بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

دستبند هسته ی خرما

سحر دلیجانی


iran-emrooz.net | Fri, 15.01.2010, 19:23

اگر مُردم
در ِ مهتابی را باز بگذارید.
کودک پرتقال می‌خورد.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]
دروگر گندم می‌درود.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]
اگر مُردم
باز بگذارید در ِ مهتابی را.
فدريکو گارسيا لورکا


با چشم بندی روی چشمانش، آرش گوشه ی راهرو دم دستشویی نشسته بود. ريشش هر روز بلندتر می شد. از بدنش بوی تعفن برمی خاست گويی آرام آرام در حال تجزیه شدن بود .یونيفرم پيژامه-مانندش آويزان روی استخوان های تيز. مردی لاغر ــ مردی لاغر شده ــ در يونيفرمی گشاد. آستين ها تا وسط انگشتانش پايين افتاده بودند. با شانه هائی آويزان. پاچه ی شلوار تا شده، کثيف، مانده زير پا.

داخل يونفرم گشاد، آرش متلاشی می شد. ذره ذره. همچون رنگ پوسته شده ی روی ديوار.

نفس کشيدن مشکل بود. هوا سنگين از رطوبت. ديوارها بی پنجره. نگهبان ها، دمپايی های پلاستيکی به پایشان، هر روز زندانی های جديدی به درون هل می دادند. که تا ته راهرو تلو تلو می خوردند و از خود لکه های پراکنده ی خون به شکل پاهای ناقص شده به جای می گذاشتند. سپس بسان گونی های نم کشيده ی آرد کنار يکديگر تلنبار می شدند. ازجوبی که تکه پاره های لباس، مو، خرده های نان، و يأس دهانش را بسته بودند آب ضخيم و سياهی لبريز بود که با لکه های خون مي آميخت و ناقص ترشان می کرد.

از راهرو صدای ناله، گريه، چک چک آب، و نفس های دشوار می آمد.

چهل و پنج روز گذشته بود.

در طی چهل و پنج روز به آرش ياد دادند که گوشت گنديده چه بويی دارد. روزها يکی پس از ديگری، کثافت روی کثافت، بازجويی پس از بازجويی، هنگامی که همان تهمت ها، سؤال ها، تهديد ها مانند کابوسی بدون آغاز وپايان تکرار می شدند، به آرش ياد می دادند که احساس کند فقط يک حيوان زنده است. حيوانی متعفّن، کور و بدبخت که تنها چيزی که برايش مانده اين است که هشت ساعت بگذرد، قدری غذا جلويش گذاشته شود و سپس به توالت برده شود تا خود را خلاص کند.

حس می کرد که دنيای بيرون از لای انگشتانش ليز می خورد و می گريزد: مريم، دماوند مه آلود که از پنجره ی اتاق پذيرائيشان ديده می شد، خيابان های شلوغ تهران در تاريک روشن غروب. به يک رويا می ماندند. رويايی شيرين و غير قابل تعويض. خنده های مريم به پژواکی گنگ در کوچه پس کوچه هاي ذهنش تبديل شده بودند. خنده هايش، صدايش هنگامی که نشسته روی زمين و تکيه داده به مبل فنری شعر می خواند.

اکنون آرش هيچ کدام از آن شعرها يادش نمی آمد، گويی ذهنش ناگهان خالی شده باشد. دست هايی توانا و با استعداد ذهنش را کاملاً پاک کرده بودند و به جای شعر، ذهنش از فرياد، زوزه، و شکستن استخوان پر شده بود.

حتی چهره ی مريم نيز به تدريج از ذهنش پاک می شد.

شبها خواب که می ديد، مريم هميشه بی سر بود.

به او نزديک می شد، دستانش را روی گونه های او می گذاشت، ولی از شانه به بعد هيچ، خالی، سر بريده. آرش، عرق ريزان، با صدای ناله ی خود از خواب می پريد. مريم محو می شد و از دستشويی صدای چک چک آب می آمد.

