بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

مسکوب، انسانی نمونه در زندگی و هنر

مهدی خانبابا تهرانی


iran-emrooz.net | Fri, 15.04.2005, 8:06

بی‌بی‌سی‌ - جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴

مهدی خانبابا تهرانی از دوستان قديمی شاهرخ مسکوب بود که تا گذشته نزديک با هم در ارتباط بودند.
آقای خانبابا تهرانی از دوران معاشرت و دوستی خود با مسکوب خاطراتی دارد که کمتر جايی نقل و منتشر شده است. از او خواستيم اين خاطرات را نقل کند. آقای تهرانی با صدايی گرفته و بغضی در گلو گفت که برای چنين گفتگويی آمادگی ندارد، اما حاضر است برخی از خاطرات خود را برای ما بازگو کند.

اولين ديدار من با شاهرخ مسکوب در نيمه سال ۱۳۳۳ در مقر زندان زرهی تهران بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ عده زيادی از کادرها و فعالان و افسران وابسته به حزب توده دستگير شدند. شاهرخ هم که در فعاليت تشکيلاتی شرکت داشت، دستگير شده بود.
زندان لشکر دو زرهی که تيمور بختيار فرمانده آن بود، محل اصلی شکنجه فعالان سياسی و بازجويی از آنها بود. مسکوب را هم به شدت شکنجه کرده بودند، به طوری که مچ دستهايش از فشار دستبند قپانی سياه شده بود. چنان که خودش برايم تعريف کرد، موقع دستگيری در خيابان از پشت پتو روی سرش انداخته بودند، چون نمی خواستند متوجه شود چه کسی او را لو داده و باعث دستگيری او شده است.
پس از اين که مأموران در حمام های مقر لشکر دو زرهی مرا هم حسابی مشت و مال دادند، مرا به اتاق کوچکی فرستادند که مسکوب هم آنجا بود. ما بيشتر از يک ماه در يک فضای چند متری با هم بوديم.
ساختمان زندان زرهی مخروبه و ابتدايی بود. در واقع آنجا اصلا زندان نبود، بلکه حمام های قديمی و مرطوب ستاد لشکر دو بود که به سرعت تبديل به شکنجه گاه و محل بازجويی شده بود. آنجا عبارت بود از هشت سلول يک نفره و دو اتاق بزرگتر که عده زيادی را در هر کدام به بند کشيده بودند.
زندانيان تحت مراقبت و کنترل دائمی و شديد قرار داشتند. مأموران زندان حتی در توالت هم ما را راحت نمی گذاشتند، چون شايع بود که از شدت فشار زندان، برخی از زندانيان از جمله سرهنگ مبشری، پشت در توالت اقدام به خودکشی کرده بودند.

شعر و تخته نرد!
با مسکوب در سلول هيچ وسيله ای برای وقت گذرانی و سرگرمی در اختيار نداشتيم، برای همين روی پتوی سربازی با نخ، صفحه تخته نرد درست کرده بوديم، و با مهره و طاس هايی که از جنس خمير نان بودند، از بام تا شام با هم تخته نرد بازی می کرديم، و مدام برای هم رجز می خوانديم و سر برد و باخت جر می زديم.
چندی نگذشت که يکی ديگر از فعالان حزبی را هم به اسم مهندس فرقانی به سلول ما آوردند که مدتی سه نفری با هم بوديم.
ما در همان سلول محقر ساعتها با هم قدم می زديم تا پاهامان حرکتی داشته باشد. به ياد دارم که مسکوب شعری را زير لب زمزمه می کرد که اين طور شروع می شد:
تنها پر سياوش است که همواره می دمد
خون سياوش است که جوشان و تازه است...
بعدها از مسکوب شنيدم که او اين شعر را به ياد دوستش مرتضی کيوان که به همراه افسران اعدام شده بود، می خوانده است. مسکوب با کيوان دوستی نزديک داشت و بعدها کتابی هم درباره او تأليف کرد.
اين "هم خانگی" کوتاه مدت تأثيری وصف ناپذير بر زندگی من باقی گذاشت که هرگز فراموشش نمی کنم. آن زمان من جوانی ۲۱ ساله بودم و او حدود ۳۰ سال داشت و در همان موقع هم انسانی فرهيخته و باکمال بود. مسکوب در سراسر زندگی برای من الگويی شايسته و والا باقی ماند.
مسکوب تنها متفکری ژرف نگر نبود، بلکه در اخلاق و فضايل انسانی هم به راستی نمونه بود. اين را در برخوردهای سياسی او به خوبی می توان ديد. برای من نقل کرده بود که سرهنگ زيبايی که بازجوی پرونده او بود، به او پيشنهاد کرده بود که اظهار پشيمانی کند تا مورد عفو قرار گيرد. اما مسکوب به او گفته بود حاضر نيست برای آزادی و رفاه شخصی، از حيثيت و آبروی خود مايه بگذارد. از سوی ديگر با اينکه بعدها به راه و انديشه ديگری رفته بود، اما هرگز از ياران پيشين خود بد نگفت و حاضر نشد آنها را برنجاند.
شاهرخ شش سالی در زندان بود. در اين مدت آسيب بسياری به او رسيد: چيزهای بسياری را از دست داد و خانواده او از هم پاشيد.

