پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ - Thursday 15 November 2018
بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

همايش علمى “صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب”

جمعى از اساتيد دانشگاه‌هاى ايران با كاهش شدت التهابات سياسى ناشى از خطر جنگ در منطقه حساس خاورميانه تصميم گرفتند تا با برگزارى همايشى به موضوع صلح و توسعه در ايران از نگاه علمى بپردازند.

iran-emrooz.net | Fri, 30.05.2008, 17:16

با مشاركت جمعى از اساتيد صلح طلب ايرانى
همايش علمى "صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب" برگزار شد


همايش علمى "صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب" هشتم خرداد ماه ۱۳۸۷ توسط گروهى از اعضاى هىأت علمى دانشگاه‌هاى ايران برگزار شد.
جمعى از اساتيد دانشگاه‌هاى ايران با كاهش شدت التهابات سياسى ناشى از خطر جنگ در منطقه حساس خاورميانه تصميم گرفتند تا با برگزارى همايشى به موضوع صلح و توسعه در ايران از نگاه علمى بپردازند. چرا كه به اعتقاد محمد صادق ربانى دبير همايش، شرايط حاكم بر ايران و منطقه به گونه‌اى نيست كه نگرانى از بروز درگيرى محدود يا جنگ كه پيامدهاى ناگوارى به همراه دارد را كاملاً منتفى كرده باشد. از همين رو اساتيد طرفدار صلح دانشگاه‌هاى ايران تصميم گرفتند با توجه به وضع موجود كه جنگى پنهان را بر ايران تحميل كرده است، همايش علمى "صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب" را در دو نشست و با دو محور "جنگ و توسعه نيافتگى" و "صلح پايدار، توسعه و دموكراسى" بررسى كنند.

بر اين اساس برگزاركنندگان اين همايش با توجه به شرايط "نه جنگ و نه صلح"، از دكتر بايزيد مردوخى اقتصاددان و استاد دانشگاه خواستند تا با توجه به نقشى كه جنگ و محاصره اقتصادى در اقتصاد كشورها ايفا مى‌كند، ديدگاه هاى اقتصادى خود را بگويد. بنابراين اين استاد دانشگاه مقاله خود را با عنوان "آثار و پى‌آمدهاى اقتصادى جنگ و تحريم" ارائه كرد.

بايزيد مردوخى: هدف جنگ هاى امروز ضربه زدن به اقتصاد و اعتبار طرف مقابل است

بايزيد مردوخى در مقاله علمى خود پس از آنكه ديدگاه‌هاى چند تن از محققان و صاحب‌نظران دانشگاهى جهان را در خصوص جنگ و تحولاتى كه هم بر جنگ مؤثر است و هم از آن تأثير مى‌پذيرد بيان كرد، جنگ‌ها را به سه گروه اصلى تقسيم كرد. "جنگ‌هاى با شدت كم، جنگ‌هاى با شدت زياد و جنگ‌هاى با شدت متوسط." مردوخى سپس در تبيين اين سه گروه از جنگ‌ها گفت: جنگ با شدت كم معطوف به عمليات داخلى عليه ستيزه‌جويانى است كه با نظام حاكم در يك كشور مبارزه مى‌كنند. جنگ با شدت متوسط، جنگى است بين دو و يا تعداد بيشترى از كشورها و متحدان هر يك كه در آن طرفين مخاصمه جديدترين فناورى ها و تمامى منابع خود در زمينه اطلاعات و خبر گيرى، تحرك، قدرت آتش (غير از جنگ افزارهاى هسته اى، شيميايى و ميكروبى )، فرماندهى ، نظارت و ارتباطات، خدمات پشتيبانى را براى هدف هاى محدود، در چارچوب محدوديت هاى مشخص خط مشى در ارتباط با ميزان قدرت تخريبى كه مى تواند به كار گرفته شود و يا ميزان مساحت جغرافيايى كه ممكن است دخيل و درگير شود به كار مى گيرند. جنگ خليج فارس در اين گروه قابل طبقه بندى است. جنگ با شدت زياد نيز جنگى است بين دو و يا تعداد بيشترى از كشورها و متحدان هر يك كه در آن طرفين مخاصمه، جديدترين فناورى ها و تمامى منابع خود در زمينه جمع آورى اطلاعات، تحرك ، قدرت آتش ( از جمله جنگ افزارهاى هسته اى، شيميايى و ميكروبى )، فرماندهى، نظارت و ارتباطات و خدمات پشتيبانى را به كار مى گيرند." او سپس نتيجه گرفت كه ارائه يك نظريه واحد وكلى و تعميم آن در مورد تاثير جنگ ها و محاصره بر اقتصاد كشورها و راه هاى مقابله با شرايط بحرانى ناشى از آن ها، امكان پذير نيست، "زيرا هر جنگ اثر خاص خود را دارد كه نوع و دامنه آن به ويژگى هاى كشور درگير در جنگ و نظام تدبير آن بستگى دارد. تاثير محاصره اقتصادى نيز به عوامل زيادى از جمله ميزان مبادلات كشور تحت محاصره با دنياى خارج و سهم اين مبادلات در توليد ملى آن بستگى دارد." مروخى سپس وجه مشترك همه جنگ‌ها را تخريب زير بناهاى اقتصادى و اجتماعى، جابه جائى جمعيت، تلفات انسانى و خسارت هاى روحى و معنوى، كاهش سرمايه گذارى و تشكيل سرمايه، كاهش رشد اقتصادى و انقطاع فرايند توسعه بيان كرد. اما او در ادامه به نكته ديگرى نيز اشاره كرد: "جنگ ها به افزايش همبستگى جماعات مردم و بروز خلاقيت ها و ابتكارات در شرايط اضطرارى جنگى منجرمى شود كه در صورت مديريت صحيح به پيشرفت هاى تكنولوژيكى مى انجامد."

اين صاحب نظر اقتصادى در ادامه گفت: "هنگامى كه دامنه تاثير جنگ و محاصره اقتصادى گسترش پيدا مى كند، ساز و كار تخصيص منابع در اقتصاد كشور دستخوش اختلال مى شود و ضرورت تخصيص آگاهانه منابع توسط دولت، مطرح و اجرا مى شود. دولت ها در چنين شرايطى، امر مهم تخصيص منابع را به نظام قيمت ها و نيروهاى بازار، واگذار نمى كنند. اين امر حتى در آزادترين نظام هاى اقتصادى، در شرايط جنگ و محاصره اقتصادى بروز كرده و دولت ها وظيفه تخصيص منابع را به عهده گرفته اند."

او در ادامه گفت: "تخصيص منابع توسط دولت در شرايط بحرانى جنگ ، از آن رو ضرورت پيدا مى كند كه در حالت جنگى، عمده ترين مصرف كننده محصول نظام اقتصادى به طور طبيعى خود دولت است و تخصيص منابع بايد به گونه اى صورت گيرد كه به تحقق هدف هاى اصلى اين مصرف كننده عمده بيانجامد. به سخن ديگر، اهميت نسبى توليد و مصرف كالاهاى مختلف براى تحقق هدفى يگانه، يعنى پيروزى در جنگ، توسط خود دولت تعيين مى شود. از آن جايى كه دولت در مورد بهترين روش اداره جنگ تصميم مى گيرد، در مورد اين كه چه مقدار از منابع و محصولات جامعه به مصارف مدنى و غير جنگى اختصاص پيدا كند، باز هم دولت تصميم مى گيرد. به دليل اولويت مصارف جنگى، غالباً منابع قابل تخصيص به توليد و مصرف كالاهاى مدنى و غير جنگى، به صورت باقى مانده منابع جامعه ( پس از تامين مصارف جنگى )، تعيين مى شود. با توجه به نقش دولت در شرايط جنگى، طبيعى و منطقى نخواهد بود كه مسئوليت مديريت اقتصادى و فرايند انتخاب اولويت ها را به ساز و كار قيمت و بازار واگذار كند."

مردوخى در ادامه از لحاظ نظرى فرضى را مطرح كرد مبنى بر اينكه كه دولت در شرايط جنگى، با مصادره مسئوليت تخصيص منابع از بازار، اقدام به سفارش دادن كالا و خدمات مورد نياز جنگ و جامعه، به توليد كنندگان مى كند و توليد كنندگان را آزاد مى گذارد تا براى به دست آوردن عوامل توليد (مواد اوليه، سرمايه، قطعات و نيروى كار)، با يكديگر به رقابت بر خيزند. او سپس گفت: "از آنجا كه رقابت توليد كنندگان براى كسب منايع مورد نياز، موجب بالا رفتن سطح قيمت ها در بازار عوامل توليد و همچنين در بازار كالاها و خدمات مى شود، و روش تامين مالى دولت نيز به خودى خود تورم زا است، دولت از به وجود آمدن چنين سازوكارى جلوگيرى مى كند. حتى اگز ترس از ايجاد تورم لجام گسيخته هم وجود نداشته باشد، رقابت توليد كنندگان و مصرف كنندگان در شرايط مادى و روانى جنگ و محدوديت دسترسى به بازارهاى خارج ، به تمركز در آمدهاى كلان و سودهاى فاحش در بخش هايى از جامعه مى شود كه در شرايط حساس جنگى قابل تحمل نخواهد بود."

او نتيجه گرفت كه دولت در شرايط جنگ و محاصره اقتصادى، بنا به ضرورت، وجه مهم ديگر تخصيص منابع يعنى قيمت گذارى را هم بر عهده مى گيرد.

بنابراين در ادامه افزود: "اقدام و مداخله در امر قيمت گذارى و جلوگيرى از افزايش قيمت ها، به طور اجتناب ناپذيرى اقدام دولت را در امر كنترل فيزيكى، جيره بندى و سهميه بندى مصارف ارزى و واردات و تعيين قيمت آن ها، در شرايط جنگى و محاصره اقتصادى ، قابل توجيه مى كند. حتى اگر خطر افزايش قيمتها و تمركز درآمد و سود هم وجود نداشته باشد، تصور اين كه صاحبان صنايع و كسب وكار در شرايط جنگى، منايع در اختيار خود را دقيقاً صرف همان سرمايه گذارى ها و توليداتى خواهند كرد كه شرايط جنگى ايجاب مى كند، غير محتمل و دور از واقع بينى است، زيرا در شرايط جنگى، اطلاعات مربوط به اولويت هاى جنگ، طول زمان جنگ، تاكتيك ها و استراتژى هاى جنگى، در اختيار فعالان اقتصادى نبوده و تنها در اختيار دولت است. لذا مسئوليت هدايت منابع را نيز خود دولت به عهده خواهد گرفت .
به اين ترتيب مردوخى يكى از آثار مهم جنگ و محاصره اقتصادى راخواه ناخواه، دولتى شدن وايجاد تمركز شديد در اقتصاد عنوان كرد كه زمينه براى بروز آنچه كه در نظريه اقتصاد به عنوان " شكست دولت " مطرح شده است را فراهم مى كند.

او در ادامه گفت: "نظام اقتصادى جنگى ، به ترتيبى كه بيان شد، چسپندگى هاى شديدى دارد و در دوران بعد از جنگ هم مى تواند استمرار پيدا كند وازاين رو، به سهولت و در ميان مدت هم قابل تبديل به نظام اقتصادى غير جنگى و آزاد نخواهد بود. اين مشكل به ويژه در نظام هاى سنتى توتاليتر و غير دموكراتيك به صورت فرهنگ مسلط در ميان حكومت گران، ديوان سالاران و حتى در ميان مردم ريشه اى پايدار خواهد داشت كه زدودن آن كار آسانى نخواهد بود."

اين صاحب‌نظر اقتصادى بخش ديگر مقاله خود را با اشاره به اقتصاد دو كشور كوبا و ايران به اقتصاد كشورهاى در معرض تحريم اختصاص داد كه به ناچار به سوى تمركز و تصلب گرايش پيدا كرده و اقتصاد آن ها را از رشد هاى بالقوه و ضرورى باز داشته و محروم كرده است.

بنابراين او نتيجه گرفت كه مهم ترين آسيب جنگ ۸ ساله ايران و عراق و تحريم اقتصادى در ايران، خارج كردن روند اقتصاد از جريان مطلوب توسعه و حركت به سوى آزادى بوده است.

مردوخى با اشاره به سه دهه تحريم اقتصادى ايران، گفت: در اين مدت طولانى مردم و بنگاه هاى اقتصادى ، سازو كارهاى دفاعى خاص خود را در برابر تحريم ها بكار گرفته اند و براى ادامه حيات و فعاليت كوتاهى نكرده اند هر چه مصائب بشرى و اقتصادى زيادى را هم تحمل كرده اند.

بخش ديگر مقاله مردوخى به بررسى تفاوت جنگ در دنياى امروزبا جنگ هاى سنتى اختصاص يافته بود. "هدف جنگ هاى گذشته عمدتاً كشور گشايى و تسخيرسرزمين هاى ديگر بود، در جنگ هاى امروز هدف ضربه زدن به اقتصاد و اعتبار طرف مقابل است. اسلحه جنگ هاى امروز بيش از هر چيز خرد الكترونيكى است كه در تسليحات مدرن تعبيه شده، بر رسانه ها حاكم است و فرآيندهاى كسب اطلاعات، جاسوسى و همچنين اطلاع رسانى را شكل مى دهد. جنگ افروزان مدرن با بهره بردارى موثر از سرمايه هاى انسانى و فناورى هاى پيشرفته خود، حتى بدون شليك يك گلوله، دشمن را به زانو در مى آورند."

بنابراين در ادامه اين مقاله آمده بود: "خسارت وارده بر كشورهاى جنگ زده از سوى جنگ افروزان مدرن، با خسارات جنگ هاى سنتى بسيار متفاوت است، از تلفات نظامى خبرى نيست اما بخش قابل توجهى از جمعيت – به ويژه كودكان، در معرض سوء تغذيه و مشكلات بهداشتى و درمانى قرار مى گيرند، از تخريب تاسيسات زير بنايى و توليدى خبرى نيست ولى همه اين ها در معرض استهلاك شديد و تعطيلى و از كارافتادگى قرار مى گيرند، از قحطى و آوارگى خبرى نيست ولى بيكارى، تورم شديد و ركود اقتصادى، زندگى را بر اكثريت جمعيت سخت و طاقت فرسا مى كند، از شور و سرزندگى مقاومت و دفاع خبرى نيست ولى ياس و دل مردگى و تيرگى، فضاى زندگى اكثريت مردم را در بر مى گيرد، از اتحاد و همدلى و درستى و راستگويى خبرى نيست ولى نفاق و بدبينى و خالى بندى بر فضاى سياسى فردى و اجتماعى مسلط مى شود، از سرمايه گذارى، نوآورى و كار آفرينى خبرى نيست ولى فرار سرمايه، مهاجرت كار آفرينان ، كارشناسان و توليد كنندگان با ركود اقتصادى و توقف رشد همراه مى شود."