کنار او پسری به نام علی نشسته بود و زير لب آوازی لری زمزمه می کرد. پاهايش را روی زمين دراز کرده و از زير پاچه ی شلوارش جای زخمی کهنه نزديک مچ پايش هويدا بود.

"مچ پات چی شده؟" آرش از علی که تنها زخم پا و زمزمه ی او را می شناخت، پرسيد.

علی زمزمه اش را قطع کرد. "بچه که بودم از دوچرخه افتادم زمين. اونقدر جای زخمم را کندم که جاش بمونه."
"برای چی؟"

لحظه ای در سکوت گذشت و آرش در ذهن تجسم کرد که در آن لحظه علی شانه هايش را بالا انداخته است.
"به عنوان خاطره."

از زير چشم بند، آرش انگشتان چرک گرفته ی علی را ديد که به سوی خاطره اش آرام خزيدند.
زخم. درد. خاطره.

آرش می دانست که به زودی آنچنان بيمار از خاطره خواهد بود که حتی برداشتن کوچکترين قدم هم کاری غير ممکن خواهد شد. خاطره مانند زهر مار بود، پخش می شد و عضوهای بدن را فلج می کرد. يکی پس از ديگری.

يکی از اين خاطرها که بوی خون و چرکاب می داد "انقلابی" صدا شدن بود. به نظر می رسيد بازجويانش لذت خاصی از گفتن آن می بردند. انقلابی، جاسوس. تهديدهای مختلف با لقب های مختلف همراه بودند. گويی تنها با زدن مهر اين لقب ها به پیشانی آرش و ديگر زندانيان بود که بازجويان به وجوديت خود اطمينان پيدا می کردند. آنان با چشم بند زدن به زندانی ها، خويشتن را به حضوری نامرئی کاهش داده بودند. حضوری نامرئی، نه انسان و نه سايه، تنها صدا و دستانی که برای بودن، نياز به قربانی، به طعمه داشتند.

علی آواز خود را از سر گرفت که با صدای سرفه ای از آن سوی راهرو در هم آميخت. آرش خنده ای عصبی کرد و دستانش را روی زانوان خود فشار داد. قطره عرقی روی کمرش سر خورد.

و درست هنگامی که آرش گمان برده بود که راحتش گذاشته اند تا به غريزه های حيوانی خود بينديشد، آنان درس حقارت را يک قدم جلوتر بردند. تصميم گرفته بودند او را، شاهکارشان را، اين گلدوزی درد را به نمايش بگذارند. در برابر چشمانی که نبايد او را به اين حال می ديدند.

تصميم گرفته بودند بشکنندش.

در جیغ کشان باز شد و از ته راهرو صدای بی اعتنای سيلی زدن دمپايی هايی به زمين آمد. سيلی. سيلی. سيلی. تا آنجا که در برابر آرش ساکت شدند.

يک جفت دمپايی پلاستيکی خاکستری.

از دهانه ی دمپايی آرش می توانست موهای کلفت و سياه روی انگشتان پا را ببيند. يکی از پاهای بی نام و نشان درون دمپایی از جا بلند شد و روی ساق پای آرش فرود آمد.

"پا شو." صدايی که به دمپايی ها و انگشتان پای پرمو تعلق داشت، دستور داد.

با چشم بند به چشم، در حاليکه سر ديگر خودکاری را که نگهبان به سوی او دراز کرده بود را در دست گرفته، از ميان راهروهای پيچ در پيچ گذشت. سپس صدای باز شدن دری آمد. وارد شدند. هوا اينجا بوی ديگری داشت. هنوز بوی پوسيدگی می آمد ولی نه مانند بوی گند فاضلاب که آرش به تدريج به آن خو کرده بود. دست های نگهبان را پشت موهای چرب و چرک گرفته ی خود احساس کرد که چشم بندش را باز می کردند و سرانجام، برای نخستین بار پس از چهل و پنج روز چشم بند از چشمانش گشوده شد.

