بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(پنجاه و يکمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Sun, 06.08.2006, 15:27

.(JavaScript must be enabled to view this email address)


( ....... توی همين شک و مک‌ها بودم که........، يه روز اومدن و گفتن دکتر گفته که حالت خوبه و ميتونيم ببريمت. خب!.... خداوکيلی، باس بگم که تو اون چند هفته‌ای که تو بهداری بودم، حسابی، بهم رسيده بودن و همچين بگی و نگی، يه خورده حالم جا اومده بود و....... خب!...... حالا، شده وقت مرخص شدن از بهداری که می‌بينم، يه روز صبح زود، خود جاکش بازجويه، مياد تو اتاق و درو هم پشت سر خودش می‌بنده وو مثل يه دوست که ميخواد يه چيزخيلی خيلی خصوصی رو، به دوستش بگه، ميشينه کنار تخت و ميگه که : " خب! خوشحالم که حالت خوب شده و امروز از بهداری مرخصت ميکنن و من هم، طبق قولی که بهت دادم، نه ميفرستمت تو مکعب و نه تو سلول انفرادی، بلکه از همينجا، مستقيم ميفرستمت تو بند؛ پيش دوستا و رفقات که چشم انتظار ديدن قهرمون قهرموناشون هستن! ". بهش ميگم : " از کی قهرمون شدم که خودم خبر ندارم؟!" . ميگه :" حالا وقتی وارد بند شدی و به استقبالت اومدن، ميفهمی! فقط يه نکته کوچولو ايه که باس رعايت کنی وو اون، اينه که باس اين داستان شکوندن اعتصاب غذا و خوردن چلوکباب با ما وو بعد هم فرار و رفتن به چلوکبابی جولاشکا وو تاريکحونه ی اشباح و اينجور مزخرفاتو، ديگه، به طورکل، از مغزت بيرون کنی! چيزی که اون بيرون شايع شده وو به خاطر همون هم، شدی قهرمون قهرمونا، اينه که : بعد از دوسالی که تو سلول انفرادی بودی، به خاطر اونکه بازهم پرروئی و يکدندگی کردی، از سلول انفرادی درت آورديم و چپونديمت توی مکعب! اونوقت، توی مکعب هم، روت کم نشده وو برای دهن کجی به ما، اعتصاب غذاکردی. بعد از سه هفته که از اعتصاب غذات گذشته بوده، بيهوش شدی و توی همون بيهوشی ميارنت بهداری. تو بهداری، بهت سروم غذا وصل ميکنن. نصفه‌های شب که به هوش ميای، تا چشمت به سرم غذا ميفته، چون کسی توی اتاقت نبوده، از فرصت استفاده ميکنی و با همون سوزن سرومی که تو دستت بوده، رگتو می‌ترکونی و خون ميزنه بيرون...... تا.......چی؟! تا..... صبح که پرستار مياد، با جسد بی خونت رو به رو ميشه وو فورن هم، خون بهت تزريق ميکنن و خلاصه، از مرگ نجاتت ميدن. همين. اين، چيزيه که بوده. بدون يک کلمه بيشتر يا کمتر! حاليت شد؟!". ميگم: " آره"، اما برای اينکه بفهمم منظورش از اين داستان سازيا چيه، بهش ميگم: " حالا، شکوندن اعتصاب غذا وو فرار و چلوکباب خوردن و تاريکخونه ی ارواحو، ميگيد که چون حقيقت نداشته، نباس راجع بهش با کسی حرف بزنم، اما راجع به اينکه چون تو بهداری، خونی که به من بخوره، نداشتن و اونوقت، چون گروه خونی شما به من ميخورده، خودتون لطف کردين و به من، خون دادين چی؟ خون دادنتون به من که ديگه حقيقت داره. مگه نه؟! پس ميتونم راجع به اون به هم بندام بگم؟!". جاکش، فورن بر ميگرده وو ميگه : " نع! راجع به اون قضيه هم نباس با کسی حرف بزنی! فراموش کن! کاری که من کردم، برای خدا بوده يا برای انسونيت يا هرچی! مهم اين بوده که ميخواستم جون يه نفرو نجات بدم که دادم! تموم!". خب! بعدش هم، از جاش بلند ميشه وو ميگه که : " خب! فعلن، استراحت کن تا شب که بيان و ببرنت پيش همبندات" و.... بعد هم از اتاق ميزنه بيرون وو منو ميگذاره با هزارون سؤال و فکرو خيال و يکدنيا چيکارکنم و چيکار نکنم که هی خوابم ببره وو هی از خواب بيدار شم و توی همون خواب و بيداری، هی پيش خودم فکر کنم و ببينم که يه جای اين داستانی که برام ساختن، ميلنگه وو انگار يه چيزائی داره دور و ورم ميگذره که من نميدونم و باس هر جور که هست، پيش از اونکه...........).
