بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

معمای «بوف کور» و نقد رمان «انقلاب و کیک توت فرنگی»

جواد نجیب


iran-emrooz.net | Thu, 07.03.2019, 18:59

معمای «بوف کور» و نقد رمان «انقلاب و کیک توت فرنگی» نوشته جمشید ‏فاروقی

در یادداشت پیشین با عنوان «معمای عشق در رمان انقلاب و کیک توت ‏فرنگی» کوشش شد که ضمن ارائه یک تصویر کلی از داستان، از منظر ‏مقوله عشق نگاهی به روند حوادث آن داشته باشیم. گفته شد که مطالعه ‏رمان به لحاظ ساختار متنوع خود، مسافرت به شهری را می‌ماند که ورود ‏به آن از هر گوشه و دروازه‌ای دیدنی‌ها و گفتنی‌های خاص خود را دارد. ‏در این نوشته پس از معرفی قهرمان داستان، دیداری خواهیم داشت از ‏فصل «سروده‌های ناتمام» کتاب و در انتها با نگاهی به رمان «بوف کور» ‏صادق هدایت به سنجش و مقایسه شخصیت‌های اول در هر دو رمان ‏می‌پردازیم.(۱)

کامران نام شخصیت اول رمان «انقلاب و کیک توت فرنگی» است که در طول ‏داستان به‌عنوان فردی با گرایش‌ها و سابقه سیاسی چپ معرفی می‌شود. این ‏طور پیداست که او به هنگام تحصیل در دانشگاه از طریق کتاب و بحث‌های ‏سیاسی، به مبارزه جذب شده و در نهایت به زندان می‌افتد. پس از انقلاب ‏باز هم به‌علت فعالیت‌های سیاسی مدتی در زندان بوده و بالاخره به ‏اتفاق همسرش مجبور به خروج از ایران ‌و پناهندگی سیاسی در ‏آلمان می‌شود. او در آلمان ابتدا به تحصیل در رشته فلسفه می‌پردازد. ‏پس از پایان تحصیلات در همان فضای دانشگاهی مشغول به کار تدریس ‏می‌شود و هم اکنون دوران بازنشستگی خود را سپری می‌کند.

در رمان «انقلاب و کیک توت فرنگی» دو چهره تخیلی همزاد و هم‌خانه ‏قهرمان اول داستان هستند. حضور هر یک از آنها در هر صحنه داستان ‏خبر از وضعیت روحی کامران در آن لحظه مشخص دارد. اولی  «پیر مرد ‏آنسوی آینه» است که پیداست از دوران جوانی کامران را همراهی می‌کند. ‏هیچ خطایی از دید او پوشیده نمی‌ماند. کامران همیشه باید به او حساب ‏پس بدهد و مراقب نگاه‌های سرزنش‌آمیز او باشد. چهره دیگر «گریگور ‏سامسا» قهرمان رمان «مسخ» اثر کافکا است. از زمانی که همسرش او را ‏ترک کرده، راه گریگور سامسا سرخود به خانه کامران باز شده و اغلب ‏در تلخ‌ترین لحظات تنهایی با نشان دادن سرو کله کریه خود یا روح و ‏جان کامران را بیش از پیش می‌آزارد و یا بدون گفتن کلامی شنونده ‏درددل‌های او است:

‏«گاهی فکر می کرد گریگور در همان اتاق خواب او حضور دارد و به او ‏زل زده و از او می‌پرسد تا کی می‌خواهد رنج برخاسته از تنهایی خود را ‏پشت جملات قصار فیلسوفان پنهان کند؟ …... با صدای بلند با خودش حرف ‏می‌زد. آنقدر بلند که گریگور هم بشنود. گریگور چیزی نمی‌گفت. شنونده ‏خوبی بود.»(صفحه  ۲۸ و ۲۹) و یا:

‏«گریگور کسی نبود که گفت‌وگو با او باعث شادمانی‌اش بشود. او هر بار ‏که با گریگور گفت‌و‌گو می کرد غمباد می‌گرفت.»(صفحه ۳۳)

اگر «آن پیر مرد آنسوی آینه» تصویر آن شخصیت ایده‌آلی است که کامران ‏از دوران جوانی در ذهن خود پرورانده و با تن دادن به فرامین و ‏پذیرش سرزنش‌هایش، در آرزوی یکی شدن با او است، «گریگور سامسا» تجسم ‏غرایز رام نشدنی و نقطه ضعف‌های شخصیتی اوست که بر زندگی عاطفی ‏کامران مهر زشتی‌ها و بی قوارگی‌های خود را زده است. 