مردوخى با بيان اينكه تخمين خسارت هاى اين نوع جنگ مدرن، كار آسانى نيست، پرسيد: "چگونه مى توان سو تغذيه و مرگ و مير كودكان، استهلاك تاسيسات زير بنائى و توليدى و كاهش توليد، سختى و مشقت زندگى، ياس و دل مردگى، نفاق و بد بينى و نتايج فرار سرمايه و مهاجرت را ارزيابى، و سهم اين نوع جنگ مدرن را در ايجاد اين آثار و خسارتها بر آورد كرد؟"

" ايران در شرايط تحريم و تهديد جنگ" محور ديگر مقاله مردوخى را به خود اختصاص داد. او گفت:" جمهورى اسلامى ايران علاوه بر تحريم معامله به طور عام در مورد بانك سپه و سه بانك ديگر ايرانى توسط ايالات متحده امريكا، تا كنون موضوع چهار قطعنامه شوراى امنيت سازمان ملل متحد ( قطعنامه ۱۶۹۶ مورخ ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۶ ، قطعنامه ۱۷۳۷ مورخ ۲۳ دسامبر ۲۰۰۶ و قطعنامه ۱۷۴۷ مورخ ۲۴ مارس ۲۰۰۷ و قطعنامه ۱۸۰۳ مورخ ۳ مارس ۲۰۰۸ ) بوده است كه در آن ها به صورتى فزاينده ، اقتصاد و فعاليت هاى كشور را مشمول تحريم كرده اند. تحريم از جانب امريكا بر خلاف آنچه در نگاه نخست ديده مى شود، تاثيرى گسترده داشته و به دليل تسلط امريكا بر بازارهاى مختلف مالى جهان ، ابعادى جهانى پيدا كرده است."

مردوخى در ادامه، مجموعه اين تحريم ها را كه با ابتكار و مديريت امريكا صورت گرفته است را مصداق همان جنگ امروزى و مدرن با اسلحه خرد الكترونيكى و رسانه اى دانست كه بدون شليك گلوله، مى تواند خسارت هاى قابل توجهى در همه زمينه هاى اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و سياسى براى يك كشور به بار آورد.
او تخمين دقيق خسارت هاى اين جنگ مدرن در اقتصاد و جامعه ايران رابه صورت كمى، غير ممكن دانست اما آثار مشهود آن، به ويژه در اقتصاد كشور را در خور توجه بيان كرد:
"- هزينه واردات كارخانجاتى كه براى توليد كالاى خود نياز به مواد اوليه و واسطه خارجى دارند و قطعات و تجهيزات خود را از خارج تامين مى كنند ، افزايش يافته و در مواردى به بحران توليد منجر شده است.
- سرمايه گذارى و تشكيل سرمايه در بخش هائى از اقتصاد كشور با مشكل رو به رو شده است و طرح هاى سرمايه گذارى نيمه تمام و نا تمام نيز در بعضى موارد با تاخير يا توقف رو به رو شده اند.
-محدوديت بانكى در سطح بين المللى نيز موجب كندى يا توقف مبادلات شده و به صادرات غير نفتى هم آسيب رسانيده است.
- نرخ ريسك واردات و سرمايه گذارى در ايران از ۴ به ۷ رسيده و در نتيجه آن هزينه بيمه پرداختى بالا رفته است. به گفته سخنگوى رسمى دولت هشتم : " وقتى ريسك اقتصادى از ۶ به ۴ رسيده بود ، ما سالانه ۷۵۰ ميليون دلار كمتر حق بيمه پرداخت مى كرديم ( به ازاء ۱۵ ميليارد دلار واردات) ، حال مى توان محاسبه كرد كه در سال گذشته (۱۳۸۵) واردات ما ۵۰ ميليارد دلار بوده و ريسك اقتصادى هم ۴ واحد افزايش پيدا كرده، رقمى نزديك به ۵/۱ تا ۰/۲ ميليارد دلار حق بيمه اضافى پرداخت كرده ايم.
- در ۹ ماهه سال ۲۰۰۷ ، ميزان صادرات آلمان به ايران در همه رشته ها ۱۸ در صد و در رشته ماشين آلات و تجهيزات تا ۴۰ درصد كاهش يافته است. در مقابل ، چين وروسيه دامنه نفوذ خود را بر اقتصاد ايران توسعه داده اند. كالاهاى صنعتى چين وروسيه به لحاظ كيفيت فنى ، عمر مفيد و خدمات پس از فروش، توانائى جايگزينى كالاهاى آلمان را ندارند و از اين رو ، روند فعلى كه در نتيجه تحريم اقتصادى ايران به بار آمده است ، به زيان صنايع ايران ارزيابى شده است.
- بانك هاى تحريم شده بيش از نيمى از مبادلات كشور را انجام مى داده اند، محدوديت عمليات با آنها در خوش بينانه ترين حالت در نهايت ، به محدود شدن بيش از ۲۰ درصد از مبادلات منجر مى شود. در مجموع نظر به اين كه متجاوز از ۲۰۰ بانك بزرگ جهانى مبادلات خود را با ايران متوقف يا بسيار محدود كرده اند، اغراق نيست اگر گفته شود كه بيش از ۷۵ درصد از مبادلات ايران با اروپا در حال حاضر بايد از شبكه جديدى عبور كند كه هزينه هاى دريافتى آن ها بسيار بيش تر از هزينه هايى است كه ايران به طور متعارف پرداخت مى كرده است."
مردوخى در ادامه مقاله خود به واقعيتى اشاره كرد: "دولت هاى كشورهاى قربانى تحريم و يا قربانى اين قبيل جنگ هاى مدرن، توانسته اند بر سر قدرت بمانند و به حكومت خود ادامه دهند." او علت هاى عمده اين ماندگارى را به شرح زيربيان كرد:

"۱- فرايند جهانى شدن ، محاصره اقتصادى را از اهميت انداخته است و كشور ها مى توانند اساساً هر آنچه را كه مى خواهند ـ اگر پول كافى داشته باشند – به دست آورند. در نتيجه انقلاب اطلاعات و بين المللى شدن اقتصاد جهان ، محاصره ها به آبكش ويا به الك تبديل شده اند. در شرايط جهانى شدن ، تشخيص و كنترل مبدا بسيارى از كالاها بسيار مشكل شده است. جهانگردها هم به جاى چول نقد ، كارت پلاستيكى با خود حمل مى كنند. كارت هاى اعتبارى ماستر كارت و ويزاى امريكا، در همه جاى دنيا پذيرفته شده اند. امريكائى ها را دولت متبوع شان از سفر به جزيره كارائيب (كوبا ) منع كرده است ولى سالانه بيش از ۲۰۰ هزار امريكائى اين ميوه ممنوعه را مى چشند تا جائى كه آمريكا بعد از كانادا و آلمان به سومين فراهم كننده توريست براى كوبا تبديل شده است .

۲- امروزه با جابجايى ميلياردها دلار در هر ثانيه از طريق كامپيوتر ها در سرتاسر جهان ، تشخيص مبداء نقل و انتقال هاى مالى بسيار مشكل است و نقل و انتقال وجوه براى همگان از جمله دولت ها، بنگاهها ، قاچاقچيان و حتى افراد معمولى آسان و امكان پذير شده است .
۳- سالانه حدود ۱۰۰۰ميليارد دلار در جهان براى مقاصد نظامى هزينه مى شود و تنها بودجه نظامى جهان ۷۰۰ ميليارد دلار در سال است . بودجه دفاعى كشورهاى جهان سوم سالانه بالغ بر ۲۰۰ ميليارد دلار است .

۴ - جمع ارزش توليدات نظامى جهان سالانه ۱۲۷ ميليارد دلار است. در مجموع ۵۵ ميليون شغل در گوشه وكنار جهان متكى به صنايع تسليحاتى و بودجه هاى نظامى است.

۵- هزينه هر سال جنگ ايران و عراق براى كشور ما حدود ۴ ميليارد دلار بود در حالى كه كل در آمد حاصل از فروش نفت در سال ۱۳۶۷ كمتر از ۸ ميليارد دلار بود.

۶- تحريم هاى تسليحاتى هم معمولاً جريان عرضه اسلحه را متوقف نمى كند، بلكه تنها خاصيت آن، بيست برابر كردن قيمت ها ، چند برابر كردن منافع دلالان اسلحه است . حجم واردات اسلحه جهان در سال ۱۹۸۷ ( اوج جنگ ايران و عراق ) به حداكثر رسيده و معادل ۵/۴۶ ميليارد دلار بود كه در سال ۱۹۹۲ به طور رسمى به ۵/۱۸ ميليارد دلار رسيد. اما بر آوردى كه از ميزان تجارت پنهانى و قاچاق اسلحه بعمل آمده است در سال هاى معمولى بين۱تا ۲ميليارد دلار در سال بوده و در سال هائى كه يك يا دو جنگ در جهان شعله ور باشد ،اين رقم بين ۵ تا ۱۰ ميليارد دلار است. بنابر اين مى توان تصور كرد كه فروشندگان اسلحه ، به جاى آن كه از تحريم زيان ببينند ، با افزايش فروش به طور رسمى يا پنهانى ، مى توانند قيمت هايشان را تا ۲۰ برابر بالا ببرند.

۷- بنگاه هايى در جهان به وجود آمده اند كه از نظر قدرت اقتصادى و درآمد فروش، در مقايسه با بسيارى از كشورها و دولت هاى جهان ، برترند . اين برترى حتى در سازمانهاى بين المللى كه قلمرو منحصر به فرد دولت هاست ، بچشم مى خورد."
ادامه مقاله اين اقتصاددان طرح آثار تحريم يا به زبان ديگرآثار جنگ مدرن تحميل شده بر ايران بود.

"۱- محدود شدن تعداد بانك هاى قابل استفاده براى ايرانيان و فعالان اقتصادى ايران
۲- ايجاد تاخير هاى زمانى با مدت هاى مختلف براجراى عمليات تجارى و فعاليت هاى اقتصادى در ايران
۳- تحميل بار و فشار هزينه هاى اضافى بر هر گونه فعاليت اقتصادى ومبادلات تجارى
۴- محدود شدن امكان انجام مبادلات تجارى
۵- كاهش ميزان دسترسى به اعتبارات قابل عرضه به ايران
۶- افزايش خطرهاى مالى و درجه خطر كشور در مناسبات تجارى بين المللى براى خارجيان
۷- محدود شدن تعداد و نوع ارزهاى قابل مبادله براى فعاليت هاى تجارى و اقتصادى در ايران
۸- روى آوردن بازگانان و فعالان اقتصادى به شبكه هاى جديد تامين مالى با كارآيى محدود تر
۹- افزايش تورم
۱۰- افزايش بيكارى."

برآورد خسارت هاى اقتصادى ايران در جنگ ميان سال‌هاى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷آخرين بخش مقاله اين اقتصاددان را به خود اختصاص داده بود. به همين منظور او سه نوع خسارت را در جنگ در نظر گرفت:

"۱- خسارت هاى مستقيم مادى و فيزيكى، شامل امكانات و تجهيزات و ظرفيت هاى مادى كه بر اثر ضربه مستقيم دشمن نابود شده اند و خود به سه گروه قابل تقسيم است : ساختمان و تاسيسات ، ماشين آلات و تجهيزات و مواد و كالا

۲- خسارت هاى مستقيم انسانى، شامل مجموعه افراد و نيرو هاى جان باخته اعم از نظامى و غير نظامى و هم چنين نيروى انسانى مصدوم و معلول كه علاوه بر صدمات غير قابل جبران روحى ، قدرت كار كردن و امرار معاش خود را به طور كامل يا جزئى از دست مى دهند و براى خانواده يا دولت هزينه هاى معالجه و مراقبت در پى دارند.

۳- خسارت هاى غير مستقيم، شامل ارزش توليد حاصل از امكانات ، تجهيزات و ظرفيت هائى كه در صورت عدم وقوع جنگ ، قابل حصول و بهره بردارى بود، مانند خسارت هاى ناشى از عدم توليد بر اثر از بين رفتن دارائى ها و ذخاير سرمايه اى (ساختمان و تاسيسات ، ماشين آلات و تجهيزات ، مواد وكالا)، هزينه ها و منابع اختصاص داده شده به جنگ كه در صورت عدم وقوع جنگ جزء هزينه هاى دفاعى كشور نمى بود و به مصارف ديگر مى رسيد .

او در ادامه بر اساس براوردها، جمع خسارت هاى وارد شده بر ايران در جنگ تحميلى عراق را معادل ۷/۶۵۳۵۳ ميليارد ريال (حدود ۱۰۰۰ ميليارد دلار) بيان كرد كه خسارت هاى مستقيم آن ۴/۳۰۸۱۱ ميليارد ريال و خسارت هاى غير مستقيم آن ۳/۳۴۵۴۲ ميليارد ريال بوده است. مردوخى گفت كه در مورد خسارت هاى مستقيم انسانى اين جنگ بر آوردى تا كنون صورت نگرفته و يا منتشر نشده است.

او در خصوص خسارت‌هاى وارد شده در جنگ ايران و عراق بر كليه بخش هاى اساسى اقتصاد ايران گفت كه بيشترين خسارت ها در خدمات عمومى ( ۹/۳۴ درصد )، بخش نفت (۸/۳۱ درصد) و در مرتبه سوم بخش كشاورزى ( ۴/۲۴ درصد) بوده است.

او در ادامه خسارت اقتصاد ايران طى دوران جنگ هشت ساله را جمعآً حدود ۱۰۰۰ ميليارد دلار ( ۷/۶۵۳۵۳ ميليارد ريال ) بيان كرد كه تنها جبران خسارت هاى غير مستقيم آن به تلاش و كوششى معادل تامين رشد سالانه ۶ درصد درتوليد ناخالص داخلى در حد اقل ۵/۴ سال نياز دارد.

مردوخى گفت: "اقتصاد ايران در طول ۸ سال جنگ تحميلى جمعاً ۳/۲۷ درصد از توليد ناخالص داخلى خود را از دست داد . اين نسبت در سال ۱۳۶۵ معادل ۲/۶۰ درصد توليد ناخالص داخلى و در سال هاى ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ به ترتيب معادل ۴/۴۰ درصد و ۳/۳۹ درصد بوده است.