لامپ برهنه ی آويزان از سقف، نور سفيد مريض حالی به دور اتاق سرفه ميکرد. آرش دست چرکین بر چشمان نيمه باز و سوزان خود گذاشت و سعی کرد از ميان انگشتانش به اشکال و سايه های آبگونه ی پيرامونش نگاه کند. احساس سرگيجه می کرد. چند لحظه گذشت تا چشمانش به نور عادت کنند. آرام آرام، سايه ها شروع به شکل گرفتن کردند، گويی از ميان ابری از دود بيرون می آمدند. و آنچه پديدار شد مريم بود، رنگ پريده همچون ماه بعد از ظهر، که از درون روسری سياهش به او خيره مانده بود. چشمانش پراز وحشت.

آرش بی حرکت ايستاد. حس می کرد که لايه ی چرک روی بدنش، روی ريش بلند و خارش دارش، روی يونيفرم متفعن پيژامه-مانندش، زنده می شد، رويش می خزيد، از آن خودش می کرد. راه گريزی برايش نمی گذاشت.

او نمی خواست مريم او را در اين حال ببيند. در حاليکه در دهان کثافت نمناک و درحال رشدش جويده می شد.

قدمی به عقب برداشت. دستانش را گويی از درد بر صورت خود گذاشت. در چشمان مريم انعکاس حيوان دردمندی را ديد که مقابلش ايستاده بود.

مريم به سمت او قدمی برداشت. بازوان گشوده. با لبخندی لرزان بر لبان. چروکی تازه و ناگهانی در گوشه ی چشمانش.
"خانوم کجا می ری؟ بشين سر جات!" نگهبان در حاليکه آرش را به سمت صندلی ديگری هل می داد، با صدايی خشمگين نهيب زد.

در حاليکه اين کلمات از دهانش بيرون می جهيدند، نگاهش با آرامی غير منتظره ای روی شکم برآمده ی مريم تأمل کرد. در چشمانش برق کنجکاو کسی جرقه زد که تا به حال زن حامله ای نديده بود. مريم با دستی محافظ شکمش را پوشاند. نگهبان بلافاصله چشم برگرداند. او با نگاه خود گناه کرده بود. به گوشه ی اتاق رفته و به حالت نيمه خبر دار ايستاد.

مريم و آرش بر لبه ی صندليشان نشستند. نفس ها بريده، دستان لرزان، مردد، انگشتان در هم گره خورده روی ميز بسان لانه هایی واژگون شده. نمی دانستند با دستانشان چه کنند. يا با چشمهايشان. يا با بغضی که در ته گلويشان گره خورده بود.

در آن اتاق نيمه روشن، با موزائيک های رنگ و رو رفته، ديوارهای تا نيمه نم گرفته، و لامپ مهتابي که دائم مگس وار وز وز می کرد، آرش و مريم اجازه نداشتند دست يکديگر را بگيرند. دست گرفتن به دنيای بيرونی تعلق داشت، جايی که بدن ها کمال خود را حفظ کرده بودند، نه اينجا که هر کدام به گونه ای به کاريکاتوری رنگ پريده از خويشتن تبديل شده بود. و آنجا که تماس دست ها غايب است، واژه جای خاليشان را پر می کند.

"خوبم."
"داره بزرگ می شه."
"۴۵ روز."
"لگد می زنه."
"خوبم."

و بديسان زمان گذشت. خيلی زود ۱۰ دقيقه ی ملاقات تمام شد. در بازگشت آرش حس کرد که زانوانش ناخودآگاه خم می شوند.

***********
چهل نفر در يک سلول کوچک مانند لانه ای از موريانه انبار شده بودند. زندانی ها چپانده روی هم، برخی اوقات از جلوی يکديگر کنار می رفتند، برخی اوقات روی يکديگر می خزيدند. وضعيت شب ها که هرکس فضای خواب خود را مطالبه می کرد، وخيم تر می شد. برخی اوقات، جدل ها شيوع می يافتند. برخی اوقات، دهان ها از خودداری عصبی منقبض می شدند. سرانجام، برای پايان دادن به کشمکش ها، تصميم گرفتند با کشيدن ۴۰ خط روی موکت مرز هر بدن خوابيده را مشخص کنند.
شب ها سرشان کنار پای همسايه، بدون کوچکترين حرکتی می خوابيدند. بدن ها چسپيده به هم، بسان کودکانی که از رعد و برق ترسيده باشند.