در فصل «سروده های ناتمام» صحنه‌ای تصویر می‌شود که کامران در حالی ‏که در اتاق کار خود به دنبال پیدا کردن چند کتاب است، بطور اتفاقی ‏چشمش بر روی  کتاب اشعار مایاکوفسکی متوقف می‌ماند و به فکر فرو ‏می‌رود:

‏«تا پیش از آن درباره رنج و درد مایاکوفسکی و خودکشی او نیاندیشیده ‏بود و علت آن را هرگز جویا نشده بود. شنیده بود که مایاکوفسکی در ‏واپسین سال های زندگی‌اش ممنوع الخروج شده است. اما حتی این موضوع ‏نیز به تردیدهای او نسبت به مشروعیت حکومت استالینی دامن نزده ‏بود.»

کامران از بی‌توجهی خود احساس شرم کرد. «از خود پرسید که مگر نه ‏اینکه مرگ خشن‌ترین شکل نقد زندگی است؟ از خود پرسید مایاکوفسکی به ‏چه زبانی می‌بایست شرایط نابسامان اجتماعی دوران استالینی را نقد ‏می‌کرد، تا او و نسل او متوجه می‌شدند؟» (صفحه ۱۴۷)

علیرغم آن که کامران دوران تحصیلات دبستانی و دبیرستانی خود را در ‏ایران پشت سر گذاشته و سپس وارد دانشگاه و در همان محیط سیاسی شده ‏است، اما ذهنیت او همواره در تسخیر اندیشه‌هایی است که به سختی از ‏محیط زندگی اجتماعی او جان می‌گیرند. مانند همین مورد دیدن کتاب ‏مایاکوفسکی و بیاد آوردن خودکشی او و انتقاد از خود که چرا در همان ‏دوران به این موضوع بی توجه بوده است.

البته درباره خودکشی مایاکوفسکی حدس و گمان های بسیاری است که بعضا ‏برداشت های کامران از خودکشی او را تایید نمی‌کنند. از جمله این که ‏او از حامیان سرسخت انقلاب و حکومت شوراها بوده و همواره رابطه‌ای ‏دوگانه با سیستم دولتی استالینی داشته است. از سویی با آن همکاری ‏می‌کرده و از سوی دیگر به لحاظ داشتن دیدگاه‌های آوانگارد و ضد ‏بوروکراتیک مخالفینی در دستگاه دولتی داشته است. این طور پیداست ‏که  خودکشی او بدرجه معینی متاثر از شکست در یک رابطه عاشقانه نیز ‏بوده است.

هدف از طرح  سخنان بالا پرداختن به علل خودکشی مایاکوفسکی که هنوز ‏در پرده ابهامات فراوانی است، نیست. بلکه  برجسته کردن تضاد بین ‏‏«نمود» و «بود» شخصیت کامران است که به نوعی همان «سیاست زدگی» ‏دوران جوانی و یا «‌جن زدگی هایدگری» (۱) در سنین بالای او را در ‏ذهن تداعی می‌کند. نگاهی توجیه گرانه که با دیدن هر «نمودی» بلافاصله ‏بر اساس فرضی که از پیش در ذهن دارد، حکمی درباره آن صادر می‌کند. ‏اگر روزی تحت عنوان «قاطعیت» حکومت شورا ها در برابر دشمنان، ‏جنایات حکومت استالینی به نوعی توجیه می‌شد. امروز با توسل به هر ‏موضوعی بدون تحقیق و بررسی کافی، همان سیستم حکومتی محکوم می‌شود. ‏او از افراطی به تفریطی دیگر در غلتیده  است. اما در ذات خود، همان ‏است که بوده است. وگرنه باید پذیرفت که ابعاد مسأله بسیار بزرگتر ‏از آن است که از دریچه تنگ خودکشی ناروشن مایاکوفسکی قابل درک و یا ‏توضیح باشد. صحبت بر سر سرنوشت و جان میلیون‌ها انسان است که با ‏اتهامات دروغ به قتل رسیده و یا با خشونت تمام از سر راه برداشته ‏شده‌اند. صحبت بر سر سرنوشت و جان میلیون ها انسان دیگری است که نه ‏تنها در کشور شوروی، بلکه در سراسر دنیا در راه  آرمان‌های انسانی ‏خود، ناخواسته شریک جرم این جنایات شده‌اند. هر چند باید پذیرفت که ‏در همان سال ها بسیار مردم آزاداندیشی بودند که بدون هر گونه عینک ‏ایدئولوژیکی این واقعیت ها را می‌دیدند و از آن سخن می‌گفتند. ‏

در نگاه اول اینطور به نظر می‌آید که کامران در نهایت شرم و فروتنی ‏از گذشته خود انتقاد می‌کند.  ولی در نگاه بعدی می‌بینیم که او به ‏عادت دوران جوانی باز هم با دیدن روی جلد کتابی، تا آخر آن را ‏خوانده و حکم صادر می‌کند. این همان «سایه توهمی» است که «پایدارتر ‏از خود توهم است»، (صفحه ۱۳۷) چرا که هر بار در قد و قواره‌ای تازه ‏ظاهر می‌شود و تشخیص آن بسیار دشوار است. 

