و هنر آذربایجان است و برکنارکردن او دراثر فشارافکار عمومی عملی شده است و نشان میدهد که طومارهای آنلاین وقتی با هزاران هزار امضاء همراه شوند میتوانند نهادها و رسانههای انحصاری پر قدرت دولتی را به عقبنشینی وادار سازند. این شکل جدید از مبارزه مدنی به تدریج کارآیی خود را در مقابله با سانسور دولتی نشان میدهد.
تمرکز رهبران کشورهای ترک بر توسعه زبان ترکی، تاثیر خود را بر ترکهای ایران مخصوصا ترکان آذربایجان گذاشته است. علیرغم وجود اختناق فرهنگی سنگین در تبریز که توسط وزارت ارشاد اسلامی، اداره اطلاعات و اطلاعات سپاه اعمال میگردد، چاپ کتاب و آموزش داوطلبانه زبان ادبی ترکی بیشتر شده و نوشتن به زبان ترکی در فضای مجازی رایج گشته است. بیتوجه به تبلیغات رادیو و تلویزیونهای دولتی که در استانهای آذربایجان، نوعی زبان هیبریدی را ترویج میکنند که میتوان آن را «فارکی» نامید که از زبانهای فارسی و ترکی میباشد.
پیشرفت زبان ترکی در کشورهای ترکزبان و اتحاد این کشورها در راه پیشرفت و توسعه اقتصادی و فرهنگی نیز، بهطور مستقیم بر آذربایجانیها و همه ترکان در سراسر ایران تاثیرات انکار ناپذیر دارد. بهویژه وقتی پیشرفت همسایگان را با عقبماندگی همهجانبه ایران مقایسه میکنند، از حکومتی که بهنام اسلام بر ایران مسلط شده خشمگین میشوند و این باعث میگردد گسل بین مرکز و پیرامون هر روز عمیقتر شود.
«سازمان دولتهای ترک»
زمینه اتحاد کشورهای ترکزبان بلافاصله بعد از انحلال اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ و استقلال جمهوریهای آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان و قیرقیزستان بوجود آمد و دیپلماسی فشردهای بین این جمهوریها و جمهوری ترکیه فعال شد و اولین نشست رهبران کشورهای ترکزبان در سال ۱۹۹۲ در آنکارا تشکیل گردید.
در اکتبر ۲۰۰۹ با توافقنامه نخجوان توسط کشورهای جمهوری آذربایجان، جمهوری ترکیه، جمهوری قزاقستان و جمهوری قیرقیزستان «شورای همکاری کشورهای ترک زبان» ایجاد گردید. بعداز آن ازبکستان بهعنوان عضو دائم و در سال ۲۰۱۸ ترکمنستان عضو ناظر شورا شدند. در نشست هشتم شورا در ۱۲ نوامبر۲۰۲۱ شورای همکاری کشورهای ترک زبان، به «سازمان دولتهای ترک»(ترک دولتلر تشکیلاتی) تبدیل گردید. ترکمنستان، مجارستان، قبرس ترک و سازمان همکاریهای اقتصادی نیز بهعنوان ناظر در جلسات سازمان دولتهای ترک شرکت میکنند یعنی سازمان دولتهای ترک ۵ عضو رسمی و ۴ عضو ناظر دارد. همچنین تا به حال ۱۵ کشور دیگر نیز تقاضای عضویت دادهاند.
در هر نشست سازمان دولتهای ترک اقدامات جدید تصویب میشوند مثلا پرچم سازمان دولتهای ترک در نشست دوم (بیشکک ۲۰۲۲) تصویب شد؛ رنگ آبی روشن آن یادآور رنگ پرچم قزاقستان است، و نمادهای ستاره، ماه و خورشید از پرچم کشورهای عضو گرفته شدهاند.
اهداف سازمان دولتهای تُرک عبارتاند از:
- تقویت همکاری همهجانبه بین کشورهای عضو بر پایه تاریخ، زبان و فرهنگ مشترک.
- همکاری در زمینههای اقتصادی، آموزش، فناوری، حملونقل، گردشگری، بهداشت، جوانان، ورزش و غیره ...
- تأمین ثبات منطقهای، تقویت همبستگی سیاسی، تبادل فرهنگی و انسانی.
سند «چشم انداز جهان ترک ۲۰۴۰» تصویب شده است که استراتژی بلند مدت سازمان را تعیین میکند. سازمان دولتهای ترک با نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، سازمان امنیت و همکاری اروپا و سازمان همکاری اسلامی، روابط نزدیک دارد.
