بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(شصت و ششمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Wed, 22.11.2006, 9:55

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

..... همونجور که توی آسانسور افقی، ميون خواب و خيال و ديوونگی، داشتيم با بازجويه ميرفتيم سينما، توی همون حالت، به قضيه ی عکسا فکر ميکردم و مثل يه شطرنج باز ماهری که آماده و قبراق، رو به روی حريفش نشسته وو منتظر حرکت بعدی اونه، منم منتظر اون بودم که بازجويه، در مورد عکسا، بره رو سؤال دوم و منهم قضيه رو بکشونم رو اون خطی که مهره هاشو قبلن چيده بودم! اما، بازجويه نرفت و نرفت و نرفت و..... پس از چند دقيقه سکوت که همين جور ميرفتيم و هی به حالت اينکه ميخواد سؤال کنه، بر ميگشت و با پوزخند به شادوماد، نيگا ميکرد، اما سؤال نميکرد، يه دفعه، زد زير غش وغش خنده وو بعدش هم شروع کرد به حرف زدن راجع به يه چندتا فيلم عالی ای که توعمرش ديده بود و هيچوقت فراموششون نکرده بود! يکی از اون فيلما، همون فيلمی بود که من و داداشم با اون دوتا دخترا، توی آلمان ديده بوديم! اونجوريکه بازجويه، داستان فيلمو تعريف ميکرد، با اونجوری که داداشم تعريف کرده بود، زمين تا آسمون با هم فرق داشتن! اگه يادت باشه، داداشم گفته بود که قضيه ی فيلم، رو دعوای چندتا از اعضای بالای يه تشکيلات سياسی ميچرخه که سر قدرت ومال و مقام و شهرت و اينجور چيزا، ميزنن به پر همديگه وو به دعوای خصوصی ميون خودشون، رنگ ايدئولوژيکی ميدن و يه عده از اعضای چشم و گوش بسته پائين هم که به خيال خودشون دارن از ارزش های ايدئولوژيکشون دفاع ميکنن، به جون هم ميفتن و اينا که....... بقيه شو برات تعريف کردم و ميدونی! اما اونجوری که بازجويه داستان فيلمو تعريف ميکرد، صحبت از دعوای بين اون بالائيا، سر قدرت و شهرت و مال و مقام و اين چيزا نبود، بلکه سرعشق بود ميون دوتا از اعضای تشکيلات و انسونيت و عاطفه و دوست داشتن و درستی و صداقت و از اينجور چيزا! بازجويه، ميگفت که قضيه ی فيلم، روی يه دختره ی بدبخت دانشجو ميگرده که عضو يه تشکيلات سياسيه وو توی يه مأموريتی که به يکی از کارخونه ها، برای کار کردن روی کارگرا ميره، بعد از يه مدتی، موفق به شکار يکی از اونا ميشه وو اونو ميکشه طرف خودشو بعدش هم وصلش ميکنه به تشکيلات وو يواش و يواش، خود دختره، ميشه رابط يارو کارگره با تشکيلات! بعد از يه مدتی هم، توی اون ديد و بازديدای تشکيلاتی که با هم دارن، مي بينن که اگه يه چند هفته ای همديگه رو نمی بينن، دلشون برای ديدن همديگه، تنگ ميشه وو اونوقت، کنار ديد و بازديد ای تشکيلاتی، ديد و بازديدای غير تشکيلاتيشون هم شروع ميشه وو تا چشم به هم ميزنن، می بينن که شدن عاشق و معشوق همديگه! اما، خود دختربيچاره هم ، رابطی داره وو باس هر دفعه، دل و روده ی ديد و بازديدائی که با يارو کارگره داشته، بريزه بيرون و گذارش بده به رابطش وو.....