بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(شصتمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Mon, 09.10.2006, 9:00

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

....وختی رفتم تو، ديدم که بازجويه اونجا ست و تا چشش به من افتاد، از پشت ميزش بلند شد و اومد طرفم و منو بغل کرد و صورتمو بوسيد و گفت: " قهرمون قهرمونا، توی تاکسی مرگ، در آمريکا!". بعدش هم، يه قدم گذاشت عقب و دوتا دستاشو مشت کرد و رو به من گرفت و گفت: " توی يکيش قرعه‌ی مرگته وو توی يکيش هم، قرعه‌ی زندگيت. انتخاب کن! کدوم مشتمو برات وازکنم؟!" يکدفعه، دلم هورری ريخت پائين و همون جورکه داشت از چارستون بدنم، عرق چيکه ميکرد، شروع کردم به لرزيدن و داشتم ميرفتم که با سر بخورم زمين که بازجويه، پريد و منو گرفت ونشوندم رو صندلی وو گفت: " چی شد قهرمون؟! يعنی اينقدر ازمرگ ميترسي؟!". گقتم: " نع! نميترسم!". گفت: " خب، پس چی؟!". گفتم: " نميدونم". اما، ميدونستم. با دستای مشت کرده ی بازجو، به فکر خوابی افتاده بودم که شب قبلش ديده بودم، نه با بازجويه، بلکه با اون رابط جاکش که با يه عده آدم ديگه، توی يه قهوه خونه ای نشسته بوديم و داشتيم گلبازی ميکرديم و مثل اونکه، من، توی دسته ی مقابل رابطم بودم وهمه ی مشتارو، پوچ کرده بودم و رسيده بودم به رابطم که مشتاشو، رو به من گرفته بود و من، هی پشت سر هم، ميزدم رو مشتاش و ميگفتم: " جفتت پوچ! جفتت پوچ!" و اون، هی مشت چپشو واميکرد و يه جوری غش غش ميخنديد که ازخنده اش، وحشت ورم داشته بود وو.... بازجويه، همونجور سيخکی جلوم واستاده بود و منتظر جواب سؤالش بود و ميگفت: " خب، ديگه....؟!". زبونم بند اومده بود. نميتونستم حرف بزنم. گفت: " بازکه لال شدی؟!". گفتم: " دهنم خيلی خشک شده. زبونم شده عين يه تکه چرم!". گفت: " نترس! هنوز که مشتامو برات وازنکردم! شايدهم، شانس بياری و اون مشتی که ميگی وازکنم، توش، قرعه ی زندگيت باشه! کسی چه ميدونه! ها؟! ميرم برات يه ليوان آب بيارم". راست ميگفت. داشتم حسابی ميلرزيدم و هرکسی ديگه ای هم که منو با اون لرزو والرز و پيشونی خيس عرق ميديد، فکر ميکرد که از شنفتن خبر مرگ، وحشت کردم و خودمو باختم! ولی، توی دلم، اصلن اينطوری نبود. اصلن، تو اون لحظه، به مرگ و اينجور چيزا فکر نميکردم، بلکه داشتم، با خودم فکر ميکردم که هيچکاری نکرده، تخمی تخمی، رسيدم به آخر خط و داشتم ، به اونهمه سؤالای بی جواب مونده ای فکر ميکردم که از شروع اعتصاب غذا وو بيهوش شدن و افتادنم تو بهداری و بعد هم خودکشی و نجات پيداکردن و اومدن به بند و بعدهم، ديدن رابط جاکشم و.....، همينجور تو کله ام جا خوش کرده بودن، بخصوص اون آخريش که حکم تير خلاصو برام داشت و همون هم باعث شده بود که يه دفعه گوزپيچ بشم و بيفتم رو صندلی که چرا تا بازجويه چشش به من افتاده، يه دفعه قضيه تاکسی بی راننده رو پيش کشيده! اون، ازکجا، قضيه ی تاکسی بی راننده رو فهميده؟! چون، همونجور که قبلن هم برات گفتم، مسئله ی تاکسی بی راننده رو دادادشم، تو نامه اش برام نوشته بود، اونم سالها پيش از اونکه بيفتم زندون و تا اون روزهم، يعنی تا همون يه ساعت يا يه ساعت و نيم پيشش که توی حياط زندون، به رابطم گفتته بودم، هيچکس، نه از نامه ی داداشم خبر داشت و نه از اون چيزائی که توی نامه اش برام نوشته بود و تازه، به رابطم هم که گفته بودم، ولی نگفته بودم که اون تاکسيه، توی يکی از بزرگراههای آمريکا است که بعدش فکرکنم ممکنه کسی شنيده باشه وو خبرشو به گوش بازجويه رسونده باشه وو از اين جور چيزا! خب! پس بازجويه از کجا، قضيه ی تاکسيه رو، ميدونست که وختی وارد اتاق شدم، فورن، ورداشت و گفت: " قهرمون قهرمونا، توی تاکسی مرگ، در آمريکا؟!". خب! معلومه که برای آدم، سؤال پيش مياد ديگه! درسته؟! از بازجويه هم که نميتونستم بپرسم که شما، قضيه ی تاکسی بی راننده رو از کجا ميدونی! ميتونستم؟!.... با تو هستم پهلووووون! ميتونستم؟!).