طبیعی است که این اهداف بر جمهوری اسلامی ایران که هنوز در رویای شکست خورده، تاسیس امپراتوری شیعه در جهان است و ایران را در مقابل دنیا قرار داده و همچنین فدراسیون روسیه که با تلاشهای نافرجام برای بازسازی قدرت متلاشیشدهی اتحاد شوروی سابق مشغول است، خوشایند نمیباشند و این دو کشور بیم آن دارند که سازمان دولتهای ترک در روند تکاملی خود به یک نیروی تعیینکننده ترکی در اوراسیا تبدیل بشود و مانع دیکتاتوری سیاسی و فرهنگی آنان گردد. در مقابل آمریکا و کشورهای اروپائی، قدرتیابی یک بلوک ترکی بین چین و اروپا را با نگاه مثبت ارزیابی میکنند که میتواند درآینده مانع تسلط چین بر اروپا بشود.
ماشااله رزمی
۱۲ دسامبر ۲۰۲۵
نویسندگان: کریستیان اش، ماتیاس گِباوِر، کنستانتین فون هامرشتاین، جولیا آمالیا هایر، بریتا کولنبرویش، پاولآنتون کروگر، رِنه پیفستر، ماتیو فون روهر، فیدلیوس اشمید و میشائل وایس
گزارش اصلی اشپیگل، شماره ۵۱/۲۰۲۵ – ۱۱ دسامبر ۲۰۲۵
گاهی لحظاتی پیش میآید که اروپاییها ناچار میشوند درماندگی خود را بیپرده آشکار کنند. مانند اول دسامبر؛ زمانی که رهبران چند کشور عضو اتحادیهٔ اروپا در یک کنفرانس ویدئویی محرمانه گرد هم آمدند. فریدریش مِرتس، صدر اعظم آلمان، ولودیمر زلنسکی رئیسجمهور اوکراین، امانوئل مکرون رئیسجمهور فرانسه، اورسولا فوندرلاین رئیس کمیسیون اروپا و همچنان مته فردریکسن نخستوزیر دانمارک نیز حضور داشتند.
موضوع گفتوگو: وضعیت اوکراین؛ وضعیتی که از این بدتر نمیتوانست باشد. ارتش روسیه در حال پیشروی است، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و اطرافیانش در مذاکرات مستقیم با کرملین میکوشند زلنسکی را به پذیرش یک توافق صلح وادار کنند — آن هم بدون مشارکت اروپا.
فردریکسن خطاب به حاضران گفت: «اورسولا، بابت تمام زحماتت متشکرم.» اما واقعیت این است که هنوز هیچ تضمین امنیتی از سوی غرب برای اوکراین وجود ندارد. اگر واشنگتن و مسکو اوکراینیها را به مصالحهای مجبور کنند که نه کییف میپذیرد و نه اروپا، چه میشود؟ او پرسید: «برنامهٔ جایگزین ما چیست؟»
مکرون با لحنی موافق گفت: «سوال درستی است.»
اما متأسفانه تا امروز پاسخی برای این سؤال پیدا نشده است. صورتجلسهٔ این تماس، که بهدست اشپیگل رسیده، تصویری کمسابقه از میزان بیاعتمادی نسبت به واشنگتن و حیرانی عمیق رهبران اروپاست. جلوی دوربینها، رهبران اروپایی با انجام وظیفهٔ دیپلماتیک، تلاشهای میانجیگرانهٔ ترامپ را تحسین میکنند. مکرون هنگام دیدار با زلنسکی در اوایل دسامبر در پاریس گفت: «کارهایی را که دولت آمریکا به رهبری رئیسجمهور انجام داده، ارج مینهم.» اما وقتی دور از چشم رسانهها با یکدیگر صحبت میکنند، بیپرده میگویند که ترامپ و تیم او را نه متحد، بلکه رقیب میدانند — رقیبانی که به نظر میرسد نسبت به ولادیمیر پوتین همدلی بیشتری دارند تا نسبت به شرکای دیرین خود. مرتس در نشست گفت: «آنها با شما و با ما بازی میکنند.» منظور او اوکراینیها و رهبران اتحادیهٔ اروپا بودند.
اینگونه نیست که اروپاییها در ماههای اخیر دربارهٔ ماهیت دولت آمریکا دچار توهمی بوده باشند. از زمانی که در اواسط نوامبر پیشنویس یک طرح صلح برای اوکراین فاش شد — طرحی که بیشتر به فهرست خواستههای کرملین شباهت داشت — برای همگان روشن شد که موضع ترامپ کجاست. یکی از دیپلماتهای ارشد فرانسه که ماههاست در تلاش است یک «ائتلاف اروپاییِ مایل به کمک» برای جلوگیری از قطع حمایت از اوکراین تشکیل دهد، پس از این افشاگری آهی کشید و گفت: «ما تنها ماندهایم.»