اما جدا از آنچه در بالا آمد چگونه است که کامران پس از گذشت این ‏همه سال، امروز با دیدن کتاب شعر مایاکوفسکی بیاد خودکشی او می‌افتد ‏و از بی توجهی خود نسبت به شیوه‌های حکومتی استالین در ایام جوانی ‏‏«احساس شرم» می‌کند، ولی لحظه‌ای به کشور خود و چرایی خودکشی صادق ‏هدایت نمی‌اندیشد؟

آیا سزاوار نبود کمی هم جویای دلایل خودکشی صادق هدایت در شصت و هفت ‏سال پیش، یعنی  بیست و هفت سال قبل از انقلاب ۵۷ می‌شد؟ و این که آیا ‏چه چیزی او را رنج می‌داد؟

‏«رفتم جلوی آینه ولی از شدت ترس دست‌هایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم ‏شبیهِ- نه اصلا- پیرمرد خنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای ‏سر و صورت کسی بود که زنده از اتاقی بیرون بیاید که یک مارناگ در ‏آنجا بوده؛ همه سفید شده بود. لبم مثل لب پیرمرد دریده بود؛ چشم ‏هایم بدون مژه بود؛ یک مشت موی سفید از سینه‌ام بیرون زده بود و روح ‏تازه‌ای در تن من حلول کرده بود. اصلا طور دیگر فکر می‌کردم؛ طور دیگر ‏حس می‌کردم و نمی‌توانستم خودم را از دست او، از دست دیوی که در من ‏بیدار شده بود نجات بدهم. همینطور که دستم را جلوی صورتم گرفته ‏بودم بی اختیار زدم زیر خنده، یک خنده سخت‌تر از اول که وجود مرا به ‏لرزه انداخت. خنده عمیقی که معلوم نبود ازکدام چالۀ گمشده بدنم ‏بیرون می آمد! خنده تهی که فقط در گلویم می‌پیچید و از میانِ تهی در ‏می‌آمد. من پیرمرد خنزری شده بودم.»(۲)‏

قطعه بالا صحنه پایانی رمان بوف کور است که «راوی» داستان پس از ‏کشتن «لکاته»، در آینه استحاله خود به «پیرمرد خنزری» را مشاهده ‏می‌کند. از درون و بیرون تبدیل به کسی می‌شود که در دنیای خود با ‏تمام وجود از او متنفر است. او در این لحظه تاب دیدن واقعیت شخصیت ‏خود را ندارد و از ترس دستش را جلوی صورتش می‌گیرد. اما این او نیست ‏که در آن لحظه «آگاهی» و «ترس» آنچنان غریب می‌خندد. این آن پیرمرد ‏خنزری است که چندگاهی است در وجود او جا خوش کرده و بر حال و روز ‏او می‌خندد.

آیا صادق هدایت با آفرینش این صحنه هراس انگیز، به نیروی ویرانگری ‏در وجود اجتماعی ما نظر دارد که هر آن می‌تواند از ما موجوداتی ‏بسازد که همه عمر در باورها و افکار خود با آن ها در ستیز بوده‌ایم؟ 

آیا بین استحاله راوی داستان بوف کور به «پیرمرد خنزری» و پیامد‌های حاصل از مشی سیاسی برخی نیروهای چپ در اوایل ‏انقلاب چه شباهت‌هایی وجود دارد؟

گویی بین زمان خودکشی صادق هدایت و سیاسی شدن کامران خلایی است که ‏قرار نیست روزی پر شود. بدون شک کودتای ۲۸ مرداد، سرکوب‌های سنگین ‏سیاسی پس از آن و گسست با سنت های مبارزاتی گذشته در ایجاد چنین ‏خلایی نقش تعیین کننده‌ای داشته‌اند. ولی کامران و بیشتر جوانان ‏همدوره ای او هیچگاه صادق هدایت و دردهای او را به جد نگرفتند. آن ‏ها با نگاهی مستقل و متکی به خود، به خود و جهان اطراف نگاه ‏نمی‌کردند و به همین دلیل «صاحب اصلی مضمون لحظه های خود» نبودند. ‏اتفاقا این همان نتیجه‌ای است که کامران در دوران بازنشستگی، اما در ‏رابطه دیگری به آن می‌رسد و بگونه ای دیگر از آن سخن می‌گوید:

