بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(سی و ششمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Sun, 23.04.2006, 7:18

.(JavaScript must be enabled to view this email address)
يكشنبه ٣ ارديبهشت ١٣٨٥

.........فردا هم می‌آيند به سراغ خود من و می‌خواهند که توضيح المسائلم را به مقتضای مد روز، اصلاح کنم! عمامه‌ی کوچکتری روی سرم بگذارم! زلف‌هايم را بگذارم بلند شود و از زيرعمامه‌ام بزند بيرون! و کم کم، به جای بسم الله الرحمن الرحيم، بگويم بسم تعالی! بعدش بگويم بنام خداوند بخشنده‌ی مهربان! بعدش بگويم بنام خداوند جان و خرد! بعدش بگويم يا هو! بعدش بگويم يا حق! بعدش بگويم يا حقوق! بعدش بشوم حقوق بگيردولت! بعدش بشوم نوکر دولت و بعدش هم حتمن، به دستور ارباب، بايد عمامه‌ام را بردارم! کت و شلوار بپوشم! کراوات بزنم و ريشم را دو تيغه بتراشم و کلمه دکتر را بگذارند جلوی اسمم و بشوم آدم بی دينی مثل دکترعلی شريعتی و يا کلمه مهندس را بگذارند جلوی اسمم و بشوم آدم کافری مثل مهندس بازرگان که .........
( خب! پهلوون. اينم چلوکبابی ای که قولشو داده بودم. اول باس بريم تو اين پارکينگ و تاکسی رو پارک کنيم و بعدش با آسانسور بريم نوک اون برج. چلوکبابي، درست نوک نوک برجه!).
هنوز چند روزی ازالتيماتوم شهردار، در مورد طرح "بزرگ راه"، نگذشته است که در حوالی مسجد محله، چند تا مأمور شهرداری پيدايشان می‌شود و شروع می‌کنند به متر کردن فاصله‌ی ديوار مسجد با ديوار مقابل مسجد که ديوار مدرسه است. علی مؤذن پيگير قضيه می‌شود. مأمور شهرداری می‌گويد که می‌خواهيم جوی آبی را که از زير کلاس‌های مدرسه می‌گذرد، منتقل کنيم به درون کوچه! چرا؟! چون به خاطر جوی آب، تمام کف و حتا ديوارکلاس‌ها، رطوبت گرفته است و بچه‌های مردم، در زمستان و تابستان...... نتيجه؟! اگر آب را، از مدرسه بيندازند به درون آن کوچه‌ی باريک، مشکل مدرسه حل می‌شود، اما تکليف ديوار مسجد چه می‌شود؟! حاجی پيشنماز، شبش در مسجد از توطعه‌ی برنامه ريزی شده ای که بر عليه اسلام در شرف وقوع است، پرده بر می‌دارد. موسيقی در باغ ملی! فروختن مشروب در اغذيه فروشی‌ها! استخر شنای مختلط زن و مرد. انداختن مسجد توی طرح بزرگ راه و.......... فتح الله خان که از اعضای انجمن شهر است و دوست مشترک رئيس شهربانی و حاجی پيشنماز و شهردار. وقتی اختلاف بين حاجی پيشنماز و شهردار بالا می‌گيرد، آنها را به همراه رئيس شهربانی دعوت می‌کند به انجمن شهر تا شايد بتوانند راهی پيدا کنند که که هم برای ديوار مسجد خوب باشد و هم برای ديوار مدرسه. تقريبا، دارند به راه حل مناسبی می‌رسند که خبر می‌رسد..........
(گوشت با منه پهلوون؟!).
( بلی پهلوان. با دستبند يا بدون دستبند؟).
( دستتبند برای چی؟!).
( که يک وقت تا رسيدن به نوک آن برج، مبادا اقدام به فرار کنم).
(مگه چيکارکردی که ميخوای فرارکنی؟!).
( هيچی. همينطوری، محض شوخی عرض کردم پهلوان).
(يکدفعه بهت گفتم که شوخی کردن با من، اومد و نيومد داره! نگفتم؟!).
( چرا. فرموديد پهلوان. معذرت می‌خواهم).
( نه پهلوون! دستبند مستبندی تو کار ما نيست! دلتم خواست، ميتونی بزنی به چاک، اما اينم بدون که تا هنوز قدم اول رو ورنداشتی، بستمت به رگبار!).
( ولی، پهلوان. شما فرموديد که من امانتی هستم که بايد صحيح و سالم برسانيدش به مقصد).
( خب بعله! اگه همونجور که تا حالا با ما راه اومدی، بازهم راه بيای و با ميل و رغبت و با پای خودت بيای پايگاه که کی خايه شو داره بهت چپ نيگا کنه! اما اگه بخوای نسناس بازی دربياری وفکر جيم شدن و اينجور چيزا به کله ات بزنه، خب! اونوقت، اون بند "اگر" قرارداد شامل حالت ميشه وو مرده و زنده ات برای پايگاه، علی السويه است و رررررررر، يعنی رگبار! گرفتی منظورمو؟!).