با این حال، از آن زمان که ترامپ در چهارم دسامبر راهبرد امنیتی جدیدش را منتشر کرد، دیگر کاملاً روشن شد که سیاست او در قبال اوکراین چیزی فراتر از بیمیلی به خرج میلیاردها دلار در جنگی دوردست است. این سیاست برخاسته از یک مکتب فکری است که اساساً مشکلی ندارد اگر حاکمان زورگو به کشورهای همسایه تعرض کنند. در این سند ۳۳ صفحهای آمده است: «نفوذ فزایندهٔ کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و قدرتمندتر حقیقتی همیشگی در روابط بینالملل است.»
لحن این سند گویی نوید «تغییر رژیم» میدهد
این متن همچون زیربنای فکری سیاستی است که با همهٔ آنچه ایالات متحده در دهههای پس از جنگ جهانی دوم نمایندگی کرده، قطع رابطه میکند. ترامپ و حامیانش بارها این گسست را اعلام کرده بودند، اما این نخستین بار است که چنین دیدگاهی به عنوان سیاست رسمی دولت در سندی راهبردی و محوری ثبت میشود. این سند سرودی در ستایش خودمحوری ملی است و قطع امید از نهادهای بینالمللیای که آمریکا خود در بنیانگذاریشان نقش داشته است: سازمان ملل، بانک جهانی، ناتو — همهٔ اینها از نگاه دولت ترامپ نه نهادهایی برای صلح و رفاه، بلکه در بهترین یک تعهد دردسرساز هستند و در بدترین حالت انگلهایی در ساختار جهانی دولت-ملتهای مستقل.
در بخشی از سند با عنوان «برتری ملّتها» آمده است: «ایالات متحده منافع خود را در درجهٔ نخست قرار خواهد داد و دیگر کشورها را نیز تشویق میکند همین کار را انجام دهند.» از این منظر، حمایت غیرمستقیم سند از جنبشهای راستپوپولیستی در اروپا — که بنا بر دیدگاه دولت ترامپ «مایهٔ خوشبینی فراوان» هستند — چندان عجیب نیست.
لحن ترامپ در قبال اروپا میان دلسوزیِ ظاهری، تحقیر و دشمنی آشکار در نوسان است. رئیسجمهور آمریکا و اطرافیانش قارهٔ کهن را گاهی «ناکارآمد»، گاهی «در حال فروپاشی کامل» و حتی «تمامشده» توصیف میکنند. در بهترین حالت، اروپا یک موزهٔ روباز زیباست؛ جایی که مثلاً در ونیز، پسزمینهای رؤیایی برای عکسهای عروسی ابرثروتمندانی مانند جف بزوس، بنیانگذار آمازون، فراهم میکند. و در بدترین حالت، مکانی برای «نابودی»، که از دید آنها زیر سیل مهاجرت بیضابطه غرق شده است. ترامپ در سخنرانی سپتامبر خود در سازمان ملل گفت: «کشورهای شما دارند به جهنم میروند.»
دولت ترامپ گاهی این انتقادات را در پوشش «دلسوزی» مطرح میکند. در فصل مربوط به اروپا در سند امنیتی جدید — که عنوانش «تقویت عظمت اروپا» است — واشنگتن مدعی میشود میخواهد به اروپا کمک کند «مسیر خود را اصلاح کند». اما در عمل، معنای این حرف آن است که دولت آمریکا اکنون بهطور رسمی از نیروهای راستپوپولیست از استکهلم تا مادرید پشتیبانی میکند. در سند، این دخالت با عبارت «پرورش مقاومت» توجیه شده است؛ عبارتی که به طرز مشکوکی برای بسیاری از سیاستمداران اروپایی شبیه سیاست تغییر رژیم به نظر میرسد.
اروپاییها بیدرنگ علیه این «بیانیهٔ طلاق» اعتراض کردند — اما فعلاً کاری از پیش نمیبرند جز ابراز خشم. آنتونیو کوستا، رئیس شورای اروپا، گفت دخالت در زندگی سیاسی اروپا «غیرقابل قبول» است. مرتس، صدراعظم آلمان نیز گفت: «من هیچ ضرورتی نمیبینم که آمریکاییها بخواهند دموکراسی را در اروپا نجات دهند.»
