بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

چهاردهم خرداد ۱۳۶۸ و بیست‌ودوم خرداد ۱۳۸۸

نعمت آزرم


iran-emrooz.net | Tue, 08.06.2010, 22:58

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

دو شعری که در زیر می خوانید: نابهنگامی و اما خروش خفتۀ توفان بر گرفته از مجموعۀ شعر گلخشم – چاپ اول تابستان ۱۳۶۰ خورشیدی، تهران، انتشارات توس- است. از مجموعۀ شعر گلخشم به جز تعدادی اندک مجال رهائی از چاپخانه نیافت. این کتاب در آستانۀ خروج از چاپخانۀ زر - تهران، لاله زار- به یمن خوش خدمتی یکی از "ملحدان تازه مسلمان" توقیف شد. و در پی آیندش توفانی از صاعقه و صخره بر من و خانواده‌ام باریدن گرفت. که از آن میان مصادرۀ خانه مان - امیرآباد شمالی، کوچۀ سوم، شمارۀ ده- و کتابخانۀ بزرگ و یادداشتهای پژوهشی و سرانجام پرتاب شدنم به خارج از کشور، در قیاس با از دست دادن همسر نویسنده ام رؤیا، و از آن پس نوجوانم نیما، کمترین صدمه ای بود که بر من و دخترانم میترا و مُنا آوار شد...

از بهار ۱۳۸۸ فصل تازه ای در تاریخ یکصدسالۀ مبارزه برای آزادی و حاکمیت ملی و حقوق شهروندی در میهن عزیزمان آغاز شده است. مبارزه ای مدنی و فراگیر که آغاز پایان حاکمیت مافیای دینی در سرشتش نهفته است...
در پیوند با سالروز درگذشت رهبر جمهوری اسلامی و همچنین پیش روی بودن بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ بازخوانی این شعرها را بایسته دیدم.

      نابهنگامی


هرگز چنین فجیع کسی خویش را به دار نیاویخت!
در چهارراه ِ باور مردم،
بر قـُلۀ بلندترین برج ِ آرزو،
در پیش ِ چشم ِ حیرت ِ یک نسل،
هرگز چنین فجیع کسی خودکشی نکرد!
هرگز کسی به خیره چُنین سیل ِ پاک را،
رو سوی باتلاق نکوشید تا روانه کند!
آیا جز آنچه کرد نمی‌داشت چاره هیچ؟
راهی به سوی آنچه بشایست کرد نمی دید؟
آیا کسی نگفت بدو راه و چاه چیست،
یا خود جزین نخواست؟
یعنی جزین نبود!
یعنی عیارسنجی ِ تاریخ هیچ کسی را،
در جلوه گاه آینۀ کردار،
جز آنچه ذات اوست مجالی نمی دهد!
در چهارراه ِ داوری خلق،
بر روی برج ِ باور ِ متروک،
اکنون جنازه ای ست که بر دار ِ خویش آونگ است!
چون نعش باد کردۀ امید؛
اما هنوز بی سببی حرف می زند!
در هر کرانه موج ِ صدایش به گوش می آید؛
وز هر کرانه کاروان ِ جنازه به سوی ِ گور روان است،
با قتل ِ عام ِ باور ِ مردم.

این قتل ِ عام ِ باور ِ یک خلق را،
آیا به فال ِ نیک توانم گرفت؟
یعنی که ضربه ای ست که باید فرود می آمد؟
یعنی که تُندری ست که اعصاب ِ خواب رفتۀ اندیشۀ رهایی را،
بیدار می کند؟
یا قتل ِ عام ِ باور ِ دیرین – به ناگهان -،
زان پیشتر که فرصت ِ تدبیر رهگشا باشد،
میدان به قتل ِ عام های فراوان خواهد داد؟

من معجز ِ طهارت ِ این رودبار ِ روشن ِ تاریخ را به تجربه می دانم
کز پویش ِ مبارک ِ خود باتلاق را به چشمه بَدَل می کند
من سرگذشت ِ میهن ِ خونبار ِ خویش را به عمر ِ درازش،
روزانه زیسته ام؛
و آگهم که گوهر ِ آزادگی به ذره ذرۀ خاکم سرشته است؛
وین راز مرهمی ست که هر زخم را علاج تواند کرد،
در خاک ِ پاک ِ مضطربم اما اکنون،
نقب ِ هزار چشمۀ خون کنده اند
                                        راهزنان،
نطع هزار شام ِ ضیافت فکنده اند
                                          لاشخوران!