نگو که از اونطرف هم، گلوی رابطش، پيش اون گير کرده بوده وو تا اون زمون، جرأت گفتنشو نداشته وو وقتی ميبينه که ديد و بازديدای غير تشکيلاتی دختره و کارگره، داره، زياد و زيادتر ميشه، علتشو از دختره ميپرسه وو دختره، اوايلش هی به اين در و اون در ميزنه و حقيقت قضيه رو به رابطش نميگه، اما وختی رابطش، اونو حسابی زير فشار ميذاره وو هی چرا و چرا ميکنه، دختره هم قضيه عشق و عاشقی خودش رو با کارگره، به رابطش ميگه وو گفتن همون و شنيدن دستور قطع رابطه با کارگره، همون! و اين قضيه، مصادف ميشه با زمونی که تشکيلات به اعضاش، اعلام ميکنه که باس مخفی شن و برن تو کارقايمکی وزير زمينی! خب! دختره، به دستور رابط جاکشش، برای چند هفته ای، نه به کارخونه ميره وو نه سر قراری که با کارگربدبخت داشته، حاضر ميشه وو بعد از اون چند هفته، دلش طاقت نمياره وو به اميد ديدن کارگره، چند دفعه، ميره سر قرارگاه هميشگيشون که از کارگره، خبری نميشه وو خلاصه، دلشو ميزنه به درياوو ميره سراغ کارخونه وو بعدش هم خونه ی کارگره که اونجاهم پيداش نميکنه و توی قراری که با رابطش داره، بدون اونکه از رفتنش به سراغ کارگره حرف بزنه، از وضع و حال کارگره، جويا ميشه وو يارو جاکش رابطش، بهش ميگه که با خبرائی که بهشون رسيده، يارو کارگره، هم از نظر جنسی، منحرفه وو هم مشکوک به همکاری با پليسه وو دستور تشکيلات اينه که تا روشن شدن تکليفش، هيچکس نباس با او تماس بگيره! توی بحثی که به خاطر کارگره، بين دختره و رابطش درميگيره، دختره به دستور تشکيلات که باعث قطع رابطه ی اون و کارگره شده، اعتراض ميکنه وو توی همون دعواها وو بگو مگوها، با رابطش، متوجه ميشه که مثل اونکه به دليل زن بودن و احساساتی بودنش، هی داره تحقير ميشه وو يارو رابطش، اصلن، به حسابش نمياره وو بعد از اون، پيش خودش کنجکاو ميشه وو ميخواد بدونه که اصلن، اون بالا، توی هسته ی مرکزی تشکيلات، زن هم هست يا نه وو جوابی که از رابطش ميشنفه، اينه: "فضولی موقوف!". از اون لحظه به بعد، دختره، حسابشو از تشکيلاتش جدا ميکنه وو ميره دنبال پيداکردن کارگره وو بالاخره هم، ليلی و مجنون، همديگر و پيدا ميکنن و معلوم ميشه که تشکيلات، برای کارگره، يه رابط ديگه ای گذاشته وو اونوخت، بی خيال دستور بالائيا، هی با همديگه، قرار ملاقات ميذارن و توی يکی از اون قرارا، دختره، دلش طاقت نمياره ووحرفائی که رابطش در مورد مشکوک بودن کارگره به رابطه با پليس و انحراف جنسيش گفته، به اون ميگه که کارگره، شروع ميکنه به خنديدن و معلوم ميشه، وختی کارگره هم، از رابط خودش، سراغ دختره رو گرفته، رابطش بهش همون حرفا رو در مورد دختره گفته که آره!.... اون ليلا خانومی که تو دنبالش هستی، جنده بوده وو مشکوک به رابطه داشتن با پليسه وو اينا وو خلاصه......