(وای! وای! وای!).
( نه، باور نمی‌کنم! نه، باور نمی‌کنم!).
(‌های!‌های!‌های!).
(پس، فورم آن آگهی تسليت که ميخواستيد برای روزنامه‌ها، بفرستيد، چی شد؟! بالاخره کسی رفت دنبالش؟!).
( آره. من دارم از همونجا ميام. ميگن که نميشود!).
( نمی‌شود؟!).
( وای!‌های! وای!).
( نه، نمی‌شود!).
( يعنی چه که نمی‌شود؟!).
(‌های!‌های!‌های!).
( فعلن که ريش و قيچی دست خود آنها است!).
( مگه چنين چيزی ميشود؟!).
( نگو! نگو! نگو!).
( حالا که شده است! بعد از چندساعت چک و چانه زدن و تو بميری و من بميرم کردن، تونستم برای يکسال ديگه، نوبت بگيرم!).
(آخ! آخ! آخ!).
(يکسال ديگه! برای يک آگهی تسليت دو کلمه ای؟!).
( تا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه وو نه ثانيه وو نه ثالثه وو .... خلاصش، اينکه ميگن، زودتر از يکسال، امکان نداره!).
( همه جا رو رفتی؟!).
(نگو! نگو! نگو!).
( آره. به غير از يک جا!).
( کجا؟).
( اون دنيا!).
( حالا، وقت مزه پروندنه؟!).
( واخ! واخ! واخ!).
(آخه، می‌پرسی که همه جارو رفتی؟! انگار که مثلن هزارتا جا بوده!).
(های!‌های!‌های!).
( بالاخره که از يک جا، بيشتره يا نه؟!).
( ظاهرن بعله! اما اگه اصل اصلشو بخوای، فقط يه جا بيشترنيس و من هم به همونجا رفتم!).
( خب! ميگفتی بذاره تو صفحه ی اول. قيمتش هرچی ميشد، ميداديم).
( صفحه ی اول و صفحه ی آخر نداره. همه اش، يکدست پر شده!).
( پس، خبرای ديگه رو کجا ميذارن؟!).
( غير از بلا و مرگ و مير، مگه خبر ديگه‌ای هم هست؟!).
(‌های! وای! آخ! ).
( به هرحال، برای دادن يه تسليت نامه ی دوکلمه ای، يک سال منتظر شدن و......).
( اگه اونجا بودی، با چشای خودت ميديدی که برای دادن همون تسليت نومه ی دوکلمه ای، جلوی روزنامه، صدکيلومتر صف بسته بودند! نوبت هزار به پائينش هم، تو بورس افتاده بود!).
( دروغه! بازار سياه درست کردند!).
(‌ای عشق!‌ای عشق!‌ای عشق!).
(غافل هستی ديگه! کارت نميشه کرد! همونجا، سر ضرب، ده برابر قيمتی که بالاش داده بودم، می‌خريدن).
( دلال خريد و فروش آگهی تسليت. بدشغلی هم نيست!).
(بگو دلال اسلحه!).
(نگو! نگو! نگو!).
(حالا چه کسی خواسته بفروشه! ميگم ميخريدن! نگفتم که ميفروختم!).
( باباجان! کوتاه بيائيد! حالا هرچه بوده وو هرچه شده! مرده را روی زمين، منتظر گذاشتن، خوب نيست. شگون نداره! اصلن گناه داره!. بجنب ديگه. چرا داری اينقدر فس و فس ميکنی؟!).