(چه چيز را می توانستيد پهلوان؟).
( ليلی نر بود يا ماده! حواست کجا است؟!).
(حواسم پيش شما است پهلوان. درست می فرمائيد. امکان نداشت. نمی توانستيد).
( چی چی رو نميتونستم؟!).
( در چنان شرايطی، امکان نداشته است که ازبازجويتان بپرسيد که از کجا به قضيه ی تاکسی بی راننده، پی برده اند).
(ايوالله! ولی چرا؟! چرا نميتونستم؟!).
( به دلايل زيادی که يکی از آن دلايل، مي تواند اين باشد که نميخواسته ايد با بازجوی خودتان، وارد گفتگو بشويد).
( ايوالله!... ولی چرا؟! چرا نباس با او، به قول تو، وارد گفتگو ميشدم؟!).
(شايد، چون ايشان بازجوی شما بوده است و شما فکر ميکرده ايد که بازجوی انسان، دشمن انسان است، بنابراين، نتيجه گرفته ايد که يک انسان با بازجوی خودش که دشمن او به حساب می آيد، چه گفتگوئی ميتواند داشته باشد).
( نه ديگه! اينجاشو خوب نيومدی! آره خب! آدم نباس به دشمناس راست بگه وو...... يه لحظه صبرکن پهلوون! يه چيزی اومد رو مونيتور، ميخوام برات بخونم!:..... "... عارفی ها، لباس سپيد می پوشيدند و پرچمی – سبز و سفيد و سرخ – داشتند که بر متن سپيد پرچم، - عقابی دو سر- نقاشی شده بود. پرچم را بر سردر خانه هايشان می افراشتند. نماز به جماعت می خواندند و پيشنمازشان، دختران و پسران نابالغی بودند که به نوبت، عوض می شدند. درعروسی وعزا، دهل و سورنا می زدند و زن و مرد، با هم می رقصيدند و آواز می خواندند که – ای لوليان! ای لوليان! يک لولی ای، ديوانه شد!-. املاکشان را يک کاسه کرده بودند و در کار کشت و برداشت، يار و ياور همديگر بودند. از گفتن دروغ، به دوستانشان منع شده بودند و از گفتن راست به دشمنانشان و......".... اينائی که برات خوندم، ميدونی مال چه کتابيه؟!).
( خير قربان. نمی دانم).
( عارفی هارو ميشناسی؟!).
(خير قربان. نمی شناسم).
(وقتی يکی ميگه، عشق آباد، فکر ميکنی که منظورش، به کدوم عشق آباده؟!).
(اطلاع ندارم قربان. نمی دانم).
(چرا عارفی ها، نباس با دشمناشون، بشينن و صحبت کنن؟!).
(نمی دانم قربان. اطلاع ندارم قربان).
( تو خودت چطور! با دشمنات مينشينی و صحبت ميکنی؟!).
(بلی. اگر لازم شود. اگر مجبور شوم).
( خب، بعله!... اگه لازم بشه، يا اگه مجبور بشی، ميتونی با دشمن خودت بنشينی وو گپ بزنی وو مثل همين عارفی هائی که ميگی نميشناسيشون، به دشمنت يک کلمه راست نگی وو تا ميتونی، اطلاعات غلط بهش بدی وو نقطه ضعف های خودتو پنهون کنی وو نقطه ضعفای دشمنتو ازش بيرون بکشی وو خلاصه، همين کارائی که الان، داری با من ميکنی ديگه! درسته؟!).
( من، قربان؟).
(بعله، تو! اين ها، همون چيزائيه که نسخه شو، لنين جونت نوشته وو توی جاکش و هم تشکيلاتيات، توی خارج و داخل، داريد اونو مو به مو اجرا ميکنين! درسته؟!).
(اطلاع ندارم قربان. نمی دانم داريد راجع به چه چيز صحبت می فرمائيد).