( بلی پهلوان).
( نع! نگرفتی! حالا برای اينکه منظورمو خوب بگيری و خر فهم بشی و وسط کار دبه در نياری و خودتو تخمی تخمی به کشتن ندی، ، گوشاتو واکن و ببين چی ميگم! اولندش، اگه فکر فرار تو کله ات اومده، باس بهت بگم که احتمال فرارت از دست من، يک در ميليونه! دومندش، حالا ميگيرم که بر فرض محال، ازدست من فرار کردی، اونوقت، تازه ميفتی تو دايره ی"اونا"!، يعنی همون "دايره‌ی جادو" که فرار از توی اون، اگه نخوام بگم محاله، ولی ميتونم بگم که احتمالش، تقريبا، صفر درميليونه! سومندش، حالا ميگيريم که از دايره‌ی جادو، خودتو بيرون انداختی، بعدش چی؟! بعدش به کجا ميخوای بری؟! اونا همه جا هستن! تو چپی‌ها، تو راستی‌ها! تو بالائی‌ها، تو پائينی‌ها! تو داخلی‌ها، تو خارجی‌ها و.... خلاصه همه جا! چهارمندش، حالا ميگيريم که باز يه معجزه ای، چيزی بشه وو بتونی آب بشی و بری زير زمين يا بخار بشی و بری آسمون، فکر ميکنی که قضيه ات با اونا تموم شده وو از دستشون راحت شدی؟! نع! چطور؟! اينطورکه اگه دستشون به خودت نرسه، فورن ميرن سراغ زن و بچه‌هات و ميپرسن که با ما راه ميان يا نه؟! اگه گفتن آره، ميگن چاکرتونم هستيم و اگه گفتن که نه، باز رررررررر، يعنی رگبار! حالا، چون هی ميگم ررررررررر، يعنی رگبار، يه وقت فکرنکنی که برای کشتنشون، قراره که واقعن همه شونو ببندن به رگبار! نع. به رگبار بستن، اين روزا ديگه خيلی قديمی شده! هزار راه بی صدا و مدای ديگه هم هس، راه‌هائی که به صلاح کارشون باشه وو بخوان يه جورای ديگه ای و به خاطر يه هدف‌های ديگه ای، سرکسی يا چيزی رو زير آب کنن! اما من، شخصن خوشم مياد که اينجوری بگم! بگم ررررر، يعنی رگبار! خب! بعدش ميرن سراغ بابات! سراغ ننه ات! سراغ خواهرات! برادرات! فاميلات! دوستات! رفقات و........ همينجور می‌پرسن که " آره" يا "نه"؟! وو.......اگه باز گفتن آره، ميگن چاکرتون هم هستيم! اگه گفتن نه، باز، ررررررررررر، يعنی رگبار! اونقدر می‌کشن و اونقدر می‌کشن تا خودت با پای خودت برگردی و بيفتی رو پاشون و بگی که گه خوردم! غلط کردم! ببخشيد! خواهش ميکنم ديگه نکشين! آخه اينهمه کشتن برای چی؟! صلح! صلح! صلح! آشتی! آشتی! آشتی! آخه ما که همه مون انسانيم! زندگی زيبا است! چرا به جای جنگ و کشت و کشتار، نباس با هم صلح کنيم و همو دوست داشته باشيم و دست به دست هم بديم و با هم کار کنيم؛ بکاريم و برداشت کنيم و بعدش بنشينيم و با هم بخوريم و بنوشيم و بزنيم و برقصيم و شاد و شنگول و منگول باشيم و دنيا رو آباد کنيم و..........از اين کس و شعرای صد تا به يک غازی که جاکشا و ديوسائی مثل تو تا به قدرت نرسيدين، برای يه مشت آدم په په تر از خودتون رديف ميکنين و چون به قدرت رسيدين، ميزنين زيرش و حق همه شونو ميکشين بالا وو باز، روز از نو وو روزی از نو! آره؟!).
( ولی پهلوان. باور بفرمائيد که.....).
(گفتی که هوا ميخوای، خب، سويچ هواتو باز کردم! گفتی که آب ميخوای، گفتم بفرما، اون يخچال. درشو واکن و هرچه دلت ميخواد از آب و نوشابه بريز تو اون خندق بلا! گفتی گشنته، گفتم بفرما، اون يخچال. درشو واکن و فعلا يا اون چندتا ساندويچ، يه ته بندی چيزی بکن تا برسيم به چلوکبابی! خب! تا حالاشم که با ما راه اومدی وبا هم مثل دوتا آدم دموکرات، حرف زديم و بحث کرديم و بقيه‌اش رو هم گذاشتيم که توچلوکبابی ادامه بديم و بعد هم که برسيم به پايگاه، سنگامونو با هم وابکنيم و تو بری و برسی به فرهنگ و هنرت و ما هم بريم و برسيم به کار خودمون! درسته؟!).
(بلی پهلوان. درست است).