( کدوم مرده؟!).
( وای! وای! وای!).
(پس دارم چيکار ميکنم؟! چه کسی صبح زود رفته جلو روزنومه و نوبت گرفته؟! عرقش را من ريختم و اونوقت به اون ميگی نچائی؟! کنارگود نشستيد و ميگين لنگش کن؟!).
(چرا سرمان منت ميگذاری؟! پيش قدم شدی که خيرش را ببينی!).
( آی! آی! آی! وای!).
( شرش گردنم نيفتد، خيرش پيشکش!).
( بابا بزرگت هم از اين پيشکشی‌ها خيلی ميکرد! ميگشت توی يک گله ی گوسفند و يه بز کور و کچل را پيدا ميکرد و....).
( هی! چشمت رو بگيره! کم گوشت قربانی خوردی؟!).
(فيش! فيش! فيش! فيش! فيش! فيش!).
( باباجان! شمارا به خدا قسم، شماها ديگه توی اين بدبختی به جون هم نيفتين!).
( نيش! نيش! نيش! نيش! نيش! آخ!).
( آخه، همش حرف مفت ميزنه!).
(کسی که ميخواد راس راست بگرده وو مفت مفت بخوره، باس حرف مفت مفت هم بشنود!).
(با اين حرفاش اونجای آدمو ميسوزونه! من مفت خورم يا تو؟!).
(های! فيش! وای! نيش! آخ! آخ! آخ خ خ خ خ خ !).
( بس کنيد ديگه! ساکت!....... خيلی خب! نشون بده ببينيم چه تحفه‌ای آووردی برامون!).
(بيا خودت بگيرشون! باس بخونيد و يکی از توشون انتخاب کنيد).
( کارت‌ها را ازش بگير).
( کی ميخونه؟!).
( خودت بخونشون!).
( خواهش می‌کنم يه لحظه ساکت بشين! همگی ساکت بشوند لطفن!).
( ساکت! ميخواد کارتای آگهی تسليت رو بخونه!).
( کارت اول: ......." با تاسف و تاثر فراوان، برای تو که دنيای فانی را رها کردی و..".......).
( مزخرفه).
(کارت دوم:........ " رفتی که رفتی و‌ای رفتنت هزار نرفتن. با رفتنت هزار بهارم خزان شود. گر راست خواهی بگويم، ميگويم که‌ای ياد تو، چون نام تو، دلسوختی.‌ای زندگی و مرگ تو، آموختی. به اطلاع دوستان و آشنايان...."....).
( آشغاله!).
( کارت سوم :........ " لختی درنک کن که تو را سير بنگرم. در نوبهارعمر، شتابان نبينمت. گريم به حال مادر....".....).
( بنجله!).
( کارت چهارم :........ " از آن لحظه که رخ در نقاب خاک کشيدی و ما را در غم از دست دادنت ....."....).
(آشغاله).
( کارت پنجم:...... " چه شد؟!‌ای نوجوانم تا به پيری، ترک ما کردی. تو، خود، گل بودی گلزار جانان را بهاران بهاران بهاران، کردی"...).
(احمقانه است).