مشکل اینجاست: اروپاییها همچنان به آمریکا وابستهاند — به تسلیحاتش، اطلاعات امنیتیاش، و چتر هستهایاش. ممکن است در برلین و پاریس از افرادی مثل پیت هگست — که اکنون خود را «وزیر جنگ» مینامد و در یک چت افشاشده به معاون رئیسجمهور، جیدی ونس، نوشته بود: «من کاملاً با شما در بیزاری از انگلی بودن اروپا موافقم. این رقتانگیز است.» — نفرت داشته باشند. اما تا زمانی که اروپا تصمیم نگیرد روی پای خود بایستد، در برابر چنین تحقیرهایی بیدفاع خواهد بود.
همزمان با انتشار سند امنیتی آمریکا، رابطهٔ میان بروکسل و مدیران بزرگ فناوری آمریکایی تیرهتر شده است. کمیسیون اروپا چند روز پیش جریمهای ۱۲۰ میلیون یورویی علیه پلتفرم X، متعلق به ایلان ماسک متحد ترامپ، وضع کرد. به باور بازرسان اروپایی، این پلتفرم با سازوکار «تیک آبی» کاربران را عمداً گمراه میکند. بسیاری از منتقدان بر این باورند که الگوریتمهای X صدای جریانهای پوپولیستی را تقویت کرده و به فروپاشی گفتوگوی مدنی دامن میزنند. ماسک در واکنش، سلسلهای از حملات تند علیه بروکسل منتشر کرد و از «سانسور» و «استبداد اتحادیهٔ اروپا» سخن گفت — لحنی که کاملاً با جهانبینی جنبش «آمریکا را دوباره عظمت بخشیم» سازگار است. تقارن این حملات با انتشار راهبرد امنیتی ترامپ، در چند پایتخت اروپایی ایجاد نگرانی کرد؛ بسیاری آن را نشانهای از همکاری تنگاتنگ کاخ سفید با غولهای فناوری سیلیکونولی میدانند.
در همین چارچوب بود که آخر هفته، شماری از مقامهای ارشد آمریکایی در X، ظاهراً بهصورت هماهنگ، به اروپا حمله کردند. کریستوفر لاندو، معاون وزیر خارجه، کنایه زد که اروپاییها باید تصمیم بگیرند که عضو ناتو میخواهند باشند یا عضو اتحادیهٔ اروپا. او نوشت: «نمیتوانیم وانمود کنیم شریکیم، در حالی که این کشورها اجازه میدهند بوروکراسی غیرمنتخب، غیردموکراتیک و غیرنمایندگی اتحادیهٔ اروپا در بروکسل، سیاستی در راستای خودکشی تمدنی را دنبال کند.» دیگر سیاستمداران آمریکایی نیز به خاطر جریمههای اعمالشده علیه X، اروپا را به «اقدامات تلافیجویانه» تهدید کردند.

با این همه، یک دیپلمات ارشد اروپایی در واشنگتن صادقانه اعتراف میکند که ضربالمثل مشهور «آمریکا نوآوری میکند، اروپا مقررات میگذارد» چندان بیراه نیست. به بیان دیگر: آمریکاییها خلق میکنند، اروپاییها محدود میکنند. رشد اقتصادی ایالات متحده نیز سالهاست بسیار بیشتر از اروپا بوده است. همین نکته توان اروپا برای ایستادگی در برابر واشنگتن را کاهش میدهد. از یک طرف همه میدانند ترامپ — درست مانند پوتین — اتحادیهٔ اروپا را دشمنی میبیند که باید با آن جنگید. از نگاه ترامپ، اتحادیهٔ اروپا نه پاسخی به جنگهای خونین قرن بیستم، بلکه انحرافی تاریخی است که با هستهٔ ملیگرایانهٔ جنبش MAGA در تضاد است. در سند راهبرد امنیت ملی آمده: «واحد بنیادی سیاست در جهان، دولت-ملت است و همواره چنین خواهد بود.»
آمریکاییها در محافل داخلی حتی تهدید کردهاند از ناتو خارج شوند
از طرف دیگر، اروپا هنوز جرئت ندارد از این وضعیت ناخوشایند نتیجهگیریهای ضروری را انجام دهد. در حالی که ماههاست لحن آمریکا نسبت به اروپا تندتر شده؛ نه فقط در اتحادیهٔ اروپا، بلکه در ناتو نیز. پیش از نشست اخیر در لاهه، مارک روته دبیرکل ناتو، تحت فشار آمریکاییها، اعضا را به سمت نظام جدید «تقسیم بار» سوق داد — نظامی که در واقع انتقال بار به سمت اروپاست.
تا امروز، ایالات متحده حدود نیمی از توان نظامی ناتو را تأمین میکند — از تانک گرفته تا جنگنده. نیم دیگر میان اروپاییها و کاناداییها تقسیم شده است. اما حالا دیگر سخن از «تقسیم بار» نیست، بلکه از «انتقال بار» سخن میگویند. یعنی اروپاییها باید گامبهگام مسئولیت کامل دفاع متعارف از قارهٔ خود را بر عهده بگیرند.