هنوز کمی به سحر مانده بود که آرش چشمانش را باز کرد. تصميم گرفته بود که هر روز پيش از اينکه صدای اذان طنين اندازد و زندانيان را به نماز بخواند، بيدار شود. می خواست حداقل زمان بيدار شدن انتخاب خودش باشد.

نماز خواندن بخشی از برنامه های زندان جديد بود. به اين زندان منتقل شده بودند تا به مردانی هراسان از خدا تبديل شوند. ولی در اين دنيای خشونت و جنون، خدا نبود که آرش بيشتر از آن می هراسيد.

احسان، هم خواب سمت راستش، آرام خرناس می کشيد، مانند يک سماور ذغالی. آرش بی حرکت مانده بود، نگاهش به ناخن های دو انگشت پای احسان که شکسته بودند. پس از چند لحظه بانگ اذان، که آرش به عنوان مردی آزاد دوست داشته بود و اکنون به عنوان مردی در قفس آن را خفه کننده می يافت، سلول را لرزاند. ولی نشانه های بيدارشدن آرام بودند. صدای سرفه ها، خميازه ها، پاهايی که روی پتوهای زبر سر می خورد از آن سوی سلول شنيده می شد. آرش آرام دولا شد و بازوانش را به دور زانوان خميده اش پيچاند.

چهل مرد ژوليده، پتوهايشان را لوله کرده و کنار ديوار روی هم چيدند. زنجيره ی انسان های چشم بسته به دستشويی برده شده و برگردانده شدند. يکی پس از ديگری، کنار هم در صفی اجباری ايستادند. آماده برای گفتگو با خدا.

در حاليکه کلمات الهی پيرامونش را گرفته بودند، آرش اتوماتيک وار خم و راست می شد، بسان عروسکی مأيوس.

پچ پچی سنگين از ديوارها آويزان شد.

هنگامی که نماز تمام شد، همه روی پتوهای لوله شده شان نشستند به انتظار صبحانه: يک استکان چای، دو عدد قند، تکه ای نان به اندازه ی دو کف دست، و پنير. جمعه ها، يک قاشق شير خشک و چند خرما به صبحانه شان اضافه می شد. هنگامی که خرما می دادند، از قند خبری نبود.

آرش درحال مزمزه کردن چايش بود که درسلول با جيرجيری سنگين باز شد. نگهبانی با سايه ای از مو که به سختی روی لب بالايش مشخص بود، دم در ظاهر شد و بلند صدا کرد: "آرش رمضان زاده." به عبث سعی می کرد لغزش بلوغ در صدايش را کنترل کند.

شنيدن نامش که از دهان پسرغلطان بيرون آمد و در "زا" ی "زاده" در هم شکست، قلب آرش را لرزاند. هر گاه کسی را صدا می زدند معنيش اين بود که ساعت ها ناپديد می شد و سپس پيکر خسته و خردشده اش از اتاق بازجويی باز می گشت.

جايی که حتی خدا نيز ناپديد می شد.

جايی که اعترافات، انکارها، و پوزش ها کوچکترين بهايی نداشتند. برای بازجويان کلمات بی ارزش بودند. گرانبها بدن بود.
در آن اتاق داغ، تاريک، و بی هوا، تنها بدن، دنده های شکسته، و فريادهای نامفهوم و بی پايان در گوش ها سزاوار توجه بود.
آرش پنداشته بود که بازجويی هايش تمام شده است. آشکار بود که اشتباه کرده است.

مردد به سمت نگهبان که در را به روشنايی ضعيف راهرو باز گذاشته بود رفت و بی حرکت ايستاد تا نگهبان چشم بند سياه را بر چشمانش ببندد.