هنوز هم که هست، معلوم نشده است که چرا همزمان با انتشار گزارش بالا – گزارش بخش تشخيص شرکت جولاشکا، در باره ی شجره نامه ی آوارگان-، به ناگهان، در ميان خود شرکای شرکت جولاشکا، زمزمه ی عادلانه شدن سهام بر می‌خيزد و متعاقب آن، شرکت جولاشکا، در برخورد با زمزمه کنندگان " عدالت"، به سه شاخه ی " بالائی. ميانی. پائينی"، تقسيم می‌شود. افراد شاخه ی بالائی، به شدت، در برابر عادلانه شدن سهام، می‌ايستند. افراد شاخه ی پائينی، به شدت، از عادلانه شدن سهام، دفاع می‌کند. افراد شاخه ی ميانی، حالت معلقی دارند و با به نعل و ميخ کوبيدن، ميان دو شاخه ی ديگر، در نوسان هستند که....... به ناگهان،.......... جنگ بين شاخه ی بالائی و شاخه ی پائينی، آغاز می‌شود و گزارش منتشر شده ی بخش تشخيص، وسيله‌ای می‌شود، در دست طرفين جنگ که به اعتبار ارزش‌های نهفته در آن گزارش، طرف مقابل را از ميدان به در کند. بالائی‌ها، وابستگی شجره نامه‌ای به آوارگان را که در گزارش آمده است، به پائينی‌ها، نسبت می‌دهند. و چون، بر طبق اساسنامه ی شرکت جولاشکا، شرکا بايد متعلق به شجره نامه‌ای باشند که صفت مشخصه ی آن، " کارگزاری" است و نه " کارگری"، آن وقت، اگر ارتباط شجره نامه‌ای پائينی‌ها، با آوارگان، ثابت می‌شد، بر طبق اساسنامه ی شرکت، از داشتن هر گونه سهمی در شرکت، محروم می‌شدند! آنوقت، پائينی‌ها هم، دست پيش می‌گيرند و مورد "حرامزاده گی" را که در گزارش بخش تشخيص آمده است، به بالائی‌ها نسبت می‌دهند. و چون، بر طبق اساسنامه ی شرکت، " حلال زادگی"، مشخصه ی اصلی شرکای شرکت است، اگر حرم زاده بودن شرکای بالائی ثابت می‌شد، آنها هم از داشتن هر گونه سهمی در شرکت، محروم می‌شدند! در چنان اوضاع و احوالاتی، اعضای شاخه ی ميانی شرکت، موقعيت را غنيمت شمرده و در ظاهر، ضمن دادن شعار بی طرفی، اما در پنهان، شروع می‌کنند به شعله ورساختن آتش جنگی که بين بالائی‌ها و پائينی‌ها در گرفته است.........
( توجه! آخرين کارت! : " انا لنا و انا اليه راجعون......"....).
(خيلی چيپه. يعنی امليه!).
(بيا. گاوت زائيده!).
( چرا؟!).
( کارت‌هائی که آوردی، به درد نميخورند. ميگن که کهنه است! قديمی است!).
( اگه اونجا بودين، ميديدين که چطور همين کارتای کهنه و قديمی رو، رو هوا می‌قاپيدن!).
(برو اين حرفارو برای کسانی بگو که نديد بديد باشن، نه برای ما! اين تسليت نامه‌هائی که آوردی، در صد سال پيش هم، کهنه شده بودند!).
( مدل جديد ميخوای؟! بفرما! اينم مدل حديد!).
( ما رو مسخره ی خودت کردی! چرا اينو همون اول ندادی؟!).
( فوت و فن کاره جانم! فوت و فن کار! تا کهنه‌ها نشوند دل آزار. مدل‌های جديد، نيايند به بازار!).
( اين ديگه چه جور آگهی تسليتيه؟! اينکه روش، يه خط هم نوشته نشده! پشت و رو، سفيده!).
(خوبی‌اش به همينه! تازه گي‌اش به همينه! نه خطی، نه خيطی! اگه روش، چيزی نوشته شده بود، اونوقت، چيزی ميشد عادی، قديمی، کهنه، بنجل و از مد افتاده! مثلن، وقتی يک کسی به يک کسی ميگويد که : " تو را، آنقدر آنقدر آنقدر، دوست دارم که از بيانش عاجزم و يا آنقدر آنقدر آنقدر، از تو متنفرم که نميدانم آن را چگونه بر زبان بياورم!"..... خب!.... اين تسليت نومه ی پشت و رو سفيد هم، يعنی آنقدر، آنقدر، آنقدر...... تسليت ...... که..... يعنی..... همين، تسليت نومه ی پشت و رو سفيد ديگه!).
(به حق چيزهای نديه وو نشنيده!).