اروپاییها فعلاً وقتکشی میکنند و هنوز طرحی برای اجرای این مدل جدید ارائه ندادهاند. اما آمریکاییها کاملاً جدیاند. پنتاگون اعلام کرده که میخواهد در سال ۲۰۲۷ — یعنی تنها دو سال دیگر — اولین نتایج این انتقال بار را ببیند؛ در غیر این صورت، ایالات متحده از برنامهریزی مشترک دفاعی ناتو کنار خواهد کشید. این پیام در پایتختهای اروپا همانطور دریافت شد که قصد آن بود: بهعنوان یک تهدید. زیرا روشن است که پایان برنامهریزی مشترک دفاعی، پایان ناتو به شکل کنونیاش خواهد بود.
اما هیچجا بیاعتنایی آمریکا به اروپاییها مانند موضوع مذاکرات اوکراین آشکار نیست. این مذاکرات را نه مارکو روبیو، وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی، هدایت میکند؛ بلکه استیو ویتکوف، فرستادهٔ ویژهٔ ترامپ و شریک قدیمی او در زمین گلف — که مانند خود ترامپ در بازار املاک نیویورک ثروتمند شده — و نیز جرد کوشنر، داماد رئیسجمهور، که حتی هیچ سمت رسمی در دولت ندارد.
وجه مشترک این دو نفر این باور است که میتوان روسها را با وعدهٔ کسبوکارهای پرسود به یک توافق کشاند. رئیسجمهور آمریکا در میانهٔ نوامبر گفت میان واشنگتن و مسکو «پتانسیل تجاری شگفتانگیزی» وجود دارد. طبق گزارش والاستریت ژورنال، مذاکرهکنندهٔ پوتین، کیریل دیمیترییف — بانکدار پیشین گلدمن ساکس — حتی به ویلای ویتکوف در میامی رفته و دربارهٔ پروژههای استخراج منابع در قطب شمال گفتوگو کرده است. او حتی پیشنهاد داده که به محض برقراری صلح در اوکراین، یک مأموریت مشترک به مریخ راهاندازی شود.
اما بسیاری شواهد نشان میدهد که روسها در حال ریشخند کردن آمریکاییها هستند. اگر پول دغدغهٔ اصلی پوتین بود، او هرگز جنگی پرهزینه و خونین را آغاز نمیکرد که اقتصاد روسیه را تقریباً از بازار غرب جدا کرده است. علاوه بر این، امیدهای اقتصادی نیز اغراقآمیز است. الکساندر گابویف، کارشناس روسیه در مرکز اوراسیاِ کارنگی برلین، میگوید: «حتی در بهترین دوران همکاری روسیه و آمریکا — سال ۲۰۱۱ — کل تجارت دوطرف فقط ۳۰ میلیارد دلار بود. در حالی که تجارت روسیه با چین در سال گذشته ۲۴۵ میلیارد دلار بوده است. اقتصادهای روسیه و آمریکا اصلاً مکمل یکدیگر نیستند.»
کاخ سفید هیچ قصدی ندارد اروپاییها را در جریان امور نگه دارد
پوتین نه با منطق تجارت، بلکه با منطق امپراتوری فکر میکند. تنها کسی در دولت آمریکا که این موضوع را درک کرده، مارکو روبیو، وزیر خارجه است؛ او ارتباط خود را با اروپاییها حفظ کرده است. اما مذاکره با پوتین را ویتکوف انجام میدهد — کسی که در مقام فرستادهٔ ویژه تاکنون شش بار به مسکو رفته و به شکل نمایشی روابط نزدیک با پوتین نشان میدهد. یک دیپلمات ارشد اروپایی در واشنگتن با آه میگوید: «دولت آمریکا روش خاص خودش را دارد.» دیگر «بدیهی» نیست که اروپا در مذاکرات سهیم باشد؛ دیگر هیچ چیز قابل اطمینان نیست.
و این تازه توصیفی ملایم از وضعیت است. در تماس محرمانهٔ اوایل دسامبر، رئیسجمهور فنلاند واقعیت را بهروشنی بیان کرد. طبق صورتجلسه، الکساندر استوب گفت: «در حال حاضر، ما بیرون ماندهایم؛ اما باید وارد شویم.»