و دگر بار تاريکی و آسيب پذيری. دگر بار درک اين که کمترين کنترلی روی زندگی خود ندارد. آرش ديگر زندگی خود را نمی زيست، او زندگی کس ديگری را می زيست: چشم بسته، از سلول به اتاق بازجويی، ته خودکاری در دست.

ولی نگهبان آرش را نه به اتاق بازجويی بلکه به محل هواخوری برد. محل هواخوری اتاقی بود سيمانی که از سقفش تنها تيرهای آهنی برهنه و زنگ زده ای بر جای مانده بودند. جايی که هفته ای يک بار برای ده دقيقه زندانيان از يک سو به سوی ديگر می رفتند و شش هايشان را از هوای تازه پر می کردند. زندان نزديک کوه بود. کوهی که قله اش را آرش زمانی می توانست از پنجره ی اتاق پذيرايی ببيند.

نگهبان چشم بند را از چشمانش باز کرد و گفت: "بشين همينجا."

آرش در حاليکه دانه های نرم باران بر صورتش می نشست بر زمين چمباتمه زد. بوی باران آميخته با بوی تلخ آسفالت نمناک اتاق هواخوری آرش را به ياد کودکی خود انداخت. به ياد اولين روز مدرسه که راه را گم کرده بود و وحشت زده، گونه هايش خيس از اشک های داغ و قطره های سرد باران، به دنبال در آهنی مدرسه از کوچه ای به کوچه ی ديگر می دويد. اين زنده ترين خاطره ی او از دوران دبستان بود: نخستين روز مدرسه و نيافتن آن.

چند دقيقه گذشت. از نگهبان خبری نبود. باران شدت گرفت. آرش نگاهی به دور و برش انداخت. هر چه زمان بيشتر می گذشت، نگرانیش بيشترمی شد. چرا او را به آنجا آورده اند؟ چرا تنها؟ آيا به آخر خط رسيدن همين است؟ آيا بدون اينکه بداند در حال زيستن آخرين لحظات زندگيش است؟ نشسته روی آسفالتی خيس، در اتاقی بی سقف، به انتظار نوجوانی در لباس نگهبانی که زندگی او را بسان بسته ی مچاله شده ی سيگار ی در دست داشت؟

نفس عميقی کشيد. يک نفس عميق ديگر. گويی نفس عميق کشيدن می توانست کسی را زنده نگه دارد.

سرانجام نگهبان پديدار شد. چيزی پيچيده در پتو در دستانش بود. با قدم هايی آرام در حاليکه سعی می کرد چشمانش به چشمان آرش نيفتند به سمت او آمد. خم شد، و آنچه در دست داشت را روی زانوهای آرش گذشت.

"اينم بچه ات. اسمش را گذاشتن سپيده."

هرگز آرش آن حس آگاهی کامل را که در آن لحظه از ضربان قلب و يورش خون در رگهای خود داشت را ديگر تجربه نکرد، نه حتی چندين ماه بعد هنگامی که همراه با شش مرد ديگر که زير چشم بند قادر به ديدنشان نبود به دار آويخته شد.

پتو را از چهره ی کودک کنار کشيد. دو چشم درشت قهوه ای را ديد که نگاهش می کردند و موی نرم و سياهی که پيشانی اش را پوشانده بود. چندين قطره ی باران بر صورت کودک افتاد، به سرعت چشمانش را به هم زد و دهان خود را گشود. آرش شگفت زده به دخترش زل زده بود. قادر به کوچکترين حرکتی نبود، گويی ناگهان فلج شده باشد.

سه دقيقه بعد، نگهبان آمد و بدون کوچکترين کلمه ای کودک را از آغوش آرش بيرون کشيد. آرش حتی فرصت نکرده بود که کودک را ببوسد. با زانوانی لرزان به سلول برگردانده شد.