به اين ترتيب او نتيجه گرفت: "تشكيل سرمايه و سرمايه گذارى در دوران جنگ ها معمولاً رشد و رونق چندانى ندارد زيرا در نتيجه جنگ ، چشم انداز آينده مبهم و گاه تيره است و فعالان اقتصادى اگر حداكثر بتوانند به جبران استهلاك ساختمان ها و ماشين آلات بپردازند، موفقيت چشم گيرى خواهد بود."

مردوخى با اشاره به افت و خيزهاى سرمايه گذارى در ساختمان و ماشين آلات و لوازم كسب و كار، يا آن قسمت از توليدات داخلى و واردات كالاهاى سرمايه اى كه در طى هر سال مورد مصرف قرار نگرفته و يا صادر نشده باشد، در دوران جنگ ايران و عراق، بر اساس آمارهاى موجود گفت كه در طول سالهاى جنگ سرمايه گذارى كل يا تشكيل سرمايه در اقتصاد ايران ، تنها ۷۰ درصد از خسارت هاى جنگ را پوشش داده است.

بر اين اساس مردوخى سال ۱۳۶۵ را از اين نظر بدترين سال دانست كه تشكيل سرمايه در آن سال معادل تنها ۳۰ درصد خسارتهاى مستقيم جنگ بوده است .

به اين ترتيب پس از آنكه مردوخى ازمقايسه درآمد سرانه كشورهاى منطقه در سال ۲۰۰۷ به عنوان شاخصى كه مى توان براى سنجش هزينه هائى كه اقتصاد ايران در اين سه دهه، به خاطر جنگ و تحريم پرداخته است، نام برد نوبت به ارائه مقاله شيوا دولت آبادى و حسن عشايرى از اساتيد دانشگاه رسيد تا آنان نيز از منظرى ديگر به مقوله جنگ و صلح بپردازد.

خِيل عظيم آسيب ديدگان از جنگ ها همان جنگ افروزان اصلى نيستند

پيامدهاى روانى جنگ با تأكيد ويژه بر كودكان و زنان عنوان مقاله مشترك شيوا دولت آبادى روانشناس و حسن عشايرى روانپزشك و از اساتيد دانشگاه بود. "خِيل عظيم آسيب ديدگان از جنگ ها همان جنگ افروزان اصلى نيستند، جنگ افروزان پشت ميزها و يا در زير زمين هاى پناه گاهى خود امن مى نشينند وانسان ها را به نيستى مى كشانند و يا حتى با فشار دادن به دكمه اى جهانى را ويران مى كنند." اين موضوع مشكلى بود كه در اين مقاله به آن پرداخته شد.

از همين رو در اين مقاله از زياده طلبى در اشكال گوناگون سياسى، اقتصادى و حتى فردى به عنوان علت‌هاى اصلى جنگ نام برده شد كه در نتيجه آن اخلاق و وظيفه انسان بودن در برابر غريزه پرخاشگرى فرو مى پاشد و در روانشناسى زندگى فردى، انسان هاى درگير را به دون ترين واكنش هاى ممكن به اعماق فرو مى كشانند.

نويسندگان مقاله كه ديدگاه‌هاى علمى خود را با تحقيقات ميدانى در ايران همراه كرده بودند از بروز نشانه‌هاى مرضى در صورت فراتر رفتن فشارها از آستانه تحمل سخن گفتند، بنابراين با تأكيد بر اينكه شكل جنگ‌ها عوض شده است، از باقى‌مانده‌هاى جنگ‌ها سخن گفتند. "مخروبه هاى زيرساخت‌ها و مخروبه هاى روان ها."

در ادامه اين مقاله با اشاره به آثار مخرب و دراز مدت جنگ‌ها بر نسل هاى پى در پى آمده است:" در ميان آسيب ديده گان از جنگ ها زنان و كودكان در اين گردابِ عمدتاً مردانه تجارب مهلك خود را دارند. مشاهده و تجربه فرو پاشى سامانه هاى عاطفى- ارتباطى كه كودكان با اتكاى به آن ها به خود شناسى و تحول روانى مى رسند در نبود خود باعث مى شوند كه كودكان از هر گونه زير ساخت روانى تهى شوند و فرا تر از نشان دادن علائم حاد آشفتگى روانى بروند تا نسل هايى از ترديد و نا ايمنى و در نتيجه جوامعى نا ايمن و معيوب را براى آينده بنا سازند. مادران كه در همه شرايط سخت و پر از تبعيض قرون و اعصار حيات تاريخى خود كوشيده اند تا صلح و امنيت را براى خانواده و فرزندان خود با چنگ و دندان فراهم آورند، در گرداب هاى ترس، فقر، تعليق، بى پناهى و حتى قربانى تعرّض شدن به فرودستى بيشتر و زوال روانى- اجتماعى سپرده مى شوند و بالاخره هيچ جنگى برنده ندارد."

به اين ترتيب بررسى پيامدهاى روانى جنگ زمينه را براى بررسى تأثيرات جنگ بر محيط زيست فراهم كرد تا نشان داده شود عوارض جنگ‌ها فقط محدود به انسان ها نيست.


جنگهاى امروزى از انواع مواد شميايى و وسايل مخرب سود مى جويند كه طبيعت راه مقابله با آنان را نمى داند


اسماعيل كهرم كه مقاله "تأثيرات جنگ‌هاى خليج فارس بر محيط زيست" را به اين همايش ارائه كرده بود، كوشش كرد تا به بررسى و تحليل تأثيرات تخريب هاى ناشى از فعاليت جنگى بپردازد. او گفت كه در كوتاه مدت جنگ اثرات مخرب بر محيط زيست وارد مى كند كه شايد تنها با تغييرات ناگهانى در طبيعت مانند روان شدن سيل، زمين لرزه و يا آتش سوزى جنگل ها قابل مقايسه باشد.

اما او در ادامه به تفاوت اين دو مقوله پرداخت. " طبيعت با رخدادهاى طبيعى توانسته كنار بيايد و خود را وفق دهد مثلاً بازسازى مراتع پس از وقوع سيل به سرعت صورت مى گيرد و آتش سوزى جنگل ها حتى منافعى هم براى جنگلها به بار مى آورد، مانند جوانه زدن بذرهائى كه پوسته سخت دارند و بايد در آتش گداخته شوند تا امكان شروع حيات را بيابند و يا زمين لرزه ها به سهولت توسط كوهها و صخره ها جذب مى گردند ولى تأثيرات جنگها بر محيط هاى خشكى، آبى و مجموعه عوامل آنان مانند گياهان و جانوران سالها، قرنها و شايد تا ابد بجاى خواهد ماند.

او افزود: "جنگهاى امروزى از انواع مواد شميايى و وسايل مخرب وحشتناكى سود مى جويند كه براى طبيعت تازگى دارند و طبيعت راه مقابله با آنان را نمى داند. مثلاً در جنگ متفقين عليه لشگر صدام حسين از بمبهائى كه به نام " اورانيوم ضعيف شده " مى شناسيم، استفاده شد كه قدرت نفوذ آن در شن و بدنه تانكها بيش از صد برابر وسايل جنگى متعارف بود و اورانيوم پس از رها شدن، صدها هزار سال در فضا پخش مى شود، در هوا انتقال مى يابد، به زمين مى رود و ازدل سبزى ها سردرمى آورد، به خون و قلب جانوران وارد مى شود و در دل و جان آدميان جاى خوش مى كند.

تأثيرات اكولوژيكى جنگ تحميلى بر محيط زيست ايران موضوعى بود كه كهرم در مقاله خود به آن اشاره داشت. "در تعرض همه جانبه ارتشيان صدام به خاك ميهن عزيز ما كه ۸ سال دوام يافت علاوه بر جان انسانهاى پاك ايرانى كه اولين و مهمترين قربانيان اين جنگ تحميلى محسوب مى شدند، كليه عوامل و عناصر محيط زيست مانند هوا ، آب و خاك ما مورد هجمه قرار گرفت. سموم گوناگون غير مجاز بصورت گازهاى شميايى، هواى تنفس فرزندان اين آب و خاك را سمى كردند و قربانيان اين گازها هنوز هم دربين ما، هر نفس را با درد و زجرى مقدس كه حاكى از شهامت و فداكارى آنان مى باشد و يادآور ايثار اين عزيزان است ، برمى آورند و شهدائى كه گل وجودشان پرپر شد، پيوسته به ياد اين مردم قدردان باقى خواهند ماند. خاك به شدت تحت تأثير بمب ها و سلاح هاى آتش زا مسموم گرديد و ميليونها هكتار از اراضى حاصلخيز و باغها ونيز زمينهاى كشاورزى نابود و حدود ۲۵۰۰۰۰ هكتار از زمينهاى جنگلى و درختزارها خسارت و حدود ۷۵۳۰۰۰ هكتار از مراتع كشور تخريب گرديد. همچنين حدود ۳ ميليون اصله نخل از مجموع ۷ ميليون موجود در آغاز جنگ نابود شد. آبهاى خليج فارس ونيز رودخانه ها و درياچه ها و تالابهاى داخل ايران نيز از اين تعرض مسون نماند. در طول جنگ تحميلى ، ۱۴ حلقه چاه و ۸ سكوى اكتشافى و توليدى مورد اصابت بمبها قرار گرفته و ميليونها بشكه نفت در آبهاى ايران رها شدند و بالاخره دوده حاصل از سوختن و آتش گرفتن نفت علاوه بر مسموم كردن هوا ، آب و زمينهاى اطراف ، موجب بارش باران سياه در سرزمينهاى دوردست مانند هندوستان شد."
او پس از آنكه به بررسى تأثيرات جنگ بر آب، خاك و هوا به عنوان سه عنصر اصلى حيات پرداخت، نتيجه گرفت: "شعله‌هاى آتش جنگ، بر و بحر، گياه و جانور و انسان را به خاكستر تبديل مى كند. ريشه هاى حيات را مى خشكاند و حال و آينده را مى سوزاند.

كهرم افزود: "شايد بشر هنوز به اندازه كافى تكامل نيافته تا آتش هاى لگام گسيخته كينه خود را پاى ميز مصاحبه و گفتگو حل كند و تيمورها و چنگيز ها هنوز هم در آرزوى كشور گشايى و حادثه جويى در جهان به اصطلاح متمدن امروزى هستند.

با پايان قرائت اين مقاله كه با ابراز اميدوارى نويسنده آن مبنى بر باز شدن چشم صاحبان قدرت به خرابى ‌هاى وسيع در همه عرصه‌هاى زندگى انسان‌ها همراه بود، نشست اول اين همايش خاتمه يافت تا سخنرانان بعدى اين همايش در نشست دوم به موضوع "صلح پايدار، توسعه و دموكراسى" بپردازند.

توسعه پايدار نيازمند برقرارى " صلح و آرامش " است

عليرضا علوى‌تبار اولين سخنران نشست دوم همايش علمى "صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب" بود كه با عنوان "صلح، توسعه پايدارو جامعه مدنى" ديدگاه‌هاى خود را بيان كرد. او در ابتداى طرح نظرات خود گفت: در نگاه اول مشكل مى توان ميان سه مفهوم مختلف " توسعه پايدار، جامعه مدنى و صلح " پيوند منطقى و مشخصى برقرار كرد. اما تحليل مفهومى اين سه اصطلاح و بازخوانى آنها در پرتو چارچوب هاى نظرى و تجربه هاى عملى موجود، پرده از پيوند عميق ميان آنها برمى دارد.
اين پژوهشگر در ادامه اين پيوند را در غالب گزاره هايى بيان كرد. علوى تبار ابتدا در تعريف توسعه گفت: "افزايش ظرفيتهاى يك نظام اجتماعى براى برآوردن نيازهاى محسوس و تصريح شده مردم يك جامعه".

او در ادامه با بيان اينكه فقر از راه به هم زدن روابط اجتماعى و تأثير بر محيط زيست موجب ناپايدارى توسعه مى‌شود، به دو ديدگاه "محيط زيست‌گرايى" و "زيست‌بوم گرايى" در ارتباط با توسعه و محيط زيست اشاره كرد.

علوى‌تبار محيط زيست گرايى را ديدگاهى محافظه‌كارانه دانست كه كمابيش با گرايش‌هاى اجتماعى مختلف مى‌تواند سازگار باشد اما در خصوص زيست بوم گرايى گفت كه با راديكاليزم پيوند خورده است، زيرا كه اعتقاد دارند براى حفظ محيط زيست نياز به تغييرات در روابط اجتماعى و زيست اجتماعى وجود دارد.

بنابراين او گفت: "پايدار بودن توسعه در ارتباط با " زيست بوم " و " روابط اجتماعى " است كه تعريف مى شود. به گونه اى كه فرايند توسعه وقتى پايدار است كه بتواند به برآوردن نيازهاى ملموس و توقعات ذهنى تحول يابنده جامعه پاسخ دهد، ضمن آنكه به كميابى ذاتى موجود در رابطه ميان انسان و محيط زيست او توجه داشته باشد."

اين پژوهشگر در ادامه سخنان خود گفت كه تأكيد بر پايدارى فرايند توسعه به ناگزير بر نقش "نهادهاى مدنى " در " تصميم گيرى و خط مشى گذارى " و در " يكپارچه سازى و آشكارسازى دلبستگى هاى جامعه " دلالت مى‌كند. از همين رو او گفت كه جامعه مدنى اين امكان را دارد تا با ايجاد قدرت همبستگى در مقابل حكومت منويات خودش را مستقل از حكومت در خط مشى‌گذارى‌ها دنبال كند. از سوى ديگر جامعه مدنى با فراهم كردن زمينه گفت و گو امكان يكپارچه‌سازى خواسته‌ها و نزديك كردن منويات را فراهم مى‌كند.

چهارمين گزينه‌اى كه علوى‌تبار به آن پرداخت رابطه توسعه پايدار و صلح بود. او گفت: "توسعه پايدار هم نيازمند برقرارى " صلح و آرامش " است و هم به عنوان " ابزارى " براى تأمين " امنيت ملى " ايفاى نقش مى كند." اين پژوهشگر با بيان اينكه در ايران بعد از مشروطيت بطور متوسط هر ۱۱ سال يكبار يك تنش سياسى جدى داشته‌ايم، گفت كه اگر چه اين تنش‌هاى سياسى به حق و به دنبال احقاق حقوق مردم بوده باشد اما هر تحول سياسى كه اتفاق ميفتد حداقل براى يك مدت فرايند انباشت سرمايه را تحت تأثير منفى قرار مى‌دهد.