اما چگونه؟
دستکم ویتکوف و کوشنر هیچ قصدی برای مشارکت دادن اروپا ندارند. پس از دیدارشان با پوتین در اوایل دسامبر در مسکو، بدون توقف در بروکسل مستقیماً به آمریکا بازگشتند. پاریس، لندن، برلین و دیگر پایتختهای اروپایی ناچار بودند به اطلاعاتی تکیه کنند که رستم عمروف، مشاور امنیت ملی زلنسکی، بعدها در اختیارشان گذاشت.
عمروف سپس به فلوریدا پرواز کرد تا با دو نمایندهٔ آمریکایی گفتوگو کند. وزارت خارجهٔ آمریکا هفتهٔ گذشته اعلام کرد که او و آندری گناتوف، رئیس ستاد کل اوکراین، دو روز در فلوریدا با ویتکوف و کوشنر در حال مذاکره بودهاند. روایت وزارت خارجه طوری بیان شده بود — و قطعاً هدف همین بود — که انگار در گفتوگوها «پیشرفت» حاصل شده است.
اما وزارت خارجهٔ آمریکا — که این بیانیه را منتشر کرد — تحت هدایت روبیو است؛ و او اصلاً در فلوریدا حضور نداشت. همان کسی که اروپاییها بیش از همه امید داشتند شرایط آنان را درک کند. روبیو از معدود افرادی در دایرهٔ ترامپ است که هنوز موضع سنتی جمهوریخواهان — یعنی انتقاد از روسیه — را نمایندگی میکند. اما اکنون بهنظر میرسد او نیز مانند کیت کلاگ، مذاکرهکنندهٔ سابق آمریکا در پروندهٔ اوکراین، به حاشیه رانده شده است.
پس از گفتوگوهای فلوریدا، آمریکاییها اعلام کردند که «چارچوب ترتیبات امنیتی» مورد توافق قرار گرفته است. وقتی آمریکاییها از «ترتیبات امنیتی» سخن میگویند، همهٔ چراغهای هشدار در اروپا روشن میشود. زیرا سؤال این است: چه کسی باید این تضمینها را ارائه کند جز خود اروپاییها؟
وقتی ترامپ پس از دیدار آگوست خود با پوتین در آلاسکا نخستینبار از این واژه استفاده کرد، مکرون در پاریس بهسرعت یک نشست اضطراری برگزار کرد. او به همراه کِیر استارمر، نخستوزیر بریتانیا، شروع به جمعآوری تعهداتی کرد برای اینکه کدام کشور حاضر است نیروی زمینی به اوکراین اعزام کند.
زمان به نفع پوتین میگذرد؛ او در جنگ اوکراین در موقعیتی راحت قرار دارد
این تلاشها بیمنطق هم نبود. اگر اروپاییها پیشقدم میشدند، شاید میتوانستند بر روند سیاسی اثر بگذارند. این نقشهٔ اولیه بود. اما آن زمان مرتس همراهی نکرد. او نمیخواست پیش از دستیابی به توافق صلحی کامل تعهدی بدهد. با این حال، مسکو از ابتدا یک «نه» قاطع اعلام کرد: هیچ نیروی ناتو، تحت هیچ پرچمی، وارد اوکراین نمیشود.
ترامپ نیز هیچ مخالفتی با این موضع نشان نداد. بار دیگر اروپاییها بین واشنگتن و کرملین گیر افتادند و تحقیر شدند. درست است که اکنون اروپاییها در نزدیکی پاریس یک ستاد فرماندهی نظامی تشکیل دادهاند — جایی که چند ده افسر از کشورهای «ائتلافِ مایل به کمک» در حال طراحی گزینههایی برای یک نیروی تثبیتکننده هستند — اما ترامپ ظاهراً توجهی به آن ندارد. افراد مورد اعتمادش، کوشنر و ویتکوف، پنهانی با روسها مذاکره میکنند. بدون اروپاییها، و حتی بدون اوکراینیها. تصویر کامل وضعیت تنها در واشنگتن و کرملین وجود دارد.

ترامپ بهشدت فشار میآورد که تا پیش از کریسمس به توافق صلح برسد — پس از آنکه زمانبندی اولیهٔ او برای شکرگزاری نوامبر واقعبینانه از کار درآمد. روشن نیست زلنسکی تا چه مدت میتواند در برابر این فشار مقاومت کند. روسیه اصرار دارد که اوکراین بهطور کامل از دونباس عقبنشینی کند — و با آن، بهترین مواضع نظامیاش را از دست بدهد. مسکو میخواهد از مسیر دیپلماتیک به چیزی برسد که چهار سال گذشته از مسیر نظامی نتوانسته به دست آورد. و ترامپ بهنظر میرسد این خواستهٔ روسیه را پذیرفته باشد.
