بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(هفتاد و سومين قسمت)

شما بايد دستان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Sun, 14.01.2007, 8:31

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

...... آقای کمالی، چاقوئی از جيبش بيرون می آورد و سر حاج احمد محمدی را، از تنش جدا می کند و بعد هم، پرواز کنان، خودش را می رساند به جلوی در اتاق رئيس و می خواهد وارد اتاق شود که منشی رئيس، از پشت ميزش داد می زند: ( کجا آقای کمالی؟! ايشان، جلسه دارند!).
( کار واجبی است!).
تا منشی به خودش بجنبد، آقای کمالی، در را باز می کند و وارد اتاق می شود. در همان لحظه، آقای رئيس، سرش را از ميان پاهای جسدی که روی ميزش، دراز کرده است، بيرون می کشد و رو به آقای کمالی، فرياد می زند: ( چيه! چه خبر شده است؟!).
منشی، از پشت سر آقای کمالی، به درون می جهد و فرياد می زند: ( قربان! باور بفرمائيد که به آقای کمالی گفتم که شما جلسه داريد، ولی گوش نکردند!).
آقای کمالی خودش را به جلو می کشاند: ( کار مهمی پيش آمده است قربان!).
( چه کار مهمی؟!).
(سر، آورده ام قربان!).
( سر چه کسی را؟!).
( سر حاج احمد محمدی را قربان!).
(بسيار خوب! بگذاريد روی ميز. از اين به بعد هم، بدون اجازه ی منشی، وارد اتاق نمی شويد!).
(خيلی معذرت می خواهم قربان! ولی خودتان فرموديد که هر وقت خبری، چيزی، راجع به فرشاد عارف بود، فورن خبرتان کنم! به همان دليل هم، امروز که رفته بودم، سری به بايگانی بزنم....).
( بسيار خوب! بسيار خوب! حالا بفرمائيد بيرون! می بينيد که فعلن سرم شلوغ است! بعدن!....بعدن!).
همکار عزيز ما، از بحث دوستانه ای که ميان همکاران ديگرمان در گرفته بود، در صحبت هائی که فرمودند، به اين نتيجه رسيدند که انگار آنچه اين همکاران، بر سر آن بحث می کردند، از امورمرموز و پيچيده ای بوده است که تا به حال، شرکت پدر، آن را مخفی نگهداشته بوده است و به طور تصادفی، ميان مباحثه ی دوستانه ی همکاران، فاش و علنی شده است! در صورتی که اصلن، اين چنين نبوده است و نشنيدن و يا نديدن و يا بی توجهی و گاهی هم البته، گرفتاری ها و فراموشکاری همکاران، باعث چنين سوء تفاهم هائی می شود! بلی. ظاهرن، شعار بسيار جذابی به نظر می رسد که فرياد بزنيم و بگوئيم: " دموکراسی، خط قرمز ندارد!"، ولی، واقعيت اين است که نه تنها دموکراسی، خط قرمز دارد، بلکه ديکتاتوری هم، خط قرمز دارد! آزادی هم، خط قرمز دارد! استقلال و عدالت هم، خط قرمز دارد! اصلن، بيائيد از خودمان بپرسيم که در ميان اين آسمان و و زمين و دريائی که مارا احاطه کرده اند، چيزی وجو دارد که خط قرمزی نداشته باشد؟! حتا، خود آسمان و زمين و دريا هم، خط قرمز دارند! ندارند؟! اگر نداشتند که ما به آنها نمی گفتيم:" آسمان. زمين. دريا". می گفتيم؟! همين متفاوت ناميدن آنها، دليل خط قرمز داشتن آنها است و خط قرمزشان هم، همان وجوه متفاوت آنها است و همان وجوه متفاوت وجودی آنها است که مارا وادار به متفاوت ناميدن آنها می سازد! کدام موجودی را شما سراغ داريد که بدون خط قرمز، بتواند متصور شود؟! هرچه، " موجود" است، دارای خط قرمز است و همان خط قرمز است که در وحله ی اول، او را از "لا موجود"، و در وحله ی دوم، از موجودات پيرامون خودش، متمايز می سازد و همان تمايزها است که ما را واميدارد تا در "برخورد" با هر "موجودی"، رفتار " درخور" آن موجود را، در پيش گيريم و اگر نه، با خطوط قرمز- مختصات وجودی- آن موجود، رو به رو می شويم. اجازه بفرمائيد که با طرح مثالی، منظور خودم را کمی بازتر کنم. شما، سينه را جلو داده ايد و چانه