، ليلی و مجنون بيچاره، به خاطر تهمت هائی که به اونا زدن، ميون اطاعت کردن از دستور دلشون وو دستور تشکيلات، دل به شک ميشن و چند ماهی رو، با اون دل به شکی با هم ميگذرونن که يه شب که با هم نشستن و دارن تلويزيون تماشا ميکنن، جسد يکی از اعضای تشکيلاتشونو که دختره، اونو ميشناخته، توی تلويزيون نشون ميدن و ميگن که اين، جسد يکی از خرابکارائيه که با چندتای ديگه، به يه بانکی، حمله کردن وو دوتا از کارمندای بانک رو کشتن و پولارو ورداشتن وو توی راه فرار، با مأمورای دولت، درگير شدن و اين يکيشون کشته شده وو بقيه شون هم با پولا، فرار کردن! اما، ليلی و مجنون، باورشون نميشه! چرا؟! چون، تشکيلات اونا، اگرچه، يه تشکيلات مخفی سياسی بوده، اما، اولندش قرارشون جنگيدن مسلحونه نبوده، دومندش، مخارج تشکيلاتو، اعضای تشکيلا ميدادن و قرار نبوده که تشکيلات، برای تهيه مخارجش، دست به کشتن يه مشت آدم بيگناه بزنه! خب، پس چی ميتونه شده باشه؟! از بالا، بهشون ميگن که کار، کار دولته که داره با يک برنامه ی حساب شده، اعضای تشکيلاتو، نابود ميکنه و ماهم، باس مقابله ی به مثل کنيم! چطوری؟! مسلح بشيم وو با دولت بجنگيم! خب!.....هنوز يه چند هفته ای از اون قضيه نگذشته که دونفر ديگه رو با مواد مخدر و اسلحه، ميارن توی تلويزيون و اعتراف ميکنن که عضو همون تشکيلاتی بودن که پولای بانک رو دزديدن و با اعترافاتی که ميکنن، معلوم ميشه که تشکيلاتشون، علاوه بر زدن بانک ها، از طرف يک شرکت بين المللی، بنام" شرکت جولاشکا"، کمک ميگرفته وو اينا که..... داد ليلی خانوم و آقا مجنون در مياد و می بينن که ای داد و بيداد! هرچه بگندد، نمکش ميزنن، وای به وقتی که بگندد، نمک! ليلی خانوم و آقا مجنون، بعد از صحبت با همديگه، به اين نتيجه ميرسن که تشکيلات، از هدف های انسونی که داشته، منحرف شده وو اينا.... وو هر کدومشون، جداگونه، نظرشون رو با رابط خودشون در ميون ميگذارن و ميگن که اگر قراره، تشکيلات توی اين راه بيفته، اونا نيستن وو رابطا شون هم ميگن که باشه، قضيه رو با بالا در ميون ميگذاريم وو ديگه ازشون خبری نميشه تا...... يکی دوماه بعد که ناگهون! آدمای تشکيلات، ميريزن رو سرشون و......از اون لحظه به بعد، ليلی خانوم و اقا مجنون، ميشن زندونی سياسی تشکيلات خودشون؛ همون تشکيلاتی که يه روزی ادعا ميکرده که ميخواد همه ی زندونيای سياسی دنيا رو، از زندون هاشون، نجات بده! خب!..... ليلی خانوم و آقا مجنون رو، دوستای خودشون، توی جاهای مختلف، زندونی ميکنن وو کار بازجوها وو شکنجه گرای تشکيلات شروع ميشه وو با تطميع و تهديد، از اونا ميخوان که باس رو به روی همديگه، بنشينن و توی چشم همديگه نيگا کنن وبرای همديگه اعتراف کنن که هم انحرافات جنسی و اخلاقی دارن و هم با پليس رابطه داشتن وو...... که چون موفق به شکوندنشون نميشن، تصميم ميگيرن که کارشون رو يه سره کنن وو توی همون بکش و واکش ها، يک روزی، ليلی خانوم و آقا مجنون بيچاره رو، بدون اونکه از نقشه ی بالائيا خبر داشته باشن، به بهونه اونکه ميخوان بفرستنشون که همديگه رو ببينن، ميفرستنشون حموم و کنار وسايل حموم و لباسای شيک و پيک، يه تيغ ناست و يه کپسول سيانور و يه تيکه تناب هم ميذارن وو.... خب!..... هنوز بيداری پهلوون يا باز افتادی توی خواب؟!).
