شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷ - Saturday 17 November 2018
بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

ضرب‌وشتم محمد نوری‌زاد توسط ماموران وزارت اطلاعات

محمد نوری‌زاد، صبح روز دوشنبه توسط ماموران وزارت اطلاعات مورد ضرب و جرح قرار گرفت. آقای نوری‌زاد مدت‌هاست که مقابل ساختمان وزارت اطلاعات به عنوان اعتراض قدم می‌زند. خواسته‌های خود را بر روی پارچه‌ای نوشته و آن را هنگام قدم زدن بر تن می‌کند. گفته است تا به تک‌تک خواسته‌هایش نرسد، این قدم‌زدن‌های اعتراضی را متوقف نخواهد کرد.

iran-emrooz.net | Tue, 25.02.2014, 7:39

محمد نوری‌زاد، صبح روز دوشنبه توسط ماموران وزارت اطلاعات مورد ضرب و جرح قرار گرفت. آقای نوری‌زاد مدت‌هاست که مقابل ساختمان وزارت اطلاعات به عنوان اعتراض قدم می‌زند. خواسته‌های خود را بر روی پارچه‌ای نوشته و آن را هنگام قدم زدن بر تن می‌کند. گفته است تا به تک‌تک خواسته‌هایش نرسد، این قدم‌زدن‌های اعتراضی را متوقف نخواهد کرد.

او در پایان هر روز قدم‌زدن‌هایش در مقابل وزارت اطلاعات، یادداشتی در صفحه فیس‌بوک و سایت شخصی خود درباره آن‌چه در طول روز بر او رفته است منتشر می‌کند. یادداشت زیر مربوز به روز دوشنبه ۵ اسفند است.

روایت محمد نوری‌زاد را از این ماجرا بخوانید:

اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می‌پوشم. اما دیروز تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوان‌ها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم‌های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار‌ترین رخت و لباس‌هایم را به تن کردم.

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه‌ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت‌های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر اینکه نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده‌اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ اینکه: من مگر چه می‌خواهم از شما خوش انصاف‌ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من «بلند بالا» هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می‌خواهم، ونه می‌خواهم ممنوع الخروجی‌ام برطرف شود. اگر راست می‌گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه‌ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده‌اید و می‌برید.

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن‌های من می‌گذشت که «بلند بالا» آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کار‌ها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته‌اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوهٔ قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. و گفتم: شما‌ها مگر جنازهٔ مرا از اینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می‌زدم و اطلاعاتی‌ها در اطراف من پرسه می‌زدند و فیلم می‌گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنسشان جور شد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه‌های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر از هیجان اما تکراری بود.

رَجَزِ دوازده نفرهٔ من کارگر نیفتاد. سه نفر آمدند طرف من. که یعنی اندازهٔ این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه‌زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه‌ام و دست و پایم را گرفتند. یکیشان رفت تا اتومبیل‌های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پا‌هایش را بگیر.

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم بر آسفالت بزرگراه نشست. سر به‌زیر زانویش را بر پسِ کله‌ام نهاد. سنگ‌ریزه‌ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی‌ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می‌نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه‌ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می‌کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می‌خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم.

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازهٔ سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه‌ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی‌های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم.

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته‌های تو نداریم ما طبق قانون عمل می‌کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می‌خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود.

از بزرگراه حقانی می‌گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی... و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته‌ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده‌اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می‌زنم یا نمی‌زنم. تو کارت را انجام داده‌ای جایزه‌ات هم در راه است. وگفتم: با همهٔ هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی‌اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچهٔ سفیدش هم خونی است.

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. این‌ها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می‌کرد. چه می‌گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحنشان می‌افزایند می‌گفت:‌ای مردم، گاهی می‌بینید یک نگاه حرام یک لقمهٔ شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم‌ای مردم همینطور است که می‌گویم. مراقب نگاه‌ها و لقمه‌هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی‌های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچهٔ سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقهٔ بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبهٔ شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته‌های خاک آلود پارچهٔ سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته‌اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبهٔ شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی‌خورم. اطلاعاتی‌ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می‌شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وه‌مان داستان مسخرهٔ همیشگی تکرار شد.

اطلاعاتی‌ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: این‌ها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. دره‌مان حال لگدی به یکی از در‌ها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی‌دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می‌خاستند و احترامش می‌کردند. لگد‌های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم.

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می‌آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبهٔ شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعهٔ شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبهٔ شش درآن بود. عده‌ای نیز مهمانش بودند.

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش‌های بی‌دلیل پاسخ نمی‌دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته‌اید و رفتارغیرقانونی انجام می‌دهید. به کنایه و با‌‌ همان لهجهٔ شیرین شمالی‌اش گفت: همه تقصیر‌ها با من است شما راست می‌گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی‌ها داده‌اید؟ مگرنه اینکه شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست. بله غیرقانونی است.

گفتم: من می‌توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره‌اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می‌کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی‌ها کرده‌اید؟ مگر نه اینکه شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می‌تواند مستقل باشد؟

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می‌شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند.

پارچهٔ سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینهٔ راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به این‌ها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچهٔ سفیدی که به خاک و لکه‌های خون آغشته بود.

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی ۲۰۶ پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسو‌تر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجا‌ها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می‌زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته‌های پارچهٔ سفید، به صورتم نیز نگاه می‌کردند. آنچنان با استحکام قدم می‌زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی.

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچهٔ سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی‌ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیهٔ تئا‌تر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه‌ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی‌هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی‌دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

محمد نوری زاد
ششم اسفند نود و دو – تهران




Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.