در چهار راه ِ روشنی ِ وهم های دیروزین،
بر شانۀ منارۀ لرزان،
اکنون جنازه ای ست که بر دار ِ خویش می پوسد
اما هنوز گرم سخن گفتن است!
تا این جنازه خاک شود آیا،
چندین هزار کاروان ِ جنازه به خاک خواهد رفت؟
برگور ِ این جنازه چه خواهد نوشت داور ِ تاریخ؟
با شد که این چنین بنویسد:

اینجا کسی غنوده که بیش از هزار سال،
تأخیر در تولد خود داشت!
او با زمان ِ خویش معاصر نبود
و کوزۀ سفالی ِ قلبش،
گنجایش ِ پذیرش ِ دریای مهربانی ِ یک خلق را نداشت
او را نه تاب بود که آوار ِ اعتماد ِ گرانسنگ خلق را،
بر دوش مومیایی ِ فرهنگ خویش تحّمل کند،
نه بخت ِ سازگار که در اوج ِ جلوه محو شود
مثل ستاره ای که ز غیرت بسوخت جان شب و چون شهاب رفت
تقدیر او به گونۀ دیگر بود؛
در اشک شوق آمد و در منجلاب رفت!

اکنون ز روی شانۀ خم گشتۀ منارۀ باور
بر دار ِ خویشتن آونگ
                             این جنازه شخنگوست همچنان
بر گرد ِ این جنازه هیاهوست
وان خیمۀ بلند ِ توّهم دریده است
ام فضا عجیب مِه آلود و تیره است
در ازدحام ِ عربده و چهره های مسخ
                                                - به نزدیکی -
نوری به چشم نمی آید،
جز برق ِ تیغه های جنایت که هر کران،
پیوسته در تلاوت ِ تکبیر می درخشند و در سینه های گرم نهان می شود.
جز برق ِ نیزه های شقاوت که در کمینگاهند،
تا زنگ ِ قتل ِ عام ِ نهایی نواخته گردد.


آن سوی این فضای مِه آلود و خفه،
برتر ز پاره خیمۀ پندار
                              در نگاه،
خطی که روی ِ سربی ِ طاق ِ افق نمایان است،
آمیزه ای ز روشنی و سرخی ست!


      تهران – پنجم دی ماه ۱۳۵۹



    اما خروش خفتۀ توفان

    به: دکتر علی اصغر حاج سیّد جوادی


این کیست این شگفت هیولای هول؟
نیروی بی مهار ِ جنون!
این فتنه از کدام بادیه رو سوی شهر آورده ست
کاین سان سوار ِ مرکب کینه،
پیچیده در ردای سیاهش،
همواره در هوای آتش و آشوب و خون تازه
                                                       نفس می زند!
در پشت او سپاهی از آن سوی بربریت تاریخ،
بر دسترنج ِ نسلهای پیاپی
                                 - به قرنها مدنیت -
                                                          به خشم می تازد.
از هفت بند ِ خستۀ اندام شهر
و ز چشمهای حیرت و ناباوریش
خونابه می چکد
اما خروش ِ خفتۀ توفان به جان اوست
تا کی دوباره زُبده سوران ِ پارتی
از روی چلـّه های کمانهای زه کشیده به پهنای سینه
                                                                 شست بردارند!


عباسیان!
اموات ِ از درون ِ مقبره ها جان گرفته باز،
                                                       بدانید!
خواب ِ خوش ِ هزار سالۀ تجدید ِ آن خلافت ِ ننگین
                                                                خیال ِ موهومی ست!
بیهوده باز گمان می برید که با قتل ِ عام ِ برمکیان
                                                               کارتان به سامان است!
در پیش ِ چشم ِ کوردلی هاتان
در جبهۀ بزرگ ِ رهائی اکنون
رزم آورانه مزدکیانند و سربدارانند!
اینک نوادگان مزدک و مانی،
با عبرت از تلاش ِ بی ثمر سلمان
با زخمهای تجربۀ قتل ِ عام ِ برمکیان
و سرنوشت ِ بابک و افشین و مازیار
با حسّ ِ انتقام ِ خون ِ ابومسلم
در رزم ِ سرنوشت فرارویتان
                                      به سنگر ِ خونین ستاده اند!
اینک دوباره سیلهای خروشان ِ خشم ِ خلق
موج ِ عظیم ِ باز شکوفائی مبارک ِ دریای انقلاب!
مُشت ِ درشت ِ بازوی پُرتاب ِ آرمان ِ رهائی،
بر فرق ِ کرمهای کوردل ِ منجلاب!
اینک دلاوران
با چشم ِ باز ِ تجربه های گران
در جبهۀ بزرگ رهائی،
در جبهه ای به وسعت ایران!
این بار آرزوی خلافت را
یکباره از برای همیشه به گور خواهید برد
                                                      عباسیان!
فرمان ِ مُهر کردۀ تاریخ
اینست بی گمان!



تهران ۲۶ فروردین ۱۳۶۰


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.