( خب! از همون لحظه‌ی اولی که نشستی توی تاکسی، زور و قدرتشو داشتم که در اون صندوق نسوز خارجنده رو به روت ببندم و جسد بی جونتو، بدم تحويل پايگاه و بگم والسلوم و نومه‌ی اعمال اين جاکش تموم! درسته يا نه؟!).
( بلی پهلوان. صحيح می‌فرمائيد. اما اگر اجازه........).
( حالا ميگيريم که به خاطر همين نون و نمکی که قراره با هم بخوريم، بعد از چلوکبابی، شتر ديدی نديدی کنم و ببرمت و يه گوشه موشه‌هائی همين طرف مرف‌ها، ولت کنم و از اونا وو اينا هم بخوام که دنبالت نياين و کاری به کار فاميل و آشناهات هم نداشته باشن، ولی با اين گه‌هائی که داری، هر هفته، نوش جان می‌کنی، ميخوای چيکارکنی؟!).
( اگر بی ادبی نمی‌شود، ممکن است بفرمائيد که منظور از آن گه‌هائی......).
(منظورم اعترافاتته پهلوون!).
( کدام اعترافات پهلوان؟).
( همين اعترافاتی که هرهفته، داری توی ايران امروز، چاپ می‌کنی!).
( ايران امروز؟).
( بعله پهلوون! سايت ايران امروز! قسمت فرهنگ و ادبيات!).
( باور بفرمائيد پهلوان که من نميدانم راجع به چه چيز صحبت می‌فرمائيد. قبلن هم ، ميان فرمايشاتتان، اشاره ای به چنين روزنامه ای کرديد و فرموديد که من در آنجا، مطلب می‌نويسم و در آن مطلب، نقل قولی از طرف شما کرده‌ام و هرچه خواستم خدمتتان توضيح بدهم که باور بفرمائيد، من آن کسی نيستم که شما به دنبالش هستيد و هرلحظه، آن سوء تفاهمی که در آغاز نسبت به من پيش آمده است، دارد پيچيده تر و پيچيده تر می‌شود و..........).
( خفه! خفه! بازکه داری شلوغش میکنی! مگه اسم تو جاکش، سيروس نيست؟!).
( خير).
(قاسم ؟!).
( خير).
( پس اسمت چيه؟!).
(‌هاشم).
(هاشم چی؟!).
(‌هاشم مؤمنيان).
(بذار ببينم! تو اصلن، اهل نوشتن شعر و داستان و اينجور چيزا هستی يا نه؟!).
( خير قربان. همان اول خدمتتان عرض کردم که......).
( يعنی ميخوای بگی که يه نسناسی، بنام سيروس قاسم سيف، ورميداره وو اعترافات خودشو توی ايران امروز چاپ ميکنه، اما به جای عکس خودش، عکس توی جاکشو ميذاره؟!).
( عکس مرا چاپ کرده اند؟).
( بعله پهلوون! عکس جنابعالی رو! ميخوای ببينی؟!).
( اگر امکانش هست، خيلی ممنون می‌شوم).
( بعله که هست! يه لحظه صبرکن تا پارک کنم!).
سيروس سيف را می‌شناسم. در شهرستان، هم مدرسه ای بوديم. بعد از ديپلم، ديگر او را نديدم تا درتهران، در يکی از همان روزهائی که به آپارتمان اميرآباد رفت و آمد داشتم، تصادفن با او رو به رو شدم. کنار" هيچ نيچ کا" نشسته بود و داشتند با هم حرف می‌زدند. تا چشمم به او افتاد، از خوشحالی، به طرفش دويدم و در آغوشش گرفتم و داد زدم که : " سلام سيروس! کجائی؟! اينجا چه می‌کنی؟!". خودش را با سردی، اما مؤدبانه به کناری کشاند و گفت: " من، سيروس نيستم. من، قاسم هستم!" و بعد از آنکه چهره رنجيده و متعجب مرا ديد که ناباورانه به او خيره شده ام، معذرت خواهانه توضيح داد که او، يکی از برادران سه قولوی سيروس سيف است که ازهمان دوران بچگی با مادرش به شهر ديگری کوچ کرده اند. اسم برادرديگرش را هم گفت که الان به خاطر ندارم. از او، سراغ سيروس را گرفتم. گفت که در هندوستان است. از حالتش معلوم بود که تمايل زيادی به گفتگو ندارد. بعد از چند دقيقه هم، خداحافظی کرد و به همراه "هيچ نيچ کا"، از خانه خارج شدند. بعد‌ها هم که "هيچ نيچ کا" را ديدم تا صحبت قاسم را به ميان آوردم.............

داستان ادامه دارد.....

توضيح :
برای اطلاع بيشتر در مورد " دايره‌ی جادو" به رمان " کدام عشق آباد" و در مورد " علی مؤذن" و ديگر " علی"‌ها، به داستان بلند " علی معلم و بچه‌های مسجد پائين، دارند می‌آيند" و در مورد" هيچ نيچ کا" به داستان بلند " بسم الله الرحمن الرحيم"، که – از همين قلم – در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.