اروپاییها تأکید دارند که دربارهٔ مسائل سرزمینی تنها زمانی میتوان تصمیم گرفت که پیشاپیش تضمینهای امنیتی معتبر و الزامآور وجود داشته باشد. نمیتوان بدون نظر اروپا دربارهٔ نقش ناتو، نظم امنیتی اروپا یا داراییهای دولتی روسیه که در اتحادیهٔ اروپا مسدود شده، تصمیم گرفت. گفته میشود روبیو در ژنو این موضوع را درک کرده است. اما آیا این درک در مورد ویتکوف و کوشنر هم صدق میکند؟ کسی در اروپا حاضر نیست روی آن شرط ببندد.
در حالی که ابزاری وجود دارد که باید کارساز باشد: بیش از ۲۰۰ میلیارد یورو دارایی دولتی روسیه که در اروپا نگهداری میشود. اگر بخش عمدهای از این پول از طریق یک وام جبرانی در اختیار اوکراین قرار گیرد، میتواند فشار سنگینی بر روسیه وارد کند. و نیاز مالی اوکراین برای چند سال تأمین خواهد شد. اما مشکل اینجاست: بلژیک — که بخش اعظم این داراییها در آن قرار دارد — بهشدت از آزادسازی این پولها خودداری میکند.
برندهٔ اصلی این شکاف فراآتلانتیک از همین حالا مشخص است: ولادیمیر پوتین. او اکنون در سطحی برابر با ترامپ مذاکره میکند — بدون مزاحمت اروپاییها. و لحن راهبرد امنیتی جدید آمریکا برای او بسیار آشناست. در این سند نهتنها با گسترش ناتو مخالفت میشود، بلکه بسیاری از عناصر جهانبینی کرملین نیز تکرار شده است. گابویف، کارشناس روسیه، میگوید: «اینکه روسیه در هیچجا دشمن معرفی نمیشود، یک انقلاب است.» حمله به اروپا، امید به پیروزی راستپوپولیستها، و تفکر حوزههای نفوذ — همه چیز میتوانست مستقیماً از پوتین آمده باشد.
برای رئیس کرملین، این یک رؤیای دیرینه است که اکنون به حقیقت میپیوندد. هدف او همیشه ایجاد شکاف میان اروپا و ایالات متحده بوده است. البته نقشهٔ اصلی او متفاوت بود: میخواست اروپا را به روسیه نزدیک کند و از این طریق از آمریکا دور سازد — اروپایی مستقلتر باید اروپایی متمایلتر به مسکو میبود. اما حالا در کاخ سفید رئیسجمهوری نشسته که مانند خود پوتین اروپا را رقیبی خطرناک میبیند.
نمونههایی از دیگر مناطق جهان وجود دارد که نشان میدهد چگونه میتوان در برابر ترامپ ایستادگی کرد
برای پوتین این موقعیت فوقالعاده راحت است. او مستقیماً با آمریکاییها دربارهٔ صلح مذاکره میکند و در عین حال هیچ عجلهای برای رسیدن به نتیجه ندارد. زمان به سود اوست. نیروهایش سریعتر از گذشته پیشروی میکنند؛ در نوامبر با تصرف ۵۰۵ کیلومتر مربع — دو برابر ماه پیش — پیشرفت قابل توجهی داشتند. در دونباس، اوکراین اکنون در آستانهٔ از دست دادن پوکروفسک است؛ بزرگترین شهری که از زمان عقبنشینی باخموت در مه ۲۰۲۳ از دست میدهد. برای مدت طولانی، بسیاری از خطوط نبرد در وضعیت بنبست بودند: روسها نیروی انسانی بیشتری داشتند و اوکراینیها در جنگ پهپادی مهارت بیشتری. اکنون که روسها از نظر فنی پیشرفتهتر شدهاند، شرایط در میدان تغییر کرده است. پوتین ممکن است موفقیتهای خود را بزرگنمایی کند؛ در گفتوگو با ویتکوف حتی مدعی محاصرهٔ گستردهٔ نیروهای اوکراینی شد — چیزی که هرگز رخ نداده. اما بدون تردید: پیشرویها ادامه دارد. به همین دلیل رئیس کرملین مشکلی ندارد که مذاکرات صلح را طولانی کند.
ترامپ گمان میکند پوتین مشتاق است دوباره تجارت با آمریکا را از سر بگیرد. اما در واقع، این مسکوست که از این مسئله بهره میبرد که ترامپ و ویتکوف تقریباً کاملاً در قالبهای تجاری فکر میکنند. پوتین با علاقه از درخواستهای ادعایی شرکتهای آمریکایی حرف میزند که گویا آمادهاند به محض امکان وارد بازار روسیه شوند. این همان طعمهای است که کرملین سالها با موفقیت در برابر اروپا — بهویژه آلمان — به کار گرفت. شعار «تغییر از طریق درهمتنیدگی» که متعلق به فرانکوالتر اشتاینمایر، وزیر خارجهٔ پیشین و رئیسجمهور کنونی آلمان بود، نماد همین رویکردی است که به طرز چشمگیری شکست خورد.