علوى‌تبار همچنين در بخش ديگرى از سخنان خود در خصوص رابطه دو مقوله توسعه پايدار و امنيت ملى به اقدامات هندى‌ها اشاره كرد و گفت كه مهم‌ترين عامل حفظ امنيت ملى كشورها توسعه است نه سلاح. او گفت: " كشورى مى‌تواند به لحاظ حفظ تماميت ارضى، حاكميت ملى و استقلال پر قدرت عمل كند كه توسعه يافته باشد.

او با بيان اينكه نظامى‌گرى به خاطر منطق درونى‌ خودش نظامى‌گرى را تشديد مى‌كند، گفت: نظاميان در زمانى كه بودجه نظامى كم مى‌شود اوضاع را نا امن جلوه مى‌دهند." از همين رو او گفت: ممكن است نيت اوليه تأمين امنيت ملى باشد اما اين نيت اوليه ممكن است به جنگ منتهى شود.
علوى‌تبار در ادامه با بيان اينكه ممكن است كشورهاى دموكراتيك وقتى به آنها جنگى تحميل مى‌شود در مرحله اول شكست بخورند اما به تدريج برنده جنگ خواهند بود، دليل اين فرايند را ساختار توسعه يافته اين كشورها بيان كرد.
با پايان بررسى پيوند سه مقوله توسعه پايدار، جامعه مدنى و صلح، نوبت به محسن امين زاده رسيد تا او از منظرى ديگر به موضوع جنگ و صلح بپردازد.

بحران‌زدايى و ترويج صلح

محسن امين زاده عضو هيئت علمى دانشگاه مقاله خود را با عنوان "سياست‌هاى ماجراجويانه در دنياى پس از جنگ سرد" (درس‌هايى از جنگ‌هاى كنونى جهان ) ارائه كرد.

او در مقاله خود افراط‌گرايى در دنياى پس از جنگ سرد را پديده عجيبى ندانست، بنابراين گفت: "شايد هرگز به اندازه اين دوران جريان‌هاى افراطى رقيب، به كمك يكديگر نشتافته و به رغم دشمنى، براى يكديگر فرصت بقا و گسترش نفوذ و قدرت فراهم نكرده‌اند. امروز سياستمداران تندروى آمريكا، شديدا نيازمند ماجراجويى افراطيونى هستند كه توجيه‌كننده سياست‌هاى ماجراجويانه آنان باشند و متقابلا بيشترين فرصت را براى رشد جريان‌هاى افراطى در اقصى‌نقاط جهان، از جمله در غرب آسيا و خاورميانه تندروهاى آمريكايى فراهم مى‌كنند.
از واپسين روزهاى پس از پايان جنگ سرد، مهم‌ترين مشكل افراطيون نظامى‌گرايى آمريكا، يافتن قرائت جديدى از تهديد و ضرورت نظامى‌گرى بود. در حالى‌كه بزرگ‌ترين دشمن نظامى آمريكا فروپاشيده بود و عمده صنايع نظامى اتحاد جماهير شوروى، و البته روسيه پس از آن آسيب جدى ديده بود و آمريكا به قدرت بلامنازع نظامى جهان بدل شده بود، نظامى‌گرايان آمريكا بيش از هر زمان ديگرى نسبت به هويت، نقش و قدرت خود در ساختار جديد پس از جنگ سرد در آمريكا، نگران شده بودند. آنان نيم قرن با ترويج هراس از گسترش كمونيسم در جهان، فرصت‌هاى بزرگى براى نظامى‌گرى به‌دست آورده بودند و اكنون پس از فروپاشى اتحاد ‌شوروى مهم‌ترين توجيه نظامى‌گرى‌هاى آنان از دست رفته بود. مخالفان نظامى‌گرى در آمريكا، شديدا بر عدم نياز به بودجه نظامى سنگين پافشارى مى‌كردند و نخبگان اروپايى مدعى بودند كه با فروپاشى پيمان ورشو، ادامه حيات پيمان ناتو مفهومى ندارد. طرح دشمنانى چون چين،‌ روسيه، كره‌شمالى، ايران، ليبى و عراق از سوى نظامى‌گرايان كارساز نبود و تلاش‌هاى بيهوده و دست پا زدن آنان براى بازسازى موقعيت از دسته رفته بى‌بازگشت تلقى مى‌شد. اما نظريه‌پردازان نومحافظه‌كار، ادامه دادند و نهايتا به ترسيم روايتى از تهديد جديد دست زدند و مدعى شدند كه در دنياى پس از جنگ سرد؛ تهديد صلح جهانى از معناى گذشته خود در قلمرو مرزهاى يك كشور خارج شده و ماهيتى موضوعى پيدا كرده است. آنان تروريسم و سلاح‌هاى كشتار جمعى را دو پديده بسيار موثر معرفى كردند كه اكنون مى‌توانند هر كشور يا گروهى را به دشمن خطرناك صلح‌جهانى بدل كنند. آنان از گم شدن اورانيوم غنى‌شده و دانشمندان اتمى كشور‌هاى تازه استقلال‌يافته و احتمال بمب‌گذارى‌ هسته‌اى توسط گروه‌هاى تروريست سخن راندند. اما تمامى اين ادعاها هم در حد تخيلات كم‌مايه باقى ماند و به باور مشترك رهبران و يا خردمندان جهان بدل نشد. نظامى‌گرى افراطى جايى در دنياى جديد پس از جنگ سرد نداشت.

در آغاز اين ساعات روز ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ ميلادى (۲۰ شهريور ۱۳۸۰) عمليات انتحارى عده‌اى افراطى تا به آن حد در خدمت استراتژى نظامى‌گرايان آمريكايى قرار گرفت كه عده‌اى از اعضاى گروه تروريست القاعده، منجر به شكل‌گيرى شرايطى نو شد. اين پديده كه بزرگ‌ترين عمليات ضدامنيت ملى آمريكا آن هم در خاك اين كشور محسوب مى‌شد، پيامدهاى بسيار گسترده‌اى داشت كه روايت‌هاى جديدى را در سياست خارجى، امينت بين‌المللى و امنيت ملى كشورهاى غربى باعث شد. به دنبال يك دوره كوتاه سر‌درگمى در نظامى‌گرايان آمريكايى فرمان را به دست گرفتند و در مسيرى همواره‌تر از هميشه تاختند. عمليات انتحارى عده‌اى از ساختگى بودن آن سخن گفتند و براى آن قصه‌هاى مختلفى خلق كردند. آنان در واقع در برابر اين پرسش بى‌پاسخ متوهم شده بودند كه چگونه ممكن است چنين عملياتى توسط دشمن آمريكا در قلب نيويورك واقع شود و ناگهان تا اين حد براى افراط‌گرايان آمريكايى فرصت ايجاد كند.

من بنا ندارم كه در مورد مرتكبان اين جنايت هولناك ترديدى ايجاد كنم چون بر اين اعتقادم كه اين عمليات انتحارى توسط گروه القاعده يعنى جنايتكارانى رقم خورده است كه پيش از آن خون بى‌گناهان زيادى را در سكوت جامعه جهانى، در كشورهاى منطقه، از جمله در حرم مطهر امام رضا (ع) در مشهد بر زمين ريخته بودند. اما تلاش مى‌كنم اين مسئله را بشكافم كه چگونه اين جنايتكاران براى بزرگ‌ترين و افراطى‌ترين مخالفان مسلمانان جهان در آمريكا فرصت فراهم كردند. حادثه ۱۱ سپتامبر به مفهوم ترويسم كه پيش از آن براى عمليات گروه‌هاى مقاومت در اقصى نقاط جهان به‌كار برده مى‌شد، هويت كاملا متفاوتى بخشيد. آمريكا سال‌هاى طولانى تلاش مى‌كرد كه مبارزات گروه‌هاى مقاومت و به‌خصوص گروه‌هاى فلسطينى و لبنانى را تروريسم تعريف كند و پس از فروپاشى جنگ سرد به دليل تك‌صدايى شدن نهادهاى بين‌المللى، تا حدى موفق هم شده بود اما هيچ‌كس ترديد نداشت كه غالبا قصد گروه‌هاى مقاومت حتى از ترور، بازدارندگى يا معامله بر سر چيزى مانند آزادى زندانيان و يا وادار كردن نظاميان مهاجم به عقب‌نشينى از سرزمين‌هاى تحت اشغال‌شان و مسائلى از اين دست بوده است. اما هدف عمليات ۱۱ سپتامبر كشتن هر چه مردم آمريكايى بود. تعبيرى كه با عمليات ترور انبوه مردم در متروها و خيابان‌هاى اروپا، توسط همين گروه به تمايل براى كشتن هر چه بيشتر هر انسان غربى، تعميم يافت. معناى اين عمليات كشتن هر چه بيشتر آدم‌هايى بود كه از نظر عاملان جنايت به‌خاطر رفتار غلط دولت‌هايشان شايسته مرگ بودند. همان چيزى كه سلاح‌هاى كشتار‌جمعى را خوفناك و غيرانسانى‌تر از ساير سلاح‌ها مى‌كند. عمليات ۱۱ سپتامبر به آسانى اين معنا را برجسته مى‌كرد كه اگر جنايتكارانى مانند القاعده به يك بمب اتمى مجهز بودند، آن را روى نيويورك يا واشنگتن يا يك شهر اروپايى رها مى‌كردند. معنايى كه رهبران اروپايى را نيز مجبور كرد كه خطرات زياد رابطه محتمل ميان تروريسم و سلاح‌هاى كشتار جمعى را باور كنند.

تا پيش از ۱۱ سپتامبر هر حادثه‌اى براى يك سرباز آمريكا در دنيا منجر به فشار مردم آمريكا به دولت براى خروج نيروهاى آمريكايى از سرزمين‌هاى پرخطر مى‌شد، عمليات ۱۱ سپتامبر براى اولين بار اين امكان را به نظامى‌گرايان آمريكايى داد كه بدون نگرانى نسبت به افكار عمومى كشورشان، سربازان را به سرزمين‌هاى پرخطر بفرستند.

در سطح جهان نيز اين حادثه به بزرگ‌ترين حمله واكنشى به يك كشور، مشروعيت بين‌المللى بخشيد و پس از افغانستان اين امكان را به آمريكا داد كه بدون دغدغه جدى نسبت به مخالفت ديگر كشورها به عراق حمله نمايد و رژيم صدام را ساقط كند.

نظامى‌گرايان آمريكايى در عمليات خود به سرنگون كردن دو نظام جنايتكار جهان دست زدند. شايد هيچ نظام ديگرى در جهان به اندازه طالبان و صدام‌حسين عليه مردم خود و عليه همسايگان خود جنايت و تعدى نكرده بودند و منفور ملت خود و ملت‌هاى هسمايه خود نبودند. مجازات اين جنايتكاران، محمل مناسبى براى آمريكا بود كه امكان بزرگ‌ترين عمليات برون مرزى اين كشور را پس از جنگ ويتنام و حضورى بى‌مانند در خاورميانه را به‌دست آورد.

اما اين دو تهاجم پايان كار نيست و تعامل خشونت‌بار افراط‌گرايان ادامه دارد. نظامى‌گرايان آمريكا براى نهاديه كردن حضور خود در منطقه به‌شدت نيازمند گسترش نگرانى و وحشت ناشى از تهديداتى هستند كه غالبا پررنگ‌تر از واقعيت، در رسانه‌هاى غربى مطرح مى‌شود و متقابلا افراطيون نيز از اين شرايط بهره‌مند هستند. تا زمانى كه فرآيند متقابل خشونت روند تندشونده خود را ادامه دهد كشورهاى مختلف جهان و به‌خصوص جهان اسلام، در معرض تهديد نظاميانى هستند كه از به‌كار بردن مفهوم سمبليك جنگ صليبى هم ابايى ندارند. بى‌ترديد درمان اين شرايط جز با فرونشاندن تب افراط‌گرايى ممكن نيست.

امروز كشورهاى زيادى آمادگى دارند در شرايط مقتضى، در برابر افراط‌گرايى‌ها و افزون‌طلبى‌هاى آمريكا بايستند. در جامعه آمريكا نيز مخالف با اين شيوه‌ها، طرفداران قدرتمندى دارد. در چنين شرايطى تدبير خردمندان براى چاره كار، تنها در چارچوب اتخاذ مواضع ضد‌جنگ، كارساز نيست. اگر در كشورهاى بى‌طرف اروپا و يا در اقيانوسيه، ‌اتخاذ چنين مواضعى مهم‌ترين كارى است كه از نخبگان ساخته است، در كشورى مانند آمريكا كه خود منشاء عمده تهديد است و در كشورهايى مانند ايران كه به دليل موقعيت خطير استراتژيكش همواره در معرض آسيب و تهديد ماجراجويانان نظامى غربى از يك سو و جنايتكاران تروريست منطقه از سوى ديگر است، محدود ماندن نخبگان به چنين مواضعى، مفيد اما ناكافى است. چاره‌كار بايد در همه حوزه‌هاى مدنى و سياسى ديده شود.

در صورتى‌كه تهديدات افراطيون آن سوى ماجرا عليه ايران، عملى شود طبعا نشيب ديگرى بر كارنامه پرفراز و نشيب استقلال و توسعه ايران رقم خواهد خورد. كارنامه‌اى كه تاريخ همچون هميشه، آن را كم‌‌و‌بيش به نام همه خردمندان امروز جامعه ما، اعم از خردمندان درون حكومت، مرتبط با حكومت و يا بيرون حكومت، ثبت خواهد كرد. در ايران باورهاى نادرست برخى از مسولان نسبت به تحولات جهانى و مصالح ملى و تشويق ماجراجويى با محمل انقلابى‌گرى، كه گاه با مقاصد افراطيون آنسوى ماجرا سازگار است ممكن است شرايط بى‌بازگشتى را بر فرآيند كشمكش‌هاى بين‌المللى ايران حاكم گرداند. سهم اين باورهاى نادرست و اشتباهات ناشى از آن، در شرايط پيش روى كشور بالاست. در چنين وضعى اگر به همين حد محكوم كردن جنگ بسنده كنيم، ممكن است گرفتار عافيت‌طلبى شويم. بايد همه تدابير شايسته‌اى كه مانع وقوع احتمالى تحريم‌ها و محدوديت‌هاى بيشتر براى توسعه ايران و نهايتا جنگ احتمالى عليه ايران مى‌شود، دغدغه خردمندان جامعه قرار گيرد و آنان با واقع‌بينى منتقدانه همه اقدامات انجام شده، همه اقدامات در حال انجام و همه تلاش‌هاى درست ممكن را مورد توجه قرار دهند، به نقد عملكردهاى نادرست بپردازند. اشتباهات را ناديده نگيرند و البته اقدامات درست را تشويق نمايند.

