بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

جمهوری اسلامی برای رفتن آماده می‌شود

علی سعیدزنجانی


iran-emrooz.net | Thu, 31.12.2009, 10:46

منصور رفت توی تاریکی کوچه که در بزند. من سرکوچه ایستادم. نیمه های دی ماه ۵۷ بود. ارتشی ها چند روز بود که هر صبح از پادگانشان خارج می شدند و مردم را توی هر صفی که ایستاده بودند به رگبار می بستند. پایگاه پدافند ملی (بسیج شاه) را به تازگی از دست داده بودند و برای همین هم خیلی عصبانی بودند. روزهای ترسناکی بود. خیابانها از ساعت های ۹ و ۱۰ صبح کم کم جمعیت می گرفت و بعد از چهار و پنج بعد از ظهر دوباره با سرعت خلوت می شد. فضا حسابی یخ زده بود. بیشتر روحانی ها هم مثل "هاشمی نژاد" و "عباس طبسی" و "علی خامنه‌ای" از شهر فرار کرده بودند. دانشگاه همچنان کم و بیش گرم بود و پر رفت و آمد بود و کمی هم نگران. ما آنروزها مدتی بود که آمفی تئاتر دانشکده ی ادبیات را رها کرده بودیم و رفته بودیم درهای بسته ی یک مسجد را توی "ته پل محله" باز کرده بودیم و اسمش را هم که نمی دانم چی بود با پرده‌ای بنام اسم قدیمی ش (مسجد درخت توت) که شاعرانه تر بود پوشانده بودیم. و منبرش را با یک تریبون عوض کرده بودیم و بچه های زیادی را هر شب و هر روز دور و بر شعر و کاریکاتور و بحث سیاسی و آموزش های گوناگون جمع می کردیم. سخنران هامان هم اگر از دانشگاه نبودند قصه های "شریعتی" وار از اسلام می گفتند و از عربی که شمشیرش را به "خلیفه‌ی مسلمین عمر" نشان داده است و گفته است اگر یک قدم کج بگذاری با این راستت می کنم. و از"محصول زمینی که مال کسی است که رویش کار کرده است اگرچه زمین را غصب کرده باشد." و چیزهای دیگر اینجوری. یک سوسیال دمکراسی با ادبیات اسلامی. پس از حمله ی ارتشی ها به مردم هم اراده مان محکم تر شده بود و بیشتر مصمم شده بودیم که چراغ مسجد را هر جور شده روشن نگه داریم. و حالا هم آمده بودیم اینجا که یک روحانی را هم به مسجدمان دعوت بکنیم. وسط های شب بود. کمی سرد. کمی هم دلشوره و نگرانی از روزهای پیش رو. نگرانی که همه جا بود. همه در انتظار و دلواپسی بودند. خمینی در پاریس بود و "کاریزمای" انتقالی مردم بهش از همه وقت بیشتر اما باز هم نمی شد کاری کرد. منصور در زد. خیابانها و همه جا ساکت بود. چند لحظه گذشت. صدا آمد. در باز شد. شیخ علی تهرانی با همان حالت عریان و پریشان "دیو جانوسی" ش آمد توی قاب در و گفت بعله؟ پیشترها هم یکی دوبار توی تظاهرات خیابانی دیده بودمش. یکبار با پای برهنه توی گاز اشگ آور می دوید و نفرین می کرد. سرش را هم پایین نمی آورد. می گفت تیر اگر بخواد بخوره می خوره. دو سه بار هم در سخنرانی های دانشکده های مختلف دیده بودمش. منصور گفت ما اومدیم ببینیم آیا شما می تونیین بیاین مسجد ما فلسفه درس بدین. شیخ علی که نه منصور را می شناخت و نه مرا که سر کوچه ایستاده بودم با همان صدا و لحن تند سخنرانی هاش، بدون هیچ درنگی گفت: من این روزا فقط بلدم "مرگ بر شاه" درس بدم. منصور که کمی غافلگیر شده بود تا آمد بگوید اونم قبوله، شیخ علی گفت، برای چیزهای دیگه هم آقایون دیگه هستند. بعد هم اسم چند تا از همین فرار کرده ها را آورد و برگشت توی دالون. خلاصه و برنده و با شتاب. ما چند لحظه سر کوچه ایستادیم و این پا و اون پا کردیم و بعد دوباره خودمان را کوچه به کوچه به مسجد بدون روحانی مان رساندیم و چراغش را همچنان روشن نگه داشتیم و از پشت بلندگویش گاهی برای ساواکی ها رجز خواندیم و چند روز بعد ناگهان خروش خیابانی دانشگاه دوباره شهر را به زندگی برگردانده بود.

نزدیک بود باز حواسم به دور و برم پرت بشه، جلوی خودم را گرفتم.