ديدار پس از سالها دوری
پس از آزادی از زندان از ايران خارج شدم و تا مدتها از مسکوب خبری نداشتم، تا اينکه در سال ۱۹۶۵ در خانه حسن قاضی در پاريس او را دوباره ديدم. از ديدن او پس از آنهمه سال، از شادی و شعف سراز پا نمی شناختم.
من از چين به فرانسه رفته بودم و همچنان به عقايد چپ افراطی پای بند بودم. آشکار بود که او با افق های فکری بازتری آشنا شده است. ما با هم درگير بحث هم شديم. چون من همچنان به هنر خلقی و طبقاتی اعتقاد داشتم، و او به اين ديدگاه رسيده بود که هيچ چيز جز احساسات مستقل درونی نمی تواند و نبايد مبنای آفرينش هنری باشد. هنرمند تنها در برابر خود، وجدان و احساسات خود مسئوليت دارد.
او از ديد تعصب آميز و جزم آلود "تعهد هنری" فاصله گرفته بود و ادبيات حزبی را چيزی جز تبليغ ايدئولوژيک نمی دانست، که با ادبيات واقعی فاصله بسيار دارد.
بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ که به ايران رفتم، مرتب در جلسات "کانون نويسندگان ايران" شرکت می کردم. شاهرخ مسکوب را هم گاهی می ديدم که به همراه مهرداد بهار و دوستان ديگرش به آنجا می آمد. چيزی نگذشت که متأسفانه کانون به ميدان اختلافات و کشمکش های سياسی تبديل شد؛ شاهرخ که حوصله اين جنگ و جدلها را نداشت، ديگر به آنجا نيامد.
يک بار هم مسکوب را در خانه خسرو شاکری ملاقات کردم، که ما و عده ای ديگر را دعوت کرده بود تا نشريه ای مستقل را پايه گذاری کنيم. سرانجام احمد شاملو نشريه مذکور را تحت عنوان "کتاب جمعه" منتشر کرد، و مسکوب تا مدتی با او همکاری داشت.
تا موقعی که در ايران بودم، باز هم گهگاه مسکوب را می ديدم.
وقتی ناچار شدم ايران را ترک کنم، در سال ۱۹۸۴ در پاريس از منوچهر هزارخانی شنيدم که مسکوب به پاريس آمده و نزد فرخ غفاری اقامت کرده است. طبعا بی درنگ با او تماس گرفتم و به ديدارش رفتم.
در سالهای بعد تماس ما قطع نشد. هر وقت به پاريس می رفتم با دوستان مشترکمان نظير بابک اميرخسروی دور هم جمع می شديم و از گذشته ها ياد می کرديم. او در مرکز شهر پاريس يک مغازه عکاسی باز کرده بود و پشت همان محل زندگی می کرد. اين اواخر به شدت هوای او را کرده بودم، انگار به دلم برات شده بود که به زودی از ديدارش برای هميشه محروم خواهم شد. تا آمدم به خود بجنبم، اجل مهلت نداد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.