در اينجا قصد دارم براى روشن‌تر شدن تاثيرات گسترده و عميق تدابير خردمندانه و نابخردانه سياست خارجى ايران بر امنيت ملى كشور، چهار نمونه بارز از رفتار بين‌المللى ايران را مرور كنم.

۱- گفت‌وگوى تمدن‌ها، نظريه‌اى كه آقاى خاتمى در سال ۱۳۷۸ در واكنش به نظريه ساموئل هانتينگتون درباره جنگ تمدن‌ها مطرح كرد، براى منافع ملى ايران، بسيار كارساز شد. اين نظريه شهرتى بيش از نظريه هانتينگتون پيدا كرد و به قطعنامه‌اى منجر شد كه به نام رئيس‌جمهور ايران با اجماع كامل جامعه جهانى در مجمع عمومى سازمان ملل متحد به تصويب رسيد. عده‌اى درباره عمق تئوريك نظريه آقاى خاتمى ابراز ترديد كردند و عده‌اى مدعى شدند كه نظريه بكر نيست؛ اما واقعيت مهم‌تر از اين بود. نظريه ابراز شده تنها نظريه يك متفكر نبود كه اگر بود در همان حد بدان توجه مى‌شد؛ بلكه نظريه‌اى معطوف به عمل از سوى رئيس‌جمهور يك كشور مدعى دموكراسى و متهم به افراط‌گرايى در جهان اسلام بود. در حالى كه افراط‌گرايان در جهان بر طبل جنگ مى‌كوبيدند نظريه معطوف به عمل رئيس‌جمهور ايران روش‌هاى مسالمت‌آميز براى حل مسائل جهان را پيشنهاد مى‌كرد و نشان مى‌داد كه نه تنها او به اتهام تندروى كشورش افتخار نمى‌كند بلكه مدعى است كه همه جهان بايد به افراط‌گرايى و افراط‌گرايان پشت كند. اين نظريه نه‌تنها منجر به پيروزى مهم ايران در سازمان ملل متحد شد، بلكه به عنوان استراتژى جديد ايران در صحنه جهان پذيرفته شد و يك مشى كاملا متفاوت با ادعاهاى عليه ايران در سطح جهان تلقى شد و آنچنان تاثير سازنده‌اى بر موقعيت بين‌المللى ايران، به‌رغم ناخشنودى مخالفان ايران، گذاشت كه مدت‌ها طول كشيد تا افراطيون آمريكا و اسرائيل بهانه جديدى براى تبليغات ديگرى عليه ايران دست و پا كنند. بدون مبالغه اين پديده نشان داد كه:

- در دنياى پس از جنگ سرد، در نهادهاى بين‌المللى، به رغم نفوذ قدرتمندان جهان، امكان تاثيرگذارى و نقش‌آفرينى سنجيده براى كشورهايى مانند ايران فراهم شده است.
- امكان مديريت درست بحران‌هاى بين‌المللى ايران، به‌رغم همه مقاصد ناصواب مخالفان ايران، با اتخاذ استراتژى‌ها و مواضع صلح‌گرايانه و اطمينان‌بخش وجود دارد.
- صلح موضوع بسيار با ظرفيتى است كه حول آن مى‌توان در سطح جهان همراهى بسيارى از كشورها را به دست آورد. امكانى كه براى كشور فعال، مصونيت بين‌المللى ايجاد مى‌كند و توطئه‌هاى سياسى و حتى نظامى عليه كشور را خنثى مى‌نمايد.

۲- موفقيت ايران در پيشبرد صنعت صلح‌آميز هسته‌اى ايران يك پيروزى بسيار مهم است كه در دوران اعتمادسازى بين‌المللى، هنگامى كه موانع دسترسى متخصصان و دانشمندان ايرانى به امكانات علمى و تكنولوژيك جهان، به حداقل رسيد ممكن شد. عده‌اى درباره اهميت، عمق، كيفيت، توجيه اقتصادى و توان علمى و عملى اين صنعت در كشور ابراز ترديد مى‌كنند. ضمن احترام به آن نظرات تاكيد مى‌كنم كه به باور من مشكل اساسى استراتژى هسته‌اى ايران، سياسى است. سياست خارجى غلطى است كه بدون درك درست از مقاصد افراطيون آمريكا در دنياى پس ازجنگ سرد اتخاذ شده است و در نتيجه اين پيشرفت ارزشمند در ايران را با مقاصد تبليغاتى افراط‌گرايان آمريكايى سازگار نموده است. همزمانى موفقيت‌هاى هسته‌اى ايران با استراتژى‌هاى ماجراجويانه افراطيون آمريكا مى‌توانست باعث هيچ مشكل مهمى نشود اگر ايران، به درستى به ضرورت خنثى نمودن مقاصد افراطيون آمريكا توجه داشت. بى‌توجهى نسبت به اين وجه خطرناك؛ به دولت اصلاحات هم فشار مى‌آورد اما پس از دولت اصلاحات باعث شد كه ايران در مسير خطرناك مواجهه با جامعه بين‌المللى قرار گيرد. پرونده ايران به شوراى امنيت سازمان ملل متحد ارجاع شود (يعنى بزرگ‌ترين شكست سياست خارجى ايران پس از انقلاب اسلامى) و ايران در مسير تندشونده فشارهاى گوناگون جامعه جهانى قرار گيرد. هرچند مخالفت غالب نخبگان غربى و به‌خصوص آمريكايى‌ها مانع برخورد نظامى حتى محدود با ايران شده؛ اما اگر ايران خود درصدد اصلاح شرايط نباشد؛ هر زمان ممكن است اين وضعيت تغيير نمايد. ايران بايد اشتباه خود را با كمترين خسارت ممكن جبران كرده و به اعتمادسازى مجدد با جامعه جهانى بازگردد و با كمك جامعه جهانى و خردمندان جهان از جمله نخبگان مخالفت جنگ در آمريكا، برنامه افراطيون آمريكا عليه ايران را متوقف و روند كنونى را به سمت حل مشكلات خود از طريق گفت‌وگو تغيير دهد. توسعه صلح‌آميز هسته‌اى ايران بدون اعتمادسازى با جامعه جهانى از ابتدا نيز ممكن نبود و پس از اين نيز جز در چنين مسيرى ممكن نخواهد شد. توسعه هسته‌اى، بدون اعتمادسازى با جامعه جهانى مى‌تواند ايران را در مسير خطرناك‌تر سرنوشت ذلت‌بار كشورهايى مثل ليبى و كره‌شمالى قرار دهد.

۳- سياست خارجى دولت كنونى ايران، شايد در واكنشى هيجانى نسبت به ماجراجويى‌هاى افراط‌گرايان آمريكا يك سياست خارجى ماجراجو شده است. مبناى اين سياست، اتخاذ تاكتيك‌هاى بحران‌زا، رفتار غيرقابل پيش‌بينى، سخنان آتشين و به چالش كشاندن آمريكا در حوزه‌هاى ديگرى غير از ايران است. اين سياست افراطى گاه از جنبه‌هاى مورد اشاره در اين مقاله، سازگارى زيادى با تبليغات نظامى‌گرا در آمريكا پيدا مى‌كند. خطرناك‌ترين وجه اين سياست فقدان استراتژى خروج از بحران است. ماجراى هولوكاست نمونه‌اى از اين سياست خارجى است. ترديد در مورد واقعيت هولوكاست موضوع جديدى نيست و به كرات در سطوح مختلف نخبگان اروپايى و آسيايى مطرح شده است اما طرح آن توسط رئيس‌جمهورى ايران مسئله ديگرى بود و هرچند مخالفان اسرائيل در جهان را خشنود كرد، اما حاصل كار بسيار مشكل‌آفرين گرديد. ظاهرا بنا بود طرح مسئله هولوكاست و در كنار آن نابودى اسرائيل يا جابه‌جايى اسرائيل، جامعه غرب يعنى حاميان اصلى اسرائيل را به چالش كشانده و موضوع هسته‌اى ايران به عنوان بحران اساسى بين‌المللى ايران را تحت‌الشعاع قرار دهد. اما عملا اين مسئله به‌رغم تاثيرات پوپوليستى‌اش در كشورهاى اسلامى، به صورتى ساده به ضد خود بدل شد و به دو نتيجه تكان‌دهنده منجر گرديد. اول آنكه به بزرگ‌ترين پيروزى صهيونيست‌ها در مجمع عمومى سازمان ملل از بدو تاسيس منجر شد. يك اجماع جهانى در حمايت از هولوكاست شكل گرفت. قطعنامه‌اى به اتفاق آرا در مجمع عمومى عليه اظهارات رئيس‌جمهور ايران صادر گرديد؛ به داستان پرمناقشه ادعايى هولوكاست، رسميت ابدى بخشيد و هرگونه خدشه‌اى در مورد آن را ممنوع نمود. دوم آنكه: فشار به ايران به‌شدت افزايش يافت و ادعاهاى آمريكا در مورد مقاصد نظامى هسته‌اى ايران باوركردنى‌تر گرديد و درباره رابطه ميان توسعه هسته‌اى ايران و مواضع ضداسرائيلى ايران به‌شدت تبليغ شد. دولت‌هاى غربى نسبت به تشديد فشار در مورد برنامه هسته‌اى ايران مصمم‌تر شدند و چهره سياست خارجى ايران ماجراجويانه‌تر از گذشته جلوه‌گر شد. اين پديده نشان داد كه ماجراجويى به هر شكلى در سياست خارجى ايران نيز در خدمت ماجراجويان آمريكايى و اسرائيلى قرار مى‌گيرد، فرصت اعمال فشارهاى جدى عليه ايران را به آنها مى‌دهد و بر تهديدات عليه امنيت ملى ايران مى‌افزايد.

۴- ماندن نظاميان آمريكا در منطقه يكى از خطرات اساسى براى صلح و امنيت منطقه است. مهم‌ترين محمل افراطيون نظامى آمريكاييان براى توجيه تداوم حضور گسترده‌شان در منطقه تداوم تهديدات تروريستى و ضرورت مبارزه با تروريسم در منطقه است. تداوم اين تعامل خشونت‌بار هر روز براى منطقه هر روز بحران‌زاتر و كشنده‌تر خواهد شد. برهم زدن اين وضع نيازمند همكارى كشورهاى موثر منطقه و بيرون منطقه، براى برقرارى امنيت در منطقه و منتفى كردن توجيه نظامى‌گرايان آمريكايى است. آمريكاييان با مواضع مخالفان جنگ در جهان از اين منطقه خارج نخواهند شد. تهديدات تروريستى عليه نظاميان آمريكا نيز فشار غيرقابل تحملى نيست و گاه به دولت آمريكا كمك مى‌كند كه افكار عمومى كشورش را نسبت به ادامه اين وضع قانع نمايد. در چنين شرايطى نقش يك سياست خارجى درست و مدبرانه در ايران بسيار مى‌تواند كارساز باشد. سياست مدبرانه‌اى كه به‌رغم همه موانع پيش‌روى ايران و همه لطمات سال‌هاى اخير، همچنان مى‌تواند ايران را از يك متهم درجه اول بحران‌زايى در منطقه به بازيگر درجه اول منطقه‌اى، براى بحران‌زدايى و ترويج صلح در اين منطقه بدل كند.

طبعا ما در اين همايش هم‌نظريم كه جنايت خونبار تروريست‌ها در نيويورك و تجاوز خونبارتر آمريكا به افغانستان و عراق پايان ماجراجويى‌هاى افراطيون آن‌سو و اين‌سوى عالم نيست. اين روند مى‌تواند ادامه يابد و هر روز دولت و ملت ديگرى را در معرض تهديد قرار دهد. تنها همكارى واقعى، همه‌جانبه و اعتمادساز دولت‌ها، نهادهاى بين‌المللى و سازمان‌هاى مدنى در جهان مى‌تواند روند جديدى را در روابط جهان حاكم كند و اعتمادسازى و گفت‌وگو را به جاى تجاوز وخشونت در روابط ميان كشورها حاكم گرداند. بى‌ترديد اگر ايران مسير انزواگرايانه و ماجراجويانه كنونى را در سياست خارجى خود تغيير دهد، ايران كليدى‌ترين كشور منطقه خود در مديريت اين فرآيند خواهد بود. فرصتى كه پس از ۱۱ سپتامبر براى دولت اصلاح‌طلب ايران فراهم شد و سپس در گردباد افراط‌گرايان ماجراجو گرفتار آمد. اما همچنان مى‌توان اميدوار بود كه در صورت تغيير رويه كنونى در سياست خارجى ايران، بتوان فرصت‌هاى تاريخى ايران در اين زمينه را بازسازى نمود و البته هر سياستى كه توسط دولت اعمال شود، نقش همه‌جانبه و معطوف به عمل خردمندان ايرانى از جمله خردمندان بيرون دولت و غيرمرتبط با دولت ضرورى و كارساز است."

ضرورت اتخاذ استراتژى مناسب براى برون رفت از بحران‌هاى موجود، زمينه ساز سخنان سهراب رزاقى از پژوهشگران حوزه مدنى شد تا او از رابطه جنبش جهانى صلح وجامعه مدنى ايرانى سخن بگويد.