اروپا فقط زمانی میتواند دوام بیاورد که در برابر روسیه بایستد و خود را از آمریکا مستقلتر کند. ترامپ درست میگوید که اوکراین قادر به پیروزی نظامی بر روسیه نیست. اما تحمیل صلح به این کشور — صلحی که تنها به پوتین فرصت نفسگیری برای تجاوز بعدی به اروپا میدهد — بیمسئولیتی است. درست است که اعلام «مرگ مغزی» ناتو از سوی مکرون بیتدبیری بود، اما همینقدر هم سادهلوحانه است که تا وقتی ترامپ در کاخ سفید است به ناتو تکیه کنیم.
اتحادیهٔ اروپا ناتوان نیست، هرچند اکنون چنین به نظر میرسد. تنها کافی است بخواهد از قدرت خود استفاده کند. بیش از ۴۵۰ میلیون نفر در آن زندگی میکنند و با تولید ناخالص داخلی ۱۸ تریلیون یورو، همچنان دومین قدرت اقتصادی جهان پس از آمریکاست. اروپا پول و دانش فنی لازم برای ساخت پهپاد، تانک و جنگنده را دارد. نباید گذاشت این تلاشها قربانی خودخواهی دولتهای ملی شود — همانطور که پروژهٔ جنگندهٔ مشترک اروپایی (FCAS) اکنون به نمونهای از چگونگی انسداد متقابل اروپاییها بدل شده است.
از دیگر مناطق جهان مثالهایی وجود دارد که نشان میدهد چگونه میتوان در برابر ترامپ ایستادگی کرد. چین با محدود کردن صادرات عناصر نایاب و مسدود کردن واردات سویا از آمریکا به تعرفههای بسیار سنگین ترامپ پاسخ داد. در نهایت ترامپ عقبنشینی نسبی کرد، چون از فروپاشی صنعت داخلی و خشم کشاورزانش هراس داشت. دادگاهی در برزیل شبکهٔ اجتماعی X را موقتاً مسدود کرد زیرا پلتفرم به اندازهٔ کافی با اطلاعات نادرست مقابله نمیکرد. و از آنجا که بخش بزرگی از قهوهٔ مصرفی آمریکا از برزیل میآید، ترامپ نتوانست برای مدت طولانی تعرفهٔ ۵۰ درصدی علیه این کشور را حفظ کند — تعرفهای که برای حمایت از دوست سیاسیش، ژائیر بولسونارو، وضع شده بود. این کشورها از موضع قدرت عمل کردند. آنها میدانستند: ترامپ قدرت را محترم میشمارد و از چاپلوسی بیزار است.
دولتهای اروپایی این را در تئوری درک میکنند اما در عمل به کار نمیگیرند. آنها از بهکارگیری قدرت اقتصادی خود میترسند؛ از پذیرش مسئولیت امنیتی میترسند؛ و از همه بیشتر، از یک رویارویی آشکار با واشنگتن واهمه دارند.
اتحادیهٔ اروپا توانایی آن را دارد که شرکتهای بزرگ فناوری آمریکا را چنان تنظیمگری کند که دیگر ماشین تولید نفرت و ابزار سرقت مالکیت فکری نباشند. نه فیسبوک، نه X و نه OpenAI نمیتوانند از بازار اروپا چشمپوشی کنند. ترامپ و پوتین ممکن است خیال کنند میتوانند اروپا را تکهتکه کنند. اما حتی ویکتور اوربان، نخستوزیر مجارستان — که خود را متحد این دو نشان میدهد — نمیتواند از بازار واحد اروپا و میلیاردها یورویی که از بروکسل دریافت میکند، صرفنظر کند.
ترامپ تنها زمانی میتواند اروپا را تحقیر کند که اروپا خود را کوچک کند. این یکی از درسهای ماههای گذشته است. و در بلندمدت، آمریکا نیز بدون متحدان اروپایی نمیتواند جایگاه قدرت خود را حفظ کند. امیلی هاردینگ از اندیشکدهٔ CSIS واشنگتن میگوید: «رقیب اصلی آمریکا چین است و جاهطلبیهایش در آسیا. اروپا اگر قوی باشد، نظم جهانی را پایدار میکند و برای روسیه و چین بازدارنده است.»