رفتنم به خیابانهای انقلاب برای این بود که بگویم منهم در این روزها تنها دارم به آزادی کشورم فکر می کنم. برای همین هم چند تا طرح توی ذهنم برای / "انقلاب 57 و خلق کاریزمای رهبری توسط مردم" / و"فلسفه به زبان ساده برای بچه های سبز" / و "نگرش هنری به جهان" / و "پیشنهاد هایی برای فردا" / داشتم که بنویسم اما امروز احساس کردم باید بیایم اینجا و اینرا بگویم که جمهوری اسلامی تصمیم نهایی اش را گرفته است و می خواهد خودش را کنار بکشد. "آیت الله خامنه ایی" پس از خلق کردن ۱۷ شهریور ۵۷ در محرم ۸۸ حالا دیگر باین باور رسیده است که پیشروی جنبش سبز بیش از آنی بوده است که تصورش را می کرده. و فهمیده است که رژیمش دیگر توانایی و ظرفیت کشتار و سرکوب بیش از اینرا ندارد. برای همین هم می خواهد زمینه را برای یک عقب نشینی آرام آماده بکند. شاخ و شانه کشیدنهای دروغین برادران لاریجانی هم که راه فرارشان را خوب می شناسند برای همین است. و عربده کشی ی عباس طبسی ی ترسو که سالهاست راه رفتنش را با فرستادن میلیون ها دلار پول و فرزندانش به خارج هموار کرده است. راهپیمایی زورکی امروز میدان کوچک "انقلاب" هم برای همین بود. و نشست "فروتنانه رهبری" با بعضی از چماقدارهای به خارج رفته اش و افسوسش از اینکه "عده ایی در میان راه سست عنصری نشان دادند." دستگیری میرحسین موسوی و کروبی و خاتمی و رهنورد هم در دستور کار نیست. این کار احمقانه حتا اگر با تائید آمریکایی ها و روس ها هم بعنوان آخرین تلاش انجام بشود باز حاصلی جز پشیمانی برای رژیم و از آنسو هیجان و شور انقلابی بیشتر برای جنبش نخواهد داشت: " نیروهای امنیتی، میرحسین موسوی و مهدی کروبی را دیشب به کلاردشت در شمال ایران منتقل کردند."چه احساس زیبا و نمایشی و پر شوری برای یک انقلاب. آیا می شود؟

بچه سبزهای خیابانهای انقلاب!

آرایش نیروهای جمهوری اسلامی به گونه ایی آشکار در هم ریخته است. اینرا خود شما هم توی خیابانها بهتر می دانید. نیروهای بهم پاشیده و منهزم شده هم دیگر امکان باز سازی دوباره در فضای زمانی ی یک نبرد را ندارند. شاید بتوان ارتشی فراری را در جایی دوباره به زور دور هم جمع کرد و به دفاع واداشتش اما این باز سازی تازه باز هم با یک تهاجم کوچک دیگر و اینبار بیشتر منهدم خواهد شد. آرایش نیروهای جمهوری اسلامی در این چند ماهه بارها در هم ریخته است و دوباره نوآرایی شده است و اینبار دیگر راهی برای بازسازی های بیشتر ندارد. آخرین اقدام رژیم می تواند آوردن تانگ ها به خیابانها باشد که آنهم خیلی زود تبدیل به ضد خودش خواهد شد. دلیلش هم اینکه شکست و پیروزی ارتش ها تنها بخاطر تعداد نفراتشان و تدارکاتشان نیست، بخاطر داشتن روحیه ی بالا و یا نداشتن آن است. و روحیه ی نیروهای جمهوری اسلامی پس از هفت ماه پیشروی مستمر شما بکلی از دست رفته است و حالا فقط آماده ی پذیرفتن شکست است. سمت گیری ها و حرفهای از سر نا آگاهی ی بعضی از آدم های همیشه ترسیده ی "اپوزیسیون" داخل و خارج، گاهی رژیم را ممکن است دچار وسوسه و خیالات بکند، اما نگاهی دوباره به خیابانها باز واقعیت ترسناک را بیادش خواهد انداخت. همه چیز آماده ی پیشروی های بیشتر و پیروزی های تازه تر است بچه ها. تنها چیزی که شما در این لحظات حساس بیش از هر وقت دیگر بهش نیاز دارید هماهنگ کردن همایش هاست و پیدا کردن فرصت های تازه برای حرکت های تازه تر. رژیم در حال شکستن است. حملاتتان را بیشتر بکنید.

بچه سبزهای خارج از کشور!

بچه قرمزها، آبی ها، زرد ها و همه ی رنگ های دیگری که هشیارانه و سخاوتمندانه درخشش تان را به رنگ سبز بخشیده اید. آفتابی دم دست است، هم برای ما هم برای آنهایی که دارند توی خیابانهای ایران با نیروهای سرکوبگر می جنگند. نامشان را بازهم بیشتر در پیاده روهای جهان فریاد بزنیم.

آوازی پس آزادی.

این باید مال صحنه ایی باشد که از خیابانهای آزاد شده ی فردا در اینجا جا مانده است. باید کمی جلوتر بروم.

چهارشنبه ۹ دی ۸۸


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.