‏«…………. متوجه شده بود که اگر آدمی نتواند برای لحظه های زندگی ‏خود مضمونی پیش بینی کند، لحظه ها خودسرانه مضمون خود را تعیین ‏می‌کنند. »(صفحه۱۰۱‏)

اگر روزی «صادق هدایت» در آینه نگاه می‌کرد و از دیدن خود در هیئت ‏‏«پیرمرد خنزری»، آنچنان وحشت سراپای وجودش را فرا می‌گرفت که به فکر ‏خودکشی می‌افتاد، امروز کامران مدت هاست که به چهره «پیرمرد آنسوی ‏آینه» خو کرده و فاصله چندانی بین خود و او نمی‌بیند. آن لحظه ‏‏«احساس شرم» از بی توجهی نسبت به خودکشی مایاکوفسکی نیز از جنس ‏مقولاتی نیست که کامران در عالم خیال تصور آن را  دارد‌. همه این ‏صحبت‌ها:

‏‏«…...می‌بایست مرهمی باشد بر هویت زخم برداشته کسانی که هزاران ‏فرسنگ دور از میهن خود، با پرداختن به سیاست تلاش دارند تا از عذاب ‏وجدان خود بکاهند.» (صفحه ۹۷)

از این منظر رمان بوف کور و خودکشی صادق هدایت بر فراز آن، در قطب ‏مخالف سرنوشت کامران در رمان «انقلاب و کیک توت فرنگی» قرار می‌گیرد. ‏اگر اولی به دلیل وحشت از تبدیل شدن به «پیرمرد خنزری»، خود را ‏می‌کشد تا «روح»اش زنده بماند. دومی با کرنش در برابر «پیرمرد آنسوی ‏آینه»، ترس خود را از او پنهان می‌کند و به استحاله تن می‌دهد. 

برزخی که در فصل پایانی کتاب « طبیعت بی‌جان» به تصویر کشیده می‌شود، ‏تنها یک سرنوشت از هزاران سرنوشت بیشماری است که می‌تواند در انتظار ‏هر پناهنده‌ای باشد. چه بسا پناهندگانی که امروز در ابتدا و یا نیمه ‏راه دوران پناهندگی خود، موقعیت کنونی کامران را کمال مطلوبی برای ‏خود بدانند. ولی برای کسی با مشخصات کامران که این دوران را با همه ‏سختی های آن پشت سر گذاشته، این زندگی بجز لحظات کوتاه دیدار نوه‌اش ‏‏(ساندرا) چیزی برای دلخوشی و شادی او ندارد. رمان در بغرنج ترین ‏نقطه خود در حالی که قهرمان داستان عمیقا احساس پوچی می‌کند، به ‏پایان می‌رسد و خواننده را با سوالات بیشماری تنها می‌گذارد.

ولی براستی آخر و عاقبت کامران چه خواهد شد؟ آیا  راه نجاتی برای ‏او از این برزخ قابل تصور است؟

به نظر اگر روزی او بتواند همچون قهرمان داستان بوف کور با نگاه به ‏چهره «پیرمرد آنسوی آینه» و «سامسا» دلایل واقعی پوچی زندگی امروز ‏خود را در وجود آنها به گونه‌ای تشخیص دهد که بیکباره با ترس و وحشت ‏از «خواب» چند دهه گذشته برخیزد، شاید امیدی برای نجات او باشد. ‏اما اول او باید این ترس را با تمام وجود خود تجربه کند تا بتواند ‏نیرویی برای گام بعدی خود آزاد کند.

مارکس در جایی می‌گوید انسان با برطرف کردن هر نیاز، نیازی نو را ‏می‌آفریند که  پیوسته به زندگی او سمت و سو می دهد. بر این اساس ‏می‌توان گفت که برای این معضل نقطه پایانی قابل تصور نیست. این معضل ‏ذاتی زندگی است و فرار از آن یعنی فرار از زندگی.

‏————————————————
۱- «جن زدگی هایدگری» عبارتی است که در رمان، کامران به نقل از ‏هایدگر در توصیف احساس عاشقانه او در لحظه دیدار با هانا آرنت ‏استفاده می کند. کامران پایان نامه دکترای فلسفه خود را درباره ‏هایدگر نوشته است. مصاحبت‌های او  حول مضامین همین کتاب با یک زن ‏جوان آلمانی بنام برگیته بتدریج روابط عاشقانه‌ای را بدنبال دارد که ‏در نهایت به فروپاشی کانون خانوادگی او در سال‌های قبل از بازنشستگی ‏منجر می‌شود.
‏۲- این نقل قول‌ها از نسخه پی دی اف بوف کور از این آدرس اینترنتی ‏گرفته شده است.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2019
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.