جامعه مدنى ضعيف نمى تواند حامل پروژه دموكراسى، حقوق بشر و صلح در جامعه ايرانى باشد

سهراب رزاقى مقاله خود را با عنوان “جنبش جهانى صلح، جامعه مدنى ايرانى و خواب زمستانى” چنين به همايش علمى “صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب” ارائه كرد: “جنبش صلح يكى از مهمترين و گسترده ترين جنبش هاى اجتماعى در قرن بيستم است كه در فقدان يا ضعف و كم خونى جامعه  سياسى  و بى مسئوليتى دولتمردان و سياستمداران  براى جلوگيرى يا براى متوقف كردن جنگ و برقرارى صلح  وارد عرصه  پيكار و كارزار اجتماعى مى شوند. جنبش صلح  بيرون از گفتمان هاى مسلط و نهادهاى رسمى كه مردم آنها را در ايجاد صلح پايدار ناتوان مى بينند رخ مى دهد. جنبش صلح در واقع ،  نمايانگر ىأس ونااميدى مردم از دولتمردان، سياستمداران و روندهاى سياسى براى ايجاد صلح پايدارمى باشد وتلاش  آنان  براى ارائه طرحها،الگوهاى بديل و خلق ابتكارات جديد اجتماعى است.. عمده جذابيت جنبش  صلح ناشى از نيروى اخلاقى و وعده ايى است كه براى رهايى  از جنگ و برقرارى صلح عرضه مى دارند. جنبش صلح در عين حال كه به مبارزه عليه جنگ برمى خيزد، به اثبات هويت طيف هاى گسترده اى  از نيروها و گروههاى اجتماعى كه در جنبش فعال هستند وشايد آن” ما”يى كه جنبش براى آنان فعال شده،  كمك مى كند. جنبش هاى صلح حيات اجتماعى انسانهاى صلح طلب را در زمانها و مكانهاى متعدد به نمايش در مى آورند. جنبش صلح از خلال بسيج اجتماعى ، نيروى اجتماعى  مى آفرينند و به اداره وسازماندهى آنان مى پردازند. اين نيروهاى اجتماعى محصول خود جنبش است. جنبش صلح براى هدايت نيروى اجتماعى و دستيابى به موفقيت ، نيازمند تدابير نخبه اى ، سازمانى انعطاف پذير، سازگار، مستقل ، دموكراتيك و غير سلسله مراتبى هستند. موفقيت يا عدم موفقيت  جنبش صلح به عواملى مانند : تركيب  بازيگران و فعالان جنبش ، مهارتهاى رهبرى، قدرت بسيج و دسترسى به منابع اعم از بالقوه و بالفعل  ، روابط و مناسبات افراد و سازمانهاى درون جنبش ، انتخاب استراتژيها و تاكتيك ها ، ارتباط جنبش با ساير بازيگران و جنبشها، ميزان توانمندى و قدرت كانونهاى مقاومت و محيط سياسى كه درآن عمل مى كنند و همچنين  به كانالهاى كه براى دسترسى به مردم و سياستگذاران خلق مى كنند و اتحادها و ائتلاف هايى را كه شكل ميدهند و... بستگى دارد. در جنبش هاى صلح فرايند تقليد و تمايز گذارى، تكرار و ياد گيرى به طور همزمان رخ ميدهد. فعالان جنبش،  ساختارها و مدل هايى را از پيشنيان خود به ارث مى برند، اما در همان حال ضمن درس گيرى  از جنبش هاى پيشين سعى مى كنند ساختارها و مدل هايى جديدى را خلق كنند و ابتكارات جديدى را شكل دهند. جنبش صلح مانند ساير جنبش هاى اجتماعى در قرن بيستم  داراى ايده‌ها، عناصر گفتمانى ، الگوهاى رفتارى ، ارزشى، چهره‌ها،  و ايديولوژى خاص است و از زبان و ادبيات خاصى استفاده مى كند.”

او با بيان اينكه تاريخ جنبش صلح در قرن بيستم بافراز وفرودها و فبص وبسط هايى همراه بوده است، از چهار موج  صلح خواهى سخن گفت. رزاقى نخستين موج  جنبش هاى صلح را در سال هاى ميان دو جنگ جهانى عنوان كرد، در زمانى كه فاشيست ها در ايتاليا قدرت را  به دست گرفته  بودند و در آلمان نيز حزب ناسيونال سوسياليست كارگرى آلمان  به رهبرى آدولف هيتلر با بحران آفرينى و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و دگرانديشان، زمينه استقرار نظام تماميت خواه نازيسم را فراهم مى آورد و در شرق اروپا نيز نظام كمونيستى و در راس آن استالين پايه هاى حكومت ترس و ترور خود را با «پاكسازى» معترضان و منتقدان و قتل مخالفان استحكام مى بخشيد. او در ادامه گفت: در اين دوران جنبش هاى صلح طلب  به گونه اى كه امروز در جهان و به ويژه در اروپاى غربى و آمريكاى شمالى فعاليت مى كنند، وجود نداشتند. تنها اقليتى از آزادانديشان صلح طلب در پى چاره جوىى بودند تا افكار عمومى جهان را عليه جنگ طلبى بسيج كنند. در ميان صلح طلبان آن دوران، از آلبرت اينشتين به عنوان يكى از مصمم ترين و فعال ترين مخالفان جنگ بايد نام برد. اينشتين و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسويگ، كارل فون اوسيتسكى و ديگران بر اين باور بودند كه بين المللى از دانشمندان و نويسندگان و روشنفكران جهان قادر خواهد بود در برابر بى مسئوليتى قدرتمندان، افكار عمومى جهان را عليه جنگ طلبى و گسترش تسليحات بسيج كنند. در آن سال ها شهرت اينشتين بيشتر  به خاطر كوشش هاى صلح دوستانه اش بود تا نظريه هاى علمى اش. شايد او با آگاهى و دانش  به اين واقعيت تلخ كه با پيشرفت علم و فناورى جديد و  به ويژه با سوءاستفاده مخرب از نظريه هاى علمى اش مى توان جهان را  به نابودى كشاند،  به «عذاب وجدان» دچار گشته و سرسختانه عليه وقوع جنگ  به پاخاسته بود. او در يكى از خطابه هايش مى گويد: «هر جنگ حلقه اى است كه  به زنجير بدبختى بشر افزوده مى شود و مانع رشد انسان مى شود. از اين رو سرپيچى عده اى هر چند كم از شركت در جنگ، مى تواند نمايشگر اعتراض عمومى عليه آن باشد. توده هاى مردم، اگر كه در معرض تبليغات مسموم قرار نگيرند، هرگز هواى جنگ در سر ندارند. بايد  به آنها در مقابل اين تبليغات مصونيت داد. بايد فرزندان خود را در مقابل نظامى گرى «واكسينه» كنيم؛ و اين كار زمانى ممكن مى گردد كه آنان را با روح صلح طلبى تربيت كنيم. بدبختانه ملت ها با هدف هاى نادرست تربيت شده اند. در كتاب هاى درسى  به جنگ ارج مى نهند و وحشت و خرابى هاى آن را ناديده مى گيرند و از اين طريق كينه توزى را  به كودكان تلقين مى كنند. سلاح ما خرد ماست، نه توپ و تانك. ما امروز  به همان اندازه كه براى جنگ، ايثار و ازخودگذشتگى نشان داديم، بايد در راه صلح نيز آماده فداكارى باشيم.»

رزاقى دومين موج  جنبش هاى صلح را مربوط به  دهه ۵۰ و ۶۰ ميلادى دانست كه در  ايام عيد پاك در شمارى  از كشورهاى اروپاى غربى ده‌ها و گاه صدها‌ هزارنفر از هواداران  صلح با تظاهرات و كارزارهاى مختلف به مخالفت با جنگ، سلاح‌هاى اتمى و  مسابقه تسليحاتى مى پرداختند و خواهان برقرارى صلح، كاهش در گيريها در سطح بين‌المللى  و رويكرد به شيوه‌هاى مسالمت‌آميز در حل و فصل منازعات بودند. او گفت:  “سنت تظاهرات صلح در روزهاى عيد پاك به شاخصى براى اين دوران بدل شده‌ است، هرچند كه شدت و گستردگى اين تظاهرات نوسان‌هاى  بسيار به خود ديده و در وجه غالب،  تابعى از حد تنش و مناقشات سرد و گرم  در سطح بين‌المللى بوده است.”

به اعتقاد رزاقى اولين حركت‌هاى آغازين جنبش صلح در ايام عيد پاك، در دهه پنجاه در انگلستان رخ داد. “محرك و انگيزه اوليه اين گونه حركت‌ها، اقدامات افرادى مانند برتراند راسل، فيلسوف انگليسى بود كه در سال ۱۹۵۵ همراه با آلبرت شوايتزر بيانيه مشتركى  انتشار داد. اين بيانه زير عنوان “مانيفست راسل- اينشتين” شهرت يافت. در اين مانيفست به افكار عمومى جهان نسبت به خطرات استفاده از سلاح اتمى و احتمال  بروز يك  هالوكاست هسته‌اى هشدار داده شده بود. اين پيشينه برترندراسل در توجه به صلح و خلع سلاح باعث شد كه وى به عنوان اولين رئيس نخستين گروه هوادار صلح در انگلستان با نام “كارزار براى خلع‌ سلاح اتمى‌” برگزيده شود.

“كارزار براى خلع سلاح اتمى” يك سال پس از تأسيس در سال ۱۹۵۸، به لحاظ شمار اعضا و هواداران به بزرگترين جنبش سياسى انگلستان در دوران پس از جنگ شد. اوج فعاليت و اقدامات اين جنبش، سالانه در تظاهرات و راهپيمايى‌هاى ۴ روزه در ايام عيد پاك بود. تظاهرات كنندگان در اين ۴ روز براى  مخالفت با تسليحات هسته‌اى، فاصله ۸۳ كيلومترى ميان لندن تا مركز تحقيقات هسته‌اى در آلدرماستون و بالعكس را طى مى‌كردند. تقاضا براى صرفه‌نظركردن يك جانبه بريتانيا از سلاح‌هاى هسته‌اى خواست اصلى اين جنبش بود. ابتكار تظاهرات براى صلح و در مخالفت با سلاح اتمى در انگلستان،  در اندك زمانى به برخى از كشورهاى ديگر اروپاى غربى نيز اشاعه يافت.

در آلمان غربى البته حساسيت و نگرانى نسبت به سياست تسليحاتى دولت وقت،  قبل از برآمد جنبش صلح در انگلستان هم بى‌سابقه نبود. از جمله سال ۱۹۵۷ كنراد آدناوئر، صدراعظم وقت آلمان، در مصاحبه‌اى با كم‌خطر جلوه‌دادن نسل جديد سلاح هاى تاكتيكى اتمى، آنها را صرفا توسعه توپ‌هاى جنگى پيشرفته معرفى كرد و تاكيد نمود كه  آلمان نبايد از تسليح خود به آنها چشم‌پوشى كند. اين مدرنيزاسيون تسليحاتى را  اپوزيسيون سوسيال دموكرات به علاوه اتحاديه‌هاى كارگرى و شمارى از مجامع كليسايى هوادار صلح خطرناك يافتند و براى ممانعت از آن، جنبش “مبارزه عليه مرگ هسته‌اى” را به راه انداختند تا مجلس را از تصويب قانونى در اين زمينه منصرف كنند. “مبارزه عليه مرگ هسته‌اى” تظاهرات نسبتا گسترده‌اى در شهرهاى مختلف آلمان برپا كرد اما نتوانست مانع تصويب قانون مزبور شود. چندى بعد با خروج سوسيال‌دموكرات‌ها از “مبارزه عليه مرگ هسته‌اى” اين اولين جنبش صلح آلمان در دوران پس از جنگ جهانى دوم ،  نيز رو به افول رفت.

سال ۱۹۶۰ جنبش صلح آلمان به تاسى از راهپيمايى‌هاى جنبش صلح انگلستان در روزهاى ايام عيد پاك، قوت و جانى دوباره يافت و به يك تظاهرات  هزارنفرى در در شمال اين كشور منجر شد. سال‌هاى بعد بر شمار اين راهپيمايان و تظاهرات كنندگان كه عمدتا از محافل و سازمان‌هاى چپ، نويسندگان و هنرمندان،  هواداران محيط زيست ، مخالفان جنگ و فاشيسم، مجامع كليسايى پاسفيست، اتحاديه‌هاى كارگرى، نمايندگان جنبش‌هاى دانشجويى،  استادان دانشگاه  و ... برخاسته بودند افزوده گشت،  به گونه‌اى كه سال ۱۹۶۸در راهپيماى‌ها و تظاهراتى كه با شعار ” دموكراسى و خلع‌سلاح” برپا شد ۳۰۰ هزار نفر شركت داشتند. خواست مشترك مطرح در اين تظاهرات، پايان تسليح كشورها به سلاح اتمى و قطع مسابقه تسليحاتى ميان قدرت‌هاى بزرگ بود. به تدريج، اين كنش‌ها و كارزارها سرودها و موزيك‌هاى خاص خود را يافتند و برخى از چهره‌هاى سرشناس عالم موسيقى نيز آنها را با آثار صلح‌خواهانه خود همراهى مى‌كردند.

در دهه ۶۰ و۷۰ جنگ آمريكا در ويتنام فعالترين گسترده ترين جنبش صلح  را  در ا مريكاشكل داد گروههاى  اجتماعى به اشكال مختلف تلاش كردند احساسات ضد جنگ خود رابيان كنند صدها هزار نفر از مردم را به خيابانها آوردند تا با بسيج افكار عمومى ماشين جنگى جنگ طلبان را متوقف كنند در اين جنبش همنوايى و پيوند جان لنون  John Lennon عضو جداشده ى گروه بيتلز Beatles يا بيتل ها و مخالفت هايش با جنگ ويتنام.با جنبش ضدجنگ ابعاد تازه اى يافت.

آهنگهاى معروف Give peace a chance و Imagine در اوج مخالفتها با ادامه ى جنگ در ويتنام به نمادى براى طرفداران صلح بدل شده بود. در تظاهرات بزرگى كه در همان دوران در واشنگتن انجام شد، ترجيع بند    All we are saying is,give peace a chanceتبديل به شعار هزاران تظاهركننده اى شد كه مى خواستند نيكسون و تشكيلاتش را وادار كنند جنگ و كشتار را در ويتنام متوقف سازند.جان لنونِ انگليسى تحت فشار و ارعاب گسترده ى دولت آمريكا ميدان را خالى نكرد. او با اجراى آهنگهايى براى آزادى John Sinclair و Angela Davis دو تن از رهبران جنبش ضدجنگ و ضد نژادپرستى، توانست توجه و همدلى توده هاى مردم را نسبت به اين فعالان سياسى اجتماعى جلب كند، تا حدى كه دولت، زير فشار افكار عمومى مجبور به آزادكردن آنها شد. آهنگهاى جان لنون و موسيقى راك نقش موثرى در گسترش مخالفت هاى مردم با جنگ افروزيهاى دولت نيكسون داشت،  او تصميم گرفت تاريچارد نيكسون را در تور انتخاباتى اش براى دور دوم رياست جمهورى، شهر به شهر با كنسرت هاى ضد جنگ دنبال كنند و جوانان را به طرفدارى از صلح فرابخوانند. آرى گفتن به صلح در آن دوران پرالتهاب به معناى نه گفتن به نيكسون بود و اين كار، انتخابِ دوباره ى او را ناممكن مى ساخت. سرانجام جامعه مدنى امريكا باعث توقف ماشين جنگى  در ويتنام شد در دهه هفتاد با متوقف شدن جنگ امريكا در ويتنام  دومين موج جنبش صلح در امريكا و ا روپا رو به افول رفت .”