**********

پاهايش روی سنگ های سفيد سياه شده در دو سوی سوراخی در زمين، ايستاده بود و به جسدهای سوسک های شناورنگاه می کرد. پشتش به دری با قفل شکسته. قفل های تمام درهای توالت شکسته شده بودند تا داخل شدن نگهبانان را آسان کنند. نگهبانان فقط زمانی که ضروی بود داخل می شدند: غش کردن کسی، در هم شکستن ديگری، خودکشی کسی ديگر. قفل ها شکسته شده بودند تا به زور داخل شدن لازم نباشد. اینگونه نگهبانان می توانستند به راحتی وارد شوند و به هر چه نياز به خاتمه دادن بود، خاتمه دهند.

بوی تند و کهنه ی مدفوع تهوع آور بود. آرش سريع برگشت تا از توالت خارج شود که جعبه ی چوبی کوچکی روی کف زمين چشمش را گرفت. وجود جعبه به نظرش غير عادی آمد. هيچ چيزی از دنيای بيرون به داخل زندان راه پيدا نمی کرد. نه حتی جعبه های چوبی رها شده. آن را از زمين برداشت و به دقت بازرسی کرد، گويی عتیقه ای ناياب یافته است. در حاليکه انگشتانش را روی سطح زبرجعبه می کشيد دستش به يکی از ميخ های سر بلند کرده ی گوشه ی جعبه خورد. انگشتان به دور ميخ گذاشت و آن را چرخاند. از آنچه به نظرمی رسيد شل تر بود و به راحتی از جای بيرون کشيده شد. آرش ميخ را در جيبش گذاشت و بيرون رفت.

از همان اولين ده دقيقه ی هواخوری هفتگی آرش، نشسته زير نور شرمگين آفتاب پاييزی که از ميان تيرهای آهنی سقف برهنه بر فرق سرش می تابيد، شروع کرد به سابيدن سر گرد میخ روی آسفالت. آنچنان با عزمی راسخ ميخ را به زمين می سابيد که گويی اگر به اندازه ی کافی پافشاری می کرد می توانست تمام زندان را با سابيدن از ميان بردارد.

روز جمعه بود. روز مقدس خرما.

"هسته های خرما را دور نريزيد." آرش با قوطی شير خشک خالی در دست در سلول دور می زد. "بريزيدشان اينجا."
بازوان دراز شدند. انگشتان باز. هسته های خرما تلق تلق کنان به درون قوطی افتادند. قوطی نيمه پر شده بود. در ساعت دستشويی، آرش آن را از آب پر کرد.

از آن روز به بعد برای يک هفته، روزی چندين بار روی قوطی حلبی خم می شد و با نوک انگشتان هسته ها را آزمايش می کرد، گويی پيله های کرم ابريشم بودند که منتظر بود تا پروانه شوند. برای سوراخ شدن بايد نرم می شدند. نرم بسان شاخه ای نم کشيده. مانند روح در حال گريز.

هنگامی که به اندازه ی کافی نرم شدند، با ميخ سرسابيده که به ته مسواک نيمه ذوب شده اش فرو کرده بود ( ذوب شده با آتش کبريت سيگار هفتگی احسان) شروع کرد به حفرکردن هسته ها. آرام آرام حس می کرد که ديوارهای سلول تنگ که بسان چنگالی قوی گلويش را بی رحمانه فشار می دادند سست می شدند. عصب های پيچ خورده ی روی پيشانيش باز. ماهيچه های منقبض شانه هايش گشوده.

اکنون آرش چيزی می ساخت. زندگيش شکل و اندازه داشت.

در هر هسته که به دست می گرفت، احساس می کرد آن حس سر گيجه آور بي پايان به تدريج کاهش می يابد. گويی که زمين استحکام ديرينه اش را دوباره پيدا می کرد. در هر هسته که به دست می گرفت، احساس می کرد يک قدم از لبه ی سقوط دور می شود. از پرتگاه. جايی که زمين و زمان از زير پای انسان فرو می ريزد.