( باشه پهلوون! اطلاع نداشته باش! فعلن، مهم نيس! اما تا برسيم پايگاه، نميدونم و اطلاع ندارم و اينجور چيزارو ديگه، يواش يواش باس بذاری کنار پهلوون! چون اونجا، ديگه دست من نيست!...... خب!..... کجابودم؟!.... آره!.... تقصير نداری. يعنی نميدونی!.... آره!..... اون زمون، من هم مثل همين حالای تو، فکر ميکردم که بازجوی آدم، دشمن آدمه، پس آدم باس تا آخرين نفسش با بازجوی خودش بجنگه وو تسليم اون نشه! آره.... ولی حالا، ديگه اونجوری فکر نميکنم! ميدونی چرا؟! چون، بعد از سالها مبارزه کردن و توی اين زندون و اون زندون بودن و با اونهمه بازجويای ريز و درشت و همه رنگ و يه وقتائی هم، هفت رنگ، سرو کارداشتن، به اين نتيجه رسيدم که بازجوی آدم، نه تنها دشمن آدم به حساب نمياد، بلکه حتا از بابا وو ننه وو خواهر و برادر و دوست و رفيق و آشنا وو همکار و همرزم و هم بند و حتا از هم تشکيلاتی آدم هم، دوست تر به حساب مياد! ميدونی چرا؟!).
( خير، پهلوان. نمی دانم).
(ايوالله!.... نميدونی و ندونستنت هم برای اين نيس که زندون نبودی و بازجو به خودت نديدی. نه! ميدونم که بودی وو ازمنم بيشتر بودی، اما به خاطر همونی که بهت گفتم، بعضيا خر ميرن زندون و الاغ بر ميگردن. می بخشی پهلوون ها! منظورم اينه که تيپايی مثل تو، اونقدر عاشق و شيدای خودشون وو هدفشون هستن که اگه سال هاهم تو زندون باشن و هزارون ساعت، بازجوئی پس داده باشن، حتا يه لحظه هم نشده که به صورت بازجوشون نيگا کرده باشن و به صدای بازجوشون گوش کرده باشن و به حرفای بازجوشون فکر کرده باشن که آخه اين ننه جنده ای که جلوی اونا واستاده وو ميگه حرف بزن!........، يه آدمه وو به قول داداشم، مثل خود اونا، محصول يه شرايط بيرونی و درونيه که اون شرايط، اونا رو به اونجا رسونده که اگه اون شرايطو وردارن و به جاش، يه شرايط ديگه ای رو بذارن، اونوخت يه آدم ديگه ای ميشن! مثلن ميشن بابا ، ننه، داداش، آبجی، دوست، رفيق، آشنا، همکار، هم بند و هم رزم وو همينجور بگيرو بيا تا برسی به هم تشکيلاتی که بعضی وقتا، از هم تشکيلاتيت هم بهتر و مفيد تر ميتونن باشن! گوشت با منه پهلوون و يا باز داری خواب ميبينی؟!).
( خير پهلوان. گوشم با شما است. بفرمائيد).

( دعوای من، با داداشم، هميشه سر اين بود که اگه ميگی همه چيز بسته به شرايط درون و بيرون آدميزاده، پس اينهمه دعوا ديگه سر چيه؟! چرا يک بام و دو هوا ميکنی؟! اون چيزائی رو که تو، امروز بهش رسيدی، خب، سی چهل سال پيش نرسيده بودی! درسته؟! حالا دری به تخته خورد و رفتی خارج و به قول خودت شرايط خارجيت عوض شد و چشات وازشد که بتونی ببينی تو اين دنيای عنی، چی به چيه وو پول و قدرت، دست کيه؟! خب! نوش جانت داداش! گوارای وجودت داداش! ولی بی انصاف، وقتی داری راجع به خودت حرف ميزنی، يه جوری حرف نزن که انگار از ابدلاآ باد همينجوری دموکراتيک و اهل گفتگو بودی! نه، نبودی داداش! يادته که چقدر کتاب و فيلم و موسيقی وو تئاتر که به قول خودت مبلغان ارزش های بورژوازی بودند، بايکوت و منع و تحريم ميکردی؟! يادته که چقدر آجر تو کله ی دخترا و پسرای هيپی دانشکده ها، به جرم اينکه ميگفتی مبلغان بورژوازی و دموکراسی پوچ و خالی غرب هستن، پرتاب ميکردی؟! مگه خود تو نبودی که ميگفتی، راه رهائی خلق، فقط و فقط جنگ مسلحونه است؟! مگه ساختن بمب و نارنجکو بهت ياد نداده بودن و قرار نبود که بعدن، به