رزاقى در ادامه افزود: “از سال‌هاى آغازين دهه هشتاد دوباره سومين موج جنبش صلح در اروپا توان و رونقى دوباره يافت كه علت آن هم بيشتر به تشديد رويكرد به سلاح‌هاى هسته‌اى و استقرار شمارى بيشترى از اين نوع سلاح‌ها در خاك اروپا بود. به اين ترتيب سال ۱۹۸۴ انگلستان شاهد بزرگترين تظاهرات سياسى خود در قرن بيستم شد. در آلمان نيز سال ۱۹۸۳ تظاهرات و راهپيمايى‌هاى صلح در  ايام عيد پاك كه مخالفت با استقرار موشك‌هاى پرشينگ محور اصلى آن بود به يكى از بزرگترين كارزارهاى سياسى و اجتماعى اين كشور بدل شد و بيش از يك  ميليون نفر را به خيابان‌ها كشاند. پايان جنگ سرد و فروپاشى دنياى سوسياليسم براى جنبش صلح در اروپاى غربى آغاز افولى دوباره بود. اين جنبش ،البته كمتر در شكل  و ساختار منسجم قبلى، در سال‌هاى پس از ۱۹۹۰ بيشتر به صورت موردى، و آن هم نه لزوما در ايام عيد پاك،  ظهوروبروز داشته است.”

اين پژوهشگر چهارمين موج جنبش صلح را چنين معرفى كرد: “پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱  زمانيكه دولتها نتوانستند ماشين جنگى آمريكا عليه افغانستان بويژه  عراق را در مجامع بين المللى مانند شوراى امنيت متوقف سازند ميليونها نفر از مردم اقصى نقاط جهان در اعتراض به جنگ وخشونت به خيابانها آمدند در پى آن ائتلافهايى عليه جنگ شكل گرفت نقطه مشترك اين ائتلافها، وفاق، همبستگى و تاكيد بر بسيج مردم براى متوقف كردن جنگ بود. اين گروهها چهارمين موج جنبش بزرگ صلح و ضد حنگ را در امريكا، اروپا و اقصى نقاط جهان شكل دادند.  يكى ازاين ائتلافهاى موج چهارم جنبش صلح، ائتلاف به جنگ ” نه بگوييم” NO War Coalition است كه در امريكا و اروپا  شكل گرفت و با شعار” جنگ زشت و بر خلاف قوانين بين المللى است”به بسيج مردم و افكار عمومى پرداخت. دومين ائتلاف ضد جنگ، ائتلاف “جنگ را متوقف كنيد ” Stop the war Coalition است كه در انگليس و امريكا  فعاليت مى كرد. سومين ائتلاف ضد جنگ، ائتلاف جنگ را تمام كنيد End The war coalitionاست  و دهها ائتلاف ديگر.

او در ادامه گفت: جنبش جهانى صلح با بكارگيرى روشها و ابزارهاى گوناگون مانند برگزارى  تجمع هاى مختلف، سخنرانى، كنسرت، انتشار بيانيه، حركات سمبوليك مانند پوشيدن تيشرت هاى ضد جنگ، نقاشى ، تاتر و نافرمانى مدنى  در مخالفت با جنگ وبسيج گروهها و نيروهاى اجتماعى فعال بودند. شخصيت هايى مانند ادوارد سعيد، نوام چامسكى ، جان بين ، خانم شيهان و زلاتا فلاپوويچ از جمله يشتازان و فعالان ضد جنگ و  موج چهارم جنبش صلح  بودند.

رزاقى با بيان اينكه جنبش جهانى صلح و  ضد جنگ در موج چهارم داراى چند مشخصه مهم بود كه اين جنبش را از ساير جنبش ها ى صلح در قرن بيستم متمايز ميسازد، گفت: “اولين مشخصه جنبش فراگير و گسترده بودن آن است جنبش ضد جنگ توانست در مدت كوتاهى ميليونها نفر از گروههاى مختلف اجتماعى را در سراسر جهان بسيج كند. جنبش نافرمانى مدنى را سامان دهد و ائتلاف جهانى طرفدار صلح را شكل دهد.

دومين مشخصه جنبش جهانى صلح ماهيت مدنى آن است اين جنبش سازمان يافته از سوى احزاب و گروههاى سياسى نبود و هيچيك از گروههاى سياسى نتوانستند آن را به سمت خويش بكشانند حاملان اصلى جنبش گروهها و نيروهاى اجتماعى طرفدار صلح بودند و سازمانهاى غير دولتى و جامعه مدنى نقش اصلى در بسيج مردم داشتند.

غير ايدئولوژيك بودن، سومين  مشخصه  جنبش بزرگ صلح  بود. اين جنبش رنگ  و بوى  ايد ئولوژيك  نداشت و صرفاٌ اهداف انسانى وبشر دوستانه را دنبال مى كرد. به همين خاطر توانست در مدت اندكى گروهها و نيروهاى مختلف اجتماعى را عليه جنگ و خشونت بسيج نمايد اين جنبش بر عكس جنبش صلح خواهى دهه هاى ۶۰ و ۷۰ ميلادى كه بر مبناى دنياى دو قطبى سازمان يافته بود اهداف غير ايدئولوژيك و... نفى خشونت واهداف انسانى را دنبال مى نمود.

چهارمين مشخصه نقش جوانان و زنان در اين جنبش بودكه براى اولين بار حضور گسترده موثرى در اين عرصه داشتند. زنان و جوانان به اين خاطر در اين عرصه فعال بودند كه نگران پيامد هاى جنگ بودند و جنگ را عاملى براى تخريب منابع انسانى و مادى مى دانستند از اين رو با فاصله گرفتن از بيگانگى وبى تفاوتى سياسى براى ايفاى نقش موثرتر در عرصه سياست وارد شده و نافرمانى هاى بزرگ را سامان دادند.”

رزاقى افزود: “جنبش بزرگ ضد جنگ بااينكه تمام انرژى و نيروى خود را صرف مقابله و مخالفت با جنگ طلبان كرد اما نتوانست ماشين جنگى آمريكا و متحدينش را متوقف كند.”

او در ادامه گفت: “اگر از اين منظر به موضوع بنگريم طبيعى است كه به اين نتيحه برسيم كه جنبش صلح در رسيدن به اهداف خود ناكام مانده است. اما اگر بخواهيم تاثير جنبش صلح را بهتر درك كنيم لازم است كه از منظر ديگرى به موضوع بنگريم مهمترين دستاورد جنبش صلح مشروعيت زدايى از جنگ آمريكا در افغانستان و عراق بود اقدام جنبش ضد جنگ باعث شد ائتلاف بين المللى جنگ را بشكند و آمريكاو متحدينش بدون مجوز شوراى امنيت اقدام به جتگ در عراق نمايند. اين حادثه باعث شد كه جنبش صلح فرصت طلايى بدست آورد كه هم از نظر تئوريك و هم در بكارگيرى ابزارها به خود سازمان دهد بتواند براى رسيدن به اهداف بلند مدت ترش برنامه ريزى و نيروهاى اجتماع را بسيج نمايد.

جنبش جهانى  صلح در اين حجم وگستردگى اش باعث بالابردن هزينه جنگ در نزد افكار عمومى شد و كمك مهمى به ايجاد موانعى در مقابل مداخلات نظامى آينده جنگ طلبان كرده است اين جنبش گرچه قدرت وتوان كافى براى بازداشتن دولت بوش از شروع عمليات نداشته باشد اما بطور قطع جنگ هاى آينده از هزينه بيشترى در نزد افكار عمومى و از حمايت به مراتب كمترى از سوى دولتها برخوردار خواهد بود چرا كه نئوكان ها ممكن است براى تضمين انتخاب مجدد خود در سال ۲۰۰۹ ميلادى جنگ عليه كشور ديگرى را تنها طريق بيابد. امامسئله مهمتر آن است كه چرا جنبش صلح نتوانست مانع از آغاز و تداوم جنگ عليه افغانستان و عراق شود:

يكى از برنامه هاى اصلى جنبش جهانى صلح، نافرمانى مدنى بود كه قبل ازشروع جنگ و در طول جنگ آن را اجرا كرد. اما اين تجربه نشان داد كه در رابطه با نافرمانى بايد جنبش جهانى صلح محتاط باشد. اگر چه نافرمانى عليه يك اقدام غير قانونى به لحاظ اخلاقى مشروع و اغلب استراتژيك و ضرورى است امااين امر بدان معنى نيست كه اين عمل موثرترين و بهترين استراتژى است  كه در حال حاضر مى توان  از آن استفاده كرد. برخى از تحليلگران معتقدند نافرمانى در برخى از اوقات مى تواند باعث جدايى و بيگانگى حاميان با حاملان جنبش شود.

دومين ضعف جنبش جهانى صلح عدم داشتن پيام روشن و شفاف بود. يك جنبش نمى تواند يك پيام طولانى و پيچيده را منتقل كند.همه موضوعات و مسايل رابه يك موضوع مانند صلح ارتباط دهد از اين رو لازم است كه جنبش همواره يك پيام روشن و شفاف داشته باشد حتى اگر يك جنبش بخواهدتوجه عموم را جلب و بربرنامه هاى عمومى در سطح محلى ، ملى وبين المللى تاثير بگذارد هرگز قادر نخواهدبود كه پيام پيچيده و غير شفاف را منتقل نمايد.

سومين نقطه ضعف اين بود كه جنبش صرفاَ براى مخالفت با جنگ شكل گرفته بود در حاليكه مى بايست در مراحل مختلف، برنامه  روشن ترى داشته باشد. جنبش حهانى صلح بايد همه راههايى را كه براى حل منازعه به شيوه غير خشونت آميز وجود داشت را در دستور كار قرار مى داد همچنين اين جنبش مى بايست تمام اختلافات و دسته بندى ها را  كنار بگذارد و بر شكافهاى موجود پل بزند.  جنبش صلح مى بايست يك استراتژى بلند مدت را طراحى نمايد و براى آموزش و آگاه سازى مردم نيروهاى خود را بسيج نمايد و در نهايت مقاومت گسترده مردمى عليه جنگ جنگ طلبان را سامان دهد.

نكته ديگر آن است كه جنبش جهانى صلح نتوانست خود به مثابه يك رسانه عمل نمايد رسانه هاى گروهى در انحصار يك اليگارشى خاص مى باشند كه جنگ طلبان از آنها سود مى برند جنبش كنونى صلح بايد براى رسيدن به موفقيت از رسانه هاى بديل استفاده مى كرد گرچه در اين جنگ بخشى از طرفداران صلح از اينترنت استفاده نمودند اما لازم است كه صداى صلح طلبان به گوش عموم مردم برسد ونه فقط كسانى كه به كامپيوتر دسترسى دارند از اينرو لازم است كه از شيوه هاى مختلف و حتى سنتى تر مانند اعلاميه و... نيز بهره گيرند.”

رزاقى ادامه داد: “مهمترين ضعف جنبش جهانى صلح آن بود كه تمام تلاش خود را بر متوقف كردن جنگ استوار كرده بود اما با آغاز جنگ و پايان يافتن آن ديگر برنامه اى براى عمل نداشت در حاليكه  جنبش جهانى صلح بايد تلاش كند براى تمامى مراحل قبل در دوران جنگ و بعد از آن برنامه داشته باشد و اكنون نگذارد امريكا و متحدينش عراق و افغانستان  را به صورت يك مستعمره در بياورند. حاملان جنبش جهانى صلح  نبايد مردم عراق را مانند مردم افغانستان فراموش كنند اما به نظر مى رسد كه جنبش جهانى صلح پس از جنگ كار خود را پايان يافته تلقى نموده و دوران سكون و رخوت را سپرى مى كند. در طول چند سالى كه از اشغال افغانستان، عراق از سوى ايالات متحده آمريكا مى‌گذرد، در جنبش ضدجنگ آمريكا به‌ندرت يك بحث علنى در مورد درستى حمايت يا عدم حمايت از مقاومت عراق صورت گرفته است. در نتيجه، بحث اخيرى كه بين  «الكساندر كاكبرن» و «فيليس بنيس» (از رهبران ائتلاف «اتحاد براى صلح و عدالت») درگرفته است بسيار مهم است.

چند ماه پيش، «الكساندر كاكبرن»، طى مقاله‌اى در نشريهٔ اينترنتى «كانترپانچ»، در مورد ضرورت همبستگى علنى جنبش ضد جنگ آمريكا با مقاومت عراق قلم زد. در پاسخ به او، «بنيس» در مقاله‌اى زير عنوان «چرا جنبش ضد جنگ از مقاومت عراق حمايت نمى‌كند» ادعامى‌كند كه پايهٔ وحدت جنبش صلح بايد خواست «خارج كردن فورى نيروها» باشد و نه «پيروزى مقاومت عراق». اما «بنيس» از اين فراتر مى‌رود و اعلام مى‌كند كه نيروهاى ضدامپرياليست هيچ مسؤوليتى در رابطه با ايجاد همبستگى با مقاومت عراق ندارند. «بنيس» مقاومت عراق را نامشروع مى‌خواند و آن را شايستهٔ همبستگى نمى‌شناسد. “

اما رزاقى در مقاله خود به نكته‌اى مهم اشاره كرد. “در هنگامه اى كه در اقصى نقاط جهان ميليونها نفر در مخالفت با جنگ و جنگ طلبى به ميدان آمده بودند در كشورمان گروهها و نهادهاى مدنى در خواب زمستانى آرميده بودند هيچ حركت و جوششى در آنها ديده نمى شد آنان حتى نظاره گر ماجرا هم نبودند چرا؟”

او خود در پاسخ گفت: “يكى از دلايل مهم آن  فقدان سنت صلح طلبى در تاريخ  ايران زمين است حتى حركتى در جهت صلح  ميان متفكران و روشنفكرانمان نيز وجود نداشته است نه تنها در تاريخ گذشته كه در ادبيات معاصرمان هم جاى صلح و پرداختن به صلح طلبى خالى است.

عامل ديگر ويژگى و مختصات جامعه مدنى در ايران است جامعه مدنى در ايران گسسته است  نه پيوسته . گسستگى آن ناشى از شكاف هاى  چندى  است كه در اين عرصه وجود دارد. مانند شكاف جامعه مدنى سنتى و جامعه مدنى مدرن ، شكاف سازمان هاى جامعه مدنى مذهبى و سكولار، شكاف سازمان هاى جامعه مدنى  مركز (تهران ) و پيرامون (شهرستان ) و.... بر اثر گسست ها و شكاف هاى بالقوه و بالفعل ، گروهبندى هاى در  جامعه مدنى شكل  گرفته است كه عامل درگيريها  و نزاع ها در اين عرصه مى شود. نا كارايى و ناكارآمدى از مختصات و ويژگى هاى ديگر  جامعه مدنى در ايران است . جامعه مدنى نمى تواند باورت كارا و كارآمد به نيازها و مطالبات  گروههاى اجتماعى و جوامع محلى پاسخ دهد.چون به مثابه يك سازمان حرفه اى عمل نمى كنند. به همين خاطر جامعه مدنى نمى تواتد تقاضاها و مطالبات  گروههاى اجتماعى را بطور موثر نمايندگى كند. جامعه مدنى در ايران محدود است . عليرغم رشد  و گسترش سازمان هاى جامعه مدنى در دهه اخير ، جامعه مدنى نسبت به جمعيت  ۷۰ ميليونى جامعه ايرانى  از عمق و گستردگى چندانى برخوردار نيست . رشد و گسترش جامعه مدنى  در ايران نا موزون و نا متوازن بوده است  سازمان هاى جامعه مدنى به صورت پراكنده و نابرابر بطور موضوعى و در سطح جغرافياى توزيع گرديده است به عبارت ديگر رشد و گسترش آن كاريكاتور گوبه بوده است  باعث شكل گيرى ” مركز ” و ” پيرامون ” در عرصه جامعه مدنى شده است.