تان را بالا گرفته ايد وداريد روی زمين همواری، سلانه سلانه، قدم می زنيد که می رسيد به آستانه ی يک تپه. از آن لحظه، خطوط قرمزی که تپه، جلوی پايتان می گذارد، باعث می شود که نگذارد شما، مثل چند لحظه قبل با سينه ی جلو داده شده و چانه ی بالا گرفته شده، قدم برداريد، بلکه شما را مجبور به قرارگرفتن در وضعيت فيزيکی جديدی می کند. به هنگام پائين آمدن از تپه هم، باز خطوط قرمز جديدی بدنتان مجبور به قرارگرفتن در وضعيتی می کند که با وضعيت های قبلی متفاوت است. حالا، از تپه پائين آمده ايد و دوباره، داريد با سينه ی جلو داده شده و چانه ی بالا گرفته شده، پيش می رويد که می رسيد به ساحل يک دريا. آيا می توانيد همانطور سلانه سلانه، قدم بزنيد و پا به درون دريای رو به رويتان بگذاريد و از آن بگذريد؟! خير. چرا؟ چون، خطوط قرمزی که دريا در برابرتان می گذارد، مانع حرکتتان می شود و برای چيرگی بر آن خطوط قرمز، بايد شناگر باشيد و يا از قايق و کشتی و زير دريائی و غيره، استفاده کنيد. البته، اگر نخواهيد تن به استفاده از هيچکدام آن وسايل بدهيد و توانائيش را هم داشته باشيد، می توانيد به ساختن جاده ی زير پايتان ادامه دهيد و با نابود کردن خطوط قرمز دريا، بر آن چيره شويد و همچنان سلانه سلانه و قدم زنان، از آن بگذريد و البته، از طريق آسمان هم، می شود خود را به آن سوی دريا رساند، مشروط به آنکه بتوانيد با وسيله ای پرواز کنيد و بر خطوط قرمزی که آسمان، جلوی پای شما می گذارد، چيره شويد! بنابراين، ملاحظه می فرمائيد که وقتی خطوط قرمز آسمانی و دريائی و........
(اين خطوط قرمزی که فرموديد، ربطی به آسمان و دريا ندارند! اين خطوط قرمز، مربوط به زمين هستند و از نيروی جاذبه ی زمين ناشی می شوند و.....).
( مثل آنکه شما همکار عزير متوجه منظور من نشده ايد و اگرنه....... ).
( خيلی هم خوب متوجه منظور جنابعالی شده ام! اين شما هستيد که خروج از خط قرمز را با ورود و يا عبور از آن را، اشتباه گرفته ايد. شما می خواهيد ثابت کنيد که آسمان از زمين، قديمی تر است! در حالی که بدون وجود زمين .....).
( من، در صدد اثبات چيزی نيستم! من دارم راجع به حقايق مسلم و اثبات شده ای حرف می زنم که شرکت پدر، بر اساس آن حقايق........).
( به نظر شما، مرز "وجود"ی هر " موجود"ی را همان خطوط قرمزی تعيين می کنند که شرکت پدر.....).
امير و احمد و ابوالفضل و طاهره، در مکتب خانه ی آخوند ملامحمد درس می خواندند. پسرها، يکطرف و دخترها، يکطرف. خود آخوند ملا محمد هم، بالای اتاق می نشست و با چوب بلندی که در دست داشت، هر از گاهی می کوبيد توی سر کسی که حواسش به درسش نبود. طاهره، رو به روی امير می نشست. يک روز که چشم امير، توی چشم طاهره افتاد و در همان زمان، طاهره به او لبخند زد، دلش، هوری ريخت پائين و از خودش بی خود شد تا با چوبی که آخوند ملا محمد بر سرش فرود آورد، به خودش آمد و از آن روز به بعد....
( وقتی برای اولين دفعه، با دودولتان بازی کرديد، چند سالتان بود؟).
( جواب نمی دهم).
( اينجا، نوشته ايد:".... زمانی که پنج ساله بوده ام، عاشق شده ام و....". اما ننوشته ايد که عاشق چه شده ايد؟ عاشق آسمان، زمين، دريا، جاندار، بی جان، انسان، حيوان، گياه، چرنده، پرنده، زن، مرد، دختر، پسر؟).
( دختر).
( اسم آن دختر چه بود؟).
( طاهره).
( فاميلش؟).
( دولت آبادی).
( اين طاهره، همان خواهر دکتر ابوالفضل دولت آبادی است يا طاهره ی ديگری است؟!).
( خير. ايشان، همان خواهر دکترابوالفضل دولت آبادی هستند).
( همان دکتر ابوالفضل دولت آبادی که او را کشتيد؟!).
( بلی. اما، من، او را نکشته ام!).