منهم ياد بدی؟!! خب! حالا شانس آوردی و پيش از اونکه دستت به خون يه مشت آدم بيگناه آلوده بشه، رفتی خارج و به قول خودت، داری تازه معنای آزادی و دموکراسی و اينجور چيزارو، توی عمل ميفهمی وو تازه داری متوجه ميشی که چقدر چپ ايران، از جمله خود تو، ديکتاتور بودين وو خبرنداشتی! خب، اين يعنی چی؟! يعنی اينکه حرفا و کارای اونزمونتو باس به حساب شرايط داخلی و بيرونی اونزمونت بذارم و حرفا وو کارای الانتو، به جساب شرايط داخلی و خارجی امروزت! و اين يعنی چی؟! يعنی اينکه به جای اونکه هی بگی، اون آدم، اين کارو کرد و اون کارو نکرد، باس بگی که اون شرايط، اين کارو کرد و اون کارو نکرد! بعدش هم، مثال همين تاکسی خودمو براش ميزدم و ميگفتم که مثل اين ميمونه که همين تاکسی من، وقتی از کنار بقيه ی تاکسيا، رد ميشه خودشو بگيره وو بگه که آره! ما اينيم. خب، اونوخت جاش نيس که من يه شيشکی براش ببندم و بگم که خالی نبند! تو، هيچ گهی نيستی و نبودی وو وقتی از کارخونه اومدی بيرون، اونی بودی که کارخونت خواسته بود که باشی وو بعدش هم که افتادی دست من، دل و روده تو ريختم بيرون و يه شرايط ديگه ای، توت چپوندم که اولندش، از هر نظر، خودکفا بشی و دومندش، با خداتا سرعت، توی زمين و آسمون و دريا، برونی و.... چی؟! با تو هستم پهلوون!).
(بگوشم پهلوان. بفرمائيد).
(و اونوخت، نوبت تاکسيه اس که يه شيشکی برای من ببنده وو بگه که خالی نبند جناب! اونی که شرايطو چپونده توی من، تو نبودی، بلکه شرايط امروز تو بود، و گرنه چرا پنجاه شصت سال پيش، عرضه ی تعميرکردن يه دوچرخه رو نداشتی تا چه برسه به تعمير کردن يه ماشين! گرفتی که چی ميخوام بگم پهلوون؟!).
( البته، نه کاملن. ولی تا حدودی بايد عرض کنم که......).
( نع! ميدونم که نگرفتی، ولی بی خيال!..... کجا بودم؟!).
(داشتيد از برادرتان، نقل قول می کرديد).
( نع! قبلش! قبلش کجابودم؟!).
( قبلش، در اتاقی بوديد که بازجويتان.......).
(آره!..... بازجويه، رفته بود که مثلن برام آب بياره وو منم داشتم با خودم فکر ميکردم که نکنه وقتی من، توی همون يه ساعت، يا يه ساعت و نيم پيشش که داشتم تو حياط زندون، با رابط جاکشم صحبت ميکردم، ميکرفونی، چيزی، جاسازی شده بوده وو حرفای مارو ميشنيدن و...... يا همون چندسال پيش، توی پستخونه، نامه های داداشه رو واز کرده باشن و ازهمون روزها، رابطه ی من و داداشه رو، زير نظر داشتن و توی همون رابطه ها، خيلی چيزا، در مورد تشکيلات و منو داداشم و خارج و داخل کشور، بدونن و امروز، آوردنم اينجا که بذارنم زير منگنه وو بخوان يه چيزائی رو، ازم بيرون بکشن وباز، روز از نو وو، روزی از نووو اونا، بزنن و من، مثل خر، عر بزنم و بگم نع! نع! نع! که.... خلاصه، در اتاق وازشد و بازجويه اومد تو وو به عوض ليوان آب، يه پاکت زرد، تو دستش بود که با عجله انداختش رو ميز و در همون حال که از اتاق ميزد بيرون، بدون اونگه به من نيگا بکنه، گفت: " گفتم برات آب بيارن. تا اونوخت، وردار يه نيگا به عکسای توی اين پاکت بنداز تا برگردم و با هم بريم به ديدن يه سينمای حسابی!" و.........

داستان ادامه دارد...........

توضيح:
الف: برای اطلاعات بيشتر در مورد " عارفی" ها، می توانيد به رمان " کدام عشق آباد" که – از همين قلم- در آرشيو سايت ايران امروز، موجود است، مراجعه کنيد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.