جامعه مدنى  در خود  است نه بر خود. به عبارت ديگر جامعه مدنى فاقد آگاهى نسبت به نقش ، جايگاه ، مسئوليت ها و وظايفش مى باشد و نمى تواند به تعريف خود بپردازد  بى¬سيمايى  و بى ريختى از مختصات  و ويژگى هاى ديگر جامعه مدنى ايرانى است جامعه مدنى به لحاظ هويتى درهم ريخته و بهم ريخته است  به همين خاطر  فاقد هويتى مشخص است  كه بتوان با آن شناسه آنرا شناخت و تعريف كرد جامعه مدنى انزوا گرا است انزوا گرايى هم در سطح محلى و هم در سطح ملى و بين المللى به چشم مى خورد جامعه مدنى ايرانى كمتر به گفتگو و تبادل تجربه با ديگر جوامع  مدنى علاقمند است  به همين خاطر حضور چندانى در عرصه محلى ،ملى ، منطقه اى و بين المللى ندارد.  جامعه مدنى داراى  ساختار عمودى (بالا  به پايين  )  و غير مشاركتى  است و مناسبات و روابط حاكم بر آن  غير  دموكراتيك است.

يكى ديگر از مسائلى كه در دو  دهه اخير بازتوليد شده و در اشكال و سطوح مختلف سايه خود را در جامعه ايران گسترانيده است،  پديده “نهيليسم” است.امروزه نهيليسم به وضوح در تمامى شئون زندگى اجتماعى ، فرهنگى و...مشاهده مى شود. جنبش هاى اجتماعى در ايران از جمله جنبش صلح  نيز از اين معضل اجتماعى بى تاثير نبوده و در تار و پود برخى از فعالان اين جنبش ها نيز رسوخ نموده است .  نهيليسم گرايى يكى از مهمترين چالش هاى فراروى جنبش صلح است  كه در صورت تداوم وگسترش آن در بين فعالان اجتماعى،  به بى عملى و كلبى مسلكى آنان منجرمى شود.

چالش ديگر جنبش صلح، آنومى در سطح ذهنيت و انديشه فعالان  مدنى است كه خود،  يكى از ويژگى هاى مهم جامعه ايرانى در سالهاى اخير است. آنومى در سطح ذهنيت و انديشه فعالان  مدنى منجر به سرگشتگى ، گسيختگى فكرى يا بى فكرى در بين آنان شده است. در صورت بى توجهى به مكانيسمهاى جبرانى براى رفع آنومى  اين چالش بزرگ باعث  ضعف ، كم خونى و مانع پويايى و بالندگى جنبش صلح  در ايران خواهد شد.

فقدان نقد ميراث گذشته،  قبض ، سكتاريسم و انحصارى كردن، يكى ديگر از چالش هاى مهم فراروى جنبش صلح است. قبض ، سكتاريسم و انحصارى كردن جنبش  صلح مانع بزرگى براى بسط ، كثرت ورنگارنگى آنان خواهد بود.فعالان اجتماعى تنها مى توانند با نقد مستمر،  شالوده شكنى و باز تعريف  مجدد مفاهيم، روابط و مناسبات، از موميايى شدن جنبش ها  جلو گيرى كنند.

بدلايل فوق بنظر مى رسد ودر زمانى كه شبح جنگ در منطقه در حال گشت وگذار است فعالان ، جامعه مدنى وجامعه سازمانهاى غير دولتى ايران در حال ضعف وكم خونى مزمن بسر مى برند وهيچ برنامه مشخصى براى عمل واقدام در اين عرصه نداشته و ندارند در حالى كه بسيج عمومى عليه جنگ و جنگ طلبان فرصت طلايى در اختيار جامعه مدنى و جامعه سازمانهاى غير دولتى  قرار داده است به رسالت و مسئوليت اجتماعى خود عمل كنند  و همچنين  بتوانند به ائتلاف جهانى صلح پيوند بخورند اگر دولتها به دليل وجود رابطه سلطه آميز و آمرانه نمى توانند با يكديگر مفاهمه وارتباط داشته باشند حد اقل در سطح جامعه مدنى كه عرصه آزادى و رهايى است مى توانند با يكديگر ارتباط برقرار نمايند. مفاهمه وگفتگويى كه مى تواندبدون لكنت زبان باشد و عناصرى كه منجر به محدوش شدن كلام در جامعه مدنى مى شود را از پيش رو بردارند. بنظر ميرسد جامعه مدنى ايرانى براى نفش موثر در جنبش جهانى صلح بايد به يك خانه تكانى اساسى بپردازد.و ازاين رخوت و ركود مستولى شده بر آن خارج شود بايد بدانيم كه جامعه مدنى ضعيف نمى تواند حامل پروژه دموكراسى ، حقوق بشر و صلح در جامعه ايرانى باشد. مهمترين پروژه فعالان نيروهاى اجتماعى در شرايط كنونى جامعه مدنى سازى و تدوين استراتژى براى گذار از جامعه مدنى ضعيف به جامعه مدنى قوى است.”

تأكيد رزاقى بر تدوين استراژى مناسب، با سخنان داود هرميداس باوند استاد بين الملل دانشگاه همراه شد تا او از لزوم  اتخاذ روش مسالمت آميز براى حل اختلافات بين المللى سخن بگويد.

جلوگيرى از پيش آمدهاى نگران كننده

داود هرميداس باوند مقاله خود را با عنوان “حل و فصل مسالمت آميز اختلافات بين المللى” چنين ارائه داد: “مسئله حل وفصل مسالمت آميز اختلافات بين المللى همواره مورد نظر بسيارى از فلاسفه و حقوقدانان بوده است و اتخاذ به اين روش را براى جلوگيرى از جنگ تجويز مى نمودند . در دوران باستان مذاكره، ميانجيگرى و داورى بطور موردى و مقطعى ، بخصوص بعد از عدم پيروزى طرفين درگير و طولانى شدن جنگ صورت مى گرفت. چنانكه در جنگ سياگذار يا هوخشتر پادشاه ماد با پادشاه ليدى طرفين بعلت طولانى شدن جنگ و وقوع كسوف ميانجيگرى پادشاه بابل را پذيرا شدند و در نتيجه رودخانه هاليس بعنوان مرز مشترك دو امپراتورى تعيين شد.

استفاده از مكانيسم داورى در ميان دولت شهرهاى يونان براى رفع اختلافات گهگاهى مورد استفاده قرار مى گرفت. در قرون وسطى نيز بين واحد هاى سياسى از آن استفاده مى شد، بخصوص بين جمهورى هاى مستقل ايتاليا از قرن دوازده و سيزده از مكانيسم داورى استفاده مكرر مى شد. همچنين ميان كانتون هاى سوئيس. در آغاز عصر جديد اختلافات اسپانيا و پرتقال بر سر حاكميت بر اقيانوسها Mare calacium و سرزمين جديدالاكتشاف برزيل با ميانجيگرى و داورى پاپ الكساندرششم حل گرديد . با وجود توسعه تدريجى حقوق بين الملل در قرن شانزده، هفده و هيجده، تعداد بسيار معدودى از اختلافات بوسيله داورى حل وفصل گرديد، البته مذاكرات از طريق كنفرانس ديپلماسى از كنگره وستفاليا ببعد به صورت ادوارى انجام مى گرفت. از اواخر قرن هيجده استفاده از داورى روند مسلطى در حل و فصل اختلافات بين المللى پيدا كرده و دوران جديد داورى با انعقاد معاهده جى Jay Treaty در ۱۹نوامبر ۱۷۹۴ بين آمريكا و بريتانيا از طريق ايجاد كميسيون مشترك براى حل اختلافات فيمابين به ويژه در مورد اختلافات مرزى، بيطرفى و غيره پيش بينى گرديد . از اين تاريخ قراردادهاى متعدد بين آمريكا با دول اروپايى و كشورهاى آمريكاى لاتين براى حل اختلافات از طريق كميسيون مشترك صورت گرفت . در اين رابطه مى توان از داورى آلاباما ۱۸۷۰، داورى درياى برنيگ ۱۸۹۳ و داورى بريتانيا ( گويان بريتانيا ) و ونزوئلا ۱۸۹۷ نام برد . اين جريان زمينه ساز تشكيل ديوان داورى بين المللى بوسيله كنفرانس لاهه ۱۸۹۹ گرديد. در كنفرانس لاهه ۱۹۰۷ گذشته از داورى استفاده از مكانيسم هاى ديگرى براى حل و فصل اختلافات مانند كميسيون تحقيق يا حقيقت ياب يا كميسيون سازش پيش بينى گرديد . در رابطه با داورى از ۱۹۰۲ تا ۱۹۳۲، بيش از بيست قضيه حل و فصل شد.

در ميثاق جامعه ملل در مواد ۱۲ و ۱۳ تاكيد خاص در حل و فصل از طريق مسالمت آميز شده است . ماده ۱۲  اشعاردارد همه اعضاى جامعه بر آنند كه هر گاه ميانشان اختلافى پديد آيد ، آن اختلاف را از طريق داورى يا بر اساس آيين قضايى يا طرح آن در شوراى جامعه ملل حل و فصل كنند . ماده ۱۳ نيز در همين راستا مى گويد :” اعضاى جامعه اتفاق نظر دارند كه هر گاه ميان آنان اختلافى پديد آيد كه به اعتقاد آنان مى توان از طريق داروى يا قضايى آن را فيصله داد و راه حل هاى ديپلماتيك كفايت كار ايشان را نكند ، آن اختلاف را كلاً از طريق داورى يا قضايى آماده نمايند.

بعلاوه جامعه ملل با ايجاد ديوان دائمى دادگسترى بين المللى در سال ۱۹۲۰ گام بزرگى در راه حل و فصل مسالمت آميز اختلافات بين المللى برداشت . منشور ملل متحد تاكيد ويژه اى به حل و فصل مسالمت آميز اختلافات بين المللى داشته است . در اين رابطه بند ۱ ماده ۱ ناظر به اهداف منشور تصريح دارد : يكى از اهداف ملل متحد فراهم آوردى موجبات حل و فصل اختلافات بين المللى يا وضعيت هايى كه ممكن است منجر به نقض صلح گردد با وسايل مسالمت آميز و طبق حقوق بين الملل و عدالت مى باشد . در همين راستا بند ۳ ماده ۲ منشور ناظر به اصول سازمان ملل مى گويد : كليه اعضاء اختلافات بين المللى خود را براههاى مسالمت آميز به صورتى كه صلح و امنيت بين المللى و عدالت به خطر نيفتد حل و فصل خواهند كرد .

فراتر از همه فصل شش منشور تماماً معطوف به حل و فصل مسالمت آميز اختلافات بين المللى است .در اين رابطه ماده ۳۳ منشور تصريح مى نمايد:”طرفين هر اختلاف كه ادامه آن ممكن است حفظ صلح و امنيت بين المللى را به خطر اندازد بايد قبل از هر چيز از طريق مذاكره، ميانجيگرى، سازش، داورى، رسيدگى قضايى و توسل به نهادها ترتيبات منطقه اى يا ساير وسايل مسالمت آميز بنا به انتخاب خود در صدد جستجوى راه حلى براى آن اختلاف باشند . شوراى امنيت در رابطه با حل و فصل اختلافات مربوط به فلسطين، كشمير، قبرس، اندونزى و غيره از ميانجيگرى كميسيون تحقيق و كميسيون سازش مكرراً استفاده نموده است . اختلافات ايران با دولتهاى بريتانيا و آمريكا بر سرمسئله ملى شدن صنعت نفت از طريق ديوان بين المللى دادگسترى مورد رسيدگى قرار گرفت. بعلاوه بموجب بيانيه الجزيره كه متعاقب گروگانگيرى بين ايران – آمريكا منعقد شد طرفين موافقت كردند كليه اختلافات حقوقى بين ايران و آمريكا را از طريق برقرارى ديوان داورى در لاهه حل و فصل شود.

امروزه بسيارى از دانشمندان ايران معتقدند كه اختلافات راجع به مسئله تكنولوژى هسته اى و مسائل ديگر قرين مصلحت است از طريق مذاكرات سازش يا گروه ۱+۵ و همچنين مذاكرات دو جانبه حل و فصل شده تا بدين طريق از پيش آمدهاى نگران كننده جلوگيرى شود.”

با پايان سخنان باوند كه بر انجام گفت و گوهاى سازنده تأكيد داشت، مهندس ژيلا شريعت پناهى به عنوان كارشناس حفاظت در برابر تشعشعات راديو اكتيو به جهت اهميت موضوع استفاده از انرژى هسته‌اى پرسيد، “بر فرض اينكه در شرايط فعلى، ساختن نيروگاههاى هسته اى در اولويت باشد، چرا كسانى كه چرنوبيل را ساختند و آن فاجعه انسانى و زيست محيطى را آفريدند، بطورى كه پس از ۲۲ سال از آن اتفاق، آلودگى هاى زيست محيطى آن منجر به افزايش ۴۰ درصدى سرطان حتى در كشور سوئد در چند صد كيلومترى از محل حادثه شده است ، بايستى مسئول ساخت و ايمنى هسته اى آن باشند.

او در ادامه با تأكيد بر لزوم حفظ منافع ملى و جلوگيرى از تشديد جنگ سرد كه همان تشديد تحريم‌هاست، بهترين شعار در شرايط فعلى جهان را شعار خلع سلاح عمومى هسته اى، شيميايى و ميكروبى عنوان كرد.

به اين ترتيب محمد حسين رفيعى مسئول نشست دوم همايش علمى “صلح پايدار؛ راهى پر فراز و نشيب” پايان اين همايش را كه در دفتر كانون مدافعان حقوق بشر برگزار شده بود، اعلام كرد تا اين همايش طنينى باشد براى جلوگيرى از جنگ و گسترش صلح در جهان.




Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.