( پدر دکتر ابوالفضل دولت آبادی، چکاره بود؟).
( بقال دهمان بود).
(به نظر شما، چه تفاوتی، ميان يک بقال ايرانی و يک بقال آمريکائی وجود دارد؟).
( جواب نمی دهم).
( سفينه ای که برای اولين بار، به فضا پرتاب شد، ايرانی بود يا روسی يا آمريکائی؟).
( جواب نمی دهم).
( به نظر شما، کهکشان ما، در حال انقباض است يا انبساط؟).
( جواب نمی دهم).
پدر امير، پس از نقل مکان به علی آباد، با اجازه ی حاج آقا شيخ علی، ديوار يکی از دو اتاقی را که وصل به مسجد بود و برای سکونت آنها در نظر گرفته شده بود، برداشت و به جای آن، دری گذاشت و تبديلش کرد به مغازه ی تعمير کفش و بعد از دو سه سالی هم، پدر احمد را، از دولت آباد آورد پيش خودش به علی آباد و با اجازه ی حاج آقا شيخ علی، وسط همان مغازه را، از طول، تيغه ای کشيد و يک سوم آن را داد به پدر احمد برای اشتغال به کار قصابی، مشروط به آنکه پدر احمد، در کارهای مسجد ، به او کمک کند. از آن زمان به بعد، دو برادر در کنار همديگر، مشغول به کار شدند و روز به روز هم، کارکفاشی و قصابی شان رونق بيشتری گرفت و احمد و امير هم که حالا وارد دبيرستان شده بودند، در اوقات فراغت، در کار دکان ها و کار مسجد، کمک حال پدرانشان بودند.
(عشق را تعريف کنيد).
( جواب نمی دهم).
(با طاهره که تنها می شديد، چه کار می کرديد؟).
( نگاهش می کردم).
( فقط نگاهش می کرديد؟!).
( بلی. فقط نگاهش می کردم).
( احمد هم، عاشق طاهره بود؟).
(خير).
(پس کشتن احمد، ربطی به عشق شما، به طاهره نداشته است!).
( من، احمد را نکشته ام).
( پس چرا در قضيه ی کشته شدن احمد، به داستان عشق خودتان به طاهره اشاره کرده ايد؟!).
( اشاره کردن من، به داستان عشقم به طاهره، در مورد کشته شدن احمد نبوده است، بلکه در مورد متهم کردن من، به کشتن ابوالفضل بوده است که می خواسته ام بگويم که وقتی من عاشق طاهره بوده ام، چگونه می توانسته ام، برادر او را کشته باشم!).
( به همان گونه که برادر خودتان را کشته ايد!).
( من، کسی را نکشته ام).
سه سال بعد، پدر احمد، در اثر مبتلا شدن به مرضی که می گفتند لاعلاج است، از دنيا رفت و........
( ايدز؟).
( جواب نمی دهم).
و احمد، اگرچه شاگرد بسيار با استعدادی بود، اما پس از چند ماه که از مرگ پدرش گذشت، ، ناچار به ترک تحصيل شد تا شايد بتواند با چرخاندن مغازه ی قصابی، مخارج زندگی خود و مادر و چندتا خواهر و برادر قد و نيم قدش را فراهم کند که البته، پس از چندماهی، متوجه شد که قصابی کردن، کار او نيست و دکان را بست و تحويل پدر امير داد و خودش رفت و در نانوائی يی در همان حوالی، مشغول به کار شد و پدر امير هم، تيغه ی وسط مغازه را برداشت و با اين هدف که در آينده، از عمده فروشی ها، کفش بخرد و کنار تعمير کفش، کفش هم بفروشد، دو مغازه را، يک مغازه کرد و امير هم همچنان به تحصيل ادامه می داد و روزهای تعطيل، اگر وقتی پيدا می کرد، به سراغ احمد می رفت تا اگر اوهم وقتی داشته باشد، با هم بروند به باغ ملی شهر و گشتی بزنند.....

توضيح:
الف . برای اطلاع بيشتر، در مورد " دولت آباد" و " آخوند ملا محمد" و " حاج احمد محمدی"، ، می توانيد به رمان "کدام عشق آباد" که ازهمين قلم، در آرشيو سايت ايران امروز، موجود است، مراجعه کنيد.
ب. برای اطلاع بيشتر در مورد "شرکت پدر"، می توانيد به مطلب " شرکت جولاشکا و آوارگان خوابگرد" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.
ج – رمان " آوارگان خوابگرد"، - از همين قلم - ، درحدود شش سال پيش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.



نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.