( خير، پهلوان. بيدار هستم).
(خب، اگه بيداری، به من بگوببينم، اون کسی که داره اين حرفارو به من ميزنه، کيه؟!).
( بازجويتان).
( بازجو و شکنجه گر!).
(بلی. بازجو و شکنجه گرتان).
( ايوالله!..... بازجو و شکنجه گر جاکش، داره توی کجا، اين حرفارو به من ميزنه؟!).
( در زندان).
( ای والله!... کجای زندان، داره اين حرفارو به من ميزنه؟!).
( در درون آسانسور افقی ای که دارد شما را به سينما می برد).
(قبل از اونکه برای رفتن به سينما، وارد آساسور افقی بشم، کجا بودم؟!).
( در حمام).
( ايوالله!..... در حموم بودم و بلاتکليف، ميون مرگ و زندگی و داشتم به لباسای شيک و پيک و تيغ ناست و کپسول سيانور و طناب آويزون ازسقف، نيگا ميکردم! اونی که منو به حموم فرستاده بود، کی بود؟!).
( همان بازجو و شکنجه گراتان بود که شما را به حمام فرستاده بود).
( ايوالله!....حالا، خودت، پيش خودت، حال اون لحظه ی منو، مجسم کن که همون بازجوی جاکش، دست بند به دستت زده وو به بهونه ی بردنت به سينما، همينجور که تورو داره دنبال خودش ميکشونه، توی همون حالت، راجع به اون فيلمی که چند سال پيشش، با داداشت، توی آلمان ديدی، يه جوری با دلسوزی و آه و ناله کردن، راجع به اون ليلی و مجنون حرف ميزنه که دلت ميخواد، اين حرفارو، به جای اونکه از دهن بازجو وو شکنجه گرت بشنوی، توی آلمان، از دهن داداشت ميشنيددی که.......).
به اطرافش نگاه کرد. از هجوم ناگهانی صداها و وسعت فضای پيرامونش، به وحشت افتاد. حالت نوزادی را داشت که ناگهان از رحم مادر به بيرون پرتاب شده باشد. ساک را به سينه فشرد. زانوها را تنگ تر دربغل گرفت و چشم هايش را بست. نفسش تنگی کرد. سرش به دوران افتاد. احساس کرد که درون فضای شيری رنگی رها شده است و دور خودش می چرخد و فرو می رود. علامت خوبی نبود. به سرعت، چشم هايش را گشود و سعی کرد که تا آنجا که می تواند ،
خودش را به واقعيت های پيرامونش پيوند دهد. نگاهی به ساک انداخت. دستی به سر و صورت کشيد و دوباره، اطرافش را از زير نظر گذراند. حالا، اشياء و آدم های پيرامونش، واضح و واضح تر می شدند. آسمان بالای سرش، زمينی که روی آن نشسته بود، ستون آهنی ای که به آن تکيه داده بود، ماشين ها ی رنگارنگی که در اطرافش در حرکت بودند و صدای بوق هاشان، همهمه ی آدم ها و چهره هاشان، رنگ لباس ها و....... همه ی آنها، علامت زندگی بود و کسی که آنها را می ديد و می شنيد و احساس می کرد، زنده بود. با خودش گفت: " پس، هنوز زنده ام!" و از جايش برخاست. ساکش را بر شانه انداخت و به راه افتاد. به کجا؟! نمی دانست!..........

داستان ادامه دارد……

توضيح:
الف : برای اطلاع بيشتر در مورد "جولاشگا"، می توانيد به مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.
ب : مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد"، مؤخره ی ای است بر رمان " آوارگان خوابگرد".
ج – رمان " آوارگان خوابگرد"، - از همين قلم - ، درحدود شش سال پيش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.