بعضی از هسته ها می شکستند. در برخی ديگر سوراخ کج در می آمد. آرش بدون اينکه از خود کوچکترين بی تابی نشان دهد هسته ی جديدی را از قوطی پر آب بيرون مياورد و ته ميخ را به کناره ی کلفت آن فرو می کرد. یکی يکی. سوراخ به سوراخ. آرام. با محبت. سوسوی اميد محجوب ولی درخشان در چشمان.

گويی زندگی را به او پس می دادند.

هنگامی که تمام هسته ها با سوراخی بی عيب از يک سو به سوی ديگر آماده شدند، آرش از جوراب خود چندين نخ قهوه ای شکافت. آنان را به دور لوله ی خميردندانی که با خمير نان پر کرده و گذاشته بود سفت شود، پيچيد و از آن به عنوان دوکی برای ريسيدن نخ ها استفاده کرد.

يک بار به چپ.
يک بار به راست.

پيشانیش از تمرکز چين انداخته بود. لب هايش به هم فشرده، چانه اش با هر چپ و راست پيچاندن نخها پيچ و تاب می خورد. سرانجام هنگامی که نخ به اندازه ی کافی کلفت شد، آن را از دور لوله ی خميردندان باز کرد و لوله را به کناری افکند. هيجان خاصی وجودش را گرفته بود. همچون دونده ی ماراتون که برای نخستين بار خط پايان را می بيند.

هسته های خرما را که روی زمين چيده بود دانه به دانه از نخ گذراند. هر هسته با رقص کوچکی سر می خورد. آخرين هسته با لرزشی خفيف پايين آمد. نفسی گرم از ميان لب های نيمه باز آرش بيرون لغزيد.

تقريباً ساعت شام بود که آرش آخرين گره را بر نخ زد. از بيرون صدای زوزه ی باد پيچيده بين تيرهای برهنه ی اتاق هواخوری می آمد. زانو زده بر موکت چرک گرفته ی سلول، آرش دستبند هسته ی خرما را به دقت روی زمين پهن کرد. در آن دستبند هسته ی خرما تمام تقلای او برای زنده ماندن خلاصه شده بود و اکنون حس می کرد که نيروئی در بدنش باقی نمانده است. صدای باز شدن در سلول های کناری آمد. نگهبانان نزديک می شدند. آرش به سرعت دستبند را از زمين برداشت و در جيبش پنهان کرد.

در سلول جيرجيرکنان باز شد. سطل برنج از دستی به دست ديگر سپرده شد تا به آرش رسيد. امشب او مأمور تقسيم غذا بود.
از آن شب به بعد آرش هفته ها انتظار کشيد تا بتواند دستبند را به دخترش برساند. هفته هاي بی صبری، تنهايی، يأس. هفته هايی که دائماً دستبند را پنهان در جيب خود حمل می کرد. گويی خاطره ای عزيز بود که تمام هويت او به آن بستگی داشت. خاطره ای عزيز که اگر نگهبانان به وجود آن پی می بردند مطمئنا تکه پاره اش می کردند.

سرانجام، روز ملاقات فرا رسيد. اين بار اتاق ملاقات راهروی بلندی بود با صفحه های شيشه ای ميان زندانی و ميهمانش. مرز های مه گرفته ای که آغاز و پايان يک زندگی را نشانه می کردند. مريم رو به رويش، پشت شيشه نشسته و سپيده را بر زانوان خود نشانده بود. سپيده بزرگ شده بود. ديگر هيچ شباهتی به آن نوزادی که آرش در آن روز بارانی به آغوش کشيده بود نداشت. اکنون حتی رنگ چشمانش نيز تغيير کرده بود. تيره تر بودند، به سياهی شب. نگاهش مرتب به دور اتاق می دويد، سپس روی چهره ی آرش برای چند لحظه آرام می گرفت، گويی او را می شناخت. ولی تا آرش شروع می کرد باور کند که دخترش واقعاً او را می شناسد، چشمان سپيده دوباره به دور اتاق، روی ديوارهای لخت به رنگ سبز بيمارستانی يا روی صفحه ی شيشه ای مستطيل شکل به پرواز در می آمدند.