( فکر نکنی که اين چيزهارو از خودم در آوردم. نه! کلمه به کلمه‌اش را، خود همون مسئول بخش آگهی تسليت که بچه گي‌ها مون، هم محله بوديم، به من گفت. منو برد توی انبار و ازلای و مای، قفسه‌ها، يه پوشه بيرون کشيد و از توی اون پوشه، هفت تا کارت سفيد بيرون آوورد و به من نشون داد و گفت، مال رئيسه! اونها رو برای روز مبادا نگهداشته بود. يکی برای خودش. يکی برای زنش و پنج تای ديگه روهم برای بچه‌هاش. اما، بعد از جنگ " قبرستون"‌ها، نميدونم که چه اتفاقی براش افتاده که يکدفعه، از هرچه مرگ و مير و اينجور چيزاس، ديگه بيزار شده و اصلن نميخواد حرف مرگ و مير و اينجور چيزارو بشنفه! ميگن که يکدفعه، تصميم گرفته که زندگی رو، خيلی دوست داشته باشه. حتا، توی کتابهائی هم که ميخونه، هرجا که کلمه ی " مرگ " رو می‌بينه، پاکش ميکنه يا خطش ميزنه! می‌گفت که چندتا از اون کتاب‌ها رو با چشم‌های خودش ديده! توی تمام کتابخونه‌های شرکت، حتا يکدونه کتاب هم نمی‌بينی که کلمه ی " مرگ" رو، از توشون پاک نکرده باشند!).
(کدوم شرکت؟!).
( چی، کدوم شرکت؟!).
( آخه، تو ميگی رفتی به روزنامه، بعدش از انبار شرکت سردر آوردی؟!).
( اين چيزارو، ديگه من نميدونم! يارو ميگفت شرکت، منهم ميگم شرکت).
(پس از قرار معلوم، اين کارت سفيد رو بهت داده که برای اربابش و خونواده ی اربابش، يه دونه پيش مرگ، پيدا کنه!).
( حالا بيا و خوبی کن! اگر منظورش اين بود، چه احتياجی داشت که بده به من؟! خوب، ميتونست کارت‌ها رو، پاره کنه و بندازه دور!).
( کاشکی از خودش می‌پرسيدی که چرا اينکار را نکرده !).
( پرسيدم!).
( خب! چی جواب داد؟!).
( گفت که نگهش داشته که بده به من که من بيارم و بدم به شما و شما هم، اسم يا اسامی کسانی رو مرده‌اند و يا دلتان می‌خواد که مرده باشن، روی اون بنويسيد وبدهيد به من، تا من ببرم و دوباره برش گردونم به خود او! اين کارت سفيد، به دنبال يک مرده است. مرده‌ای که بين شما بوده و حالا ديگه نيست و يا .......).
( توی مونيتور می‌بينم که باز داری خواب می‌بينی پهلوون!).
( بلی پهلوان. اما، گوش و هوشم با شما است. بفرمائيد).
( آره!...... توی همون فکر و خيالات و چه کنم و چه نکنم‌ها بودم که اومدن دنبالم که ببرنم پيش همبندام که دوباره جاکش بازجويه، پيداش شد و باز منو کشوند به يه کناری و گفت: " خب! رو چيزائی که بهت گفتم، فکرکردی؟!". گفتم : " آره!". گفت : " يعنی موافقی ديگه؟!". گفتم : " آره!". دوباره، حرفاشو تکرار کرد و گفت: " برای اينکه خوب شيرفهم بشی، دوباره تکرار ميکنم: اعتصاب غذاتو نشکونده بودی! توی اعتصاب غذات، بيهوش شده بودی که بردنت بهداری! تو بهداری، با سوزن سرومی که به دستت وصل بوده، رگ دستتو ترکوندی و بعدهم خونريزی شديد و تا حالا هم، تحت مداوا بودی و حالا هم که حالت يک کمی بهتر شده، برگشتی پيش همبندات! شيرفهم شد؟!". گفتم : " بعله. شيرفهم شيرفهم شدم!". اونوقت، دستی زد به پشتم و گفت : " برو به سلامت!" و بعدش هم سوار ماشينم کردن و راه افتادن به طرف بند.........).

داستان ادامه دارد......

توضيح :
الف : برای اطلاع بيشتر در مورد "جولاشگا"، می‌توانيد به مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.
ب : مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد"، مؤخره ی‌ای است بر رمان " آوارگان خوابگرد".
ج – رمان " آوارگان خوابگرد"، - از همين قلم - ، درحدود شش سال پيش، يعنی در سال ٢٠٠٠ ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.