مريم لبخند زنان سپيده را بغل کرد و به سمت در خاکستری ته راهرو رفت که به سالن زندانيان آن سوی شيشه گشوده می شد. نگهبانی که دم در ايستاده بود همان نگهبان اولين ملاقات بود.

مريم او را که ديد لبخند از لبانش محو شد.

قدم هايش سنگينی خاصی پيدا کردند. گويی راه رفتن را فراموش کرده بود.

نگهبان، در حاليکه مريم نام و شماره آرش را می گفت، نگاهی خونسرد به او انداخت. مريم بازوانش را محکم دور بدن کوچک سپيده فشار داد. نگهبان سری تکان داد و سپيده را از مريم گرفت.

مريم سعی کرد برای دخترش که در بازوان نگهبان، پشت در ناپديد می شد لبخند بزند و دست تکان دهد.

در آن سوی شيشه، آرش با دستانی قوی ولی لرزان در هوا منتظر بود. چهره اش از گلوله های احساس که از سويی به سوی ديگر در رفت و آمد بودند پيچيده می شد. رگ برآمده ی روی پيشانيش به شدت می تپيد. سپيده از مرز زندگی و مرگ، زمان و برزخ، با پاهايی آويزان در هوا و چشمانی بسان پروانه ای رقصان گذشت و به آغوش پدر پناه آورد. آرش آنچنان سفت او را به سينه ی خود چسباند که جيغ کودکانه اش را بلند کرد. مريم خنديد. و اشک آويزان از چين تازه ی گوشه ی چشمانش را پاک کرد. سپيده در آغوش پدر تقلا کرد تا بلند شود. آرش به دور و بر نگاهی انداخت و يواشکی دستبند را در ژاکت سپيده پنهان کرد.

مريم چيزی گفت که آرش نشنيد. سپيده انگشت به دهان گذاشت. آرش خنديد. مريم دست بر مرز شيشه ای گذاشت. آرش دست کودک را بوسيد.

جای گرمی دست تا ساعتها پس از آنکه مريم و سپيده رفته بودند بر صفحه ی شيشه ای باقی ماند.

نگهبان دوباره پديدار شد. سپيده را از آغوش پدر بیرون کشيد و او را به آن سوی مرز شيشه ای، جايی که زندگی در انتظارش بود، برگرداند.

دستبند هسته ی خرمای پنهان، گرم از تپش قلبش.

سه هفته بعد، اندکی مانده به سحرگاهان، صدای پاهای سريعی در راهرو طنين افکند، در با جيغی گوش خراش باز شد، آرش و چند نفر ديگر به زور از جايشان بلند شدند، چشم بند بار ديگر چشمان شک زده، مغشوش، و خواب آلودشان را پوشاند، دستبند به مچ های لرزان بسته شد، بدن ها به راهرو کشيده شدند، به چپ و راست هل داده شدند، دری باز شد. سردی پيش از سحر را روی پوستشان حس کردند، نجواهايی نامفهوم و شتابزده پيرامونشان شنيده می شد، قلبشان به شدت می زد، سرهای چشم بند زده به دوران افتاده بودند.

دهان ها خشک.
تاريکی غير قابل گريز.
مرگ حتمی.

آخرين چيزی که حس کردند، بافت زبر طنابی به دور گردنشان بود، و برای يک لحظه زمان بر جای ايستاد، و سپس مرگ بسان بهمنی جانشان را مدفون کرد.

بدن هايی آويزان بسان شاخه های درخت بيد مجنون. بدن هايی آويزان در کمال تنهايی. بدن هايی آويزان.

در آن سوی شهر، شب تقلا می کرد که پوست نازک شده اش را روی خيابان ها و ساختمان های سفيد و خاکستری بکشاند. برگی خشک، آویزان از شاخه ی درخت پشت پنجره سرانجام به زمين سقوط کرد. درخت آهی از سر خستگی کشيد، و دختر بچه ای، گوش به نفس های آرام مادر، يکی دو ستاره که پشت پرده ی توری پنجره سوسو می زدند را تماشا می کرد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.